بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۴۷ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +50 امتیاز     
پیش فرض یاس سفید | hydra کاربر انجمن

[FULL JUSTIFY]
[FULL JUSTIFY]
سلام...من دوباره اومدم... این رمانمو خودم یه جورایی دوست دارم... تموم شده ولی همین جوری که براتون می گذارم روش کار می کنم...چون شاید بعضی جاهاش عوض بشه...از نظراتتون هم استقبال میکنم...از خاطرات بچگی ام هم استفاده کردم.... امیدوارم خوشتون بیاد.


به نام خدا

یاس سفید
هنوز وقتی بهار می شود نمی دانم نگرانم یا شاد.. نمی دانم این عمر دوباره طبیعت به من حمله می کند یا باید برای ورودش جشن بگیرم؟ ولی بهار دیگر مثل گذشته ها ترسناک نیست دیگر از شکوفه ها از گرده های گل.. هراسی ندارم.. کاش قدرت داشتم نفسی عمیق می کشیدم.. همه گرد و غبار های هوا را فراموش می کردم یا هر چیزی که ممکن است در این هوا باشد...کاش همه رابا یک دم فرو دهم...حالاوقتی بهار می شود خیلی چیزها هست که باید برایشان فکر کنم.کجا را باید تمیز کرد؟.. چه چیزی باید هدیه بدهم؟...چه لباسی بپوشم؟... هفت سینم قشنگ شده؟...در گذشته ها به جای همه این چیزها ماسک می زدم..اسپریم را فراموش نمی کردم و از ترس دیگران گاهی نفس هم نمی کشیدم..
نه سالم که بود جنگ تازه شروع شده بودهنوز یاسی کوچولو مامان و بابا بودم.خواهر کوچولوی یحیی ... یحیی که همیشه همه جا حواسش به من بود انگار اسکورتم می کرد که دم و بازدمم با هم جور باشد.شاید بعد ها من همان طور کلافه اش می کردم که روزی او می کرد.پدر با شروع بمبارانهای تهران اموالش را جمع و جور کرد و یلایی نزدیکی نوشهر خرید. من همراه مادر و یحیی آنجا ساکن شدیم. پدر مجبور بود به رفت و آمد.دیگر خیلی کم می دیدیمش و چقدر بی تاب محبت و بوسه های پدرانه اش بودم. مادر گاهی ذله می شد. خودش هم از این وضع خسته بود. وقتی مادر بزرگ به نزد ما آمد مادر آزاد شد. حالا می توانست بیشتر با شوهرش باشد و بی تابی و دل نگرانی اش را کمتر کند.یحیی تازه دیپلمش را گرفته بود و بیکار توی خیابانها می گشت منتظر بود برود سربازی... وای خدا...چقدر مادر دلواپس او و سربازی رفتنش بود. مگر می شود نگاههای نگران و دلواپس مادرانه اش را فراموش کنم؟ همیشه دعا می کرد این جنگ زودتر تمام شود . حالا دیگر به اسم شهید و عملیات عادت کرده بودیم. گاهی یکی از هم کلاسیها چند روزی غیبت می کرد. بعد از چند روز یا خواهر شهید بود یا فرزند شهید و یا هر نسبت درجه یک و یا دویی با یک شهید... و من هنوز درک درستی نداشتم جز آنچه که می توانستم از حرفهای بزرگترها بشنوم . این اواخر مادر کمتر می آمد . کار پدر زیاد تر شده بود. بیچاره مادر بزرگ مجبور بود نقش هر دو را برایم بازی کند. کنارم آنقدر می نشست تا خوابم ببرد . دستهای پیر و نوازشگرش هنوز یاد آور قشنگترین احساسهای عاطفی آن دورانم است.
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, *RaHa2*, *ROJA*, *sara, *_*aseman*_*, -نازلی-, 90ia, abby7, aflak, afrooz87, ahmadi_1362_2, anital, Anolin, architect_shima, arman_iran, armita1819, aroosak, Arrosha, ART!ST, asal-661, asemanii, asma-m, atefeh_49, atyek, avaa..., aygeen, Az@de, azad_awesome, banoojun, barni, behi_aquarius, behnaz.ashena, behnazhmz, bikari, blub2000, CAT-WOMAN, cole, coral, deragun, dorsa_68, eewwqq, eglantine-m96, elahe70, Elen, extranjera, faezeh88, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, helik, hoda.4470, honey95, hyunah, ili mah, iryane, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, leila.kh, leila93, leili_zzz, leona, m0zhdeh, mahana1, mahdiar, mahsa.a, mahsa.maloos, mahsadina, mahtab10, mamorin, maniia, mansuri, many22, maria341, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, maryta, masoumeh, meno, mfr60, mina naz, mina68, minoo_kl, monir1343, m_h_n, nadia1, nafas44, nasimrahi, nedaj, Niayesh- 74, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, nita.viok, niyayeeeeeesh, nlp16001, noodi, olala, paeezi, parnar, patough, perijooon, persian-star, peymaneh, pr.delafrouz, ramisa.lamis, reza9000, Rha.sh, roshan*, rozhina, s.sh, saharmn, samir, samirarahimi88, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, setarh**23, shabnamsobhabi, shaghayegh69, sharghi, sharona, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, sky-angle, smahmodi, Snow Dream, soha.f, tania_7, TanNazZz, tina 1989, tina bigdeli, UnKnOwN_Sh, vala, vanas, yaqush, YAS95, yasamin_34, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ziba111, ziiiziii13, zohrehm64, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آسوده, آی گل, اسمون, ایماز, باربارا, بازیگوش, برادپیت, بلور, بهارجون, تهمتن, خالق اسمان خیال, رویا2020, زوها, سایان, ستاره بارون, سودی جون, شاپرک13, شایسته بانو, شهرزاد ن, شورم, شیوا, علی رضاایران, غنچه خاموش, فرح77, ققنوس98, لیلاحمیده, مادرم, منا64, مهستی, مونا**, نامی, نسيا, نگان, نیکولا 71, هوفریا, والا, وینا, ياابالفضل, پرواس, پهره, پیر خرابات, کردلیا, کمند, گنجشک, ღvareshღ
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +52 امتیاز     
پیش فرض

اصلا یادم نیست اولین بار از چه کسی شنیدم که یتیم شده ام . مادر بزرگ یا یحیی ؟ یحیی چشمان سرخ رنگش را مخفی می کرد . مادر بزرگ من مبهوت را در آغوش می گرفت و می گریست و من ناتوان از هر احساسی بودم. حالا دیگر سیزده سال داشتم. خیلی از چیز هارا می فهمیدم. بغضی در گلویم گره خورده بود که نمی دانستم چطور این بغض را دور بیندازم. ساعتها در ایوان ویلا روی تابم می نشستم گاهی یادم می رفت تاریک شده چشم به ستاره ها می دوختم و نمی دانم شاید دنبای ستاره پدر و مادرم بودم . کدام ستاره خاموش شده بود؟ یکی از همان وقتها بود که دست گرم ومهربانی دستم را گرفت. یحیی بود که آرام و برادرانه نگاهم می کرد . خدا را شکر کردم. چون سربازیش را تمام کرده بود و سالم کنارم نشسته بود. همان وقت بود که متوجه شدم خدا چه لطفی به من داشته چون او سربازیش را در منطقه تقریبا آرامی گذرانده بود . حکمت خدا لابد همین بوده . من نباید بی کس بی کس می شدم. در حالی که نگاهش می کردم گوشم صدای امواج دریا را می شنید. در چشمهای یحیی خیلی چیزه می دیدم.. انگار از من می ترسید. چه ترسی ؟! چرا؟ نمی دانستم. ولی حرفی داشت که نمی دانست چگونه به من بگوید . خواستم کمکش کنم کم کم دلواپس شدم. باز دیگر چه غمی پیش آمده بود. دیگر تحمل نداشتم. یحیی لب باز کرد: یاسی این روزها کم حرف می زنی!
آمده بود همین را بگوید . که من کم حرف می زنم؟ نگاهم را از او برگرداندم. جوابش را دادم: از چی حرف بزنم ؟ چیزی به ذهنم نمی رسه که بگم!
یحیی دستم را فشار داد. او بزرگتر و منطقی تر از من بود. حتما این درد را بهتر از من تحمل می کرد. ولی مطمئن بودم برای گفتن این حرفها نیامده. چیز دیگری داشت که بگوید. دستم را از دستش بیرون کشیدم. از روی تاب بلند شدم. روی چهار پایه نشسته بود. روبرویش ایستادم.به او خیره شدم.چه اتفاقی افتاده بود؟ چه بود که مزه مزه می کرد بگوید یا نگوید؟ :منتظرم یحیی ! منتظر هر چیزی بگو.. فقط بگو... به من بگو...چی توی دلت گیر کرده؟ کسی چیزیش شده؟
یحیی بلند شد. بغلم کرد: نه... یاسی گوش کن ... تو خواهر کوچولوی منی...امانت مامان و بابا پیش من...می دونم هنوز یه چیزهایی درکش واست سخته!تا حالا از مامان و بابا می ترسیدم...شاید خودم هم مطئن نبودم که چی می خوام... ولی حالا می دونم...باید برم یاسی!
با چنان تاکیدی گفت که مثل چوب سفت شدم : کجا؟! می خوای کجا بری؟
اما می دانستم خودم می دانستم...مثل گربه آماده حمله شدم به او چنگ بکشم روی فکر های بیخودش که می خواست مرا تنها بگذارد. چنگ بکشم به قلبش که انگار به من رحمی نداشت. می خواستم سرش داد بکشم... می دانستم خیلی وقت است فکرش روی جنگ و رفتن به جبهه متمر کز شده... به هر حال می رفت.. مگر من می توانستم جلوی این رفتن و این میل رفتن او ایستادگی کنم ولی باز چنگ کشیدم.یحیی هنوز محکم بغلم کرده بود حتما می فهمید.یکد فعه هلش دادم. یحیی زمزمه کرد: یاسی... یاسی جان...
تصویر مادر بزرگ پشت پنجره بود. حتما او هم می دانست و فقط من بودم که ته این این داستان قرار داشتم.نفهمیدم چطور از در حیاط پریدم بیرون چطور توی آن تاریکی تنها توی خیابان ویلایمان دویدم. نمی دانستم کجا باید بروم.صدای قدمهایش می آمد نمی خواستم مرا بگیرد. امیدوار بودم گمم کند آنوقت به خاطر پیدا شدنم هم که شده نمی رفت. دلش به حالم می سوخت.کاش نفسم بیشتر یاری می کرد. نفهمیدم آن دوچرخه لعنتی از کجا پیدایش شده بود. نفسم یاری نمی کرد. با صورت محکم خوردم زمین. انگار داشتم خفه می شدم. چرا هوا نبود. صدای پسرانه ای مرتب می گفت: خانم خانم...
خنده ام گرفته بود. من خانم بودم؟! آن قدر عجله داشتم که حتی روسریم را هم یادم رفته بود بردارم. سر انجام کور مال کورمال پیدایم کرد: حالت خوبه؟ .. دختر خانم...چه لهجه عجیبی داشت.
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *sara, *_*aseman*_*, -نازلی-, 90ia, abby7, aflak, afrooz87, ahmadi_1362_2, anital, Anolin, architect_shima, armita1819, Arrosha, ART!ST, asal-661, asma-m, atefeh_49, atish69, atyek, AVESTA, aygeen, Az@de, azad_awesome, banoojun, barni, baroonii25, behi_aquarius, behnaz.ashena, behnazhmz, bikari, blub2000, CAT-WOMAN, cole, coral, deragun, dorsa_68, eglantine-m96, elahe70, Elen, elhamtt, faezeh88, faez_er, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, Helia6, hoda.4470, honey95, ili mah, iryane, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, leila.kh, leila93, leili_zzz, leona, m0zhdeh, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, maniia, mansuri, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryam_mariusz, maryta, masoumeh, mellina2000, meno, mfr60, mina naz, minoo_kl, monir1343, m_h_n, nafas44, nasrin_z, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, nita.viok, niyayeeeeeesh, nlp16001, paeezi, parnar, patough, perijooon, persian-star, peymaneh, pr.delafrouz, ramisa.lamis, reza9000, Rha.sh, roshan*, rozhina, saharmn, samir, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, shabnamsobhabi, shadan30000, shaghayegh69, sharghi, sharona, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Snow Dream, soha.f, tania_7, TanNazZz, tina 1989, UnKnOwN_Sh, vala, vampire123, vanas, YAS95, yasamin_34, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ziba111, zohrehm64, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آرشا, آسوده, اسمون, بازیگوش, برادپیت, بلور, بهارجون, تهمتن, خالق اسمان خیال, زوها, ستاره بارون, سودی جون, شاپرک13, شایسته بانو, شهرزاد ن, شورم, شیوا, علی رضاایران, غنچه خاموش, ققنوس98, لیلاحمیده, منا64, نامی, نسيا, نگان, نیکولا 71, وینا, ياابالفضل, پرهامه, پرواس, پیازچه, کردلیا, کمند, گنجشک, ღvareshღ
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۱۵ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +47 امتیاز     
پیش فرض

حالم بد بود... ولی چطور به لهجه عجیب و غریب آن پسر فکر می کردم.کسی کمک کرد تا بنشینم. صورتش را خوب نمی دیدم. تند تند نفس می کشیدم. پرسید: چرا نفس نفس می زنی؟ خیلی دوییدی؟ خونه اتون کجاست؟
می خواستم معذرت بخواهم.. می دانستم تقصیر او نبوده ولی او ادامه داد: ببخشید تاریک بود ندیدمت! چیزیت شده؟ نفست جا اومد؟
درد نداشتم. دست گذاشتم روی سینه ام. دنبال راهی برای نفس کشیدن.
- خوب حالا بگو خونه ات کجاست؟ از تاریکی ترسیدی؟ نترس برقا قطع شده!
صدای یحیی آمد: یاسی... یاسی... حالت خوبه؟
پسر برگشت و به یحیی نگاه کرد: برادرته؟!
انگار می خواست مطمئنش کنم.وقتی چیزی نگفتم دوباره با کنجکاوی به یحیی نگاه کرد. یحیی جلوتر که رسید گفت: چی شده؟
دو نفری با هم حرف می زدند. گوش نمی کردم. من به خراب شدن انگیزه ام فکر می کردم.حتما ماجرای تصادفمان را تعریف می کرد. یحیی کاش پیدایم نمی کردی!
یحیی نزدیک شد به من. به صورتم نگاه نمی کرد. یعنی می ترسید از نگاه کردن به من؟ یعنی صورتم انقدر عصبانی بود که او با دست لرزان توی جیبهایم می گشت.اسپریم را به دهانم نزدیک کرد که دستش را محکم پس زدم. می دانست که لجبازیم را با دنیا روی خودم خالی می کنم. خواهش کرد: یاسی تو رو خدا... آروم باش.
با دستهای بی جانم هلش دادم عقب.سینه ام به خس خس افتاده بود. چشمم سیاهی می رفت. کسی محکم مرا گرفت. نا توان دست و پا زدم. انگار داشتم می مردم.. ولی نمی ترسیدم. نباید تنها بمانم. صورتم میان دستهای محکمی بود. صدای اسپری و صدای یاسی گفتن یحیی با هم مخلوط شد. اشکم در آمده بود. کاش می مردم. چند لحظه گذشت. نفسم آرام شده بود. چشم باز کردم. یحیی جلویم بود با اسپری که نزدیک دهانم گرفته بود. و صورتم که بین دستهای گرم آن پسر بود. بینشان یک نوع تفاهم بود انگار.. از هر دو بدم آمد. هر دو به من زل زده بودند. هر دو هل کرده بودند.دستم را یک آن بلند کردم. مچ دست پسر را گرفتم. : ولم کن!...
یحیی را کنار زدم. راه افتادم سمت خانه...صدای دوچرخه و حرف زدن آهسته آن دو تا از پشت سرم می آمد. کنار در ویلا که رسیدم دیدم جلوی در ویلای روبرویی ایستاده اند. از کی آنجا مسکونی شده بود؟ می دانستم صاحبش ایران زندگی نمی کند.شاید فروخته...در ویلا را باز کردم. مستقیم رفتم توی اتاقم. نشستم توی تاریکی...روی زمین و از تصور رفتن یحیی اشک ریختم. نمی توانستم جلوی یحیی زار بزنم. در و دیوار اتاقم انگار یتیمی و بی کسیم را بهتر می فهمیدند. صدای مادر بزرگ را شنیدم: یاسی خانمم... عزیزم.. یاسی.. دخترم... درو باز کن...
و بعد صدای محکم و عصبی یحیی : درو باز کن.. یاسی؟؟؟؟ فهمیدی چی گفتم... بازم حالت بد می شه ها... درو باز کن با هم حرف بزنیم... یاسی...آبجی کوچولو...
پوزخند زدم. عصبانی بود یا منت کش؟ داد زدم: می خوام تنها باشم. مگه همینو نمی خوای؟ مگه نمی خوای منو تنها بگذاری؟ می خوام به تنهایی عادت کنم. می خوام تنها باشم.
یحیی محکم به در ضربه ای زد. ترسیده بودم. رفتم پشت در . مادر بزرگ آرام آرام حرف می زد. یحیی مشتی کوبید به در .. و انگار رفتند. شاید پشیمان شود از رفتن؟ لبخند زدم. یعنی شد؟؟؟
صبح یحیی کیف مدرسه ام را از روی پله برداشت تا خوش خدمتی کرده باشد به من. ولی من قهر بودم. شاید هم لج بودم. پسری را دیدم که کیف کوله اش را گذاشته بود پشتش با هر دو بندش. داشت سوار دوچرخه اش می شد که با یحیی سلام و احوالپرسی شروع کرد. یحیی آرام گفت: همونیه که دیشب زدی به دوچرخه اش!
نگاه کردم. از من بزرگتر بود. هفده هجده...یه چیزی همان طرفها.. موهای روشنی داشت. نزدیکتر که شد حتی چشمهایش از روشنی چشم را می زد.پوست سفید سفید...تا حالا هیچ پسری با این قیافه ندیده بودم.یحیی بلند گفت: آقا پیمان کجا؟
پیمان یک نظر به من نگاه کرد. گفت: سلام خانم...
عصبانی شدم. من هنوز سیزده سالم بود آنقدر بزرگ نبودم که کسی خانم صدایم کند. مدرسه ام داشت دیر می شد. مینی بوس رسید ه بود سر جاده. کیفم را از دست یحیی کشیدم. و در حالی که می دویدم برای مینی بوس دست تکان دادم. یحیی بیچاره.. هنوز داشت صدایم می کرد. یاسی ندو... یاسی آرومتر...
سوار مینی بوس شدم. آن دو هم تازه رسیده بودن سر جاده که مینی بوس راه افتاد. یحیی داشت زورکی به من لبخند می زد. می خواست از دلم در بیاورد. آن یکی هم مثل آدم ندیده ها زل زد به من و بعد رویش را از من گرفت و به یحیی نگاه کرد.

hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *sara, *_*aseman*_*, -نازلی-, 90ia, abby7, adobba, aflak, afrooz87, ahmadi_1362_2, aidai, anital, Anolin, architect_shima, arman_iran, armita1819, Arrosha, asal-661, asma-m, atefeh_49, atish69, atyek, AVESTA, aygeen, Az@de, azad_awesome, banoojun, barni, behi_aquarius, behnazhmz, bikari, blub2000, CAT-WOMAN, chichi, cole, coral, deragun, dorsa_68, eglantine-m96, elahe70, Elen, elhamtt, faezeh88, farnaz21, farnaz58, fatima983, Fatima_14, gandomsa, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, iryane, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, leila.kh, leila93, leili_zzz, leona, m0zhdeh, magenta, mahdiar, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, maniia, mansuri, many22, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryta, masoumeh, mellina2000, meno, mfr60, mina naz, minoo_kl, monir1343, nafas44, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, nita.viok, niyayeeeeeesh, nlp16001, paeezi, parnar, patough, perijooon, persian-star, pr.delafrouz, ramisa.lamis, Rha.sh, roshan*, ROZ GOL, sadsadsad, saharmn, samir, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, shabnamsobhabi, shadan30000, shaghayegh69, sharghi, sharona, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Snow Dream, soha.f, Taataa, tania_7, TanNazZz, UnKnOwN_Sh, vala, vanas, yasamin_34, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, ziba111, ziiiziii13, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, اسمون, برادپیت, بلور, بهارجون, تهمتن, خالق اسمان خیال, زوها, ستاره بارون, سودی جون, شاپرک13, شایسته بانو, شهرزاد ن, شورم, شیوا, علی رضاایران, غریبه..., لیلاحمیده, منا64, نامی, نسيا, نگان, والا, وینا, ياابالفضل, پرهامه, پرواس, کردلیا, کمند, گنجشک
قدیمی ۷ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۰۵ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +49 امتیاز     
پیش فرض

نه آن روز چیزی از درس و مدرسه فهمیدم نه روزهای بعد. حوصله هم کلاسیها را نداشتم. همه می خندیدند. و دنبال هم در حیاط می دویدند . گاهی یکی از بچه ها را می دیدم که می دانستم پدر یا برادرش را در جبهه از دست داده من از آنها بدبختتر بودم. نه پدری مانده بود و نه مادری .برادرم هم که می خواست برود. از جنگ بدم می آمد مهم نبود به چه دلیل این جنگ لعنتی شروع شده سلولهای مغزم هیچ منطقی جز احساسات تاریکم را نمی پذیرفت. نمی توانستم باور کنم که دیگر پدر و مادر هیچ وقت با پیکان قرمز پدر پشت در ویلا آنقدر بوق نمی زنند تا دوان دوان بروم و در را باز کنم. آنوقت بپرم توی ماشین و از پشت گردن پدرم را بوسه باران کنم و ببینم این بار چه چیزی برایم خریده.
یحیی ساکش را بسته بود . فقط یک هفته گذشت .هنوز هم تصمیمی نداشتم که چنین اجازه ای به او بدهم. می ترسیدم برود و بر نگردد. مادر بزرگ هر وقت که یحیی نبود نصیحت می کرد که این همه یحیی را اذیت نکنم. اجازه ندهم یحیی با دلی ناراحت خانه را ترک کند. گوشم بدهکار نبود.
چند بار به در اتاق زد. زیر تختم پنهان شدم. دراز کشییدم و محکم گوشهایم را گرفتم. نمی خواستم صدای خداحافظی یحیی را بشنوم. در اتاق را باز کرد. پوتینهایش را می دیدم. بدم می آمد کفشهای قشنگی نبودند. چند باری دور اتاق گشت. از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد بیرون رفت. از زیر تخت بیرون آمدم.از پله ها پایین رفتم . باید یحیی را می دیدم. باید لااقل از او قول می گرفتم که هر طوری هست سالم برگردد ولی یحیی رفته بود.مادر بزرگ با سینی قرآن و کاسه خالی آب در حیاط را بست. پا برهنه از حیاط گذشتم. در را باز کردم مادر بزرگ دنبالم آمد. یحیی هنوز سر پیچ کوچه نرسیده بود. داد زدم یحیی... یحیی...
ایستاد و به طرفم برگشت. لبخند می زد... به او رسیده بودم.. انگار نم چشمهایش به چشم هم سرایت کرد و بدتر از او شدم.
یحیی... قول بده.. قول بده که سالم بر می گردی...تو باید مراقب من باشی...یحیی...
انگار کلمات توی مغزم به هم ریخته بود. یحیی با کف دستش اشک صورتم را پاک کرد. : گریه نکن یاسی... مامان بزرگ ناراحت می شه...مواظبش باش.. منم مواظب خودم هستم. ستاره هارو که نگاه می کنی مال منم نگاه کن.
یحیی فهمیده بود که هر شب روی تاب توی تراس فقط به ستاره ها نگاه می کنم.
- یحیی...قول بده یحیی...
- یاسی ...دوست ندارم... هیچ بچه ای نباید مثل ما یتیم بشه... واسه این می رم.. می فهمی؟؟؟یاسی جان...
خودم را انداختم توی بغلش ...مادربزرگ چند قدم آن طرفتر با یک خانمی توی سنهای خودش ایستاده بود. یحیی بالاخره از من جدا شد. سرم را بوسیدو رفت! مادربزرگ خودش را به من چسباند. حالا من بودم و او...
شب و روز دعا می کردم که یحیی زودتر برگردد. گاهی با خدا هم قهرم می شد. ولی مادر بزرگ شده بود همه امیدم و تنها همدمم و یادم می آورد که مادر دعا کن یحیی حالش خوب باشه...
مادر بزرگ تازگیها با خانم معتمدی مادریزرگ پیمان همسایه امان شروع کرده بود به رفت وآمد...چون ما تنها بودیم او بیشتر می آمد.. پیمان را گاهی وقتها توی کوچه می دیدم.. یکی دو باری سلام کرد خیلی تحویلش نگرفتم. دیگر انگار فراموش شدم. نامه های یحیی را باید چند بار می خواندم هر نامه را انقدر می خواندم که نامه بعدی از راه برسد از مدرسه بر می گشتم توی کوچه نامه یحیی را برای چندمین بار می خواندم.پیمان با دوچرخه اش رد می شد و می رفت.
خانم معتمدی آمده بود برای خداحافظی با مادر بزرگ...پیمان نوه اش دم در ایستاده بود. روی تابم نشسته بودم و انگار مهم نبود که آنها همسایه ما باشند یا نباشند. پیمان جلو آمد توی حیاط به من گفت: یاسی.. مراقب خودت باش...
نگاهش کردم: باشه... تو هم مراقب خودت و مامان بزرگت باش. پیمان زل زده بود به من که بلند شدم و رفتم توی اتاقم خودم را قایم کردم. چرا بدم می آمد از خداحافظی رفتن. چرا من آنجا بودم و همه اطرافیان برایم شده بودند رهگذر که می آمدند و می رفتند.

ویرایش توسط hydra : ۷ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۱۹ بعد از ظهر
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *_*aseman*_*, -نازلی-, 90ia, 992504688, abby7, adobba, aflak, afrooz87, ahmadi_1362_2, aidai, anital, Anolin, architect_shima, arman_iran, armita1819, Arrosha, asal-661, asma-m, atefeh_49, atyek, AVESTA, aygeen, Az@de, banoojun, barni, baroonii25, behi_aquarius, behnazhmz, bikari, blub2000, CAT-WOMAN, cole, coral, deragun, dokhtare babash, dorsa_68, eewwqq, eglantine-m96, elahe70, Elen, elhamtt, faezeh88, farah2, farnaz21, farnaz58, fatima983, Fatima_14, gandomsa, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, leila.kh, leili_zzz, leona, m0zhdeh, magenta, mahsa.a, mahsadina, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansuri, many22, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryta, masoumeh, mellina2000, meno, mfr60, minoo_kl, monir1343, nadjafi, nafas44, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, niyayeeeeeesh, nlp16001, paeezi, parnar, perijooon, persian-star, pr.delafrouz, ramisa.lamis, reza9000, Rha.sh, roshan*, saharmn, samir, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, shabnamsobhabi, shaghayegh69, sharghi, sharona, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, Silber, silverstar, smahmodi, Snow Dream, soha.f, tania_7, TanNazZz, vampire123, vanas, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ziba111, ziiiziii13, zohrehm64, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, اسمون, برادپیت, بلور, بهارجون, تهمتن, خالق اسمان خیال, زوها, سانازارمان, سودی جون, شاپرک13, شایسته بانو, شهرزاد ن, شورم, شیوا, علی رضاایران, غریبه..., غنچه خاموش, لیلاحمیده, منا64, نامی, نسيا, نگان, والا, وینا, ياابالفضل, پرهامه, پرواس, کردلیا, گنجشک
قدیمی ۷ آبان ۱۳۹۰, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
پیش فرض

- مامان بزرگ دوستت کجا رفت؟ مگه دیگه بمباران تموم شده؟؟؟
مادر بزرگ روی تختش دراز کشید. نفس بلندی کشید و سرش را به سمت من چرخاند: برگشتند آلمان...
گاهی شبها توی اتاق مادر بزرگ می خوابیدم. نکند دیگر نفس نکشد. تازگیها سینه اش خس و خس می کرد.می ترسیدم توی نامه به یحیی بنویسم که مادر بزرگ خیلی سرحال نیست.حتما به خالخ تلفن می کرد و مجبور می شدم با مادر بزرگ برویم پیش خاله .پدرم به اینجا علاقه داشت. همیشه وقتی بر می گشت از تهران بیشتر اوقات لب دریا بودیم. یکد فعه پا می شد می گفت شام دریا...مادر شوخی می کرد تشنه نشیم.همیشه جمله های از خودم توی نامه از قول مادر بزرگ می نوشتم. نامه را یکبار برای مادر بزرگ می خواندم. وقتی لبخند می زد یعنی خوب است . می انداختم توی پاکت نامه و لبش را تف مالی می کردم. فکر می کردم اگر یحیی بفهمد دستش را می مالد به شلوارش و یک کثافت محکم به من می گفت. و من زیر جلکی آی خنده ام می گرفت.ما در بزرگ می گفت من شبیه دختر مرحموش هستم. من هم می گذاشتم بغلم کند. گاهی وقتها وقتی توی بغلش بودم می فهمیدم که یواشکی مرا بو می کشد. و آه بلندش را توی سینه قایم می کرد.
جمله های کتاب تاریخ را حفظ می کردم که تلفن زنگ زد.مادر بزرگ خوابیده بود. رفتم سمت تلفن ...خش خش خط تلفن نمی گذاشت درست بشنوم. صدایی داد می زد:یاسی.. یاسی...الو.....
داد زدم: یحیی .... الو.... داداشی....
-سلام... می دونی چند وقته می خوام صداتو بشنوم.خوبی؟؟؟
- دلم واست تنگ شده؟؟؟ کی می یای؟؟؟
- نمی دونم... یاسی جان خوبی؟؟؟ مامان بزرگ خوبه؟؟چکار می کردی؟
- داشتم تاریخ حفظ می کردم.
صدای خنده اش چقدر خوب بود.
: چی گفتی ؟؟؟ یحیی.... الو....
- هیچی.. حالم خوبه...مامان بزرگ کجاست؟
- خوبه خوابیده...
- این وقت روز؟؟؟
راست می گفت. مادر بزرگ یازده صبح خواب بود؟؟ خودم را نباختم : دیشب خوابش نمی برد...با هم حرف می زدیم.. امروز هم که جمعه است.
- مگه مامان بزرگ مدرسه می ره که می گی امروز جمعه است؟؟یاسی حالش خوبه؟؟؟
- آره صبحی بلند شد. صبحانه خوردیم... یه کمی رفت چرت بزنه... کی بر می گردی؟؟؟
- چی؟؟؟؟
- می گم کی بر می گردی؟؟؟
- معلوم نیست... فعلا که نمی شه.. یاسی مواظب خودت و مامان بزرگ باشیا... بچه بازی در نیاریا....مراقب خودت هستی؟؟؟
- آره خاله اون هفته بهمون سر زد. خیالت راحت باشه.یحیی تو رو خدا زودتر بیا...چند ماهه که رفتی...
خش خش تلفن زیاد شده بود. صدای بلند یحیی را شنیدم: چشم...تو مامان بزرگ گوشاتونو تقویت کنید انقدر حرف دارم واستون که شاید کر بشید.
تلفن قطع شد. آخرش یعنی کی می آمد من که نفهمیدم.به قول یحیی وظیفه مقدس تمام نشده بود. دلم پر می کشید برایش ...توی تلویزیون فقط عملیات جنگ را نشان می داد. غیر از کارتون اخبار جنگ هم شده بود علاقه مندی من و مادر بزرگ.. یعنی یحیی توی این عملیات بود ؟؟؟چند روز بعد دوباره یحیی تلفن کرد. مادر بزرگ کلی دعا براش خواند. ولی گفت باز هم نمی تواند بیاید. نکند عمدا مر خصی نمی گیرد. از بس پاورقی روزنامه خوانده بودم فکر می کردم یحیی یکی از رزمنده های فداکار توی پا ورقی است که مرخصی اش را می دهد به بقیه... یکسال شده بود که ندیده بودمش ولی انگار نه انگار...
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *_*aseman*_*, -نازلی-, 90ia, adobba, aflak, afrooz87, ahmadi_1362_2, aidai, anital, Anolin, architect_shima, arman_iran, armita1819, Arrosha, asal-661, asma-m, atefeh_49, atyek, AVESTA, aygeen, Az@de, banoojun, barni, baroonii25, behi_aquarius, behnazhmz, bikari, blub2000, CAT-WOMAN, cole, coral, deragun, dokhtare babash, dorsa_68, eewwqq, eglantine-m96, elahe70, Elen, elhamtt, fadai, faezeh88, farnaz21, farnaz58, fatima983, Fatima_14, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, harki00, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, kobramahmod, leila.kh, leili_zzz, leona, m0zhdeh, mahsa.a, mahsadina, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansuri, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryta, masoumeh, mellina2000, meno, mfr60, minoo_kl, monir1343, nafas44, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, nita.viok, niyayeeeeeesh, nlp16001, paeezi, parnar, perijooon, persian-star, pr.delafrouz, ramisa.lamis, reza9000, Rha.sh, roshan*, saharmn, saman84, samir, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, shabnamsobhabi, shaghayegh69, sharghi, sharona, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Snow Dream, soha.f, tania_7, TanNazZz, tiger1978, vampire123, vanas, yjdj, zahra.h, zahra1371, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ziiiziii13, zohrehm64, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, اسمون, برادپیت, بلور, بهارجون, خالق اسمان خیال, زوها, سودی جون, شاپرک13, شهرزاد ن, شورم, شیوا, علی رضاایران, غریبه..., غنچه خاموش, لیلاحمیده, منا64, ناشناس58, نامی, نسيا, نگان, ياابالفضل, پرواس, کردلیا, گنجشک
قدیمی ۸ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۰۳ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +42 امتیاز     
پیش فرض

توی مینی بوس مدرسه با دختری دوست شده بودم که نزدیکی ما زندگی می کردند. جنگ زده جنوب بودند. مدتی تهران سر کردند و آخرش مهاجرت کرده بودند آنجا... برادرش مفقودالاثر بود. عمویش شهید... خانواده یکی از خاله هایش را توی بمبارانهای جنوب کامل از دست داده بود.با اینکه دیگر جنوب زندگی نمی کردند اما روسریش را همیشه جنوبی می بست. گاهی ازروسریم را مدل او می بستم . صدای جنگ جنگ النگوهایش مثل صدای یک موسیقی بود.شاید برای اینکه مثل من تنها بود با هم دوست شدیم.پدرو مادرش مرا یاد پدر و مادر خودم می انداخت.زینب اغلب می آمد پیش ما . من می ترسیدم مادر بزرگ را تنها بگذارم.. حتی مدرسه را هم با دلهره می رفتم. گر چه پیرزن بیچاره مدام قسم می خورد حالش خوب است. یحیی انگار ما را واقعا دست خدا سپرده بود. زینب با من درس می خواند . یکسال از من بزرگتر بود اما به خاطر مهاجرت و تعطیل شدن مدرسه ها از درس عقب افتاده بود.
خبر دادند یحیی زخمی شده.. مادر بزرگ محکم بغلم کرد . می ترسیدم تا حالا او را از دست داده باشیم. پدر زینب ما را برد تهران درد کشیده بودند و همدردی می دانستند.یادم نیست توی بیمارستان چه حسی داشتم. عصبانی بودم یا دلواپس؟!...سر یحیی داد کشیدم: چرا زخمی شدی؟؟؟
هم اتاقیهایش به ما نگاه می کردند . یحیی خنده اش گرفت: من جبهه بودم تو موج برت داشته؟مادر بزرگ یحیی را بغل کرد و من فقط عصبانی نگاهش کردم. پدر زینب آقای احدی گفت: آقا یحیی این دختر ما کل راهو به خاطر شما گریه کرده این جوری نبینش....
یحیی نگاهش به من آرام بود. طاقت نیاوردم و رفتم جلو.محکم بغلش کردم. یحیی با خنده گفت: آخ یاسی.. مثلا زخمی شدما...؟؟؟
دست خودم نبود . دلم برای یحیی پر می کشید. انگار داشتم بزرگ می شدم.یحیی دستهایم را محکم فشار داد فهمیدم که دلش برایم تنگ شده.حالا می فهمیدم وقتی زینب یاد برادرش می افتاد و آرام اشک می ریخت چه دردی توی سینه اش جمع می شد.یحیی مدتی بعد از آن دوره نقاهتش را پیش ما ماند توی ویلا... و بعد دوباره برگشت. انگار چیزی مهم تر از ما منتظرش بود.خانواده زینب همیشه با تحسین با یحیی حرف می زدند. نگاهشان به او پر از حس سپاس بود انگار یحیی کار بزرگی می کرد که من نمی خواستم درک کنم. من فقط یحیی برادرم را می خواستم که بعد از پدر و مادرم همه کسم بود.یحیی برای همه شده بود قهرمان...
زینب توی حیاط مدرسه از من پرسید: چته؟ حالت خوب نیست؟ چرا اخم کردی؟
- دلم واسه یحیی تنگ شده....
زینب بغلم کرد: هر چی خدا بخواد....
از زینب جدا شدم. هر وقت یاد برادرش می افتاد این را می گفت. یحیی که شهید نبود.
مادر بزرگ دل تنگی ام عصبی بودنم را می دید اما سرزنشم نمی کرد. می گفت: یحیی با عث افتخار ماست! نگذار یحیی دلواپس ما بشه.. همین ازمون بر می یاد...
انگار این حرفش شد آویزه گوش من... حتی وقتی جنگ تمام شد هم نمی خواستم کسی نگرانم باشد.
من توی کنکور شرکت کرده بودم که مادر بزرگ به یحیی می گفت زینب را برایش خواستگاری کند؟؟؟تازه همان شب بود که من به یحیی نگاهم طور دیگری شد. مگر باید زن می گرفت. زینب فکر دانشگاه نبود. عاشق خیاطی بود. گاهی یواشکی تعریف می کرد که خواستگار دارد. یحیی فقط به دانشگاه من فکر می کرد به مادر بزرگ گفت که وقتش نیست. مادر بزرگ مریض احوال بود. شبها خواب بد می دیدم. گاهی مادر بزرگ مرده بود و گاهی من روزنامه ها را نگاه می کردم که اسم من تویش نبود. بس که مادر بزرگ و یحیی به من خانم دانشجو می گفتند من مدام توی هول و و لا بودم که نکند ذوقشان کور شود. آبرویم نرود پیش اینها..
روی تاب نشسته بودم. ده صبح بود. یحیی از ماشینش پیاده می شد. تعجب کردم اینجا این وقت صبح چرا مغازه نبود.از جا بلند شدم.یحیی مرا که دید بلند بلند می گفت: یاسی قبول شدی.. یاسی قبول شدی.... یاسی قبول شدی...
من خل شده بودم یا او که هی این جمله را تکرارکرد تا به من رسید و روزنامه را گرفت جلوی چشممم.
- قبول شدم؟؟؟؟هاج و واج مانده بودم...روزنامه صبح زود توی تهران پخش شده بود یحیی چطور به این سرعت روزنامه را پیدا کرده بود.تندی رفتم کارت کنکورم را از لای قرآن در آوردم...به مادر بزرگ و یحیی نگاه کردم... قبول شدم..!
یحیی خندید: خانم دانشجو...
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *_*aseman*_*, -نازلی-, 90ia, adobba, aflak, afrooz87, ahmadi_1362_2, aidai, Anolin, architect_shima, arman_iran, armita1819, asal-661, asma-m, atefeh_49, atish69, atyek, AVESTA, aygeen, Az@de, banoojun, barni, baroonii25, behi_aquarius, behnazhmz, bikari, blub2000, cole, deragun, dokhtare babash, eglantine-m96, elahe70, Elen, elhamtt, fadai, faezeh88, fakhteh 13, farah2, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, honey95, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, leila.kh, leili_zzz, leona, m0zhdeh, magenta, mahsa.a, mahsadina, mahsaok, mahshid_3d, mamorin, mansuri, many22, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryta, masoumeh, mellina2000, meno, mfr60, minoo_kl, monir1343, nafas44, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, niyayeeeeeesh, nlp16001, paeezi, parnar, perijooon, persian-star, pr.delafrouz, ramisa.lamis, reza9000, Rha.sh, roshan*, sahar03, saharmn, saman84, samir, sanaz2000, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, shabnamsobhabi, shaghayegh69, sharghi, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Snow Dream, tania_7, TanNazZz, tiger1978, vanas, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ziba111, ziiiziii13, zohrehm64, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, اسمون, برادپیت, بلور, بهارجون, تهمتن, خالق اسمان خیال, زوها, سودی جون, شاپرک13, شهرزاد ن, شورم, شیوا, غنچه خاموش, لیلاحمیده, منا64, ناشناس58, نامی, نسيا, نگان, پرهامه, پرواس, کردلیا, گنجشک
قدیمی ۸ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۱۸ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +41 امتیاز     
پیش فرض

در حالی که جیغ می زدم رفتم توی اتاق مادر بزرگ... مترجمی زبان انگلیسی ...یحیی و مادر بزرگ بلند بلند می خندیدند و من بیشتر از خنده آنها توی آسمانها سیر می کردم.
گاهی آرزو می کنم می شد زمان را نگه داشت. زمانی که من و یحیی و مادر بزرگ خندان و خوشحال بودیم. مادربزرگ انگار می خواست مرا بفرستد خانه شوهر مرتب تدارک می دید...به عکس مادرم نگاه می کرد و می خندید. به پدرم نگاه می کرد می گفت راضی هستی؟...من دیگر در خیال نبودم. دیگر نیم خواستم به غم و اندوهم فکر کنم. شاید بالاخره خودم را به ثبات روحی می رساندم. می گفتم خوب همه چیز دیگر تمام شد. هیاهوی جنگ و استرس نبودن یحیی...حالا باید با هم دوباره شروع کنیم. اما انگار نمی شود. زمان وقتی نمی خواهیم تند تر از هر چیزی به جلو و به سمت حادثه جلو می رود و وقتی می خواهیم انگار می ایستد و تکان نمی خورد.سال اول را تازه تمام کرده بودم که حال مادر بزرگ بدتر شد. وقتی به یحیی گفتم امتحاناتم تمام شده فقط اصرار کرد زودتر برگردم.مادر بزرگ حالش خیلی بد بود و می خواست من کنارش باشم. نمی دانم از ترس رفتن او چطور همه اسباب و اثاثیه ام را جمع کردم.سفر تلخی بود. قسمتی از من نمی خواست بر گردد شاید نا خود آگاهم چیزی می دانست که خود آگاهم پسش میزد.
تازه رسیده بودم. مادر بزرگ خواب بود.با دیدن چهره اش هم می توانستم بفمم که زیاد سر حال نیست. یحیی تعریف کرد که دکتر خیلی امیدی به بهبودی حالش ندارد. شمارش معکوس عمرش شروع شده بود.
عصبانی به یحیی گفتم : چرا نبردیش تهران؟
یحیی نگاهم کرد. پاسخش سکوت بود.دوبار گفتم: چرا چیزی به من نگفتی؟
- نمی خواستیم از درسات بیفتی! یاسی این پیرزن کلی واسه دانشگاه رفتنت ذوق کرد فکر کردی می گذاشت واسه مریضیش به تو چیزی بگم.
یاد روزهایی که یحیی نبود افتادم. من توی اتاق مادر بزرگ می خوابیدم و هیچ وقت به یحیی نگفتیم که مادر بزرگ مریض است. اصلا چطور تا حالا دوام آورده بود. این چند سال چطور با این حالش سر پا بود. همه امیدش ما بودیم.
آن شب نفسهای مادربزرگ نا مرتب شده بود. یحیی به دکتر تلفن کرد. نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. مادربزرگ چشم باز کرد و به من نگاه کرد.لبخند زد: یاسی جان... کی اومدی دختر؟ چرا بیدارم نکردی؟
- مامان بزرگ؟؟؟ دلم واست تنگ شده بود.حالت خوبه؟؟؟
- نترس من خوبم.. خواب مادرتو می دیدم. به من می خندید. از این خوبتر باشم؟! یحیی کجایی؟
- جونم... بهتری؟
دست یحیی را محکم گرفت. نگاهش کرد. : دلم می خواست دامادیتو می دیدم... می خواستم واسه مادرتون از خوشبختی شما دو تا بگم! اما چه کنم؟
یحیی به زور لبخند زد: مامان بزرگ من و یاسی خیلی دوست داریم. جای خالی مامان و بابا رو تو پر کردی!
مادر بزرگ به من نگاه کرد. گریه ام گرفت ک مامان بزرگ استراحت کن... یه کم ناخوشی .. این حرفا رو نزن می دونی که من طاقت ندارم.
مادربزرگ نفس عمیقی کشید: پشت هم باشید. همیشه...
بعد انگار خسته بود. خوابید. آرام نفس می کشید. کنارش روی زمین نشستم. یحیی بیرون رفت.می دانستم می خواهد گریه کند اما نه پیش من...صدای زنگ در حیاط بلند شد. رفتم بیرون. یحیی همراه دکتر رفتند توی اتاق مادر بزرگ. نگران روی پله ها نشستم. بعد از رفتن دکتر یحیی رفت توی حیاط .. راه می رفت. من هم برگشتم توی اتاق پیش مادر بزرگ... از یحیی نپرسیدم که دکتر چه گفته.. نمی خواستم چیزی بشنوم....سرم روی دست مادر بزرگ بود. خوابم برد. کسی آرام صدایم می کرد. یاسی...چرا صدا با خودش گریه داشت؟ چشم باز کردم. یحیی با چشم قرمز بالای سرم بود. خانم مسنی با چهره آشنا کنارم نشسته بود. من توی اتاق خودم بودم. کی رفته بودم آن جا...هیچ حرفی نزدم. بلند شدم رفتم اتاق مادر بزرگ در را باز کردم. جسم خوابیده اش روی تخت بود. پارچه سفید را حتی روی صورتش بالا کشیده بودند. جلو رفتم. پارچه را پس زدم.چشمهایش بسته بود. دست بردم گونه های یخ زده اش می گفت مادربزرگ نیست. مادربزرگ من گرمایی بود. تنش همیشه داغ بود. فکرم کار نمی کرد. از اتاق که آمدم بیرون یحیی و آن خانم پشت در بودند. هر دو به من نگاه می کردند. توی ایوان روی تاب نشستم .هوا تاریک و روشن بود. ستاره ها هنوز توی آسمان بودند. ستاره مادربزرگ کی خاموش شده بود.یحیی از کنارم رد شد.رفت ویلای روبرویی... مگر دوباره مسکونی شده بود؟ خیسی اشک روی گونه هایم بود. یحیی دوباره برگشت.چقدر من و یحیی بی کس بودیم. به خاله هم باید خبر می دادیم. خاله بعد از جنگ دوباره برگشته بود تهران. با تکانهای آهسته تاب مغزم رفته بود سراغ چیز هایی که هیچ اهمیتی نداشت این که خاله را زیاد دوست نداشتم. گاهی می آمد دیدن ما... از سپهر بدم می آمد دلم نمی خواست ببینمش. صدای قدمهای تندی را شنیدم. لعنتی خانه داشت شلوغ می شد. دکتر و یک مرد دیگر از راه رسیدند دکتر رفت تو.. مرد سمت من آمد انگار تازه مرا دیده بود. زیر نور چراغ دیدمش...مرد جوانی بود.. با موهای روشن.. و پوست سفید سفید....دست فرو برد توی جیبهایش : سلام...
هنوز لهجه داشت...یاسی خانم...متاسفم...تسلیت می گم...
رویم را برگرداندم. : واسه چی؟ انگار یادم رفته بود برای چی آنوقت صبح نشسته ام روی تاب...دستم را روی گونه ام گذاشتم.صورتم خیس خیس بود. پرسید: حالتون خوبه؟...
بی جهت به هم ریختم: می خوای حالم خوب باشه؟
بلند شدم.. به ستون ایوان تکیه کردم. از جا بلند شدم. صدای زنی را شنیدم.: پیمان پیش یحیی بمون... یحیی جان خواهرت کجاست؟
- یاسی؟...
جواب ندام. پیمان به من نگاه می کرد و من به او...یحیی دوباره صدایم کرد. من ساکت برگشتم داخل ویلا...توی اتاق خودم...روی تختم دراز کشیدم. سمت پنجره و زل زدم به ماه...
صدای حرف زدنشان می آمد. کسی روی تختم نشست. و کسی شروع کرد به موهای من دست کشیدن. دست پیری بود مثل مادر بزرگ...و من آرام گریه کردم.
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *_*aseman*_*, -نازلی-, 90ia, aflak, afrooz87, ahmadi_1362_2, aidai, Anolin, architect_shima, arman_iran, armita1819, Arrosha, asal-661, asma-m, atefeh_49, atish69, atyek, AVESTA, aygeen, Az@de, banoojun, barni, baroonii25, behi_aquarius, behnazhmz, bikari, blub2000, cole, deragun, dj_bass, eewwqq, eglantine-m96, elahe70, Elen, elhamtt, fadai, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, honey95, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, khatam, leila.kh, leili_zzz, leona, m0zhdeh, mahsa.a, mahsadina, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansuri, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryta, masoumeh, mellina2000, meno, mfr60, mina naz, minoo_kl, monir1343, nafas44, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, niyayeeeeeesh, nlp16001, paeezi, parnar, perijooon, pr.delafrouz, ramisa.lamis, reza9000, Rha.sh, roshan*, saharmn, samir, sanaz2000, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, shabnamsobhabi, sharghi, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Snow Dream, Taataa, tania_7, TanNazZz, tiger1978, vampire123, vanas, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ziba111, ziiiziii13, zohrehm64, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, اسمون, برادپیت, بلور, بهارجون, تهمتن, خالق اسمان خیال, زوها, سودی جون, شاپرک13, شهرزاد ن, شورم, شیوا, علی رضاایران, غنچه خاموش, فاخته13, لیلاحمیده, منا64, ناشناس58, نامی, نسيا, نگان, ياابالفضل, پرهامه, پرواس, کردلیا, گنجشک
قدیمی ۹ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

به من گفت : باید محکم باشی...خدا مریم خانمو بیامرزه.. زن خیلی خوب و مهربونی بود. خیلی با هم جور شده بودیم. حتی وقتی اینجا نبودم هم فراموشش نکردم.
برگشتم طرفشش... قیافه اش آشنا بود. در اتاقم باز شد. یحیی آمد تو... به او نگاه کرد...نشستم....یحیی گفت : خانم معتمدیو یادت هست؟؟؟
- نمی دونم...
- همسایه روبروییمون که ایران نبودند...مادر بزرگ آقا پیمان...
خانم معتمدی گفت:دخترم... می خوای بیای پهلوی من...بهتره...
اما ادامه نداد. به من نگاه می کرد.یحیی هم آرام گفت:اونجا برات بهتره...ناراحت می شی اینجا؟؟؟
صدایم رفت هوا: چی؟ ناراحت می شم؟؟؟ فکر کردی از مرده مادر بزرگم می ترسم؟؟؟ اینکه تا یکساعت پیش دستش تو دست من بود.
یحیی را کنار زدم. اتاق مادر بزرگ درش بسته بود دستگیره در را باز و بسته کردم. مادر بزرگ هنوز همان طور بود.
یاسی بیا بیرون...یاسی...
صدای یحیی عصبانی بود: یاسی....؟!برگشتم به سمت یحیی : چرا داد می زنی؟ مگه نمی بینی خوابیده؟
می دانستم صورتم خیس اشک است. یک دفعه به هق هق افتادم یحیی بغلم کرد. خانم معتمدی نبود ولی پیمان میان در ایستاده بود و به من نگاه می کرد. یکد فعه گفت : یحیی ... یحیی...خواهرت حالش خوب نیست...
یحیی مرا گرفت جلویش : یاسی... نفس بکش .. نفس بکش...داروش روی میز اتاقشه...
پیمان رفت و برگشت. یحیی اسپری را توی دهانم زد....یاسی...آروم باش... تو رو خدا...یاسی...
تا صبح کسی نیامد سراغم. توی اتاقم بودم. شاید یادشان رفته بود که من هم حضور داشتم. شاید هم ترجیح می دادند که من حضور آرامی داشته باشم.نمی توانستم چشم بگذارم روی هم... خوابم نمی برد. نزدیک پنجره بودم. طلوع خورشید را نگاه کردم. خورشید می دانست که من دوباره مادرم را از دست داده بودم؟یکبار رفته بودم بیرون. یحیی و پیمان کنار هم نشسته بودند و آرام حرف می زدند. شاید خوابشان نمی برد. فقط نمی فهمیدم پیمان چرا؟؟؟ او که یک عریبه بود!
صبح خانم معتمدی خیلی آرام وارد شد سیاه پوشیده بود. در کمد لباسم را باز کردم. چشمم رنگها را از هم تشخیص نمی داد. مدتی گذشت تا او کنارم ایستاد. دستهایش را میان لباسهایم فرو برد. چشمم به دستهایش خیره شد چقدر شبیه دستهای مادر بزرگ بود. حتما خیالاتی شده بودم. دستش را گرفتم... نگاهم کرد وبعد سرم را نوازش کرد. نشستم روی لبه تختم. حس می کردم که محتاج دارو هایم شده ام. از روی میز اسپریم را برداشتم. کنارم نشست. گفت: این که آدم باید پیر بشه و بمیره و بعد یه نوه با این همه عشق براش گریه کنه بزرگترین آروزی هر مادربزرگ و پدربزرگیه.. حد اقل مال من که هست.کاش نوه منم مثل تو دلش برام تنگ بشه...
نگاهش کردم. پیراهن سیاهی دستش بود. آرام گفت:درست حدس زدم که شاید لباس سیاه نداشته باشی. خدا کنه اندازه ات باشه. از زینب دختر خانم احدی گرفتم.
بی اختیار گفتم:مامان بزرگ از لباس سیاه بدش می یومد. شاید به خاطر مرگ پدر و مادرم بود. رنگ سیاه اونو یاد مراسم عزا می انداخت. منم به خاطر اون هیچ وقت این رنگو انتخاب نکردم. ولی حالا...
بغض روی گلویم نشسته بود. دستهایش را روی شانه هایم گذاشت : هر چقدر که دلت می خواد گریه کن... آدم توی مصیبتاش گریه نکنه که می ترکه...خودش گریه اش گرفته بود. همدیگر را بغل کردیم. گفت: 4 ماهه که برگشتیم طوری محبت می کرد انگار که هیچ وقت نرفتیم.خدا بیامرزتت...
نگاهش کردم. بر عکس پیمان چشمهایش تیره بود.
- پیمان گفت تو هنوز هیچی نخوردی.. من یه چیزی برات حاضر می کنم.. تو هم حاضر شو دختر خوبم...باید آبروی این زنو حفظ کنیم...
نمی دانم روی چه حسی از او خوشم آمد.هنوز چند ساعت از رفتن همیشگی مادر بزرگ نگذشته بود که جایگزینش را برایم فرستاده بود.رفتار مادرانه و در عین حال مهربانش برایم آشنا بود. زینب می گفت هیچ وقت با مادر بزرگهایش صمیمی نبوده ولی من عین قحطی زده ها دوباره برای خودم مادر بزرگ پیدا کرده بودم.لباسم را عوض کردم. طبقه پایین که رفتم پیمان و یحیی جلوی در پارچه سیاهی می چسباندند. زینب و مادرش خرما می چیدند توی دیس... زینب مرا که دید بلند شد...بغلم کرد...داشت تسلیت می گفت. همه حاضر بودند... فقط من مانده بودم که هنوز خستگی راه توی تنم گیر کرده بود. در اتاق مادر بزرگ را که باز کردم خالی بود. به چارچوب در تکیه دادم کسی گفت : بیا عزیزم .. انقدر اینجا واینستا....
لیوان شیر و خرما را از دست خانم معتمدی گرفتم. پرسیدم: مادر بزرگ کجاست؟
دستم را گرفت و مرا برد توی آشپزخانه ...کسی آنجا نبود.
- عزیز من تو دیگه بزرگ شدی.. خانم شدی واسه خودت.. طاقت داشته باش...بردنش سرد خونه.. سرم را انداختم پایین .. دوباره اشکم جاری شد.
- کی خاکش می کنند؟
من بودم که سوال می کردم.دیشب یحیی به خاله ات تلفن کرد. اونم باید باشه.. شاید تا ظهر برسه..
سعی کردم که به حضور ناخوشایند خاله فکر نکنم.
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *_*aseman*_*, *شهرزاد, -نازلی-, 90ia, abien, adobba, aflak, ahmadi_1362_2, aidai, Anolin, architect_shima, arman_iran, Arrosha, asal-661, asma-m, atefeh_49, atish69, atyek, AVESTA, aygeen, Az@de, banoojun, barni, baroonii25, behi_aquarius, behnazhmz, bikari, blub2000, cole, deragun, dj_bass, dokhtare babash, eewwqq, eglantine-m96, elahe70, Elen, elhamtt, fadai, faezeh88, faez_er, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hala, harimeshgh, honey95, icicle, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, katy, khatam, leili_zzz, leona, m0zhdeh, mahsa.a, mahsadina, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansuri, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryta, masoumeh, mellina2000, mina naz, minoo_kl, monir1343, nafas44, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, niroomand, niyayeeeeeesh, nlp16001, PAEEZ70, paeezi, parnar, pr.delafrouz, ramisa.lamis, reza9000, roshan*, sahar03, saharmn, samir, sanaz2000, sapidkooh, sarma1010, sedena, sefid65, setareh67, sharghi, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Snow Dream, Taataa, tania_7, TanNazZz, tiger1978, tina 1989, vampire123, vanas, yjdj, zahra.h, zahra1371, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ziba111, zohrehm64, ~MAR MAR~, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, اسمون, برادپیت, بلور, بهارجون, تهمتن, خالق اسمان خیال, روشناک, زوها, سانازارمان, سودی جون, شاپرک13, شهرزاد ن, شورم, شیوا, علی رضاایران, غنچه خاموش, لیلاحمیده, منا64, ناشناس58, نامی, نسيا, نگان, ياابالفضل, پرهامه, پرواس, کردلیا, گنجشک
قدیمی ۱۰ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۴۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
hydra آواتار ها
 
hydra به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

صدای قرآن از بلند گوهایی که یحیی و پیمان دو گوشه حیاط نصب کرده بودند پخش می شد. همسایه ها و چند تای از دوستان یحیی جمع شده بودند . خاله و شوهر خاله و پشت سرشان سپهر تازه از راه رسیده بودند. خاله بغلم کرد. گونه هایم را بوسید.من از بوسه اش هیچ حسی نداشتم. نمی دانم شاید همان وقتی که بعد از دست دادن پدر و مادرم خواست مرا با خودش ببرد من نسبت به محبتش شک داشتم.من در اتاقم مانده بودم و مخالفتم را با سکوت و اخم نشان دادم. بعد هم مارد بزرگ گفت که من برادر بزرگ و بالغی دارم و خودش هم هنوز نمرده که کسی بخواهد مرا از برادرم جدا کند. مادر بزرگ همیشه تا ته احساس مرا فهمیده بود. ولی حالا چی؟ حالا که مادربزرگ مرده؟؟؟ خاله چرا دو مرتبه مهربانیش گل کرده؟؟؟انگار دو مرتبه بچه بودم و می ترسیدم کسی مرا از یحیی جدا کند.
خاله آن طرف گور سیاه پوش ایستاده بود. با دستمالی گوشه چشمانش را پاک می کرد. حس کردم میان آن همه جمعیت نفسم بالا نمی آید . خانم معتمدی کنارم ایستاده بود. پاهایم شل شده بود. یک قدم به عقب برداشتم. یحیی خم شده بود روی گور و خاک تازه اش را مشت کرده بود و هق هق می کرد. حالم بد بود. چشمم تار شده بود. خانم معتمدی دست برد زیر بازویم مرا برد گوشه ای روی یک سنگ نشستم و زل زدم به جمعیت که کمتر و کمتر می شد. گر یه ام گرفته بود مادر بزرگ تک و تنها چه کار می کرد؟ انگار همه بغضم یک جا می خواست در بیاید. دستم را بردم سمت گلویم.
- یاسی جان عزیزم به خودت سخت نگیر...فشار نیار ... .
انگار درک نمی کردم معنی حرفهایش چیست. کفشهای مردانه جلویم ایستاد.
- عزیز ...بهتره داروشو بهش بدین....
عزیز... یعنی پیمان مادر بزرگش را عزیز صدا می کرد؟؟؟
- خیلی خوب پیمان برو ببین یه لیوان آب پیدا می کنی؟
دارو همراه اسپریم که وارد گلویم شد حس کردم راه هوا تازه باز شده.. لیوان آبی به سویم گرفته شد: بخور عزیزم...
صدای یحیی گرفته از گریه: چی شده؟ یاسی حالت خوبه...
سعی کردم لبخند بزنم... خوبم...
پیمان گفت: ببریمش خونه؟!
اعتراض کردم: یعنی انقدرم نباید غصه اشو بخورم؟ به خانم معتمدی نگاه کردم و چنگ انداختم به دستش . خانم معتمدی دستهایم را نوازش کرد :الا ن تموم می شه همه با هم می ریم.
لبخندی به او زدم. خانم معتمدی بغلم کرد. چقدر خوب بود...

دوباره شروع شد... چرا خاله همه اش نگران من بود؟ ! انگار من هنوز بچه بودم که طرف صحبتش شده بود یحیی...
یحیی بی حوصله گفت: خاله مگه یاسی هنوز بچه است؟ دانشگاه می ره... پیش منم نیست.... چند روز هم پیش برادرش می مونه بعد هم می ره شیراز ... زندگی ما تغییری نکرده فقط ....
یحیی بغضش گرفت و چیزی نگفت. خاله دلخور بود به من نگاه کرد. من هم اخم کردم .. مثل همان موقع که مادر بزرگ جوابش کرده بود. وقتی می رفت من محکم بغلش کردم و چند بار بوسیدمش. یحیی در را که بست بعد از ده روز یک دفعه خندید. من هم خنده ام گرفت.یحیی دست گذاشت روی شانه هایم...یعنی انقدر محکم بوسش کردی که حتما بره....
خانم احدی و خانم معتمدی وسایل مادر بزرگ را جمع کردند . دلم نمی خواست اما وقتی عزیز پیمان گفت :خوبیت نداره... شما هر دو جوونید...اون خدا بیامرز این جوری راحت تره...من هم راضی شدم. اتاق خالی خالی شده بود.ولی هنوز بوی مادر بزرگ همه جایش پخش شد. نفس بلندی کشیدم. توی اتاق ایستادم چشم بستم.. خدا حافظ مادر بزرگ.. سلام منو به دخترت برسون.
صدای در شیشه ای هال مرا متوجه خود کرد دست بردم چادر گل دار دم دستی ام را از روی آویز برداشتم.
. پیمان پشت در ایستاده بود. در را باز کردم.
- سلام...
- سلام.. در حیاط باز بود چند باری صداتون کردم.
- شاید نشنیدم...
پیمان سکوت کرد بعد گفت: شاید نه.. حتما..یحیی خونه است؟
- نه ... رفته مغازه...
- تنهایی...؟؟ راستی عزیز باهات کار داشت.می ری پیشش... منم می رم پیش یحیی...
- باشه...
پیمان از پله ها پایین رفت. ولی نا گهان برگشت: بیا الان بریم...خودم درو برات باز کنم...عزیز دم در نیاد.تو هم تنها نمی مونی!
چرا نگران تنهایی من بود؟...مکث کردم. کلید را از پشت در برداشتم. - باشه بریم.
خانم معتمدی داشت کیک می پخت. با دیدن من خندید: سلام دختر گلم.. چه عجبا... دل کندی از خونه!
- آقا پیمان گفت که کارم دارید...
- کار؟...آهان...می خواستم تو پختن کیک کمکم کنی راستش حوصله ام سر رفته بود. با مرد جماعت که نمی شه حرف زد.
پیمان لباسش را عوض کرده بود. - عزیز جون کاری نداری؟...
- پیمان یه لحظه صبر کن.
من تنها توی آشپزخانه آنها ایستاده بودم و به ردیف کابینهتی چوبی نگاه می کردم. یه کمی مایه خمیر را هم زدم. خانم معتمدی برگشت. - گفتم حالا که تو این جایی به یحیی هم بگه شام پیش ما بشین به خدا پوسیدم از تنهایی.
- نه خانم معتمدی!.. مزاحم نمی شیم.
- بسه...یاسی جون می شه خواهش کنم منو عزیز صدا کنی ...می گی خانم معتمدیا احساس می کنم منو غریبه می دونی...تو و یحیی هم مثل پیمانم عزیز من هستید.
خجالت کشیدم. دستش به کار بود که از پشت بغلش کردم. اشک توی چشمهایم جمع شده بود.آهسته گفتم همون روز یکه مامان بزرگ رفتم فهمیدم که یه نفرو جای خودش واسه من فرستاده...عزیز جون ما هستید.
عزیز خندید:قربونت برم که این همه خانم و مهربونی...مریم خانم همیشه تعریف مهربونی دل نازکی تو رو می کرد. حالا می بینم که راست می گفت.



ویرایش توسط hydra : ۱۰ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
hydra آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*ROJA*, *_*aseman*_*, -دایان-, -نازلی-, 90ia, abien, aflak, ahmadi_1362_2, aidai, Anolin, architect_shima, arman_iran, Arrosha, asal-661, asma-m, atefeh_49, atish69, AVESTA, aygeen, Az@de, banoojun, baroonii25, behi_aquarius, behnazhmz, bikari, blub2000, CAT-WOMAN, cole, deragun, dj_bass, eewwqq, eglantine-m96, eh3an00, Elen, elhamtt, faezeh88, fafaaryam, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, gorestan man, hala, harimeshgh, honey95, icicle, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, kakaoo66, kathyn, katy, leila_r, leili_zzz, leona, m0zhdeh, magenta, mahsa.a, mahsadina, mahtab10, mamorin, maria341, maryam poursist, maryam.mani, maryta, masoumeh, mellina2000, mikironi, mina naz, minoo_kl, monir1343, nadjafi, nafas44, nedaj, nika21, niloofarane, Niloufarjojo, niloufar_rose, niyayeeeeeesh, nlp16001, noodi, PAEEZ70, paeezi, parnar, ramisa.lamis, reza9000, roshan*, rozhina, sahar03, saharmn, samir, sanaz2000, sansi, sapidkooh, sedena, sefid65, setareh67, shabnamsobhabi, sharghi, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Snow Dream, Taataa, tania_7, TanNazZz, tina 1989, vampire123, vanas, yashkin, yjdj, Z.BITA, Z.L6663, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, ziba111, ziiiziii13, zohrehm64, ~MAR MAR~, آذردخت, آسوده, اسمون, برادپیت, بلور, بهارجون, خالق اسمان خیال, زوها, سالومهو, سودی جون, شهرزاد ن, شورم, شیوا, غنچه خاموش, لیلاحمیده, مادرم, منا64, مونا**, نامی, نسيا, نگان, پرهامه, پرواس, کردلیا, گل یاس, گنجشک
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
hydra, انجمن, سفید, کاربر, یاس

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
قلب من مال تو | baranak94 کاربر انجمن baranak94 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 49 ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
بی وفا | baranak94 کاربر انجمن baranak94 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 42 ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
Robotic Hydra Know Your Friends v1.0 moosio sezar آندروید 0 ۱۱ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۵۱ قبل از ظهر
تب تلخ | آسمانی شو کاربر انجمن chrysalis کتابهای کامل شده نوشته کاربران 50 ۲۱ مهر ۱۳۸۹ ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
زیر نور ماه | آزالیا کاربر انجمن آزالیا کتابهای کامل شده نوشته کاربران 46 ۱۵ تير ۱۳۸۹ ۰۸:۵۴ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان