| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | |||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
نه مشکلی نیست. بفرمایید. http://s2.picofile.com/file/71770564...mage1.tif.html | |||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 306
(View Stats)
تشکرها: 986
تشکر شده 602 بار در 363 پست
کتاب مورد علاقه : فقط کتاب باشه بسه ،harry حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز آن شب وقتی به خانه رسیدم، نوعی قدرت شیطانی در خودم احساس می کردم.درحالی که خانم کلی تلق تلوق ظرف های شام را در آشپزخانه در آورده بود،پدر در کتابخانه مشغول مطالعه بود.به کتابخانه رفتم و در را پشت سرم بستم و روبروی پدر ایستادم.یکی از کتابهای مورد علاقه اش را که اثر هنری از جیمز بود ومطمئنا نشانه ی اظطرابش بود در دست داشت.بدون هیچ حرفی ایستادم تا نگاهم کرد و گفت:سلام .با لبخندی نشانه ی لای کتابش را پیدا کرد .((تکالیف جبر؟))چشمانش نگران بود. گفتم :می خواهم داستان را تا آخر برایم تعریف کنید. ساکت بود و با انگشت روی دسته ی صندلی ضربه می زد. ((چرا بیشتر برایم تعریف نمی کنید؟)) اولین بار بود که خودم را دردسر برایش احساس می کردم.به کتابی که همان موقع تازه بسته بود نگاه کرد.می دانستم به نوعی که خودم هم نمی فهمیدم،نسبت به او بی رحمم،اما من هم کار خونین خود را شروع کرده بودم،پس باید آن را به پایان می رساندم.(( شما نمی خواهید من این چیز ها را بدانم.))سرانجام نگاهم کرد.قیاه اش به طرز اسرار آمیزی غم انگیز بودو زیر نور چراغ چروک های عمیقی داشت. (( نه ،نمی خواهم .)) ((من بیشتر از آنچه فکر کنید می دانم )) گرچه احساس می کردم خیلی بچه گانه رفتار می کنم،ولی اگر چیزی می پرسید،نمی خواستم به او بگویم چه میدانم. دستش را زیر چانه مشت کرد و گفت:(( می دانم می دانی و چون خیی چیز ها می دانی باید همه چیز را برایت تعریف کنم.)) با تعجب به او خیره شدم و با شتاب گفتم:((پس بگوئید.)) دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:((می گویم،به محض اینکه بتوانم.اما همه چیز را یکجا نمی گویم.)) با عجله گفت:((تحمل ندارم که همه چیز را یکجا بگویم صبور باش!)) اما نگاهی که به من انداخت،التماس آمیز بود نه ملامتگر.به طرفش رفتم و بازویم را دور گردن خم شده اش انداختم. ماه مارس در توسکانی سرد و طوفانی میشد،اما پدرم فکر کرد بعد از چهار روز سخنرانی در میلان وقت آن رسیده که سفری کوتاه به حومه ی آنجا داشته باشیم. همیشه میدانستم حرفه اش سخنرانی است.این دفعه لزومی نداشت از او بخاهم مرا با خودش ببرد.صبح روزی که داشتیم از میلان به سمت جنوب می راندیم.پدر گفت :(( فلورانس ،فوق العاده است،به خصوص خارج از فصل جهانگردی.دوست دارم تو همین روز ها انجا را ببینی.ابتدا باید کمی بیشتر درباره ی تاریخ و نقاشی هایش مطلب بیاموزی تا بتوانی از آن لذت واقعی ببری . اما حومه ی توسکانی واقعا دیدنی است. مناظر آنجا به انسان آرامش می دهد و در عین حال به هیجانش در می آورد ، خواهی دید.)) درحالی که در صندلی شاگرد در ماشین فیات اجاره ای نشسته بودم،سرم را به علامت تصدیق تکان دادم.عشق به آزادی پدرم مسری بود و من هم یقه ی باز و کروات شلش را از وقتی ماشین را به سمت مقصد جدید را نده بود،دوست داشتم .پدر فیات را با سر و صدای زیاد به بزرگراه صاف و هموار شمالی هدایت کرد .((سالهاست به ماسیمو و جولی قول داده ام به دیدنشان بیایم .اگر بفهمند تا اینجا آمده ام و سری به آنها نزده ام هرگز مرا نمی بخشند.)) به عقب تکیه داده پاهایش را کشید و ادامه داد:(( آنها کمی عجیبند .فکر میکنم غیر عادی اند اما خیلی مهربانند.دوست داری به دیدنشان برویم؟)) گفتم :((گفته بودم حرفی ندارم.)) ترجیح می دادم با پدر تنها باشم تا با غریبه هایی ملاقات کنم که حضورشان مرا همی شه در خجالت مادر زادی فرو می برد اما به نظر می رسید پدر خیلی مشتاق دیدار دوستان قدیمی اش است. به هر حال، من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روز ها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم اینکه اوسر سپرده میخواست،من دل سپرده بودم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,597 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 10 ص دیگه لطفا خسته نباشی زهرا جون کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران(تهران)
نوشته ها: 1,097
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : "جنایت و مکافات" حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام بهم مزه کرد.اون یکی تموم شد.... یه چهارتا هم هست به من بدید عزیزم؟ راستی یه سوال.شما نوشتید هر ده صفحه 100 امتیاز اگه یکی 8 صفحه تایپ کرد هیچی امتیاز نمیگیره؟ تایپ![]() جدایی نادر از سیمین اسکار گرفت جدایی تو از من ، جانم را . . . =============================== *داره حسی تو من بیدار میشه جهان هم مثل من بیکار میشه* *مثل روزای اول حول میشم دوباره قصه مون تکرار میشه* *چقدر گفتم نرو بی عشق سخته منو تا زنده ای یادت نمیره* ویرایش توسط فاطیما_ : ۱۶ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۴۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹
نوشته ها: 229
(View Stats)
تشکرها: 1,137
تشکر شده 815 بار در 297 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز صفحه ی 64 – 65 باشد نه من ، چون جمله ی بعدی ماسیمو ، قبل از آنکه پدر بتواند جلویش را با تغییر بحث به مسائل سیاسی بگیرد ، سراپای مرا به لرزه انداخت. ماسیمو گفت : " راسی بیچاره ، مرد فوق العاده و مصیبت زده ای بود . خیلی عجیب است که کسی که می شناسی ، ناگهان پوف! ناپدید شود." صبح روز بعد ، زیر نور خورشیدی که میدان بزرگ شهر را در بلندترین نقطه ی شهر فرا گرفته بود ، بروشور به دست نشسته و دکمه های کتمان را محکم بسته بودیم و دو پسر را که باید مثل من به مدرسه می رفتند ، نگاه می کردیم . جیغ و داد می کردند و توپ فوتبالشان را جلو کلیسا ، عقب و جلو پرت می کردند و من با حوصله منتظر بودم . تمام صبح را انتظار کشیده بودم ، در تمام مدتی که کلیسای کوچک و تاریک و قصر پابلیکو با تالار پذیرایی اش را می گشتیم که قرنها به عنوان انبار غله ی شهر از آن استفاده می کردند ، پدرم آهی کشید و یکی از دو بطری نوشابه ی پرتقالی را به من داد و کمی مکدر گفت : "می خواهی چیزی از من بپرسی." "نه ، فقط می خواهم در مورد پروفسور راسی بدانم." نی را درون بطری نوشابه انداختم . "همین فکر را می کردم. ماسیمو خیلی بی تربیتی کرد که آن موضوع را مطرح کرد." از جواب سوالی که میخواستم بپرسم ، می ترسیدم ، ولی باید می پرسیدم :" پروفسور راسی مرد؟ منظور ماسیمو وقتی گفت ناپدید شد همین بود؟ " پدر به میدان که کاملا زیر نور خورشید بود ، به کافه و مغازه ی قصابی در گوشه ی دیگر میدان نگاهی کرد و گفت : "بله، نه. خب ، اتفاق ناراحت کننده ای بود. واقعا می خواهی برایت تعریف کنم؟ " سرم را به علامت مثبت تکان دادم. پدر نگاه سریعی به اطراف انداخت. روی یک نیمکت سنگی در آن میدان زیبا نشسته بودیم و به غیر از آن چند پسر که بازی می کردند، کسی آنجا نبود. سرانجام پدر گفت : "بسیار خب." صفحه ی 108-109 درون محوطه ، صومعه ی کلیسای کوچک سن ماتئو و رواق بسیار زیبایش قرار گرفته است ، با بوته های گل رز که در آن ارتفاع بسیار زیاد روییده بودند و ستونهای تکی مارپیچی از سنگ مرمر قرمز و آنقدر ظریف و زیبا تراشیدن آن مارپیچ های ظریف و زیبا فقط از شمشون (شمشون=پهلوان یهودیان و وریین تنی با قدرت مافوق بشری که راز قدرت زیادش در موهایش بود. او این راز را به زنی فلسطینی که عاشقش بود می گوید و آن زن به او خیانت و در خواب موهای او را کوتاه می کند و او را تحویل فلسطینی ها می دهد. فلسطینی ها چشمهای او را در می آورند و او را به کار سخت می گمارند. وقتی موهای او دوباره رشد می کند، قدرت فوق العاده اش را مجددا به دست می آورد و ستونهای تالاری را که 3000 فلسطینی در آن گرد هم آمده بودند را خراب می کند و خودش بقیه را زیر آوار مدفون می کند –دایره امعارف انکارتا-) هنرمند بر می آمد. خورشید روی کف سنگفرش حیاط می تابید و آسمان آبی تاق بالای سرمان بود. اما چیزی که در بدو ورودمان توجه مرا جلب کرد ، صدای غیر منتظره و دوست داشتنی شرشر آب جاری بود. در عین حال که آنجا مکانی خشک بود ، صدای شرشر آب در دل کوهستان کاملا طبیعی بود. این آب از چشمه ی صومعه جاری بود که روزگاری راهبان اطراف آن مراقبه می کردند. حوض شش گوشه با مرمر قرمز که روی نمای خارجی اش نقش بسته بود برجسته ی صومعه ای مینیاتوری تراشیده شده بود و انعکاس همان صومعه ی واقعی بود که در آن بودیم. آبگیر بزرگ چشمه روی شش ستون مرمر قرمز ایستاده بود (و یک ستون مرکزی که فکر می کنم فواره از درون آن بیرون می آمد). از شش شیر آب دور آبنما ، آب به درون استخر می ریخت و موسیقی گوش نوازی ایجاد می کرد. وقتی به ضلع بیرونی صومعه رفتیم و روی دیوار کوتاهی نشستیم ، از ارتفاع هزار و دویست متری ، کوهستان زیبا و آبشارهای باریک را در زمینه ی جنگلی دامنه ی کوهستان می دیدم که به سفیدی می زد. در میان دیواره های بلند مرتفع ترین قله های پیرنه قرار گرفته بودیم. از این فاصله آبشارها در سکوت به پایین می ریخت و صدایشان به ما نمی رسید یا فقط به صورت بخار دیده می شد. در حالی که از چشمه ی پشت سرم آب بدون وقفه با آهنگی خوش سرازیر بود. پدر کنارم نشست و زیر لب گفت :" زندگی در عزلت." قیافه اش عجیب بود و یک دستش را دور شانه ام انداخت، کاری که به ندرت می کرد. گفت "خیلی آرام به نظر می رسد و خیلی نامهربان است. گاهی پلید هم می شود." آنجا نشسته بودیم و از آن بالا به چشم انداز روبه ور خیره شده بودیم ، منظره ای که آنقدر عمیق بود که نور صبحگاهی به دره ی زیر پایمان نمی رسید. چیزی در زیر پایمان در هوا معلق شد و برق زد و قبل از آنکه پدر به آن اشاره کند و به من نشانش بدهد ، خودم متوجه شده بودم چیست : یک مرغ شکاری که آهسته در میان برجک های دیوارها شکار می کرد و شبیه یک ورق مس جدا شده و معلق در هوا بود. پدر زیر لب انگار که با خودش حرف می زد، گفت : "بالاتر از آشیانه ی عقابها ساخته شده است. می دانی عقاب نماد بسیار قدیمی مسیحیان است. نماد یوحنای قدیس. نماد ماتئو ... یعنی قدیس متی ، فرشته است و لوقا گاو نر است و مرقس قدیس ، شیر بالدار است. آن شیر را در سراسر دریای آدریاتیک می توان دید ، چون او قدیس حامی ونیز بود. او کتابی زیر پنجه هایش دارد. اگر کتاب باز باشد، آن مجسمه یا نقش برجسته زمانی تراشیده شده که ونیز در صلح بوده ، و اگر بسته باشد، یعنی ونیز دز جنگ بوده است. آن را در راگوسا دیده ایم ... یادت می آید؟ بالای یکی از دروازه ها، با کتاب بسته. و حالا عقاب را هم دیدیم گه از این مکان محافظت می کند. خُب اینجا به حمایت او نیاز دارد." اخم کرد، بلند شد و کنار رفت. به فکرم رسید که پدر از آمدنمان به اینجا پشیمان شده و تقریبا اشکش در آمده است. "می توانیم یک تور بگیریم؟" تا زمانی که از پله های سرداب پایین نرفتیم ، آن ترس توصیف ناپذیر را دوباره در پدر ندیدم. بازدید دقیقمان از صومعه ، نمازخانه ، شبستان کلیسا و ساختمان آشپزخانه ی فرسوده از وزش باد را به پایان رسانده بودیم. در توری که خودمان راهنمای خودمان بودیم ، سرداب کلیسا آخرین جایی بود که می خواستیم ببینیم ، همان طور که پدر | ||||||||
| |
| | #27 (لینک مستقیم) | |||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
http://s2.picofile.com/file/71772181...mage1.tif.html http://s2.picofile.com/file/71772183...mage1.tif.html ![]() فقط اونایی که تایپشون بیشتر از 10 صفحه است یا 10 تایی هستش بهشون امتیاز میدم عزیزم | |||||||||
| |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مترجمین نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 792
(View Stats)
تشکرها: 8,142
تشکر شده 9,340 بار در 869 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز 56 تا 59 فصل 5 به دلیل اینکه با پدر کمی احساس رودربایستی می کردم، تصمیم گرفتم خودم کمی تحقیق کنم و یک روز بعد از مدرسه تنهایی به کتابخانه دانشگاه می رفتم. سطح زبان هلندی ام قابل قبول بود و سال ها بود که فرانسه و آلمانی هم می خواندم و دانشگاه هم مجموعه بسیار پهناوری از کتاب به انگلیسی داشت. کتابداران مؤدب بودند؛ با یکی دو مکالمع محجوبانه، مطالبی را که به دنبالشان بودم، پیدا کردم : متن رساله نورمبرگ درباره دراکولا که پدرم ذکر کرده بود. کتابخانه نسخه اصل را نداشت – چون بسیار نایاب بود – کتابدار مسنی که مسئول قسمت مجموعه آثار قرون وسطا بود، این را توضیح داد، اما آن متن را در یک دانشنامه اسناد قرون وسطای آلمانی که به انگلیسی ترجمه شده بود، پیدا کرد. با لبخندی پرسید:« عزیزم، این همان است که می خواهی؟ » همان صورت بسیار مهربان و روشنی را داشت که میان هلندی ها پیدا می شود ... چشمان آبی و نگاهی مستقیم داشت و موهایی که به جای آنکه خاکستری شود، کمرنگ شده بود. والدین پدر وقتی کوچک بودم در بوستون فوت کرده بودند و فکر کردم دوست دارم پدربزرگی مثل او داشته باشم، گفت:« اسم من یوهان بینرتز است. هروقت به کمک احتیاج داشتی می توانی سراغم بیایی. » گفتم این دقیقاً چیزی است که ممی خواستم؛ و او همان طور که آرام می رفت، دستی به شانه ام زد. اولین بخش از رساله را در آن اتاق خالی خواندم : در سال سرور ما، سال 1456، دراکولا کارهای عجیب و مخوف زیادی انجام داد. زمانی که او به حکمرانی والاشیا منصوب شد، دستور داد همه پسربچه هایی که به سرزمین او آمده بودند تا زبان او را یاد بگیرند بسوزانند، چهارصد نفر از آن ها را. او خانواده بزرگی را به صلابه کشید و بسیاری از مردم را برهنه تا ناف در خاک گذاشت و به آنها شلیک کرد. بعضی از آن ها را کباب کرد و سپس پوستشان را کند. پایین صفحه اول پانوشتی هم وجود داشت. قلم حروف آن قدر نازک بود که تقریباً آن را ندیدم. از نزدیک تر که نگاه کردم، تفسیری بر کلمه " به صلابه کشیدن " بود. در متن آمده بود که ولاد تپش به صلابه کشیدن را از شکنجه گران عثمانی یاد گرفته بود. به صلابه کشیدن که او به کار بسته بود، فرو کردن یک تیر چوبی تیز در بدن بود که معمولاً از مقعد یا دستگاه تناسلی به بالا فرو می رفت و گاهی از دهان و گاهی از سر در می آمد. چند دقیقه سعی کردم آن کلمات را دیگر نبینم؛ سپس کتاب را بستم و چند دقیقه دیگر سعی کردم آنچه را خوانده بودم فراموش کنم. موقعی که رساله را بستم و کتم را پوشیدم تا به خانه برگردم، موضوعی که بیش از همه مرا نگران کرده بود، تصویر شبح وار دراکولا یا توصیف به صلابه کشیدن مردم نبود، بلکه این موضوع بود که ظاهراً تمام این اتفاقات حقیقت داشت و واقعاً رخ داده بود. اگر به دقت گوش می دادم، صدای فریاد آن پسرها و آن خانواده بزرگ را که با هم مردند، می شنیدم. با تمام توجهی که پدر به تحصیل تاریخ من می کرد، تا آن روز این را نگفته بود که وقایع وحشتناک و هولناک تاریخ واقعی است. حالا که ده ها سال از آن موقع می گذرد، می فهمم که او هیچ گاه نمی توانست این را به من بگوید. تنها خود تاریخ است که می تواند ما را به چنین حقیقتی مجاب کند و وقتی کسی حقیقت را دید ... واقعاً دید، دیگر نمی تواند از آن روی برگرداند. آن شب وقتی به خانه رسیدم، نوعی قدرت شیطانی در خود احساس می کردم. درحالی که خانم کلی تلق و تلوق ظرف های شام را در آشپزخانه درآورده بود، پدر در کتابخانه مشغول مطالعه بود. به کتابخانه رفتم و در را پشت سرم بستم و رو به روی صندلی پدر ایستادم. یکی از کتاب های مورد علاقه اش را که اثر هنری جیمز بود و مطمئناً نشانه اضطرابش بود، در دست داشت. بدون هیچ حرفی ایستادم تا نگاهم کرد و گفت:« سلام. » ، با لبخندی نشانه لای کتابش را پیدا کرد. « تکالیف جبر؟ » چشمانش نگران بود. گفتم:« می خواهم داستان را تا آخر برایم تعریف کنید. » ساکت بود و با انگشت روی دسته صندلی ضربه می زد. « چرا بیشتر برایم تعریف نمی کنید؟ » اولین بار بود که خودم را دردسر برایش احساس می کردم. به کتابی که همان موقع تازه بسته بود نگاه کرد. می دانستم به نوعی خودم هم نمی فهمیدم، نسبت به او بی رحمم، اما من هم کار خونین خودم را شروع کرده بودم، پس باید آن را به پایان می رساندم. « شما نمی خواهید من این چیزها را بدانم. » سرانجام نگاهم کرد. قیافه اش به طرز اسرار آمیزی غمگین بود و زیر نور چراغ چروک های عمیقی داشت. « نه، نمی خواهم. » « من بیشتر از آنچه فکر کنید می دانم. » گرچه احساس می کردم خیلی بچگانه رفتار می کنم، ولی اگر چیزی می پرسید، نمی خواستم به او بگویم چه می دانم. دستش را زیر چانه مشت کرد و گفت:« می دانم می دانی و چون خیلی چیزهای می دانی باید همه چیز را برایت تعریف کنم. » با تعجب به او خیره شدم و با شتاب گفتم:« پس بگویید. » دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:« می گویم، به محض اینکه بتوانم. اما همه چیز را یک جا نمی گویم. » با عجله گفت:« تحمل ندارم که همه چیز را یک جا بگویم! صبور باش. » اما نگاهی که به من انداخت، التماس آمیز بود نه ملامتگر. به طرفش رفتم و بازویم را دور گردن خم شده اش انداختم. ماه مارس در توسکانی سرد و توفانی می شد، اما پدرم فکر کرد بعد از چهار روز سخنرانی در میلان وقت آن رسیده که سفری کوتاه به حومه آنجا داشته باشیم – همیشه می دانستم حرفه اش سخنرانی است. این دفعه لزومی نداشت از او بخواهم مرا با خودش ببرد. صبح روزی که داشتیم از میلان به سمت جنوب می راندیم، پدر گفت:« فلورانس فوق العاده است، به خصوص خارج از فصل جهانگردی. دوست دارم تو همین روزها آنجا را ببینی.ابتدا باید کمی بیشتر درباره تاریخ و نقاشی هایش مطلب بیاموزی تا بتوانی از آن لذت واقعی ببری. اما حومه توسکانی واقعاً دیدنی است. مناظر آنجا به انسان آرامش می دهد و در عین حال به هیجانش می آورد، خواهی دید. » درحالی که در صندلی شاگرد در ماشین فیات اجاره ای نشسته بودم، سرم را به علامت تصدیق تکان دادم. عشق به آزادی پدرم مسری بود و من هم یقه ی باز و کراوات شلش را از وقتی ماشین را به سمت مقصد جدید رانده بود، دوست داشتم. پدر فیات را با سروصدای زیاد به بزرگراه صاف و هموار شمالی هدایت کرد. « سال هاست به ماسیمو و جولیا قول داده ام به دیدنشان بیایم. اگر بفهمند تا اینجا آمده ام و سری به آن ها نزده ام هرگز مرا نمی بخشند. » به عقب تکیه داد و پاهایش را کشید و ادامه داد:« آن ها کمی عجیبند. فکر می کنم غیر عادی اند، اما خیلی مهربانند. دوست داری به دیدنشان برویم؟ » گفتم:« گفته بودم حرفی ندارم. » ترجیح می دادم با پدر تنها باشم تا با غریبه هایی ملاقات کنم که حضورشان همیشه مرا در خجالت مادرزادی فرو می برد، اما به نظر می رسید پدر خیلی مشتاق دیدن دوستان قدیمی اش است. به هر حال، ویرایش توسط !@farimah : ۱۶ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۳۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران(تهران)
نوشته ها: 1,097
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : "جنایت و مکافات" حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز (صفحه 120 تا 123)/(تمام شد.) از نقشه ها ،دریاچه ی اسناگف یعنی جایی را که ولاد تپش قرار بود آنجا دفن شود ، نشان نمیداد.مطمئنا به آن معنی است که تپش-دراکولا-جای دیگری آرمیده، جایی که حتی در افسانه ها هم به طور قابل اطمینانی نیامده است. اما پس قبر او کجاست؟ این سوال را بر خلاف میلم بلند بر زبان آوردم. و چرا موقعیت و محل آن مانند یک راز نگه داشته شده است؟ همان طور که آنجا نشسته بودم و سعی میکردم تکه های اطلاعات را سرهم کنم ، صدای پای آشنایی را در طول راهروی دانشکده شنیدم - صدای دلنشین راه رفتن لک و لک هجز بود - و با آشفتگی فکر کردم باید این مطالب را زودتر پنهان کنم و دم در بروم ، شری در لیوان بریزم و خودم را برای گپی دوستانه آماده کنم.از جایم نیم خیز شدم و مشغول جمع کردن ورقها بودم که ناگهان سکوت شد.مثل اشتباهی در ریتم یک موسیقی بود. نتی که کمی زیادتر از حد معمول کشیده شود و باعث شود شنونده نتواندصدای ساز را تشخیص دهد.صدای قدم های آشنای دوست خوش قلبم درست دم در اتاقم قطع شده بود.ولی هجز در نزد، آن طور که همیشه میزد. صدای تپش قلبم که داشت از قفسه ی سینه ام بیرون میپرید ، به طور محسوسی در گوشم پیچید.از ورای خش خش کاغذهایم و صدای نم نم باران درون ناودان بالای پنجره ی اتاقم که حالا تاریک شده بود ، صدای وزوزی شنیدم - صدای خونم بود که به سرم سرازیر شده بود. - کتاب را انداختمو با عجله به سمت در اتاق رفتم.قفل را پیچاندم و در را باز کردم. هجز آنجا بود.اما روی کف شسته و براق راهرو ولو شده بود.سرش به عقب اقتاده بود و بدنش به یک سمت پیچ خورده بود.انگار نیروی عظیمی او را به زمین انداخته بود.هیجان زده و لرزان از دلشوره یادم آمد که صدای فریاد او را هنگام افتادن نشنیدم.چشمانش باز بود و به پشت سر من خیره شده بود.برای ثانیه ای که پایان نداشت، فکر کردم مرده است. بعد سرش تکان خورد و نالید. کنارش دولا شده بودم. صدا کردم: «هجز!» دوباره ناله کرد. به سرعت پلک میزد. گفتم: « صدایم را میشنوی؟» نفس نفس میزدم، از آسودگی اینکه زنده است ، تقریبا به هق هق افتاده بودم.در آن لحظه سرش بی اختیار چرخید و جای زخمی خونین در یک سمت گردنش هویدا شد.اما عمیق به نظر میرسید. طوری که انگار سگی رویش پریده بود و گوشتش را دریده بود. زخم به شدت خونریزی می کرد و روی یقه و از بالای شانه اش روی زمین میریخت. فریاد کشیدم: «کمک!» بعید میدانم تا آن زمان کسی به آن شدت سکوت راهرویی را که در و دیوارش با چوب بلوط ساخته شده بود ، شکسته باشد.و نمیدانستم اصلا فایده ای دارد یا نه.آن شب شبی بود که بیشتر از همکاران با رئیس دانشکده شام میخوردند.بعد در انتهای راهرو دری باز شد و پیشخدمت پروفسور جرمی فاستر _Jeremy Forester_ دوان دوان جلو آمد. آدم خیلی خوبی بود و اسمش رونالد اگ _Ronald Egg_ بود که از همان وقت آنجا را ترک کرد.به نظر میرسید او در همان لحظه همه چیز را متوجه شد. چشمانش داشت از حدقه در می آمد ، فوری خم شد و دستمالش را دور گردن هجز روی زخم بست. به من گفت: « اینجا ، باید او را بنشانیم، قربان، جلو خونریزی گرفته میشود. البته زخم دیگری ندارد.» به دقت تمام بدن انعطاف ناپذیر هجز را دست کشید و چون دوستم اعتراضی نکرد، او را بلند کردیم و به دیوار تکیه دادیم. یک دستش را روی شانه ام انداختم و او به سنگینی به من تکیه داد ، هنوز چشمانش بسته بود. رونالد گفت: « میروم دکتر خبر کنم.» و به سمت پایین راهرو راه افتاد. یک انگشتم را روی نبض هجز گذاشتم؛ سرش به سمت من خم شده بود. اما نبضش مرتب بود.نمیتوانستم جلو خودم را بگیرم و مرتب او را صدا میکردم تا به هوش بیاید. « چه اتفاقی افتاده هجز؟ کسی به تو حمله کرد؟ صدای مرا میشنوی؟ هجز؟» چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد.سرش به یک طرف خم شده بود و نیمی از صورتش کبود و بی حال بود ، اما حرفهایش قابل فهم و واضح بود. گفت: « گفت به تو بگویم...» « چی بگویی؟ کی گفت؟» « گفت به تو بگویم اجازه ی هیچ تجاوزی را نمیدهد.» هجز سرش را عقب برد و به دیوار تکیه داد، آن سر بزرگ و خوب ، سری که یکی از بهترین عقل های انگلستان را داشت.مو بر دستی که زیر سر هجز گذاشته بودم سیخ شد.پرسیدم: « چه کسی هجز؟کی این را به تو گفت؟به تو آسیب رساند؟ او را دیدی؟» آب دهانش گوشه ی لبانش کف کرده بود و دستهایش کنار تنش می لرزید. زیر لب زمزمه کرد: « اجازه ی هیچ تجاوزی را نمیدهد.» اصرار کردک: « راحت دراز بکش. حرف نزن.دکتر تا چند دقیقه ی دیگر میرسد.سعی کن آرام باشی و نفس بکشی.» هجز زیر لب گفت: « عزیز من ، پاپ و تجانس آوایی. پری شیرین. برای بحث.» به او خیره شدم، عضلات شکمش کشیده میشد. گفتم : « هجز؟ » هجز مودبانه گفت" « تجاوز به قفل ها. بدون تردید.» دکتر دانشگاه که او را در بیمارستان بستری کرد گفت او همزمان با این زخم دچار سکته ی مغزی هم شده است. بیرون اتاق هجز گفت: « به او شوک وارد شده است، آن زخم روی گردنش ، به نظر میرسد با چیزی تیز به وجود آمده ، بیشتر مثل دندان تیز یک حیوان است. شما اینجا سگ ندارید؟ » « البته که نه. نگهداری حیوانات در اتاق های دانشکده مجاز نیست. » دکتر سرش را تکان داد و گفت: « خیلی عجیب است. فکر میکنم سر راه او به اتاق شما، حیوانی به او حمله کرده و شوک باعث سکته ی مغزی ای شده که احتمالا از قبل در شرف وقوع بوده. فعلا کله اش خراب است.هرچند میتواند کلمات واضحی به زبان بیاورد. متاسفانه تحقیقات پلیس در کار خواهد بود. اما فکر میکنم آخرش سرنخ را در سگ نگهبان وحشی کسی پیدا کنیم. سعی کنید فکر کنید چه صدای پاهایی به طرف اتاقتان شنیده اید. » تحقیقات به نتیجه ی رضایت بخشی نرسید ، از آنجا که پلیس هیچ انگیزه یا مدرکی پیدا نکرد که ثابت کند من به هجز آسیب رسانده ام، من هم متهم نشدم.هجز قادر به شهادت دادن نبود و سرانجام این حادثه را در گزارش هایشان « خودزنی» ثبت کردند که به نظر من صدمه ای اجتناب پذیر به آبروی او وارد می آورد: یک روز برای عیادتش به آسایشگاه رفته بودم.آهسته از او خواستم به این کلمات فکر کند: « من اجازه ی هیچ تجاوزی را نمیدهم.» او نگاه بی تفاوتش را به سمت من چرخاند، انگشتان پف کرده ی دستش را آرام بالا آورد و جای قرمز زخم روی گردنش را لمس کرد. با لحنی مطبوع و تقریبا شوخ گفت: « اگر این طور باشد بازول _ boswell: جیمز بازول نویسنده ی زندگینامه ی معروف دکتر ساموئل جانسون._ اگر نه دور شو.» چند روز بعد به خاطر سکته ی شبانه ی دیگری مرد. در گزارش آسایشگاه هیچ زخم دیگری در بدنش ذکر نشد. وقتی رئیس دانشکده مرگ هجز را به من اطلاع داد ، با خود قسم خوردم که خستگش ناپذیر کار کنم تا انتقام هجز را بگیرم. فقط اگر میفهمیدم چطور. من شهامت توضیح دادن جزئیات دردی را ندارم که در مراسم دعای کلیسای ترنیتی داشتم. و هق هق فروخورده ی پدر سالخورده اش را هنگامی که مزامیر برای آرامش زنده ها شروع شد ، و احساس عصبانیتی را که نسبت به نان مقدس عشا ربانی روی سینی داشتم. هجز در روستی خودش در دورست _Dorset_به خاک سپرده شد و یک روز در اواسط ماه نوامبر تنها سر قبرش رفتم.روی سنگ قبرش نوشته شده بود: « در آرامش به خواب ابدی فرو رفته است.» که دقیقا همان چیزی بود که اگر از من نظر میخواستند انتخاب میکردم. در نهایت آرامش دریافتم که آنجا آرامترین قبرستان کلیسای حومه است و کشیش با همان متانت و احترامی از تدفین هجز صحبت صحبت میکرد که از هر افتخار محلی دیگری صحبت میکرد. در خیابان های اصلی شهر هیچ داستان یا شایعه ای نشنیدم.حتی وقتی کنایه های زیادی زدم.روی هم رفته هجز فقط یک بار مورد حمله قرار گرفت، نه چندبار و طبق افسانه های برام استوکر، برای آلوده کردن کسی ، نامرده باید چند بار او را میگزید. فکر میکنم او قربانی شد فقط برای به من اخطار بدهند. و به تو هم همین طور خواننده ی بداقبال من. ارادتمند اندوهگین شما، بارتولومئوراسی پدر یخ را در لیوان تکان داد. انگار میخواست دستش را ثابت نگه دارد و کاری هم کرده باشد.گرمای بعد از ظهر به غروب آرام و رخوت آور ونیزی تبدیل و سایه ی جهانگردن و ساختمانه ها در طول میدان کشیده تر میشد.تعداد زیادی کبوتر از روی سنگفرش پیاده رو به پرواز در آمدند، ظاهرا از چیزی ترسیده بودند و در دسته های بزرگ بالای سرمان شروع به چرخ زدن کردند. سرمای آن نوشابه ها را سرانجام حس کردم و تا مغز استخوانم نفوذ کرد.یک نفر که خیلی دورتر از ما بود، خندید و صدای فریاد مرغ های دریایی را که بالاتر از کبوترها در پرواز بودند، ویرایش توسط فاطیما_ : ۲۱ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۲۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون خدا
نوشته ها: 83
(View Stats)
تشکرها: 2,088
تشکر شده 399 بار در 88 پست
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت - غزال حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام 4تای من تموم شد لطفا 6صفحه دیگه بهم بدبد من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم…. دکتر علی شریعتی | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| الیزابت, تایپ, فراخوان, مورخ, کاستووا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| مورخ | الیزابت کاستووا | دانلود | SANIA-23 | خارجی | 2 | ۶ اسفند ۱۳۹۰ ۰۴:۵۵ قبل از ظهر |
| مورخ | الیزابت کاستووا | تایپ | SANIA-23 | کتابهای کامل شده خارجی | 136 | ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۱۸ قبل از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودهشتیا | سهم من | paradise | فراخوان تایپ | 228 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ۰۱:۱۶ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی آرام عشق | samane7 | فراخوان تایپ | 96 | ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی | عشق ممنوعه | شبنم | فراخوان تایپ | 193 | ۲۹ تير ۱۳۸۹ ۰۹:۴۸ قبل از ظهر |