| |||
| | #41 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون آبی
نوشته ها: 7
(View Stats)
تشکرها: 86
تشکر شده 47 بار در 29 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز به سرشک خنده ها ، خنده سرشک ها(چارلی چاپلین) در باره این نامه : این نه داستان است نه افسانه است ! نه شعر است نه یک نثر شاعرانه است . قطره اشکی است ؛ رمیده و طوفانی که از دیدگان حسرت بار رنج ؛ به دامان پاره پاره شب گرسنگیها غلطیده است . چارلی با زبان فارسی آشنا نیست اما مسلما با زبان من آشناست چون زبان من زبان گرسنگان است گرسنگان نه ! زبان خود گرسنگی است . و گرسنگی تنها به یک زبان حرف می زند ... حقیقت ... ! سلام چارلی ! انسان بزرگوار ... سلام بر تو و اشکهای خندان تو ... سلام بر تو و بر خنده های گریانت . دامن تو ، چارلی ... دامن زندگی تو می دانم که لبریز است از سرشک سرآسیمه دربدران . بگذار سرشک دربدری هم ، از بیکران یک درد بیکران ، همانطور ساده ، بغلطد به دامانت . من ، چارلی گرانمایه . غنچه ای هستم ناشکفته و مغموم که در پهنای علفزاری خار پرور و مسموم ، همراه با هزاران هزار غنچه ناشکفته دیگر ، بازیچه مشتی دلقک بازیگرم ! جوانم ، ولی باور کن چارلی ، ابر آسمان افسونگر ِ قرون ... قرون افسانه های قیود به خاک سپرده ، سایه سپیدی از سیاهی های این دوران وحشت بار ، افکنده بر سرم . جوانم ... ولی زیر بار محنت ، محنت و بدبختی ، ( بدبختی و محنت خودم نه ، من هیچ ، من مُردم ) محنت و بدبختی انسان این قرن سیاه ، تا شده ، شکسته ، خورد شده کمرم ! ... بشنو چارلی ، بشنو این سوز جگر سوز دل آشیان بر باد رفته من و فریاد افسار گسیخته ناله های از یاد رفته افلاک نوردم را ، که سنگینی تحمل ناپذیرشان ، در هم شکسته و به باد فنا داده در و دیوار قلب طپش رمیده و آفتاب ندیده ی آلوده بخاک و گردم را ! سکوت ! فریاد بکش سکوت ! بگذار انسانی که سراپای وجودش مظهر متحرک زندگی از پا افتاده و بی حرکت حقیقت محکوم به سکوت است ، از ماوراء همه دریاها ... همه صحراها بشنود ... بشنود این نفرین و ناله سراپا دردم را ! ... چارلی عزیز ... تو بهتر از من می دانی که در چه دوران شرنگ آلود سهم آوری زندگی می کنیم . دورانی که مجمع مردگان مرده پرست مرده پرور آدمیخوار ، همه سینه های از عشق آکنده را ، همه نفسها ، همه جنبشها ، همه افکار تسلیم ناپذیر زنده را نفس به نفس ، سینه به سینه ، به سیاهی خاکی می سپارند که ریشه اشجار خزان زده اش رگ پاره پاره انسانیت سرگشته و آواره است . دورانی که { درمان او } برای همه دردهای بی درمان ، آستان بوسی درگاه کبر و نخوت {است} ، درمان او برای همه بیچارگیها ، تنها و تنها خاموشی آتش شرافت انسانی و فراموشی ندای وجدان بخواب رفته ، چاره است ! در چنین دورانیست که ما انعکاس دهندگان فریاد بی پناه انسانهای خانه به دوش ، همراه با مظاهر بلافاصله کارخانه ، مرگی را که غارتگران زندگی انسان با اسم مستعارش « زندگی » به ما تحمیل کرده اند ، تحمل میکنیم ... در اینصورت تو خود می دانی که من با تو چه میخواهم بگویم ... تو مرا نمیشناسی . و این گناه تو نیست ... چون من نه سرمایه دارم نه سیاستمدارم ... من مظهر جان به لب رسیده فقرم ، و تلخی اشکهای پنهانی انسانهائی که حتی حق اشک ریختن را ، این قرون مرگبار از آنها سلب کرده است ! در نزد خداوندان کبر ، کجا می تواند فریاد در شکاف سینه مرغی بال و پر شکسته و دربدر ، انعکاس داشته باشد ؟ در دورانی که هستی پول است . نجابت پول ، حیثیت پول ، افتخار پول ، زندگی پول ، نفس پول ، هوس پول ، پول ... ، پول ... ، پول ... . همه چیز پول ، همه جا پول . در چنین دورانی ، کجا ناله حقیقت در سینه چاک فقر ، به گوش تو خواهد رسید ؟ به گوش تو که سراپای هنرت ، آئینه تمام نمای فلاکت ده ها میلیون انسان فلاکت زده است ؛ که سعادتشان در چهاردیوار آغشته به رنج احتیاج سرگشته است و آواره ! ... . تو از پریشانی زندگی پریشان ده ها هزار انسان ، ده ها هزار بدبختی متحرک ، که قسمت زندگیشان خاک زیر پای خداوندان زمین است و قسمتی پس از زندگیشان ، چند وجب بزرگتر قبر بدون سنگ و چند کلام مختصر از کتب آسمانی ... از پریشانی این ملت ها ، تو چه میدانی ؟ کجا ؟ در کدام کتاب ؟... در کدام روزنامه از کتب روزنامه های ............. تو میتوانی درباره این زندگی صدپاره ای که ، پیامبران مرگ با شریان منجمد تیره بختی به تن ژنده پوشان تیره بخت وصله کرده اند ، حتی یک کلام بخوانی ؟ آه ... چارلی ! باور کن از شدت فشار کینه سرکش ، سینه ام دارد منفجر میشود ! آخر چارلی این چه بساطی است که ناخدایان کشتیهای مرگ ، در پهنه دریای سرشک خانه به دوش زندگی های فراموش شده سیه پوش گسترده اند ؟ ببین چارلی ، از بیداد دادشکن مشتی حیوان تشنه بخون ، از بیابان آفتاب زده افریقا گرفته تا بیکران آفت زده جیحون ، چه محشری برپاست ! جنگ گذشته بیادت هست ؟ آنهمه خون ، آنهمه کشته ، مگر چارلی کافی نبود ... که باز هم می خواهند زمین و زمان را با آتش گلوله های مرگبار و در هم شکن ، در پریشانی امواج خون پریشان کنند ؟ آخر چقدر و تا کی میشود استخوان ملتها را بجای لوله بکار انداخت ، و خون ملتها را از درون آنها دیار به دیار و فرسنگ به فرسنگ به خزانه جیب سرازیر کرد ؟ *** باور کن ، چارلی ! با همه آرزوهای پراکنده ام که در آشفتگی وجود بر آشفته ام فریاد میکشند ، با همه طپش نامرتب قلبم متاثرم ، از اینکه با نامه ام تو را متاثر میکنم ... ولی آخر چکار کنم ؟ مگر میشود اینهمه تبهکاری ، اینهمه خونریزی و خونخواری این همه جنون و قساوت و تیره بختی را فراموش کرد ؟ مگر میشود آتش کینه های افسار گسیخته و انسانی را ، تنها با سرشک ماتم زده سکوت خاموش کرد ؟ چرا نبینم ؟ چرا نگویم ؟ چرا فریاد نکشم ؟ من باید به فرمان وجدانم ، برای ملتها به جای ملتها فریاد بکشم . باور کن چارلی ! سکوت در گیر و دار این دوران ، این دوران وحشت گشتر ظلمت باری که در وحشت ظلمت بی پایانش جمجه سر انسانها ، صندوقچه زر حیوانات است ؛ سکوت در اینچنین دورانی ... باور کن چارلی ، جنایت است بالاتر از آن ... بگذار این ددان زندگی خوار هر چه میکنند بکنند . بهر دری میزنند ، آنچه که مسلم است هر داستانی – هر چقدر هم طولانی – بالاخره پایانی دارد . در پس این شب وحشتناک ، روز درخشانی در انتظار ماست ، که در رخشندگی زندگی پرور اش ، نه اثری از خون یخ بسته جنگ هاست ، نه نشانه ای از سنگرهای شکسته بخون آغشته ... روز درخشانی که در پهنه روح آفرینش زمان در خدمت انسان است . انسان در خدمت انسان ... مهربانی را اگر قسمت کنیممن یقین دارم به ما هم می رسد آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم می رسد ![]() | ||||||||
| | |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون آبی
نوشته ها: 7
(View Stats)
تشکرها: 86
تشکر شده 47 بار در 29 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز به قدر هرچه گل دیدم ، مرا آزار کردی تو خیانت را در دلم تکرار کردی تو... عجب دیوانه بودم من ، که دل بستم به چشمانت شنیدم بارها باد دیگران بودی ولی حیف شهامت مال هرکس نیست، پس انکار کردی تو!! و کار این دل دیوانه را دشوار کردی تو شبی که با دیگری در کوچه دیدمت ، جا خوردی و ناچار این طلوع تازه را انکار کردی تو نمی بخشم تو را ، او را ، و هرکس را که بد باشد خدایم خود تلافی می کند، هر کار کردی تو... | ||||||||
| | |
| | #43 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جای خوبه خوب
نوشته ها: 119
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آرام وحشی حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز توفان زندگی هشت سال پیش از این بود که از اعماق تیرگی از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام ناله ها برخاست از اعماق تیرگی آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست ناله ها برخاست مطلب ساده بود سرمایه ،خون می خواست مپرسید چرا ، گوش کنید مردم علتش این بود ... علتش این است و این نه تنها مربوط به هند و چین است بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام از شکستگی سر جوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان از دیروز مرده ،تا امروز خونین تا فردای خندان از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه زنجیر به زنجیر بر پا می شود توفان زندگی توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین بر پا می شود پاره می کند ، زنجیر بندگی تا انسان ستمکش ، بشکند بشکافد از هم ، سینه ی تابوت خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان قبرستان فقر ، قبرستان پول و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر نکند قبول ! نکند قبول می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان و زمان ... زمان و قلب زمان و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم و روز آزادی انسان ستمکش نزدیکتر می شود قدم به قدم توفان زندگی هشت سال پیش از این بود که از اعماق تیرگی از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام ناله ها برخاست از اعماق تیرگی آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست ناله ها برخاست مطلب ساده بود سرمایه ،خون می خواست مپرسید چرا ، گوش کنید مردم علتش این بود ... علتش این است و این نه تنها مربوط به هند و چین است بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام از شکستگی سر جوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان از دیروز مرده ،تا امروز خونین تا فردای خندان از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه زنجیر به زنجیر بر پا می شود توفان زندگی توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین بر پا می شود پاره می کند ، زنجیر بندگی تا انسان ستمکش ، بشکند بشکافد از هم ، سینه ی تابوت خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان قبرستان فقر ، قبرستان پول و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر نکند قبول ! نکند قبول می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان و زمان ... زمان و قلب زمان و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم و روز آزادی انسان ستمکش نزدیکتر می شود قدم به قدم باید بدجنس باشی...!! تا عاشقت باشن...!! باید خیانت كنی...!! تا دیوونه ات باشن...!! باید دروغ بگی...!! تا همیشه تو فكرت باشن...!! باید هی رنگ عوض كنی...!! تا دوسِت داشته باشن...!! اگه ساده ای ...!! اگه باوفایی...!! اگه یك رنگی...!! همیشه تنهایی...!! http://www.forum.98ia.com/blogs/144932/ وبلاگم هستش خوشحال میشم نظر بدین مارح وت یارب زج هدجس | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون آبی
نوشته ها: 7
(View Stats)
تشکرها: 86
تشکر شده 47 بار در 29 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز به برادر هنرمندم ویگن ویگن برادر نازنینم ... تو و من دو پاره سرگردان از قلب سرگردان تری هستیم که در سینه درهم شکسته مادر ناکاممان می طپد ... در این صورت، خیلی خوب می توانیم یکدیگر را احساس کنیم، درک کنیم برگردیم به عقب: به سال هایی که هر دو بچه بودیم و در بیکران اضطراب و وحشت گرسنگی و ناچاری، در تنگنای یک اتاق ماتمزده، که پناهگاه هشت موجود بی سرپرست بود، من و تو آینده خود را یکی در زیر و بم نت های سرگردان موسیقی کلاسیک، و دیگری در سرگردانی کلمات اوراق پراکنده آثار بزرگان گذشته جستجو می کردیم. پوشکین به خاطر اوژین اوگین جاودانی اش، خدای من بود و چایکوفسکی به خاطر اپرایی که از این اثر ساخته، خدای تو. فقط من و تو و یک نفر دیگر، مادر ستمدیده مان، می دانستیم که من و تو روشنی آینده خود را در پهنه آسمانی جستجو می کردیم که آفتاب نداشت آسمان استعداد ... فاقد وسیله پرورش آن روزها جولانگاه طپش قلب ملتهب ما، خانه توسری خورده ی گمنامی، در یکی از محله های فراموش شده و متروک تبریز بود به خاطر معروفیت توست که لازم دانستم چند کلامی همانطور ساده، با تو در میان گذارم گوش کن ویگن عزیز اینکه در این نامه قبل از هرچیز شمه ای از گذشته های خودمان را به یادت آوردم، خواستم به تو یادآوری کنم که تو معروف ملتی هستی و خواستم بدانی که در سال های گذشته اگر در زندگی تو برحسب تصادف، آنچنان تغییری حاصل شده که از بینهایت گمنامی، یکباره به نهایت شهرت رسیده ای ... این دلیل بر این نیست که همه چیز در این مملکت تغییر کرده باور کن، ویگن ...همین حالا که تو دراوج شهرت به وسعت همه اشک هایی که در گذشته گمنام خود ریخته ای می خندی،... همین حالا چه بسا استعدادهای انسانی که در سرتاسر این ملک در منتهای ذلت و تیره روز، پای دیوار شکاف در شکاف کلبه فقر، حسرت زده و ناکام می میرند ... پایه ی معروفیت تو و همه هنرمندان معروفی که امروز داریم، بر شکست ستون فقرات گمنانی این استعدادها استوار است در بالا گفتم که موفقیت تو بر حسب تصادف حاصل شده است... راست می گویم در محیطی که هرکس پشتوانه تلاشش طلا نبود، حسابش با زندگی و هرچه مربوط به زندگیست، پاک است در چنین محیط فاسد وحشت انگیزی، شکفتن استعداد فرزندان فقر صرفاً یک امر تصادفی است تصورش را بکن ویگن ... ما در دورانی زندگی می کنیم که آهنگساز بزرگی چون سیبلیوس بی سروصدا می میرد... اما برای پسرک بی هنری به نام الویس نمی دانم چرا... چنان شهرتی آفریده اند که وقتی بنا شده برای مدتی کوتاه، جای گیتارش را به تفنگ بدهد، صدها زن احمق عزا گرفتند من تا کنون سراغ ندارم که در کشور ما هنرمندی حداکثر بیش از دو سال « تازه» مانده باشد برای تازه ماندن ویگن عزیز تلاش ممتدی لازم است که هیچ ارتباطی با جاروجنجال موقتی بر سر نام یک هنرمند ندارد برای زنده ماندن، برای جاودان زیستن ... مدت ها مردن، سال ها سعادت و شهرت موقت را به خاک سپردن، امری است اجتناب ناپذیر... تو حنجره داری و این حقیقتی است غیرقابل انکار آرزو می کنم که حنجره ات ، های و هوی ساخت مطبوعات نشود. کادر آرزوهایت را وسیع کن. تو زاده رنجی ... مثل اکثر هنرمندان واقعی. برای زادگان رنج، شهرت در دنیای کنونی اگر مایه ناراحتی نباشد، زیاد هم مایه افتخار نیست. ابدیت را داشته باش ... بگذار اطلاق کلمه هنر همچنان که شیر مادرت بر تو حلال بود، بر کاری که در پیش داری حلال باشد. سلام بر تو و بر نغمه های عشق آفرینت... سلام بر آینده درخشانی که درانتظار توست | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #45 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون آبی
نوشته ها: 7
(View Stats)
تشکرها: 86
تشکر شده 47 بار در 29 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز وحشی است! نه تنها این-نه تنها او.. اصولا همه ی افریقا وحشی هستند.. وبرای اثبات این حقیقت چه سندی زنده تر از کتب جغرافیا؟! وانها ..(این سه نفر غیر امریکایی..) بدست وحشیگری افریقا متمدن هستند! وبرای اثبات این حقیقت؟ آه!کتب جغرافیا: ای اسناد دروغ این قرن دورو . این قرن دروغ *** این که وحشی است اگر تصادفآ آدمخوار باشد اگر باشد.. آدم را هنگامی میخورد که روده هایش بخاطر نانی که بآنها نرسیده انقلاب کرده اند.. و اینها که وحشی نیستند.. برای آدمخواری محتاج بهیچ تصادفی نیستند.. تصادف را تصادفآ میافرینند. و بعد میخورند! اگر این وحشی بخاطر عصیان روده ها میخورند اینها آدم را میخورند تا هیچکس جز خودشان اشتبا ها فکر نکند که بشر است و..و حق حیات دارد... *** واین وحشی تک افتاده فریاد میکشد. وانها میرقصند... *** خیابان می بینید که چقدر خلوت است! یک ساعت یا دوساعت یک روز یا دوروز قبل از این رقص این خیابانها انقدر هم خلوت نبود وحشی ها از جنگلها خسته شده اند!!! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #46 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون آبی
نوشته ها: 7
(View Stats)
تشکرها: 86
تشکر شده 47 بار در 29 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز عشق دروغ رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی مات ماه ، گردش کنیم ... آسمان کاملا صاف بود . مهذا ، پاره ابری سیاه ، صورت نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید کرد ... گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه می خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشید وگفت : آن ؟ آن ابر نیست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #47 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون آبی
نوشته ها: 7
(View Stats)
تشکرها: 86
تشکر شده 47 بار در 29 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز مرگ لیلا دشت تنها بود ومن تنها سرشک شور من تنها و تنها دور از من ...دور.. خیلی لیلا...عشق من تنها باد می پیچید بر دامان صحرا موج می زد...موج می زد دامن صحرا هماره اشک می بارید بر قلبم وقلبم زیر باران سرشکش چنگ می زد ...وز فضایی دور ناقوس کلیسا زنگ می زد زنگ می زد نعره می زد آخ لیلا ..آخ لیلا در سکوت دشت ناگه رفت از دامان عقلم مرغ هوشم رفت...پر زد...رفت وانگه نالهی سرد شبانگاهی فروغلتید در گوشم و قلبم ریخت... قلبم ریخت از فریاد آن ناله شباهنگ سیهدل نعره میزد رفت لیلا...رفت لیلا مات و سرگردان قدم برداشتم برداشتم...رفتم سراغش... آه...کاش هرگز نمیدیدم...نمیدیدم خرمن دوران هستی بی صدا برباد رفته نغمههای عشق و مستی بیصدا از یاد رفته کوچه ساکت خانه ساکت بر در و دیوار خانه سایهای از غم نشسته نیست لیلا...رفت لیلا ساز ناز نغمهپرداز تمنایش شکسته... درب بسته... گیج و سرگردان با تردید و خسته در زدم... در باز شد ایوای برموج سیاهی اشک دیدم...مرگ دیدم اشکهای مرگ و مرگِ اشکهای گرم دیدم بر لب تابوت سردی مادر لیلا لمیده پشت او خرد و خمیده گونههایش غرق دریایی از اشک رمیده رنگ عشق و زندگی از روی زیبایش پریده با نگاهی وحشت انگیز و سراپا حسرت و مات و دریده گفت: «کارو...آخ کارو... مُرد لیلا مُرد لیلا...» | ||||||||
| | |
| | #48 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون آبی
نوشته ها: 7
(View Stats)
تشکرها: 86
تشکر شده 47 بار در 29 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز بلم ز بس نالید از دست زمانه دلم بیزار شد پر زد ز لانه بلم بودم منو ، دل بود پارو... بلم در آب و پارو در کرانه!... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #49 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جای خوبه خوب
نوشته ها: 119
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آرام وحشی حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #50 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جای خوبه خوب
نوشته ها: 119
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آرام وحشی حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز اهالی محترم سایت میخوام یه تاپیک دیگه از فروغ فرخزاد بذارم اگه دوست دارین بگین بذارم.. ممنون از توجهتون تشکر . میلاد | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اشعار, بود؟؟؟؟, دفتر, کارو, که |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر اشعار خیام ! | آنیتا | دفتر شعر و مشاعره | 26 | ۴ آبان ۱۳۹۰ ۰۵:۳۰ بعد از ظهر |
| دفتر اشعار سید حسن حسینی ! | hiva | دفتر شعر و مشاعره | 6 | ۲۸ دي ۱۳۸۹ ۰۹:۰۸ بعد از ظهر |
| دفتر اشعار رضا براهنی | SaRa | دفتر شعر و مشاعره | 0 | ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۰۹:۵۲ قبل از ظهر |
| دفتر اشعار شیخ بهایی ! | golyas.com | دفتر شعر و مشاعره | 0 | ۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر |