| |||
| | #101 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +385 امتیاز دوستان گلم/ شبتون بخیر به احترام همه ی عزیزانی که گفتن 14 نحسه اینو هم میذارم ولی دیگه بذارین برای فردا من دارم رسما میمیرم از 9 صبح یه کله نوشتم... / تو رو خدا اصرار نکنید دیگه ... من جنبه ندارم... درسم میمونه/ ![]() برم با اجازتون. نقداتونو منتظرماااااا .... باشه؟ فردا منتظرم باشید / دوستون دارم/ مرسی بخاطر همراهی صمیمانه وگرمتون. ![]() ============================== پست پانزدهم: شمردم فقط 20 تا خط باشه/ راستی ویرایش دوز ندارم بکنم... چون اون لحظه ک حس هیجانیم عود میکنه و مینویسم... نمیتونم ویرایش کنم حس میکنم هیجانم میخوابه... ببخشید دیگه خوبی بدی تحمل کنید بوس بوس بوس بوس ![]() /بوس بوس بوس ![]() ============================== بلوط با حرص بلند شد وپتو را پرت کرد وگفت: من از این زندگی بیزارم... وقتی بابام گفت باید ... گفتم باشه... ولی کاری میکنم که مرد زندگیم بدبخت بشه... همه ی حرفم همین بود.. زورم کردن... امروز... به این نتیجه رسیدم... اگه مرد بودی بدبخت میشدی... حیف که خیلی نامردی ! حتی ارزش بدبختی هم نداری بیچاره... اشکهایش را پا ک کرد و با صدای بلندی گفت: من عارم میاد تو شوهرم باشی... عارم میاد که به کسی بگم این شوهرمه... خجالت میکشم... میفهمی؟ خجالت میکشم... ونداد ماتش برد... مثل یک پتک به سرش فرود امد. بلوط به سمت اتاقش رفت... در را باز کرد اما روی پاشنه ی پا چرخید وگفت: میخوام طلاق بگیرم... ونداد جوابی نداد. بلوط به سمتش چرخید وگفت: شنیدی؟ یا داد بزنم؟ ونداد اهسته گفت: بّ بّ بّ برات وکیل میگیرم... بلوط: خوبه... وارد اتاق شد ودر را کوبید. خودش را روی تخت انداخت ... هق هقش را به زور خفه کرد. نفس عمیقی کشید... این بی انصافی محض بود. سعی داشت به چیزهای خوب فکر کرد... به چیزهای خوب و مثبت ... اما ذهنش همه سیاه شده بود. سیاه سیاه ... دیگر هیچ رنگی نداشت... حتی محض رضای خدا نیم خاکستری رنگی هم نبود که دل خوش کنک باشد. مگر او از زندگی چه میخواست؟ مگر او دختر نبود... جوان نبود؟ ابرومند نبود؟ مگر همه چیز نداشت؟ چه کم داشت؟ هیچ چیز... ذهنش از هر سو به بن بست هیچ میرسید. این سرنوشت منفور حقش نبود... این همه بی انصافی حقش نبود... او هم مثل هزاران دختر دیگر هزاران ارزو برای زندگی مشترک داشت... از لباس سفید پف دار گرفته بود ... تا اسم بچه هایی که همه از ذهن متولد میشدند... یک مراسم نداشت دم نزد... ارزوی پوشیدن ان لباس را به گور می برد دم نزد... مهریه اش فقط پنج سکه بود... چهارده شاخه نبات... اینه و شمعدان و قران... همین... ان وقت او باید در ازای قبول کردنش ... موهایش را کشید و باز فکر کرد چه کم داشت و باز ذهنش فریاد زد هیچ! به همان خدایی که این راه را در زندگی اش قرار داده بود این حقش نبود. نفس هایش سنگین میشدند ... چشمهایش از زور اشک میسوختند... سرش از درد میترکید... خسته بود... خسته و لاجون... یک گوشه افتاده بود وفکر میکرد در انتهای بدبختی غوطه ور است ... در حالی که نبود. حداقل منشا بدبختی ان کسی که فکر میکرد نبود... ونداد پشت روی کاناپه نشسته بود... همه چیز تمام شده بود . به همین راحتی... اصلا راحت تر از راحت... دیگر همه چیز تمام شد. دیگر هیچ امیدی نداشت... چقدر احمق بود... چقدر کودن بود... یک عرب جاهل در زمان حبشی هم چنین کاری نمیکرد وای به حال ل ل ل... ادعای تحصیلات داشت؟ ادعای شرف داشت؟ ادعای مرد بودن داشت؟ بلوطش را امروز دید چطور شکست ... دید چطور خرد شد... دید چطور نابودش کرد... خودش بلوطش را نابود کرد. خودش با افکار مسخره اش... خودش زندگی جفتشان را نابود کرد.... بلوط تازه داشت رام میشد.. تازه داشت ... چقدر حیف که همه ی روزهای خوبی را که میتوانستند با هم داشته باشند به راحتی اب خوردن از دست میدهد...چقدر حیف... چقدر!!! از جایش بلند شد... گلویش خشک بود... دریخچال را باز کرد... با دیدن ظرفی که محتوی کتلت بود ... با دیدن چیپس و پفکی و میوه های رنگارنگی که در جا میوه ای به چشم میخورد. دیگر تحمل دیدن نداشت... روی زمین کف اشپزخانه نشست. چرا همه چیز خراب شد؟ چرا بلوطش به این روز افتاد... چه کسی مقصر بود؟ خودش؟ پدرانشان؟ پدر بزرگش؟ این دیگر چه رسمی بود؟ اجبار پشت اجبار... خریده بود؟ بلوط حق داشت او را خریده بود... جز خریدن دیگر چه اسمی میتوانست رویش بگذارد. نفسش را فوت کرد. خسته بود... ذهنش سردرگم حول محوری میچرخید که از بیخ و بن اشتباه بود ... انقدر این اشتباه بودن را به رخش میکشید که کم کم او را نابود کند. از این همه پریشانی خسته شده بود. نمیخواست او را از دست بدهد... کسی را که مایه ی خجالتش بود! دیوانه شده بود... داشت دیوانه میشد... بلوطش را از دست داد ... این اولین واخرین نتیجه ای بود که ذهن وفکر و اندیشه اش فریاد میزدند. به همین راحتی... بلوطش را از دست داد. اولین و اخرین عشقی بود که میتوانست از صدقه سری اجبار داشته باشد .... مطمئن بود که اولین واخرین عشق زندگی اش کسی خواهد بود که خودش دستی دستی او را از خود راند.به همین راحتی... با صدای اذان از جا بلند شد. تا صبح نخوابیده بود. بلوط را هم ندیده بود که حتی از اتاقش بیرون بیاید... با رخوت از جا بلند شد... وضو گرفت.. قامت گرفت.... نماز شاید ارامش میکرد.... باید به سراغ وحید میرفت... زندگیش را نابود کرد... به حق که حق برادری را به جا اورد. میز صبحانه را چید... چه خیال خامی که بلوط حتی لب بزند!!! بعضی ادم ها بزرگند... خیلی بزرگ... یا اگر هم بزرگ نباشند انقدر ادعای بزرگی شان میشود که باور کنی بزرگند... وقتی میفهمی از خودت هم کوچکترند فقط دوست داری از بزرگی زیادی شان عق بزنی... ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۲ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #102 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +406 امتیاز به یمن روز شانزدهم بهمن / که تولد مامانمه / اینم پست شانزدهم. ![]() ممنون از همراهی و محبت همتون. ![]() ====================================== میز صبحانه را چید... چه خیال خامی که بلوط حتی لب بزند!!! در اتومبیلش نشست... با فکری که داشت ... بار دیگر مدارک کیفش را چک کرد. به سمت شرکت پدرش راه افتاد. هنوز حتی درها هم باز نشده بودند... اما وقتی نگهبان او را دید با خوشرویی اجازه داد وارد شرکت شود. کلید های اتاق هارا هم گرفت. وارد اتاق وحید شد ... روی صندلی اش نشست و از پنجره به نمای الوده و گرگ ومیش شهر نگاه میکرد. صندلی راحتی داشت... یک اتاق بزرگ ... کامپیوتر و یک کتاب خانه پر از زوم کن و پرونده بود. از بیکاری انها را تماشا میکرد... افتاب کم کم پهن شد... صندلی را به سمت پنجره چرخاند... چشمهایش را بست. دیگر هیچ راهی نبود که امتحانش نکرده باشد. زمزمه ی کارکنان شرکت در فضا می پیچید.... ونداد پشت به در روی صندلی به سمت پنجره نشسته بود... ساعت نزدیک هشت بود که در اتاق باز شد ... وحید انگار با کسی حرف میزد و بلند بلند گفت: پرونده ها رو برای امضا بذارید رو میزم... در اتاق بسته شد. ونداد صندلی را چرخاند وچشم در چشم وحید شد. وحید تقریبا خشکش زد. اصلا توقع حضور ونداد را در ان وقت صبح در شرکت نداشت. ونداد مستقیم به او نگاه میکرد. وحید لبخند مسخره ای زد وگفت : به به ... ونداد خان.... از این ورا. ونداد: همینطوری رّ رّ رّ رد میشدم.... گفتم یه سری هم به تو بزنم.... وحید : میرم بگم برامون صبحونه بیارن... نخوردی که؟ خوردی؟ ونداد از جا بلند شد وخودش را به در رساند و در را بست. وحید مغرضانه نگاهش میکرد. دستهایش را در جیبش فرو برد و گفت: وحشی شدی؟ چته؟ ونداد: من یا تو؟ وحید: واله. اونی که سرتا پاش تو پول غرقه تویی .... بایدم وحشی بشی.... ونداد با حرص گفت: اینقدر حّ حّ حّ حرص مال دّ دّ دّ دنیا رو زدی به کجا رسیدی؟ وحید پوزخند بزرگی زد وگفت: چی شده؟ دختره دیشب بهت راه نداده ؟ اومدی خر منو گرفتی؟ ونداد یقه اش را گرفت ومحکم او را به دیوار چسباند و گفت: حرف دهنتو بفهم... رّ رّ رّ راجع به زن من درست حّ حّ حّ حرف بزن... وحید لبخندی زد وگفت: میدونستم میای.. منتظرت بودم.... ونداد با حرص گفت: میدونستم کار توه.... و با عصبانیت غیر قابل کنترلی گفت: فقط بگو چرا... وحید: زنت باید حقیقت و میدونست نه؟ واقعا چطوری میتونی با پنهون کاری باهاش زندگی کنی... هان؟ زشت نیست؟ ونداد دندان قروچه ای کرد وگفت: چته؟ چی میخوای؟ چّ چّ چّ چه مرگته که دوره افتادی وّ وّ وّ وسط زندگی مّ مّ مّ من که همه چیز وخراب کنی؟ وحید دستهایش را از روی یقه اش برداشت و اورا به عقب پرت کرد وگفت: چیه؟ زندگیت خراب شده؟ یه عمره زندگی ما خراب شده رو ندیدی؟ همیشه عزیز کرده بودی ... که اخرش یه بچاپ بچاپ تپل داشته باشی... یه چک سفید .... دیگه چی میخواستی از این زندگی؟ ونداد با صدای خش داری گفت: دردت اینه ...؟ ّ وّ وّ واسه همین جفت پا پّ پّ پریدید وسط؟ اره؟ فّ فّ فکر کردی من خوشبخت دو عالمم؟ وحید با لبخند موذیانه ای به او نگاه میکرد. ونداد سری تکان داد وگفت: این چک... و جلوی چشمان وحید پاره اش کرد وگفت: من و بّ بّ بلوط داریم از هم جّ جّ جدا میشیم... همه چی تّ تّ تموم شد... تو باش و وجدان برادرانه ات... البته اگه داری... منم دور هّ هّ هّ همتون یه خط کشیدم... همتون! و ازاتاق خارج شد. وحید مات مانده بود... با یک زندگی که انگار زیادی برهم ریخته شده بود ... و ریز کاغذهایی که میلیاردی ارزش داشتند! | ||||||||
| |
| | #103 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +378 امتیاز با اینکه خیلی خستم و دارم میمیرم... اما دیروز قول داده بودم که امروز همین موقع ها یه پست بذارم.... ![]() ========= نمیتونم امروز زیاد بذارم... یه نمه خستم ... میترسم خراب کنم/ پس اگ باز نذاشتم ناراحت نشید/ دوستون دارم. ممنونم ممنونم از همراهی صمیمانه اتون. امتانم بدک نبود ... دعام کنید/بوس بوس![]() ========= وحید مات مانده بود... با یک زندگی که انگار زیادی برهم ریخته شده بود ... و ریز کاغذهایی که میلیاردی ارزش داشتند! ونداد سوار اتومبیلش شد. نفس عمیقی کشید و گازش را گرفت. ضبط را با صدای بلند روشن کرد. ارنجش را به پنجره ی باز تکیه داد وپیشانی اش را به انگشتانش. همراه موزیکی که خوانده میشد ... لحظه به لحظه تنها تصویر بلوط جلوی چشمش پدیدار میشد .... WISH I WAS YOUR LOVER كاش معشوق تو بودم You know I got this feeling that I just can’t hide مي دوني يك احساسي دارم كه نمي تونم پنهان كنم I try to tell you how I feel سعي مي كنم كه بهت بگم احساسم چيه I try to tell you about I’m me سعي مي كنم كه بهت بگم ولي من Words don’t come easily كلمات به آساني نمي آيند When you get close I share them وقتي تو نزديك مي شي او نا رو تقسيم مي كنم I watch you when you smile من تماشات مي كنم وقتي تو لبخند مي زني I watch you when you cry من تماشات مي كنم وقتي تو گريه مي كني And I still don’t understand و من هنوز نفهميدم I can’t find the way to tell you راهي رو براي گفتن پيدا نكردم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهانش كنم Don’t try to run away سعي نكن فرار كني There’s many thing I wanna say خيلي چيزهاست كه بايد بهت بگم No matter how it ends فرقي نمي كنه چطوري تموم بشه Just hold me when I tell you فقط به من گوش كن وقتي كه بهت مي گم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهانش كنم Oh I need is a miracle چيزي كه من مي خوام يك معجزه است Oh baby all I need is you عزيزم همه ي چيزي كه من مي خوام تويي All I need is a love you give همه ي چيزي كه مي خوام يك عشقي است كه تو به من بدي Oh baby all I need is you عزيزم همه ي چيزي كه مي خوام تويي Baby you عزيزم تو I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهان كنم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهانش كنم I wish I was your lover اي كاش معشوق تو بودم I wish that you were mine اي كاش تو مال من بودي Baby I got this feeling عزيزم من اين احساس دارم That I just can’t hide كه نمي تونم پنهان كنم Just wanna be your lover فقط مي خوام كه معشوق تو باشم Just wanna be the one فقط مي خوام تنها (يكي ) باشم Let me be the lover بذار معشوقت باشم Let me be the one بذار تنها ( يكي ) باشم Yeah Yeah آره آره ضبط را خاموش کرد.... مقابل محضر ایستاد و کیفش را برداشت و نفس عمیقی کشید و درهای اتومبیل را قفل کرد و وارد شد. ******************************* ******************************* به شماره ی فرزام نگاه میکرد. این باردوم بود که داشت تماس میگرفت. با بی حوصلگی و صدای گرفته ای گفت: بله؟ فرزام: سلام بد اخلاق... بلوط سکوت کرده بود. فرزام: خوبی؟ دیروز چرا اونطوری در رفتی؟ دیروز؟؟؟ دیروز... وای که دیروز انگار دنیا برسرش ویران شده بود. اهی کشید و با صدای بغض داری گفت: چی؟ فرزام گوشی را دست به دست کرد وگفت: بلوط خوبی؟ چرا صدات اینطوریه؟ بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: مهم نیست.... دیروز تا ظهر بیشتر کلاس نداشتم... فرزام: میدونم... مثل اینکه رو فرم نیستی... بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: نه... فرزام: کمکی ازم برمیاد؟ بلوط: نه... فرزام: سنگ صبور خوبیم..... بلوط: میدونم... فرزام: پس یادته همیشه هر وقت ناراحت میشدی باهام حرف میزدی؟ بلوط اشک هایش را با پشت دست از روی صورتش پاک کرد وگفت: اره یادمه... فرزام: اینم یادته که همیشه سعی میکردم بخندونمت؟ بلوط به جای جواب گریه اش شدید تر شد. فرزام با نگرانی گفت: بلوط چی شده؟ بلوط جواب نمیداد. اما صدای گریه ی خفه اش را فرزام میشنید. باز با ناراحتی گفت: بلوط جان.. بلوطم... بلوطم؟ بلوط چه کسی؟ ونداد به او میگفت بلوطم... بلوطش بود؟ حق داشت... اورا خریده بود که بلوطش باشد... نه بیشتر نه کمتر... فرزام تند گفت: بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم؟ هان؟ بلوط مخالف نبود... اهسته گفت: بیا همون ... قرار قبلی... فرزام: باشه عزیزم... فقط اروم باش خوب؟ بلوط : باشه... می بینمت... و تماس را قطع کرد. میخواست چه کند؟ او هم یک پسر جوان بود مثل ونداد... ونداد یک پخمه بود اما عقلش به این رسیده بود که در ورود به یک ازدواج اجباری چیزی بخواهد اما او... نفس عمیقی کشید... از پدرش بیزار بود.... از عمویش... از ونداد.... و فرزام هم یک مرد بود شاید مثل... دوست نداشت فکر کند که از او هم رکب میخورد... دوست نداشت این فکر را حداقل درمورد فرزامی بکند که بعداز 4 سال هنوز روز تولدش را از یاد نبرده بود... | ||||||||
| |
| | #104 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +381 امتیاز پست دوم. شمردم 20 خط باشه ![]() ==================== نفس عمیقی کشید... از پدرش بیزار بود.... از عمویش... از ونداد.... و فرزام هم یک مرد بود شاید مثل... دوست نداشت فکر کند که از او هم رکب میخورد... دوست نداشت این فکر را حداقل درمورد فرزامی بکند که بعداز 4 سال هنوز روز تولدش را از یاد نبرده بود... یک تاپ سفید پوشید و یک جین لوله تفنگی مشکی به پا کرد و از اتاق خارج شد تا دست و رویش را بشوید. وقتی از دستشویی بیرون امد همان لحظه با ورود ونداد به خانه یکی شد. ونداد لبخندی زد وگفت: سلام... بلوط بدون اینکه نگاهش کند از جلوی چشمش رد شد و به اشپزخانه رفت و یک لیوان اب نوشید. خواست از کنار ونداد که درست وسط سالن ایستاده بود بگذرد که ونداد دستش را گرفت وگفت: صبر کن... بلوط دستش را از دست او بیرون کشید و خواست برود که ونداد باز گفت: بلوط ... بلوط به سمتش چرخید با نگاهی که انزجار از ان می بارید به ونداد نگاه میکرد. ونداد پاکتی را به سمتش گرفت وگفت: این سّ سّ سند خونه و ماشین... به نامت کردمشون... حتی تعجب هم نکرد.... بلوط نه خوشحال شد نه ناراحت ... ونداد روبه رویش ایستاد و به چشمان دریایی و یخ زده ی او نگاه کرد وگفت: فقط برای اینکه بّ بّ بدونی برای پول نخواستمت... هیچ وّ وّ وقت ... بلوط : هــــــه.... احمق جان من و تو الان بخاطر پول اینجاییم... اگر ارث نبود هیچ وقت اینجا جلوت واینمیستادم و مجبور نبودم تحملت کنم... ونداد نفس عمیقی کشید وبا کلافگی گفت: حداقل الان سّ سّ سبک شدم... بلوط پوزخند مسخره ای زد وگفت: به پا اینقدر سبکی باد نبرتت... ونداد: من این کارو بخاطر تّ تّ تّ تو کردم... بلوط: که چی بشه؟ هان؟ فکر کردی برای من مهمه؟ فکر کردی برام مهمی؟ ببین من و تو به زودی از هم جدا میشیم.... منم از تو.... باز بغض کرده بود... از جمله ای که در ذهنش بود و میخواست به او بگوید بغض کرده بود.. با صدای مرتعشی گفت: من از تو ... هیچی نمیخوام.. به جز همون 5 تا سکه که مهرم بود... نه ماشین میخوام.. نه خونه... نه چک... فقط پنج تا... نفس کم اورد نمیخواست باز جلوی ونداد اشکهایش سرریز شود. وارد اتاق شد و در را بست. جلوی میز کنسولش نشست و مشغول ارایش شد. یک ارایش غلیظ.... از حرصش هر چه دم دستش می امد به صورتش میکشید... از خط چشم و رژ لب 24 ساعته و سایه ی سه رنگ و... همه چیز... یک ارایش کامل داشت. چهره اش را بزرگتر نشان میداد. برایش مهم نبود. پالتوی طوسی اش را پوشید... شال نوک مدادی اش را هم در یقه ی پالتویش فرو برد و چکمه های مشکی سگک داری که تازانویش طول داشتند را هم به پا کرد. تیپش کامل بود... از اتاق خارج شد. ونداد با دیدنش اهسته گفت: هوا سّ سّ سرده ... این گرمت نمیکنه... بلوط محلش نگذاشت... ونداد باز گفت: مّ مّ مّ مراقب خودت... و قبل انکه جمله اش تمام شود بلوط در ورودی را کامل بست. در اسانسور چشمهایش را به سقف دوخته بود تا اشکهایش فرو نریزد... اما نور لامپی که در سقف تعبیه شده بود هم چشمش را میزد و اشکهایش را در نهایت سرریز کرد. | ||||||||
| |
| | #105 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +380 امتیاز پست سوم: ================= در اسانسور چشمهایش را به سقف دوخته بود تا اشکهایش فرو نریزد... اما نور لامپی که در سقف تعبیه شده بود هم چشمش را میزد و اشکهایش را در نهایت سرریز کرد. در کنار فرزام نشست... داخل اتومبیل گرم و داغ بود... عطر مردانه ی شیرین فرزام فضای اتومبیل را پر کرده بود. از این بو خوشش نمی امد برای ونداد لطیف تر بود.... کم کم داشت سردرد میگرفت. فرزام : حالت چطوره؟ خوبی؟ بلوط: بد نیستم.... کجا میریم؟ فرزام: هرجا تو بخوای... بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: هرجا شد... فرزام: پس به سلیقه ی من؟ تاکی میتونی بیرون بمونی... بلوط از پنجره به خیابان خیره شده بود ... نفس عمیقی کشید وگفت: تا هر وقت که بخوام... فرزام نفس راحتی انگار کشید وگفت: پس امشب یه شب فراموش نشدنیه... بلوط با خودش زمزمه کرد : نمیدونم.... فرزام: راستی خانواده ات بهت گیر نمیدن؟ بلوط پوزخندی زد و گفت: خانواده؟ فرزام از لحنش تعجب کرد ... بلوط به رو به رو خیره شد وگفت: نه... فرزام: راستی چند وقته اومدین تهران؟ بلوط پیشانی اش را به شیشه ی سرد اتومبیل چسباند وگفت: شاید چند ماهه... برای دانشگاه اومدم... فرزام: پس چقدر خوب که اومدی تهران... با کمی مکث گفت: خوشحالم که با همیم... باز دوباره با همیم... بلوط به سمتش چرخید. نیم رخ فرزام را نگاه میکرد... صورتش را سه تیغه کرده بود. یک اور کت قهوه ای تیره پوشیده بود و بنظرش شلوار جین داشت. بینی اش قوس داشت و صورتش مردانه بود ... فرزام سنگینی نگاهش را حس کرد ... لبخند عمیقی زد و دستش را گرفت... بلوط واکنشی نشان نداد ... دیگر مهم نبود! فرزام از رام شدن او لبخند عمیقی زد و دستش را روی دنده گذاشت و با انگشتهایش بازی میکرد ... بلوط اهی کشید و اجازه داد هرچه میخواهد بشود... مگر دیگر مهم بود؟ مگر دیگر فرقی داشت... پنجره از نفس هایش بخار شده... با سر انگشت اسم ونداد را نوشت... با سر انگشت ان را زدود ... با سر انگشت اشکهایش را که باز اماده ی چکیدن بودند پاک کرد و فرزام داشت سر انگشتانش را می بوسید... نمیخواست فکر کند... نمیخواست به هیچ چیز دیگری فکرکند... چیز دیگری وجود نداشت که بخواهد به ان فکر کند... سردش بود... بیشتر مچاله شد... ونداد راست میگفت باید لباس گرمتری میپوشید! جلوی رستورانی متوقف شدند... فرزام از اتومبیل پیاده شد. نیامد در را باز کند... فکر کرد ونداد اگر بود...! ونداد مرد.... در یک لحظه... هرچند قبلش هم زنده نبود که حالا برای مرگش سوگواری کند! از اتومبیل پیاده شد. فرزام بازوی بلوط را در دستش حلقه کرد. ونداد این کار را نمیکرد... شاید چون قول داده بود هرگز به او دست نزند ... هرچند قول شکنی زیاد میکرد اما خیلی وقت ها هم سر قولش بود! باز مخالفتی با فرزام نداشت. روی صندلی نشست... میخواست خوش باشد و خوش بگذراند ... اما نمیشد... باز همان حس ناشیانه ی خفگی بود که درش غرق میشد... با ز حس میکرد کسی به گلویش چنگ زده و اجازه ی نفس کشیدن را از او گرفته است. اهی کشید و فرزام گفت: چرا اون دستبندی که برات خریدم و ننداختی؟ اصلا نمیدانست کجا بود؟! لبخندی زد وگفت: همینجوری... فرزام: قبلا برات هدیه میخریدم ازش استفاده میکردی... خواست داد بزند که اینقدر قبلا را به رخش نکشد... قبلا شوهر نداشت... قبلا با شروین اشنا نشده بود.... قبلا ونداد نبود... ونداد نگفته بود جلوی خودش از گلکسی استفاده کند.... حتی وقتی واضح در رویش گفت من گوشی دارم جز یک لبخند که جز لاینفک صورتش بود هیچ چیز نمیگفت... اصولا ونداد کم حرف بود. فرزام چرت و پرت میگفت از تمسخر موهای پیش خدمت گرفته بود تا اسم عجیب و غریب غذاهای ایتالیایی... مگر رستوران ایرانی چه ایرادی داشت که اینجا امده بودند؟ ونداد بی ربط حرف نمیزد... سرش را تکان داد وسعی کرد چشمهایش را به سمت لیست غذاها هدایت کند. | ||||||||
| |
| | #106 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +379 امتیاز سلام بچه ها جونی/ من امروز کلاس زبان دارم.... برگشتم میذارم... هول و حوش ساعت شیش اینطورا ... بوس بوس بوس بوس. اینم در نظر بیگیرین که برسم خونه نهار میخورم.... بعد شروع میکنم به نوشتن... ![]() ![]() ![]() نقدم میخوامممم ... .زیاد زیاددددد .... این پست تقدیم به میرا ....بوس بوس بوس![]() ============================================== سرش را تکان داد وسعی کرد چشمهایش را به سمت لیست غذاها هدایت کند. بلوط میلی به خوردن نداشت... با اینحال گفت: هرچی برای خودت سفارش میدی منم میخورم... فرزام لبخند عمیقی زد وگفت: امیدوارم سلیقه هامون جور باشه... بلوط حرفی نزد .. خودش را با سالاد فصل مشغول کرده بود و سعی داشت نسبت به حرفهای بی سر وته فرزام واکنشی نشان دهد اما نمیتوانست. یک نگاهش به لبهای فرزام بود و یک نگاهش به صفحه ی گلکسی اش ... حتی گاهی لمسش میکرد تا روشن شود و ببیند ایا پیغامی یا تماسی دارد؟ یک پیام که از کسی باشد که پرسیده باشد کجایی؟! کی می ایی... اما هیچ. انقدر حواسش پی گوشی اش بود که فرزام با لبخند گفت: خوش دسته ... بلوط با حواس پرتی گفت: چی؟ فرزام گوشی اش را برداشت و در حالی که برنامه هایش را بدون اجازه ی بلوط نگاه میکرد گفت: از کجا خریدی؟ بلوط : نخریدمش... فرزام: پس چی؟ بلوط: هدیه است... فرزام: اوه... کی بوده که بهت چنین کادویی داده... میخواست چه بگوید؟ شوهرش؟ فرزام خودش به سوالش جواب داد وگفت: پدر ومادرت؟ لابد به مناسبت تولدت... بلوط : از کجا فهمیدی؟ فرزام: اخه اون روز این گوشی دستت نبود... بلوط نفس عمیقی کشید و گفت: اره... و نگفت اره اش برای مناسبت گرفتن گلکسی بود یا برای اینکه خانواده اش این را گرفته بودند در صورتی که اینطور نبود. گذاشت فرزام از آره اش یک نتیجه ی دو جانبه بگیرد. برایش سخت بود... ساعت از هشت گذشته بود... شامشان تمام شده بود... بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: بریم؟ فرزام: فکر کردم گفتی تا هروقت که بتونی بیرونی؟ اره گفته بود... اما نگفته بود تا نیمه شب میتواند با او باشد... همین الان هم حس عذاب وجدا ن داشت. کیفش را برداشت وگفت: بریم؟ فرزام لبخندی زد وگفت: باشه بریم... بلوط از رستوران بیرون امد... سوز سردی می امد... حس کرد با چند قطره صورتش خیس شده است. دستش را دراز کرد تا قطرات باران را بگیرد... گرمای نفسی را زیر گوشش حس کرد. فرزام اهسته گفت: دوست داری قدم بزنیم... از گرمای نفس او حس چندشی به او دست داد و مور مور شد... به سرعت فاصله گرفت وگفت: نه... میخوام برم خونه.... فرزام مثل شکست خورده ها گفت: باشه. دوباره همان بوی عطر تند در فضای ماشین پر شده بود. فرزام از اینکه امشب چقدر رویایی است که باران می بارد حرف میزد... تقریبا اراجیف می بافت. هنوز یک متر هم از رستوران دور نشده بودند که گوشی بلوط در دستش لرزید... اوای پیام کوتاه بود. تا بخواهد پیغام گوشی اش را بخواند... فرزام ان را از دستش کشید وگفت: عجب مزاحم بد موقعی... بلوط باحرص چشمهایش چهار تا شد... این عادت چهار سال پیشش را هنوز از یاد نبرده بود! فرزام لبخندی زد وگفت: پنجاه تا اس ام اس رایگان داری... عجب خوش شانسی هستیا.... و هنوز گوشی اش دستش بود. یک لحظه فکر کرد ونداد هیچ وقت این کار را نکرده بود. ان شبی که درشهربازی با او گذرانده بود وقتی رفت تا دستهایش را بشوید ... وقتی روبه روی ونداد نشست ... ونداد فقط اعلام کرد گوشی اش زنگ خورده... بلوط نگاه کرده بود... فرزام بود. ان لحظه چقدر استرس گرفته بود اگر ونداد جواب میداد... با این حال از اوپرسید : چرا جواب ندادی.... اما او تنها گفته بود: فکر کردم شّ شّ شّ شاید خوشت نیاد گوشیتو جواب بدم... الان تشدید کلماتش را هم به یاد داشت... فرزام وارد لیست مخاطبینش شد وگفت: به جز من شماره ی پسری که تو گوشیت نیست... هست؟ واقعا داشت او را چک میکرد؟ نه نبود.... حتی شماره ی ونداد... شماره ی ونداد سیو نبود... حفظ بود! فرزام یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: برنا برادرت بود؟ بلوط گوشی اش را از دست او کشید وگفت: اره... فرزام: شماره ی من نبود... بلوط جواب نداد.. اگر کمی عقل داشت میفهمید که نامش به اسم فرزانه ذخیره است.با این حال توضیح نداد... مجبور نبود. فرزام پرسید: نمیگی امروز چت بود؟ چت بود؟ یعنی چه ات بود؟ میمرد میگفت چطور بودی؟ نفس عمیقی کشید وگفت: دلم گرفته بود. همین.... فرزام: حالا باز شد؟ حرفی نزد ... باز گذاشت فرزام در اشتباهش غرق شود و فکر کند اره با دیدن تو حتما! نزدیک همان خیابان همیشگی که قرار میگذاشتند ایستاد و باز دستش را گرفت وگفت: امشب عالی بود بلوط... بلوط حرفی نزد. حتی نگفت میدانست.... نه این یکی را نمیدانست... میلی هم نداشت که بداند یا نه. فرزام به سمتش چرخید و تا بلوط بخواهد بجنبد حس کرد به لبهایش جریان برق وصل کردند.... با شدت و خشونت او را پس زد و گفت: فرزام.... فرزام متعجب گفت: بلوط؟ بلوط گریه اش گرفته بود.... به تندی از اتومبیل پیاده شد و با ان چکمه های بلند تا رسیدن به مجتمع دوید.... | ||||||||
| |
| | #107 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +362 امتیاز پست دوم امروز: ![]() =========== بلوط گریه اش گرفته بود.... به تندی از اتومبیل پیاده شد و با ان چکمه های بلند تا رسیدن به مجتمع دوید.... کلید را داخل در در ورودی چرخاند. حتی فرصت جواب سلام دادن به سرایدار هم نداشت .. اشکهایش را در اسانسور کمی پاک کرد... یک دستمال از کیفش خارج کرد و محکم روی لبهایش کشید... دستهای یخ کرده اش را روی صورتش گذاشت... چشمهایش سرخ شده بودند و ریملش زیر چشمش کمی پخش شده بود. شالش را مرتب کرد. نفسهایش روی ریتم معمولی افتادند. کلید را داخل قفل چرخاند.... در را باز کرد. موجی ا ز تاریکی او را دراغوش گرفت. کامل وارد خانه شد... چراغ را روشن کرد. ونداد کجا بود؟ ساعت 9 شب بود. احساس لرز کرد... در خانه سرک کشید... یعنی خواب بود؟ خواست به اتاقش برود که روی میز کنسولی که چند وقت قبل اینه اش را شکسته بود یک اینه ی جدید نصب شده بود و یک کاغذ سفید رویش به چشم میخورد. یک کاغذ سفید کوچک یادداشت.. با یک خط خوانای اشنا... سلام؛ من رفتم . شنبه ی هفته ی اینده دادگاه داریم. تمام کارهای لازم را انجام دادم. امیدوارم زندگی خوبی در اینده داشته باشی. پانسمان دستت را عوض کن... یک جعبه مخصوص در یخچال هست ... خرید هم کردم. کمی پول هم روی میز کنسول گذاشتم... سوئیچ ماشین هم به جا کلیدی کنار در اویزان است. هیچ وقت دربند مال دنیا نبودم... همه چیز مال تو ... خوشبخت باشی. خداحافظ. ونداد... ده بار خواند.... نه بیشتر.... صد بار... رفت؟ دادگاه؟پانسمان؟ مخصوص؟ خرید؟ پول؟ ماشین؟ خوشبختی؟ونداد.........!!! باز ان یادداشت به ظاهر کوتاه را خواند. انقدر خشک بود که جای هیچ امیدی را نگذارد.... نگفته بود سلام عزیزم... هیچ اسمی از او نیاورده بود... هیچ! نفس عمیقی کشید وفکر کرد هیچ جایی برای بازگشت نگذاشته بود... روی زمین نشسته بود... یک ورق که به اندازه ی کف دست هم نبود دستش بود و فکر میکرد این جملات شوخی است؟ او با ونداد شوخی نداشت. رفته بود؟ به همین راحتی؟ او را در یک شهر درندشت و یک اپارتمان تنها ول کرده بود ورفته بود؟ اصلا هم مهم نبود که او تا این هنگام شب چه غلطی میکرد؟ مگر شوهرش نبود؟ یعنی به همین راحتی او را ندید گرفته بود؟ با حرص گوشی اش را دراورد ... شماره ی ونداد راگرفت. اوای زنی که گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...! روی زمین نشسته بود... به اینه ی تعویض شده نگاه کرد... میدانست پیتزا مخصوص دوست دارد...لابد یک سون اب هم در یخچال انتظارش را میکشید! از جا بلند شد... این دروغ بود.. حتما الان در اتاقش بود و به ریش نداشته ی بلوط میخندید... حتما همین بود. وارد اتاقش شد. باز موجی از تاریکی.... به اضافه ی موجی از سرما.... چراغ را روشن کرد. در اتاق هیچ چیز نبود... هیچ چیز... جز یک چوب رختی... و یک کمد لباس و کمد رخت خواب... دستش را روی شوفاژ کشید. سرد بود. این یعنی نمی امد؟ یعنی در این اتاق نمی امد؟ پس نیازی نبود روشن باشد تا هنگام شب او را گرم کند؟ روی زمین نشست... سرد بود.... انقدر سرد بودکه از سرما دندان هایش بهم میخورد. تنها بود... هیچ صدایی نمی امد... دوباره شماره اش را گرفت... باز جمله ی خاموش است... باز صدای یک زن! چرا یک زن باید میگفت که گوشی شوهرش خاموش است...!!! نفسش سنگین بود... با رخوت از جا بلند شد... درکمدش را باز کرد... چند پیراهن وتی شرت انجا بود. یعنی برمیگشت؟ پس چرا لباس هایش را نبرده بود؟ اصلا کجا رفته بود؟ منزل پدری اش؟ پس پیراهنم داشت اما همیشه ان تی شرت های جذب را می پوشید.... پیراهن هایش را برای دانشگاه به تن میکرد... برای کار رسمی می پوشید و برای بیرون رفتن با بلوط اسپورت بود. این تی شرت ها به اومی امدند ... به خصوص یکی که قهوه ای سوخته بود و به رنگ پوست وچشمهایش می امد... نفسش را مثل فوت بیرون فرستاد... از اتاق او خارج شد. مرتب بود... اتاقش مرتب بود... سرد وتاریک و مرتب.... به اتاق خودش رفت... روی تخت دراز کشید... به پهلو غلت زد... از کی داشت گریه میکرد؟ به فین فین افتاده بود... واقعا رفته بود؟ همه ی کارهای لازم را انجام داده بود و رفته بود؟ مگر همین را نمیخواست؟ از جا بلند شد.... پالتویش را دراورد و روی تخت انداخت... به جهنم که چروک میشد... با تاپ و جین به سمت اشپزخانه رفت. چای انگار تازه دم بود.... فقط زیر کتری را روشن کرد. در یخچال را باز کرد... یک جعبه مخصوص و یک سون اب خانواده! چرا فقط یک جعبه؟ با حسی درکابینت زیر سینک را باز کرد... سطل اشغالی که انجا بود هم خالی شده بود... برای خودش نخریده بود؟ خودش خورده بود؟ شام را کجا می ماند؟ در فریزر را باز کرد ... همه چیز فراهم بود... به ان چیپس و پفکی که قبلا خریده بود و وقت خوردنش نشده بود یک بسته کرانچی وپاپ کرن هم اضافه شده بود. لبهایش را گزید... باز با پشت دست به جان انها افتاد... فرزام لعنتی! | ||||||||
| |
| | #108 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +356 امتیاز پست سوم: ![]() ========== فرزام لعنتی! به سمت دستشویی رفت... مسواکش را برداشت... به اینه نگاه کرد... کاملا زیر چشمهایش سیاه شده بود... مسواکش را به خمیر دندان اغشته کرد ... با حرص به جان دندان هایش افتاده بود ... انقدر پرز های زبر و خشن مسواک را به لب و لثه هایش میکشید که دور دهانش پر خون شده بود. دهنش را شست.... به صورتش اب یخ می پاشید.... از اتاق خارج شد. چرا خانه اینقدر تاریک و سوت وکور بود؟ تلویزیون را روشن کرد... صدایش را تا انتها بلند کرد... چراغ اشپزخانه و هال و اتاق خودش را روشن کرد... همه ی درهای اتاق ها را هم باز گذاشته بود... به اتاق او کاری نداشت... درش بسته باشد و چراغش روشن باشد ... مهم نبود. وقتی نبود هیچ چیز مهم نبود... نامه را جلوی میز کنسول انداخته بود. کنار همان مبلغی که ونداد برایش گذاشته بود... حوصله ی تماشای تلویزیون را نداشت... به اتاقش رفت... پرتره ی نیمه کاره اش را بیرون اورد ... موهایش را کشیده بود... دیگر به پرینت کارت ملی که به بومش سنجاق کرده بود محل نمیگذاشت کاملا ذهنی دست به قلم برده بود. ساعت از دو صبح میگذشت... تمام شده بود... تقریبا تمام شده بود. با لبخند صورتش جذاب تر میشد... شاید باید با رنگ روغن هم یکی می کشید... اما برای رنگ چشمهایش باید زرد را با خردلی و کمی مشکی ترکیب میکرد... رنگ عسلی درامدنش سخت بود. چرا نبود؟ چرا رفت؟ گوشی اش را برداشت و باز زنگ زد و با ز ان زن احمق گفت گوشی شوهرش خاموش است. لعنتی چرا یک مرد نمیگفت؟ نفس عمیقی کشید و به هال رفت.... ساعت سه و سی دقیقه ی صبح بود. واقعا نیامد؟ روی کاناپه ولو شد... دوباره نامه را برداشته بود ونگاه میکرد. به امید اینکه شاید یک سطر از جلوی چشمانش محو شده باشد و ندیده باشد... میدانست کجا ها حرفهایش به تشدید می افتاد.... همه ی کلمه های میم دار را باید مثل او ادا میکرد؟ در نامه اش اکله بودنش به چشم نمیخورد. یعنی وقتی نوشته بود سلام باید با همان صدا و لحن گیرا میخواند: سّ سّ سلام! به دستش نگاه کرد حرف گوش نمیکرد... بانداژش را عوض نکرد... از همان شب که او برایش بسته بود ... ودستش زیر بانداژی که او بسته بود مدفون بود... فرزام حتی این را نفهمید... شاید چون استین پالتویش بلند بود... اما احمقانه بود که نفهمید... در مبل مچاله شده بود. نمیخواست گریه کند.... ولی نیمتوانست جلوی بغضش را بگیرد. خودش هم همین را میخواست... پس چرا داشت از خودش ضعف نشان میداد. نفس عمیقی کشید ونفهمید کی خوابش برد. با صدای زنگ ایفون از خواب پرید... کابوس میدید ... کابوس با فرزام بودن و فهمیدن ونداد... سرش را تکان داد. زنگ ایفو ن باز به صدا درامد. با دیدن ماجده خانم تمام ذوقش کور شد. در را باز کرد ورفت تا دست و رویش را بشوید.شلوار جینش را از دیشب عوض نکرده بود... مهم نبود که زانو می انداخت! در سالن را باز کرد... با چه امید واهی ای به اشپزخانه رفت اما میز 4 نفره کوچک خالی از نان تست و شوکلات خامه ای بود. ماجده خانم با هن هن گفت: سلام خانم... چرا زنگ میزدم جواب نمیدادین.... دیگه داشتم میرفتم ... بلوط سلام خسته ای گفت و ماجده خانم پرسید: نه که به اقا ونداد گفتم من فردا نمیتونم بیام... اخه عروسی نوه ی خواهرمه... دختره رو 17 سالگی دارن شوهرش میدن... به خدا ادم تو کار مردم حتی شده خواهر خودشم میمونه... اخه دختر 17 ساله رو چه به شوهر... تازه به غریب.. . پسره مال ساوه است... ما هم که تو طایفمون رسم نداریم دختر به غریب بدیم... معلوم نیست چی شده .... کجا دیدن همو که دختره الا و بلا پاشو کرده تو یه کفش که همینو میخوام.. تازه با چقدر اختلاف سنی.... پسره ده سال ازش بزرگتره... این نوه ی خواهرمم که درسشو ول کرد دیپلمه نشسته بود خونه شده بود اینه ی دق خواهرم... حالا خدا کنه پسر خوب باشه ... وگرنه من که دلم رضا نیست... خواهر و خواهر زادمم راضی نیستند.. معلوم نیست این پسره چی تو گوشش خونده که از حرفش کوتاه نمیاد.... نه که بچه ی ناخواسته بود... خواهر زاده امم زود ازدواج کرد... هم سن شما بودا ... دوتا پسراش مدرسه میرفتن ... ولی خواهرزاده ام همیشه دلش دختر میخواست... اینم که دنیا اومد... انگار خدا دنیا رو به خواهرزاده ام داده بودن.... ولی چه عاقبتی براش میشه خدا عالمه.... خدا همه ی جوونا رو به حق پنج تن عاقبت بخیر کنه.... بلوط خشک شده بود. اگر حرفهایش تمام شد او یک سوال میپرسید!!! البته اگر.... | ||||||||
| |
| | #109 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +380 امتیاز پست چهارم: ![]() ۰۷:۲۰ بعد از ظهر کاربر ~sun daughter~ مدال بچه ها من مدال گرفتممممممم/جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغ ![]() ![]() ![]() /اگه بیست تا پست گذاشتم اصن تعجب نکنید.============================== بلوط خشک شده بود. اگر حرفهایش تمام شد او یک سوال میپرسید!!! البته اگر.... ماجده خانم چادرش را دراورد وگفت: خانم حالتون خوبه؟ بلوط نفس راحتی کشید وگفت: بله ... با کمی مکث پرسید: ماجده خانم شما کی با ونداد حرف زدید؟ ماجده خانم: دیروز... بلوط : گفت امروز بیاین؟ ماجده خانم: اره ... به شما نگفتن خانم؟ چنان با ریز بینی نگاهش میکرد که بلوط جا به جا شد وگفت: نه ... گفته بود... شوکه شدم... لبخندی زد و از ترس ماجده خانم وارد اتاقش شد. دوساعت دیگر باید به دانشگاه میرفت. دانشگاه.... انجا میتوانست ونداد را ببیند و داد بزند که چرا رفته است؟ بهانه اش این بود که چطور توانسته بود او را تنها رها کند وبرود!!! موضوع همین بود ... چطور میتوانست برود؟ چطورتوانست برود ... بدون توجه به ساعت یک مانتوی مشکی پوشید و بافت وطوسی ای که همراه ونداد خریده بود را هم رویش پوشید. کیفش را روی شانه انداخت.... رو به تابلوی او گفت: فکر کردی ... مثلا خواستی بگی هرچی من بگم همونه؟ کم مانده بود همان جا بگوید من غلط کردم ... تو چرا باور کردی... هر چند نه ذهنش گفت نه وجدانش... نه اجازه داد دلش بگوید... چنان برسر ونداد اوار شود که حالش جا بیاید... خانه و ماشین را به نامش کرد که برود کجا؟ از اتاق بیرون امد... ذوق وشوق داشت... چرا از دیشب به این فکر نکرد که اینجا میتواند او را ببیند... الکی خواب را بر خود حرام کرد. کسی هم رویش پتو نینداخته بود... غیر از این بود حس نمیکرد سرماخورده است. نفس عمیقی کشید وگفت: ماجده خانم.... کارتون تموم شد کلید وبه نگهبان بدید... غذا هم درست نکنین.... ماجده خانم فوری گفت: چرا خانم؟ بلوط لبخندی به فضولی ماجده خانم زد وگفت: شاید ظهر بریم رستوران... ماجده خانم لبخندی زد وگفت: همیشه به خوشی باشید خانم.... ایشالا که همیشه دنیا به کامتون باشه... بلوط خندید وسوئیچ را برداشت وگفت: مرسی.... بای... ماجده خانم هم با خنده گفت: بای خانم... بلوط از خنده غش کرد ... با همان خنده هم گفت: وای ماجده خانم... خیلی باحالی.... ماجده خانم هم خندید وگفت: شما هم مثل خواهر زاده ام میمونین... بلوط:همون که داره عروس میشه؟ ماجده خانم: نه خانم... اون که دختر یه خواهر زاده ی دیگه امه... یه خواهر زاده دارم هم سن شماست... چشماشم ابیه... بلوط لبخندی زد ودست در کیفش کرد و یک تراول دراورد وگفت: اینم از طرف من و ونداد برای تازه عروس... ماجده خانم با شرمندگی گفت: اقا زحمت کشیدن. از طرف خودشونو شما منت سرما گذاشتن ... دستتون درد نکنه خانم.... از اقا وندادم تشکر کنید... بلوط لبخندی زد وگفت: به هر حال تبریک میگم.... ایشالا که خوشبخت بشن... ماجده خانم لبخندی زد وگفت: ایشالا همه ی جوونا خوشبخت بشن... وای باز شروع شده بود. فوری خداحافظی گفت و جیم شد. در اسانسور به صورتش نگاه میکرد... پیدایش میکرد. که اگر پیدایش نمیکرد بلوط نبود... حالا یک نامه نوشته بود و بی خداحافظی میرفت... بلایی به سرش بیاورد....! | ||||||||
| |
| | #110 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,476 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +370 امتیاز پست پنجم: ![]() ========== که اگر پیدایش نمیکرد بلوط نبود... حالا یک نامه نوشته بود و بی خداحافظی میرفت... بلایی به سرش بیاورد....! با دیدن ساختمان دانشگاه ارتیستی پارک کرد و وارد شد. تقریبا داشت دوی ماراتون انجام میداد. کلاسش یک ساعت دیگر شروع میشد... و او باید میرفت ونداد را می دید و کلا او را میشست و میگذاشت کنار... پسره ی بی عقل چطور توانسته بود او را در خانه بگذارد... مگر اصلا او را خریده بود که تنها بگذارد؟ حالا او یک چیزی گفته بود.... قبلا خیلی حرفها زده بود و کسی جدیش نمیگرفت... الان که دیگر وقت جدی گرفتن نبود د د د د! با دیدن ساختمان دانشکده اش به تندی وارد شد و به سمت اتاق اساتید رفت... با دیدن استاد جعفری که انجا نشسته بود وچند نفری احاطه اش کرده بود ند و تبریکات بازنشستگی را به جا می اورند و برایش عجیب بود که چرا او هنوز هست ... اما لبخندی زد و تقه ای به در نواخت. استاد جعفری با روی خوش از جا بلند شد و گفت: به به ... ببین کی اینجاست.... حالت چطوره دخترم؟ بلوط لبخند شرمنده ای زد و گفت: ممنون... بازحمات ما.... استاد جعفری لبخندی زد وگفت: ایشون همسر اقای وارسته هستن... برترین دانشجوی عمر کاری من.... عده ای که انجا بودند با بلوط خوش وبش کردند.... یکی از انها بلند شد وتعارف کرد که بلوط بنشیند... از احترام انها جز اینکه سرش را پایین بیندازد و به نوک کفشش خیره شود کار دیگری نکرد. استاد جعفری گفت: با ونداد کار داشتی؟ بلوط: بله... نیستش؟ استاد جعفری: راستش نه... مرخصیه... از امروز هم شروع میشه... مگه نمیدونستی؟ بلوط مات و مبهو ت به چهره ی مهربان استاد جعفری نگاه میکرد. مردی یک سینی چای مقابل استاد جعفری گرفت و استاد با اشاره گفت: اول خانم... بلوط لبخند نصفه نیمه ای زد وگفت: ممنون... استاد جعفری نفس عمیقی کشید وگفت: حالا من دقیق نمیدونم ... و از جا بلند شد وگفت: میرم ببینم واقعا صحت داره یا نه.... بلوط به بخار چای خیره شد.... حتما صحت داشت. لعنتی فکر همه جایش را کرده بود. استاد جعفری با لبخند امیدوار کننده ای گفت: حتما برنامه ریخته برای یه سفری جایی... از من نشنیده بگیر... نخواسته بگه که به قول معروف شگفت زده بشی... بلوط لبخند تصنعی ای زد وگفت: حتما... اما خودش هم میدانست حتما چه!!! حتما طلاق... روی شاخش بود. استاد جعفری: خانم وارسته؟ بلوط: بله؟ استاد جعفری: ونداد خطا نمیکنه... اگر نگفته حتما دلیلی داشته که موجهه... بلوط نفس عمیقی کشید و مثل اه گفت: میدونم...! و خداحافظی کوتاهی کرد و به سمت کلاسش راه افتاد... داشت خفه میشد... با دیدن فرزام که یک لحظه سد راهش شد این خفگی هم بیشتر شد. با تندی گفت: از جلوی راهم برید کنار... فرزام اهسته گفت: بلوط بابت دیشب متاسفم... من واقعا منظوری نداشتم... بلوط به نوک کفشش خیره بود... با حرص گفت: برید کنار لطفا... فرزام اهسته گفت: بذار برات توضیح بدم... بلوط کیفش را شانه به شانه کرد واز کنار او رد شد . نه میل شنیدن اراجیف او را داشت ... نه حوصله ... نه اصلا دوست داشت که بشنود. تمام فکرش پیش کسی بود که انگار خیلی مشتاق این روز بود و تمام برنامه ریزی اش را هم کرده بود. یک سمت ذهنش میگفت: به جهنم.... یک سمت دیگر هم میگفت ... ترجیح میداد ان سمتی که چرت وپرت میگفت را نشنود. نفس عمیقی کشید. حس میکرد فرزام دنبالش می اید. حوصله ی کلاس رفتن را نداشت. قدم هایش را تند تر کرد ... با این حال قامت فرزام باز جلویش سبز شد و با قیافه ای که استیصال از ان می بارید گفت: بلوط جان من معذرت میخوام... بلوط جان؟ چند وقت بود که ونداد این را نگفته بود؟ لعنتی همش یک شب او را ندیده بود... خوب ندیده بود که ندیده بود... جواب فرزام را نداد. دوبار ه از کنارش رد شد وبا صراحت گفت: دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم فرزام فرمنش... خداحافظ. این تلافی ان خداحافظی بود که ونداد گفته بود.... باید سر فرزام در می اورد. به سمت پارکینگ رفت... در اتومبیل نشست. سرش را روی فرمان گذاشت. سعی کرد به خودش مسلط باشد. سه شنبه بود... باید او را پیدا میکرد و صحبت میکرد. اتومبیل را روشن کرد... فلش را داخل فلشر گذاشت و منتظر شد تا صدایی از ان پخش شود. چند اهنگ را رد کرد... پشت چراغ قرمز ایستاده بود ... هیچ اهنگی راضی اش نمیکرد. یک نفس عمیق کشید... حس کرد عطر ونداد در مشامش می پیچد... داشت دیوانه میشد. صدای مرجان فضای ماشین را پر کرده بود. او هم با او هم نوا شده بود ... خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کور بی تو رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو مه گرفته کوچه ها رو اما سایه ی تو پیداست می شنوم صدای شب رو میگه اونکه رفته اینجاست تو با شب رفتی و با شب می یای از دیار غربت توی قلب من میمونی پر غرور و پر نجابت تو با شب رفتی و با شب می یای از دیار غربت توی قلب میمونی پر غرور و پر نجابت حالا دست منه تنها شعر دستاتو میخونه حس خوبه با تو بودن تو رگای من میمونه حالا دست منه تنها شعر دستاتو میخونه حس خوبه با تو بودن تو رگای من میمونه خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کور بی تو رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو مه گرفته کوچه ها رو اما سایه ی تو پیداست می شنوم صدای شب رو میگه اونکه رفته اینجاست خسته شده بود... اصلا اشتباه کرد... تقصیر او بود؟ نبود؟ تقصیر چه کسی بود؟ با دیدن مجتمع وارد پارکینگ شد. وارد اسانسور شد. بی هیچ هدفی بجای کلید زنگ در را زد. پیشانی اش را به در چوبی چسباند... این یکی چرا سرد بود؟ چرا هیچکس در را برایش باز نمیکرد؟ خودش کلید را انداخت...غروب بود اما خانه تاریک بود. وارد خانه شد... به اتاق او سرکشی کرد... همه چیز مرتب بود... بوی غذا هم نمی امد. به پیانو نگاه کرد... به قورباغه ی نارنجی که رویش لم داده بود. به چشمهای چپ قورباغه خیره شد وگفت: صاحبت کجاست؟ فکرکرد صاحب او هم بود... سوالش را اصلاح کرد وگفت: میدونی صاحبمون کجاست؟ فوتی کرد وقورباغه از عقب افتاد. چقدر سبک بود. با هیچ امیدی گوشی اش را برداشت و دوباره تماس گرفت... باز ان زن ... ***************************** ***************************************** | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| daughter, زندگی, سایت, غیر, مشترک|sun, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب | ~sun daughter~ | نوشته کاربران سایت | 1845 | ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۱۳ بعد از ظهر |
| نوتریکا (2) | sun daughter کاربر سایت | دانلود | Mina | نوشته کاربران سایت | 4 | ۷ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۴۴ قبل از ظهر |
| نوتریکا (2) | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 117 | ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۱:۲۶ بعد از ظهر |
| خط هشتم | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 91 | ۴ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۵۶ بعد از ظهر |
| نوتریکا | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 178 | ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ ۰۵:۴۳ بعد از ظهر |