| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +264 امتیاز شرمنده نمیتونم ساعت و وقت دقیق اعلام کنم / چون خودمم نمیدونم... ![]() اینجا مگه اداره است؟ من صرفا جهت سرگرمی مینویسم... ساعت و تعیین تکلیفش دیگه چه صیغیه ایه؟ یه قلمم مد جدیده؟ ![]() ![]() ![]() ![]() =========================== برنا ماتش برد خواهرش چه ریلکس و راحت بود... شاید هر دختر دیگری این مواقع از سرخ وسفید شدن و اب شدن غش میکرد... بلوط تازه شق ورق تر هم نشسته بود. بهرام با مکثی طولانی پاسخ داد :... ونداد... بلوط بی هیچ حالتی در صورتش گفت: چــــی؟ بهرام نفسش را بیرون داد وگفت: ونداد... پسر عموت... بلوط تا انجا که به یاد داشت یک پسر عمو بیشتر نداشت ان هم وحید ... هان ان پسرکی که جلوی در در لحظات اخر زیارتش کرده بودند . چه اسم عجیبی داشت. به هر حال چهره اش را به یاد نمی اورد. خمیازه ی بلندی کشید و گفت: حالا واسه ی چی میخواین واسه ی من شوهر انتخاب کنین ... مگه خودم چلاغم؟ بهرام با حرص که از رفتارهای بلوط منشا می گرفت گفت: وصیت پدرم این بوده.... بلوط بی اهمیت به پدرش سیبی از روی ظرف میوه برداشت وگفت: خوب چرا؟ اون که منو نمیشناخته ... منم که اونا رو نمیشناسم واسه ی چی باید قبول کنم...؟ بهرام با نگاه چپ چپی گفت: ثروتش میلیاردیه ... نمیشه به همین راحتی سپردش دست خیریه.... بلوط با لبخند موزیانه ای گفت: خوب من اگه راضی نباشم چی؟ بهرام با عصبانیت گفت: تو خیلی بیجا میکنی.... بلوط خندید وگفت: از این پولای میلیاردی به من نرسه من هیچ کاری واست نمیکنم ... بعدشم اصلا به من چه گور بابای ماشین .... و از جا بلند شد و بی توجه به چهره ی سرخ شده ی پدرش ونگاه متعجب برنا ومادرش به اتاقش رفت. بهرام با صدای بلندی فریاد زد : اخر هفته میریم تهران تا تو و ونداد همدیگرو ببینین... عید هم مراسم ازدواجتونه... شنیدی چی گفتم؟ بلوط در عوض جواب صدای ضبط را بلند کرد. بهرام دیگر از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود. کاش این دختر کمی عقل در کله اش داشت... معلوم نبود به چه کسی رفته است با این همه اخلاق ورفتار غیر قابل توجیه و بچگانه ... انگار نه انگار یک دختر بیست و دو ساله است ... ! ****************** ************************** ******************************** با صدای زنگ تلفن خوابش به کل پرید... دقایقی بعد به سختی از جایش بلند شد ... خمیازه ای کشید و حوله اش را برداشت و از اتاق خارج شد و به حمام رفت. هنوز شیر اب گرم را باز نکرده بود که صدای مادرش را که با وحید صحبت میکرد را شنید. سودی با ناراحتی میگفت: الان ریحان زنگ زده بود.... وحید: خوب؟ سودی: مثل اینکه بلوطم راضی نیست.... وحید انگار خیلی عصبانی شد و با حرص گفت: بیخود... اینا هم دیگه شورشو در اوردن .... این از ونداد... اونم از اون دختره... نکنه میخواین هممون به خاک سیاه بشینیم؟ سودی: خدا نکنه... اما وقتی دلشون راضی نیست که نمیتونیم مجبورشون کنیم.... وحید باز با داد وفریاد گفت: مامان میفهمین چی میگین؟ این درسته که تو این بدبختی و بی پولی به خاطر دو تا بچه پشت کنیم به ثروت اقا جون؟ ببین مامان من و الناز تصمیم گرفتی با سهممون از ایران بریم... اگه این دو تا هم بخوان به خاطر رفتار احمقانه اشون زندگی بقیه رو نابود کنن من یکی از همین الان میگم که برادری به اسم ونداد ندارم.... و صدای قدم هایش را روی پارکت شنید... ونداد با حرص شیر اب داغ را تا انتها باز کرد ویکباره زیر دوش رفت ... از داغی خودش و داغی اب تنش می سوخت ... اما حرفهای برادرش سوزاننده تر بود. هیچ وقت زیر بار حرف زور نمی رفت...! زود از حمام بیرون امد... صورت وچشمانش به کل سرخ بود. در اتاق کمی عطر وادکلون به خودش پاشید وکیفش را برداشت و به سالن رفت. پدرش و وحید وسودی در اشپزخانه مشغول صرف صبحانه بودند. بی تو جه به انها حتی سلامی هم نکرد و ازخانه خارج شد. سوار اتومبیلش شد و ماشین را روشن کرد.... الکی گاز میداد این لعنتی چرا حرکت نمیکرد.... چشمش به ترمز دستی افتاد که بالا بود... با حرص پایین فرستادش و با یک حرکت پایش را روی پدال گاز فشار داد و ماشین به جلو پرتاب شد ... بی اهمیت به در باز پارکینگ وارد خیابان اصلی شد. بعضی ادم ها بزرگند... خیلی بزرگ... یا اگر هم بزرگ نباشند انقدر ادعای بزرگی شان میشود که باور کنی بزرگند... وقتی میفهمی از خودت هم کوچکترند فقط دوست داری از بزرگی زیادی شان عق بزنی... | ||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +260 امتیاز تقدیم به مادام عزیزم... ![]() ![]() ![]() =================== بی اهمیت به در باز پارکینگ وارد خیابان اصلی شد. ماشین را دوبل پارک کرد و به سمت کافی شاپ رفت. ارسلان حینی که مشغول طراحی با کف یک کاپوچینو بود نفس عمیقی کشید وگفت: به به احوالات مهندس ... چطوری پسر؟ ونداد روی یکی از صندلی های بلند جلوی پیشخوا ن نشست وگفت: اف ّ فّ فّ افتضاح... ارسلان سرش را بالا گرفت وگفت: چیزی شده؟ ونداد شانه ای بالا انداخت وگفت: سّ سرت خیلی شلوغه؟ ارسلان: واسه تو نه... ونداد به چشمهایش خیره شد و ارسلا ن با نگرانی گفت: چی شده؟ ونداد اهی کشید وگفت: دارم میفتم تو چ ّ چّ چّ چاله... ارسلان چشمهایش گشاد شد وگفت: عین ادم حرف بزن... ونداد: دارم زّ زّ زّ زن میگیرم... ارسلان با خنده گفت: تا باشه از این چاله ها... و با مکث گفت: صبر کن ببینم... تازه چهلت پدربزرگت گذشته که ... به این زودی؟ ونداد موهایش رابا هم دو دست کشید وگفت: ب ّ بّ بّ بد بختی منم همینه... ارسلان: بابا اسکولمون کردیا... صاف وپوست کنده بنال ببینم چه مرگته؟ ونداد با حرص گفت: وصیت نامه اشه... ارسلان گیج گفت: نمی فهممت ونداد... چرا لقمه رودور سرت می پیچونی... ونداد پاکت سیگارش را بیرون اورد وگفت: بیخیال... ارسلان نفسش را فوت کرد وگفت: والله تو زمان قدیم دخترشو وزوری شوهر میدادن ... الان که جدیده... صبر کن ببینم جدی جدی میخوان زوری زنت بدن؟ ونداد کلافه گفت: بیخیال دّ دّ داداش.... من اومدم اینجا حالم عوض بشه ... خواست بلند شود که ارسلان دستش را گرفت وگفت: کجا حالا؟ ونداد: برم به بدبختیم برسم... ارسلان به زور او را نشاند وگفت: خیلی خوب بابا جوش نیار... شب خونه ی جهان شب شعره... میای؟ ونداد: تا شب... ارسلان باز گفت:حالا دختره کی هست؟ ونداد نفسش رافوت کرد وگفت: نمیدونم... یعنی ولش کن. ارسلان میدانست اگرنخواهد چیزی را بگوید حرف از دهانش بیرون نمی اید. بیشتر ازاین هم کنجکاوی نکرد. فنجان قهوه ای جلویش گذاشت وگفت: راستی کارت چی شد؟ ونداد به یاد ان روز صورتش درهم رفت و با کسلی گفت: هیچی... به هیچی... ارسلان کمی کیک خورد وگفت: علیرضا رو میشناسی؟ ونداد: همون که ترم یک باهم بودیم؟ ارسلان:اره اون... ونداد:خوب؟ ارسلان:بهم پیشنهاد کار داده... ونداد فنجانش را به لبهایش چسباند وگفت: چی؟ ارسلان:پدرش عضو هیئت علمی دانشگاه ازاده ... ونداد:کدوم واحد؟ ارسلان: شهر ری... ونداد:خوب؟ ارسلان: بهم پیشنهاد داده که برم استاد یار بشم... ونداد:خیلی خوبه که.... ارسلان: پس کافی شاپ و کی بگردونه؟ ونداد پوکی به سیگارش زدوگفت:خوب تو چرا این همه سال درس خوندی ؟ که اخرش بشی یه قهو ّ وّ وّه چی... وخندید. ارسلان با حرص گفت: من از این کار بیشتر خوشم میاد تا اینکه محلولا رو قاطی کنم.... ونداد:اینقدر قهوه ها رو قاطی کردی کجا رو گرفتی؟ ارسلان لبخندی زد وگفت:حداقل یه پژو که ازتوش دراومد... ونداد: خوب خدا رو ش ّ شّ شّکر... ارسلان : حالا نظرت چیه؟ ونداد:راجع به چی؟ ارسلان:تدریس... اینکه بشی استاد یار... علیرضا میگفت دانشگاه ازادیا بخصوص ترم یکی ها استادای لیسانسه براشون میذارن تو که ارشدی... الانم که کارچندانی نداری.... مونده پایان نامه ات ... اوه گفتم پایان نامه یادم باشه با هم صحبت کنیم... ونداد پوزخندی زد وگفت: منو گیراوردی ارسلان؟ ارسلان:واسه چی؟ ونداد خندید وگفت: من چطوری برم بهشون تدریس کنم؟ ارسلان: بقیه چه طوری میرن؟ ونداد: تو سرت به جایی نخورده؟ ارسلان ته مانده ی فنجانش را سر کشید وگفت:نه.... مگه شغل بدیه؟ ونداد با حرص گفت: م ّ مّ مّ من به دّ دّ دّ دردش میخورم؟ ارسلان به حرص صورت سرخش نگاه میکرد. با کلافگی از یک لحظه فراموشی از شرایط دوستش با من من گفت : چرا که نه... مهم سواده ادمه... ونداد پوزخندی زد و محلش نگذاشت. ارسلان باز گفت: حالا مگه چه اشکالی داره؟ پول قهوه وکیک را روی پیش خوان گذاشت و بدون خداحافظی از کافی شاپ خارج شد. ارسلان تا جلوی درامد اما ونداد سوار ماشینش شد و گازش را گرفت و رفت. | ||||||||
| |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +264 امتیاز ********************* ****************************** ********************** بها در خان حینی که روزنامه اش را روی میز می گذاشت رو به ونداد که مشغول تماشای فوتبال بود گفت: فکراتو کردی؟ ونداد: راجع به چی؟ بهادر خان پیپش را روشن کرد وگفت: راجع به بلوط و ازدواجتون... ونداد: جوابمو گفتم... بهادر:فرداشب بهرام و خانواده اش میان تهران... تا عید یه مدتی با هم هستید و بعدشم که ای شالا خوشبخت بشید... ونداد: بّ بّ بّ به همین راحتی؟ بهادر: این اخرین خواسته ی یه متوفی است... اگه میتونی بگذری بگو منم بتونم... ونداد: زّ زّ زّ زندگیم و به خّ خّ خّ اّ اّ اّ اّ ط ّ ط ّط ّ ط ّ ط ّ ... وحید از سوی دیگر گفت: خاطر... ونداد نفسش را فوت کرد وگفت: بخاطر یکی دیگه خراب کنم؟ سودی سینی چای را روی میز گذاشت وکنار ونداد نشست وگفت: اخه تو که هنوز ندیدیش... دختر خوبیه.... خوشگله... چی از این بهتر؟ ونداد مستاصل گفت: از کجا میدونی خوبه؟ سودی ماند چه بگوید... بهادر از جایش بلند شد وگفت: کس دیگه ای تو فکرته؟ ونداد هم از جایش بلند شد وگفت: ش ّ شّ شّ شّما فکر کنید اره... بهادر با تعجب به اونگاه میکرد. وحید با خنده گفت: راست میگی؟ اون بی عقل کی هست؟ سودی با تندی گفت: وحید ... و رو به ونداد با لبخند گفت: راست میگی مادر؟ ونداد اشفته فکرکرد چرا باید این کارها اینقدر تعجب بر انگیز باشد. با حرص گفت: بله سودی... وحید ریز ریز میخندید در همان حال گفت: اسمش چی هست حالا؟ ونداد باید به دروغی که گفته بود بیشتر پر وبال میداد.انگار مورد پذیرش واقع شده بود. نفسش را با ارامش بیرون فرستاد وگفت: سّ سّ سّپ پّ پّیده.... سپیده... وحید مسخره گفت: تافردا صبح طول میکشه که اسمشو بگی... بهادر پسرش را میشناخت. دروغ گفتن بلد نبود. درعمرش هم با یک دختر حرف نزده بود... خجالتی بود... شاید به خاطر وجود مشکلش شاید هم به خاطر ذات پاکش... با این حال نفس راحتی کشید و با قاطعیت گفت: دروشو خط بکش... فعلا تو عملا نامزد داری.... ونداد به پدرش نگاه میکرد. با عصبانیت گفت: نّ ن ّ نمیتو تو تو تو ... نمیتونید م ّ مّ مّ مجبورم کنید... بهادر نفسش را سنگین بیرون فرستاد وگفت: به هر حال این خواست پدرمه... چه بخوای چه نخوای گردن تو وبلوطه... ونداد پوزخندی زد وگفت: تا بود که باهاش م ّ مّ مّ مثل یه ادم اضافی رفتار میکردید... بهادر با عصبانیت گفت: ونداد.... ونداد سرشو با حرص تکان داد وگفت: من مّ مّ مّ مجبور نیستم...ت ّ تّ تاوان عذاب وجدانتونو بدم... بهادر یک قدم به سمتش رفت وگفت: عید مراسم ازدواج تو وبلوطه.... دیگه هم تمومش کن... حرف اخرم وزدم... ونداد: باشه ... اما کاری مّی مّی مّی میکنم که ... به پّ پّ پّ پام بیفتید ازش جدا شم... بهادر خشکش زد. ونداد بی هیچ حرف دیگری سالن را ترک کرد و به اتاقش رفت. در را محکم کوبید. صدای برخورد توپ تنیسش با دیوار شنیده میشد. داشت فکرمیکرد چرا باید زیر بار حرف زوری برود که هیچ تمایلی درانجامش ندارد. حتی چهره ی بلوط را هم به یاد نمی اورد. چگونه میتوانست با کسی که حتی یک بار هم او را از نزدیک ندیده و از علایق و حرفهایش و خواسته هایش اگاهی ندارد تا اخر عمر سر کند. مگر چنین کارهایی شوخی بردار بود؟مگر بچه بازی بود؟ مگر به خواست دیگری باید اجرا میشد؟ کلافه روی تختش دراز کشیده بود... | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +263 امتیاز نامردیه نقد نمیاین .... ![]() ================ کلافه روی تختش دراز کشیده بود... فکر میکردچرا پدر بزرگش که تمام عمر ادعا میکرد خیلی دوستش دارد باید چنین نانی در کاسه اش بگذارد؟! با صدای پیغام گوشی اش به سمتش رفت. ارسلان بود که یک جوک فجیع فرستاده بود. نفسش را فوت کرد. از دستش دلخور نبود... یکی بدترش را برای او فرستاد وشب بخیری گفت و چشمهایش رابست. کاش این همه دلمشغولی نداشت.فردا باز باید اویزان روزنامه و نیازمندی هایش میشد... این بساط بیکاری اش کاش جمع وجور میشد.این بساط ازدواج زوری هم ایضا... ************************* ******************************** ************************* بلوط التماس وارانه گفت: ساره نمیخوام که ادم بکشی... ساره : بابا جان من چه میشناسم پسره رو... بلوط دستهایش را گرفت وگفت: فقط زنگ بزن ... یه خرده جلف بازی دربیار ... خودت که بلدی... ساره جدی گفت: این پسره کیه؟ بلوط: بابا دوست پسر یکی از دوستامه میخواد امتحانش کنه.... ساره : چرا خودت امتحانش نمیکنی؟ بلوط: صدای منو شنیده میشناستش... ساره اهی کشید. خیلی وقت بود دست از این کارهایش برداشته بود. یعنی با توجه به حضور نامزد عزیزش میثم به هیچ وجه حاضر نبود که چنین کاری انجام دهد. هرچند یک یادی هم از گذشته هایش میکرد اما به هرحال... خیانت محسوب میشد. بلوط با ضجه گفت: بابا ساره خواهش کردم... ساره اهی کشید وگفت: میثم بفهمه خفت میکنم.... بلوط با هیجان گفت: نه بابا از کجا میخواد بفهمه... ساره گوشی اش را برداشت وگفت: خوب اسم پسره چیه؟ بلوط: کوروش.... ساره: این دوست پسر کدوم دوستته؟ بلوط لبهایش را تر کرد وگفت: تو نمیشناسیش.... بجنب صداشو با تو لازم دارم... ساره سری تکان داد و بعد از چند بوق کوروش جواب داد. ساره با لحن زننده ای گفت: الو... عزیزم... کوروش : جانم؟ ساره: ببخشید شما اقا سعید هستید؟ کوروش: نه ... ساره: پس شما کی هستید؟ کوروش موزیانه خندید وگفت : فکر کن کوچیک شما... ساره با لحن کش داری بلند خندید وگفت: وای شما چه بامزه هستید؟ کوروش : ممنونم... نمیخوای خودتو معرفی کنی خانمی... ساره:اول شما... کوروش:گفتم که کوچیک شما... ساره: خوب من چی صدات کنم؟ اقا کوچیک؟ کوروش خندید وگفت: خوب من امیرم... بلوط محکم به زانویش زد وگفت: ای دروغگوی چاخان... ساره چیزی نگفت. از حرکت بلوط ریز ریز می خندید. کوروش باز گفت: نگفتی اسمتو.... ساره: اسمم شیماست... کوروش: چه اسم قشنگی.... ساره: اره عین خودم.... کوروش : چقدر شیطونی... ساره: مگه بده... کوروش: عالیه.... ساره چیزی نگفت. کوروش: خوب شیطون کوچولو چند سالته از کجایی؟ ساره با همان لحن به سوالاتش جواب میداد. کوروش هم میل داشت به ادامه ی صحبت... حرف به قرار و غیره هم کشیده شد. با علامت بلوط ساره از کوروش خداحافظی کردو بعد از قطع تماس گفت: از اون پسرای قالتاق بودا... اه چندش.... حالم بهم خورد... بلوط صدای ضبط شده ی مکالمه را به گوشی خودش بلوتوث کرد وگفت: دوستم بدبخته... ساره سری تکان داد وگفت: مگه شب قرار نیست برین تهران... بلوط بی حوصله گفت:اسم تهران و نیار که مو به تنم سیخ میشه... پیرمرده مرده من باید بدبخت بشم... ساره: حالا برو ببینش شاید خوشت اومد ازش.... بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت:نمیدونم... ساره: از شروین چه خبر؟ بلوط:خبری ندارم... فکر کنم بهم زده... خیلی وقته زنگ نزده... ساره: خوبه که برات مهم نیست.... بلوط:اره بابا اونم یه لشیه مثل این کوروش... ساره اهی کشید وگفت: همه که میثم نمیشن.... بلوط خندید وگفت: اتفاقا چند وقت پیش پریا دوستم برادر دوست پسر سابقشو بهم معرفی کرد... ساره: خوب؟ بلوط:هیچی رفتم دیدمش... پسر بدی نیست.... ساره با تعجب گفت: کی ؟ بلوط: سه شنبه... رفتیم رستوران... بنظرم خیلی مودب بود.... اسمش حامده... ساره: چیکاره است؟ بلوط : اممم... نمیدونم... بحثمون به اینجا نرسید.... ساره اهی کشید وگفت: بلوط تو روخدا مراقب خودت باش... ادمو نگران میکنی.. بلوط چشمکی زد وگفت: نترس من گرگیم واسه خودم... ساره زیر لب گفت: امیدوارم... و کمی بعد بلوط از ساره خداحافظی کرد. میل داشت قبل از رسیدن به تهران نقشه اش را برای تلافی حرف کوروش اجرا کند. فقط بدی اش این بود که باید برای زنگ زدن به شروین پیش قدم میشد... | ||||||||
| |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +268 امتیاز خیلی بده ک نقد نمیاینا... ولی من بازم بی همین نقد ا ... میذارم ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() =================================== فقط بدی اش این بود که باید برای زنگ زدن به شروین پیش قدم میشد. ریحان با دیدن او که بیخیال جلوی تلویزیون نشسته بود و با گوشی اش ور میرفت گفت: لباس هاتو جمع کردی؟ بلوط: هان؟اره ... ساعت چند میریم؟ ریحان: شب راه میفتیم .... بلوط سری تکان داد وگفت: خوبه... من باید برم جایی کار دارم... یک ساعت دیگه میام... ریحان هنوز مخالفتش را به زبان نیاورده بود که در خانه بسته شد. بلوط کوله اش را از این شانه به ان شانه ای کرد .... ساعت چهار بعد از ظهر بود. احتمالا پاساژ باز بود. مغازه ی دوست دختر کوروش درست طبقه ی سوم پاساژ بود. بالای بوتیک لوازم ارایش شروین... در امتداد خیابان حرکت میکرد و سعی داشت با گوشی اش پیغامی را به یکی از دوستانش ارسال کند. با صدای بوق بوق ماشینی سرش را بلند کرد. دو پسر جوان سوار یک لندکروز نقره ای بودند. اگر با دوستش بود حتما برای رفتن به محلی که می خواست اتو میزد اما تنهایی کمی ترسناک بود. پسرک با موهای سیخ سیخی و عینک دودی چیونچی سرش را بیرون اورد وگفت: در خدمت باشیم خانم خانما... بلوط با دیدن ایستگاه اتوبوس و اتوبوس پارک شده ... لبخند شیطنت باری زد و با صدای بلندی گفت: در خدمت مادرت باش... وبه قدم هایش سرعت بخشید و تند سوار اتوبوس شد. در لحظه ی اخر دیده بود که پسرک سرخ شده بود و حتی احتمال اینکه از ماشین پیاده شود وکشیده ی ابداری به صورتش بزند هم بود. اما بلوط فرز تر از این حرفها بود. ساعتش زمان بیست دقیقه به پنج را نشان میداد. پاساژ شلوغ و پر رفت وامد بود. بدون در نظر گرفتن زرق وبرق مغازه ها یکراست به طبقه ی سوم رفت. مغازه همان بود. یک بوتیک شیک و کوچک فروش لباس مجلسی زنانه... حتی دکوراسیونش هم همان بود که بیشتر از دورنگ قرمز ومشکی استفاده شده بود. این را از لابه لای حرفهای شروین یادش مانده بود و اینکه کوروش خیلی دوست دارد با این دختر ارتباط برقرار کند و دخترک هم یکی از ان بچه پولدارهایی است که کوروش همیشه در لیستش انها را نگه میدارد... و بدش نمی اید که چنته اش را با امثال این افراد پر کند. فقط دختر را نمی شناخت. نفس عمیقی کشید و وارد مغازه شد. زن مسنی پشت صندوق نشسته بود .... ورودش را خوش امد گفت. بلوط بی توجه به او به دنبال دختر جوان تری که به سن وسال کوروش بیاید چشم دوخت. یکی با ابروهای پیوسته و بدون ارایش با مانتو ی مشکی ساده ای به یکی از رگال ها تکیه داده بود. این نمی توانست باشد... یکی دیگر هم داشت جواب مشتری را می داد... موهای بلوندش را بالای سرش جمع کرده بود وروی چانه اش یک نگین درخشندگی اش را به رخ میکشید. به سمت همان رفت و گفت: شما اقا کوروش میشناسید. دخترک با علامت سر جوابش را داد وگفت: چطور؟ بلوط نمیدانست چه توضیحی بیاورد یا اینکه چه دلیل و منطقی بگوید تا حرفهایش قابل باور باشد. با این حال از تک وتا نیفتاد وگفت: میتونم چند لحظه ای باهاتون حرف بزنم؟ دختر رو به صاحب کارش همان خانمی که پشت صندوق نشسته بود گفت: مریلا جون من یه چند دقیقه میرم بیرون.. زن به علامت باشه سرش را تکان داد و بلوط به همراه او به سمت یک کافی شاپی که درهمان طبقه بود رفتند. بلوط با ارامش گفت: کوروش و همینجوری باهاش اشنا شدم... بعد کلی حرف زدن و این جور حرفا قرار شد بیاد خواستگاریم... منم بدم نمیومد... ولی قبلش رفتیم تحقیقات.... تو دورانی که باهم بودیم به من گفته بود با کسی نیست... اما حالا فهمیدم که یه دوست دختر داره... دخترک فوری پرسید: ازکجا... بلوط: مهم نیست.... ولی بدون هم من سرم خورده شده هم تو.... من خواستم امتحانش کنم که اینا رو فهمیدم... دخترک با جدیت گفت: من که باور نمیکنم... بلوط تند گفت:بلوتوثتو روشن کن... با بی اعتمادی حرف بلوط را گوش کرد و بلوط فایل مورد نظر را ارسال کرد ... دختر ان را گوش داد وگفت: اما من به اون اعتماد داشتم... با شنیدن مکالمه هر لحظه چهره اش بیشتر در هم میشد. قامت کوروش جلوی پیشخوان کافی شاپ ظاهر شد.بدون جلب توجه بلند شد. از فرصت استفاده کردو حینی که حواس دختر و کوروش اصلا به اونبود از انجا بیرون رفت.صدای داد دختر بلند شد که به کوروش گفت: خیلی بیشعوری... ازت بدم میاد... وصدای کوروش که عز وجز میکرد ... شنیدنی بود. خوبی اش این بود که حالا مساوی شده بودند. کوروش هم کمتر سرش می جنبید. هرچند باید کار بدتری با او میکرد اما همین هم خوب بود. ساعت شش بود که به خانه رسید. لبخند پیروزمندانه ای هم برلبش بود. دوش اب سردی گرفت و ترجیح داد تا هنگام رفتن به تهران کمی استراحت کند. | ||||||||
| |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +263 امتیاز ************************************************** ** ساعت از ده صبح گذشته بود که به ارامی پلکهایش را باز کرد. از جای جدیدش خیلی تعجب نکرد... ساعت هشت صبح به تهران رسیده بودند و حالا در هتل به سر می بردند. کش وقوسی داد که ریحان گفت: بلند شو برو یه دوش بگیر... ظهر خونه ی عموت اینا نهار دعوتیم... از اشتیاق دیدن پسری که طبق وصیت نامه ی پدربزرگی که تا به حال او را ندیده بود به سرعت نیم خیز شد. بعد از دوش و صرف یک صبحانه ی مختصر چمدانش راباز کرد. نمیدانست چه لباسی بپوشد که مناسب ظهر و اولین دیدار باشد. کمی شورو هیجان داشت ... یک جین مشکی جذب تن کرد و یک بلوز سفید کمر بند چرم مشکی با سگک دایره مانند استیل با مدل آرم چنل را هم به کمرش بست. صندل های سفیدش را هم در کوله اش پرت کرد. حالا نوبت ارایش بود. پشت چشمهای ابی اش سایه ی نقره ای زد و ریمل و خط چشم و رژ گونه هم که روی شاخش بود. رژ لبش را هم مالید و در ابروهایش مداد قهوه ای کشید و موهای فندقی اش را با اتو صاف کرد و ازاد روی شانه اش رها کرد. گردنبند طلا سفید بلوطش را که با حروف لاتین به عنوان روز تولدش هدیه گرفته بود را هم به گردنش انداخت... گوشواره ودستبندش هم به خودش اویخت... استفاده از عطر هم تکمیل کننده ی تیپش بود.سوتی کشید وگفت: چی شدی... وبا صدای ریحان مانتو وشالش را پوشید و از جلوی اینه کنار کشید. با دیدن خانه که حالا پرده های سیاه از جلویش برداشته شده بودند. نمای بهتری داشت ... یک خانه ی قدیمی که احتمالا خوراک بساز بفروش ها بود. بهرام زنگ را به صدا در اورد. با هم وارد خانه شدند... بلوط با کنجکاوی بیشتر ی نگاه میکرد. به استخری که برنا از ان گفته بود.... سودی وبهادر جلوی در به استقبالشان امده بودند. سودی این بار او را محکم به اغوش کشید. لبخند های تحسین امیز و نگاه های محبت امیز بهادر این بار برایش قابل باورتر بودند. ویدا هم جلو امد و رویش را بوسید. حتی با وحید هم دست داد. حس میکرد معارفه هنوز تمام نشده باشد. یک نفر کم بود. بهرام پرسید: پس ونداد کجاست؟ بهادر با تته پته گفت: رفته جایی بر میگرده... ویدا دستش را روی شانه ی بلوط گذاشت وگفت: خوش اومدی عزیزم... برو اینجا و لباستو عوض کن... و به اتاقی اشاره کرد. در را به ارامی باز کرد. کسی در اتاق نبود ... یک کاغذ کاهی که حاشیه اش سوخته بود و رویش چند بیت شعری نوشته شده بود اولین چیزی بود که در دیوار اتاق به چشمش خورد. و دیگری یک کلبه ی کوچک قهوه ای سوخته که به دیوار اویخته شده بود و ساعت دیواری بود و عقربه هایش دو تبر بودند. ست اتاق به رنگ کرم وقهوه ای بود. یک تخت چوبی که رو تختی اش شیری بود با رنگ پرده های راه راه کرم و شکلاتی با پس زمینه ی استخوانی هم خوانی داشت. میز کامپیوتر وکتابخانه ی پر از کتاب ام دی اف و میز اینه و دراور که همه در یک ردیف یک ضلع اتاق را گرفته بودند. به سمت کتابخانه رفت. اکثر کتابها را خودش هم داشت... همه مربوط به شیمی و دنیای شیمی ومحلول ها و غیره بودند. در کل اتاق ساده ومرتبی بود. و هیچ جذابیت خاصی نداشت. چیز حیرت انگیزی به چشمش نخورد. مانتو وشالش را دراورد و دوباره تجدید رژ و عطری کرد و از اتاق بیرون امد. سودی و ویدا خریدارانه نگاهش میکردند. اهمیتی نداد و کنار ریحان نشست و فنجان چایش را برداشت ومشغول شد. بهادر زیر گوش وحید گفت: برو دنبالش هرگورستونی که هست بیارش... وحید کلافه گفت: من چه میدونم کجا رفته بابا.... بهادر با حرص گفت: همون خراب شده ی رفیقشه... وحید سری تکان داد وگفت: اگه تونستم میارمش... ولی اگه نیومد سر من داد و بیداد نکنید..... بهادر با غیظ گفت: چقدرم که تو حساب می بری... وحید بی هیچ حرفی از خانه خارج شد. اگر ونداد احمق این دختر را میدید عمرا نه می اورد حیف که مثل یک گیج کودن رفتار میکرد... ساعت از یک و نیم گذشته بود که صدای اف اف بلند شد. سودی نفس راحتی کشید حالا با حضور همه میتوانست بساط نهار را فراهم کند. بهادر پاسخ داد. لحظاتی بعد جمع به خاطر حضور ونداد و وحید راست ایستاده بودند. بلوط به چشمهای عسلی اش نگاه میکرد و بینی ای که نوکش از سرما سرخ بود. موهای اشفته و ته ریش و پلیور نخودی رنگش و جین مشکی ای که به تن داشت... | ||||||||
| |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +263 امتیاز لحظاتی بعد جمع به خاطر حضور ونداد و وحید راست ایستاده بودند. بلوط به چشمهای عسلی اش نگاه میکرد و بینی ای که نوکش از سرما سرخ بود. موهای اشفته و ته ریش و پلیور نخودی رنگش و جین مشکی ای که به تن داشت... وحید سقلمه ای به پهلویش زد و او هم ناچارا سرش را بلند کرد. بلوط اولین کسی بود که در مسیرش قرار گرفته بود. چهره اش را در ان تاریکی شب به کل از یاد برده بود. وحید دستش را کشید و او را به نوعی به سمت عمو بهرام هل داد. بهرام با چشمهایی نسبتا نمناک او را دراغوش گرفت وگفت: سلام عمو جان حالت خوبه؟ ونداد به سختی اب دهانش را از گلوی خشکش پایین فرستاد و زیر لب گفت: س ّ س ّ س ّ لام... و سپس با ریحان خانم و برنا دست داد و در جواب سلام و احوالپرسی انها تنها سری تکان داد. بلوط با صدای که مهیج به نظر میرسید گفت: سلام.... و دستش را به سمت او دراز کرد. ونداد لبش را می گزید. اصلا دلش به امدن راضی نبود اگر عز وجز ها وتهدید های پدرش که همگی از زبان وحید جاری میشد نبود الان اینجا حضور نداشت. نفسش را سنگین بیرون فرستاد وگفت: سّ سّ سّ سّ لام... و دست بلوط را یک ثانیه فشرد ورها کرد. بلوط با ریز بینی نگاهش میکرد. اندام مردانه و استایل لاغر و در عین حال ورزیده ای داشت.موهایش قهوه ای تیره بودند... چشمهای عسلی اش زیر ابروهایی که همرنگ موهایش بودند کمی کشیده و خمار بود و بینی استخوانی وفک مربعی و صورت گرد ... گردن بلندی داشت. پوست سفید ولبهای متوسط وصورتی مات هم دیگر جزییات چهره اش بودند.با ته ریش و موهای نسبتا ژولیده کمی شلخته به نظر میرسید که با اتاق مرتبش چندان همخوانی نداشت. با این حال قابل تامل بود. سر به زیر و ساده و خجالتی به نظر می امد.ازا ن تیپ ادمهایی که بمیری هم سر صحبت را باتو باز نمیکنند چراکه خجالت میکشند ... بلوط و خانواده اش به اوای سودی به سمت میز نهار رفتند. بلوط دوست داشت بیشتر با او صحبت کند... هرچه بود پسرعمویش بود! ونداد هم رفت تا دست و رویش را بشوید. حوصله ی خودش را نداشت ... وای به حال بقیه... ان همه بقیه ای که یک شنوایی اش را از او گرفته بودند.بقیه ای که روی چند خط کاغذ اجبار زندگی اش را نوشته بودند... بقیه... بقیه... حالش از این بقیه بهم میخورد. کلافه چند مشت اب به صورتش پاشید و از دستشویی بیرون امد. اولین صندلی خالی ای که در مسیرش بود همان را برای نشستش انتخاب کرد... وقتی نشست فهمید درست روبه روی بلوط است. برای تعویض جا دیگر خیلی دیر شده بود. بلوط با مرغ سخاری اش مشغول بود حینی که تکه ی کوچکی به دهان می فرستاد گفت: شما رشتتون چیه؟ جمع یکباره سکوت کرد.حتی صدای برخورد قاشق وچنگال هم نمی امد. ونداد نفسش را با فشارا ز بینی خارج کرد وگفت: شّ شّ شّ شیمی... بلوط با خودش گفت چقدر بد که از هولش به تته پته می افتد! ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۲۴ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۴۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +260 امتیاز به باقی لینکهایی که درامضامه هم سر بزنید د د د د ![]() ![]() ![]() نقد هم یادتون نره ها ا ا ا. میسی ی..............................................ا حتمالا دو تا پست دیگه میشه باب میل شما... ![]() ولی اگه نقد بیاین شاید ... ======================== ونداد نفسش را با فشارا ز بینی خارج کرد وگفت: شّ شّ شّ شیمی... بلوط با خودش گفت چقدر بد که از هولش به تته پته می افتد! بلوط کمی از نوشابه اش نوشید وگفت: کارشناسی؟ ونداد سرش را پایین انداخته بود ... با محتویات درون بشقابش ور میرفت. نفسش را سنگین خارج کرد وگفت: ارّ... لبهایش را محکم روی هم فشار داد. میتوانست از معادل واژه استفاده کند که دیگرآوایی مشابه صوت یک حیوان از دهانش خارج نشود. لبهایش را خیس کرد وگفت: فّ فّ فّ فوق.... بلوط چشمهایش را ریز کرده بود. نوع گویش ونداد و ادای کلامتش از خجالت وشرم بود یا همیشه همینگونه صحبت میکرد. با این حال شانه ای بالا انداخت و مشغول صرف غذایش شد. ویدادر حالی که یک پسر بچه ی دو سه ساله را دراغوش گرفته بود سر میز نشست و رو به پسرش گفت: اقا عرفان من چی میخوره؟ عرفان خواب الود گفت: میخوام برم پیش دایی ونداد... ونداد لبخندی زد و عرفان هم از اغوش مادرش پایین امد وروی پای ونداد نشست. ریحان در حینی که سالاد برای شوهرش در کاسه می ریخت گفت: شوهرت کجاست ویدا جون؟ ویداد لبخندی زد وگفت: ماموریته... بهرام: چه کاره است عمو ... ورو به همسرش گفت : کافیه... و اشاره اش به سالادی بود که در کاسه سر ریز شده بود. ویدا: مدیریت بازرگانی خونده ... تو یه شرکت خصوصی کار میکنه... بهرام هومی کشید و ریحان و بلوط و برنا همزمان از سودی وزحمات وپذیرایی اش تشکر کردند. بلوط در بردن ظروف به اشپزخانه هیچ حرکتی نکرد. ترجیحا روی مبلی نشسته بود که روبه روی ونداد بود. زیادی ساکت بود. پس او هم از وصیت نامه راضی نبود. اصلا می دانست؟ ونداد زیر نگاه های سنگین او به سمت اتاقش رفت. همان اتاقی ک بلوط دران لباس هایش را عوض کرده بود. بلوط پوزخندی زد و از جایش بلند شد. خوبی اش این بود که بهانه برای رفتن به اتاق داشت. هرچند حدس صد در صد را میزد که ان اتاق متعلق به او باشد. تقه ای به در زد وبدون انکه منتظر باشد ونداد بفرمایی بزند وارد اتاق شد. ونداد با تعجب نگاهش میکرد. بلوط بدون درنظر گرفتن او به سمت مانتویش رفت وگفت: راستی کتابخونه اتون خیلی تکمیله... من خیلی ها رو ندارم.... ونداد از اشفتگی فقط به کتابخانه اش نگاه میکرد. بلوط ادامه داد: راستی معنی اسمتون یعنی چی؟ من خیلی روش فکر کردم... اسم عجیبیه.... ونداد با انگشت شصت و اشاره دو گوشه ی لبش را از هیچ پاک کرد وگفت: ی ّ یّ یه اسّ سّ اسم... قدی دیِّ دیّ قدیمیه ...ای ای ایرانیه... بلوط باز ریز بینانه نگاهش میکرد و ونداد کاملا اعتماد به نفسش زیر ان نگاه دقیق تحلیل میرفت. کاش از اتاقش برود. بلوط بدون انکه مشتاق باشد تا معنای اسمش را بداند باز گفت: شما هول شدین؟ وندادبه او نگاه کرد که متعجب بود. در جوابش نفسش را عمیق بیرون فرستاد وگفت: نّ نّ نه.... هّ هّ هوّ وّ ول نیستم... بلوط یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: اما لحنتون خلافشو میگه.. ونداد دهانش کاملا خشک شده بود... با سر انگشت عرق گیجگاهش را گرفت وبا حرص به او خیره شده بود. رسما داشت به رویش می اورد که کلمات را درست نمی توانست ادا کند ... با این حال با جدیت در حالیکه سخت تلاش میکرد تا کلمات را درست ادا کند گفت: همّ همّ همّی میّ می شه... همیشه ... همی ّ همی ّ همینه... بلوط به شکش یقین پیدا کرد.مات بود... واقعا او... یعنی غیر از این نمیتوانست باشد. پشت این چهره ی شاید جذاب و شاید قابل قبول یک نقص پنهان بود. یعنی باید باور میکرد که پسرک حین حرف زدن زبانش میگرفت؟! یعنی لوکنت داشت؟ یعنی... نمیدانست چرا داغ کرده... حتی در عینی که سعی میکرد لااقل جلوی او حفظ ظاهرکند اما خم شدن دو ابروهایش را به علامت اخم هم میتوانست حس کند. یا درهم رفتن چهره اش ... عصبی بود. شاید هم حرص میخورد. نمیدانست... یک لوکنتی ... واقعا پدرش از وصیت نامه و خواست پدربزرگش ازدواج با یک لوکنتی بود؟ واقعا این موضوع صحت داشت؟ یعنی ممکن بود که پدرش این موضوع را ندانسته به او گفته باشد.... یا ... یا اینکه ... به نظرش مسخره بود. حس میکرد تحقیر شده... اینقدر روی دست پدرومادرش مانده بود که یک کاغذ سرنوشتش را تعیین کند ... ان هم سرنوشت با چه کسی!!! مانتو وکاپشنش را برداشت و با چشم غره ای که به سمت ونداد نشانه گرفت از اتاق بیرون رفت. ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۲۵ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۰۳ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +257 امتیاز نقد هم فرامووووش نشه ه ه ه ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ================================================= مانتو وکاپشنش را برداشت و با چشم غره ای که به سمت ونداد نشانه گرفت از اتاق بیرون رفت. تا اخرین لحظه که در خانه ی عمویش به سر می بردند از جایش تکان نخورد انقدر عصبی و بد عنق شده بود که خودش هم حس میکرد با هر جرقه ای اتش میگیرد و شعله ور می شود. ونداد هم کمتر جلوی چشمش سبز میشد. چند بار دیگر هم حرف ولحنش را شنید ... با هر کلمه ای که او سوزنش گیر میکرد بیشتر دلش میخواست پدرش را لعنت کند ... یا پدربزرگش را... واقعا در وصیتش نوشته بود که او با این پسرک لوکنتی ازدواج کند؟ لیاقتش یک کر ولال هم نبود وای به حال او ... بلوط وارسته ... دختری که در تمام زندگی اش همه چیز را به راحتی اب خوردن بدست می اورد. کسی که در پر قو بزرگ شده بود. کسی که هیچ کس را در شأن خودش نمیدید و همه چیز را سرگرمی می پنداشت. او با این شرایط واقعا میتوانست یک پسر یه لا قبا که به زور حرف میزد را بپذیرد؟ صد رحمت به شروین... یا کوروش... یا همان حامد... ساعت از هفت شب گذشته بود که بالاخره به هتل رسیدند. با وجود اصرار های بهادر و سودی ترجیح میدادند در هتل باشند. بلوط لبه ی تختش نشسته بود. بهرام رو به ریحان گفت: خیلی پذیرای خوبی بودن... ریحان با ملایمت گفت: اره ... سودی خیلی زحمت کشیده بود.... به بارم ما باید دعوت بگیریم.... بهرام تو هم اینقدر با برادرت سر سنگین نباش... بهرام اهی کشید وگفت: من که امروز تمام تلاشمو کردم... دیگه بالاخره قراره یه وصلتی هم بشه صحیح نیست که... هنوز حرفش تمام نشده بود که بلوط مثل فنر از جا پرید وگفت: چــــــــــی؟ چه وصلتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهرام نفسش را فوت کرد وگفت: الان وقت بحث کردن نیست... بلوط: پس کی وقتشه؟ هر وقت منو به اون پسره ی نصفه زبون دادید؟ واقعا فکر کردی من اینقدر خاک بر سر شدم که بیام با اون پسره ی لوکنتی عروسی کنم..؟ بهرام ماتش برد. بلوط را هیچ وقت اینقدر عصبی و تند خو ندیده بود. هرچندمیدانست گستاخ و خشن است اما توقع اینکه اینگونه جلویش قد علم کند را نداشت. با لحن متحکمی گفت: بلوط ... همه ی تصمیمات گرفته شده... پس تمومش کن... بلوط با صدای بلندی گفت: چیو تموم کنم؟ فکرکردی میذارم چیزی شروع بشه؟ من بمیرم هم با اون لوکنتی بی خاصیت ازدواج نمیکنم... ریحان مداخله کرد وگفت: بلوط بسه دیگه... این اتاق وگذاشتی رو سرت... زشته دختر... صدات می پیچه...ا برومون رفت... بلوط با بغض وصدای فریاد مانند ی گفت: به درک.. به جهنم... هیچی نگم که به خاطر یه قرون دوزارزندگی منو به خاک سیاه بنشونین... حالا به من میگی تصمیمات گرفته شده؟ مگه من اینجا بوقم؟ مگه نظر من مهم نیست؟ هااان؟ برنا با ارامش گفت: بلوط جان... بلوط با حرص گفت: بلوط جان چی؟ منو میخواین بفروشین؟ اینجوری دخترم دخترم میکردین؟ بهرام نفسش را فوت کرد و با ارامش گفت: دخترم... عزیزم... ونداد پسر خوبیه... خانواده داره... روش شناخت داریم... بلوط با داد گفت: رو کسی که بیست سال هیچ خبری ازش نداشتی چه شناختی داری هان؟ تو فقط به فکر پولای باباتی... زندگی من برات مهم نیست... توی خسیس کنس همه ی فکر وذکرت پوله ... پول... بهرام با عصبانیت رو به ریحان گفت: این حرفا رو تو یادش دادی.... اینم شد تربیت؟ هان؟ بلوط دیگر اشکش درامده بود.فکر نمیکرد برای خانواده اش اینقدر بی ارزش باشد که اورا به خاطر چند ریال وتومان مجبور کنند اینده اش را بفروشد. ریحان نمیدانست طرف چه کسی را بگیرد. بهرام با عصبانیت گفت: بلوط از جلوی چشمم گم شو ... گم شو تا نزدم.... بلوط میان کلامش دوید وگفت: هان ... میخوای بزنی؟ اره بزن ناکارم کن.... ولی عمرا... شاید منو نخواستن... اون وقت تو میمونی پول برباد رفته... هان چیه؟ چرا نمیزنی؟ تو مگه نگفتی دلت نمیخواد دخترتو به کسی بدی؟ اگه اینقدر هول بودی که من ازدواج کنم برای چی باشروین مخالفت کردی؟ که منو بدی به این یالقوز که با تته پته حرف میزنه؟ که حتی نمیتونه چهار کلمه رو به زبون بیاره؟ ارررررررررررره؟ بهرام بلند دادزد: یه تار موی گندیده ی ونداد میرزه به صدتا مثل شروین... دیگه هم راجع به برادرزاده ی من اینطوری حرف نزن... بلوط به هق هق افتاده بود. با صدای بلند و جیغ وگریه گفت: نمیخوام... من با اون پسره ی عوضی ازدواج نمیکنم... بهرام نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد و بلند گفت: خیلی بیخود میکنی... مگه دست خودته... اجازه ات دست منه... من پدرتم... اختیار دارتم... حالا هم ازجلوی چشمم گم شو.... بلوط با جیغ گفت: پس ارزو میکنم یه یتیم ... بی پدر باشم ... و سوزشی را روی پوست صورتش حس کرد. شوکه شد. برنا با غیظ گفت: بابا.... ریحان گریه میکرد و بلوط دستش را روی صورتش گذاشت که داغ بود ... از سیلی پدرش داغ بود. درحالیکه عقب عقب میرفت گفت: ازت متنفرممم... ازززززززززززت متنفــــــــــــــــــرم.. .. و قبل از انکه کسی به خودش بجنبد از اتاق بیرون رفت. ریحان بی حال روی زمین نشست وگفت: ای وای بلوطم... برنا برو دنبالش .... برنا از اتاق به دنبال خواهرش بیرون رفت و بهرام هنوز ماتش برده بود که بلوط را زد؟! | ||||||||
| |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,477 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +251 امتیاز نقد فراموشتون نشه. ![]() همه ی داستان هایی که مینویسم در یک اولویت هستن ... ![]() ===================== ریحان بی حال روی زمین نشست وگفت: ای وای بلوطم... برنا برو دنبالش .... برنا از اتاق به دنبال خواهرش بیرون رفت و بهرام هنوز ماتش برده بود که بلوط را زد؟! برنا به دنبالش میدوید وبلوط گریه میکرد و از مسیر پیاده رو وارد خیابان شد... برنا به گامهایش سرعت بیشتری بخشید و دست اخر بازوی بلوط را محکم کشید وگفت: وایسا دیگه... کجا میخوای بری؟ بلوط در میان هق هق و زاری بلندش در حالی که از گوشه ی لبش خون می امد با صدای خش داری گفت: از همتون بدم میاد..... برنا فقط به جوی باریکی که از گوشه ی لبش سرازیر میشد نگاه میکرد. با سر انگشت شصت ان را زدود و دستش را با مهربانی گرفت وگفت: وسط خیابونیما... و دستش را به فضای گل کاری شده ی بین دو خیابان که حالت بلوار مانندی گرفته بود کشید و روی نیمکتی نشاند وگفت: بسه دیگه.... بلوط عصبی بود. رنجیده بود... اهل حرف زور نبود... نمیخواست به چه زبانی میگفت؟ حالا که سیلی هم خورده بود.... میمرد بهتر از این بود که زن کسی شود که موقع حرف زدن زبانش میگیرد! برنا دستش را روی شانه ی بلوط که نسبتا ارام شده بود گذاشت وگفت: ببین بلوط... اگه بابا داره بهت اصرار میکنه فقط برای... بلوط میان کلامش امد وگفت: نمیخوام چیزی بشنوم.... برنا نفسش را فوت کرد و بلوط فکر کرد بمیرد هم زیر بار این خفت نمیرود. برنا با ارامش گفت: ونداد پسر خوبیه... خواست بگوید خوشبختت میکند... اما ماند این جمله را میتواند به زبان بیاورد یا نه؟وندادی که ... صدی هق هق بلوط بلند تر شده بود. اهی کشید وسعی کرد با ارامش بلوط را از این همه عصبانیتی که گریبان گیرش شده بود رها کند. با صدای ملایمی گفت: خواهر من ... چرا اینطوری میکنی.. بلوط با حرص گفت: مگه عهد درشکه است که زوری شوهرم بدن؟ من نمیخوامش برنا... نمیخوام.... برنا نفسش را سنگین بیرون داد وگفت: حدااقل روش فکر کن ... فکر؟ واقعا باید روی کسی که اینقدر بارز نقص داشت فکر کند؟ میتوانست؟ میشد؟ ممکن بود؟از جایش با عصبانیت برخاست. در حالی که دست برنا را که روی شانه اش نوازشگر بود را پس میزد با زمزمه ی بلند وخش داری در حالی که برنا را پشت سرش میگذاشت وتند قدم برمیداشت گفت: حتی اگه بمیرم هم قبول نمیکنم... پامم تو هتل نمیذارم... برنا ایستاد وگفت: پس میخوای چیکار کنی؟ بلوط با داد در حالی که از او دور میشد گفت: میخوام برم بمیرم... برنا اهی کشید و بلوط را در پیاده روی شبانه در ان بلوار روی سنگفرش زیر هوای کثیف تهران همراهی میکرد. چقدر می ارزید... به این فکر میکرد... و به اینکه شاید دارد فروخته میشود به سهام یک کارخانه... یا شاید زمین هایی که جان میدهند برای برج سازی... یا پاساژ سر نبش پر رفت وامد ... یا.. وفکر میکرد چقدر تلخ است که به این علت به خانه ی بخت برود. وبلوط می اندیشید که هنوز اینقدر حقیر نشده است که برایش یک شوهر نسبتا لال را نشان کنند و او قبول کند ودم نزند.... و در این فکر بود که اختیار دارش کس دیگری است ... و اندیشه ی تلخ اینکه صاحبش او را به دست صاحب لوکنتی میدهد و این است سرنوشت دخترانه ای که همگی بی استثنا مالک دارند! فصل سوم : با صدای تقه ای که به در خورد به ارامی ان را گشود.6 ماه بعد...اواسط مرداد صورت خواب الود ونداد جلوی چشمش بود. با غیظ گفت: امری داشتید؟ ونداد او را کنار زد و به سمت لب تاپش رفت.... صدای مزخرف اوازخوانی یک خواننده ی رپ احمق در گوشی که میشنید سوت میزد خدا را برای اولین بار شکر کرد که دو گوشش سالم نیست.با این حال ان را بست و از اتاق خارج شد. بلوط با داد گفت: کی به تو گفت بهش دست بزنی؟ ونداد جوابش را نداد به جای ان گفت: شّ شّ شّ ب بخیر... و در اتاق را بست و از داخل قفلش کرد. بلوط لگدی به در زد و به سمت تلویزیون رفت وصدایش را تا عرش بلند کرد. ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۲۷ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| daughter, زندگی, سایت, غیر, مشترک|sun, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب | ~sun daughter~ | نوشته کاربران سایت | 1845 | ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۱۳ بعد از ظهر |
| نوتریکا (2) | sun daughter کاربر سایت | دانلود | Mina | نوشته کاربران سایت | 4 | ۷ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۴۴ قبل از ظهر |
| نوتریکا (2) | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 117 | ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۱:۲۶ بعد از ظهر |
| خط هشتم | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 91 | ۴ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۵۶ بعد از ظهر |
| نوتریکا | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 178 | ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ ۰۵:۴۳ بعد از ظهر |