| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #291 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,600 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 54-57 غریزه زنانه و مادرانه اش به کمکش آمد. با همه توان نیرویش را جمع کرد و بچه را به بیرون هدایت کرد. با همه دردی که می کشید بند ناف بچه را با سنگ برید. همان موقع قابله دوان دوان به طرفش آمد. رخسار از بین دندانهای کلید شده گفت : « یکی دیگه هم داره می آد. » قابله نوزاد تازه رسیده را که سرخِ سرخ بود و گریه نمی کرد معلق نگه داشت و محکم به پشتش زد. لحظه ای بعد گریه آغازین زندگی از آغازین زندگی از دهان نوزاد خارج شد و قلب مادرش را که هنوز درد می کشید لبریز از شادی و عشق کرد. قابله گفت : « دختره ... یه دختر مث خودت ... حالا زور بزن، یالله، شاید این یکی پسر باشه. » رخسار همه نیرویش را جمع کرد، ولی درد امانش را بریده بود. به نفس نفس افتاده بود. قابله صورتش را با پَر چادر پاک کرد و با همه توانش روی شکم رخسار فشار آورد. رخسار جیغ دیگری کشید و سر بچه معلوم شد. حالا باید همه توانش را به کار می برد تا بچه قدم به دنیای خود بگذارد. قابله بار دیگر روی شکم او فشار آورد و بچه را از مادر جدا کرد. این یکی پسر بود و از همان آغاز جیغ می کشید و گریه می کرد. رخسار آرام دراز کشید. میان مزرعه اش خوابیده بود و لبخند می زد. اگر چه زایمانش طبیعی نبود و به سرعت انجام شد، ولی رخسار لبخند فاتحانه یک قهرمان را داشت. قلبش لبریز از احساسی ناشناخته بود که حتی تجربه اش نکرده بود و عجب احساس غریب و لذت بخشی بود. وقتی دخترک را در آغوشش گرفت گمان برد با ارزش ترین هدیه ممکن را خدا به او داده. همه ذره های وجودش، تا بند بند انگشتانش از عشق به تپش افتاد. راست گفته بودند که زن تا مادر نشود کامل نمی شود. بچه ها را که به خانه برد خودش را تمیز کرد و لباس سفیدی پوشید. هر کدام از دوقلوها را در یک طرفش خواباند. در رخوت غریبی دراز کشید. اگر در آن لحظه کسی معنی خوشبختی را از او می پرسید به دو قلوهای تازه رسیده و خواب آلودش اشاره می کرد. خوابش که برد مرضیه پیازهای سیخ شده را بنا بر سنت زیر بالشش گذاشت و زیر لب چند بار صلوات فرستاد. اول بچه ها بودند که از گرسنگی بیدار شدند و شروع به جیغ کشیدن کردند. مرضیه آرام مادر خسته را بیدار کرد. سینه هایش متورم شده بود و درد می کرد. آب داغ و زردی از سینه هایش جاری شد و لباسش را خیس کرد. بعد شیر زرد و غلیظی از سینه چپش فوران کرد. پسرک را که با همه توانش جیغ می زد زیر سینه اش گرفت. لبها و سق ظریف نوزاد با نوک سینه هایش تماس پیدا کرد و گریه اش یکباره قطع شد. با توجه به یکروزه بودنش ولع زیادی در خوردن شیر داشت و حریصانه پستان مادرش را مک می زد. رخسار نوزادش را با عشق بی پایان نگریست. تمام صورت بچه سرخ و در هم بود و یه مشت کرک سیاه و گوریده جای مو روی سرش اشغال کرده بود. دلش گرفت برای پسرکی که باید بدون پشتیبانی پدر بزرگ شود و یک زن او را به ثمر برساند. آیا می توانست؟ آیا به حد کافی برای بزرگ کردن این دو طفل کوچک قوی بود؟ بچه زیر سینه او به خواب رفت. صورت کوچکش با شیر آلوده شده بود. رخسار بوسه ای بر کرکهای سرش نشاند و به مرضی دادش تا قنداقش کند. دخترک را گرفت. دختر ریزتر و آرام تر گریه می کرد و صورت مهتابی رنگی داشت. او را که زیر سینه پر شیرش گرفت دو دقیقه بیشتر مک نزد. دل رخسار از همان لحظه اول برای ظرافت و آرامش دخترک ضعف رفت. پسرش همان طبع جنگجوی او را داشت، ولی دخترش معلوم نبود به که رفته است؟ مرضیه در لیوانهای کدر دو چای بزرگ ریخت و کنار بستر رخسارِ بی حال و خواب آلود نشست. « تو و کربلایی و بچه ها برای شب شش بیایید اینجا. می خوام باقلاپلو با گوشت گوسفند درست کنم. » مرضیه دور لبهایش را لیسید و گفت : « ان شاء الله که قدمشان برایت مبارک باشد. فقط ما دعوتیم؟ » رخسار آهی کشید و لحظه ای چشمهایش را بست. « نه، ملا اکبر و عهد و عیالش را هم می گویم که توی گوش بچه ها اذان بگوید. دایه جانم و عطی را هم می گم. » « دایه که قهر ور داشته نمی آد، عطیه هم دنبالش. » « آره، خودم می دانم، ولی من دعوت می کنم. » « آره والله، اسم یه وجبی ها را در نظر گرفتی؟ » رخسار لبخندی شادی زد. « دختره که اسمش را با خودش آورده ... اسمش زیتون می شه، به نیت اون کولی که منو توی بچگی نجات داد. پسره را می خوام بذارم فرهاد، به خاطر قصه فرهاد کوه کن که دایه بچگی برام می گفت ... همان که از عشق شیرین کوه را با تبر کند و سوراخ کرد. » در گوشه دیگر آبادی دایه کنار سماورش نشسته بود و فکر می کرد. دایه دریا از محبتی که به رخسار داشت درمانده شده بود. دلش برای دیدن بچه های او ضعف می رفت. بچه های او یکباره عزیز شده بودند. رخسار از همان لحظه ای که دست کوچکش را به دست دایه سپرد عزیز کرده دایه شد. با آن چشمهای عمیق سبز و پر از اشک و دستهای سیاه خاکی خودش را در نهانی ترین زوایای قلب دایه دریای پیر جا کرده بود. دایه دریا زن متدین و شریفی بود. او نخستین نمازی که رخسار پشت سر او و با چادر کوچک گل نار نجی خوانده بود را به یاد آورد. بچه دستهای کوچکش را رو به آسمان گرفته و قنوت خوانده بود. دل دایه از به یادآوری آن صحنه لرزید. کجای کار آنقدر اشتباه بود که عزیز کرده او چنان دل و دین باخته سر در گرو عشق کولی نهاد و به دایه اش پشت کرد. حالا دو بچه وبال را هم برای او هدیه آورده. عجب اینکه دل دایه دریا برای دیدن این دو بچه ضعف می رفت. فردا صبح رخسار قبراق از بستر زایمان برخاست. بچه ها تمام شب را خوابیده بودند و او نیز خواب راحتی کرده بود. صبح با وجود ضعف و بی حالی برخاست و چادری محکم دور نوزادان پیچید و آفتاب نزده سر زمین حاضر شد. دهان مردان کارگر از اراده و سختی رخسار باز ماند. پیش از آنکه بخواهند چیزی بگویند با توپ و تشر رخسار مواجه شدند که به کار می خواندشان. نخستین بوته را هم خودش دَشت کرد. کمر و زهدانش هنوز درد می کرد، ولی رخسار از جنس سنگ و کوه بود و حالا که خداوند انگیزه ای جهت زندگی به او بخشیده بود خواست و اراده اش افزون شده بود. نزدیک ظهر به خانه اش رفت. نمی خواست کارگران شیر دادنش را ببینند. از اینکه زن بودنش به چشم بیاید خوشحال نبود. فکر می کرد از تسلطش روی کارگرها کم می کرد. بچه های یک روزه او مانند دو بچه گربه کوچک شیر خوردند و به خواب عمیقی فرو رفتند. رخسار غرق در لذت مادرانه به نوبت روی پایش تکانشان داد. در شگفت مانده بود که این چه احساسی است که قلبش را می لرزاند. کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #292 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,600 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 130-139 خسرو متعجب او را نگاه کرد. « آخه چرا؟ » « من بازی نمی کنم ... شکلات هم نمی خوام. » و زد زیر شکلاتها که پخش شد. از ته دل هق هق می کرد. « خیلی خوب، بازی نمی کنیم ... یا بیا با ماشین کنترلی بازی کنیم. » « نه دیگه با تو بازی نمی کنم. » همان موقع عالیه هن هن کنان کنار اتاقک چوبی آمد. « آقا خسرو، مادرتون اومده، می خواد شما رو ببینه. » چهره خسرو سخت در هم رفت. با نگاه غمگینی گفت: « بگو گم شه. » « وا، خاک تو سرم ... به مادرتون بگم گم شن ... نه آقا خسرو، پاشید به خاطر زیتون هم شده بیایید ببینیدش، والا دیگه نمی ذاره شما با هم بازی کنید. » خسرو در حالی که دست زیتون را می کشید به طرف عمارت راه افتاد. بالای پله های ورودی زنی بیرون پریده از ژورنال ایستاده بود. دامن سفید با گلهای ریز صورتی و بلوز صورتی با کفشهای نوک تیز و پاشنه بلند مشکی. موهایش را شرابی تند کرده و حلقه حلقه روی شانه هایش ریخته بود. زیتون با دهان باز به این زن نگریست و با مادر خودش مقایسه کرد. به طور یقین این دو زن هیچ شباهتی به هم نداشتند. در یک مقایسه سریع آن زن برنده شد. زیتون تصمیم گرفت وقتی بزرگ شد شبیه این زن بشود. زن زانو زد و خسرو را که خودش را منقبض کرده بود در آغوش گرفت. جای ماتیک آلبالویی اش روی صورت خسرو باقی ماند. « مامی فدات شه عزیزم، چه قدی کشیدی! » خسرو جواب نداد. « دیروز از هلند رسیدم. امروز اومدم دیدنت، الهی فدات شم این کیه؟ » عالیه جلو دوید و من من کنان گفت : « از اقوام ماست. کسی را نداره منو نعمت ازش نگه داری می کنیم. » زن با خشونتی که به چهره ظریفش نمی آمد پشت دست خسرو زد. « دیگه نبینم با بچه دهاتیها بازی کنی! » خسرو عقب کشید و مغرورانه گفت : « من باهاش بازی می کنم. » « حرف حالیت بشه. همه اش تقصیر اون باباته که تو را بی کس و کار ول می کنه. عالیه به تو هم دارم می گم. این دختر دهاتی حق نداره با خسرو بازی کنه. » بغض گلوی زیتون را فشرد. دیگر دلش نمی خواست شبیه این زن باشد. او را هیولایی زشت می دید و خودش را کوچک و بی پناه. مثل آن موقعها که رجبعلی الدرم بلدرم می کرد. عالیه مرتب بله، بله می گفت و دور خودش می چرخید. خسرو مغرور و کوچک به مادرش خیره شده بود. خسرو صبح زود دوان دوان به خانه باغبانی می آمد و زیتون را گوشه خانه در جای همیشگی پیدا می کرد. خجالتی و عبوس با موهای تیغ تیغ تازه درآمده به او نگاه می کرد. خسرو سعی می کرد او را در آغوش بگیرد و ببوسد تا محبتش را به او نشان دهد، ولی دخترک همیشه عقب می پرید، در نتیجه خسرو به او سقلمه می زد. آنها روی چمنهای باغ می غلتیدند و بازی می کردند. در مکالماتشان همیشه خسرو سخنگو و زیتون شنونده بود و زیتون قصه هایی که از دایه دریا یاد گرفته بود را برای او بازگو می کرد. عاقبت این خسرو بود که زیتون را به کتابخانه پدرش برد و با کتاب آشنا کرد. آن دو در کنار درختان باغ یا در کتابخانه پدرش برد و با کتاب آشنا کرد. آن دو در کنار درختان باغ یا در کتابخانه که بوی چرم و سیگار می داد کتاب می خواندند. از هزار و یک شب و شهرزاد قصه گو، تا داستان راستان و چگونگی کار کردن بدن انسان و حتی زن سی ساله بالزاک را که چیزی از آن سر در نمی آوردند. عالیه به هر دوی آنها خوب می رسید. مراقب بود تا کیف مدرسه و کتابهایشان را بردارند. راننده هر دو را به مدرسه می رساند و از آنجا بر می گرداند. موقع برگشتن خسرو از ماشین می پرید و میان سیل دختر بچه های کوچک به انتظار زیتون می ماند. زیتون که می رسید دست هم را می گرفتند و سوار ماشین می شدند. زیتون شاگرد اول بود و خوب درس می خواند، ولی خسرو سرکش بود و به درس اهمیت نمی داد. روز به روز افت می کرد. کوششهای زیتون هم برای کمک کردن به درس او بی فایده بود، فقط می توانست مشقهایش را بنویسد و تمرینهای حساب و ریاضی اش را حل کند. زیتون گاه شبها کابوس رجبعلی را می دید و جیغ می زد یا دلتنگ مادر گریان بر می خاست آن وقت تمام هفته را ساکت و افسرده بود. اوائل مهرماه پدر خسرو از مسافرتی کاری برگشت. با برگشتنش همه را به هول و ولا انداخت. عالیه می ترسید آقای مقدم به محض رسیدن دست زیتون را بگیرد و از خانه بیرون بیندازد. خسرو شبها کابوس رفتن زیتون را می دید و جیغ زنان از خواب می پرید. در این بین خود زیتون دودل بود. از یک طرف دلش نمی خواست خسرو را تنها بگذارد و از طرف دیگر برای مادرش دلتنگ بود. در این میان از رجبعلی هم به شدت هراس داشت. روی هم رفته ترجیح می داد دور از رجبعلی زندگی کند. دخترک نمی دانست مادرش مدتهاست مرده است. فقط فکر می کرد جایی مادر و برادرانی دارد که منتظرش هستند و رجبعلی که مانند دیو چمبره زده انتظارش را می کشد. نزدیک عصر عالیه چای آقا را آماده کرد و به اتاق نشیمن برد. آقا که لم داده بر کاناپه تلویزیون نگاه می کرد گفت : « عالیه، بچه ها را بیار ببینم. » عالیه به سرعت صورت زیتون را شست و شانه ای به موهای کوتاهش زد. بعد دست هر دو را که ساکت بودند گرفت و به اتاق برد. خودش بیرون رفت. خسرو لجوجانه و مغرور سلام نکرد، و زیتون هم که مانند همیشه گیج و مات بود. اقا مردی حدود چهل ساله با موهای ریخته و صورت چاق و سرخ و ریش انبوه بود. ته چهره اش هم به خنده ای شاد باز می شد تسبیح شاه مقصود می گرداند. با دیدن زیتون خنده ای از ته دل کرد و گفت : « خب پس تو همان دختر بچه ای هستی که مهمان ما شدی. » « بله آقا. » « چی گفتی؟ بلندتر حرف بزن. لازم نیست از من بترسی. » « چشم آقا. » « خسرو جان، این دوست توست. » خسرو جوابی نداد، ولی حمایتگرانه قدمی به سمت زیتون برداشت. اقا که انگار به این رفتار عادت داشت به نرمی گفت : « من که کاری به کار تو ندارم دختر جان! فقط درستان را خوب بخوانید. سعی کنید انسان بودن و با شرافت زندگی کردن را یاد بگیرید. شرف و اعتقاد هر فردی مهم ترین چیز اوست. » زیتون یاد دایه افتاد که دائم به او می گفت نماز و نجابت زن تنها دارایی اوست و با آقا احساس آشنایی کرد. با آمدن آقا چیزی از شیطنت و شادی بچه ها کم نشد. آقا با ریش انبوه و تسبیح گاهی به آنها می پیوست و برایشان سوراخ مورچه پیدا می کرد یا داور مسابقه دوچرخه سواری شان می شد. تنها نقطه حساسیت آقا درسِ خسرو و نمازش بود. او می خواست خسرو خوب درس بخواند و خسرو هم درس نمی خواند. او می خواست از پسرش مرد با شرف و متعصبی بسازد، اما نصیحتهایش با روحیه سرکش خسرو جور در نمی آمد. یک روز عصر که زیتون گوشه اتاق باغبانی مشق می نوشت خسرو به سراغش رفت. « سلام. » زیتون با چشمان همیشه منگ نگاهش کرد. خسرو بی حوصله و اخمو دست در جیب شلوارش کرد و بسته ای شکلات بیرون آورد. زیتون فوری بسته را گشود و تکه ای از آن را در دهانش گذاشت. در همان حال دهان پُر پرسید : « چی شده خسرو؟ » « کارنامه ام را دادن. » و از جیبش کاغذ مچاله کثیفی را بیرون آورد. زیتون آن را در هوا قاپید. بالاترین نمره کارنامه هشت بود. زیتون می دانست آقا چه حساسیت عجیبی به درس خواندن خسرو دارد. با اضطراب گفت : « حالا می خواهی چه کنی؟ » « نمی دانم، تو کارنامه گرفتی؟ » « هنوز نه. » « منو دوست داری؟ » « آره، خیلی به خدا. » « بگو به قرآن مجید هر کی دروغ بگه بمیره. » « به قرآن مجید هر کی دروغ بگه بمیره. من تو رو خیلی دوست دارم. » « پس بیا قبل از اینکه از مدرسه به بابام خبر بدن فرار کنیم. » « فرار کنیم؟ » « آره. من پول دارم. خیلی هم پول دارم. امروز قلکم را شکستم. » « نه، اگر فرار کنیم اقا و مامان عالیه خیلی ناراحت می شن. » « پس منو دوست نداری، والا نمی ذاشتی کنک بخورم. » « من حاضرم جای تو کتک بخورم. » « تو نمی تونی ... بابام منو می زنه. ما باید فرار کنیم بریم توی یه جنگل دور. » « آخه مامان عالیه ... » « باشه تنها می رم. اسم تو را هم نمی آرم. قهر قهر تا روز قیامت. » « نه تو را خدا قهر نکن، باشه باهات می آم. » نیش خسرو باز شد. « راستی؟ می آی؟ می آی با هم تا یه جای دور فرار کنیم؟ » « باشه ... باشه. » « خوب شب که عمو نعمت خوابید بیا تو باغ ... مامان عالیه تو آشپزخونه می خوابه متوجه رفتن من نمی شه. » « ساعت چند؟ » « ده ... ده خوبه؟ » زیتون تمام روز را با دلهره گذراند. اول شب رختخوابش را انداخت و تظاهر به خوابیدن کرد. آنقدر منتظر ماند تا عمو نعمت به خواب رود. تازه ساعت نه بود و او باید یک ساعت دیگر اضطراب را تحمل می کرد. با دقت کتابهای درسی اش را جمع کرد و درون کیف مدرسه اش گذاشت. روسری دور سرش پیچید. به محض رسیدن ساعت ده از جا برخاست و از خانه بیرون آمد. دم در عمارت خسرو منتظرش بود. او هم کیفی روی شانه داشت، ولی به طور حتم کتابهایش نبود. با دیدن زیتون خنده ای کرد و دستش را گرفت. در باغ قفل بود. مجبور شدند از دیوار بالا بروند که دست و پای هر دوشان زخمی شد. خیابان تاریک و خاموش بود. هر دوشان به شدت ترسیده بودند، ولی خسرو مغرورانه سرش را بالا نگه داشت و مانند سپر بلای زیتون جلوی او راه می رفت. زیتون به زمین خیره شده بود و بغض در گلو داشت. نزدیک یک دکه روزنامه و تنقلات ایستادند و آبمیوه خریدند. دکه دار با کنجکاوی نگاهشان می کرد و از تاب و توان افتاده بود. خسرو به پارک کوچکی اشاره کرد و گفت : « برویم آنجا.. » چراغهای پارک هنوز روشن بود. خسرو دو نیمکت رو به روی هم انتخاب کرد و به زیتون گفت : « تو اینجا بخواب، منم اینجا ... صبح از تهران می ریم. » زیتون سرش را تکان داد و روی نیمکت سیمانی سفت دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. خسرو هم چند دقیقه بعد از او به خواب رفت. صبح زیتون با سر و صدای خسرو بلند شد. « زیتون پاشو ... پولهام نیست ... پولهام. » زیتون با دلهره برخاست و نشست. خسرو تند تند جیبهایش را می گشت. زیتون گفت : لابد وقتی خواب بودی یکی اومده پولهاتو برداشته. » خسرو با تاسف سر تکان داد. « آره ... جیبمو زدن. » و با بی حوصلگی روی نیمکت نشست. زیتون کنارش چمباتمه زد و با آن چشمهای درشت سبز و شفاف به خسرو خیره شد. « حالا چه کار کنیم ... گشنمه. » « نمی دونم ... بذار فکر کنم. » مردم برای ورزش کردن به پارک می آمدند و با تعجب به دو کودک ژولیده و خواب آلود نگاه می کردند. زیتون گفت : « بیا کتابهای منو بفروشیم. » « کی کتابهای تو را می خره ... بیا ببینم. » بلند شد و به طرف بوفه پارک رفت. مرد طاسی پشت بوفه چای دم می کرد. خسرو گفت : « آقا ... آقا ... » « چیه؟ » خسرو ساعتش را باز کرد و روی یخچال گذاشت. « این ساعت را بردار به ما کیک بده. » توجه مرد به او جلب شد. با حیرت نگاهی به آن دو انداخت و گفت : « من کیک را می دم عوضش یه ساعت برام کار کن. » « باشه آقا، هر چی شما بگین. » مرد پشت دری مخفی شد و فوری به طرف تلفن رفت. چند دقیقه بعد با دو لیوان شیر کاکائو و دو تکه کیک برگشت. هوا سرد بود و بچه ها می لرزیدند. مرد ظرفها را روی میز گذاشت و گفت : « بخورید. » بچه ها به طرف ظرف کیک یورش بردند. زیتون با دهن پر گفت : « حالا چه کار کنیم. می گم بهتره پیش همین آقاهه بمونیم کار کنیم. » خسرو بی حوصله و ترسیده بود. « آره می تونیم، تو همیشه با من می مونی؟ » « آره به جون مامانم، باهات می مونم. » « خوبه، من دیگه هیچ آرزویی ندارم. کار می کنم خرج خودمون را در می آرم. بزرگ هم که شدیم با هم عروسی می کنیم. » « آره، با هم عروسی می کنیم، ولی مدرسه مون چی می شه، الان مامان عالیه و آقا نگران شدن. » خسرو رنجیده بشقاب کیک را پس زد. « تو دلت برای بابام تنگ شده؟ نمی خوای با من باشی؟ » « نه به جون مامانم، من دلم می خواد با تو عروسی کنم ... من هیچ دوستی ندارم. » صبحانه که تمام شد خسرو به طرف مرد رفت. « دست شما درد نکنه ... حالا باید چه کار کنم ... ما همه کار می کنیم، یعنی من همه کار می کنم. » مرد لیوانها را با دستمال خشک می کرد. گفت : « حالا برو کنار خواهرت بشین و مواظب باش سرما نخوره. من صدایت می کنم لیوانها را بشوری، خوبه پسر جان. » خسرو محکم گفت : « خواهرم نیست نامزدمه! » ده دقیقه بعد دو پلیس سر رسیدند و دست بچه ها را گرفتند. زیتون از ترس گریه می کرد. پلیسها از مرد بوفه دار تشکر کردند و بچه ها را سوار ماشین کردند. خسرو یک نفس حرف می زد. « آقای پلیس، به خدا ... مادر و پدر ما مردن، ما می خوایم کار کنیم ... ما گدا نیستیم. هیچ کار بدی هم نمی کنیم ... به خدا فقط می خوایم کار کنیم. » زیتون های های گریه می کرد. پلیسها چند بار گفتند هیس! هیس! ولی خسرو دست بردار نبود و همان طور قسم و آیه می خورد. دم کلانتری پیاده شدند و وارد اتاق افسر نگهبان شدند. آقا با همان صورت گرد و چاق، برافروخته از خشم در اتاق نشسته بود. زیتون با دیدن او هق هق افتاد و نتوانست سلام کند. خسرو سر به زیر انداخت و لبش را گزید. آقا جلو آمد و گوش خسرو را چنان پیچید که سرخ شد. « احمق ... حالا دختر مردمو ور می داری در می ری ... من از دست تو چه کنم! » خسرو در نهایت عجز به گریه افتاد. آقا گوشش را رها کرد و بر دهانش کوفت. « مرد زر زر نمی کند. » بعد به طرف افسر نگهبان برگشت. « آقای سروان من از شما ممنونم ... نمی دونم چطور تشکر کنم. » « خواهش می کنم. بیشتر مواظب بچه ها باشید. » « البته ... اطاعت می شه، راه بیفتین ببینم. » زیتون هق هق کنان جلو افتاد و خسرو به دنبال او. آقا با زیتون کاری نداشت. آنقدر تجربه داشت که بداند زیتون در این قضیه بی تقصیر است، ولی خسرو حسابی تنبیه شد. یک هفته در اتاقش زندانی شد. ناهار و شامش را هم در اتاق باید می خورد. هر چه پدرش را قسم و آیه داد که زیتون را ببیند بی فایده بود. خسرو دلتنگ دیدن او بود. زیتون هم کمتر از او دلتنگ نبود. می آمد داخل باغ جلوی پنجره خسرو می ایستاد و برایش دست تکان می داد. خسرو نامه های عاشقانه ای با زبان کودکانه اش برایش می نوشت و به صورت موشک به طرف باغ پرت می کرد. یک بار که عالیه مچشان را گرفت نوشتن موشکهای عاشقانه هم متوقف شد. مدت زیادی نگذشت تا خسرو از عذاب خلاص شد، چون آقا به سفری طولانی رفت و بچه ها آزاد شدند. یک شب کنار استخر خالی نشسته بودند و با هم حرف می زدند. خسرو گفت : « آدمهایی که با هم عروسی می کنن عاشق هم هستن، درست مثل فیلمها. » زیتون گفت : « خوب منم از الان عاشق تو می شم تا باهات عروسی کنم. » « راست می گی؟ عاشقم می شی؟ راست راستکی عاشقم می شی؟ » « خب آره. » « باید کارهای عاشقانه بکنیم تا معلوم شه عاشق هم هستیم. » بعد از جیبش عکس تا خورده ای در آورد. عکس صحنه ای از فیلم بر باد رفته بود که در آن ویویان لی و کلارک گیبل را در حال بوسه ای عاشقانه نشان می داد. زیتون به عکس نگاه کرد. خسرو گفت : « کارهای عاشقانه همینه دیگه، حالا بیا عاشق بازی کنیم. » « باشه. » خسرو صورتش را جلو آورد. می خواست لبهای زیتون را ببوسد که | ||||||||
| |
| | #293 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: آنجاییکه بین سبز و آبی فقط یک قدم فاصله است
نوشته ها: 2,074
(View Stats)
تشکرها: 6,121
تشکر شده 11,355 بار در 2,063 پست
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 190 – 193 بردرانه ببوس . » خسرو معذب شد . مایل نبود برادرانه این دختر را لمس کند . نمی دانست چه کار کند . تصویر زیتون برای لحظه ای جلوی چشمش آمد و تصمیمش را گرفت . بدون اینکه حرفی بزند از لیلا دور شد . صدای خنده بلند لیلا را شنید . با خودش فکر کرد لابد لیلا او را پسر بچه و دست و پاچلفتی می بیند . صبح تا دیر وقت در رختخواب بزرگ و راحت اتاقش خوابید . با صدای در از خواب بیدار شد . هانا با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفت تلفن او را می خواهد . بدون انکه چشمهایش راباز کند کورکورانه تلفن کنار تختخواب را جستجو کرد و گوشی رابرداشت . صدای زنانه نا آشنایی پشت خط پیچید . خسرو نتوانست او را بشناسد . صدای دلربا خندید و گفت : « منم لیلا .... صبح به خیر . » « آه .. سلام ، شمایید ؟ » « شما نه پسر خوب ، بگو تو ! نگذار احساس پیری کنم . حالت چطور است ؟ خوب خوابیدی ؟ » « بله ، مثل یه سنگ افتادم و تا الان خواب بودم . » « خوب عالیه ، پس الان سر حالی . می خواستم دعوتت کنم برویم پیاده روی . من امشب به انگلیس بر می گردم . گفتم شاید دوست داشته باشی قبلش کمی با من قدم بزنی و ناهاری بخوریم . » خسرو معذب شد . نمی خواست با لیلا جایی برود یا دیگر هرگز او را ببیند . خاطره نواختن او با آن بوی مشک و کندر را همیشه به عنوان یک خاطره خوب در ذهنش نگه می داشت . ولی دیگر تکرارش نمی کرد . من من کنان گفت : « راستش امروز به مادر قول داده ام که ناهار را با او بخورم ، شرمنده ام . » صای لیلا ناگهان سخت شد . « گوش کن پسر جان ! من خیال ندام تو را از زیتونت بگیرم ، یا باعث شوم به کسی خیانت کنی . از بابت من خیالت آسوده باشد ، فقط می خواهم کمی حرف بزنم ، غذا بخوریم و گیتار گوش کنم . » خیال خسرو آسوده شد . او هم تنها بود و هم زبانی نداشت . یک بار بیرون رفتن چه ضرری می توانست برای او یا زیتون داشته باشد ؟ پس با آسودگی گفت : « من زود حاظر می شوم و دنبالت می آیم . نشانی ات را بگو . » « نه من از هتل تاکسی می گیرم و دنبال تو می آیم . فقط زود حاضر شو و لباس گرم بپوش ، بیرون خیلی سرده . » « البته چشم ! » می خواست از دیدن مادرش احتراز کند ، ولی ناچار با او در اتاق نشیمن روبرو شد . مادر وقتی فهمید با لیلا قرار دارد نزدیک بود از خوشی ضعف کند . خسرو را محکم در آغوش کشید . همان موقع لیلا هم رسید ، پیچیده در شنل عجیب سرخ و سیاه از از سر تا نوک پایش را می پوشاند ، با همان گردنبند بزرگ بودایی نشسته آرام و النگو ها و شال گردن بسیار دراز و ضخیم سبز رنگ ، ظاهرش شبیه فالگیرهای دیوانه کولی بود . خسرو خجالت می کشید با سر و وضع این دختر بیرون برود . ولی قول داده بود و ناچار بود همراهی اش کند . لیلا خندید و گفت : « با آنکه مرسوم است ، ولی زیر بازویت را نمی گیرم . می ترسم به خاطر زیتون پا به فرار بگذاری و مجبور شوم دنبالت بدوم . » صورت خسرو از خجالت سرخ شد و زیر لب گفت : « متاسفم . » « نباش ! وفاداری تو به نامزدت قابل تحسین است . کاش روزی من هم آنقدر عاشق شوم که معنی وفاداری را بفهمم. » « تو وفادار نیستی ؟ » « من کسی را در خور وفاداری نمی بینم . نه زن ، نه مرد ! نه بزرگ ، نه کوچک ! » خیابان خلوت بود و سوز سردی می وزید . در آمستر دام مردم سخت سرگرم کار بودند و کمتر کسی مانند لیلا و خسرو آرام و از سر وقت کشی قدم می زد . مردم با کنجکاوی ظاهر عجیب و غریب لیلا را نگاه می کردند و لیلا انگار متوجه نبود . پرسید : « زیتون تو در خور وفاداری هست ؟ » خسرو سکوت کرد . زیتون لایق همه چیز بود زیتون هم عشقش بود و هم ناجی اش و هم همه کس اش . با صدایی گرفته گفت : « او لایق همه چیز هست . » چشمهای لیلا گشاد شد . « همه چیز ؟ هیچ کس لایق همه چیز نیست . همه ما موجودت خرابکاری هستیم که اطرافمان را نابود می کنیم و به منفی آلوده می کنی. » خسرو قاطعانه گفت : « زیتون این طور نیست . » I see هر دو سکوت کردند و مدتی را رفتند . افکارشان راههای متفاوتی را می پیمود . خسرو گفت : « همیشه دلم می خواست نقاشی کنم ، فکر می کنی بتوانم یاد بگیرم ؟ » لیلا دستهایش را به هم کوفت و انگشتهای پر انگشترش درخشید . « چرا که نه ؟ استاد من در شروین هام یک روس پیر است . یک نابغه ی نقاشی . بازمانده تفکرات باهاوس ! می تونم راضی اش کنم تو رو قبول کنه ، البته خیلی پیر است . حافظه اش صفر است و زیاد می نوشد ، ولی یک نقاش واقعی است ، درست مثل کاندینسکی و مالدویچ . » خسرو لبخند زد . « اسمهایی را که گفتی نمی شناسم . انگار خیلی بی سوادم ، نه ؟ گفتی کاندینسکی و مالدویچ .... باید یاد بگیرم . خیلی چیزها هست که دوست دارم بدانم . این پیرمرد فکسنی روس را هم دلم می خواد ببینم ، البته شاگرد خنگی هستم . » « نقاشی ربطی به آن ندارد . من هم یک بار سعی کردم از کامپیوتر سر در بیاورم ... معلمم را دیوانه کردم ، حتی یک برنامه را هم درست یاد نگرفتم ، ولی من نقاشم ... نه بهتر از آن ... همان طور که دیشب گفتم من خالقم . » امواج رنگی شنل لیلا همان طور که حرف می زد در باد موج می خورد و دورش می چرخید . خسرو یواش یواش از ترکیب غریب لباس او خوشش می آمد . باز هم چیزی داشت محسورش می کرد . فکر کرد دوباره دارد به دام مرموزی می افتد . با خودش قسم خورد که این آخرین بار باشد که لیلا را می بیند . بعد از آن دیگر هرگز با او و آن لباسهای عجیبش روبه رو نمی شد . خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن | ||||||||
| |
| | #294 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: همه جاي ايران
نوشته ها: 1,065
(View Stats)
تشکرها: 4,618
تشکر شده 16,240 بار در 911 پست
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 276-279 «سلام!» سلامش نه سرد بود و نه حتي از سر تعجب! سلامي سرسري و آسان گيرانه بود. خسرو با صدايي لرزان و در حالي كه از خودش متنفر بوذ گفت:«مي خواستم ببينمت... يعني احتياج دارم ببينمت.. ممكنه بيام آنجا؟» ليلا خنده گرمي كرد كه تمام تن خسرو را به آتش كشيد. گفت:«زودتر از اينها منتظرت بودم قهرمان!بيا.. قهوه درست مي كنم...come on .»و گوشي را گذاشت. از لحظه اي كه ليلا گوشي را گذاشت مغز خسرو ديگر كار نكرد. بدون اراده و با شتاب كار مي كرد. با سرعت خودش را به حمام رساند و دوش گرفت. با چنان سرعتي صورتش را اصلاح كرد كه چند جاي آن را بريد. وقتي مي خواست چسب زخم روي بريدگي عميق صورتش بچسباند آنقدر دستش مي لرزيد كه مجبور شد دست راستش را به دست چپش بگيرد. موقع لباس پوشيدن هم نمي توانست فكر كند چه بپوشد. اولين چيزي كه دستش رسيد پوشيد. تنها چيزي كه مي دانست و مي فهميد اين بود كه بايد ليلا را ببيند. اين خواستن ربطي به عشق نداشت. شهوت هم نبود. نياز خانمان سوزي بود كه از لحظه ورودش به لندن سعي در سر كوبش داشت و حالا، در آن لحظه ها آنقدر عميق و توانا بود كه حتي قول و قرارهايي كه با زيتون داشت يا بهتر بگويم خود زيتون را از ياد برده بود. فقط تصوير ليلا با آن لباسهاي غريب و بوداي بزرگ روي سينه اش و صداي گرم زنانه او رو به رويش بود. يكي از همان بارانهاي شرشر و لعنتي لندن مي آمد. سر تا پايش را خيس آب كرد. تمام طول باغچه خانه ليلا را دويد و با شدت هر چه تمام تر در خانه را كوبيد. انگار ليلا پشت در منتظر ايستاده بود. بي درنگ در را گشود. همان آرايش سياه اطراف چشم و گوشواره هاي بزرگ حلقه اي و چشمهاي درخشان. تي شرتي كهنه و رنگي و كثيف و شلوار جين كهنه و پاره و صورت آغشته به رنگ وكثيف و لبهاي خندان. «سلام خسرو.» خسرو بي مهابا به سويش رفت، جوري كه صداي دختر در آمد. «آخ.. ديوانه شدي؟» با اين حال مي خنديد و با خنده اعتراض مي كرد. خسرو جدي بود و مي لرزيد. با پايش در را بست و او را روي دست بلند كرد. «خسرو ! ولم كن قهوه،سر مي رود! ديونه شدي؟» خسرو او را از پله هاي چوبي كه با لكه هاي رنگ پوشانده شده بود بالا برد. ساعتي بعد هر دو در سكوت بوي قهوه سوخته را استنشاق مي كردند. خسرو مطمئن بود هر وقت به ياد اين روز بيفتد بوي تند قهوه سوخته را به ياد خواهد آورد.ليلا به نرمي و با ملايمت نفس مي كشيد. در حالتي بين خواب و بيداري بود. ولي خسرو هوشيار و آرام بود. تمام سال گذشته چنين آرامش غريبي را احساس نكرده بود. در نهايت تعجب، حالا به آرامش رسيده بود دوباره خاطره زيتون و عشق پايدارش به او هجوم آورد و او را دچار عذاب وجدان كرد. خوب مي دانست از آن لحظه به بعد ليلا هم براي هميشه وارد زندگي او شده است و به آساني نمي تواند او را كنار بگذارد. ليلا به سوي او برگشت. صداي خش خش روزنامه هاي زيرش بلند شد. «به زيتون فكر مي كني؟» خسرو سرش را به نشانه مثبت تكان داد. در عين حال از بي رحمي خودش يكه خورد. انگار به نحوي مي خواست غلاوه بر خودش از ليلا هم انتقام بگيرد. بعد با كنجكاوي پرسيد: «ليلا چقدر دوستم داري؟» ليلا خنديد. «دوستت دارم پسر كوچولو؟ Baby، oh baby ! من دوستت ندارم. اشتباه نكن، تو براي من فقط شور و هيجان و تنوع هستي. تو زيباترين و هنر مند ترين مردي هستي كه تا به حال ديده ام... و در عين حال از من كوچك تري.. اين براي من يعني مرز ممنوع كه شكستنش وسوسه ام مي كند.. در ضمن اينكه عاشق و دلخسته زن ديگري هستي كه اين هم مرز ممنوع ديگري است... تو براي من فقط هيجاني.» خسرو به طرف ليلا برگشت. صورتش هنوز رنگي بود، ولي آرايشش كم رنگ و محو به نظر مي رسيد. خسرو گفت: « افكارت به نظرم خيلي پست مي رسد.» ليلا باز هم گرم و آسوده خنديد. «تو هم با اين پستي درگير شدي مرد جوان.» خسرو هنوز دست در گريبان عذاب وجدان سختي بود كه از درون آزارش مي داد. در عين حال اينكه ليلا دوستش نداشت هم به نحوي غرورش را مي آزرد، به خصوص اينكه ليلا مرتب روي كوچك تر بودن او انگشت مي گذاشت. بنار اين از سر غرور گفت: «براي من بهتر است كه دوستم نداشته باشي، چون من هم تو را دوست ندارم، اي ن طوري وجدانم آسوده تر است.» ليلا باز هم خنديد. «?Realy. تو هنوز جوان تر از آن هستي كه بفهمي آدمها به خاطر عشق كنار هم قرار نمي گيرند. چيزي كه مردم را كنار هم نگه مي دارد نياز،ترس،تشويش، دلمشغولي، تفريح، لذت و اين جور چيز هااست، ولي عشق يك كلمه انتزاعي و تعريف نشده است براي جوانها كه هنوز احساسات اصلي شان را نمي شناسند.. تا آتش نشاني لندن خودش را به اينجا نرسانده بهتر است بروم به داد كتري و قهوه جوش برسم. » بعد با چالاكي ملحفه پاره و كهنه اي از زمين بر داشت و دور خودش پيچيد و از اتاق بيرون رفت. خسرو همان طور آسوده ميان كاغذ پاره ها و پارچه هاي كهنه دراز كشيد و به حرفهاي او فكر كرد . نه! عشق وجود داشت، چون اعماق روح او ريشه دوانده بود.با تك تك سلولهاي بدنش عاشق زيتون بود... پس اگر اين طور بود اينجا، در كنار اين زن غريب و بيگانه چه مي كرد؟ چرا آنقدر احساس آرامش مي كرد؟ انگار كه در رحم مادر قرار دارد! آيا مي توانست به كيفيت ناب عشقش به زيتون شك كند؟ او حتي فكر كردن به ريتون را در آن لحظه ها گناه بزرگي مي دانست. زيتون براي او پاك و مقدس و قابل پرستش بود.نه! عشق وجود داشت، ولي متعلق به زن معصوم و پاكي مانند زيتون بود به طور حتم ليلا با آن روابط آزاد و مغشوش و درهم و برهم نمي توانست عشق را در يابد يا حتي درك كند. هنوز در افكار خودش غوطه مي خورد كه ليلا بر گشت. تكه پاره ژنده را مانند ساري هنديان دور خودش پيچيده بود. در دستش سيني بزرگي قرار داشت، هم چنين گيتار گران قيمتش را روي دوشش انداخته بود سينس قهوه و نان و مربا را روي تخت گذاشت و خودش كنار خسرو نشست. گفت: « خيلي دلم مي خواهد چيزي برايم بنوازي . تمام مدت كه ايران بودي دلم براي نواختنت تنگ شده بود.» خسرو ميل عجيبي داشت كه مخالفت كند. ولي ليلا يكي از معدود افرادي بود كه موسيقي او را مي فهميد وحس مي كرد . او نمي توانست از وسوسه نواختن باري چنين شنونده اي خود داري كند. در واقع پس از اين همه تنهايي و سر وكله زدن با درسهاي سخت او محتاج چنين شنونده اي بود كه ذره اي دركش كند . شانه بالا انداخت وگفت: « بگذار چيزي بخورم بعد...» | ||||||||
| |
| | #295 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,231
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 390-395 خسرو فقط یکی دو هفته فرصت داشت تا حوالی خانه لیلا سوییت تر و تمیزی پیدا کند. سه چهار روز بیشتر طول نکشید تا جای دلخواه را با چند خیابان فاصله پیدا کرد، طوری که پیاده هم می توانست تا خانه لیلا برود. جای تر و تمیزی بود با دیوارهای صورتی روشن و پرده های گل بهی و مبلمان نو. البته اجاره اش کمی سنگین به نظر می رسید، ولی زمانی که پای زیتون وسط می آمد خسرو حاضر بود، حتی از جیب لیلا هم مایه بگذارد. او کتابها و مقدار زیادی از لباسها و وسائل شخصی اش را به سوییت برد. پیش از آمدن زیتون خسرو ساعتها به آنجا می رفت و مانند معبدی مقدس در سکوت با قلب ملتهب به انتظار لحظه هایی می نشست که از حضور زیتون پر شود. با لیلا قرار گذاشته بودند که به زیتون و آقا بگویند کار دانشجویی نظافت هتل از هفت صبح تا دو بعد از ظهر است. این طوری او سبح زود از خانه خارج می شد و تا دو در خانه لیلا یا لئون به تمرین مشغول می شد و از درس گیتار عقب نمی افتاد. در عین حال به کار تابستانی او شک نمی کردند. در ضمن به این هم فکر کرده بودند که او مثلا ً در کدام هتل کار می کند. لیلا صاحب یک هتل قدیمی را در مرکز لندن می شناخت. برای دیوارهای هتلش نقاشی کرده بود. پیرمرد از سر دوستی قول داده بود اگر لازم شد تأیید کند خسرو آنجا کار می کند. نزدیک آمدن زیتون خسرو درگیر احساسات متضادی بود. از یک طرف خوشحال بود که پس از این همه مدت محجوب و معبودش را می بیند و از طرفی آنقدر همه چیز در تار و پود دروغ پیچیده شده بود که از روبه رو شدن با زیتون و مواجه شدن با دنیای دیگری که پیش از این داشت سخت می ترسید. ترجیح می داد این دو دنیا را با هم رو به رو نکند تا شاید روزی روزگاری بر اثر معجزه ای این قضایا برای همیشه از هم دور بماند، ولی راه فراری نبود. زیتون بی نظیر او یکراست وارد دنیایی می شد که سر سوزنی از آن خبر نداشت. او فکر می کرد خسرو شب و روز درس می خواند و یادداشتهای قطور انگلیسی برمی دارد و در آپارتمان دانشجویی اش در تنهایی به زیتون فکر می کند. از لیلا و نقاشیها و لئون و گیتار و آن تمرینهای عجیب و اخطارهای دانشگاه خبر نداشت. لیلا با همه بی حوصلگی پس از کورتاژ، روز پیش از آمدن زیتون به سوییت رفت. شلوار جین پر وصله پینه، تاپ سوراخ بنفش و پیراهن زردی پوشیده بود که از شدت لاغری به تنش زار می زد. با دقت همه جا را نگاه کرد. خسرو با علاقه همه قسمتهای خانه را شسته و گردگیری کرده، ولی سراپا تنش و فشار روحی بود. لیلا موهایش را نوازش کرد و نگاهی به اتاق زیتون انداخت. یک تخت ساده یک نفره با پتوی کرکی، میز تحریر چوب گردو و صندلی ساده، پرده بلند گل بهی روشن وسایل اتاق را تشکیل می داد. لیلا لبخند بی حالی زد و بعد با کمی شور گفت: «ما کاری می کنیم که خوشحالش کنیم و احساس کند تو اهمیت فوق العاده ای برایش قائل هستی. کمی صبر کن تا برگردم.» «نه لیلا! زیتون خیلی ساده پسند است. اهل شلوغ کاری نیست و همه چیز را ساده دوست دارد. شلوغش نکن.» «شلوغش نمی کنم، فقط کمی توجه به او می دهم، صبر کن زود برمی گردم.» ساعتی بعد او با دستهای پر و دسته های بزرگ ارکیده و رز بازگشت. خسرو با دهان باز نگاهش می کرد. نمی دانست چه بگوید، ولی روحیه بدنش گویی بهتر شده و انگیزه پیدا کرده بود. در اتاق را بست. ساعتی بعد که خسرو به اتاق رفت دید روی تخت را با روتختی ابریشمی صورتی گل بهی بسیار گرانقیمت تکه دوزی شده پوشانده است. در گلدانهای بلند اطراف اتاق دو رنگ ارکیده و رز گل بهی، درست به رنگ پرده گذاشته است. روی میز تحریر دو شمع بلند و کوتاه قهوه ای و صورتی می سوخت. اتاق به واقع زیبا شده و معلوم بود برای خوشامدگویی به زنی برای آن زحمت کشیده شده است؛ ولی چیزی آزاردهنده در آن وجود داشت و آن اینکه هیچ کدام از این کارها نزدیک به سلیقه خسرو نبود. او می ترسید زیتون هم این را بفهمد، با این حال چهره لیلا پس از مدتها به قدری ذوق زده بود که دلش نیامد حرفی بزند یا آن تزئینات را پس از آن همه زحمت خراب کند. فصل 13 دقیقه های نشستن هواپیما و آمدن پدرش و زیتون لحظه های آزاردهنده و کابوس واری برای خسرو بود. عاقبت آقا را با آن شکم برآمده، تسبیح و صورت سرخ از پشت شیشه دید. زیتون زیبا پشت سر او یکباره طلوع کرد. دوباره سعی کرد او را میان جمعیت پیدا کند. صورت بی نهایت زیبایش را مانند قرص قمر با روسری آبی کهنه ای محکم قاب گرفته بود، طوری که حتی یک تار مویش هم پیدا نبود. همین باعث می شد درشتی چشمهای بی اندازه زیبایش، درشت تر به نظر برسد. مانتو بسیار گشاد و بلند سیاهی پوشیده بود و با قدمهای متزلزل و نامطمئن، بدون آنکه اطرافش را بنگرد پشت سر آقا حرکت می کرد. خسرو با نگاهش او را می بلعید. حس می کرد قلبش در حال ایستادن است. او کودکی اش، زندگی اش، اعتماد به نفسش و همه چیزش بود که آن طور پیچیده بین آن همه پارچه و آن طور زیبا و نفس گیر به سویش می آمد. خدایا او همه چیز بود، همه چیز. در حد پرستش و ستایش، چقدر خوب که لیلا اتاقش را غرق گل کرده بود. چقدر از لیلا ممنون بود. با نزدیک شدن به خسرو، آقا و زیتون هر دو، خسرو را با آن سر و وضع عالی و گلها دیدند. صورتشان از شعف و عشق واقعی درخشید. با همه وجود دست تکان دادند. خدایای هیچ زنی خنده ای به این زیبایی و شگفت انگیزی نداشت. زیتون زن نبود، الهه زیبایی بود. هر دو با عجله مراحل را طی کردند تا به هم برسند. اول آقا جلو پرید و چنان خسرو را در آغوش فشرد که استخوانهایش صدا داد. تازه خسرو فهمید چقدر پدرش را دوست دارد و چقدر دلتنگ او بوده است. پدر و پسر هر دو از سر دلتنگی به گریه افتادند. گریه ای که قادر به مهارش نبودند. وقتی آقا به زور از خسرو جدا شد، خسرو به زیتون که از شوق می گریست خیره شد. هم چنان قاب گرفته شده در آن روسری کهنه. درخشان از زیبایی خداداد بدون ذره ای آرایش... مانند خورشید می درخشید، گویی همه کودکی و جوانی او را با خود آورده بود. خسرو با قدمهای سست جلو رفت تا در آغوشش بکشد و حسش کند که واقعی است. درست در یک قدمی، زیتون با صدای بغض آلود و لرزانی گفت: «نه خسرو، این کار را نکن. ما نامحرم هستیم. من با خدای خود عهد کردم تا با تو نامحرم هستم به هم دست نزنیم.» حرفهای زیتون با آن صدای بغض آلود مانند آوار بر سر خسرو فرو ریخت. حتی وجود خورشیدوار زیتون زشت و مبهم شد. این در آغوش کشیدن از نظر او نوعی پرستش و احترام و لمس محبت آمیز خالی از شهوت بود. حرف زیتون توهین به احساس احترام آمیز پرمحبت او بود، گویی زیتون حیوان پست آلوده به شهوتی را از خود رانده باشد. آقا فوری میزان رنجیدگی و فرو ریختن غرور مردانه او را دریافت و به سرعت گفت: «به دل نگیر مرد! از بس که تنها مانده با این مامان عالیه ات صبح تا شب توی جلسه های دعا سر کرده... خوب این هم نتیجه اش دیگر! عوضش خیالت راحت که زنت آن سر دنیا نجیب میم اند... به دل نگیر آقا.» خسرو خشم و حقارتش را فرو داد و لبخندی زورکی زد. گلها را یا دستهای لرزان به سوی زیتون دراز کرد. «خوش آمدی عزیزم، هر طور که راحتی من همان طور رفتار می کنم.» زیتون لبخند آسوده و زیبایی زد. خسرو همان طور که رانده شده و تحقیر شده می لرزید با آقا به دنبال چمدانها رفتند. زیتون با گلهایی که دوستشان نداشت روی صندلی نشست، میان خیل مردان کت و شلوارپوش یا جین و تی شرت پوشیده و دخترانی که تاپ و شلوار کوتاه پوشیده یا دامنهای خیلی کوتاه به تن داشتند. دلش از حسادت گرفت. خسرو او تمام سال میان این دخترها می گشت، مگر می توانست به این ها نگاه نکند. او به عمق رنجیدگی خسرو وقتی گفته بود لمسش نکند پی برد. در آن یک سال چنان اعتقادات مذهبی اش را قوی کرده بود که ترجیح می داد تنها دلخوشی و عشق زندگی اش را برنجاند تا اینکه خدشه ای به اعتقادات مذهبی اش وارد سازد. مردها که آمدند سعی کرد با لبخند کمی از آن کدورت سنگین را از بین ببرد، ولی ته چهره خسرو گرفتگی و سرخوردگی سنگینی دیده می شد که سعی داشت مخفی اش کند. زیتون برای دلجویی سعی کرد آستین کتش را لمس کند، ولی خسرو با لجبازی دستش را پس کشید و چمدانها را به سمت بیرون هل داد. مسیر تا خانه را آقا و زیتون مانند دو گناهکار مرتب حرف می زدند. خسرو جز یکی دو سؤال سکوت کرده بود. زیتون بیشتر پیغامهای مامان عالیه و حال و اوضاع خانه را تعریف می کرد. تمام مراسمی که با مامان عالیه رفته بود را تک به تک برای خسرو توضیح می داد. نسبت به شهر لندن با همه جاذبه اش بی توجه بود. مرکز توجه او خسرو بود و بس! ولی خسرو از آن جلسه های دعا متنفر شده بود و مسبب فاصله عظیم میان خودش و زیتون را همین جلسه ها می دانست. زیتون متوجه نبود و بی وقفه می گفت. آقا هم گفتنی زیاد داشت. از پایان ص 395 من اینجــا کنـار ِ این همه زیبایی و تو، تنهایی؛ دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛ با من باش با من بیا و بمان که من بدون تو، به روزگار تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار... فقط نگــاه می کنم | ||||||||
| |
| | #296 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸ محل سکونت: همونجا
نوشته ها: 1,795
(View Stats)
تشکرها: 14,327
تشکر شده 46,749 بار در 1,903 پست
کتاب مورد علاقه : همه جا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 38 - 41 البرز به زحمت خودش را از او جدا کرد و کنار پنجره رفت. بیرون تگرگ شدیدی می بارید. رخساره دوباره به سر و رویش کوبید. «به خاطر تو...به خاطر آنکه عروسی نگرفتی به صورتم نگاه نمی کند. می گوید معصیت دارد ای خدا...من دایه ام را می خواهم..خدا چقدر سنگدلی...مگر جای حق ننشستی؟» دوباره خودش را روی پاهای البرز پرت کرد.«تو فقط به او بگو..برو ده سال دیگر برگرد. بگذار سرم بالا باشد که سایه شوهر روی سم است...یک عروسی بگیر تا دایه جانم توف و لعنتت نکند...مرد من باش...التماست می کنم مرد...» البرز با یک حرکت او را از زمین بلند کرد.«گوش کن، مرد کولی دختر کولی می گیرد. بعد هم من مرد کوهم زنجیر به پایم نمی خواهم...تو هم مرا خواستی...نخواستی؟ حالا چه کنم؟» رخساره مانند ابر بهار گریه می کرد.«زنجیر نمی شوم فقط اسمت...فقط دایه بداند ما قبل از صیغه نزدیک هم نبودیم...من گوه بخورم زنجیر تو شوم. برو به ایل برو به کوه مرا هم ببر.» «این یعنی عروسی که برای مرد کولی یعنی بندگی.» رخساره جیغ زد.«دوستم نداری؟ تو مرا نمی خواهی...این همه مرد کولی که زن می گیرند...» البرز او را به گوشه اتاق پرت کرد.«اگر تو را نمی خواستم به تو دست نمی زدم.جیغ نکن...تو خواستی به من آویزان شدی، من هم خواستم...» «ای خدا...ای خدا...ای خدا...ای امام حسین...ای ضامن آهو. من که بد نیستم...» «خدا را صدا می کنی که چه؟ طوق بندگی به گردن من بیندازد...ها!ها! راستش را بگو رخساره چه می خواهی؟ تو مرا خواستی بدست آوردی دیگر چه می خواهی زن؟» رخساره با ناخنهایش چنان صورتش را خراشید که خون بیرون زد.«مرا نمی خواهی. ای خدا جان...مرا نمی خواهی ای امام اول..دروغ گفتی...دروغ گفتی...مرا نمی خواهی.» رنگ البرز تغییر کرده بود. «کولی دروغ بار نمی کند، تو را می خواستم.» رخساره سرش را محکم به دیوار کوبید. البرز لحظه ای درنگ کرد. بعد خورجین کهنه اش را برداشت و از در بیرون زد. با باز کردن در سرما و تگرگ وارد اتاق شد. رخساره تا چند لحظه رفتن او را نفهمید. سرش از ضربه محکم که به دیوار کوفته بود منگ بود. وقتی فهمید لحظه ای سکوت کرد. خانه ساکت ساکت بود و صدای پت پت بخاری می آمد. ناگهان با یک خیز از جا برخاست و در اتاق را گشود. مرد او رفته بود. سر برهنه و پا برهنه میان تگرگ و سرما بیرون دوید. «البرز. ..البرز.. .البرز.. .البرز جان. ای خدا غلط کردم...البرز...البرز جان...عزیز رخسار...فدایت شوم.» این دعوا ها و التماسها فرای تحمل مردی مانند البرز بود. تگرگ مانند شلاق به صورت و گردنش می خورد. در پاهایش احساس کرخی و فلجی می کرد. تنها گرمای موجود اشکهای گرمش بود که از گونه اش پایین می ریخت. «البرز...مرد...کجایی مرد...بچه مان چه می شود؟» در آن لحظه دردناک اعتراف کرد حامله است. با همه دل و جان می دانست حامله است.اگر دایه می فهمید می گفت طفلش حرامزاده است. «البرز...رخسار غلط کرد برگرد...به خاطر بچه مان...البرز...عروسی نمی خواهم،فقط بمان تا بچه بیاید.» جیغ می کشید. صدایش گرفته بود. تمام کوچه های ده را زیر تگرگ و سرما دوید. در حالی که پاهای ورم کرده اش را به زور دنبال خودش می کشید زار و خسته به خانه بازگشت. هق هق کنان زیر کرسی خزید. تمام استخوانهایش درد می کرد و تیر می کشید. از ته دل ضجه می زد. به بچه بی پدری که حتم داشت در رحم دارد چه کند؟ جواب مردم را چه بدهد؟ بچه که نه، بچه ها...او مطمئن بود دوقلو بار دار است، حتی زمان بار برداشتنش را هم می دانست و به یاد آن خواب افتاد. همانجا کنار کرسی از شدت اشک و درد خوابش برد. آیا این بهای عشق بود، آیا مردی در این دنیا بود که عشق را بفهمد؟ نبود!نبود! مرد جسم را می فهمد و قلب را نمی فهمد! از شدت درد استخوانهایش از خواب بیدار شد. آتش و خاکه زغال خاموش و کرسی سرد شده بود. کف پاهایش تا زانو از درد و تورم تکان نمی خورد. تمام زخمهای کف پایش عفونت کرده بود. بر اثر دویدن زیر سرما و تگرگ بیمار شده بود. چند لظه از درد و تب دندانهایش بهم کلید شد. یادش افتاد دایه ای درکار نیست تا قاشق قاشق جوشانده و تخم مرغ به حلقش بریزد و البرزی نیست که اگر خار به انگشتش برود اشک به چشم بیاورد...حتی مادری هم نداشت که دست نوازش بر سرش بکشد. او باید این واقعیت را می پذیرفت که هیچکس را ندارد، که او رخسار است و بس با دو طفل بی پدر! قلبش از اعماق یخ بست و سنگ شد. دانستن این قضیه حتی از کار سخت روزانه در مزرعه و دوشیدن گاو و لحاف دوختن سخت تر بود. هیچ کس نبود و او باید به خطر بچه ها زنده می ماند. خودش را از زیر لحاف بیرون کشید. دندانهایش بهم می خورد. خودش را روی زمین کشید چون قدرت ایستادن نداشت.سراغ چراغ درب و داغان علاءالدین رفت و کتری مسی بزرگی را روی آن گذاشت. کنار بخاری وا رفت تا آب جوش بیاید. نزدیک جوش آمدن آب خودش را تا کنج اتاق کشید و تشت را جلو آورد. آب داغ را که از آن بخار بر می خواست داخل تشت ریخت و پارچه های خونی و گل آلود پاهایش را باز کرد. آن ها را درون آب جوش فرو کرد. لحظه ای از داغی آب هوار زد. طوری که صدایش شیشه های نازک اتاق را لرزاند. ولی بعد آب جوش درد پا و استخوانهایش را آرام کرد. به نفس ننفس افتاد. مرتب تکرار می کرد:«ای خدا...ای صاحب الزمان...ای مولا جان.» تیغ تیزی برداشت و در حالی که لبش را گاز می گرفت چرک زخم ها را در سینی زیر تشت خالی کرد. آنقدر درد زیاد بود و لبش را گاز می گرفت که خون از لبهایش جاری شد. چرک ها را که خالی کرد دوباره به تشت آب جوش اضافه کرد و پاهایش را در آن فرو کرد. کمی که درد فروکش کرد خودش را کشان کشان تا گوشه اتاق رساند و چادر نمازش را با قدرت با دندان پاره کرد و محکم اطراف پاهایش پیچید. می خواست همانجا بیفتد. ولی می دانست اگر در آن گوشه بخوابد یا میمیرد یا بچه هایش را از دست می دهد. خودش را به سوی کرسی رساند و تلاش کرد آتش زغال را بگیراند. آنقدر فوت کرد که چشمهایش پر از اشک شد و به سرفه افتاد. آتش گر گرفت و او با تب و بدن دردناک زیر کرسی خزید. روی کرسی چیزی جز مشتی نان خشک نبود. همان را چنگ زد و فرو داد. مهم این بود که معده خالی اش پر شود، حالا با هرچه که می شد. روی گرسی هم جز سفره نان خشک چیزی نبود مهده اش از درد تیر کشید. وقتی چشم باز کرد سردش بود. زیر کرسی هنوز آتش گرگر می کرد ولی او از درون می لرزید. از زیر کرسی بیرون آمد و خودش را تا کنار بخاری کشید که نفت آن در حال تمام شدن بود ولی او نمی توانست از اتاق برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید شرمنده درخواست دوستی قبول نمی کنم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #297 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,446
(View Stats)
تشکرها: 5,678
تشکر شده 4,362 بار در 1,358 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 1 زنی پوشیده در چادری سیاه از میان خیابان باریک و شیب دار کنار مسجد قدیمی گذشت. در چوبی و دودزده مسجد بسته ودیوار بلند آن سایه ترسناکی بردل کوچه انداخته بود. زن لحظه ای در پناه سکوی کنار در مسجد ایستاد و چادر چرکش را محکم تر دور خود پیچید . یک آن میان تاریکی شب دامن بلند سرخش برق زد و دوباره زیر پوشش سیاه پنهان شد. اندازم زن کشیده و ورزیده بود و گامهای محکمی بر می داشت . اولین پیچ باریک کوچه را که گذراند دل خیابان بازتر شد و سگ گله باهمه توان شروع به پارس کرد. چراغ خانه ای از پشت پرده چیت گلدار روشن شد. زن دست از دویدن برداشت و دستش را روی سینه اش گذاشت که با شتاب بالا و پایین می رفت . چادر را از صورتش کنارزد .انبوه گیسوان سیاه از زیر دستار حریر آبی بیرون ریخت . بیشتر از شانزده سال به نظر نمی رسید. از ص6-7 خانه روبه رو زن چاقی پیش آمد. فانوس دستش چهره دخترک را که هنوز نفس نفس می زد روشن کرد و به رنگ نارنجی در آورد. ها...تویی رخسار... الان باید یه گوشه کز کرده باشی ...چرا مثل سگ گر دور کوچه ها شب گردی می کنی ؟ دختر مصمم و خیره زن را نگاه کرد ولی چیزی نگفت . زن دوباره پرسید : مگه نگفتی امشب تنها نیستی و شهربانو می آد سراغت؟ دختر لبش را گزید خواهرش داره می زاد. در صدایش ردی از غرور و سرکشی بود ولی زمزمه می کرد. واه خاک به گورم زری داره می زاد...هیچی نمی گی وایسا وایسا چارقد سرم کنم بریم خانه شان...د صبر کن ولد چموش. دختر لحظه ای این پا و آن پا کرد . بعد گفت : من آنجا نمی آم دایه جان دایه دهانش را برای اعتراض کشود گفت: ای الهی دستم زیر ساطور حق بره که تورا ازاول قبول کردم . ای ریشه ات خشک شه! شال و قبا کردی سمت کولیها آره؟ ساز و نواشون هوایی ات کرده؟ کولی خانم! رخسار در سکوت با نوک پاهای برهنه و کثیفش روی زمین خط می کشید. بوی کباب بز کف سفید روی دوغ و صدای ساز و رقص آنان و حتی آتش بزرگ وسط ایل هوایی اش می کرد. رخسار پنج ساله بود که روی دست اهالی ده ماند. مادرش همه عمر ضعیف و تب لازمی بود همه فکر می کردند بچه هم عمری به دنیا نخواهد داشت ولی رخسار به پدرش رفته بود قرص و محکم و درشت و بی اندازه سالم بود. پدرش اهل آن آبادی نبود. راننده بیابان که گاهی گذرش به نصیر آباد می افتاد. خودش خانه و زندگی و بچه های بزرگ داشت .فکر ازدواج با مادر رخسار از هوسی زودگذر ریشه می گرفت و بس! البته هر بار که می رسید چند تکه جل و پلاس سوغاتی به او می داد ولی هوای زن از همان نخستین شب وصال از سرش پریده و دیگر او را نمی خواست .بیماری زن که بدتر شد از ترس مخارج بیمارستان و پرستار و دوا و طبیب به طور کل غیبش زد. تنها یک نشان از او باقی ماند رخسار...دختر بچه ای که همبازی نداشت شاید به همدم احتیاجی نداشت. بچه های همسن و سالش هم به نوعی از او کناره می گرفتند. مگر نه اینکه هر بار چپ چپ نگاهشان می کرد و یا با لگد و سنگ از آنان استقبال می کرد. پس هیچ کودکی در آن حوالی مشتاق بازی با اونبود . مادرش از صبح تا شب در همان تکه زمین موروثی اش جان می کند تا بتواند زندگی خودش و رخسار را تامین کند و یا خسته و نزار با تب و سرفه گوشه خانه می افتاد. در این مواقع زنهای خیر آبادی به کمکش می آمدند. پرستاری اش را می کردند و برایش نان می پختند. رخسار باهمه این زنان سر جنگ داشت. سنگ به طرفشان پرت می کرد و پا به فرار می گذاشت . مخفیگاه او میان انبوه شاخه بید تنومند حیاط بود که تنه آن را مانند بچه میمونی می گرفت و بالا می رفت . اوباهمه این زنان که کمک حال مادرش بودند سر ستیز داشت جز دایه دریا که دوستش داشت . دایه دریا پیرزن درشتی که سالها بود به این نام خوانده می شد. خودش هم یادش رفته بود که نامش مستعار است دریا دختر ارباب بود که او دایگی اش را می کرد. او به نام دریا خو گرفته بود. او نیز رقت قلب زیادی نسبت به رخسار با همه قهر بچه در خود حس می کرد. آغوشش خود به خود برای کودک گشوده می شد. کدام زنی است که وقتی کودکی او را از میان همه بر می گزیند تسلیم عواطف خود نشود. هربار که دایه دریا به خانه آنان می آمد گوشه دستمالش چیزی برای رخسار داشت. گاهی نان روغنی چرب با گردو مغز کرده و یا لواشک به هرحال دل طفل معصوم را به نوعی خوش می کرد. رخسار پنج ساله بود که پدرش را شناخت . مدتها بود پدر خودش را آفتابی نکرده بود. می ترسید که زن بمیرد و بچه وبالش شود | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #298 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,090
(View Stats)
تشکرها: 1,434
تشکر شده 8,619 بار در 2,532 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز صفحه ی 48 تا 51 تا موهای سر رخسار سرخ شد.آمد برود،یک لحظه همه ساکت شدند.رخسار با حیرت با پر چارقدش عرق صورتش را پاک کرد.برگشت و به چهره تک تک آدم ها نگاه کرد.فقط شاطر نگران بود.در صورت بقیه برق خوشحالی می درخشید.رخسار فکر کرد این صورت های خبیث را هرگز از یاد نمی برد.برگشت طرف عفت و با همه نیرویش چنگ زد و گیس او را دور مشتش پیچاند.زن جیغ کشید و آی ،آی کرد،ولی رخسار وحشی شده بود.هر بار که او جیغ می کشید رخسار موهایش را محکم تر می کشید.شاطر و غلام قصاب دویدند تا آن دو را از هم جدا کنند.رخسار بر اثر خشم دچار نیرویی غیر عادی شده بود که مردها از پس او برنمی آمدند.رنگ صورت زن کبود شده بود.دیگر جیغ نمی کشید و زیر لب التماس می کرد که ولش کند.صدایش در نمی آمد.عاقبت رخسار او را بی حال و کبود کف قصابی رها کرد و مصمم سوی تخته رفت.یک تکه سر دست را با چاقو شقه کرد و در پارچه ای که همراه داشت پیچید و پول گوشت را روی تخته پرت کرد و صاف جلوی غلام ایستاد. "پول گوشت رو گذاشتم اونجا...از این به بعد یادت نرود که داغ ننگ من روی پیشانی ام چسبیده نشده ،توی اقبالمه که اهل این آبادی ام...اگر می خوای کسی از کله های خر که پشت خانه ات دیدم چیزی نفهمه بهتره گوشت خوب به من بفروشی، نه آشغال." غلام سرخ شد و سیبیل هایش را می جوید.رخسار طرف شاطر برگشت و گفت:"خوش به حال این آبادی که تو شاطرش هستی،وگرنه آبادی ما می شد آبادی ای که یک مرد توش پیدا نمی شد.حالا شکر خدامی دانم یک مرد اینجا زندگی می کند." شاطر لبخند زد و تسبیحش را به رخسار داد."بیا شب ها ذکر بگو و باردلت را سبک کن.نذر کن صد دور الله اکبر و سبحان الله و لا الی الله ملک الحق القدوس المبین." رخسار فوری به یاد خوابش افتاد،بچه ای با تسبیح!نه،جای شک نبود،این همان تسبیح خوابش بود. رخسار عبوس و بی حوصله به خانه برگشت.چادر سفیدش را به گوشه ای پرت کرد.تا کی می توانست با زنان این آبادی گلاویز شود.شاید بهتر بود برود؛ولی کجا؟زمین و کشاورزی اش اینجا بود.به هر قیمت باید می ایستاد و مقاومت می کرد.تسبیح شاطر را در دست فشرد.بر اثر انگیزه ای آنی قرآن قدیمی را برداشت و در آغوش کشید.اشک هایش بی امان جاری شدند."خدایا،من سگ درگاه توام.اگر گناه کردم توبه می کنم،ولی تو گناه بزرگ تری کردی که البرز را سر راه من قرار دادی.مگر تو قادر مطلق نیستی؟خدایا،البرز را به من برگردان،من یک عمر کنیزی مسجدت را می کنم.مگر من این طور خواستم که جز یک دایه،آن هم به قهر کسی را نداشته باشم.تو چطور خدایی هستی؟کجایی؟حال و حوصله شیون مرا داری یا داری دهن دره می کنی....."رخسار قرآن را سر جایش برگرداند. فصل 7 روز اول عید در کوچه های آبادی طبل و نقاره می زدند.مردها به حمام رفته و سبیل ها و ریش هایشان را مرتب و تمیز کرده بودند.زنان چادرهای نوی از لای بقچه درآمده به سر کرده بودند.خنده شان عالم را پر کرده بود؛ولی در خانه رخسار خبری نبود.البته او کرسی را جمع کرده بود و کنار اتاق بزرگ آینه و سبزه و قرآن گذاشته بود.پرده ها را کنار زده بود تا پریدن گنجشک های شاد را ببیند.حوصله اش سر رفته بود.از پشت پنجره خانواده های شاد را می دید که سراغ بزرگ ترهای ده می رفتند.از اواسط صبح عید دیدنی ها آغاز شده بود.رخسار خودش را کنار هره پنجره جمع کرد.برای دایه در قشنگ ترین بشقاب گل مرغی مادرش سبزه سبز کرده و در سینی گذاشته بود.دستمال گلدوزی شده ای هم همراه آن فرستاد.پسر مرضی با سینی رفت و با همان سینی برگشت.دایه دستمال را پاره نکرده بود،فقط چنگ زده بود و سبزه را از پنجره بیرون انداخته بود.پسر مرضی می گفت بشقاب هزار تکه شده بود.رخسار غمگین شد.می دانست دایه از او چیزی قبول نمی کند.جمع و جور کرد و بقچه حمامش را آماده کرد و به حمام رفته بود.زن چاق حمامی موقع گرفتن پول نگاهش نکرده بود.وقتی وارد حمام شد جای سوزن انداختن نبود.در کشاکش شلوغی شب عید عروس هم آورده بودند و با سلام و صلوات می شستند.بعضی از زنان فامیل بساط بزن و بکوب راه انداخته بودند و جلوی عروس می رقصیدند . رخسار عروس را می شناخت،هم بازی کودکی اش بود.پا سست کرد و به دنج ترین قسمت حمام خزید.زنان برایش پشت چشم نازک می کردند رخسار تمام نیرویش را به کار برد تا نسبت به آنچه در اطرافش می گذرد بی اعتنا باشد.می دانست با آن زهر چشمی که از زنان ده گرفته کسی برای نیش و کنایه زدن و تحقیر او جلو نمی آید،ولی پچ پچ های پشت سرش را نمی توانست با زور آزمایی و زهر چشم گرفتن حل کند.در نتیجه گوشه ای خزید و سرگرم شستشوی خودش شد.سرش را که بلند کرد دید از هر طرف یک متر دورش خالی شده و زنان از او فاصله گرفته اند.درست مانند کسی که بیماری خطرناکی داشته باشد از او دور شدند.این انتقام زنان دهکده نسبت به خشونت و غرور او ضربه سنگینی به روحش وارد کرد.چشم های رخسار پر از اشک شد.بدتر آنکه همراهان شاد عروس دست از رقصیدن کشیده بودند و بروبر نگاهش می کردند.او با لجاجت سرش را به زیر انداخت.موهایش را که صابون برگردان زده بود به شدت چنگ زد،ولی سکوت حمام شکست ناپذیر بود.او هر چه تلاش می کرد این سکوتسنگین و سنگین تر می شد. آب را با کاسه تند تند به صورتش ریخت تا رد اشک بر چهره اش مشخص نشوداطرافیان وقتی سکوت و خونسردی ظاهری او را دیدند آرام آرام کار خود را از سر گرفتند و دوباره صدای غش غش خنده حمام را پر کرد.رخسار این بار هم با همه غرورش به نبرد آنها رفته و پیروز شده بود،ولی با خودش فکر کرد تا کی می تواند دوام بیاورد. روز اول عید برای رخسار روز غریب و سختی بود.دلش برای دایه اش تنگ شده بود.با همه وجود می خواست او را ببیند و با او حرف بزند،ولی اين روزا درگيرم درگير طوفانيم كه زندگيمو عجيب تغيير داده بايد با خودم احساسم طوفان كنار بيام نيستم يه مدت برام دعا ﻛﻨﻴﻦ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #299 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طبقه بالا اتاقی که روبه رو به پله است
نوشته ها: 1,099
(View Stats)
تشکرها: 9,186
تشکر شده 7,454 بار در 1,157 پست
کتاب مورد علاقه : everythig حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 352-353 با دست آزاد موهای نرم و مخملی تازه رنگ شده ی لیلا را نوازش می کرد و زیر لب مولودی آرامی را با سوت می زد . لیلا زیر زیر نوازش های محبت آمیزش نیمه خواب بود . خسرو حس کرد هم تشنه است و هم گرسنه ، تشنه و گرسنه ی محبت لیلا .دلش می خواست لیا با همه وجود عاشقش باشد ، ولی جمله لیلا در گوشش صدا کرد :به خاطر تنوع و مهربانی غریزی ! و به خاطر این ممنون هستی . لیلا بی خبر از احساس محبت او با آسودگی لبخند زد . لبخند خوش آیند لیلا چشمه ی آرامشی را به قلبش سرازیر کرد و به نوازش موهایش ادامه داد . آفتاب بر رودخانه تشعشعات رنگین ایجاد کرده بود . گاهی قزل آلای کوچکی بر سطح رودخانه بالا می پرید ، انگار می خواست خودش را به سینه آسمان آبی بدون ابر بکشد و در آن آبی بی همتا شنا کند . نسیم پی در پی این بوی دائمی و بوی نمناک علف تازه را به سویشان می آورد . خسرو سرشار از آرامش به نرمی لیلا را نوازش می کرد . انگار ساعت ها به اندازه ی ابدیت ادامه داشت . آفتاب جوان بر چهره آرام و خواب لیلا افتاده بود . خسرو خم شد و به دقت او را نگریست . لب های لیلا به خنده ای گشوده شد . با خنده گفت :(( سلام)) مرتب می خندید . خسرو هرگز لیلا را غمگین ندیده بود ،ولی در آن آرامش و شادی هم هیچ وقت او را ندیده بود ، حتی در اوج کامجویی های دیوانه وارشان هم چنین سرمستی از او ندیده بود ، انگار او هم مدت ها به انتظار این محبت بی ریای خسرو نشسته بود ، وقتی ساعتی خوابید خسرو هم به خواب رفت . با تکان دست لیلا از خواب بیدار شد . آفتاب هنوز داغ بود . لیلا پاکت آبمیوه را به دستش داد و گفت :((برویم کنار رودخانه با گل و سنگ آدمک درست کنیم .)) خسرو خواب آلود غر غر کرد .((این کار توست که نقاش و مجسمه سازی ، من می خواهم بخوابم .)) ((این کار همه است . این بازی است ، می خواهیم بازی کنیم ، come on (( چند دقیقه بعد خسرو خودش هم باور نمی کرد در حال گل بازی کنار رود خانه باشد . پاچه های شلوارش را بالا زده و با لیلا گل و سنگ آماده می کرد و تنه آدمک تنبل و چاقی را می ساخت ، درست مثل دوران کودکی . لیلا فرز و چابک فضای خالی بین سنگ ها را با گل پر می کرد و با همان صدای گرم زنانه اش آواز قدیمی ایرانی را غلط و درست زمزمه می کرد . آدم خاک و سنگی ، آدم خاکی با دل سنگ . خنده کنان قلوه سنگ سبز بزرگی را به لیلا داد و گفت :((به جای قلب آدمک بگذار .)) لیلا از شوخی او خوشش نیامد و سنگ را به میان رودخانه پرتاب کرد . لیلا آن قدر سرخوش و شاد گل بازی می کرد گویی با خاک و سنگ و آب عشق بازی می کند .وقتی درست کردن آدمک تنبا و غمگین به پایان رسید هردو سراپا گل و آب و سنگ ریزه بودند و خورشید در حال فرو نشستن . لیلا یک دسته شقایق در دست آدمک تنها و غمگین با آن چشمان خالی سیاه تنها گذاشت . روز های بعد ، روز های سختی برای خسرو بود . اولین روز پس از کلاس لئون با اعصاب متشنج نزد لیلا رفت . لئون اعصاب او را در هم کوبیده و انرژی اش را گرفته بود . خسرو بی توجه به ارزش گیتار منحصر به فردش آن را به گوشه ای پرتاب کرد و به زمین و زمان ناسزا گفت . لئون را وحشی ، مازوخیستی و عقده ای نامید . دست هایش از شدت ضربه هایی که خورده بود ورم کرده و گزگز می کرد . گوش هایش از شدت فریاد ها و توهین ها منگ بود و گیج می زد . جلوی لیلا به جان زیتون قسم خورد دیگر پا به خانه 354-355 مرد پیر دیوانه نگذارد . لیلا ول کن نبود . اورا به زور به وان آب گرم فرستاد که پر از اسانس های معطر و آرامش بخش بود . ساعت ها با او حرف زد و حرف زد تا راضی شد به کلاس برگردد و تمرین ها را شروع کند . موقع تمرین از کنار او جم نمی خورد . تمام قرار هایش را بهم میزد و روی یک صندلی دست به سینه می نشست وبه تمرین کردن او گوش می کرد . تمرین کردن هم برای خسرو مشکل دیگری شده بود ، چرا که باید ساعت های زیادی را به تمرین می گذراند . پس از آن هم نه وقت و نه کشش درس خواندن را داشت . در نتیجه درس های سنگین دانشگاه روی هم انباشته می شد . خسرو در مقابلشان احساس ناتوانی می کرد . لیلا با همه توان سعی می کرد دوستانی پیدا کند که در نوشتن بعضی از مقاله هایش اورا یاری کنند ، ولی این همه کار نبود و باز بخش مهمی از درس ها برای خسرو باقی می ماند . تنها تعهدی که خسرو روی آن پافشاری می کرد و هم چنان انجامش میداد تماس مرتب و مکرر با زیتون بود که هزینه سنگین پول ماهانه اش را تا پنی آخر صرف می کرد . با این حال خیلی اصرار داشت که این رشته ارتباطی را با نامزدش به هر نحوی که شده حفظ کند . انگار اگر تماسش با زیتون عقب می افتاد کل ارتباطش با زیتون به خطر می افتاد . زیتون در هر تماس اصرار داشت که خسرو چیزی را از او مخفی می کند و چیز هایی میانشان تغییر کرده است . این اصرار ها فشار روحی خسرو را اضافه می کرد و تنها نتیجه ای که این تماس ها برایش داشت تمام شدن پولی بود که به سختی کفاف هزینه های ضروری اش را می داد و باعث می شد علاوه بر هزینه های کلاس گیتار باز هم جلوی لیلا دست دراز کند . لیلا بدون هیچ مشکلی پول مورد نیازش را به او تقدیم می کرد . تاکید می کرد هر چقدر نیاز دارد فقط به او بگوید ، ولی تربیت سنتی او باعث می شد که هر بار پول قرض می گیرد –آن هم از یک زن – کار برایش دشوار تر شود . تمام این فشار ها او را بیشتر به سوی تکیه گاهی سوق ی داد و تنها تکیه گاه عاطفی او در آن کشور غریب خود لیلا بود که با آغوش همیشه باز از او استقبال می کرد و او را می پذیرفت . با این اوصاف ترم تحصیلی به پایان رسید . تمریناتش پیشرفت می کرد و روز به روز هم بهتر می شد ، ولی نتیجه امتحانات دانشگاه ناامید کننده بود . دانشگاه همراه با ریز نمرات خرابش اولین اخطار رسمی را برایش فرستاد و تاکید کرد اگر وضعیت تحصیلی اش به همین شکل پیش برود چاره ای جز اخراج او ندارند . خسرو وقتی نامه را دریافت کرد یکسره به خانه لیلا رفت . در اوج ناامیدی و خشم بود که وارد خانه لیلا شد . لیلا یکی از جلسه های عجیب و غریبش را با دوستانش در خانه بر گزار می کرد . همگی لباس های بلند سفیدی می پوشیدند و شمع روشن می کردند و متون و دعاهای قدیمی هندی را تکرار می کردند . خسرو همیشه از این جلسه های لیلا حرص می خورد و آن را نوعی دیوانه بازی هنرمندانه می دانست ، ولی در آن لحظه در اوج ناامیدی و خشم وقتی لیلا نوک پا و آرام در را به روی او باز کرد یکباره منفجر شد . لیلا زمزمه وار گفت : ))dear ((چی شده؟ خسرو نگاهی به جمع سفید پوشان گرداگرد اتاق نشیمن انداخت که با هم زمزمه می کردند . یکباره منفجر شد . ((بس کن این دیوانه بازی هارا . به خاطر حرف های تو چسبیدم به گیتار ...و حالا این هم نتیجه اش .)) از صدای فریاد او زمزمه گروه قطع شد . لیلا هیس ملایمی کرد ، ولی خسرو که از خشم می لرزید و زیتون و امید هایش را از دست رفته می دید نامه را توی صورت لیلا پرت کرد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #300 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 660
(View Stats)
تشکرها: 1,840
تشکر شده 43,080 بار در 627 پست
کتاب مورد علاقه : مصطفی مستور حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 356 تا 361 (بگیر بخوان لعتنی) لیلا نامه را از زمین برداشت وبا عجله خواند.فوری به طرف اتاق نشیمن رفت و در اتاق را بست.بازوی خسرو را چنگ زد و گفت:تو به خاطر زیتون عصبانی هستی،وگرنه تو هم برای این درس ارزش قائل نیستی وخودت میدانی چه هنری در وجودت قائم شده است....حالا ارام باش و هوار نزن....دوستان من تمرکز کرده اند.) خسرو هوار زد:فریاد میزنم،هوار میزنم،مرده شور دوستان عجیب و جادوگر تو را ببرند....میدانی اگر پدرم یا زیتون از این اخطار با خبر بشوند چه اتفاقی می افتد؟نه تو نمیفهمی...برای تو همین دوستان دیوانه و ان گیتار و ان لئ.ن مهم است.تو دروغ میگویی که به زیتون اهمیت میدهی!) لیلا باز هم با صدای ارامی که سعی میکرد در ارام ماندنش کوشش کند گفت:من به زیتون اهمیت میدهم.خودت میدانی که ناراحتی او برایمن مهم است.من دلم نمیخواهد او از چیزی برنجد چون تو عاشق او هستی ولی تو فرصت جبران داری.تمام تابستان و تمام ترم اینده را فرصت جبران داری.کمتر واحد بردار و در عوض بیشتر بخوان.) (کمتر واحد بردارم تا درسم بیشتر طول بکشد و از او دورتر شوم؟نه لیلا!درس گیتار از همین حالا تعطیل!به این دوستان دیوانه ات هم بگو بروند گم بشوند.بگذار جدی راجع به فرضهایم با تو صحبت کنم.......میخواهم ارتباطم را با تو قطع کنم.) (من هیچوقت نخواستم تو را از زن یا کشورت دور کنمخودت بهتر میدانی تو فقط تا وقتی در لندن هستی میتوانی در کنار من باشی.همین.) (دیگر نمی خواهم کنارت باشم یا پیش لئون بروم و یا سراغ تمرین گیتار بروم...میخواهم این درس لعنتی را تمام کنم و برگردم سراغ زنم.پدرم و کشورم.) لیلا با همان ارامش و ملایمت به لباس بلندش تکانی داد و سراغ در ورودی رفت.به نرمی گفت:معطل نکن همین حالا برو و پشت سرت را هم نگاه نکن.) خسرو باورش نمیشد لیلا با ان ارامش بیرونش کند.لحظه ای مکث کرد تا در باورش بنشیند.چرخی زد و از در بیرون رفت.در حالی که با تلخترین احساس ممکن مبارزه میکرد برای اولین بار از ورودش به لندن احساس میکرد پشتش خالی شده است.با انکه پول بسیار کمی همراهش بود تاکسی گرفت و یکسره به اپارتمان سوت و کور خودش بازگشت تا فرصتی برای فکر کردن پیدا کند. از انجایی که اغلب اوقات تمرینها و درسها را درخانه لیلا و با پشتیبانی او میگذراند خانه ی خودش متروک و بی استفاده شده بود.در را که باز کرد بوی نم را شدید تر از هر وقت دیگری احساس کرد.لائه ی زخیم غبار روی وسایل کهنه و قدیمی اپارتمان نشسته بود.کلافه شد.این یک واقعیت بود که از روزی که با لیلا اشنا شده بود دیگر این اپارتمان کهنه و زهوار در رفته را خانه خودش نمیدانست.و مرتب گرما و شور و شوق خانه لیلا را میطلبید.میخوا ست در ان سهیم شود.اگر هم به این مکان می امد برای تعویض لباس یا برداشتن کتابهای دانشکده و تماس ازادانه فارغ البال با زیتون بود و بس! در ان لحظه که با قهر و غضب از خانه پر افتاب لیلا به خانه تاریک و نمناک و غبار الود خود بازگشته بود احساس خشم شدیدتری نسبت به شرایط میکرد.از طرفی باور نمیکرد لیلا به اسانی رفتن او را پذیرفته باشد/نمیدانست تربیت غربی اش تا این حد در او نفوذ داشته باشد.خسرو با خستگی و بدون انکه کفشهایش را در بیاورد روی تختخواب دراز کشید که از روز پیش نامرتب مانده بود.سعی کرد افکارش را متمرکز کند.ایا زیتون را از دست داده بود؟پاسخ عقلانیو منطقی اش این بود که زیتون هنوز چیزی از ان نامه کذایی نمیدانست و خطری ارتباطشان را به این زودی تهدید نمیکرد.درست است که از لحاظ احساسی بسیار رنجیده و زخم خورده بود و از لحظه ای که نامه را با چشمان خود دیده بود زیتون را از دست رفته میدید.ولی در اصل زیتون هنوز از چیزی با خبر نبود.میشد با همه توان کاری کرد که هرگز از چیزی با خبر نشود.باید همه راها را بررسی کیرد.او دلش نمیخواست درس های لئون را رها کند.این درس ها دریچه ی وسعیی در روح او گشوده بود و روح او را پله پله بالا برده بود.احساس میکرد بی جهت با لیلا دعوا راه انداخته چرا که لیلا از کلاس های گیتار خودش گذشت تا لئون پیر را به او بسپارد.لئون با همه ی ترکه های دردناک و ناسزاهایش او را بالا برده بود.جایی که همیشهارزو داشت به ان برسد.او نمیتوانس به راحتی به لئون و در نتیجه بهلیلا پشت کند.مگر زیتون همان لحظه او را با همان شرایط میخواست.او میتوانست برگردد و فوری با زیتون محبوبش ازدواج کند و پشت سرش را هم نگاه نکند.با این حال میدانست تمام عمر حسرت لئون و گیتار منحصر به فردی که لیلا به او هدیه داده بود و خود لیلا را خواهد خورد.ولی زیتون به همه ی اینها می ارزید. خسرو کمی روی تخت جابجا شد.افکارش سنگین و درهم برهم بود.او نمیتوانست هر کدام را بر دیگری ارجحیت بدهد.فقط میدانست اگر زیتون ااراده کند این اپارتمان نمدار و کهنه و ان خانه اغوا کننده لیلا و لئون پیر و خشن و ان گیتار صاحب شناسنامه را رها میکند و به سوی او باز میگردد.با سر هم باز میگردد.ولی اگر نمیخواست.... خسرو احساس خفگی میکرد.دست برد و دکمه های پیراهن مردانه ابی روشنش ا را باز کرد و پیراهن زا از تنش در اورد.حس کرد بدنش را تب غریبی میسوزاند و روح و روانش از چند سو کشیده میشود.باید کاری میکرد.یا کاسه کوزه ی لیلا و لئون و گیتار و رابطه نامناسب را برهم میزد و یا بزم درس پزشکی و دوری از وطن و نامزدش را....برخاست و سرش را زیر اب خنک شیر ظرف شویی اظپزخانه گرفت.حوله ای را روی شانه اش انداخت.چهره ی زیبا و اساطیری اش گرفته و درهم بود.کنار تلفن نشست و با خودش فکر کرد زیتون او را خواهد فهمید.با زیتون حرف میزنم.... به سختی تماس با تهران برقرار شد.پدرش از شنیدن صدایش ذوق زده شد (کجایی اقا جان.دلمان یک ذره شد.بلیط گرفتی؟) (اقا جان من چند کلمه با زیتون باید صحبت کنم) (خوب تو که داری میایی حضوری حرفت را بزن افا جان) (بابا،من قبل از امدن میخواهم با زیتون صحبت کنم.صدایش کنید) (میدانی الان ساعت چند است؟البته این دختر انقدر درس میخواند خواب و بیداری ندارد.بروم ببینم بیدار است یا خواب) جمله اخر اقا جان نفرت گنگی در دل خسرو بوجود اورد.یعنی چه که تمام مدتی که او از خواندن این درس ها به تهوع و استفراغ می افتد زیتون با عشق و علاقه شبها تا صبح همین درسها را میخواند.این یعنی نشانه ی بی عرضگی خسرو.شاید بهتر باشد زیتون هم هرچه زود تر درسهایش را تمام کند و یک زندگی ساده را شروع کنند.بله او بعنوان نامزدش میتوانست از زیتون بخواهد دست از سر این متون چندش اور بردارد و زن خانه شود. صدای شاد زیتون در گوشی پیچید:خسرو عزیزه من...بلیط گرفتی؟کی میایی؟) قلب خسته خسرو مانند مخزن خالی دوباره پر از عشق شد وشنیدن صدای زیتون کفایتش میکرد.با همه محبتی که در دل داشت ایمان به اینکه زیتون دردش را میفهمد گفت:سلام عزیزه دلم حالت چطور است؟دیشب هم برای دعا رفتی؟ (اره تا نزدیک صبح مراسم دعا بود.نمیدانی چقدر سبک شدم.خسرو بلیط گرفتی؟) (میگیرم عزیزم اما قبلش میخواهم راجع به مسئله مهمی با تو صحبت کنم.) ان طرف خط سکوت سرزنشگری برقرار شد که خسرو را فوری در مورد اعتمادش به شک انداخت. _چی شد زیتون جا؟چرا سکوت کردی؟) (دوست دارم این مطلب را اینجا بشنوم..پس حالا نگو.برو بلیط بگیر وبیا.همه منتظریم.) از انجایی که خسرو با زیتون بزرگ شده بود از لابلای لحن سرزنشگرش ترس راشناخت.سعی کرد ملایم حرف بزند. (عزیزم این یک مسئله ی خوشایند است.فقط بگذار حرفش را بزنیم....حتی حرفهای خوب هم باید زود زده شوند.) زیتون با احساس خطر غریزی اش باز هم سکوت کرد. واین بار خسرو امانش نداد وگفت:زیتون میخواهم این بار برای همیشه به ایران برگردم و فوری با تو ازدواج کنم....ببین عزیزم.این صادقانه ترین حرف ممکن است که به تو میزنم.من هیچ تمایل و علاقه ای به این زشته ندارم و تا همینجا هم به شوق تو جلو امده ام.والا یک روز هم دوام نمی اوردم.ولی بس است.میزان علاقه ام را به تو و پدر ثابت کردم...توهم نیازی به خواندن این اراجیف راجع به امعا و احشا و گوش و حلق نداری...یعنی به تو اجازه نمیدهم بعد از ازدومان درس بخوانی) زیتون ند لحظه سکوت کرد سپس با لحنی بغض الود گفت:میخواهی درسی را که این همه پدرت به ان افتخار میکنی را رها کنی و بیایی ایران و کار کنی و من هم رشته ای را مه عاشقش هستم را کنار بگذارم....چطور بعد از ازدواج توی چشمان پدرت که یک عمر ولی نعمت من بوده نگاه کنم و بگویم پسرتان یک قول ساده را نتوانست عملی کند.) خسرو کمی عصبی و پر التهاب از اینکه نمیتوانست حرفش را به زیتون بفهماند گفت:چرا نمیفهمی؟من وقتی به تو قول دادم با جان و دل قول دادم.ولی الان سلامت روح و روان من به خطر افتاده....من در استانه افسردگی و هزار مرض دیگر که ایرانی ها در اینجا میگیرن.در تنگنای مالی روحی و عاطفی هستم.میخواهم برگردم پیش خانواده ام زنم و پدرم....واگر بتوانم به هنرم برسم و زن و بچه ام.) (پس من چی؟پس پدرت چی؟تو میخواهی بیایی اینجا که یک زن خانه دار و چند بچه داشته باشی؟در حالی که من میخواهم یکی از بهترین پزشکان ایران بشوم.اگر بین تو و پزشکی مجبور به انتخاب شوم هر روزی که باشد تو را انتخاب میکنم.ولی به چه قیمتی؟میخواهی غرور این مرد و مرا خرد کنی و بیایی به دنبال هنرت؟یعنی هنرت انقدر مهم است؟) خسرو متاسف شد که زیتون حتی به اندازه نصف لیلا هم به نبوغ و جنون و شیفتگی او در موسیقی توجه نکرده است و ان را در حاشیه میبیند.حرفهای زیتون او را متاسف کرد ولی باز حاضر نبود نبوغ و جنون و شیفتگی را به خاطر زیتون زیر پا له کند.به شرط انکه زیتون او را فرا بخواند.بنابراین دیگر با نامیدی گفت:زیتون اجازخ بده من برگردم.من خسته اممریضم...این رشته را دوست ندارم،دارم زدگی خودم و تو شرمنده دیر شد ![]() | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بهتر, تایپ, تمام, دیوانه, روح, شهره, شوند, عاشق, فراخوان, قوی, می, نودوهشتیا, ها, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دیوانه ها بهتر عاشق می شوند | شهره قوی روح | تایپ گروهی نود و هشتیا | -ALI- | کتابهای کامل شده ایرانی | 96 | ۳ دي ۱۳۹۰ ۰۱:۳۲ قبل از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| دیوانه ها بهتر عاشق می شوند | شهره قوی روح | اسکن | ~jOojoO.tAlA~ | کتابهای کامل شده ایرانی | 91 | ۲۹ مهر ۱۳۹۰ ۰۷:۳۵ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | سفید بخت (شهره وکیلی) | -ALI- | فراخوان تایپ | 193 | ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۵ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | شب عروسی من ( شهره وکیلی) | -ALI- | فراخوان تایپ | 233 | ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ قبل از ظهر |