| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: تبریز
نوشته ها: 101
(View Stats)
تشکرها: 1,851
تشکر شده 3,608 بار در 112 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز سللام عزیزان من ![]() داشتیم تو اینترنت وبگردی می کردیم ![]() که چشممون افتاد به یه سایت نود هشت تایی استانبولی ما هم که عشق رمان دیگه رفتیم تو و بعد از گشت و گذار فراوان یه فکری زد پس کلمون و گفتیم که از این نعمت استفاده کنیم و یکی از کتاباشو برا دوستان ترجمه کنیم خلاصه این کتاب و بعد از موانع بسیار بسیار دانلود کردیم و دیگه افتادیم تو خط ترجمه ![]() از حالا خط و نشون هامو بکشم که دیگه بعدا" گله گذاری پیش نیاد . اول اینکه چون این کتاب به زبان ترکی هستش و بنده زبان اصلیش رو ندارم اگه احیانا" کسانی زبان اصلیش رو داشتن نگن که این جا چرا اینجوریه چون من از ترجمه شده ی کتاب به یه زبان دیگه دارم استفاده می کنم دوم اینکه اولین ترجمه من هستش دیگه هر اشکالی داشت که داشت به شما چه ....سوم اینکه دیگه بریم سراغ کتاب ![]() نام کتاب :تو قلبم عشق افتاد ![]() نویسنده :Eloisa James انتشارات : پگاسوس تعداد فصول : 41 تعداد صفحات : 478صفحه ( یا خدا ) نوشته ی پشت جلد : مردان جذاب و دختران جوان در پی شهرت ، به دنیای درخشنده و پر از شهوت لیدی که برنده ی بازی هایش جایزه ای به بزرگی ناموسش می باشد ... خوش آمدید . زمانی که دختر عموی همشهری اش لیدی روبرتا س.ت ، برای از راه به در کردن دوک جیلس ویلارس از او کمک می خواهد ، جما دوشس بیامونت فرصت را غنیمت شمرده و روبرتا را به پرطرفدارترین و جالب ترین زن شهر تبدیل می کند . از طرف دیگر دوک ویلارس را در ظاهر برای بازی شطرنج به خانه ی خود دعوت می کند . فقط نقشه معکوس می شود . ویلارس، روبرتا و شوهر جما را ندیده گرفته و با یک آرزوی بزرگ این دعوت را می پذیرد . و به او مرحله سوم بازی را با چشمان بسته پیشنهاد می کند . بعلاوه این مسابقه روی تختخواب انجام می شود ... ویرایش توسط aras : ۲۲ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۴۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, +Lily, .:بیــ رنــگــ :., arshan_2010, asal.ln, blub2000, deragun, dorsa_68, Eyes Wide Shut, FAEZE76, Fahimeh_B, fariba_hed, farnaz58, fereshth, honey_x, ili mah, leila.kh, mahtab10, meno, Miss.Eliii, nasi & somi, NAVA22, nlp16001, rozi-91, sansi, sharghi, shatot, TanNazZz, valan, violet_kl, YAS95, Z.BITA, ~pArnYa~, برادپیت, خانم فسقلی, روشناک, زری, صبا++, علی رضاایران, واران, والا |
| | #2 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,108
(View Stats)
تشکرها: 54,577
تشکر شده 93,069 بار در 7,740 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز نقل قول:
| |||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,108
(View Stats)
تشکرها: 54,577
تشکر شده 93,069 بار در 7,740 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: تبریز
نوشته ها: 101
(View Stats)
تشکرها: 1,851
تشکر شده 3,608 بار در 112 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز فصل اول دیگه باید هر کسی بدونه که چرا باهات ازدواج نمی کنه . حقیقتا" تسلی کوچکیه . لیدی روبرتا س .ت ، در مورد جیلس ویلارس دلیلش اینه که هیچ خواستگاری نداری . مثل روز روشنه . کاریکاتوری که در مجله ی rambler به تصویر کشیده شده بود ، روبرتا را با پشت کوهان دار و پیشانی برجسته که تنها با یک ابروی پهن نشان می داد در حالی که پدرش در کنارش زانو زده و برای یافتن شوهری مناسب دخترش به مردان جوانی که از کنارش عبور می کردند التماس می کرد . حداقل این قسمتش درست بود . درست مثل تصویر پدرش در خیابانهای bathزانو زده بود . در قسمت " برچسب دیوانه " ی مجله ی rambler قسمتی از حقیقت وجود داشت . " ازدواج فامیلی " پدرش زمانی که مجله را به او نشان می داد گفته بود . " فکر می کنم علت این نشانه های بدن تو ، یک جورایی تحت تاثیر ازدواج فامیلی باشه . جالبه ! در نهایت ، در خطرناک ترین حالت ممکن بود که عقب مانده بشی ، یا اینکه ..." _ ولی بابا ، نمی تونین کاری کنین که حرفشونو پس بگیرن ؟ من هیچ نقصی ندارم . الان دیگه کی می خواد با من ازدواج کنه ؟ _ آخه چرا ، شیرینم ... تو خیلی هم زیبایی . من شعری در توصیف زیبایی تو خواهم نوشت و تو ramble چاپش می کنم . دلیل عصبانیت بیش از حدم رو همونطور شرح می دم . و دیگه اینکه درمورد دیدگاه انتقادیشون توضیحاتی اضافه خواهم کرد. ادامه دارد ... ویرایش توسط aras : ۲۲ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۴۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: تبریز
نوشته ها: 101
(View Stats)
تشکرها: 1,851
تشکر شده 3,608 بار در 112 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز ببخشید که کم میذارم ولی سعی می کنم حداقل روزی دو سه بار بذارم...********* در مجله ی ramblerشعر 818 مصراعی مارکی با عنوان پر از ستم به چاپ رسید . در شعرش فاسدی افاده ای در یک زمان غیر منتظره در میان جمع بوسه ای از لبان روبرتا می گیرد .او مطلب تحقیر آمیز را دوباره موضوع روز کرده بود . مارکی در گوشه ای سخنانش که در مورد خطرات پیاده روی در خیابان های bath بود ، از دخترش گفت " به همه بگویید که دختر یکی یکدانه ی مارکی دختری تو پر و به لطافت پری های با نشاط است که شنای هیچ کس در دریای آزادی به زیبایی او نمی رسد . " هر چیزی را که باید گفته می شد بیان کرد . مارکی در قسمتی از حرف هایش به آرامی گفت :" هر کسی که ذره ای عقل داشته باشد ، زیبایی اندام او را تا حد جادویی ، نگرش او را جذاب ، و جهیزیه ی بدون نقص او را خواهد فهمید . " _ می بینی چطور استادانه سخن رو به میراثت رسوندم؟ تنها چیزی که روبرتا می دید ، مصراعی بود که در آن صندوق جهیزیه اش به درخت هلو تعبیر شده بود . پدرش با ذره ای نا امیدی گفته بود :" برای اینکه قافیه دار شود ." صندوق جهیزیه با هیچ کلمه ای جور در نمی آمد به همین خاطر مجبور شدم صندوق جهیزیه را به درخت هلو تبدیل کنم .معلومه که این جا درخت هلو یه توصیف مجازیه . وقتی نگاه نامفهوم روبرتا را دید ، ادامه داد :" یه جور آرایه ی ادبیه برای توصیف غیر مستقیم .خودت بهتر می دونی که تو املاک وارتون و مالبس بوری حداقل ده درخت هلو داری . وارث املاک ، برادزادم خواهد بود ولی باغ های میوه جزء قانون میراث نیست ، از این رو همه اش مال تو خواهد بود ." شاید هم مردان عاقلی وجود داشته باشند که از شعر مارکی به اندام ظریف و ده رخت هلوی درخترش پی ببرند . اما حتی یکی از این افراد هم برای فهمیدن اصل موضوع به ویلتشر نیامد . یکی از دلایلش هم وجود کاریکاتور اورجینال در طول چند ماه در ویترین نمایشگاه هومپری بود . ادامه دارد ... ویرایش توسط aras : ۲۳ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۰۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,015
(View Stats)
تشکرها: 108,018
تشکر شده 197,250 بار در 18,583 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +2 امتیاز دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: تبریز
نوشته ها: 101
(View Stats)
تشکرها: 1,851
تشکر شده 3,608 بار در 112 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز اینم بقیه اش .... بعد از ان مارکی خواسته ی دخترش برای گردش در شهر را به خاطر برسر زبانها بودنشان رد کرده و گفت :" بعدا" به خاطر این شعر از من تشکر خواهی کرد ." با خراب تر شدن وضع موجود لیدی روبرتا می دید که دفتر زندگیش به سرعت به سمت صفحه ای بدون خوشی و با عنوان " دختری ترشیده " در حال ورق خوردن است . ****** دو سال گذشت . در دو سه ماه اول ، آینده ،از جلوی چشمان روبرتا دور نمی شد . تا اینکه اجازه ی حضور در مهمانی لیدی چولوموندی را که به مناسبت سال نو ترتیب داده شده بود از پدرش گرفت . پدرش در حالی که لب زیرینش را می جوید با لحنی که نشان از نارضایتی اش داشت گفت :" شب رو مجبوریم اونجا بمونیم ." ربتا گفت :" خودمون می ریم ، بدون مادام گروپه." پدرش با صدایی بلند گفت :" بدون مادام گروپه !!" _ بابا ، تو هم می خوای که من حداقل یه ذره مورد توجه قرار بگیرم یا نه ؟ _هوم . _ به یه لباس نو هم احتیاج دارم . _ فکر بسیار خوبیه ، دیروز که به روستا رفته بودم یکی از بچه های مادام پارتنلی رو دیدم که با صورت سرخ و سفیدش داشت توی میدون می دوید .بدون شک گرفتن یه سفارش از طرف تو اونو خوشحال می کنه . زمانی که دهنش رو باز کرد تا حرفی بگه پدرش دستش رو بالا آورد و گفت :" نمی خوای لباست با یه مدل دیگه دوخته بشه ؟ عزیزم ، هیچ به فکر مادام پارتنلی بیچاره و هشت تا فرزندش نیستی !!" روبرتا گفت :" من بیشتر به فکر لباس های بدون مهارت دوخت مادام پارتنلی ام ." اما پدرش با این حرف صورتش را در هم کشید . زیرا در مورد ماهیت مد برای خودش نظریه هایی داشت . تا جایی که ، لباس هر چقدر هم که مارکدار و مشهور باشد ، حمایت از صنعت یک روستایی واجب تر می باشد . ****** چه بد که در مهمانی سال نو هیچ خواستگاری پیدا نشد . پدر هم پیشنهاد نیاوردن مادام گروپه را نپذیرفته و گفته بود که " این کار باعث خدشه دار شدن احساساتش خواهد شد عزیزم ." و اینطور بود که برتا آن شب را در میان علاقمندان به تفریح با گوش کردن به کر کر خندیدن های فاحشه ای که بر زبان ها افتاده بود گذراند . در میهمانی هیچ کس ، اهمیتی به اینکه دختر مارکی گوژپشت هست یا نه نداد .ولی همه با دقت در حال بررسی معشوقه ی مارکی بودند .صاحب خانه به خاطر اینکه پدرش معشوقه ی خود را به جشن آورده بود خیلی عصبانی بود به همین دلیل ذره ای از فرصت گران بهای خود را برای آشنا کردن ربرتا با مردان جوان به هدر نداد . ربرتا در حالی که در گوشه ای از سالن نشسته بود به رقص پدرش و مادام گروپه نگاه می کرد . مادام گروپه با آراستن موهای خود با روبان ها ، پرهای پرنده ، گل ها و جواهرات شبیه پرنده شده بود . این وضعیت او باعث می شد که ربرتا نشان دهد که آنها را نمی شناسد . اگر پرنده به او نزدیک می شد او به سرعت دور شده و به گردش در باغ می رفت . از بس به دستشویی خانم ها رفته بود که محتملا" خانم فیلر فکر می کرد که او به دلیل پشت کوهان دار نامرئی اش دارای مشکلات جنسی زنانه می باشد . حدودهای ساعت یازده بود که در نهایت مرد جوانی او را به رقص دعوت کرد . اما چه سود که در آخر او هم کشیش لیدی چولوموندی در آمد . ادامه دارد .... زمانی که تشکرا بیشتر بشه ![]() | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: تبریز
نوشته ها: 101
(View Stats)
تشکرها: 1,851
تشکر شده 3,608 بار در 112 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز بچه ها لطفا" در مورد کیفیت ترجمه بهم پیام بدین به نظرتون خوبه یا نه ؟ قربونتون ![]() ادامه داستان ... حدودهای ساعت یازده بود که در نهایت مرد جوانی او را به رقص دعوت کرد . اما چه سود که در آخر او هم کشیش لیدی چولوموندی در آمد . هنگامی که برای رقص بلند شد ، کشیش شروع به موعظه ای پرشور در مورد کارهایی که برای فاحشه های مشهور باید انجام شود ، کرد . به نظر می رسید که او مادام گروپه را در ردیف فاحشه ی مشهور مری ماگدلیا قرار می دهد . هنوز ربرتا با موضوع صحبت ارتباط برقرار نکرده بود که رقص آنها را از هم جدا کرد . بدبختانه زمانی که کشیش اعتقادات خود را درباره ی زنان فاحشه می گفت ، با مارکی و مادام گروپه روبرو شدند . " می فهمم چی می گی مرد جوان ، اما مادام گروپه هیچ علاقه ای به فاحشه گی ندارن ." ربرتا نا امید تلاش می کرد که مسیر رقصشان را به طرف مخالف تغییر دهد . مرد همانند کبوتر چاق و کوچکی قدم هایش را آهسته کرده و گفت :" در فرصت مناسبی که به دست آوردین به حرف هام خوب فکر کنین . یا بذارین روح فنا ناپذیرتون به اونچه که استحقاقشه برسه ." افرادی که در نزدیکی آنها وجود داشتند فهمیدند که اتفاق جالبی در حال روی دادن هست و به همین علت از رقصیدن دست کشیدند . مارکی نیز آنها را نا امید نکرده و گفت :" مادام گروپه ، تنها ، زن ملایم و باعطوفتی هستند که عشق آتشین و دیوانه وار مرا رد نکرده و آن را پذیرفتند ." این جمله را آنقدر با صدایی بلند و رسایی گفت که هیچ کس حتی یک کلمه از آن را از دست نداد . مارکی :" گنچ خانه ام ، حتی از دختر خودم ربرتا نیز ، نجیب تر هست ." می شد حدس زد که ، جمع یکی شده و ربرتا را به داخل جامعه ی زنان فاحشه وارد می کنند . ربرتا در کانون توجه جمع قرار گرفته بود . او با رنگی پریده به توالت زنانه پناه برد . در آن یک ساعتی که در دستشویی بود ، ربرتا چند تصمیم مهم گرفت . اول اینکه تا این اندازه تحقیر دیگر کافی بود و برای همین او به یک شوهر احتیاج داشت ، شوهری که حتی از " ش " شعر هم آگاهی نداشته باشد . دوم ، برای پیدا کردن چنین شوهری ، باید پدرش و مادم گروپه را پشت سر گذاشته و به لندن برود . ( به آنجا خواهم رفت و مرد مناسبی خواهم یافت و اجازه نامه ی رسمی ازدواج را خواهم گرفت .... بالاخره راهی پیدا کرده و آن را انجام خواهم داد .) با این تصمیمات جدید دوباره به جای خود در گوشه ی سالن برگشت و به دنبال یافتن همسری که خصوصیات مد نظر او را داشته باشد گشت . از پسرک جوانی که از کنارش عبور می کرد پرسید :" آون آقا کیه ؟" پسرک در طول شب چندین بار نگاه های ترحم آمیز خود را به او دوخته بود . پسرک پرسید :" کدوم یکی خانم ؟" لبخند زیبایی داشت و به نظر می رسید که کلاه گیسش او را به خارش انداخته . _ اونی که کت سبز رنگ پوشیده . در واقع نمی شد گفت که به رنگ سبز هست . از سبز روشن هم رنگ پریده تر بود و گل های سیاهی بر روی آن کار شده بود . زیباترین لباسی بود که در مجلس دیده می شد . این مرد قد بلند به ظرافت یک ورزشکار قدم بر می داشت و همانند مردان دیگر که به خاطر رقص به عرق ریختن افتاده بودند برسرش کلاه گیس نگذاشته بود . در بین موهای سیاه و پریشانش چند تار موی سفید دیده می شد . و دستمالی سبز رنگ به گردن بسته بود . بدون اغراق مجموعه ای از زیبایی های خطرناک بود . پسرک برای پنهان کردن صحبتشان لیوانی در دست گرفت . " عالیجناب دوک ویلارس ، شطرنج باز هستند . تا حالا اسم ایشون رو نشنیدید ؟" ربرتا سرش را به مفهوم " نه " تکان داد و لیوان را گرفت . " گفته می شه که ایشون بهترین شطرنج باز انگلیس هستند ." کمی به سوی او خم شد و در حالی که چشمهایش را بازی می داد گفت :" جسارتم رو ببخشید ولی لیدی چولوموندی ( متاسفانه این قسمتش تو اسکن نیافتاده )" ربرتا مانع قهقه ای که از دهانش خارج می شد ، نشد . پسرک گفت :" امشب من شما رو دید می زدم ، پاشنتونو تنها یه بار به زمین زدین ، طبقه ی پایین برای خودمون یه جشن کوچیک ترتیب دادیم و به نظر می رسه که کسی شما رو اینجا نمی شناسه ، چرا به پایین نمی آیین و افتخار یه دور رقص رو به من نمی دین ؟" " نمی تونم ! ممکنه که ..." به اطراف نگاه کرد . سالن پر از خنده ی زوج هایی بود که با هم می رقصیدند. کسی متوجه او نبود . حتی یک ساعتی می شد که کسی حتی با او حرف هم نزده بود . حتی پدرش که موقع آمدن در کالسکه گفته بود که از دیدن اینکه تو در حال " تعقیب طعمه " ای لذت خواهم برد ، نیز با مادام گرپه به گردش رفته بود . _ طبقه ی پایین هیچ کس متوجه نخواهد شد که شما یه لیدی هستین . با لباسهایی که تنتون هست فکر می کنن که ندیمه ی لیدی هستین . حداقل اینطوری می تونین برقصین . ربرتازمزمه کرد : "باشه ." برای اولین بار در طول مهمانی مردان جوان در مقابل او تعظیم کردند . او داستان یک رئیس بداخلاق را سر هم کرد و در موقع تعریف کردن عذاب هایی که به هنگام لباس پوشاندن و آرایش او کشیده بود تفریح کرد . در آخر با اینکه احتمال کمی وجود داشت تا پدرش متوجه غیبت او شود ولی تصمیم گرفت که دوباره به جشن بازگردد . در راه با تصور اینکه ممکن است پدرش او را فراموش کرده و به قصد خانه مهمانی را ترک کند شروع به دویدن در طول کریدور کرد . هنگامی که پرده ی قسمتی که خدمتکارها و مهمانان را از هم جدا می کرد باز کرد با دوک ویلارس برخورد کرده و باعث افتادن او شد . مرد قبل از برخاستن نگاهی به سردی باران های بهاری به او انداخت و بدون اینکه تکان بخورد از سر تا به پا او را نگاه کرده و سپس با لحنی سردو سنگین گفت :" به رئیستون بگید که شما رو درست تربیت کنه ." ربرتا سرخ شده در مقابل دوک ایستاده بود . ولی بلافاصله حالت متواضعانه ای به خود گرفت . او با رفتار زشت و گونه های فرو رفته و نگاه های خسته شبیه دیوانه ها شده بود . هر چیزی که در پدرش وجود نداشت ، او داشت . ولی فاقد ذره ای احساس بود . چنین شخصی هیچ گاه خودش را دچار دردسر نمی کرد . در طول سالیان درازی که با پدرش زندگی کرده بود آموخته بود که در مورد احساساتش رک و صریح باشد . به همین خاطر ، سریع فهمیده بود که احساستی که هم اکنون به آن دچار شده بود چیست . " آرزو ." شعری را که پدرش در همین مورد نوشته بود را از ذهن گذراند . دوک بلند شد و به نرمی به چانه اش دست کشید . " به همون اندازه که میشه تو قسمت خدمتکارن موش رنگ پریده ای رو از تو سوراخ گرفت . زیبایی تعجب برانگیزیه ." به ربرتا هیجانی به بزرگی پیروزی های عظیم دست داد . معلوم بود که او ربرتا را با ابرو های پیوسته و پشت کوهان دار نمی بیند . " آرزو " دو طرفه بود . ربرتا گفت :" آه ... " سعی کرد که به جای دادن پیشنهاد مستقیم از عبارات دیگری استفاده کند . مرد بدون تردید گفت :" موهای طلایی... ابروهای بی نهایت کمان که مثال آن وجود ندارد...... و چشم هایی با اندکی کشیدگی . می تونم تصویر آبرنگت رو بکشم . " این گفته های او ربرتا را عصبانی کرد . حس اسبی را پیدا کرد که برای فروش گذاشته شده است . تصویر مبهم " دختری با پشت کوهان دار و ابروهایی که به طور وحشی به هم پیوسته ، پسر یونیفورم پوشی که جلوی او زانو زده و دست هایش را در هم گره کرده و احتمالا" برای ازدواج با او التماس می کند ."در زیر عکس برای توضیح نوشته شده بود ." به پدر نگاه کن و دخترش را بگیر. در واقع شنیده بودیم که ناامیدی ارثیه ولی شک داشتیم . ربرتا مطمئن بود که مدتی است کاریکاتورش در هومپری برای فروش گذاشته شده است . پدرش زمانی که از بی نتیجه بودن کارهایش مطلع شد گفته بود :" وجدان من راحته ." البته که باید در کنار دیگ های غیبت خدمتکاران تمام شدنش را مفهمید . _ چطور می شه نفهمید در حالی که مادام گروپه تو شهر و کشورمه ؟ نمی بینین که زود به زود می شیم موضوع روز مطبوعات ؟ بعضی ها از حماقتتون دارن پول به جیب می زنن . نوشتن یه شعر دیگه ، به هیچ دردی نمی خوره . قدرت کلمات نمی تونه کاری بکنه . عصبانیت مارکی بعد از نوشتن شعری چهارصد بیتی که در آن پیدا کردن قافیه ای مناسب بین " مار زهردار" و " قدرت دختر " زیاد هم آسان نبود ، فروکش کرد . اما عذاب دخترش با تکرار خیالپردازی هایش درباره ازدواج با دوک ویلارس و دوختن لباسهای سبز رنگ و اینکه دیگر هیچگاه مجبور نخواهد بود به شعر گوش کند کاهش یافت . او به دومین درشکه و بهترین خدمتکار پدرش برای همراهی او به لندن دست گذاشت . خانم پارتنلی با یک چمدان لباسهایی که لذت زیبایی چشم انسان را مختل می کرد و مقداری پول که باعث سرودن شعری از پدرش شده بود . که این تنها لطفی بود که از طرف مطبوعات می توانست بگیرد . زیر لب با خود زمزمه می کرد " آه .... دنیای زیبای من " ولی بعد بینی اش را چین داد و گفت " از این به بعد دیگه شعر بی شعر ." مطمعنا" دوک ویلارس شاعر ، جان دون ،رو نمی شناخت و نمی تونست از روی صدای چرخ دستی شعر هم سرایی کنه . او عالی بود . پایان فصل اول | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| افتاد, تو, عشق, قلبم |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| هرکی با دخترا در افتاد... ور افتاد... | viyan | متفرقه | 45 | ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ ۰۶:۴۲ بعد از ظهر |
| وای دهنم اب افتاد دلم به تاپ تاپ افتاد | saeedzarnooshe | کودکان | 2 | ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۳:۰۸ قبل از ظهر |
| The American By Henry James | honey_x | خارجی و زبان اصلی | 0 | ۲ آبان ۱۳۸۹ ۰۱:۰۲ بعد از ظهر |