بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما سال سرنوشت رو .......
ادامه بدم؟! 183 95.81%
بی خیال بشم و ادامه ندم؟! 8 4.19%
رأی دهندگان: 191. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۶ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +60 امتیاز     
پیش فرض

بیاین نقد تو رو خدا. میخوام از روند کار بفهمم چجوریه....

تا اومدم حرفی بزنم رفت توی خونه و درو کوبید.
دیگه اگه یک هزارم هم شک داشتم روی تصمیمم حالا مطمئن بودم....
**************
************************
*************
انقدر پاهامو تکون داده بودم درد گرفته بود. همیشه همین بود. وقتی استرس می گرفتم پاهامو تکون می دادم.
10 دقیقه از قرارم باهاش گذشته بود ولی هنوز نیومده بود...گوشیمو در آوردمو شمارشو گرفتم. همیشه بد قوله...
خوبه دیشب انقدر بهش گفتم که سر موقع بیاد. خیر سرش قول داده.
گوشیشم که مثل همیشه در دسترس نبود. چندتا نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم.
_ خانوم جان فالت بگیرم؟
نگاهی به زن فالگیر انداختم و رومو اونور کردم.
_ خانوم دکتر بذار فالت بگیرم دیگه....
_ من دکتر نیستم... به این چیزا هم اعتقادی ندارم...
_ همه می گن اعتقاد نُدارن... ولی اعتقاد پیدا می کنن خانوم جان
از بیکاری بهتر بود. دستمو جلوش دراز کردم. خنده ای کرد و دستمو گرفت... کمی خیره شد و بعد گفت: خودتم نمیدونی دوسش داشتی یا نه. اما الان که کار از کار گذشته می دونی که دوسش داشتی. آه دیگه فایده نداره... اراده کنی می تونی بدستش بیاری. البته اگه اراده کنی. دختر با اراده ای هستی... تو زندگیش نمیتونم بگم توی این چند سال دختری نبوده. چون بوده. اما همش برای سرگرمی بوده. فکر می کرده با این کارا میتونه فراموشت کنه. اما زهی خیال باطل خانوم جان....چرا نمیری پیشش؟
_ رها چی کار داری می کنی؟
به سمت آوا که دست به کمر ایستاده بود برگشتم...آب دهنم خوش شده بود. احساس کلافگی می کردم. باورم نمیشد...
دستمو از دست زن کشیدم و بهش خیره شدم. لبخندی زد و گفت:
چیه خانوم جون؟ اعتقاد پیدا کردی؟... خانوم جون هیچی ازت نمیخوام... ولی انقدر نگو اعتقاد ندارم اعتقاد ندارم... این چیزا دروغ نیست. درسته یه سری با خالی بندی خواستن پول به جیب بزنن. ولی همه اینطوری نیستن. همونا شماهارو بی اعتماد کردن...
یا علی ای گفت و بلند شد.
هنوز تو بهت بودم که آوا زد به شونمو گفت: کجایی تو؟ عاشقی؟
از جام بلند شدم و انقدر دویدم تا به زن رسیدم: خانوم اولا حساب کن... دوما... میشه بگی چی کار باید بکنم؟
لبخند مهربونی زد وگفت: دخترم... برو دنبالش. هم خودتو عذاب میدی هم اونو. گناه داره والله.
_ اگه ردم کرد چی؟
دستی به صورتم کشید و گفت: مگه موتونه این ماه چهره رو رد کنه؟ له له این چشمونتو میزنه ... دور از جونت خانوم جون خر که نی...برو... برو که اگه از یادشم رفته باشی موتونی دوباره عاشقش کنی.
دستمو که پول توش بود و مشت کرد و به سمتم برگردوند و گفت: پولتم بذار جیبت... اعتماد و اعتقادت از همه چی برام با ارزش تره. اسمم ترمه اس... همیشه توی همین پارکم. خیلی چهره ات به دلُم نشسته. یادی از ما بکن... اینجا همه مونو میشناسن. از هرکی بپرسی میگه کجام... یا علی.
دستی به شونه ام زد و رفت.
برگشتم سمت آوا... تا منو دید اخمی کرد و گفت: خانوم مهندس دنبال فالگیرا میفتی حالا؟
نفسی کشیدم و به ساعتم نگاه کردم. یا خدا... کلی دیرم شده بود و باید می رفتم دنبال مادرجون تا ببرمش فیزیوتراپی.
_ بجنب بنال که دیرمه... باید برم دنبال مادرجون.
_ رها مامانم اینا با اومدن عرشیا موافقت کردن...
_ پس سیا چی؟
اشکش روون شد و گفت: نمی دونم به خدا... بابام اصراری نداره. ولی مامانم میگه الا و بلا عرشیا. میگه شما دوتا از بچگی مال
هم بودین
_ مال هم بودین یعنی چی؟... مگه عهد پادشاه وزوزکه؟ پس تو چی؟
دیگه اشکاش به هق هق تبدیل شد: از اون روز که توی ماشین با سیا دعوام شده بهم زنگ نزده. رها خیلی بی احساس شده
_ آوا قبول کن تقصیر توئه
_ نه... نیست... خودم دیدم با خالقی میخندیدن
_ آوا جان... اونا همکارن
_ رها تو خودت هیچ وقت عاشق نشدی... هیچ وقت نفهمیدی وقتی احساس می کنی یکی به عشقت چشم داره چقدر میشکنی... احساس می کنی قاتل خونیته
_ آوا... سیا با این که تو دائما کنترلش کنی مشکل داره... اینو درک کن...
_ من کنترلش نمی کنم
_ شاید کنترلش نکنی... ولی بهش بدبینی. تو اگه به عشق بینتون ایمان داری پس دیگه نباید انقدر حساس و بدبین باشی
_ هر چی تو میگی قبول. ولی خالقی برای سیا عشوه میاد...
_ حالا بیاد... مهمه؟! مهم اینه که سیا فقط تو رو میبینه.
_ تو نمی فهمی... کاش منم مثل تو بی احساس بودم.
پوزخندی زدم و سکوت کردم. از بعد از اون ماجرا این مهری بود که روم خورده بود. مهر بی احساسی. آوا همیشه همینو می گفت و نمی فهمید با دلم چی کار می کنه.
_ اگه کاری نداری من زودتر برم. ...
دیگه منتظر عکس العمل آوا نشدم و راه افتادم.



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

یادمان باشد که: او که زیر سایه دیگری راه میرود، خودش سایهای ندارد.

یه سوپرایز
یه خانوم خوجگل (سارا = ساحلی) یه رمان توپ نوشته...
من که خیلی خوشم اومد....قلمش خیلی روونه به جونه خودم
عین رودخونه!!!

برین حتما بخونین، اینم لینک:
http://www.forum.98ia.com/t492087.html


خودمم به همین زودی ها با یه کتاب جدید میام سراغتون!!!
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, 677389, 90ia, abby7, abien, Admin, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, angel04, Anolin, architect_shima, arghavan58, arman_iran, armita1819, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, aygeen, azarsana, BAHAR BARAN, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, csss, ehsany, elahe70, elmira.t, Fafa Oi, fahime 528, farnaz21, farnaz58, fatima92, Fatima_14, ghazghaz, gheisareh, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hala, harimeshgh, hoda_b, horin, j.ghanavizi, Katra, katy, kobramahmod, leila.kh, libra272, Mahdis @69, mahtab888871, maral_70, maryam poursist, maryta, mfr60, mina68, misha_kavir, mo68, mojeze_69, monir1343, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rangin, rezi_7m, Rha.sh, roya1365, s.d.yeganeh, s.sh, s129, sabouraneh, safo, Sahar.M, sama sh, samaneh1368, samira1362, sanaz_, saratab, Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, sheydajoooon, shrr, sh_karan, Silber, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, Star-crossed, suzy, sydney, T T--THR, Taataa, tama1011, tenten, Tifani Jon, ti_na60, violet_kl, wenela, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziiiziii13, ~pArnYa~, آذردخت, اب و اتش, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تاجه, تهمتن, خانم فسقلی, دزدمونا, ذوب شده, راز نیاز, سالومهو, ستاره بارون, سرتق, شورم, فاطیما8, فرح77, م.م.ر, مسافر كوچولو, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نگان, همای رحمت, پرواس, کاساندا, کهربا61, یاسمن71, یغما
قدیمی ۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
Red face

خداوکیلی این رسمش نیست.... پست بعدی رو هم الان تایپ می کنم. اگه نقد کردین که میذارم... اما اگه نقد نرفتین به جون خودم نمیذارم... ای بابا... نه مثبت میدین.. نه تشکر میزنی... نه نقد میرین...
همه ی گل های دنیا مخصوص شما

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مادر جون مثل همیشه باهام خشک و رسمی بود.... دیگه عادت کرده بودم . بجز آوا و کامی، مامان جون تنها کسی بود که از اتفاقای بین منو اون با خبر بود. رفتن اون رو تقصیر من می دونست. اما به این فکر نمی کرد که خودش یکی از آدمایی بوده که به خاطرشون بدون فکر اونو از خودم روندم.نمی خواستن قبول کنن که با نیش و کنایه هاشون باعث شدن من تو اوج خامی و بچگی فکر کنم اگه پیشنهاد سعید و بپذیرم باعث بی ابرویی میشم...
فردای اون روزی که با کامی حرف زدم با سعید رفتم بیرون. سعید بهم گفت که دوسم داره و اگه منم راضی باشم خودش حاضره که همه رو راضی کنه. ولی من که تمام شب قبل دنبال حرفایی بودم که اونو از خودم برونم با کمال بی رحمی بهش گفتم که دوسش ندارم و ....
_ رها بیا کمکم...
رفتم و دست انداختم زیر بغل مادر جون بلندش کردم. در طول راه همش دنبال این بودم تا یکم مقدمه چینی کنم و تصمیمو به مادرجون بگم.
جلوی یه بستنی فروشی ماشینو نگه داشتم و بعد از اینکه دوتا بستنی خریدم دوباره برگشتم توی ماشین. بستنی رو به سمتش گرفتم . چپ چپی نگاه کرد و گفت:
کسی از تو بستنی خواست؟
تحمل این برخوردای مامان جونو نداشتم ولی این چیزی بود که توی این سه سال بهش عادت کرده بودم.
من منی کردم و یهو گفتم: مامانی من میخوام برم کرمان
مامان جون خیره شده بود بهم و دست بردار هم نبود. اب دهنمو قورت دادم و دوباره بستنی رو به سمتش گرفتم. بستنی رو ازم گرفت و اروم اروم مزه مزه کرد.
بعد از مدتی گفت: چرا میخوای بری؟
نفسی تازه کردم که بیشتر شبیه اه کشیدن بود و گفتم: می... می خوام... میخوام برم برش گردونم
چشماشو تنگ کرد و گفت: به چه قیمتی؟
با گیجی نگاش کردم . ادامه داد: منظورم اینه که حاضری برای برگردوندنش چه بهایی رو بدی؟
سکوت کردمو فقط سرمو انداختم پایین...
لبخندی زد و گفت: خودم همه چیو اوکی میکنم ... برو که پشتتم.
از لحن مادرجون به خنده افتادم و گفتم: مامانی راه افتادیا...
_ پس چی؟ فکر کردی فقط خودت بلدی؟ راستی مامانت اینا در چه وضعین؟ اون روز گفتی دوباره زدن به تیپ و تاپ هم.... اشتی کردن؟
حینی که فرمون تو دستم بود گفتم: آره بابا... اینام درگیرن. سه سال پیش بهشون گفتم بیاین بی خیال هم بشین. گوش نکردن. حالا هم باید بکشن. من که دیگه خیلی بهشون حساس نمیشم. البته... خدایی دیگه مثل اون وقتا تو سرو کله هم نمیزنن... فقط در حد بگو مگو....
_ بدی اینا اینه که فکر می کنن هنوز بچه ان و باید مثل بچه ها جنگ و دعوا کنن
شونه ای بالا انداختم که گفت: کی میخوای بری حالا؟
_ راستش مامان جون پس فردا اخرین امتحانمه. 16 روز بین ترم تعطیلم... میخوام توی این 16 روز برم کرمان... نظرتون چیه؟
لبخندش نشون از رضایتش بود....
_ مادر جون میخواین شمام بیاین؟
_ نه مادر.... من تازه دیدمش... تازه یه هفته اس که رفته
با تعجب نگاش کردم که گفت: اینجوری نگاه نکن مادر... تقصیر اون پدرسوخته اس. هر موقع میومد میسپرد که به شماها نگم.
نیشخندی زدم... پس نمیخواست منو ببینه؟! مهم نیست. یه کاری می کنم که از کارش پشیمون بشه... پسره ی پررو.!
بعد از اینکه مامان جونو رسوندم خونشون خودمو به یه آژانس هواپیمایی رسوندم. خدارو شکر تونستم بلیط گیر بیارم. درست دو روز بعد ساعت 5 بعد از ظهر.
( دارم میـــــــــــــام بخورمت... نمک بزن به خودت که خوش طعم بشی آقای گوشت تلخ) با این فکر خنده ی بلندی کردم که باعث شد همه توی اژانس برگشتن و نگام کردن.
**************
**********************
_ بفرمایید....
_ عمه جون مزاحمت که نیستم...؟
_ نه عمه... شما همیشه رو سر من جا دارین.
_ ای زبون باز. در چه حالی؟
_ عمه ادمی که فردا امتحان داره چه حالی میتونه داشته باشه؟
_ ایشالله فردا هم اخرین امتحانتو میدی و خلاص....
_ چی چیو خلاص. عمه همیشه میگم چی میشه این یک سال و خرده ای هم زودتر تموم بشه خیالم راحت بشه. اما میگم خب... گیریم تموم شد. تازه باید با بد بختی کار گیر بیارم.
عمه لبخند مهربونی بهم زد و گفت: وا رها چه حرفایی میزنیا؟! کار ریخته!
_ عمه ساده ای ها... کار کجا بود؟ یه جوری حرف میزنین که انگار تو این جامعه نیستین و توی این کشور زندگی نمی کنین... الان راننده تاکسی ها لیسانس و فوق لیسانس دارن... کار کجا بود؟
_ مگه عموت مرده... اتفاقا چند روز پیشا می گفت که منتظرم رها مدرکشو بگیره زودتر بیارمش پیش خودم تو کارخونه. میشی مهندس شیمی .... کم چیزی نیستا...
همون لحظه در اتاقم باز شد و رامبد خودشو انداخت تو اتاق: مامان جون... پسر بزرگتون که با مدرک مهندسی برق رفته تو اون کارخونه... این دردونتون هم که میخواین با لیسانس شیمی بفرستین اونجا... منم چند وقت دیگه میشم مترجم زبان... میشه بیام؟
عمه پشت چشمی نازک کرد و گفت: وا؟ چه حرفا؟! مترجمی زبان چه ربطی داره به کارخونه ی مواد غذایی؟
رامبد_ نه بابا؟ راست میگی؟ پس مهندس برق به درد کارخونه می خورده؟ اره؟
_ رامبد چرت نگو دیگه... هممون میدونیم مدیریت کردن رهام چقدر عالیه... اگه الانم اونجاست فقط به همین خاطره
رامبد_ رها خانوم تو از اون پسرعمه ی خلت تعریف نکنی کی تعریف کنه
عمه با نگاه خریدارانه ای نگام کرد و گفت: معلومه قربونش برم... هرچی نباشه عروس خودمه دیگه حالا هم بریم بیرون ... بذار درسشو بخونه . برو پسر... برو
با دهن باز به عمه و رامبد که با شیطنت ابرو بالا مینداخت نگاه کردم. تنها چیزی که تو سرم زنگ می زد یه چیز بود:
" این عمه چی چی گفت؟"
*******************************
**************************
بعد از این که عمه اینا رفتن نشستم با مامان و بابا در مورد سفرم حرف زدم. هرکاریی می کردم راضی نمی شدن و بابا دائما می گفت:
چه دلیلی داره یه دختر تنها پاشه بره یه شهر دیگه؟


اینم تاپیک نقد=========>http://www.forum.98ia.com/t378992.html

ویرایش توسط دلداده : ۱ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, 677389, 90ia, abby7, abien, Admin, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, angel04, Anolin, architect_shima, arghavan58, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, ayda3, aygeen, azad_awesome, azarsana, BAHAR BARAN, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, csss, ehsany, elahegood, elmira.t, Fafa Oi, fahime 528, fariba48, farnaz21, farnaz58, fatima92, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, katy, khakbaz, KHJ.N, kobramahmod, leila.kh, libra272, Mahdis @69, mahtab888871, maral_70, maryam poursist, maryta, mfr60, mina68, mo68, mojeze_69, monir1343, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rangin, rezi_7m, Rha.sh, roya1365, s.d.yeganeh, s.sh, s129, sabouraneh, safo, Sahar.M, sahar03, sama sh, samira1362, sanaz_, Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, sheydajoooon, shrr, sh_karan, Silber, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, Star-crossed, suzy, sydney, T T--THR, Taataa, tama1011, TARANOMEMEHR, Tifani Jon, ti_na60, violet_kl, wenela, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تاجه, خانم فسقلی, دزدمونا, ذوب شده, راز نیاز, سالومهو, ستاره بارون, سرتق, شورم, فاطیما8, فرح77, م.م.ر, مسافر كوچولو, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نگان, همای رحمت, پرواس, کاساندا, یاسمن71, یغما
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +69 امتیاز     
پیش فرض

عاشقتونم... از بابت همه نقد ها ممنونم.
دیگه هیچ توقعی ندارم چون فکر کنم تا یک ماه شارژم کردین...
و اما مثل همیشه تمام گل های عالم تقدیم به شما

----------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از این که عمه اینا رفتن نشستم با مامان و بابا در مورد سفرم حرف زدم. هرکاری می کردم راضی نمی شدن و بابا دائما می گفت:
چه دلیلی داره یه دختر تنها پاشه بره یه شهر دیگه؟
هرچی جیغ جیغ کردم و غلدر بازی در اوردم فایده نکرده و مرغ بابام یه پا داشت.
با درموندگی به اتاقم برگشتم و به بلیطم خیره شدم... ( حالا چی کار کنم؟ کاش حداقل پول بلیط نمیدادم... ؟!... ایش... تو روحت سعید. حالا چرا پاشدی رفتی کرمان؟)
_ رها.....
سرمو بلند کردم... مامان توی چهارچوب در وایستاده بود:بله مامان؟
_ بلیطم که گرفتی؟
_ مامان ...اخه...
_ تو هنوز یاد نگرفتی وقتی میخوای باباتو راضی کنی چی کار باید بکنی؟
ادامه داد: پاشو برو یه چایی لیوانی با شیرینی براش ببر... دوتا ماچش هم بکن و با نرمی ازش خواهش کن. بلیطم بهش نشون بده و بهش بگو آخه فکر می کردم به عقایدم احترام میذارین و از این حرفا که خودت بلدی... پاشو. بابات با جیغ جیغ کردن نرم نمیشه.
خنده ای کردم و گفتم: شما که انقدر بابامو خوب میشناسین پس چرا انقدر باهاش درگیرین؟
گوشمو کمی پیچوند و گفت: دختره ی شیطون سواستفاده نداریما... در ضمن... میدونی که هم من باباتو خیلی دوست دارم هم بابات منو.( اوهو... اعتماد به نفسو) فقط بعضی وقتا حرف همو نمی فهمیم... همین!
_ فقط بعضی وقتا دیگه...
_ پاشو بهت میگم... الان خودش میره چایی میریزه میخوره ها
داشتم از در میرفتم بیرون که گفتم: راستی مامان .... به این کار نرم کردم می گن یا...
مامان ضربه ی ارومی پشت گردنم زد و گفت: بی ادب... برو
در کمال تعجب وقتی کارایی که مامان گفته بود رو انجام دادم بابا راضی شد و با لیستی از سفارشات مختلف گفت که می تونم به این سفر پر ماجرا برم.....
****************************
*************************************
رها دیگه سفارش نکنما....! هر برخوردی کرد مقاوم باش... خب؟
_ باشه مادرجون... قول میدم.
_ هر کاری هم داشتی به خودم زنگ بزن. پول هم خواستی زنگ بزن برات کارت به کارت کنم....
_ اوهو... مامان جون پیشرفته شدی....
******************
************************
از روزی که تصمیم گرفتم که برم پیشش و بعد از سه سال دوری ببینمش تا روزی که سوار هواپیما شدم تنها دو روز بود ولی انقدر زود گذشت که نفهمیدم چجوری گذشت. به محض رسیدنم برای هتلی که توش اتاق رزرو کرده بودم ماشین گرفتم و راه افتادم.
اتاق دنجی بهم تعلق داشت.... یه تخت یک نفره... یه تلوزیون... یه سرویس بهداشتی... جالبه. نمیدونم کجای این میتونه دنج باشه که گفتم دنجه. روی تخت نرمش ولو شدم. به سرو وضعم نگاهی انداختم... ولی واقعا حس اینکه لباسامو عوض کنم و نداشتم. به مامان و مادرجون زنگ زدم و سالم مونده بودنمو از چاله های هوایی اطلاع دادم...مامان جون هم کلی سفارش کرد و قطع کرد.
دلشوره داشتم... اونم نه کم... خیــــــــــــلی! همش از این می ترسیدم که رفتار بدی باهام بکنه.
( رها نکنه وقتی بری کسی تو خونه اش باشه؟... یه دختر... وای)
سرمو تکون دادم تا از این فکرا بیام بیرون... سعید عمرا از این بی شعور بازیا در بیاره... سعید پاکه...
اما یه صدایی تو وجودم می گفت: خیلی احمقی که فکر می کنی یه پسر اونم تو سن و سال سعید دوست دختر نداره. ... مخصوصا که خونه ی مجردی هم داشته باشه...
وای... خونه مجردی...
در همون حال انقدر به سقف خیره شدم تا خوابم برد....
از صدای گوشیم از خواب پریدم... خواب اشفته ای دیده بودم ولی توجهی نکردم...
_ بله؟
_ الو مادر... خواب بودی؟
_ اره مادرجون... چیه بلا گرفته؟ چی کار داری؟
_ باز تو پسر خاله شدی؟... خواستم بگم میخوای بری خونه سعید میتونی الان بری. الان باهاش حرف زدم. تنها بود. موقعیت خوبیه. بچم داشت شام درست می کرد....
خندم گرفته بود. همچین می گفت بچم انگار دوسالشه... وای که این مامانا ادم 100 سالش هم بشه بازم میگن بچه
بعد از قطع کردن تلفن یه کوچولو استرس گرفتم... مثل همیشه تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که رو سر کامی و سایه خراب بشم. سایه یکی از بچه های دانشگاه بود که خیلی با هم صمیمی بودیم. دختر فوق العاده ای بود. حدود یک سال بود که با کامیار ازدواج کرده بود. که البته مسببش هم من بودم. به قول کامیار نصف بهشت و برای خودم خریدم و این دوتارو به هم رسوندم. البته این حرفو تنها موقعی که سایه پیشش بود میزد... تا چشمشو دور میدید می گفت ایشالا بری قعر جهنم که منو بدبخت کردی و به خاک سیاه نشوندی... هرچند میدونم فقط محض مسخره بازی میگه... وگرنه به حدی عاشق سایه بود که حد نداشت( چی گفتم... بالاخره حد داره یا نه؟)
_ باز که تو مزاحم منو همسر عزیز تر از جانم شدی...
_ کامی... استرس دارم
_ باز چه گندی زدی یاد من افتادی؟ باز تصادف کردی؟
_ نه بابا...
_ پس چی؟
_ کامی یه کاری کردم که فکر کنم منو می کشی اگه بفهمی
با صدایی که رنگ نگرانی داشت گفت: مینالی یا نه....چیکار کردی مگه؟( خوبه نگرانه)
_ کامی من اومدم کرمان
_ چــــــــــــــــی؟
_ کامی ... آخه... رفته بودم پارک... نه... فال.... نه! کامی... میدونی.... ( و باصدای بلندی از هیجان داد زدم): بابا آخه دوسش دارم....
_چـــــــــــــــــی؟
_ ای بابا... تو چرا هی چی چی میکنی ؟.
_ باورم نمیشه! ........سایه... سایه بالاخره اعتراف کرد
صدای جیغ سایه _ وای.... دیدی دوسش داره.
یهو صدای بوق گوشی تو گوشم پیچید. یا من خیلی خل بودم که با اونا دوست بودم یا اونا خیلی خل بودن که من خل رو به دوستی انتخاب کردن.
دیگه دست دست کردن معنی نداشت .بعد از اینکه ابی به سر و صورتم زدم شروع به ارایش کردن کردم.انقدر با دقت و ظرافت این کارو می کردم که انگاربرای یه مهمونی خیلی مهم میخوام اماده بشم. داشتم خط چشم می کشیدم که کامی زنگ زد. بعد از اینکه کل ماجرا رو براش گفتم اونم شروع به نصیحت کرد:
رها تو رو جدت خوش برخورد باش... نخواه با غلدری جلو بری... خب.؟... یادت باشه تو اونو از خودت روندی و حالا توی این قحطی شوهر به غلط کردن افتادی؟
_باشه بابا... هی چرا میگین غلدر؟ من اصلا هم غلدر نیستم...تازه... من توی این قحطی سهمی ندارم. خودت که میدونی. من کلی هم خواستگار دارم.
سایه_ رها یه ذره عشوه براش بیا... بی تاثیر نیست
کامی_ ا؟ پس شما با این عشوه ها منو خر کردین دیگه؟ نه؟
سایه_ کامی دلت هوس رو کاناپه خوابیدن کرده؟
کامی_ من نمیدونم چرا شما خانوما تا کم میارین مارو از تخت میندازین پایین؟
_ سایه.. کامی.. من برم دیگه... دیر میشه ها...
کامی_ ساعت هشته؟! امشب میخوای بری؟
_ اره دیگه ... دلم طاقت نمیاره تا فردا صبر کنم...
_ باشه پس مراقب خودت باش...
_باشه... بابای...
زود گوشی و قطع کردم و به ادامه ی کارم مشغول شدم. ساکمو باز کردمو یه مانتوی نخودی و شلوار کتون قهوه ای پوشیدم. خوب بود که به حرف مامان گوش کردم و کت قهوه ای چرممو اورده بودم. برعکس بعد از ظهر که اومده بودم و گرم بود، هوا به شدت سرد شده بود. شال نخودیمم انداختم و با یه کتونی سفید تیپمو تکمیل کردم.
نگاهی به اینه ی قدی کنار اتاق انداختم... راضی بودم...
لبخندی به خودم زدم و به لابی هتل رفتم و از پذیرشش خواستم تا برام اژانس بگیره!
اژانسی مرد مسن و بی حوصله ای بود. به خاطر اینکه ادرسو بلد نبودم کلی اخم کرد ولی بیچاره حرفی نمیزد. خلاصه بعد از کلی گشتن تونست شهرک پارسیان رو پیدا کنه.
روبه روی بلوک پیاده شدم و حساب کردم. به اطرافم نگاهی کردم ولی خبری از نگهبان ساختمون نبود. مونده بودم چجوری اطلاعات بگیرم چون مامان جون فقط نوشته بود واحد 11.... دیگه طبقه ای ذکر نکرده بود.در حال افسوس خوردن بودم که چشمم به تابلوی اعلانات واحد ها و طبقات افتاد. با خوشحالی دستامو بهم کوبیدم و سوار اسانسور شدم.
توی طبقه ی ششم ... واحد 11...
حالا رو به روی در بودم.. ولی جرات نداشتم در بزنم.....
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, *شهرزاد, 677389, 870664182, abby7, abien, Admin, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, angel04, architect_shima, arghavan58, arman_iran, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, ayda3, aygeen, azad_awesome, azarsana, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, ehsany, elahegood, elena1008039, elhamz, elmira.t, Fafa Oi, fahime 528, fariba48, farnaz21, farnaz58, fatima92, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, katy, khakbaz, leila.kh, libra272, Mahdis @69, mahtab888871, maral_70, martire, maryam poursist, maryta, mfr60, mina68, mo68, mojeze_69, monir1343, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rangin, rezi_7m, Rha.sh, roya1365, s.sh, s129, saba 68, sabouraneh, safo, Sahar.M, sama sh, samham, samira1362, sanazmehran, sanaz_, Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, sharona, sheydajoooon, shooma, shrr, sh_karan, Silber, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, Star-crossed, suzy, sydney, T T--THR, Taataa, tama1011, Tifani Jon, ti_na60, violet_kl, wenela, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آذردخت, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تاجه, تهمتن, خانم فسقلی, دزدمونا, ذوب شده, راز نیاز, سالومهو, ستاره بارون, سرتق, شورم, فاطیما8, فرح77, م.م.ر, مسافر كوچولو, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نگان, همای رحمت, پرواس, پیازچه, کهربا61, یاسمن71, یغما
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +61 امتیاز     
پیش فرض

همه ی گل های عالم تقدیم به شما.....

نقدم اگه دوست داشتین برین
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
.
توی طبقه ی ششم ... واحد 11...
حالا رو به روی در بودم.. ولی جرات نداشتم در بزنم.....
به ساعتم نگاه کردم... 9:30... نکنه خواب باشه.؟ وای رها مگه مجبور بودی الان بیای؟
نفسی کشیدمو با یه بسم الله دست راستمو بالا بردم که بزنم به در که چشمم به زنگ افتاد... تازه فهمیدم دوره ی کلون کوبی خیلی وقته گذشته.
دستمو رو زنگ فشار دادم... ولی خبری نشد.. دوباره زنگ رو فشار دادم. داشتم نا امید می شدم که بر گردم که در باز شد ...
یه پسر قد بلند با یه شلوارک و رکابی و موهای فوق العاده بهم ریخته جلوم وایساده بود و داشت چشماشو می مالوند. معلوم بود خواب بوده. هول هولی برگه ی ادرسو نگاه کردم.. خب.. واحد 11... درست اومدم دیگه.
پسر که تازه فهمید جلوش یه خانوم محترم ایستاده سریع خودشو پشت در کشید و با چشمای گشاد به من نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد: رها....؟!
تعجب کردم... پس درست اومدم... ولی این پسر منو از کجا میشناسه. هر کاری می کردم زبونمو بچرخونم و بپرسم منزل آقای ارژنگ نمیتونستم... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سرمو انداختم پایین.
انگار با همین حرکتم به خودش اومد و گفت: بفرمایید... بفرمایید تو ...
در و کمی بازتر کرد و تعارف کرد تا برم تو... دیگه خیلی تابلو بود اگه دم در وایمیستادم...
قدم اولو که گذاشتم توی خونه حالم بهتر شد... دیگه اون دلشوره ی اولیه نبود... بود ولی خیلی کمتر بود.
وارد خونه که میشدی اولین چیزی که خیلی توجهتو جلب می کرد بزرگ بودن خونه بود. حال دقیقا مقابل در بود و سمت چپ قسمت پذیرایی بود.. اشپز خونه هم در همون قسمت قرار داشت.. با دیدن اکواریمی که خود نمایی می کرد لبخندی زدم... عاشق اکواریم و ماهی بودم ولی مامان دوست نداشت برای همینم هیچ وقت نمی گرفت.
نگاهی به پشت سرم انداختم... اون پسر جوون نبود... نفس عمیقی کشیدم. ولی بوی سوختنی باعث شد بینیمو جمع کنم... مامان جون کجاست که ببینه بچش غذارو سوزونده.
خونه مرتب بود... و این دقیقا خلاف تصورم از خونه ی یه پسر مجرد بود... روی دیوارا پر از عکس های خانوادگیمون بود و البته یه تابلوی بزرگ معرق بود که مطمئن بودم کار خودشه..و نوشته شده بود:" که عشق اسان نمود اول"
هنوز به تابلو خیره بودم که صدایی از جانب راه رویی که حدس میزدم به اتاق خواب ها بخوره توجهمو جلب کردش: نمیرم...
_سعید خر... چرا ندید بدید بازی در میاری؟
_ بهداد ... میدونی چند ساله ندیدمش؟
_ منم عرعر... خر به نظرت میام؟ یعنی باید باور کنم توی این سه سال ندیدیش؟
_ اصلا تو چرا اینو راهش دادی تو خونه دادی؟
_ توقع نداشتی که بگم شرمنده خانوم... برو گورتو گم کن...
_ هیس... اروم... گوشاش تیزه میشنوه...
_ خب اگه برات مهم نیست و ترجیح میدی که بره، بشنوه که بهتره... در عوض اینطوری خودش راهشو میکشه میره...
اخمامو کردم تو هم ... دیگه داشتم کوچیک می شدم... اشتباه کردم که از اون اول اصلا اومدم.اه.. اومدم برم به سمت در که یهو صداشو شنیدم... سرد... خشک... خالی از هر احساسی....
_ سلام ...رها
مونده بودم برم یا بمونم که صدای کامی و مامان جون تو گوشم پیچید: هرکاری کرد صبور باش....از احساساتت دفاع کن
لبخندی به چهره نشوندم و به سمتش برگشتم: سلام...آقا سعید..
کمی به چهره ام دقت کرد و بی هیچ حرفی رفت سمت مبل. روی دسته ی مبل نشست و باز هم خالی از هر احساس و محبتی گفت: بزرگ شدی... تنها راه میفتی میای مسافرت؟! راستی تنها اومدی دیگه؟! نه؟
خودمو از حالت وارفتگی دراوردم و سری تکون دادم. پوزخندی زد و گفت:
زبونتو موش خورده؟ قبلنا 6 متر زبون داشتی؟ باز کارت گیر کرده؟ ...آره؟
با بهت داشتم نگاش می کردم... می دونستم باهام بد رفتار می کنه... مخصوصا با اون حرفایی که روز اخر بهش زده بودم. اما نه انقدر....
_ نگفتی؟ باز کارت کجا گیر کرده یاد سعید افتادی؟... یهو وحشی شد و داد زد: هان؟؟؟؟
فکر کنم چسبیدم به سقف. اگه یه بار دیگه داد میزد در میرفتم....
تازه به خودم اومدم و فهمیدم باید از حقم دفاع کنم.. اما کدوم حق؟ واقعا من حقی هم داشتم؟؟!
_ چته؟ مهمون نوازیت در همین حده؟ ... منو بگو پاشدم این همه شهر خوش اب و هوارو ول کردم اومدم اینجا که معلوم نیست چهارتا جای دیدنی داره یا نه؟! اومدم که بعد از سه سال دایی سعیدم و ببینم...فکر کن...
نمدونم چی شد که این کلمه از دهنم در رفت... هم کامی هم سایه یک عالمه گفته بودن که یه موقع بهش نگم دایی ... ولی من مثل همیشه بازم گند زده بودم.
پوزخندی زد و گفت: خب... پس اومدی داییتو ببینی؟! باشه... دایی جونتم ازت یه مهمون نوازی جانانه می کنه. اتفاقا این شهر یکی از شهرای تاریخی ایرانه. خیلی هم خوش اب و هواس...! همه جا رو هم خودم می برم نشونت میدم... چطوره دایی جون؟
بهداد که مطمئن بودم تمام حرفامونو شنیده از اتاق بیرون اومد در حالی که لباساشو عوض کرده بود و تیشرت و جین سرمه ای پوشیده بود با صدای بلندی گفت : به به...خوش اومدین تو رو خدا... اصلا غریبی نکنی... خونه سعید و خونه شما نداره که.این سعیدم اینطوری نبینینا... انقدر مهمون دوست داره... منو می بینین الان جلوتون وایسادم... یک هفته ای میشه رنگ خونه خودمونو ندیدم... انقدر که سعید مهمون دوست داره. همش میگه بهداد نرو خونتون. پیش من بمون. من بی تو هیچم... من بی تو پوچم.. من بی تو می میرم...
از مسخره بازیای بهداد که دوست سعید بود می خندیدم که نگاهش روم سنگینی کرد. به سمتش برگشتم . لبخند محوی روی لبش بود ونگام می کرد. که با دیدن نگاه من که به سمتش بود اخمی کرد و روشو به بهداد کرد و گفت: دلقک بازی بسه... برو گمشو دوتا چایی بیار...
_ میبینی رها خانوم؟ تازه کلفتی هم باید بکنم...
دستشو مشت کرد و به سینه اش کوبید و مثل زنا با جیغ ادامه داد: دوست دارم بری سرم هوو بیاری...اونوقت منم برم مهریم رو بذارم اجرا ... اونوقت توی یه لا قبا میفتی زندون.. در حال حاضر هم که میبینی ... سکه شده یک میلیون... برو حالشو ببر... تازه علاوه بر اون باید 500 تا بوسه ای هم که جزء مهریمه رو هم بدی.
اخم کردنا و بد صحبتی های سعید با کارای بهداد از ذهنم پرید. انقدر خندیدم که دیگه نتونستم رو پاهام وایسم و به سمت مبل دیگه ای رفتم و روش نشستم.
سعید هم کمی خندید و بعد از اینکه بهداد رفت توی اشپزخونه دوباره جدی شد و با کمی من من گفت: کی... اومدی؟
اما من بر خلافش با لبخند کوچیکی جوابشو دادم: امروز بعد از ظهر رسیدم..حدود ساعت 6:30!
_ چند روز میمونی؟
با اینکه بلیطم برای 15 روز بعد بود ولی گفتم: راستش بلیط نگرفتم... کسی که ازش بلیط گرفتم اشناس. قرار شد برای برگشتم هرموقع تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم... بلیطمو برام فکس کنه !
(یا خدا... چجوری این همه دروغ یهو به ذهنم رسید؟؟)
_ اهان... پس ...!
به سرتا پام نگاهی انداخت. منظورشو نفهمیدم. گفتم شاید ایرادی داشته باشم... به سرتاپای خودم نگاهی انداختم ولی چیز خاصی ندیدم. با تعجب بهش نگاه کردم که دیدم داره میخنده.
_ وا؟ خدا شفا بده...خل شدی؟
_ نه... فقط... بی خیال.
_ بگو چرا خندیدی؟
_ اخه جوری به خودت نگاه کردی که انگار خودتم به خودت شک دای
_ اخه تو بد نگام کردی!
_ بد نگات نکردم... فقط تعجب کردم که اگه نمیخوای زود بری پس چمدونت کو؟
حالا این من بودم که داشتم بد نگاش می کردم.
_ چیه؟
_ اخه باهوش... من یعنی اگه میخواستم بیام خونه ی تو بمونم نباید زودتر از اینا میومدم؟ بهت میگم ساعت 6:30 رسیدم.. یعنی تا الان که ساعت نزدیکای دهه من تو خیابونا بودم؟
با تعجب به ساعتش نگاه کرد و گفت: خب پس کجا بودی؟
بهداد _ رها خانوم تعجب نکنین. این مشکل داره.( و رو به سعید ادامه داد): سعید جان یه خانوم محترم وقتی به سفر میره ، میره یه هتل شیک... یه غذای خوب میخوره...حسابی میخوابه... بعد بلند میشه و یه میکاپ حسابی می کنه و بعدشم با یه آژانس خودشو میرسونه سرقرار...
چشمکی به سعید زد و رو به صورت من اشاره کرد و گفت: ملاحضه بفرمایید.
هم از اداهاش خندم گرفته بود هم اینکه داشتم از خجالت اب می شدم. سعید هم نگاه دوباره ای به سرتاپام انداخت و رو صورتم قفل کرد و لبخند شیطونی زد.


دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, *شهرزاد, 677389, abby7, abien, Admin, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, angel04, architect_shima, arghavan58, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, aygeen, azad_awesome, azarsana, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, dokhtare babash, ehsany, elahegood, elhamz, elmira.t, Fafa Oi, fahime 528, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hadi88, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, judy abbott, Katra, katy, khakbaz, leila.kh, libra272, m.diamond.s, Mahdis @69, mahtab888871, maral_70, maryam poursist, maryta, mfr60, mina68, mo68, mojeze_69, mojgan am, monir1343, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rangin, rezi_7m, Rha.sh, roya1365, s.sh, saba 68, sabouraneh, safo, Sahar.M, sakera, sama sh, samira1362, sanaz_, sarma1010, Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, sheydajoooon, shooma, shrr, sh_karan, Silber, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, Star-crossed, suzy, sydney, T T--THR, Taataa, tama1011, Tifani Jon, tinairn, ti_na60, violet_kl, wenela, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, اب و اتش, اتوسا, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تاجه, خانم فسقلی, دزدمونا, راز نیاز, سالومهو, ستاره بارون, سرتق, شورم, فاطیما8, فرازی, فرح77, م.م.ر, مسافر كوچولو, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نگان, همای رحمت, پرواس, پیازچه, کاساندا, کهربا61, یاسمن71, یغما
قدیمی ۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۳۹ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +70 امتیاز     
پیش فرض

همه ی گل های عالم تقدیم به دوستای گلم که منت میذارن و سال سرنوشت رو می خونن

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تازه جرات پیدا کردم که خودمم یه نگاهی به سرتاپاش بکنم. یه ست ورزشی سفید تنش بود که خیلی بهش میومد... با یه روفرشی به همون رنگ.. پس هنوز سلیقه اش تغییر نکرده .بر خلاف من که عاشق رنگ مشکی بودم سفیدو دوست داشت. موهاش بهم ریخته بود ولی در اوج بهم ریختگی هم زیبایی مدلشون به چشم میومد. نسبت به سه سال پیش خیلی تغییر کرده بود... کمی از حجم موهاش کم شده بود ولی به خاطر پر پشت بودن موهاش زیاد به چشم نمیومد... کمی هم لاغر شده و بود... همین بود که چشمای درشت و مشکیش بیشتر به چشم میومد.... گونه های استخونیش... لبای درشتش که وسوسه کننده بود... قد بلندش... هیکل درشتش و خیلی چیزای دیگه... وای خدای من... چجوری حاضر شده بودم از عزیزترینم دست بکشم... اونم فقط به خاطر یه سری فکر ابلهانه...
با تک سرفه ی مصنوعی بهداد نگامونو از هم گرفتیم... ! تازه فهمیدم خیلی وقته که بهش خیره شدم... حالا این بهداد هم میگه اخی... چه دختر ندید بدیدیه ها...
اصلا بگه... به جهنم. همین مونده که به حرفای احتمالی اون فکر کنم.
همون موقع گوشیم زنگ زد... کلمو کردم تو کیفم.. مثل همیشه گم شده بود. با بدبختی گیرش اوردم . نگاهی به شماره انداختم... از شانس بدم کامی بود.
_ سلام سایه... جانم؟
_ سایه کدوم خریه؟... الاغ شماره موبایل منو تشخیص نمیدی؟
_ اره سایه جون... رسیدم....
کمی مکث کرد و گفت: پیششی؟
_ اره اجی....
_ اجی و کوفت... خره دارم به جنسیت خودمم شک می کنم... حداقل هی سایه و اجی نگو... پامیشم فردا میرم ازمایشا...
خندم گرفته بود.. از سر ناچاری و برای اینکه در ظاهر حرفی زده باشم گفتم:
_ باشه اجی
_ رها....شب نمونیا...
_ باشه بابا...
_ انقدر هم تلگرافی حرف نزن ... شک میکنه خره
نگاهی به سعید انداختم که مثلا داشت به حرفای بهداد گوش می کرد. ولی تابلو بود که گوشاش الان داره مثل ماهواره کار می کنه.
_ باشه... سایه راستی این چند روز که من نیستم پیش مامان جون برین
چون من بیشتر مواقع برای اینکه مامان جون تنها نباشه می رفتم پیشش می موندم موجب شده بود که مامان جون سایه و کامی رو بشناسه و خیلی هم دوسشون داشت مخصوصا کامی رو که همش می گفت این پسر با شیطونیاش خودشو بد تو دل ادم جا می کنه.
_ باشه... ولی احساس نمی کنی این کار زشتو نمیشه جلو مامان جونت بکنیم؟ مخصوصا من که یه مردم...؟
_ خیلی بی ادبی ... ایشششش
_ خیلوخب بابا... اصلا میخوای بریم سرش خراب بشیم؟
_ دیگه پر رو نشو... من دیگه برم اگه کاری نداری؟
_ نه... ولی یادت نره. اولا اینکه شب نمون... دوما اینکه تا رسیدی هتل بهم بزنگ ببینم چی شده؟
_ خواب نیستی؟
_ تو چهار صبحم خواستی زنگ بزن... مهم نیست!
_باشه... بابای
دیگه منتظر خدافظی کردنش نشدم وقطع کردم. تا قطع کردم بی هوا به سعید که با اخم نگام می کرد خیره شدم....
_ من خیلی خسته ام..به بهداد میگم اتاقی که خودش توشه رو برات اماده کنه.
رو به بهداد کرد و گفت: تو هم بیا تو اتاق خودم...
تک سرفه ای کردم و گفتم: نه... من میرم هتل...
نگاه سردی بهم کرد و شونه ای بالا انداخت و گفت: باشه ... هرجور راحتی...! شمارتو فقط روی یه کاغذ بنویس و بده. تو که اینجارو نمیشناسی. از فردا میریم همه جارو بهت نشون میدم.
_ شمارم تغییر نکرده...
سر بی تفاوتی تکون داد . هیچی نگفت.
هرچند دوست داشتم که با خودش برم این ور اونور..ولی با این حال گفتم: نه... اگه وقت نداری خودم میتونم برم...
بهداد_ سعید راست میگه... اگه تو نمیتونی بری من میتونم باهاش برم.
با تعجب به بهداد نگاه کردم که دیدم یه چشمک نثارم کرد. فکم داشت از تعجب می افتاد... یعنی چی؟؟! اما لبخند مهربونش نمیدونم چرا باعث شد فکر بد در موردش نکنم.
همون موقع سعید با چشایی که مثل دوتا کاسه خون قرمز شده بود برگشت سمت بهداد و گفت: شما زری زدی؟؟ اخه میدونی ... نشنیدم
بهداد قهقهه ای زد و دستاشو به حالت تسلیم بودن بالا برد...
از غیرتی شدنش تو دلم قیلی ویلی رفت و کلی حال کردم! ( رها جون چون شما خلی... زیاد جدی نگیر)
ساعت حدود 11 شده بود. باورم نمیشد انقدر زود گذشته باشه...! نه به سر کلاسا که هرچی ساعت نگاه می کردیم وقت نمیگذشت نه به حالا.
از جام بلند شدم و گفتم: سعید جان قبل از اینکه بری میشه یه آژانس خبر کنی؟
نمیدونم چه مرضی داشت که نگام نمی کرد. همون طور که به بهداد خیره بود گفت: لازم نکرده... بهداد می رسونتت. بهداد بجنب
بهدا هم " ای به چشمی " گفت و رفت سمت اتاق خواب.
دیگه جدی جدی داشت باورم می شد که سعید دیوونه شده سعید اگه می مرد هم منو با دوستاش تنها نمیذاشت.. اما حالا....
حالا همه ی اینا هیچی ... یکی نیست بهش بگه قسمتو ببینم یا ....! از این ور بهش میتوپی که چرا میگه منو بگردونه از اینور میگی برو برسونش؟!
*************
***********************
بعد از اینکه خدافظی سردی با سعید کردم شروع به قدم برداشتن در کنار بهداد کردم. تازه وقتی کنارش راه میرفتم فهمیدم خیلی ازم بلندتره...!
_ برمایین رها خانوم..وپشت بند حرفش ریموت ماشینو زد ... ! با تعجب به( ایکس6) مقابلم نگاه کردم... وبی اختیار سرتاپای بهداد و نگاه کردم. لبخندی زد و گفت: بشین... همچین نگاه می کنه که انگار چقدر داغونم ه این ماشین بهم نمیاد... بشین بابا
سوار شدم و راه افتاد. بهش نمیومد وضع مالیش انقدر خوب باشه...
کمی که گذشت بی مقدمه گفت: اومدی باهاش چی کار کنی؟ میخوای به خودت عادتش بدی و بعد چند روز دوباره راتو بکشی بری...؟
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت: ببین رها... باهات راحت برخورد می کنم چون یاد نگرفتم که با کسی رسمی باشم. پس ازم دلخور نشو.. تو هم مثل خواهر نداشتم.. خب؟
بی اختیار سرمو تکون دادم که گفت: میخوام در مورد یه سری چیزا باهات حرف بزنم که دلم نمیخواد سعید بفهمه ... خب؟
دوباره سرمو تکون دادم. با همون حالت جدی گفت: رها من از همه ی اتفاقای پیش اومده بینتون خبر دارم... شاید باورت نشه ولی سعید حتی از بازیای بچگیتونم برام حرف زده. پس نمیخواد جوری برخورد کنی که نمیدونی در مورد چی حرف میزنم. خب؟
دوباره سرمو تکون دادم... دیگه نتونست تو اون حالت بمونه و شروع به خندیدن کرد و گفت: چرا هرچی میگم عین شترمرغ سرتو تکون میدی؟
کمی خودمو جم کردم و گفتم: خب چی بگم؟
_ خانوم دادخواه... بهتره که از شوخی های بی مزه ی من ناراحت نشی... چون در غیر این صورت کارمون به کلانتری می کشه. خب؟
این دفعه دیگه سرمو تکون ندادم و باشه ای گفتم و اون دوباره به حالت جدیش برگشت و حرفاشو ادامه داد.
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, *شهرزاد, 677389, abby7, abien, Admin, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, angel04, architect_shima, arghavan58, arman_iran, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, avabehrouzian, ayda3, aygeen, azad_awesome, azarsana, behi_aquarius, behnazhmz, cole, dokhtare babash, elahegood, elmira.t, Fafa Oi, fahime 528, farnaz21, farnaz58, fatima92, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, Katra, katy, kayena, khakbaz, KHJ.N, kobramahmod, lake, leila.kh, libra272, m.diamond.s, Mahdis @69, mahtab888871, maral_70, maryam poursist, maryta, mfr60, mina68, misha_kavir, mo68, mojeze_69, mojgan am, monir1343, nafas44, najoon, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rangin, rezi_7m, Rha.sh, roya1365, s.sh, sabouraneh, safo, saghar23, Sahar.M, sama sh, samira1362, sanaz_, sarma1010, Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, sheydajoooon, shooma, shrr, sh_karan, Silber, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, soooo, Star-crossed, T T--THR, Taataa, tama1011, tenten, Tifani Jon, ti_na60, violet_kl, wenela, yasi 72, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, اب و اتش, اتوسا, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تهمتن, خانم فسقلی, دزدمونا, راز نیاز, سالومهو, ستاره بارون, سرتق, شورم, فاطیما8, فرح77, م.م.ر, مسافر كوچولو, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نوتاش, نگان, همای رحمت, پرواس, پیازچه, کاساندا, کهربا61, یغما
قدیمی ۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ قبل از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +69 امتیاز     
پیش فرض

تمام گل های عالم تقدیم شما....


این دفعه دیگه سرمو تکون ندادم و باشه ای گفتم و اون دوباره به حالت جدیش برگشت و حرفاشو ادامه داد.
_ وقتی حامد یکی ازدوستام که تو تهران درس میخونه بهم گفت که دنبال یه خونه و تجهیزات باشم تعجب کردم. اخه اون همه چیز اینجا داشت. اما نمی دونم چرا سوال نکردم و رفتم دنبال کاراش...
_ برای سعید بود؟
_ اوهوم... وقتی اومد طی سفارش هایی که حامد کرده بود رفتم دنبالش .... وخلاصه از اون روز بود که دوستی سفت و محکممون شروع شد. رها من خیلی چیزا از سععید یاد گرفتم... درسته سعید ازم کوچیک تره... ولی واقعا مثل یه برادر بزرگ قبولش دارم... اون عقل بزرگی داره...رها اون خیلی دوستت داره... منم نمیخوام طعم شکست رو دوباره تجربه کنه. اگه واقعا اومدی تا اخرش باهاش باشی... نوکرتم هستم... هرکاری می کنم تا بتونی بهش برسی. اما اگه اومدی یه مدتی بمونی و خوش بگذرونی و بعد بری... التماست می کنم همین فردا از این شهر بری...! حالا تصمیمت چیه؟
نمیدونستم باید به بهداد بگم یا نه. برای همین فقط نگاش می کردم که گفت: رها تو برادر نداری... منم خواهر ندارم. پس منو مثل برادرت بدون.حالا هم زود بگو واقعا تصمیمت چیه که اگه دیر برگردم خونه سعید برام سر نمیذاره....
یاد کامی افتادم و لبخندی زدم. کی میگه من برادر ندارم؟ کامی از 100 تا برادر برام بیشتر توی این چند سال برادری کرده بود.
_ این لبخند نشونه ی چیه؟
اوه... خدای من ؟! من به چی فکر می کنم این به چی فکر می کنه
_ رها به این لبخندت اطمینان می کنم و کمکت می کنم. اما اگه یه روزی ولش کنی مطمئن باش بی جواب نمیذارمت.
نگا تو رو خدا... یه لبخند چه به روزمون اورد. ولی مهم نیست... به نفع من! حرفی نزدم... مقصودمم رسوندم...
وقتی رسیدیم ازش تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که گفت: رها... تو این سه سال اتفاقات زیادی تو زندگی سعید افتاده. و اینکه...
کمی خیره بهم نگاه کرد
فهمیدم منظورش چیه... گفتم: دخترای زیادی اومدن و رفتن... نه؟
نگاشو ازم گرفت و به دنده نگاه کرد. دلم براش سوخت. انگار اون خطا کرده بود . لبخندی زدم و گفتم: خب... ادامه اش؟!
_ واینکه یه رقیب سر سخت داری.
_ جدا؟...؟!
_ اره
_ خب... سعید میخوادش؟
با هراس نگام کرد و گفت: نه بابا... اون عفریته مگه خواستن هم داره؟
_ پس چی؟
_ میدونی...حدود یک سال و خرده ایه که چسبیده به سعید و ولش نمی کنه. خود سعید هم میدونه که ادم نرمالی نیست. ولی خب...درمان خوبی بوده برای اینکه کمی به تو فکر نکنه... مخصوصا که دائما دم گوش سعید در حال وز وزه و دیگه مهلتی به فکر کردن نمیده
نیشخندی زدم که خودمم دلیلشو نمی دونستم. مغزم خالیه خالی بود. فقط تونستم زمزمه کنم: مهم نیست!
_ امیدوارم همین طور باشه...! فردا میایم دنبالت میریم می گردیم. سعی کن خوب و راحت بخوابی...
سرمو تکون دادم و وارد هتل شدم به امید یه خواب راحت...ولی حیف که امیدم نا امید شد...
********************
************************
از صدای گوشیم بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم ...وای... خدای من! 14:30....وقتی خوابم برد حدود 6 صبح بود و الان 8 ساعت گذشته بود.یاد گوشیم افتادم و برداشتمش...
پشت خط کامی بود که داشت غرغر می کرد که چرا دیشب بهش زنگ نزدم...منم برای اینکه زودتر ساکتش کنم شروع کردم از اول براش همه چیزو گفتم تا اخرش...حرفام که تموم شد گفت: رها با این بهداد خیلی صمیمی نشو...
با تعجب گفتم: وا؟! چرا؟ به نظر پسر بدی نمیاد
_ من به خوب و بد بودنش چی کاردارم....
_ پس چی؟
با لحن لوس وبچگونه ای گفت: نوموخوام اجیمو ازم بگیرن... زوره؟
کمی با کامی حرف های صدمن یه غاز زدیمو اخرشم مثل همیشه با فحش و جیغ و داد از هم خدافظی کردیم و قطع کردیم....
تعجبم از این بود که پس چرا هنوز از سعید و بهداد خبری نشده...
دیگه از وقت صبحونه که گذشته بود...ولی حداقل نباید ناهار رو از دست میدادم. لباسامو عوض کردم و رفتم توی رستوران هتل تا هم دلی از عذا دربیارم هم انرژی کسب کنم برای جنگ با رقیب !
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, 677389, abby7, abien, Admin, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, angel04, architect_shima, arghavan58, arman_iran, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, ayda3, aygeen, azad_awesome, azarsana, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, dokhtare babash, ebham911, ehsany, elahe70, elahegood, elmira.t, fadai, Fafa Oi, fahime 528, farnaz21, farnaz58, fatima92, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hadi88, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, judy abbott, Katra, katy, khakbaz, KHJ.N, kobramahmod, lake, leila.kh, libra272, m.diamond.s, Mahdis @69, mahtab888871, mansoure, maral_70, maryam poursist, maryta, mfr60, mina68, misha_kavir, mo68, mojeze_69, mojgan am, monir1343, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rangin, rezi_7m, Rha.sh, roya1365, s.sh, saba 68, sabouraneh, safo, saghar23, Sahar.M, sama sh, samira1362, sanaz_, sarina., Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, Shining girl, shrr, sh_karan, Silber, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, Star-crossed, T T--THR, Taataa, tama1011, tenten, Tifani Jon, ti_na60, violet_kl, wenela, yasi 72, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziglernata, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تاجه, خانم فسقلی, دزدمونا, راز نیاز, سالومهو, سرتق, شورم, فاطیما8, فرح77, م.م.ر, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نگان, همای رحمت, پرواس, پونام, پیازچه, کاساندا, کهربا61, یاسمن71, یغما
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
پیش فرض

اینم واقعا یه پست توپول..............


دیگه از وقت صبحونه که گذشته بود...ولی حداقل نباید ناهار رو از دست میدادم. لباسامو عوض کردم و رفتم توی رستوران هتل تا هم دلی از عذا دربیارم هم انرژی کسب کنم برای جنگ با رقیب !
*************************
*******************************
حدودای ساعت چهار بود. دلمم خیلی گرفته بود ولی کاری نمی تونستم بکنم. جایی رو هم بلد نبودم که بخوام برم بگردم. رو تخت نشسته بودم و زانوهامو تو بغلم گرفته بودم. مامانم از صبح صد بار زنگ زد و هی چکم کرد... اخرشم شروع به غر غر کردن کرد که تو که میخواستی بری اونجا تو هتل بمونی می موندی تو خونه که حداقل من بیچاره هم کمی از تنهایی در بیام... زیاد به حرفاش توجهی نکردم !
ولی با تمام این حرفا خودمم ناراحت بودم... می دونستم سعید ازم ناراحته. ولی نه انقدر که منو ول کنه به امون خدا... انقدر ساعتو نگاه کرده بودم دیگه داشتم دیوونه می شدم. پی اس پی رو از تو کیفم در اوردم و شروع به بازی کردن کردم....اما انقدر فکرم مشغول بود و بیم بیم می کرد که همش می باختم. انداختمش یه گوشه و به دیوار خیره شدم.
با خودم در حال جنگیدن بودم که دوباره به ساعت نگاه بکنم یا نکنم که گوشیم زنگ خورد. شماره اشنا نبود... برای همین بی خیال جواب دادم:
_ بله؟!
صدای دختری تو گوشم پیچید: سلام...رها خانوم؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم: خودم هستم...شما؟
_ نشناختی خانومی؟
هرچی فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که تا به حال این صدارو نشنیدم ...گفتم: نه متاسفانه...شرمنده به جا نیاوردم...شما؟
خنده ی پرعشوه و مستانه ای کرد و گفت: خب خوشگله نبایدم بشناسی...
تعجب کرده بودم..اگه مزاحمه اسممو از کجا میدونه... اگه اشناس پس چرا صداشو نمیشناسم...اگه غریبه اس پس چرا انقدر صمیمی حرف میزنه
_ببخشید متوجه نمیشم
از اون ور صدای سعید که خیلی اروم هم به گوشم می رسید میخکوبم کرد: آسا شوخی بی مورد نکن... خوشش نمیاد...
_دوباره خنده ی بلندی کرد و گفت: بایدم خوشش نیاد... خواهر زاده به داییش میره دیگه.
و بازم با صدای اروم تری ادامه داد : مثل خودت پس گنده دماغه
سعید_ میشه ساکت بشی؟ گوشاش تیزه
خون خونمو داشت میخورد. تو همون چند ثانیه انقدر پوست لبمو کنده بودم که مزه ی خونو میتونستم تو دهنم حس کنم
_ رها جون ، من آسا هستم... دوست این دایی مزخرفت... خانومی ما پایینیم! اگه میشه اماده شو بیا که یه گردش حسابی در راهه
حتی از صداش مشمئز می شدم. میخواستم یه دسته بیل بردارم و برم پایین بکوبم تو سرش... دختره ی چندش...! ( حالا چرا دست بیل؟)
فقط تونستم بگم: باشه الان میام...
منتظر ادامه ی حرفش نشدم و گوشی رو قطع کردم و پشت بندش مثل جت از رو تخت بلند شدم و پریدم جلو اینه...تمام ریملام که موقع رفتن به رستوران هتل زده بودم به خاطر خمیازه هایی که از بی حوصلگی و بیکاری کشیده بودم زیر چشمم پخش شده بود...( آخه هرموقع خمیازه میکشم اشکمم راه میفته) آرایش دیگه ای هم که نداشتم.زیر لب نالیدم: ای تو روحت سعید... چی می شد زنگ میزدی قبل از اینکه راه بیفتی....
دست به کار شدم و اول از همه ریملای ریخته شده رو با شیرپاکن پاک کردم ... همین بیشتر از سه دقیقه طول کشیده بود. بی خیال ارایش دوباره شدم و رفتم سمت کمدم... ! چون احتمال می دادم بعدش بریم خونه ی سعید یه تونیک لیمویی با جین پوشیدم..با یه مانتوی سفید و شال لیمویی... ترکیب رنگ جالبی ایجاد شده بود. با ابروهای افتاده به لبم که کمی خون ازش زده شده بود نگاه کردم و از اتاق خارج شدم.
وقتی وارد اسانسور شدم فقط یکی از خدمه های هتل داخلش بود که یه طبقه پایین تر از اسانسور خارج شد... سریع رژمو در اوردم و رو به دیواره ی اسانسور که تماما اینه بود ایستادم تا کمی به لبم بزنم که اسانسور دوباره توطبقه ی بعد وایستاد...
خواستم رژمو ببندم که دیگه دیر شده بود. پسر خوشتیپ و قد بلندی که فکر می کنم حدود 25...26 سال سن داشت اومد تو و با تعجب سرتا پای منو برانداز کرد و با چشای گرد شده به لبمو رژ تو دستم خیره شد. از خجالت داشتم اب می شدم. دست برد تا کلید رو بزنه که با دیدن اینکه کلید همکف زده شده دستشو عقب کشید و بهم خیره شد.
هتل 8 طبقه بود و منم توی طبقه ی 7 اتاق داشتم...! تا همکف دقیقا 5 طبقه مونده بود...سرمو انداختم پایینو بهش توجه نکردم. داشتم رژمو میذاشتم تو کیفم که دست برد به سمت کلیدا و طبقه ی سومو زد...
آسانسور توی طبقه ی سوم وایساد...دوباره نگاهی بهم کرد و گفت: خانوم لبتون داره خون میاد....
لبخندی زد و در اسانسور بسته شد...دست به کار شدم و یه رژ حسابی زدم. کلید اتقمو تحویل دادم و از هتل خارج شدم....هرچی نگاه کردم سعید رو یا حتی ماشینی که جلوی هتل وایساده باشه رو ندیدم...
گوشیمو دراوردم و به شماره ای که آسا ازش بهم زنگ زده بود ، زنگ زدم...
_ جونم رها جون...
( همچین حرف میزنه انگار دختر خالشم...)
_ پس کجایین؟
با تعجب گفت: مگه تو پایینی؟
_ خب اره...
قهقهه ای زد و گفت: سعید تند برو...خواهرزاده ات دم هتل وایساده
با گیجی پرسیدم: مگه شما اون موقع نگفتی ما دم دریم؟
_ چرا عزیزم... آخه سعید گفت رها دوساعت طول میده تا آماده بشه...زودتر بهش زنگ بزن که معتلش نشیم
احساس می کردم هر لحظه امکان داره از شدت عصبانیت منفجر بشم: یعنی چی... این مسخره بازیا چیه
با بی تفاوتی گفت: والا من نمی دونم... میتونی بعدا که با دایی جونت روبه رو شدی باهاش تسویه حساب کنی و...
با بی حوصلگی حرفشو قطع کردم و گفتم: باشه فقط بگو کی میاین...؟
معلوم بود اصلا خوشش نیومده که باهاش اینجوری حرف می زنم... هرچند برام مهم نبود. با غیظ گفت:
سعید این میگه کی میرسین؟
صدای سعید و شنیدم که مثل خوش با غیظ جوابشو داد: این یعنی چی بی تربیت؟ اسم داره...
دیگه فکر کنم آسا داشت اتیش می گرفت چون صداش بالاتر رفت و گفت: ناراحتی بیا خودت باهاش حرف بزن... حالا نیست همیشه قانونمندی و پشت فرمون با گوشی حرف نمیزنی؟!
سعید_ بهش بگو ده دقیقه دیگه اونجاییم
داشتم از ذوق می مردم... کلی حال کردم که تو پر این خانوم خانوما که هنوز ندیده بودمش خورده....
_ شنیدی؟
لبخندی به لبم نشوندم و با کنایه گفتم: اره آسا جون... من گوشای تیزی دارم... همه رو شنیدم... می بینمتون... باااااای
حالا این دفعه اون بود که بی خدافظی گوشی روقطع می کرد... اما نه تنها ناراحت نشدم بلکه خوشحالم شدم که تونستم عصبیش کنم. حالا فهمیدم بهداد چرا می گفت رواعصابه...
تو لابی هتل نشسته بودم و پاهامو تکون میدادم که احساس کردم نگاهی روم سنگینی می کنه. به سمتش که برگشتم همون پسر توی سانسورو دیدم. خواستم نگاهمو برگردونم که به لبام نگاهی کرد و خندید...
همین یکی رو کم داشتم... مردمم وقیح شدنا...
نگهبان هتل درو باز کرد و به سمت پذیرش رفت و بعد از اینکه چیزایی به آقایی که پشت میز بود گفت ، به سمت من راه افتاد و با لهجه ی غلیظی گفت: خانوم دادخواه شمایین؟
_ بله...
_ دم در اومدن دنبالتون
ازش تشکری کردم و از هتل خارج شدم. یه مزدا 3 سفید روبه روی هتل پارک شده بود ...توشو که نگاه کردم فهمیدم درست حدس زدم. خیلی وقت برای کنکاش کردن نداشتم ....خواستم در عقبو باز کنم که صداش تو گوشم پیچید:
رها اگه میخوای میتونی بیای جلو جای من بشینی...
انگار داره به یه دختر 6 ساله که عشق جلو نشستن داره اجازه میده که بشینه...پوزخندی زدم و بی حرف سر جام نشستم و سلام کرد.
سعید زیر لب و اروم جوابمو داد و به سمت آسا چشم غره رفت.
آسا هم با بی میلی تموم به سمتم برگشت و دستشو به سمتم دراز کرد و در همون حال جواب سلامم داد.
تازه اون موقع بود که تونستم صورتشو درست و حسابی ببینم... چشمای درشت و سبز...چشمای درشتی که ادم و محو خودش می کرد... گونه های برجسته و لب های درشت که البته به خودی خود اونقدر ها هم درشت نبود و انقدر خط لبشو از پایین و بالا اضافی کشیده بود اینطوری به نظر می رسید. دستمو کشیدم و اونهم دوباره به روبه رو چرخید...در کل قیافه ی خوبی داشت ... پس در اصل چیزی که همیشه برای سعید مهم بوده رو داشت... !
با این فکر خودمو کمی وسط دوتا صندلی جلو کشیدم و با لحن خیلی خیلی صمیمی ای که برای بعد از سه سال قهر خیلی تعجب اور بود گفتم: سعید... امروز قراره منو کجا ببری ؟
سعید که از لحن من تعجب کرده بود ابرویی انداخت و بی اختیار لبخندی زد و با همون لحن صمیمی گفت: یه جای خوب... یه جایی که خیلی بهت خوش بگذره
خودمو لوس کردم و با ناز گفتم: مثلا کجا؟(اییییییی)
_ بشین سر جاتو نپرس... می برمت یه جایی که می دونم عاشقش میشی....
آسا_ حالا رها چرا انقدر گیر دادی ... تو که اینجارو بلد نیستی. سعید بهت بگه هم تو تا نبینی فرقی به حالت نمی کنه! پس بشین سر جاتو مثل یه بچه ی خوب برخورد کن....
معلوم بود میخواد بزنه تو برجکم(نه بابا؟) ... از بچه بچه گفتنش بدم میومد... هرچند معلوم بود سنش ازم بیشتره. ولی خب مگه چندسال ازش کوچیک تر بودم که اینطوری می گفت... من همش 3 سال از سعید کوچیک تر بودم. پس از اونم بیشترین حدش همین اندازه می تونستم کوچیک تر باشم...
سعی کردم خیلی حساسیت نشون ندم و بی خیال باشم..لبخندی زدم و گفتم: سعید تو ماشینت آهنگ نداری؟
آسا مهلت نداد تا سعید جوابمو بده و گفت: چرا...الان میذارم...
تا خواست سی دی رو بذاره سعید بهش توپید: رها از تهی خوشش نمیاد...نذار
لبخندی زدم و بهش نگاه تشکر امیزی کردم...اما آسا که می دونستم حرکتمو دیده در مقابلم با لحن پرتعجبی که کاملا ساختگی بود گفت:
وا؟!...چه بی سلیقه....
نیشخندی زدم و گفتم: آخه آسا جون اون موقع که خدا داشت سلیقه هارو پخش می کرد و یه قلمبشو هم تقدیم تو کرد من خواب بودم....سعید از داریوش چیزی داری؟
سعید که احتمال می داد هر لحظه امکان یه جنجال حسابی هست مهلتی به آسا نداد و گفت: آسا تو کیف سی دی ها یه سی دی نارنجیه بده به من...
آسا هم کیف رو انداخت تو دستم و خودشم برگشت روبه رو...
سریع دنبال سی دی مورد نظر گشتم ولی از دیدنش تمام بدنم یخ کرد...روش نوشته شده بود: تنها به یاد تو گوش می کنم....
با تعجب سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم ... سعید هم که انگار منتظر واکنش من بود از اینه بهم خیره شده بود و با دیدن تعجبم لبخند بی جونی زد و به رانندگیش ادامه داد...!
سی دی رو به سمتش دراز کردم و بعد از چند دقیقه صدای ارامش بخش داریوش تو ماشین پیچید:

قسم به دلهای خستة خسته دلان
قسم به قلب شکستة خسته دلان
به آه برلب نشستة خسته دلان
کـه مــن در ایـن سینــه
جـز غمی آشنا به دل همزبان ندارم
از او جــــدا مــــانــــدهام
در ایــن رهگـذر ز یــارم نشان ندارم
ببیــــن بـــــه شـــام بـــیستـــارهام
نکــرده چــارهام ، نگـاه چـارهســازی
نـخــــوانــــده بــــا نـــوای خستـــهام
نــی شکستــهام ، نــوای دلنـــوازی
نــوای دلنـوازی


مثل همیشه همه ی گل های عالم تقدیم شما.....
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, *شهرزاد, 677389, abby7, abien, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, architect_shima, arghavan58, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, ayda3, aygeen, azad_awesome, azarsana, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, dokhtare babash, ehsany, elahe70, elahegood, elmira.t, fadai, Fafa Oi, fahime 528, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, hadi88, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, Katra, katy, khakbaz, KHJ.N, kobramahmod, lake, leila.kh, libra272, m.diamond.s, Mahdis @69, mahtab888871, mansoure, maral_70, maryam poursist, maryta, meno, mfr60, mina68, misha_kavir, mo68, mojeze_69, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rezi_7m, Rha.sh, roya1365, s.sh, saba 68, sabouraneh, safo, saghar23, Sahar.M, sama sh, samira1362, sanaz_, sarina., Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, shrr, sh_karan, Silber, silverstar, snasim 1350, sogolmehrabon, Sokout, some one, T T--THR, Taataa, tama1011, tenten, Tifani Jon, ti_na60, wenela, yasi 72, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, zanbagh, ziglernata, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, اب و اتش, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تمنای دل, خانم فسقلی, دزدمونا, راز نیاز, سالومهو, سرتق, شورم, فاطیما8, فرازی, فرح77, م.م.ر, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نگان, همای رحمت, پرواس, کاساندا, کهربا61, یاسمن71, یغما
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
پیش فرض

به طور خفن و تابلویی از توی اینه بهش زل زده بودم...چندبار نگاهش بهم افتاد ولی دوباره به روبه رو خیره شد...
به جاده که نگاه کردم فهمیدم داریم از شهر خارج میشیم...کمی خم شدم و گفتم: سعید کجا داریم میریم؟ از شهر خارج میشیم؟
آسا نیم نگاهی بهم انداخت و قبل از سعید گفت: داریم میریم ماهان...
_ ماهان کجاست؟
سعید_ یکی از شهرهای اطراف کرمانه...!
_ بعد اون جای دیدنی توی ماهانه؟
آسا_ رها میشه انقدر سوال نپرسی؟
با لب و لوچه آویزون نگاهی بهش کردم و کمی تا حدودی ساکت شدم... به نظر میومد باهم قهر باشن... چون نه سعید توجهی به آسا می کرد نه آسا توجهی به سعید...کمی که گذشت ماشین وایساد
_ رسیدیم...؟
آسا چشم غره ای بهم رفت و از ماشین پیاده شد! قبل از اینکه سعید هم بخواد از ماشین پیاد بشه بی فکر دستشو گرفتم...انگار می خواستم چیزی بگم ولی اون لحظه هرچی فکر می کردم یادم نمیومد که چی می خواستم بگم...
سعید که دید حرفی نمیزنم به دستش که تو دستم بود خیره شد و گفت: رها تو فقط اومدی برای تفریح و گردش...نه چیز دیگه! من اونقدر فکرم مشغول هستش که دیگه نخوام یه دغدغه ی فکری جدید برای خودم بسازم! پس بیا مثل قبلنا از بودن با هم لذت ببریم و شاد باشیم...خب؟
هاج و واج مونده بودم... ! این یعنی اینکه تو فراموش کردنم موفق بوده! ( دست گلش درد نکنه)
دستشو از تو دستم کشید و از ماشین پیاده شد. منم که هنوز هاج زنبور عسل...
از صدای ضربه ی شیشه شیش متر پریدم هوا: چیه؟
آسا_ رها بیا پایین دیگه...
از ماشین که پیاده شدم سعید با یه لحن سرخوشی گفت: و اینم باغ شازده یا همون باغ شاهزاده
محو زیبایی های باغ شدم... عمارتی بزرگ که به خاطر فاصله کوچیک به نظر میومد در انتهای باغ بودش... و دقیقا از مقابلش آب روان شده بود و به صورت پله پله ای به پایین ریخته می شد تا دقیقا جلوی پامون!
دور تا دور درختای بلند و سبز بودش...واقعا زیبا بود... زیبا و خیره کننده...
با هیجان به سمت سعید برگشتم و گفتم: سعید عاشقتـــــــــــــــــــم ! خیلی خوشگله... مرسی که آوردیم اینجا
لبخند مهربونی زد...آسا هم برای خودش جلو تر راه می رفت.
بی تفاوت بی تفاوت... انگار منو سعید اصلا نبودیم. هرچند خوشحال بودم. چون اینطوری بهتر بودش و با سعید راحت تر بودم.
با صدای آرومی گفت: از بقیه چه خبر؟
_ مثلا کیا؟
_ همه... چمیدونم...
_ تو که تازه تهران بودی.... باید خبرا رو داشته باشی!
با تعجب به سمتم برگشت و زیر لب یه چیزی گفت که نفهمیدم...با کنجکاوی پرسیدم: چی گفتی؟
_ مهم نی
_ لابد مهم بوده که پرسیدم. چی گفتی؟
_ نمی خوای خبرارو بگی حرفو نپیچون؟!
_ روتو برم. خودت حرفو پیچوندی اونوقت به من می گی؟
وایساد و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: رها... اعصابم برای کل کل خیلی ضعیف شده. پس تمومش کن...
کمی مکث کردم و با لحن سرخوشیی گفتم: مامان جونو ک خودت می دونی... مامان و بابامم ای... میگذرونن! همونن که هستن. آهان راستی ... میدونی چند وقت دیگه عروسی آرامه؟
با تعجب نگام کرد و گفت: واقعا؟ آرام خودمون...
_ پ نه پ! آرام همسایه.
_ با کی؟
_ یکی از همکاراشه! وای سعید نمی دونی چقدر خوش تیپ و خوش قیافس. با آوا نقشه کشیدیم از چنگ آوا درش بیاریم
خنده ای کرد و گفت: رها مثل همیشه پر رویی..
انگار که چیزی یادش بیاد یهو گفت: راستی رها... از سیاوش و آوا چه خبر؟ اونا به کجا رسیدن
با یاد آوری ماجرای اونا حالم گرفته شد. اونا هم دغدغه های زیادی داشتن. از طرفی اینکه آوا زیادی بدبین بود و به هر چیزی گیر می داد و سیا از این موضوع رنج زیادی می برد... همیشه کل کل داشتن. حتی با همکراش می ترسید حرف بزنه. می ترسید همین باعث بشه آوا دوباره داد و قال راه بندازه و ساز بهم زدن کوک کنه.
سیا هر سری نازش رو می کشید و سعی می کرد راضیش کنه و براش توضیح بده. اما از آخرین بار که دعوا کردن سیا هیچ قدمی برای عذر خواهی از آوا بر نداشته بود ... و این هم منو هم آوا رو خیلی نگران می کرد. هرچند حق رو به سیاوش می دادم. اما از طرفی هم طاقت نداشتم که ناراحتی و زجر کشیدن آوارو ببینم.
از طرف دیگه هم عرشیا بود.خواستگار از قدیم تا حال آوا... پسر داییش... پسری مقتدر و محبوب فامیل! که اگه حرف میزد همه بهش گوش می کردن. هرچند واقعا هم عاقل بود و هم زیبا... پسری که شاید خیلی از دخترا آرزوشون باشه که با او باشند!
اما مشکل اینجا بود که آوا هیچ علاقه ای بهش نداشت و هرچی این موضوع رو برای مامانش توضیح می داد انگار نه انگار.
یک لحظه احساس کردم شوک بدی بهم وارد شد. چشمامو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.
سعید از خنده سرخ شده بود. صورتمو خشک کردمو گفتم: چرا این کارو کردی؟
_ آخه چند بار صدات کردم اما به خودت نیومدی... منم گفتم شاید هوس کردی یکم سرو صورتتو آب بزنی...
دوباره فکر شیطانی ای اومد تو ذهنم. زیر لب گفتم: تو چی؟ تو هم آبتنی می خوای؟
اما انقدر آروم گفتم که شک داشتم شنیده باشه. آروم لب آب نشستم.
_ چرا نشستی؟
_ راست میگی...دلم برای یه آب بازی خفن تنگ شده.
و قبل از اینکه اجازه ی عکس العملی بهش بدم مشت پر از آبمو روش خالی کردم. نفسی کشید و شروع به دویدن دنبالم کرد. به هم آب می پاچیدیم و می خندیدیم... داشتم میدویدم که از دستش فرار کنم که پام لیز خورد . چشمامو روی هم فشار دادم و منتظر شدم سرم از پشت با زمین برخورد کنه.


بابت دیر کردم واقعا شرمنده. درگیر امتحانا بودم. نقد فراموش نشه...
دوستون دارم
اینم لینک نقد : سال سرنوشت | دلداده + KHJ.N کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب
مثل همیشه تمام گل های عالم تقدیم شما
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, *شهرزاد, 677389, abby7, abien, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, architect_shima, arghavan58, arman_iran, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, ayda3, aygeen, azad_awesome, azarsana, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, dokhtare babash, ehsany, elahe70, elahegood, elmira.t, Fafa Oi, fahime 528, fariba48, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, judy abbott, katy, KHJ.N, lake, leila.kh, libra272, m.diamond.s, Mahdis @69, mahtab888871, mansoure, maral_70, maryam poursist, maryta, meno, mfr60, mina68, misha_kavir, mo68, mojeze_69, monir1343, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, night star, nika21, niloofarane, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, Rha.sh, roya1365, s.sh, sabouraneh, safo, saghar23, Sahar.M, sama sh, samira1362, sanaz_, sarina., Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, shooma, shrr, sh_karan, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, sosh, T T--THR, Taataa, tama1011, tenten, Tifani Jon, ti_na60, wenela, yasi 72, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziglernata, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, اب و اتش, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, تمنای دل, تهمتن, خانم فسقلی, دزدمونا, راز نیاز, سالومهو, شورم, فاطیما8, فرح77, م.م.ر, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نگان, همای رحمت, پرواس, کاساندا, کهربا61, یاسمن71, یغما
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
پیش فرض

. چشمامو روی هم فشار دادم و منتظر شدم سرم از پشت با زمین برخورد کنه.
همش خدا خدا می کردم که مثل فیلما و کتابا یه پسر خوشگل که از قضا سعید هم باشه بیاد و از پشت بگیرتمو نذاره که به زمین بیفتم. برای همین غید تلاش کردن برای نیفتادن و زدم.
_ آخ خ خ خ
خدایا اون موقع که شانس و تقسیممی کردی نمی شد به فرشته هات بگی منو هم پیج کنن؟
ای سعید گور به گور بشی که عرضه ی نجات دادنمم نداری...ای وای... خدا نکنه. پشت دستمو و گاز گرفتم و زیر لب گفتم: خدایا گه خوردم... شوخی بودا. سالمه سالم باشه. خب؟
دستی به سرم کشیدم و دستمو نگاه کردم. سعید کنارم نشست با نگرانی ای که تو قیافش هم تاثیر گذاشته بود گفت: رها... رها عزیزم چی شدی؟ رها خوبی؟
عزیزم...؟! وای خدایا... باورم نمی شد درست شنیده باشم. خودمو زدم به بدححالی و با ناله گفتم: وای سعید... چی میگی ؟ نمیشنوم؟
شونه هامو گرفت و تکونی داد و دوباره تکرار کرد: رها خوبی؟ ... آره؟
احمق... آخه آدم با مجروح این جوری رفتار می کنه؟ شونه هام درد گرفت و بی اختیار دوباره گفتم: آخ خ خ خ
_ رها خیلی درد داری؟
آسا _ ایش... حقشه! مگه مجبور بود اینطوری بچه بازی درآره که به این روز بیفته؟! اه... کاش نمیومدم
سعید چشم غره ای بهش رفت و آروم گفت: رها... باید باور کنم حالت بده؟ یا فیلمه؟!
داشتم لو می رفتم. صدامو خش دار و بغض آلود کردم و گفتم: سعید خیلی بی معرفتی.
خواستم بلندشم که دستشو زیر بغلم انداخت و بلندم کرد. طوری بلندم کرد که دقیقا سرم توی سینه اش بود. نفس عمیقی کشیدم. بوی عطرش تمام مشاممو پر کرد. بی اختیار سرمو بلند کردم که چشام تو چشاش قفل شد.
اما سریع چشاشو ازم گرفت و گفت: برمی گردیم خونه...
لب و لوچه ام آویزون شد. آروم زمزمه کردم : اما میخوام اینجارو ببینم!
خودشو ازم جدا کرد و تنها زیر بازومو گرفت و آروم زیر گوشم گفت: کوچولو... بازم میارمت.
آسا_ وای... سعید پس راه بیفتین دیگه. چقدر فس فس می کنین؟!
***
با تردید پامو گذاشتم تو خونه ! از این که تنها بودیم معذب بودم.
یکی نیست بگه کی بود وقتی مامان بابات میخواستن برن مهمونی و تو نمی خواستی بری خودشو چتر می کرد پیش سعید؟! حالا ناز می کنی...
_ سعید شب میرم هتل... خب؟
نگاهی که دلخوری ازش می بارید رو بهم کرد و گفت: ام که خوردی می برمت
از سر دلجویی براومدم و گفتم: نه... یعنی... آخه پول مفت که ندارم. خب ...
لبخندی که داد می زد مصنوعیه رو تحویلم داد و گفت: خب بابا. من که چیزی نگفتم.
خواستم قدم از قدم بردارم که پشت کمرم تیر کشید. هرچند نصف آه و ناله هام الکی بود ولی واقعا درد داشتم و این غیر انکار بود. بی اختیار صورتمو جمع کرد و روی مبل راحتی سفید مشکی نشستم.
روبه روم زانو زد. شلوارمو کمی تا زد و مچم رو فشار داد و گفت: درد می گیره؟
سرمو به حالت نه تکون دادم. کمی نگام کرد و گفت: راست بگو کوچولو...
_ راست گفتم
_ پس چرا وقتی راه میری صورتتو جمع می کنی؟
دلم قنج رفت از توجهش ولی بی تفاوت گفتم: پام نیست....
_ پس کجاته؟
روم نمیشد بگم نقطه چینم درد می کنه. کمی من من کردم و گفتم: کمرمو پشتم...
لبخند شیطونی زد و گفت: پاشو برو حموم... کوفته شده..
اخمامو تو هم کردم و بی خیال نسبت به حرفاش گفتم: شام چی میخوای بهم بدی؟
اما یادم رفته بود که اون خیلی لجوج تر از منه...: نمیری حموم؟
اما کی میگه؟ من بدتر از اونم: نریم بیرون... خب؟ میخوام دست پختتو بخورم
سری تکون داد و خندید...
_ رها....
نمی خواستم بفهمه که چقدر اینجوری صدا کردنشو دوست دارم. سرمو انداختم پایینو آروم جوابشو دادم که گفت:
دلم خیلی برات تنگ شده بود... خیلی...! فکر می کردم اینطور نیست. اما...
منتظر بودم ادامه ی حرفاشو بگه ولی از جاش بلند شد و با قدمای بلند خودشو به آشپزخونه رسوند.
***************
کف آشپزخونه نشسته بودیم و می خندیدیم. طبق عادتم وقتی می خندیدم و خنده ام از ته دل بود روی پام می زدم.
همینطوری داشتم رو پام می زدم که دستم و کشید و گفت: کبود شد دختره خر...هنوز این عادت مزخرف و از سرت ننداختی؟
به حرفای بابا بزرگیش توجهی نکردم و به دورتا دور آشپزخونه نگاه کردم. ماکارونی های پخش و پلا شده ... سس های پاچیده شده رو در و دیوار...جای مامان جون خالی بود که کلی دعوامون کنه...
_ به چی نگاه می کنی؟
_ سعید منو تو چرا بزرگ نمیشیم؟
خنده ای کرد و گفت: مگه خلیم بزرگ بشیم؟... ؟
_ عید کی میخواد اینجارو تمیز کنه حالا...
_ خودتون دوتا!
هردو به سمت پذیرایی برگشتیم ... با دیدن بهداد کمی خودمو جمع و جور کردم و به سعید نگا کردم.
اما انگار سعید از اومدن بی موقع بهداد خوشش نیومده بود. چون با یه لحن خیلی بدی گفت:
دیگه از این به بعد...تا موقعی که رها اینجاست از کلید استفاده نکن بهداد. افتاد؟
بهداد هم که مثل من کاملا از لحن سعید تعجب کرده بود فقط به تکون دادن سری اکتفا کرد و به سمت اتاق خواب راه افتاد. بلند شدمو ماکارونی هایی که بهم چسبیده بود رو از خودم جدا کردم. موهامو باز کردم و دوباره بستم.
اما سعید هنوز نشسته بود.
وقتی نگاه خیره امو دید کلافه دستی لای موهاش کشید و اون هم به سمت اتاق خوابی که بهداد در اون بود رفت.





اینم یه پست دیگه نقد هم فراموش نشه لطفا!
دیگه اینکه...
آهان راستی...
همه ی گل ها مال شما
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, 677389, abby7, abien, aflak, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, Amir86, ankka, architect_shima, arghavan58, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, aygeen, azad_awesome, azarsana, azita_esy, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, cole, dokhtare babash, ehsany, elahe70, elahegood, elmira.t, fadai, Fafa Oi, fahime 528, fariba48, farnaz58, fatima92, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hadi88, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, judy abbott, katy, KHJ.N, lake, leila.kh, libra272, m.diamond.s, Mahdis @69, mahtab888871, mansoure, maral_70, maryam poursist, maryta, meno, mfr60, mina68, misha_kavir, mo68, mojeze_69, nafas44, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, night star, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, paria_pari, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, rangin, Rha.sh, roya1365, s.d.yeganeh, s.sh, saba 68, sabouraneh, safo, saghar23, Sahar.M, sama sh, samaneh1368, samira1362, sanaz_, sarina., sarsara, Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, shrr, sh_karan, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, sosh, T T--THR, Taataa, tama1011, TARANOMEMEHR, tenten, Tifani Jon, ti_na60, wenela, yasi 72, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziglernata, ziiiziii13, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, اب و اتش, اتوسا, اسمون, اسمون ابری, ایماز, بهارجون, ترنم, تمنای دل, خانم فسقلی, دزدمونا, راز نیاز, سالومهو, شورم, فاطیما8, فرح77, م.م.ر, منا64, ناشناس58, نسيا, نسیا, نوتاش, نگان, همای رحمت, پرواس, کاساندا, کهربا61, یاسمن71, یغما
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +62 امتیاز     
پیش فرض

وقتی نگاه خیره امو دید کلافه دستی لای موهاش کشید و اون هم به سمت اتاق خوابی که بهداد در اون بود رفت.
*************
پاهامو با ریتم روی زمین می کوبیدم و آهنگی رو زمزمه می کردم. از موقعی که سعید و بهداد رفته بودن توی اتاق خیلی گذشته بود ولی از هیچ کدومشون خبری نبود.
در با صدای بلندی باز شد و به دیوار کوبیده شد. بی اختیار به سمتشون نگاه کردم.
بهداد با یه ساک ورزشی تو دستش ... با صورتی که از شدت عصبانیت سرخ سرخ بود جلوی در اتاق خواب وایساده بود.
سعید_ چته روانی؟ چرا اینجوری می کنی؟ من که گفتم منظوری نداشتم.
خواست ساک رو از دستش بگیره که بهداد به قفسه ی سینه اش ضربه ای زد و به عقب هلش داد.
سعید_ تنهایی میخوای بری تو اون خونه ی بی سروته که چی بشه؟ باز دوباره کله خر بازیت گل کرد؟
بهداد نگاهی بهم کرد و بی توجه به حرفای سعید گفت: هرموقع رها خانوم برگشت ... منم برمی گردم.
بالاخره سکوتمو شکستم و با چشم غره ای به سعید گفتم: آقا بهداد ... من میرم هتل! شما چرا دارین میرین؟
_ نه ...شما بمونین. من میرم.
از تعارفای الکیش به سطوح اومدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم: من اصلا قرار نیست اینجا بمونم. خود سعید هم میدونه.
خودش انگاردیگه حوصله ی کل کل نداشت. راهشو به سمت در ورودی گرفت و گفت: به هر حال...
وبی خدافظی از خونه زد بیرون و در و بهم کوبید.
سعید روی مبل نشت و زیر لب زمزمه کرد: لعنت بهت که خوشیمو خراب کردی!
**********************
بعد از اون روز برناممون منظم شد. منظم و بی نقص. هر روز از ساعت 4 بعد از ظهر گردشو تفریحمون شروع میشد.... باهم شام و نهار درست می کردیم و می خوردیم. هرشب تا حدود ساعت 2 نصفه شب پیشش می موندم و بعدش خودش می رسوندتم.
لحظه لحظه اش برام خوب و لذت بخش بود.
اصلا مگه می شد در کنار سعید باشم و بد باشه.
از اون روز که بهداد رفت دیگه توی خونه ی سعید ندیدمش. فقط وقتی بعضی موقع ها می رفتیم بیرون اون هم باهامون می اومد و می دیدمش...
پسر خون گرمی بود...! سال گذشته پدرشو از دست داده بود. خواهر برادراش هم خارج از کشور بودن...اونم توی ایران هیچ کس رو نداشت. ولی با این حال دوست نداشت از کشور خارج بشه.
توی این چند سال شده بود سنگ صبور سعید و سعید هم شده بود مونس تنهایی های اون....
واما امروز...آخرین روزی که می تونستم با سعید باشم. فردا ساعت 3 بعد از ظهر پرواز داشتم و دوباره زندگی همون روال راکتشو پیدا می کرد
همیشه برای مسافرت رفتن هیجان داشتم و موقع برگشتن تمام انرژی و سرخوشیمو از دست می دادم
_ رها...
از صدای سعید به خودم اومد: هوم؟
_ هوم چیه بی تربیت؟ من میگم این سیمین هیچ تلاشی برای تربیت تو نکرده ها... ولی تو باور نمی کنی...
به چشای خوش رنگش نگاه کردم... به گونه های استخونیش...وای که چقدر دلم براش تنگ میشه
_ چی کارم داری؟
_ چی از جون این تلویزیون خاموش میخوای که اینجوری بهش خیره شدی...
لبخند زورکی ای زدم و گفتم: نمیخوای امروز به ما نهار بدی؟
_ چرا...ولی تو خونه ی بهداد...
با تعجب ابروهامو انداختم بالا و گفتم: جدا؟
_ آره... چون روز آخریه که اینجایی دعوتمون کرده
لبامو جمع کردم و گفتم: ای وای...
دستامو گرفت و گفت: چی شده کوچولو؟ دوباره لب ورچیدی؟
_ یعنی امروز نمیریم بیرون؟
چشاش برقی زد و گفت: توی این 14 روز جاهای مختلفی بردمت...اما یه جا مونده ... یه جایی که می دونم خوشت میاد. امروز می برمت اونجا...
**************
داشتیم از در می رفتیم بیرون که تلفن زنگ خورد...
از لحن حرف زدن سعید فهمیدم آسا پشت خطه!
دوباره پوست لبمو به دندون گرفتم...توی این چند روز دائما زنگ زدناشو دیده بودم و حرص خورده بودم. هرچند خدارو شکر سروکله ی نحسش پیدا نمی شد
انگار اونم از من خوشش نمیومد و من بابت این موضوع خیلی هم ممنون بودم ازش...
سعید دائما می خواست بپیچونتش و چند بار هم نگاه آجزش رو بهم انداخت. معلوم بود که آسا هم می خواد بیاد...
سعید دیگه کلافه شده بود. زیر لب زمزمه کرد : باشه.. میام دنبالت و قطع کرد.
و این یعنی روز آخر بهم حروم میشه...
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*sara, *~aida bala~*, -دایان-, 677389, abby7, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, Altin ay, architect_shima, arghavan58, arman_iran, Arrosha, ART!ST, asal-1412, asal-661, asal91, aseman_82, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, aygeen, azad_awesome, azarsana, behi_aquarius, behnazhmz, blub2000, dokhtare babash, ehsany, elahe70, elahegood, elmira.t, fadai, Fafa Oi, fahime 528, fariba48, farnaz58, fatima92, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, gili, Golden Eye, golgoli jaan, hadi88, hala, harimeshgh, horin, j.ghanavizi, judy abbott, katy, KHJ.N, kobramahmod, lake, leila.kh, m.diamond.s, Mahdis @69, mahtab888871, mansoure, maral_70, maryam poursist, maryta, meno, mfr60, mina68, misha_kavir, mo68, mojeze_69, monir1343, nafas44, najoon, nasimrahi, nazz, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, NO ONE, olala, PAEEZ70, pariedarya, parisa mah, perijooon, princess74, ramid94, Rha.sh, roya1365, s.d.yeganeh, s.sh, saba 68, sabouraneh, safo, Sahar.M, sakera, sama sh, samaneh1368, samira1362, sanaz_, sarsara, Satiya, sedena, seli jon, setare-samavat, setayesh_p995, sevin62, Shaloliz, shrr, sh_karan, silverstar, sogolmehrabon, Sokout, some one, T T--THR, Taataa, tama1011, tenten, Tifani Jon, tinairn, ti_na60, wenela, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, ziglernata, ziiiziii13, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, اب و اتش, اتوسا, اسمون, اسمون ابری, امیلیا, ایماز, بهارجون, خانم فسقلی, دزدمونا, راز نیاز, سانجانا, شورم, فاطیما8, فرازی, فرح77, م.م.ر, منا64, نسيا, نسیا, نوتاش, نگان, همای رحمت, پرواس, پونام, کاساندا, کهربا61, یاسمن71, یغما
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
دلداده, سال, سایت, سرنوشت, سرنوشت|, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سال سرنوشت | دلداده + KHJ.N کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب دلداده نوشته کاربران سایت 48 ۲۶ فروردين ۱۳۹۱ ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
سوار بر بال سرنوشت | مهرنوش و سیاوش68 کاربران انجمن | دانلود ستاره یخی نوشته کاربران سایت 1 ۲۷ دي ۱۳۹۰ ۰۳:۱۹ قبل از ظهر
سوار بر بال سرنوشت | مهرنوش و سیاوش68 کاربران انجمن ~mehrnoosh~ کتابهای کامل شده نوشته کاربران 85 ۶ دي ۱۳۹۰ ۰۸:۳۰ قبل از ظهر
قمار سرنوشت 1 و 2 | makhmal_66 و coral کاربران انجمن | موبایل ~pArnYa~ رمان نوشته کاربران سایت 2 ۴ مهر ۱۳۹۰ ۰۸:۲۲ بعد از ظهر
قمار سرنوشت | makhmal_66 و coral کاربران انجمن makhmal_66 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 128 ۲۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۰۲ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان