| |||
| | #41 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز نیوشا به جاده چشم دوخته بود و از دیدن شاهرخ متعجب شد و گمان نمی کرد ان به این زودی برگردد. عرض جاده را طی کرد و خود را به شاهرخ رساند شاهرخ پیش دستی کرد و گفت: -سلام خانوم گلدره می تونم بپرسم کجا تشریف می برید؟ نیوشا که تا ان لحظه گمان می کرد می تواند دلشوره مربوط به شاهرخ باشد با دیدن شاهرخ که در سلامتی کامل و رفع شدن دلشوره گفت: -سلام خوشحالم که صحیح و سالم می بینمت . شاهرخ لبخندی زد و گفت: _متشکرم خب نگفتی با این عجله کجا می ری. نیوشا گفت: _می رفتم روستا. شاهرخ ناباورانه گفت: _روستا نکنه دیونه شدی. نیوشا که نمی دانست چطور دلتنگیش را را برای شاهرخ توصیف کند. _می خوام یه سری به پدرم بزنم. شاهرخ لبخند طنز امیزی زد و گفت: _پس بگو چشم کارفرما رو دور دیدم از زیر کار فرار کردم. فکرش رو هم نمی کردی به این زودی برگردم. نیوشا با جدیت گفت: _خواهش می کنم حالا وقت شوخی نیست. شاهرخ هم حالت جدی به خودش گرفت و گفت: _یعنی تو واقعا داری می ری روستا؟ نمی خوام اتفاقی برات بیفته یعنی این بار روستا رو با خاک یکسان می کنم. نیوشا گفت: _از شب دچار دلشوره شدم .اونقدر دل نگران بودم که نتونستم منتظر برگشتن شم بشم. _خیلی خوب همراهت میام. شاهرخ گفت: _نمی تونی باور کنی منم دلشوره داشتم. نیوشا ناباورانه گفت: _جدا..!؟ شاهرخ گفت: _احساس می کردم برای تو اتفاقی افتاده بخاطر همین حتی قرار داد نبستم اومدم. نیوشا گفت: _من به هیچ وجه فکر کردم. نمی تونید باور کنید چقدر دل نگرانم. شاهرخ گفت: _من مطمئن هستم نگرانی تو بی مورده. نیوشا گفت: _امیدورام همین طور باشه اما احساس خستگی می کنم. می تونم چند روزی مرخصی بگیرم. شاهرخ ماشین رو متوقف کرد و گفت: -همین جا می مونم تا برگردی همین جا منتظر می مونم اگر بخواهی می رسونمت. نیوشا با نارحتی گفت: _مثل این که متوجه تقاضای من نشدید. شاهرخ گفت: _متوجه شدم اگر پدرت احتیاج به تو داشته می توانی بمانی. نیوشا گفت: _منظورتون چیه؟یک پدر همیشه به فرزندش احتیاج داره . شاهرخ گفت: _منظورم این بود که اگر مریض احوال بود می تونی بمانی. والا بر می گردی من همین جا منتظرتم. نیوشا گفت: _من بدون هیچ دلیلی بمونم بدون هیچ علتی احتیاج به استراحت دارم. شاهرخ گفت: _بسیار خوب پس من همینجا منتظر می مونم. نیوشا گفت: _بهتره که خودتان را اینجا علاف نکنید. البته اگر دوست دارید می توانید تا دو سه روز دیگه همین جا می مونم. از ماشین پیاده شد. شاهرخ با جدیت گفت: _من به تو چنین اجازه ای نمی دهم. _ولی من که گفتم بر نمی گردم. شاهرخ یک ابرویش را بالا انداخت و گفت: -جدا پس می تونی امتحان کنی و تا یک ساعت دیگه ان وقت می بینی منتظر اجازت می مانم یا نه حتی اگر شده...حالا زودتر برو چون از همین حالا ساعتت شروع شد. سپس شیشه ماشین را بالا کشید و به صندلی تکیه داد نیوشا با بی تفاوتی شانه هایش بالا انداخت و رفت. شاید یه مدت نیام... ![]() زمان درستی نداره تا کی ،،، دلم براتون تنگ میشه ![]() | ||||||||
| | |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز نیوشا وقتی به خانه رفت با تعجب دید که داریوش هم در اینجاست .بعد از بحث و گفتگو با داریوش داریوش از او درخواست کرد که به تهران برگردد. ولی نیوشا در رابطه کار با شاهرخ و وضعیتش در چند زمان اخیر که گذشته گفت ناگهان به ساعت نگاه کرد چهار ساعت گذشته بود. یاد حرف شاهرخ افتاد نگران بلند شد و خداحافظی کرد داریوش هم بهترین فرصت را برای خداحافظی انتخاب کرد و با هم رفتند بیرون شاهرخ جلوی ماشین تکیه داده بود. *** شاهرخ داخل ماشین به حالت منتظر نشسته بود و به مناظر اطرافش نگاه می کرد .نیوشا با تردید در ماشین را باز کرد نیوشا به او نگاه کرد که بی توجه به او به جلو نگاه می کند. خشم و عصبانیت در چهره اش به خوبی مشهود بود. نیوشا قبل از این که سوار شود گفت: _معذرت می خوام امیدورام مرا ببخشید واقعا نمی دونستم بیام یعنی... شاهرخ نیوشا نگاه کرد و حرف او را قطع کرد و با عصبانیت گفت: _خب حالا دیگه معلوم شد دل نگرانی من بی دلیل نبوده. دلواپسی و نگرانی شما هم معلوم شد. معلوم شد چه چیزی تو رو به اینجا کشانده . نیوشا سوار ماشین شد و گفت: _دارید اشتباه می کنید. شاهرخ گفت: _این تو هستی که داری اشتباه می کنی. فکر کرده بودی من به خودم اجازه نمی دهم بیام جلوی منزلت. من بعد از چهار ساعت انتظار این حق را به خودم دادم و خوشبختانه یا متاسفانه موضوع رو فهمیدم .چرا از من پنهان کردی. نیوشا با نارحتی حرف او را قطع کرد و گفت: _لازم نمی بینم توضیح بیشتر بدم. چون اولا من از شما نخواسته بودم مرا برسانید .در ثانی اصلا برایم مهم نیست در مورد من چه قضاوتی می کنید. شاهرخ در حالی که سعی در مهار خشمش داشت گفت : _تو مجبوری که به من توضیح بدی. چون چهار ساعت تمام من را خسته و گرسنه تو سرما نگه داشتی. درسته که خودم خواستم بمانم اما تو حق نداری این طور بی رحمانه با من رفتار کنی. در ضمن خیلی خودمو کنترل کردم که نیام داخل و کسی موجب نگرانی و بی رحمی تو شده رو رو نبینم. نیوشا گفت: _اون اقا ، داریوش پسر دایی من بود و اصلا هم بجای نگرانی وجود ندارد. در ضمن او باعث تغییرات رفتار من نیست. من هم نمی دانستم که او اینجاست. شاهرخ با تمسخر گفت: _اوه بله اصلا جای نگرانی نیست و قتی خودتو با این عجله اینجا رسوندی و بعد از چندین ساعت انتظار بازگشت خودت می گذرانی و بعد هم من متوجه حضور داریوش خان در منزلت می شوم. اینها اصلا نگرانی نداره......چی خب چی می گفتید؟ نیوشا صورتش را به سمت دیگری گرفت و با خونسردی گفت: _اصلا خودم رو ملزوم به توضیح نمی بینم. شاهرخ برای اولین بار با عصبانیت غیر قابل تصور فریاد زد: _نیوشا... فریاد شاهرخ دل نیوشا را لرزاند و با ترسی که باعث شد نیوشا بفهمد در مورد غیر منصفانه رفتار می کند. نیوشا گفت: _هیچی داریوش از من خواست توی شرکتش در تهران کار کنم و سهامی رو به نام من کند. همین. شاهرخ فورا گفت: _تو که قبول نکردی؟ نیوشا گفت: _خواهش می کنم انقدر با دید شک به من نگاه نکن. شاهرخ کمی آرام شد و گفت: _من فقط ترسیده بودم ، ترسیدم بگذاری و بروی .با حرف های اون روز توی دفتر...تو که این کارو نمی کنی؟ نیوشا لبخند زد و با شوخی گفت: _حالا دیگه جایی امنی پیدا کردم برای فرار از دست تو پیدا کردم .اگر اذیت ادامه بدهی همین کارو می کنم. شاهرخ گفت: _خدایا این دختره چطور موجودی است! و بعد رو به نیوشا کرد و گفت: _این تو هستی که منو عذاب می دهی نه من تو را . پس کاری نکن که از دست تو سر به صحرا بگذارم. وقتی دیدم سر یک ساعت نیامدی فکر کردم قصد اذیت مرا داری اما بیشتر از آن که عصبی شوم نگرانت شدم. اما وقتی پسر دایی ات را دیدم دیگه حسابی کفری شدم .داشتم سکته می کردم و دلم می خواست او از حسادت بمیرد. نیوشا لبخندی بر لب نشاند وگفت: _بس کن شاهرخ بین من و داریوش یک رابطه صمیمانه برقرار است. اما مثل یک وخواهر و برادر. فراموش نکن ما با هم بزرگ شدیم اون مثل یک برادر حامی من است. شاهرخ در حال روشن کردن ماشین گفت: _اوه....پس من باید از این داریوش که نقش برادر شما را ایفا می کند حساب ببرم. نیوشا لبخند زد و گفت: _بهتره که این کارو بکنی. پایان فصل 12 | ||||||||
| | |
| | #43 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل سیزدهم صدای رعد و برق و ریزش شدید باران نیوشا را از کابوسی وحشتناک نجات داد. با دلهره از جا برخاست و روی تخت نشست. کابوسش تکراری بود. تمام بدنش خیس عرق بود و تشویش دلهره هنوز دست برنداشته بود. این بار آن جسم خونین چهرا اش در زیر نور نقره ای رنگ ماه در میان انبوهی از درختان به خوبی نمایان می شد. شاهرخ در دفتر حضور داشته باشد هوا آنقدر گرفته بود که نمی توانست حدس بزند چه ساعتی از روز است شاهرخ پشت میز نشسته بود با ورود او سرش را بلند کرد و گفت: _سلام خانوم گلدره ظهر بخیر. نیوشا نگاهی به ساعت دیواری انداخت یازده را نشان می داد. باور نمی کرد آنقدر خوابید باشد شاهرخ گفت: _نگرانت شدم نیره رو فرستادم تو اتاقت گفت راحت خوابیدی اجازه ندادم بیدارت کنند. نیوشا پشت میز نشست و گفت: _معذرت می خوام صبح خوابم برد دیشب اصلا نتوانستم بخوابم. شاهرخ گفت: _برای چی؟ نیوشا گفت: _این دلشوره لعنتی دست از سرم بر نمی نداشته. دائم فکر می کنم اتفاق ناگوار قراره بیافته اجازه بدهید چند روزی بروم مرخصی. شاهرخ گفت: _فکر می کنی این اتفاق ناگوار قرار برای چه کسی بیافته؟ نیوشا مطمن بود اگر اسمی از داریوش ببرد او را روی این مسئله حساس خواهد شد. اگر کابوس های شبانه اش که همیشه در آن داریوش را زخمی و غرق در خون می دید حرفی به میان اورد حسادت او بر انگیخته می سازد به همین دلیل گفت: _نمی دونم .حس ششم که ندارم اما دلشوره هایم عجیبه است. شاهرخ گفت: _فقط به خودت تلقین می کنی. بهتره برگردی به اتاقت و کمی استراحت کنی. نیوشا گفت: -یعنی اجازه نمی دید برم مرخصی؟ شاهرخ کمی مکث کرد و گفت: _بسیار خوب بهتره خودم تسلیم خواسته های تو بشم. تا این که مجبور به این کار کنی. می توانی بروی و هر وقت نگرانی هایت برای پدرت به پایان رسید برگردی. نیوشا لبخندی رضایتمندانه بر لب نشاند و از جا برخاست و گفت: _از شما متشکرم و قول می دهم زود برگردم. شاهرخ هم از جا برخاست و گفت: _تا تو اماده بشی. من هم لباسامو می پوشم .توی این بارون نمی توانی بروی خودم می برمت جلوی منزلتان می رسانمت. نیوشا لبخندی بر لب نشاند و از اتاق خارج شد. شاهرخ چند سند را از درون کیفش بیرون اورد و مقابل گاو صندوق نشست تا مدارک را داخل ان قرار دهد. همین که در گاوصندوق را باز کرد از تعجب برجا میخکوب شد. با بهت و حیرت به گاو صندوق خالی نگاه کرد. خوب به یاد داشت قبل از اینکه برای بستن قرار داد به رامسر برود مقدار زیادی پول در ان قرار داده بود. اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که شاید پول ها سرقت شده باشد اما این فرضیه غیر ممکن بود. تنها او و نیوشا از رمز گاو صندوق با خبر بودند و هیچ شکستگی و اسیبی روی گاوصندوق به چشم نمی خورد که حاکی از سرقت پول ها باشد.. در گاو صندوق را بست و همانجا منتظر ماند. دقایقی بعد نیوشا در حالی که چمدانی به دست داشت و پالتویی پوشیده بود وارد دفتر شد و گفت: -شما هنوز اینجا هستید؟ شاهرخ که در فکر بود از جا برخاست و گفت: -اتفاق عجیبی افتاده! نیوشا چمدانش را روی زمین قرار داد و کنجکاوانه پرسید: -چه اتفاقی؟ شاهرخ گفت: _ببین وقتی من نبودم کسی به اینجا بودم کسی به دیدن من نیامده؟ نیوشا گفت: _نه کسی نیامده چطور مگه؟ شاهرخ با جدیت گفت: -تو مطمئنی درها رو قفل کرده ای؟ نیوشا با سر درگمیگفت: -بله...بله دقیقا به یاد دارم که درها را قفل کردم. چه اتفاقی افتاده؟ شاهرخ خم شد و در گاوصندوق را باز کرد و خودش کنار رفت. نیوشا با دیدن گاو صندوق خاتلی به شاهرخ نگاه کرد و با تشویش گفت: -من نمی فهمم....من ، من گاو صندوق را بستم. از پول های خودم به اون مرد کمک کردم. شاهرخ گفت: -تو گاو صندوق را باز کردی؟ منظورت کدام مرد است؟ نیوشا گفت: -یکی از دهقانها اومده بود مقداری پول میخواست. برای بستری کردن دخترش توی بیمارستان. من در گاوصندوق را باز کردم. پول ها بود. شاهرخ گفت: -اون مرد کی بود؟ فامیلش رو پرسیدی؟ -نیوشا گفت: -نمی دونم خودش رو معرفی نکرد. شاهرخ گفت: -خب اونو باید شناخته باشی درسته؟ نیوشا گفت: -نه... اصلا از دهقانهای شما نبود. فقط خیلی درمانده بود و... شاهرخ با کمی ناراحتی گفت: -نیوشا تو حتی او را نمی شناخی. چقدر بهش کمک کردی؟ اینجا کلی پول بود. خیلی زیاد ، خیلی خیلی زیاد. نیوشا گفت: -اما من به پول ها دست نزدم. چون گفت دهقان شما نیست به خودم اجازه ندادم دست به پولها بزنم...شاید...شاید دزد اومده. -اما تو گفتی در را قفل کردی . در نشکسته ، گاوصندوق هم سالم است. فقط من و تو کلید و رمز گاوصندوق را داریم. می فهمی؟ فقط من و تو ، نه کس دیگری حتی خواهر و مادربزرگم. نیوشا با دستپاچگی گفت: -من همیشه کلید رو توی کشوی میزم می گذارم و ... شاهرخ گفت: -گفتم در نشکسته. نگو که رمز رو هم روی یه تیکه کاغذ یادداشت کرده بودی. نیوشا وحشت زده از گم شدن پول ها و ترس از جرمی که داشت دامنگیر او می شد به شاهرخ که منتظر جواب او بود نگاه کرد. شاهرخ چون سکوت او را دید گفت: -خیلی خب شاید اون رعیت از فرصتی استفاده کرده و پول ها رو برداشته. تو اگر او را نمیشناسی قاسم که او را شناخته و اجازه ورود داده. به هرحال تا اینجا راهنمایی اش کرده. نیوشا کمی خیالش اسوده شد و گفت: -بله...درسته. شاهرخ از دفتر خارج شد و دقایقی بعد دوباره به اتاق برگشت. روی مبلی نشست و خطاب به نیوشا گفت: -بنشین. تا قضیه گم شدن پول ها روشن نشه نمی تونی بروی. نیوشا با عصبانیت گفت: -میخواهی بگویی که من پول ها رو برداشتم؟ شاهرخ با کلافگی گفت: -من چنین حرفی نزدم. تو که نمی توانی زیر این بارون بروی منزلتان. نیوشا در حالی که طول و عرض اتاق را قدم می زد گفت: -فکر نمی کنم گم شدن پول ها ربطی به اون مرد داشته باشه. اون هیچ موقیعتی برای برداشتن پول ها نداشت. از طرفی من از پس انداز خودم به او کمک کردم. شاهرخ سیگارش را روشن کرد. پک محکمی به ان زد و گفت: -همه چیز معلوم میشه. در همین هنگام چند ضربه به در نواخته شد و قاسم با اجازه شاهرخ وارد دفتر شد. سلام کرد و سراپا منتظر شد. شاهرخ دود غلیظ سیگارش را بیرون داد. نگاهی به قاسم کرد و گفت: -روزی که من برای قرارداد رفتم تو چه کسی رو به این دفتر راهنمایی کردی؟ مطمئنا میشناختیش. قاسم با تعجب گفت: -منظورتون دو روز قبل است؟ شاهرخ با بی حوصلگی گفت: -بله...بله...دو روز قبل. -هیچ کس اقا...یعنی کسی نیامد که من او را به دفتر راهنمایی کنم. نیوشا ناباورانه به شاهرخ و قاسم نگاه میکرد. شاهرخ پرسید: -خوب فکر کن . شاید یادت نیست. اون مرد از دهقان های من نبود. -مطمئنم اقا. هیچ کس نیامده. اتفاقی افتاده اقا؟ شاهرخ از جا برخاست و گفت: -برو مادربزرگ و خواهرم را بیاور اینجا. قاسم از اتاق خارج شد و شاهرخ مقابل نیوشا ایستاد و گفت: -نیوشا...تو چت شده؟ تو از همون روز عوض شدی ، اون مردی که تو می گویی یا در خواب دیده ای یا این که... یا این که چیزی رو از من مخفی می کنی. میخواهم بدونم چی شده؟ چرا انقدر اصرار داری بروی مرخصی؟ نیوشا اگر همه چیز را خودت به من بگویی خودم همه چیز رو درست میکنم. بدون اینکه کسی بفهمه. چه اتفاقی افتاده عزیزم؟ نیوشا با ناراحتی گفت: -من عوض نشدم. اتفاقی هم نیافتاده. چیزی رو هم از تو پنهون نکردم. شاهرخ سیگارش را در جا سیگاری انداخت. به نیوشا نگاه کرد و گفت: -امیدوارم... لحظاتی بعد بدرالزمان و شیلا وارد دفتر شدند و شاهرخ از هر دو سوال کرد: -شما به گاو صندوق دست نزده اید؟ شیلا با تمسخر گفت: -اتفاق دفعه قبل داره تکرار میشه؟ باز هم دزد به بارت زده؟ بدرالزمان با خونسردی گفت: -من که نه رمز و نه کلید گاوصندوق هیچ کدام را ندارم. شیلا رو نمی دونم. شیلا پوزخندی زد و گفت: -برادر من فقط به از راه رسیده ها اعتماد میکنه نه مادربزرگ و خواهرش. شاهرخ که سعی داشت خونسردی اش را حفظ کند گفت: -من که اینجا نبودم فرد مشکوکی وارد ویلا نشده؟ بدالزمان با تمسخر گفت: -مگه این ویلا بی در و پیکر است که هرکسی سرش را بیاندازد پایین و بیاد اینجا. قاسم اگر کارش را خوب انجام نده سگها بجایش انجام وظیفه می کنند. تو ما را کشانده ای اینجا که این سوالات مسخره را از ما بپرسی؟ شاهرخ با عصبانیت فریاد زد: -پس این پول های لعنتی کجا غیبشان زده؟ شیلا و بدرالزمان به مسیر نگاه شاهرخ نگاه کردند و با گاو صندوق خالی روبرو شدند. بدرالزمان با ناراحتی گفت: -ببین شاهرخ تو مسئول این خسارتها هستی. تو باید جوابگو باشی. این دفعه مثل دفعه قبل بی تفاوت از کنار این قضیه نمی گذرم. شیلا هم با عصبانیت گفت: -چرا از حسابدار خوش چهره ات نمی پرسی که پول ها کجاست؟ مطمئنا هم کلید و هم رمز گاوصندوق را به او داده ای. درس مثل ساناز تو زرد از اب در امده. البته به این یکی خیلی جا واسه جولان داده ای. شاهرخ فریاد زد: -ساکت شو شیلا. و در حالی که نمی خواست درصدی به نیوشا شک کند گفت: -مطمئنم دزد امده. و به نیوشا که مات و مبهوت ایستاده بود نگاه کرد. بدرالزمان با همان لحن تمسخر بارش گفت: -نه در شکسته شد و نه به زور باز شده. گاو صندوق هم که کوچکترین اسیبی ندیده. لابد خودت توی خواب راه افتادی اومدی اینجا و پول ها رو برداشتی حالا هم داری منو سین جین می کنی. شیلا نگاهی به نیوشا انداخت و گفت: -می بینم خانوم گلدره قصد عزیمت دارند ، کجا انشالله؟ شاهرخ نگاهی به نیوشا کرد و بعد خطاب یه شیلا و بدرالزمان گفت: -چند لحظه بیرون منتظر باشید. بدالزمان گفت: -فراموش نکن چه گفته ام. این دفعه باید تکلیف پول های گم شده معلوم بشه. ما هم عضوی از این خانه هستیم و .... شاهرخ در را با عصبانیت برای انها باز کرد و گفت: -خودم معلوم می کنم پول ها کجاست؟ حالا لطفا بیرون منتظر باشید... شیلا در حالی که از دفتر بیرون می رفت با تمسخر گفت: -فراموش نکن هر دوتا عملشون یکی بوده. مجازاتها هم باید یکی باشه. شاهرخ با عصبانیت در را بست ، به سمت نیوشا رفت و در حالی که چمدانش را از روی زمین بر می داشت گفت: -با این حرف های ضد و نقیض به من حق بده که به همه شک کنم ، حتی تو نیوشا. نیوشا با بغض سنگین که تمام وجودش را می فشرد روی مبل نشست. احساس می کرد هنوز در کابوسی وحشتناک دست و پا می زند. سرش را که چون کوهی سنگین شده بود بین دستهایش گرفت و اجازه داد شاهرخ چمدانش را بگردد. شاهرخ خیلی ارام و با ملاحظه تمام وسایل درون چمدان را بیرون ریخت و چون چیزی نیافت لبخندی بر لب نشاند. دوباره وسایل را سر جایش قرار داد. از دفتر بیرون رفت و گفت: -شیلا با قاسم اتاق تمام مستخدمین رو بگردین. شیلا لبخندی زد و گفت: -با کمال میل و اول از اتاق تحفه تو شروع می کنم. شاهرخ که در ان موقعیت حال و حوصله جر و بحث با شیلا را نداشت همراه بدرالزمان وارد دفتر شدند و هر سه در سکوتی پر از اضطراب منتظر نشستند. نیم ساعت بعد قاسم و شیلا هر دو با دست خالی برگشتند. همه نگاهی گذرا به هم کردند. شیلا سکوت را شکست و گفت: -کدوم ادم پر دل و جراتی این همه پول رو یک دفعه می دزده ، بعد هم داخل اتاقش پنهان میکنه؟ تا حالا باید اون پول ها بی زبون کیلومتر ها از اینجا دور شده باشند. سپس به چمدان نیوشا نگاه کرد و گفت: شاید هم در حال خارج شدن هستند. شاهرخ با عصبانیت گفت: -به اون دست نزن. خودم داخلش رو گشتم. شیلا به سمت چمدان نیوشا رفت و گفت: -مطمئنی؟ و چمدان را باز کرد. در حالی که لباس های نیوشا را از لج بیرون می ریخت گفت: -جلوی چشمت که نمی گذارد. وقتی تمام لباس ها را بیرون ریخت سعی کرد کف چمدان را جدا کند. شاهرخ با عصبانیت از جا برخاست و گفت: -نکنه فکر کرده ای حسابدار من یک سارق حرفه ای است؟ شیلا گفت: -دوست نداری جلوی ما رسوا بشه؟ شاهرخ با عصبانیت و با یک حرکت سریع چمدان را از دستهای شیلا بیرون کشید و وسط اتاق رها کرد. همین امر موجب شد کف چمدان از جا در بیاید و در مقابل چشمهای حیرت زده حاضرین پول از کف ان بیرون برزند. نیوشا با ترس و ناباوری از جا برخاست و در مقابل نگاه های خشمگین شاهرخ و لبخند پیروزمندانه شیلا گفت: -من...من نمی فهمم...چرا... فریاد شاهرخ او را وادار به سکوت کرد: -ساکت شو....تو مرا... و بعد رو به بقیه کرد و با خشم فریاد زد: -همه از این اتاق برید بیرون همین حالا. شیلا با لبخندی تمسخر امیز و بدرالزمان با برقی رضایت و قاسم با ناباوری اتاق را ترک کردند. شاهرخ در را به شدت بست در حالی که از خشم تمام وجودش می لرزید ناباورانه گفت: -تو مرا به بازی گرفته بودی در تمام این مدت فکر این بودی چطور می توانی پول را از گاو صندوق خارج کنی. همه این ها یک نقشه بود. یک نقشه از پیش تعیین شده. یک دفعه سرو کله دایی زادت پیدا شد. بعد قصد پنهانی ملاقاتش کنی و حالا که موفق شدی ، برای فرار از اینجا دل نگرانی را بهانه کردی. فکر میکردی من خیلی احمق هستم. اره...اره احمق بودم که به تو اطمینان کردم. به حرفای قشنگت اعتماد کردم . احمق بودم که عاشق ظاهر پر از فریبت شدم. نیوشا ناباورانه گفت: -باور کن من نمی دونم این پول ها چطور وارد چمدان من شده شاهرخ باور کن ... شاهرخ فریاد کشید: -خفه شو نیوشا...دیگه اسم مرا نبر فقط بگو چرا...چرا این کار را کردی؟ به خاطر احتیاجت؟ به خاطر چی؟ من که حاضرم بودم تمام ثروتم را بپات بریزم. مرا نمی خواستی آخه چرا؟ من که تمام وجودم را متعلق به تو می دانستم دیگه چی می خواستی لعنتی چی؟ نیوشا بحث را در آن حالت روحی و روانی شاهرخ بی فایده می دانست با آرامش گفت: -تو آدم عجولی هستی تو حتی نمی دانی که من هیچ احتیاجی نه تنها به این پول ها بلکه به کار کردن برای تو هم نداشتم و ندارم. شاهرخ خنده ای عصبی کرد و گفت: -بس کن...حقه باز!به تو که گفته بودم که اگر بخواهی مرا چپاول کنی سرم کلاه بذاری چه بلایی سرت می آورم گفته بودم نه...فراموش که نکردی؟ وچند قدم به سمت نیوشا برداشت نیوشا همانطور که ایستاده بود گفت: -اینقدر عجولانه رفتار نکن باید به حرفای من هم گوش بدی می توانی هر طور دلت بخواهد قضاوت کنی. ویرایش نهایی شد./ ویرایش توسط Star-crossed : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۱۹ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز شاهرخ خیره در چشمهای نیوشا گفت: -هنوز هم نمی ترسی ، از تهدید من نترسیدی ، نمی ترسی گستاخ... برو گمشو از جلوی چشمم دور شو تا بلایی سرت نیاوردم. برو و پشت سرت را هم نگاه نکن. دیگه برام مهم نیست چرا دست به چنین کار کثیفی زدیو فقط از این به بعد مثل من با خودت اسلحه حمل کن. نیوشا لحظاتی به او نگاه کرد. همه چیز تمام شده بود. قصر رویاهایش با کدامین دسیسه فرو ریخته بود ؟ با بغضی سنگین به سمت در رفت. شاهرخ فریاد زد: - صبر کن ، پول ها را فراموش کردی؟ به خاطر این پول ها خیلی خوب نقشت رو بازی کردی. اما من از این بازی های تو تجارت و منفعت های زیادی به دست اوردم و در عوض تو... تو خیلی چیزها را از دست دادی. چیزهای با ارزشی که ارزششان را نفهمیدی. نیوشا نگاهی به پول ها انداخت و گفت: -برایت متاسفم ، داری اشتباه میکنی. چون این تو هستی که با قضاوت عجولانه و نشنیده گرفتن حرف های من خیلی چیز ها رو از دست می دی. در این مدت تنها کاری که توانستم بکنم این بود که به تو نتوانستم یاد بدهم صبر و تحمل پیشه خودت کنی و در زمان خشم و غضب قضاوت نکنی. صدای بسته شدن در با صدای فرو ریختن قلب شاهرخ همراه گشت. نیوشا از مقابل نگاه های سرزنش بار قاسم و شیلا و لبخند پیروزمندانه بدرالزمان گذشت و دقایقی بعد با قلبی شکسته و مالامال از اندوه در زیر بارانی که وجودش را می شست ویلا را ترک کرد. شاهرخ ساکت و ارام روی مبل نشسته بود و به انچه اتفاق افتاده بود می اندیشید. سرش را میان دستهایش می فشرد. درونش طوفانی به پا بود. نمی توانست ان همه پاکی و صداقت ان همه دلسو.زی و شفقت را یک مشت دروغ بداند. دروغ برای به دست اوردن پول هرچه بیشتر. تمام فکرش را نیوشا و حرف هایش پر کرده بود. نمی توانشت قبول کند چنین مفتضحانه فریب دخترکی روستایی را خورده باشد. به خودش نهیب زد ، " نه...نه...اون روستا زاده بود اما فریبکاری را در پایتخت فرا گرفته بود. یاد گرفته بود چطور زندگیش را با فریبکاری بچرخاند. اما نه... نه این من بودم که خودم را فریب می دادم. او حتی یک بار هم به من نگفته بود که دوستم دارد. همیشه انکار می کرد که بخاطر من اینجا حضور دارد و تهمتها و افترا ها را تحمل کند. من می گفتم که بخاطر مردمت اینجا هستی و او سکوت می کرد. نه به خاطر من ، نه به خاطر مردم ، به خاطر خودش ، پول ، مادیات...پس عشق...عشق کجا بوده؟ ایا دلی هم داشت؟ ان اشکها، ان چشمها...دروغ بود. همه دروغ بود؟" و ناگهان چون کوهی از اتش فوران کرد. با خم به سمت قفسه ها رفت. باید خودش را خالی می کرد. تمام دقاتر را در حالی که از قفسه ها بیرون می ریخت فریاد می زد: -چرا...چرا به خاطر پول باید انقدر فریبنده باشی؟ تو که دم از سخاوت می زدی ، تو که مدام دم از انسانیت می زدی ، من به تو اعتماد کردم...لعنتی...لعنتی...تو نهایت همه چیز برای من بودی. حاضر بودم به خاطر تو دست از همه چیز و همه کس بکشم. اما تو...تو...نمی دانستم راستی و حقیقت تا این حد در پوست ای از دروغ و فریب فرو رفته. دیگه میخواستی برات چی کار کنم؟ دیگه به چه کسی میشه اعتاد کدر...به چه کسی؟ و در حالی که سعی می کرد از غرق شدن در شکست و ناکامی بپرهیزد با خستگی روی زمین ، بین دفتر های پاشیده شده و دفتر به هم ریخته نشست. نمی دانست فکرش را به چه موضوعی باید متمرکز کند. تنها خاطراتش با نیوشا تا به ان روز به طور نا مرتب از جلوی چشم هایش می گذشت. انقدر بر افکارش کنترل نداشت تا به ان انسجام ببخشد. باغ گیلاس ، نگاه او به دنبال ان چشمها ، شلاقی که بالا می رفت و خونی که از دست او جاری می شد . زیر لب زمزمه کرد ، " باید بیشتر می زدمت ، بیشتر...بیشتر..." در اتاق به ارامی باز شد. شیلا هرگز در تصورش نمی گنجاند که برادرش تا ان حد عاشق ان دخترک شده باشد و حالا ناباورانه به برادرش نگاه می کرد. برای تسلای او به ارامی گفت: -شاهرخ...شاهرخ تو حالت خوبه؟ اما شاهرخ بدون هیچ حرکتی به صندلی نیوشا چشم دوخته بود. شیلا با همان لحن تسلی جویانه اش گفت: -باور کن اون اصلا ارزشش رو نداره. چرا اینقدر خودت رو گرفتارش... شاهرخ با عصبانیت دفتری را به سوی او پرتاب کرد . شیلا جا خالی داد و شاهرخ فریاد زد: -برو بیرون...به تو هیچ ارتباطی نداره. حالا از جلوی چشمم دور شو. نه میخواهم تو رو ببینم نه هیچکس دیگری را...برو...برو... شیلا بدون اعتراض از دفتر خارج شد و شاهرخ را در افکار خود تنها رها کرد. ویرایش توسط Star-crossed : ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۱۲ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #45 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز * * * اسمان هنوز هم می بارید. از روزی که نیوشا ویلا را ترک کرده بود دو روز می گذشت و در طی این دو روز هوای گرفته و ابری ، دل شاهرخ را غمگین تر کرده بود. شب و روز را در دفترش کارش سپری کرده بود و بدون این که با کسی صحبت کند چون ادم های مسخ شده پشت پنجره می ایستاد و به ریزش باران و باغ لختِ پاییز زده چشم می دوخت. می دانست حالا همه ، حتی خدمتکار ها پی به عشق او برده بودند. زمانی که شیلا که شیلا پریشان وارد کتابخانه شد ، بدرالزمان کتاب میخواند. بدرالزمان که با ارامش مجله زن روز را ورق می زد با ورود او سرش را بلند کرد و چون سکوت شیلا طولانی شد گفت: -تو دیگه چته؟ نکنه تو هم عاشق یک جوان روستایی شدی و ... شیلا معترضانه گفت: -مادربزرگ... انگار اصلا برایتان مهم نیست که چه بلایی ممکنه سر شاهرخ بیاد. اون واقعا عاشق و دلباخته حسابدارش شده بود. بدرالزمان گفت: هر اتفاقی برایش بیافته ، مقصر خودشه. اون اونقدر خودخواه و یک دنده بود که تذکرات و هشدار های مرا در مورد اون دختر نشنیده گرفت و اصلا توجهی به دل نگرانی های من نکرد. حالا هم داره چوب اشتباهات و خودخواهش هایش را می خورد. شیلا ناباورانه گفت: -شما دارید انتقام می گیرید؟ اون جوون بود و بی تجربه! اشتباهش از روی سادگی و بی تجربگی بود نه لجاجت و خودخواهیش در برابر شما. خواهش می کنم تا بیشتر از این داغون نشده و بلایی سر خودش نیاورده فکری به حالش بکنید. بدرالزمان با خودش گفت: " به درک ... بگذار هم خودش را خلاص کند و هم ما را از شر وجودش راحت کند" شیلا ملتمسانه گفت: -خواهش میکنم مادربزرگ. شما که نمی خواهید بگذارید همین طور پیش بره؟ بدرالزمان گفت: -نترس اتفاقی برایش نمی افته. باید بهش فرصت داد تا خوب در مورد اشتباهاش فکر کنه. بعد خودم با او صحبت می کنم. بعدا...نه حالا ، می بینی که نمی خواهد با کسی صحبت کند. تو هم انقدر دور و برش نپلک عصبانی ترش می کنی. شیلا کمی مکث کرد و بعد بدون هیچ حرفی انجا را ترک کرد. نمی توانست بفهمد چرا مادربزرگش نسبت به این موضوع انقدر بی تفاوت است.بار دیگر به طبقه بالا رفت. از لای در به شاهرخ نگاه کرد. با چهره ای ماتم زده روی صندلی نشسته بود و غرق در افکارش سیگار می کشید. هنوز هم به نیوشا و عشق از دست رفته اش می اندیشید و این شیلا را انقدر متاثر می ساخت که حاضر بود دست به هرکاری بزند. اهسته در دفتر را بست و به اتاقی رفت و لحظاتی بعد در حالی که پالتویش را پوشیده بود سوار ماشین از ویلا خارج شد. *** از شدت باران کمی کاسته شده بود و باد سردی شروع به وزیدن کرده بود. سکوت و خلوت وهم انگیز قبرستان را صدای زمزمه های دختری چتر به دست می شکست: -دیدی ریحانه ، این اخرش بود. خودم هم باورم نمیشه چرا تقدیرم انقدر سیاه بود. مرگ مادرم ، مرگ بهترین حامی ام ، دایی اردشیر ، فوت تو... و این اخری حسابی داغونم کرد. به هیچکی نمی تونم بگم که چه رنجی رو تحمل می کنم.... من...من دوستش دارم ریحانه....اما اون که همیشه عشقش رو به زبون می اورد انقدر در دلش عاشق نبود که چنین تهمتی به من زد. نمی خواهم اینجا بمونم. نمی تونم این فضا رو تحمل کنم. می خواهم با داریوش برگردم تهران. شاید هم به اون چیزی نگفتم و همین طوری رفتم...ای کاش فقط یک نفر بود که قاطعانه جلوی رفتنم را می گرفت. یک نفر مثل تو که حرفهایش کمی از لجاجت های و یک دندگی هایم کم می کرد. لحظاتی به خاک خیس قبر خیره شد. از جا برخاست. چترش را محکم در دستش فشرد و ارام زیر لب زمزمه کرد ، "خداحافظ" و باران بود که می بارید. | ||||||||
| | |
| | #46 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز از آخرین پله های اتوبوس که پا بر زمین گذاشتم مثل حصاری بود نا آشنا. دلم گرفته بود . اهی بر نهادم دلم می سوخت. شماره خانه را گرفتم پیرزنی پاسخ داد: -سلام بفرمایید. نیوشا گفت: - سلام خانوم می توانم با آقا داریوش صحبت کنم . لحن پیرزن تغییر کرد و با عصبانیت گفت: _دختر جون تو مگه شرم و حیا نداری؟ چرا اینقدر مزاحم می شی؟ اگر بدونم کی هستی ابرویت رو می برم. نیوشا با عجله گفت: _شما اشتباه می کنید خانوم... واراتباط قطع شد. نیوشا پس از تماس های پی در پی توانست به پیرزن بفهماند مزاحم نیست: _می بخشید خترم اخه از صبح تا شب خونه تنها هستم. البته گاهی اوقات با دوستان قدیم ام رفت و آمد می کنم اه راستی داریوش خونه نیست اگه کاره مهمی داری بگو وقتی برگشت بهش بگم. نیوشا گفت: _نه متشکرم فعلا خداحافظ. نیوشا خیلی صبر کرد بالاخره موضوع رو برای خاله خانوم تعریف کرد و گفت که در تهران هست و وقتی به انجا رسید خاله خانوم به گرمی از او پذیرایی کرد. نیوشا فورا از او پرسید: _داریوش چه وقت می آد خونه؟ پیرزن گفت: _گفتم که امشب نمیاد. می بینی که خیلی پرحرف و وراج هستم. اون هم برای فرار از وراجی های من به منزل دوستانش پناه می برد. سپس اهسته اهسته وارد اشپزخانه شد. بعد با صدایی بلند که به گوش نیوشا پرسید گفت: _از رامسر که برگشت خیلی آشفته بود. گفته بود می اد به دیدنت. هر کاری می کردم بروز نداد که چه اتفاقی افتاده. گفت قصد ازدواج داری من هم فهمیدم دلش از کجا پر است. با صد امید و ارزو اومده بود رامسر. و باسینی چای و شیرینی وارد سالن شد. نیوشا که از بی پرده گویی های خاله خانوم هم شرمنده و متعجب شده بود. لبخند کمرنگی بر لب نشاند و گفت: _من و داریوش هر دو مثل خواهر و برادر بودیم حدس شما اشتباه است. خاله خانوم لبخند کوتاهی زد و گفت: _ خب این نظر داریوش...انگار شما ازدواج نکردید؟ نیوشا با مکث کوتاهی گفت: _فعلا نه... نیمه های شب بود که صدای داریوش امد. _خاله خانوم خوابیدی. نیوشا فورا اشکهایش را پاک کرد تا آن لحظه فکری برای علت ورود ناگهانش نکرده بود. خودش را برای رویاروی با داریوش اماده کرد. با دیدن لامپ اتاقش اتاق را روشن کرد و با تردید به سمت در رفت داریوش با دیدن نیوشا لبخندی بر لب نشاند و گفت: _خواب می بینم واقعا خودت هستی. نیوشا لبخند کمرنگی زد و گفت: _بیداری..بیدار..بیدار..سلام. داریوش تازه متوجه چشمهایی متورم نیوشا شد و گفت: _تو گریه کردی عزیزم. نیوشا با نشنیده گرفتن کلمه اخر در حالی که سخت محتاج یک آشنا بود بار دیگر اشکهایش جاری شد. داریوش در اتاق را بست مقابل نیوشا ایستاد و با اظطراب گفت: _اتفاقی افتاده نیوشا؟ نیوشا سکوت کرد و بعد گفت: _چیزی نیست اتفاقی نیفتاده. فقط... فقط از دیدنت اینجا احساساتی شدم. داریوش گفت: _مرا ترساندی. حضور ناگهانی ات این وضع خواهش می کنم. نیوشا توضیح بده نیوشا به روی خودش نیاورد چه اتفاقی افتاده و سریع از اتاق خارج شد. * * * * تمام ساکنین ویلا برای برگزاری جشن به تکاپو افتاده بودند.شاهرخ عصبانی بود با هیچ کس حرفی نمی زد و بنظر او همه برای برگزاری این جشن مسخره خوشحال بودند. | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| رضایی, لیلا, نیوشا, ویرایش, کتاب |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| نیوشا | لیلا رضایی | معرفی و نقد کتاب | asheghi | ایرانی | 30 | ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۴۷ بعد از ظهر |
| نیوشا | لیلا رضایی | موبایل | باقری | رمان ایرانی | 2 | ۲۷ شهريور ۱۳۹۰ ۰۳:۱۹ قبل از ظهر |
| دومین فراخوان ویرایش گروهی نودهشتیا | نیوشا | لیلا رضایی | Zanessa | متفرقه کتاب | 56 | ۹ تير ۱۳۹۰ ۰۹:۱۵ بعد از ظهر |
| نیوشا | لیلا رضایی (تایپ) | lilil | کتابهای کامل شده ایرانی | 116 | ۱۱ مهر ۱۳۸۸ ۱۱:۱۶ قبل از ظهر |