بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > تایپ کتاب غیر رمان

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۴:۰۷ بعد از ظهر   #101 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

ساحل افتاده گفت: « گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم.:
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت:
« هستم اگر می روم گر نروم نیستم.»
محمد اقبال لاهوری

فلسفه حیات!

موج ِ ز خود رفته رفت
ساحل ِ افتاده ماند.
این، تن فرسوده را،
پای به دامن کشید؛
و ان سر ِ آسوده را،
سوی افق ها کشاند.

*_*

ساحل ـ تنها، به درد
در پی ِ او ناله کرد:
ــ « موج سبکبال من،
بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست!
بر سر ِ دوشت، چو من،
کوه ِ دماوند نیست!
« هستم اگر می روم»! خوش تر ازین پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست.»

*_*

ناله خاموش او، در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل ِ اندیشمند؟
گفت: ــ « به پایان راه، هر دو به هم می رسند!»
عمر ِِ گذر کرده را غرق ِ تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی ِ دریا شدم
هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس یه فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق در آمد ز پای، پای در آمد به سنگ
و آن نفس ِ گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موج ِ ز خود رفته بود، ساحل ِ افتاده است!



اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست !
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ...
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که چراغی داشته باشم یا نه ..
کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! ..
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر   #102 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

دلاویزترین


از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست،
به شما ارزانی:
سحری بود و هنوز،
گوهر ِ ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاسدر آمیخته بود.
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : « های!
بسرای ای دل شیدا، بسرای.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر!
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم.
روح در جسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای!
همه درهای رهایی بسته ست،
تا گشایی به نسیم سخنی، پنجره ای را ، بسرای!
بسرای... »
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

*_*

در افق، پشت سراپرده ی نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز.
غنچه ها می شد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه ی شیرین شکفتن!
خورشید!
چه فروغی به جهان می بخشید!
چه شکوهی...!
همه عالم به تماشا برخاست!
من به دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

*_*

دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند.
دو صنوبر در باغ،
سر فراگوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهاده به دروازه ی نور ...
چمن ِ خاطر ِ من نیز ز جان مایه ی عشق،
در سراپرده ی دل
غنچه ای می پرورد،
ــ هدیه ای می آورد ــ
برگ هایش کم کم باز شدند!
برگ ها باز شدند:
«... یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!
با شکوفایی خورشید و،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش!
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوش تر از تافته ی یاس و سحر بافته ام:
« دوستت دارم » را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام! »

*_*

این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه ی دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم ، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید.»
تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین جهان را، همه وقت،
نه یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس!
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو!

ویرایش توسط *anahit* : ۱ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۲۱ بعد از ظهر
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۳:۴۳ بعد از ظهر   #103 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

مروارید مهر

دو جام یک صدف بودند،
« دریا » و « سپهر »
آن روز
در آن، خورشید،
ــ این دردانه مروارید ــ
می تابید !
من و تو، هر دو، در آن جام های لعل
شراب نور نوشیدیم
مرا بخت تماشای تو بخشیدند و،
بر جان و جهانم نور پاشیدند!
تو را هم، ارمغانی خوش تر از جان و جهان دادند:
دلت شد چون صدف روشن،
به مروارید مهر
آن روز !

ویرایش توسط *anahit* : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر   #104 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

تشکر نکنین نصفه ولش میکنم! مچ و انگشتام موقع تایپ درد میگیره، زیادم بتایپم بعدشم تیر میکشه

جلد دوم

دفتر اول: آه، باران
چاپ اول: 1367
به ایرانم، ایران جاودانه ام.

همیشه با تو ...

معنای زنده بودن من، با تو بدون است.
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
ان لحظه ای که بی تو سرآید مرا، مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی ست.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.
*anahit* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بازتاب, تایپ, جلد, صبحدمان, فریدون, مشیری, نفس

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سه دفتر | فریدون مشیری | تایپ s.love کتابهای کامل شده 90 ۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۸ قبل از ظهر
دلاویزترین ( گزینه اشعار ) | فریدون مشیری | تایپ SANIA-23 کتابهای کامل شده 109 ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
نقش | فریدون مشیری | گویا Star-crossed گویا 1 ۱ شهريور ۱۳۹۰ ۰۲:۵۱ قبل از ظهر
5 کتاب مشیری | فریدون مشیری | دانلود nemesis گویا 3 ۲۴ فروردين ۱۳۹۰ ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
عکس هایی از فریدون مشیری SaRa نویسندگان و شعرای ایرانی 1 ۲۵ آذر ۱۳۸۹ ۰۱:۵۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان