| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 5 | 1.98% |
| 15 تا 20 | | 52 | 20.63% |
| 20 تا 25 | | 92 | 36.51% |
| 25 تا 30 | | 53 | 21.03% |
| بالای 30 | | 50 | 19.84% |
| رأی دهندگان: 252. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #31 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +193 امتیاز 30 بازی انتقام:غزاله هنوز توی آغوش متین بودم و به حرفاش فکر میکردم.یعنی واقعا دوست داشتن ساده واسه ی یه زندگی مشترک کافی بود؟شاید برای من همین بس بود اما واسه ی من نه. نمیتونستم به خودم دروغ بگم،از وقتی که کیا وارد زندگیم شده بود دیگه نمیتونستم به متین فکر کنم.میدونستم که حتی فکر کردن به کیا خیانت محسوب میشه اما چه کار میتونستم بکنم؟خودمو در مقابل هوسی که کیا توی جونم انداخته بود ناتوان می دیدم. با لمس بازوم توسط متین چشمامو باز کردم و به روبروم خیره شدم.الان وقت فکر کردن به کیا نبود.فعلا باید درباره متین تصمیم میگرفتم.احتیاج به زمان داشتم تا فکر کنم. زیر لب اسمشو صدا زدم که گفت:جانم؟ -باید بهم وقت بدی. متین-تا هروقت که بخوای بهت وقت میدم...میخوای بری خونه ی مادرت؟ -آره.بهتره که وسایلمو جمع کنم. با این حرفم غیر مستقیم بهش فهموندم که میخوام بلند بشم. دستاشو از دور بدنم باز کرد و خودشو کشید کنار.از بغلش بیرون اومدم و روی تخت نشستم و دستی به موهام کشیدم تا صاف بشن که متین دستشو پشت گردنم کشید و گردنبندمو توی دستاش گرفت. خودمو کشیدم عقب که گفت:قبلا ندیده بودم اینو. دستپاچه شدم و در حالیکه سعی میکردم پلاک قلبی گردنبند رو نشونش ندم بدون اینکه برگردم و نگاش کنم،لبخندی زورکی زدم و گفتم:دیروز خریدمش. متین-ببینمش؟! -دیدن نداره که.یه گردنبند ساده ست. از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد لباسام رفتم.استرس عجیبی همه ی وجودمو گرفته بود.فکر میکردم متین با دیدن گردنبند به ارتباط من و کیا پی می بره.سعی کردم خودمو بی تفاوت و خونسرد نشون بدم تا متین شک نکنه اما به قدری تابلو رفتار کردم که شک کرد و گفت:گفتم میخوام ببینمش. نفس عمیقی کشیدم و در حالیکه گردنبند رو باز میکردم گفتم:حالا چرا انقدر برات مهمه؟ متین-از خودت باید بپرسی. گردنبند رو به طرفش گرفتم که از دستم گرفتش و با دقت نگاش کرد.چشماش روی پلاک قلب گردنبند ثابت مونده بود.رفته رفته اخماش توی هم رفت و به من نگاه کرد. متین-مطمئنی خودت خریدی؟ قیافه ی خونسردی به خودم گرفتم و گفتم:منظورت از این سوالا چیه؟خب معلومه خودم خریدم.انتظار داشتی کی بخره؟ متین-این قلب نصفه رو قبلا یه جایی دیدم.فکر کنم توی طلافروشی مسعودی دیدمش.چون تخصص اون فقط اینجور کاراست.ببین آرم mکوچیک رو که داره.از اونجا گرفتیش؟ منکه فکر میکردم داره راست میگه خیلی سریع گفتم:آره،از همونجا گرفتم. بعد هم گردنبند رو از دستش قاپیدم و به سمت میز توالت رفتم.متین هیچ حرفی نزد اما از توی آینه میدیدم که همچنان داره به من نگاه میکنه و گوشه لبشو میجوه.احساسم بهم میگفت که متین یه چیزایی بو برده،اما چجوریشو نمیدونم.شاید هم داشتم بیخودی نگران میشدم. مشغول شونه کردن موهام بودم که گفت:به نظرت بهتر نیست که همینجا بمونی و فکر کنی؟ -واسه ی چی؟منکه بهت گفتم میخوام برم خونه ی مامانم. متین از روی تخت بلند شد و در حالیکه به سمت من میومد گفت:فرض کن که دلم برات تنگ میشه. -تنگ میشه؟منم باور کردم. پشت سرم ایستاد و دستاشو روی شونه هام گذاشت و در حالیکه از توی آینه به من نگاه میکرد گفت:میدونستی دیگه مثل روزای اول به من نگاه نمیکنی؟ -فکر میکردم زودتر از اینا فهمیدی. متین-نکنه دلیل این نگاهتم این هدیه ی ارزشمنده که گرفتی؟ واقعا از شنیدن حرفش خشکم زد.تموم تنم یخ کرد.باور نمیکردم که انقدر زود بتونه مچ منو بگیره.تا خواستم دهنمو باز کنم و یه حرفی بزنم گفت:هیییش،هیچی نگو.فقط گوش بده. بعد لب هاشو به گوشم چسبوند و با صدای خشنی گفت:حتی فکر خیانت به من هم میتونه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه.پس حواستو جمع کن.در ضمن طلا فروشی به اسم طلافروشی مسعودی وجود خارجی نداره.هنوز مونده تا بتونی منو گول بزنی! بعد از گفتن حرفاش گونه مو خیلی محکم بوسید و دستشو دراز کرد و از روی میز گردنبند رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.با حرص کف دستمو کشیدم روی گونه ام و به خودم توی آینه نگاه کردم.یاد آخرین جمله اش افتاد.طلافروشی به اسم مسعودی وجود نداشت؟رو دست خورده بودم؟ بدنم بی حس شدم و نشستم روی صندلی.فاجعه از این بزرگ تر؟! احساس کردم روی بدنم عرق سردی نشست و ضربان قلبم هم کند شده.سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم.چند تا نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم:اون هیچی نمیدونه.فقط خواست منو اینجوری اذیت کنه.اصلا بر فرضم که بدونه کو مدرک؟مگه من چیکار کردم که اون بخواد بفهمه؟کیا رو آوردم توی این خونه که اثری ازش باشه؟در ضمن منکه هیچ گناهی هنوز مرتکب نشدم اصلا هرچی دلش میخواد بگه.دست پیشو گرفته پس نیفته. اما خودم هم میدونستم که این حرفا فقط برای دلخوش کردن خودمه.اون به من شک کرده بود.متین از چیزی که من فکر میکردم زرنگ تر بود. تازه یاد گردنبند افتادم.حتما میخواست گم و گورش کنه. با صدای اس ام اسم تقریبا از جام پریدم.دستمو روی قلبم گذاشتم و گوشیمو برداشتم.با دیدن اسم نسیم مثل آدمایی که دزدی میکنن و میترسن،از سر ترس و نگرانی به در اتاق نگاه کردم و اس ام اس رو خوندم.کیا نوشته بود:سلام عزیزم،صبح قشنگت بخیر.امروز قراره که به یه سفر کاری یه روزه برم،برای همین ممکنه نتونم باهات تماس بگیرم،برای همین بهت قول میدم که آخر شب وقتی برگشتم تهران بهت زنگ بزنم و تو هم باید قول بدی که جواب بدی.دوستت دارم عزیز دلم.مواظب خودت باش. چندین بار اس ام اسشو خوندم و توی دلم ذوق کردم.میدونستم که احساس و کارم اشتباهه اما چیکار میکردم؟همین چند دقیقه پیش بود که متین بهم اولتیماتوم داده بود اما من فقط با یه اس ام اس از طرف کیا همه چیزو فراموش کرده بودم. بالاخره از خوندن اس ام اس دل کندم و پاکش کردم.ممکن بود که متین دیوونگی کنه و توی موبایلم سرک بکشه. داشتم تبدیل به چه موجودی می شدم و خودم خبر نداشتم؟! *** مشغول تمیز کردن کیفم بودم که صدای زنگ در خونه باعث شد دست از کار بکشم و گوشامو تیز کنم.با شنیدن صدای مینا که مشغول خوش و بش کردن با متین بود از جام بلند شدم و با کنجکاوی از اتاق بیرون رفتم. حدود دو ساعت از وقتی که متین بهم هشدار داده بود و گردنبند رو ازم گرفته بود میگذشت و طی این دو ساعت هیچ کدوممون با هم حرف نزده بودیم. رفتار های ضد و نقیض متین دیوونه کرده بود.از یه طرف از من میخواست ببخشمش و از طرف دیگه تهدیدم میکرد.خودم عذاب وجدان داشتم و کارای متین هم بیشترش کرده بود. با صدای متین که ازم میخواست خودمو برسونم پیششون از اتاق بیرون رفتم.چهره ی خندان و خوشحالی به خودم گرفتم و با مینا سلام و احوال پرسی کردم. خیلی کنجکاو بودم که بدونم چه چیزی مینا رو این وقت صبح کشیده اینجا.حس ششم بهم میگفت که کار،کار متینه.حتما اون بهش زنگ زده تا از زیر زبون من حرف بکشه.اما من دیگه نمیخواستم با هیچکس درد و دل کنم.حتی با مادرم. مینا روبروم نشسته بود و داشت از آماده کردن کارهاش برای برگذاری نمایشگاه جدید میگفت،متین هم به بهانه ی خریدن خوراکی و تنقلات از خونه زده بود بیرون. فضولی امونمو بریده بود. *** بعضی از رمان هایی که دنبال می کنم: لحظه لحظه تا دنیای من _ طالع ماه _ تــراكـــم تنــهايــي _ يك شب آرامش _ لبخند *** -مجید (بهروز وثوقی) : آخ که چقدر دشمن داری خدا ، دوستتاتم که ماییم ، یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی(سوته دلان،علی حاتمی) -«تن آدم تو کارخونه ننه آدم ساخته میشه ولی روح آدم تو کارخونه زندگی»(کتاب دایی جان ناپلئون،ایرج پزشک زاد) -داروخانه هـم می داند کـه ما زخـم هایمان زیاد است کـه بقیـه پولمان را چسب زخـم می دهد !… ویرایش توسط down13 : ۲۸ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۱۸ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تبلیغات | |
| | |
| | #32 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +190 امتیاز 31 بازی انتقام:غزاله مینا-خب دیگه چه خبر؟با درس و دانشگاه چه میکنی؟برای ارشد آماده شدی؟ -آره آماده ام.تا ببینم سوالا چطوریه.این ترم آخری هم چون درسام کمه یکی در میون میرم دانشگاه و میام. مینا-به دلم افتاده ارشد قبول میشی همین تهران. -ایشالا. خودم هم میدونستم با این وضع زندگی که من دارم اصلا قبول نمیشم.اما جلوی مینا هیچی نگفتم تا اونم شک نکنه. مینا میخواست یه چیزی بهم بگه که موبایلم زنگ زد و نتونست بگه.از جام بلند شدم و به سمت موبایلم رفتم که کنار تلویزیون بود.با دیدن شماره ی متین ابرومو انداختم بالا و جوابشو دادم. متین-الو غزاله؟مینا پیشته؟ -آره چطور. متین-برو توی اتاقت یه چیزی میخوام بهت بگم. به مینا نگاه کردم که با کنجکاوی داشت منو نگاه میکرد.زورکی لبخند زدم و به اتاقم رفتم.وقتی در رو بستم به متین گفتم:خب بگو. متین-هرچی که لباسو وسیله که برای ده روز احتیاج داری جمع میکنی و تا وقتی که من برمیگردم آماده میشی تا بیام.قراره ببرمت خونه ی بابا.خودمم میرم جنوب پیش یکی از رفیقام. -این کارا چه معنی میده؟ متین-تو قراره فکر کنی درسته؟پس میری خونه ی بابای من.اینجوری خیالمم راحت تره.میدونی که منظورم چیه؟!نمیخوام دفعه ی دیگه که دیدمت یه سرویس طلا یا هر کوفت دیگه ای داشته باشی. -هیچ معلوم هست چی میگی؟من هیچ جا نمیرم.اینو توی اون کله ی پوکت فرو کن. متین-به هر حال تو زن منی و هر جا من بخوام میری.یادت که نرفته؟ -احمق. گوشی رو قطع کردم و گفتم:فکر کرده برده آورده؟مرتیکه ی عوضی.من چجوری تونستم با همچین آدمی این همه مدت سر کنم؟خاک تو سر من که فکر میکردم عاشقشم. صدای مینا رو از پشت در شنیدم که گفت:غزاله اتفاقی افتاده؟ اخمامو باز کردم و قیافه ی خونسردی به خودم گرفتم و درو باز کردم.مینا با دیدنم لبخندی زد و گفت:نگران شدم.کی بود؟ -متین بود.نگران نباش. مینا-آهان.فکر کردم خدای نکرده اتفاقی افتاده بهت خبر دادن. -گفتم که چیزی نیست.برو بشین تا برات چای بیارم. *** چمدونمو از صندوق عقب ماشین آورد بیرون و گفت:امیدوارم توی این یه هفته سر عقل بیای و دست از این مسخره بازیا برداری. -این تویی که مسخره بازی در میاری نه من. روبروم ایستاد و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و به چشمام نگاه کرد.حالت نگاه کردنشو اصلا دوست نداشتم.مثل آدمایی بود که انگار میخوان مچ بگیرن. متین-ببین چی بهت میگم.فقط کافیه به چشمات نگاه کنم تا بگم چی توی سرت میگذره.پس فکر اینکه از من طلاق بگیری و با پول مهریه یه جایی واسه خودت دست و پا کنی از سرت بیار بیرون.پس تنها کاری که میکنی همینه که گفتم.توی این خونه میمونی و خوب به همه چی فکر میکنی.من توی زندگی مشترک با تو هیچی نمیخوام جز اینکه به پر و پام نپیچی.آدمای زیادی هستن که اینجوری زندگی میکنن.تو هم باید مثل یه زن حرف گوش کن مطیع باشی.مطمئن باش با طلاق گرفتن از من دیگه هیچ آینده ای نداری.توی این جامعه پر از گرگ به زن عادیش هم نظر دارن دیگه چه برسه به یکی که مطلقه است.فقط کافیه توی این مدت که من نیستم به آینده ت که بدون منه فکر کنی...میدونی چیه؟شما زنا بدون ماها هیچی نیستین.همیشه به ما متکی میمونین.همیشه. خواستم سرمو بکشم عقب و خودمو از دستش خلاص کنم که سرمو محکم گرفت و لب هاشو روی لب هام گذاشت.هیچ حرکتی به لب هام ندادم که باعث شد جری تر بشه و لبهامو محکم تر ببوسه .دستمو روی سینه اش گذاشتم و به سمت عقب هولش دادم که بالاخره ازم فاصله گرفت.با پشت دستم روی لبام کشیدم که متین پوزخندی زد و گفت:چیه دوست نداشتی؟قول میدم وقتی برگشتم یه شب رمانتیک رو برات بسازم. میدونستم که فقط برای این لب هامو بوسید که تحقیرم کنه.هیچ عشق و محبتی توی بوسیدنش نبود.متین منو بازیچه ی دست خودش کرده بود و من مثل احمقا هیچ کاری نمیکردم.فقط ادعا داشتم.حالم از خودم و اراده ی ضعیفم به هم میخورد. دهنمو باز کردم تا یه فحشی بهش بدم اما هرچقدر فکر کردم دیدم چیزی نیست که لایقش باشه.از حرف زدنم منصرف شدم و با عصبانیت چمدونمو از دستش بیرون کشیدم و بی توجه به حضورش به سمت در ورودی خونه ی پدر جون به راه افتادم. متین هم پشت سرم راه افتاد و در حالیکه سعی میکرد چمدونو از دستم بگیره گفت:بهتره جلوی اینا رفتار خوبی از خودت نشون بدی.تضمین نمیکنم اگه اعصابمو خرد کنی بلایی سرت نیارم. قدم هامو تند تر کردم و هیچ حرفی نزدم. متین-ببین غزاله بهتره انقدر خیره نباشی.بالاخره که چی.تو که نمیتونی تا ابد نقش بازی کنی؟بهتره که خیلی زودتر خودتو با شرایط وفق بدی. دیگه نتونستم تحمل کنم.ظرفیتم تکمیل شده بود.زدم به سیم آخر و همه ی حرص و عصبانیتمو سر چمدون بدبخت در آوردم و پرتش کردم روی زمین.متین که از کار من شوکه شده بود سر جاش ایستاد و نگام کرد. در حالیکه زل زده بودم توی چشماش با صدای بلند گفتم:نمیخوام دیگه به ساز تو برقصم.خسته ام کردی.از وقتی باهات ازدواج کردم یه روز خوش نداشتم.همش دعوا و استرس.مگه من چقدر ظرفیت دارم؟!دیگه طاقتم تموم شده.نقش بازی کردن دیگه فایده ای نداره.من تصمیممو گرفتم.نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم.هرچه زودتر از هم طلاق میگیریم و میریم دنبال زندگی خودمون.تو هم میتونی بری سراغ اون زن صیغه ایت.منم میرم به بدبختی خودم میرسم.اگه گرگ هم توی این جامعه باشه خیالی نیست حداقل مطمئنم به درندگی تو نیستن. با شنیدن جمله ی آخرم دیگه نتونست خوددار باشه و دستشو بالا برد و با قدرت روی صورتم فرود آورد.به حدی ضربه ی دستش زیاد بود که تعادلمو از دست دادم و افتادم روی زمین. بالای سرم ایستاد و گفت:خیلی زبونت دراز شده.باید زودتر میچیدمش تا کار به اینجا نرسه. دستامو روی سرم گذاشتم و خودمو جمع کردم که صدای فریاد پدر جون از پشت سرمون بلند شد. پدرجون-داری چه غلطی میکنی متین؟هان؟! به پشت سرم نگاه کردم که دیدم پدرجون و پشت سرش مینا از در ورودی خونه بیرون اومدند و خیلی سریع خودشونو به ما رسوندند. میخواستم خودمو جمع و جور کنم و از زمین بلند بشم اما انگار همه ی عضلات بدنم بی حس شده بود.با درماندگی نگاهی به مینا کردم که زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد. پدرجون به محض اینکه به متین رسید کشیده ی محکمی توی گوشش خوابوند و گفت:اینو واسه ی این زدم که یادت بمونه من هنوز زنده ام و نمیذارم توی خونه ی من عروسمو بی حرمت کنی و هر گهی که دلت خواست بخوری. سرمو روی شونه ی مینا گذاشتم و چشمامو بستم.از پدرجون و مینا خجالت میکشیدم.مطمئن بودم که اونا دیدند متین منو زده.با اینکه تقصیر خودم بود اما باز خوشحال بودم که حرف دلمو زدم و دیگه از خودم ضعف نشون ندادم. مینا در حالیکه دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود منو به سمت ساختمون اصلی برد و زیر گوشم گفت:بیا بریم تو.بهتره یه خرده استراحت کنی.اونا خودشون با هم کنار میان. *** مینا لیوان آب قند رو داد دستم و کنارم نشست.سرمو انداختم پایین و بدون اونکه بهش نگاه کنم ازش تشکر کردم. مینا-من فکر میکردم دوباره با هم آشتی کردین.نمیدونستم انقدر اوضاعتون به هم ریخته است. -اوضاع ما از اول هم به هم ریخته بود منتهی خودمونو زده بودم به اون راه. مینا-دعواتون سر چیه؟ -سر همه چی. مینا-آخه مگه میشه؟این اواخر فکر میکردم با .... با بی حوصلگی ادامه ی حرفشو قطع کردم و گفتم:میخوام ازش طلاق بگیرم و راحت شم.متین مرد زندگی من نبود و نیست.اشتباه کردم.یه اشتباه بزرگ. مینا-نباید انقدر زود جا بزنی.باید مقاومت کنی. -واسه ی چی مقاومت کنم؟واسه ی کی؟وقتی هر دو به هم علاقه نداریم چرا خودمونو زجر بدیم.توی بدبختی منم شما مقصرین.تو و پدرجون.باید به من حقیقتو میگفتین. مینا-چی میگی؟کدوم حقیقت؟! -دارم قضیه ی شیوا رو میگم.نباید منو وارد ماجرا میکردین.زندگیم سیاه بود با ازدواج سیاه ترم شد. مینا-متین بهت گفته که با شیوا چه رابطه ای داره؟ -آره،همه چیو گفته.اصلا دیگه اینجور چیزا واسم مهم نیست.تنها یه هدف توی ذهنمه اونم طلاق گرفتنه.دیگه به چیزی اهمیت نمیدم. مینا-اینجوری نگو عزیزم.بالاخره زندگی بالا و پایین داره دیگه.دعوا نمک زندگیه. -دیگه شورشو درآورده.خودتم خوب میدونی که این زندگی به بن بست رسیده.هرچه زودتر تمومش کنم بهتره. مینا-میخوای خودم با متین حرف بزنم؟ -درباره چی؟بهش چی بگی؟خواهش میکنم انقدر این قضیه رو کش دار نکن.بذار راحت شم. همون لحظه پدر جون وارد خونه شد و مینا از جاش بلند شد و به طرفش رفت.حتما میخواست ازش بپرسه که با متین چه حرفایی زده.اما دیگه برای من مهم نبود.دیگه نمیخواستم توی بازی که اینا برام درست کرده بودن شرکت کنم. مینا و پدرجون با همدیگه داشتن خیلی آروم حرف میزدن که من بلند شدم و مانتومو پوشیدم.مینا با دیدن وضعیت من به سمتم اومد و گفت:داری چیکار میکنی؟ -میخوام برم خونه ی مادرم.اونجا راحت ترم. مینا-منظورت چیه غزاله؟مگه اینجا چه عیبی داره؟ -برم بهتره. پدرجون-دخترم بهتره که تا آروم شدنت اینجا باشی.اگه بری پیش مادرت بدتر نگرانش میکنی. | ||||||||
| | |
| | #33 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +174 امتیاز سلام دوستان.بعد از یه وقفه خیلی طولانی برگشتم.توی این مدت واقعا اتفاقات خیلی زیاد و البته بدی برام اتفاق افتاد که برای همه دعا میکنم این اتفاقات نیفته.به سختی تونستم خودم رو سرپاه نگه دارم و به زندگیم ادامه بدم.تنها چیزی که آرومم میکرد اومدن به این سایت و خوندن داستان بچه های دیگه ی سایت بود.اما خودم دستم به نوشتن نمیرفت،در حقیقت نه ذهنم توان خیالبافی داشت و نه دستام قدرت نوشتن.از اینکه میومدم توی سایت و میدیدم که بیشتر بچه ها از من میپرسن چرا ادامه نمیدم واقعا خوشحال میشدم و از طرف دیگه ناراحت.چون احساسشونو درک میکردم.اما باید بگم که واقعا نمیتونستم.شرایط روحی بدی رو گذروندم که نمیشه گفت.اما الان دوباره سرپا شدم.خدا خودش بهم کمک کرد.اگه این داستان رو تموم کنم.تصمیم گرفتم داستانی رو بنویسم که قسمت هایی از زندگی خودم هم توش باشه.به هر حال.دو تا قسمت در حال حاضر از بازی انتقام رو نوشتم که میذارمشون.ایشالا که بتونم بقیه شو هم بنویسم و از خجالتتون در بیام. خیلی ممنون که به یادم بودین و معذرت میخوام که منتظرتتون گذاشتم.برای معذرت خواهی هم این دو تا قسمت رو داشته باشین. ![]() اوه راستی یادم رفت.جواب تک تک شما رو هم چه توی تاپیک نقد و چه توی پ.خ میدم. ![]() 32 بازی انتقام:غزاله -با اینکه احترام زیادی واسه ی هردوتون قائلم اما به نظرم بهتره شما ها هم واقعیتو قبول کنین.هممون میدونیم که متین مردی نیست که بشه روش حساب باز کرد.ببخشید پدرجون که دارم انقدر رک حرف میزنم اما فکر کنم قبلا باید این حرفارو میزدم و عمل میکردم. مینا خواست یه چیزی بگه که پدرجون جلوی حرف زدنشو گرفت و به من گفت:خیل خب دخترم.میدونم که این مدت متین رو خیلی تحمل کردی.به هر حال من پسرمو از هرکس دیگه ای بهتر میشناسم.امیدوارم بودم که وقتی ازدواج کنه سربه راه بشه اما مثل اینکه کار از کار گذشته و هیچ فایده ای نداره که شما دو تا با هم باشین.بهتره بشینی تا با هم حرف بزنیم و آخرین سنگامونو وا بکنیم. بعد هم به مینا گفت که سه تا چای بریزه و بیاد.تصمیمم برای رفتن عوض شد و ترجیح دادم بمونم تا پدرجون حرفاشو بزنه. به بخاری که از فنجون چاییم بیرون میومد زل زده بودم که پدرجون گفت:از کی با هم اختلاف دارین؟ بدون اونکه نگاهمو از فنجون چاییم بگیرم گفتم:از همون اولی که اومدین خواستگاریم. پدر-چرا زودتر به من نگفتی؟ -چه فرقی میکرد.متین اگه میخواست عوض بشه با تهدیدای شما عوض میشد.نمیشد؟ پدر-هنوزم با اون زنیکه رابطه داره؟ -صیغه اش کرده. با این حرف من پدرجون آهی کشید و دیگه چیزی نگفت.میدونستم که از رفتار پسرش شرمنده است و کاری نمیتونه بکنه.برای یه مردی به سن و سال اون سخت بود که جلوی من کوچیک بشه. مینا که کنار من نشسته بود دستشو روی شونه ام گذاشت و با مهربونی گفت:حالا واقعا تصمیمت جدیه؟ -آره. مینا-یعنی نمیخوای یه ذره بیشتر فکر کنی؟ پدر-تا همین جاشم غزاله خیلی فداکاری کرده.به صلاح نیست که بیشتر از این زجر بکشه.خودم میفتم دنبال کاراش.اگه یادت باشه روز اولیم که اومدم به غزاله گفتم که روی من مثل پدر واقعیش حساب کنه.بهتره که همه چیز تموم بشه. *** پتوی دوران بچگیم که عکس پینوکیو بود رو روی پاهام کشیدم و به نقشش خیره شدم.مامان هم روبروم نشسته بود و با چشم های اشکی نگام میکرد. رفته بودم به گذشته ها.وقتی که هنوز یه بچه دبستانی بودم و تمام دل نگرونیم دیر رسیدن به مدرسه و از درسا نمره ی کم گرفتن بود.وقتی بچه بودم دغدغه هامم بچگونه بود،کوچیک بود و من فکر میکردم بزرگه.آه که چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که به خاطر دیر رسیدن به مدرسه گریه میکردم.یادمه تمام طول راه از خونه تا مدرسه رو گریه کردم.اونم به خاطر اینکه فقط ده دقیقه دیر کرده بودم. با صدای مامانم از فکر به گذشته اومدم بیرون و نگاهش کردم. مامان-چرا زودتر از اینا چیزی بهم نگفتی؟! لبخند غمگینی زدم و با صدایی که به خاطر گریه ی زیاد خش دار شده بود، گفتم:فکر میکردم میتونم اوضاع رو درست کنم.بعدشم نمیخواستم نگرانت کنم. مامان-نگران؟دیگه بدتر از الان.آینده ی دختر 22سالم تباه شده.کاش روزی که متین اومد خواستگاریت چشمم به ثروتش نمی رفت.به خود واقعیش نگاه میکردم.تو هنوز یه سالم نشده که ازدواج کردی. به سمت مامانم رفتم و دستاشو گرفتم.لبخند زورکی زدم و گفتم:وقتی تو پشتم باشی از هیچی نمیترسم.حتی از آینده سیاه و تاریکم.دوباره با همیم.دوتایی کنار هم. خودم هم میدونستم که دیگه اون آدم سابق نمیشم اما برای امیددادن به مادرم باید خودمو قوی نشون میدادم.نمیخواستم فکر کنه که مسبب همه ی بدبختیام اون و بابای خدابیامرزم هستن. دستی به موهام کشید و گفت:مثل قدیما بخواب روی پام.یادته برات قصه میگفتم و تو میخوابیدی؟با همین پتویی که از همه چیز بیشتر دوسش داشتی؟ سرمو روی پاش گذاشتم و گفتم:آره یادمه.همیشه اون شبایی که کنارم بودی بهترین خوابارو میدیدم. مامان-پس بخواب،شاید این دفعه هم یه خواب خوب ببینی. چشمامو بستم و به صدای مامانم گوش دادم که داشت برام قصه ی کدوقلقله زن رو تعریف میکرد.همون قصه ای که همیشه با شنیدنش گرسنه میشدم.اما این بار دیگه گرسنه ام نشد.اصلا دیگه به قصه گوش نمی دادم.فکرم پیش متین بود.دقیقا دو روز بود که از دنیای اطرافم بی خبر بودم.بعد از دعوایی که با متین توی خونه ی پدرجون داشتم اومدم پیش مامان و همه ی جریان رو براش گفتم.البته به جز جریان کیا .نمیدونم چرا دوست نداشتم مامانم با شنیدن این ماجرا درباره ام فکر بد کنه. از متین هیچ خبری نداشتم.شاید هم به گوشیم زنگ زده بود و دیده بود که خاموشه.ارتباطم با دنیای بیرون رو قطع کرده بودم.چند وقتی بود که از آدما خسته شده بودم.دلم میخواست فقط بشینم یه گوشه ای و هیچ کاری نکنم.حتی از درس خوندن هم بیزار شده بودم. تازه چشمام گرم خواب شده بود که احساس کردم زنگ خونه به صدا در اومد. مامان-یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟ سر جام نشستم و با چشم هایی که به زور جایی رو میدید به ساعت دیواری نگاه کردم که 11/30شب رو نشون میداد. مامان-به نظرت کیه؟! -الان معلوم میشه. از جام بلند شدم و به سمت آیفون رفتم.اصلا نمیتونستم فکر کنم که ممکنه کی پشت در باشه. -بله؟! هیچ صدایی جز صدای خش خش نمیومد.دوباره گفتم بله که این بار بعد از چندثانیه سکوت صدای متین رو شنیدم. متین-غزاله منم.میشه با هم حرف بزنیم؟! -چه حرفی؟ متین-لطفا درو باز کن.اینجا که نمیشه با هم حرف بزنیم. -خیل خب.بیا بالا. در رو باز کردم و به مامان که داشت با نگرانی منو نگاه میکرد گفتم:متینه. مامان-این وقت شب؟مگه روزو ازش گرفتن؟ -مخش تاب داره دیگه.حتما اومده دوباره چهارتا دروغ به هم ببافه و خرم کنه. مامان-بیخود.این بار تو خام بشی من نمیذارم.بسه دیگه هرچی زجر کشیدی. لبخند کم جونی زدم که چند ضربه به در خونه خورد.نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.فکر میکردم متین رو میبینم با سر و وضع ژولیده یا حتی قیافه ی داغون.اما اینطور نبود.کاملا برعکس اون چیزی بود که فکر میکردم. متین تی شرت قهوه ای رنگی پوشیده بود که خیلی بهش میومد با شلواری کتون که همرنگ تی شرتش بود.باید حقیقت رو میگفتم.متین همیشه جز اون دسته از آدما بود که حتی اگه گونی هم می پوشید بهش میومد.اما چه فایده ای برای من داشت.مبارک شیواجونش. با تصور اینکه ممکنه متین از پیش شیوا اومده باشه سگرمه هام رفت توی هم و در جواب سلام متین فقط علیک گفتم و با دست بهش اشاره کردم که وارد خونه بشه. برخورد مامان خیلی بهتر و محترمانه تر از من بود.به هر حال متین دامادش بود و نمیخواست که حرف بدی زده بشه و حرمت بینشون شکسته بشه. مامان همونطور که داشت با متین احوال پرسی میکرد با چشم و ابرو از من خواست برم چای بریزم.منم بدون هیچ حرفی رفتم آشپزخونه.اصلا حال و حوصله ی کل کل کردن و سرتق بازی نداشتم.تصمیممو گرفته بودم و مهم این بود که مامان هم باهام بود. درحالیکه داشتم چای میریختم از توی آشپزخونه به متین نگاه کردم که سرشو انداخته بود پایین و با سوییچ ماشینش بازی میکرد.یاد روزی افتادم که با خونواده اش اومده بودن خواستگاری.احساس اون موقع ام کجا و احساس الانم کجا؟چقدر همه چیزو سطحی دیدم.انگار که من یکی از اون دخترای بخت برگشته ای هستم که صاف افتادم وسط قصه های برادران گریم و یه شاهزاده اومده سراغم. آخ که من چقدر ساده و ابله بودم.زرق و برق زندگی متین کورم کرد،اما نه.فقط این نبود.توی شرایط روحی و عاطفی بدی بودم.محمدرضا تنهام گذاشته بود و من فقط دنبال یه دستی بودم که منو از اون غار تنهایی بکشه بیرون.همین. اما احساسم چی؟یعنی انقدر احساسم راجع به متین سطحی بود که در عرض این چند ماه ازش زده شده بودم؟یعنی حتی ارتباطی هم که با همدیگه داشتیم نمیتونست توی تصمیمم خللی ایجاد کنه؟وقتی یاد رابطه هایی که باهاش داشتم میفتادم میدیدم هیچ چیز جذابی برای من وجود نداره.متین برای من فقط یه مرد بود نه چیز دیگه ای.حسی که در کنار محمدرضا و یا حتی کیا داشتم رو هرگز پیش متین نداشتم.شاید فکر میکردم که دوسش دارم،شاید فکر میکردم که دلم از دیدن نگاهاش میلرزه.اینا همه شاید بود.واقعیتش این بود که احساس من به متین هیچ چیزی نبود جز یه وابستگی کوتاه مدت و این وابستگی داشت روزای آخر عمرشو سپری میکرد. سینی چای رو دستم گرفتم و از آشپزخونه بیرون اومدم.متین سرشو بالا آورد و لبخند نصفه نیمه ای به من زد.بی توجه به لبخندش سینی چای رو گذاشتم روی میز و خودم هم روی مبل تک نفره ای که روبروی متین بود نشستم. آشکارا متین از حرکت من جا خورد.شاید فکر میکرد که من میخوام بهش چای تعارف کنم.اما دیگه گذشت اون دوران.همه چیز تموم شده بود. مامان-خب مثل اینکه باید یه سری حرفا رو با هم بزنین.راحت باشین. مامان از جاش بلند شد و بعد از اینکه لبخند آرامش بخشی به من زد به سمت اتاقش رفت.با رفتنش ناخودآگاه نیم نگاهی به متین انداختم که دیدم زل زده به من و منتظره. بی توجه به نگاهش،به سینی چای اشاره کردم و گفتم:همیشه چایی دوست داشتی.مطمئن باش که تازه دمه. متین-طرز نگاه کردنت عوض شده. -باید از خودت بپرسی چرا اینجوری شدم. متین-این دو روزه از خودم زیاد پرسیدم،تنها جوابی که بهش رسیدم همون چیزیه که روزای اول عروسیمون بهت گفتم. با یادآوری اون روزا و حرفاش،زیر لب گفتم:عشقمون اندازه ی همدیگه نیست. متین-آره،همینطوره که گفتم.عشقمون اندازه ی همدیگه نیست. پوزخندی زدم و گفتم:حالا این حرفای تکراری برای چیه؟پدرجون مگه باهات حرف نزده؟بهم گفت که همه چیزو راست و ریس میکنه. متین تکیه شو داد به مبل و با بیخیالی ذاتی خودش یه پاشو انداخت روی پای دیگش.همیشه وقتی چیزی براش اهمیت نداشت و میخواست درباره اش صحبت کنه این ژستو به خودش میگرفت. متین-داره راست و ریس میکنه.فعلا که پدر من تبدیل شده به دشمن خونیم.به هر حال آنچنان واسم اهمیت نداره.چند ماه دیگه از سرش میپره که عروسیم داشته.همونطور که من از سرم پریده. این حرفش خیلی برام گرون تموم شد.دلم میخواست سرشو از بدنش جدا کنم.پسره ی پررو.انقدر من براش بی ارزش شده بودم که جلوی چشم خودم داشت ازم بدگویی میکرد؟ یه صدایی توی سرم گفت اون همیشه از تو بد میگفت اما خودتو زدی به کوچه ی علی چپ.حالا تازه یادت افتاده که داره غرورتو به بازی میگیره؟ چندتا نفس عمیق کشیدم و با صدای آرومی که خودم هم تعجب کرده بودم گفتم:من به دعوای تو و پدرت کار ندارم.مهریه ی منو میدی و خلاصم میکنی.مطمئن باش از این حقم نمیگذرم.اگه منم بگذرم پدرت نمیگذره...حالام لطف کن از این خونه برو بیرون،چون نمیخوام تا لحظه ای برگه ی طلاقو امضا میکنم چشمم بهت بیفته. بعد هم کنترل تلویزیون رو برداشتم و بی هدف شروع کردم به بالا و پایین کردن کانالا.زیرچشمی متین رو نگاه کردم که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و به سختی خودشو کنترل میکرد.کاش میشد یه دل سیر بخندم که انقدر حرصش دادم. بالاخره متین از جاش بلند شد و بدون هیچ حرفی به سمت در خونه به راه افتاد.اما لحظه ی آخر که میخواست از در خونه بره بیرون به سمت من برگشت و انگشت اشاره شو به نشونه ی تهدید به سمتم گرفت و گفت:اگه پشت گوشتو دیدی یه ربع سکه هم میبینی.بچرخ تا بچرخیم غزاله خانوم. پوزخندی زدم و با تاسف سرمو تکون دادم و دوباره مشغول نگاه کردن به تلویزیون شدم. با صدای محکم بسته شدن در ناخودآگاه قطره اشکی از چشمم پایین اومد و از روی گونه ام راه خودشو به سمت گوشه ی لبم پیدا کرد.دندونامو محکم روی هم فشار دادم تا از ریزش اشک جلوگیری کنم.تک تک صحنه هایی که با متین داشتم جلوی چشمم اومد،چه خوب و چه بد.درسته که لحظات بدی که کنار هم داشتیم بیشتر از لحظات خوبمون بود اما باز هم بیشترین کسی که این وسط ضربه خورد من بودم. | ||||||||
| | |
| | #34 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +170 امتیاز 33 بازی انتقام:غزاله من بودم که باکرگی جسم و روحمو تقدیم متین کردم.چیزی بالاتر از این برای یه زن وجود داره که جسمشو در اختیار شوهرش قرار بده؟این بزرگترین فداکاری نیست؟چرا مردها هیچوقت به اینجور چیزا فکر نمیکنن؟چرا فکر نمیکنن که وقتی یه زن باهاشون همراه میشه،باید مواظبش باشن؟یعنی انقدر درک اینجور مسائل براشون سخته؟چرا چشماشونو روی همه چیز میبندن و فقط به فکر خودشون و منافعشون هستن؟چرا ما زن ها همیشه باید با یادآوری خاطرات دست و دلمون بلرزه و نتونیم توی تصمیم گیری قاطع باشیم؟ کاش خدا انقدر جنس ما زن ها رو لطیف نمی آفرید! دلم میخواست محکم باشم،اونقدر محکم که اگه بعدها به این روزا فکر میکردم از دست خودم عصبانی نمیشدم.اما مگه میشد قوی بود؟اونم درست وقتی که احساس میکردم تنهاترین آدم دنیام؟ با صدای مامان از فکر اومدم بیرون.روبروم ایستاده بود و با لبخند محزونی نگاهم میکرد.زورکی خندیدم و گفتم:چیزی گفتی مامان؟ مامان-گفتم جاتو انداختم پیش خودم.امشب با هم بخوابیم. -منکه از خدامه.بذارین اینجارو جمع و جور کنم باشه میام. مامان-پس من میرم مسواک بزنم تا تو بیای. سرمو به علامت باشه تکون دادم و از جام بلند شدم. *** نیمه های شب بود اما من همچنان بیدار بودم.در عوض مامانم خیلی راحت خوابیده بود.نگاهی به صورتش انداختم که چروک های ریزی اطراف چشماش بود.ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع شد.فکر روزی رو کردم که اگه نباشه من باید چیکار کنم؟!چه جوری میتونستم دووم بیارم.تنها کسی که داشتم مامانم بود. نفس عمیقی کشیدم و غلط زدم.اینبار پشتم به مامانم بود و صورتم به پنجره و آسمون خدا.چند دقیقه خیره شدم به حرکت پرده ی اتاق که صدای الله اکبر رو شنیدم.وقت نماز صبح بود.خیلی وقت بود که نماز نمیخوندم.اما نمیدونم چرا اینبار با شنیدن صدای اذان دست و دلم لرزید.ناخودآگاه از جام بلند شدم و خیلی آروم طوری که مامان بیدار نشه از اتاق بیرون رفتم.همونطور که به سمت دستشویی میرفتم زیر لب با صدای موذن اذان گفتم. با آب سردی که به صورتم پاشیدم انگار همه ی وجودم یکدفعه خنک شد.دوباره اینکارو کردم و به صورت خودم توی آینه نگاه کردم.با دیدن چشم های پر از اشکم لبخندی زدم و گفتم:دیگه باید اشکاتو تموم کنی دختر. بعد از وضو گرفتن دوباره برگشتم توی اتاق و دنبال جانماز مامان گشتم.بالاخره پیداش کردم.روی شوفاژ بود.بعد از سرکردن مقنعه و انداختن چادر روی سرم شروع کردم به نماز خوندن.دوست نداشتم وسط نماز گریه کنم،به سختی خودمو کنترل کردم که اینکارو نکنم.دلم خیلی شکسته بود.احساس میکردم که دیگه آینده ای ندارم. بالاخره نمازم تموم شد و به محض اینکه مهر رو بوسیدم بغض توی گلوم ترکید.خیلی آروم و بی صدا شروع کردم به اشک ریختن و به درگاه خدا ناله کردن. -دلم پره خدایا.از زمین و آدماش خسته شدم.از اینکه هرکسی که به طرفم میاد فقط قصد اذیت کردنمو داره خسته شدم.دلم شکسته.بعضی وقتا احساس میکنم که توی سینه ام خالیه خالیه،نمیتونم نفس بکشم.یه چیزی توی گلومه که فکر میکنم تا ابد باهامه.یه بغض گنده که هرچقدر هم گریه میکنم بازم هست.هیچی آرومم نمیکنه.هرچقد که میخوام خوددار باشم و قوی،نمیشه.میدونم که هیچوقت موقع خوشی هام نیومدم سراغت،این حرف من تنها نیست،حرف خیلی از بنده هاته.همه ی ما آدما اینجوری هستیم،تا وقتی خوشیم یادت نمیکنم اما کافیه یه مشکلی برامون پیش بیاد،میایم سراغت.اصلا این حرفای تکراری واسه ی چیه.فقط ازت میخوام کمکم کنی دلم آروم بشه.همینو میخوام.خسته شدم از بس با گریه سر کردم.میخوام کمکم کنی قوی باشم و بتونم این زندگی رو بگذرونم.فقط دلمو آروم کن.همین. دوباره مهر رو بوسیدم و سرجام نشستم.شاید باورکردنش سخت باشه اما همون لحظه انگار یه بار سنگینی از روی دلم برداشته شد.تونستم یه نفس راحتی بکشم.به آسمون نگاه کردم و لبخندی زدم.زیر لب گفتم:ممنونم خدا. صورت پر از اشکمو با گوشه ی مقنعه پاک کردم و از جام بلند شدم.دیگه خبری از اون دلتنگی و دل گرفتگی چند لحظه ی قبل نبود.آروم شده بودم.انگار که هیچ چیز ناراحت کننده ای توی زندگیم وجود نداشت. *** حال خیلی خوبی داشتم.اولین بار بود که بعد از زندگی با متین واقعا حالم خوب بود.دلیلش رو هم چیزی نمیدونستم جز همون نماز صبح. با مامان مشغول درست کردن نهار بودیم که تلفن خونه زنگ زد.مامان خواست جواب بده که نذاشتم و خودم رفتم سمت تلفن. -بله بفرمایید. مینا-سلام غزاله.خوبی عزیزم؟ چشمام از شنیدن صدای مینا گرد شد.توقع نداشتم بهم زنگ بزنه.خودم ازش خواسته بودم که اینکارو نکنه.حالا برای چی زنگ زده بود؟ -سلام.مرسی.تو خوبی؟ مینا-خیلی ممنون عزیزم.چه خبر؟ صداش پر از اضطراب بود.احساسم بهم میگفت یه اتفاقی افتاده.با شک و تردید ازش پرسیدم:چیزی شده؟برای پدرجون اتفاقی افتاده؟ مینا-راستش چجور بگم!خب شاید برات دیگه وجود متین اهمیت نداشته باشه.اما به هر حال من فکر کردم که شاید درست نباشه که حالا که اون روی تخت بیمارستانه پیشش نباشی. -چی؟بیمارستان؟نکنه شوخیت گرفته؟ مینا-نه به خدا.باور کن دارم راست میگم.الان از بیمارستان زنگ میزنم.دیشب حول و حوش ساعت دو و نیم،سه بود که به خونه زنگ زدن.متین گویا مست بوده و توی اتوبان داشته رانندگی میکرده که نتونسته ماشینو کنترل کنه و رفته وسط اتوبان،اون قسمتی که لاین هارو از هم جدا میکنه.کل ماشین از بین رفته و متین هم به خاطر اینکه کمربند بسته بوده چیزیش نشده فقط دستش شکسته و سرش ضربه دیده.الانم بستریه.هرچند که فکر کنم باید به خاطر مست بودن شلاق هم بخوره. -اوه خدای من.باورم نمیشه. مینا-اما چیزی که داره این وسط اذیتم میکنه رفتار پدرشه.باورت میشه که اصلا نیومده سراغش؟الان من دست تنهام.هرچقدر بهش گفتم که باهام بیاد بیمارستان قبول نکرد. میدونستم که مینا از من میخواد که برم پیشش اما وقتی به قلبم رجوع میکردم میدیدم اصلا دوست ندارم که متین رو ببینم.تنها حسی که از شنیدن خبر بهم دست داد فقط یه ناراحتی زودگذر در حد چند ثانیه بود.انگار که همه ی احساساتم نسبت به متین از بین رفته بود و جای خودشو به بی تفاوتی داده بود. -شرمنده مینا که این حرفو دارم بهت میزنم.اما واقعیتش اینه که اصلا دلم نمیخواد متین رو ببینم.دیشب اومده بود اینجا و یه سری چرت و پرت گفت و رفت.راستش هیچ چیز مشترکی بینمون وجود نداره که بخوام به خاطرش تلاش کنم.حتی تهدیدمم کرد که مهریه مو نمیده.به هر حال زندگی متین دیگه به من مربوط نیست.اون داره چوب اشتباهات خودشو میخوره.مطمئن باش که هیچ کار خدا بی حکمت نیست. مینا-اما غزاله،به هر حال اون هنوز شوهرته.نباید تو... -درسته که هنوز شوهرمه اما من هیچ احساسی بهش ندارم.اونم به من نداره.نمیخوام که یه بار دیگه ببینمش.پدرجون هم که بهم گفته خودش دنبال کارام هست. مینا-یعنی نمیخوای دوباره فکر کنی؟شاید... -نه.نمیخوام.دیگه همه چیز تموم شده است.بهتره که فراموش کنیم همه چیو. مینا-باشه عزیزم.تصمیم با خودته.اما من دوست ندارم که زندگی تو و متین از هم بپاشه.به هر حال این من بودم که باعث شدم شما با هم آشنا بشین.همین الانشم عذاب وجدان بدی دارم. -نمیخواد خودتو اذیت کنی.این وسط کسی که بیشتر از همه مقصره من بودم.به هر حال همه چیز داره تموم میشه.بهتره که کم کم فراموش کنیم چی گذشته. مینا-غزاله ازت یه خواهشی بکنم؟ -بگو. مینا-میشه متین رو ببینی؟خودش از من خواسته.راستش یه جورایی انگار از کاراش پشیمونه. -پشیمون؟متین و پشیمونی؟مطمئنی؟ مینا-همین الان باهاش صحبت کردم،وقتی بهم گفت که با تو تماس بگیرم یه جورایی داشت التماس میکرد.میتونی حداقل برای آخرین بار بیای ببینیش؟ازت دارم خواهش میکنم. وقتی مینا اینجوری التماسم میکرد نمیتونستم نه بیارم.به هر حال از من بزرگتر بود و نباید بهش بی احترامی میکردم.از طرف دیگه هم خیلی دلم میخواست حال و روز متینو ببینم.کسی که همیشه جلوی من خودشو قوی نشون میداد. -خیل خب میام. مینا-مرسی عزیزم.مرسی. حتما مینا فکر میکرد با این کارا من و متین رو میتونه دوباره به هم برسونه،اما نمیدونست که نه من و نه متین هیچکدوم نمیخواستیم که دوباره با هم باشیم.هرچند که حرف مینا رو باور نکردم.متین کسی نبود که از کاراش پشیمون بشه و التماس کنه.شاید مینا این حرفو از خودش درآورده بود تا دل من به رحم بیاد. -پس آدرس رو بده.الان وقت ملاقاته؟ مینا-ساعت دو وقت ملاقاته.میتونی اون موقع بیای؟! -باشه میام.پس فعلا خداحافظ. مینا-خداحافظ عزیزم. *** | ||||||||
| | |
| | #35 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +169 امتیاز 34 بازی انتقام:غزاله -الو مینا کجایی؟من بیمارستانم. مینا-رسیدی بیمارستان؟من اومدم یه سر بیرون یه چیزی بخورم.خیلی گشنم بود.تو برو پیش متین تا من بیام.طبقه ی دومه اتاق 206.وارد طبقه دوم که میشی یه راهرو هست سمت چپ.میتونی اتاقو پیدا کنی.تخت اول هم هست. -خیل خب.پس شاید نبینمت.چون فقط خیلی کوتاه میرم سراغش.پس فعلا. حتی نذاشتم از من خداحافظی کنه و تماس رو قطع کردم.اصلا دوست نداشتم که مدت طولانی رو صرف دیدن متین کنم. جلوی درب آسانسور منتظر ایستادم.چند نفر هم کنارم ایستاده بودن اما از بینشون یک نفر به طرز عجیب و مرموزی منو نگاه میکرد.خیلی سریع ارزیابیش کردم و بعد با اخم رومو برگردوندم.حدودا 25ساله،چشم و ابرو مشکی،هیکل توپری داشت و تقریبا هم قد من بود.یه جورایی از نگاه کردنش خوشم نیومد.انگار اومده منو بخره. بالاخره آسانسور به طبقه ی همکف رسید و درش باز شد.بعد از اینکه افراد داخلش بیرون اومدند خواستم برم تو که دیدم خیلی سریع ظرفیت پر شد.حالا که برای یکبار خواستم با آسانسور برم این اتفاق برام افتاد.اصولا من توی هیچ چیزی شانس نداشتم. عقب گرد کردم و به سمت پله ها که سمت راست آسانسور بود رفتم که صدای قدم هایی رو پشت سرم شنیدم.نیم نگاهی به پشت سرم کردم و با دیدن همون پسر چشم و ابرو مشکی اخمی کردم و به راهم ادامه دادم.از اینکه داشت پشت سرم از پله ها بالا میومد احساس بدی بهم دست داد.با اینکه هیکل متناسبی داشتم اما به هر حال از اینکه شاید حواسش به باسنم باشه عرق سردی روی کمرم نشست. با هزارجور فکر و خیال بالاخره به طبقه ی دوم رسیدم.اون پسر هم دنبال من داشت میومد.هیچوقت دختری نبودم که وقتی یه مرد مزاحمم میشد بتونم باهاش دعوا کنم و هرچی از دهنم در میومد بهش بگم.همیشه استراتژی من توی این مورد خاص جواب ندادن و تحویل نگرفتن مزاحم بود که البته بیشتر اوقات جواب نمیداد.چون طرف مقابلم به حدی پررو و زبون نفهم بود که فکر میکرد دارم براش ناز میکنم. وقتی به طبقه ی دوم رسیدم خوشبختانه اون پسر مزاحم به طبقه ی بالاتر رفت و تنهام گذاشت.نفسی از سر آسودگی کشیدم و به سمت راهروی سمت چپ رفتم.همونطور که نگاهم به شماره ی روی درها بود توی ذهنم داشتم با خودم حرف میزدم.به خودم میگفتم قوی باش و ضعف از خودت نشون نده.جوری رفتار نکن که فکر کنه اومدی دست بوسیش.یه جوری باهاش رفتار کن که شرمنده بشه. احساس واقعیمو توی اون لحظه نمیتونم به طور دقیق بگم که چی بود.یه جورایی از روبرو شدن با متین وحشت داشتم و البته کنجکاو هم بودم.ترکیبی از این چند تا حس مختلف بود. بالاخره به اتاق 206 رسیدم.درش باز بود و صدای همهمه از توی اتاق به گوش میرسید.به هر حال وقت ملاقات بود و اتاق شلوغ شده بود.فقط از این تعجب میکردم که چرا متین با اون همه ثروت و دک و پز یه اتاق اختصاصی نگرفته. وارد اتاق شدم و بر طبق گفته ی مینا به اولین تخت نگاه کردم.از دیدن چیزی که روبروم بود برای یک لحظه نفسم بند اومد.ناخودآگاه دستم به سمت یقه ی مانتوم رفت و قدمی به عقب برداشتم. چیزی که میدیدم رو باورم نمیشد.در حقیقت میدونستم که این حقیقت وجود داره اما رویارویی با این حقیقت در توان من نبود. کنار متین روی تخت،زنی نشسته بود و دست متین توی دستاش بود و با لبخند و عشوه داشت باهاش حرف میزد.اولین چیزی که جلب توجه میکرد آرایش زیادش بود و بعد نحوه ی لباس پوشیدنش.شال صورتی رنگی به سر داشت با مانتوی سفید که به حدی تنگ بود که من حتی میتونستم برجستگی های لباس زیرشو هم تشخیص بدم.این زن کسی نمیتونست باشه جز شیوا. قبل از اونکه بتونم از اتاق برم بیرون متین سرشو چرخوند و با دیدن من گفت:غزاله؟!!! لحن صداش درست مثل آدمایی بود که روح دیده باشن.نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم.مخصوصا وقتی که نگاه شیوا که کنارش روی تخت نشسته بود روی من زوم شده بود. نگاهم بین متین و شیوا بود در حال رفت و آمد بود که این بار شیوا دهن باز کرد و در حالیکه به من نگاه میکرد گفت:این زنته؟ تنها چیزی که توی اون لحظه به فکرم رسید این بود که نباید جلوی این زن غربتی کم میاوردم.جلوی زنی که درک و شعور نداشت. دستمو که روی یقه ی مانتوم بود آوردم پایین و با لبخندی که به زحمت روی لبم آوردم به متین گفتم:به همین زودی پرستار استخدام کردی؟ در حالیکه با قدم هایی آروم و آهسته به سمت تخت متین میرفتم گفتم:مینا زنگ زد و بهم این خبرو داد.میگفت اصرار داشتی که منو ببینی. حالا دیگه بالا سرش ایستاده بودم و بی توجه به نگاه های خیره ی شیوا به متین چشم دوخته بودم تا ببینم عکس العملش چیه. این یکی از موارد خاصی بود که میشد درموندگی متین رو دید و من واقعا خوشحال بودم که در چنین موقعیتی هستم. متین به جای اینکه جواب منو بده رو به شیوا کرد و گفت:میتونی چند لحظه بیرون وایسی؟ شیوا هم بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.بالاخره بعد از رفتنش تونستم به سرتاپای متین نگاه بندازم.تازه متوجه گچ دستش و پانسمان سرش شدم. حالت بی تفاوتی به خودم گرفتم و نشستم روی صندلی که کنار تختش بود.یه پامو انداختم روی پای دیگه ام و گفتم:نگفتی که چرا میخواستی منو ببینی؟ متین پوزخندی زد و گفت:فکر کن دلم برات تنگ شده. -اوه.آره میبینم.چقدر زود به دادت رسیده.مینای بیچاره اومده کمکت اونوقت تو از زن صیغه ایت کمک میخوای؟ متین-اومدی اینجا زخم زبون بزنی؟ -همیشه شعبون،یه بارم رمضون. متین که از خونسردی من حرصش گرفته بود گفت:لازم نکرده بیای دیدنم.بهتره بری.راستی چی شد؟تو که میگفتی نمیخوای تا لحظه ی طلاق منو ببینی؟نظرت عوض شده؟ مستقیم توی چشماش زل زدم و با لحن سرد و خشنی گفتم:اومدم بدبختی یه آدمی رو ببینم که یه روزی فکر میکرد خوشبخترینه.یکی از آرزوهام دیدن حال و روز اسفبار تو بود که خدا رو شکر به آرزوم رسیدم. بعد هم از جام بلند شدم و گفتم:امیدوارم با این زن هرجاییت خوش باشی. وقتی خواستم از در اتاق برم بیرون با صدایی که من به زحمت شنیدم گفت:عمرا طلاقت بدم خانومی. من هم با صدای بلندی گفتم خواهیم دید و از اتاق بیرون رفتم.به محض اینکه وارد راهرو شدم شیوا رو دیدم.اینبار با دقت بیشتری به سرتاپاش نگاه کردم.از نظر من اون هیچ چیز جذابی نداشت که یه مرد بخاطرش بخواد قید خونواده شو بزنه.بیشتر به یه زن هرجایی شباهت داشت تا یه زن درست و حسابی و خونواده دار که به درد زندگی بخوره. کوتاهی مانتوش به حدی بود که من میتونستم زیپ شلوار جینشو ببینم.کفش های عروسکی صورتی هم پوشیده بود که تقریبا همرنگ شالش بود.اما در کل تیپش رو نمیپسندیدم.چون به نظرم در شان یه دختر و یا حتی زن نبود.بیشتر شبیه یه زن خیابونی شده بود. اون هم در حال ارزیابی کردن من بود.تیپ من با تیپ اون زمین تا آسمون فرق میکرد.هرچقدر که اون زنانه لباس پوشیده بود من دقیقا مثل دخترایی بودم که هنوز ازدواج نکردن.مانتوی مشکی تا سرزانو پوشیده بودم که مدل ساده ای داشت اما قالب تنم بود و بدنمو خوش فرم نشون میداد،با شلوار لی قهوه ای رنگ که راسته بود و با کفشای سفید رنگم ترکیب جالبی رو بوجود آورده بود.شال مشکی هم به صورت ساده روی سرم انداخته بودم و هیچ خبری از مدل موی آنچنانی بود.اصلا حال و حوصله ی این کارهارو نداشتم.نگاهش که به کفش های اسپرت مارک بادی ام خورد پوزخندی زد و گفت:نمیدونستم متین دنبال زنایی میگرده که هنوز توی دوران دخترونه سیر میکنن. کنارش ایستادم و با خونسردی تمام گفتم:هرچی باشه بهتر از زنایی که توی دوران هرزگی به سر میبرن. بعد از گفتن این حرف از کنارش رد شدم و به سمت آسانسور رفتم.وقتی که از نزدیک نگاهش کردم دیدم هیچ چیز جذابی توی صورتش نیست که به طور طبیعی زیبا باشه.فقط خودشو با زور آرایش درست کرده بود.وگرنه در حالت عادی مطمئن بودم که یه مرد از دیدنش میترسید. در حالیکه هنوز به مکالمات رد و بدل شده ی خودم با متین و شیوا فکر میکردم از بیمارستان بیرون اومدم.تازه یادم افتاد که مینا بهم گفته که خود متین خواسته من برم پیشش.اما چرا اصلا به این موضوع اشاره نکرد؟حتما اینم یکی از سیاست های مینا بود که ما دو تا رو به هم برسونه.ولی خبر نداشت که شیوا داره نقش منو ایفا میکنه.اما در کل از اینکه انقدر خوب جوابشونو داده بود سرازپا نمی شناختم.به خاطر همین اصلا متوجه اون پسر مزاحم نشده بودم که دنبالم راه افتاده بود. بالاخره تصمیم گرفت که این دنبال کردن مسخره رو تموم کنه و حرفشو بزنه. :ببخشید خانوم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟! بدون اونکه نگاهش کنم گفتم:نه آقا.لطفا مزاحم نشین. :باور کنین قصد مزاحمت ندارم.فقط میخوام پنج دقیقه از وقتتونو به من بدین.چیز زیادی ازتون نمیخوام. سرجام ایستادم و با ابروهای گرده کرده و لحنی خشن گفتم:یه نگاه به سر و تیپ من بنداز. اونکه از رفتار من یکه خورده بود یه قدم به عقب رفت و با تعجب به من نگاه کرد و گفت:خب؟ -خب که خب.کجای تیپ و قیافه ی من به دخترای خیابونی و یا محتاج شماره میخوره که شما میخوای مزاحم بشی؟به این تیپ من که بیشتر شبیه بچه دبیرستانیاست میخوره از یکی توی خیابون شماره بگیرم؟اگه مانتوی کوتاهی میپوشیدم دلم نمیسوخت.میگفتم عیب از خودم بوده اما حالا که انقدر ساده ام چرا شما این فکرو درباره ی من میکنی؟ پسر که از لحن من جا خورده بود با شرمندگی سرشو انداخت پایین و گفت:بخدا خانوم من قصد بدی ندارم.باور کنین همچین پسری هم نیستم که دنبال دوستی و اینجور چیزا باشم.فقط از شما خوشم اومد همین.از سنگینی و متانتی که توی رفتارتون بود خوشم اومد. -اگه شما از متانت من خوشت اومده باید بدونی که یه دختری مثل من شماره نمیگیره. نمیدونم چرا اصرار عجیبی داشتم که خودمو هنوز دختر بدونم.انگار که لفظ زن توی دهنم نمی چرخید.اون پسر هم که انگار متوجه نشده بود من متاهلم. :جسارت نشه خانوم.من اصلا نمیخواستم به شما شماره بدم.باور کنین.مادر من توی بخش زنان همین بیمارستان بستریه.من و خواهرم امروز اومدیم کارای ترخیصشو انجام بدیم.باور کنین که همین الان باهاش درباره ی شما حرف زدم.الانم با خواهرم دارن میان پایین.فقط ازتون میخوام که یه چند دقیقه صبر کنین تا مادرم شما رو ببینه.باور کنین نیت من خیره.همین. ناخودآگاه خنده ام گرفت و گفتم:خواستگاری خیابونی ندیده بودم که دیدم.اشتباه کردین آقا.بنده شوهر دارم.دفعه ی دیگه بهتره با دقت بیشتری به طرف مقابل نگاه کنین.با اجازه. به قدری سریع حرفمو زدم که بیچاره توی بهت و شوک موند.ضربه ام خیلی کاری بود.باورم نمیشد حالا که ازدواج کردم برام خواستگار پیدا بشه.یعنی بهم نمیومد که شوهر کردم؟خب معلومه که بهت نمیاد.با این تیپای دخترونه که تو میزنی همه فکر میکنن که هنوز مجردی. نمیدونم چرا احساس خوبی بهم دست داد.از اینکه مورد توجه یه نفر واقع شده بودم حسابی سر کیف بودم. شاید اگه چند روز پیش بود خیلی ناراحت میشدم وقتی میدیدم این پسر بهم پیشنهاد میده اما الان اصلا عین خیالمم نبود.دیگه تصمیم گرفته بودم که خودمو زجر ندم و فکرای الکی نکنم. *** | ||||||||
| | |
| | #36 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +176 امتیاز 35 بازی انتقام:غزاله تازه از بیمارستان رسیده بودم خونه که موبایلم زنگ خورد.بعد از جر و بحثی که با مینا داشتم و ازش خواسته بودم دیگه توی زندگیم دخالت نکنه دیگه کسی بهم زنگ نزده بود. اسم نسیم روی صفحه ی گوشیم نقش بست.چند روزی میشد که ازش خبری نداشتم.در حقیقت به خاطر این بود که گوشیم خاموش بود.دست و دلم برای جواب دادن بهش میلرزید. به محض فشردن دکمه ی سبزرنگ موبایلو چسبوندم به گوشم که صدای فریاد کیا رو شنیدم. کیا-هیچ معلوم هست توی این چند روزه کجایی؟چرا اون گوشی لامصبتو خاموش کردی؟ اصلا توقع نداشتم که اینجوری باهام حرف بزنه.سرجام خشکم زد.حتی نتونستم یه حرفی بزنم و سعی کنم آرومش کنم. وقتی دید جوابشو نمیدم این بار با صدای آرومتری گفت:چرا حرف نمیزنی؟منتظرم. آب دهنمو قورت دادم و بالاخره به حرف اومدم. -من...راستش برام...یعنی نمیتونستم. کیا-هرچی که میخوای بگی بگو،اما به من دروغ نگو. -خب... کیا-بگو میشنوم. نمیدونم چرا انقدر در مقابلش کوتاه میومدم.برام اهمیت داشت که باهام دعوا نکنه. -خب با شوهرم مشکل پیدا کردم و اصلا حوصله ی کسیو نداشتم. کیا-باید حدس میزدم که هنوز اونقدر برات اهمیت ندارم که نمیتونی همه ی حرفاتو به من بگی.واقعا برای خودم متاسفم. -باور کن که من توی شرایط روحی خوبی نبودم. کیا-همین الان آماده میشی تا بیام سراغت.هیچ عذر و بهانه ای هم قبول نمیکنم. -اما آخه... کیا-اما چی؟ -باید برم دانشگاه.کلاس دارم. کیا-یه امروز به خاطر من نرو.یعنی ارزش من انقدر پایینه؟ -اوه نه.فقط اگه این بار غیبت کنم... کیا-خیل خب،میری دانشگاه،بعد از کلاست میام دنبالت.برام اس ام اس کن که ساعت چند تموم میشه کارت. -باشه.چشم. کیا-پس تا اون موقع.خداحافظ. حتی صبر نکرد من خداحافظی کنم.تماس رو قطع کرد.مونده بودم حیرون که این چه رفتاریه که داره. ساعت سه و نیم کلاسم شروع میشد تا پنج.مامان هم که مدرسه بود و من توی خونه تنها بودم. *** استرس عجیبی گرفته بودم.اصلا نمیفهمیدم که چرا در مقابل کیا انقدر کوتاه میام.دلیلش هم چیزی نبود جز اینکه ازش خوشم اومده.میترسیدم که دوباره اشتباه کنم و پشیمون بشم.اما یه حسی بهم میگفت که هیچوقت پشیمون نمیشم.شاید سرنوشت من در کنار کیا بود.تصمیم گرفتم که با احتیاط جلو برم و سعی کنم که نیمه ی پر لیوان رو ببینم.اصلا دیگه دلم نمیخواست که فکرم به سمت چیزای منفی بره. نمیدونم چند دقیقه غرق فکر کردن بودم که با صدای بوق ماشینی از فکر اومدم بیرون.سرمو بالا بردم و با دیدن ماشین کیا ناخودآگاه لبخندی زدم.شاید لبخندم برای دور کردن استرسم بود.نمیخواستم فکر کنه که استرس دارم. کیا با دیدن من عینک آفتابیشو داد بالا و دوباره بوقی زد.با قدم های تندی به سمت ماشینش رفتم که از ماشین پیاده شد و با لبخندی به لب گفت:سلام خانوم خانوما.منتظر که زیاد نشدی؟ -سلام.نه زیاد. در سمت کمک راننده رو برام باز کرد و گفت:بفرما سوار شو خانوم. -این چه کاریه.خودم سوار میشدم. اخمی کرد و گفت:تا وقتی با منی از این اداهای فمنیستی در نیار که اصلا خوشم نمیاد. -خیل خب.قول میدم. کیا-باریکلا. بعد از نشستن توی ماشین،تازه تونستم تیپ و قیافشو ارزیابی کنم.واقعا مونده بودم که چرا این بشر انقدر خوش سلیقه و خوش پوشه.پیراهن سورمه ای رنگی پوشیده بود که دور سر آستیناش و یقه اش به صورت ظریف و قشنگی با نخ سفید رنگی دوخته شده بود،به خاطر تنگ بودن پیراهنش عضلات بازوش مشخص شده بود و هیکلشو به نمایش گذاشته بود.شلوار آبی نفتی که رنگش تیره تر از پیراهنش بود به همراه کفش های سفید رنگ اسپرت تیپشو کامل میکرد.همه ی این دید زدن ها در کمتر از چند ثانیه تموم شد و من خودمو بیخیال نشون دادم.میدونستم که کیا زرنگ تر از این حرف هاست که متوجه ی نگاه های من نشه اما به روم نیاورد.خیلی عادی ماشین رو روشن کرد و گفت:خب با یه عصرونه توپ موافقی؟ -عصرونه؟اما من گرسنه ام نیست. کیا-اگه بریم اونجایی که من میگم اشتهات باز میشه.خب؟ -خیل خب.نکنه منظورت رستورانه خودته؟ کیا-اوه نه.رستوران یکی از رفیقامه.در حقیقت یه جورایی رقیب کاری هستیم،اما خب رفیق هم هستیم.حالا بریم؟ -بریم.من حرفی ندارم. کیا-پس پیش به سوی عصرونه. اخلاقش زمین تا آسمون با موقعی که بهم زنگ زد فرق داشت،هرچقدر اون موقع عصبی بود الان خیلی آروم و شوخ بود.منو یاد متین می انداخت.اخمام رفت توی هم و خودمو سرگرم نگاه کردن به پیاده رو و آدماش کردم تا بلکه یه ذره از اون حس و حال بد در بیام. با صدای آهنگی که از ضبط پخش میشد ناخودآگاه آروم شدم. شبایی که تورو دارم،توی لحظه سحر میشه تو هر باری که می خندی،جدایی سخت تر میشه تو نیستی تازه میفهمم،جدایی ها چقدر سختن ولی نگفتن آسون نیست،به روزایی که خوشبختن دوستت دارم،دوستت دارم،چیکار کردی با احساسم روزای سختی تو راهه،من این دنیا رو میشناسم حسادت میکنه رویا به روزایی که من دارم نمیدونی چقدر گریه به لبخندت بدهکارم دوستت دارم،دوستت دارم،چیکار کردی با احساسم روزای سختی تو راهه،من این دنیا رو میشناسم (تو نیستی از فریدون آسرایی) تموم مدتی که این آهنگ پخش میشد من توی فکر معنی اش بودم.اصلا به احساسات من نمیخورد.اما تنها چیزی که باعث میشد ازش خوشم میاد یکی آهنگش بود که خیلی آروم و با احساس بود و دومیش این بود که یادم میموند این اولین ترانه ای که با کیا گوش دادم و حالا تبدیل شده به خاطره. هنوز توی فکر این ترانه بودم که آهنگ بعدی شروع شد.یه آهنگ خارجی که در حال حاضر اصلا با روحیات من سازگاری نداشت.دوباره اخمام رفت توی هم و گفتم:میشه بزنی آهنگ قبلی؟ کیا-چشم.چرا که نه. تا رسیدن به رستوران مورد نظر چند بار این ترانه تکرار شد و من هم آرومتر شدم.کیا هم هیچ حرفی نمیزد.ازش ممنون بودم که مزاحم خلوتم نمیشه. *** روی تختی که کنار حوض پر از آب بود نشستیم که کیا گفت:اینجا آش رشته های فوق العاده ای داره.برای شروع به نظرم خوبه.میخوری دیگه؟ -بله.منم آش رشته دوست دارم. کیا-پس خوبه.الان برمیگردم. بعد از رفتن کیا دوباره به دور و برم نگاهی انداختم.توی این موقع روز به جز ما،فقط یه اکیپ دختر و پسر بودند که روی تخت چوبی که گوشه ی سالن بودند نشسته بودند و قلیون میکشیدن. رستوران تمیز و شیکی بود.وسطش یه حیاط بود که با شیشه های کوتاهی از دور و بر جدا شده بود و تنها یک راه برای ورود و خروج داشت.دور تا دور حیاط هم به طرز جالبی تخت های چوبی چیده شده بود.در کل رستوران شیکی بود. با اومدن کیا دست از ارزیابی برداشتم و نگاهش کردم.روبروی من نشست و در حالیکه به دور و بر نگاه میکرد گفت:خوشت اومد از اینجا؟ -آره خوبه.خیلی جالبه. کیا اما دیگه چیزی نگفت.خیره شده بود به یکی از تخت ها و حتی پلک هم نمیزد. *** | ||||||||
| | |
| | #37 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +170 امتیاز 36 بازی انتقام:غزاله کم کم اخماش رفت توی هم و دندوناشو روی هم فشار داد که باعث شد فکش برآمده بشه.از حالت صورتش ترسیدم.نمیدونم چرا احساس میکردم ناراحتیش بی ارتباط با من نیست. میخواستم اسمشو صدا بزنم اما نمیدونم چرا زبونم نمیچرخید تا اسمشو بدون هیچ پیشوند یا پسوندی بگم.درست بود که توی ذهنم بهش میگفتم کیا اما رو در رو نمیتونستم. ناچارا سرفه ای کردم تا توجهش به من جلب بشه اما به قدری توی فکر و خیالاتش غوطه ور بود که متوجه من نشد. توی گفتن یا نگفتن اسمش مردد بودم که صدای گوشیم بلند شد و باعث شد هردومون یکه ای بخوریم.کیا به من نگاه کرد و بعد به گوشیم که کنار پام روی فرش بود. من هم مثل خنگ ها اول به کیا نگاه کردم و بعد به گوشیم و هیچ عکس العملی نشون ندادم.کیا که از رفتار من تعجب کرده بود یه ابروشو داد بالا و گفت:جواب نمیدی؟ تازه فهمیدم که چقدر احمقانه رفتار کردم.گوشیمو برداشتم و با دیدن شماره ی مادرم دستپاچه شدم.انگار که مادرم جلوم ایستاده و من وکیا رو دیده. گلومو صاف کردم و جواب دادم. -سلام مامان.خوبی؟ مامان-سلام عزیزم.خوبم.شکر.تو خوبی؟کجایی؟زنگ زدم خونه جواب ندادی. -حوصلم سر رفته بود اومدم بیرون.کاری داشتی؟ مامان-فقط میخواستم احوالتو بپرسم. -نگران نباش .حالم بهتره. مامان-خب خداروشکر.من برم یه سر اداره.فقط خواستم مطمئن بشم خوبی. -خیالت راحت.مواظب خودتم باش. مامان-همینطورتو دخترم.فعلا خداحافظ. -خداحافظ. نفس راحتی کشیدم و تماس رو قطع کردم.کیا که در طول مدتی که من با مامانم صحبت میکردم به من خیره شده بود لبخندی زد و گفت:به نظرم یه خرده استرس داری اینطور نیست؟ -آره،همینطوره. به پشتی تکیه داد و با بیخیالی گفت:لازم نیست نگران باشی.دو نفر آدم بالغ و عاقل دارن با همدیگه صحبت میکنن و تا خودشون نخوان هیچ مشکلی پیش نمیاد.فرض کن منم یکی از دوستای اجتماعیت توی دانشگاه هستم.اصلا جای نگرانی نیست...خب حالا که اینجاییم،راحت باش.احساس میکنم معذبی. راست میگفت،یه جوری نشسته بودم که هرکی نگاهم میکرد فکر میکرد میخوام فرار کنم.دو زانو نشسته بود و یه وری به پشتی تکیه داده بودم.کمرم درد گرفته بود و کم کم پام داشت خواب میرفت. فاصله ی من با کیا دقیقا به اندازه ای بود که یه نفر دیگه میتونست پیشمون بشینه.از اینکه انقدر بهش نزدیک بود یه جورایی هول شده بودم و نمیدونستم چجوری بشینم که هم احساس راحتی کنم و هم مورد تمسخرش قرار نگیرم.شاید هم اشتباه فکر میکردم و تمسخری در کار نبود. بالاخره تونستم اونجور که راحتم بشینم و کیفمو گذاشتم روی پاهام تا راحت باشم. ___________________ میدونم که خیلی دیر به دیر میذارم.اما چه کنم بچه ها که زندگیم شده یه کلاف سردرگم که در حال حاضر تنها راه چاره ای که براش دارم اینه که با قیچی ببرمش و یه سر جدید براش درست کنم. از آدما و روزگار خیلی دلگیرم.خیلی. ویرایش توسط down13 : ۲۶ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۲۳ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #38 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +165 امتیاز 37 بازی انتقام:کیا طفلکی با نگاه های خیره ی من مونده بود که چطوری بشینه،میتونستم بهش نگاه نکنم و خودمو سرگرم یه کاری کنم اما باید اعتراف میکردم که اذیت کردن غزاله برای من به نوعی تفریح محسوب میشد و البته از اینکه میتونستم اونجور که دلم میخواد بهش امر و نهی کنم لذت میبردم. غزاله برای من دقیقا مثل یه حیوون دست آموز بود که بازی کردن باهاش بهم لذت می داد و منو سر ذوق میاورد. دستمو گذاشتم روی پشتی و خودمو بیشتر به سمتش متمایل کردم.همین کارم باعث شد که خودشو جمع بکنه و لبخند محجوبی بزنه.خب این لبخند یعنی بدش نیومده.یه جورایی از کار من هم هیجان زدست و هم خجالت کشیده. با خودم عهد بسته بودم که همین امروز هرطور که شده اولین بوسه رو ازش بگیرم. من به توانایی های خودم اعتماد کامل داشتم و میدونستم که میتونم. همونطور که به غزاله خیره شده بودم و سعی میکردم حالت نگاهم شیفتگی رو نشون بده گفتم:خب از خودت بگو خانومی؟ غزاله که از نگاه خیره ی من بیشتر خجالت کشیده بود تبسمی کرد و سرشو انداخت پایین و شروع کرد با بند کیفش ور رفتن. غزاله-چی بگم؟ -هرچی که دوست داری و فکر میکنی برای من جالبه بگو.چند تا خواهر و برادرین؟چی میخونی؟ بعد از چند لحظه مکث بالاخره شروع کرد صحبت کردن.از خودش گفت و از زندگیش.البته تمام حرف هاش مربوط به قبل از ازدواجش با اون بی شرف بود.هیچ اشاره ای هم بهش نمیکرد.شاید یه طورایی خجالت میکشید و یا شاید هنوز عذاب وجدان داشت،عذاب وجدان اینکه هنوز یه زن شوهرداره و نباید با یه مرد مجرد بیرون بیاد. به هر حال حرف زدنش با من باعث شد که یخش باز بشه و دیگه از اون استرسی که داشت خبری نبود. هرچقدر که بیشتر بهش نگاه میکردم و باهاش حرف میزدم به بی لیاقتی متین بیشتر پی میبردم.اون مرد واقعا یه حرومزاده ی واقعی بود که بویی از انسانیت نبرده بود.هم با زندگی برادر من بازی کرد و هم با زندگی که این دختر که تازه اول جوونیش بود. فقط برای یک لحظه،یک لحظه که اندازه یه ثانیه شد دلم به حال غزاله سوخت و از بازی دادنش پشیمون شدم.اما دوباره با به یادآوردن رادین که چجوری بالای سر جنازه کیارش گریه میکرد تمام دلرحمیم از بین رفت و جای خودشو به خشمی داد که میدونستم دیگه کنترل کردنش محاله. در تمام مدتی که غزاله و من مشغول حرف زدن بودیم تمام سعیمو میکردم که دیگه به اون تخت چوبی نگاه نکنم.اون تخت منو یاد دورانی می انداخت که با کیارش میومدیم و روی همون تخت غذا میخوردیم. چه روزهای خوبی بود و من چقدر احمق بودم که همیشه سعی میکردم براش یه برادر بزرگتر باشم نه یه دوست خوب.چرا هیچوقت سعی نکردم که علاوه بر امر و هی کردن بهش ازش بخوام درباره ی مشکلاتش باهام حرف بزنه.اون همیشه درد و غمشو توی خودش میریخت.حتی وقتی که متوجه ی خیانت شیوا شد هم باز تا چندماه به من چیزی نگفت تا اینکه خودم انقدر ازش سوال پرسیدم و برای خودش و شیوا بپا گذاشتم که متوجه شدم. بالاخره خوردن عصرونه تموم شد و به غزاله پیشنهاد کردم که بریم یه دوری توی شهر بزنیم.هرچند که نگاهش ناراضی بود اما به زبون گفت که اشکالی نداره. وقتی کنارش از در رستوران اومدیم بیرون وسوسه ی عجیبی داشتم که دستمو دور کمرش حلقه کنم.غزاله اولین دختری بود که من هنوز بعد از گذشت چند هفته از آشناییمون حتی نتونسته بودم دستشو بگیرم و این فاصله ی نامرئی بین ما،منو به وسوسه انداخته بود.وسوسه ای که میدونستم تا ارضاش نکنم دست بردارم نیست. شاید هم معتاد روابط با دخترا و زنای مختلف بودم و خودم خبر نداشتم و یا شاید هم خودمو میزدم به اون راه. یاد حرف کیارش افتادم.داداش ساده ام همیشه این ویژگی رو توی سرم میکوبید و وقت و بی وقت بهم گوشزد میکرد که بهتره برای خودم زن بگیرم نه اینکه مدام دخترای مردمو گول بزنم. خودم قبول داشتم که دختربازم و برای منافع خودم هر کثافت کاری میکردم اما تاحالا به زن و یا دختری بدی نکرده بودم.هر کسی که خودشو به من عرضه میکرد کاملا به اراده ی خودش اینکارو میکرد.هیچ اجباری درکار نبود و من هیچ دوز و کلکی سوار نمیکردم که اونا با من حتی یک ساعت رو بگذرونند. همه چیز به خودشون بستگی داشت.به خاطر شهرت و ثروتی که داشتم همیشه زن ها و دخترهایی بودند که فقط به خاطر چند صد هزارتومن پول خودشونو به من عرضه میکردند و من هیچوقت تلاشی برای نزدیکی بهشون نمیکردم. اما در حال حاضر قضیه غزاله فرق داشت.اون بعد از فرشته اولین دختری بود که خودم سعی کرده بودم بهش نزدیک بشم و البته صد در صد هم با فرشته فرق داشت چه از نظر اخلاقی و چه از نظر موقعیتی که توش بود. بالاخره تونستم از فرصتی که برام پیش اومد استفاده کنم.یه گروه شش نفره از دختر و پسر از روبرومون میومدن که نزدیک بود یکی از پسرا با غزاله برخورد کنه.من هم توی فرصت مناسب و درحالیکه که وانمود میکردم کارم عمدی نیست دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم که باعث شد قشنگ توی بغلم بیفته و دست چپشو روی سینه ام گذاشت که مانع از افتادنش بشه.به زور لبخند روی لبمو کنترل کردم و با اخمی که میدونستم غزاله رو تحت تاثیر قرار میده به پسری که نزدیک بود به غزاله بخوره گفتم:هی آقا مواظب جلوت باش. اون پسر هم که از جذبه ی من و هیکلم ترسیده بود ببخشیدی گفت و از جلومون کنار رفت. هنوز دستم دور کمر غزاله بود،یه کمر باریک و البته گوشتی که من همیشه عاشقش بودم.اما باید خودمو بی تفاوت نشون میدادم.به خاطر همین خیلی سریع دستمو برداشتم و به غزاله نگاه کردم. باورم نمیشد که یه حرکت ساده انقدر روی این دختر اثر بذاره.همچنان که دستش روی سینه ی من بود به صورتم نگاه میکرد.اول فکر کردم که میخواد با نگاهش ازم بخواد که دوباره دستمو دور کمرش حلقه کنم اما بعدش با خیره شدن به چشماش فهمیدم که داره جای دیگه ای سیر میکنه. | ||||||||
| | |
| | #39 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +168 امتیاز 38 بازی انتقام:کیا با نگاهش داشت ازم تشکر میکرد.نمیخواست دوباره دستشو بگیرم،اینو مطمئن بودم.دیگه بعد از چند سال زندگی کردن با دخترا و زنا، افکار و طرز نگاه کردنشونو بهتر از خودشون میدونستم و میفهمیدم. همونطور که به من نگاه میکرد خیلی آروم دستشو از روی سینه ام برداشت و زیر لب تشکری کرد که به زحمت صداشو شنیدم. این دختر تمام تصورات منو راجع به جنس خودش داشت عوض میکرد.اگه هر دختر دیگه ای بود خودشو هنوز به من چسبونده بود و با نگاهش خودشو برای من لوس میکرد،اما غزاله نه. بدون اینکه حرفی بزنیم از رستوران اومدیم بیرون.غزاله مثل دختربچه های کوچولو که دنبال باباشون راه میفتن دنبالم میومد.از اینکه پشت سرم راه میرفت بدم میومد اما نمیتونستم چیزی بهش بگم.یاد روزی افتادم که توی پارک قرار گذاشتیم و اون باز پشت سرم راه افتاد.حتما دوباره خجالت کشیده بود و دستپاچه شده بود. خیلی آروم و با وقار توی ماشین نشست و کمربندشو بست و نگاهشو به روبرو دوخت. فعلا سکوت میکردم تا خودش به حرف بیاد.باورم نمیشد که یه زن شوهرکرده انقدر پاستوریزه باشه.خوب میدونستم که کاراش فیلم نیست و برای من ادا نمیاره.هرچیزی که میگفت و هر رفتاری که میکرد عین حقیقت بود. غزاله هنوز هم یه دختر بود. *** ماشین رو کنار پیاده روی پارک متوقف کردم و گفتم:اینجارو یادت میاد؟ همون پارکی بود که باهاش قرار گذاشتم. غزاله نگاهی به دور و برش کرد و گفت:آره.خیلی خوب یادمه. -منم همینطور.حالا پیاده شو بریم یه بستنی توپ بزنیم و بعدش راه بریم.میدونی که بالاخره باید این همه کالری رو بسوزونم. غزاله باشه ای گفت و با لبخند از ماشین پیاده شد.خدا رو شکر دیگه توی حالت خلسه نبود و بعد از اینکه سوار ماشین شد باهام حرف زد.هرچند که هنوز مستقیما بهم نگاه نمیکرد اما خب باز هم بهتر از حرف نزدنش بود. کارم به شدت سخت شده بود.باید مواظب هر حرکتم بودم تا ازم نرنجه.اگه ازم ناراحت میشد مطمئن بودم که برای بدست آوردن دوباره اش باید خیلی زحمت میکشیدم. با حفظ فاصله کنارش شروع کردم به راه رفتن و صداش زدم.بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت بله. -از دست من ناراحتی؟ غزاله-نه.چطور؟ -از اینکه توی رستوران بغلت کردم! غزاله با دستپاچگی گفت:اوه نه.ناراحت نیستم.راستش یه ذره شوکه شدم همین. -شوکه؟از چی؟ غزاله بالاخره نگاهم کرد و با لبخند گفت:اگه میشه بعدا بهت میگم.خب؟ -خیل خب.اما باید قول بدی که بعدا بهم بگی. غزاله-قول میدم. -خوبه...حالا بیا بریم اونور پارک تا یه بستنی بخوریم.شاید هم دلت تاب سواری خواست. سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:راستشو بخوای آره.خیلی وقته که از دنیای بچگی فاصله گرفتم. -پس مثل منی. به سمت محل بازی بچه ها رفتیم.یه محوطه ی جمع و جور که انواع و اقسام وسایل بازی و بدن سازی توش وجود داشت. با دیدن بچه های کوچیک یاد رادین افتادم.کاش میتونستم اونم با خودم بیارم.هرچند که هنوز وقت بازیش نشده بود اما خب دیدن این همه وسیله ی رنگارنگ اونو سر ذوق میاورد. غزاله روی نیمکت فلزی نزدیک محوطه ی بازی نشست و من هم کنارش نشستم،البته با فاصله.قصد نداشتم در نظرش مردی جلوه کنم که فقط دنبال فرصت طلبیه.اون مثل یه ماهی بود که باید آهسته با دستام مینداختمش توی تنگ آب وگرنه از دستام لیز میخورد و معلوم نبود دوباره میتونم به دستش بیارم یا نه. خیره شده بودم به پدری که دختربچه شو روی سرسره ی کوچیک و قرمز رنگی گذاشت که طولش به زحمت به یک متر میرسید.هرچند برای سن دختربچه به نظرم تا حدودی خطرناک بود.اما پدرش خیلی با احتیاط بچه رو به سمت پایین فرستاد و مواظبش بود. یاد کیارش افتادم.اگه اونم زنده بود رادین رو بزرگ میکرد و میبردش پارک،کلاس زبان،مدرسه.میتونست برای رادین یه پدر واقعی باشه نه مثل من که معلوم نبود میخواستم توی زندگی رادین چه نقشی رو ایفا کنم،عموش باشم یا پدرش و یا پرستار. هرطرف که نگاه میکردم به یه طریقی یاد رادین و کیارش میفتادم و صد البته یاد کار متین و شیوا که با زندگی ما کردند. با لمس شونه ام توسط یه شی سفت و سخت به خودم اومدم.نگاهی به غزاله کردم که دیدم با موبایلش به شونه ام زده. با شیطنت خندید که باعث شد لب های پر و گوشتیش بیشتر خودنمایی کنه و گفت:هرچی صدات کردم متوجه نشدی.انگار توی یه عالم دیگه بودی. لبخند بی رمقی زدم و گفتم:به فکر برادرزاده ام بودم. غزاله-همون پسر کوچولوی بامزه ای که عکسشو نشونم دادی؟ -آره.اسمشو که گفتم. غزاله-رادین.درسته؟ -حافظه ی خوبی داریا. غزاله-چیزایی که مورد علاقم باشه رو یادم میمونه. -پس باید امیدوار باشم که منو هم یادت میمونه. لبشو به دندون گرفت و سرشو انداخت پایین. خنده ام گرفته بود.این دختر انقدر خجالتی بود و من نمیدونستم؟شاید هم در مقابل من اینجوری بود؟ نگاهی به انگشت های کشیده اش کردم و بعد حلقه ی ازدواجش که ساده بود اما شیک. همونطور که سرش پایین بود من هم مشغول ارزیابیش شدم.نسبت به دفعه ی قبل که دیده بودمش صورتش لاغرتر شده بود اما هنوز هم جذاب بود.با اینکه آرایش زیادی نداشت اما به نظر منکه حتی از هما هم خواستنی تر شده بود. دست از ارزیابیش برداشتم و با کلافگی دستی توی موهام کشیدم.من چه مرگم شده بود؟عین این پسربچه های هجده ساله رفتار میکردم که انگار تازه یه دخترو دیدن و باهاش دوست شدن. نمیدونم چرا اینجوری رفتار میکردم.منی که حتی جلوی هما با اون همه ناز و عشوه مقاومت میکردم جلوی غزاله با این ظاهر ساده اش نمیتونستم مقاومت کنم.شاید در عین سادگی،هاله ی نامرئی که دورش بود باعث شده بود که من اینطور حریص بشم. تنها فکری که توی ذهنم جولان میداد این بود که به کام دلم برسم و بعد متین از جریان با خبر بشه. اما زودتر میخواستم به کام دلم برسم،علاوه بر انتقامی که میخواستم از متین بگیرم یه جورایی هم هوس کرده بودم با این دختر ساده که در عین حال سخت بود، باشم.برام بازی جالبی بود. با صدای زنگ موبایلم از فکر اومدم بیرون و به موبایلم جواب دادم. -سلام ننه،خوبی؟ ننه ریحانه-سلام مادر.خوبم.شکر خدا.تو خوبی؟کجایی؟ -منم خوبم. نیم نگاهی به غزاله کردم که دیدم با کنجکاوی به من نگاه میکنه و به ننه ریحانه گفتم:با یکی از دوستام اومدم پارک.چطور؟! ننه ریحانه-بلند شو بیا خونه.منِ دست تنها، موندم با این وروجک چیکار کنم.تموم کارای خونه مونده.خودتم که میدونی بعضی وقتا از دستش عاجز میشم،شیطنتاش به تو رفته. -عمو قربونش بره.گوشی رو بده بهش. ننه ریحانه-وا،مادر این بچه که نمیتونه حرف بزنه. -اونکه نمیتونه.منکه میتونم حرف بزنم باهاش. ننه ریحانه-چه کارای عجیب غریبی میکنیا. بعد از چند ثانیه منتظر شدن صدای اوئه و ملچ و مولوچ رادین رو شنیدم.حدس زدم که باز چیزی توی دهنشه که مشغول جویدنشه. از همون پشت تلفن شروع کردم به قربون صدقه رفتنش و گفتم:سلام پسر خوب.خوبی فدات بشم؟عمو قربونت بره باز داری ننه رو اذیت میکنیا.پسر خوبی باش تا زودی بیام خونه.باشه؟آفرین جوجو. دوباره ننه ریحانه گوشی رو گرفت دستش و گفت:انگار از صدات خوشش اومد ساکت شد. -دیگه ما اینیم ننه. ننه ریحانه-برای من زبون نریز بچه.زود بلند شو بیا خونه.شبم هم من و هم این بچه رو ببر بگردون. -چشم.ما مخلص شما هم هستیم.میام. ننه ریحانه-زود بیای ها.خب؟ -چشم.امر دیگه؟ ننه ریحانه-سلامتی مادر.مواظب خودت باش. -بازم چشم. ننه ریحانه-خدا به همرات.خداحافظ. -خداحافظ. وقتی که موبایلمو توی جیبم گذاشتم و به غزاله نگاه کردم.با چشم های گرد شده از تعجب گفت:حرف زدنت با برادرزاده ات جالب بود! -بالاخره چکار کنم؟منم و همین یه برادر زاده. غزاله-میتونم یه چیزی بگم؟ناراحت نشی. -نه بگو. غزاله-بهت نمیاد انقدر خوب بتونی با بچه ها رابطه برقرار کنی.یعنی فکر نمیکردم انقدر مهربون باشی،منظورم با بچه هاست. -حدست درسته،من با بچه ها مهربون نیستم.فقط با رادین اینطورم.راستش دلبستگی عجیبی به این بچه دارم.انگار که بچه ی خودمه. غزاله-پس معلومه عاشق پدرش هم هستی. پدرش؟کیارش پسری بود که من بهش احساس پدرانه داشتم.هرکاری میکردم تا حتی یه خار کوچیک هم به پاش نره.اما اون رفته بود زیر خروارها خاک و دیگه نمیتونستم مواظبش باشم. زیر لب گفتم:با اینکه رفته اما هنوزم جای نبودنش آتیشم میزنه. غزاله-مگه فوت کرده؟ سرمو با ناراحتی تکون دادم و گفتم:آره.زنشم بچه رو ول کرد به امون خدا. غزاله-چقدر وحشتناک.خدا بیامرزتش.یعنی تنها کسی رادین داره تو هستی؟ -آره،تنها من براش موندم. غزاله-واقعا متاسفم.نمیخواستم با سوالام ناراحتت کنم. -نه.دیگه عادت کردم.نمیخواد خودتو ناراحت کنی. بعد هم لبخندی زدم و در حالیکه از جام بلند میشدم گفتم:بلند شو بریم بستنی بخوریم.دیگه غم و غصه بسه. غزاله هم از جاش بلند شد و دنبالم به راه افتاد. *** پامو گذاشتم روی ترمز و به طرف غزاله برگشتم.باید اعتراف میکردم که روز خوبی رو در کنارش گذروندم،هرچند که اولش یه خرده با سردی از طرف غزاله روبرو شدم اما واقعا خوب بود. میدونستم که اونم همین احساسو داره.اینو از برق چشم هاش فهمیدم.غزاله دنبال مردی بود که دائم بهش توجه کنه و چشمش بهش باشه و البته منم توی این امر تبحر خاصی داشتم. غزاله لبخندی زد و گفت:بابت امروز ممنون.خیلی خوش گذشت. -به منم همینطور. چند ثانیه به همدیگه خیره شدیم که طاقت نیاورد و سرشو انداخت پایین و گفت:باید اعتراف کنم که امروز خیلی خوب بود.خیلی وقت بود که اینطوری بهم خوش نگذشته بود. به دستش نگاه کردم که روی رون پاش بود.خیلی آروم دستمو به حرکت درآوردم تا دستشو بگیرم که سرشو آورد بالا و بی توجه به دست من به صورتم خیره شد. غزاله-من هیچوقت کنار شوهرم همچین حسی رو نداشتم. این جمله رو به سختی بیان کرد و بعد از گفتنش خیلی سریع در ماشین رو باز کرد و بدون خداحافظی از ماشین پیاده شد. مات و مبهوت به رفتنش نگاه میکردم و توی ذهنم جمله شو حلاجی میکردم.این یه موفقیت بزرگ بود.یعنی اینکه بالاخره منو پذیرفته و من میتونم روش حساب باز کنم.یعنی زحماتم جواب داده و خیلی زود متین رو داغون تر از الانش میکنم. | ||||||||
| | |
| | #40 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : طهران
نوشته ها: 1,025
تشکرها: 12,127
تشکر شده 94,537 بار در 1,026 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست بسیار مفید : +194 امتیاز 39 بازی انتقام:کیا با سرخوشی در خونه رو بستم و در حالیکه شعری رو زیر لب زمزمه میکردم مشغول در آوردن کفش ها و کتم شدم. -امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام،حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام،خوابست و بیدارش کنید،مست است و هشیارش کنید. ننه ریحانه-اوه چته ننه؟کبکت خروس میخونه. به ننه نگاه کردم که با رادین که بغلش بود به سمتم اومد.رادین هم با دیدن من ذوق کرده بود و با چشم های درشت و شیطونش زل زده بود بهم. با خوشحالی به سمت ننه رفتم و رادین رو از بغلش گرفتم. -امروز روز خوبی برام بود ننه. ننه ریحانه-شکر خدا.ایشالا همیشه لبت خندون باشه. پیشونی رادین رو بوسیدم و زیر گوشش با صدای آرومی گفتم:داره نقشم عملی میشه جوجو. ایندفعه گلوشو محکم بوسیدم که خندید و دستاشو محکم به هم کوبید. خوشم میومد که اصلا گریه توی کارش نبود. همونطور که رادین توی بغلم در حال ورجه وورجه کردن و مک زدن انگشت شستش بود به سمت اتاقم رفتم تا لباسمو عوض کنم. هنوز هم توی فکر غزاله بودم و جمله ی آخری که از دهنش بیرون اومد. رادین رو گذاشتم توی تختش و مشغول تعویض لباس شدم که گوشیم زنگ زد.حدس زدم که باید مسعود باشه.از صبح منتظر تلفنش بودم. با دیدن شماره ی مسعود روی صفحه ی گوشیم جوابشو دادم. -سلام مسعود.چه خبر؟ مسعود-سلام از ماست داداش.خبرای خوب.کدومو میخوای بشنوی؟ -همشو.بگو که سراپا گوشم. مسعود-خیل خب.دیشب بعد از اینکه توی خونه ی مهندس منصوری پارتی تموم شد و بساط پوکر علم شد.متین رو هم که یکی از رفیقای من دعوتش کرده بود نشست پای بازی.خودت میدونی که چه قماربازیه.خلاصه اینکه به یکی از دخترایی که توی مهمونی بود پول دادم تا کار متین رو بسازه.منم تبدیل شدم به آدمی که پولش از پارو بالا میره و باهاش بازی کردم.انقدر سرشو گرم کرد و بهش مشروب داد تا دیگه نتونست درست و حسابی تصمیم بگیره و باخت.میدونی چقدر؟سیصدتا.اما باز از رو نرفت.به خیال خودش میخواست جبران کنه واسه همین دوباره شروع کرد به شرط بستن.این بار سر آپارتمانش توی زعفرانیه.همون خونه ای که اون زنیکه،شیوا رو توش نگه میداره.این دفعه هم نتونست ببره.مجبور شد همون جا سه تا چک که جمعا میشه هفتصد تا رو بکشه.به قیمت خونه اش توی زعفرانیه.باورت میشه پسر؟همچین آدمی بتونه یه دم و دستگاه به اون بزرگی رو اداره کنه؟باباش حق داره که همیشه ازش شکاره. هر حال متین بعد از باختش از خونه رفت اما مثل اینکه توی راه تصادف کرده و الانم بیمارستانه. -بیمارستانشو میدونم.شیوا پیششه،زنشم رفته بود یه سری بهش بزنه. مسعود-جدا؟بیچاره زنش...راستی یاد اون افتادم.با اون چیکار کردی؟ خیلی سربسته درباره امروز براش توضیح دادم و ازش خواستم که اون سه تا چکی که از متین داره رو بذاره اجرا.مطمئن بودم که متین چنین مبلغ هنگفتی توی حسابش نداره و بنابراین چکش بدون شک برگشت میخورد و یه راست میرفت زندان. مسعود-کیا یعنی نمیخوای تا اینجای قضیه که اومدی بیخیال بشی؟به خدا درست نیست که با زنش چنین کاری بکنی. -تو به این کاراش کاری نداشته باش.روزی که اومدی و بهم گفتی میخوای کمکم کنی بهت گفتم که قصد دارم چه کارایی بکنم.پس عقب نکش. مسعود-اینکار گناهه کیا.خدا رو خوش نمیاد. -دیگه برام گناه معنی نداره. مسعود-خیل خب.انگار هرچی من میگم تو مرغت یه پا داره.باشه هرجور دوس داری.منم پشتتم اما امیدوارم یه روزی نرسه که پشیمون بشی. -مطمئنم که اون روز نمیرسه. مسعود-منم امیدوارم.خیل خب بهتره که برم و یه سر و سامونی به کارام بدم.کار دیگه ای نداری داداش؟ -نه فعلا.خبری شد بهم زنگ بزن. مسعود-باشه.پس فعلا. با صدای گریه ی رادین بدون خداحافظی تماسو قطع کردم و به سمتش رفتم.حدس زدم که دوباره خودشو خیس کرده. خیلی آروم بغلش کردم و گذاشتمش روی میز مخصوص تعویض پوشکش که گوشه ی اتاقم بود.عروسک اردک زرد رنگی که همیشه برای پرت کردن حواسش بود رو دادم دستش و مشغول شدم.همونطور که داشتم پوشکشو عوض میکردم باهاش حرف میزدم.قربون صدقه اش میرفتم و از کیارش براش میگفتم. -باباتم عین خودت بود جوجو کوچولو.همش باید مواظبش بودم تا مریض نشه.بدنش ضعیف بود آخه.یادمه یه بار رفته بود کوچه بازی کردن که با دست شکسته برگشت خونه.منم بردمش دکتر. رادین دست از بازی کردن با اردکش برداشت و به من خیره شد.اطراف لبش به خاطر بزاق دهنش از خیسی برق میزد. دستمال کاغذی برداشتم و دور لبشو پاک کردم که رادین سرشو تکون داد و خنده ی ریزی کرد.منم خندیدم و گفتم:توروخدا زودتر بزرگ شو.داری کم کم پدرمو در میاری با این آب دهنت. بالاخره کار تعویض پوشکش تموم شد و گذاشتمش روی تختش تا بتونم برم دست و صورتمو بشورم. *** روی کاناپه نشسته بودم و رادین توی بغلم بود و داشت با صورتم و گردنبندم بازی میکرد و من هم مشغول دیدن ماهواره بودم که در سالن به شدت باز شد و بعد صدای هما رو شنیدم. هما-هیچ معلوم هست کجایی؟برای چی گوشی رو برنمیداری؟میدونی از صبح تا حالا ازت بیخبرم؟میدونم چرا اینجوری شدی.چون داری با اون زنیکه میپری.میدونستم اینجوری میشه.مطمئن بودم.تو همیشه از بقیه به عنوان یه مهره استفاده میکنی تا نقشه هاتو عملی کنی. سرمو برگردوندم به سمت در سالن پذیرایی که دیدم هما با صورتی که از عصبانیت سرخ شده به من نگاه میکنه.خیلی آروم از جام بلند شدم و با لبخندی به لب گفتم:سلام عزیزم.چی شده که انقدر عصبانی هستی؟ هما که معلوم بود به شدت عصبانیه با شنیدن حرف من پوزخندی زد و گفت:عزیزم!؟فکر کردی باز خام حرفای تو میشم؟ همون لحظه ننه ریحانه از اتاق خودش که توی طبقه ی اول بود سراسیمه بیرون اومد و با دیدن هما اخماشو کشید توی هم و به من نگاه کرد.من هم بهش اشاره کردم که رادین رو از بغلم بگیره.ننه ریحانه که به طور کلی از هما خوشش نمیومد بدون هیچ حرفی اومد به سمتم و رادین رو از بغلم گرفت و زیر لب گفت:زود دست به سرش کن بره.اصلا حوصلشو ندارم. بعد از رفتن ننه ریحانه به هما اشاره کردم که بیاد بشینه اما بی توجه به حرف من سرجاش دست به سینه ایستاد و گفت:میشنوم.باز دیگه میخوای چه چرندیاتی سر هم کنی؟ همونطور که دوباره میشستم سر جام با بی تفاوتی گفتم:اگه فکر میکنی میخوام چرند بگم اصلا چرا اومدی؟برو خونت.مزاحم زندگی منم نشو. هما که انتظار نداشت من انقدر نسبت بهش بی تفاوت باشم بعد از چند دقیقه سکوت به سمتم اومد و روبروم نشست.بی توجه به حضورش خودمو سرگرم دیدن موزیک ویدئویی کردم که از تلویزیون پخش میشد.هما که دیگه کفری شده بود دستگاه کنترل تلویزیون رو برداشت و خاموشش کرد. نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:اینکار چه معنی میده؟ هما-کارای من یا کارای تو؟ -خب معلومه کارای تو. هما-چرا انقدر سرد شدی؟ -سرد شدم؟من مثل همیشه ام. هما-نه نیستی.هیچوقت با من انقدر سرد نبودی. -دیوونه شدی. هما-نه نشدم.دارم بهت میگم کیا خوب میدونم دلیل این همه سردی چیه.چون با زن متین داری میپری. -فرض کن که اینطوریه.به چی میخوای برسی؟ با بغض پرسید:فرض کنم؟یعنی تو از اون دختره خوشت اومده؟ ______________________________________________ دوستایی که دارین میخونین میشه یه نقدم بکنین،هر سوالی که ذهنتونو مشغول کرده تا من بتونم لابلای داستان بهش جواب بدم؟ | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| down13, انتقام, انجمن, بازی, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اسیر عشق | down13 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | باقری | نوشته کاربران سایت | 7 | ۹ فروردين ۱۳۹۲ ۱۲:۵۸ قبل از ظهر |
| خواب بازی | down13 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | down13 | نوشته کاربران سایت | 72 | ۷ بهمن ۱۳۹۱ ۰۳:۳۷ قبل از ظهر |
| اسیر عشق | down13 کاربر انجمن | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 3 | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۸:۵۵ بعد از ظهر |