بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > تایپ کتاب غیر رمان

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ بعد از ظهر   #571 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

571
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
میتپد دل در برم میسوزدم جان چون کنم
عالمی در دست من، من همچو مویی در برش
قطرهای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم
در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده
وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم
چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال
پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم
در بن هر موی صد بت بیش میبینم عیان
در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم
نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی
در میان این و آن درمانده حیران چون کنم
چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید
بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم



کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر   #572 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

572
آه گر من زعشق آه کنم
همه روی جهان سیاه کنم
آه من در جهان نمیگنجد
در جهان پس چگونه آه کنم
هر دو عالم شود چو انگشتی
گر من آهی ز جایگاه کنم
گر دمی آتشین زنم ز دلم
به دمی دفع صد سپاه کنم
بحر خون در دلم چو موج زند
من به خون در روم شناه کنم
موج آن خون چو بگذرد از حد
خون دل را به دیده راه کنم
خون بریزم ز دیده چندانی
که بسی خلق را تباه کنم
عالمی خون خویشتن بینم
از پس و پیش اگر نگاه کنم
با چنین حالتی عجب که مراست
گر کنم طاعتی گناه کنم
هیچ خلقی گداتر از من نیست
گرچه دعوی پادشاه کنم
ره به گلخن نمیدهند مرا
وین عجب عزم بارگاه کنم
شربتی آب چاه نیست مرا
وی عجب عزم فخر آب جاه کنم
همچو لاله کلاه در خونم
چه حدیث سر و کلاه کنم
سر درودم فرید را چو گیاه
پس کنون کره در گیاه کنم
همچو عطار مست عشق شوم
گر دمی در رخش نگاه کنم

pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر   #573 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

573
بی رخت در جهان نظر چکنم
بی لبت عالمی شکر چکنم
رویت ای ترک اگر نخواهم دید
زحمت هندوی بصر چکنم
چون دریغ آیدم رخت به نظر
رخت آلودهٔ نظر چکنم
دو جهان گرچه سخت با خطر است
من خطیری نیم خطر چکنم
چون سر موی تو به از دو جهان
از سر کوی تو گذر چکنم
گر عزیز است عمر مختصر است
من بدین عمر مختصر چکنم
همه عالم جمال و آواز است
چشم کور است و گوش کر چکنم
چون خبر دادن از تو ممکن نیست
من حیران بی خبر چکنم
گرچه جان موج میزند از تو
چون زبان نیست کارگر چکنم
چون ز کاهی بسی ضعیف ترم
دست با کوه در کمر چکنم
گر کنم صد هزار قرن سجود
هیچ باشد من این قدر چکنم
گفته بودی که خشک و تر در باز
با لب خشک و چشم تر چکنم
آتش دل به است بی تو مرا
بی تو با آب بر جگر چکنم
گفتیم بال و پر زن از طلبم
چون ز هم ریخت بال و پر چکنم
چون مسافر تویی و من هیچم
من هیچ آخر این سفر چکنم
چون تو جویندهٔ خودی بر من
من سرگشته پا و سر چکنم
چون درونی تو و برون کس نیست
من چو حلقه برون در چکنم
در درون کش مرا و محرم کن
تا تو باشی همه دگر چکنم
محو شد درغم تو فرد فرید
فرد باید مرا حشر چکنم


pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ بعد از ظهر   #574 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

574
چاره نیست از توام چه چاره کنم
تا به تو از همه کناره کنم
چکنم تا همه یکی بینم
به یکی در همه نظاره کنم
آنچه زو هیچ ذره پنهان نیست
همچو خورشید آشکاره کنم
ذرهآی چون هزار عالم هست
پرده بر ذره ذره پاره کنم
تا که هر ذره را چو خورشیدی
بر براق فلک سواره کنم
صد هزاران هزار عالم را
پیش روی تو پیشکاره کنم
پس به یک یک نفس هزار جهان
تحفهٔ چون تو ماه پاره کنم
چون کنم قصد این سلوک شگرف
کوکب کفش از ستاره کنم
شیر دوشم هزار دریا بیش
لیک پستان ز سنگ خاره کنم
ذرههای دو کون را زان شیر
همچو اطفال شیرخواره کنم
چون کمال بلوغ ممکن نیست
چکنم گور گاهواره کنم
ای عجب چون بسازم این همه کار
هیچ باشد همه چه چاره کنم
عاقبت چون فلک فرو ریزم
این روش گر هزار باره کنم
همه چون چرخ گرد خود گردم
گرچه خورشید پشتواره کنم
نرهم از دو کون یک سر موی
مگر از خویشتن گذاره کنم
چون ز معشوق محو گشت فرید
تا کیش مرغ عشق باره کنم

pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ بعد از ظهر   #575 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

575
هر زمان بی خود هوایی میکنم
قصد کوی دلربایی میکنم
گه به مستی های هویی میزنم
گه به گریه های هایی میکنم
غرقه زانم در بن دریای خون
کارزوی آشنایی میکنم
تنگ دل شد هر که آه من شنود
زانکه آه از تنگنایی میکنم
چون مرا باد است از وصلش به دست
خویشتن را خاک پایی میکنم
ای مرا چون جان ببین زاری من
کین همه زاری ز جایی میکنم
گر دمی از دل برآمد بی غمت
این دم آن دم را قضایی میکنم
چون غم تو کیمیای شادی است
من غمت را مرحبایی میکنم
در غم تو چون کم از یک ذرهام
هست لایق گر هوایی میکنم
روشنی دیدهٔ عطار را
خاک پایت توتیایی میکنم


pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر   #576 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

576
این دل پر درد را چندان که درمان میکنم
گوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم
بلعجب دردی است درد عشق جانان کاندرو
دردم افزون میشود چندان که درمان میکنم
چند گویی توبه آن از عشق و زین ره باز گرد
چون توانم توبه چون این کار از جان میکنم
از میان جان نگیرد عشق او هرگز کنار
کز میان جان هوای روی جانان میکنم
این عجایب بین که نگذارند در گلخن مرا
وانگهی من عزم خلوتگاه سلطان میکنم
عشق توتاوان است بر من چون نیم در خورد تو
مرد عشق خود تویی پس من چه تاوان میکنم
چون دل و جانم به کلی راز عشق تو گرفت
من چرا این راز را از خلق پنهان میکنم
نی خطا گفتم تو و من کی بود در راه عشق
جملهٔ عالم تویی بر خویش آسان میکنم
تا گهرهای حقیقت فاش کردم در جهان
با دل عطار دلتنگی فراوان میکنم


pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر   #577 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

577
محلم نیست که خورشید جمالت بینم
بو که باری اثر عکس خیالت بینم
کاشکی خاک رهت سرمهٔ چشمم بودی
که ندانم که دمی گرد وصالت بینم
صد هزاران دل کامل شده در کوی امید
خاک بوس در و درگاه جلالت بینم
همچو پروانه پر و بال زنم در غم تو
گر شبی پرتو آن شمع جمالت بینم
جگرم خون شد از اندیشهٔ آن تا پس ازین
جان و دل خون شود و من به چه حالت بینم
تو مرا دم به دم اندر غم خود میبینی
من زهی دولت اگر سال به سالت بینم
خاک پای تو شدم خون دلم پاک مریز
نی بخور خون دل من که حلالت بینم
گر دهد شرح غمت خاطر عطار بسی
نشوم هیچ ملول و نه ملالت بینم

pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ بعد از ظهر   #578 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

578
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم
دل را همه میل جان با سوی تو میبینم
تا جان بودم در تن رو از تو نگردانم
زیرا که حیات جان باروی تو میبینم
بس عاشق سرگردان از عشق تو لب برجان
آواره ز خان و مان بر بوی تو میبینم
از عشق تو نشکیبم گر خوانی و گر رانی
زیرا که دل افتاده در کوی تو میبینم
هر جا که یکی بیدل از عشق تو بی حاصل
سرگشته و بی منزل سر کوی تو میبینم
آن دل که بود سرکش گشته است اسیر عشق
اندر خم چوگانت چون گوی تو میبینم
گفتم که مگر کلی وصل تو بدانستم
صد جان و دل خود را یک موی تو میبینم
عطار مگر روزی ترکیش بود درسر
کامروز به عشق اندر هندوی تو میبینم
pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۵۸ قبل از ظهر   #579 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

579
دردا که ز یک همدم آثار نمیبینم
دل باز نمییابم دلدار نمیبینم
در عالم پر حسرت بسیار بگردیدم
از خیل وفاداران دیار نمیبینم
در چار سوی عالم شش گوشهٔ توتویش
یک دوست نمیبینم یک یار نمیبینم
بسیار وفا جستم اندک قدم از هرکس
در روی زمین اندک بسیار نمیبینم
چندان که در آن وادی کردم طلب یک گل
در عرصهٔ این وادی جز خار نمیبینم
تا چند درین وادی بر جان و دلم لرزم
کانجا به دو جود جان را مقدار نمیبینم
تا چند ز نادانی دیوان جهان دارم
چون مورد درین دیوان جز مار نمیبینم
هر روز ازین دیوان صد غم برما آید
دردا که درین صد غم غمخوار نمیبینم
گر زانکه اثر بودی در روی زمین کس را
زانگونه اثر کم شد کاثار نمیبینم
عطار دلت بر کن از کار جهان کلی
کز کار جهان یک دل بر کار نمیبینم
pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ قبل از ظهر   #580 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

580
ه دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمیبینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمیدانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمیبینم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمیبینم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمیبینم
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمیبینم
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمیبینم
pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اشعار, دیوان, عطار, غزلیات, نیشابوری

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
نه از تو ، نه از من | عطار نیشابوری آوای سکوت داستان های کوتاه و حکایات 0 ۱ شهريور ۱۳۹۰ ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
بیوگرافی عطار نیشابوری | عارف sasha نویسندگان و شعرا 4 ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۱:۵۰ بعد از ظهر
رابعه | عطار نیشابوری REAL LOVE داستان های کوتاه و حکایات 0 ۹ آذر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۹ قبل از ظهر
شیخ صنعان | فریدالدین عطار نیشابوری REAL LOVE داستان های کوتاه و حکایات 0 ۹ آذر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۴ قبل از ظهر
منطق الطیر عطار نیشابوری ستاره یخی کتاب شعر 0 ۹ مرداد ۱۳۸۹ ۰۷:۲۲ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان