| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز سفر به خیر به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت: براي روز پدر يک کمربند مي خوام فروشنده: چه جنسي باشه؟ پسر کوچولو: .. .. فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز صدای بال ققنوسان پس از چندین فراموشی و خاموشی صبور پیرم ای خنیاگر پایرن و پیرارین چه وحشتنک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد چه وحشتنک خواهد بود آن آواز که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد نمی دانم در این چنگ غبار آگین تمام سوکوارانت که در تعبید تاریخ اند دوباره باز هم آوای غمگین شان طنین شوق خواهد داشت ؟ شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟ نه آواز پر جبریل صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است که بال افشان مرگی دیگر اندر آرزوی زادنی دیگر حریقی دودنک افروخته در این شب تاریک در آن سوی بهار و آن سوی پاییز نه چندان دور همین نزدیک بهار عشق سرخ است این و عقل سبز بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب پس از آنجا کجا یارب ؟ درانجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را پس از آنجا کجا ققنوس بال افشان کند در آتشی دیگر ؟ خوشا مرگی دیگر با آرزوی زایشی دیگر | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز شبگیر کاروان پیش رویم گرد راه کاروانی رفته تا بس دور سوی آفاقی دگر سرشار از شادابی و شادی پشت سر گسترده دشت روزگاران تهی سرشار خاموشی دشت انبوه فراموشی وای من کز بستر آن لحظه های سبز دیر ‚ چشم از خواب نوشینم گشودم ‚ دیر برده بود افسون شیرین لای لای نغز تاریخم سوی شهر ساحل رویا من در آن بشکوه و طرفه شارسان دور شهسوار رخش رویین غرور خویشتن بودم باختر سو تاختگاهم : دشتهای روم مرز خاور سوی فرمانم : دیار چین شعله می زد در نگاهم آتش زردشت تازیانه می زد مغرور بر دریا با شکوه شوکت دیرین پیش آهنگ سپاهم صد هزاران گرد رویین تن با درفش کاویان جاودان پیروز تیغ هاشان بر گذشته از حریر ابر سر به سر روی زمین زیر نگین من من به رویای نجیب و مهربان خویش شادمان بودم همچو موج برکه ای با خلوت مهتاب در نجوا در شبستان خیال خویش بیرون از زمین و آسمان بودم بانگ زنگ کاروان روزگاران خواب نوشین مرا آشفت تا گشودم چشم رفته بود آن کاروان و مانده بود از او گرد انبوهی پریشان چون تنوره ی دیو در صحرا که نیارم دید از بس تیرگی دیگر جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را کاروان رهروان باختر دیری ست کرده شبگیر و گذشته از کنار من رفته تا شهر هزاران آرزوی دور شهر آذین بسته از رنگین کمانهای بهار فکر انسان ها شهر افسونگر کبوترهای پیغام بشر زی کشور خورشید شهر زرین غرفه های نور وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان با گروهی حسرت و هیهات دیگرم هرگز نه توان راه پیمودن به سوی کاروان رفته تا بس دور که گذشته روزگارانی ست زین صحرا نه دگر باور بدان افسانه ولالایی شیرین مانده از این سو رانده از آنجا نک چه سود از این شتاب دیر از پس آن خامشی و آن درنگ زود دیر شد هنگام بیداری ای خوش آن دنیای خاموشی و سکوت پرنیان پوش فراموشی ویرایش توسط SaRa : ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۱۹ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز پل رود با هلهله ای گرم و روان می گذرد بر فرازش پل در خواب گران رفته تا ساحل رویایی دور دور از همهمه رهگذران خواب می بیند در این صحرا شیر مردانی تیغ آخته اند وز خم دره دور رزمجویانی در پرش تیر قد برافراخته اند بر فراز پل با ریزش تند ابر می بارد ومی بارد پل به رویایی ژرف قطره ی باران را ضربه های سم اسبان نبرد پیش خود پندارد شیون تند را شیهه اسبان می انگارد جاودان غرقه بماناد به خواب زان که خوابش را تعبیری نیست معبر روسپیان است آنجا سخن از نیزه و شمشیری نیست | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز آن مرغ فریاد و آتش یک بال فریاد و یک بال آتش مرغی از این گونه سر تا سر شب بر گرد آن شهر پرواز می کرد گفتند این مرغ جادوست ابلیس مرغ را بال و پرواز داده ست گفتند و آنگاه خفتند وان مرغ سرتاسر شب یک بال فریاد و یک بال آتش از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت فردا که آن شهر خاموش در حلقه ی شهر بندان دشمن از خواب دوشنبه برخاست دیدند زان مرغ فریاد و آتش خکستری سرد برجاست | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز آواره یمگان بیداری ملولش را در قهوه خانه های پر دود بندری دور از سرزمین قومی بیگانه با خدا تقسیم می کند و خوابهای دایره وارش را در کوچه های کودکی صبح هر روز صبح و عصر بر بوی بازگشت چشمش به روی صفحه پرکنده می شود در روزنامه هم خبری نیست گویا زمان ز جنبش باز ایستاده است آنجا شکنج زندان شاید اعدام وینجا بلای کژدم غربت پیری و انتظار آن سبزه زار مخمل روحش را فرسوده نخ نما کرده ست در کوچه های کودکی صبح آن شهسوار رندان می اید از نورتاب رشته ی ابریشم شفق بر قامت بلندش افکنده سرخ گونه ردایی می اید از جنوب می پوید از شمال او معنی تمام جهت هاست او نبض هر سکون و صدایی اما بیداری ملولش خالی ست چشمش به روی صفحه پرکنده میشود در روزنامه هم خبری نیست | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز نگر آنجا چه می بینی به هنگامی که نور آذرخش آن بیشه را از سایه عریان کرد و باران خواب پر آب گیاهان را به دشت آفتابی برد و باد صبحگاهان شاخ پر پیچ گوزنان را به عطر دشتها آمیخت در آن خاموش که تاریک گه روشن نگر آنجا چه می بینی ؟ شهیدی یا نه ؟ روح لاله ای در پیکر مردی تجلی کرده از ایینه ی بیداری و دیدار در آن باران و در آن میغ تر دامن نگر آنجا چه می بینی ؟ درون روستای خواب درختان فلج و بیمار و آن طفلان خردینک گرسنه زیر بار کار و مردانی که با دستان خود سازند پیش چشم خود دیوار و بالاتر و بالاتر تو در آن سوی آن دیوار آبستن نگر آنجا چه می بینی ؟ | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز معراج نامه 1 آنگاه از ستاره فراتر شدم و از نسیم و نور رهاتر شدم ویراف وار دیده گشودم وان مرغ ارغوانی آمد چون دانه ای مرا خورد و پر گشود و برد در روشنای اوج رهایش بر موج های نور و گشایش می رفت و باز می شد هر دم در چینه دان سبزش صد رنگ کهکشان آنگه مرا رها کرد در ساحت غیاب خود و خویش آن سوی حرف و صوت در آن سوی بی نشان 2 آنگاه واژه ای به من آموختند سبز فهرست مایشاء و ماشاء تا بالاتر از فروغ تجلی پروازها کنم با میوه های حوری با جوی های شیر دیدم بهشتیان را محصور کار خویش فریادهای دوزخیان را با چشم های خویش نیوشیدم نور سیاه ابلیس می تافت آنچنان که فروغ فرشتگان بی رنگ می شد آنجا در هفت آسمان 3 ناگه دلم هوای زمین کرد وان ورد را مکرر کردم نام بزرگ را دیدم زمین آدمیان را نزدیک شد به من زیر مجره ها و سحابی ها نزدیک تر شدم آنگاه دیدم قلب شکنجه گاه های شیاطین را در صبح ارغوانی مشرق که با طنین روشن آواز عاشقان پیوسته می تپید 4 نزدیک تر شدم دیدم عصا و تخت سلیمان را که موریانه ها از پایه خورده بودند اما هنوز او با هیبت و مهابت خود ایستاده بود زیرا که مردمان باور نداشتند که مرده ست و پیکر و سریرش در انتظار جنبش بادی ست 5 آنگاه نزدیک تر شدم دیدم کنار صبح اساطیر روییده بوته های فصیحی که میوه شان سرهای آدمی ست اگر چند سرها بریده بود و سخن می گفت 6 آنگاه نزدیک تر شدم تندیس گرگ پیری دیدم فانوس دود خورده به کف داشت کاینک دمیده صبح قیامت دیدم که واژگانش مثل گوزن و کرگدن و گاو گویی که شاخ دارند پرسیدم از سروش دل خویش آواز باز داد که این خود آن آخرین شیطان مشرق است با گونه گونه گونه دروغش و آن فانوس بی فروغش 7 آنگاه نزدیک تر شدم دیدم فراخنای زمین را در زیر پای روسپیان تنگ دیدم که مسخ می شد انسان و آنگه به جای او می رست خوک و خرچنگ 8 آنگاه نزدیک تر شدم دیدم تن های بی سری که گذر می کرد در کوچه های سکن و برزن ها و گاه گاه زمزمه ای داشت من من تمام من ها پرسیدم از سروش دل خویش کاین بی سران چه قوم کیان اند ؟ آواز باز داد که اینان انبوه شاعران و ادیبان فرزانگان مشرقیان اند گفتم فرزانگان مشرق اینان اند ؟ گفت آری بر مرده ریگ مزدک و خیام فرزانگان مشرق اینان اند اینان که می شناسی و میبینی این مسکینان اند و آنگاه این سرود فرو خواند جز لحظه های مستی مستی و راستی که شورش شهامت آن آب آتشین مرداب وار خون شما را با صد هزار وسوسه تهییج می کند و گرمی نوازش آن تلخ وار خوش در جنگل ملایم و مرجانی رگاتان تا انتهای هر چه گیاهی ست سرخینه می دواند و نعره می زنید که با شحنه ها طرف هستید و لحظه ای که سمتید هرگز برگ سکوت کوچه ی بن بستی را حتی با شیونی شبانه به هشیاری شیرازه بسته اید ؟ حتی یک بار هم برای تماشا دل تان نخواسته در ازدحام کوچه ی بن بستی از دور یک ستاره ی کوچک را با دستتان نشانه بگیرید و یک صدا بگویید آنک طلوع ذوذنب از شرق شاید سری ز پنجره ای بیرون اید و با شما بخواند آواز دسته جمعی زندانیانی را که نقل های مجلس شان دانه های زنجیر است شاید گروهی از پس دیوارهای کوچه ی دیگر بیرون کنند سر و بگویند آری طلوع ذوذنب از شرق 9 آنگاه در لحظه ای که ساعت ها از کار اوفتادند و سیره ها به روی سپیدارها گفتند تاریخ میخ کوب شد اینجا دیدم که در صفیر گلوله ها مردی سپیده دم را بر دوش می کشید پیشانی اش شکسته و خونش پاشیده در فلق | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز ایا تو را پاسخی هست ؟ ابر است و باران و باران پایان خواب زمستانی باغ آغاز بیداری جویباران سالی چه دشوار سالی بر تو گذشت و توخاموش از هیچ آواز و از هیچ شوری بر خود نلرزیدی و شور و شعری در چنگ فریاد تو پنجه نفکند آن لحظه هایی که چون موج می بردت از خویش بی خویش در کوچه های نگارین تاریخ وقتی که بر چوبه ی دار مردی به لبخند خود صبح را فتح می کرد و شحنه ی پیر با تازیانه می راند خیل تماشاگران را شعری که آهسته از گوشه ی راه لبخند می زد به رویت اما تو آن لحظه ها را به خمیازه خویشتن می سپردی وان خشم و فریاد گردابی از عقده ها در گلویت آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود آه بیگانگی با خود است این یا بیگانگی با خدا بود ؟ وقتی گل سرخ پر پر شد از باد دیدی و خامش نشستی وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب در خیمه ی آسمان ریخت تو روزن خانع را بر تماشای آن لحظه بستی آن مایه باران و آن مایه گل ها دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها شستند با این همه هیچ هرگز نگفتی دیدار های تو با اینه روزها آها در لحظه هایی که دیدار در کوچه ی پار و پیرار از دور می شد پدیدار دیگر تو آن شعله ی سبز وان شور پارینه را کشته بودی قلبت نمی زد که آنک آن خنده ی آشکارا وان گریه های نهانک آن لحظه ها مثل انبوه مرغابیان و صفیر گلوله از تو گریزان گذشتند تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند شاید غباری در ایینه ی یادهایت نهفتند بشکن طلسم سکون را به آواز گه گاه تا باز آن نغمه ی عاشقانه این پهنه را پر کند جاودانه خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده که در قفس جان سپرده بودن یعنی همیشه سرودن بودن : سرودن ‚ سرودن زنگ سکون را زدودن تو نغمه ی خویش را در بیابان رها کن گوش از کران تر کرانها آن نغمه را می رباید باران که بارید هر جویباری چندان که گنجای دارد پر می کند ذوق پیمانه اش را و با سرود خوش آب ها می سراید وقتی که آن زورق بذگ برگ گل سرخ در آب غرقه می شد صد واژه منقلب بر لبانت جوشید و شعری نگفتی مبهوت و حیران نشستی یا گر سرودی سرودی از هیبت محتسب واژگان را در دل به هفت آ ب شستی صد کاروان شوق صد دجله نفرت در سینه ات بود ام نهفتی ای شاعر روستایی که رگبار آوازهایت در خشم ابری شبانه می شست از چهره ی شب خواب در و دار و دیوار نام گل سرخ را باز تکرار کن باز تکرار | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,831
(View Stats)
تشکرها: 18,614
تشکر شده 38,810 بار در 5,778 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز اعتراف بی اعتماد زیستن این سان به آفتاب بی اعتماد زیستن این سان به خک و آب بی اعتماد زیستن این سان به هر چه هست از آن همه شقایق بالند در سحر تا این همه درخت گل کاغذین که رنگ بر گونه شان دویده و بگرفته جای شرم بی اعتماد زیستن این سان به چشم و دست در کوچه ای که پکی یاران راه را تنها در لحظه ی گلوله ی سربی در اوج خشم تصدیق می توان کرد آن هم با قطره های اشکی در گوشه های چشم | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اشعار, دفتر, شفیعی, کدکنی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر اشعار مهدی سهیلی ! | -ava- | دفتر شعر و مشاعره | 29 | ۲۶ فروردين ۱۳۹۱ ۱۰:۳۵ بعد از ظهر |
| مثل درخت در شب باران | محمد رضا شفیعی کدکنی | havva7 | کتاب شعر | 2 | ۱۶ مهر ۱۳۹۰ ۰۸:۱۶ قبل از ظهر |
| دفتر اشعار شهیار قنبری ! | شبنم | دفتر شعر و مشاعره | 24 | ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۵:۳۵ بعد از ظهر |
| لطفا قبل از فعالیت در هر بخش قوانین بخش هارو مطالعه کنید! | hiva | شعر و ادبیات | 1 | ۱ شهريور ۱۳۸۹ ۱۱:۱۲ بعد از ظهر |