بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > تایپ کتاب غیر رمان

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۳۳ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

فردای ما

تویی تویی به خدا، این که از دریچه ماه
نگاه می کند از مهر و بامنش سخن است
تویی که روی تو مانند نو گلی شاداب
میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است
تویی تویی به خدا، این تویی که در دل شب
مرا به بال محبت به ماه می خوانی،
تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت
گهی به نام و گهی با نگاه می خوانی
تویی تویی به خدا، این دگر خیال تو نیست
خیال نیست به این روشنی و زیبایی.
تویی که آمده ای تا کنار بستر من
برای این که نمیرم ز درد تنهایی،
تویی تویی به خدا این حرارت لب توست،
به روی گونه سوزان و دیده تر من،
گهی به سینه پر اضطراب من سر تو
گهی به سینه پر التهاب تو سر من !
تویی تویی به خدا، دلتشین چو رویایی
تویی تویی به خدا، دلربا چو مهتابی،
تویی تویی که ز امواج چشمه مهتاب
به آتش دلم، از لطف می زنی آبی،
تویی تویی به خدا، عشق و آرزوی منی
به سینه تا نفسی هست بیقرار توام !
تویی تویی به خدا، جان و عمر و هستی من
بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام،
منم منم به خداف این منم که در همه حال
چو طفل گم شده مادر به جستجوی توام
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق
« در ان نفس که بمیرم در آرزوی توام »
منم منم به خدا، این در لباس نسیم
برای بردن تو باز می کند آغوش،
من آن ستاره صبحم که دیدگان تو را
به خواب تا نسپارم، نمی شوم خاموش
منم منم به خدا، این منم که شب همه شب
به بام قصر تو پامی نهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم چه جای غم است
در این میانه فقط روی دوست باید دید
منم منم به خدا، سایه تو نیست منم
نگاه کن، منم ای گل، که با تو همراهم !
منم که گرد تو پر می زنم چو مرغ خیال
ز درد عشق تو تا ماه می رود آهم،
منم منم به خدا این منم که سینه کوه
به تنگ امده از اشک و آه و زاری من
ز کوه، هر چه بپرسی جواب می گوید
گواه ناله شب های بیقراری من
من و توایم که در اشتیاق می سوزیم،
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دمد، دگر ان روز ؛
من و تو نیست میان من و تو این: ماییم !



اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست !
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ...
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که چراغی داشته باشم یا نه ..
کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! ..
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۳ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

زبان بسته

به او گفتند: « شاعر را بیازار ،
که شاعر در جهان ناکام باید
چو بیند نغمه سازی رنج بسیار
سخن بسیار نیکو می سراید. »
به او آراز دادن یاد دادند
بنای عمر من بر باد دادند
از آن پس ماه من نامهربان شد
ز خاطر برد رسم آشنایی ،
غم من دید و با من سرگران شد
مرا بگذاشت با رنج جدایی
که چون باشد به صد اندوه دمساز
به شهرت می رسد این نغمه پرداز
مرا در رنج بردن سخت جان دید
جفا را لاجرم از حد فزون کرد
فغان شاعر آزرده نشنید ،
دل تنگ مرا دریای خون کرد
چنان از بی وفایی آتش افروخت ،
که سر تا پای مرغ نغمه خوان سوخت
نگفتندش که درد و رنج بسیار
دمار از روزگاه دل برآرد
دل شاعر ندارد تاب آزار
که گاه از شوق هم جان می سپارد
بدین سان خاطر ما را شکستند
زبان نغمه ساز عشق بستند !
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۰ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

میگون سیل زده

ابر، آواره آشفته دهر
سایه بر سینه خارا افکند
باد، دیوانه زنجیری کوه
ناگهان سلسله از پا افکند
رعد، جادوگر زندانی چرخ
لرزه بر عالم بالا افکند
برق را مشعل آشوب به دست

*
ظلمتی منقلب و وحشت زا
قرص خورشید فرو برد به کام ،
ابر، موجی زد و باران و تگرگ
ریخت در بزم طرب سنگ به جام ،
نه بلا بود و نه باران نه تگرگ
مرگ می ریخت
فلک از در و بام
کوه از خشم طبیعت لرزان

*
چون یکی دیو درافتاده به دام
یا یکی غول رها گشته ز بند
سیل غرید و فرو ریخت ز کوه
همه جا پرچم تسلیم بلند ،
باغ را سینه کشان درهم کوفت
سنگ را نعره زنان از جا کند
جگر خاک به یک حمله شکافت

*
زلف آشفته درختان کهن
هر طرف دست دعا سوی خدا
سیل را داس شقاوت در دست
همه را می کند از ریشه جدا
همره سیل دمان می غلتند
کام مرگ است و گذرگاه بلا
دوزخ وحشت و دریای عذاب

*
کوه طوفان زده را سیلی سیل
کرد همچون پر کاهی پرتاب
رود دریا شد و بر سینه موج
خانه ها چرخ زنان همچو حباب
اژدهایی ست کف اورده به لب
پیکرش تیره تر از قیر مذاب
خون در آن ظلمت غم می جوشد

*
سری از آب برون می آید
بهر آزادی جان در تک و پو
خواهد از سینه برآرد فریاد
شکند ناله سردش به گلو
حمله موج امانش ندهد
می رود باز به گرداب فرو
می کند چهره نهان در دل آب

*
موج خون می جهد از سینه سیل
قتلگاهی ست بسی وحشتناک
سیل می غرد و فریاد زنان ،
بر سر خلق زند تیغ هلاک
ای بسا سر، که فرو کوفت به سنگ
ای بسا تن، که فرو برد به خاک
ضجه و زاری کس را نشنید

*
من چه گویم که به میگون چه گذشت
آسمان داد ستمکاری داد ،
یک جهان لطف و صفا ریخت به خاک
یک جهان لاله و گل رفت به باد ،
ماند مشتی خس و خاشاک به جا
کاخ بیداد فلک ویران باد
خرمن هستی قومی را سوخت

*
آسمانا! به خدا می بینم ،
لکه ننگ به پیشانی تو
خلق مفلوک و پریشان زمین
آرزومند پریشانی تو
ای خوش ان روز که گویند به هم
قصه بی سر و سامانی تو
خلق را بی سر و سامان کردی.

*
چمن خرمی و زیبایی ،
حالیا غمکده ای محزون است
گلشن خاطر آزرده من
گرچه طوفان زده چون میگون است ،
باز در آتش او می سوزم
دلم از دست طبیعت خون است ،
جغد ویرانه میگونم من

*
نیمه شب از لب آن بام بلند
می کند ماه به ویرانه نگاه ،
بر سر مقبره عشق و نشاط
می چکد اشک غم از دیده ماه ،
همه ویرانی، ویرانی شوم
آخر ای ماه چه می تابی ؟ اه
چهره مرده تماشایی نیست

*
گفته بودم به تو در شعر نخست ،
که: « بهار من و میگون منی »
تو ز من مهر بریدی و نماند
نه بهاری نه گل و یاسمنی
سیل هم آمد و میگون را برد
دیگر از غم نسرایم سخنی
می برم سر به گریبان سکوت !
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۴:۲۱ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

بوسه

شب دو دلداده در آن کوچه تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش !
در میان بود به هنگام وداع
گفتگویی به سکوت و به نگاه
دیده عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای گناه
عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت ،
عاشق تشنه لب بوسه طل
هم چنان شرح تمنا می گفت
سینه بر سینه معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر
ناز می کرد، ولی راضی بود !
اولین بوسه جان پرور عشق
لذت انگیزتر از شهد و شراب
لاجرم تشنه صحرای فراق
به یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسه دوم که رسید ،
دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید
بویه را بر لب معشوق گذاشت !
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۷ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

فریب تلخ

رفتم که آن دو چشم فریبا را
از صفحه خیال فرو شویم
رفتم صفای مهر و محبت را
در دیده و دل دگری جویم
دردا، که هر نفس که برآوردم
دیدم حدیث عشق تو می گویم ؛
رفتم که همزبان دگر جویم
رفتم که اشیان دگر سازم
رفتم که نیمه جان جوانی را
در پای دلبری دگر اندازم
وا حسرتا، که یاد نگاه تو
تا زنده ام فریب دهد بازم
بردم به می پناه که دور از تو
خود را مگر هلاک توانم کرد
وین داغ تلخکامی و حسرت را
از لوح سینه پاک توانم کرد
در هر پیاله عکس تو را دیدم
دیگر به سر چه خاک توانم کرد ؟

*
امشب به تنگنای غم و اندوه
آتش به نامه های تو افکندم ،
اکنون منم که بر سر این آتش
از رنج می گدازم و خرسندم !
پا بر سر خیال تو می کوبم
بر گریه فریب تو می خندم
خاموش شد به دست تو افسونگر
شمع امید شاعر ناکامی
رو هر زمان به خواب در آغوشی ،
رو هز نفس بپیچ بر اندامی ،
نفرین به من گر از تو کنم یادی
لعنت به من گر از تو برم نامی
یک بار عهد بستم و نشکستم
صد بار عهد بستی و بشکستی
دیگر نگویمت که چه ها کردی
دیگر نپرسمت که کجا هستی ،
جام فریب تلخ تو نوشیدم
هشیاریم مباد از این مستی !
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۸ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

گل و بلبل
از: اسکاروایلد

در گلستانی، هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازه جاون ،
صورتش زیبا، قامت موزون
چهره اش غم زده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ،
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود :
گفت: آن دلبر بی مهر و وفا
دوش می گفت به جمع رفقا :
« در فلان جشن، به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من ،
از برایم، شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ! »
چه کنم من؟ که در این دشت و دمن
گل سرخی نبود، وای به من !

*
در همانجا، به سر شاخه بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است ،
سخت افسرده ز رنج وِالم است
گفت باید دل او شاد کنم ،
روحش از قید غم آزاد کنم ،
رفت تا بادیه ها پیماید ،
گل سرخی به کف آرد، شاید !

*
جستجو کرد فراوان و چه سود ،
که گل سرخ در آن فصل نبود ،
هیچ گل در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید ،
گفت ای مونس جان، یار قشنگ !
گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بایست، کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت ،

*
گفت، « ای راحت دل، ای بلبل !
آن چنانی که تو می خواهی گل ،
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش، قیمت جان خواهد

*
بلبلک کامده بود ان همه راه ،
بود از محنت عاشق آگاه ،
گفت: « برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد. »
گفت گل: « سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید
گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمه ای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش همه جا مهتاب است
این چنین آب و هوا نایاب است! »

*
بلبلک سینه خود کرد، سپر
رفت سرمست در آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خونریز ،
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود؛ آری، در آب و گلش

*
شد سحر، بلبل بی رنگ و نوا
دگر از درد نمی کرد صدا
جان به لب، سینه و دل چاک زده
بال و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف، در گِل و خون غلط زنان
سوی مأوای جوان گشت روان
عاشق زار، در اندیشه یار
بود تا صبح همان جا بیدار ،
بلبل افتاد به پایش، جان داد
گل بدان سوخته حیران داد :

*
هر که می دید گمانش گل بود ،
پاره های جگر بلبل بود ،

*
سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل، افتاد به راه

*
دلش آشفته بد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید ،
بنمودش چون گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت: « افسوس، پُزت عالی نیست!

*
گرچه دم می زنی از مهر و وفا
جامه ات نیست ولی درخور ما! »

*
پشت پا بر دل آن غم زده زد
خنده بر عاشق ماتم زده ،
طعنه ها بود به هر لبخندش ،
کرد پرپر گل و دور افکندش !
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پریرویان، آه !
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

یادگار او

روزی که با منش سخنی جز وفا نبود
محبوب من، به من، ز وفا داد یادگار
گلدان میخکی به دل افروزی بهار
شاید بهار نیز چنان باصفا نبود
میخک نبود، آیت روی بهشت بود
هر برگ ان ز لطف و طراوت حکایتی
گل ها، همه به دلبری و حسن آیتی
هر گل به دلربایی اردی بهشت بود
خرداد و تیر و آذر و سرمای سخت دی
پیوسته غنچه کرد و درخشید و باز شد
دل از بهار و باغ و چمن بی نیاز شد
هر چه غنچه داشت غنچه زیباتری ز پی
می کرد جان مواظبت از یادگاریش
دیگر نمی کشید مرا گل به بوستان
عمری چراغ خانه من بود و دوستان ،
در حیرت از مقاومت و پایداریش

*
پیمان شکست یار و به عهدش وفا نکرد
من انتظار عاطفه از گل نداشتم
آواره سر به کوچه و صحرا گذاشتم
غم، با روان من چه بگویم چه ها نکرد !
افسوس بر جوانی و بر زندگانی ام
اندوه زندگانی ام از یاد رفته بود
اندوه من، جوانی بر باد رفته بود
دیگر چه سود زندگی بی جوانی ام ؟
دیگر ز فرط رنج نمی رفت پای من ،
بیچاره هر که گشت فدای وفای خویش
آزرده خاطر امدم اندر سرای خویش
در روی میز، آه چه دیدم خدای من :
در سایه روشن غم و اندوه شامگاه
در زیر نور سرد و غم انگیز ماهتاب
در تنگنای حسرت و نومیدی و عذاب
در دامن سکوت عمیق شب سیاه
پژمرده تر ز بخت من و روزگار من
پژمرده بود میخک من یادگار او
افسرده چون خزان گل همچون بهار او
افسرده تر ز من که خزان شد بهار من.
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۵ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

خزان بهشت

بهار، باغ خزان دیده را دوباره جوان کرد
چه می کند گل عشق خزان رسیده ما را ؟
بنفشه سر ز گریبان برون کشید و دل من
هنوز سر به گریبان ماتم است خدا را

*
در این بهار نگریم چرا چون ابر بهاران ؟
که از بهار جوانی گلی به کام نچیدم
دل تو بحر صفا بود و جلوه گاه محبت
جفای اهل صفا را ندیده بودم و دیدم

*
بلای عشق، به امید وصل، راحت دل بود
امیدها همه بر باد رفت و آفت جان شد
مگو خزان به دیار بهشت راه ندارد
بهشت عشق مرا بین که پایمال خزان شد

*
در این بهار نه تنها شکسته ای دل ما را
چه خارها که به چشمی امیدوار شکستی
بهار موسم عشق است و عهد بستن یاران
تو خود چه سنگدلی! عهد در بهار شکستی
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

دلخسته

ای دل، اینجا دگر جای ما نیست
با غم ما کسی آشنا نیست.
ای بلاکش، چه جویی چه خواهی ؟
در دیاری که رسم وفا نیست ،
مهربانی ندارد خریدار ،
عشق و حسن و هنر را بها نیست
هر چه بینی فریب است و نیرنگ
روی دل ها به سوی خدا نیست
این منم بی نصیب از جوانی
این منم کشته مهربانی
رانده از درگه مهربانان
خسته از تیغ یاران جانی
این منم تشنه باده مرگ
این منم سیر از زندگانی
این دل و این همه رنج و اندوه
این من و این غم جاودانی
ای خدا، یار من باوفا بود
با غم آشنا، اشنا بود
آیت رحمت آسمان ها
مظهر عشق و لطف و صفا بود
از رُخش پرتو مهر می تافت
در نگاهش جمال خدا بود
غنچه حسن او جلوه ها داشت
بلبل طبع من خوش نوا بود
دیگر آن نازنین در برم نیست
سایه مهر او بر سرم نیست
عشق و حسن و هنر را چه حاصل
این گنه بس که سیم و زرم نیست
نیک داند که بی او به جز مرگ
بی گمان چاره دیگرم نیست
ان همه آرزو رفت بر باد ؟
ای خدا، ای خدا، باورم نیست
ای دل خسته، با درد خو کن
اشک غم را نهان در گلو کن
غنچه آرزوی تو پژمرد
بعد از این مرگ را آرزو کن
سر به دریای حیرت فرو بر
گوهر عشق را جستجو کن ،
گرچه آن گل تو را برد از یاد
هر نفس یاد او، یاد او کن
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

یاد آشنا

تو ای دلبر که پرسی حال ما را ،
که می گوید که یاد آشنا کن ؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی ؟
که می گوید که دردم را دوا کن ؟
چو از احوال زارم یاد کردی
دوباره دست مرگ از من رها شد
رها کن دامنم را تا بمیرم
که جانم خسته زین رنج و بلا شد
نمی دیدی دلم دیوانه توست ؟
نپرسیدی چرا حال دلم را ؟
به درگاه تو زاری ها نکردم ؟
چرا پس حل نکردی مشکلم را ؟
تو را « پیوند دل و جانم » نبودی ؟
چرا از دام آزادم نکردی ؟
چرا در فکر درمانم نبودی ؟
نمی دیدی که بعد از آن همه رنج
دل من تاب تنهایی ندارد ؟
نمی خواندی مگر در داستان ها :
« دل عاشق شکیبایی ندارد » ؟
به درد من ، فراق روی ماهت ،
نمی افزود و از جانم نمی کاست ؟
نمی دانی که آن اندوه جانکاه
شب و روز از دل و جانم چه می خواست ؟
تو را چون گل نوازش ها نکردم ؟
« خریدار تو و نازت » نبودم ؟
تو « تنها همزبان من » نبودی ؟
من از جان محرم رازت نبودم ؟
نمی لرزید سر تا پایم از شوق ؟
چو یک دم در کنارت می نشستم ؛
نمی گفتم با آن چشمان زیبا
« تو زیبایی و من زیبا پرستم » ؟
در آن مهتاب شب های بهاری
که می کردی به روی من تبسم ؛
نگه را بود تاب بیش دیدن ؟
زبان را بود یارای تکلم ؟
« صفای عشق و امیدت » نگفتم ؟
« بهار و باغ و گلزارم » نبودی ؟
در آن ایام تاریک جدایی
همایون بخت بیدارم نبودی ؟
به بال آرزو تا مه نرفتیم ؟
خدا را در صفای جان ندیدیم ؟
بهشت عشق را دیدن نکردیم
گل امید از آن گلشن نچیدیم ؟
غم دل را نمی گفتیم تنها ؟
غزل ها را نمی خواندیم با هم ؟
نمی کردم لبانت را تماشا ؟
نمی گفتم: « چه خواندی در نگاهم » ؟
نمی دیدی که چون پروانه می سوخت
میان آتش غم تار و پودم ؟
نه از پروانه کم بودم که نالم
اگر دید که من خاموش بودم
به دام غم گرفتارم ندیدی ؟
به جان و دل وفادارت نبودم ؟
در آن شب ها که گفتی راز دل را
سراپا محو گفتارت نبودم ؟
نمی گفتم تو را با بیقراری :
ببین دل را که از هجران چه دیده ؟
ننالیدم در آغوشت که ای ماه :
ببین جان را چه محنت ها کشیده ؟
چه می پنداشتی ؟ پولاد بودم ؟
تنم رویین و جانم آهنین بود ؟
اگر هم آهنم پنداشتی، باز
سزای آن محبت ها نه این بود !
چه شب ها خوال در چشمم نیامد
وگر خفتم، تو را در خواب دیدم
چه رویاهای شیرینی که آخر
بنای جمله را بر آب دیدم !
نخستین روزها را یاد داری ؟
که ترسیدی وفادارم نبینی ؟
وفاداری چنانم ناتوان کرد
که می ترسم دگر بارم نبینی !
چرا باید در این ده روزه عمر
دل من روی آسایش نبیند ؟
چرا باید که چون خاکستر گرم
بروی آتش حسرت نشیند ؟
هنوزم یک نفس در سینه باقی ست ،
هنوز ای گل: « فربدون تو » ام من ،
تو می دانی که: « لیلای منی » تو
تو می بینی که: « مجنون تو » ام من
هنوزت می پرستم می پرستم ؟
زند گر تیشه، غم بر ریشه من
هنوزت با دل و جان دوست دارم
تویی سرمایه اندیشه من
تو ای دلبر که پرسی حال ما را !
که می گوید که یاد آشنا کن ؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی ؟
که می گوید که دردم را دوا کن ؟
که گوید یاد کن بیمار خود را ؟
که گوید با خبر از حال من باش ؟
اگر یارم نئی حالم چه پرسی ؟
وگر یار منی پس: مال من باش !
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بازتاب, تایپ, جلد, صبحدمان, فریدون, مشیری, نفس

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سه دفتر | فریدون مشیری | تایپ s.love کتابهای کامل شده 90 ۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۸ قبل از ظهر
دلاویزترین ( گزینه اشعار ) | فریدون مشیری | تایپ SANIA-23 کتابهای کامل شده 109 ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
نقش | فریدون مشیری | گویا Star-crossed گویا 1 ۱ شهريور ۱۳۹۰ ۰۲:۵۱ قبل از ظهر
5 کتاب مشیری | فریدون مشیری | دانلود nemesis گویا 3 ۲۴ فروردين ۱۳۹۰ ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
عکس هایی از فریدون مشیری SaRa نویسندگان و شعرای ایرانی 1 ۲۵ آذر ۱۳۸۹ ۰۱:۵۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان