| |||
| | #41 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +39 امتیاز سلام... اینو گذاشتم که دوستای عزیزم بخونند و بدونند که من سر قولم هستم. داستان تموم شده اما تایپ نیست. پس بدجنس نیستم. بقیه اش هم فردا می گذارم. چون من در عین تایپ ویرایش می کنم و یه قصه ایی اضافه یا کم می شه.. اگه بدونید که نسخه تایپی داستانم با نوشته کاغذ چقدر فرق می کنه می فهمیدید.. البته از نظر دوستام هم استفاده کردم. می دانست که دیگر فرصت خیلی زیادی نمانده . خودکار را محکم توی انگشتهایش گرفته بود می خواست قبل از اینکه یاسی برگردد خیلی حرفها را برایش بنویسد. چشم توی چشم خیلی سخت بود. دلش نیم آمد که بگوید یاسی بس کن...یاسی ... قلبش از به یاد آوردن یاسی درد می گرفت. وقتی یاد رفتنش می افتاد اندوه یاسی بعد مادر بزرگ و حتی پیشتر درد یاسی از بی پدر و مادری... ته دلش می گفت خدا وقتی درد می دهد درمان هم می دهد امیدوار بود که یاسی درمانش را یافته باشد. به مهتاب نگاه کرد که از پنجره اتاق بیمارستان خودش را هل داده بود تو... به خدا فکر می کرد... خدا جون سلام... همه چی دست خودته... فقط مواظبش باش.... نگذار زیاد غصه بخوره.... پرستاری به داخل اتاق آمد ولی یحیی توجهی نکرد. همچنان مهتاب را نگاه می کرد . احتیاج داشت با خدایش حرف بزند. احساس او را هیچ کس نمی فهمید.. یاسی حتی از تصور فکر های او غش می کرد. ولی فقط همان خدا بود که لازم نبود حرف بزنی ... بلند بگویی خودش تا عمق احساس او را می دانست. حس راحت و آسوده ای به تمام وجودش پر کشید. با عجله از پله های بیمارستان بالا رفتم. قرار بود دکتر را ببینم..دلواپس بودم.. شب قبل هم خواب درستی نداشتم. قدمهای سریعی در راهروی بیمارستان برداشتم . قبل از رفتن به اتاق دکتر به طرف اتاق یحیی رفتم. پرستار بخش با دیدن م لبخندی زد . بس که در بیمارستان رفت و امد می کردم تبدیل به چهره آشنایی شده بودم. در اتاق یحیی نیمه باز بود خواستم وارد شوم که صدای خنده ای شنیدم از لای در نگاه کردم . پیمان بود؟؟؟؟ برگشته بود؟؟؟؟ پیمان روی تخت نشسته بود. نمی فهمیدم چه می گفتند. خواستم وارد شود اما صرف نظر کردم. بهتر بود پیش دکتر می رفتم. یحیی دست از خندیدن برداشت. ساکت شد. پیمان می فهمید چه حالی دارد ...یحیی گفت: پیمان .. یاسی خیلی تنها می شه... پیمان به زمین چشم دوخت . یحیی نگاهش کرد. – پیمان... پیمان لب باز کرد که حرفی بزند اما یحی دستش را کمی بلند کرد نفس عمیقی کشید ....هیچی نگو... فقط ناراحتش نکن... به خاطر من... خیلی ناراحتی کشیده و ناراحتیاش ادامه هم داره... دلم می خواد زندگیشو یه جور دیگه شروع کنه... من به تو اعتماد دارم... وقتی ایران بودیم.. همه چیزو بهت گفتم... ولی نگرانم... اون چی کار می کنه... نکنه خودشو بکشه.. یادته... داروهاشو به زور می دادم... باور کن خودسر که بشه اول خودشو یادش می ره... یحیی لبخند تلخی زد... یادمه یه بار زدمش... که اسپری کنم تو حلقش...بعد مامان و بابا خیلی بی طاقت شده بود. یحیی نفس بلندی کشید .. نمی دونم چی می شه .. چند وقت دیگه زنده ام؟؟؟ می دونستم زنده نمی مونم.. اومدم به خاطر دل یاسی که فکر نکنه ولش کردم... شاید .. این همه راه اومدم که دو روز شاید بیشتر زنده بمونم... پیمان دست یحیی را فشرد:نا امید نباش.. تو که این طوری نبودی من از تو یاد گرفتم که به خدا امید وار باشم... به هم نگاه کردند. پیمان از اتاق که خارج می شد یاسی را دید که روی نیمکتی نشسته و با بند کیفش بازی می کند. یاسی دیدش.. ولی هیچ حرکتی به خود نداد... پیمان رنگ پریده صورت او را می دید.. یاسی بلند شده بود و به پرستار بخش حرفی می زد. بعد رفت سمت بیرون بیمارستان. یاسی منتظر تاکسی بود. درست لحظه ای که تاکسی ایستاد پیمان صدایش کرد. ولی یاسی توجهی نکرد.. سوار تاکسی شد.. رفت... . ویرایش توسط hydra : ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۲۰ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +39 امتیاز نشسته بودم توی تاکسی ... ناخنم انگشتم را محکم داشتم می جویدم....این پیمان نبود که آن طور بدون درک شرایطم ترکم کرده بود؟؟؟ لابد باز آقا یحیی سفارشم را کرده بود که افتاده بود دنبالم... انگار تصمیم خودم را گرفته بود... دیگر نباید می گذاشتم به خاطر دوستش دنبال من راه بیفتد... حرفهای آن شبش که یادم می فتاد مغزم سوت می کشید... هنوز نمی فهمید که من دوستش داشتم؟؟؟ .... دیگر باید چه می کردم می افتادم به دست و پایش... وقتی هنوز خودم به او مطمئن نبودم؟؟؟ وقتی یکی در میان رفتار های ضد و نقیض دیده بودم؟؟؟ روی تختم در اتاق هتل دراز کشیده بودم به خاطر فاصله بیمارستان تا منزل پدر پیمان ترجیح داده بودم همان نزدیکیها اتاقی بگیرم تا تکلیف یحیی مشخص شود. می خواستم بیشتر وقتم با یحیی بگذرد.دستم را گذاشتم زیر سرم و در آینه میز ارایش خودم را نگاه کردم... از تصویر یاسی توی آینه خوشم نیامد... چشم بستم... صدای باز شدن در اتاق بود... سرم را برگرداندم . پیمان وسط اتاق ایستاده بود. نگاهم می کرد . پیمان به دیوار تکیه داد. موهایم را از صورتم کنار زدم... پیمان زیر لب سلام کرد و هنوز نگاه خیره اش را ادامه می داد. - چطوری اومدی اینجا... از کجا فهمیدی؟؟؟ - از زیر زبون بابام کشیدم... خودمم نفهمیدم چه فیلمی بازی کردم که نگم نمی دونم زنم کجاست؟؟؟ من باید از زبون بابام بشنوم که تو کجایی؟؟؟؟ - پس اومدی استنطاق کنی ؟؟؟ - یعنی چی؟؟؟ - یعنی بازجویی کنی منو...؟؟؟ پرسش و پاسخ؟؟؟ - خوب هر چی؟ من نباید بدونم زنم کجاست؟؟؟؟ فقط داشتم کجکی نگاهش می کردم. زنش؟؟؟؟ ولم کرده بود به امان خدا بعد زنم زنم راه انداخته بود. - چرا جواب نمی دی؟!!!! - نمی فهمم درباره چی حرف می زنی؟! اگه من ... اگه واقعا فکر می کنی من زنتم چرا منو ترک می کنی؟؟؟؟ اونم نه یه بار ....من دیگه احساس نمی کنم که تو همسر من هستی... فهمیدی.... من دیگه به قول خودت هیچ دینی بهت ندارم.... می خوام رهات کنم.... ما از این به بعد اسما زن و شوهریم تا یحیی و من برگردیم ایران... فکر کنم این طوری از زیر بار مسوو لیت من در می یای.. نیم خوام بیشتر ازین به خاطر من و یحیی یا حد اقل به خاطر من به دردسر بیفتی... تو رابطه تو و دوستت هم دخالت نمی کنم.... پس تو هم دوستیتو با یحیی تو رابطه ما وارد نکن. پیمان هر دو دستش را بلند کرد برد پشت سرش کلافه خیره شده بود توی صورت من ... - برو بیرون پیمان... چشم هایش را کوچک کرد. جلو آمد – چی گفتی... فکر کنم کمی ترسیده بودم. کمی تند رفته بودم... ولی دیگر از این در لفافه حرف زدن و رفتار کردن خسته شده بودم. یک قدم عقب رفتم. دوبار ه گفت: من برم بیرون؟؟؟.... تو داری منو می اندازی از اتاقت بیرون.... ؟؟؟؟ - آره...من.... پیمان بازویم را محکم گرفت. عصبانی بود... خیلی... – تو غلط می کنی...باز شروع کرده بود آلمانی بلغور کردن... من هم گیج نگاهش می کردم... چرا این بشر نمی فهمید که من آلمانی حرف نمی زدم...بالاخره نفس بلندی کشید. بازویم را ول کرد. لبه تخت نشست. زیر لب گفت: خسته ام.... چند ساعت رانندگی کردم....دراز کشید و چشمهایش را بست. من با چشمهای گشاد نگاهش می کردم. خواستم حرفی بزنم که دیدم با چشمهای بسته به سردی فقط گفت: اگه فکر می کنی به خاطر دوستمه که مواظبتم پس باید بدونی به خاطر دوستم مواظبتم....پس با چرت و پرتای تو پا نمی شم برم....مجبوری تحملم کنی .... چون دوستم می خواد که تنها نگذارمت... می خواست رفتار بدی که داشت با من از این هم بدتر کند؟؟؟ باورم نمی شد....نشستم روی صندلی کوچک میز آرایش زل زده بودم به او... پشتش را کرد به من... نفسهایم دوباره می خواست به شماره بیفتد...چشم بستم تمرکز کردم روی نفسم... نفس عمیق کشیدم... نمی خواستم... نه آلان نه... حمله نه.... چشم که باز کردم دیدم نیم خیز شده ... نگاهم می کرد...- خوبی؟؟؟؟ برگشتم سمت آینه یک لحظه گفتم توی دلم نه بلند...خوش به حال یحیی...توی آینه نگاهش کردم.. هنوز مراقبم بود. – خوبم...نگران نباش... برس مویم را برداشتم و به موهایم کشیدم....بلند شد. تلفن کنار تخت را برداشت. شماره گرفت... دوباره شروع کرد آلمانی حرف زدن... لبخند زدن پای تلفن... به قول خودش داشت با همکارش ادنا حرف می زد.تلفن را قطع کرد... من هنوز موهایم را شانه می زدم. - یاسی تو با من مشکلی داری....؟؟؟؟ با رفتار من اخلاق من خود من ....؟؟؟؟؟ - نه...خوب پس چرا با من دوست نمی شی... - من سعی کردم...ندیدی؟؟؟ - خیلی لجبازی....خیلی مغروری.... - من؟؟؟؟ - کج فهمم هستی... - همون آلمانیشو بگی بهتره چون نمی خوام جوابتو بدم... خنده اش گرفت.- با دکتر یحیی حرف زدی چیزی بهت گفت؟! خوب پس بحث را دوباره برده سر دوستش انگار از من بیشتر به فکر یحیی بود؟؟؟ -هیچی گفت... این دوره معالجه اگه با موفقیت تموم بشه توی آبو هوای آلوده نباید باشه.. بهتره یه هوای روستایی براش پیدا کنیم...ریه هاش خیلی خرابه.. - خوب یعنی امیدوار بود؟؟؟ - امید...؟؟؟!!! مگه غیر امید می تونم چیز دیگه ای داشته باشم. بغضم داشت سنگینی می کرد. بلند شد. سرم را بغل کرد... آرام.. یاسی آروم باش... امیدتو از دست نده... به هر حال ما باید قوی باشیم... هر اتفاقی بیفته... سرم را بردم عقب... چه اتفاقی؟؟؟؟ - باید این شرایط سختو طاقت بیاریم... یاسی نباید به یحیی استرسی از خودمون بدیم.. بگذار اگه ما با هم هر مشکلی که داریم توی بیمارستان نباشه... یحیی را انقدر نگران خودت نکن....چرا درک نمی کنی... یحیی خیلی دلواپس تو شده به جای اینکه به بیماریش فکر کنه.. فقط فکر تو حرف تو... - آهان... حالا معنی حرفاتو بهتر می فهمم... باشه... سعی می کنم... از تو هم معذرت می خوام.. تو ... - خواهش می کنم.. دیگه حرفی.... - باشه... فقط... می شه تنهام بگذاری اینجا که توی بیمارستان نیست... من خسته شدم از این بازی کردن دو دوزه... - به برادرت قول دادم تنهات نگذارم... پوزخندی زدم...ولی جوابی هم نداشتم... فقط هی دلم به حال خودم می سوخت.. که چه بد بخت بودم که محتاج لطف این آن بودم... نشستم روی تخت...خوب حالا می خوای چه کار کنی برنامه ات چیه... - بریم سینما؟؟؟ - سینما؟؟؟ با این حالم.... خودت تنا برو حوصله ندارم... - مگه دوست نداری دینی به من نداشته باشی ...من دوست ندارم تنهایی برم سینما... اصلا تو به جای دینت به من بیا یه لطفی کن به قول عزیز جونم یه زن مطیع ایرانی باش.. هرچی شوهرت گفت بگو باشه... هر چی من خواستم و گفتم.... ابروهایم رفت بالا – چی؟؟؟؟.....کی گفته زن ایرانی مطیعه...مگه من بره جنابعالیم؟؟؟؟ - خوب باشه بابا... بیا بگذار من استراحت کنم بعد شام بریم بیرون.. سینما... یه فیلم زبان انگلیسی که تو هم بفهمی.. باشه؟؟؟؟ خنده ام گرفته بود...ولی خودم را جمع کردم... - تو همه چیو بد می فهمی کلا.. اصلا نزاکت ایرانیهارو درک نمی کنی.. من باهات می یام بیرون ولی این معنی زن مطیع ایرانی نیست... اتفاقا ماها خیلی هم سرکشیم.... اسممون بد در رفته... - می دونم... اگه تو الگوشون باشی که واویلا... - یعنی چی... می خوای ادامه بدی برو بیرون... - با هم می ریم...اکی؟؟؟ - دوست ندارم... من می خوابم.... بعد با هم می ریم...بیرون... دوباره پشت به من خوابید...انگار دوباره دلخور شده بود... ولی لابد به خاطر یحیی بود که از رو نمی رفت. کاش می دانستم یحیی به او چه گفته. | ||||||||
| |
| | #43 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +37 امتیاز داشتم ین قسمتو می نوشتم و فکر می کردم ....در عین حال به این آهنگ رضا یزدانی هم گوش می کردم.. یه خس عجیبی بود با این قسمت داستانم بد جوری مچ بود. هر سه نفر توی این قسمت باید این آهنگو واسه خودشون بخونند. البته فکر کنم اون موقع هنوز این آهنگه در نیومده بود. این آهنگ مال فیلم تهران تهران که رضا یزدانی هم توش بازی کرده منم که طرفدار سخت صدا و آهنگ ایشون. دست گلشم درد نکنه.{( اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه بی خیال این بدبیاری... زنده باد این عاشقانه) آخه من بی جنبه ام...} پیمان دیدش که از پله ها پایین آمد. اتاق را به پذیرش سپرد...فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت...یاسی قدمهای آهسته اش را به سمت لابی برداشت. یاسی جلویش ایستاد. پیمان لبخندی زد: خوب.. پس اهل سازشی...! نگاه گیج و عصبی یاسی را روی خودش دید... . بلند شد.. بهتر بود تا حرف و حدیثی دوباره پیش نیامده او را وارد محیطی دیگر می کرد.یاسی با حفظ فاصله کمی از پشتش می آمد...ایستاد یعنی واقعا تصمیم گرفته بود از او فاصله بگیرد. یاسی ایستاده بود پشتش... برگشت سمت او...یاسی نگاهش را به سوی بیرون هتل دوخته بود. لب پایینش را گزید... به راهش ادامه داد... توی پیاده رو... گامهایش را آرام تر کرد... سرعت قدمهای او را با خودش هماهنگ دید. دوباره ایستاد. اخمهایش در هم رفته بود...انگار داشت مسخره اش می کرد...دیگر داشت کم می آورد... نمی دانست دیگر چه باید بگوید...می ترسید کم کم به التماس بیفتد...یاسی چند قدم آن طرف تر ایستاده بود. با لحن آرامی گفته بود: چیزی شده؟؟؟ سرش را کج کرد و زل زد توی چشمهای او...معصومانه نگاهش اعصابش را به هم ریخت. چشم بست... نفس بلندی کشید.رویش را برگرداند. گفت: اگه دوست نداری باهام بیای برگرد برو هتلت... - چی شد؟؟؟ می گفتی سازش کنم؟؟؟ حالا به میل خودم رفتار باید بکنم؟؟؟؟ - سازش وقتی خوبه که با اکراه نباشه... - بابا من از این رفتارات حوصله ام داره سر می ره... می شه انقدر مهربون نباشی... فقط به همون دوستت فکر کنی؟؟؟؟ چشم پیمان باز شد....- حتی اگه دارم به خاطر دوستم کاریو انجام اون دوست من برادر جنابعالیه... حتی اگه به قول خودت لطفم کردم به شما جواب لطف منو این طوری با بی ادبی بهم می دی؟؟؟فکر کردی تو کی هستی ؟؟؟ هان؟؟؟؟ دختره... یاسی دست بلند کرد- آلمانی فحش بدی خودت می دونیا...در ضمن.. من...اصلا مگه قرار نبود جایی بریم خوب بریم دیگه... - که مثل گوسفند بیا ی دنبال چوپونت.... - چی؟؟؟!!! یاسی قدمی برداشته بود سمت او...- ببین... بعد پیمان نگاهش را مستقیم به او دوخت – بگو.... می بینم؟؟؟؟!!!! یاسی به پیمان نگاه می کرد اما انگار زبانش بند آمده باشد. پیمان به یاسی خیره شده بود....از میان لبهایش بی اختیار گفت: آخه چرا نمی فهمی که من می خوامت.... دوست دارم.... یاسی لب پایینش را گزیید... ناباور نگاهش می کرد.پیمان دستش را جلو برد گذاشت روی گونه او...یاسی... یاسی سیخ ایستاده بود انگار هیچ حسی در او ایجاد نشده باشد.پیمان آب سردی روی احساسش ریخت. قلبش ایستاد.غرورش له شد...فاصله گرفت. کنار خیابان ایستاد. تاکسی را صدا زد. تاکسی ایستاد.در تاکسی را بازکرد. خواست سوار شود که یاسی تقریبا جیغ زد: واقعی نبود مگه نه؟؟؟؟ پیمان نگاه کوتاهی کرد. نا امید شد از یاسی... فکر کرد احساسش خیلی هم برای یاسی مهم نبوده...یاسی اگر می خواست می توانست بفهمد که واقعی بوده وقتی نخواهی آن را باور هم نمی کنی...نگاهش به یاسی پر شد از سرزنش... . فصل شانزدهم پیمان توی تاکسی نشست در تاکسی بسته شد. به من نگاه نمی کرد. اخرین نگاهش هنوز توی مغزم زنده است.اشکهایم نشسته بود روی صورتم... کاش واقعی بود.... کاش من بین این همه حس گیر نکرده بودم. پیمان را دیگر ندیدم. پیمان تلفنی با یحیی حرف می زد و حالا نمایشگاهی که با ادنا مشترک داشت دلیل خوبی برای عدم حضورش کنار من بود. من توی سوال بودم... و انتظار طولانی.... فصل هفده یحیی روی صندلی چرخدارش نشسته بود .. از پنجره بیرون را نگاه یم کرد. لاغر تر شده بود. صدایی که از سینه اش بلند می شد می گفت که حتی با ماسک اکسیژن هم نمی تواند مدت طولانی به نفس کشیدن ادمه دهد. هنوز اجازه ترک بیمارستان را نداشت. از چادر اکسیژن حالش به هم می خورد. هر کاری می کرد هر چقدر هم تحمل می کرد فقط به خاطر یاسی بود که این روزها لبهایش از هم باز نمی شد. اگر هم می شد.. آه کوتاهی بود. انگار یاسی هم داشت از مقاوت در مقابل حقیقت زندگی خسته می شد.یاسی را از دور دید. بیچاره یاسی... پیمان توی نمایشگاهش سخت درگیر بود. و یحیی خواهش کرده بود به خاطر او از زندگیش نزند. هر چند ته دلش می خواست پیمان کنار یاسی باقی بماند. اما خودش هم خوب می دانست بین یاسی و پیمان اتفاقی افتاده که هیچ کدام نمی گویند. هر دو طوری رفتار می کردند که انگار از هم خبر دارند. اما از جوابهای بیخودشان می فهمید که رابط آن دو است. و اگر او به سوالات پیمان جواب ندهد پیمان از یاسی خبری نداشت.به هر حال آمدن پیمان برای او خیلی دیگر تغییری ایجاد نمی کرد به خاطر یاسی هم نمی خواست بیشتر از آن پیمان را تحت فشار بگذارد. شاید بالاخره خودشان به تفاهم می رسیدند. یاسی لبخندی زد. لیوان آب میوه را گذاشت روی میز:می خوری؟ یحیی لبخندی به او زد. می دانست یاسی خوشحال می شود. یکی دوباری ضمنی از یاسی می خواست که این بیمارستان را ترک کند. برگردد به ایران.. توی کشور خودش بمیرد. برای آخرین بار شهرش را ببیند و بمیرد. اما از نگاه غمگین یاسی دلش ریش می شد. و می ترسید ادامه دهد. یاسی این خواهر کوچکش کارهای بزرگتری هم برایش کرده بود. تحمل این بار سخت کم نبود برای او. یاسی امید داشت که تا وقتی توی بیمارستان کنار این همه پرستار و دکتر هستند یحیی نمی میرد.شاید این فقط یک شوخی تلخ بود.یاسی را یک مرتبه بغل کرد: زیر لب زمزمه کرد:خواهر کوچولوی من.... ویرایش توسط hydra : ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۴۰ بعد از ظهر دلیل: عشقی | ||||||||
| |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +42 امتیاز نیمه های شب تلفن زنگ زد. یحیی بالاخره از بیمارستان رهایی جسته بود. دو سه دقیقه ای احساس کرد م توان نفس کشیدن ندارم.بعد نفهمیدم با چه نیرویی خودم را به بیمارستان رساندم. ملحفه سفید روی صورت برادرم نمی گذاشت صورت یحیی را ببینم.روی تخت خم شدم. ملحفه را کنار زد تا این دروغ را یاد آوری کنم به خودم.چشمهای برادرم بسته بود. آنقدر آرام بودکه فکر می کردم هنوز نفس می کشد. صدایش کردم. بغض توی گلویم گیر کرده بود. صورت یحیی را گرفتم توی دستهایم... لبهایم نشست روی پیشانی اش... انگار من از اول هم می دانستم. برادرم همه کسم دیگر سرفه خش داری نمی کرد. خسته و تنها برگشتم هتل... حس بدی بود... بدترین حس توی دنیا وقتی عزیزی را برای همیشه و به طرز باورنکردنی را از دست می دهی.. حس پوچی... حتی مثل مرگ مادر بزرگم هم نبود.. خیلی بدتر... قلبم شکست ه بود و نمی توانستم بگویم که سینه ام دارد می ترکد از بار این غصه...بعد ازاین بدون یحیی من چطور زندگی می کردم... یاد پیمان افتادم... می خواستم تکلیف نیمه معلومم با او یکسره شود.. انگار هیچ امیدی توی دنیا برایم نباشد.. می خواستم تنها باشد.. همدردی کسی را نمی خواستم.گوشی تلفن را برداشتم. عکس یحیی روی میز بود. نفس بغض آلودم را فرو دادم.. صدا برایم آشنا بود اما نمی فهمیدم چه می گوید. با تردید پرسیدم :پیمان خردمند...؟! از آن طرف سکوت شد چند لحظه... - الو... و به انگلیسی گفتم...من با پیمان خردمند حرف می زنم؟؟؟ صدا گفت: سلام... یاسی.... پس خودش بود. - یحیی دیشب نفس آخرشو کشید... خواستم بدونی به محض این که ترتیب انتقالشو به ایران بدم بر می گردم.. اما... - کی می تونم ببینمت...من فردا می یام... - خداحافظ... منتظر خداحافظی اش نماندم. اصلا نمی خواستم چیزی بشنوم... این آخرین کارم بود برای او .. مرگ دوست خوبش... فقط دلم تنهایی تنهایی تنهایی می خواست.. با این مصیبت دلم می خواست تنها باشم. تک و تنها باید برمی گشتم ایران.هیچ کس منتظر من نبود... جز چند تا کوچه که شاید خاطره ای از یحیی داشته باشند. باید می رفتم توی خانه ای که اتاق یحیی را خالی می دیدم... دنبال کارهای انتقال جسد برادرم بودم و خسته و عصبانی از اینکه توی دنیا هم تنها مانده بودم. انگار داس مرگ افتاده بود به جان خانواده ام.. چه خوب که خودم را بسپارم به دستش.من چرا باید کفاره ای می پرداختم به این سنگینی.. تاوان چه گناهی بود؟؟؟ فقط اگر وصیت پیمان نبود که توی ایران کنار عزیزانش دفن شود من خودم را می بردم گوشه ای و می کشتم... انگار این بار روی دوشم به من این نیرو را می داد. به هتل که وارد شدم... پیمان را توی لابی روبرویم دیدم.انگار از عمد چنان جایی نشسته باشد. خوب فکر کنم سریع خودش را رسانده بود. از جا بلند شد و با متانت به سمتم آمد. چهره اش سخت بود. غم توی چشمهایش را می دیدم.. به هر حال یحیی کسی بود که پیمان خیلی کار ها به خاطرش انجام داده بود... دستش را به سمتم جلو آورد. - سلام یاسی... خودم هم نشنیدم جواب سلامش را چطور دادم. صدا از گلویم بالا نمی آمد. پیمان مرا یاد یحیی می انداخت... و این داشت به من و اعصابم که از شب قبل آرام نگهش داشته بودم فشار می آورد.پرسید: می تونیم حرف بزنیم...؟؟؟ به اطرافم نگاه کردم.. .. شاید گریه ام داشت می گرفت... - بریم اتاقم... توی آسانسور مقابل هم ایستاده بودیم... زیر سنگینی نگاهش جرات سر بلند کردن نداشتم.یاد دیدار آخرمان افتادم.... حالا به نظرم همه چیز پوچ بود و مسخره... در اتاق را باز کردم. با دست تعارفش کردم بیاید داخل... پیمان کنار پنجره ایستاد... کیفم را پرت کردم روی زمین...روی تخت نشستم... نه من حرف می زدم.. نه او...پیمان بالاخره به من گفت:حالا چکار می کنی؟؟؟چه تصمیمی گرفتی... به روبرویم خیره شدم..- چکار می تونم بکنم... یحیی آرزو داشت تو کشور خودش کنار پدر و مادرم خاک بشه... صدایم می لرزید.. چقدر سخت بود که از خاک کردن عزیزم حرف بزنم.. به من نزدیک شد- کاری از من بر می یاد؟ سر بلند کردم- چه کاری؟ کنارم نشست- نمی دونم... فقط یه کاری که تو رو دچار زحمت نکنه... می خوای برگردی ایران؟... من همراهت بیام؟؟؟ اگه می پرسم به این خاطر نیست که نمی خوام بیام... در واقع... - می دونم.... رابطه تو و یحیی برای من احتیاج به توضیح نداره... اما.. اگه از من می پرسی نه... می خوام تنها باشم... - تنها؟!.... خوب چه مدت....؟! اصلا بگذار من بیام اما طوری که حضورمو احساس نکنی؟؟؟ می شه؟؟؟ - می خوام واقعا تنها باشم... اکی.... نفس بلندی کشید...- من کی بیام دنبالت...؟؟!!! - هیچ وقت... زمزمه کرد – هیچ... وقت...می خوای ایران زندگی کنی؟؟؟ باید به من وقت بدی...من نمی تونم یک دفعه زندگیمو منتقل کنم ایران؟؟؟ - اما ازت نمی خوام به خاطر من این کارو انجام بدی.... تا حالا هر چی فداکاری کردی بسه.. می خوام روی پای خودم باشم... باید عادت کنم به این..زندگی. - این چه جور زندگی کردنه که واسه خودت می خوای؟؟؟ - زندگی؟!!! دیگه نمی خوام اصلا زنده باشم.. رسیدم آخرش.... -یاسی...خودتو کنترل کن... برادرت دوست داشت تو خوب زندگی کنی... وگرنه خودش هم می دونست که اومدن به اینجا فایده نداره.. اصلا می دونستی که همون وقتی که پرونده اشو فرستادم اینجا.. دکترای اینجا خیلی امیدوار نبودن....تو اینارو درک می کنی که یحیی به خاطر خودش نه فقط به به خاطر تو همه سعیشو کرد؟؟؟؟ حالا داری این رفتارو از خودت نشون می دی؟؟؟ - که من تنها باشم؟؟؟ اون اینو می خواست ؟؟؟ اون چرا مرد؟؟؟ چرا به خاطرم زنده نموند.. فکر نکرد من تنهایی چه کار کنم؟ - تو تنها نیستی؟؟؟ چرا اصرار داری که فکر کنی تنهایی؟؟؟ لبخندم تلخ بود... - ازت ممنونم... باالاخره تموم شد.. من نمی تونم با تو به این کار ادامه بدم...من نمی خوام نقش بازی کنم... نمی خوام تو این مسوولیتو هی ادامه بدی؟؟؟ - مسوولیت؟!... از جیب کت اسپرتش پاکت سفیدی بیرون آورد.. – بیا... - این چیه؟؟؟ - از طرف یحیی است...ازم خواست که بدمش به تو... بیا... اینم کلید خونه است...عزیز جون هنوز شماله... بهش خبر می دم... - شاید نخوام... پیمان با دست نگذاشت حرف بزنم... دلم می خواست همراهت باشم.. اما می دونی که من عادت ندارم مجبورت کنم... هر کاریو انجام می دم اگه تو بخوای...می دونم چه شرایط سختیه برات... شایدم خیلی نتونم درک کنم سنگینی این غمو به اندازه تو... اما خودتم می دونی که منم بهترین دوستم برادرمو از دست دادم... کسی نمی تونه جای اونو برام پر کنه.. بغض صدایش باعث شده بود صدایش بگیرد... پشت کرد به من... دلم برایش سوخت... سرفه ای کرد و ادمه داد: من منتظرت می مونم... - نه...فکر کنم باید جدا شیم... به سمتم برگشت.. توی نگاهش به من یک چیزی بود که انگار من بدترین کار دنیا را می خواهم انجام دهم انگار حرف بدی زده باشم.. لبم را گاز گرفتم... - من عجله ای ندارم... اگه برات خیلی مهمه که این کارو انجام بدی... خودت کاراشو بکن... - می دونم مثل اینکه به دوستت خیانت کنی... خودم نمی فهمیدم چه می گویم.. پیمان منگ نگاهم می کرد. پرسیدم – تا کی می مونی اینجا... اخم کرده بود به من.... - فردا...نمایشگاهم تا ماه دیگه برقراره.. کاش می یومدی... - کاش... پیمان لحظه ای ایستاد با تردید به من نگاه کرد و گفت: بهتره برم... یک لحظه فکر کردم دلش می خواست به او بگویم نه بمان.. اما اگر می خواست بماند چرا داشت رفت.. مگر من زنش نبودم.. چرا به این زودی با پیشنهاد طلاق موافقت کرد حتی از من نخواست بیشتر فکر کنم.. یعنی انقدر من و حضورم برایش سنگین بودیم... کارتم را جلویم گرفته بود.. اگه دلت خواست با این شماره با من تماس بگیر... صدای در توی سرم پیچید. نامه یحیی دستم بود. از پشت خودم را انداختم روی تخت.. نفس بلندی کشیدم...نامه را روی صورتم گذاشتم... اشکهایم تازه راه خود را پیدا کرده بودند. ویرایش توسط hydra : ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۵۵ قبل از ظهر دلیل: حالا | ||||||||
| |
| | #45 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +42 امتیاز سلام یاسی امیدوارم .. فقط امیدوارم که خوب باشی و خودت بهتر از هر کسی می دانی که آرزویی جز این ندارم... دلم نمی خواهد انکار کنی... حتی حالا که دیگر پیش تو نیستم... کدام برادری مثل من تا این حد مورد عشق خواهرش گرفته.. یاسی جان برای تنها گذاشتنت متاسفم... ولی دست من نبود... در برابر تقدیر و خواست خدا جز سر تسلیم فرود آوردن کار دیگری نیم توان انجام داد.. شاید برای همین بود که آین آخریها دلم می خواست زودتر عاشق شوی و ازدواج کنی... هر وقت که چشمم به نگاه غصه دار و مظلومت می افتاد می گفتم بعد من چه کسی از تو مراقبت خواهد کرد...با چه کسی حرف خواهی زد؟؟ دلم نمی خواست این همه ...به خاطرم به دردسر بیفتی... اما مگر مقابل تو می توان مخالفت کرد.. می شود جلوی عشق تو ایستاد...کاش پدر و مادرمان بودند... شاید حالا من راحت تر بودم.. اما ...به هر حال این هم خواست پروردگار مان بوده و بس.. جنگ برای تو خیلی سخت بوده....من نمی خواستم حالا تو را درگیر جنگ عاطفی هم بکنم برای همین با این که از بی حاصلی این سفر اطمینان داشتم هر چه گفتی قبول کردم... هر چند به سختی... یاسی جان باور نمی کنم که این کار را کرده باشی که تو نهایت ایثار را برای برادرت کرده باشی.. می دانم علت ازدواج تو پیمان من بودم... بگذار به تو بگویم.. پیمان چند سال پیش درباره تو در یکی از نا مه هایش اشاره کوچکی کرده بود که من هیچ وقت آن اشاره را جواب ندادم.. پیمان هم هیچ وقت به روی خودش نیاورد.. پس من از پیمان مطمئن بودم... تو هم که نگاهت داد می زد... چند روز پیش از زیر زبان پیمان حرفهایی بیرون کشیدم...البته نه به وضوح اما من با شناختی که از خواهرم دارم.. فهمیدم که خواهرم همه کاری می کند.. شاید تو زمانی نداشتی که خودت را آماده کنی.. برای عاشق شدن.. برای ازدواج... اما خوب من من تعجیل داشتم.. ناراحت هم نیستم.. حد اقل می دانم تو را به دستهای مطئنی سپرد ه ام که دوستت دارد... ازدواجت با پیمان توی ذهنت به هر فلسفه ای که بوده یک پیمان مقدس بوده بین تو و او.. می دانم .. رفتارتان را با هم زیر نظر گرفته ام... اما از تو انتظار دارم هنوز خواهر یحیی باشی... مقاوم...سخت... صبور... با محبت... و عاشق...هیچ وصیتی برای تو از این مهم تر نیست... و بیشترین دل نگرانی ام این است که از روی غرور و عجله بعد مرگم تصمیمی نگیری... وقتی به پیمان گفتم خواهرم بد طوری گرفتار شده...خندید.. انگار من شوخی با مزه ای کرده باشم.. اما من می دانم که این شوخی نیست... خواهرم گاهی لجباز است.. یک دنده اما هنوز دلش آنقدر بی ریا است که احساسش از پیداست. سعی کن ازدواج موفقی داشته باشی... یاسی...جای کنار پیمان است.. و چون از احساس او واقفم این طور بر آن اصرار دارم...تنها نمان...فکر مردن نباش... دوست ندارم غصه نبودنم را بخوری.. هر وقت که شاد باشی من کنارت هستم هستم پس عزادارم نباش.. خدا حافظ.. از جا بلند شدم... به سمت پنجره رفتم... نگاهم را دوختم به بیرون.. زمزمه می کردم.. یحیی ... یحیی... صورتم را چسباندم به شیشه تا اشکم شبنم روی شیشه باشد. فصل هفدهم در کوچک حیاط را باز کردم... تن خسته ام به زحمت پیش می رفت.. نگاهی به ساعت انداختم.. عزیز جون حتما خواب بود... دستگیره در خانه را آرام چرخاندم...کیفم را انداختم روی کاناپه... مثل همیشه در اتاق را پیمان را باز کردم که حالا یکی دو ماهی بود شده بود اتاق من... پیمان را می توانستم توی اتاق حس کنم.. شلوارش که روی زمین می انداخت...روی تختش پلیور آبی اش... که حالا نوی کمد بود و گاهی می آمد روی بالشتم تا اشک دلتنگی ام را پا ک کند... تصویری از دریا روی در کمد.. مانتو رو روسری را در آوردم.. نشستم روی تخت.. نفس بلندی کشیدم...روی میز پاتختی کتاب پیمان بود...انگار پیمان با این کتاب هر دفعه محکم می زد توی صورتم.. کتابی که نمی فهمیدم.. ورق زدم... کتاب معمولی نبود حس می کردم نثر نیست.. فاصله بین خطهایش غیر عادی بود.. به صفحه اول کتاب برگشتم چرا هیچ وقت انقدر دقت نکرده بودم.. دست خط پیمان بود که خیلی بد فارسی را می نوشت... این کتاب همیشه مال توست یاسی... بی اختیار سرم را بلند کردم.. کاش آلمانی بلد بودم...چه فرقی می کرد... نامه ای روی میز آرایش بود.. برش داشتم حتما عزیز گذاشته بود... از آلمان بود پاکت را تند گشودم.... هنوز به همان بد خطی... سلام... رویاهایم... احساسم... متعلق به توست... هر چند که تو باور نکنی.. مدتهاست که دیگر از تو ناامیدم... شاید هم از خودم.. تحمل این وضع برایم نا ممکن شده... آرزو دارم که خوشبخت باشی... پس می توانی حد اقل این کار را بکنی... یا شاید این هم برایت قابل تحمل نیست.. مثل حضور من... حتی به عنوان یک دوست توی زندگیت... در مدت اقامتت توی ایران انتظار دارم... به احترام اسمم که روی توست و همین طور به خاطر عزیز تیو همان خانه بمانی ...هر اتفاقی که افتاد آنجا خانه توست...به یادت هستم...پیمان... در یک دستم نامه بود و در دست دیگرم.. کتاب.. خوشبختی..؟؟!!! تحمل چه وضعی براش نا ممکن بود.. از این بلا تکلیفی خسته شده؟؟؟ آه بلندی کشیدم.. کتا بهایم توی کتابخانه چیده شده بود... روی تخت دراز کشیدم...حالا پیمان دلخور عصبانی از من دریاها با من فاصله داشت.. . چشمها را بستم و حضورش را توی زندگیم تجسم کرده بودم... چرا به من زنگ نمی زد؟؟؟ عزیز می گفت پیمان زنگ زد.. اما همیشه انگار وقتی من خانه نبودم.. فکری نداشتم که تا آخر این ماجرا آنجا بمانم.. اما حالا با این اوضاع... با این نامه... دو دل بودم... شاید پیمان با این تقاضا می خواست توی دسترس باشم.. شاید تا معلوم شدن جریان جدایی باید می ماندم...یاد یحیی توی ذهنم پر کشید.. آرزو داشتم همیشه.. ببینم عاشق چه جور دختری می شود...بچه هایش چه شکلی می شوند... توانسته بودم سر کار قبلیم برگردم.. این کمی از وقتم را پر می کرد.. و باعث یم شد کمتر به زندگی ام فکر کنم.. عزیز هم انگار همه چیز را یم دانست شاید هم پیمان سفارش کرده که از من نپرسد.... صدای زنگ تلفن آزارم می داد. چشمهایم را کمی گشودم.. اتاق روشن بود.. یعنی صبح شده بود.. خواب مانده بودم.. از خواب پریدم.. تلفن زنگ می خورد... پریدم توی هال در اتاق عزیز باز بود... کاغذی روی میز گذاشته بود.. رفتم نان بخرم... تلفن هنوز زنگ می خورد گوشی را برداشتم... – الو...الو... بعد از کمی وقفه صدایش آمد... الو...عزیز.... با دو دلی گفتم- سلام.... - ..... سلام.....یاسی.... تویی؟؟؟ - آره؟؟؟ - اونجا ساعت چنده؟؟؟؟ بیدارت کردم؟؟؟؟؟ - نه صبحه... - خوبه... تو مگه این موقع سر کار نمی ری؟؟؟؟ - مثل این که خواب موندم.... حدسم درست بود از عمد وقتی زنگ می زد که من نباشم... - خوب بهتری؟!!! خوبی؟؟؟!!! - بهتر....آره بهترم... خوبم از قبل بهترم..... - یعنی از چه قبلی؟؟؟؟ - از وقتی که اومدم اینجا... - خوشحالم که بهتری... - بالاخره باید کنار بیایم... - کاش علت تغییر روحیه اتو می دونستم....تو و کنار اومدن؟؟؟ - نمی دونم... بالخره باید با خودم و زندگیم و این تنهایی کنار بیایم... - اوهوم..............کاش منم مثل تو فکر می کردم... اونوقت.. شاید می فهمیدمت...من... در آپارتمانمو بستم.. پیش پدر و مادرم برگشتم که تنها نباشم... - خوبه... - نه خوب نیست... اما چاره دیگه ای برام نگذاشتی..... - من؟؟؟؟ پیمان بی مقدمه گفت:عزیز کجاست؟ - رفته نانوایی/... دوباره مایوس شدم... انتظار داشتم چیزی بشنوم؟ بابا شاید به زودی به ایران بیاد... -خوبه... یکدفعه بی مقدمه مثل خودش گفتم: چند وقت پیش با یه آقایی تو محیط کارم آشنا شدم.. مدتی آلمان بوده به خاطر درسش... سکوت کرده بود....الو.... - می دونی که هنوز زن منی....؟؟؟!!!! -چی؟؟؟؟!!!! دستم را به پیشانی بردم... – پیمان.... | ||||||||
| |
| | #46 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +41 امتیاز سکوت کرده بود....الو.... - می دونی که هنوز زن منی....؟؟؟!!!! -چی؟؟؟؟!!!! دستم را به پیشانی بردم... – پیمان.... تقریبا داد زد – چی می گی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - من بهش گفتم یه کتاب شعر به زبون آلمانی دارم که می خوام ترجمه بشه.... نفس بلندش حتی از آن فاصله به گوشم خورد.... هر چند پس ذهنم از این که هنوز با گذشت این مدت به من و احساسم واقف نبود ناراحت شده بودم اما یکی چیزی توی وجودم خواسته بود سریع از اشتباه در بیاورمش نمی خواستم درباره ام فکر بدی بکند. - از کجا فهمیدی که شعره؟! - نمی دونم... راستی چیزی نمی خوای....می تونم بگم برات بیاره همین روزها داره بر می گرده.... - یاسی...به عزیز سلام برسون.... دلم براش تنگ شده... اگه کاری داشتی به من زنگ بزن. - خوب.... با تردید پرسیدم – ایران نمی یای؟؟؟ - بیام که چی بشه.... - خوب... به خاطر.... - یعنی انقدر عجله داری.... یعنی .. نکنه می خوای با اون آقای درسخون بیای آلمان...؟! لحنش پر از خشم و تمسخر بود.دستم لرزید...مگر خودش نگفته بود که من زنش هستم؟! پس چطور...گوشی تلفن را گذاشتم... سیم تلفن را کشیدم... رفتم توی اتاقم ...انگار حسهایم از دنیا مرده باشند.لباس پوشیدم.. مقنعه ام را سرم کردم..... عزیز را از پنجره دیدم...کیفم را برداشتم...روی پله ها عزیز را ربوسیدم... صبح به خیر عزیز جون... - سلام... من فکر کردم حتما امروز نیم خوای بری که خوابیدی... دختر جون بیا صبحونه اتو بخور... تند تند جوا دادم - قربونت برم...بیا اینم صبحانه من... تکه ای از نان گرم توی دستش کندم.. خواب موندم... عزیز... سیم تلفنوصل کن..... - واسه چی؟؟؟ - کاری نداری....عزیز خداحافظ... با دو از حیاط گذشتم نگاه پر از سوال عزیز پشت سرم بود.سر خیابان جلوی تاکسی را گرفتم- دربست...خودم را توی تاکسی انداختم... حتی وقتی نگاهم توی خیابان می چرخید.. انگار مغزم خای خالی بود.... فصل نوزدهم هوا خشک بود و غیر قابل تنفس... گرمو کثیف... پر از سرب... ابر سیاه بالای سرم... بارانی با خودش نداشت...گلویم خشک بود... عینک آفتابی ام را روی چشم مرتب کردم... مرد میانسالی نزدیک در حیاط ایستاده بود... انگار به پلاک نگاه می کرد... جلو رفتم... روبه رویش ایستادم.. اما مرد انگار نه انگار... شاید برای رفع خستگی ایستاده بود... کلید را توی در چرخاندم... دیدم که مرد نگاهم می کند... . در حیاط را باز کردم... - آقا کاری دارین با این خونه.... - بله.. شما اهل این خونه هستید... - بله... مشکوک نگاهش کردم.. قیافه ساده ا ی داشت... به نظر نمی رسید که شارلاتان باشد...موهایش کم پشت بود... نصفشان به سفیدی می زد... ولی آنقدر هم پیر نبود انگار... - خان... من باغبونم... بهم می گن بابا هادی...عزیز خانم اینجاست؟؟؟ - بله... با عزیز خانم کاری دارین...؟؟؟ - بله... من باید اینجا کار کنم.... - باید؟؟؟ عزیز خانم گفته؟؟؟ - نه... مگه شما خبر ندارین... - نه.. بگذارین عزیز خانمو صدا کنم.. شاید اون گفته... - شما عروسش هستید.... ابروهایم رفت بالا.... من و من گفتم...بله... - آقاتون منو استخدام کردند... - آقام؟؟؟؟ مطمئنید؟؟؟ فکر کنم سایز چشمهایم بیش از حد گشاد شد. زنگ در را زدم.. صدای عزیز توی اف اف پرسید کیه... - عزیز... یه آقایی پشت دره می گه اسمشون بابا هادیه... شما خبر دارین؟؟؟ - ای وای... یاسی جان بگو بیاد تو.. پیمان بهم خبر داد.... - چی؟؟!! پیمان؟؟؟!!! در را بازتر کردم... تا بابا هادی بیاید توهمین طور که داخل می شد کاغذ تا خورده ای نشانم داد...این نامه واسم اومده... روش نوشته بدمش به خانم یاسمن... - خودم هستم... متن نامه به انگلیسی نوشته بود... بابا هادی باغبان قدیمی خانه بوده...عزیز او را می شناسد... خواسته بود جایی برای اقامت به او بدهیم...تاریخ نامه مال سه ماه پیش بود... قبل - بابا هادی این که مال خیلی وقت پیشه.... - آره...من جای دیگه بودم.. آقا از این ماه استخدامم کرد...حقوق شش ماه منم جلوتر پرداخت کرده... آقا پیمان... خواست که بعد اون قرادادم بیام اینجا... - آهان... عزیز چادر نماز به سر توی ایوان آمد... از کنار گذشتمو گذاشتم با بابا هادی سلام و احوالپرسی کند. مانتو و مقنعه ام را در آوردم.. عزیز داخل شد... نگاهم کرد.. چادرش را در آورد.. انگار نمی خواست نگاهم کند... - عزیز... عزیز رفت توی آشپزخانه.....دنبالش راه افتادم...عزیز... چه خبره....این می گه پیمان استخدامش کرده.. یعنی چی؟؟؟... آدرس اینو از کجا داشته... - من بهش دادم... یاسی جان...بابا هادی توی همین محل زندگی می کرد... - خوب.... عزیز در دیگ روی اجاق گاز را برداشت...لوبیا پلو آماده است .. بکشم... - عزیز... زیر چشمی نگاهم کرد...از پشت بغلش کردم...عزیز.. جون یاسی.... عزیز برگشت... اخم داشت...تو که انقدر داری از فضولی کار شوهرت می ترکی چرا یه زنگ نمی زنی ببینی داره چه کار می کنه چرا نمی گی بیاد دنبالت.. تا کی می خواد ور دل من بمونی؟؟؟ - عزیز.. من تو رو تنها ول نمی کنم... - من خورشید لب بومم.. منو بهونه نکن... - عزیز؟؟؟ عزیز بی حوصله گفت:من چه می دونم.. خودت بپرسی بهتره... دیگر یقین کرده بودم که که خود پیمان ایران بوده و شخصا این بابا هادی را استخدام کرده...هیمن طوری به عزیز زل زده بودم... عزیز بی خیال دیسی برداشت.. برای این بابا هادی یه کم غذا می برم... - عزیز جون....تو رو خدا.... - مگه من ازت پرسیدم چیزیو.. مگه تو به من می گی درد دلتو...منم چیزی بهت نمی گم... - داشتیم عزیز جون.. گرو کشی... - باشه.. به شرطی می گم که خودت برام تعریف کنی بین تو و پیمان چی شده.. من مثل مامان و باباش ساده نیستم هم تو رو خوب می شناسم هم پیمانو... - آخه... - من برم...به بابا هادی سر بزنم... اتاق تو حیاط بیرونیو گفتم برای خودش خالی کنه... - عزیز می گم بهت... عزیز برگشت سمتم...خندید.. خوب پس عاقل شدی...من برگشتم با هم حرف می زنیم.. بشقابارو بچین.... کار درستی می کردم؟؟؟ یا به قول عزیز داشتم از فضولی می مردم... [FULL JUSTIFY] ویرایش توسط hydra : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۴۳ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #47 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +42 امتیاز فصل بیستم توی بغل عزیز بودم.. اشکهایم خشک شده بود... عزیز .. هیچ اظهار نظری نمی کرد... فقط آرام زمزمه می کرد- چرا زودتر به من نگفتی ... مگه من عزیزت نبودم.... چرا زودتر به من نگفتی.... با صدای خش داری گفتم: عزیز فکر می کنم همه زندگیم هدر رفته... انگار عاطل و باطل گشتم... انگار هیچی بدست نیاوردم... همه عمرم همه اش دارم یه چیزیو از دست می دم اما هیچی در ازاش نمی گیرم... - درست می شه... همه چیز درست می شه.... از عزیز فاصله گرفتم- عزیزجون... چه جوری؟؟؟؟....وقتی نمی تونم هنوز بهش اعتماد کنم؟؟؟ وقتی اونم همه اش داره جلو عقب می کنه....من که نمی فهمم احساسش به من چیه مهربونیش به من به خاطر چیه.. اصلا چرا می خواد از من مراقبت کنه.. عاشق منه؟؟؟ یا من یادگاری دوستشم که به من عادت کرده بود... اگه این مدت هیچ کاری نکردم به خاطر این بود که اون راحت باشه... با فراغ خاطر بشینه به خودمون فکر کنه...منم .... عزیز نگاهم کرد- دختر جان... آخه چی بگم... یه طرف تویی یه طرف پیمان.. اما می گم بهت من نمی دونستم دو تا نوه احمق دارم و خودم نمی دونستم.... چشمم گشاد شد...- عزیزجون ؟؟؟؟ - جون عزیز جون... اخه این چه زندگیه شما دوتا واسه خودتون درست کردید...؟ اون داره اونجا واست له له می زنه تو داری اینجا روز شماری می کنی بیاد پابوست؟؟؟؟آخه مگه شما ها هنوز بزرگ نشدید....زن و شوهر باید همه چیو به هم داد بزنن؟؟؟؟ باید نگات می کنه از نگاهش بفهمی...اینو باید بخوای که یاد بگیری....اگه نخوای...اگه نتونی... همون بهتر که همدیگرو شکنجه ندین.. من به پیمانم همین حرفا رو می زنم....اگه واسه خودتون نیم تونید فکر کنید باید تصمیم عاقلانه بگیرید.. - عزیز.. یعنی چی؟؟؟ طلاق؟؟؟ عزیز بلند شد... در حالی که می رفت بخوابد... گفت: بابای پیمان داره می یاد...وقتی بیاد فکراتو کردی تا اون موقع و منم هر تصمیمی گرفتی پشتتم... اما به حرفم خوب فکر کن... به این مدتی که با هم بودین فکر کن یاسی جان... سرتو عین کبک کردی زیر برف کاسه چه کنم دستت گرفتی؟؟؟؟ عزیز رفت... من ماندم با یک مغز پیاده شده... رفتم توی اتاق خوابم.. کتابی که به تازگی برای ترجمه دستم گرفته بودم... باز کردم.. حواسم خیلی جمع نبود..یک جمله در میان خط خطی می کردم...نامه یحیی را چند باری خواندم... دلشوره آمدن پدر پیمان ولم نمی کرد یعنی برای چه می خواست بیاید.. برای یکسره کردن تکلیف من و پیمان؟؟؟عزیز چرا این جوری برخورد کرد.. چرا پیمان زنگ نمی زد...اصلا چند وقتی بود که عزیز نمی گفت امروز پیمان زنگ زده..یاد شماره تلفنی افتادم که به من داده بود... دو ونیم صبح بود... بی اختیار گوشی تلفن را بردم توی اتاق...پلیور آبی پیمان را از ته کمد برداشتم... گذاشتم جلوم داشتم از پلیور می پرسیدم که زنگ بزنم یا نه....با ترس و لرز شماره را گرفتم... بوقهای تلفن توی گوشم پیچید... چند بار...بالاخره قطع شد...اما کسی جواب نداد... یحیی از من خواسته بود که زندگی کنم... یعنی زندگی من این بود .. بوق تلفنی که قطع نمی شد.. کسی نمی گفت الو؟؟؟؟.. شاید پیمان می دانست که او زنگ می زند؟؟؟ یعنی چه قولی به یحیی داده بود که در این مدت نه می گفت بیا.. نه می گفت برای طلاق آماده باش.....شاید یحیی هم حالا از آن وصیتهاش پشیمان باشد... گوشی تلفن را گذاشتم... اما بعد آن شب بی اختیار روزی چند بار زنگ می زدم که او گوشی را بردارد با من حرف بزند اما کسی جواب نمی داد...به عزیز هم چیزی نمی گفتم.. عزیز هم خیلی درباره پیمان با من حرف نمی زد... چند روز پیش از نذری حرف می زد که برای ما نیت کرده...پس از پیمان خبر داشت... محال ممکن بود عزیز از یک دانه نوه اش خبر نداشته باشد.. شاید فقط نمی خواست من تحت فشار باشم... من هم چیزی نمی پرسیدم... کله شقی ام اجازه نمی داد...تا این که آن روز وقتی به خانه برگشتم...آقای خردمند را دیدم که توی حیاط با بابا هادی سرو کله می زد.. بعد چند وقت بر گشته بود... مغزم قفل کرد.. پیمان تصمیمش را گرفته بود.. اما من .. یعنی من.. من اصلا آماده نبودم.... | ||||||||
| |
| | #48 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +41 امتیاز - سلام...عمو جون... به سمت من برگشت...لبخندی زد...چرا احساس کردم که خیلی شاد نیست.. از دستم ناراحت بود؟... به سمتش رفتم.. اظطرابم بیشتر شده بود.. بالاخره خودش دستم را گرفت و لحظه ای بعد توی بغلش بودم.. ممنونم که پیش مادرم هستی.... تقریبا توی آن لحظه تعجب کرده بودم...داشت بیشتر فشارم می داد توی بغلم و آرام زیر گوشم گفت: اما فکر نمی کردم بخوای از ما دور شی...دلمون برات تنگ شده بود... خواستم چیزی بگویم که عزیز جون از توی ایوان صدایم کرد...سامان دستم را فشار داد.. و بعد متوجه کار بابا هادی شد...این چه گلیه؟؟؟ متعجب و گیج ار پله ها رفتم بالا...عزیز تیو آشپزخانه بود.. بلند سلام کردم.. نگاهم کرد- سلام... توی نگاهش به من یک چیزی بود مثل علامت سوال که یعنی فکرهایت را کردی؟؟؟ سر میز غذا سامان نگاه دقیقی به من انداخت: لاغر شدیا... عزیز به جای من گفت: بس که بی فکره.. اصلا غذا نمی خوره.. یا سر کاره یا کارو می یاره تو خونه.. منم دلم خوشه بچه ام پیشم مونده... - عزیز جون... خوب چرا به من نگفتی ناراحت می شم... هر وقت که دوست داشتی بگو زنگ تفریحمو می زنم برات... سامان خنده آرامی کرد.. دوباره داشت نگاهم می کرد.. - ولی من فکر کنم آب و هوای آلوده تهران بهت نمی سازه... - آخه تو شهرستان نمی تونم مثل اینجا کار کنم.... - اصلا چرا با این وضعیت کار می کنی؟ عزیز به جای من دوباره گفت: آخه می خواد رو پای خودش وایسه.. این جوری فکر می کنن بزرگ شدند... خواستم حرفی بزنم که متوجه چشم غره عزیز جون شدم. - اصلا عمو جون شما خیلی وقته منو ندید فکر می کنید.. - آره ولی من قیافه دخترمو که فراموش نکردم... حس شیرین داشتن خانواده رفته بود زیر پوستم من داشتم خودم را لوس می کردم.. مثل دختری برای پدرش وا سا مان داشت ناز دخترانه مرا می خرید؟؟؟...لبخند بزرگی روی لبم بود.. عزیز متوجه لبخندم شد.. او هم لبخند زد...فکر کنم بیشتر از همیشه اشتهای غذا خوردنم باز شده بود. سامان و عزیز لبخند به لب نگاهم می کردند... یعنی سامان چیزی از داستان ما می دانست...؟ برای این که حرفی زده باشم گفتم: خوب از همسر عزیزتون چه خبر... ایشونو چرا نیومدند...؟؟؟ سامان از لحن من خندید و بعد یک هو خنده اش را قطع کرد و آرام گفت: یه کمی کار داره.. درگیر بود... نمی تونست بیاد و گرنه دوست داشت... زیر چشمی به هر دو نگاه کردم.. عزیز قاشقش را به لبه بشقاب می زد...سامان برنجش را توی بشقاب جمع می کرد سرش پایین بود. - اتفاقی افتاده...؟ عزیز سر بلند کرد- نه... - اصلا شبیه پسر و مادری نیستید که خیلی وقته که همو ندیدید... - نگران نباش من صبح رسیدم... حسابی همدیگرو بغل کردیم...مامانم هم پسرشو لوس کرده... لبخند کوتاهی زد....نگران بودم... حتما داستان طلاق ناراحتشان کرده بود. با یاد آوری این موضوع سرم از خجالت آن دو تا رفت پایین. ظرفها را شسته بودم.... برایشان چای بردم خواستم شب به خیر هم بگویم.. که سامان پرسید: عروس خوشگلم حوصله اش از با ما بودن که سر نمی ره... - نه...این چه حرفیه... - پس بشین بگذار خوب ببینمت.... نشستم...سامان یکدفعه رو به مادرش کرد و گفت عزیز دقت کردی.. این دو تا اصلا شبیه یه زن و شوهر جوون و عاشق هستند... من و هلن این وطری بودیم؟؟؟ عزیز خندید- نه فقط داشتید سر منو می خوردید بس که حرف می زدید... گوشام درد می گرفت. - عزیز؟!.. ما بهتر بودیم یا این دو تا.. که هی ساکتند... دو کلمه به زور حرف می زنند.... اصلا هلن به خاطر وراجیم زن من شد؟ - بی اختیار گفتم- خیلی انتخابش درست بود.... سامان به من نگاه کرد- انتخاب تو چی؟ رنگم پرید... چشمم دوخته شد به گل قالی...پس بالاخره شروع شد... سامان تکیه داد به مبل- نه توی فکر نرو... اگه مطئن بودی الان با خنده داد می زدی صد در صد...ولی انگار خیلی اطمینان نداری.. درسته...؟ به عزیز نگاه کردم.. چیزی توی چهره اش نبود. باید جواب پس می دادم...گفتم- من... - من نمی خوام توی کار تو و پیمان به هیچ وجه دخالت کنم.. من از انتخاب پیمان راضیم.. مادرش و مادر بزرگش همین طور.. ما همه دوست داریم... - می دونم...منم دوستون دارم به خدا....ولی.... می ترسیدم حرفی بزنم پیمان را پیش پدرش خراب کنم... من که نمی دانستم او تا چه حد در جریان است.. - می دونم دخترم...دوست داشتن وقتی متقابل بشه... حس شیرینی می شه که خوشحالت می کنه.... منظورش چه بود؟؟؟چه مرگم شده بود...دلم می خواست بدانم... - تو حس متقابلی به پیمان نداری؟ چرا عجیب و غریب حرف می زد- یعنی چی؟ - چرا حال شوهرتو ...خبر شوهرتو از من نمی پرسی؟ فکر کنم قرمز شدم.. کف دستم عرق کرد با من من گفتم- نه...راستش روم نشد....خوبه حالش؟؟؟ چیزی شده؟؟؟ راستشو بخواین یه فته است می خوام بهش زنگ بزنم... بر نمی داره! - خوبه... سربلند کردم...این خوبه گفتنش عجیب بود. داشت طعنه به من می زد؟ ناراحت بلند شدم...تقصیر من چه بود؟ خوب اگر هم مقصر بودم من تحت شرایط تصمیم گرفته بودم. اصلا این ازدواج مگر اصرار خود پیمان نبود؟ حالا من مقصرم؟! فقط من؟! بی کسی بد دردی است...اگر حرف پیمان نبود...من به خاطر حرف او مانده بودم توی آن خانه؟؟ بلند شدم.. و شب به خیری آرام زیر لب گفتم... فصل بیست و یکم سوز هوا توی تنم می پیچید.خبر رادیو گفته بود که آلودگی هوا بیشتر هم شده.. اگر هم نمی گفت من می فهمیدم حتی با ماسک هم نفسم درست رفت و آمد نمی کرد.. به ساعت نگاه کردم...دو بعد از ظهر بود. انگار درمرکز آلو دگی بودم... دعا کردم یک تاکسی زودتر پیدا کنم... دست بلند کردم.. در تاکسی باز شد..با تعجب گفتم- سلام.. عمو جون.. سامان لبخند زنان گفت- سلام.. تونستم غافل گیرت کنم؟ - خوب آره... - پرنسس افتخار می دی؟ - ممنون... سوار شدم.. سامان نگاه من کرد. – اگه ماسک اضافه داری کی هم به من بده... داشتم دست می بردم توی کیفم که گفت- شوخی کردم بابا... آخه دختر تو با این آصمت...حتما باید بیای اینجا سر کار... - خوب دیگه نیم تونم که سر کارم نرم؟ - جای دیگه نبود؟ یاد پیمان افتادم... انگار نگرانی او به پدرش هم سرایت کرده بود. خندیدم- حقوق خوبی می دن...راست می گم...کارمو هم خیلی دوست دارم.... - خیلی خوب معلومه که خیلی یک دنده ای.. پیمان دروغ نمی گفت... - عمو.. پسرتون چغلی منو کرده؟؟؟ سامان خندید- نه عزیزم.. راستش وقتی دیدم موندنت توی ایران طولانی شده باهاش یه حرفی زدم.. پیمان هم گفت تو هنوز آمادگی نداری و اونم سعی خودشو کرده و جواب نگرفته... - آهان... نفس بلندی کشیدم.. پس خیلی از جریان ما خبرنداشت.متوجه شدم که دارد آدرس دربند را می دهد... - عزیز چی؟... - عزیز که اهل بیرون غذا خوردن نیست. ازش رضایت گرفتم که امروز پدرشوهر و عروس با هم برن بیرون... - ممنون... وقتی رسیدیم رفت زیر آلاچیق و با راحتی تمام کفشها را در آورد و نشست روی تختی که زیر یکی از درختها ی باغچه رستوران قرار داده بودن. بعد نفس بلندی کشید- آخیش.. می دونی چند وقته نیومدم اینجا... از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت .سفارش کباب داد.بعد پرسید- خوب از خودت بگو... حال روحیت چطوره... مشکلی که نداری... - دارم کنار می یام.. چاره ای که ندارم... - یاسی نمی خوام این شاخه اون شاخه بپرم...احساس من به تو مثل پدر به دخترشه.. مطمئن باش...راستش پیمان وقتی گفت که چاره ای نداره جز این که رهات کنه که زندگی خودتو داشته باشی خیلی عصبانی شدم.. چون فکر کردم بچه خارج بزرگ کردم نمی فهمه طلاق برای یه دختر ایرانی چقدر می تونه مشکل باشه... وکالتشو گرفتم اومدم ایران...گفتن بیام با خودت حرف بزنم ببینم حرف تو چیه... اگه طلاق می خواستی چرا توی این چند ماهه هیچ چیزی نگفتی؟ راستش مشکوک بودم...تا این که امروز صبح یعنی بعد رفتار دیشبت من و عزیز جونت با هم مفصل حرف زدیم...عزیز همه چیزو درباره ات به من گفت.. از دستش ناراحت نشو.. می دونی که خیلی دوست داره...و شاید اگه همه راضی بشن عزیز راضی نشه که این اتفاق بیفته...می دونم که این وسط شما به هم علاقه دارید اما این کارا و این حرفا یعنی چه فکر کنم که خودتون هم نمی دونید.. - آخه عمو... پیمان...به یحیی قول داده که مواظب من باشه... - اما این دلیل نمی شه مگه حتما باید همدیگرو ناراحت کنید تا اون مراقبت باشه.. اگه این بود پسر منم الان خوشحال و خندان زندگیشو می کرد و با این جاسوس بازیا از راه دور مراقبت نبود...در ضمن چرا وقتی ایران اومد خودشو از تو مخفی کرد...غیر اینه که واقعا نمی خواسته تو رنج بکشی؟؟؟ تو چرا همچین چیزی بهش القا کردی؟؟؟ - پس واقعا اومد ایران اما خونه نیومد؟ - بله.. اومد... وقتی خونه نبودی به عزیزش هم سر زد...حالا دیدی؟ - یعنی از من متنفره دیگه...من حاضرم که با طلاق موافقت کنم.. نمی خوام دست و پاشو ببندم... - می شه یکیتون عین اون یکی حرف نزنه؟من فقط می دونم جفتتون فقط دارین روز رو شب می کنید شب رو روز.. وگرنه زندگی نمی کنید...شما به هم پیوند خوردید...دخترم آخه یه کم دور از لج بازی فکر کن...اگه پیمان طلاقت بده می تونی زندگیتو جمع کنی... فکر کنم داشتم نفسهای آخر را می کشیدم.. دستم رفت توی کیفم.. اسپریم را در آوردم... سامان با آه عمیقی به من نگاه کرد.. چند نفس عمیق... به زور گفتم- تقا ضای من از من چیه؟ - عجله برای چی؟ غذامونو دارن می یا رن من ی خوام خودم ازت تقاضا کنم... بهتره... الان مشغول غذا باشیم سرد بشه فایده نداره...قبول دختر بابا... از لحنش لبخند زدم... ویرایش توسط hydra : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۱۸ بعد از ظهر دلیل: [[[[ | ||||||||
| |
| | #49 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +41 امتیاز [FULL JUSTIFY] به زور گفتم- تقا ضای پیمان از من چیه؟ - عجله برای چی؟ غذامونو دارن می یارن من می خوام خودم ازت تقاضا کنم... بهتره... الان مشغول غذا باشیم سرد بشه فایده نداره...قبول دختر بابا... از لحنش لبخند زدم... فصل بیست و دوم سامان به من نگاه می کرد و لبخند می زد... انگار داشت چیزی را توی صورتم پیدا می کرد...من عصبی بشقاب غذایم را هم می زدم... چیزی پایین نمی رفت از گلویم...بالاخره در حال که به لیوان آبش نگاه می کرد به من گفت: پیمان اول می خواد مطئن بشه که تو برای آینده ات چه تصمیمی گرفتی؟ - من که...گفتم بهش....همین زندگی دارم ... من .... - پس تو تسلیمی... زیر نگاه سامان چه می گفتم... تسایم سرنوشت شده ام... ؟ بله... تسلیم.. و او همین طور ادامه داد-پس هر تصمیمی که پیمان بگیره تو شکایتی نداری.. اعتراضی نداری... - من خیلی به پیمان مدیونم... اون در حق من و برادرم خیلی لطف کرد...پس چه شکایتی؟ اونم حق داره هر جوری که بخواد زندگی کنه... سامان بلند شد- حتی اگه نخواد طلاقت بده؟!... پس چرا وقتی گفت نمی خوام ....گفت یاسی.. برگرد آلمان بر نگشتی؟!...به خاطر پیمان این کارو نکردی؟ می بینی... حرفات با کارایی که می کنی با هم تناقض داره...اتفاقا تو داری پیمانو تسلیم می کنی .. با این لجبازیت؟ من نمی خوام مجبورت کنم که خلاف خواسته ات عمل کنم...اگه فکر می کنی طلاق بهترین راه برای خودته این کار انجام می شه اما از جبران و دین به پیمان حرف نزن.... گیج سرم را بلند کردم....- هنوز داشتم به معنای حرفهایش فکر می کردم... یعنی خواسته واقعی پیمان این بود که من برگردم آلمان؟! ... سامان نگاه خیره اش را دوخت به من- خوب...به چی داری فکر می کنی... من آوردمت اینجا که بدون هیچ رودر بایستی بگی چی می خوای ؟ دم از لطف و دین هم نزن.. من با تجربه تر از این حرفا هستم که با این حرفا گول بخورم... نه پیمان نه تو...نیم تونید از من مخفی کنید که چه فکری دارین.. مگر این که با لجبازی خواسته اتون پیش بره؟ با لکنت گفتم- یع..نی...پیمان... می خواد....من.. برگردم؟ خواسته دلش همینه.... یعنی من به خاطر خودم دارم پیشنهاد طلاق می دم.... - اینو من نمی دونم! راست می گفت؟ یا فقط داشت با من بازی می کرد ادامه داد- من فقط می دونم خواسته قلبش اینه زیر دین اون هیچ تصمیمی نگیری؟ - اما شما الان گفتین؟! - دختر جان من گفتم اگه تو زیر دین پیمان منتظری که هر چی اون گفت بگی چشم اگه بهت بگه برگرد بر می گردی؟ چه جوابی می دادم؟! بر می گشتم؟ اگر می خواستم چرا این هم مدت اینجا مانده بودم؟ راست می گفت من خودم هم نیم دانستم چه غلطی دارم می کنم؟! - یاسی جان این طوری نیست که من چیزی ندونم.. پیمان زندگیتو زیر ذره بین گرفته اگه براش مهم نبودی این کارو نمی کرد... چرا باورت نشد که.. -آخه چرا شما ها خودتونو توی شرایط من نمی گذارین؟ طاقتم داشت تمام می شد! - من می فهممت.. فقط دلم می خواد فکر نکنی من پدر پیمانم!.. تو شوهرتو دوست داری؟ یا خواسته قلبیت اینه که از پیمان جدا بشی ...اصلا وقتی پیمان می گه من تنها خواسته ای که ازش دارم اینه که خودشو مدیون من حس نکنه .. این خواسته مهم هست برای تو یا نه؟ - بله... مهمه.... - پس بهش بفهمون هر تصمیمی که می گیری برای ادای دین نیست .. می تونی این کارو بکنی؟ می تونی این حسو داشته باشی که دلت چی می خواد... - آخه... - دخترم .. می بینی؟ پیمان حق داشت؟! - خوب باشه....من قول می دم....من با تصمیم پیمان موافقت می کنم...فقط چون نیم خوام یک رابطه یک طرفه داشته باشم... فقط همین....حالا چی کار باید بکنم؟ - دلش میاد خودت بهش بگی... ولی در وضعیتی نبود که بتونه این سفرو تحمل کنه... - یعنی چی؟ یعنی کارش زیاد بود....خوب من بهش تلفن می کنم.. ولی بگین جواب تلفن منو بده.... - نمی تونه اگه می تونست.... راستش حالش خوب نیست..... - یعنی مریضه؟!!!!! - بله.. ولی نگران نشو... خوب می شه...هلن برای همین نیومده... پیماان می خواد از زبون خودت بشنوه.. می گه تلفنی بهش دروغ می گی... می گه می خواد چشماتو ببینه وقتی بهش می گی...البته مجبور نیستی که حتما این کارو بکنی...مثل اینه که بخوای به پیمان لطف کنی...اما من می گم بیا و تکلیف خودتو و پیمانو روشن کن... هر دوتون به آرامش برسید... تو خیلی جوونی یاسی.. این طوری با این حس زندگی کردن... حد اقل بتونی با کس دیگه ای زندگیتو شروع کنی.. نه اینکه تنها چه با پیمان چه بی پیمان... پوزخند زدم.. شروع دوباره زندگی... - اگه پیمان با ما آشنا نمی شد ... - دست تقدیر بوده... - آره...منم یاد گرفتم که تسلیم سرنوشتم باشم... - اگه این طوره پس مخالفت نکن.. من مقدمات سفر به آلمانو فراهم می کنم تو هم نه نگو.... حاضری این ریسکو قبول کنی.. شاید مجبور شی خودت تنها برگردی....شاید پیمان دیگه نخوادت...ناراحت نمی شی؟ امروز دوباره می گذارم... پس از من شاکی نباشین... | ||||||||
| |
| | #50 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جنگل
نوشته ها: 133
(View Stats)
تشکرها: 2,601
تشکر شده 11,212 بار در 140 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست بسیار مفید : +34 امتیاز وقتی کمر بند ایمنی صندلی هواپیما را بستم... هنوز احساس گنگ و نا شناخته ای داشتم... عزیز کنارم نشسته بود.... دستم را فشار داد انگار می فهمید.. از وقتی فهمیدم عزیز هم همراه ما راهی حس تهی شدن می کردم... شاید وقتی من طلاق بگیرم... خانه باید خالی می شد و عزیز دیگر تنهایی نمی توانست بماند...قلبم تهی بود می گفتم مریضی پیمان یعنی می توانست جدی باشد که عزیز را به آلمان کشانده...انگار همین دیروز بود که تنها سوار این هواپیما شدم و می دانستم که پیمان توی فرودگاه منتظرم است... یحیی بیمارستان بستری بود و من هنوز امید وار بودم... شاید با امیدی واهی.. سامان سرش را به متم کج کرد- دخترم راحتی؟ - بله.. ممنون.... من دوباره داشته ام یک خا نواده را از دست می دادم...؟ سامان گفت- دلواپس نباش... لا اقل وقتی برگردی... دیگه سردرگم نیستس.... عزیز زیر لب گفت- سامان بس کن....انقدر بهش فشار نیار... سامان به عزیز جون نگاهی انداخت و تکیه داد. چشمهایم را بستم.. داشتم وانمود می کردم که نیم فهمم درگوشی با هم حرف می زنند.. حتما دلشان نمی خواست من بشنوم. کسی توی فرودگاه منتظر ما نبود.. حیرتم را به زبان نیاوردم.. با یک تاکسی به خانه سامان رفتیم... قلبم می تپید.. یعنی پیمان آنجا بود.. می دانست که آنجا هستم؟ یا شاید طبق معمول توی خانه خودش بود...هیچ وقت ندیده بودم با دیدنم هیجان زده شود.. همیشه آرام بود... با این یاد آوری کمی خودم را ملالت کردم.. مگر نمی دانستم برای چه به اینجا آمدم.. آیا انتظار داشتم فرش قرمز برایم پهن باشد...نا خود آگاه گفتم... عمو کاش بلیط برگشت هم برام گرفته بودین... عزیز و سامان با هم به طرفم برگشتند.... عزیز روی مبل نشست و گفت: هر وقت بخوای برگردی من هم باهات بر می گردم.. هر اتفاقی بیفته من عزیزجونت می مونم... سامان خنده اش گرفت... – پس منم عمو جونت می مونت... نگران بلیطم نباش فوقش فکر کن اومدی خونه عمو جونت تفریح... لبخندی به لبم نشست. عزیز جون را بغل کردم- ممنونم.... من از پس جوابگویی مهربانی آنها بر می آمدم؟ سامان گفت- یه استراحتی بکنیم بعد بریم... پیش پیمان... پرسیدم - مگه پیمان کجاست؟ هلن کجاست؟ تا آن لحظه تعجبم را از نبودن هلن آن موقع روز نشان نداه بودم.. عزیز انگار جواب را می دانست چون سراغش را نمی گرفت.... سامان فقط گفت- عجله نکن.... فصل بیست و سوم نگاهش به سقف دوخته شده بود. سعی کرد جا به جا شود. صدای هلن را شنید- ناراحتی؟ کمکت کنم.... - نه... خوبم....بابا برگشته.... به هلن نگاه کرد که روزنامه توی دستش را تا می زد- پیمان جان .. نگران نباش... همه چی درست می شه... - من نگرانم؟ - نه نیستی...یاسی هم اومده.. خیالت راحت شد؟ نفس بلندی کشید- نمی دونم! کی می یان.... هلن بلند شد و رفت کنار پنجره.. نگاه پیمان دنبالش بود. هلن برگشت- امشب می بینیش... پدرت گفت که یه کمی استراحت می کنند.. عزیز خسته بود... | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| hydra, انجمن, سفید, کاربر, یاس |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| قلب من مال تو | baranak94 کاربر انجمن | baranak94 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 49 | ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۰۹ قبل از ظهر |
| بی وفا | baranak94 کاربر انجمن | baranak94 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 42 | ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۲ قبل از ظهر |
| Robotic Hydra Know Your Friends v1.0 | moosio sezar | آندروید | 0 | ۱۱ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۵۱ قبل از ظهر |
| تب تلخ | آسمانی شو کاربر انجمن | chrysalis | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 50 | ۲۱ مهر ۱۳۸۹ ۱۲:۴۱ بعد از ظهر |
| زیر نور ماه | آزالیا کاربر انجمن | آزالیا | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 46 | ۱۵ تير ۱۳۸۹ ۰۸:۵۴ بعد از ظهر |