| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: نظرتون راجع به این داستان چیه؟! | |||
| خوبه...کنجکاویم بدونیم بقیه اش چی میشه...ادامه بده! | | 36 | 100.00% |
| زیاد جالب نیس...حذفش کنی بهتره! | | 0 | 0% |
| رأی دهندگان: 36. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +41 امتیاز من ذوقم خوابید دیگه دوس ندارم ادامه بدمش ...یا دیه ادامه نمی دم یا زود تمومش می کنم حالا اینو داشته باشین ![]() فصل ششم:درگیری ژابیز پالتوی طوسی رنگش را پوشید و درحالی که برای مادربزرگش که با گذشت این 5 سال پیرتر و رنجور تر شده بود و بدون ویلچر نمی توانست حرکتی کند بوسه ای فرستادو از خانه خارج شد...نگران غیبت سهراب بود...به خانه اش سر زد...هنوز بعد از ملاقات ِ چهار روز پیششان بر نگشته بود...فکر کرد:«نکنه دیگه نیاد!»....ولی بعد ور دیگر ذهنش گفت:«5 6 سال این جا بوده مگه میشه یهویی بذاره بره! نه حتما بر می گرده!»...به جنگل رفت و به جایی که برای اولین بار سهراب را دیده بودو بعد میعادگاه همیشگی اشان شده بود...از قسمت ِ شرقی جنگل صداهایی شنید....بو که کشید بوی گرگینه ها و خون آشام ها با هم به مشامش رسید....واین یعنی دردسر!....سریع خودش را به جایی رساند که با استفاده از حواسش بوی دردسر شنیده بود...سه تا از گرگینه های شهر با دو خون آشام که به نظر جفت می امدند رو در رو بودند...مارتین و پیتر و لئو که در قالب ِ گرگی ِ خودشان بودند با دیدنِ ژابیز غرشی کردند! لئو،ارشدشان در جلو ایستاده بود...خون آشام ها دماغشان را چین دادن و گفتن:تو کی هستی؟! ژابیز:خب ...من پری ژابیز و مسئول ِ این منطقه ام....بعد پالتو و پلویرش را در آورد ودرحالی که تاپ قرمز ِ پشت گردنی اش را به تن داشت بال هایش را در آورد... ژابیز:لئو!...مارتین!...پیتر...ب ه حالت ِ انسانیتون بر گردید! زود! گرگینه ها با زوزه به پشت درختان رفتندو لباس های کمی که به بازویشان وصل کرده بودن را پوشیدن و برگشتند... خون آشامِ زن:ما کاریشون نداشتیم! لئو:دروغ میگن! اونا داشتن میومدن تو حریم ِ ما ژابیز:شما نمی دونستین حریمشون کجاست؟! خون آشام ِ مرد گفت:نه! ما داشتیم رد می شدیم از این شهر.... ژابیز:خیلی خب...حالا برید!خوش ندارم امروز کسی و کور یا کر کنم! حوصلۀ در گیری هم ندارم! خون آشام ها هم که دوست نداشتند با سه گرگینه و یک پری در گیر بشوند و زندگی جاودانه اشان را به خطر بیندازند بعد از کمی غرولند رفتند لئو اشاره ای به دوستانش کرد که یعنی "برید پی کارتون"...اشاره اش از چشم ِ ژابیزدور نماند... پیتر و مارتین رفتند.... لئو:چطوری؟ ژابیز:بد نیستم! ادامه دارد پ.ن:اسم دوستای لئو به پیتر و مارتین تغییر پیدا کرد! چون اسامیشون بیش تر آمریکایی بود تا آلمانی ![]() ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب ...سر زلف تو نباشد سر زلف دگری از برای دل ما قحط ِ پریشانی نیست... ویرایش توسط Az@de : ۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۱۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@sara, * nina *, *شهرزاد, afrooz87, albus severoos, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, cole, deragun, eglantine-m96, elahegood, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, leila.kh, love_a, m0zhdeh, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, maniia, mansoure, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, Niayeesh, nilooye abb, NO ONE, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, s.sh, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sara parvizi, sarina1911, sedena, selda-A, sepeedeh, serentipiti, setareh67, sharghi, shivapatter, sirius, Sokout, somy_kh, Taataa, tala bala, tama1011, tghyasfr, usui, Z.BITA, zahra1371, ziglernata, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, آسوده, ایماز, زری, ساکتین, ستاره بارون, سپید بخت, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, پیازچه, کریستال, یغما |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,015
(View Stats)
تشکرها: 107,981
تشکر شده 197,244 بار در 18,583 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +14 امتیاز رمان ادامه داده میشه دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@sara, ANNE, Az@de, blue69, cole, eglantine-m96, elle, Haleh, helen888, love_a, mah banoo, mahtab888871, neg neg, Niayeesh, NO ONE, pink_daughter, SaMirA.Ha, samirarahimi88, serentipiti, Sokout, ~N!na jOojOo~, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, ایماز, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., یغما |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +31 امتیاز رمانم و یادتون میاد؟! خب به سلامتی می خوام کم کم ادامه ش بدم![]() لئو:نظرت چیه یه کم قدم بزنیم؟! ژابیز آشفته بود...سهراب غیبش زده بود و می ترسید که دیگر بر نگردد...نگاه بی تفاوتی به لئو کردو گفت:راستش اومم... دلش نمی خواست ارشد گرگینه های منطقه را علیه خودش بشوراند سعی کرد کلمات ملایمی را برای رد درخواستش پیدا کند که لئو زود تر از او ادامه داد:ببین ژابیز...فقط چند دقیقه!زیاد وقتت رو نمی گیرم میدونم کار داری! و با این حرفش راه را بر هر مخالفتی از سوی ژابیز بست..ژابیز سری تکان دادو در کنار لئو شروع به راه رفتن کرد... لئو:چند روزی میشه که خبری از اون دوست پسر خون آشامت نیست! ژابیز عصبی به لئو نگاه کرد! و با خودش فکر کرد:«هیچ وقت نتونستم تحملش کنم!» و با خشم گفت:خب که چی؟! لئو:ترکت کرده؟! ژابیز دیگر نتواست خوددار باشدو گفت:به توچه! لئو انگشت اشاره اش را روبه روی ژابیز گرفت و گفت :به من مربوطه! وسعی کن خوب رفتار کنی! میدونی که من جانشین پدرمم! باید با من تو صلح باشی! یادت که نرفته؟!...وجوده یه خون آشام اونم تو یه مدت طولانی اصلا برای ما خوشایند نیست! خودتم میدونی! پس به سوال من جواب بده! من باید تو جریان باشم! ژابیز با لحن آرام تری ادامه داد:که چی بشه؟! لئو:که بدونم از شرش خلاص شدیم یا نه!...میدونم که این همه مدت به خاطره حضور تو این جا مونده بود! ژابیز تقریبا داد زد:اون مثل بقیشون نیست!با کسی کار نداره! چرا این طوری می کنی؟! همش اعصابمو بهم می ریزی! صدایش رفته رفته جیغ مانند میشد و لئو داشت سر درد می گرفت سریع دستش را جلوی دهان او گذشات و گفت:سیس! آروم سرم رفت! ژابیز دستش را پس زدو گفت:ببین لئو! نمی دونم چرا رفته! اما اگه بفهمم کار تو بوده بد میبینی! و به لئو پشت کردو مسیر رفته را برگشت...لئو خیره خیره به قامت ژابیر که هر لحظه دورتر می شد نگاه کردو زیر لب گفت:«کاش می فهمیدی چقدر برام مهمی،کاش میذاشتی بگم»!و با مکثی کوتاه نگاه از ژابیر گرفت و گفت:«لعنت به من که مثل همیشه گند زدم!» ژابیز که حرف های لئو را شنیده بود گام هایش را تند تر برداشت ، لازم به گفتنش نبود...می دانست،ولی به روی خودش نمی آورد...آن هم فقط به خاطر سهراب!...سهرابی که بعد از 5 سال غیبش زده بود ! ادامه دارد.. ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب ویرایش توسط Az@de : ۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۳۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@sara, albus severoos, ankka, ANNE, Anolin, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, j.ghanavizi, love_a, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, mansoure, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, Niayeesh, NO ONE, parmis.p, pink_daughter, redmoon333, reza9000, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sepeedeh, serentipiti, setareh67, sharghi, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, Z.BITA, zahra1371, ziglernata, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آسوده, ایماز, زری, ساکتین, ستاره بارون, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, کریستال, یغما |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +31 امتیاز ژابیز با اعصابی خراب به سمت غربی شهرشان رفت و سعی کردمثل همیشه به خوبی مسئولیش که برقرای آرامش و صلح در منطقه ش بود را انجام دهد ،از عمد به سمت غربی رفت سمت شرق شهرشان پر بود از دارو درخت جنگل مانند بود و او سهراب برای دوری از چشم مزاحمان و جاسوسان دائم باهم به آن سمت می رفتند خانه سهراب هم همان سمت بود...سمت غربی مرزی با شهری دیگر داشت و بیش تر جاده و آسفالت بود ...سمت شمال شهرشان هم رودخانه زیبایی جریان داشت که دیدنش به تنهایی به ژابیز آرامش میداد...از آن جاهم با سهراب خاطره داشت پس آن سمت هم نرفت از طرفی جنوب شهر محل زندگی گرگینه ها بود و دلش نمی خواست حالا حالا ها چشمش به لئو بیفتد...بی هدف راه می رفت و سعی می کرد چشمش از هجوم خاطراتی که سعی در پس زدنشان داشت تر نشود...نگاهش به جاده بود و کنار خط سفیدی که در امتداد جاده بود راه می رفت ، گوشیش را نگاه کرد..هیچ پیغام و زنگی نداشت ، شهر در آرامش بود! برعکس دل ِ او!...صدای نزدیک شدن ماشینی را شنید سرش را بالا نیاورد ولی وقتی بوی خون آشام ها به مشامش خورد چشم های تنگ شده اش را به مسیر جاده دوخت! زیر لب"لعنتی" ی گفت! اتومبیل! اتومبیل گارد سلطنتی خون آشام ها بود...جلوی پایش ترمز کردند و در حالی که با متانت نمایشی پیاده می شدند یکی از آن هاکه دختر مو بوری با پوستی سفید بود گفت:سلام! شما باید پری ژابیزباشید! ژابیز پالتو اش را درآورد و سعی کرد لبخند دوستانه ای بزند! ولی نمی شد! در تمام این سال ها آن ها با دولت خون آشام ها کج دارو مریز تا کرده بودند حالا آن ها این جا بودند!بدون هیچ هماهنگی قبلی ای! ژابیز:بله!خودم هستم! مرد سیاه پوستی که همراه دختر بود گفت:ما از طرف امپراطورمون براتون دعوت نامه آوردیم! ژابیز متعجب گفت:برای من؟! مرد:بله! برای شما! ژابیز با تردید دعوت نامه را گرفت مرد و زن خون آشام تعظیم کوچکی در برابرش کردند که ژابیز در جوابشان سری تکان داد...دعوت نامه را از پاکت قرمز رنگش بیرون آورد و به سمت خانه شان رفت!باید با مادربزرگش مشورت می کرد! به در منزلشان که رسید کسی صدایش زد! باورش نمی شد! صبر کرد تا دوباره صدا بزندش! برگشت! سهراب بود! با صورتی که از آن خستگی می بارید. ادامه دارد... پ.ن:این که شهری با این مشخصات تو آلمان وجود داره یا نه رو نمی دونم! صرفاً تخیلاتم بود! ویرایش توسط Az@de : ۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۱۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !!! NAFAS !!!, !@sara, ankka, ANNE, Anolin, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, eglantine-m96, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, j.ghanavizi, love_a, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, mansoure, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, Niayeesh, NO ONE, parmis.p, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sarina1911, sepeedeh, setareh67, sharghi, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, Z.BITA, zahra1371, ziglernata, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, ایماز, زری, ساکتین, شاپرک13, فرودو, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, کریستال, یغما |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +36 امتیاز ژابیز با وجود ِ دلتنگی اش با دلخوری به سهراب نگاه کردو سعی کرد بدون این که هیچ حسی در صدایش باشد بگوید:بله؟! سهراب ناباورانه نگاهش کردو گفت:خوبی؟! ژابیز:آره عالیم!خصوصاً بعد غیبت و ناگهانی و بی خبر چهار روزه تو! سهراب تمام مهربانیش را در کلامش ریخت و گفت:من شرمنده م! ببخشید...یه کاری پیش اومد که... ژابیز:نمی تونستی یه خبر بدی؟! سهراب:توضیح میدم...ساعت 8 بیا جای ِ همیشگی یه سری اتفاقایی داره میفته که... ژابیز که لحن نگران سهراب را دید حرفش را قطع کرد:داری نگرانم می کنی سهراب! سهراب فاصله ش را با ژابیز کم کردو دستش را گرفت و گفت:8 شب بهت میگم باشه؟! ژابیز حس کرد پرده پنجره پذیرایی منزلشان تکان خورد ولی فکرش را مشغولش نکرد دوباره به سهراب نگاه کرد.. سهراب که رد نگاه ژابیز را گرفته بود و اوهم متوجه تکان خوردن پرده پنجره شده بود.. بوسه ای سرسری روی گونه ژابیز کاشت و سریع دور شد. ژابیز هم که خیالش از حضور سهراب راحت شده بود بی توجه به تمام اتفاقات عجیب و غریب آن روز با لبخندی بر لب پیش مادربزرگش رفت و موضوع دعوت شدنش به مهمانی سلطنتی امپراطور خون آشام ها را در میان گذاشت. مینا سرفه ای کردو گفت:ممکن ِ خظرناک باشه...ولی در هر صورت باید بری نرفتنت یه جور بی احترامیه...می سپرم که تحقیق کنن باید بدونیم برای چی دعوت شدی! هنوز چند تایی نفوذی توشون داریم!راستی.. ژابیبز:بله؟! مینا:این پسر خون آشامه هم با خودت ببر! به دردمون می خوره! می تونه یه کم به امنیتت کمک کنه! خون در رگ هایش یخ بست و حرف هایش در دهانش ماسید! فکر نمی کرد مادربزرگش از حضور سهراب در زندگی اش مطلع باشد ولی باز اندک قوایش را جمع کردو گفت:کدوم خون آشام رو میگی مامان بزرگ؟! مادر بزرگش لبخند موذی زدو گفت:من و دست کم گرفتی ژابیز! و بعد ویلچرش را چرخاند و به سمت اتاقش رفت و ژابیز را مات و مبهوت برجای گذاشت! ادامه دارد... ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب ویرایش توسط Az@de : ۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۲۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@sara, * nina *, albus severoos, ankka, ANNE, Anolin, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, eglantine-m96, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, j.ghanavizi, love_a, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, mansoure, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, Niayeesh, NO ONE, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, samir, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sarina1911, sepeedeh, serentipiti, setareh67, sharghi, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, Z.BITA, zahra1371, ziglernata, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, ایماز, زری, ساکتین, شاپرک13, فرودو, مریمی__, نيلا..., نگاه روشن, پرواس, کریستال, یغما |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +35 امتیاز ساعت که 8 شد ژابیز با گفتن: "جایی کار دارم سریع بر می گردم "به مادربزرگش سریع از خانه بیرون زدو نماند که بیش تر سوال و جواب پس بدهد ،سهراب زودتر از او رسیده بود و بی تاب راه میرفت.. ژابیز:سلام سهراب جواب سلامش را داد و گفت: این چند روز توسط امپراطورمون احضار شده بودم! نمی دونم از کجا!ولی میدونستن که من با تو ارتباط نزدیکی دارم! اونا به شدت راجع به تو کنجکاون...اصلاً از این شرایط خوشم نمیاد!در ظاهر امپراطور به عنوان یکی از اعضای قدیمی گارد سلطنتی باهام نشست و برخاست کرد و می گفت می خواد یه کم با دوستای قدیمیش تجدید خاطره کنه! اما زیر ذره بین گذاشته بودم ...صلاح نبود با تو تماس بگیرم!... خصوصاً که دائم بحث و سمت تو می کشوند! ژابیز:خب...باید بگم که برای مهمونی هفتۀ دیگه توسط امپراطوتون دعوت شدم! سهراب:نه! ژابیز:چرا...همین طوره! سهراب:به مادربزرگت گفتی؟! ژابیز:آره!گفت که تو مهمونیشون شرکت کنم...و ..وتوروهم همراه خودم ببرم! سهراب:مگه منو...یعنی منظورم اینه که از ما... ژابیز:آره!منم همین امروز فهمیدم! سهراب:همه چیز داره جالب میشه! ژابیز:درسته...سهراب به نظرن چرا امپراطورتون راجع به من کنجکاو شده؟! سهراب:ژابیز من فکر می کنم که...اونا چیزایی از نظریه های دکتر خونوادگیتون راجع به تو شنیدن و می خوان...تو رو سمت خودشون جذب کنن! ژابیز:از کدوم نظریه ش حرف میزنی؟! ژابیز با لحن غمگینی ادامه داد:این که من احتملاً به خاطر رشد سریع بال هام و بالغ شدن زودتر از موعدم... زیاد زنده نمی مونم و تا دو یا سه ساله دیگه میمیرم؟! سهراب حالش بهتر از ژابیز نبود ولی سرش را تکان داد..ژابیز درست حدش زده بود...و این یعنی که ژابیز و اطرافیانش درگیر ماجرایی شده بودند...درگیر یک دردسر جدید! ادامه دارد... ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب این فصل تموم شد احتمالا فصل 10 آخرین فصلش ِ![]() ویرایش توسط Az@de : ۵ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۳۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@sara, * nina *, albus severoos, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, eglantine-m96, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, j.ghanavizi, love_a, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, mansoure, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, Niayeesh, NO ONE, parmis.p, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sarina1911, sepeedeh, serentipiti, setareh67, sharghi, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, Z.BITA, zahra1371, ziglernata, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, ایماز, زری, ساکتین, شاپرک13, م.م.ر, مریمی__, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, کریستال, یغما |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +30 امتیاز فصل هفتم:غافلگیری در مهمانی(دفترخاطرات) از همون موقعی که با سهراب از شهر خارج شدیم و قرار شد به شهر (...) مقر امپراطوریشون بریم حال بدی داشتم...می دونستم قراره اتفاقی بیفته...حتی حضور ِ سهرابم هم نمی تونست کمی از نگرانیم کم کنه...دائم حرف مادربزرگ تو سرم می پیچید که موقع رفتن بهم گفت:«هر جا احساس خطر کردی کافیه بهم یه زنگ زنی این بی احترامی که همراهت چند تا نگهبان بفرستم ولی می سپرم دورادور هواتونو داشته باشن...»...این یعنی خود مامان بزرگ هم مطمئن نبود که این سفر چه طور پیش میره! وارد شهر که شدیم با راهنمایی سهراب به یکی از مترو های متروکه شهر رفتیم...کمی دورتر ازسکوی مترو چند تا صندلی آبی رنگ وجود داشت...سهراب نگاهی به اطراف کردو وقتی مطمئن شد کسی نیست یکی از صندلی های مترو رو جا به جا کردو با این کار یه دریچه زیر اون صندلی باز شدو راه پله ای تاریک ظاهر شد..دست منو کشیدو سریع به داخل اون دریچه برد وقتی چند پله پایین رفتیم دیوار رو لمس کردو دریچه بسته شدو صندلی سر جایش برگشت گوشی اش رو در آوردو با اون به راه پله تاریک نور داد...نمی دونم چقدر راه رفتیم ولی بالاخره به جایی رسیدیم که پله ها تموم شدو فضایی مستطیلی شکل نمایان شد که در بزرگی گوشه ش وجود داشت و دوتا خون آشام با ردای مشکی و قرمز هم نگهبانش بودند با نشون دادن کارت مهمونی به من اجازه ورود دادن ولی گفتن راجع به حضور سهراب باید هماهنگ بشه! بعد از تماسی که نمیدونم با کی گرفتن لبخند مسخره ای روی لبشون اومدو گفتن سهرابم می تونه همراهم باشه!...در رو که باز کردن بوی خون با شدت هر چه بیش تر توی صورتم زد! حالت تهوع بهم دست داد! می تونستم حتی با یه کم تمرکز مشخصات آدم هایی که کشته بودن و خونشون رو خورده بودن رو از بوی خونی که میدادن، بگم! زنی که نزدیک تر از همه به در ورودی بودو موهای خرمایی رنگی داشت خون یه پسر 30 رو خورده بود نفر بعد خون یه بچه 12 ساله و الی آخر...! کمی که جلوتر رفتیم و از بین اون همه خون آشام که تازه غذا خورده بودن گذشتیم سهراب کنار مردی که روی تخت قرمز بزرگی نشسته بودو سری طاس با چشم های آبی و پوستی سفید داشت ایستادو تعظیم کرد فهمیدم که اون باید امپراطورشون باشه براش سری تکون دادم برای زن مو مشکی و سبزه کنارش هم همین طور! با صدای امپراطور همه ساکت شدن!...داشتم فکر می کردم جشنشون به چه مناسبت ِ که سهراب همون موقع تو گوشم گفت:فکر می کنم تولد همسر عالیجناب ِ ! نگاهی بهش انداختم و توجه م و به امپراطور دادم که گفت:پس شما پری ژابیز هستید!دختری که لقب ناشناخته رو بهش دادن! خوشحالم که دعوت مارو قبول کردیدو تو مراسم تولد همسرم شرکت کردید! -ممنونم،به خاطر ِ لطفتون و همچنین دعوتی که از من داشتید!ولی می تونم علت این افتخارو بدونم؟! بلد بودم چطور مثل یه اشرافی برخورد کنم! مامان بزرگ تو این زمینه برام کم نذاشته بود! با اشاره امپراطور صندلی تزیین شده ای کنارش قرار گرفت و از من خواست روی اون صندلی بشینم...سهراب نگران بود می تونستم اینو از چشماش ببینم اما لبخندی بهم زدو اشاره کرد که بشینم... بقیه که شرایط رو این طور دیدن حواسشون دوباره پی گفتگوای خودشون رفت و سکوت چند دقیقه قبل سالن از بین رفت...امپراطور رو بهم گفت:از پدرتون خبری دارید پری ژابیز؟! ماتم برد...پدرم؟! پدر من که مرده بود خیلی سال ِ پیش... با گیجی نگاهش کردم که گفت:درسته که مادربزرگتون اصرار داره بگه شما خیلی بیش تر به مادرتون قبل از تبدیل شدنش شباهت دارید ولی به نظر من اگه خودتون پدرتون و ببینید نظرتون عوض میشه! چی می گفت؟!مادر تبدیل یافته؟!...پدرم؟!چند بار پلک زدوم و گفتم:متوجه نمیشم! امپراطور نگاهش و از من گرفت و به همسرش که خیره خیره به من نگاه می کرد دادو گفت:دیدی مارا! نگفتم! مارا لبخند ملیحی زدو گفت:عزیزم ما باید متوجه ش کنیم! سهراب که شاهد همه این صحبت ها بود آروم خم شدو دم گوشم گفت:تو چشمای مارا نگاه نکن! ولی گیج تر از اون بودم که بخوام مقاومت کنم و از چشم های بادومی ومشکی مارا چشم بگیرم... ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@sara, ankka, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, eglantine-m96, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, j.ghanavizi, love_a, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, mansoure, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, Niayeesh, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sarina1911, sepeedeh, serentipiti, setareh67, sharghi, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, zahra1371, ziglernata, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, ایماز, زری, ساکتین, شاپرک13, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, کامران 772, کریستال, یغما |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز جلوی چشم هام تصویر مادرم بود مادری که از رو عکساش می شناختمش داشت فرار می کرد...مکان رو نمی شناختم...دنبال اون گارد امنیتی دولت ما بود...مادربزرگم رو گوشه دیگه تصویر دیدم که اونم همراه گارد به دنبال مادرم می کرد...وقتی مادرم از دست نیروهای امنیتی دولتمون فرار کرد این مادربزرگم بود که پیداش کردو راهش و بست...مادرم...مادرم...یه خون آشام بود...چشمای قرمزش نشون دهنده این بود که تازه تبدیل شده! ولی...ولی....چطور ممکن بود...با دیدن اتفاق بعدی نفس توی سینه م حبس شد. مادر بزرگم با جیغ هاش مادرم و تحت فشار قرار داد....می تونستم قطره های اشکی که از چشم های مادرم سر می خوردن رو ببینم...و حرکت لب هاش که زیر لب می گفت:«بس کن مادر!»...چند دقیه بعد مادرم نقش زمین بود....اون مرده بود!...و من....منی که تمام این مدت تویه دستاش بودم...از دستش رها شدم...مادربزرگم من ِ نوزاد رو در آغوش کشیدو به بقیه گارد اطلاع داد:«دنبالش نرید!دختره رو ازش گرفتم!..و...قانون و اجرا کردم! نیازی به اون یکی نیست!»مامان بزرگ با دستش اشکش رو پاک کردو از محدوده دیدم خارج شد! باورم نمیشد! نه! امکان نداره!....دیگه چیزی نفهمیدم! صفحه جلوی چشمام سیاه بود... با تکون های دست کسی کمی تصویر جلوی چشمام رنگ گرفت..سهراب بود! ما باز هم تو همون مهمونی لعنتی بودیم! همه چیز یادم بود! نمی دونستم چی شده و چرا بعد از خیره شدن نا خودآگاه م به مارا اون اتفاقا مثل یه فیلم جلوی چشمم جون گرفتن! تمام توانم از بین رفته بود...با سختی به سهراب گفتم:می خوام از این جا برم....زیر لب گفت:حتماً! نفهمیدم چطور خارج شدیم هنوز کمی گیج بودم...وقتی از مترو متروکه خارج شدیم هوای آزاد کمی حالم رو بهتر کرد...سهراب توی فکر بود....دلم رو به دریا زدم و پرسیدم:توانایی مارا چیه؟! سهراب:می تونه با خیره شدن به افراد چیزایی که می خواد رو نشونشون بده!تو چی دیدی که به اون روز افتادی؟! وقتی براش تعریف کردم هیچی نگفت...وقتی ازش پرسدم ممکن ِ واقعیت ها رو نشونم داده باشه فقط گفت:باید از مادربزرگت بپرسی! می دونم نوشتن این خاطرات می تونه دردسر ساز بشه ..خصوصاً که جز اسراره ، ولی باید این اتفاقات رو جایی ثبت می کردم...مرسی دفترچه خاطرات دوست داشتنی که مثل همیشه به حرفام گوش کردی...به نظرم یه بوی خاصی داری...شاید...شاید این بو مال ِ مادرم بوده...در هر نوشتن توی تو با وجوده گذشت این پنج سال...مثل قبل یه آرامشی بهم میده...چقدر خوبه که تو از مادرم باقی موندی! ویرایش شد فصل هفت هم تموم شد ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب ویرایش توسط Az@de : ۵ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۵۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !!! NAFAS !!!, * nina *, ANNE, Anolin, Arrosha, atefeh_49, azad_awesome, bikari, blue69, cole, eglantine-m96, elahegood, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, j.ghanavizi, love_a, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, mansoure, marmara25, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sarina1911, sepeedeh, setareh67, sharghi, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, zahra1371, ziglernata, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, ایماز, زری, ساکتین, شاپرک13, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, کریستال, یغما |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +25 امتیاز فصل هشتم:آرزوی دیدار با پدر ژابیز اشک هایش را پاک کرد وگفت:«چرا مادربزرگ؟!هان؟! چرا ازم پنهان کردی؟»...مینا نگاهی بی رمق به او کردو گفت:«از عکس العملت می ترسیدم ژابیز! تو تنها کسی بودی که برام مونده بودی!».. این بار با صدای بلند تری گفت:«آره می ترسیدی که بگی دخترت و کشتی و پدرمو آواره کردی!...تو! تو می تونستی ...و بعد حرف هاش درون هق هقش گم شد...مینا با سختی سر جایش نشست و گفت:نه! نمی تونستم! مادرت وقی پدرت مریض شد با رضایت خودش توسط یکی از خون آشام ها اونو تبدیل کرد و تو رو باردار شد... سر زایمان تو تقریبا مُرد این بار پدرت بود که برای این که اونو از دست نده تبدلیش کرد! می دونی که قوانین دست من نیست! مردممون باید رای بدن... ژابیز:بس کن! اینا رو به کسی بگو که ندونه اختیارات ملکه چقدر نامحدوده! مینا آهی کشیدو گفت:راس میگی!اختیارات نامحدود! ِهه! من حتی همسرم رو خودم انتخاب نکردم!اینو تو گوشت فرو کن ژابیز! من تمام اختیاراتم و قبل از اون ماجرا خرج کرده بودم! خرج کرده بودم که تو و امثال تو راحت باشین! میدونی چه قوانین مسخره ای راجع به ازدواج ولیعهد وجود داشت؟! شورا باید تصمیم می گرفت اون با کی ازدواج کنه تا ولیعهد بعدی خالص تر باشه!نمی دونستم که دخترم بعدها حماقت می کنه و این اختیارات لازمم میشه! من سعی کردم چیزایی رو درست کنم که خودم ازشون ضربه خورده بودم... ژابیز که از شنیدن حرف های مادربزرگش شوکه شده بود دست از گریستن برداشت و بی اختیار پرسید :کسی و که دوست داشتی....دکتر حامدبود؟! مینا:نه! کسی و که دوست داشتم شوهرم! پدربزرگ تو بعد از ازدواجون کشت!مگه آدم تو زندگیش چند بار عاشق میشه؟!...چند بار می تونه کسی رو دوست داشته باشه؟! کینه قتل کیومرث تا عمر دارم با منه!...بعد از مرگ پدربزرگت قوانین رو اصلاح کردم...و دیگه به کسی دل نبستم.... نگاه نا آرامش را به مادربزرگش دوخت و گفت: منم یه خون آشام و دوست دارم! وتا وقتی ترکم نکنه ولش نمی کنم!در ضمن تو رو هم نمی بخشم!!! مینا:منم خودمو نمی بخشم!...و اما در مورده اون پسره!حتما همین کارو بکن! فکر کردی برای چی سر تو کوتاه اومدم؟!چون نمی خواستم اشتباهاتم رو دوباره سر تو تکرار کنم! اشتباهانی که سر مریم-مادرت- مرتکب شدم!...بعد از مرگم می تونی قوانین رو تغییر بدی !به همین راحتی! ژابیز:و پدرم...چرا من بهش ندادی؟! مینا:اون تورو نخواست... ادامه دارد.... ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب ویرایش توسط Az@de : ۷ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۱۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * nina *, ANNE, Anolin, Arrosha, artnous, atefeh_49, atish69, azad_awesome, bikari, blue69, cole, eglantine-m96, elle, farnaz21, farnaz58, Haleh, helen888, j.ghanavizi, love_a, mah banoo, mahsaok, mahtab888871, mansoure, mfr60, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sarina1911, sepeedeh, setareh67, sharghi, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, zahra1371, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, آذردخت, ایماز, زری, شاپرک13, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, کریستال, یغما |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 898
(View Stats)
تشکرها: 17,279
تشکر شده 33,187 بار در 3,491 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره،برباد رفته و... حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز با این حرف مینا ژابیز دوباره عصبی شدو با داد گفت:دروغ میگی! مثل تموم ِ این سال ها! مینا زهر خندی زدو گفت:کاش دروغ بود!...کاش! وقتی مادرتُ...مادرت و کشتم...با این که خلاف بود...ولی...ولی خواستم یه کم از غم پدرت کم کنم....برای همین به پدرت پیغام دادم که می تونه تو رو داشته باشه...ولی اون گفت من نمی خوامش! از اولم نمی خواستمش! به اصرار مریم که اون الان هست! بچه ای که باعث مرگ مادرش شده رو نمی خوام! ازم پژمان رو خواست که من هم با توجه با ماهیتش و انسان بودن پژمان صلاح ندونستم و مخالفت کردم و اونو پیش عمه تون گذاشتم.. ژابیز در حالی که با اشک های جمع شده پشت پلک هایش مبارزه می کرد زیر لب گفت:میرم بیرون...! با رفتن ژابیز مینا به سینه اش چنگ زد...احساس آرامش می کرد! بعد از چند سال...بعد از تولد ژابیز...حس می کرد حالا راحت است...حالا مسئولیتی ندارد....درد قفسه سینه اش بیش تر شد...روی تختش به سختی دراز کش شدو با لبخندی بر لب چشم هایش را بست... ادامه دارد ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | نقدو معرفی کتاب ویرایش توسط Az@de : ۹ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * nina *, -دایان-, ANNE, Anolin, Arrosha, atish69, azad_awesome, bikari, cole, eglantine-m96, elle, farnaz21, helen888, j.ghanavizi, mahsaok, mahtab888871, Misha73, nafas44, nedaj, neg neg, Niayesh- 74, pink_daughter, redmoon333, reza9000, Rha.sh, sahar_268, SaMirA.Ha, samirarahimi88, setareh67, shivapatter, Sokout, somy_kh, tala bala, tama1011, usui, YAS95, Z.BITA, zahra1371, ziglernata, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, ×sepidar×, ایماز, زری, شاپرک13, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نگاه روشن, نگاه7732, پرواس, کریستال, یغما |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| |az@de, انجمن, ناشناخته, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عسل تلخ | lilyan کاربر انجمن | lilyan | تایپ کتاب | 35 | ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۱۴ بعد از ظهر |
| ناشناخته |Az@de کاربر انجمن | موبایل | farnaz58 | رمان نوشته کاربران سایت | 1 | ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۰۸:۲۰ بعد از ظهر |
| ناشناخته | Az@de کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | Az@de | نوشته کاربران سایت | 14 | ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۰۵ قبل از ظهر |
| حرف دل | FooLaD کاربر انجمن | FooLaD | داستان های کوتاه و حکایات | 1 | ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ ۱۰:۲۷ قبل از ظهر |
| تپش | javoone کاربر انجمن | javoone | جزیره متروکه کتاب | 28 | ۱ دي ۱۳۹۰ ۰۷:۴۹ بعد از ظهر |