بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۰۸ بعد از ظهر   #301 (لینک مستقیم)
مترجمین نودهشتیا
 
!@farimah آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

فصل 15

پدرم گفت ، وقتی خواندن آخرین نامه راسی را تمام کردم ، احساس بدبختی جدیدی کردم ، انگار راسی برای بار دوم ناپدید شده بود. اما تا آن زمان دیگر قانع شده بودم که ناپدید شدن او آن طور که پلیس سعی در توجیه موضوع داشت ، هیچ ربطی به سفر او با اتوبوس به هارتفورد یا بیماری خانواده در فلوریدا یا لندن نداشت. این افکار را از سرم بیرون ریختم و خودم را وادار کردم به بقیه ی کاغذهایش هم نگاهی بیندازم. اول خواندم و همه ی مطالب را به خاطر سپردم. سپس مطالب را از نظر زمانی مرتب کردم و شروع کردم تا به نتیجه برسم ... اما آهسته. نمی دانستم آیا راسی از پیش می دانست که آموزش من ممکن است تضمین بقای خودش باشد؟ این ماجرا مثل یک امتحان و پایان کار نباشد. به خودم گفتم تا همه ی مطالب را نخوانم نقشه ای نمی کشم. اما از قبل احساس مبهمی از آنچه احتمالاً باید انجام می دادم ، داشتم. دوباره پاکت رنگ و رو رفته را باز کردم.
سه ورق بعدی نقشه ها بود. همانطور که راسی گفته بود ، همه ی آن ها با دست ترسیم شده بود و هیچ یک کهنه تر از نامه ها به نظر نمی رسید. البته ، این نقشه هایی بود که خود راسی از آنچه در آرشیو استانبول دیده و به ذهن سپرده بود ، بعد از ماجرای آنجا ، روی کاغذ رسم کرده بود. آنچه از اولین نقشه می شد تعبیر کرد ، منطقه ای بزرگ و کوهستانی بود به شکل دندانه های مثلثی کوچک. اضلاع مثلث دو هلال بلند شرقی – غربی در عرض کاغذ به وجود می آورد و در قسمت غرب مانند دیواری به هم فشرده می شد. یک رودخانه ی پهن در طول گوشه ی شمالی نقشه پیچ می خورد. هیچ شهری قابل تشخیص نبود ، اما سه چهار x کوچک در میان کوه های غربی وجود داشت که ممکن بود محل چند شهر بوده باشد. نام هیچ مکانی هم وجود نداشت ، اما راسی با خط خودش در حاشیه ی نقشه چیزهایی نوشته بود و دستخطش مانند دستخط نامه ی آخر بود ، او نوشته بود :« آن ها که ایمان نمی آورند و می میرند درحالی که ایمان ندارند ، لعنت خدا ، فرشتگان و انسان ها بر آن ها فرود می آید. » ( قرآن کریم ) و چند عبارت دیگر. نمی دانستم رودخانه ای که روی نقشه می دیدم ، می توانست برای راسی نماد همان دم اژدهای کتابش باشد یا نه. بر تمام اتفاقاتی که باعث شد نتوانم نسخه ی اصلی را ببینم و نگه دارم ، لعنت فرستادم ، بر تمامشان. با وجود حافظه ی خوب راسی و و دستخط تمیزش ، حتماً باید نکاتی از قلم افتاده یا تفاوت هایی بین این ها و نسخه های اصلی وجود داشته باشد.
نقشه ی دوم به نظر می رسید بر منطقه ی کوه های غرب که در نقشه ی اول نشان داده شده بود ، دقیق تر تمرکز کرده است. دوباره علامت های x را با همان نسبت های نقشه ی اول ، در جاهای مختلف این نقشه می دیدم. یک رودخانه ی کوچک که در کوهستانی پیچ و تاب می خورد هم در این نقشه دیده می شد. اینجا هم نام هیچ مکانی وجود نداشت. راسی بالای نقشه نوشته بود :« ( همان آیه قرآن کریم دوباره تکرار شده است. ) » خُب ، او در آن روزها به همان اندازه ای که امروز می شناختمش ، دقیق بود. اما این نقشه ها ، تا اینجا ساده تر و خام تر از آن بودند که منطقه ی خاصی را که تا آن زمان دیده یا درباره اش مطالعه کرده بودم ، نشان بدهد. سرخوردگی و یأس مثل تبی سرتاپایم را گرفت. اما با سختی سعی کردم آن را قورت بدهم و خودم را مجبور کردم تمرکز داشته باشم.
نقشه ی سوم روشنگری بیشتری داشت ، گرچه در آن لحظه مطمئن نبودم چه حرفی برای گفتن دارد. طرح کلی آن در واقع همان سایه ی درنده ی اژدهایی بود که از کتاب خودم و کتاب راسی می شناختم ، گرچه ، اگر راسی این حقیقت را کشف نکرده بود ، احتمالاً با نگاه اول متوجه آن نمی شدم. این نقشه هم همان کوه های سه گوش را نشان می داد. ولی حالا خیلی بلندتر بودند و برآمدگی های بزرگ قله های شمال – جنوب را شکل می دادند ، رودخانه ای درون آن ها پیچ می خورد و به یک جور دریاچه می ریخت. چرا این دریاچه نمی تواند همان دریچاه ی استاگُف در رومانی باشد ، همان طور که در افسانه ی دفن دراکولا آمده؟ اما همانطور که راسی ذکر کرده بود ، هیچ جزیره ای در قسمت گسترش یافته ی رودخانه وجود نداشت و اصلاً هم شبیه دریاچه نبود. علامت های x دوباره دیده می شد ، این بار با حروف ظریف خط سیریلیک علامت خورده بود. حدس زدم این علامت ها باید نشانه ی روستاهای آن منطقه باشد.
در میان اسامی این روستاهای پراکنده ، مربعی دیدم که راسی آن را علامت زده بود :« ( عربی ) قبر منحوس کسی که ترک ها را می کشد. » بالای این مربع یک اژدهای کوچک بود که بسیار زیبا رسم شده بود ، قلعه ای که مثل تاجی بر سر اژدها بود و زیر آن حروف متعدد یونانی و ترجمه ی راسی به انگلیسی از آن حروف قرار داد :« در این نقطه او در شر منزل کرده است. خواننده ، او را با یک کلمه از قبر بیرون بیاور. » خطوط به طرزی باورنکردنی گیرا و الزام آور بود ، مانند افسون یا وِرد ، و بی اراده دهانم را باز کرده بودم تا آن ها را با صدای بلند بگویم ، که جلو خودم را گرفتم و لب هایم را محکم بستم. آن وِرد به صورت شعری در مغزم نشست که چند دقیقه ای به طرز وحشتناکی در سرم می رقصید و دور می زد.
هر سه نقشه را کنار گذاشتم. می ترسیدم آن ها را آنجا ببینم ، دقیقاً همان طور که راسی آن ها را توصیف کرده بود و عجیب تر اینکه اصل نقشه ها را نمی دیدم ، بلکه کپی هایی جلو چشم هایم بود که راسی به خط خودش کشیده بود. سرانجام چه می توانست به من ثابت کند که او این ها را تماماً از خودش نساخته و این نقشه ها را به شوخی از خودش نکشیده است؟ به غیر از نامه هایش ، منبع اولیه ی سایر اسناد را نداشتم. با انگشتانم روی میز ضرب گرفتم. امشب صدای تیک تاک ساعتِ اتاق مطالعه ام به شکلی غیرعادی بلندتر از همیشه به نظر می رسید و همسایه ها که نیمی از آن ها در تاریکی فرو رفته بودند ، پشت پرده کر کره های اتاقم ساکت تر از همیشه بودند. ساعت ها بود که چیزی نخورده بودم و پاهایم درد می کرد ، اما آن موقع نمی توانستم از خواندن دست بردارم. نگاه مختصری به نقشه ی جاده ها در بالکان انداختم ، ولی ظاهراً چیزی غیرعادی در آن نبود ، برای مثال هیچ علامت دست نوشته ای رویش نبود. کتابچه ی راهنمای رومانی هم هیچ چیز مشکوکی نداشت ، البته به غیر از انگلیسی عجیبی که رویش چاپ شده بود. برای مثال :« از نواحی روستایی وحشتناک و بانشاط ما بهره مند شوید. » تنها چیزهایی که هنوز نخوانده بودم ، یکی از یادداشت هایی بود که به دستخط راسی بود و دیگری پاکت مهر و موم شده ای بود که اولین بار که در میان کاغذهای آن بسته جست و جو کرده بودم توجه مرا جلب کرده بود. می خواستم آن پاکت را آخر از همه باز کنم ، چون مهر و موم شده بود ، اما دیگر نمی توانستم بیش از آن صبر کنم. نامه را در میان کاغذهای روی میزم باز کردم ، به دقت مهر و موم را شکستم و یک کاغذ نامه از آن بیرون آوردم.
دوباره همان نقشه ی سوم بود ، با همان شکل اژدها ، رودخانه پیچ خورده ، قله های کوه ها به شکل کاریکاتورهای برج مانند. با جوهر مشکی کپی شده بود ، مثل نسخه ی راسی بود ، اما دستخطش کمی تفاوت داشت – رونوشت خوبی بود ، اما وقتی از نزدیک با دقت نگاه کردم تا حدی ناخوانا ، کهنه و پرزرق و برق بود. بعد از خواندن نامه ی راسی باید آماده ی دیدن تفاوت ها می بودم ، اما باز هم دیدن آن مثل یک ضربه ی فیزیکی مرا تکان داد : بالای قبر مربع شکل و اژدهای نگهبانش ، کلمات بارتولومئو راسی به شکل قوس نوشته شده بود.
با تمام فرضیه ها ، ترس ها و نتیجه گیری ها جنگیدم و خودم را راضی کردم آن کاغذ را پایین بگذارم و دوباره یادداشت های راسی را بخوانم. دو یادداشت اول را ظاهراً در آرشیو های آکسفورد و کتابخانه ی موزه ی بریتانیا نوشته بود و اطلاعاتی بیشتر از آنچه قبلاً گفته شده بود به من نداد. شرح مختصری از زندگی ولاد دراکولا
!@farimah آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۳ بعد از ظهر   #302 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
لحظه آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 767 - 738
اسناد دستنویس را در طبق های برنجی می دیدم . کتاب های قطع رحلی بزرگ با جلد چرم نرم و ردیف کتاب های جدیدتر در قفسه های دراز قرار داشت و در واقع محاصره شده بودیم . همه ی دیوارها پر از کتاب بود . شمع خودم را بالا گرفته بودم و کم کم عناوین کتاب ها را اینجا و آنجا تشخیص می دادم ، گاهی یک کتاب عربی با جلد چرم قرمز در میان کتاب ها پیدا می کردم ، گاهی هم به یک زبان عربی که می توانستم بخوانم . بیشتر کتاب ها قدیمی تر از آن بود که عنوانی روی جلد داشته باشد . آنجا مخزنی بی نظیر بود و برخلاف تصمیمم ، شروع کردم به باز کردن بعضی از کتاب ها و نسخه های دستنویس درون طبق های چوبی .
دراکولا برگشت ، شمع را بالا نگه داشته بود و نور شمع روی جواهرات کلاهش می افتاد و منعکس می شد ـ زبرجد ، زمرد ، مروارید . چشمانش خیلی روشن بود .
« نظرت درباره ی کتابخانه ام چیست ؟ »
گفتم : کلکسیون بسیار خارق العاده ای است . »
نوعی لذت بر چهره ی وحشتناکش نشست . آرام گفت : « درست می گویی . این کتابخانه در نوع خودش در دنیا بهترین است . نتیجه ی قرن ها انتخاب دقیق . اما وقت بسیار زیادی داری تا در عمق عجایبی که اینجا گرد آورده ام جست و جو کنی . حالا بیا چیزی دیگری نشانت بدهم . »
مرا به سمت دیواری برد که هنوز به آن نزدیک نشده بودیم و آنجا ماشین چاپی بسیار قدیمی قرار داشت ، مانند نمونه هایی که تصویرشان در کتاب های اواخر قرون وسطا دیده می شود ـ ماشین پیچیده ای که از فلزی سیاه رنگ و سنگین و چوب تیره و سنگینی ساخته شده بود و یک پیچ بزرگ در قسمت بالایی اش داشت . صفحه ی گرد از جنس ابسیدیان با جلای مرکب بود و نور شمع را مانند آینه ای اهریمنی جذب می کرد . یک ورق کاغذ کلفت روی رف دستگاه چاپ قرار داشت . جلوتر که رفتم ، متوجه شدم که نیمی از آن چاپ شده و سپس رها شده بود به زبان انگلیسی بود . عنوان آن " شبح در خمره ، خون آشام ها از تراژدی یونان تا تراژدی مدرن " بود و در سطر زیر عنوان مقاله نوشته شده بود :
" بارتولومئو راسی . "
دراکولا منتظر بود عکس العمل توام با تعجب مرا ببیند و من هم او را ناامید نکردم . « می بینید ، بهترین تحقیقات روز را هم جمع کرده ام ـ و تا این لحظه ، آن طور که می گویند عقب نیستم . وقتی نمی توانم کتابی را که منتشر شده به دست بیاورم ، یا فوری آن را می خواهم ، گاهی آن را خودم چاپ می کنم . اما اینجا چیزی هست که حتماً همین اندازه از آن خوشتان می آید . » به میزی پشت ماشین چاپ اشاره کرد . روی میز یک ردیف گراور چوبی قرار داشت و بزرگ ترین آن ها ، که آن را بلندتر از بقیه و در دیدرس گذاشته بودند ، اژدهای کتاب ما بود ـ کتاب من و پل ـ البته تصویر آینه ای آن . به سختی جلو خودم را گرفتم که بلند فریاد نکشم . دراکولا شمع خودش را نزدیک اژدها گرفت و گفت : « تعجب کردید . » خطوطش به قدری برایم آشنا بود که انگار خودم آن را با دست خودم حکاکی کرده بودم . « فکر می کنم این تصویر را خیلی خوب می شناسید . »
شمع خودم را محکم نگه داشته بودم . گفتم : « بله . کتاب را خودتان چاپ کرده اید ؟ چند جلد از آن کتاب ها را تولید کردید ؟ »
به گراور چوبی نگاه کرد و آرام گفت : « بعضی از آن ها را راهبانم چاپ کرده اند و به کارشان ادامه دادند . تقزیباً چاپ چهارصد و پنجاه و سه نسخه از آن کتاب را به انجام رسانده ام ، اما آهسته ، تا وقت داشته باشم آن ها را همزمان با کاری که می کنم پخش کنم . آیا این عدد برای شما معنی دارد ؟ »
بعد از دقیقه ای گفتم : « بله ، سال سقوط قسطنطنیه است . »
با لبخندی بسیار تلخ گفت : « فکر می کردم متوجهش می شوید . آن روز بدترین روز تاریخ است . »
گفتم : « به نظرم می رسد که رقبای زیادی برای به دست آوردن این کتاب وجود دارند . » اما او سرش را بالای شانه های عریضش تکان داد .
گفت : « نه . » شمع را بالا برد و در نور آن درخشش چشمانش را دیدم ، عمق چشمانش قرمز بود ، مانند گرگ ، و پر از نفرت . انگار مرده ای ناگهان به زندگی برگشته باشد ، قبلاً فکر کرده بودم چشمانش روشن است ، اما حالا زیر آن نور وحشی به نظر می رسید . نمی توانستم حرف بزنم ؛ نمی توانستم نگاهم را برگردانم .بعد از ثانیه ای برگشت و دوباره به اژدها خیره شد . متفکرانه گفت : « این اژدها پیام آور خوبی بوده است . »
« کتاب من را خودتان در دسترسم گذاشتید ؟ »
« می شود گفت که من ترتیب این کار را دادم . » دست پر از جای جراحات جنگی را به سمت گراور برد و آن را لمس کرد . « برای پخش آن کتاب ها خیلی دقت کردم . آن ها را فقط برای کسانی فرستام که امیدوار کننده ترین محققان بودند و برای آن هایی که فکر می کردم آن قدر پشتکار دارند که اژدها را تا لانه اش تعقیب کنند و تو اولین کسی هستی که در واقع این کار را کردی تبریک می گویم . سایر دستیارانم نیز در سراسر دنیا پخشند تا برایم تحقیق کنند . »
جرئت کردم و گفتم : « من شما را تعقیب نکردم . شما مرا به اینجا آوردید . »
« آه ... » دوباره صورت و لب های قرمزش درهم پیچید و سبیل های بلندش کشیده شد . گفت : « اگر نمی خواستی بیایی ،اینجا نبودی . هیچ کس در دوره ی زندگی اش دوبار هشدار مرا نادیده نگرفته است . تو خودت ، خودت را به اینجا آوردی . »
به دستگاه چاپ بسیار بسیار قدیمی و گراور چوبی اژدها نگاه کردم . « چرا می خواهید اینجا باشم ؟ » نمی خواستم با سوالاتم عصبانیت او را برانگیزم ؛ اگر دوست داشت ، و اگر در طول روز راه فراری پیدا نمی کردم ، فردا شب می توانست مرا بکشد .اما نتوانستم جلو خودم را بگیرم و این سوال را نپرسم .
گفت : « مدت زیادی صبر کردم تا کسی فهرست کتاب های کتابخانه ام را فهرست کند . فردا آزادانه می توانی تمامش را ببینی . امشب باید با هم حرف بزنیم . » سپس با قدم های قوی و آهسته اش مرا دوباره به طرف صندلی ام هدایت کرد . حرف هایش مرا خیلی امیدوار کرد ـ ظاهراً واقعاً قصد نداشت امشب مرا بکشد و علاوه بر آن ، کنجکاوی ام به شدت داشت زیاد می شد . به نظر می رسید خواب نمی بینم ، داشتم با کسی حرف می زدم که در تاریخ زندگی کرده بود ، آن قدر عمر کرده بود که حتی تاریخدانی که به روشی اصولی تمام عمرش را فقط در یک زمینه به تحقیق می گذراند هم نمی توانست دوره ای را که او زندگی کرده بود ، کاملاً بررسی کند . با حفظ فاصله دنبالش رفتم و دوباره کنار آتش نشستم . همان طور که می نشستم ، متوجه شدم میزی که پشت آن نشسته و شام خورده بودم و تمام ظرف های خالی ، دیگر آنجا نیست و به جای آن میز کاناپه ی راحتی قرار داشت که با احتیاط پاهایم را رویش گذاشتم . دراکولا شاهانه روی صندلی بزرگ خودش صاف نشست . صندلی او بلند ، چوبی و ساخت قرون وسطا بود ، اما صندلی من تشک دوزی شده و راحت بود ، مانند کاناپه ام ، انگار فکر کرده بود چیزی در اختیار مهمانش بگذارد که شایسته ی ضعف های دنیای مدرن باشد .
دقایقی که به نظرم خیلی طول کشید ، هر دو ساکت بودیم و تازه داشتم فکر می کردم آیا می خواهد تمام شب را اینجا ساکت بنشینیم ، که شروع به صحبت کرد . « در زندگی ام ، عاشق کتاب بودم . » کمی به طرفم چرخید ، طوری که برق چشمان و درخشش موهای پرپشتش را می دیدم . « شاید ندانید که من محقق بودم . این موضوع هیچ وقت خیلی پخش نشد . » عاری از هر احساسی حرف می زد . « می دانید که کتاب های زمان من گستره ی بسیار محدودی داشتند . زمانی که میرا بودم ، بیشتر متونی را می دیم که کلیسا اجازه می داد ـ مثلاً اناجیل و تفاسیر ارتدوکس بر آن ها . به هر حال آن کتاب ها برایم فایده ای نداشت و زمانی که برای نخستین بار به حق به تاج و تخت رسیدم ، کتابخانه های بزرگ قسطنطینه نابود شده بود . آنچه از آن ها باقی ماند ، به صومعه ها منتقل شد ، ولی هرگز نتوانستم به آنجا بروم و با چشمان خودم آن ها را ببینم . » به آتش خیره شده بود . « اما منابع دیگری داشتم . بازرگانان از جاهای مختلف برایم کتاب های عجیب و فوق العاده ای می آوردند ـ از مصر و ارض مقدس و از صومعه های بزرگ غرب . از راه آن کتاب ها با علوم مخفیه ی باستانی آشنا شدم . از آنجا که می دانستم نمی توانم به یک بهشت آسمانی برسم ... » ـ دوباره لحن صدایش بی احساس و بی تفاوت شده بود ـ « مورخ شدم تا تاریخ خودم را برای ابد حفظ کنم . » مدتی ساکت ماند و می ترسیدم بیشتر سوال کنم . سرانجام از جایش بلند شد و دستش را بر دسته صندلی زد و گفت : « همان شروع ایجاد کتابخانه ام بود . »
کنجکاوتر از آن بودم که ساکت بمانم و چیزی نپرسم ، گر چه برایم خیلی سخت بود که سوالاتم را بیان کنم . « اما بعد از ... مرگتان شروع به جمع آوری کتاب کردید ؟ »
« اوه ، بله . » به طرفم برگشت تا نگاهم کند و لبخند خشن زد ، شاید به این دلیل که این سوال را به میل خودم پرسیده بودم . پلک های چشمانش در نور آتش نیمه بسته و وحشتناک بود . « گفتم که من قلباً محققم ، همین طور جنگجو ، و آن کتاب ها در طول تمام این سالها همراه من بوده اند . مطالب علمی زیادی می توان از کتاب ها یاد گرفت ... برای مثال کشور داری و تاکتیک های جنگی سرداران بزرگ ، اما انواع مختلف کتاب ها را دارم . خودتان فردا خواهید دید . »
« و می خواهید برای کتابخانه ی شما چه کاری انجام دهم ؟ »
« همان طور که گفتم ، کتاب ها را فهرست کنید . هیچ وقت گزارشی کاملی از دارایی ها ، از مبدا و وضعیت کتاب هایم نداشتم ام . این اولین وظیفه ی شماست و با دانش گسترده ای که دارید و زبان های مختلفی که بلدید ، این کار را می توانید سریع تر و بهتر از هر کسی دیگری انجام دهید . در مدت انجام این کار ، تعدادی از زیباترین ـ و نیرومندترین ـ کتاب هایی که تا به حال تولید شده اند ، در اختیار شما قرار می گیرد . بسیاری از آن ها دیگر هیچ جا وجود ندارد . شاید بدانید ، پروفسور ، که یک هزارم از یک هزارم ادبیاتی که تا به حال چاپ شده ، در حال حاضر موجود است ؟ در طول این قرن ها سعی کرده ام این نسبت را بالا ببرم . »
همان طور که صحبت می کرد ، دوباره متوجه سردی و وضوح خاص صدایش شدم و البته آن زنگ خاص عمق صدایش ـ مانند زنگ مار زنگی ، یا جریان آب سرد روی سنگ .
« وظیفه ی دوم شما بسیار بزرگ تر است . در حقیقت تا ابد ادامه خواهد داشت . وقتی کتابخانه ی من و هدفش را ، آن طور که من عمیقاً می شناسم ، شناختید ، آن وقت تحت فرمان من به دنیا بر می گردی ، به دنبال کسب مطالب و کتاب های جدید ـ و همین طور قدیمی ، زیرا هرگز من جمع آوری آثار گذشته را متوقف نخواهم کرد . کتابخانه های بسیار زیادی برای رسیدگی دارید ـ بهترین کتابخانه ها ـ و باید کتابخانه های بسیار زیادی را تحت نفوذ و قدرت ما در بیاورید . »
گستردگی این نظر و منظور کامل او ، اگر درست متوجه شده بودم ، به صورت عرق سردی بر چهره ام نشست . با صدایی لرزان پرسیدم : « چرا خودتان این کار را ادامه نمی دهید ؟ »
رو به آتش لبخند زد و دوباره برق یک چهره ی متفاوت را در صورتش دیدم ـ سگ ، گرگ . « من کارهای دیگری دارم که باید به آن ها برسم . دنیا در حال تغییر است و من هم می خواهم با آن تغییر کنم . شاید به زودی دیگر این شکل و شمایل را نداشته باشم » ـ با حرکت آرام دست به تجملات قرون وسطایی و قدرت زیاد اعضای بدنش اشاره کرد ... « برای اینکه بلندهمتی هایم را کامل کنم . اما کتابخانه برایم خیلی ارزش دارد و دوست دارم ببینم که بزرگ تر می شود . علاوه بر آن ، بارها احساس کرده ام اینجا دیگر خیلی امن نیست . چند مورخ نزدیک بود اینجا را پیدا کنند و اگر تو را هم به حال خودت می گذاشتم ، با تدبیر خودت اینجا را پیدا می کردی . اما اینجا به تو نیاز فوری دارم . احساس میکنم خطر نزدیک می شود و کتابخانه قبل از تغییر مکان باید فهرست برداری شود . »
این حرف ها کمکم می کرد تا به خود بقبولانم که دارم خواب می بینم . پرسیدم :
« آن را به کجا منتقل می کنید ؟ » باید اضافه می کردم ، و من را با آن .
« به یک نقطه ی باستانی ، حتی قدیمی تر از این یکی ، جایی که خاطرات خوبی از آن دارم . یک جای دنج ، اما نزدیک تر به شهرهای مدرن بزرگ ، جایی که به راحتی بتوانم رفت و آمد کنم . باید کتابخانه را آنجا مستقر کنیم و تو باید آن را گسترش بدهی . » با اطمینانی نگاهم می کرد که ممکن بود نشانه ی علاقه ی او به چهره ی یک انسان باشد . سپس با حرکت عجیب و پرتوانش بلند شد . « امشب به اندازه ی کافی صحبت کردیم ـ می بینم که خسته اید . بیایید در این ساعات ، مطابق عادت همیشگی من ، کمی مطالعه کنیم و بعد می روم . وقتی صبح شد ، باید یک قلم و کاغذ از کنار دستگاه چاپ بردارید و فهرست برداری کتاب ها را شروع کنید . کتاب هایم از قبل بر اساس مبحث دسته بندی شده اند ، اما نه بر اساس قرن و دهه . خودتان می بینید . یک ماشین تایپ هم برایتان تهیه کرده ام . شاید دوست داشته باشید کاتالوگ را به لاتین تدوین کنید ، اما این را به اختیار خودتان می گذارم . و البته از حالا به بعد آزادید هر چه را مایلید بخوانید . »
با این حرف از جایش بلند شد و یک کتاب از روی میز انتخاب کرد ، سپس دوباره نشست . می ترسیدم از او تقلید نکنم و اولین کتابی را که به دست رسید ، برداشتم . تصادفی یکی از چاپ های اولیه شهریاز ماکیاولی بود ، به همراه گفتمان هایی درباره اخلاقیات ، که تا آن زمان نه دیده بودم و نه شنیده بودم .حضور ذهن نداشتم که هیچ یک از آن کتاب ها را بخوانم ، اما به نوع چاپ کتاب نگاه می کردم و گاهی بدون ترتیب ورق می زدم . به نظر می رسید دراکولا کاملاً مجذوب کتابی که می خواند ، شده است . نگاهی دزدکی به او انداختم ، نمی دانستم چطور خودش را به این زندگی شبانه ی زیرزمینی عادت داده است ، زندگی یک محقق ، بعد از یک عمر جنگ و فعالیت .
سر انجام بلند شد و کتاب را آهسته کنار گذاشت . بدون هیچ کلامی ، به قسمت تاریک آن اتاق بزرگ رفت ، طوری که دیگر او را نمی دیدم . سپس صدای خشک خراشیده شدن چیزی را شنیدم ، مثل پنجه کشیدن یک حیوان به زمین ، یا کشیده شدن چوب کبریت روی قوطی کبریت ، گرچه هیچ نوری دیده نشد و احساس کردم کاملاً تنهایم گذاشته است . گوش هایم را تیز کردم ، اما تشخیص نمی دادم از کدام طرف رفته است . دست کم او امشب نمی خواست با خون من مهمانی بگیرد . با وحشت فکر می کردم چه بلایی می خواهد سرم بیاورد ، وقتی می خواهد مرا مامور خودش بکند و در همان حال تشنگی خودش را با من فرو نشاند . چند ساعت روی صندلی ام نشستم ، هر چند وقت یک بار بلند می شدم و بدن کوفته ام را کش و قوسی می دادم . جرئت نداشتم تا شب است بخوابم ، اما احتمالاً قبل از سپیده بر خلاف میلم کمی خوابم برده بود ، چون ناگهان از تغییر هوا از خواب پریدم و هیکل رداپوش دراکولا را دیدم که به آتش نزدیک می شد ، گر چه نور تازه ای به آن اتاق تاریک وارد نشده بود . آهسته گفت : « روز به خیر . » و برگشت و به طرف دیوار تاریک رفت ، جایی که تابوتم قرار داشت . به خاطر حضور او ، اجباراً پاهایم را بلند کرده بودم . سپس دوباره از دیدرسم خارج شد و سکوت غلیظی همه جا را گرفت .
بعد از زمانی طولانی ، شمع خودم را برداشتم و شمع های شمعدان چند شاخته و همین طور تعدادی شمع دیگر را که در شمعدان دیواری پیدا کردم ، روشن کردم . روی بسیاری از میزها چراغ سرامیکی یا فانوس های فلزی کوچک پیدا کردم و تعدادی از آن ها را نیز روشن کردم . روشنایی بیشتر کمی تسکینم داد ، ولی نمی دانستم می توانم دوباره نور روز را ببینم ، یا زندگی در تاریکی ابدی و نورهای لرزان شمع را شروع کرده ام ـ این خود روایتی از جهنم بود . دست کم حالا فضای بیشتری را در آن اتاق بزرگ می دیدم ؛ اتاق از هر طرف خیلی گسترده و عمیق بود و دیوارها پوشیده از قفسه و کابینت های بزرگ بود . همه جا پر از کتاب ، جعبه ، طومار ، نسخ خطی و انبوه چیزهایی بود که دراکولا جمع کرده بود . کنار یک دیوار شبح تیره ی سه تابوت سنگی را دیدم . با شمع هایم جلوتر رفتم . دو تابوت کوچک تر خالی بود ـ یکی از آن ها باید همانی باشد که من در آن بودم .
سپس تابوتی دیدم که از همه ی تابوت ها بزرگ تر بود ، قبری بزرگ و شاهانه که زیر نور شمع بسیار بزرگ و در ابعاد باشکوهی دیده می شد . روی سطح کناری بدنه ی تابوت ، حروف یک کلمه کنده شده بود : دراکولا . شمع را بالا نگه داشتم و تقریباً برخلاف میلم به درون تابوت نگاه کردم . هیکل درشت او بی حرکت آنجا در استراحت بود . برای اولین بار چهره ی خشن او را واضح می دیدم و با وجود اشمئزازی که از او داشتم ، ایستادم و به او خیره شدم . ابروانش در هم شده بود ، شاید از خوابی ناخوشایند ، چشمانش باز بود و به نقطه ای زل زده بود ، طوری که بیشتر شبیه مرده ها بود تا کسی که در خواب است ، رنگ پوستش زرد و رنگ پریده بود ، مژه های بلند و سیاهش حرکتی نداشت ، چهره ی تقریباً خوش قیافه اش نور را منعکس می کرد . توده ای درهم از موهای سیاه دور شانه هایش ریخته و آن گوشه ی تابوت را پر کرده بود . وحشتناک ترین چیز در صورت او برایم رنگ غلیط گونه ها و لب هایش بود و ظاهر گرد صورت و هیکل او که در زیر نور آتش آن گونه نبود . برای مدتی با من کاری نداشت ، حقیقت داشت ، اما جایی در بیرون ، خودش را کاملاً از خون کسی سیر کرده بود . لکه ی کوچک خونم که گوشه ی لبش بود ، پاک شده بود ، لبانش حالا در زیر سبیل سیاهش سرخ بود . آن قدر سرشار از سلامتی و زندگی مصنوعی بود که دیدن این منظره که اصلاً نفس نمی کشید ، باعث شد خون در رگ هایم یخ کند ـ سینه اش اصلاً بالا و پایین نمی رفت . چیز عجیب دیگر این بود که لباس دیگری تنش بود ، به همان زیبایی و گرانبهایی لباس قبلی ، ردا و چکمه ای به زنگ قرمز سیر ، شنلی و کلاه نرم مخمل ارغوانی ، شنل کمی به هم ریخته دور شانه هایش افتاده بود و به کلاهش یک پر قهوه ای داشت . یقه ی لباسش از جواهرات رویش ، می درخشید .
آنجا ایستاده و به او زل زده بودم ، تا اینکه صحنه ی بسیار عجیبی باعث شد احساس ضعف کنم و سپس یک قدم عقب رفتم و سعی کردم افکارم را جمع کنم . هنوز صبح زود بود ـ تا غروب خیلی وقت داشتم . باید اول دنبال راه فرار می گشتم و سپس به دنبال وسیله ای که آن موجود را در خواب از بین ببرم ، طوری که چه در مغلوب کردن او موفق بشوم و چه نشوم ، بتوانم به سرعت فرار کنم . شمع را محکم در دستم نگه داشته بودم . کافی است که بگویم دو ساعت اتاق بزرگ سنگی را در جست و جوی راه خروج گشتم و نتیجه ای نگرفتم . در یک انتهای اتاق ، رو به روی بخاری دیواری ، یک در بزرگ چوبی با قفلی آهنی وجود داشت . آن را آن قدر کشیدم و هل دادم که خسته شدم و همه ی بدنم درد گرفت . اصلاً از جایش تکان نخورد ؛ در واقع ، فکر می کنم سال هاست که آن در باز نشده است ـ شاید قرن ها را خروج دیگری وجود نداشت ـ نه در دیگری بود ، نه تونلی ، نه یک سنگ شل یه یک روزن ، هیچ چیز نبود . مطمئناً هیچ پنجره ای هم نبود و مطمئن بودم که در اعماق زمینیم . تنها فرو رفتگی دیوار جایی که تابوت ها قرار داشتند و سنگ های آنجا نیز غیر قابل حرکت دادن بود . برایم شکنجه ای بود که در حضور دراکولا با چهره ی بی حرکت و چشمان کاملاً بازش آن دیوار را بررسی کنم ، حتی با اینکه چشمانش اصلاً حرکت نمی کرد . ولی احساس می کردم قدرت مرموزی دارد و می تواند ببیند و باعث مصیبتی شود .
دوباره کنار آتش نشستم تا قوای از دست رفته ام را به دست بیاورم . دستم را بالای آتش گرفتم و متوجه شدم شعله ی آتش اصلاً کمتر نمی شود ، گر چه هیزم و شاخه های طبیعی چوب می سوخت و گرمای مطبوع و آرام بخشی از خود ساطع می کرد . برای اولین بار متوجه شدم که آتش دود هم ندارد . آیا تمام شب همین طور می سوخت ؟ دستم را روی صورتم کشیدم و به خودم هشدار دادم ، به ذره ذره ی شعور و عقلم نیاز داشتم . در واقع ـ در این دقیقه عزمم را جزم کردم ـ هدفم باید این باشد که ذهن و تمام رشته های تمیز و تشخیصم را تا آخرین لحظه ی زنگی ام هشیار و صحیح و سالم نگه دارم . این طوری می توانستم تاب بیاورم ، آخرین راهی که برایم باقی مانده است .
وقتی خودم را جمع و جور کردم ، دوباره شروع به گشتن کردم ، بسیار اصولی ، به دنبال هر راه ممکنی که بتوانم میزبانی هیولایم را از پای در بیاورم . اگر می توانستم این کار را بکنم ، البته ، خودم هم تنها اینجا می مردم ، چون راه فراری وجود نداشت ، اما او هم دیگر از این اتاق بیرون نمی رفت که دنیای بیرون را طعمه ی خود بکند ـ اما نمی توانستم به خودم اجازه ی چنین کاری را بدهم . دراکولا مرا گزیده بود و در معرض خون آشام شدن بودم و در افسانه ها تاکید شده که در این مرحله ای که من هستم ، هر نوع خودکشی حتی بدون آلودگی بیشتر ممکن است منجر به نامرده شدن بشود ـ افسانه ی وحشتناکی است ـ اما به هر حال باید مراقب باشم آن راه به رویم بسته بود . شمع را بالا گرفتم و به همه ی سوراخ سنبه های اتاق سر کشیدم ، تمام کشوها و جعبه ها را باز کردم و قفسه ها را گشتم . امکان نداشت که شاهزاده باهوش نوعی سلاح را که ممکن بود بر علیه او به کار ببرم آنجا گذاشته باشد ، اما باید می گشتم . هیچ چیز پیدا نکردم ، حتی یک تکه چوب کهنه هم پیدا نشد که بتوانم به طریقی نوکش را تیز کنم . وقتی سعی کردم یک کنده از درون آتش بردام ، آتش ناگهان شعله کشید و دستم را سوزاند . چند بار سعی کردم ، اما هر بار آتش زبانه کشید .
سرانجام سراغ تابوت بزرگ مرکزی رفتم ، آخرین جایی بود که باید می گشتم و از آن وحشت داشتم : خنجری به کمربند دراکولا بود و با دستی که جای زخم داشت ، دسته خنجر را گرفته بود . احتمالاً خنجر را استادانه از جنس نقره ساخته بودند ، در این صورت می توانستم آن را در قلبش فرو کنم ، البته اگر جرئت می کردم آن را از روی بدن او بردارم . کمی نشستم تا تمام شهامت و جرئت خودم را برای انجام این کار جمع کنم و بر وحشت و بیزاری ام غلبه کنم .سپس ایستادم و دستم را با احتیاط نزدیک خنجر بردم ، شمع را در دست دیگرم نگه داشته بودم . تماس دقیقم هیچ نوع آثار حیات را در چهره ی خشک او به وجود نیاورد ، گرچه بی رحمی چهره اش و ظاهر تکیده ی بینی اش ، به نظرم شدیدتر شده بود . در نهایت وحشت متوجه شدم دراکولا بیخود قبضه ی خنجر را در دست نگرفته است . باید دست او را بلند می کردم تا به خنجر برسم . دستم را روی دست او گذاشتم و دوست ندارم احساس وحشتی را که از آن به من دست داد ، اینجا بازگو کنم ، نه به خاطر دیگران ، بلکه به خاطر خودم . دستش مثل سنگ دور قبضه ی خنجر محکم بود . نمی توانستم دستش را بلند کنم ، حتی نمی توانستم آن را مختصری حرکت بدهم . اگر می توانستم یک خنجر را از دست یک مجسمه بیرون بیاورم ، شاید می توانستم از دست او هم بیرون بیاورم . در چشمان مرده اش آتشی از نفرت دیده می شد . آیا وقتی بیدار شود هم این کار مرا به یاد خواهد آورد ؟ خسته عقب رفتم ، تمام توانم را از دست داده بودم ، مدت کمی روی زمین نشستم .
سر انجام که هیچ موفقیتی در اجرای نقشه ام به دست نیاوردم ، تصمیم گرفتم کار دیگری بکنم . اول باید کمی می خوابیدم ، حداکثر تا حدود نیمه های روز ، تا قبل از دراکولا بیدار شوم و نکند او زودتر بیدار شود و مرا خواب ببیند . ترتیبی دادم که یکی دو ساعت بخوابم . در حالی که جلو بخاری کتم را گلوله کردم و زیر سرم گذاشتم ، با خودم فکر کردم باید راه بهتری پیدا می کردم تا در این اتاق در بسته زمان را اندازه بگیرم . هیچ چیز نمی توانست مرا قانع کند به تابوتم برگردم . آنجا از گرمای بخاری دیواری احساس آرامشی در بدن کوفته ام کردم .
وقتی بیدار شدم ، به دقت گوش کردم تا ببینم صدایی می شنوم ؟ اما اتاق در سکوتی مرگ گونه فرو رفته بود . متوجه شدم میز نزدیک صندلی ام دوباره پر از غذاهای خوشمزه شده است ، گر چه دراکولا هنوز در همان وضعیت بی حرکت در قبرش بود . سپس سراغ ماشین تایپ رفتم . از آن وقت تا حالا و با آخرین سرعتی که دارم ، مشغول تایپ تمام چیزهایی هستم که دیده ام . به این طریق می توانم راه جدیدی برای تعیین وقت یا گذشت زمان به دست بیاورم . چون می دانم سرعت تایپ کردنم چقدر است و چند صفحه در ساعت تایپ می کنم . این آخرین خطوط را در زیر نور یک شمع تایپ می کنم ، بقیه ی شمع ها را خاموش کردم تا برای بعد نگه دارم . حالا دیگر تایپ را تمام می کنم ، در این تاریکی و دور از آتش به شدت سردم است . حالا این کاغذ را پنهان می کنم ، چیزی می خورم و خودم را به کاری که دراکولا به من سپرده مشغوب می کنم ، تا وقتی بیدار شد مرا مشغول آن کار ببیند . فردا سعی می کنم بیشتر بنویسم ، اگر هنوز زنده باشم یا آن قدر توان داشته باشم که بتوانم بنویسم .
روز دوم
وقتی اولین یادداشت روز ورودم را به پایان رساندم ، کاغذهایی را که نوشته بودم تا کردم و پشت یک کابینت در آن نزدیکی ها پنهان کردم ، جایی که دوباره می توانستم آن ها را بردارم . اما از هیچ زاویه ای دیده نشود . سپس یک شمع نو برداشتم و آهسته در میان میزها جلو رفتم . تخمین زدم ده ها هزار کتاب در آن اتاق بزرگ وجود دارد ـ شاید اگر طومارها و سایر دست نوشته ها را حساب کنیم به صدها هزار می رسید . آن ها نه تنها روی میزها انباشته شده بودند ، بلکه در کابینت های قدیمی و قفسه های زمخت روی دیوارها هم پر بود . یک جلد کتاب رحلی شکسپیر بسیار قدیمی ـ تاریخی ـ را پهلوی کتاب توماس آکویناس پیدا کردم . آثار بسیار زیادی از کیمیاگری قرن شانزدهم کنار یک کابینت پر از طومارهای تذهیب شده ی عربی قرار داشت ـ حدس زدم باید مربوط به عثمانیان باشد . خطابه های پوریتن هادرباره ی جادوگری و کتاب های کوچک شعر قرن نوزدهم و آثار بلند فلسفه و جرم شناسی قرن خودمان هم وجود داشت . هیچ کجا الگو ، طرح یا اسلوبی از زمان وجود نداشت ، اما الگوی دیگری پیدا کردم که به اندازه ی کافی برایم راهگشا بود .
منظم کردن کتاب ها به صورتی که در مجموعه ی تاریخ یک کتابخانه معمولی مرتب و نگهداری می شود ، هفته ها یا ماه ها طول می کشید ، اما چون دراکولا آن ها را بر اساس علاقه ی شخصی خودش انبار کرده بود ، آن ها را همان طور که بودند رها کردم و فقط سعی کردم یک مجموعه را از محموعه ی دیگر تفکیک کنم . فکر کردم اول از مجموعه ی کتاب های قفسه های روی دیوار نزدیک به در غیر قابل حرکت شروع کنم که در سه کابینت و روی دو میز بزرگ پشت سر هم ردیف شده بودند . می توانم آن ها را کتاب های سیاستمداری و استراتژی های نظامی بنامم .
اینجا نسخه های بیشتری از کتاب های نفیس قطع رحلی ماکیاولی از شهرهای پادوآ و فلورانس پیدا کردم .زندگینامه ی هانیبال اثر یک انگلیسی که در قرن هیجدهم زندگی می کرد و یک طومار خطی یونانی ، که احتمالاً تاریخ آن به کتابخانه اسکندریه بر می گردد : تاریخ هرودوت درباره جنگ آتن . بعد از دستنوشته ها ، سراغ کتاب ها رفتم که لرز جدید بر اندامم احساس کردم . هر کدام از کتاب ها از دیگری تکان دهنده تر بود . یک نسخه ی لوله شده از اولین چاپ « نبرد من » هیتلر و یک دفتر خاطرات به زبان فرانسه ،و نقطه نظرهای یک افسر حکومتی بود ـ خطی بود و در جاهای مختلف لکه هایی از کیک قهوه ای رنگ داشت ـ تاریخ و سر آغازو شرح و وقایع نگاری آن حکومت ترس و وحشت . بعد به آن نگاهی دقیق تر خواهم انداخت ـ کسی که این وقایع را نوشته ، هیچ جا نامی از خود نبرده است . کتاب بزرگی از تاکتیک های اولین رزم آوری های ناپلئون پیدا کردم که طبق محاسباتم زمانی که او در جزیره الب مستقر بوده ، چاپ شده است . روی یکی از میزها یک من ماشین شده به الفبای سیریلیک پیدا کردم که در اثر گذشت زمان زرد شده بود ، دانش زبان روسی ام بسیار ابتدایی است ، اما از سرتیتر آن مطمئنم که این خلاصه ای از مطالبی است که استالین برای شخصی در ارتش روسیه نوشته است نمی توانم آن را بخوانم ، اما شامل فهرستی از اسامی روسی و لهستانی است .
بعضی از عناوین را اصلاً شناسایی نکردم ؛ کتاب ها و دستنوشته های زیادی هم وجود دارد که نویسنده ها یا موضوعاتشان برایم کاملاً تازگی دارد . تازه شروع به فهرست برداری از چیزهایی کرده بودم که می توانستم شناسایی کنم و آن ها را بر اساس قرن جدا می کردم ، که احساس سرمایی نافذ کردم ، مانند یک نسیم ، در جایی که هیچ نسیمی وجود نداشت و سرم را بلند کردم و آن قیافه ی عجیب را در فاصله ی سه متری خودم دیدم ، درست آن طرف میزها .
همان لباس فاخر و قرمز و ارغوانی را که در تابوت دیده بودم ، به تن داشت و بسیار درشت تر و قوی تر از شب قبل به یاد داشتم ، بود . بدون کلام منتظر ماندم ببینم به من حمله می کند یا نه ـ آیا تلاش مرا برای برداشت خنجرش به یاد می آورد ؟ اما سرش را به علامت سلام خم کرد . « می بینم که کارتان را شروع کرده اید . بدون تردید سوال هایی دارید . اول اجازه بدهید صبحانه بخوریم و سپس درباره کلکسیونم صحبت کنیم . » در تاریکی اتاق برقی در صورتش دیدم ، شاید برق چشمان درخشانش بود . با گام هایی که شبیه قدم های یک انسان زنده نبود و در عین حال آمرانه بود ، به طرف بخاری رفت . دوباره روی میز پر از غذاهای گرم و نوشیدنی بود ، از جمله چای داغ که بخار از رویش بلند می شد و به عضلات در حال یخ زدنم کمی آرامش داد . دراکولا نشست و به آتش بدون دود نگاه کرد ، سرش روی شانه های عریضش راست بود . بدون آنکه بخواهم ، به جدا شدن سر از جسدش فکر کردم ـ تمام گزارش ها بر سر این نکته اتفاق نظر داشتند . چطور سرش را دوباره روی بدنش دارد ؟ یا اینکه تمام این چیزها فقط اوهام است ؟ یقه ی لباس فاخرش تازیر چانه بالا آمده بود و حلقه های موی سیاهش روی یقه و شانه هایش ریخته بود .
گفت : « حالا بیا گردش مختصری بکنیم . » دوباره تمام شمع ها را روشن کرد و همین طور که فانوس ها را روشن می کرد ، دنبال او از میزی به میز دیگر می رفتم . « باید نور به اندازه ی کافی داشته باشیم که بتوانیم بخوانیم . » بازی نور را روی صورتش ، هنگامی که برای روشن کردن شمع یا فانوسی روس شعله ی آن خم می شد ، دوست نداشتم و سعی کردم نگاهم را روی عناوین کتاب ها نگه دارم . کنار ردیف طومارها و کتاب های عربی ایستاده بودم که قبلاً نگاهی به آن ها انداخته بودم ، که او به طرفم آمد . در فاصله ی یک متر و نیمی از من ایستاد و کمی خیالم راحت شد ، اما بوی تندی از وجود او به مشامم رسید و در مقابل آن بو خیلی تلاش کردم که از حال نروم . فکر کردم باید تمام هوش و ذکاوتم را جمع کنم ، نمی شد گفت امشب چه اتفاقی در پی خواهد داشت . گفت : « می بینم که یکی از با ارزش ترین کتاب های مرا پیدا کرده اید . » اثر رضایت در صدایش آشکار بود . « این ها کتاب های عثمانیان است . بعضی از آن ها خیلی قدیمی است به اولین روزهای امپراطوری شیطانی آن ها بر می گردد و در این قفسه ، کتاب های دهه های آخر حکومتشان را گذاشتم . » دراکولا لبخندی زد . « نمی توانی تصور کنی برایم چه لذتی داشت که ببینم تمدن آن ها مرد . البته ، اعتقادات آن ها هنوز نمرده است ، اما سلاطینشان برای ابد رفته اند ، ولی من هستم . » برای لحظه ای فکر کردم ممکن است بخندد ، اما کلام بعدی او جدی و ناگوار بود . « اینجا کتاب های زیادی هست که برای سلطان نوشته شده و درباره ی سرزمین هایی است که او فتح کرد . اینجا ... » ـ گوشه ی طومار را گرفت : « این تاریخ محمود است ، که امیدوارم در جهنم بپوسد ، نویسنده ی آن یک مسیحی است که چاپلوسی او را کرده و امیدوارم او هم در جهنم بپوسد . سعی کردم خودم او را پیدا کنم ، همان تاریخدان را می گویم ، اما قبل از آنکه دستم به او برسد ، مرد . این ها گزارش های حملات پیاپی محمود است که چاپلوسان خودش نوشته اند و همین طور سقوط شهر بزرگ . شما نمی توانید عربی بخوانید ؟ »
گفتم : « خیلی کم . »
گفت : « آه ، وقتی زندانی عرب ها بودم ، فرصت پیدا کردم که زبان عربی و خواندن و نوشتن آن زبان را یاد بگیرم . می دانید که من اسیر آن ها بودم ؟ »
سرم را به علامت تصدیق تکان دادم ، سعی می کردم به صورتش نگاه نکنم .
« بله ، پدرم مرا به پدر محمود داد ، به عنوان وثیقه ی پیمانی که ما علیه امپراطوری آن ها وارد جنگ نشویم . تصور کن ، دراکولا تضمینی در دست کافران باشد . اصلاً وقت تلف نکردم ـ هر چیزی را که می توانستم ، از آن ها یاد می گرفتم تا بتوانم از همه شان پیشی بگیرم . همان وقت بود که با خودم عهد کردم تاریخ را بسازم ، نه اینکه قربانی آن باشم . » لحن صدایش به قدری زننده بود که بر خلاف میلم به صورتش نگاه کردم و درخششی وحشتناک در چهره اش دیدم ، برق نفرت ، لب هایش در زیر سبیل های بلندش به سمت بالا انحنا پیدا کرده بود . بعد خندید ، صدایش هم به اندازه ی قیافه اش وحشتناک بود . « من پیروز شدم و آن ها از بین رفتند . » دستش را روی جلد چرمی یک کتاب که استادانه صحافی شده بود ، گذاشت . « سلطان آن قدر از من می ترسید که سازمانی از شوالیه ها به وجود آورد که مرا تعقیب کنند . هنوز هم تعداد کمی از آن ها در تزاریگراد باقی مانده اند ـ مایه ی دردسر است . اما روز به روز کمتر و کمتر می شوند ، جمعیتشان رو به کاهش است ، در حالی که خادمان من در سراسر جهان دو برابر شده اند . » هیکل قوی و تنومندش را صاف کرد و گفت : « بیا تا بقیه ی گنجینه ام را به تو نشان بدهم و تو باید بگویی برای فهرست برداری از همه ی آن ها چه برنامه ای داری . »
مرا از قسمتی به قسمت دیگر می برد و متوجه شدم که حدسم درباره ی کلکسیون او درست بوده است . یک کابینت بزرگ پر از کتاب های راهنما شکنجه داشت ، تاریخ تعدادی از آن ها به عهد باستان بر می گشت . از زندان های قرون وسطای انگلستان تا اتاق های شکنجه ی بازجویان و تجربیات راش سوم وسعت داشت . بعضی از کتاب های رنسانس ، گراورهایی از ابزارآلات شکنجه داشت و در بعضی نگاره و طرحی از بدن انسان دیده می شد . بخش دیگر اتاق به کیمیاگری اختصاص داده شده بود ، یک بخش به جادوگری ، یک بخش به فلسفه از مغشوش ترین نوعش .
دراکولا جلو یک قفسه ی کتاب ایستاد و دستش را با علاقه روی آن گذاشت . « به کتاب های این قفسه علاقه ی خاصی دارم ، فکر می کنم شما هم علاقه مند شوید . این کتاب ها زندگی نامه های من است . » هر کتاب به نوعی به زندگی او ارتباط پیدا می کرد . آثار مورخین بیزانسی و عثمانی بودند ـ بعضی از آن ها بسیار نایاب بودند ـ و تعداد زیادی از آن ها در طول قرن ها تجدید چاپ شده بودند . جزوه هایی از آلمان قرون وسطا ، روسیه ، مجارستان ، قسطنطنیه وجود داشت که همه درباره ی جنایات او بود . بسیاری از آن ها را در طول تحقیقاتم نه دیده و نه چیزی درباره شان شنیده بودم و کنجکاوی غیرمنطقی در وجودم شعله کشید که آن ها را بخوانم ، قبل از آنکه به یاد بیاورم که دیگر دلیلی برای کامل کردن تحقیقاتم ندارم . کتاب های متعدد فولکلور قرن هفدهم به بعد هم بود که اغلب به موضع افسانه ی خون آشام ها می پرداخت ـ در کمال تعجب و وحشت به ذهنم رسید که او صادقانه آن ها را در میان زندگینامه های خودش قرار داده است . دست بزرگش را روی یکی از اولین چاپ های کتاب برام استوکر گذاشت و لبخند زد ، اما چیزی نگفت . سپس بدون کلامی به سمت قسمت دیگری رفت .
گفت : « از این بخش هم باید خوشتان بیاید . این آثار تاریخ قرن شماست ، قرن بیستم . یک قرن خوب ـ با اشتیاق در انتظار بقیه اش هستم . در دوران من ، یک شاه در هر نوبت فقط می توانست یک عامل دردسر ساز را از بین ببرد . شما به راحتی می توانید این کار را با جاروهای بی نهایت بزرگ تری انجام دهید . برای مثال ، به پیشرفتی که پیش آمده فکر کنید ، از آتش ملعون توپ هایی که دیوار قسطنطنیه را شکست ، تا آتش الهی که کشور بر گزیده ی شما چند سال پیش بر سر مردم ژاپن ریخت . » شاهانه سرش را برای تبریک خم کرد . « شما بسیاری از این کتاب ها را قبلاً خوانده اید ، پروفسور ، اما شاید حالا با دید جدیدی آن ها را تورق کنید . »
سر انجام پیشنهاد کرد کنار آتش برگردیم ، دوباره چای داغ روی میز در انتظارمان بود . وقتی هر دو روی صندلی هایمان نشستیم ، به طرفم برگشت و آهسته گفت : « به زودی باید تجدید قوا بکنیم . اما اول از شما سوالی می پرسم . » برخلاف میلم دست هایم شروع به لرزش کرد . تا حالا سعی کرده بودم بدون آنکه خشم او را تحریک کنم ، تا آنجا که امکان دارد کمتر حرف بزنم . « شما از مهمان نوازی ام برخوردار شدید ، از آنچه می توانستم اینجا با توجه به اعتقاد بی حد و حصرم به استعدادهای شما فراهم کنم . شما از زندگی ابدی که تنها چند نفر می توانند ادعایش را بکنند ، برخوردار خواهید شد . آزادانه می توانید در بهترین آرشیوها و کتابخانه های دنیا رفت و آمد کنید . آثار نادر در اختیار شماست ، آثاری که در حال حاضر هیچ جای دیگر دنیا موجود نیست . تمام این امکانات در اختیار شماست . » سر جایش جا به جا شد ، انگار برایش مشکل بود که هیکل درشتش را برای مدتی طولانی بی حرکت نگه دارد . « علاوه بر آن ، شما مردی با ادراک و خلاقیت بی نظیر هستید ، با قضاوتی بسیار درست و پر مغز . باید روش تحقیقتان ، ترکیب منابع و خلاقیت را از شما یاد بگیرم . برای تمام این ویژگی ها و همچنین دانش و معلومات تان شما را اینجا آوردم ، به خزانه ی خودم . »
دوباره مکث کرد . به صورتش نگاه کردم ، قادر نبودم رویم را برگردانم . به آتش خیره شده بود . گفت : « با صداقت راسختان می توانید درس تاریخ را ببینید . تاریخ به ما آموخته است که طبیعت انسان شر است ، به طور شگفت انگیزی این گونه است . خوبی تکامل پذیر نیست ، اما شر هست . چرا ذهن فوق العاده ی خودتان را در خدمت آنچه تکامل پذیر است ، نگذارید ؟ از شما می خواهم ، دوست من ، در تحقیقاتم مطابق میل خودتان به من ملحق شوید . اگر این کار را بکنید ، خودتان را از رنج های بزرگ نجات می دهید و مرا از زحمت زیاد . با کمک هم می توانیم از همه ی مورخان پیشی بگیریم و اثری خلق کنیم که ماورای هر چیزی باشد که دنیا تا حال دیده است . هیچ اصالتی به اصالت رنج های تاریخ نیست . شما هر چه را یک مورخ می خواهد ، خواهید داشت ؛ تاریخ برای شما یک حقیقت خواهد بود . ما اندیشه هایمان را با خون تازگی می بخشیم . »
دوباره صورتش را کاملاً به طرفم برگرداند ، چشم هایش با تمام دانشی که از زمان های بسیار دور داشت ، می درخشید و لب های قرمزش از هم باز شده بود . ناگهان فکرکردم چهره ی او می توانست نمایانگر چهره ای باهوشی بسیار ممتاز باشد ، اگر نفرت بسیار زیادش آن را تغییر نمی داد . سعی کردم ضعف نکنم ، جلو او نروم تا به زانو بیفتم و خودم را زیر دست او قرار بدهم ، او یک رهبر بود ، یک شاه . تحمل هیچ تخلفی را نداشت . همه ی عشقی را که در تمام زندگی ام داشتم ، در خودم جمع کردم و این کلمه را تا آنجا که می توانستم محکم ادا کردم : « هرگز . »
صورتش برافروخته شد ، سوراخ های بینی و لب هایش تیر کشید . در حالی که سعی می کرد صدایش را کنترل کند ، گفت : « شما همین جا می میرید ، پروفسور راسی . هرگز این اتاق را زنده ترک نخواهید کرد ، گرچه در شکل جدیدی از زندگی از آن خارج خواهید شد . چرا در مورد این قضیه خودتان انتخاب نمی کنید ؟ »
تا آنجا که می توانستم ، نرم گفتم : « نه . »
با حالتی بیم آفرین ایستاد و لبخند زد . گفت : « پس باید بر خلاف میلتان برایم کار کنید . » تاریکی کم کم جلو چشمانم را می گرفت ، مورمورم می شد و ستاره ها دور سرم می چرخیدند . وقتی جلوتر آمد ، صورتش را بی نقاب دیدم ، منظره ای آن قدر وحشتناک که حالا نمی توانم به یاد بیاورم . سپس برای مدت زیادی دیگر به یاد نمی آورم چه اتفاقی افتاد .
در تابوت سنگی ام به هوش آمدم ، در تاریکی ، و فکر کردم روز اولم است ، اولین بیدار شدن در آن تابوت ، تا اینکه متوجه شدم فوری آنجا را شناخته ام . خیلی ضعیف شده بودم ، این بار بسیار ضعیف تر از قبل ، و زخم گردنم تیر می کشید و خون رویش دلمه بسته بود ، خون از دست داده بودم ، اما نه آن قدر که کاملاً ناتوان شده باشم . بعد از مدتی سعی کردم حرکت کنم ، لرزان از زندانم بیرون آمدم . لحظه ای را که از هوش رفتم ، به یاد آوردم . در زیر نور شمع های باقیمانده ، دیدم که دراکولا دوباره در قبر خودش خوابیده است . چشمانش باز بود ، شیشه ای ، لب هایش قرمز و دست هایش را روی دسته ی خنجر بسته بود . در حالی که تمام جسم و روحم را وحشت گرفته بود ، برگشتم و قوز کرده کنار آتش رفتم و سعی کردم از غذاهایی که آنجا بود بخورم .
ظاهراً او می خواهد به تدریج مرا بکشد ، شاید می خواهد تا آخرین لحظه فرصت بدهد تا پیشنهاد او را به میل خودم بپذیرم و تمام قدرت یک ذهنم مشتاق را به او هدیه کنم . حالا فقط یک هدف دارم ـ نه ، دو هدف ؛ تا آنجا که می توانم درمقابل او بایستم و شجاعانه بمیرم ، به امید اینکه شاید در آینده که به خون آشام تبدیل شدم ، مقاومت حالایم باعث شود بتوانم کمی جلو اعمال وحشتناکم را بگیرم ، و آن قدر زنده بمانم تا بتوانم این گزارش را به پایان برسانم ، گر چه ممکن است ناخوانده به خاک تبدیل شود . این آرزوها تنها نیروی مقاومت من است . این سرنوشتی است که حتی نمی توانم برایش بگریم .
روز سوم
دیگر مطمئن نیستم چه روزی است ، احساس می کنم روزهای دیگری در این بین گذشته ، یا شاید چند هفته خواب بوده ام ، یا اینکه از ربوده شدنم یک ماه می گذرد . در هر حال ، این سومین نوشته ی من است . در طول روز کتابخانه را بررسی کردم ، نه برای اینکه خواسته دراکولا را اجابت کنم و کتاب ها را برایش فهرست کنم ، بلکه برای اینکه هر چه را ممکن است به درد بخورد و برای کسی سودمند باشد ، یاد بگیرم ـ اما فایده ای ندارد . فقط گزارش می کنم که امروز کشف کردم که ناپلئون در طی سال اول امپراطوری اش دو نفر از ژنرال هایش را اعدام کرد ، مرگ هایی که هرگز در هیچ وقایع نگاری یا جای دیگری ندیده ام . همین طور کتاب کوتاه آنا کامننا را که تاریخدان بیزانسی است تورق کردم .ام کتاب « شکنجه هایی که امپراطوران به صلاح مردم انجام میدهند » است ـ اگر دانشم از زبان لاتین یاری ام کند . در بخش کتاب های کیمیاگری ، یک جلد کتاب قبالا را با تصویرگری بسیار زیبا هم پیدا کردم ، شاید از ایران باشد . در میان قفسه های مجموعه کتاب های کافر کیشی ، به کتاب ـ یوحنای قدیس بیزانسی » برخوردم ، اما در شروع متن موجود متوجه موضوعی غیرعادی در آن شدم ـ مضمونش درباره ی ظلمت است ، نه نور . باید به دقت بررسی اش کنم . یک کتاب انگلیسی متعلق به سال 1521 نیز پیدا کردم ـ در آن سال تاریخ خورده بود ـ به نام « فلسفه ی ترس » ، کتابی درباره ی کوه های کاریات است که درباره اش خوانده بودم ، اما فکر نمی کردم دیگر موجود باشد .
خسته تر و داغان تر از آنم که بتوانم چنین متونی را آن طور که باید و شاید بخوانم ، اما هر جای این کتابخانه چیز جدید و عجیبی می بینم ، آن را فوری بر میدارم . حالا باید تا دراکولا خواب است ، دوباره کمی بخوابم ، تا برای رو به رو شدن با اتفاقات بعدی کمی استراحت کرده باشم .
روز چهارم ؟
احساس می کنم مغزم دیگر در حال فروپاشی است ؛ تا آنجا که در توانم بود سعی کردم ، اما گذر روزها را نمی فهمم و با وجود تلاشم نمی توانم کتاب های کتابخانه را بررسی کنم . فقط احساس ضعف نمی کنم ، بلکه مریضم و امروز احساس عجیبی داشتم و دردی تازه در آنچه از قلبم مانده است تیر می کشید . داشتم در آرشیو بی همتای دراکولا درباره ی شکنجه ، به کتاب زیبایی در قطع رحلی و به زبان فرانسه نگاه می کردم . در آن کتاب به طرح ماشین جدیدی که سر را فوری از بدنی فرضی قطع می کرد ، نگاه می کردم . در کتاب گراوری برای تصویر کردن این اتفاق وجود داشت : قسمت های مختلف ماشین ، انسانی با لباس فاخر که به تازگی سر فرضی او از بدن فرضی اش جدا شده بود . همان طور که به این طرح نگاه می کردم ، نه تنها از کاری که ماشین برایش طراحی شده بود ، احساس انزجار نکردم ، نه تنها تعجب نکردم ، بلکه اشتیاقی ناگهانی در وجودم شعله کشید که صحنه ی واقعی قطع سر انسان را ببینم ، صدای فریاد جمعیت را بشنوم و فوران خون را روی آن قیطان و توری یقه و کت مخمل ببینم . هر تاریخدانی عطش دیدن واقعیات گذشته را می شناسد ، اما این چیز جدیدی بود ، توع جدیدی از عطش . کتاب را به گوشهای پرت کردم ، سر پر ضربانم را روی میز گذاشتم و برای اولین بار از زمانی که زندانی شده بودم ، گریه کردم . در واقع ، سال ها بود گریه نکرده بودم ، از فوت مادرم به این طرف گریه نکرده بودم . شوری اشک هایم کمی مرا تسکین داد ـ اشک هایم هنوز عادی بود .
روز
هیولا خوابیده ، اما تمام دیروز را با من حرف نزد ، به جز سوالاتی درباره ی پیشرفت فهرست برداری و چند دقیقه بررسی کارم بر روی آن ، دیگر چیزی نگفت . خسته تر از آنم که بتوانم این کار را ادامه بدهم یا بیشتر تایپ کنم . مقابل آتش می نشینم و سعی می کنم کمی از وجود سابقم را جمع کنم .
روز
دیشب دوباره مرا کنار آتش نشاند ، انگار هنوز گفت و شنودهای متمدنانه ی قبل را داریم و گفت به زودی کتابخانه را جا به جا می کند ، زودتر از آنچه قبلاً تصمیم داشت ، زیرا تهدید دارد نزدیک تر می شود . گفت : « این شب آخر شماست و بعد شما را مدت کمی اینجا تنها می گذارم . اما وقتی شما را صدا کردم ، پیشم خواهید آمد و کارتان را در مکانی جدید و امن تر ادامه خواهید داد . بعد باید ببینیم چطور شما را به دنیا بفرسیتم . فکر کنید می خواهید چه کسی را نزد من بیاورید تا در کارمان کمکمان کند . اما فعلاً شما را جایی می گذارم که نتوانند پیدایتان کنند . » لبخندی زد که باعث شد دیدم تار شود و من در عوض رویم را به آتش کردم و سعی کردم شعله های آتش را نگاه کنم . « شما خیلی لجبازید . شاید شما را به عنوان بقایای یک قدیس جا بزنیم . » اصلاً اشتیاقی نداشتم از او بپرسم منظورش از این حرف چیست .
بنابر این زمان بسیار کمی باقی مانده تا او به زندگی فانی من خاتمه بدهد . حالا تمام انرژی هم صرف این می شود که به کسانی که دوست دارم فکر نکنم . به این امید که شاید در زندگی و وضعیت ملعون آینده ام هم کمتر به آن ها فکر کنم این گزارش را در زیباترین کتابی که اینجا پیدا کرده ام پنهان می کنم ـ یکی از آثار اندک این کتابخانه که در حال حاضر به من لذتی هولناک نمی دهد ـ و سپس آن کتاب را پنهان می کنم ، طوری که دیگر جزو کتابخانه نباشد . کاش فقط می توانستم خودم را راضی کنم که گرد و خاک رویش را بگیرم . احساس می کنم غروب آفتاب نزدیک است ، جایی در دنیا که روشنایی و تاریکی هنوز وجود دارد و با تمام نیروی بسیار کمی که دارم سعی می کنم تا آخرین لحظه خودم را نگه دارم . اگر خیری در این زندگی هست ، در تاریخ ، در گذشته ی من ، آن را حالا احضار می کنم . آن را با تمام عشقی که با آن زندگی کردم احضار می کنم .
فصل 74
« هلن دو انگشتش را روی پیشانی پدرش گذاشت ، انگار برایش آمرزش می طلبید . به سختی تلاش می کرد با صدای بلند گریه نکند . " چطور می توانیم او را از اینجا ببریم ؟ می خواهم دفنش کنم . "
« به تلخی گفتم : " وقت نداریم . او ترجیح می دهد ما زنده از اینجا بیرون برویم . مطمئنم . "
کتم را در آوردم و آرام صورتش را پوشاندم . سنگ در پوش سنگین تر از آن بود که بتوانیم آن را سر جای اولش برگردانیم . هلن هفت تیر کوچکش را برداشت ، حتی با وجود اندوهی که داشت ، آن را به دقت امتحان کرد . آهسته گفت : " کتابخانه . باید آن را فوری پیدا کنیم . تو یک لحظه پیش صدایی شنیدی ؟ "
سرم را تکان دادم : " فکر می کنم شنیدم ، اما نمی توانم بگویم از کجا بود . " ایستادیم و به دقت گوش کردیم . بالای سرمان سکوت همچنان باقی بود و شکسته نشده بود . هلن شروع به امتحان دیوارها کرد ، با یک دست هفت تیرش را گرفته بود و با یک دست به دیوار دست می کشید . نور شمع به طور ناامید کننده ای کم بود . دور تا دور را گشتیم ، همه جا را فشار دادیم یا ضربه زدیم . هیچ فرو رفتگی ، یا سنگ بر آمده یا روزنی وجود نداشت ، هیچ چیزی که به نظرم مشکوک بیاید پیدا نکردیم .
گفتم : " می دانم . شاید ده دقیقه وقت داشته باشیم و بعد دیگر نباید اینجا باشیم . از این بابت مطمئنم . " دوباره دور اتاق کوچک را گشتیم و همه جا را دست کشیدیم . هوا خیلی سرد بود ، به خصوص که کتم را هم در آورده بودم ، اما عرق از پشتم سرازیر بود .
" شاید کتابخانه در قسمت دیگر این کلیسا قرار دارد یا در پی ساختمان است . "
هلن زیر لب گفت : " باید کاملاً پنهان شده باشد ، شاید زیر زمین باشد . و گرنه خیلی وقت پیش آن را پیدا کرده بودند . علاوه بر آن ، اگر پدرم در این قبر است ... " او حرفش را تمام نکرد ، اما این سوالی بود که در اولین لحظه ی دیدن راسی و در اوج شوکی که به من وارد شده بود به ذهنم رسید : دراکولا کجا بود ؟
هلن به سقف کوتاه گنبدی نگاه کرد و سعی کرد نوک انگشتانش را به آن برساند . " اینجا چیز عجیبی نیست ؟ "
" چیزی نمی بینم . " سپس یک فکر ناگهانی باعث شد یک شمع از روی پایه اش بردارم و خم شوم . هلن به سرعت از من تقلید کرد .
آهسته گفت : " بله ، " اژدهای حک شده روی سنگ عمودی پایین ترین پله را لمس کردم . اولین بار که به سردابه آمده بودیم ، به آن چند ضربه زده بودم ؛ حالا آن را محکم فشار می دادم ، تمام وزنم را رویش انداخته بودم . کاملاً در دیوار ثابت بود و تکان نخورد . اما هلن که با دست های حساسش سنگ های اطراف آن را می گشت ، یک سنگ شل پیدا کرد ، آن سنگ از جایش نزدیک اژدهای پیچ خورده ، به راحتی بیرون آمد ، مانند یک دندان . یک سوراخ تاریک پشت آن پدیدار شد ، دستم را تو بردم و به اطراف چرخاندم ، اما فقط فضای خالی بود . هلن دستش را به داخل آن سوراخ فرو برد و به طرف اژدهای پشت آن سنگ حکاکی شده عقب آورد . آهسته گفت : " پل ! "
دستم را همان جا که دست او بود ، بردم . مطمئناً یک دستگیره آنجا وجود داشت ، یک دستگیره ی بزرگ با آهن سرد ، و وقتی آن را فشار دادم اژدها به راحتی از جایش در آمد بدون آنکه به سنگ های مجاورش یا پله ی بالایی آسیبی برساند . حالا می دیدیم که آن تکه کاری بود که خوب اسکنه خورده بود ، با دسته ای آهنی به شکل یک جانور وحشی شاخدار که با مته در آن جاسازی شده بود ، احتمالاً برای اینکه وقتی کسی وارد آن پلکان باریک که رو به روی ما بود ، می شد ، بتواند آن را پشت سرش بکشد و ببندد . هلن یک شمع دیگر آورد و کبریت را برداشتم . چهار دست و پا وارد شدیم ـ ناگهان به یاد قیافه ی پر از کبودی و خراشیدگی راسی و لباس های پاره اش افتادم و دلم می خواست بدانم آیا راسی بیش از یک بار در این سوراخ خزیده بود ؟ ـ اما خیلی زود روی پله ها سر پا ایستادیم .
هوایی که از پایین می آمد و به صورت ما می خورد ، به شدت سرد و مرطوب بود . همان طور که از پله ها پایین می رفتیم ، به سختی تلاش می کردم جلو لرزشم را که انگار تا مغز استخوانم ادامه داشت بگیرم و هلن را هم که می لرزید ، محکم نگه دارم . پایین پانزدهمین پله ، یک راهرو وجود داشت که به طور جهنمی تاریک بود . با نور شمع هایمان شمعدانی فلزی را که بالای دیوار نصب شده بود ، دیدیم ، انگار قبلاً روشن بوده است . در انتهای راهرو ـ دوباره ، به نظرم پانزده قدم جلو رفتیم ، دقت می کردم تمام قدم هایمان را بشمرم ـ یک در سنگین قرار داشت که کاملاً مشخص بود از چوبی بسیار قدیمی ساخته شده و نزدیک پایین آن خرد شده بود و دوباره همان دستگیره ی وهم آور ، آهنی که به شکل یک موجود با شاخ های دراز در آمده بود . در با گوه ثابت نگه داشته شده بود ، اما از نزدیک تر که امتحانش کردم ، متوجه شدم از طرف ما قفل شده است . تمام وزنم را زیر کلون سنگین در گذاشتم و سپس آن را با فشار باز کردم ، البته با ترسی که داشت استخوان هایم را ذوب می کرد .
داخل ، نور ضعیف شمع هایمان اتاق بزرگی را جلو رویمان نمایان کرد . میزهایی نزدیک در قرار داشت ، میزهای دراز با استحکامی باستانی و قفسه های خالی کتاب . بعد از گذشتن از آن راهروی نمور و سرد ، هوای اتاق به طرز غیر قابل باوری خشک بود ، انگار نوعی تهویه ی پنهان داشت یا در اعماق زمین محفوظ بود . به هم چسبیده آنجا ایستادیم و گو ش هایمان را با تمام توانمان تیز کردیم ، اما هیچ صدایی در آن اتاق نبود . از ته دل آرزو می کردیم اعماق تاریک اتاق را می دیدیم . چیز بعدی که نور شمع های ما به آن افتاد ، یک شمعدان چند شاخه با شمع های نیمه سوخته ی درونش بود . تمام شمع های آن را هم روشن کردم . حالا با نورش کابینت های بلند را می دیدیم . با کنجکاوی درون یکی را نگاه کردیم . خالی بود . گفتم : " کتابخانه این است ؟ اینجا که چیزی نیست . "
دوباره بی حرکت ایستادیم ، هفت تیر هلن در زیر نور برق می زد . به فکرم رسید پیشنهاد کنم آن را من در دستم بگیرم و اگر لازم شد از آن استفاده کنم ، اما قبلاً هرگز اسلحه در دست نگرفته بودم و خوب می دانستم او تیر انداز خوبی است . هلن با دست آزادش به جایی اشاره کرد و گفت : " پل ، نگاه کن ، " و آنچه نگاه او را خیره کرده بود ، دیدم .
گفتم : " هلن . " اما او داشت جلو می رفت . بعد از یک ثانیه نور شمعم به میزی رسید که قبلاً در نور قرار نگرفته بود . یک میز بزرگ سنگی بود . یک لحظه بعد متوجه شدم میز نیست ، یک محراب است ـ نه ، محراب نه ، تابوت سنگی است . یکی دیگر هم نزدیک آن بود ـ آیا آنجا ادامه ی سردابه ی کلیسا بود ؟ مکانی که راهبان بزرگ به دور از شکنجه های بیزانس و منجنیق های عثمانیان در آرامش به خواب ابدی رفته بودند ؟ سپس پشت آن ها بزرگ ترین تابوت سنگی را دیدیم . روی یک طرف آن این کلمه روی سنگ حک شده بود : دراکولا . هلن هفته تیرش را بلند کرد و من خنجرم را در دست گرفتم . هلن یک قدم جلو رفت و من هم نزدیک به او خزیدم .
در آن لحظه از پشت سرمان و از فاصله ای دور صدای در هم برهم و مغشوشی شنیدیم و چیزی شبیه صدای پا و بدن هایی که با تقلا و به سختی خودشان را می کشیدند ، که تقریباً در تاریکی ورای قبر محو شد . ما جلو رفتیم . آن قدر به هم چسبیده بودیم که انگار یک نفر بودیم و درون تابوت بزرگ سنگی را که هیچ پوشی نداشت نگاه کردیم ، خالی بود ، درست مثل دو تای قبلی . و آن صدا جایی در دل تاریکی ، یک موجود کوچک داشت راهش را در ریشه ی یک درخت باز می کرد .
هلن به تاریکی شلیک کرد و صدای خوردن گلوله به زمین و خرده سنگ ها بلند شد ؛ با شمع جلو دویدم . آخر کتابخانه بن بست بود و فقط چند ریشه ی درخت از سقف طاق گنبدی آنجا به پایین آویزان بود . در درگاهی روی دیوار پشتی ، جایی که احتمالاً زمانی تمثالی آنجا گذاشته بودند ، یک لکه ی باریک تیره روی سنگ های عریان دیدم ـ خون ؟ یا نفوذ رطوبت زمین بود ؟
در پشت سر ما باز شد و چرخیدیم ، دستم در دست آزاد هلن بود . در زیر نور شمع هایمان یک فانوس قوی ، چراغ قوه ، اشکالی را که با عجله حرکت می کردند دیدیم و فریادی شنیده شد . رائوف بود و با او فردی قد بلند که سایه اش جلو می آمد تا ما را بگیرد هم دیه می شد ؛ گزا یوسف و کنارش برادر ایوان وحشت زده . پشت سرش یک مامور دولتی با کت و شلوار مشکی و کلاه و سبیل کلفت مشکی جلو آمد . یک نفر دیگر هم بود ، کسی که نفس زنان و آهسته جلو می آمد ، او باید در هر قدم وبال گردن بقیه بوده و حرکت آن ها را کند کرده باشد ، او استویچف بود . در صورتش ترکیب عجیبی از ترس ، تاسف و کنجکاوی موج می زد و جای کبودی روی گونه اش دیده می شد . چشمانش با تاسف به ما دوخته شده بود و سپس زیر لب چیزهای زمزمه کرد ، انگار خدا را شکر می کرد که ما را زنده پیدا کرده بود .
گزا و رائوف در یک چشم برهم زدن به ما رسیدند . رائوف اسلحه اش را به طرف من گرفته بود و گزا به طرف هلن ، در حالی که راهب با دهان باز ایستاده بود و استویچف ساکت و محتاط پشت سر آن ها منتظر بود . مامور دولتی در جایی خارج از نور ایستاده بود . رائوف به هلن گفت : " اسلحه ات را بینداز . " و هلن مطیعانه آن را روی زمین انداخت . دستم را دور هلن گذاشتم ، اما آهسته . در آن نور ضعیف صورت آن ها بیش از پیش خبیث به نظر می آمد ، البته به غیر از استویچف . متوجه بودم که اگر آن قدر نترسیده بود ، ریسک می کرد و به ما لبخند می زد .
قبل از آنکه بتوانم جلو هلن را بگیرم ، به گزا گفت : " تو اینجا چه کار می کنی ؟ "
گزا فقط گفت : " تو اینجا چه کار می کنی ، عزیزم ؟ " از همیشه بلندتر به نظر می رسید ، پیراهن و شلوار و پوتین های راهپیمایی روشنی پوشیده بود . در کنفرانس متوجه نشده بودم که چقدر از ریخت او بیزارم .
رائوف غرید : " او کجاست ؟ " نگاهش از من به هلن برگشت .
گفتم : " مرده است . شما از سردابه آمدید . باید او را دیده باشید . "
رائوف اخم هایش را درهم کشید و گفت : " منظورت چی است ؟ "
چیزی ، شاید غریزه ای که به هلن مدیون بودم ، مانع شد که بیشتر حرف بزنم .
هلن به سردی گفت : " منظورتان کیست ؟ "
گزا اسلحه اش را کمی بیشتر به طرف هلن گرفت و گفت : " خودت می دانی منظور ما کیست ، النا راسی . دراکولا کجاست ؟ "
جواب دادن به این سوال آسان تر بود و گذاشتم هلن اول حرف بزند . " ظاهراً اینجا نیست . می توانید قبر را ببینید . " با این حرف مرد دولتی یک قدم جلو آمد و به نظر رسید می خواهد حرف بزند .
رائوف به گزا گفت : " کنار این ها بمان . " رائوف با دقت میان میزها جلو رفت و همه جا را خوب نگاه می کرد ؛ برایم روشن بود که او قبلاً هرگز اینجا نبوده است . مرد دولتی با کت و شلوار مشکی دنبال او ساکت و بی کلام راه می رفت . وقتی به تابوت سنگی رسیدند ، رائوف فانوس و هفت تیرش را بالا گرفت و با احتیاط داخل تابوت را نگاه کرد . به گزا گفت : " خالی است . " به طرف دو تابوت دیگر که کوچک تر بودند ، رفت . " این چیست ؟ بیا اینجا کمکم کن . " مرد دولتی و راهب مطیعانه جلو رفتند . استویچف بسیار آهسته دنبال آن ها رفت و فکر کردم همان طور که اطراف و میزها و کابینت های خالی را نگاه می کرد ، نوری در صورتش دیدم . حدس می زدم که او درباره ی اینجا چه فکری می کند .
رائوف درون تابوت ها را نگاه کرد و آهسته گفت : " خالی است . اینجا نیست . اتاق را بگرد . " گزا داشت در میان میزها می گشت و نور چراغش را روی دیوارها می انداخت و کابینت ها را باز می کرد . " او را دیدید ؟ یا صدایش را شنیدید ؟ "
گفتم : " نه . " که البته کم و بیش راست گفته بودم . به خودم گفتم اگر به هلن آسیب نرسانند یا اجازه بدهند او برود ، این سفر را موفقیت آمیز خواهم دانست . هرگز از زندگی چیز دیگری نمی خواستم . همچنین با امتنانی زود گذز ، به رهایی راسی از این وضعیت فکر می کردم .
گزا چیزی به مجاری گفت که احتمالاً فحش بود ، چون هلن با وجود اسلحه ای که گزا به طرفش نشانه رفته بود ، تقریباً لبخند زد . بعد از دقیقه ای گزا گفت : " بی فایده است . قبر سردابه خالی است و این یکی نیز خالی است و او دیگر هیچ وقت به اینجا بر نمی گردد ، چون ما آن را پیدا کرده ایم . " کمی طول کشید تا حرفش را بفهمم . قبر درون سردابه خالی بود ؟ پس جسد راسی که ما تازه ترک کرده بودیم کجاست ؟
رائوف به طرف استویچف برگشت و گفت : " به ما بگو اینجا چیست ؟ " سر انجام اسلحه هایشان را پایین آوردند و هلن را به طرف خودم کشیدم ، که باعث شد گزا نگاه خشمناکی به من بکند ، گرچه چیزی نگفت .
استویچف فانوسش را بالا گرفت ، انگار منتظر این لحظه بود . به طرف نزدیک ترین میز رفت و رویش ضربه زد . آهسته گفت : " فکر می کنم این ها از جنس چوب بلوط است و از روی تزییناتشان می توانم بگویم متعلق به قرون وسطاست . " به پایه های میز نگاه کرد و به کابینت ها ضربه زد . " اما درباره ی مبلمان چیز زیادی نمی توانم بگویم ." ما ساکت منتظر بودیم .
گزا با پا لگدی به پایه ی یکی از میزهای باستانی زد و گفت : " به وزیر فرهنگ چه باید بگویم ؟ آن مبلمان والاشیایی متعلق به ماست . او یک زندانی مجاری بود و کشور او در قلمرو کشور ما بود . "
رائوف با خشم گفت : " چرا باید بابت آن ها دعوا کنیم وقتی او را پیدا کردیم ؟ " ناگهان متوجه شدم که تنها زبان مشترک آن ها انگلیسی است و آن ها از هم بیزارند . در آن لحظه به یادم افتاد رائوف مرا یاد چه کسی می اندازد با صورت فربه و سبیل کلفت و مشکی ، شبیه یکی از عکس هایی بود که از جوانی استالین دیده بودم . مردمی از قماش رائوف و گزا آسیب های کمتری می رسانند ، فقط به این دلیل که قدرت کمتری دارند .
" به خاله ات بگو پای تلفن بیشتر مواظب باشد . " گزا نگاهی شرارت بار به هلن انداخت و انقباض عضلات هلن را که کنارم ایستاده بود احساس کردم . گزا به رائوف گفت : " حالا این راهب لعنتی را اینجا بگذار تا مواظب اینجا باشد . " و رائوف هم رو به برادر ایوان بیچاره که می لرزید ، این دستور را به بلغاری ترجمه کرد . در آن لحظه ، نور فانوس رائوف ناگهان به جهت جدیدی افتاد . فانوس را بالا نگه داشته بود و آن را در جهت های مختلف می گرداند تا میزها را خوب نگاه کند و ناگهان نور فانوسش روی صورت مرد دولتی که کت و شلوار مشکی پوشیده و کلاهش را روی صورتش پایین کشیده و بی صدا کنار تابوت خالی دراکولا ایستاده بود ، افتاد . شاید هرگز به صورت او نگاه نمی کردم اگر متوجه حالت عجیب که گرفته بود ، نشده بودم ـ نور فانوس نگاهی توام با اندوهی شخصی را روشن کرد . به راحتی صورت لاغر و استخوانی او را زیر سبیل بدقواره و برق آشنای چشمانش را دیدم . فریاد زدم : " هلن ! نگاه کن ! " هلن هم خیره شد .
گزا در یک چشم بر هم زدن به طرف هلن برگشت و گفت : " چه چیز را ؟ "بی مقدمه گفتم : " او خون آشام است . ما را از دانشگاهمان در امریکا تا اینجا تعقیب کرده است . " قبل از اینکه آن موجود پرواز کند ، آشکارا شروع به فاش وضعیت کردم . او باید مستقیم به طرف ما می آمد تا بتواند خارج شود . مثل برق از کنار گزا که می خواست او را بگیرد رد شد و رائوف را هل داد . رائوف سریع تر بود و کتابدار را گرفت ، به سختی با هم درگیر شدند و سپس رائوف با فریادی خودش را از او کنار کشید و کتابدار دوباره به پرواز در آمد . رائوف برگشت و به او که با شتاب در حرکت بود ، قبل از آنکه خیلی دور شود ، شلیک کرد . او حتی ثانیه ای هم تلوتلو نخورد ـ رائوف احتمالاً به هوا شلیک کرده بود . بعد کتابدار خبیث رفته بود ، به حدی ناگهانی ، که نفهمیدم از راهرو فرار کرد یا جلو چشمان ما غیب شد . رائوف دنبال او دوید و از در خارج شد ، اما تقریباً فوری برگشت . رنگش پریده بود و خون از لای انگشتانسی که محکم روی کت پاره اش گرفته بود ،بیرون می زد . بعد از یک دقیقه که خیلی طول کشید ، رائوف حرف زد . صدایش می لرزید . " این دیگر چه بود ؟ "
گزا سرش را تکان داد و گفت : " خدای من ، تو را گزید . " یک قدم از رائوف دور شد و ادامه داد . " و من بارها با آن مرد تنها بودم . می گفت می تواند بگوید کجا آن امریکایی ها را پیدا کنم ، اما هرگز نگفت که خودش ... "
هلن با لحنی تحقیر آمیز گفت : " البته که چیزی به تو نمی گفت . می خواست سرور خودش را پیدا کند ، با تعقیب ما می توانست به او برسد ، و گرنه نمی خواست تو را بکشد . این طوری تو بیشتر برایش مفید بودی . او یادداشت های ما را به تو داده بود ؟ "
گزا گفت : " خفه شو . " به نظر می رسید گزا می خواهد به او ضربه بزند ، اما ترس و وحشت در صدایش موج می زد و من به سرعت هلن را کنار کشیدم .
رائوف در حالی که یک دستش را روی شانه ی زخمی اش گذاشته بود و اسلحه اش را دوباره به طرف ما گرفته بود ، گفت : " بیایید . شما هیچ کمکی نکردید . می خواهم زودتر به صوفیه برگردیم و با هواپیمایی هر چه زودتر از این کشور خارج شودید . خیلی خوش شانسید که دستور داریم شما را سر به نیست نکنیم ـ این دیگر بیش از حد ناراحت کننده است . " فکر می کردم می خواهد به ما لگد بزند ، همان طور که گزا به پایه ی میز زده بود ، اما در عوض با بی حوصلگی ما را به بیرون هدایت کرد .استویچف را جلو انداخت ؛ با ناراحتی حدس زدم چرا آن پیرمرد مجبور شده است در این تعقیب خشن و سرکوبگرانه شرکت کند . به وضوح معلوم بود او قصد اعقیب ما را نداشته است ؛ از اولین باری که او را دیدم متوجه اندوهی که در چهره اش بود شده بودم . آیا قبل از آنکه مجبورش کنند ما را تعقیب کند ، به سوفیه برگشته بود ؟ امیدوار بودم شهرت بین المللی استویچف او را در مقابل سوء استفاده های بیشتر حفاظت کند ، همانند قبل . اما رائوف ... که بدترین آن ها بود ، دوباره به عنوان یک پلیس مخفی سر وظایفش بر می گشت ... اما آلوده . نمی دانم گزا حاضر است در این مورد کاری بکند ؟ اما چهره ی مجاری او آن قدر عبوس بود که جرئت نداشتم چیزی به او بگویم .
از دم در یک بار دیگر برگشتم و به تابوت سنگی شاهانه ای که نزدیک به پانصد سال آنجا قرار داشت نگاه کردم . صاحب آن حالا ممکن بود هر جایی باشد . بالای پله ها یکی یکی از آن سوراخ که به داخل آمده بودیم به بیرون خزیدیم ـ دعا می کردم هیچ یک از آن اسلحه ها غفلتاً شلیک نشود ـ و آنجا صحنه ای

 



همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم ...
لحظه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۵ بعد از ظهر   #303 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض 624-633

624-633

و لرزان بسیاری روشن کرده بودند. ما در کلیسا نشستیم و او را تماشا کردیم و سه شبانه روز احیا گرفتیم و برایش دعا خواندیم. در شب اول بیداری و دعا حضور داشتم، همه چیز دوباره در کلیسا آرام شده بود، به جز صحنه ی جنازه ی بدون سر. در شب دوم احیا همه چیز باز هم آرام بود... این را برادرانی که آن شب بیدار مانده بودند گفتند. اما شب سوم که بعضی از برادران خسته چرت می زدند، اتفاقی افتاد که قلب همه را از وحشت لبریز کرد. هرچه بود، برادران بعد بر سر آن با هم توافق نداشتند، هر کدام چیز متفاوتی دیده بودند. یکی از راهبان دیده بود که از تاریکی نیمکت های محصور در نرده و از روی تابوت، حیوانی بیرون پریده بود، اما نمی توانست دقیقا ً بگوید حیوان چه شکلی داشت. دیگران احساس کرده بودند باد شدیدی وزیده یا مه غلیظی را دیدند که وارد کلیسا شد که بسیاری از شمع ها را فوری آب کرد. آن ها به قدیسان و فرشتگان و به خصوص ملک مقرب میکائیل قسم می خوردند که در تاریکی بدن بدون سر شاهزاده تکان خورده و سعی کرده بلند شود. در میان برادران در کلیسا داد و فریاد زیادی بلند شده بود و همه از ترس فریاد می کشیدند و همه از سَر و صدای آن ها از اتاق هایشان بیرون ریختند. راهبان بیرون می دویدند و آنچه را دیده بودند برای همدیگر تعریف می کردند و هر یک با دیگری سر آنچه دیده بود، به شدت مخالفت می کرد.
سپس رئیس صومعه جلو آمد و در نور مشعلی که همراه داشت، متوجه شدم رنگش بسیار پریده است و با شنیدن داستان راهبان وحشت کرد و صلیب بر خودش کشید. او به همه ی حاضران یادآوری کرد که روح این شاهزاده در دستان ماست و ما باید مطابق شأن ایشان رفتار کنیم. او ما را به کلیسا برد، شمع ها را روشن کرد و ما دیدیم که جسد آرام همانند گذشته در تابوتش آرمیده است. راهب بزرگ دستور داد تا همه جای کلیسا را خوب بگردیم، اما نه حیوانی پیدا کردیم و نه دیو یا روح پلیدی در گوشه و کنار دیدیم. سپس از ما خواهش کرد آرامش خودمان را حفظ کنیم و به اتاق هایمان برویم و وقتی ساعت اولین نیایش فرا رسید، مانند همیشه آرام برگزار شد.
اما غروب روز بعد رئیس صومعه هشت راهب را فراخواند و به من هم افتخار داد تا در میان آنان باشم و گفت ما وانمود می کنیم که جسد شاهزاده را در کلیسا دفن می کنیم، اما باید آن را فوری از اینجا ببریم. گفت که فقط به یکی از ما، محرمانه، مقصدی که ما آن جسد را باید ببریم و دلیلش را می گوید، تا به این وسیله سایرین با ندانستن این راز تا آنجا که امکان دارد بیشتر در امان بمانند. او یکی از راهبان را که سال ها در کنارش خدمت کرده بود، انتخاب کرد و به بقیه ی ما گفت از او اطاعت کنیم و سؤالی نپرسیم.
به این ترتیب من که فکر می کردم دیگر هرگز سفر نخواهم کرد، بار دیگر راهی شدم، مسافت بسیار زیادی را طی کردم و همراه همسفرانم وارد شهر زادگاهم شدم که دیگر محل جلوس شاه کافران شده بود و متوجه شدم چقدر شهر من تغییر کرده است. کلیسای بزرگ سنت سوفیا به مسجد بدل شده بود و نمی توانستیم وارد آن بشویم. بسیاری از کلیساها را خراب کرده و یا رها کرده بودند تا ویران شوند و بقیه مبدل به خانه های دعا و نماز ترک ها شده بود، حتی پاناکرانتوس. و آنجا فهمیدم که ما دنبال گنجی هستیم که قبلا ً دو راهب شجاع و مقدس در شرایطی بسیار خطرناک آن را از صومعه ی ناجی مقدس به دست آورده و مخفیانه از شهر خارج کرده بودند. اما تعدادی از سربازان سلطان مشکوک شده بودند و به همین دلیل ما هم به خطر افتاده بودیم و مجبور بودیم دوباره راهی سفر شویم تا آن را بیابیم. این بار راهی قلمرو پادشاهی قدیمی بلغارستان شدیم.
همان طور که در آن کشور پیش می رفتیم، به نظر می رسید تعدادی از بلغاری ها مأموریت ما را می دانند، چون مرتب تعداد زیادتری از آنان از حاشیه ی جاده جلو می آمدند، در سکوت به حرکت آرام ما تعظیم می کردند و تعدادی هم چندین مایل دنبال ما آمدند، به ارابه ی ما دست می کشیدند و کناره های آن را می بوسیدند. در طی این سفر وحشتناک ترین اتفاق رخ داد. هنگامی که داشتیم از شهر هاسکوفو می گذشتیم، تعدادی از گارد سواره ی شهر به راندند و با زور و کلمات زننده ما را متوقف کردند. آن ها ارابه ی ما را گشتند. اعلام کرده بودند که هرچه در ارابه ی ما باشد ضبط می کنند. آن ها دو بقچه پیدا کردند و قاپیدند و بازشان کردند. وقتی متوجه شدند در آن ها فقط غذا گذاشته ایم، کافران آن ها را با غضب د جاده ریختند و دو نفر از ما را مخاطب قرار دادند. آن راهبان ِ خوب با اعتراض گفتند که چیزی نمی دانند و خشم آن سربازان شیطان صفت را برانگیختند. سربازان دست ها و پاهای آن ها را قطع کردند و روی زخم هایشان نمک ریختند تا بمیرند. اجازه دادند بقیه ی ما زنده بمانیم، اما ما را با دشنام و شلاق راهی کردند. بعد ما توانستیم بدن و دست ها و پاهای دوستانمان را برای به هم ملحق کردن اجزا و دفن مناسب مسیحی در صومعه ی باچکوفو جمع کنیم. راهبان آن صومعه روزها و شب های بسیار زیادی در آمرزش روح دوستان ما دعا خواندند.
بعد از این اتفاق، ما بسیار غمگین و وحشت زده شده بودیم، اما به سفرمان ادامه دادیم تا به صومعه ی اسوتی گئورگی رسیدیم، که البته دیگر خیلی دور نبود و اتفاق بدی برایمان نیفتاد. در آنجا راهبان، گرچه بسیار پیر و اندک بودند، به ما خوشامد گفتند و به ما اطلاع دادند گنجی که ما دنبالش می گشتیم را چند ماه پیش دو زائر به آنجا برده اند و آن گنج تمام و کمال بوده است. با وجود خطرات زیادی که وجود داشت، دیگر نمی توانستیم به فکر برگشت فوری به داسیا باشیم، بنابراین همان جا ماندیم. بقایایی که ما با خودمان به آنجا بردیم، محرمانه در معبد اسوتی گئورگی قرار گرفت و ناموری او در میان مسیحیان، عده ی زیادی را برای دعا و نیایش به آنجا کشاند و البته آن ها هم به کسی چیزی نگفتند. برای مدتی آنجا در آرامش زندگی کردیم و کارگران ما صومعه ی بزرگی ساختند. اما خیلی زود یک طاعون در روستاهای نزدیک ما شایع شد، گرچه ابتدا صومعه ی ما آلوده نشد. متوجه شدم که [
این یک طاعون معمولی نبود، بلکه در عوض...]
[
در اینجا نسخه ی دستنویس پاره شده است.]


فصل 60

وقتی استویچف خواندن متن را به پایان رساند، من و هلن چند دقیقه ای ساکت نشستیم. استویچف هم هر چند ثانیه یک بار سرش را تکان می داد و دستش را روی صورتش می کشید، انگار می خواست خودش را از خواب بیدار کند. سرانجام هلن به حرف آمد. «این همان سفر است... باید همان سفر باشد.»
استویچف به طرفش برگشت. «من هم فکر می کنم همان است. و مطمئنا ً راهبان برادر کیریل بقایای جسد ولاد تپش را حمل می کردند.»
«و این یعنی... به غیر از دو راهبی که عثمانیان کشتند... بقیه سلامت به صومعه ای در بلغارستان رسیدند. اسوتی گئورگی... کجاست؟»
این سؤالی بود که بیشتر از معماهای دیگری که مرا تحت فشار قرار داده بود، دلم می خواست بپرسم. استویچف دستش را روی پیشانی گذاشت و زیر لب گفت: «کاش می دانستم. هیچ کس نمی داند. در ناحیه ی باچکوفو هیچ صومعه ای به نام اسوتی گئورگی وجود ندارد و هیچ گونه شواهدی که نشان بدهد آنجا زمانی چنین صومعه ای بوده، وجود نداشت. اسوتی گئورگی یکی از چند صومعه ی قرون وسطا در بلغارستان بود که می دانیم وجود داشته، اما در اوایل قرونی که بلغارستان زیر یوغ عثمانیان بود از بین رفته است. احتمالا ً سوزانده شده و سنگ هایش هم یا پخش شده یا برای ساخت ساختمان های دیگر مورد استفاده قرار گرفته است.» نگاهی اندوهگین به ما انداخت و ادامه داد. «اگر عثمانی ها دلیلی برای نفرت یا ترس از این صومعه داشتند، احتمالا ً آن را کاملا ً نابود کرده اند. مسلم است که برخلاف صومعه ی ویلا، اجازه ی بازسازی آن را هم نداشته اند. زمانی خیلی علاقه مند بودم اسوتی گئورگی را پیدا کنم.» یک دقیقه ساکت شد. «بعد از مرگ دوستم آنگلوف، مدتی سعی کردم تحقیقاتش را ادامه بهدم. به صومعه ی باچکوفسکی رفتم و با راهبان صحبت کردم و از بسیاری از مردم آن منطقه سؤال های زیادی کردم، اما هیچ کس اطلاعی از صومعه ای به نام "اسوتی گئورگی" نداشت. نقشه های قدیمی زیادی را هم بررسی کردم، ولی در هیچ کدام اثری از آن پیدا نکردم. اصلا ً فکر می کنم شاید استفن اسمی دروغین به زاخاریاس گفته باشد. فکر کردم اگر بقایای جسد شخصیت مهمی مانند ولاد دراکولا آنجا دفن شده باشد، شاید افسانه ای در میان مردم آن منطقه وجود داشته است. قبل از جنگ می خواستم به اسناگـُف بروم تا ببینم آنجا چه مطالبی دستگیرم می شود...»
گفتم: «اگر می رفتید احتمال داشت راسسی را ملاقات کنید، یا دست کم آن باستان شناس را... جُرجسکو.»
لبخند عجیبی زد و گفت: «شاید. اگر من و راسی آنجا همدیگر را می دیدیم، شاید می توانستیم دانسته هایمان را روی هم بگذاریم، قبل از آنکه خیلی دیر شود.»
فکر کردم شاید منظور او، قبل از انقلاب در بلغارستان، قبل از اینکه من به اینجا تبعید شوم، باشد، اما نمی خواستم بپرسم. یک لحظه بعد گفت: «می دانید، تحقیقاتم را خیلی ناگهانی کنار گذاشتم. روزی که از باچکوفو با ذهنی پر از برنامه ی رفتن به رومانی، به آپارتمان کوچکم در سوفیه برگشتم، با صحنه ی وحشتناکی رو به رو شدم.»
دوباره مکث کرد و چشمانش را بست. «سعی می کنم به آن روز فکر نکنم. باید اول به شما بگویم که یک آپارتمان کوچک نزدیک ریمسکایا استینا داشتم -دیوار رومی در سوفیه، مکانی بسیار باستانی- و آن را به خاطر تاریخ شهری که دورتادورش بود، دوست داشتم. بیرون رفته بودم تا مقداری خاروبار بخرم و نوشته ها و کتاب هایم را درباره ی باچکوفو و سایر صومعه ها، باز روی میز تحریرم رها کرده بودم. وقتی برگشتم، دیدم کسی کارهایم را زیرورو کرده، کتاب هایم را از قفسه ها بیرون کشیده و کمدم را گشته است. روی میز، روی تمام کاغذهایم، یک رد کوچک خون دیده می شد. می دانید که لکه ی جوهر روی یک صفحه کاغذ چطور است...» حرفش را قطع کرد و نگاه نافذی به ما انداخت. «وسط میز یک کتاب بود که تا آن روز هرگز ندیده بودم...» ناگهان بلند شد و دوباره لخ لخ کنان به اتاق دیگر رفت. صدای حرکت و جابه جا کردن کتاب ها را در اتاق می شنیدیم. باید بلند می شدم و به کمکش می رفتم، اما همان طور سر جایم نشستم و به هلن خیره نگاه کردم، هلن مثل من خشکش زده بود.
بعد از یک دقیقه، استویچف با کتاب رحلی بزرگی برگشت. جلد کتاب از چرم کهنه و رنگ و رو رفته ای بود. آن را مقابل ما روی میز گذاشت و همان طور که با دستان پیر و لرزانش آن را باز می کرد و صفحات خالی و تصویر بزرگ وسط کتاب را بدون کلام به ما نشان می داد، نگاهش کردیم. اینجا اژدها کوچک تر به نظر می رسید، چون صفحات کتاب بزرگ بود و فضای خالی اطراف اژدها بیشتر بود، اما مطمئنا ً همان گراور بود، با همان لکه ای که در زیر تصویر کتاب هیو جیمز دیده بودم. یک لکه ی دیگر هم در حاشیه ی زردشده ی صفحه نزدیک پنجه های اژدها وجود داشت. استویچف به آن اشاره کرد، اما به نظر می رسید احساسات بر او غلبه کرده است -احساس بیزاری، ترس- به طوری که ظاهرا ً برای دقیقه ای فراموش کرد به زبان انگلیسی با ما حرف بزند. گفت: «کرو، خون.» به جلو خم شدم. آن لکه ی قهوه ای رنگ به وضوح اثر انگشت کسی بود.
به یاد گربه ی بیچاره ام و دوست راسی، هجز افتادم و گفتم: «خدای من، آیا شخص دیگری در اتاق بود؟ وقتی این صحنه را دیدید چه کردید؟»
با صدایی بسیار آهسته گفت: «هیچ کس در اتاق نبود. درها قفل بود و حتی وقتی برگشتم و این صحنه ی وحشتناک را دیدم هم هنوز درها قفل بود. به پلیس تلفن کردم و آن ها همه جا را گشتند و سرانجام -چطور می گویید؟- یک نمونه از آن خون تازه را تجزیه کردند و با نمونه های دیگری مقایسه گردند. سرانجام به راحتی فهمیدند خون چه کسی بوده است.»
هلن به جلو خم شد و پرسید: «خون کی؟»
صدای استویچف باز هم آهسته تر شد، طوری که باید به جلو خم می شدم تا صدایش را بشنوم. عرق روی صورت چروکیده اش نشسته بود. گفت: «مال من بود.»
«اما...»
«نه، البته که نه. من آنجا نبودم. اما پلیس فکر کرد من خودم آن صحنه را درست کرده ام. تنها چیزی که جور درنمی آمد، این اثر انگشت بود. گفتند هرگز چنین اثر انگشتی در هیچ انسانی ندیده اند. -خطوط بسیار کمی داشت- کتاب و نوشته هایم را پس دادند و مرا به جرم فریب پلیس به جریمه ی نقدی محکوم کردند. و تقریبا ً موقعیت تدریس را از دست دادم.»
گفتم: «و تحقیقات تان را رها کردید؟»
استویچف شانه های نحیفش را با درماندگی بالا انداخت و گفت: «این تنها پروژه ای بود که ادامه ندادم. همان موقع هم ممکن بود ادامه بدهم، اگر این را نمی دیدم.» آرام صفحه ی دوم کتاب رحلی را باز کرد. دوباره تکرار کرد. «این،» روی آن صفحه یک کلمه به خط زیبای بسیار قدیمی و باستانی و با جوهری خوشرنگ نوشته شده بود. آن قدر دیگر از الفبای معروف کیریل سرم می شد که بتوانم معما را حل کنم، گرچه اولین حرف برای لحظه ای مرا گیج کرد. هلن آن را با صدایی آهسته خواند: «ا س ت و ی چ ف.» «اوه شما اسم خودتان را آنجا پیدا کردید. چقدر وحشتناک.»
«بله، اسم خودم، با دستخط و جوهری که کاملا ً واضح بود تعلق به قرون وسطا دارد. همیشه تأسف خورده ام که چرا نسبت به این پروژه این قدر ترسو بوده ام، اما می ترسیدم. فکر می کردم ممکن است برایم اتفاقی بیفتد... مثل همان اتفاقی که برای پدرتان افتاد، خانم.»
گفتم: «شما دلیل خوبی داشتید که بترسید. اما امیدوارم برای پروفسور راسی خیلی دیر نشده باشد.»
روی صندلی صاف نشست و گفت: «بله. اگر بتوانیم به طریقی اسوتی گئورگی را پیدا کنیم. اول، باید به ریلا برویم که نامه های دیگر برادر کیریل را بخوانیم. همان طور که گفتم، قبل از این هرگز آن ها را با وقایع نگاری زاخاریاس مرتبط نکرده بودم. اینجا کپی آنها را ندارم و مسئولان ریلا اجازه ی انتشار آن ها را نمی دهند، گرچه چند تاریخدان -ازجمله خودم- درخواست مجوز کرده ایم. و کسی در ریلا هست که مایلم با او صحبت کنید. البته ممکن است کمکی از دستش برنیاید.»
قیافه ی استویچف طوری بود که انگار می خواست مطلب دیگری بگوید، اما در آن لحظه صدای پای پرتوانی از راه پله به گوش رسید. سعی کرد بلند شود، بعد نگاه التماس آمیزی به من کرد. کتاب اژدها را فوری برداشتم و به اتاق بغلی پریدم و خوب پشت یک جعبه پنهانش کردم. به موقع به استویچف و هلن پیوستم تا رانوف را که در ِ کتابخانه را باز می کرد، ببینم.
گفت: «آه، جلسه ی مورخان. پروفسور، دارید مهمانی تان را از دست می دهید.» بدون خجالت شروع کرد به گشتن در کتاب ها و ورق های روی میز، و سرانجام مجله ی قدیمی را که استویچف از روی آن برایمان قسمت هایی از وقایع نگاری زاخاریاس را خوانده بود، برداشت. «این موضوع مورد علاقه ی شماست؟» تقریبا ً به ما لبخند زد. «شاید لازم باشد من هم آن را بخوانم تا سوادم را بالا ببرم. هنوز خیلی چیزها در مورد قرون وسطای بلغارستان هست که نمی دانم. و خواهرزاده ی گیج شما هم آن طور که فکر می کردم به من علاقه مند نیست. از او دعوتی جدی کردم که با هم به انتهای باغ زیبای شما برویم و او قبول نکرد.»
استویچف از عصبانیت برافروخته شد و به نظر می رسید می خواهد چیزی بگوید که در نهایت تعجبم هلن به کمکش آمد. مستقیم در چشمان رانوف نگاه کرد و گفت: «دست کثیف و دولتی ات را از آن دختر کنار بکش. تو اینجایی که مزاحم ما باشی، نه مزاحم او.»
دست هلن را گرفتم، امیدوار بودم هلن آن مرد را عصبانی نکند. تنها چیزی که کم داشتیم، یک مصیبت سیاسی بود. اما او و رانوف نگاهی طولانی و دقیق به هم انداختند و بعد هر کدام رویشان را برگرداندند.
در همان حین، حال استویچف کمی جا آمد و با متانت به رانوف گفت: «برای تحقیق این دو محقق بسیار سودمند خواهد بود اگر سفری به ریلا را برایشان فراهم کنید. من هم مایلم با آن ها به این سفر بروم، برایم افتخار خواهد بود که خودم شخصا ً کتابخانه ی ریلا را به آن ها نشان بدهم.»
رانوف مجله را در دستش سبک سنگین کرد و گفت: «ریلا؟ بسیار خب. برای سفر بعدی به آنجا می رویم. شاید پس فردا. پروفسور، برای شما پیغامی می فرستم و خبر می دهم چه زمانی می توانید ما را آنجا ملاقات کنید.»
با صدایی که سعی می کردم عادی باشد، گفتم: «فردا نمی توانیم برویم؟»
رانوف ابروانش را بالا برد و گفت: «خیلی عجله دارید. تنظیم چنین درخواست بزرگی وقت می برد.»
استویچف سرش را تکان داد. «صبورانه منتظر می مانیم و تا پس فردا پروفسورها می توانند سوفیه را بگردند. خب، دوستان، تبادل نظر جالب و لذت بخشی بود، اما کیریل و متودیوس ناراحت نمی شوند اگر کمی بخوریم و بنوشیم و شاد باشیم. دوشیزه راسی، بفرمایید...» دستان ضعیف و شکننده اش را به طرف هلن باز کرد و هلن به او کمک کرد از جایش بلند شود. «بازویت را به من بده تا برویم و روز تعلیم و تعلم را جشن بگیریم.»
بقیه ی مهمانان داشتند زیر آلاچیق جمع می شدند و خیلی زود فهمیدیم چرا سه مرد جوان آلات موسیقی از درون کیفشان بیرون آورده اند و کنار میز گذاشتند. یک جوان بلند و لاغر با حرکتی موهایش را کنار زد و مشغول امتحان کلیدهای یک آکاردئون سیاه-نقره ای شد. مرد دیگری قره نی داشت و چند نت نواخت، و همزمان، نفر سوم یک طبل پوستی ِ بزرگ و یک چوب طبل که یک سرش روکشی نرم داشت بیرون آورد. روی صندلی هایشان کنار هم نشستند و به یکدیگر تبسم کردند، با هم یکی دو بار چهچهه زدند، صندلی هایشان را تنظیم کردند. نوازنده ی قره نی کتش را درآورد.
بعد نگاهی با هم ردوبدل کردند و ساکت شدند و از جایی زنده ترین آهنگی که تا به آن روز نشنیده بودم پخش شد. چهره ی استویچف از جایی که نشسته بود، پشت گوسفند کباب شده، برق می زد و هلن که کنارم نشسته بود، بازویم را فشار می داد. آهنگی بود که به سرعت مانند گردباد در هوا چرخید و سپس با ریتمی که برایم ناآشنا ولی غیرقابل مقاومت بود، همراه شد. آکاردئون باز و بسته می شد و نت ها از انگشتان نوازنده به هوا برمی خواست. از سرعت و انرژی نوازنده شگفت زده شده بودم. آن آهنگ فریاد شادی و تشویق جمعیت را بلند کرد.
بعد از چند دقیقه، بعضی از آقایان بلند شدند، پشت کمربندهای هم را گرفتند و رقصی را شروع کردند که به اندازه ی آهنگ پرنشاط بود. کفش های براقشان از زمین بلند می شد و روی چمن ها کوبیده می شد. زن هایی با لباس های متین هم به آن ها پیوستند که بالاتنه شان را شق و بی حرکت نگه می داشتند و حرکت پاهایشان هم نامشخص بود. صورت رقصندگان می درخشید و همگی لبخند می زدند، انگار نمی توانستند جلو خودشان را بگیرند، دندان نوازنده ی آکاردئون هم برق می زد. مردی که جلو بقیه بود، یک دستمال جیبی را در هوا می چرخاند. چشمان هلن خیلی درخشان شده بود و با دستش آهسته روی میز ضربه می زد، انگار نمی توانست ساکت بنشیند. نوازنده ها نواختند و نواختند و بقیه شادی کردند و به سلامتی هم نوشیدند و ظاهرا ً کسانی که می رقصیدند، اصلا ً خیال توقف نداشتند. سرانجام آهنگ تمام شد و زنجیر افراد در رقص پاره شد. هر کدام از آنها درحالی که عرق را از سر و رویشان پاک می کردند، با صدای بلند می خندیدند. مردی جلو آمد و لیوان هایشان را پر کرد و زنان دنبال دستمال هایشان می گشتند و روی موهای به هم ریخته شان دست می کشیدند.
دوباره آکاردئونیست شروع به نواختن کرد، اما این بار آهنگی آرام و لرزان. سرش را عقب برد و دندان هایش را با خواندن آوازی نمایان کرد. در واقع نیمی آواز و نیمی نالیدن بود، ترانه ای با صدای باریتون، آن قدر پرسوز و گداز که قلبم از درد گم کرده هایم و تمام چیزهایی که در زندگی از دست داده بودم، فشرده شد. برای آنکه احساساتم را مخفی کنم، از استویچف پرسیدم: «چه می خواند؟»
«آوازی قدیمی است، بسیار قدیمی... فکر می کنم دست کم سیصد چهرصد سال قدمت دارد. داستان دختر زیبای بلغاری است که یک متجاوز ترک دنبالش




من اینجــا
کنـار ِ این همه زیبایی

و تو، تنهایی؛

دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛

با من باش

با من بیا و بمان

که من بدون تو، به روزگار

تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار...

فقط نگــاه می کنم

alonegirl آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر   #304 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bib bib آواتار ها
 
bib bib به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض از صفحه 734 تا 737


خون آشام بودنش وحشت داشتم . لباس هایش واقعی و تازه بود نه تکه های پوسیده در نمایشگاه یک موزه، در طرز لباس پوشیدنش تنول و شکوهی خارق العاده وجود داشت و شنل روی شانهایش مانند گردبادی از برف به دورش بود.نور شمع انگشتانی کلفت و دستی زخم خورده بر قبضه ی یک خنجر و ران های قوی در شلوار تنگ مردانه ی سبز و پاهایی فرو رفته در چکمه را نمایان می کرد. کمی به سمت نور چرخید اما هنوز ساکت بود. حالا چهره اش را بهتر می دیدم ونیروی بی رحمانه ای که در صورتش بود ، مرا به عقب راند - چشمان درشت تیره زیر ابروان پرپشت ، بینی کشیده ی بلند، استخوان های پهن گونه. دهانش با لبخندی خشک بسته بود و زیر سبیل های باریک و تیره اش ، قرمز تیره و قوس دار بود. در گوشه ی دهانش لکه ی خون خشک شده دیدم- اوه خدایا با دیدنش پس افتادم. دیدن او خود به اندازه یکافی ترسناک بود. اما فهمیدن اینکه آن خون من بود که گوشه ی لبش خشک شده بود ، خون خود من ، باعث شد سرم گیج برود.
بلند شد و با غرور حتی بیش از قبل ایستاد و مستقیم در نور کمی که ما را احاطه کرده بود ، به صورتم نگاه کرد. گفت
(( من دراکولا هستم )) کلمات سرد و راضح از دهانش خارج شد. احساس می کردم کلمات به زبانی است که من بلد نیستم ، گرچه آن ها را کاملا می فهمیدم. نمی توانستم حرف بزنم و فقط ایستاده بودم و با ترسی که مرا فلج کرده بود به او خیره شدم. بدنش فقط سه متر با من فاصله داشت و مرده یا زنده به طرز غیرقابل باوری واقعی و قوی بود. با همان لحن سرد و بی خدشه گفت :(( بیا ، بعد از سفری که داشتیم خسته و گرسنه ای. برایت از شام تهیه کرده ام )) حرکاتش موقر و موزون بود، حتی می توان گفت شاهانه بود، با برق جواهرات رو انگشتان سفید و بزرگش.
یک میز نزدیک آتش دیدم، که رویش طرف های دربسته ای قرار داشت. حالا بوی غذا را حس می کردم- غذای واقعی و خوشمزه انسن- و بوی غذا باعث شد احساس ضعف بکنم. دراکولا آهسته به طرف میز رفت و از تنگی مایعی قرمز رنگ درون یک لیوان ریخت، مایعی که برای لحظه ای فکر کردم باید خون باشد. دوباره با صدایی بسیار نرم تر گفت :(( بیا )) کنار رفت و روی صندلی اش نشست. انگار فکر می کرد اگر کمی با فاصله کنار بایستد ممکن است جلو بروم. لنگ لنگان به طرف صندلی خالی رفتم، پاهایم از ضعف و ترس می لرزید. در میان کوسن های تیره نشستم. در واقع از حال رفتم و به ظرف های روی میز نگاه کردم. از خودم تعجب کردم که وقتی ممکن است تا چند دقیقه دیگر بمیرم چرا باید غذت بخورم؟ این رازی بود که فقط بدنم می فهمید. دراکولا حالا به آتش خیره شده بود. نیمرخ درنده خوی او بینی دراز و چانه ی محکم موهای مجعد مشکی روی شانه اش را میدیدم. دست هایش را متفکرانه به هم فشار می داد. طوری که شنل و آستین های گلدوزی شده اش کنار رفته بود و سرآستین های مخمل سبز لباسش و یک زخم بزرگ پشت دستی که به من نزدیکتر بود دیده می شد. رفتارش آرام و اندیشناک بود. حالا بیشتر از آنکه بترسم فکر می کردم دارم خواب می بینم و جرعت کردم که در چند ظرف را بردارم.
ناگهان آن قدر احساس گرسنگی می کردم که به زحمت جلوی خودم را می گرفتم که با دو دست .و حشیانه غذا نخورم، چنگال فلزی و چاقوی دسته استخانی روی میز را برداشتم و از مرغ سرخ شده مقداری بریدم و سپس یک تیکه از گوشت قرمز شکار ، چند کاسه سیب زمینی و فرنی ، نان سفت ، سوپ داغ پر از سبزیجات هم روی میز بود. با ولع غذا خوردم. سعی می کردم جلو خودم را بگیرم تا شکمم خیلی پر نشود. جام پایه دار نقره ای کنار دستم پر از شرابی قوی و سرخ رنگ بود نه خون، و تمام آن را نوشیدم. مادامی که می خوردم دراکولا تکان نخورد گر چه نمی توانستم جلو خودم را بگیرم و هر چند ثانیه یک بار به او نگاهی می انداختم. وقتی غذا خوردنم به پایان رسید احساس می کردم تقریبا آماده مردنم و برای دقیقه ای راضی بودم با خودم فکر می کردم بنابر این حتما به همین دلیل است که به کسانی که می خواهند اعدام کنند غذا می دهند. از وقتی از تابوت سنگی بیرون آمده بودم این اولین فکر واضحی بود که به ذهنم رسیده بود. آهسته درپوش ظرف های خالی را گذاشتم و سعی می کردم تا آنجا که امکان دارد کمتر سروصدا کنم. سپس عقب نشستم و منتظر ماندم.
بعد از زمانی طولانی دراکولا روی صندلی اش چرخید و آهسته گفت :(( شامت تمام شد پس شاید بتونم کمی با هم صحبت کنیم و به تو می گویم چرا تو را اینجا آوردم)) صدایش مثل قبل واضح و سرد بود، اما این بار در عمق صدایش زنگی وجود داشت انگار سازوکاری که آن صدا را تولید می کرد کهنه و فرسوده شده بود. متفکردانه نگاهی به من انداخت و احساس کردم زیر نگاه خیره اش آب می شوم.
(( می دانی کجایی؟))
امیدوار بودم مجبور نباشم با او صحبت کنم ، اما احساس کردم ساکت ماندن حسنی ندارد که جلوی خشم او را بگیرد ، گرچه در ان لحظه او کاملا ارام به نظر می رسید. همچنین به ذهنم رسید که با جواب دادن و به طریقی سرگرم کردن او ممکن است کمی وقت به دست اورم که اطراف را و مکان فرارم را بررسی کنم.یا شاید بتوانم او را ازبین ببرم یا اعصابش را تحریک کنم و یا هردو. حالا باید شب باشد وگرنه او بیدار نبود البته اگر افسانه ها درست باشد. سرانجام صبح خواهد شد و اگر تا ان وقت زنده باشم ، او باید بخوابد و من بیدار می مانم.
تقریبا صبورانه تکرار کرد : می دانی کجایی؟
گفتم : بله
نمی توانستم خودم را قانع کنم که او را با عنوانی خطاب کنم.
(دست کم فکر می کنم می دانم این جا قبر شماست.)
لبخند زد و گفت : (یکی از ان ها. قبر مورد علاقه ام.)
نتوانستم جلو خودم رو بگیرم و پرسیدم : ( ما در والاشیاییم.)
سرش را تکان داد طوری که نور اتش روی موهای تیره و چشمان روشنش افتاد. چیزی غیر انسانی در در حرکاتش بود که باعث می شد دلم پیچ بزند. مثل یک انسان زنده حرکت نمی کرد، ولی هنوز نمی توانستم بگویم تفاوت در چیست.
( والاشیا خیلی خطرناکه باید می گذاشتند همان جا ارام برای ابد بگیرم. اما امکانس وجود نداست . تصور کتن- بعد از ان همه جنگ های سخت برای حفظ سلطنتم ، برای ازادی مان ، حتی نتوانستم اشتخوان هایم را در ان جا نگه دارم.)
بیهوده تلاش کردم به خودم بقبولانم این صحبتی غادی ست و پرسیدم:( پس کجاییم) سپس متوجه شدم که نمی خواهم ان شب به سرعت و امن بگذرد . البته اگر شانسی وجود داشت. من هم می خواستم چیزهایی درباره ی دراکولا بفهمم. او هر چه بود 500 سال زندگی کرده بود البته جواب او با من می مرد. اما این حقیقت کنجکاوی من را کم نمی کرد.
دراکولا تکرار کرد( اه کجاییم. فکر می کنم مهم نیست . ما در والاشیا نیستیم که هنوز احمق ها بر ان حکومت می کنند.)
به او خیره شدم و پرسیدم:( چیزی درباره دنیای جدید می دانید.)
با تعجب و تفریح نگاهی به من انداخت برای اولین بار دندان های بلند و لثه های عقب رفته اش را می دیدم ، وقتی که می خندید. شبیه سگ پیر می شد. به همان سرعت که لبخند به صورتس امد به همان سرعت هم محو شد.نه دهانش عادی بود البته به جز لکه خون من یا شخص دیگری در گوسه ی دهانش. گفت :( بله) و لحظه ای ترسیدم صدای خنده اس را بشنوم .( من دنیای جدید را می شناسم این پاداش من است کار دلخواهم.)
حساس کردم یک حمله ی مستقیم ممکن است برایم جالب باشد اگر او را سرگرم کند.(( پس از من چه می خواهید؟ سالهاست که دنیای جدید را کنار گذاشته ام - برعکس شما من در گذشته زندگی می کنم))
(( اوه گذشته )) دوباره زیر نور آتش انگشتانش را در هم فرو کرد. (( گذشته خیلی مفید است اما تنها برای یادگیری آن چیزی که می تواند درباره حال به ما بیاموزد. زمان حال است که ارزش دارد اما به گذشته خیلی علاقه دارم بیا چرا همین حالا که هم استراحت کرده ای و غذا خورده ای آن را نشان تو ندهم؟)) بلد شد دوباره با همان حرکت که به نظر می رسید با نیرویی غیر از نیروی اعضای جنبشی بدنش است و من هم فوری با او بلند شدم می ترسیدم این حرکتش حقه باشد و بخواهد به من حمله کند اما آهسته چرخید و شمعی از روی پایه ای در نزدیکی صندلی اش برداشت و شمع را بالا نگه داشت گفت :(( یک شمع با خودت بیاورر)) سپس از بخاری دیواری فاصله گرفت و به قسمت تاریکاتاق رفت. من هم یک شمع برداشتم و دنبالش راه افتادم ولی فاصله ی خودم را با او ، لباس های عجیب و حرکات وحشتناکش حفظ می کردم. امیدوار بودم مرا دوباره به تابوت سنگی ام نفرستد.
در زیر نور کم شمع هایمان چیزهایی را می دیدم که قبلا ندیده بودم - چیزی فوق العاده . حالا میز درازی را که روبه رویم بود میدیدم. میزی با صلابت باستانی. و روی میز دسته های زیادی کتاب قرار داشت - کتابهایی با جلد های چرمی و روکش های رزکوبی که زیر نور شمع می درخشید. اشیای دیگر هم بود - هرگز چنین جوهردانی ندیده بودم یا چنین قلم شاهپر و یا قلم هایی . یک دسته کاغذ پوستی که زیر نور شمع نمایان شد و یک ماشین تایپ قدیمی که کاغذ های نازکی درونش گذاشته شده بود. در درخشش جواهرات روی جلد ها و جعبه ها و حلقه های.




رمان پناهم باش
bib bib آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۶ بعد از ظهر   #305 (لینک مستقیم)
کاربر فعال درسی و دانشجویی
 
rchi30 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض




427-418



اتوبوس به منزل خاله اش برود و در چهره اش مي ديدم كه تمام مدت نگران و مشتاق مطالبي خواهد بود كه هيو جيمز مي خواست به من بگويد.
" وقتي به كتابخانه رسيدم، ديوارهاي كتابخانه دانشكده به رنگ گل اخراي بي نقصي مي درخشيد و متوجه شدم كه دوباره مشغول تحسين ملت مجار در سرعت بازسازي كشورشان بعد از آن جنگ مصيبت بارم. حتي مستبد ترين دولت ها هم اگر در مدتي چنين كوتاه چنان زيبايي براي شهروندانش فراهم كرده بود، نمي توانست كاملاً ظالم باشد. با به ياد آوردن صحبت هاي محافظه كارانه خاله اوا، با خودم فكر كردم، تمام آن تلاش ها را احتمالاً بيشتر ملت مجارستان تغذيه كرده تا شور و غيرت دولت كمونيست. هلن پرسيد: " در چه فكري؟! " دستكش هايش را درآورده بود و كيفش را محكم زير بغل گرفته بود.
" به خاله ات فكر مي كنم. "
با خنده اي عصبي گفت: " اگر اين قدر از خاله ام خوشت آمده شايد مادرم را نپسندي، اما اين را فردا مي فهميم. حالا بيا اينجت دنبال يك چيزي بگرديم. "
" دنبال چي؟ اين قدر اسرارآميز نباش. "
جوابم را نداد و با هم از ميان درهاي كنده كاري سنگين گذشتيم و وارد كتابخانه شديم. آهسته از هلن پرسيدم: " رنسانس؟ " اما سرش را تكان داد.
" تقليدي از قرن نوزدهم است. مجموعه اصلي اينجا حتي تا قرن هجدهم در پِست نبود. فكرمي كنم در بودا بود، مثل دانشگاه اصلي. يادم مي آيد يكي از كتابدار ها گفت خيلي از قديمي ترين كتاب هاي اين مجموعه را خانواده هايي كه از تهاجم عثماني ها فرار مي كردند، در قرن شانزدهم به كتابخانه داده اند. مي بيني براي بعضي چيز ها مديون ترك هاييم. وگرنه كي مي داند اين همه كتاب الان كجا بود؟ "
دوباره قدم گزاشتن به كتابخانه خوب بود؛ بوي وطن را مي داد. اين يكي گنجينه اي نئوكلاسيك بود، سراسر پوشيده از چوب هاي تيره كنده كاري، بالكن، گالري، نقاشي هاي روي ديوار. اما چيزي كه توجهم را جلب كرده بود، رديف كتاب ها بود. صدها هزار كتاب در آن اتاق از كف تا سقف رديف شده بود. جلدهاي قرمز و قهوه اي زراندود در رديف هاي منظم، روكشهاي مرمرين، لت هاي نرم و شيرازه هاي ناصاف قهوه اي شده مانند استخوان هاي كهنه. نمي دانستم در طول جنگ كتاب ها را كجا نگه داشته بودند و چقدر طول كشيده بود تا دوباره آن ها را در اين قفسه هاي بازسازي شده بچينند.
هنوز چند داشجو پشت ميزهاي درازي مشغول مطالعه بودند و مرد جواني دسته هاي كتاب را پشت ميزي جمع مي كرد. هلن ايستاد با او حرف بزند و او با سر اشاره كرد و از ا خواست به دنبالش به اتاق مطالعه بزرگي كه از ميان درهاي باز توانسته بوديم نگاهي به آن بيندازيم، برويم. آنجا يك كتاب بزرگ با قطع رحلي برايمان روي ميز گذاشت و ما را ترك كرد. هلن نشست و دستكش هايش را در آورد. آهسته گفت: " بله، فكر مي كنم همان است كه به ياد مي آورم. پارسال درست قبل از ترك بوداپست اين كتاب را ديدم، ولي آن موقع فكر نمي كردم اهميت خاصي داشته باشد. " صفحه عنوان را باز كرد و متوجه شدم كتاب به زباني است كه بلد نيستم. كلمات به طرز عجيبي به نظرم آشنا مي آمد، ولي حتي يك كلمه از آن ها را نمي توانستم بخوانم.
انگشتم را روي چيزي كه فكر مي كردم عنوان باشد گذاشتم و گفتم: " اين چيست؟" ورق هاي كتاب از جنس كاغذ خوب و كلفتي بود و با جوهر قهوه اي چاپ شده بود.
هلن گفت: " اين كتاب به رومانيايي است. "
" مي تواني بخواني اش؟ "
" البته. " و دستش را روي ورق كنار دستم گذاشت. متوجه شدم كه دست هايمان تقريباً يك اندازه اند. گرچه استخوان هاي انگشتان او ظريف تر و انتهايشان باريك و چهارگوش بود. گفت: " اينجا را ببين، فرانسه خوانده اي؟ "
جواب دادم " بله، " و بعد متوجه شدم منظورش چيست و شروع به خواندن عنوان كردم. " چكامه كوه هاي پارت، 1970. "
گفت: " خوب است، خيلي خوب است. "
گفتم: " فكر كردم رومانيايي بلد نيستي. "
" حرف زدنم خيلي ضعيف است، اما مي توانم كم و بيش بخوانم. در مدرسه ده سال لاتين خواندم و خاله ام هم يادم داد خط روماني را بخوانم و بنويسم. البته بر خلاف ميل مادرم، مادرم خيلي يكدنده است. هيچ وقت درباره ترانسيلوانيا حرف نمي زند، اما هرگز آن را رها نميكند، حتي توي دلش. "
" و اين كتاب چي است؟ "
صفحه اول را آرام ورق زد. يك صفحه طولاني از متني را مي ديدم كه با يك نگاه از آن سر در نمي آوردم. علاوه بر ناآشنا بودن كلمات، بسياري از حروف لاتيني كه متن را با آن نوشته بودند، با صليب، دنباله، هلال روي حرف و علامت هاي ديگر تزئين شده بودند. بيشتر شبيه خط جادوگران بود تا يك زبان لاتيني.
" اين كتاب را درست قبل از ترك اين جا به قصد انگليس، وقتي آخرين تحقيقاتم را انجام مي دادم پيدا كردم. در واقع منابع زيادي درباره دراكولا در اين كتابخانه نيست. فقط چند سند درباره خون آشام ها پيدا كردم. چون ماتيوس كوروينوس چون پادشاه كتابشناس ما درباره آن ها كنجكاو بوده است. "
آهسته گفتم: " هيو جيمز در اين باره خيلي توضيح داد. "
" چي؟ "
" ادامه بده، بعد برايت تعريف مي كنم. "
" خب، نمي خواستم مطلبي را اينجا نخوانده بگذارم، بنابر اين منابع و كتاب هاي خيلي زيادي درباره تاريخ و الاشيا و ترانسيلوانبا خواندم كه ماه ها وقتم را گرفت. حتي همه چيزهايي را كه به زبان روماني موجود بود هم خواندم. البته، اسناد و كتاب هاي تاريخي زيادي درباره ترانسيلوانيا به زبان مجاري وجود دارد كه مربوط به قرن ها حكمروايي مجارستان بر آنجاست، اما چند مطلب نيز به زبان روماني وجود دارد. اين مجموعه اشعار عاميانه و محلي ترانسيلوانيا و الاشياست و شخص ناشنسي آن را گردآوري و چاپ كرده است. بعضي شان خيلي بيشتر از اشعار عاميانه و شعر هاي حماسي است. "
كمي نااميد شده بودم؛ انتظار داشتم ان كتاب به نوعي يك سند تاريخي كمياب باشد، چيزي درباره دراكولا. " در هيچ يك از اشعار اين كتاب اشاره اي به دوستمان شده است؟ "
" نه، متأسفانه نه. اما شعرهايي در اين كتاب است كه در ذهنم مانده و وقتي درباره چيزيكه سليم اكسوي مي خواست در آرشيو استانبول ببينيم به من توضيح دادي، دوباره يادش افتادم... مي داني، همان گذرگاهي كه راهب هاي كوه هاي كارپات از آنجا با گاري و قاطرهايشان وارد استانبول شدند، يادت مي آيد؟ كاش از تورگوت خواسته بوديم ترجمه اش را برايمان بنويسد. " با دقت شروع به گشتن در آن كتاب كرد. بالاي بعضي از صفحات كه متن طولاني داشت، با گراورهاي حكاكي ظريف تزئين شده بود. بيشترشان شبيه طرح گلدوزي هاي محلي بود، همراه با چند درخت بي ظرافت و زمخت، خانه و حيوان. چاپ كتاب خيلي خوب بود، اما خود كتاب كيفيتي بد و خانگي ساز داشت. هلن انگشتش را در طول سطر اول شعر حركت داد، لبانش آهسته حركت مي كرد و سرش را تكان مي داد. گفت: " برخي از اين اشعار خيلي غم انگيز است. مي داني كه ما رومانيايي ها قلباً با مجارها متفاوتيم. "
" از چه نظر؟ "
" خب، يك ضرب المثل مجاري هست كه مي گويد،" مجارها حتي خوشي هايشان را هم در غم مي گذرانند. " و اين حقيقت است... مجارستان هم پر از آوازهاي غم انگيز است و روستاهايش پر از خشونت، مشروب خواري و خودكشي. اما رومانيايي ها از آنها هم غمگين ترند، خيلي غمگين تر. ما به خاطر زندگي غمگين نيستيم بلكه طبيعتاً اين طوريم." سرش را روي كتب خم كرد. مژه هاي بلندش روي گونه هايش سايه انداخته بود. " به اين گوش كن. يك نمونه از اين شعر هاست." با نفس نفس ترجمه مي كرد و نتيجه اش چيزي مثل اين شد، گرچه اين شعر خاص يك شعر متفاوت است و از ترجمه اي از كتاب قرن نوزدهم به دست آمده كه اصل كتابش الان در كتابخانه شخصي ام است.
كودكي كه مرده، شيرين بود و دلبند
حالا خواهر كوچكش دارد همان لبخند
به مادرشان گفت: اوه، مادر جان،
خواهر در گذشته ام گفت: مباش ترسان،
به من داده بقيه عمرش را كه نكرد،
تا پاك كنم دلت را از درد.
اما مادر سرش را بلند نكرد،
از زاري بر مرده فرزندش، دلسرد.

لرزان گفتم: " خداي مهربان، حالا مي بينم فرهنگي كه چنين شعري مي سازد، مي تواند به خون آشام هم معتقد باشد و حتي آن را به وجود هم بياورد. "
هلن سرش را تكان داد و گفت: " بله، " ولي همان طور در ميان شعرهاي كتاب مي گشت. ناگهان گفت: " صبر كن، شايد خودش باشد. " به شعر كوتاهي كه گراوري بالاي صفحه اش بود و به نظر مي رسيد ساختمان ها و حيوانات به دام افتاده را در جنگلي نحس نشان مي دهد، اشاره كرد.
چند دقيقه طولاني منتظر نشستم تا هلن شعر را در سكوت خواند و سرانجام سرش را بلند كرد. جرقه اي از هيجان در صورتش بود، چشم هايش برق مي زد. " به اين گوش كن... سعي مي كنم خوب ترجمه كنم. " و اينجا ترجمه دقيق او را برايت بازگو مي كنم، ترجمه اي كه بيست سال در كاغذهايم نگه داشتم.

به سوي دروازه ها اسب راندند، به سوي شهر بزرگ،
از سرزمين مردگان اسب راندند، به سوي شهر بزرگ.
" ما مردان خداييم، مرداني از كوه هاي كارپات.
راهبيم، مردان مقدسيم، ليك فقط اخبار شوم آورده ايم.
خبر طاعون رت براي شهر بزرگ آورده ايم،
در خدمت سرورمان، گريان مرگش آمده ايم."
به سوي دروازه ها راندند و آنگاه كه وارد شدند،
شهر با آنان گريست.

با شنيدن اين ابيات عجيب، لرزشي وجودم را فرا گرفت. اما بايد اعتراض مي كردم. " خيلي كلي بود. به كوه هاي كارپات اشاره كرده، اما در صدها شعر و متن قديمي هم به اين نام اشاره شده. و شهر بزرگ هر معنايي مي دهد. شايد منظورش " شهر خدا " باشد، ملكوت آسمان ها."
هلن سرش را تكان داد وگفت: " اين طور فكر نمي كنم. براي مردم بالكان و اروپاي مركزي – چه مسيحي و چه مسلمان – شهر بزرگ هميشه قسطنطنيه بوده، مگر افرادي را به حساب بياوري كه قرن ها عباداتشان را در اورشليم يا مكه انجام داده اند. و ذكر طاعون و راهبان – به نظرم به نحوي به گذرگاه داستان سليم اكسوي ارتباط دارد. " سرور " كه در اين شعر آمده خود ولاد تپش نيست؟ "
با ترديد گفتم: " شايد، اما كاش نكات بيشتري در اين شعر وجود داشت كه به آن تكيه كنيم. فكر مي كني قدمت اين شعر چقدر است؟ "
هلن متفكرانه نگاهي كرد و گفت: " قضاوت در مورد اشعار عاميانه هميشه خيلي سخت است. اين كتاب همان طور كه مي بيني در سال 1790 چاپ شده، اما نام ناشر يا محل انتشار رويش نيست. آوازها و شعرهاي محلي و عاميانه، شايد راحت تا دويست يا سيصد يا چهارصد سال باقي بمانند. بنابر اين شعرهاي اين كتاب مي تواند چند قرن از خود كتاب قديمي تر باشد. اين شعر مي توند مربوط به اواخر قرن پانزدهم باشد يا حتي قديمي تر، كه در اين صورت به هدف ما مي خورد. "
با دقت بيشتر و از نزديك به كتاب نگاه كردم و گفتم: " گراور بالاي صفحه عجيب است. "
هلن زير لب گفت: " اين كتاب پر از اين گراورهاست. يادم مي آيد اولين بار كه آن ها را ديدم جا خوردم. اين يكي به نظر مي رسد ربطي به شعر ندارد – آدم فكر مي كند اين را بايد يك راهب تصويرگري كرده باشد و يك شهر با ديوارهاي بلند يا چيزي شبيه آن است. "
آهسته گفتم: " بله، اما آن بالا را از نزديك نگاه كن. " هر دو روي تصوير كوچك خم شديم، سرهايمان تقريباً به بالاي صفحه مي خورد. گفتم: " كاش ذره بين داشتيم. به نظرت نمي آيد اين جنگل – با درختزار انبوه، يا هر چيزي كه هست – چيزي را درون خودش پنهان كرده؟ شهر بزرگي ديده نمي شود، اما اگر به دقت نگاه كني، ساختمان كليسايي را مي بيني، با يك صليب بالاي گنبد و كنار آن... "
هلن گفت: " يك حيوان كوچولو. " چشم هايش را تنگ كرد و بعد ادامه داد: " خداي من اژدهاست. "
من هم با علامت سر تصديق كردم. هر دو روي كتاب خم شده بوديم و به سختي نفس مي كشيديم. تصوير كوچك و خشن به شدت آشنا بود... بال هاي گسترده و دم پيچ خورده. نيازي نبود كتابم را كه در كيف دستي ام نگه مي داشتم بيرون بياورم و با ان تصوير مقايسه بكنم. " يعني چه؟ " آن تصوير حتي در ابعاد بسيار كوچك قلبم را به شدت به تپش مي انداخت.
هلن هنوز داشت به گراور نگاه مي كرد، گفت: " صبر كن. " صورتش فقط دو سانت با صفحه فاصله داشت. گفت: " اوه، عزيزم، به زحمت مي بينمش، اما فكر مي كنم يك كلمه اينجا نوشته شده، در فاصله هر دو درخت يك حرف قرار گرفته. خيلي ريز است، اما مطمئنم حرف است. "
به سرعت گفتم: " دراكوليا؟ "
سرش را تكان داد و گفت: " نه، يك اسم است... ايوي... ايوپرينيو. نمي دانم چيست. تا به حال چنين كلمه اي نديده ام. اما اسم هاي رومانيايي معمولاً به او ختم مي شود. ولي معلوم نيست اصلاً اين اسم مربوط به چي است؟ "
آهي كشيدم و گفتم: " نمي دانم، اما فكر مي كنم احساست درست باشد... اين صفحه به نوعي به دراكولا ربط دارد، وگرنه تصوير اژدها آنجا وجود نداشت. دست كم آن اژدها. "
درمانده به هم نگاه كرديم. اتاقي كه نيم ساعت قبل به نظرم آن قدر لذت بخش مي آمد، حالا بسيار ملالت بار بود، مقبره اي از معارف فراموش شده.
هلن گفت: " كتابداران چيزي درباره اين كتاب نمي دانند. يادم است كه از آن ها درباره اش قبلاً پرسيده بودم، چون واقعاً كتاب كميابي است. "
سرانجام گفتم: " خب، ما هم نمي فهميم اين چيست. دست كم بيا ترجمه اش را برداريم. اين طوري حداقل مي دانيم به چه نگاه كرده ايم. " آن چه را هلن روي يك تكه كاغذ نوشته بود، برداشتم و سريع طرحي از آن گراور كشيدم. هلن به ساعتش نگاه كرد.
هلن گفت: " بايد به هتل برگردم. "
" من هم همين طور، وگرنه به قرارم با هيو جيمز نمي رسم. " وسايلمان را جمع كرديم و كتاب را با تمام احترامي كه شايسته يك كتاب شعر بود، سر جايش در قفسه گذاشتيم.
شايد تأثير شعر و تصاوير آن كتاب بود كه بسيار آشفته بودم، يا شايد از سفر و تا دير وقت بيرون ماندن ديشب با خاله اوا در آن رستوران و سخنراني براي آن جمعيت بود. وقتي وارد اتاقم شدم، يك دقيقه بسيار طولاني طول كشيد تا صحنه اي را كه مي ديدم درك كنم و همان قدر هم طول كشيد تا به اين نتيجه برسم كه هلن هم احتمالاً دارد همين صحنه را در اتاق خودش دو طبقه بالاتر مي بيند. بعد ناگهان برايش نگران شدم، و از پله ها بالا و به سمت اتاق او رفتم، بدون آنكه به عواقب بعدي اين كارم كوچك ترين اهميتي بدهم. اتاقم را گشوده بودند، تمام سوراخ سنبه هاي اتاق، كشوها و كمد و لوازم رختخواب و تمام مقاله هايم را پخش كرده و همه را نابود كرده بودند. تقريباً با عجله و از روي عناد آن ها را با دست پاره كرده بودند.



فصل 42


" اما نمي توانيد از پليس كمك بخواهيد؟ به نظر مي رسد اينجا پر از آن هاست. " هيو جيمز يك تكه از نان را كند و با اشتها گازي به آن زد. " عجب موضوع وحشتناكي است كه در يك هتل خارجي اتفاق بيفتد. "
با اطمينان گفتم: " به پليس زنگ زده ايم. دست كم من اين طور فكر منم. چون متصدي هتل اين كار را برايمان كرد. گفت هيچ كس نمي تواند تا آخر شب يا فردا صبح زود بيايد و گفت به چيزي دست نزنيم. اتاق هاي جديدي به ما داد. "
" چي؟ مي گويي اتاق دوشيزه راسي را هم گشته اند؟ " چشمان هيو گردتر شده بود. " اتاق كس ديگري را هم در اين هتل گشته اند؟ "
با صدايي گرفته جواب دادم: " شك دارم. "
در رستوراني روباز در بودا نشسته بوديم كه فاصله زيادي از كسل هيل نداشت و از آنجا به راحتي آن سوي دانوب و ساختمان مجلس را در آن طرف پِست مي ديديم. هيو انجا را انتخاب كرده بود – گفته بود آنجا از مكان هاي مورد علاقه اش است. اهالي بوداپست از هر سني در خيابان رو به روي ما در رفت و آمد بودند، بسياري از آن ها كنار نرده هاي پل روي رودخانه مكثي مي كردند تا به آن منظره زيبا نگاه كنند، انگار آن ها هم هيچ وقت نمي توانستند به اندازه كافي آن منظره را ببينند. هيو چند نوع غذاي ملي برايم سفارش داد تا تمامشان را امتحان كنم.
تازه سر جايمان نشسته بوديم و نان طلايي رنگي كه همه جا بود و بطري توكي كه به گفته هيو شراب معروف شمال شرقي مجارستان بود، جلو رويمان بود. ديگر صحبت درباره ساختمان مجلس، دانشگاه هايمان، رساله اي كه قبلاً رويش كار مي كردم را كنار گذاشته بوديم. ( وقتي درباره برداشت نادرست پرفسور سندور درباره كارهايم براي هيو تعريف كردم، با دهان بسته خنديد. ) تحقيق هيو درباره تاريخ بالكان بود و در حال نوشتن كتابي درباره شهرهاي عثماني در اروپا بود كه به زودي تمام مي شد.
هيو ليوان مرا پر كرد و پرسيد: " چيزي هم دزديده شد؟ "
با صدايي گرفته گفتم: " هيچ چيز. البته پولي آنجا نگذاشته بودم، يا هيچ يك از وسايل باارزشم را، و تا آنجا كه مي دانم گذرنامه ها در ميز جلويي است، يا شايد در اداره پليس. "
هيو به سلامتي ام ليوانش را كمي بالا برد و يك جرعه نوشيد و پرسيد:" دنبال چه بودند؟ "
آهي كشيدم و گفتم: " داستانش طولاني است. اما اين موضوع با چيزهايي كه لازم است درباره اش صحبت كنيم خيلي هماهنگي دارد. "
سر را تكان داد و گفت: " بسيار خب، پس تا آن وقت. "
" البته اگر شما مايل باشيد. "
" البته. "
نصف ليوانم را براي محكم كاري نوشيدم و از اول شروع كردم. نيازي نداشتم شراب بنوشم تا درباره تعريف داستان راسي به هيو جيمز شكم را از بين ببرم، اگر همه چيز را نمي گفتم ممكن بود چيزهايي را كه او مي داند نفهمم. او در سكوت گوش كرد. آشكارا مجذوب شده بود، ولي وقتي درباره تصميم راسي به انجام تحقيقاتش در استانبول اشاره كردم، از جايش پريد و گفت: " خداي من، من هم



روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا ، هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب ، در به روی من و غم میبندد...
میكنم هر چه تلاش ، او به من می خندد
نقشهايی كه كشيدم در روز ، شب ز راه آمد و با دود اندود
طرحهايی كه فكندم در شب ، روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهی است كه چون من همه را ، رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نيست در اين خاموشی ، دستها پاها در قير شب است!






rchi30 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر   #306 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
tina p آواتار ها
 
tina p به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

فصل 7

بعد از ماجراهایی که در ان سردابه داشتیم اتاق پذیرایی خانواده ی بورا برایمان مانند بهشت روی زمین بود.دوباره بودن در انجا با فنجان های چایی که در دست داشتیم برایمان اسایش بسیار خوشایندی بود_در ان هفته هوا به طور بی سابقه ای سرد شده بود گرچه به ماه ژوین رسیده بودیم_و تور گوت که به پشتی های اتاق تکیه داده بود به ما لبخند میزد.هلن کفش هایش را دم در اپارتمان در اورد و دمپایی های قرمز منگوله داری را که خانم بورا برایش اورد پوشید.سلیم اکسوی هم انجا بود و بی صدا گوشه ای نشسته بود و تور گوت تمام حرف هارا برای او و همسرش با دقت ترجمه میکرد. .
((مطمینید تابوتش خالی بود؟تور گوت یک بار هم قبلأ این سوال را پرسیده بود اما به نظر می رسید نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و دوباره این سوال را تکرار نکند. .
"کاملأ مطمینیم"نگاهی به هلن انداختم ادامه دادم:انچه نمیدانیم این است که صداهایی که شنیدیم صدای دراکولا بود که موقع ورود ما به انجا فرار میکرد یا نه.ان موقع بیرون هوا حتما تاریک شده بود و برایش حرکت کردن ان دورو بر بسیار اسان بود.
"تور گفت:و او میتوانسته تغییر شکل بدهد البته اگه افسانه ها درست باشد.لعنت به چشمهایش!نزیک بود او را بگیرید,دوستان من,نزدیکتر از گارد عثمانیان در این پنج قرن.خیلی خوشحالم که خودتان کشته نشدید,اما به شدت متأسفم که موفق نشدیداو را نابود کنید"
770
"هلن جلو خم شد و پرسید:فکر میکنید کجا رفته باشد؟"
"تور گوت چانه بزرگش را مالید و گفت:خب,عزیزم,نمیتوانم حدس بزنم.میتواند خیلی سریع به جاهای خیلی دور برود,اما نمیدانم چقر دور رفته است.مطمئنم به مکان باستانی دیگر رفته جایی مخفی که قرن ها دست نخورده باقی مانده است.باید اسوتی گئورگی را ترک کرده باشد و این را میداند که انجا دیگر تا مدت طولانی تحت نظر خواهد بود.حاضرم دستم را بدهم که بدانم او در جایی در بلغارستان مانده و یا به طور کلی کشور را ترک کرده است . برایش مرز و سیاست معنی زیادی ندارد, مطمئنم.اخم تور گوت در چهره مهربانش خشن وناخوشایند بود.
"هلن پرسید فکر نمی کنید ما را تعقیب کرده باشد؟"هلن این سوال را خیلی ساده پرسید ولی حالتی در خم شانه هایش باعث شد فکر کنم بیان ساده ی این سوال برای هلن تلاش زیادی در بر داشته است.
"تور گوت سرش را تکان داد و گفت:امیدوارم این طور نباشد خانم پروفسور.اید فکر کنم که او در حال حاضر از شما دو نفر کمی ترسیده است,چون شما او را پیدا کردید در حالی که هیچکس دیگر نتوانسته بود این کار را بکند."
"هلن ساکت بود و تردیدی که در صورتش بود, دوست نداشتم.به نظرم سلین اکسوی و خانم بورا هم با مهربانی خاصی او را نگاه میکردند,شاید متعجب بودند که چطور اجازه دادند او در چنین موقعیت خطرناکی قرار بگیرد,هر چند سالم برگشته بودیم.
"تور گوت برگشت و گفت:من عمیقا برای دوستتان اقای راسی متأسفم.خیلی دوست داشتم با او مصاحبت کنم"دست هلن را صمیمانه گرفتم و از ته قلب گفتم:من هم مطمئنم از مصاحبت هم لذت میبردید."هر وقت اسم راسی می امد,چشمان هلن پر از اشک میشد و این بار هم برای ایتکه کسی لشکش را نبیند ,سرش را به طرف دیگر برگردادند.
771
"دلم میخواست پروفسور استویچف را هم ملاقات میکردم."تورگوت اهی کشید و فنجانش را روی میز برنجی مقابل ما گذاشت.
"در حالی که تصویر این دو پژوهشگر که یادداشتهایشان را با هم مقایسه میکردند,در ذهنم نقش بسته بود,لبخند به لبانم نشست,گفتم:عالی میشد.شما و استویچف امپرتتوری عثمانیان و بالکان قرون وسطا را برای هم توضیح میدادید.شاید روزی همدیگر را ببینید."
"تورگوت سرش را تکان داد و گفت:فکر نمیکنم.موانع سر راه ما به بلندی و سختی موانعی است که بین تزار و پاشا وجود داشت.اما اگر دوباره فرصتی برای شما پیش امد که با او صحبت کنید,یا برایش نامه ای بنویسید,حتما سلام مرا به ایشان برسانید."
قول سختی نبود.
"سلیم از تورگوت خواست سوالی ار ما بپرسد و تورگوت با دقت به حرف او گوش کرد و به ما گفت:می خواهیم بدانیم در وسط ان همه خطر و شرایط سخت,کتابی را که پروفسور راسی توصیف کرده بود,کتاب زندگی جرج قدیس را پیدا کردید؟یا بلغاری ها ان را به دانشگاه سوفیه منتقل کردند؟"
"خنده ی هلن زمانی که واقعأ خوشحال بود,به طرز غافلگیرانه ای دخترانه میشد,جلوی خودم را گرفتم که او را با صدای بلند جلوی دیگران نبوسم.از وقتی قبر راسی را ترک کرده بودیم,اصلا لبخند نزده بود.گفتم:الان در کیف دستی ام است."
تورگوت با نگاهی متعجب ما را نگاه میکرد و یک دقیقه طول کشید تا او وظایفش را به عنوان مترجم به پایان برساند."و چطور شد این کتاب از کیف شما سر دراورد؟"
"هلن ساکت نشسته بود و لبخند میزد,برای همین توضیح دادم:من خودم هم تا به هتلمان در سوفیه برنگشته بودیم به ان فکر نکرده بودم.نه نمیتوانستم تمام وقایع را برایشان تعریف کنم,برای همین شکل اصلاح شده و مودبانه ی اتفاقات ان لحظه را برایشان تعریف کردم."
772
"کل حقیقت این بود که وقتی سرانجام در اتاق هلن در هتل تنها شدیم,او را در اغوش کشیدم و موهای سیاهش را بوسیدم و او را به طرف خودم کشیدم,او را به طرف شانه هایم کشیدم و بدن او را از روی لباس های خاکی سفرمان به خودم چسباندم_با خودم فکر کردم نیمه گمشده افلاطون_ و سپس در حالی که احساس ارامش میکردم که نجات پیدا کرده ایم و میتوانیم همدیگر را در اغوش بگیریم و زیبایی استخوان های بلند او را زیر دستانم و نفسش را روی گردنم حس کنم,چیز دیگری را هم احساس می کردم.چیز ناجوری در بدن او وجود داشت که نمی فهمیدم چیست,چیزی قلمبه و سفت.عقب رفتم و با ترس به او نگاه کردم و لبخند کج او را دیدم.اتگشتش را روی لبش گذاشت.فقط برای برای یاداوری:هر دو میدانستیم اتاقمان شنود دارد."
"بعد از ثانیه ای،دست مرا روی دکمه های بلوزش که حالا در اثر ماجراجویی هایمان کثیف و شلخته شده بود،گذاشت.بدون انکه جرئت داشته باشم به چیزی فکر کنم،دکمه ها را باز کردم و ان را دراوردم.گفته بودم که ان روزها زیرپوش خانمها خیلی پیچیده بود،با بندهای مخفی و قلاب و قسمت های عجیب_یک زره زیرلباسی بود.کتابی پیچیده به یک روسری انجا دیدم که به خاطر قرار گرفتن در مجاورت پوست بدن هلن گرم شده بود.کتاب به بزرگی کتاب رحلی که از حروف راسی تصور کرده بودم ،نبود،اما انقدر بود که در کف دستم جا بگیرد.جلدش نقش و نگار زیبای طلایی که بر روی چوب رنگ شده و چرم داشت.روی گلا یاقوت سرخ،زمرد سبز،یاقوت کبود،سنگهای زیبا و مروارید عالی نصب شده بود-اسمان کوچکی از جواهرات،که برای احترام به صورت قدیسی که در وسط کتاب بود،روی کتاب نصب شده بود.چهره ی زیبای بیزانسی ان عکس انگار چند روز پیش کشیده شده بود،نه چند قرن پیش،به نظرم میرسید چشمان باز،غمگین و بخشنده ی اژدهایش چشمان مرا تعقیب میکند.ابروانش بالای چشمان کمان زیبایی بود،بینی اش کشیده و بلند و دهانش عبوس و غمگین بود.در ان تصویرصراحت و واقع گرایی وجود داشت که قبلا در هنر بیزانس ندیده بودم،چهره ای بود
773
از تبار رومی ها.اگر قبلا عاشق نشده بودم،میگفتم زیباترین صورتی است که در تمام عمرم دیده ام،انسان ولی ملکوتی،یا ملکوتی در عین حال انسان.روی یقه ی ردای او کلماتی با جوهر و به خط خوش دیده میشد.هلن در گوشم گفت:به زبان یونانی است.صدایش حتی اهسته تر از نجوا بود"جرج قدیس."
درون کتاب صفحات کوچک کاغذ پوستی در وضعیتی بسیار عالی بود،هر یک با دستخط قرون وسطایی پر شده بود،انها هم به زبان یونانی.اینجا و انجا صفحاتی تصاویر بدیعی کشیده شده بود:جرج قدیس نیزه اش را در دهان اژدهایی پیچان فرو میکند،در حالی که گروهی از اشراف به این صحنه نگاه میکنند؛جرج قدیس یک تاج طلایی کوچک از عیسی مسیح که از تخت اسمانی اش پایین امده،دریافت میکند،جرج قدیس در بستر مرگش،در حالی که فرشتگان بال قرمز برایش عزاداری میکنند.هر یک از این تصاویر جزئیاتی مبهوت کننده و بسیار کوچک کشیده شده بود.هلن سرش را تکان داد وو دهنش را دوباره دم گوشم گذاشت،اصلا نفس نمیکشیدم.زمزمه کرد:من متخصص این جورکتاب ها نیستم،اما فکر میکنم این کتاب برای امپراتور قسطنطنیه درست شده است_دقیقا امپراتوری که هرگز نیامد."این مهر اخرین امپراتور های بیزانس است."مطمئنا همین طور بود،در داخل جلد یک عقاب دو سر نقاشی شده بود،پرنده به عقب و به گذشته ی پرعظمت،و به جلو،به اینده ی بی انتهای شهر بیزانس نگاه میکرد؛اما انقدر تیزبین نبود که ببیند در اینده ی ان امپراتوری را یک مرتد تازه به دوران رسیده سرنگون میکند.
"نفسی کشیدم و اهسته گفتم:یعنی این کتاب متعلق به نیمه ی اول قرن پانزدهم است.قبل استیلای عثمانی ها."
"هلن به نرمی روی مهر را دست کشید و گوشم پچ پچ کنان گفت:اوه،فکر میکنم خیلی قدیمی تر باشد.پدرم...پدرم گفت این کتاب خیلی قدیمی است.و میتوانی ببینی که نشان روی ان به کنستانتین پورفیرو گنیتوس اشاره میکند.او در نیمه ی اول قرن دهم حکومت میکرده است."هلن قسمت های داخل کتاب را
774
بیشتر گشت:او قبل از پیدا شدن صومعه ی باچکوفسکی قدرت داشته است. عقاب باید بعدها به دان اضافه شده باشد.
"کلمات به سختی از دهانم بیرون امد:منظورت این است که این کتاب بیش از یک هزار سال قدمت دارد؟"همانطور که کتاب را به دقت در هر دو دستم گرفته بودم،گوشه ی تخت کنار هلن نشستم.صدای هیچ کداممان در نمی امد؛کم و بیش با ایما و اشاره جشمهایمان حرف میزدیم.تقریبا کیفیت این کتاب کاملا حفظ شده و وضعیت عالی دارد.و تو تصمیم داری چنین گنجی را از بلغارستان قاچاقچی خارج کنی؟عقلت را از دست داده ای و درباره ی اینکه این کتاب به مردم بلغارستان تعلق دارد چه میگویی؟"
"هلن مرا بوسید، کتاب را از من گرفت و جلد روی کتاب را باز کرد.اهسته گفت:این هدیه ای از طرف پدرم است."داخل جلد جلویی کتاب روکش چرمی باله مانندی داشت و او به دقت زیر انها را گشت. صبر کردم با هم این زیر را نگاه کنیم.یک بسته کاغذ نازک با حروف تایپی متراکم از ان زیر بیرون کشید.سپس نامه شکنجه و زجرهای راسی را در سکوت با هم خواندیم.وقتی نامه تمام شد،هیچکداممان نمی توانستیم حرف بزنیم،گرچه هر دو داشتیم گریه میکردیم.سر انجام هلن دوباره کتاب را در روسری پیچید و به دقت در جای مخفی اش مجاور پوست بدنش گذاشت.
"وقتی صحبتم تمام شد تورگوت داشت به داستان کمرنگ شده ای که برایش تعریف میکردم،لبخند میزد.گفتم:اما چیزهای بیشتری است که باید به شما بگویم و خیلی مهم است."زندانی شدن وحشتناک راسی را در کتابخانه برایشان تعریف کردم.انها با قیافه های بی حرکت و غمگین گوش کردند و وقتی به این حقیقت اشاره کردم که دراکولا از از ادامه ی کار گاردی که سلطان به وجود اورده بودتا او را تعقیب کند،با خبر است،تورگوت نفس بلندی کشید.گفتم ":متاسفم."
"تورگوت به سرعت برای سلیم که سرش را خم کرده بود،ترجمه کرد و او هم با صدای ارامی به ترکی چیزی به تورگوت گفت.تورگوت سرش را تکان داد.
775
"میگوید بیشتر اوقات این احساس را داشته.این خبر وحشتناک تنها به این معنی است که باید بیشتر در تعقیب صلابه گر کوشا باشیم و بیشتر سعی کنیم تا شهرمان را از نفوذ او حفظ کنیم.اعلی حضرت جان پناه دنیا اگر زنده بودند،دستور میدادند همین کار را انجام دهیم.این حقیقت دارد.و زمانی به کشورتان برگردید،با این کتاب چه خواهید کرد؟"
گفتم:شخصی را میشناسم که با شرکتی که کارش برگزار کردن حراج است،ارتباط دارد.البته خیلی احتیاط میکنیم قبل از انکه کاری کنیم کمی صبر میکنیم.انتظار دارم یک موزه دیر یا زود انرا بخواهد.
"تورگوت سرش را تکان داد و پرسید:با پولش چه کار میکنید؟با این همه پول چه کار میکنید؟"
گفتم:داریم درباره اش فکر میکنیم،به نوعی در کارهای خیر خرجش میکنیم.هنوز نمی دانیم چه کار میکنیم.
"هواپیمای ما ساعت پنج استانبول را به مقصد نیویورک ترک کرد و تورگوت به محض اینکه ناهار مفصلمان را در اتاق پذیرایی او تمام کردیم،به ساعتش نگاه کرد.غروب کلاس داشت،افسوس،اما قرار شد اقای اکسوی همراه ما با تاکسی به فرودگاه بیاید.وقتی منتظر ایستاده بودیم تا وفت رفتنمان بشود،خانم بورا یک روسری ابریشمی کرم رنگ بسیار زیبا که رویش با نخ نقره گلدوزی شده بود،اورد و به گردن هلن بست که کثیف بودن کت مشکی و یقه ی خاک الود هلن را پوشاند.نفس همه ی ما تنگ شده بود __یا دست کم نفس من تنگ بود و حتما تنها من ان حال را نداشتم.صورت او بالای ان روسری مانند ملکه شده بود.خانم بورا که روی نوک پا ایستاده بود تا هلن را ببوسد،گفت:این برای روز ازدواجتان است."تورگوت دست هلن را بوسید و گفت:مال مادرم بود.هلن اصلا نمیتوانست حرف بزند.من به جای هر دو نفرمان حرف زدم و دست انها را فشردم.برای هم نامه خواهیم نوشت،به همدیگر فکر میکنیم.زندگی طولانی است و دوباره همدیگر را خواهیم دید.
776
فصل 76
تعریف اخرین قسمت داستان احتمالا برایم سخت تر از سایر قسمت هاست،زیرا بر خلاف اتفاقات زیادی که افتاده بود،با شادی بسیار زیادی بازی روع شد.بی سروصدا به دانشگاه برگشتیم و کارمان را دوباره شروع کردیم.پلیس یک بار دیگر از من سوالاتی کرد،اما وقتی توضیح دادم که سفرم تحقیقاتی بود و هیچ ربطی به ناپدید شدن راسی نداشت،راضی شدند.روزنامه ها که ناگهان متوجه ناپدید شدن راسی شده بودند،از ان یک موضوع محلی اسرار امیز ساختند و دانشگاه تمام سعی اش را میکرد انرا انکار کند.رئیس بخش تاریخ دانشگاه هم از من سوالاتی کرد که هیچ چیز به او نگفتم،به غیر از انکه من هم به اندازه بقیه در دانشگاه برای راسی عزادارم.من و هلن پاییز در کلیسای پدر و مادرم با هم ازدواج کردیم_حتی در اوج جشن هم متوجه شده بودم چقدر مهمانی ما خالی و ساده و چقدر بی حال و هواست.
"پدر و مادرم کمی بهت زده شده بودند،اما به محض دیدن هلن،از او خوششان امد.وقتی هلن با انها بود،هیچ یک از رفتار های خشونت امیز ذاتی اش را بروز نداد و وقتی در بوستن بودیم،اغلب صدای خنده ی او و مادرم را از اشپزخانه میشنیدم.هلن به مادرم غذاهای ویژه مجاری را یاد میداد و با دپدرم در درباره ی انسان شناسی حرف میزد.گرچه از مرگ راسی ناراحت بودم و اندوهی تمام نشدنی در چهره ی هلن دیده میشد،اما سال اول برایم مالامال از شادی بود.رساله ام را زیر نظر یک استاد راهنمای دیگر پایان رساندم،ولی در تمام طول کارم صورت او برایم محو بود.دیگر بازرگانان هلندی برایم اهمیتی نداشتند،فقط میخواستم زودتر درسم تمام شود و جایی مستقر شوم.هلن مقاله ی بلندی درباره ی خرافات روستاهای والاشیا منتشر کرد که از ان استقبال شد و رساله ای
777
را تحت عنوان بقایای اداب و رسوم ترانسیلوانیا در مجارستان شروع کرد.
"به محض اینکه به امریکا رسیدیم،مطلب دیگری نیز نوشتیم:نامه ای برای مادر هلن به ادرس خانه خاله او.هلن جرئت نکرد اطلاعات زیادی در ان نامه بگنجاند،اما در چند خط مختصر برای مادرش نوشت که راسی در حالی مرد که او عشقشان به خاطر اورده بود.هلن نامه را بست،در حالی که ناامیدی در چهره اش موج میزد.گفت:روزی همه چیز را برایش تعریف میکنم، زمانی که بتوانم در گوشش حرف بزنم.هیچ وقت نفهمیدیم که ان نامه به مقصد رسید یا نه،چون نه خاله او و نه مادر هلن جوابی ندادند و ظرف یکسال قشون شوروس به مجارستان حمله کرد.
من کاملا مصمم بودم که بعد از ان دیگر زندگی شادی داشته باشیم و بعد از ازدواج به هلن گفتم امیدوارم بچه دار شویم.اول او سرش را تکان میداد و جای زخم روی گردنش را نشانم میداد.اما به او یاداور شدم که انچه او به ان اشاره دارد،کمترین الودگی را به بدن او وارد کرده و حالا او قوی و سلامت است.به تدریج با بهبود کامل،خود او ارامش پیدا کرد و نگاه مشتاقش را به کالسکه ی بچه هایی که در خیابان از جلو ما رد میشدند،میدیدم.
"هلن دکترای انسان شناسی را در بهار بعد از ازدواجمان گرفت.سرعتش در نوشتن رساله اش مرا شرمنده کرد،در طول ان مدت بارها ساعت پنج صبح ار خواب بیدار میشدم و میدیدم او قبلا از خواب بیدار شده و پشت میز تحریر مشغول کار است.به نطر خسته و رنگ پریده می امد و روز بعد از دفاع از رساله اش،وقتی بیدار شدم دیدم تمام ملافه ها غرق خون است و هلن بیحال و معذب از درد کنارم خوابیده است؛جنینش سقط شده بود.میخواست مرا با خبر های خوب غافلگیر کند.بعد از ان چند هفته مریض و بسیار ساکت بود.رساله اش بالاترین سپاسنامه را گرفت،اما هیچ وقت درباره اش صحبتی نکرد.
وقتی اولین پیشتهاد تدریس را دریافت کردم،در شهر نیویورک،مرا وادار کرد که ان را قبول کنم و به نیویورک نقل مکان کردیم.
778
در محله بروکلین هایتز ساکن شدیم،در ساختمانی که نیاز به مرمت داشت،با سنگهای قهوه ای با صفا.در تفرجگاه قدم میزدیم تا کشتی های یدک کشی را که در بندر ناوبری میکردند و کشتی های بزرگ مسافربری را نگاه کنیم که عارم اروپا بودند.هلن در دانشگاهی مشغول تدریس شد.ما با کاری که بیش از کارهای دیگر دوست داشتیم امرار معاش می کردیم.
هر از چند گاهی کتاب زندگی جرج قدیس را بیرون می اوردیم و اهسته نگاهی به ان می انداختیم،و روزی رسید که با ان به مکانی رفتیم که محتاطانه اجناسی را به مزایده میگذاشت و مرد انگلیسی تا ان را باز کرد،نزدیگ بود ضعف کند.ان را مخفیانه فروختیم.کتاب ظاهرا به صومعه ای در قسمت بالایی منهتن سپرده شد و پول زیادی به حساب بانکی ما که به همین منظور باز کرده بودیم،سرازیر شد.هلن رندگی مفصل و اراسته را انقدر که من خوشم می امد،دوست نداشت و به غیر از مبلغ اندکی که سعی کردیم برای خانواده او بفرستیم،در ان مقطع به بقیه پول دست نزدیم.
سقط حنین دوم هلن بسیار سخت تر و خطرناک تر از اولی بود؛یک ردز به خانه امدم و جاپاهای خونی را روی کف هال دیدم.او خودش یک امبولانس خبر کرده بود و وقتی به بیمارستان رسیدم،تقریبا خطر برطرف شده بود.بعد از ان،خاطره جاپاهای خونی در طول شب بارها و بارها مرا بیدار میکرد.داشتم میترسیدم که ما هیچ وقت صاحب فرزند سالم نمی شویم و بخصوص نگران بودم که این وضعیت چه تاثیری روی هلن خواهد داشت.بعد او دوباره حامله شدو ماه ها پشت سرهم با احتیاط و بدون هیچ حادثه ای سپری شد.چشمان هلن به مهربانی مریم مقدس شده بود،شکمش در پیراهن ابی پشمی اش روز به روز گردتر میشد راه رفتنش کمی بی تعادل.همیشه لبخند می زد و می گفت این یکی را نگه میداریم.
"تو در بیمارستانی مشرف بع رودخانه ی هادسن به دنیا امدی.وقتی دیدم تیره و شبیه مادرتی،به کاملی یک سکه ی نو،و اشک های شوق را در چشمان هلن دیدم،
779
تو را پتویی که محکم به دورت پیچیده شده بود،بلند کردم تا لحظه ای بتوانی کشتی ها را در ان پائین ببینی.البته تا اندازه ای میخواستم اشک های خودم را پنهان کنمنام مادر هلن را روی تو گذاشتیم.
"هلن مسحور و دلباخته تو شده بود؛می خواستم این حقیقت را بیش از هر چیز دیگری در زندگی مان بدانی.هلن تدریس را در طول حاملگی کنار گذاشته بود و به نطر میرسید که از بازی با انگشتان کوچک و پاهای تو که با شیطنت میگفت کاملا ترانسیلوانیایی است و تکان دادنت روی صندلی ننویی که براش خریده بودم،راضی است تو خیلی زود به ما لبخند زدی و با چشمانت ما را هرجا که میرفتیم تعقیب میکردی.گاهی با عجله اتاق کارم را ترک میکردم که به خانه بیایم و مطمئن شوم_خانم های مو مشکی من_هنوز خواب الود رود کاناپه کنار هم دراز کشیده اند.
"یک روز به خانه رسیدم،ساعت چهار،و چند بسته غذای چینی و تعدادی گل خریده بودم که تو به انها نگاه کنی.هیچ کس در اتاق نشیمن نبود.هلن روی تخت تو خم شده بود،در حالی که تو در خواب نیمروزی بودی.صورت تو در خواب زیببا و ارام بود،اما صورت هلن پوشیده از اشک بود و برای ثانیه ای متوجه حضورمن نشد.او را در اغوش گرفتم واحساس کردم،با ترس،چیزی در او برگشته دیگر جرئت نکردم چیزی بپرسم.ان خودش را با غذاها و گل هایی که که اورده بودم مشغول کرده بود،اما هفته بعد دوباره او را اشک ریزان دیدم،ساکت داشت یکی از کتاب های راسی را نگاه میکرد.کتاب بزرگ تمدن یونان باستان روی پاهایش باز بود و صفحه ای که عکس خود راسی را در محراب قربانگاهی در کرت نمایش میداد باز کرده بود.گفتم:بچه کجاست؟"
سرش را اهسته بلند کرد و به من خیره شد،انگار میخواست به یاد بیاورد چه سالی است.خوابیده.
به طرز عجیبی با میل شدیدم برای رفتن به اتاق خواب و سرکشی به تو مبارزه کردم.پرسیدم:عزیزم،چی شده؟کتاب را بستم،کنار گذاشتم و او را بغل کردم،
780
اما او سرش را برگرداند و چیزی نگفت.وقتی سرانجام به اتاق خواب امدم،تو تازه از خواب بیدار شده بودی،با همان لبخند زیبایت روی شکم غلت زده بودی و سرت را به زور بالا گرفته بودی که مرا نگاه کنی.
"به زودی هلن صبح ها ساکت بود و هر غروب بدون دلیل مشخصی گریه میکرد.چون به من چیزی نمی گفت،به او اصرار کردم نزد دکتر برود و بعد هم خواستم به یک روانکاو مراجعه کند.دکتر گفت هلن سالم است و زنها گاهی در ماه های اول مادر شدن غمگین میشوند و به محض اینکه به ان عادت کند،دوباره حالش خوب میشود.وقتی یکی از دوستانمان در کتابخانه ی عمومی به هلن برخورد ،تازه فهمیدم او اصلا پیش روانکاو نرفته است.وقتی این موضوع را به او گفتم،گفت فکر کرده تحقیق بیشتر حال او را به جا می اورد و در ان ساعات بچه مراقب تو خواهد بود.اما بعضی شبها اوقاتش انقدر تلخ بود که به این نتیجه رسیدم که به تغییر محیط نیاز دارد.از پس اندازمان کمی پول برداشتم و برای اوایل بهار بلیت هواپیما به فرانسه خریدم.

"
هلن فبلا به فرانسه نرفته بود،گرچه در طول زندگی اش مطالب زیادی درباره ی انجا خوانده بود و خیلی خوب فرانسه حرف میزد.در مونمارتر قلب مقدس مسیح بسیار زشت تر از ان است که تصور میکرد.دوست داشت کالسکه ی تو را به گل فروشی ها ببرد و در امتداد رود سن قدم بزنیم،در میان اجناس کتاب فروشی ها بگردیم،در حالی که تو کلاه قرمز پارچه ای و نرمت را روی سر داشتی و به اب نگاه میکردی.تو در نه ماهگی مسافر خوبی بودی و هلن به تو گفت تازه اولش است.
سرایدار پانسیون ما ظاهرا مادربزرگ خیلی ها بود و وقتی تو میخوابیدی،تو را به او می سپردیم یا در کافه ای در در فضای باز قهوه می نوشیدیم،در حالی که دستکشهایمان دستمان بود.
781
بیشتر از همه ،تو هلن،از اتاق قوسی نوتردام که صدا را منعکس میکرد خوشتان امد و اخر سر هم بیشتر به سمت جنوب رفتیم تا زیبایی های غار مانند دیگر را ببینیم_مانند خانقاه راهبان کاتوزی و شیشه های درخشانش را،البی با کلیسای دژ مانند قرمز رنگ منحصر به فردش؛تالارهای کارکاسون.
هلن میخواست صومعه سن ماتئوی پیرنه ی شرقی را ببیند و تصمیم گرفتیم قبل از انکه به پاریس برگردیم و از انجا به خانه پرواز کنیم،یکی دو روزی انجا راببینیم.فکر می کردم قیافه ی او در این سفر خیلی باز شده است و خوشم می امد.او شل و ول روی تختخوابمان در هتلی در پرینیان ولو میشد و کتاب تاریخ معماری فرانسه را که از پاریس خریده بودم،ورق میزد.گفت صومعه در سال 1000 میلادی ساخته شده،گرچه میدانست خودم تمام ان بخش را قبلا خوانده ام ان صومعه قدیمی ترین نمونه ی باقیمانده از معماری رومی در سراسر اروپا بود.گفتم:تقریبا به قدمت کتاب زندگی جرج قدیس.اما با این حرفم هلن کتاب را بست و چهره اش درهم رفت و با اشتیاق به تو خیره شد که روی تخت کنارش بازی میکردی.
"هلن اصرار داشت پیاده تا صومعه برویم،مانند زائران.در صبحی سرد و بهاری از له بن راه افتادیم و کمی که گرمتر شدیم ،پلیورهایمان را به کمرمان بستیم.هلن تو را در کوله ی بچه ی مخملی و روی سینه اش گذاشته بود و وقتی خسته میشد،تو را به من می داد.در ان فصل جاده خلوت بود و به غیر از یک روستایی مومشکی ساکت که سوار بر اسب از کنار ما رد شد و به سمت بالا رفت،کسی در جاده نبود.به هلن گفتم باید از او می خواستیم تو را تا بالا سوار اسبش کند،اما او جوابی نداد؛امروز صبح دوباره بداخلاق شده بود و با نگرانی و استیصال می دیدم که هر چند وقت یکبار چشمانش پر از اشک می شود.از قبل میدانستم اگر از او بپرسم چی شده،سرش را تکان می دهد و جوابم را
782
نمی دهد،برای همین خودم را راضی کردم که فقط تو را با ملایمت بغل کنم و از کوه بالا بروم و وقتی
به خم جاده رسیدیم،منظره ها را به تو نشان بدهم،منظره ای طولانی از روستاها و مزرعه های خاکی در زیر.در قله کوه جاده به مصبی پهن و خاکی رسید که یکی دو ماشین قدیمی انجا پارک شده بودند و همین طور اسب_ظاهرا یک روستائی_به یک درخت بسته شده بود،گرچه اثری از صاحب اسب دیده نمی شد.صمعه بالای این محوطه بود،با دبوارهای سنگی سنگین که تا نوک قله ادامه داشت.از در ورودی به داخل صومعه یعنی جایی که تحت مراقبت راهبان بود،وارد شدیم.

"در ان زمان سن ماتئو نسبت به امروز صومعه فعالی بود و دوازده سیزده نفر زندگی خود را همانند زندگی افراد قبل از انها در طول هزار سال گذشته،می گذراندند،البته غیر از اینکه گاهی جهانگردانی برای دیدن انجا می امدند و یکی دو اتومبیل بیرون دروازه پارک شده بود.دو راهب اطراف صومعه ی زیبا را به ما نشان دادند_یادم می اید وقتی به انتهای باز محوطه رفتم،از دیدن قطره قطره چکیدن اب روی صخره های برجسته و صخره های عمودی و تخته سنگ های صاف پایین،چقدر شگفت زده شدم.کوه های اطراف این صومعه بلندتر از قله ای است که صومعه رویش واقع شده است و در کناره های پهلویی ان در دوردست،تورهای سفیدی دیدیم که بعد از دقیقه ای فهمیدیم باید ابشار باشند.
"مدتی روی یک نیمکت نزیک این پرتگاه نشستیم و تو را بین خودمان نگه داشتیم،به اسمان پهناور ظهر نگاه کردیم و به صدای قل قل اب در ابگیری گوش دادیم که در مرکز صومعه قرار داشت و از سنگ مرمر قرمز تراش خورده بود.خدا می داند قرن ها پیش چه کسی این سنگ را تا ان بالا گشیده بود.دوباره هلن سرحال و شاد به نظر می رسید و با لذت ارامش را در صورتش می دیدم.حتی اگر گاهی غمگین بود،روی هم رفته این سفر برای او خوب بود و ارزش امدن را داشت.
سرانجام هلن گفت می خواهد قسمت های دیگر صومعه را هم ببیند.تو رت دوباره سرجایت در کوله گذاشتیم و از اشپزخانه ،سالن غذاخوری درازی که راهبان هنوز انجا غذا می خوردند،خوابگاهی که
783
زائران هنوز می توانستند روی تخت های سفری ان بخوابند و اتاق مطالعه و نوشتن که قدیمی ترین قسمت ان مجموعه بود و در انجا کتب خطی بزرگ بسیاری نسخه برداری و تذهیب کاری شده بود،دیدن کردیم.یک نمونه از انها زیر شیشه به نمایش گذاشته شده بود،یک انجیل متی که باز بود و در ان صفحه شیطانی را نشان می داد که با چوب های نیزه مانندی به همدیگر سیخونک میزدند و همدیگر را واژگون میکردند.هلن با دیدن ان لبخند زد.سپس نماز خانه را دیدیم_کوچک بود،مانند سایر چیزهای دیگر صومعه،اما تناسب ان با سنگ همخوانی داشت؛تا به حال چنین بنایی به سبک رومی ندیده بودم،به این دنجی و زیبایی.کتابچه ی راهنمای ما می گفت که شکل گرد بیرونی کلیسا اولین مهندسی رومی بوده،حرکتی ناگهانی که نور را به محراب می اورد.تعدادی شیشه قرن چهاردهمبه پنجره های باریک بود و محراب به طرز خوبی با شمعدان های طلا و با رنگهای قرمز و سفید تزیین شده بود.ارام انجا را ترک کردیم.
"سرانجام راهب راهنمایان گفت که همه جا را به جز سردابه ی کلیسا دیده ایم و ما را به انجا هدایت کرد.انجا دخمه ای کوچک و نمور خارج از صومعه بود.از نظر معماری جالب بود،چون یک تاق ضربی اوایل دوران رومی روی چند ستون نگه داشته شده بود و همینطور به خاطر سنگ قبری که تزیینات ناخوشایندی داشت و تاریخ رویش مربوط به سالهای اول ساخت صومعه بود_راهنمایان توضیح داد،ارامگاه اولین رییس این صومعه است.کنار قبر راهب پیری نشسته بود غرق در تفکر و عبادت بود؛سرش را بلند کرد،مهربان و مبهوت،سرش را برایمان خم کرد،بدون انکه از جایش بلند شود.
راهنما توضیح داد:قرن هاست که اینجا رسم داریم یکی از ما کنار قبر راهب بزرگ می نشیند،معمولا یک راهب پیر که این افتخار را تا اخر عمر خواهد داشت.
گفتم:چقدر عجیب.اما چیزی در ان فضا وجود داشت،شاید سرما بود،که باعث شد تو به گریه بیفتی و روی سینه ی هلن بیقراری کنی.
784
هلن خسته شده و پیشنهاد کردم تو را بغل کنم و از انجا به هوای تازه ببرم.خودم هم وقتی از ان دخمه نمور بیرون امدم،نفس راحتی کشیدم و تو را بردم که چشمه ی صومعه را نشانت بدهم.
"انتظار داشتم هلن فوری دنبال ما بیاید،اما همان زیر ماند و وقتی بیرون امد،انقدر قیافه اش عوض شده بود که احساس خطر کردم.به نظرم سرزنده می امد__اما خیلی سرزنده تر از انچه در ماه های اخیر دیده بودم.تا انجا که میتوانستم،اسوده پیش او رفتم؛پرسیدم چیز جالب دیگری ان پایین بوده؟جواب داد:شاید.اما طوری جواب داد که انگار انقدر غرق افکارش است که صدای مرا نمی شنود.اما ناگهان به طرف تو چرخید و تو را از من گرفت و شروع به بوسیدن سر و گونه هایت کرد و پرسید:حالش خوب است؟ترسیده بود؟
گفتم:خوب است شاید کمی گرسنه باشد؟هلن پشت میزی نشست و غذای بچه را از کیفش بیرون اورد و غذای تو را داد و در همان حال که تو غذا می خوردی،،برایت اواز خواند،یکی از همان اوازهایی که نمی فهمیدم_مجاری یا رومانیایی.بعد از یک دقیقه گفت:اینجا خیلی قشنگ است.چند روز بمانیم.
با اعتراض گفتم:باید تا پنجشنبه شب به پاریس برگشته باشیم.
با خونسردی گفت:خب،فرق زیادی بین ماندن اینجا یا ماندن در هتل له بن نیست.می توانیم فردا پایین برویم و اگر فکر میکنی باید زود برگردیم،سوار اتوبوس می شویم و به موقع میرسیم.
موافقت کردم،چون خیلی عجیب به نظر می رسید،اما احساس بی میلی می کردم،حتی وقتی رفتم که با راهب راهنمای جهانگردان در این باره صحبت کنم.او از مقام بالاتر خود سوال و ایشان هم هم گفتند چون خوابگاه مسافران خالی است،میتوانیم بمانیم.بین نهار و ساده و شام ساده تر که در اتاقی خارج از اشپزخانه برای ما سرو کردند،در باعچه گلهای سرخ گشتیم،در باغستان های پر سراشیب بیرون صومعه راه رفتیم و پشت محراب نشستیم و به اواز دسته جمعی راهبان گوش کردیم در حالی که تو روی پای هلن خوابیده بودی،یک راهب روی تخت های سفریمان ملافه های تمیز و زبری کشید.
785
تخت هایمان را از دو طرف نزدیک تخت تو هل دادیم که اگر به هر طرف غلت زدی،نیفتی و بعد از انکه روی یکی از انها خوابت برد،من هم دراز کشیدم و وانمود کردم دارم مطالعه میکنم و به هلن نگاه نمی کنم.او لب تخت نشست و به تاریکی شپب بیرون پنجره خیره شد.خوشحال بودم که پرده ها کشیده است،اما همان بلند شد و انها را کنار زد و ایستاد بیرون را نگاه کرد.گفتم:باید تاریک شده باشد.هیچ شهری هم این نزدیکی ها نیست.
سرش را تکان داد و گفت:خیلی تاریک است.اما اینجا همیشه همین طور بوده،اینطور فکر نمی کنی؟
از روی تو دستم را از تو دراز کردم و روی تخت هلن زدم و گفتم:چرا نمی ایی دراز بکشی؟
بدون هیچ اعتراضی گفت:بسیار خوب.به من لبخند زد و قبل از انکه روی تخت دراز بکشد،خم شد و مرا بوسید.دقیقه ای او را در اغوشم گرفتم و شانه های محکم و پوست لطیف گردنش را نوازش کردم.سپس دراز کشید و رویش را با ملافه پوشاند و به نظر میرسید که خیلی قبل تر از انکه ان بخش کتابم را تمام و فانوس را خاموش کنم،خوابش برده است.
هنگام طلوع افتاب بیدار شدم،احساس کردم نسیمی در اتاق جریان دارد.همه جا ساکت بود؛تو کنارم زیر پتوی نوزادی خودت خوابیده بودی،اما تخت هلن خالی بود.بی صدا بلند شدم و کفش ها وکتم را پوشیدم.صومعه تاریک بود،محوططه با نور کم صبحگاهی،خاکستری رنگ شده بود،چشمه هم تاریک بود.به ذهنم رسید که کمی طول میکشد تا نور خورشید به اینجا برسد.چون اول باید از ان قله های عظیم شرقی بالا بیاید.تمام دورو اطراف را بیصدا به دنبال هلن گشتم،چون می دانسنم دوست دارد صبح زود بیدار شود و ممکن است غرق در افکار روی نیمکت ها نشسته و منتظر طلوع خورشید باشد.اما اثری از او نبود و وقتی اسمان کمی روشن تر شد،سریع شروع به گشتن کردم،
786
اول به طرف نیمکت ها رفتم،جایی که دیروز نشسته بودیم و بعد به محراب ساکت و ارام که بوی دود میداد ،رفتم.
"سرانجام اسم او را صدا کردم،ارام و بعد بلندتر و سپس با وحشت.بعد از چند دقیقه،یکی از راهبان از سالن غداخوری بیرون امد،احنمالا از صرف اولین غذای روزانه شان در سکوت،و پرسید میتواند کمکی بکند،ایا به چیزی نیاز دارم.توضیح دادم که همسرم گم شده او با من شروع به جست و جو کرد.ممکن است خانم قدم رفته باشند قدم بزنند؟اما هیچ اثری از او در باغستان یا در محوطه پارک ماشینها یا سردابه ی تاریک نبود.وقتی خورشید از بالای قله ها یبرون امد،همه جا را گشتیم سپس او دنبال چند راهب دیگر رفت و یکی از انها ماشین را بر میدارد به له بن میرود تا پرس و جو کند.باد حالتی عصبی گفتم در برگشت پلیس را با خودش بیاورد.سپس صدای گریه ی تو را شنیدم،با عجله پیش تو برگشتم،ترسیده بودم از تخت افتاده باشی،اما تو تازه از خواب بیدار شده بودی.به سرعت به تو غذا دادم و بغلت کردم و باهم دوباره همه جا را گشتیم.
"اخر سر خواستم همه راهبان جمع بشوند و از انها سوال شود.راهب بزرگ فوری رضایتش را اعلام کرد و همه را در صومعه جمع کرد.هیچکس هلن را بعد از اینکه دیشب اشپزخانه را ترک کرده بودیم،ندیده بود.همه نگران بودند_یکی از راهبان گفت:بیچاره!.و این حرفش موجی از ناراحتی را به سویم فرستاد.پرسیدم ایا کسی دیروز با او حرف زده؟رئیس صومعه با ملایمت گفت:ما با خانمه صحبت نمی کنیم،این یک قانون عمومی است."
اما یک راهب قدم جلو گذاشت و فوری او را شناختم.همان بود که وظیفه داشت کنار قبر راهب بزرگ بنشیند.صورتش ارام ومهربان بود درست همان طور که زیر نور فانوس دیروز در سردابه دیده بودیم،با همان بهت مختصری که همان وقت متوجه شده بودم.گفت:خانم ایستادند تا با من صحبت کنند نمی خواستم قوانین را بشکنم،اما ایشان به قدری ارام و مودب بودند که جواب سوالات ایشان را دادم.
787
"از شما چه پرسید؟"قلبم از قبل به تپش افتاده بود،اما حالا از تپش زیادذ درد گرفته بود.
از من پرسید چه کسی اینجا دفن شده است و توضیح دادم یکی از اولین روسای این صومعه،و ما خاطره ی ایشان را تقدیس می کنیم.سپس پرسیدند ایشان چه کار بزرگی کرده اند و توضیح دادم ما افسانه ای داریم_در اینجا رییس صومعه نگاهی کرد و اشاره کرد که ادامه بدهد:ما افسانه ای داریم که او زندگی مقدسی داشت،اما در مرگ نفرین ناخجسته ای به ایشان رسید،طوری که از قبرش برمی خیزدو تا به راهبان اسیب برساند و جسد او باید تزکیه شود.وقتی تزکیه شد،یک گل رز سفید از قلبش می روید تا نشان بدهد که مادر مقدس او را بخشیده است.
با عصبانیت پرسیدم:پس برای همین یگ نغر انجا مینشیند . نگهبانی میدهد؟
راهب بزرگ گفت:این فقط رسم ماست،برای احترام به خاطره ی او.
به طرف راهب پیر برگشتم،دلم میخواست گلویش را انقدر بدهم که صورت ارامش بنفش شود.این داستان را برای همسرم تعریف کردی؟
ایشان درباره ی تاریخ اینجا سوال کردند،،موسیو هیچ چیز اشتباهی ذر جواب دادن به ایشان ندیدم.
"و او در جواب شما چه گفت؟"
راهب پیر لبخند زد و گفت:ایشان با صدای شیرینشان تشکر کردند و نام مرا پرسیدند و به ایشان گفتم:برادر کیریل.دست هایش را دور کمرش گرفت.
یک دقیقه طول کشید حرفش را بفهمم.اسمش با لهجه ی فرانسوی و فشار رئی سیلاب دوم نام،برایم نااشنا بود.سپس دستم را دور تو محکم کردم که مبادا بیندازمت.گفتید اسمتان کیریل است؟همین را گفتید؟ان را هجی کنید.
راهب مبهوت اطاعت کرد.
پرسیدم:این نام از کجا امده"نمی توانستم جلوی لرزش صدایم را بگیرم.این نام واقعی شماست؟شما که هستید؟
788
"رئیس صومعه جلو امد،شاید چون پیرمرد اصولا گیج بود.توضیح داد:این نامی ست که روی او گذاشته شده.همه ما وقتی سوگند می خوریم نام هایمان را انتخاب میکنیم.همیشه یک کیریل وجود داشته_همیشه این نام را کسی رود خودش گذاشته است_و همین طور برادر مایکل_این یکی،اینجا..
"همانطور که تو را محکم گرفته بودم،پرسیدم: یعنی می خواهید بگویید که یک برادر کیریل قبل از ایشان وجود داشته و یکی قبل از ان یکی؟"
راهب بزرگ گفت:اوه،بله.کاملا معلوم بود که از سوالات خشنم متعجب شده است.تا انجا که کسی میداند این در تاریخ ما سابقه دارد.ما به سنت هایمان افتخار میکنیم و مایل نیستیم روشمان را تغییر دهیم.
"حالا دیگر تقریبا داشتم فریاد میزدم:این سنت ها از کجا به اینجا امده؟"
"رئیس صومعه صبورانه گفت:ما نمیدانیم،موسیو،این همیشه رسم ما بوده."جلو رفتم طوری که تقریبا دماغم جلو دماغ او بود و گفتم:می خواهیم در قبر درون سردابه را باز کنید."
"او بهت زده یک قدم جلو گذاشت.چه می گویید؟نمی توانیم این کار را بکنیم."
با من بیا اینجا...تو را تو را سریع به دست راهب جوانی که دیروز صومعه را به ما نشان داده بود،سپردم.لطفا دخترم را نگه دارید.اونوقت تو را از من گرفت و بغل کرد،انطور که انتظار داشتم دست و پاچلفتی نبود.
تو به گریه افتادی.به رئیس صومعه گفتم:بیایید.او را به طرف سردابه کشیدمو او به سایر راهبان اشاره کرد که دنبال ما نیایند.به سرعت از پله ها پایین رفتیم.در دخمه ی سرد،جایی که برادر کیریل دو شمع روشن گذاشته بود،به سمت راهب بذرگ برگشتم.مجبور نیستید در اینباره به کسی چیزی بگویید،اما باید داخل قبر را ببینیم.برای تاکید بیشتر مکثی کردم و ادامه دادم:اگر کمکم نکنید،قانون را روی سر صومعه تان خراب میکنم.
789





سلااااااااااااااااام بر همه
tina p آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر   #307 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
eti98 آواتار ها
 
eti98 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 668-677
روز خسته کننده ای بود، اما انقدر برای رفتن به باچکوفو هیجان زده بودم که با خوشحالی حاضر بودم پیاده به آنجا بروم، اگر می دانستم اینطوری زودتر به آنجا میرسم. در عوض خوابیدیم تا برای فردا صبح آماده بشویم. همراه با صدای خروپف جهانگردان برلین ضرقی و پراگ، صدای راسی را می شنیدم که سر نقاط بحث انگیز کارمان صحبت می کرد و صدای هلن را که از حواس پرتی ام تاحدی سرگرم شده بود می شنیدم که می گوید "البته باتو ازدواج می کنم".
فصل 65
ژوئن 1962
دختر عزیزم
ما ثروتمندیم، می دانی، زیرا اتفاقات ناگواری برای من و پدرت رخ داد. بیشتر آن پول را برای پدرت و برای نگهداری از تو گذاشتم، اما به اندازه ای که بتوانم تحقیقات طولانی مدتم را ادامه بدهم و برای روزهای مریضی به اندازه کافی پول برداشتم. مقداری از آن را در زوریخ به ارز آنجا تبدیل کردم و با نامی که هرگز به کسی نمی گویم، یک حساب بانکی در آنجا برای خودم باز کردم. حساب بانکی من خیلی پر است. از آن ماهی یکبار پول برداشت می کنم تا اجاره اتاقم، هزینه ارشو و پول غذایی را که در رستوران می خورم را بپردازم. تا آنجا که امکان دارد کم خرج می کنم شاید روزی بتوانم هرچه را می ماند به تو بدهم، زمانی که بزرگ شدی کوچولوی عزیزم.
مادری که عاشق توست
هلن راسی
ژوئن 1962
دختر عزیزم
امروز روز بدی بود.( هرگز این کارت را برایت نمی فرستم. البته اگر اصلا بقیه کارتها را برایت بفرستم، این یکی جز آن ها نخواهد بود) امروز یکی ازان روزهاست که نمی توانم به یاد بیاورم به دنبال این ابلیسم یا از او فرار می کنم. جلو آینه ایستادم، آینه ای کهنه در اتاقم در هتل دِست؛ که شیشه اش لکه هایی مانند خزه دارد که روی سطح منحنی اش خزیده است. روسری ام را باز می کنم، اینجا ایستاده ام و انگشتم را روی زخم گردنم می کشم.، قرمزی ای که هیچوقت خوب نشد. نمی دانم تو مرا قبل از انکه او رابیابم، پیدا می کنی یا نه. نمی دانم پدرت پدرت مرا قبل از انکه بتوانم او را پیدا کنم می یابد؟ نمی دانم چرا تا حالا مرا پیدا نکرده، نمی دانم آیا دوباره می توانم تو را ببینم؟
مادری که دوستت دارد
هلن راسی
آگوست 1962
دختر عزیزم:
وقتی تو به دنیا آمدی، موهایت سیاه بود و به سر لیزت چسبیده بود. بعد از اینکه تو را شستند و خشک کردند، موهایت نرم دور صورتت ریخت. رنگ موهایت تیره است، مانند من، اما تا اندازه ای مسی هم هست، مثل پدرت. غرق در مرفین خوابیدم و تو را بغل گرفتم و به نور در موهای نوزادم که از سیاهی کولی وار برگشته و به روشنی می زد نگاه می کردم. سرتاپایت زیبا و براق بود، تورا در وجودم شکل داده بودم، بدون انکه بدانم چه می کنم. انگشت هایت طلایی بود، گونه ات مانند گل سرخ، مژه ها و ابروهایت مانند پر بچه کلاغ. حتی مرفین هم نمی توانست خوشحالی مرا از بین ببرد.
مادری که دوستت دارد
هلن راسی
فصل 66
صبح زود روی تخت سفری ام در خوابگاه مردان در ریلا از خواب بیدار شدم؛ تازه آفتاب داشت از میان پنجره های کوچک راه خودش را به داخل اتاق باز می کرد، هنوز چند نفر دیگر از جهانگردان در خواب عمیق بودند. صدای زنگ ناقوس کلیسا را زودتر، زمانیکه هنوز هوا تاریک بود، شنیده بودم و حالا دوباره همان ناقوس به صدا در آمده بود. اولین فکری که بعد از بیدار شدن به ذهنم رسید این بود که هلن گفته بود با من ازدواج می کند. می خواستم او را دوباره ببینم، هرچه زودتر، تا در یک لحظه مناسب دوباره از او بپرسم که حرف دیروز او را در خواب دیدم یا بیداری. آفتابی که بیرون و در محوطه پهن شده بود، انعکاس شادی ناگهانی من بود و هوای صبح بی نهایت تازه بود، پر از قرن ها تازگی.
اما هلن سر میز صبحانه نبود. رائوف آنجا بود، مثل همیشه عبوی و در حال سیگار کشیدن، تا اینکه راهبی آرام از او خواست بیرون سیگار بکشد. به محض اینکه صبحانه تمام شد، در طول راهرویی که به سمت خوابگاه زنان می رفت راه افتادم، جایی که دیشب هلن از من جدا شد و متوجه شدم در اتاق باز است. زنان دیگر، چک ها و آلمانی ها، تختخواب هایشان را مرتب کرده و رفته بودند. ظاهرا هلن هنوزخواب بود؛ او را روی تخت سفری اش که نزدیکترین تخت به پنجره بود، می دیدم. به طرف دیوار چرخیده بود و بی صدا قدم به داخل اتاق گذاشتم، برای خودم دلیل می آوردم که او حالا نامزد من است و حق دارم او را ببوسم و صبح بخیر بکویم، حتی در صومعه. در را پشت سرم بستم، امیدوارم سر و کله راهبی پیدا نشود.
هلن خوابیده بود و پشتش به اتاق بود، روی تخت سفری نزدیک پنجره. وقتی نزدیکتر رفتم، کمی به طرفم غلتید، انگار وجود مرا احساس کرده بود. سرش عقب رفته و چشمانش بسته بود، حلقه های تیره موهایش روی بالش پخش شده بود. در خواب عمیقی بود و با دهانش به سختی نفس می کشید. فکر کدم شاید بعد از کوهنوردی دیروزمان خسته شده، اما حالتی در بی حال بودن او باعث شد با نگرانی جلوتر بروم. روی او خم شدم، با این فکر که حتی قبل از انکه بیدار شود او را ببوسم و بعد با وحشت متوجه رنگ کبود صورت و خون تازه روی گردنش شدم. تقریبا همان جایی که زخم های تقریبا بهبودیافته قرارداشت، در پایینترین قسمت گردن، دو زخم کوچک قرمز و باز مرطوب از خون دیدم. کمی هم خون گوشه ملافه سفید ریخته بود و مقداری بیشتر روی آستین پیراهن خواب گشاد و ارزان قیمتش جایی که در خواب دستش را عقب برده بود. جلو پیراهن خوابش کج شده بود و کمی پاره شده بود و یکی از سینههایش تقریبا تا سر تیره نوک عریان بود. تمام این چیزها را در حالیکه خشکم زده بود، در یک لحظه پر از نگرانی دیدم، انگار قلبم از کار افتاده بود. بعد جلوتر رفتم و ملافه را آرم روی قسمتهای عریان بدنش کشیدم، انگار که روی یک بچه را در خوای می کشیدم. در آن لحظه فکرم به کار دیگری نرسید. بغض غلیظی گلویم را گرفته بود، التهابی که هنوز کاملا احساس نمی کردم.
شانه هلن را تکان دادم و آرم گفتم: هلن! اما تغییری در چهره اش بوجود نیامد. حالا می دیدم که چقدر رنگ پریده، رنجور و خسته بنظر می رسید، انگار حتی در خواب هم درد داشت. ناگهان به یاد صلیبی که به گردنش آویزان بود، امتادم آن هم نبود. دورو بر را گشتم، آن را پایین کنار پاهایم پیدا کردم. زنجیر نازک پاره شده بود. آیا کسی آن را پاره کرده، یا خودش در خواب آن را پاره کرده بود؟ دوباره او را تکان دادم"هلن بیدار شو".
این بار تکان خورد اما بی قرار و بدعنق؛ می ترسیدم نکند با به هوش آوردن سریع او، به او آسیب رسانده باشم اما بعد از یک ثانیه چشم هایش را باز کرد و اخم هایش را درهم کشید. حرکاتش بسیار بی رمق بود. دیشب، موقعی که من در راهروی بغلی خوابیده بودم، چقدر خون از دست داده بود؟ چرا دیشب یا شبهای قبل او را تنها گذاشتم؟
هلن با تعجب گفت: "پل اینجا چکار می کنی؟" بعد سعی کرد بلند شود و متوجه بهم ریخته بودن وضع لباس خوابش شد. دستش را روی گردنش گذاشت در الیکه من در سکوتی پر اضطراب و ناراحت او را نگاه می کردم و بعد آهسته دستش را عقب کشید. خون چسبناک و خشک شده ای روی انگشتانش بود. به آن خیره نگاهم کرد و بعد نگاهش را به من چرخاند. گفت "اوه خدایا!" بلند شد نشست و علی رغم وحشتی که در صوورت هلن بود کمی خیالم راحت شد؛ اگر خیلی خون از دست داده بود از ضعف نمی توانست چنین حرکتی بکند. آهسته گفت:"اوه پل" لب تخت نشستم و دست دسگرش را محکم در دستم گرفتم.
پرسیدم: کاملا بیدار شدی؟
سرش را به علامت تایید تکان داد.
" و میدانی کجایی؟"
گفت : بله اما سرش را پایین انداخت و به سختی شروع به گریستن کرد، با هق هقی وحشت زده. هرگز قبلا صدای گریه بلند او را نشنیده بودم. آن صدا مانند سرمایی زننده در وجودم تفوذ می کرذو
دست تمیزش را بوسیدم و گفتم من اینجام. دستم را فشار داد و همانطور اشک می ریخت اما سعی میکرد خودش را کنترل کند. "باید فکر کنیم چه...صلیبم کجاست؟"
گفتم: اینجاست و بدقت به او نگاه کردم، اما خدارو شکر هیچ نشانی از جاخوردم یا پس کشیدن در او ندیدم. گفتم: خودت آن را در آوردی؟
گفت: نه البته که نه. سرش تکان دادو یک قطره اشک روی گونه اش غلطید و یادم نمی آمد پاره شده باشد. فکر کنم آنها-او- جرئت داشته این کار را بکند، اگر افسانه درست باشد. حالا دیگر داشت اشکهایش را پاک می کرد و دستش را به دقت برای محافظت از رخم ها روی گردنش گذاشته بود. "شاید در خواب پاره اش کرده ام".
با توجه به جایی که آن را پیدا کرده بودم گفتم: " منم همینطور فکر میکنم.وقتی آن را نزدیکت می آورم که احساس ناراحتی نمی کنی؟"
با کنجکاوی گفت:"نه، دست کم هنوز نه". این کلمه کوچک سرد باعث شد نفسم بند بیاید.
دستش را به طرف صلیب دراز کرد اول کمی با تردید، و بعد آن را در دست گرفت. نفسم بالا آمد. هلن هم آهی کشید. "داشتم به مادرم و به مقاله ای فکر می کردم که دوست داشتم درباره شخصیت های ترانسیلوانیایی بنویسم که در کار گلدوزی بودند، که خوابم برد-آن ها معروفند می دانی- و بعد تا حالا از خواب بیدار نشدم". اخم هایش را درهم کشید و ادامه داد: "خواب بدی دیدم و مادرم در تمام ماجرای خوابم بود و داشت...یک پرنده سیاه بزرگ را می تاراند. وقتی پرنده را ترساند و پراند، رویم خم شد و پیشانی ام را بوسید، همان طور که وقتی بچه بودم موقع خواب پیشانی ام را می بوسید، آن علامت را دیدموو" هلن مکث کرد، انگار فکر کردن کمی ناراحتش می کرد:"علامت اژدها را روی شانه ماردم دیدم، اما ان علامت به نظرم جزئی از وجود او بود، نه چیزی و حشتناک. و وقتی مرا بوسید، دیگر خیلی نمی ترسیدم."
سوزش و وحشت عجیبی را حس کردم، یاد شبی افتادم که ظاهرا قاتل گربه ام را در هره آشپزخانه نگه داشته بودم، موقعی که تا نیمه شب مشغول مطالعه بازرگانان هلندی بودم که خیلی ازشان خوشم آمده بود. چیزی از هلن محافظت کرده بود، دست کم تاحدی؛ با بی رحمی زخمی شده بود، اما خون زیادی از دست نداده بود. در سکوت بهم نگاه می کردیم.
هلن گفت: می توانست خیلی بدتر باشد.
هلن را میان بازوانم گرفتم و لرزش بدنش را احساس کردم. من هم می لرزیدم. زیر لب گفتم: بله اما باید در مقابل هرچیز دیگری از تو مواظبت کنم.
ناگهان سرش را تکان داد، انگار بهت زده بود " و اینجا صومعه است من نمی فهمم.نامرده از چنین جایی متنفر است" به صلیب بالای در، تمثال مریم مقدس و چراغ مقدسی که در یک گوشه روشن بود اشاره کرد و گفت "اینجا مقابل مریم مقدس؟"
آهسته دستش را در دست خودم چرخاندم و گفتم: من هم نمی فهمم اما می دانیم که راهبان همراه جسد دراکولا سفر کردند و او احتمالا در یک صومعه دفن شده است. این خودش اصلا موضوع عجیبی است. هلن...دستش را فشار دادم:"داشتم به چیز دیگری فکر می کردم. کتابدار کشور خودمان.. او مارا در استانبول پیدا کرد و بعد در بوداپست. یعنی ممکن است ما را تا اینجا هم تعقیب کرده باشد؟ ممکن است دیشب او به تو حمله کرده باشد؟"
چهره اش درهم رفت: می دانم. یک بار در کتابخانه مرا گزیده است. بنابراین ممککن است دوباره بخواهد،نه؟ اما به طرز عجیبی در خواب احساس می کردم چیز دیگری است...کسی بسیار قوی تر. اما چطور ممکن است یکی از آن ها به اینجا وارد شده باشد، حتی اگر از صومعه نمی ترسید؟
به نزدیکترین پنجره که باز حدود سه متر دورتر از تخت هلن بود اشاره کردم و گفتم: " کاری نداشته. او خدایا، چرا تو را اینجا تنها گذاشتم؟"
یادآوری کرد: تنها نبودم. پنج نفر یگر با من در این اتاق خوابیده بودند. اما حق با توست...او می تواند قیافه اش را تغییر دهد، همانطور که مادرم گفت به شکل یک خفاش، یا مه..
ناگهان خوابی که دیدو بودم به ذهنم رسید: اوه یک پرنده بزرگ سیاه.
هلن گفت: حالا شده دوبار.. کم و بیش
تکانش دادم و گفتم: هلن! دیگر هرگز نمی گذارم تنها بمانی حتی یک ساعت!
"حتی یک ساعت مرا بحال خودم نمی گذاری؟" برای دقیقه ای لبخند طعنه آمیز و زیبایش دوباره بر لبانش نشست.
" و می خواهم قول بدهی...اگر چیزی احساس کردی که من حس نمی کنم، اگر احساس کردی چیزی دنبال توست..."
"به تو می گویم پل، اگر اصلا چنین چیزی احساس کردم." حالا بی امان حرف می زد و به نظر می رسید قولی که داده، او را به حرکت دراورده است. "بیا، لطفا. به غذا نیاز دارم و به مقداری شراب قرمز یا برندی، اگر پیدا کنیم. یک حوله و یک لگن برایم اینجا بیاور...گردنم را می شویم و می بندم." حرکات پرشور و حرارتش انگار مسری بود، چون فوری اطاعت کردم."بعدا به کلیسا می رویم و وقتی کسی نیست زخم را با آب مقدس می شوییم. چقدر عجیب"- خوشحال بودم دوباره لبخند اتهزا آمیز او را می بینم-"همیشه احساس می کردم تمام مراسم کلیسا بی معنی است، اما هنوز خودم آن را انجام می دهم."
با صدایی گرفته گفتم: "اما ظاهرا او فکر نمی کند بی معنی باشد"
کمک کردم گردنش را با اسفنج تمیز کند، مواظب بودم قسمت باز زخم را لمس نکنم و مواظب در بودم تا لبس بپوشد. منظره آن زخم از نزدیک به حدی وحشتناک بود که لحظه ای فکر کردم باید از اتاق بیرون بروم و اجازه دهم اشکهایم سرازیر شود. اما هلن گرچه با ضعف حرکت می کرد، مصمم بودن را در قیافهاش می دیدم. روسری همیشگی را روی گردنش بست و یک زنجیر دیگر از کیفش بیرون آورد که امیدوار بودم کلفت تر از قبلی باشد، تا صلیب را دوباره به گردنش آویزان کند. ملافه هایش لک شده بود، اما فقط در چند نقطه کوچک. هلن با لحن صریح همیشگی اش گفت: "خب. می گذاریم راهب ها فکر کنند که زنان در این خوابگاه خوابیده اند. حتما دفعه اولشان نیست که خون را از روی چیزی می شویند."
وقتی از کلیسا بیرون آمدیم، رائوف در محوطه داشت به ما می خندید. چشمانش را رو به هلن تنگ کرد و با حالتی تهدید کننده به او گفت: "خیلی خوابیدید". وقتی حرف می زد به دندان نیش او نگاه کردم، اما تیزتر از دندان های معمولی به نظر نمی رسید؛ اگر خون آشام بود، باید دندان های نیش بلندتری داشت، با رنگ تیره و لبخندی زشت.




این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند، زیبایی هایش را بیرون بکشد...تلخی هایش را صبر کند...
آدم های امروزی دوستی های کنسروی میخواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست!!!



l

ویرایش توسط eti98 : ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۵۱ قبل از ظهر
eti98 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر   #308 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
mahsa_72thr آواتار ها
 
mahsa_72thr به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ص678- 717
فصل 67
«وقتی دیدم رانوف برای اوردن ما به ریلا بی میل است، عصبانی شده بودم، اما اشتیاق او برای بردن ما به باچکوفو بیشتر اشفته ام کرد. در مدتی که ما را سوار بر ماشینش به سمت پاچکوفو می برد به منظره هایی اشاره می کرد که با وجود توصیفات او زیبا بودند. من و هلن سعی می کردیم به هم نگاه نکنیم. اما مطمئن بودم او هم مانند من برداشت ناخوشایندی دارد. حالا باید نگران یوسف هم باشیم. جاده از پلودیو باریک شده بود که در مسیری سنگلاخی در یک طرف و صخره هایی با سرشیبی زیاد در طرف دیگرمان پیچ می خورد و جلو می رفت. دوباره راهمان را میان کوهستان باز می کردیم... در بلغارستان نمی توان خیلی از کوهستان دور شد. این مطلب را به هلن که از پنجره ی صندلی عقب ماشین رانوف به بیرون نگاه می کرد گفتم و او هم سرش را به نشانه تصدیق تکان داد. " بالکان یک کلمه ترکی است به معنی کوه."
«صومعه دروازه ورودی بزرگی نداشت... از جاده خارج و به تکه زمینی کثیف وارد شدیم و از انجا کمی پیاده روی کردیم تا به دروازه صومعه رسیدیم. صومعه باکچوسفکی در میان تپه های برهوت بلند واقع شده بود، تپه هایی که در قسمت پر درخت و در قسمت صخره ای بود و نزدیک رودخانه ای باریک قرار گرفته بود: حتی اوایل تابستان چشم انداز انجا خشک بود و به راحتی می توانستم تصور کنم که برای راهبان ، ان منبع اب در نزدیکی شان چقدر باارزش بوده است. دیوارهای بیرونی همان رنگ قهوه ای مایل به خاکستری تپه های اطراف را داشت. سقف صومعه از سفال قرمز شیاردار بود، مانند سقف خانه قدیمی استویچف و هزاران خانه و کلیسای دیگر در طول راه . ورودی به صومعه یک راهروی گشاد با تاق قوسی و به اندازه ی سوراخ در زمین باریک بود. از رانوف پرسیدم" می توانیم داخل برویم؟"
«سرش را تکان داد ، به معنی بله، و ما قدم به تاریکی سرد راهرو گذاشتیم. با قدم های اهسته چند ثانیه طول کشید تا به محوطه ی افتابی رسیدیم و در ان دقایق در میان دیوارهای بلند صومعه به غیر از صدای پایمان هیچ چیز نمیشنیدیم.
« شاید انتظار فضای بزرگ و عمومی دیگری داشتیم ، مانند صومعه ی ریلا؛ خلوت و زیبای محوطه ی اصلی باچکوفو اهی بر لبانم اورد و هلن هم اهی بلند کشید. کلیسای صومعه بیشتر محوطه را اشغال کرده بود و برج هایش قرمز، زاویه دار و بیزانسی بود. اینجا دیگر گنبد طلایی وجود نداشت؛ فقط زیبایی باستانی ـ ساده ترین مواد در شکلی هماهنگ و متناسب کنار هم قرار گرفته بودند. درخت های تاک تا بالای برج کلیسا رسیده و بر ان لمیده بودند؛ یک سرو با شکوه مانند برجی قد کشیده بود. سه راهب با جامه های بلند سیاه و کلاه بیرون کلیسا ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند. در مقابل افتاب درخشانی که در محوطه تابیده بود، سایه ی درختان تکه تکه محوطه را پوشانده بود و نسیم ملایمی می وزید و برگ درختان را به رقص در می اورد. در نهایت تعجب دیدم که سایه ها این طرف و ان طرف می دوند و سنگ های قدیمی را با پنجه هایشان می خراشند. یک بچه گربه ی پلنگی دنبال چیزی دوید که در س.راخی در دی.ار پنهان شد.
« مانند صومعه ریلا، دیوارهای داخلی صومعه بالکن های زیادی از سنگ و چوب بود. قسمت های پایینی و سنگی دی.ار بعضی از راهرو ها مانند رواق کلیسا ، از نقاشی های دیواری رنگ و رو رفته ای پوشیده شده بود. به غیر از ان سه راهب، جوجه ها و بچه گربه، کس دیگری دیده نمی شد. انجا تنها بودیم ، تنها در امپراتوری بیزانس.
« رانوف به سمت راهبان رفت، و با انها مشغول صحبت شد، درحالی که من و هلن کمی مردد بودیم. بعد از چند ثانیه برگشت."راهب بزرگ بیرون رفته اما کتابدار اینجاست و می تواند به ما کمک کند." از «ما» که رانوف به کار برد زیاد خوشم نیامد ولی چیزی نگفتم." شما داخل کلیسا را ببینید تا من بروم او را پیدا کنم."
«هلن محکم گفت:" با شما می اییم." و همه به دنبال یکی از راهبان وارد راهرو شدیم. کتابدار در یکی از اتاق های طبقه اول مشغول به کار بود؛ وقتی وارد شدیم از جایش بلند شد تا به ما خوش امد بگوید. فضای انجا خالی بود و به غیر از یک بخاری اهنی و یک فرش روشن روی میز چیز دیگری در ان اتاق نبود.
جدا از چند جلد کتاب که روی میز چوبی قرار داشت، اثری از وجود کتابخانه در انجا نمی دیدم.
« رانوف توضیح داد:" ایشان برادر ایوان هستند." راهب به ما تعظیم کرد بدون انکه برای دست دادن به ما دستش را بالا بیاورد؛ در واقع دست هایش را در استین هایش فرو برده بود و دیده نمی شد. به فکرم رسید که نمی خواسته دستش به هلن بخورد. همین حالت را هلن هم داشت زیرا عقب رفته بود و تقریبا پشت سرم ایستاده بود. رانوف چند کلمه ای با او حرف زد." برادر ایوان از شما خواهش می کند بنشینید." فرمانبردارانه نشستیم. صورت ریشوی برادر ایوان دراز و جدی بود و چند دقیقه ای ما را برانداز کرد. رانوف با لحنی امیدوار کننده گفت:" سوال هایتان را از او بپرسید."
« گلویم را صاف کردم . چاره ای نبود، باید سوال هایمان را جلو رانوف می پرسیدیم. باید سوال هایمان را در غالب تحقیق علمی بیان می کردم." می توانید از برادر ایوان بپرسید که چیزی در مورد زائرانی که از والاشیا به اینجا می ایند ، می داند یا نه؟"
«رانوف سوال ما را به برادر ایوان منتقل کرد و با شنیدن کلمه ی والاشیا صورت برادر ایوان روشن شد." می گوید این صومعه ارتباط مهمی با والاشیا دارد، ارتباطی که از اواخر قرن پانردهم شروع شد."
« ضربان قلبم زیاد شد، گر چه سعی کردم ارام بنشینم." بله، چه ارتباطی؟"
« کمی بیشتر با هم صحبت کردند، برادر ایوان با دست درازش به سمت در اشاره کرد. رانوف سرش را تکان داد. " می گوید حول و حوش ان زمان شاهزاده ی والاشیا و مولدوا از این صومعه حمایت های زیادی کردند. دستنوشته هایی در کتابخانه ی اینجا وجود دارد که کمک های ان ها را بیان می کند."
« هلن ارام پرسید:" می داند چرا به اینجا کمک می کردند؟"
« رانوف سوال را از راهب پرسید و بعد گفت:" نه، فقط می داند که ان دستنوشته ها درباره ی کمک ان ها به صومعه است."
« گفتم:" از او بپرس، اطلاعاتی درباره ی گروهی از زائران که در ان زمان از والاشیا به این صومعه امدند، دارد؟"
« برادر ایوان واقعا لبخند زد . رانوف گفت:" بله ، تعداد زیادی بودند ، اینجا نقطه ی مهمی برای زائرانی بود که از والاشیا می امدند. بسیاری از زائران از اینجا به اتوس یا قسطنطنیه می رفتند."
« فشاری که به دندان هایم می اوردم ممکن خردشان کند." اما یک گروه خاص از زادرانی که از والاشیا امدند و نوعی بقایای چیزی را با خود حمل می کردند، یا دنبال بقایای چیزی می گشتند... چیزی در این باره می داند؟"
« به نظر می رسید رانوف لبخند پیروزی اش را قورت داد و گفت:" نه، هیچ گزارشی از چنین زائرانی ندیده است. زائران زیادی در ان قرن بودند. ان موقع صومعه باچکوسفکی خیلی مهم بود. زمانی که عثمانی ها کشور را گرفتند به طریق بلغارستان از دفتر کارش در ولیکو ترنوفو ، پایتخت قدیمی ، به اینجا تبعید شد. او در سال 1404 در همین جا درگذشت و همین جا دفن شد. قدیمی ترین بخش صوومعه و تنها قسمتی از صومعه اولیه کهدست نخورده باقی مانده اسد، استخوانگاه صومعه است."
« هلن دوباره شروع به صحبت کرد:" می شود از او بپرسید که در میان راهبانی که اینجا بودند، برادری به نام پوندف می شناسد؟"
« رانوف سوال را از او پرسید و قیافه ی برادر ایوان متعجب و سپس محتاط شد. " می گوید او باید برادر انجل پیر باشد. قبلا نامش واسیل پوندف بود، تاریخدان بود. اما دیگر عقل درست و حسابی ندارد. از صحبت با چیزی دست گیرتان نمی شود. رئیس صومعه حالا محقق کبیر ما هستند و مایه تاسف است، حالا که شما اینجایید ایشان حضور ندارند."
« به رانوف گفتم:" با این حال دوست داریم با برادر انجل صحبت کنیم." و ترتیب کار داده شد، گر چه کتابدار خیلی به ما اخم کرد. سپس ما را به محوطه برد و از راهرویی با تاق ضربی گذشتیم و به محوطه باز دیگری رسیدیم که ساختمانی بسیار بلند در وسط ان بود. به محوطه دومی به اندازه محوطه اولی نرسیده بودند و ساختمان و سنگفرش ها ظاهری درحال فرسودگی و متروک داشتند. علف هرز روی زمین سبز شده بود و متوجه شدم که از پوشه ی سقف یک درخت سبز شده که اگر ان را زودتر نکنند، ان قدر بزرگ می شود که ان بخش از ساختمان را خراب کند. به راحتی تصور می کردم که تعمیر این خاننه خدا در الویت برنامه های بلغارستان نیست. ان ها ریلا را، با تاریخ ناب بلغاری و ارتباطش با شورشیانی که علیه عثمانیان جنگیدند، برای هنرنمایی داشتند. این مکان باستانی با تمام زیبایی هایش ریشه در بیزانس ، مهاجمان و اشغالگرانی مانند عثمانی ها ، ارمنی ها، گرجستانی ها و یونانی ها داشت... و مگر همین الان نشنیدیم که برخلاف سایر صومعه های بلغارستان ، اینجا در زمان عثمانی ها استقلال داشته؟ تعجبی ندارد که دولت اجازه داده از سقف اینجا درخت دربیاید.
« کتابدار ما را به اتاقی در گوشه ی ساختمان برد. رانوف توضیح داد:" درمانگاه" . این لحن دوستانه و همکارانه ی رانوف مرا بیشتر عصبی می کرد. کتابدار در چوبی زهوار در رفته را باز کرد و درون اتاق صحنه ی رقت انگیزی دیدیم که دیگر نمی خواهم ان را به یاد بیاورم. دو راهب پیر انجا زندگی می کردند. اثاثیه ی اتاق فقط دو تخت سفری ، یک صندلی چوبی و یک بخاری اهنی بود؛ حتی با وجود ان بخاری ، حتما در زمستان های ان منطقه زمستانی انجا به شدت سرد می شده است. کف اتاق سنگی بود، دیوارها سفید و عریان بود، به غیر از یک نمازخانه کوچک که در یک گوشه قرار داشت: یک لامپ اویزان از سقف، تاقچه ای با کنده کاری های تودرتو ، تمثال رنگ و رو رفته و کدر مریم مقدس، کل اثاث اتاق بود.
« یکی از پیرمردان روی تخت سفری اش دراز کشیده بود و وقتی وارد شدیم به ما نگاه نکرد. بعد از دقیقه ای دیدم که چشمانش برای همیشه بسته است، ملتهب و قرمز، هر چند لحظه یک بار چانه ش را می گرداند، انگار می خواست با چانه ش ببیند. بیشتر بدنش را ملافه ی سفیدی پوشانده بود و یکی از دستانش را کورمال کورمال لب تخت می کشید که محدوده تختش را براورد کند تا اگر غلت زد نیافتد و دست دیگرش گوشت اویزان گردنش را لمس می کرد.
« ساکن فعال تر اتاق روی تنها صندلی اتاق نشسته بود، یک عصا به دیوار نزدیک او تکیه داده بود، انگار سفرش از ان تخت سفری به صندلی خیلی طولانی بود. جامه ی بلند و سیاهی بر تن داشت که بدون دکمه روی شکم ورقلمبیده اش اویزان بود. چشمانش باز و به شدت ابی بود و وقتی وارد شدیم، با قدرت دید عجیبی به سمت ما برگشت. ته ریش و موهایش مانند علف های هرز همه جای سر و صورتش روییده بود و کلاهی بر سرش نبود و همین سر بدون کلاه در دنیایی که تمام راهبان کلاه های بلند و سیاهشان را همیشه بر سر داشتند بیش از هر چیز دیگری قیافه ی او را مریض و غیرعادی جلوه می داد. این راهب بدون کلاه می توانست تصویری از یک پیامبر در انجیل قرن نوزدهم باشد، با این تفاوت که قیافه ش خیالی نبود. دماغش را به سمت بالا جمع و چروک کرده بود انگار ما بوی بدی می دادیم، و گوشه ی دهانش را می جویدو هر چند دقیقه یک بار چشمانش را تنگ وگشاد می کرد. نمی توانستم بگویم قیافه اش وحشتناک یا مسخره و یا بدجنس است، چون هر چند دقیقه یک بار حالت هایش تغییر می کرد. بدن و دست هایش روی صندلی زهوار در رفته ولو شده بود، انگار همه حرکتی که دست ها و بدنش می توانس داشته باشد، بالا امده و فقط صورتش را می جنباند. رویم را برگرداندم.
«رانوف با کتابدار که دور و بر اتاق را اشاره می کرد، حرف می زد. رانوف صریح گفت:" این مردی که روی صندلی نشسته پوندف است. کتابدار هشدار داد که خیلی کم می توانیم از او حرف بکشیم." رانوف با احتیاط به مرد نزدیک شد، انگار می ترسید برادر انجل او را گاز بگیرد و به صورت او نگاه کرد. برادر انجل ــپوندف ـ سرش را تاب داد تا به او نگاه کند. مانند حرکت تقلیدی یک حیوان در قفس باغ وحش. ظاهرا رانوف دست به کار معرفی ما شده بود بعد از چند ثانیه برادر انجل چشمان ابی عجیبش را به صورت ما گرداند. صورتش چروکیده و لقوه دار بود. بعد شروع به حرف زدن کزد. و کلمات با عجله از دهانش بیرون می امد، که با صدای سایش درهمی همراه شد ، صدایی مثل خرخر. یکی از دستانش را به هوا برد و علامتی را کشید که می توانست نیمی از یک صلیب باشد یا تلاشی برای دور نگه داشتن ما.
« با صدای ارامی از رانوف پرسیدم:" چه می گوید؟"
«رانوف با علاقه گفت:" پرت وپلا. هرگز چیزی مثل این نشنیده ام. به نظر می رسد نیمی از حرف هایش دعاست ــ چیزی خرافی از ایین عشا ربانی ــ و قسمتی از حرف هایش درباره سیستم تراموا در سوفیه است."
«" می توانی از او سوالی بپرسی؟ به او بگو ما تاریخدانیم، مثل خودش، و میخواهیم بدانیم در اواخر قرن پانزدهم ایا گروهی از زائران والاشیا که از قسطنطیه رد شده بودند و بقایای شیء مقدسی را حمل می کردند ، اینجا امده اند؟"
« رانوف با بی اعتنایی شانه بالا انداخت، اما سعی کرد و برادر انجل با صدای خرخری از سیلاب هها و کلمات جوابش را داد و سرش را تکان داد. نمی دانستم معنی اش بله بود یا نه. رانوف گفت:" باز هم پرت وپلا. این بار انگار داشت راجع به تهاجم ترک ها به قسطنطیه حرف می زد، پس دست کم قدری فهمیده است."
« ناگهان به نظرم رسید چشمان پیرمرد شفاف و هشیار شد، انگار برای اولین بار بود که ما را درست می دید. در میان صداهای عجیبی که از دهانش بیرون می امد ــ زبانی که حرف می زد ــ به وضوح نام اتاناس انگلوف را شنیدم.
« مستقیم رو به پیرمرد فریاد کشیدم:" انگلوف! شما اتاناس انگلوف را می شناختید؟ کار کردن با او را به یاد می اورید؟"
« رانوف به دقت گوش می داد." هنوز دارد پرت و پلا می گوید اما سعی می کنم حرف هایش را به شما بگویم. به دقت گوش کنید." به سرعت و منصفانه شروع به ترجمه کرد؛ به همان اندازه که از او بدم می امد باید از مهارتش تقدیر می کردم." من با اتاناس انگلوف کار می کردم. سال ها پیش ، شاید قرن ها پیش. او دیوانه بود. ان چراغ را خاموش کنید... پاهایم را ازار می دهد. می خواست همه اتفاقات گذشته را بداند، اما گذشته نمی خواهد ما همه اتفاقاتش را بدانیم. گذشته می گوید نه نه نه. گذشته ناگهان پدیدار می شود و به ما اسیب می رساند. می خواستم سوار خط یازدهم بشوم، اما ان دیگر به محله ما نمی اید. به هر حال رفیق دیمیتروف حقوقی را که ما می گرفتیم، به نفع مردم ، قطع می کرد. مردم خوب."
« رانوف نفسی کشید که احتمالا همان وقت باید یک جمله را جا انداخته باشد، چون سیل کلمات برادر انجل ادامه داشت. راهب پیر هنوز روی صندلی اش از گردن به پایین بی حرکت بود، اما سرش می جنبید و صورتش منقبض می شد.
«" انگلوف مکان خطرناکی پیدا کرد،جایی به نام اسوتی گنورگی، او سرود ان را شنید. انجا مکانیست که یک قدیس را دفن کردند و بالای قبرش رقصیدند. می توانم به شما قهوه تعارف کنم، اما فقط گندم پودر شده است، ارد و خاک. ما حتی نان هم نداریم."
« جلو راهب پیر زانو زدم و دستش را در دست گرفتم، گرچه به نظر می رسید هلن می خواهد مرا به عقب بکشد. دستش به شلی یک ماهی مرده بود، سفید و پف کرده، ناخن هایش زرد و به طرز عجیبی بلند بود. با التماس پرسیدم:" اسوتی گئورگی کجاست؟" احساس می کردم ممکن است تا یک دقیقه دیگر گریه ام بگیرد، جلو رانوف و هلن و ان دو موجود خشکیده در سلولشان.
« رانوف کنارم کز کرده بود و سعی می کرد چشمان سرگردان او را دنبال کند. "K’de e Sveli Georgi?"
«برادر انجل نگاهش به دنیای بسیار دور گذشته خیره شده بود." انگلوف به اتوس رفت و تیپیکون را دید، به کوهستان رفت و ان مکان وحشتناک را پیدا کرد. برای رفتن به اپارتمانش سوار خط یازده شدم. گفت:« زود بیایید ، چیزی پیدا کردم. می خواهم به انجا برگردم و در گذشته کندوکاو کنم.»می توانم قهوه تعارفتان کنم اما فقط خاک است. اوه اوه ، او در اتاقش مرده بود، بعد جسدش در سردخانه نبود." برادر انجل لبخندی زد که مرا عقب راند. دو دندان داشت و لثه اش پیر و فرسوده بود. بوی گند دهانش می توانست خود شیطان را بکشد. می خواست با صدایی بلند و لرزان اواز بخواند.
اژدها به دره ی ما امد.
محصولات کشاورزی را به اتش کشید. دوشیزگان را برد.
ترک های کافر را ترساند و از روستاهای ما حفاظت کرد.
نفسش رودخانه ها را ترساند و ما از ان ها رد شدیم.
«به محض اینکه رانوف ترجمه را به پایان رساند، برادر ایوان با ایما و اشاره چیزی گفت. هنوز دست هایش درون استین هایش بود، اما صورتش درخشان و علاقه مند شده بود. به سرعت پرسیدم :" چه می گوید؟"
« رانوف به سرعت سرش را تکان داد. " می گوید قبلا این اواز را شنیده است. این اواز را از پیرزنی در روستای دیموفو شنیده، اسمش بابا یانکا است و انجا اوازه خوان بزرگی است، جایی که رود خانه مدت ها پیش خشک شده است. در انجا جشن های زیادی داشتند و این اوازهای قدیمی را می خواندند و او رهبر خواننده ها بود. یکی از ان جشن ها دو روز دیگر است. جشن سنت پتکو، شاید دوست داشته باشید اواز هایش را بشنوید."
« با اعتراض گفتم:" باز هم اوازهای محلی. لطفا از اقای پوندف ــ برادر انجل ــ بپرس ایا معنی این اواز را می داند؟"
« رانوف با حوصله ی زیاد سوال را به او منتقل کرد، اما برادر انجل با صورت درهم کشیده و لقوه دارش همچنان سرجای خودش نشست و چیزی نگفت. بعد از دقیقه ای دیگر کاسه ی صبرم لبریز شد. فریاد کشیدم:" از او بپرس چیزی درباره ولاددراکولا می داند؟ولاد تپش! ایا در این منطقه دفن شده؟ تا به حال این نام را شنیده؟ اسم دراکولا را شنیده؟" هلن بازویم را گرفت اما دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم. گرچه هیچ اضطراب یا هشداری در چهره اش دیده نمی شد و رانوف نگاهی انداخت که اگر می خواستم بیشتر دقت کنم، می شد ان را دلسوزانه نامید.
« اما تاثیر ان روی پوندف وحشتناک بود. رنگش به شدت پرید و چشمانش مانند تیله های ابی عقب رفت. برادر ایوان جلو پرید و او را که داشت از روی صندلی می افتاد گرفت و رانوف کمک کرد او را روی تخت سفری اش بخوابانند. توده ای گوشت شل بود با پاهای متورم و سفید که از زیر پتو و ملافه قلمه بیرون زده بود، بازوهایش شل اویزان بود. وقتی او را به سلامت خواباندند، کتابدار از پارچ مقداری اب برداشت و روی صورت مرد بیچاره پاشید. مبهوت ایستاده بودم؛ نمی خواستم چنین نگرانی و اضطرابی ایجاد کنم و شاید همین حالا یکی از منابع اطلاعاتی مان را کشته بودم. بعد از دقیقه ای که تمامی نداشت، برادر انجل کمی تکان خورد و چشمانش را باز کرد، اما حالا دیگر چشمانش وحشت زده و وحشی بودند، محتاط مانند یک جانور شکار شده، مرتب پلک میزد و دورو بر اتاق را نگاه می کرد، انگار ما را نمی دید. کتابدار سینه اش را مالش داد و سعی کرد جای او را روی تخت راحت تر کند، اما راهب پیر، لرزان، دستش را کنار زد. رانوف با حالتی موقر و متاسف گفت:" بهتر است او را تنها بگذاریم. نمی میرد... دست کم از این ماجرا." دنبال کتابدار به سمت بیرون اتاق راه افتادیم، همگی ساکت بودیم و متنبه.
« در روشنایی محوطه که دوباره باعث قوت قلبم شده بود گفتم:" متاسفم."
« هلن به طرف رانوف برگشت و گفت:" می توانید از کتابدار بپرسید چیزی بیشتر درباره ان اواز محلی می داند، یا می داند ان اواز متعلق به کدام دره است؟"
« رانوف و کتابدار با هم صحبت کردند و کتابدار به ما نگاه کرد:" می گوید این اواز مال کراسنا پولیاناست، دره ای ان طرف کوه های شمال شرقی. اگر دوست دارید اینجا بمانید، می توانید با او دو روز دیگر به جشن قدیس بروید. این خواننده پیر ممکن است چیزی در این باره بداند... دست کم می تواند به شما بگوید ان را از کجا یاد گرفته."
« زیر لب به هلن گفتم:" فکر می کنی رفتن به انجا می تواند مفید باشد؟"
« نگاه متینی به من انداخت و گفت:" نمی دانم ف اما تنها کاریست که می توانیم بکنیم. جون این اواز به اژدها اشاره کرده ، باید ان را دنبال کنیم. در این دو روز هم می توانیم باچکوفو را کاملا بگردیم و شاید کتابخانه اینجا هم بتواند به ما کمک کند."
« خسته ووامانده روی نیمکت سنگی کنار راهرو نشستم و گفتم:" بسیار خب."»
فصل 68
سپتامبر 1962
دختر عزیزم:
لعنت به این زبان انگلیسی! اما وقتی سعی می کنم چند خطی به زبان مجاری برایت نامه بنویسم، می دانم که تو گوش نمی دهی. تو داری با زبان انگلیسی بزرگ می شوی. پدرت که فکر می کند، من مرده ام، همانطور که تو را روی شانه هایش می گذارد و تاب می دهد. به زبان انگلیسی با تو حرف می زند. وقتی کفش هایت را به پایت می کند با تو انگلیسی حرف میزند ــ حالا دیگر انقدر بزرگ شده ای که کفش های واقعی بپوشی ــ و وقتی دستت را می گیرد و به پارک می برد، با تو انگلیسی حرف می زدند. اما اگر با تو انگلیسی حرف بزنم احساس می کنم نمی توانی صدایم را بشنوی. مدت بسیار زیادی اصلا برایت نامه ای ننوشتم، زیرا صدایت را نمی شنیدم که به چه زبانی حرف می زنی. می دانم پدرت فکر می کند من مرده ام، چون هرگز سعی نکرد مرا پیدا کند. اگر سعی می کرد موفق می شد. اما او صدای مرا به هیچ زبانی نمی شنود.
مادری که عاشق توست
هلن
می 1963
دختر عزیزم:
نمی دانم چند بار در سکوت برایت توضیح داده ام که در اولین ماه های بعد از تولدت، من و تو چقدر با هم خوشبخت و شاد بودیم. منظره ی بیدار شدنت از خواب ، وقتی قبل از هر جای بدنت دست هایت را تکان می دادی، بعد مژه های سیاهت را چند بار به هم مبزدی و بعد کش و قوسی به خودت میدادی و لبخند می زدی، تمام وجودم را لبریز می کرد. بعد اتفاقی افتاد. ان اتفاق بیرون از وجود من نبود، هیچ تهدید خارجی برای تو نبود. چیزی دورن من بود. بارها و بارها بدن بی عیب تو را می گشتم تا ببینم جراحتی داری یا نه. اما جراحت در بدن من بود، حتی قبل از گزیدگی روی گردنم، جراحتی که هرگز کاملا بهبود نیافت. بعد دیگر ترسیدم به تو دست بزنم، فرشته ی بی عیب من.
مادری که عاشق توست
هلن
ژوئیه1963
دختر عزیزم:
انگار امروز بیش از همیشه دلم برایت تنگ شده است. در مرکز اسناد و پرونده های دانشگاه رم هستم. در دو سال گذشته شش بار به اینجه امده ام. نگهبان دیگر مرا می شناسد بایگان مرا میشناسد، پیشخدمت کافه ان طرف خیابان مرا میشناسد و اگر با بداخلاقی رویم را از انها نمی گرداندم و وانمود نمی کردم متوجه توجه انها نیستم، بیشتر دوست داشتند با من اشنا شوند. در این مرگز، گزارشی از شیوع طاعون در سال 1517 دیدم که قربانیانش فقط یک زخم قرمز و ملتهب روی گردن داشتند. پاپ دستور داده بود وقتی انها را دفن می کنند یک سیخ در قلبشان فرو کنند و دهانشان را نیز پر از سیر کنند. در سال 1517. دارم سعی می کنم یک نقشه زمانی از حرکت های او درست کنم یا ــ چون شرح تفوت ها غیر ممکن است ــ از حرکت نوکران و هواخواهانش نقشه ای بکشم. این نقشه که فهرستی واقعی در دفتر یادداشتم است، صفحات زیادی را پر کرده. اما هنوز نمی دانم به چه کارم می اید. انتظار دارم موقع کار این مطلب را کشف کنم.
مادری که عاشق تئست
هلن
سپتامبر1963
دختر عزیزم:
تقریبا اماده ام که دیگر دست از این کار بردارم و پیش تو برگردم. تولدت در این ماه است. چطور می توانم یک تولد دیگر را هم ز دست بدهم؟ می خواستم فوری پیش تو برگردم، اما می دانم اگر این کار را بکنم، همان اتفاق دوباره تکرار می شود. مثل شش سال پیش، دوباره ناپاکی ام را احساس می کنم... وحشت ان را احساس می کنم، کمال تو را خواهم دید. چطور می توانم نزدیک تو باشم در حالی که میدانم الوده ام؟ چه حقی دارمکه گونه ی نرم تو را نوازش کنم؟
مادری که عاشق توست
هلن
اکتبر1963
دختر عزیزم:
در شهر اسیزی هستم. دیدن این کلیساها و نمازخانه های مبهوت کننده وجودم را لبریز از یاس و ناامیدی میکند. شاید با هم اینجا بیاییم، تو با لباس کوچولو و قشنگت و من و پدرت، همه با هم دست در دست، به عنوان جهانگرد. در عوض من مشغول کار و مطالعه ی یک سند مربوط به سال 1603 در گردوخاک یک کتابخانه ی صومعه مانندم. دو راهب در دسامبر ان سال مرده اند. جسد انهارا در برف ها با زخم کوچکی روی کردن پیدا کردند. دانشم از زبان لاتین خوب به یادم مانده، و پول هایم صرف هرگونه کمکی می شود که ممکن است برای فهمیدن یا ترجمه ی این متون لازم باشد، یا شست و شو و اتی لباس هایم. همانطور صرف تهیه ی ویزای مختلف، گذرنامه، بلیت قطار و یا یک کارت هویت قلابی. وقتی داشتم بزرگ می شدم، هیچ وقت پول نداشتم. مادرم در روستا اصلا نمی دانست پول چه شکلی است. حالا دارم می فهمم که پول همه کار می کند. نه،نه همه کار. نه هر کاری که بخواهم.
مادری که عاشق توست
هلن
فصل69
« ان دو روز در باچکوفو طولانی ترین روزهای زندگی ام بود. می خواستم فوری به ان جشنی که به من گفته بودند بروم، ان جشن را بی درنگ می خواستم، تا بتوانم یک کلمه از ان شعر ــ اژدها ــ را تا لانه اش دنبال کنیم. با وجود این از دقایقی که فکر می کردم بی چون و چرا از راه می رسد، می ترسیدم، می ترسیدم این امید هم مانند دودی در هوا محو شود ، یا معلوم شود اصلا ربطی به این موضوع ندارد. هلن از قبل به من هشدار داده بود که اوازهای محلی در غیرقابل اعتماد بودن معروفند، خیلی احتمال دارد که منشا ان ها بعد از گذشت قرن ها نابود و یا به فراموشی سپرده شده باشد، ممکن است متن اصلی ان ها تغییر کرده و متحول شده باشد، خواننده ی ان ها به ندرت می داند که ان اوازها از کجا امده و چقدر قدمت دارد. در روز دوم هلن درحالی که یقه پیراهن مرا در محوطه صاف می کرد با اندوه گفت:" همین چیزهاست که ان اوازها را اواز محلی می کند." نیازی به ان نوازش ملایم نبود و از همین کارش فهمیدم نگران است. وقتی به قلوه سنگ هایی که افتاب رویشان افتاده بود و جوجه هایی که مرتب ان ها را می خراشیدند نگاه می کردم، چشمانم می سوخت و سرم درد می گرفت. انجا زیبا بود، مکانی کمیاب و برای من بیگانه، جایی که زندگی در نوع خودش در ان جاری بود، همانطور که در قرن یازدهم همینطور بود: جوجه ها دنبال کرم می گشتند، بچه گربه دور و بر پاهای ما وول می خورد، نور درخشان روی سنگ های قرمز و سفید بنا که اطراف ما را احاطه کرده بود ، می افتاد. دیگر به سختی زیبایی اش را حس می کردم.
« صبح روز دوم، خیلی زود از خواب بیدار شدم. فکر کردم شاید صدای ناقوس کلیسا را شنیده ام، اما تشخیص نمی دادم ان را در خواب دیدم و یا در بیداری. از پنجره ی اتاقم با پرده های زمختش، چهار پنج راهب را می دیدم که به کلیسا می رفتند. لباس هایم را پوشیدم ــ خدایا، لباس هایم کثیف شده بود ، اما حوصله نداشتم لباس بشویم ــ و اهسته از پله های راهرو پایین رفتم و به محوطه رسیدم. هنوز خیلی زود بود، بیرون هنوز هوا تاریک بود و ماه بالای کوه ها قرار داشت. برای لحظه ای فکر کردم که به کلیسا بروم و نزدیک در کلیسا که باز بود ، این پا و ان پا کردم؛ از دور نور شمع و بوی سوختن موم شمع و بوی عود می امد و داخل کلیسا که ظهر ها کاملا تاریک بود، در این ساعت گرم و مجذوب کننده بود. صدای مناجات راهبان را می شنیدم. موج صدای حزن انگیز مانند خنجری در قلبم فرو رفت. ان ها هم احتمالا همان اداب را به جا اورده بودند، یک روز دلگیر و تاریک در سال1477 وقتی برادر کیریل و استفن و سایر راهبان قبر دوستان شهیدشان را ترک کردند ــ در استخوانگاه؟ ــ و با گنجی که در ارابه شان داشتند، به سوی کوهستان راه افتادند. اما به کدام سو رفتند؟ به طرف شرق ایستادم ــ جایی که ماه به سرعت داشت از نظرها پنهان می شد ــ بعد به طرف جنوب چرخیدم.
« نسیمی وزید و برگ های درخت زیرفون را به حرکت در اورد و بعد از چند دقیقه اولین انوار خورسید بر سراشیبی های بالا و روی دیوار صومعه افتاد. سپس صدای بانگ خروسی از جایی شاید در صومعه بلند شد. لحظه ی لذت بخشی بود، لذتی که با غرق شدن در تاریخ همیشه ارزویش را داشتم، اگر جراتش را داشتم. اهسته چرخیدم، دلم می خواست با کشف و شهود جهت حرکت برادر کیریل و همراهانش را پیدا می کردم. جایی بیرون این صومعه قبری وجود داشت ــ شاید ــ که جایش مدت ها پیش از بین رفته بود و حتی اطلاعات مربوط به ان هم ناپدید شده بود. ممکن بود تا اینجا یک روز پیاده راه باشد، یا سه ساعت یا یک هفته. زاخاریاس گفته بود،" خیلی دور نبود و اتفاق بدی هم نیفتاد." زیاد دور نبود یعنی چقدر دور بود؟ کجا رفته بودند؟ زمین حالا به شور و هیجان امده ــ ان کوه های جنگلی با صخره های خاکی که از میان درختان بیرون زده اند، قلوه سنگ های محوطه زیر پایم و علفزار و مزرعه صومعه ــ اما رازش را نگه داشته اند.»
« حدود ساعت نه سوار ماشین رانوف همراه با برادر ایوان که در صندلی جلو نشسته بود، راه افتادیم. از جاده کنار رودخانه، حدود ده کیلومتر که به جلو راندیم، رودخانه ناپدید شد و جاده در طول دره ی دراز و خشک، با پیچ های تند و پرشیب در میان تپه ها ادامه یافت. دیدن ان منظره خاطره ای را در ذهنم زنده کرد. با ارنج به پهلوی هلن زدم و او اخم کرد." هلن، دره ی رودخانه."
« صوررت هلن باز شد و به شانه ی رانوف زد." از برادر ایوان بپرسید رودخانه کجا رفت. ایا جایی از رویش رد می شویم؟"
« رانوف بدون انکه برگردد با برادر ایوان صحبت کرد و به ما گفت:" می گوید رودخانه در اینجا خشک شده است... حالا رودخانه پشت ماست، از جایی که از اخرین پل گذشتیم. مدت ها پیش اینجا دره ی رودخانه بوده، اما حالا اب دیگری در دره نیست." من و هلن در سکوت به هم نگاه کردیم. جلو ما، در انتهای دره، دو قله دیدم که با نوک تیز از تپه ها بیرون زده بود، دو کوه تنها مانند بال های زاویه دار. و بین ان ها که البته هنوز از ما خیلی دور بود، برج های کلیسای کوچکی دیده می شد. هلن ناگهان دست مرا سفت گرفت.
« چند دقیقه بعد به مسیری کثیف در تپه های پهناور وارد شدیم، به دنبال نشانه ای از یک روستا که من به ان دیموفو می گفتم. سپس جاده باریک شد و رانوف جلو کلیسا نگه داشت، گرچه هنوز اثری از روستای دیموفو نبود.
« کلیسای اسوتی پتکو شهید بسیار کوچک بود ــ نمازخانه ای با نمایی رنگ و رو رفته ــ و تنها در علفزاری قرار گرفته بود که ممکن بود به عنوان علوفه ی خشک در فصل سرد استفاده شود. دو درخت بلوط خمیده روی ان سایه انداخته بود و درست مجاور کلیسا یک جور قبرستان قرار داشت که تا ان زمان ندیده بودم ــ رانوف با افتاخار توضیح داد،" این قبرهای روستاییان است، تاریخ روی بعضی از قبرها به قرن هجده بر می گردد. رسم است... از این قبرستان زیاد است، محلی برای دفن اجساد کارگران روستایی، حتی در این دوره." علامت روی قبرها سنگ یا چوب بود، با کلاهی سه گوش در بالا، و چراغ های کوچک زیاد در پایه قبر. همان طور که انجا پرسه می زدیم، رانوف گفت:" برادر ایوان می گوید جشن ساعت یازده و نیم شروع می شود. حالا مشغول اماده کردن کلیسا هستند. اول ما را به دیدن بابا یانکا می برد و بعد برمی گردیم تا چیزهای دیگر را ببینیم." نگاهی جدی به ما انداخت، انگار می خواست ببیند از چه چیزی بیشتر خوشمان می اید.
«به گروهی از مردان که در مزرعه ای کنار کلیسا کار می کردند اشاره کردم و پرسیدم:" انجا چه خبر است؟" بعضی داشتند با زور ، چوب روی زمین می کشیدند ــ کنده و شاخه های بزرگ ــ روی هم انباشته می کردند و دیگران دور ا اجر و سنگ می چیدند. درختان زیادی از جنگل بریده بودند.
«" برادر ایوان می گوید برای اتش است. نفهمیدم برای چه اما م گوید کسانی روی اتش راه خواهند رفت."
« هلن با صدای بلند گفت:" روی اتش راه می روند!"
« رانوف قاطعانه گفت:" بله! این رسم را می شناسید؟ این رسم نادری در این دوره ی مدرن بلغارستان است و حتی در این بخش از کشور نادرتر. شنیده بودم در ناحیه ی دریای سیاه افرادی روی اتش راه می روند. اما اینجا منطقه ای فقیر و خرافیست و حزب حالا حالاها باید برای پیشرفت اینجا کار کند. شکی ندارم چنین چیزهایی سرانجام برمی افتد."
« هلن به طرفم برگشت و گفت:" من هم درباره این مراسم مطالبی شنیده بودم. یک رسم دوران کافر کیشی است و در منطقه ی بالکان جز اداب و سنن مسیحیان هم شده، چون مردم کم کم به مسیحیت رو اوردند. معمولا انقدر که می رقصند راه نمی روند. خیلی خوشحالم که می توانیم این مراسم را ببینیم."
رانوف شانه هایش را بالا انداخت و ما را از کلیسا دور کرد، اما قبل از انکه دور شویم ، مردی که انجا کار می کرد ناگهان به جلو خم شد و چوب ها را اتش زد. چوب ها به سرعت اتش گرفت و شعله ور شد، سپس اتش به همه چوب ها سرایت کرد و اتش خیلی زیاد شد. چوب ها خیلی خشک بود و اتش خیلی زود به بالای کپه ی چوب ها رسید و همه ی شاخه ها شعله ور شد. حتی رانوف ساکت ایستاده بود. مردی که اتش را روشن کرده بود چند قدم عقب گذاشت و سپس چند قدم عقب تر رفت و ایستاد و دستش را به شلوارش مالید تا پاک شود. اتش به سرعت بزرگ شد و به اطراف جرقه می پراند. شعله های اتش به بلندی سقف کلیسا رسید، اما انقدر با ان فاصله داشت که کلیسا در امان باشد. ایستاده بودیم و به اتش که ان غذای بسیار بزرگ را می بلعید ، نگاه می کردیم که رانوف دوباره برگشت و گفت:" چوب ها را اتش زدند تا خوب بسوزدند و برای چند ساعت دیگر اماده شوند. حتی خرافی ترین ادم ها هم روی چنین اتشی نمی رقصند."
«وارد کلیسا شدیم، مرد جوانی که ظاهرا کشیش بود جلو امد تا به ما خوشامد بگوید. با لبخند دلپذیری به ما دست داد و او و برادر ایوان با تواضع به هم تعظیم کردند. رانوف با لحنی کمی خشک گفت:" می گوید افتخار می کند که شما برای مراسم روز قدیس مهمانشان هستید."
«" به ایشان بگویید که ما هم افتخار می کنیم که موفق شدیم به دیدن این جشن بیاییم. می شود لطفا از او بپرسید اسوتی پتکو کی بوده؟"
« کشیش توضیح داد که او یک شهید محلی بود که ترک ها در سال های اشغال او را به شهادت رساندند چون او حاضر نبوددینش را تغییر دهد. اسوتی پتکو کشیش کلیسایی بوده که در سال های بسیار دور در همین محل در جای این کلیسا قرار داشت. ان کلیسا را ترک ها سوزاندند و حتی بعد از خراب کردن کلیسایش هم حاضر نشد به دین اسلام بگرود. این کلیسا را بعد ها ساختند و بقایای جسدش را به سردخانه ی قدیمی منتقل کردند. امروز مردم زیادی برای زانو زدن به او می ایند. تمثال مخصوص او و دو نفر دیگر که قدرت های بزرگی بودند، در این مراسم دور کلیاس و در اتش گردانده می شود. این تصویر اسوتی پتکو است که روی دیوار جلویی کلیسا نقاشی شده است ــ به نقاشی دیواری رنگ و رو رفته ای که پشت سرش بوداشاره کرد، نقاشی چهره ی مردی ریشو را نشان می داد که بی شباهت به خود او نبود. به ما گفت باید برگردیم و وقتی او همه چیز را اماده کرد، کلیسا را ببینیم. ورود ما را برای تماشای جشن خوشامد گفت و اضافه کرد که دعای اسوتی پتکو شامل حالمان می شود. ما اولین زادران سرزمین های دور نبودیم که پیش او امده بودیم، زادران زیادی به انجا می ایند و دردها و بیماری هایشان بهبود پیدا می کند. کشیش لبخند شیرینی به ما زد.
« از رانوف خواستم از او بپرسد صومعه ای به نام اسوتی گئورگی به گوشش خورده؟ او سرش را تکان داد و گفت:" نزدیک ترین صومعه باچکوفسکی است. گاهی در طول سال ها راهبان صومعه های دیگر هم برای زیارت اینجا می ایند... البته در زمان ها قدیم بیشتر می امدند." از حرف او این برداشت را کردم که از وقتی کمونیست بر کشور حاکم شده جلو زادران را گرفته است و این را به ذهنم سپردم تا وقتی به سوفیه برگشتیم، از استویچف بپرسم.
« رانوف بعد از یک دقیقه گفت:" از او می پرسم می تواند بابا یانکا را برای ما پیدا کند؟" کشیش دقیقا خانه ی او را می شناخت. گفت کاش می توانست با ما بیاید اما کلیسا ماه ها بسته بوده ــ او فقط روزهای تعطیل به انجا می رفت ــ برای همین او و دستیارانش کارهای زیادی داشتند.
« روستا در یک زمین گود درست زیر علفزار جایی که کلیسا بود، قرار داشت و کوچک ترین جامعه ای بود که از بدو ورودمان به بلوک شرق دیده بودم: حدود پانزده خانه تقریبا به طرز بدی به هم چسبیده بودند،با باغچه های درخت سیب و سبزیجات در اطرافشان، جاده ی کثیف و خاکی تقریبا فقط به اندازه ی یک گاری پهنا داشت و دیواری بسیار قدیمی با دیرکی که سطلی به ان اویزان بود. از عقب ماندگی انجا جا خورده بودم و دنبال نشانی از قرن بیستم می گشتم. ظاهرا اصلا قرن بیستم به این روستا نرسیده بود. وقتی یک سطل سفید پلاستیکی را در حیاط کناری یکی از خانه های سنگی دیدم، احساس کردم عهد شکنی کرده است. به نظر می رسید خانه ها از تلی از سنگ های شنی بیرون امده اند، طبقه ی دومشان بعدها روکار شده بود، سقفشان با بامپوش های سفالی صاف درست شده بود. بعضی از ان ها با کنده کاری زیبای قدیمی روی بدنه ی چوبی مزین شده بودند که نمونه ی انها را در وطن خودم در روستاهایی که خانه ی سبک تئودور دارند می توان دید.
« به محض اینکه وارد یکی از خیابان های دیموفو شدیم، مردم از خانه ها و انبارهایشان بیرون امدند تا به ما خوشامد بگویند ــ بیشترشان پیر بودند، بیشتر ان ها بر اثر کارهای سخت کارگری بیش از حد باور افتاب سوخته و کج و کوله شده بودند، زنان به طرز عجیبی پاهایشان کمانی بود و مردان خم شده بودند، انگار همیشه بسته ای سنگین روی پشتشان داشتند. پوست صورتشان قهوه ای رنگ بود با گونه های قرمز ــ به ما لبخند می زدندو سلام می کردند و دهان های بدون دندان و یا برق یک فلز را دهانشان می دیدیم. فکر کردم همه ی انها دست کم از خدمات دندان پزشکی استفاده کرده اند، گرچه نمی شد تصور کرد کجا و چگونه. تعدادی از انها جلو امدند تا به برادر ایوان تعظیم کنند، او انها را دعا می کرد و به نظر می رسید از ان ها پرس و جو می کند. در میان جمعیت اندکی به طرف خانه ی بابا یانکا راه می رفتیم. جوان ترین ان ها احتمالا هفتاد سالی داشت، گرچه هلن بعد برایم توضیح داد که این روستاییان دست کم بست سال جوان تر از انچه به نظر می رسند، هستند.
« خانه ی بابایانکا خیلی کوچک بود، بسیار شبیه کلبه ی کوچکی بود که به یک انبار کوچک تکیه داده بود. او هم داشت به سمت در جلویی می امد تا ببیند چه خبر است؛ اولین چیزی که در او دیدم روسری گل قرمزی بود که به سر بسته بود، بعد جلیقه ی راه راه و پیشبندش بود. با کنجکاوی به بیرون زل زد و به ما و سایر مردم روستا که نام او را فریاد می کشیدند نگاه کرد و سرش را تکان داد. پوست صورتش به رنگ قهوه ای مایل به قرمز بود با بینی و چانه ی نوک تیز ، چشمانش ــ همانطور که نزدیک و نزدیک تر می شدیم ــ ظاهرا قهوه ای بود، اما در چین و چروک ها جمع شده بود.
« رانوف چیزی به او گفت ــ فقط امیدوار بودم چیز تحکم امیز یا بی ادبانه ای نگفته باشد ــ و بعد از چند دقیقه نگاه خیره به ما، در چوبی را بست. ساکت منتظر ماندیم و وقتی در دوباره باز شد، متوجه شدم به ان کوچولویی که فکر می کردم نیست؛ جثه ی قوی او تا شانه ی هلن می رسید، با چشمانی شاد در چهره ای هشیار . دست برادر ایوان را بوسید و ما با او دست دادیم، که به نظر رسید ابتدا او را مبهوت کرده است. بعد ما را به داخل خانه اش فرستاد، انگار گروهی از مرغ و جوجه های فراری باشیم.
« داخل خلنه اش بسیار فقیرانه اما تمیز بود و با دلسوزی متوجه شدم یک گلدان از گل های تازه ی وحشی برای تزیین روی میز چوبی نامرغوب و خط خطی گذاشته است. خانه ی مادر هلن در مقایسه با این خانه ی تمیز و درب و داغان با نردبانی که به یک دیوار تکیه داده بود و پلکان طبقه دوم محسوب می شد، کاخ بود.
نمی دانستم بابایانکا تا کی می تواند از ان نردبان بالا رود، اما او انقدر با انرژی این طرف و ان طرف اتاق راه می رفت که کم کم داشت باورم می شد اصلا پیر نیست. این را اهسته به علن گفتم و او هم با تکان سر تایید کرد. هلن زیر لب گفت" شاید پنجاه."
« از این حرف خیلی جا خوردم. مادر خودم پنجاه ودو سالش بود و این زن می توانست جای مادربزرگش باشد. دست های باباینکا پینه بسته و پر از گره و گوله بود و پاهای چابکی داشت؛ بشقاب هایی اورد که رویشان را با پارچه ای پوشانده بود و همراه لیوان جلو هر یک از ما گذاشت. متحیر بودم که او با ان دست چه کار کرده که ان ها را به ان روز انداخته. درخت بریده بود، شاید هیزم شکسته بود، وحصولات کشاورزی درو کرده بود، در هوای سرد و گرم کار کرده بود. همان طور که مشغول کار بود یکی دو نگاه به ما انداخت و هر نگاهش به لبخند سریعی توام بود و سرانجام در لیوان هایمان نوشیدنی ریخت ــ چیزی سفید و غلیظ ــ که رانوف یک نفس سر کشید و سرش را به علامت تشکر تکان داد و دهانش را با دستمال پاک کرد. من هم از او پیروی کردم، اما تقریبا مرا کشت، نوشیدنی ولرمی بود و مزه ی کف زمین محوطه ی انبار را می داد. وقتی بابایانکا به من چشمک می زد، سعی کردم عق نزنم. هلن نوشیدنی خودش را با متانت خورد و بابایانکا با دست اهسته به پشت او زد. هلن گفت:" شیر گوسفند که با اب مخلوط شده. فکر کن شیر بستنی خورده ای."
« رانوف گفت:" حالا از او می خواهم برایمان اواز بخواند. این همان چیزی است که می خواهید ، نه؟" دقیقه ای با برادر ایوان مشورت کرد و او به طرف بابایانکا برگشت. پیرزن عقب رفت و سرش را به علامت منفی تکان داد. نه او اواز نمی خواند؛ کاملا معلوم است که نمی خواهد بخواند. به ما اشاره کرد و دستش را زیر پیشبندش گذاشت. اما برادر ایوان اصرار کرد.
«رانوف توضیح داد:" از او می خواهیم هر چه دوست دارد بخواند. بعد شاید بتوانید از او بخواهید ان اوازی را که دوست دارید بخواند."
« ظاهرا بابایانکا خودش را راضی کرد و نمی دانستم مخالفت اول او یک رسم متواضعانه بود یا نه، چون داشت دوباره به ما لبخند می زد. اهی کشید و شانه هایش را زیر بلوز کهنه با گل های قرمز بالا برد. نگاهی بی تزویر به ما انداخت و دهانش را باز کرد. صدایی که از دهانش بیرون امد شگفت اور بود؛ یک دلیل برای شگفت اور بودن صدای او، بلندی اش بود، طوری که تمام لیوان های روی میز به لرزه افتاد و مردمی که بیرون ایستاده بودند ــ ظاهرا نصف جمعیت روستا انجا ایستاده بودند ــ سرشان را داخل خانه اوردند. دیوارها و زمین زیر پایمان به ارتعاش درامده بود و از انجا بندهای پیاز و فلفل بالای اجاق مهنه و قرسوده اش را نیز به رقص دراورده بود. دست هلن را گرفتم، مخفیانه. لحن اولین اوازش ما را لرزاند و بعد یکی دیگر، هریک بلند و اهسته، هریک اوازی سوزناک از محرومیت وناامیدی بود. به یاد دختری افتادم که خودش را از بالای کوه پرت کرد. ترجیح داد بمیرد و به حرم پاشا نرود، و شاید اوازی که او می خواند همچین مضمونی داشت. اما نکته ی عجیب این بود که بابایانکا با هر نتی که می خواند، لبخند می زد، نفس بلندی می کشید و لبخند درخشانی به ما می زد. همه ساکت گوش می کردیم و در جایمان میخکوب شده بودیم، تا اینکه ناگهان از خواندن باز ایستاد؛ به نظر می رسید اخرین نت در ان خانه کوچک همین طور ادامه دارد.
« هلن گفت:" خواهش می کنم از او بخواهید کلمات این شعر را به ما بگوید."
« با کشمکش اشکاری ــ که البته لبخند بابایانکا را از بین نبرد ــ بابایانکا کلمات شعر را از بر خواند و رانوف ترجمه کرد.
پهلوان بالای کوه سبز بر زمین افتاددتا بمیرد.
پهلوان داشت می مرد. با نه زخم در پهلویش.
اوه، ای باز، به سوی او پرواز کن و به او بگو همراهانش در امانند،
در کوهستان در امانند، همه همراهانش.
پهلوان نه زخم در پهلو داشت،
اما دهمین زخم بود که او را کشت.
« وقتی شعر تمام شد، بابایانکا نکاتی را برای رانوف توضیح داد، هنوز لبخند درخشانش را بر لب داشت و یک انگشتش را به طرف او تکان می داد. این احساس را داشتم که اگر او کار بدی در خانه بابایانکا بکند، بابایانکا یک اردنگی به او می زند و گرسنه او را به رختخواب می فرستد. هلن گفت:" از او بپرس این اواز چقدر قدیمی است و ان را از کجا یاد گرفته است."
« رانوف این سوال را به او منتقل کرد و بابایانکا با صدای بلند و ممتد زد زیر خنده، دستش را در هوا تکان داد و چیزی گفت. رانوف هم خندید." می گوید به قدمت این کوه ها و حتی مادر بزرگش هم نمی داند که این شعر چقدر قدیمی است. این را از مادر مادربزرگش یاد گرفته که تا نود و سه سالگی عمر کرد."
« بعد بابایانکا از ما سوال داشت. وقتی چشمانش را روی ما ثابت کرد متوجه شدم که چشمان زیبایی دارد، تقریبا بادامی و قهوه ای طلایی، تقریبا کهربایی، که روسری قرمزش ان را روشن تر کرده بود. وقتی به او گفتم که ما از امریکا امده ایم از روی ناباوری سرش را تکان داد.
« با تفکر گفت:" امریکا؟ باید پشت ان کوه ها باشد."
«رانوف گفت:" پیرزن بی سوادی است . دولت خیلی تلاش می کند که سطح استاندارد تحصیلات را بالا ببرد. این کار از اولیت های بسیار مهم است."
« هلن یک تکه کاغذ از کیفش در اورد و دست پیرزن را گرفت." از او بپرس اوازی مانند ان که برادر انجل خواند را بلد است؟ ــ باید برایش ترجمه کنید.« اژدها به دره ی ما امد. محصولات کشاورزی را به اتش کشید، دوشیزگان را برد."»
« رانوف این بیت را برای بابایانکا ترجمه کرد. برای دقیقه ای با دقت گوش داد و ناگهان چهره اش پر از ترس و ناامیدی شد، صندلی چوبی اش را عقب کشید و به سرعت روی خود صلیب کشید و به شدت و با حرارت گفت:"Ne,ne,ne"
« رانوف شانه بالا انداخت و گفت:" متوجه می شوید؟ ان اواز را بلد نیست."
« اهسته گفتم:" معلوم است که بلد است . از او بپرس چرا می ترسد درباره اش با ما حرف بزند."
« این بار پیرزن کوتاه نمی امد. رانوف گفت:" حاضر نیست درباره اش حرف بزند."
«" بگو پاداش خوبی به او می دهیم." ابروی رانوف باز هم بالا رفت، اما حرف ما را به او منتقل کرد. " می گوید باید در را ببندیم." رانوف بلند شد و در خانه و درهای کرکره ای چوبی پنجره ها را بست و راه تماشای تماشاگران را که در خیاببان ایستاده بودند، سد کرد." حالا می خواند."
« فرق زیادی بین اجرای اول بابایانکا و این اواز نبود. جمع شده بود، به صندلی اش چسبیده بود و به پاهای ما نگاه می کرد. اوازی که از دهن او خارج می شد مطمئنا اهنگی اندوهناک بود، گرچه اخرین خط شعر به نطرم با ستیزه جویی بیان شد. رانوف به دقت ترجمه کرد. تعجب کردم که چرا او انقدر مفید شده است؟
اژدها به دره ی ما امد.
محصولات کشاورزی را به اتش کشید. دوشیزگان را برد.
ترک های کافر را ترساند و از روستاهای ما حفاظت کرد.
نفسش رودخانه ها را خشکاند و ما از ان ها رد شدیم.
حالا باید از خودمان دفاع کنیم.
اژدها حامی ما بود،
اما حالا باید در مقابل او از خودمان دفاع کنیم.
رانوف گفت:" خب این همان بود که می خواستید بشنوید؟"
« هلن دست بابایانکا را نوازش کرد و پیرزن ناگهان شروع کرد به غر زدن. هلن از رانوف درخواست کرد:" از او بپرس این اواز را از کجا یاد گرفته و چرا از ان می ترسد."
« رانوف چند دقیقه ای وقت نیاز داشت تا لحن سرزنشگر باباینکا را ارام کند. " این اواز را محرمانه از مادربزرگش یاد گرفته است که به او گفته هرگز این اواز را بعد از تاریکی نخوان. اواز بدیمنی است. به نظر خوش یمن است ولی بدیمن است. این اواز را به غیر از روز جرج قدیس نمی خوانند. ان روز تنها روزی است که می توان ان را بدون هیچ خطری خواند، بدون ان که بد شانسی بیاورد. امیدوار است با این کار شما گاو او نمیرد یا بلای بدتری به سرش نیاید."
« هلن لبخند زد. " به او بگو پاداشی برای او دارم، هدیه ای که بداقبالی را دور و خوش یمنی را برای خانه اش به ارمغان می اورد." دست بابایانکا را باز کرد و یک مدال نقره در دستش گذاشت. " این متعلق به یک مرد پارسا و عاقل است که برای حمایت شما ان را برایتان فرستاده است." روی مدال تصویر اسوتی ایوان ریلسکی بود، قدیس بزرگ بلغارستان. فهمیدم که این همان شیء کوچک است که استویچف در دست هلن گذاشته بود. بابایانکا دقیقه ای به ان نگاه کرد، ان را کف دست زبرش برگرداند، بعدان را بوسید و در جیب کوچک و امنی در پیشبندش پنهان کرد. گفت:" Bagodarya" دست هلن را هم بوسید و کنارش نشست و طوری او را نوازش کرد که انگار دختر گمشده اش را پیدا کرده است. هلن دوباره رو به رانوف کرد." لطفا از او بپرسید میداند معنی این اواز چیست و از کجا امده؟ و چرا ان را فقط روز سنت جرج می خوانند؟"
« در مقابل این سوال بابایانکا شانه هایش را بالا انداخت." اواز معنی خاصی ندارد فقط یک اواز قدیمی بدشگون است. مادر مادر بزرگم گفته بود که بعضی از مردم معتقدند این اواز از یک صومعه امده است. اما این امکان ندارد، چون راهبان چنین اوازهایی نمی خوانند ــ ان ها فقط در مدح و ستایش خدا می خوانند. این اواز را در روز سنت جرج می خوانیم، چون این اواز از اسوتی گئورگی تعریف می کند تا اژدها را بکشد و به عذاب مردم پایان دهد."
«فریاد کشیدم:" چه صومعه ای؟ از او بپرس او صومعه ای به نام اسوتی گئورگی می شناسد؟ همان که مدت ها قبل ناپدید شده؟"
« اما بابایانکا فقط سرش را به علامت منفی تکان می داد ــ نه ــ و نچ نچ می کرد. " اینجا هیچ صومعه ای وجود ندارد. صومعه در باچکوفو است. ما فقط کلیسا داریم، همان جایی که امروز بعدازظهر با خواهرم اواز می خوانم."
« غرشی کردم و از رانوف خواستم یک بار دیگر سعی اش را بکند. این بار رانوف هم نچ نچ کرد." می گوید هیچ صومعه ای نمی شناسد. اینجا هیچ وقت صومعه ای وجود نداشته است."
« پرسیدم کی روز جرج قدیس است؟"
« رانوف گفت:" ششم ماه می. چند هفته پیش بود."
« ساکت شدم، اما در همین حین بابایانکا دوباره شاد و شنگول شد. دست های ما را فشرد و دست هلن را بوسید و از ما قول گرفت اواز او را بعدازظهر بشنویم ... " اواز را با خواهرم می خوانم خیلی بهتر است. او صدای دوم اواز است."
«به او گفتیم انجا خواهیم بود. اصرار کرد به ما ناهار بدهد. از وقتی به خانه ی او رفته بودیم داشت غذایی اماده می کرد؛ سیب زمینی و یک جور فرنی که با شیر و گوسفند پخته بود. اگر چند ماه انجا می ماندم شاید به شیر گوسفند عادت می کردم. با تشکر بسیار زیاد غذا خوردیم و از دستپخت او تعریف کردیم و بعد رانوف گفت اگر می خواهیم شروع مراسم مناجات را ببینیم دیگر باید به کلیسا برگردیم. بابایانکا با همه ما دست داد و گونه ی هلن را نوازش کرد و با بی میلی از ما جدا شد.
« اتش افروخته ی کنار کلیسا تقریبا همه ی چوب ها را سوزانده بود، گرچه هنوز چند کنده در نوک چوب های زغال شده شعله داشت، شعله ای که در زیر نور افتاب بعد از ظهر کمرنگ بود. روستائیان داشتند کنار کلیسا جمع می شدند، حتی قبل از به صدا در امدن ناقوس های کلیسا. کشیش جوان ناقوس ها را به صدا در اورد و بعد خودش دم در کلیسا امد. حالا لباس قرمز و طلایی به تن کرده بود و یک شنل گلدوزی بلند روی جامه ی بلندش و یک شال سیاه روی کلاهش انداخته بود. اسفنددان روشن و پردودی را که به زنجیری طلایی اویزان بود، با خود اورده بود و بیرون کلیسا در سه جهت ان را تاب داد.
« مردم انجا جمع شده بودند ــ زنان مانند بابایانکا لباس های راه راه با گل های قرمز پوشیده بودند و لباس بعضی از سرتاپا مشکی بود و لباس مردان جلیقه های پشمی و زبر قهوه ای رنگ و شلوار و پیراهن سفید با کراوات نداشتند، تا زیر گلو دکمه های پیراهنشان را بسته بودند ــ و وقتی کشیش جلو لمد، همگی عقب رفتند. کشیش به میان انها رفت و با علامت صلیبی که بر انها می کشید، همه را دعا کرد، بعضی از مردم سرشان را برای کشیش خم و بعضی جلو او تعظیم می کردند. پشت سر او مردی مسن تر امد، که مانند راهبان لباس مشکی ساده پوشیده بود و فکر کردم باید دستیاررش باشد. تمثالی روی بازویش حمل می کرد که پارچه ی ابریشم ارغوانی رنگی رویش انداخته بودند. توانستم نگاه سریعی به ان بیندازم ــ چهره ای جدی، رنگ پریده و با چشمان تیره رنگ. فکر کردم باید پتکوی قدیس باشد. روستائیان ارام و در حرکتی دسته جمعی به دنبال تمثال دور کلیسا راه افتادند، بسیاری از ان ها با چوب دستی و عصا راه می رفتند یا به بازوی همراه جوان تری تکیه داده بودند. بابایانکا ما را پیدا کرد و با افتخار بازوی مرا گرفت، انگار می خواست به همسایگانش نشان دهد چه رابطه خوبی با ما دارد. همه به ما خیره شده بودند؛ به نظرم رسید دست کم به اندازه ان تمثال مورد توجه مردمیم.
« کشیش ها ما را در سکوت به پشت کلیسا راهنمایی کردند، جایی که حلقه ی اتش را از فاصله ی دور می دیدم و بوی دودی را که از ان بلند می شد استشمام می کردم. شعله های اتش بی حفاط خاموش شده بود، اخرین کنده های بزرگ و شاخه هایش به رنگ نارنجی تیره در امده بود، بقیه همه به توده ای زغال بدل شده بود. سه بار دور کلیسا این مراسم را به جا اوردیم و بعد کشیش در سرسرای کلیسا دوباره توقفی کرد و شروع به خواندن سرود مذهبی کرد. گاهی دستیار مسن ترش جواب او را می داد و گاهی جماعت جوابی زمزمه می کردند، روی خودشان صلیب می کشیدند یا سر خم می کردند. بابایانکا بازوی مرا رها کرد، اما نزدیک ما ایستاد. هلن همه چیز را با علاقه ی زیادی دنبال می کرد، رانوف هم همینطور.
« « در پایان این مراسم که در فضای باز برگزار شد، همراه جماعت وارد کلیسا شدیم که در مقال نور درخشان مزارع و بیشهزار مثل قبر تاریک بود. کلیسای کوچکی بود، اما داخ ان به قدری زیبایی لطیفی داشت که کلیساهای بزرگ تر به پایش نمی رسیدند. کشیش جوان تمثال اسوتی پتکو را ذر مکانی که در شان مقام والای او باشد و نزدیک به جلو روی سکوی کنده کاری شده ی کوچکی قرار داد. متوجه شدم برادر ایوان مقابل محراب تعظیم کرد. مطابق معمول نیمکتی نبود؛ مردم ایستاده بودند یا روی سنگ سرد کف کلیسا زانو زده بودند و چند پیرزن در وسط کلیسا از پا افتاده بودند. دیوارهای کنار تاقچه هایی داشت که یا روی دیوارش نقاشی کشیده بود و یا تمثالی رویش قرار گرفته بود یکی از انها دهانه ای گشاد و تاریک داشت که فکر کردم باید به سردابه ی کلیسا راه داشته باشد. تصور قرن ها نیایش کشاورزان در اینجا و در کلیسای قدیمی تر که در همین نقطه قرار داشت، کار شاده ای بود.
« بعد از زمانی که به نظرم تا ابد طول کشید، نیایش تمام شد. مردم بعد از یک بار دیگر تعظیم، شروع کردند به خارج شدن از کلیسا. بعضی از انها سر راهشان این ور و ان ور توقف می کردند تا تمثالی را ببوسندو یا شمعی را که در جا شمعی نزدیک در ورودی گذاشته بودند روشن کنند. ناقوس کلیسا شروع به نواختن کرد و همراه روستائیان ا در کلیسا خارج شدیم، جایی که خورشید و نسیم و مزرعه های زیبا بدون هیچ اخطاری رو به خاموشی داشتند. یک میز دراز زیر درخت گذاشته شده بود و زنان مشغول برداشتن روکش بشقاب ها و ریختن چیزی از پارچ های سرامیکی بودند. سپس اتش دیگری در این سمت کلیسا دیدم، اتش کوچک تری که رویش یک گوسفند را به سیخ کشیده بودند و کباب می کردند. دو مرد میله ای را که گوسفند روی ان اویزان بود را روی ذغال مرتب می چرخاندند و بویش اب دهانم را راه انداخته بود. بابایانکا بشقاب های ما را پر کرد و ما را از جمعیت دور کرد و روی پتویی نشاند. انجا خواهرش را ملاقات کردیم، که کاملا شبیه خودش بود، فقط کمی بلندتر و لاغرتر. همه با اشتها ان غذای خوشمزه را خوردیم. حتی رانوف با کت و شلوار شهری اش روی پتو نشسته و پاهایش را به دقت جمع کرده بود و به نظر خشنود می امد. سایر روستائیان جلو امدند تا با ما سلام و احوال پرسی کنند و از بابایانکا بپرسند کی او و خواهرش اواز می خوانند، مشتاقانی که بابایانکا و خواهرش ، باوقاری همسنگ ستاره های اپرا، با اشاره ی دست دورشان می کردند.
« وقتی کباب بره کاملا تمام شد، و زنان بشقاب ها را کنار سطل پلاستیکی جمع کردند، سه مرد الات موسیقی اوردند و خودشان را برای نواختن اماده کردند. یکی از انها سازی بسیار قدیمی داشت که تا ان روز چیزی شبیه ان را ندیده بودم ــ کیفی که از پوست تمیز شده و سفید یک حیوان ساخته شده بود، با لوله های چوبی که رویش وصل شده بود. کاملا مشخص بود که یک جور نی انبان است و رانوف توضیح داد که این ساز از الات موسیقی بسیار قدیمی بلغارستان است که از پوست بز درست می شود و گایدا نام دارد. مردی که ان را در دست داشت ان را باد کرد و کم کم ان ساز شبیه یک بادکنک بزرگ شد. ان کار ده دقیقه طول کشید و بعد از اتمام کار، ان مرد کاملا قرمز شده بود. ساز را زیر بازویش گرفت و در یکی از لوله ها دمید و همه فریاد شادی کشیدند و دست زدند. صدای ساز شبیه صدای یک حیوان بود، بع بع بلند یا جیغ و بق بق بلندی بود و هلن هم به خنده افتاد و گفت:" می دانی، هر جای دنیا که گله داری وجود دارد یک جور نی انبان هم هست."
« سپس مرد مسن شروع به نواختن کرد و بعد از دقیقه ای دوستش هم به او پیوست و یک فلوت بسیار بلند را به صدا دراورد که صدایش مانند نواری سیال در فضا دور ما به گردش در امد و نفر سوم با طبلی که از پوست نرم درست شده بود، ان را همراهی کرد و طبل را با چوبی که پوششی نرم در یک سرش داشت، نواخت. تعدادی از زنان یک زنجیر درست کردند و مردی با یک دستمال سفید درست همان طور که در خانه استویچف دیده بودیم ، در راس زنجیر قرارگرفت و همان طور که بالا می پریدند، دور علفزار به حرکت درامدند. کسانی که خیلی پیر بودند، نشستند و می خندیدند و دندان های زشت یا لثه های خالیشان را نمایان می کردند، بعضی روی زمین با چوبدستی هایشان می زدند.
« بابایانکا و خواهرش سر جایشان ساکت نشسته بودند، انگار هنوز نوبت انها نشده بود. صبر کردند تا نوازنده ی فلوت اهنگ ان ها را شروع کرد و با لبخند به انها اشاره کرد و سپس جمعیت جمع شدند. اول کمی تظاهر به بی میلی کردند و سرانجام بلند شدند و دست در دست جلو رفتند تا کنار نوازندگان بایستند. همه ساکت شدند و گایدا مقدمه ای نواخت. هر دو بانوی پیر شروع به خواندن کردند، درحالی که دست هایشان را دور کمر هم قلاب کرده بودند و صدایی که از انها بلند می شد به نظر می رسید از یک بدن است ــ هماهنگی و هارمونی صدای انها دل ادم را زیر و رو می کرد، خشن و در عین حال زیبا بود. صدای گایدا اوج گرفت و سپس هر سه صدا، صدای دو زن و بز، با هم بلند شد و مانند غرش زمین همه جا را گرفت . ناگهان در چشمان هلن اشک حلقه زد و ان قدر برخلاف اخلاق همشیگی هلن بود که جلو همه بازوانم را دور او انداختم.
« بعد از انکه پنج شش اواز خوانند که با ادی جمعیت همراه بود، همه بلند شدند ــ با چه علامتی نفهمیدم، تا اینکه کشیش را دیدم که جلو می اید. تمثال اسوتی پتکو را با خود اورد، حالا روی تمثال پارچه مخمل قرمز انداخته بود و پشت سرش دو پسر که جامه های بلند تیره به تن کرده بودند، جلو امدند و هر یک تمثالی ب خود اوردند که با پارچه های سفید ابریشمی پوشانده شده بود. این حرکت دسته جمعی تا سوی دیگر کلیسا ادامه یافت. نوازندگان هم دنبالشان راه افتاده بودند و اهنگی محزون می نواختند و بین کلیسا و حلقه ی بزرگ اتش توقف کردند. اتش دیگر کاملا خاموش شده بود و فقط دایره ای از ذغال مانده بود، با گرمایی جهمنی و قرمزی که از عمق ذغال ها دیده می شد. هر از گاهی حلقه های دود از روی ان ها بلند می شد، انگار زیر ذغال ها چیزی زنده بود و نفس می کشید. کشیش و دستیارانش کنار دیوار کلیسا ایستادند و تمثال باارزش شان را جلو خودشان نگه داشتند.
« تن اهنگ نوازندگان تغییر کرد ــ سرزنده اما در عین حال محزون ــ روستائیانی که می توانستند برقصند، یا دست کم راه بروند یکی یکی جلو می امدند و در زنجیری بلند و مارمانند قرار گرفتند، ماری که راهش را اهسته به دور اتش باز می کرد. جلو کلیسا، جایی که زنجیر مردم باز شده بود، بابا یانکا و زن دیگری ــ که خواهرش نبود اما زنی سالخورده تر بود که چشمان تارش تقریبا کور بود ــ جلو امدند و به کشیش و تمثال تعظیم کردند. کفش ها و جوراب هایشان را در اوردند و به دقت روی پله ی کلیسا گذاشتند، صورت عبوس اسوتی پتکو را بوسیدند و کشیش برایشان دعا کرد. دستیاران جوان کشیش تمثال ها را به زنان دادند و روکش رویشان را برداشتند. صدای موسیقی بلندتر شد؛ نوازنده ی گایدا به شدت عرق کرده بود، صورتش قرمز شده بود و لپ هایش بزرگ و باد کرده بود.
«بعد بابایانکا و زن با چشمان کدر با رقص جلو رفتند، بدون انکه قدمی را اشتباه بردارند و سپس در حالی که کاملا بی حرکت بودم و تماشا می کردم، با پاهای برهنه روی اتش رفتند. هر کدام یک تمثال جلویشان گرفته بودند؛ هر دو سرهایشان را بالا نگه داشته بودند و با وقار به دنیای دیگر خیره شده بودند. هلن دست مرا گرفته بود و ان قدر دست مرا فشار داد که درد گرفت. پاهایشان روی ذغال های داغ بالا می رفت و پایین می امد، در حالی که اتش جرقه هایش را به این سو و ان سو می پراند؛ یک بار دیدم که از سجاف دامن بابایانکا دود بلند شد. با اهنگ اسرار امیز طبل و نی انبان روی ذغال های داغ می رقصیدند و هریک در جهت مخالف دیگری در حلقه ی اتش حرکت می کرد.
« وقتی وارد حلقه شده بودند تمثال ها را ندیده بودم، اما حالا تثالی را که در دست زن کور بود می دیدم. تمثال مریم مقدس بود که فرزندش روی زانویش قرار داشت و روی سرش یک تاج سنگین گذاشته بودند. تمثالی را که بابایانکا حمل می کرد، نمی دیدم تا اینکه دوباره به طرف حلقه اتش امد. صورت بابایانکا در اثر گرمای بسیار و وحشتناک اتش برافروخته و سرخ شده بود. تمثالی که او حمل می کرد حتما خیلی قدیمی بود، مانند تمثال مریم مقدس، اما از میان دود و موج گرما تصویر را واضح تشخیص نمی دادم: ان تمثال دو شخص را نشان میداد که در نوعی رقص روبروی هم قرار گرفته بودند، هر دو موجود به یک اندازه چشمگیر و وحشتناک بودند. یکی شوالیه ای بارزه و شنل قرمز بود و دیگر اژدهایی با دم بلند و پیچ خورده.»
فصل 70
دسامبر 1963
دختر عزیزم:
حالا در ناپل هستم امسال سعی می کنم تحقیقاتم سازمان یافته تر باشد. هوای ناپل در ماه دسامبر گرم است و به خاطر این هوا خیلی سپاسگزارم، چون سرمای بدی خورده ام . قبلا هرگز نمی دانستم تنها بودن یعنی چه، زیرا هیچ کس مرا به اندازه ای که پدرت عاشقم بود، دوست نداشت ــ و فکر می کنم تو را هم همین قدر دوست دارد. حالا زنی تنها در کتابخانه ام که یادداشت برمیدارد و دماغش را بالا می کشد. نمی دانم کسی تا به حال به اندازه ای که من در اینجا یا در اتاقم در هتل تنها هستم، تنها بوده؟ در جمع یا روسری دور گردنم می بندم یا بلوز یقه اسکی می پوشم. گاهی همان طور که قطعات ناهارم را ریز می کنم و در تنهایی می خورم، کسی به من لبخند می زند و من هم لبخند او را جواب می دهم. بعد بع یک سمت دیگر نگاه می کنم. تو تنها کسی نیستی که نمی توانم با او معاشر شوم.
مادری که دوستت دارد
هلن
فوریه 1964
دختر عزیزم:
اتن کثیف و شلوغ است و دستیابی به اسناد انستیتو قرون وسطای یونان که خودش نیز مانند انچه در بر دار قرون وسطایی است، برایم بسیار سخت است. اما امروز صبح همانطور که در اکروپولیس نشسته بودم، تقریبا تصور می کردم که یک روز جدایی ما به پایان می رسد و ما با هم ــ شاید ان وقت تو یک خانوم شده باشی ــ روی یک سنگ افتاده می نشینیم و به شهر نگاه می کنیم. بگذارببینم : تو قد بلند می شوی، مثل من، مثل پدرت با موهای مجعد مشکی ــ که یا خیلی کوتاه است یا ان را بافته ای ــ و عینک افتابی به چشمت زده ای و کفش های پیاده روی به پا داری، شاید اگر مثل امروز باد تندی بوزد، یک روسری هم به سرت بسته باشی. و من دیگر مسن شده ام پر از چین و چروک و به تو افتخار می کنم. پیشخدمت های رستوران به تو نگاه می کنند نه من و من با غرور می خندم و پدرت از بالای روزنامه اش چپ چپ نگاه می کند.
مادری که دوستت دارد
هلن
مارس 1964
دختر عزیزم:
دیروز در اکروپولیس تخیلاتم به قدری قوی بود که امروز صبح به اینجا امدم تا فقط برای تو بنویسم. اما به محض اینکه به اینجا امدم و به شهر خیره شدم، زخم روی گردنم تیر کشید و فکر کردم حضور چیزی را نزدیک خودم احساس می کنم که می خواست مرا بگیرد، طوری که باعث شد مرتب به اطراف نگاه کنم. سعی می کردم تا در میان جمعیت جهانگردان کسی را که مشکوک به نظر می رسید پیدا کنم. نمی فهمم این روح پلید چرا از پس قرن ها پایی نیامده تا مرا پیدا کند. خیلی وقت است که در اختیارشم، قبلا الوده شده ام و اندکی مشتاق او هستم. چرا حرکتی نمی کند و مرا از این رنج رها نمی کند؟ اما به محض اینکه به این موضوع فکر کردم، متوجه شدم که باید در مقابل او به مقاومتم ادامه دهم و خودم را با هر افسون و طلسمی در مقابلش محافظت کنم و شکارهای بیشمار او را پیدا کنم، به این امید که بتوانم از طریق یکی از انها خود او را شکار کنم، او را طوری در بی خبری کامل شکار کنم که شاید با نابودی او قسمتی از تاریخ را بسازم. تو، فرشته ی گمشده ی من، اتش این ارزوی بسیار بزرگ هستی.
مادری که دوستت دارد
هلن
فصل 71
« وقتی تمثالی را که بابایانکا حمل می کرد دیدیم، نمی دانم کدام یک زودتر به نفس نفس افتادیم، من یا هلن، اما هر دو فوری جلو عکس العمل خو را گرفتیم. رانوف انجا در فاصله سه متری به درختی تکیه داده بود و خوشبختانه نگاهش به سمت دره بود، کسل و مغرور، با سیگارش مشغول بود و ظاهرا متوجه تمثال نشد. چند ثانیه بعد بابایانک دور زد و از ما دور شد و سپس او و پیرزن دیگر با همان رقص پر شور و زنده و حرکاتپا از اتش بیرون امدند و با رقص به سمت کشیش رفتند. تمثال را به دو پسر برگرداندند و انها هم فوری روی انها را پوشاندند. از رانوف چشم برنمی داشتم. کشیش دو پیرزن را دعا کرد و برادر ایوان به انها لیوانی اب داد و به قسمت دیگر راهنمایشان کرد. وقتی بابایانکا داشت از کنار ما رد می شد، به ما نگاهی پر غرور انداخت، قرمز شده بود، لبخند می زد و تقریبا چشمک زد. من و هلن خارج از وحشتی که کرده بودیم برایش سر خم کردیم. وقتی رد می شد به دقت به پاهای او نگاه می کردم؛ پاهای پیر و برهنه اش کاملا سالم به نظر می رسید و پاهای ان پیرزن دیگر هم همینطور. تنها صورت هایشان گویای گرمای اتش بود، مانند افتاب سوختگی.
وقتی به انها نگاه می کردیم ، هلن زیر گوشم گفت:" ان اژدها"
« جواب دادم:" بله، باید بفهمیم کجا این تمثال را نگه می دارند و چقدر قدمت دارد. بیا. کشیش به ما قول داده بود کلیسا را نشانمان دهد."
« هلن به اطراف نگاه نمی کرد:" رانوف را چکار کنیم؟"
«گفتم:" ما فقط باید دعا و نیایش کنیم، دنبال ما نمی اید، فکر نمی کنم تمثال را دیده باشد."
«کشیش داشت به کلیسا بر می گشت و مردم کم کم پراکنده می شدند. اهسته دنبال کشیش رفتیم و دیدیم دارد تمثال اسوتی پتکو را روی جایگاه مخصوص خودش می گذارد. دو تمثال دیگر معلوم نبود کجا بودند. به عنوان تشکر برای کشیش سر خم کردم و به انگلیسی گفتم چه مراسم قشنگی بود و با حرکات دست به بیرون اشاره کردم. به نظر می رسید از تشکرم خشنود شده است. سپس به دور کلیسا اشاره کردم و ابروهایم را بالا بردم و گفتم:" می توانیم کلیسا را ببینیم؟"
« کشیش گفت:" بگردید؟" لحظه ای ابروانش را در هم کشید و بعد دوباره لبخند زد. گفت صبر کنید ــ فقط باید لباس هایش را عوض می کرد. وقتی با جاممه ی سیاه همیشگی اش برگشت، ما را به تمام دالان های کلیسا برد و اشاره می کرد"ikoni” و " llristos “ و چیزهای دیگر که کم و بیش فهمیدیم. به نظر میریسید در باره ان کلیسا و تاریخش خیلی اطلاعات دارد فقط کاش حرفهایش را میفهمیدی سر انجام پرسیذم ان دو تمثال دیگر کجا هستند . و او به دهانه بزرگی که قبلا در یک طرف محراب دیده بود اشاره کرد . ظاهرا انها را به سردابه کلیسا منتقل کرده بودند ، جایی که همیشه انهارا نگه میداشتند . فانوس را اورد و با مهرابانی مارار به پایین راهنمایی کرد .
« پله های سنگی شیب تندی داشت و هوای سردی که از پایین به ما میخورد ، باعث میشد که خود کلیسا گرم به نظر برسد . همانطور که پشت سر کشیش پایین میرفتیم ، دست هلن را محکم گرفتم . نور فانوس کشیش دیوارهای سنگی قدیمی اطراف را به ما نشان میداد . اما اتاق کوچک پایین کاملا تاریک نبود ؛ شمعهای دو شمعدان نزدیک محراب محیط را روشن کرده بودند و بعد از دقیقه ای در ان نور کم دیدیم که ان محراب نبود ، صندوق اشیای متبرکه برنجی پر نقش و نگار بود ه نیمی از ان را با پارچه حریر گلدار قرمزی پوشانده بود . در ان ، دو تمثال با قاب نقره ای قرار داشت ، مریم مقدس و ــ یک قدم جلوتر رفتم ــ اژدها و شوالیه . کشیش با شادی صندوق را لمس کرد و گفت " اسوتی پتکو "
« به تمثال مریم مقدس اشاره کردم و او چیزی گفت که احتمالا به صومعه ی باچکوفو مربوط میشد ، کرچه بیشتر از این چیزی از حرفهایش نفهمیدیم سپس به تمثال دیگر اشاره کردم و کشیش لبخندی زد و به شوالیه اشاره کرد و گفت . " اسوتی گئورگی " سپس به اژدها اشاره کرد و گفت "دراکولا "
« هلن گفت : " احتمالا منظورش فقط اژدهاست ."
« سرم را تکان دادم : " چطور میتوانیم از او بپرسیم قدمت این تمثالها چقدر است ؟ "
« هلن فکری کرد و گفت : "star? Staro ?”
« کشیش در تایید هلن سرش را تکان داد و موقرانه گفت : " manogo star ?”
«خیره به او نگاه کردیم. دستم را بالا بردم و انگشتانم را شمردم.سه؟ چهار؟ پنج؟ لبخند زد ــ در حدود پانصد سال.
« هلن گفت:" فکر می کند متعلق به قرن پانزدهم است. خدایا، چطور از او بپرسیم از کجا امده؟" به تمثال و سپس به اطراف سردابه اشاره کردم، به کلیسای بالای سرمان نیز اشاره کردم. اما وقتی منظورم را فهمید ، حرکت جهان شمول ندانستن را نشان داد؛ شانه ها و ابروانش بالا رفت و با هم پایی افتاد. نمی دانست. به نظر می رسید می خواهد به ما بگوید که ان تمثال ها صدها سال در اسوتی پتکو بوده ــ بیش از ان چیزی نمی دانست.
« سرانجام در حالی که لبخند می زد، برگشت و اماده شدیم همراهش از پله ها بالا برویم و انجا را برای همیشه در ناامیدی مطلق ترک کنیم... اگر پاشنه ی باریک کفش هلن بین دو سنگ گیر نمی کرد. هلن با دلخوری نفس بلندی کشید ــ و می دانستم کفش دیگری همراهش نیست و فوری خم شدم تا کفش او را از لای سنگ ها در بیاورم. کشیش تقریبا از دیدرس ما دور شده بود اما شمع های نزدیک صندوق به اندازه ی کافی نور داشت که انچه را روی پایین ترین سنگ عمودی پله حک شده بود، درست کنار پای هلن، ببینم. یک اژدهای کوچک بود، زمخت، اما بی چون و چرا و بی تردید همان اژدهای کتابم بود. روی سنگها زانو زدم و ان را با یک دست لمس کردم. ان قدر برایم اشنا بود که انگار خودم ان را حک کرده بودم. هلن کنارم دولا شد، دیگر کفش او را فراموش کرده بودیم. هلن گفت:" خدای من، اینجا کجاست؟"
«اهسته گفتم:" اسوتی گئورگی. اینجا باید اسوتی گئورگی باشد."
« در ان نور کم هلن با دقت به من خیره شد، موهایش روی چشم هایش ریخته بود. با اعتراض گفت:" اما کلیسا در قرن هجدهم ساخته شده است." سپس قیافه اش باز شد و گفت:" فکر می کنی که... "
«با هیجان و زیر لب گفتم:" کلیسا های زیادی هست که فوندانسیونشان بسیار قدیمی تر از خود ساختمان کلیسا است. درست؟ و می دانیم که این یکی بعد از حمله ترک ها و به اتش کشیده شدن، دوباره ساخته شده است. نمی توانسته یک کلیسای صومعه ای باشد؟ یک صومعه که از سال های بسیار دور همه ان را فراموش کرده اند؟ اینجا ده ها سال یا قرن ها بعد دوباره ساخته شد و نام شهیدی که به یاد داشتند روی ان گذاشتند."
« هلن با وحشت برگشت و به تابوت برنجی پشت سرمان نگاه کرد." فکر میکنی که... "
« اهسته گفتم:" نمی دانم. به نظرم بعید نیست که بقایای یک قدیس را با بقایای یک انسان دیگر اشتباه گرفته باشند؛ اما فکر می کنی چند وقت است که در این صندوق باز نشده است؟"
« هلن گفت:" به اندازه ی کافی بزرگ نیست." ظاهرا نمی توانست چیز دیگری بگوید.
«گفتم:" بله، بزرگ نیست، اما باید امتحانش بکنیم. دست کم باید یک نگاهی به ان بیاندازم. می خواهم خودت را از ان کنار بکشی، هلن."
«مبهوت نگاهی به من انداخت، انگار از این فکر که او را حتی تنها بیرون بفرستم متعجب شده بود. " ورود غیرقانونی به کلیسا و بی احترامی به قبر یک قدیس خیلی خطرناک است."
« گفتم:" می دانم، اما اگر اینجا قبر یک قدیس نباشد چه؟"
« دو اسم بود که هیچ کدام از ما نمی توانستیم در ان مکان تاریک و سرد و زیر نور شعله های لرزان شمع و بوی موم و خاک ، بر زبان بیاوریم . یکی از ان اسمها راسی بود .
« هلن گفت همین حالا؟ رانوف دنبالمان میگردد "
« وقتی از کلیسا خارج شدیم ، سایه های درختان اطراف کلیسا دراز شده بود و رانوف داشت دنبال ما میگشت ، قیافه اش بی حوصله شده بود. برادر ایوان کنارش ایستاده بود، اما متوجه شدم انها با هم اصلا صحبت نمی کنند.هلن مودبانه پرسید:" چرت خوبی داشتید؟"
« رانوف گفت:" وقتش است که برگردیم به باچکوفو " صدایش دوباره بی ادب و رک شده بود. " فردا صبح بع سوفیه برمی گردیم. کارهایی دارم که باید انجام بدهم. امیدوارم تحقیقات شما کامل شده باشد."
« گفتم:" تقریبا می خواهم یک بار دیگر بابایانکا را ببینم و از او به خاطر کمکش تشکر کنم."
« رانوف به نظر دلخور می امد، ولی گفت:" بسیار خب." و به سمت روستا برگشت، برادر ایوان هم ساکت پشت سر ما میامد . خیابان در نور طلایی غروب خلوت بود و از همه جا بوی غذا می امد. پیرمردی را دیدم که از مرکز پمپ اب بیرون می امد و یک سطل اب پر با خودش می برد. در انتهای خیابان کوچک بابایانکا، یک گله بز و گوسفند به داخل خیابان رانده شدند؛صدای ناله مانند انها را می شنیدیم، به سوی خانه های مردم می رفتند و یک پسر ان ها را با حرکت سریع ترکه ای دوباره جمع می کرد.



در زمانه ای که وفا قصه ی برف در تابستان است به چه کسی می توان گفت:
با تو می مانم!

دکتر علی شریعتی

*****




http://www.forum.98ia.com/group5.html
mahsa_72thr آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۵ قبل از ظهر   #309 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

790-809
« نگاهی به من انداخت _ ترس؟ ناخشنودی؟ دلسوزی؟ _ و بدون کلام سراغ قبر رفت. با هم، سرپوش سنگین را برداشتیم. یکی از شمع ها را آوردم. قبر خالی بود. چشمان راهب به شدت باز شده بود و در پوش را سر جایش هل داد. به همدیگر نگاه کردیم. صورتی ظریف، زیرک و فرانسوی داشت که ممکن بود در موقعیتی دیگر آن را خیلی دوست داشته باشم. با صدایی آهسته گفت: " لطفاً در این باره به برادران چیزی نگویید. " و بعد برگشت و از سردابه بیرون رفت.
« دنبال او از سردابه خارج شدم و با خودم فکر می کردم دیگر باید چه کار کنم. تصمیم گرفتم تو را بردارم و فوری به له بَن برگردم. می خواستم مطمئن شوم به پلیس اطلاع داده اند. شاید هلن تصمیم گرفته بود قبل از ما به پاریس برگردد _ چرا، نمی توانستم تصور کنم_ یا حتی به خانه پرواز کرده باشد. صدای ضربان قلبم در گوش هایم می پیچید، انگار قلبم داشت از حلقم بیرون می پرید، مزه ی خون را در دهانم احساس می کردم.
« زمانی که دوباره پایم را درون صومعه گذاشتم، زمانی که آفتاب کاملاً روی چشمه افتاده بود و پرنده ها آواز می خواندند و سنگفرش باستانی را روشن کرده بود، می دانستم چه اتفاقی افتاده است. یک ساعت سخت تلاش کردم که به آن فکر نکنم، اما حالا دیگر اتفاقی افتاده است. یک ساعت سخت تلاش کردم که به آن فکر نکنم، اما حالا دیگر تقریباً نیازی به خبر جدید نداشتم، دو راهب را دیدم که به سمت رئیس صومعه می دویدند و او را صدا می زدند. به یادم آمد که ان دو نفر را بیرون فرستاده بودند تا بیرون صومعه، باغستان، باغ های سبزی، بیشه ی درختان خشک و لا به لای صخره ها را بگردند. تازه از قسمت پر سراشیبی رسیده بودند _ یکی از آن ها به لب پرتگاه صومعه اشاره کرد، همان جا که دیروز من و هلن با هم نشسته و تو را بین خودمان روی نیمکت نشانده و از آنجا به ژرفای بی انتهای پایین نگاه کرده بودیم. یکی از آن ها فریاد زد: " رئیس " انگار نمی توانست مرا مستقیم مورد خطاب قرار دهد. " عالیجناب، آنجا روی صخره ها خون پیدا کردیم! آن پایین!
« هیچ کلامی نمی شد بر زبان آورد. به طرف پرتگاه صومعه دویدم، تو را محکم نگه داشته بودم و گونه ی لطیف مثل برگ گل تو را روی گردنم احساس می کردم. اولین اشک ها به چشم هایم هجوم آورد. اشک هایی داغ و تلخ، تلخ تر از هر چه تا آن زمان شناخته بودم. از بالای دیوار کوتاه به آن طرف نگاه کردم. روی تخته سنگی بر آمده حدود هفت متر پایین، مایعی قرمز رنگ پاشیده شده بود _ خیلی زیاد نبود، اما در زیر نور صبح کاملاً واضح بود. پایین آن، شکاف زمین دهن باز کرده بود، مه بلند شده بود، عقاب ها شکار می کردند و کوه ها روی ریشه هایشان نشسته بودند. به طرف در اصلی دویدم، بیرون سکندری خوردم. سراشیبی پرتگاه به حدی تند بود که حتی اگر تو هم در بغلم نبودی، نمی توانستم خودم را سالم به اولین صخره ی پایین برسانم. ایستادم و در آن صبح زیبا به موج غم از دست دادن عزیزم که در هوا به سویم پر می زد نگاه کردم. سپس آن اندوه به من رسید، آتشی غیرقابل بیان. »
فصل 77
« سه هفته آنجا ماندم، در له بَن و صومعه، کوه ها و جنگل ها را با پلیس محلی و با کمک تیمی که از پاریس آمده بودند، گشتیم. مادر و پدرم به فرانسه پرواز کردند تا با تو بازی کنند، تو را د کالسکه ات در خیابان بگردانند، به تو غذا بدهند _ فکر می کنم این کارها را می کردند. برگه هایی در دفاتر کند و کوچک پلیس پر کردم. تلفن های بی حاصلی به این طرف و آن طرف زدم، به فرانسه دنبال کلماتی می گشتم که فوریت رسیدگی به این موضوع را بهتر ابراز کنم. روزها با گروهی از ماموران پلیس در جنگل و پایه ی صخره ها گشتم، گاهی یک کارآگاه با صورت سرد و بی احساس و تیمش مرا همراهی می کردند و گاهی تنها بودم و فقط اشک هایم همراهی ام می کردند.
« اول فقط می خواستم هلن را زنده ببینم، که به طرفم می آید با همان لبخند خشک و معمول خودش، اما سرانجام توقعم را کم کردم و با ناراحتی می خواستم دست کم او را که دست و پایش شکسته و جایی میان صخره ها و علف های وحشی گیر کرده، پیدا کنم. اگر می توانستم جسد او را به خانه ببرم _ یا گاهی فکر می کردم به مجارستان، گرچه بردن او به مجارستان تحت کنترل شوروی خود معمایی بود _ چیزی داشتم که گرامی بدارم، دفن کنم، راهی برای پایان دادن به این وضع، تا با اندوهم تنها بمانم. تقریباً نمی توانستم قبول کنم که می خواهم جسد او را به منظور دیگری ببینم _ برای اینکه مطمئن شوم مرگ او کاملاً طبیعی بوده، یا آیا نیاز دارد تا وظیفه ی سختی را که در مورد راسی انجام دادم، برای او هم اجرا کنم؟ چرا جسد او را پیدا نکردم؟ گاهی، به خصوص صبح ها، احساس می کردم او فقط از آن پرتگاه افتاده و هرگز به عمد ما را ترک نکرده است. آن وقت باورم می شد که قبری ساده و ابتدایی، جایی در جنگل دارد، حتی با وجود اینکه هیچ وقت جسد او را پیدا نکردم. اما بعداز ظهر ها فقط اندوه و رفتار عجیب او به خاطرم می آمد.
« می دانستم که برای بقیه ی عمرم عزادار می مانم، اما صرف پیدا نکردن جسد او عذابم می داد. دکتر محلی به من آرام بخش داد و شب ها می خوردم که بخوابم و نیروی کافی برای جست و جوی فردا داشته باشم. وقتی پلیس کم کم مشغول کارهای دیگر شد، تنها می گشتم. گاهی در جست و جوهایم بقایای چیزهای دیگری پیدا می کردم: سنگ، شومینه های فرو ریخته و قسمتی ازیک ناودان کله اژدری خرد شده _ آیا آن ها هم از همان ارتفاعی که هلن پررت شده، افتاده بودند؟ حالا دیگر فقط چند ناودان کله اژدری در صومعه باقی مانده است.
« سرانجام مادر و پدرم مرا قانع کردند که نمی توانم تا ابد به این جست و جوهایم ادامه بدهم و باید تو را مدتی به نیویورک ببرم و اینکه همیشه می توانم دوباره برگردم و به دنبال هلن بگردم؛ اگر هلن زنده باشد _ این را برای آرام کردن من گفتند _ کسی او را پیدا می کند. سرانجام تسلیم شدم، اما نه به خاطر این حرف ها، بلکه به خاطر خود جنگل، شیب تند صخره ها، انبوه بودن علف ها، که شلوار و کتم را هنگامی که در میان آن می گشتم پاره کرده بود، اندازه و ارتفاع وحشتناک درختان، سکوتی که مرا احاطه کرده بود، به خصوص هنگامی که از حرکت باز می ایستادم و چند دقیقه ای بی حرکت می ماندم.
« قبل از آنک آنجا را ترک کنیم، از رئیس صومعه خواستم برای آمرزش روح هلن در آن طرف صومعه که او پایین پرید، دعا بخوانند. او یک مراسم مذهبی برای این کار ترتیب داد، راهبان دیگر را دور خودش جمع کرد، رو به آسمان پهناور مراسم مذهبی را یکی بعد از دیگری اجرا کردند _ برایم اهمیتی نداشت آن مراسم چه است _ آن ها مناجات را با شدتی می خواندند که صدایش فوری به دل می نشست. پدر و مادرم کنار ایستاده بودند، مادرم اشک چشمهایش را مرتب پاک می کرد و تو در بغلم دست و پا می زدی. تو را محکم نگه داشته بودم؛ تقریباً در این هفته ها فراموش کرده بودم که چقدر موهای سیاهت نرم است، چقدر موقع اعتراض پاهایت قوی است. بالاتر از همه، تو زنده بودی، نفست را روی گونه هایم احساس می کردم و دست های کوچکت را دور گردنم حلقه می کردی، تو همراهم بودی. وقتی هق هق گریه مرا تکان داد، تو موهایم را گرفتی و گوشم را کشیدی. همان طور که تو را در آغوشم گرفته بودم، عهد کردم که سعی می کنم زندگی ای را دوباره بسازم ... یک جور زندگی ... »
فصل 78
من و بارلی نشسته بودیم و در حالی که کارت پستال های مادرم جلویمان پخش شود، به هم نگاه کردیم. مانند نامه های پدرم، هیچ چیزی که بتوانم وضعیت فعلی را درک کنم به من نمی داد. نکته ی اصلی که مغزم را می سوزاند، این بود که تاریخ آن ها بعد از مرگ مادرم بود. او آن ها را بعد از مرگش نوشته بود.
گفتم: « پدرم به صومعه رفته است. »
بارلی گفت: « بله. » کارت ها را برداشتم و روی سطح سنگ مرمر میز توالت گذاشتم.
گفتم: « راه بیفت برویم. » از درون کیفم چاقوی کوچک نقره را که در نیامش بود، بیرون آوردم و به دقت در جیبم گذاشتم.
بارلی خم شد و گونه ی مرا بوسید. این کارش غافلگیرم کرد. گفت: « راه بیفت برویم. »
راه تا سن ماتئو طولانی تر از آن بود که به یاد داشتم، خاک آلود و داغ حتی در اواخر عصر. در له بَن تاکسی نبود _ دست کم در دیدرس ما نبود _ برای همین پیاده را افتادیم و به سرعت از میان زمین های زراعی گذشتیم تا به گوشه ی جنگل رسیدیم. از آنجا جاده به سمت نوک قله شیب می گرفت. وارد جنگلی شدیم که ترکیبی از درختان زیتون و کاج و بلوط های بسیار بلند داشت، مثل این بود که وارد کلیسای بزرگی شده باشیم؛ جنگل کم نور و خنک بود و صدایمان را پایین آوردیم، گرچه خیلی حرف نمی زدیم. گرسنه بودم، وقتی راه افتادیم، در اوج هیجان بودیم و حتی برای خوردن قهوه ی سر پیشخدمت توقف نکردیم. بارلی کلاه کتانش را از سر برداشت و پیشانی اش را پاک کرد.
با بغض گفتم: « از چنین ارتفاعی نمی توانسته جان سالم به در ببرد. »
« نه. »
« پدرم هیچ وقت فکر نکرد _ حتی در یکی از نامه هایش هم ننوشته _ که ممکن بوده کسی او را هل داده باشد. »
بارلی کلاهش را روی سرش گذاشت و گفت: « درست است. »
مدتی ساکت بودم. صدای قدم هایمان در جاده ی ناصاف تنها صدایی بود که شنیده می شد _ جاده تا اینجا هنوز آسفالت بود. نمی خواستم درباره ی این موضوع حرف بزنم، اما در وجودم می جوشید. « پروفسور راسی نوشته بود که خودکشی آدم را در معرض تبدیل شدن به ... تبدیل شدن ... »
بارلی گفت: « یادم است. » از اینکه حرف زده بودم پشیمان شده بودم. جاده حالا به ارتفاعات رسیده بود. بارلی گفت: « شاید کسی با ماشین از راه برسد. »
اما هیچ ماشینی نیامد و ما تندتر و تندتر راه می رفتیم، طوری که بعد از مدتی به جای حرف زدن نفس نفس می زدیم. وقتی از جنگل خارج شدیم و بعد از آخرین پیچ، دیوارهای صومعه مرا غافلگیر کرد؛ آن پیچ را به یاد نداشتم، یا پیدا شدن ناگهانی آن محوطه ی باز روی نوک قله را، غروب کاملاً همه جا را گرفته بود. آن محوطه ی خاکی پایین دروازه ی اصلی را به سختی به یاد می آوردم، جایی که امروز دیگر ماشینی در آنجا پارک نشده بود. فکر کردم، پس جهانگردان کجا هستند؟ یک دقیقه بعد آن قدر نزدیک شده بودیم که بتوانیم اعلامیه ی روی در را بخوانیم _ به علت تعمیرات تا یک ماه از پذیرفتن مراجعین معذوریم. اما آن اعلامیه هم سرعت قدم های ما را کم نکرد. بارلی گفت: « بیا. » دست مرا گرفت و به شدت از این کار او خوشحال بودم؛ دستم شروع به لرزیدن کرده بود.
به دیوارهای جلویی اطراف داربست زده بودند. یک دستگاه همزن سیمان قابل حمل _ سیمان؟ اینجا؟ _ سر راهمان بود. بعد از اینکه زنگ آهنی را با احتیاط زدیم، متوجه شدیم که درهای چوبی دروازه کاملاً بسته است، اما قفل نیست. دوست نداشتم بدون اجازه وارد بشویم؛ این حقیقت را که اثری از پدرم آنجا نبود هم دوست نداشتم. شاید هنوز در له بَن بود، یا جای دیگری. آیا ممکن بود صدها متر پایین تر، جایی که دور از دیدرس ما بود، مشغول جست و جو در پای صخره ها بوده باشد، همان طور که سال ها پیش گشته بود؟ داشتم از عجله ای که برای رسیدن به آنجا کرده بودیم پشیمان می شدم. علاوه بر آن، گرچه تا غروب واقعی یک ساعت مانده بود، ولی خورشید پشت کوه های پیرنه ی غربی پایین رفته بود و هوا تاریک شده بود و به زودی آخرین رنگ روز نیز از روی دیوارهای صومعه محو می شد.
با احتیاط قدم به داخل صومعه گذاشتیم و وارد محوطه ی صومعه شدیم. چشمه ی سنگ مرمر قرمز در وسط محوطه قل قل می کرد.
ستون های مارپیچ زیبا، راهروی سر پوشیده ی دراز و باغچه ی گل رز را به یاد داشتم. نور طلایی که دیگر رفته و سایه های تاریکی جایگزین آن شده بود. هیچ کس دیده نمی شد. زیر لب به بارلی گفتم: « فکر می کنی باید برگردیم له بَن ؟ »
به نظر می رسید دارد فکر می کند چه جوابی بدهد، که صدایی شنیدم _ صدای مناجات از کلیسا از آن سوی صومعه به گوش رسید. درهای کلیسا بسته بود، اما به وضوح پیش رفتن مراسم مناجات را می شنیدیم و سکوتی را که بین هر مرحله از مناجات بر محیط حاکم می شد، تشخیص می دادیم. بارلی گفت: « همه آنجا هستند، شاید پدر تو هم آنجا باشد. »
اما شک داشتم. « اگر اینجا باشد، احتمالاً پایین رفته است ... » مکثی کردم و به اطراق محوطه نگاهی انداختم. تقریباً دو سال از زمانی که با پدرم به اینجا آمده بودیم گذشته بود _ البته تازه فهمیدم که بار دومی بود که اینجا آمده بودم _ و لحظه ای یادم نمی آمد که در ورودی به سردابه کجاست. ناگهان در را دیدم، در نزدیک دیوار صومعه بود و انگار بدون آنکه متوجه بشوم، باز شده بود. تازه تصویر جانوران وحشی که روی سنگ های اطراف آن کنده شده بودم، یادم آمد: شیردال ها و شیرها، اژدها و پرندگان، حیوانات عجیبی که تشخیص نمی دادم چیستند، اختلاط خیر و شر.
من و بارلی هر دو به کلیسا نگاه کردیم، درش همچنان بسته بود، مخفیانه از محوطه گذشتیم و وارد سردابه شدیم. لحظه ای زیر نگاه مجسمه های آن حیوانات وحشی ایستادیم. به غیر از تاریکی در پله هایی که از آن ها پایین می رفتیم چیزی نمی دیدم، انگار قلبم دیگر نمی زد. سپس به یادم افتاد ممکن است پدرم آن پایین باشد _ یعنی در واقع آن پایین در خطری جدی باشد. بارلی دست مرا هنوز گرفته بود و سرسخت و مبارزه جو کنارم ایستاده بود. تقریباً انتظار داشتم چیزی درباره ی وضعیت عجیبی که خانواده ی من درگیرش هستند، بگوید، اما او سرسخت و با وقار کنارم ایستاده بود. آهسته گفت: « هیچ نوری نداریم. »
« خب، نمی توانیم وارد کلیسا شویم و شمع بیاوریم. »
« من فندک دارم. » بارلی فندکش را از جیبش در آورد. نمی دانستم سیگار می کشد. ثانیه ای آن را روشن نگه داشت و بالای پله ها گرفت و با هم پایین رفتیم.
ابتدا واقعاً همه جا تاریک بود و با دست کشیدن به دیوار در سراشیبی سردابه ی باستانی جلو رفتیم و بعد نوری که در اعماق سردابه پرپر می زد و به چشمم خورد _ البته فندک بارلی نبود که هر چند ثانیه یک بار روشنش می کرد _ و از دیدن آن به شدت ترسیدم. آن نور ضعیف بدتر از تاریکی بود. بارلی آن قدر دستم را محکم گرفته بود که کم کم احساس می کردم سر شده است. دیوار در انتهای پلکان می پیچید و وقتی سرانجام از پیچ گذشتیم، یادم آمد پدرم گفته بود که شبستان کلیسای اولیه اینجا بوده است. تابوت سنگی رئیس صومعه هم اینجا بود. روی برآمدگی دیوار شرقی کلیسا تصویر یک صلیب کنده شده بود، اتاق ضربی کوتاه بالای سر ما، از قدیمی ترین بقایای معماری رومی در سراسر اروپا بود.
اما این صحنه برایم در درجه ی دوم اهمیت بود، زیرا درست همان موقع سایه ای از آن سوی تابوت سنگی خودش را از سایه بیرون کشید و راست ایستاد:
مردی بود که فانوسی در دست داشت. او پدرم بود. صورت او زیر نوری که پرپر می زد، خسته و داغان به نظر می رسید. فکر می کنم درست همان لحظه ای که ما او را دیدیم، او هم ما را دید و گفت: « یا مسیح! » به همدیگر خیره نگاه کردیم. در حالی که فانوس را بالا و جلو صورت ما گرفته بود، به من و بارلی نگاه کرد و با صدایی آهسته گفت: « اینجا چه کار می کنید؟ » لحن صدایش بسیار بد بود پر از عصبانیت، ترس و عشق. دست بارلی را ول کردم و به طرف پدرم دویدم و پدرم مرا بغل کرد. لحظه ای موهایم را نوازش کرد و گفت: « یا مسیح، نباید اینجا آمدی. »
زیر لب گفتم: « آن فصل کتاب را در کتابخانه ی آرشیو آکسفورد خواندیم. می ترسیدم شما ... » نتوانستم حرفم را تمام کنم. حالا که او را پیدا کرده بودیم و او زنده بود و تغییری نکرده بود، تمام ناراحتی هایم برطرف شده بود.
پدر گفت: « از اینجا بروید. » و بعد مرا جلوتر کشید و گفت: « نه، خیلی دیر نشده _ نمی خواهم بیرون تنها باشید. چند دقیقه تا غروب وقت داریم. اینجا ... » فانوس را به من داد و گفت: « این را بگیر و تو ...» _ خطاب به بارلی _ « کمک کن این سرپوش را برداریم. » بارلی فوری جلو آمد، گرچه فکر می کنم دیدم زانوانش می لرزد. به پدرم کمک کرد تا سرپوش سنگی تابوت را به کنار سُر دادند. تازه فلز نوک تیزی را که پدر به دیوار تکیه داده بود، دیدم. احتمالاً آن را آنجا گذاشته بود که اگر آن چیز وحشتناکی را که مدت هاست در پی اش است در تابوت ببیند، از ان استفاده کند، اما نه برای چیزی که آنجا دید. فانوس را برایش بالا گرفته بودم، هم می خواستم و هم نمی خواستم درون تابوت را نگاه کنم و همه با هم به فضای خالی تابوت خیره شدیم، فقط خاک بود.
پدرم گفت: « اوه، خدایا. » لحنی در صدایش بود که قبلاً هرگز در صدای او نشنیده بودم، ناامیدی عمیق و کامل، و به یاد داشتم که قبلاً هم یک بار به درون این تابوت خالی نگاه کرده بود. لنگ لنگان جلو رفت و صدای کشیده شدن میله را روی سنگ ها شنیدم. فکر می کردم می خواهد گریه کند، یا موهایش را بکند، روی تابوت خالی خم شود، اما بی حرکت و غرق در اندوه ایستاد. پدر زیر لب دوباره گفت: « خدایا، فکر کردم سرانجام جای او را پیدا کردم، در زمان درست ... فکر کردم ... »
حرفش را تمام نکرد، چون از قسمت تاریک سردابه که نشان صلیبی باستانی داشت، جایی که هیچ نوری به آن نفوذ نمی کرد، هیکلی که اصلاً هیچ شباهتی به کسانی که در تمام عمرمان دیده بودیم، نداشت، بیرون آمد. آن قدر عجیب که نمی توانستم فریاد بکشم، حتی اگر گلویم فوری نمی گرفت. نور فانوسم به پاها و تا ران هایش می رسید و یک دست و شانه اش را روشن می کرد، اما به صورتش نمی رسید و آن قدر ترسیده بودم که نمی توانستم نور را بالاتر ببرم. به پدرم نزدیک تر شدم و بارلی هم همین طور، طوری که همه ی ما کم و بیش تابوت خالی قرار گرفته بودیم.
کمی نزدیک تر آمد و متوقف شد، صورتش هنوز در سایه بود. تازه آن وقت دیدم که شکل یک مرد است، اما مثل یک انسان حرکت نمی کرد. چکمه های مشکی نوک باریکی پوشیده بود که با تمام چکمه هایی که تا آن روز دیده بودم تفاوت داشت، و وقتی قدم بر می داشت، صدایی نرم و خفیف روی سنگ ها ایجاد می کرد. شنلی که روی دوشش انداخته بود تا دم پایش ادامه داشت و پاهای قوی او در شلوار مخمل تیره پوشانده شده بود.
به بلندی پدرم نبود، اما شانه هایش زیر شنل سنگینی که روی دوشش انداخته بود خیلی پهن بود و در آن تاریکی چیزی در هیکل او باعث می شد تا بلندتر دیده شود. احتمالاً شنلش باشلق داشت، چون صورتش کاملاً در سایه بود. بعد از گذشت اولین لحظه های هراسناک، دست هایش را دیدم، در مقابل لباس تیره رنگش سفید مانند استخوان بود و یک انگشتر جواهرنشان در یک انگشت داشت.
آن قدر واقعی و آن قدر به ما نزدیک بود که نمی توانستم نفس بکشم؛ در واقع کم کم احساس می کردم اگر به او نزدیک شوم، می توانم دوباره نفس بکشم و کم کم دلم می خواست جلوتر بروم. چاقوی نقره را در جیبم احساس می کردم، ولی هیچ چیز نمی توانست مرا متقاعد کند که دستم را برای برداشتن آن در جیبم کنم. از جایی که صورت او بود، چیزی درخشید _ چشمان قرمزش بود؟ یا دندان هایش؟ _ و سپس شروع به صحبت کرد. به زبانی حرف می زد که قبلاً نشنیده بودم. فوران کلامی که از حلق خارج می شد و می توانست ترکیب چند زبان و یا زبان عجیبی باشد که قبلاً نشنیده بودم. بعد از یک لحظه به کلماتی تبدیل شد که می فهمیدم و این احساس را داشتم که آن زبان را از اعماق وجودم می فهمم، نه اینکه برای گوش هایم اشنا باشد.
شب به خیر. تبریک می گویم.
در این لحظه پدر انگار دوباره بر خودش مسلط شده بود. نمی دانم چطور توانایی حرف زدن را به دست آورده بود. فریاد کشید: « او کجاست؟ » صدایش از ترس و عصبانیت می لرزید.
شما محقق برجسته ای هستید.
نمی دانم چرا، اما در ان لحظه بدنم به میل خودش کمی به سمت او جلو رفت. پدر دستش را بلند کرد و تقریباً در همان ثانیه بازویم را محکم گرفت، طوری که نور فانوس نوسان کرد و سایه های وحشتناک و نورها دور ما به رقص در آمد. همان وقت، قسمتی از صورت دراکولا را دیدم، فقط انحنای سبیل های اویخته و استخوان گونه اش را دیدم که می توانست استخوان واقعی و بدون پوست و گوشت باشد.
شما از بقیه مصمم تر بودید. با من بیایید و دانشی را که در ده هزار دوره ی زندگی می توان کسب کرد، به شما می دهم.
هنوز نمی دانستم چطور می توانم حرف هایش را بفهمم، اما فکر کردم دارم از پدرم دعوت می کند که با او برود. فریاد کشیدم : « نه! » آن قدر از حرف زدن با ان موجود هولناک وحشت کرده بودم که احساس می کردم لحظه ای هشیاری ام را از دست داده ام. این احساس را داشتم که آن موجود که مقابل ما ایستاده، دارد لبخند می زند، گرچه صورت او دوباره در تاریکی قرار گرفته بود.
با من بیا، یا بگذار دخترت بیاید.
پدرم با صدایی تقریباً غیرقابل شنیدن پرسید: « چی؟ » تازه آن وقت بود که فهمیدم او حرف های دراکولا را نفهمیده است و شاید اصلاً نتوانسته صدای دراکولا را بشنود. پدرم داشت جواب فریاد مرا می داد.
به نظرم رسید که دراکولا کمی در سکوت فکر کرد. پاهایش را در کفش های عجیبش روی زمین جا به جا کرد. چیزی در ظاهر و لباس های قدیمی اش وجود داشت که همزمان هم وحشتناک بود و هم بسیار باشکوه و شاهوار، خوی و منش قدیمی قدرت.
مدت زیادی منتظر محققی به باهوشی و پشتکار شما بودم.
صدایش حالا نرم و بی نهایت خطرناک بود. در تاریکی ای ایستاده بودیم که انگار از آن چهره ی تاریک روی ما جاری شده بود.
به میل خودت با من بیا.
پدرم کمی به سمت او خم شد. هنوز بازوی مرا محکم گرفته بود. چیزی را که از طریق شنیدن نمی فهمید، ظاهراً احساس می کرد. شانه های دراکولا تکان خورد؛ وزن سنگینش را از یک پا روی پای دیگر انداخت. حضور جسمش مثل حضور واقعی مرگ بود، با وجود این او زنده بود و حرکت می کرد.
من را منتظر نگذار. اگر شما جلو نیایید، من جلو می آیم.
پدرم تمام قوایش را جمع کرد و فریاد کشید : « او کجاست؟ هلن کجاست؟ »
دراکولا سرش را بلند کرد و برق دندان هایش را در چهره ی عصبانی اش دیدم و همین طور دستش را که در حاشیه ی نور خم کرده بود. با وحشت، حتی قبل از آنکه حرکتی بکند، احساس می کردم یک حیوان خودش را جمع کرده که به ما حمله کند و روی ما بپرد، و در همان لحظه صدای قدم هایی از پلکان پشت سر او امد و ناگهان حرکتی را در هوا احساس کردیم، چون چیزی نمی دیدیم. با فریادی فانوس را بالا گرفتم، فریادی که به نظر می رسید از بیرون از وجودم بوده است و در آن لحظه صورت دراکولا را دیدم _ و هرگز نمی توانم فراموش کنم _ و سپس، در نهایت شگفتی سایه ی هیکل دیگری را دیدم که درست پشت سر او ایستاده بود. ظاهراً نفر دوم تازه از پلکان پایین امده بود، شبحی سیاه و ناقص مانند خود او، اما تنومندتر، مثل یک انسان زنده بود. مرد به سرعت حرکت کرد و چیزی درخشان در دست داشت. اما دراکولا وجود او را از قبل احساس کرده بود و با دستان افراشته به طرفش برگشت و او را به عقب هل داد. قدرت دراکولا باید بسیار شگفت انگیز بوده باشد، چون ناگهان آن مرد قوی به دیوار سردابه کوبیده شد. صدای ضربه ای سنگین و سپس صدای غرشی از درد به گوش ما رسید. دراکولا با نوعی سر در گمی وحشتناک برگشت، اول به سمت ما و سپس به سمت مردی که ناله می کرد.
ناگهان دوباره صدای قدم هایی از راه پله آمد _ این بار با نور یک چراغ قوه ی قوی همراه بود. دراکولا در لحظه ی بی تعادلی گیر افتاده بود _ خیلی دیر چرخید، چون نور خاموش شد. کسی آن صحنه را به سرعت در نور دیده بود، دستش را بلند کرد و یک بار شلیک کرد.
آن طور که یک لحظه قبل انتظار داشتم، دراکولا تکان نخورد، به شدت به تابوت مقابل ما خورد، داشت می افتاد، اول به پشت، طوری که صورت رنگ پریده اش دوباره برای لحظه ای نمایان شد و سپس جلوتر و جلوتر آمد تا اینکه روی سنگ افتاد و صدای شکستگی مانند خرد شدن استخوان ها به گوش رسید. برای لحظه ای رعشه ای وجودش را گرفت و سپس ارام شد. بعد بدنش به خاک تبدیل شد، به هبچ، حتی لباس های قدیمی او نیز پوسید و زیر آن نور وهم آور خشکیده افتاد.
پدر بازوهایم را رها کرد و تابوت و چیزهای دیگری را که روی زمین بود، دور زد و به سمت نور چراغ قوه رفت. فریاد کشید : « هلن » _ یا شاید با گریه نام او را صدا کرد، یا نام او را نجوا کرد.
اما بارلی هم داشت جلو می رفت و فانوس پدرم را برداشته بود. یک مرد قوی هیکل روی سنگفرش کف زمین افتاده بود و خنجرش کنارش بود. با لهجه ی انگلیسی گفت : « اوه، السی » سرش کمی خون آمده بود و حتی همان موقع که با وحشتی فلج کننده به او نگاه می کردیم، چشمانش بی حرکت شده بود.
بارلی خودش را روی زمین کنارش انداخت. به نظر می رسید واقعاً از شگفتی و اندوه در حال خفگی است. « سرپرست جیمز؟ »
فصل 79
هتل ما در له بَن سقف بلند، سنگ های تراشیده و تندیس و یک بخاری دیواری داشت و مدیر هتل در شومینه آتش روشن کرده بود و در سالن را به روی سایر مهمانان بسته بود. مدیر هتل یک بطری کنیاک و پنج لیوان کنار پدر گذاشت، انگار همراه از دست رفته مان هنوز با ما بود، و گفت: « سفز به صومعه شما را خسته کرده است. » اما متوجه شدم نگاهی بین او و پدرم رد و بدل شد که خیلی بیش از ان یک جمله معنی داشت.
مدیر هتل تمام غروب پای تلفن بود و تا حدی کارها را برای پلیس سر و سامان داد. پلیس فقط چند سوال در هتل از ما پرسید و ما را جلو چشمان مهربان او رها کرد. فکر می کنم او به سردخانه و موسسه ی کفن و دفن نیز تلفن کرد، هر کدام که در یک روستای فرانسوی رایج بود. وقتی همه ی ماموران دولتی رفتند، روی یک کاناپه ی ناراحت صورتی رنگ کنار هلن نشستم و او هر چند دقیقه یک بار موهایم را نوازش می کرد و سعی می کردم صورت مهربان آقای جیمز و جثه ی قوی او را که زیر ملافه بود، تجسم نکنم. پدر روی یک مبل گود کنار آتش نشسته بود و به او _ به ما _ خیره شده بود. بارلی پاهای درازش را روی کاناپه ای بدون دسته گذاشته بود و فکر می کنم سعی می کرد به بطری کنیاک نگاه نکند، تا اینکه پدر به خودش آمد و لیوان همه را پر کرد. چشمان بارلی از گریه ای پنهان قرمز شده بود و به نظر می رسید می خواهد کمی تنها باشد. وقتی به او نگاه کردم، چشمان من هم لحظه ای با اشکی غیرقابل کنترل پر شد.
پدرم به بارلی نگاهی کرد و فکر کردم او هم می خواهد گریه کند. پدرم آرام گفت: « خیلی شجاع بود. می دانی که حمله ی او باعث شد تا هلن بتواند به هدف بزند. اگر او حواس آن هیولا را پرت نمی کرد، او نمی توانست گلوله را به قلبش بزند. فکر می کنم جیمز در لحظه ی آخر فهمیده بود که چه کمکی کرده است. او انتقام کسی را که خیلی دوست داشت گرفت _ و انتقام خیلی های دیگر را. بارلی سرش را تکان داد، هنوز نمی توانست حرف بزند و برای مدت کمی سکوت همه جا را گرفت.
سرانجام هلن لیوانش را پایین گذاشت و گفت: « قول دادم وقتی توانستی ارام بنشینی، همه چیز را برایت تعریف کنم. »
بارلی با بی میلی گفت: « می خواهید شما را تنها بگذارم. »
هلن خندید و لحن خنده اش مرا شگفت زده کرد، چون خیلی با لحن صدایش هنگام حرف زدن متفاوت بود. حتی در آن اتاق که تقریباً پر از اندوه بود، خنده اش به نظر بیجا نیامد. او به بارلی گفت: « نه، نه، عزیزم. بدون حضور تو نمی توانیم حرف بزنیم. » لهجه اش را دوست داشتم، لهجه ی خشن و در عین حال شیرین انگلیسی او که فکر کردم قبلاً، از سال ها قبل ان را می شناختم ولی آن زمان را به یاد نمی آوردم. زنی بلند قامت و کشیده بود با لباس مشکی و از مد افتاده و حلقه های موی خاکستری دور سرش. صورت گیرایی داشت _ چروک، خسته، ولی چشمانش جوان بود. هر دفعه که سرم را می چرخاندم، از دیدنش یکه می خوردم _ نه تنها به این دلیل که او اینجا بود، واقعی بود، بلکه به این خاطر که او را همیشه جوان تصور کرده بودم و سال هایی که از ما دور بوده را در تصوراتم نگنجانده بودم.
به نرمی گفت: « اگر بخواهم همه چیز را تعریف کنم خیلی طول می کشد. اما در حال حاضر چند چیز را می گویم. اول از همه باید بگویم متاسفم. من باعث این همه درد و رنج برای تو شدم، پل، می دانم. » به پدرم نگاه کرد. بارلی از خجالت جا به جا شد، اما هلن با اشاره ای قاطع جلو او را گرفت. « البته خودم رنج بیشتری کشیدم. دوم اینکه این موضوع را قبلاً باید به تو می گفتم، اما حالا، دخترمان » _ لبخندش شیرین بود و اشک در چشمانش می درخشید _ « دخترمان و دوستانمان می توانند شاهد من باشند. من زنده ام، نه خون آشام. او هرگز برای بار سوم دستش به من نرسید. »
می خواستم به پدرم نگاه کنم، اما نمی توانستم خودم را قانع کنم که سرم را تکان بدهم. برای او این لحظه ای کاملاً شخصی بود. صدای گریه اش را شنیدم، گرچه با صدای بلند گریه نمی کرد.
مکثی کرد، نفسی کشید و ادامه داد: « پل، وقتی سن ماتئو را دیدیم و درباره ی آداب و رسومشان مطالبی فهمیدم _ راهب مرده ای که از قبر بر می خاست و برادر کیریل که از او نگهبانی می کرد _ ناامیدی و کنجکاوی آزار دهنده ای وجودم را فرا گرفت. احساس می کردم میل بسیار شدیدم برای دیدن آنجا تصادفی نبوده است. قبل از آنکه به فرانسه برویم، در حال انجام تحقیقاتی در نیویورک بودم _ بدون آنکه به تو چیزی بگویم، پل _ و امیدوار بودم جای دومی را که دراکولا در آن پنهان شده پیدا کنم تا انتقام مرگ پدرم را از او بگیرم. اما به هیچ مطلبی درباره ی سن ماتئو برنخورده بود. تمایلم برای رفتن به آنجا از وقتی شروع شد که در دفترچه ی راهنمایی که تو از پاریس خریدی درباره اش مطالبی خواندم. فقط دلم می خواست آنجا را ببینم و قصد تحقیق نداشتم. »
به ما نگاه کرد، نیمرخ زیبایش سرافکنده بود. « به این دلیل تحقیقاتم را در نیویورک شروع کردم که فکر می کردم باعث مرگ پدرم شده ام _ با آرزوی پیشی گرفتن و تحت تاثیر قرار دادن او _ و نمی توانستم این فکر را تحمل کنم. سپس کم کم به این فکر افتادم که این در خون خبیثم است _ خون دراکولا _ که باعث شد این کار را بکنم و فهمیدم که این خون را به فرزندم هم منتقل کرده ام، حتی با وجود اینکه جای زخم خون آشام بهبود یافته است.
مکثی کرد که گونه ی مرا نوازش کند و دستم را در دستش بگیرد. با تماس دست او، بدنم شروع به لرزش کرد، لرزشی که از نزدیکی این زن غریبه ی آشنا که کنارم به پشتی تکیه داده بود، در من به وجود آمده بود. « هر روز بیشتر احساس می کردم شایسته نیستم و وقتی توضیحات برادر کیریل را درباره ی افسانه ی سن ماتئو شنیدم، احساس کردم که تا بیشتر ندانم نمی توانم بخوابم. فکر می کردم اگر بتوانم دراکولا را پیدا کنم و او را نابود کنم، ممکن است دوباره کاملاً خوب شوم، یک مادر خوب، شخصی با یک زندگی جدید.
« بعد از اینکه تو خوابیدی، پل، از صومعه خارج شدم. می خواستم به سردابه بروم و در تابوت را باز کنم، اما فکر کردم نمی توانم تنهایی این کار را بکنم. همان موقع که داشتم با خودم کلنجار می رفتم که تو را بیدار کنم و خواهش کنم کمکم کنی یا بیدارت نکنم، روی نیمکت نشستم و به صخره ها خیره شدم. می دانستم نباید تنها آنجا باشم، اما به آنجا کشیده شده بودم. مهتاب زیبایی بود و مه از دیوارهای کوهستان بالا می آمد. »
چشمان هلن به طرز عجیبی باز شده بود. « همان طور که آنجا نشسته بودم، در پشتم احساس چندش کردم، انگار چیزی پشت سرم ایستاده بود. به سرعت برگشتم و در آن سوی صومعه، جایی که نور ماه به آن قسمت نمی رسید، شبح سیاهی به نظرم رسید. صورتش در سایه بود، اما چشمان آتشبار او را احساس می کردم، بیش از آنکه بتوانم ببینم. فقط یک لحظه طول کشید تا بال هایش را باز کند و به من برسد و من کنار نرده های پرتگاه تنها بودم. ناگهان احساس کردم صداهایی می شنوم، صداهایی پرد درد و ناله به گوشم می رسید که می گفت نمی توانم حریف دراکولا بشوم، این دنیای دراکولاست، نه من. صداها می گفتند بپر، در آن لحظه هنوز خودم بودم و مانند انسانی که در خواب است، لب پرتگاه رفتم و پریدم. »
هلن حالا راست نشسته بود و مستقیم به آتش خیره شده بود و پدرم دستی به صورتش کشید. « می خواستم سقوط آزاد داشته باشم، مثل لوسفیر1 ، مثل یک فرشته، اما آن صخره ها را ندیده بودم، مثل یک فرشته، اما آن صخره ها را ندیده بودم. در نتیجه افتادم روی صخره ها و سرم و دستم زخمی شد، اما زمین آنجا پر از علف بود و مانند تشک نرمی نگذاشت بمیرم یا استخوان هایم بشکند. فکر می کنم بعد از چند ساعت از سرمای شب بیدار شدم و احساس کردم سر و صورتم خونی شده است، ماه را در آسمان و پرتگاه پایین را دیدم. خدای من، به جای از هوش رفتن غلت زده بودم ... » مکثی کرد و دوباره ادامه داد: « می دانستم نمی توانم آنچه را می خواستم انجام بدهم برایت توضیح بدهم. دستخوش شرمی شده بودم که مثل نوعی جنون بود. احساس می کردم بعد از آن اتفاق هرگز نمی توانم سزاوار تو و دخترمان باشم. وقتی توانستم بایستم، بلند شدم و متوجه شدم زیاد خونریزی نکرده ام. و گرچه خیلی کوفته شده بودم، ولی جایی از بدنم نشکسته بود و احساس می کردم او به من حمله نکرده است _ وقتی پریدم، او فکر کرد که می میرم و از من صرف نظر کرد. به شدت ضعیف شده بودم و راه رفتن برایم سخت بود، اما راه افتادم و از کنار دیوار صومعه به جاده رسیدم و در تاریکی به سمت پایین راه افتادم. »
فکر کردم پدرم دوباره دارد گریه می کند، اما ساکت بود و از او چشم بر نمی داشت.
« وارد دنیا شدم. خیلی سخت نبود. کیف دستی ام همراهم بود _ برخلاف همیشه، فکر می کنم چون هفت تیر و گلوله ی نقره درون آن بود. یادم می آید در آن پرتگاه وقتی دیدم کیفم هنوز روی شانه ام است، خندیدم. در آن پول هم داشتم، پول زیادی در سجاف کیفم بود و آن را با دقت و صرفه جویی خرج کردم. مادرم همیشه همه ی پولی را که داشت همراه خودش می برد. فکر می کنم این کاری است که همه ی اهالی روستایش می کردند. هیچ وقت به بانک اعتماد نداشت. بعدها، وقتی به پول بیشتری نیاز پیدا کردم، از حساب مشترکمان در نیویورک مقداری برداشت کردم و به حسابم در بانکی در سوییس خواباندم. سپس به سرعت سوییس را ترک کردم، مبادا تو سعی کنی مرا پیدا کنی، پل. آه، مرا ببخش! » ناگهان با صدای بلند زد زیر گریه و با اندوهی که داشت دستش را دور دستم محکم تر می کرد و می دانستم منظور او غیبتش بود، نه پول.
پدرم دست هایش را به هم گرفت. « آن برداشت چند ماهی مرا امیدوار کرد، یا دست کم سوالی در ذهنم برانگیخت، اما بانک نتوانست رد آن پول را بگیرد. آن پول

Lucifer (1: شیطان که قبل از شورش بر خدا، فرشته ی نور بود.



کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۴۹ بعد از ظهر   #310 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nafas_akhar آواتار ها
 
nafas_akhar به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحه ی 270 تا 279
«بعد از آن سفر طولانی و گشت و گذارمان در شهر آن قدر خسته بودم که شب را مثل مرده ها خوابیدم. وقتی سروصدای شهر مرا از خواب بیدار کرد، ساعت شش و نیم صبح بود. اتاق کوچکم تاریک بود. در اولین لحظه ای که حواسم جمع شد، به دور و بر اتاق، دیوارهای سفید شده، مبلمان ساده و تا حدی خارجی و آینه ی بالای دستشویی نگاه کردم و احساس آشفتگی عجیبی به من دست داد. به اقامت کوتاه راسی در استانبول فکر کردم، به اتاقی که در پانسیون اجاره کرده بود – آن پانسیون کجا بود؟ انگار خودم آنجا بودم یا حالا در آن صحنه زندگی می کردم. بعد از یک دقیقه به خودم آمدم و متوجه شدم همه چیز در اتاقم آرام سر جای خودش است؛ چمدانم دست نخورده روی میز تحریر بود و – مهم تر از همه – کیف دستی ام با تمام محتویات با ارزشش کنار تختم دست نخورده بود، جایی که اگر دستم را دراز می کردم، می توانستم لمسش کنم. حتی در خواب هم، به نحوی نسبت به وجود آن کتاب قدیمی و ساکت که کنارم آرمیده بود، هشیار بودم.
«حالا صدای هلن را در حمام می شنیدم، صدای شرشر آب و حرکت او به اطراف را. بعد دقیقه ای متوجه شدم که گوش ایستاده ام و احساس خجالت کردم. برای از بین بردن احساسم به سرعت از جایم بلند شدم، شیر آب دستشویی را باز کردم و شروع کردم به شستن دست و صورتم. در آینه صورتم... حتی به نظر خودم خیلی جوان می آمد، دختر عزیزم، احتمالاً نمی توانم در کلام تصویر خودم را در آن آینه به تو نشان بدهم. چشمانم بعد از سفر به آن درازی، خسته و قرمز اما هشیار بود. با روغنی که در آن دوران متداول بود، موهایم را براق کردم و به عقب شانه زدم، صاف و براق، و شلوار چروک و کتم را با پیراهنی گرچه چروک اما تمیز پوشیدم و کراوات بستم. همان طور که گره کراواتم را جلو آینه سفت می کردم، صدای تمام شدن کار هلن را در حمام شنیدم، وسایل اصلاح صورتم را برداشتم و با چالاکی به در چند ضربه زدم. وقتی جوابی نیامد، داخل رفتم. بوی عطر هلن، عطری تند و ارزان قیمت، شاید از خانه با خودش آورده بود، تمام محوطه ی کوچک حمام را پر کرده بود. کم کم داشت از آن بو خوشم می آمد.
«صبحانه در آن رستوران شامل قهوه ای غلیظ – خیلی غلیظ – در یک فنجان دسته بلند، نان، پنیر شور و زیتون بود که با یک روزنامه که نمی توانستیم آن را بخوانیم، کامل شده بود. هلن در سکوت صبحانه اش را خورد و غرق در فکر، دود سیگاری را که ازگوشه ای که گارسون نشسته بود به میز ما می رسید، با نفس بالا می کشید. آن روز صبح رستوران خالی بود، البته به غیر از نور خوشید که از پنجره ی کمانی شکل به داخل می تابید، اما ترافیک شلوغ صبح درست بیرون رستورن فضا را با صداهای دلپذیر و تصویر مردمی که با لباس کار از جلو رستوران رد می شدند یا سبدهای خریدشان را حمل می کردند، پر کرده بود. به طور غریزی دنبال میزی گشتیم که تا می شد از پنجره دور باشد.
«هلن فنجان دوم قهوه اش را پر از شکر کرد و به شدت به هم زد و گفت: ᾿پروفسور تا دو ساعت دیگر نمی آید، چه کار بکنیم؟̒
«گفتم: ᾿در این فکر بودم که می توانیم دوباره به ایاصوفیه برویم. دلم می خواهد دوباره آنجا را ببینم.̒
«هلن زیر لب گفت: ᾿چرا که نه، بدم نمی آید مدتی که اینجا هستم جهانگردی کنیم.̒ به نظر می آمد خوب خوابیده و متوجه شدم بلوز آبی روشن و تمیزی با همان کت ودامن مشکی پوشیده است، اولین بار بود که می دیدم لباس رنگی پوشیده، استثنایی در پوشش همیشگی سیاه و سفیدش. مثل همیشه یک روسری کوچک دور گردنش بسته بود، جایی که کتابدار گاز گرفته بود و صورتش طعنه آمیز و بیمناک بود، اما احساس می کردم – البته بدون هیچ مدرک یا دلیل خاصی – که او داشت به وجودم آن سوی میز عادت می کرد، تقریباً تا آنجا که وحشی گری اش آرام شده بود.
«وقتی از رستوران خارج شدیم، خیابان ها پر از جمعیت و ماشین بود و ما در میان آن ها راهمان را به سمت قلب آن شهر قدیمی و یکی از بازارهایش باز کردیم. تمام دالان ها و راهروها پر از مردمی بود که برای خرید آمده بودند – زنان پیر و سیاهپوشی که ایستاده بودند و رنگین کمان پارچه های زیبا را نگاه می کردند؛ زنان جوان با لباس های شاد همگی روسری به سر داشتند و سر قیمت میوه چانه می زدند. هرگز قبل از آن سینی های طلا و جواهر را نه دیده بودم و نه بررسی کرده بودم؛ مردان پیر با کلاه های قلاب بافی بر سرشان روی موهای سفید یا کله های در حال تاس شدن مشغول مطالعه ی روزنامه بودند یا چپق های چوبی کنده کاری را امتحان می کردند. بعضی از آن ها تسبیح در دست داشتند. به هر طرف نگاه می کردم، چهره های سبزه ی خوش قیافه، زیرک، خوش بنیه و دستان در حال ایما و اشاره و انگشتانی را که به سویی اشاره می کرد و خنده هایی را که گاهی برق دندان طلایی را نمودار می کرد، می دیدم. دور و بر ما پر از هیاهوی صداهای قوی و با اعتماد به نفس بود که با هم چانه می زدند و گاهی صدای خنده ای به گوش می رسید.
«هلن از روی تحیر لبخندی رو به پایین بر لب داشت، انگار از دیدن این غریبه ها لذت می برد و انگار فکر می کرد حرف همه ی آن ها خوب می فهمد. برایم آن بو بسیار دلپذیر بود، اما من هم احساس عجیبی داشتم.احساسی که کمتر از یک هفته بود در وجودم شکل گرفته بود، احساسی که آن روز در مکان های عمومی به من دست می داد. احساس گشتن در میان جمعیت، نگاه کردن و بررسی چهره های خوش نیت و بد طینت – و شاید احساس اینکه مرا نگاه می کنند. احساس ناخوشایندی بود، نت زمختی در هارمونی آن همه مکالمات زنده ی دور و بر ما، و فکر کردم شاید قسمتی از این حس، از رفتار بدبینانه ی هلن نسبت به نوع بشر بود که به من سرایت کرده بود. همچنین به این فکر کردم که رفتار او ذاتی است یا فقط نتیجه ی زندگی اش در یک حکومت دیکتاتوری و نظامی. ریشه اش هر چه بود، بدبینی خودم را توهینی به شخصیت قبلی ام احساس می کردم. یک هفته پیش یک دانشجوی عادی دوره ی دکتری در امریکا بودم و از کارهای گسسته ی خودم راضی بودم و عمیقاً از رفاه خودم و پس زمینه ی بسیار بالای اخلاقی فرهنگم لذت می بردم. حتی زمانی که وانمود می کردم آن و چیزهای دیگر را زیر سؤال برده ام هم از آن خشنود بودم. جنگ سرد حالا برایم واقعی شده بود. این احساس به نمایندگی از طرف هلن و طرز برخورد سرخورده ی او و جنگ سرد قدیمی تری، موفق شده بود خود را در رگ و پی وجودم جا کند. به راسی فکر کردم که در این خیابان ها در تابستان سال 1930 گشته بود، قبل از ماجرایی که برایش در آرشیو اتفاق افتاده و او را سراسیمه از استابول فراری داده بود و او هم برایم واقعی بود – هم راسی ای که می شناختم، و هم راسی جوان آن نامه ها.
«همان طور که داشتیم راه می رفتیم، هلن چند ضربه به دستم زد و به دو پیرمردی که دور میز کوچک چوبی نزدیک یک دکه چپیده بودند، اشاره کرد.
«هلن گفت: ᾿نگاه کن... تجسم نظریه ی فراغت شما، ساعت نه صبح است و دارند شطرنج بازی می کنند. عجیب است که تخته نرد بازی نمی کنند... بازی مورد علاقه ی مردم این قسمت از دنیاست. اما در عوض معتقدم این بازی شطرنج است.̒ کاملاً معلوم بود، چون دو مرد دو طرف یک صفحه چوبی کهنه که مهره هایی رویش چیده شده بود، نشسته بودند. مهره های سیاه سر جای خودشان در مقابل مهره های سفید چیده قرار داشتند، اسب ها و رخ ها از شاه ها حفاظت می کردند، سربازها در آرایش جنگی رودررو می شدند – با خودم فکر کردم درست به همان ترتیب جنگ های تمام دنیاست و دیگر به آن ها نگاه نکردم. هلن پرسید: ᾿شطرنج بلدی؟̒
«با کمی برآشفتگی گفتم: ᾿البته، قبلاً با پدرم بازی می کردم.̒
«با صدایی نیشدار گفت: ᾿آه،̒ و کمی دیر یادم افتاد که او چنین دوره ی کودکی نداشته و او بازی شطرنج مخصوص خودش را با پدرش بازی کرده... با تصویری که خودش از پدرش در ذهن داشت. اما به نظر می رسید که او در افکار تاریخی گیر افتاده. ᾿می دانی، این بازی غربی نیست... یک بازی باستانی از هند است... به فارسی به آن شاه مات می گویند. فکر می کنیم شما به انگلیسی به آن checkmate (چک مِیت) می گویید. چک همان شاه فارسی است. جنگ شاهان̒
«دو مرد بازی شان را شروع کردند و آن ها را تماشا می کردم، انگشتان پینه بسته ی آن ها اولین مهره های سرباز را انتخاب کرد. بینشان شوخی رد و بدل شد – احتمالاً دوستان قدیمی بودند – می توانستم تمام روز آن جا بایستم و بازی آن ها را تماشا کنم، اما هلن با بی حوصلگی رفت و من هم دنبالش راه افتادم. وقتی داشتیم رد می شدیم،آن مردها که مشغول بازی بودند انگار تازه متوجه ما شده بودند و برای یک لحظه با کنجکاوی ما را نگاه کردند. با خودم فکر کردم ما حتماً شبیه خارجی هاییم، گر چه صورت هلن به طرز زیبایی با چهره های اطراف ما تناسب داشت. دلم می خواست بدانم بازی آن ها چقدر طول می کشد – شاید تمام صبح – و کدام برنده می شود.
«دکه ی نزدیک آن ها تازه داشت باز می کرد. آن دکه در نقطه ی پر سایه ای زیر یک درخت انجیر کهنسال در گوشه ی بازار واقع شده بود. یک مرد جوان با پیراهن سفید و شلوار مشکی با قدرت درها و کرکره ها را کنار می کشید و میزها را بیرون می چید و وسایلش را روی میزها قرار می داد... دسته های کتاب روی پیشخان چوبی را از جعبه روی زمین می ریخت و قفسه های داخل را پر می کرد.
«با اشتیاق جلو رفتم و مرد جوان با حرکت سر سلام کرد و لبخند زد، انگار یک شخص کتاب دوست را صرف نظر از ملیتش تشخیص داده بود. هلن آهسته تر دنبالم آمد و با هم ایستادیم و کتاب ها را که به زبان های مختلفی بود، زیرورو کردیم. بسیاری از آن ها به عربی یا ترکی مدرن بود،بعضی یونانی یا سیریلیک و بقیه به انگلیسی، فرانسه، آلمانی و ایتالیایی. یک کتاب عبری و یک قفسه پر از کتاب های کلاسیک لاتین هم در میان کتاب ها پیدا کردم. بیشترشان چاپ ضعیف و جلدهای نامرغوبی داشت و روکش جلدهایش در اثر دستمالی شدن کثیف شده بود. کتاب های جلد نرم جدید با مناظر رنگ و وارنگ و چند جلد کتاب که خیلی قدیمی به نظر می رسید و بعضی از آن ها عربی بود هم در میان کتاب ها دیدم. هلن زیر لب گفت: ᾿کتاب های مورد علاقه ی بیزانسی ها هم اینجا هست.̒ و شروع کرد به ورق زدن یک مجموعه کتاب شعر آلمانی. ᾿شاید کتاب هایشان را از اینجا می خریده اند.̒
«کارهای مرد جوان برای آماده کردن مغازه اش تمام شد و جلو آمد تا به ما خوشامد بگوید. ᾿آلمانی صحبت می کنید؟ یا انگلیسی؟̒
«چون هلن جواب نمی داد، به سرعت گفتم: ᾿انگلیسی.̒
«با لبخند دلپذیری گفت: ᾿کتاب به انگلیسی هم دارم. مشکلی نیست.̒ صورتش باریک و پراحساس بود، با چشمان سبز و بینی دراز. ᾿روزنامه ی لندنی و نیویوورکی هم دارم.̒ از او تشکر کردم و پرسیدم کتاب های قدیمی دارد. جواب داد: ᾿بله، خیلی قدیمی.̒ یک کتاب چاپ قرن نوزدهم از کتاب های شکسپیر به نام هیاهوی بسیار برای هیچ که ظاهر بد و پاره ای داشت به دستم داد. نمی دانستم از کدام کتابخانه سر از اینجا درآورده و چه سفری را تا اینجا طی کرده است – شاید از منچستر مرفه –به چهارراه دنیای باستان. برای آنکه ادب را رعایت کرده باشم، کتاب را ورق زدم و بعد به او پس دادم. با لبخند پرسید: ᾿به اندازه کافی قدیمی نیست؟̒
«هلن داشت از بالای شانه ام به کتاب ها نگاه می کرد و حالا دیگر داشت به قاب ساعتش اشاره می کرد. ما حتی به ایاصوفیه نرسیده بودیم. گفتم: ᾿باید برویم.̒
«کتابفروش جوان از روی ادب تعظیمی به ما کرد. برای چند ثانیه به او خیره شدم و بعد او برگشت تا به مشتری دیگری کمک کند، پیرمردی که می توانست نفر سوم بازیکنان شطرنج باشد. هلن با آرنج سقلمه ای به من زد و از مغازه بیرون آمدیم و هدفمندانه تر از قبل به گوشه ی بازار و به سمت پانسیون خودمان برگشتیم.
«وقتی به رستوران کوچک رسیدیم، هنوز خالی بود. اما چند دقیقه بعد، تورگوت دم در رستوران ظاهر شد و با لبخند به ما اشاره کرد و پرسید چطور خوابیدیم. امروز صبح یک کت و شلوار پشمی سبز زیتونی پوشیده بود، بر خلاف گرمای فزاینده، به نظر پر از هیجانی پنهان می رسید. موهای مشکی فر و روغن زده اش مرتب به عقب شانه خورده بود، کفش هایش واکس زده و براق بود و به سرعت ما را به بیرون از رستوران هدایت کرد. دوباره متوجه شده بودم که آدمی پرانرژی است و احساس آرامش می کردم که چنین کسی راهنمای ما بود. هیجان در من هم داشت زنده می شد. اوراق راسی در کیفم دستی ام بود و احتمالاً چند ساعت آینده مرا یک قدم به جایی که او بود نزدیک تر می کرد. دست کم ممکن بود به زودی بتوانم کپی مدارک راسی رابا نسخه های اصلی او که سال ها پیش بررسی کرده بود، مقایسه کنم.
«همان طور که دنبال تورگوت در خیابان ها راه می رفتیم، برایمان توضیح داد که آرشیو سلطان محمود در ساختمان اصلی کتابخانه ی ملی نیست، گر چه هنوز تحت محافظت حکومت است، اما در حال حاضر در کتابخانه ای در ساختمانی فرعی قرار دارد که زمانی یک مدرسه ی قدیمی اسلامی بود. آتاترک در فرایند غیرمذهبی کردن کشور، این مدارس را در کشور بسته بود و در این یکی در حال حاضر کتاب های نادر و عتیقه ی کتابخانه ی ملی درباره ی تاریخ امپراتوری نگهداری می شود. ما مجموعه ی سلطان محمود را در میان سایر مجموعه های عثمانی ها در گستره ی قرن ها پیدا می کردیم.
«ساختمان فرعی کتابخانه، ساختمان کوچک فوق العاده زیبایی بود. از خیابان از میان در چوبی تزیین شده با برنج وارد ساختمان شدیم. پنجره ها با تزیینات مرمر توری گوتیک پوشیده شده بود؛ نور خورشید از درون آن روزنه ها با اشکال هندسی زیبا به درون ساختمان می تابید و کف ورودی تاریک را با ستاره ها و هشت ضلعی ها تزیین می کرد. تورگوت به ما نشان داد که برای ثبت نام کجا را امضا کنیم، دفتر ثبت روی پیشخان در ورودی ساختمان قرار داشت و او هم نام خودش را با خوشحالی نوشت و امضا کرد (متوجه شدم هلن نام خودش را ناخوانا و خط خطی امضا کرد).
«بعد وارد یکی از اتاق ها شدیم. اتاقی بزرگ و ساکت با سقفی گنبدی و موزاییک های سبز و سفید. میزهای صیقل داده شده در طول اتاق قرار گرفته بود و سه چهار محقق برای مطالعه از قبل آنجا بودند. دیوارها پر از قفسه های کتاب و کشوها و جعبه های چوبی بود و حباب چراغ زیبای برنجی که برای نور الکتریکی نصب شده بود، از سقف آویزان بود. کتابدار که مردی لاغر و حدوداً پنجاه ساله بود و تسبیحی در دست داشت، کارش را رها کرد تا به استقبال ما بیاید و دستان تورگوت را بفشارد. آن ها یک دقیقه با هم حرف زدند –از حرف های تورگوت نام دانشگاه خودمان را در کشورم شنیدم –و بعد کتابدار به ترکی و با لبخند و کمی تعظیم، خطاب به ما به ترکی خوشامد گفت. تورگوت با نگاهی حاکی از رضایت گفت: ̕ایشان آقای اِروزان هستند. به شما خوشامد می گویند و مایلند کتکتان بزنند.̒ (احتمالاً منظورش این بود که «کمکتان کنند».)
«بر خلاف انتظارم یکه خوردم و هلن پوزخندی زد. ̕او فوری اسناد سلطان محمود را از «فرقه ی اژدها» در اختیارتان می گذارد. اما اول باید کمی اینجا بنشینیم و منتظرش بمانیم.̒
«پشت میزی نشستیم و دقت کردیم جایمان از آن چند نفر محقق دور باشد. آن ها با کنجکاوی موقت به ما نگاه کردند و بعد دوباره مشغول کارشان شدند. بعد از یک دقیقه، آقای اروزان آمد و یک جعبه ی چوبی بزرگ که قفلی در جلو داشت، همراهش آورد. با حروف عربی کلماتی روی درِ جعبه حکاکی شده بود. از پروفسور پرسیدم: ̕معنی این کلمات چیست؟̒
«با نوک انگشتانش سطح جعبه را لمس کرد و گفت: ̕آه، یعنی، شر... ا م م... در این جعبه شر نهفته است... خانه کرده است. آن را با کلید قرآن مقدس قفل کنید.̒ قلبم به تپش افتاد؛ عبارت کاملاً شبیه به آن بود که راسی گفته بود در حاشیه ی آن نقشه ی اسرارآمیز دیده و با صدای بلند در آن آرشیو قدیمی، جایی که این اسناد زمانی نگهداری می شد، خوانده بود. اما اگر یک کتابدار اسناد را برایش برده بود، احتمالاً هرگز آن را ندیده بود. یا شاید مدتی بعد از اقامت کوتاه راسی در اینجا این اسناد به درون جعبه منتقل شده باشد.
«از تورگوت پرسیدم: ̕قدمت این جعبه چقدر است؟̒
«سرش را تکان داد و گفت: ̕نمی دانم و دوست کتابدارم هم نمی داند. ولی یک بار دوستم گفت چون جنس آن از چوب است، فکر نمی کنم قدمت آن به زمان سلطان محمود برسد. این دوستم یک وقتی به من گفتند...̒ به سمت آقای اروزان تبسمی کرد و او هم جوابش را با لبخندی داد: ̕ایشان گفته بودند این مدارک در سال 1930 درون این جعبه گذاشته شده تا محفوظ بماند. او هم این اطلاعات را از کتابداری که قبل از او اینجا بود شنیده است. او خیلی دقیق است، دوست من.̒
«سال 1930! من و هلن به هم نگاه کردیم. احتمالاً اسنادی که راسی بررسی می کرد، قبل از زمانی که نامه هایش را نوشته بود –دسامبر 1930 –نامه هایی که معلوم نبود به دست کی می رسد، برای حفاظت به درون این جعبه انتقال یافته بود. یک جعبه ی چوبی معمولی می توانست آن اسناد را در مقابل موش ها و رطوبت محافظت کند، اما چه چیزی باعث شد که کتابدار آن دوره اسناد مربوط به «فرقه ی اژدها» را درون جعبه ای مزین شده به هشدارهایی از قرآن مقدس قفل و نگهداری کند؟
«دوست تورگوت یک دسته کلید آورد و یکی از کلیدها را درون قفل انداخت. تقریباً با به یاد آوردن برگه دان های مدرن کشورم و دسترسی به هزاران کتاب نایاب در سیستم کتابخانه ی دانشگاه، خنده ام گرفت. هرگز تصور نمی کردم برای تحقیق نیاز به یک کلید قدیمی داشته باشم. قفل صدای کلیکی کرد و باز شد. تورگوت زیر لب گفت: ̕بفرمایید،̒ کتابدار خودش را عقب کشید. تورگوت به هر دوی ما لبخندی زد –که به نظرم لبخند انوهباری بود –و کتابدار در جعبه را باز کرد.»
در قطار، بارلی تازه دو تا از نامه های پدر را خوانده بود. از اینکه می دیدم نامه ها جلو روی او باز است، عذاب وجدان گرفته بودم، اما می دانستم بارلی به گفته های بااقتدار پدرم اعتماد دارد، در حالی که ممکن است نیمی از حرف های مرا باور نکند. برای اینکه جلو احساساتم را بگیرم، پرسیدم: «قبلاً در پاریس بوده ای؟»
با برآشفتگی گفت: «لازم بود اینجا باشم، یک سال قبل از ورود به دانشگاه اینجا درس خواندم. مادرم می خواست زبان فرانسه ام بهتر شود.» می خواستم از او درباره ی مادرش بپرسم و اینکه چرا او تا این حد می خواسته پسرش پیشرفت کند و همین طور می خواستم بپرسم مادر داشتن چطور است، اما بارلی دوباره عمیقاً در بحر نامه ها غرق شده بود. با تفکر گفت: «پدرت باید سخنران خوبی باشد. این نامه ها بسیار سرگرم کننده تر از سخنرانی هایی است که در آکسفورد داریم.»
این حرف او مرا به دنیای دیگری برد. آیا سخنرانان آکسفورد خیلی کسل کننده بودند؟ بارلی پر از اطلاعاتی بود که می خواستم بدانم، پیام آوری از دنیایی بسیار بزرگ که تصورش را نمی کردم. این بار مأمور قطار که با عجله از دم در کوپه ی ما رد شد، افکارم را پاره کرد. فریاد زد: «بروکسل!» سرعت قطار کم شده بود و چند دقیقه ی بعد، از پنجره ی قطار ایستگاه بروکسل را می دیدیم؛ افسر گمرک سوار شد. بیرون مردم با عجله به دنبال قطارهای خودشان بودند و کبوترها از روی سکو دانه یا موجودات کوچک را شکار می کردند.
شاید چون از کبوترها خوشم می آمد، آن قدر به جمعیت خیره شدم تا ناگهان متوجه یک چهره شدم که اصلاً حرکت نمی کرد. یک زن قدبلند با کت بلند مشکی روی سکو ایستاده بود. یک روسری مشکی به سرش بسته بود که مانند قابی برای صورت سفیدش بود. دور بود و صورتش را خوب نمی دیدم، اما چشمان سیاه و لب هایش را که تقریباً غیر طبیعی قرمز بود، تشخیص دادم، شاید رژ روشنی به لب هایش مالیده بود. چیز عجیبی در لباس او توجهم را جلب کرده بود؛ او در میان دامن های مینی و جکمه های پاشنه بلند مد روز، کفش مشکی راحتی پوشیده بود. اما آنچه در او اول توجهم را به خود جلب کرد و قبل از حرکت قطار روی خود نگه داشت، هشیاری اش بود. داشت قطارها را از بالا تا پایین وارسی می کرد. به طور غریزی از جلو پنجره خودم را کنار کشیدم و بارلی با نگاهی متعجب نگاهم کرد. ظاهراً زن ما را ندید، گرچه قدمی به سوی ما برداشت... بعد به نظر رسید تصمیمش عوض شده و برگشت تا قطار دیگری را که تازه از سوی دیگر سکو به ایستگاه رسیده بود،وارسی کند. چیزی در پشت محکم و صاف او مرا وادار می کرد تا هنگامی که قطار ایستگاه را ترک کرد به او خیره شوم و بعد او در میان انبوه جمعیت ناپدید شد، انگار هرگزوجود نداشته است.



من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم….
دکتر علی شریعتی

nafas_akhar آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
الیزابت, تایپ, فراخوان, مورخ, کاستووا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
مورخ | الیزابت کاستووا | دانلود SANIA-23 خارجی 2 ۶ اسفند ۱۳۹۰ ۰۴:۵۵ قبل از ظهر
مورخ | الیزابت کاستووا | تایپ SANIA-23 کتابهای کامل شده خارجی 136 ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودهشتیا | سهم من paradise فراخوان تایپ 228 ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ۰۱:۱۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی آرام عشق samane7 فراخوان تایپ 96 ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی | عشق ممنوعه شبنم فراخوان تایپ 193 ۲۹ تير ۱۳۸۹ ۰۹:۴۸ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان