بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: نظرتون راجع به این داستان چیه؟!
خوبه...کنجکاویم بدونیم بقیه اش چی میشه...ادامه بده! 36 100.00%
زیاد جالب نیس...حذفش کنی بهتره! 0 0%
رأی دهندگان: 36. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۵ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +33 امتیاز     
Cool ناشناخته | Az@de کاربر انجمن

سلام
من اومدم با یه رمان دیگه....که کاملاً تخیلی و بر گرفته از خاطرات خون آشام و خون واقعی و توایلایت و...کلاً شیرتوشیریه واسه خودش....توی این رمانم همه چی از قبل ِ گرگینه و خون آشام و پری و...هس...از همین الانم میگم اگه ببینم بازدید زیادی نداره دیگه ادامش نمیدم و حتی ازتون نظرخواهیم نمی کنم!....
موضوع:تخیلی،عاشقانه

خلاصه:راجع به دختری ِ که از مادر ِ پری و پدری خون آشام به دنیا می آد و...

اینم تاپیک نقدش--->
ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب

نذارید چشمون به این تاپیک نقدش خشک بشه ... نقدش کنید



...سر زلف تو نباشد سر زلف دگری
از برای دل ما قحط ِ پریشانی نیست...




ویرایش توسط Az@de : ۱۵ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!@sara, * nina *, *شهرزاد, -دایان-, 90ia, afrooz87, Altin ay, angle92, anital, ANNE, arghanoon72, Arrosha, artnous, ashoka, asoodeh, cole, deragun, eglantine-m96, Elahe111, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, feedback, ghazali_ gavazn, honey_x, icegirl_90, ili mah, leila.kh, little princess, m0zhdeh, mahsadina, mahsamoon, mahsaok, mahtab888871, maniia, mohamad722, mystery, neshan, Niayeesh, niloofartavoosi, nlp16001, NO ONE, patrishiya, pink_daughter, redmoon333, reza9000, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sepeedeh, serentipiti, setareye abi, Shaloliz, sharghi, silverstar, Sokout, somy_kh, sعسلs, tghyasfr, vala, violet_kl, Z.BITA, zahra1371, Zahra_niki, ~N!na jOojOo~, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, الهام1995, ایماز, برادپیت, بلور, بهارجون, سپید بخت, طلوع عشق, فرح77, فرودو, لیلاحمیده, م.م.ر, مهرورز, نسيا, نيلا..., نگان, نگاه روشن, نیان, واران, والا, یغما
قدیمی ۱۵ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۵۵ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +47 امتیاز     
پیش فرض

فصل اول:تولد ژابیز

دکتر کاوش به دختر کوچکی که در آغوشش خواب رفته بود نگاه کردو رو به مینا گفت:من واقعاً گیج شدم!....مثل ما نیس! ولی شبیه ما هم هس!...نگاه کن دخترک به را پشت برگرداندو جای دو زخم ِ کوچک ِ سرخ رنگ را که پایین تر از هردوکتفتش بودن را به مینا نشان داد:مینا اینا جای ِ بالاش ِ ولی انگار هوش زیادی داره! حرکاتش ،کاراش!اینا برای ِ یه بچۀ یه هفته ای خیلی زوده! یه جورایی ناشناخته س!
مینا فنجان چایش را روی میز گذاشت با همان لحن خشک و خونسرد ِ همیشگیش گفت: ممکنه بیش تر شبیه ِ پدرش باشه!...ممکن ِ خطرناک باشه!
دکتر:یعنی نمی خوایش؟! اون به هر حال نوه ات ِ!
مینا:من نگفتم نمی خوامش!
دکتر:پس چی کار می کنی؟!
مینا:خودم بزرگش می کنم!
دکتر:من که هیچ وقت نمی فهممت!
مینا با پوزخندی گفت:جای تعجبی نداره!
و به کنار پنجره رفت و در حالی که به هلال ِ ماه نگاه می کرد گفت:اسمش رو میذارم ژابیز...پژمان رو میذارم پیش ِ منصوره و خودم با ژابیز از ایران میرم...الانم بعد از ماجرای دیشب حسابی خسته م! دیگه کشش گذشته رو ندارم!
دکتر :من هنوزم معتقدم که نباید اون کارو می کردی!
مینا با بی تفاوتی سری تکان دادو تکرار کرد:بگذریم،خسته م
دکتر که بی میلی مینا را در ادامه بحث دید کیف ِ چرمی اش را برداشت و گفت:من میرم
مینا به بدرقه دکتر رفت و گفت:خیر پیش!
پژمان گوشش را به در ِ اتاقش چسبانده بودو ِ تمام ِ گفتگوی دکتر و مادربزرگش را شنیده بود با این حال متوجه همه حرف هایشان نشده بود.... از تفاوت خواهرش با بقیه و بال و ماجرای دیشب سر در نمی آورد اما فهمیده بود که باید پیش عمه اش برود و از این موضوع خوشحال بود چون
او مادر بزرگش را دوست نداشت ، مادر بزرگ به او گفته بود که دیگر هیچ وقت پدرو مادرش را نمی بیند!
و ناراحت از این بود که باید از خواهر ِ کوچکش که مادرو پدرش او را دوست داشتند جدا می شد!
کارهای مهاجرت ِ مینا و ژابیز به خاطر ِ تبعیت آلمانی-ایرانی مینا و آشناهای زیادی که در سفارت آلمان داشت خیلی زود انجام شد...واین فصل ِ جدیدی از زندگی زنی در آستانۀ پنجاه سالگی و دختری دوماهه بود

ادامه دارد...

ویرایش توسط Az@de : ۱۵ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!@sara, *شهرزاد, 90ia, afrooz87, albus severoos, angle92, anital, ankka, ANNE, Anolin, arda1, arghavan58, artnous, ashoka, asoodeh, atefeh_49, ayda3, azad_awesome, barni, bikari, blue69, cole, deragun, down13, eglantine-m96, farnaz21, farnaz58, feedback, gandomsa, ghorbani, hoda.4470, honey_x, hooriya_y, hydra, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, leona, Lovely_girl, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab10, mahtab888871, maniia, marmara25, mfr60, minoo_kl, Misha73, mohamad722, monir1343, nafas44, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niloofartavoosi, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, oldooz bala, patrishiya, pink_daughter, redmoon333, reza9000, s.sh, samir, SaMirA.Ha, samira1362, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setareye abi, setayesh1363, shahtut, Shaloliz, sharghi, shivapatter, silverstar, sirius, Sokout, somy_kh, statistics, sعسلs, tala bala, tama1011, tghyasfr, Ushya7, usui, vala, yaqush, yasamin_34, Z.BITA, zahra1371, Zahra_niki, zeinabjoon, ~Melika~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آسمان ابری, الهام1995, ایماز, برادپیت, بلور, زری, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, مهرورز, نسيا, نيلا..., نگان, نگاه روشن, نگاه7732, نیان, نیکولا 71, واران, پرواس, پونام, پیازچه, کمند, یغما
قدیمی ۱۵ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
honey_x آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



honey_x آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +44 امتیاز     
پیش فرض

فصل دوم: پیدا شدن دفتر خاطرات

من 4 سالگی رو دوس دارم،اخه مامان بزرگ نمی تونه از اون شکلات هایی که حامد اوه، منظورم دکتر حامد هس آورده رو بخوره...مامان بزرگ دوس نداره من دکتر کاوش رو حامد صدا کنم برای همین با یه درجه تخفیف بهم اجازه داده که بهش بگم دکتر حامد، وقتیم که برای اولین بار دکتر حامد رو حامد صدا زدم چشم غره ای بهم رفت از همونایی که یعنی ژابیز! فاتحه ات خونده س! به نظر ِ اون این چیزا نشونه احترامه! به نظر ِمن که نیس،من دوس دارم همه رو به اسمشون صدا کنم....این طوری صمیمی تره! با همه بد اخلاقیاش دوسش دارم! مامان بزرگ رو میگم! حتی میدونم دکتر حامدم دوسش داره! و واسه خاطره اونه که از ایران اومده این جا و ازدواج نکرده و به خاله ماری-همسایه مون- محل نمی ذاره...و وقتی اینو بلند گفتم بازم چیزی که نصیبم شد یه چشم غره بود ولی دکتر حامد ِ عزیزم قهقه زد و من توی مبل جمع شدم...چون بالام می خاریدن و می خواستم آزادشون کنم ولی این کار درحضوره خدمه قدغن ِ!داشتم می گفتم 4 سالگی رو دوس دارم چون می تونم شکلات بخورم ولی مامان بزرگ به خاطره قندش و سن زیادش نمی تونه! ... من این دفتر خاطرات رو که ماله مامانمه از تو زیر زمین پیدا کردم و امیدوارم مامانم با این که دارم تو دفتر ِ خاطراتش واسه خودم می نویسم مشکلی نداشته باشه...ولی صداش رو در نیاوردم چون میدونم آخرو عاقبت ِ فضولی یه تنبیه ِ سخت ِ....جدای اینا من میدونم مامان بزرگم دوسم داره یه دلیل ِ این حرفم اینه که، یه ماهه پیش که داشتم واسه خودم پرواز می کردم و یهو بالام درد گرفتن و نتونستم خودمو کنترل کنم با سرعتی که ازش بعید بود خودشو به من رسوندو نذاشت نقش ِ زمین و داغون بشم...محبتشو مستقیم نشون نمیده...عوضش با چیزای دیگه جبران می کنه مثلاً:سال ِ پیش خودش بهم خوندن و نوشت فارسی و یاد دادو الانم یه معلم ِ معتمد پیدا کرده که خوندن و نوشتن آلمانی رو داره بهم یاد میده،میگم معتمد چون بقیه نباید چیزه زیادی راجع به من بدونن آخه من به گفته دکتر حامد غیر عادیم! عقلم چند برابره سنمه! اون میگه بچه های دیگه الان با عروسکاشون بازی میکنن ولی من هنوزم در تعجبم که چطوری اونا اون عروسکا که هیچ کاره خاصی انجام نمیدن رو دوس دارن! هنوز خاطرات مامانم و نخوندم دلم می خواد ازش بیش تر بدونم....از بابامم همین طور ولی مامان بزرگ چیزی بهم نمیگه و میگه به وقتش برام تعریف می کنه ،من میدونم که اون داره از سرش بازم می کنه....این عادتشه!فقط راجع به پژمان- داداشم- بهم میگه و حتی نمیذاره که با اون چت کنم! آخه میگه اونم نباید واقعیت رو راجع به من بفهمه! راستش این وضعیت رو دوس ندارم!...واییی الانم دارن صدام می کنن که برم شام بخورم، با این همه شکلاتی که خوردم میلی به شام ندارم ولی برای این که مامان بزرگ نفهمه همشو خوردم مجبورم شام بخورم! خدافظ دفترخاطرات ِ عزیز....بازم میام!

ادامه دارد.....

ویرایش توسط Az@de : ۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۱۵ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, !@sara, * nina *, *شهرزاد, -دایان-, 90ia, Abandokht, afrooz87, angle92, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, ashoka, asoodeh, atefeh_49, azad_awesome, barni, bikari, blue69, cole, deragun, eglantine-m96, farnaz21, farnaz58, G!rl, gandomsa, helen888, hoda.4470, honey_x, hooriya_y, hydra, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, Lovely_girl, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab10, mahtab888871, maniia, marmara25, meno, mfr60, minoo_kl, Misha73, mohamad722, nafas44, nane sarma, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niloofartavoosi, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, padideh_hs, patrishiya, pink_daughter, rangin, redmoon333, reza9000, Rha.sh, s.sh, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, sepeedeh, serentipiti, setayesh1363, Shaloliz, sharghi, shivapatter, silverstar, sirius, Sokout, somy_kh, statistics, tala bala, tama1011, tannaz22, tghyasfr, usui, vala, violet_kl, yaqush, yasamin_34, Z.BITA, Zahra_niki, zeinabjoon, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, ایماز, بلور, روشناک, زری, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگان, نگاه روشن, واران, پرواس, پونام, پیازچه, یغما
قدیمی ۱۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۴۴ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +41 امتیاز     
پیش فرض

فصل سوم:ورود خون آشام

معده اش گز گز می کرد،دندان هایش را محکم روی هم نگه داشته بود...آب دهانش را قورت دادو نگاهش را از گردن سفید دختری که روبه رویش نشسته بود گرفت....قطار راه افتاده بود و سهراب به تصویرهای متحرکی که خیلی خوب می توانست متوجه شان بشود خیره شد...این مسافرت ِ با قطار فقط امتحانی بود...ماشینش را روز قبل به
(...) برده بود و حالا می خواست ببیند بعد از رژیم غذاییش می تواند بین انسان ها باشد یا نه! تا آن زمان که مشکلی نبود البته اگر دلبری های دختر رو به رویه ایش را که گردن خوش فرمی داشت نادیده می گرفت!...با حرص نگاهش را به کفش هایش دوخت و فکر کرد:«آروم باش...آروم باش...نگاش نکن!»
بالاخره بدون هیچ حادثه ای به خانه جدیدش در
(...) رسید!
واین سربلندی اش در آزمایشی که خودش برای خودش تعیین کرده بود باعث ِ سرخوشیش شده بود...به همین خاطر راه جنگل را در پیش گرفت.
صدای پرندگان، حرکت حشرات، حتی صدای تکان خوردن برگ های درختان راهم می شنید... کمی قدم هایش را تند تر کرد تا بتواند جایی مخصوص برای خودش پیدا کند تا بعدها هر وقت دلش گرفت به آنجا سر بزند...آنقدر گشت تا در نهایت قسمتی از جنگل که درختان کاملاً احاطه اش کرده بودن و نور خورشید به سختی می توانست به آن جا نفوذ کند را پیدا کرد اما وقتی با شتاب از بین درختان عبور کردو به محل مورد نظرش رسید دوچشم مشکی با رگه هایی قرمز دخترکی که زانوهایش را توی شکمش جمع کرده بود حواسش را پرت کرد!

ادامه دارد...


ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب

ویرایش توسط Az@de : ۱۵ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, !@sara, * nina *, *شهرزاد, 90ia, Abandokht, afrooz87, albus severoos, angle92, ankka, ANNE, Anolin, artnous, asemanii, ashoka, atefeh_49, atish69, azad_awesome, barni, bikari, blue69, cole, deragun, eglantine-m96, farnaz21, farnaz58, harki00, helen888, hoda.4470, hooriya_y, hydra, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, leona, Lovely_girl, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab10, mahtab888871, maniia, marmara25, martire, mfr60, Misha73, mohamad722, nafas44, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niloofartavoosi, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, patrishiya, pink_daughter, reza9000, Rha.sh, s.sh, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh1363, Shaloliz, sharghi, shivapatter, sirius, Sokout, somy_kh, statistics, tala bala, tama1011, tannaz22, tghyasfr, usui, vala, yaqush, yasamin_34, Z.BITA, Zahra_niki, zeinabjoon, ziglernata, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آسمان ابری, ایماز, بلور, روشناک, زری, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگان, نگاه روشن, نگاه7732, واران, پرواس, پونام, پیازچه, یغما
قدیمی ۱۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۷:۳۵ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +45 امتیاز     
پیش فرض

چند لحظه مات دخترک شد بوی خیلی خوبی می داد ولی جریان خون و صدای قلبش را نمی شنید ...خون آشام نبود، انسان هم نبود! همیشه متوجه جریان خون و صدای قلب انسان ها می شد... بدون این که متوجه حرفش باشد بی هوا گفت:تو چی هستی؟!
دخترک که حالا از روی زمین بلند شده بود یک لنگۀ ابرویش را بالا بردو گفت:تو بی ادب ترین مردی هستی که دیدم! نه سلامی نه اظهار خوش وقتی ایی!....وقتی دید پسر همان طور نگاهش می کند گفت:خیلی خب من ژابیزم!
سهراب:ژابیز؟!
ژابیز با بی حوصلگی دست هایش را بغل کردو گفت:اره اسممه ...اسم گیاهی از شاخه بومادران ِ
سهراب:آها!...یعنی بله! خب من سهرابم!
ژابیز:اسمت ایرانیه! این را به فارسی گفت
سهراب:تو ایرانی هستی؟!
ژابیز:اون جا دنیا اومدم....اما وقتی دوماهم بود اومدم این جا....راستی...تو خون آشامی نه؟!
سهراب که هنوز خودش را جمع و جور نکرده بود گفت:تو دقیقاً چی هستی؟!
ژابیز وقتی سماجت سهراب را دید لبخندِ کجی زدو گفت:خب...سرش اختلاف نظره....نمیشه دقیق گفت!
سهراب:از من نمی ترسی؟!
ژابیز:نه....بوی بد نمیدی....منظورم اینه که خون ِ انسان نمی خوری....در ضمن پدرمم یکی مثل تو بوده!
سهراب:تو بچه انسان و خون آشامی؟!تا حالا مثل تو ندیدم!
ژابیز:نه خون آشام و پری!
و برگشت و دو زخم عمودی و سرخ رنگ پشتش راکه از تاپ پشت گردنی اش مشخص بود نشان سهراب دادو در عرض صدم ثانیه با تکان دادن شانه هایش بال هایش در آمدند وبعد دوباره شانه هایش را تکان داد و بال هایش در بدنش فرو رفتند...اگر انسانی او را می دید حتی متوجه بیرون آوردن و دوباره بستن بال هایش نمی شد! ولی سهراب دید! بعد از این حرکت نمایشی سهراب گفت:اوه...خدای من!
ژابیز:خب...من دیگه باید برم!...روز خوش سهراب!
سهراب:کجا؟!
ژابیز:خونم!
سهراب:خونتون کجاست؟!
ژابیز:سمت ِ(...)
وبعد به سرعت از جلوی چشم های سهراب گذشت...سرعتش درست مثل خون آشام ها بود ...اما بال هایش مانند پری ها و چون متوجه بوی سهراب شده بود سهراب با خودش فکر کرد:«شامۀ قوی ای هم داره و ...وخیلی خوشگله!»
با این فکر لبخندی روی چهرۀ سهراب نشست.

ادامه دارد....
ببینید! 4 تا پست گذاشتم امروز! واسه من که چیزه بی سابقه ایه! حالا شاید تا شب بازم گذاشتم....یعنی اگه نقد نکنید...
ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب

ویرایش توسط Az@de : ۱۵ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, !@sara, *شهرزاد, 90ia, Abandokht, afrooz87, albus severoos, angle92, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, asemanii, atefeh_49, azad_awesome, barni, bikari, blue69, cole, deragun, eglantine-m96, elle, erik, farnaz21, farnaz58, G!rl, ghazghaz, harki00, helen888, hoda.4470, hooriya_y, hydra, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, Lovely_girl, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab10, mahtab888871, maniia, marmara25, martire, mfr60, Misha73, mohamad722, mystery, nafas44, nafise2, nane sarma, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niloofartavoosi, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, oldooz bala, patrishiya, pink_daughter, reza9000, Rha.sh, s.sh, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, Selvia, sepeedeh, serentipiti, setayesh1363, Shaloliz, sharghi, shivapatter, sirius, Sokout, somy_kh, statistics, tala bala, tama1011, tannaz22, tghyasfr, Ushya7, usui, vala, yaqush, yasamin_34, Z.BITA, Zahra_niki, zeinabjoon, ziglernata, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آسمان ابری, ایماز, بلور, روشناک, زری, ساکتین, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, واران, پرواس, پونام, پیازچه, یغما
قدیمی ۱۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +42 امتیاز     
پیش فرض

این آخرین پست ِ امشبه...احتمالاً نتونم فردا چیزی بذارم

فصل چهارم:تاج گذاری(دفتر خاطرات)


من از این مراسم مسخرۀ امروز متنفر بودم! متنفرم از این که چند نفر زل بزنن بهم و یه تاج مسخره رو بذارن روسرم! چون مامان بزرگ بالهاش در حال ِ افتادنن به خاطره کهولت سن! در هرصورت این اتفاق می افتاد! ولی من باورش نداشتم اونم درست بعد از روزی که سهراب رو دیده بودم!...فقط به یه دلیل من انتخاب شدم!...چون خالص ترینم!....میدونم تو یه دفتر خاطراتی و این چیزا رو متوجه نمیشی ولی مانوئل و آنجی(دوستامو میگم) نیستن و من باید بایکی دردو دل کنم وگرنه منفجر میشم!...خالص بودن بستگی به رنگ ِ بالت داره هرچی سفید تر باشه خالص تری....بال های من کاملاً سفیدن!خیلی رقت انگیزه ولی من دارم گریه می کنم واین گریه گریۀ خوشحالی نیس!....گریۀ خدافظی با تمام آزادی هام و روز های خوبمه! با این که مامان بزرگ بهم قول داده من فعلاً هیچ مسئولیت جدی نخواهم داشت و فقط نقش کارآموز رو دارم...ولی من بازم ناراحتم.....من فقط 12 سالمه!...خب...حداقل از نظره سنی!...دعا می کنم فرضیۀ دکتر حامد که می گفت اگه من همین طوری رشد کنم منظورش رشده بالهامه خیلی زود می میرم البته اینا رو یواشکی به مامان بزرگ می گفت،درست باشه و زودتر راحت بشم!...من دلم می خواد با اون خون آشامه که چشمای سبزِ تیره داشت و خیلیم خوشگل بودو میشه گفت اولین خون آشامی بود که مسقیماً باهاش حرف زدم بیش تر معاشرت کنم....ولی این خلاف ِ قوانینی ِ که ما داریم!فقط در صورتِ مرگ مامان بزرگ من می تونم تغییرش بدم!....من حتی نمی خوام بهش فکر کنم....من عاشق ِ مامان بزرگم با همه زورگوییاش...ای کاش مامان یا بابام زنده بودن و مامان بزرگ اینقدر زحمت ِ من رو نمی کشید و من اینقدر مدیونش نمی شدم و الان با خیال ِ راحت میرفتم پایین و با کلی دادو بیداد نارضایتی خودم رو اعلام می کردم و نگران این نبودم که آبروی مامان بزرگ میره!....من الان شاکی ام...از همه چی!...حتی ازخودم همین چند لحظۀ قبل دستبدی که ما پریا همیشه به دستمون می بندیم و از بالای خودمون ساخته شده و خودمون درستش می کنیم رو با قیچی تیکه تیکه کردم...ببخشید که اینقدر ناراحتت کردم دفترِ عزیز...ولی کس ِ دیگه ای دم دستم نبود! فعلاً...

ادامه دارد...

ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب

ویرایش توسط Az@de : ۱۵ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۴۱ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, !@sara, 90ia, afrooz87, albus severoos, angle92, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, atika, azad_awesome, barni, bikari, blue69, cole, deragun, eglantine-m96, elle, farnaz21, farnaz58, helen888, hoda.4470, hooriya_y, hydra, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, Lovely_girl, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab888871, maniia, marmara25, martire, mfr60, Misha73, mohamad722, nafas44, nane sarma, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, patrishiya, pink_daughter, reza9000, Rha.sh, s.sh, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, serentipiti, setayesh1363, Shaloliz, sharghi, shivapatter, sirius, Sokout, somy_kh, statistics, Taataa, tala bala, tama1011, tghyasfr, Ushya7, usui, vala, yasamin_34, Z.BITA, zahra1371, zeinabjoon, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, ایماز, بلور, روشناک, زری, ساکتین, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, واران, پرواس, پونام, پیازچه, یغما
قدیمی ۱۷ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

فصل پنجم:بازگشت دوستان

ژابیز به مانوئل و آنجلینا که دوشادوش هم به سمتش می آمدند نگاه کرد و فکر کرد:«کی باور می کنه که اونا با 10،12 سال تفاوت سنی با من بهترین دوستام باشن؟!» و درست زمانی که سرش پایین بود صدای گلوله برفی که از طرف ِ مانوئل به سمتش می آمد را شنید و دستش را بالا آوردو مانع برخورد گلوله برف به صورتش شد...مانوئل لب هایش آویزان شدو در عوض ژابیز لبخند پیروزمندانه ای به رویش پاشید...آنجلینا خودش را در آغوش ژابیز انداخت و گونه اش را بوسیدو گفت:دلم برات تنگ شده بود!
ژابیز:دل ِ منم!
مانوئل:بابا یکی منم تحویل بگیره!
ژابیز در جوابش زیانش را در آورد که صدای آنجیلنا درامد و گفت:بچه ها! یه امروز و بس کنید!
ژابیز:فقط به خاطره تو!
مانوئل:بیاین بریم کافی شاپ ِ(...) هوا این بیرون سرده!
و یک ساعت بعد در کافی شاپ بودند و ژابیز ناراحتیش را از مراسم تاج گذاری در تعطیلات و تمایلش را برای گشتن با خون آشام تازه وارد با آن ها در میان گذاشته بود
ژابیز در ادامه حرف هایش گفت:می دونم مامان بزرگ اگه بفهمه می خوام با یه خون آشام بگردم در حد ِ مرگ عصبانی میشه حتی بیش تر از اون زمانی که من دفترخاطرات مامانم و خوندم و برای این که بفهمم بیش تر شبیه پدرم هستم یا مادرم یه کم از خون ِ آنجی رو که دستش زخم شده بود وخوردم و تا سه روز حالت تهوع داشتم! و همین طور بیش تر از زمانی که ما سه تا برد ِ جیغ هامون رو رو هم امتحان می کردیم ونزدیک بود همو به کشتن بدیم!
مانوئل خندید و گفت:ولی کاره باحالی بود! الانم می تونی بدون این که بفهمه...
آنجلینا:مانوئل!
مانوئل:باشه آنجی! از راه به درش نمی کنم!
_اوف از این بحث بگذریم یه فکری به حالش می کنم....مسافرت خوش گذشت؟
آنجلینا:اوهوم....جات خالی بود...عمو و زن عمو من و مانوئل رو به اسکی هم بردن!
ژابیز:خوش به حالتون!
آنجلینا که ناراحتی ژابیز را دید سریع گفت:منظورم اینه که زیادم خوش نگذشت!
ژابیز به دوست ِ مهربان و احساساتیش نگریست و فکر کرد:«واقعاً اون برای پسرعموش-مانوئل-حیفه!»
هرچند که آن دو سعی می کردند چیزی از احساساتشان به میان نیاورند ولی ژابیز تیز تراز آن بود که نفهمد!
از کافی شاپ که بیرون آمدند مسیرشان از هم جدا شد آنجلینا و مانوئل به فروشگاه می رفتند تا کمی خرید کنند و ژابیز مسیر خانه اش را در پیش گرفت.
همین که از آن ها جدا شد چند متر جلوتر سهراب را دید که تکیه زده به درختی به او خیره شده بود!


ادامه دارد...

ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب


ویرایش توسط Az@de : ۱۷ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۴۱ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!@sara, * nina *, *شهرزاد, 90ia, afrooz87, albus severoos, angle92, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, deragun, eglantine-m96, farnaz21, farnaz58, granaz, harki00, helen888, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, Lovely_girl, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab888871, maniia, marmara25, martire, mfr60, Misha73, mohamad722, mystery, nafas44, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, patrishiya, pink_daughter, reza9000, Rha.sh, s.sh, sahar03, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, Selvia, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh1363, Shaloliz, sharghi, shatot, shivapatter, sirius, Sokout, somy_kh, Taataa, tama1011, tannaz22, tghyasfr, Ushya7, usui, vala, yaqush, Z.BITA, zahra1371, zeinabjoon, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, ایماز, بلور, روشناک, زری, ساکتین, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نفس رادمنش, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, واران, پرواس, پونام, یغما
قدیمی ۱۷ آبان ۱۳۹۰, ۰۸:۱۷ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +35 امتیاز     
پیش فرض

دوست نداشت خلاف قوانین عمل کند،اما کنجکاویش نمی گذاشت...به جز دفتر خاطرات مادرش هیچ جای دیگری راجع به خون آشام ها چیزی نخوانده بود و مادربزرگش هم نمی گذاشت نه با خون آشامی برخورد پیدا کند و نه چیزی راجع بهشان بخواندو در درگیری هایی هم که مربوط به خون آشام ها بود همیشه ژابیز را دور نگه می داشت ،ژابیز علتش را نفرت مادربزرگش از خون آشام ها می دانست...اما نمی دانست که واقعیت چیز ِ دیگری است! جلوتر رفت و به سهراب رسید....سهراب به آرامی سلام کرد ...ژابیز هم جوابش را داد.
سهراب:خوبی؟! اون روز خیلی سریع رفتی!
ژابیز:اوهوم...دیرم شده بود
ژابیز این پا و آن پا کرد و با نگرانی به اطرافش نگاه کرد...نگران ِ این بود که مادربزرگش یا یکی از خدمه شان او را ببیند و به گوش مادربزرگش برساند که او با یک خون آشام در حال گپ زدن است.
سهراب:میای بریم بارِ ِ(..)؟!
ژابیز خندید و گفت:من از نظرِ ظاهری مثل نوجونای ِ 12 سالم! و این درست نیس که یه بچه به بار بره!
سهراب:اره....حواسم نبود!راس میگی...خب بریم تو جنگل گشت بزنیم؟! من تازه به این جا اومد خونم (...) هس و دوس دارم یه مدت طولانی این جا بمونم....دلم می خواد راجع به قوانین این جا و....و تو بدونم!
ژابیز که با این پیشنهاد می توانست از چشم مادر بزرگ و جاسوسانش دور بماند پذیرفت.
با سرعتی که آن ها داشتند چند ثانیه بعد به جایی رسیدن که اولین بار همدیگر را دیده بودند.
سهراب روی زمین نشست و گفت:خب...
ژابیز رو به رویش روی چمن ها نشست و گفت:دقیقاً چی می خوای بدونی؟!
سهراب:دیروز یه ایمیل از طرف ِ زیر دستای امپراطورمون بهم رسید که تویه این منطقه پری مینا خودش رو بازنشست کرده و نوه اش جایگزینش شده...ما زیاد راجع به پریا نمی شنویم دولتمون این جوری بیش تر راحته...تو اولین پری هستی که من دیدم...البته اگه بشه اسمت رو پری گذاشت...ما باهاشون تو یه صلحه اجباری هستیم!گفتم تو با توجه به ماهیتت شاید چیزی راجع به این اتفاقات بدونی!
ژابیز نفس حبس شده اش را به آرامی بیرون فرستادو گفت:میدونی...من همون نوۀ پری مینا هستم!
سهراب ناخود اگاه گفت:نه!
ژابیز لبش را جویدو گفت:چرا! هستم!
سهراب:پس تو داری خلاف ِ قوانینتون عمل می کنی؟!
ژابیز:آره!
سهراب:چرا؟!
ژابیز:کنجکاوی!مامان بزرگم منو از خون آشاما دور نگه میداره و منم دلم می خواد راجع بهشون بدونم!
سهراب:چطوره یه قراری بذاریم....تو به سوالات من جواب بده منم به سوالات تو باشه!؟
ژابیز:قبوله!

ادامه دارد...

ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب

ویرایش توسط Az@de : ۱۷ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۲۳ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!@sara, *شهرزاد, afrooz87, albus severoos, angle92, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, azad_awesome, bikari, blue69, cole, DDjooon, deragun, eglantine-m96, farnaz21, farnaz58, harki00, helen888, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, Lovely_girl, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab888871, maniia, marmara25, martire, mfr60, Misha73, mohamad722, nane sarma, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, oldooz bala, patrishiya, pink_daughter, reza9000, Rha.sh, s.sh, sahar03, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sania555, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, Selvia, sepeedeh, serentipiti, setayesh1363, Shaloliz, sharghi, shivapatter, sirius, Sokout, somy_kh, Taataa, tala bala, tama1011, tannaz22, tghyasfr, Ushya7, usui, vala, Z.BITA, zahra1371, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, ایماز, بلور, روشناک, زری, ساکتین, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, ویولون, پرواس, پونام, پیازچه, یغما
قدیمی ۱۸ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۱۷ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Az@de آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

سهراب:تا اون جایی که من میدونم پریا نمی تونن با خون آشاما در ارتباط باشن...اون وقت مادر ِ تو...که دختر ِ ملکتون بوده چه جوری با یه خون آشام ازدواج کرده و تورو دنیا آورده؟!
ژابیز:من توی دفتر خاطرات مامانم خوندم که اون با یه انسان ازدواج می کنه....وخب این مشکلی نداره. بعد دوسال برادرم دنیا میاد...اون یه انسانه....چون خیلی اوقات پیش میاد که بچۀ پری و انسان، انسان باشه و گاهیم پری...وقتی
برادرم 6 ساله میشه بابام سرطان می گیره و حالش خیلی بد میشه مامانم که نمی خواسته اونو از دست بده با موافقت خود ِبابام یه خون آشام و راضی می کنه و اون خون آشام با گاز گرفتن بابام اونو تبدیل می کنه...البته این اتفاقات دور از چشم مامان بزرگم بوده...بابامم از همون اول شروع می کنه به جای خون انسان خون حیونا رو خوردن...چند ماهی که می گذره مامانم دوباره باردار میشه....بابام اصرار داشته که منو نگه ندارن اخه هیش کس نمی دونست که من دقیقاً چی میشم! ولی مامانم منو می خواسته تا روز ِ تولد ِ من توی دفترخاطراتش هس...مامانم بعد اون میمیره...از مامان بزرگ شنیدم که از پله ها میفته وتازه اون موقع مامان بزرگ از طریق ِ دکتر ِ مامانم می فهمه که مامانم و بابام چی کار کردن....مامان میمیره .....بابامم بعد مرگ ِمامانم با یه گروه گرگینه درگیر و کشته میشه...
سهراب: حالا نوبت ِ توا ِ!
ژابیز:تو چند سالته؟!
سهراب:26 سال!
ژابیز: و چند ساله که 26 ساله موندی؟!
سهراب:یه چندیدن سالی میشه!من سال ِ 1300 خورشیدی تبدیل شدم!
ژابیز:پس خیلی پیری!
سهراب:اره..ولی ازمن پیرترم هس!...من شنیدم شما تویه درگیریا مستقیاماً نمی جنگین فقط جیغ می کشین درسته؟!
ژابیز:درسته! جیغامون وسیله دفاعیمونه.....وهرچی خالص تر باشی برد جیغات بیش ترن...اوم...خالص تر یعنی بیش تر سفید بودن بالها...جیغامون می تونن رو شماها و گرگینه ها تاثیراتی مثل ِ کور یا کر شدن بذارن واگه خیلی شدید باشه بکشتتون!حالا سوال ِ من! این حقیقت داره که کسایی که مهارتای خاص دارن وقتی تبدیل میشین مهارتشون بیش تر میشه؟!
سهراب:اره!
ژابیز:مهارت ِ خاص ِ تو چیه؟!اصلاً داریش؟!
سهراب:آره دارم..من می تونم عناصر طبیعت و دست کاری کنم!
چشم های ژابیز درخشید...این سوال برایش جذابیت بیش تری داشت:یعنی چی؟!
سهراب که از برق ِ چشم های ژابیز فهمید این سوال برای ژابیز جالب تر است و دوست داشت او را بیش تر در حالت ِ کنجاوری که رگه های قرمز چشم های درشتش پررنگ تر می شد ببیند لبخندی موذیانه زدو گفت:بیش تر از یه سوال شدااا نوبته منه!
ژابیز:خیلی بد جنسی!قبل ِ اینم بیش تر از یه سوال و جواب دادی...ولی باشه..بپرس!
سهراب:شما رو انسانا تاثیر نداره جیغاتون؟!
ژابیز:نه.....ما محافظ ِ اوناییم...افسانه ها میگن...خون آشاما بوجود اومدن....گرگینه ها برای مقابله با اونا....و ما برای کنترل هر دو گروه ....چون خودٍ گرگرینه ها وقتی عصبی میشن کنترلشون رو از دست میدن و ممکنه به ادما صدمه بزنن!
سهراب:مهارت ِ من اینه که می تونم تو طبیعت دخل و تصرف کنم...دوست داری الان بارون بباره یا برف ؟!
ژابیز:چرا آفتابی نشه؟!

سهراب:ما زیاد از آفتاب خوشمون نمیاد...خصوصاً که فقط با طلسممون می تونیم تو آفتاب بریم....در غیر این صورت...ما می سوزیم !
ژابیز:برف!
سهراب به آسمان خیره شدو چند لحظه بعد....قطره های برف شروع به بارش کردن و با گذشت ِ بیست دقیقه نیم سانت برف روی برف هایی که از شب ِ قبل آمده بودو روی زمین نشسته بود، نشست در تمام این مدت سهراب به آسمان نگاه می کرد و ژابیز به سهراب...بالاخره با شدید تر شدن بارش برف سهراب نگاهش از ار آسمان گرفت و به ژابیز نگاه کرد ....لبخندی روی چهره هر دوشان آمد و طی توافقی ناگفته هردو بلند شدن
ژابیز گلوله برفی را به سمتِ سهراب پرتاب کرد که سهراب روی هوا گرفتتش و همین اتفاق برای ژابیز افتاد...
سهراب:بازی ما فایده نداره!هیچ کدوم نمی تونه اون یکی و...
ژابیز همان موقع گلوله ای را که پشتش قایم کرده بود به دست ِ سهراب زدو گفت:دیدی تونستم!
سهراب:اِ؟! پس بگیر که اومد...
و همان گلوله های برفی که به این طرف و آن طرف پرتاب می شدند و گاهی به یکی از آن دو برخورد می کرد...شروعی برای صمیمیت بود بین یک خون آشام و پری...یک ارتباط ِ ممنوعه!تاریخ دوباره تکرار می شد!

ادامه دارد

ویرایش شد

ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب

ویرایش توسط Az@de : ۱۹ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۳۰ بعد از ظهر
Az@de آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!@sara, *شهرزاد, -دایان-, afrooz87, albus severoos, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, deragun, eglantine-m96, farnaz21, farnaz58, granaz, harki00, helen888, icegirl_90, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsadina, mahsaok, mahtab888871, maniia, marmara25, mfr60, mohamad722, nafas44, nedaj, neg neg, neshan, Niayeesh, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, patrishiya, pink_daughter, reza9000, Rha.sh, s.sh, sahar03, sahar_268, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh1363, Shaloliz, sharghi, shatot, shivapatter, sirius, Sokout, somy_kh, Taataa, tala bala, tama1011, tannaz22, tghyasfr, usui, vala, YAS95, Z.BITA, zahra1371, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, ایماز, روشناک, زری, ساکتین, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, ویولون, پرواس, پونام, پیازچه, کریستال, یغما
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
|az@de, انجمن, ناشناخته, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
عسل تلخ | lilyan کاربر انجمن lilyan تایپ کتاب 35 ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | موبایل farnaz58 رمان نوشته کاربران سایت 1 ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۰۸:۲۰ بعد از ظهر
ناشناخته | Az@de کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب Az@de نوشته کاربران سایت 14 ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
حرف دل | FooLaD کاربر انجمن FooLaD داستان های کوتاه و حکایات 1 ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ ۱۰:۲۷ قبل از ظهر
تپش | javoone کاربر انجمن javoone جزیره متروکه کتاب 28 ۱ دي ۱۳۹۰ ۰۷:۴۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان