بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
NILOUFAR آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
پیش فرض رقص قاصدک ها | پروانه پوران فکر | تایپ

سلام

کتاب رقص قاصدکها رو با همکاری یه گروه از مدیرای سایت قراره تایپ کنیم . البته این مثل تایپ های گروهی معمول نیست که تو چند روز تموم بشه پس انتظار نداشته باشید که روزی چند فصل رو آپ کنیم ولی حتما روی 13 صفحه رو آپ میکنیم .


مشخصات کتاب :

نام کتاب : رقص قاصدکها
نویسنده : پورانه پوران فکر
تعداد صفحات : 620 صفحه
انتشارات شادان
چاپ 1380

این کتاب رو زهرای عزیز (عیدی ) اسکن کردن .

بچه های تایپیست :


شبنم
elnaz
honey_x
avazkhamoosh
bahar1313
farnaz58
mahdieh67
patrin
مینا
پاسارگارد
یگانه

لطفا پست اضافی ندید ممنون
NILOUFAR آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۴۶ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض



با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون
farnaz58 هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض

ورق نزنید ، شروع کـتاب همیـنجاست.

گاهی اوقات یک نوشته یا داستان ، همچون خاطره ای است که زنده می شود و مانند حرکتی سیال گونه ، ما را به سالهایی دور یا نزدیک می برد.
کتاب " رقص قاصدکها " از این دست کتابهاست که رایحه ی زندگی را در کوچه پس کوچه های ذهن پیدا می کند و خواننده را در میان شخصیت های داستان غرق می نماید. انگار همین دیروز بود که این ماجراها رخ دادند و مانیز یکی از آن مردمان محله های تهران ِ دیروز بودیم. محله هایی که جوانان ِ به میانسالی نرسیده نیز ، در خاطر دارند :
روزگاری که کلام ، از هر سندی پر بهاتر ، و ارزش انسانها به وجود و مرامشان بود و نه هیچ چیز دیگر . روزگاری که شاید تنش های روزمره به مراتب کمتر و کمتر از زندگی امروز بود.
و شاید گاهی لازم است که داستانهایی با این سبک و سیاق ، که نویسنده به خوبی از عهده ی توصیف روابط اجتماعی ِ آن بر آمده است را همگان بخوانیم و به یاد آوریم که تو سعه ی زندگی ِ به اصطلاح مدرن و امروزی ، هر چند لازم است ولی در کنار آن اصول و فرهنگ خود را می باید حفظ کرد و از فراموشی آن به هر صورت جلوگیری نمود.
به هر حال خواندن ِ این کتاب را به همگان توصیه می کنیم . همه ی آن کسانی که آن روزها را دیده اند و نیز کسانیکه تنها از آن روزهای ِ نه چندان دور ، خاطره ای شنیده اند. و شاید با حرکت در میان برگ های این کتاب ، جواب این سوال را بیابیم که چرا روابط انسانی و اجتماعی برای نسل قبل از ما ، که هنوز هم در میان ما هستند ، حال و هوایی دیگر گونه داشت ...

و به راستی چرا ؟


بهمن رحیمی
بهمن ماه 1380
تهران


چند سطر از نویسنده ، قبل از شروع کتاب :
مهمونا که رفتن به محض پا گذاشتن تو اتاق رفتم سراغ صندوقچه ی آقام.
همین چهل روز پیش بود. نزدیکای سحر ، آقا سید جلال رضی ، مرحوم پدرم آخرین تنگیای ِ نفس ُ اجبار شده ی حیات رو سر کشید و در ممات دم دمای شب به صبح ِ وصال معبود قدم گذاشت. فانوس خاموش زندگی آقام هنوز روی طاقچه بود. یادمه آخرین پر پر زدناش دلمو به غش و هول انداخته بود. از سر شب عینهو مرغ سرکنده به مصداق قول عوام بگو هزار بار از اتاق زدم بیرون و اومدم داخل که آقام بالاخره سر از سجده برداشت و روگردوند سوی در. شکلم نمیدونم چطوری بود ، اما یحتمل میزون و برقرار نبودم. چون پاهام دراز شده بودن و کمرم تا خورده بود. پهنای چادر نمازم از روی شونه هام تا ذرع و نیم قالی دست بافت مرحومه مادرم ، عزیزجون ، پهن زمین ِ اتاق شده بود. دستام عینهو گچ مرده سفید و سفت بودن ، فقط انگشتام عینهو جن دیده ها می لرزیدن. بعضیا می گفتن نشونه ی ضعف اعصابه . اما من که رو به موت بودم! بهر حال هر چی بود تو صورتم اوضاع موت عیانتر و ریخت مرگ به شمائل قواره ام خوش نشسته بود. می دونستم آقام هیچوقت از دیدن مرده غم به صورتش نمی شینه. تو ختم عزیزم دیده بودم . همین طور وقتی جنازه ی خان داداشم آقا مرتضی و مرضیه زنش رو که باردار بود و رفته بودن پابوس آقا امام رضا (ع) و بین راه تصادف کرده بودن ، آوردن ، اصا غمگین نبود. یعنی ظاهرش غم نداشت دلی هم که نداشت چون شکسته بود . وقتی صدای ترکیدن مهره های طاقتش رو شنیدم که مثل بغض قوم هلاک شده ها به شیون ترکید و عینهو سیل تجریش سرازیر شد ، سیل چند سال پیش رو می گم . همه یاد دارن . خودم دیدم. با آقام رفته بودیم امتحان بهیاری دانشگاه شهید بهشتی ، وامصیبتا چه معرکه ای شده بود . روز بعدش بود رفته بودیم برای گرفتن نتیجه ها . اونجا رو که دیدم داغ عزیزم رو از یاد بردم. آب شره می کرد طرف پایین خیابون. انگاری قرض داشت ، به کله ی جاده رو گرفته بود و می رفت . سد شکن شده و خلق الناس دست بند حوادث .
نمی دونستن چیکار کنن و از کجا برن و از کجا بیان، یا اصلاً برای چی دارن میرن و میان. باز مثل زمونِ طفیام افتادم سرازیریِ پرگویی. از کمر شکسته ی آقام میگفتم و گریه ی مهره های کمرش. آقام خیلی طاقت داشت. مثل کوه طور راست ایستاده بود بالای سرم. ستون قصر رویاهام بود و سقف نگهدارنده ی حرمتم.
آقام روضه خون بود و وعظ میگفت. معمم نبود. یه زمونی مداح اهل بیت بود، بعدِ مرگ آقا بزرگ ، پدرش که معمم محل بود. آقام به جاش نشست و روضه خونی کرد. هرچی از اون مرحوم جنت رفته یاد قلبش مونده بود به زبون ذکر جاری میکرد و دلهای بیقراررو با صوت داودیش به یاد و شیون مصیبت آل رسول الله (ص) مینداخت. آقام یه زمونی کارگر ریخته گری بود. بعدها کارگاه که زد چند سالی پابرجا وایساد و کار کرد، اما از مرگ عزیزم که بعد از دیدن جنازه ی خان داداشم و زنش دق مرگ شد و به رحمت خدا رفت، اونم شکست و خونه نشین شد.
بعدِ آقام ، سلیم دربندی کارگاه رو می چرخوند، آقام هر روز یه سر می رفت کارگاه و بعد می رفت مجلس وعظ و خطابه و مداحی، حلق راه نمی داد، بیشتر تو زمزمه ذکر می گفت و حمد خدا.
سلیم هفته به هفته می اومد خونه، دخل رو می آورد، حساب کتاب می کرد و می رفت، یه روزم همین سه ماه پیش اومد خواستگاری.
آقام گذاشت عهده ی خودم. دلم پیشش بود، اما شرم از حرمت آقام نمی گذاشت کلام رو زبون بچرخونم. این بود که فقط نیم نگاهی آتش گرفته سوی طاقچه کردم و سر حیا انداختم پایین تا حداقل به گل های بی جون قالی روی نگاه کردن داشته باشم. آقام که فهمید، بله رو خودش رد کرد و بعد یک هفته اسم سلیم دربندی رفت تو سجلدم و مرد زندگیم شد. اما قرار به بعدِ ماه رمضون بود تا برا عیدش تدارک ببینیم و حنای نوبختی کف دست و پاهام گل محبت بشونه. اما عمر آقام کفاف دیدن اون روز رو نداد و آقام زودتر به حجله ی عشق رسید. روحش شاد. حتماً الان با عزیزم دارن نیگام می کنن. تو آیینه که رو برومه نیگاه می کنم دوباره از زور شرم گونه هام گر می گیره. سلیم همراه مهمونا رفت. عمو کمال و دایی نصرت صلاح دیدن من و سلیم همین جا زیر این سقف پرخاطره بدون دایره و دنبک، بی سر و صدای خلق الناس شیرینی ، یه پیمونه برنج دم کنیم و دوتایی به یاد اولین شب عروسی آقاجونم و عزیزجون، خودمون دست تنها زندگی رو شروع کنیم. اولش هول برم داشت، اما بعد که خوب فکرامونو یه کاسه کردیم دیدم بزرگترا چیزایی می دونن که ما جوونا هنوز برا فهم اونا خیلی صغیریم. خان عمو و خان دایی با اینکارشون به ما تبار بزرگونه دادن و اعتبار و حرمت عاقلان رو. اما همینم
ترس داشت چون وقتی یک کرور آدم دور و برت جمع میشن و دیگ دیگ پلو و مرغ مهیا می کنن و شیرینی پخش جمع ذوق زده می کنن و موقع پا گذاشتن تو حجله پر شال سفیدت رو می گیرن باز دلت قرصه که چندتایی هستن تا به وقت لغزش دستتو بگیرن اما با کار خان عمو و خان دایی ما فهمیدیم که تنها به خدا که دستگیر عالم و آدمه اتکا کنیم و دل قوی باشیم و دستای جوون و پرشور مونو برای دستگیری امثال خودمون آماده همدلی کنیم نه اینکه منتظر چوب زیر بغل باشیم بی حرف و غیر مستقیم به در گفتن دیوار شنفت که گفتن بدرالسادات و سلیم باید پا جای پای آقا سید جلال رضی و منظرالسادات عزیزجونم که دختر عموی آقام هم بود بگذارن خیلی سخته اما انگاری پیشونی نوشت ما هم این بود از جون که نهایت امانته مایه می گذاریم فوق اون امید فضل و رحمت و یاری از صاحب امانت داریم ولاغیر آقا سلیم هنوز نیومده کلامو کوتاه کنم نماز عصر که شد مرحوم آقام رفت به سجده و تا سر اذون مغرب سر بر نداشت داشان پر پر میزدم چیزی نمونده بود قبض روح بشم بیحال افتادم کنار در سرگردوند نیمه شعبون عقد من و سلیم بود بعد رفتن مهمونا آخرای شب اقام صدام کرد تو اتاقش و کلی برام حرف زد چه کلماتی همه اشو دونه های مروارید کردم و طوق گردنم تا روز مرگ میون قلمه های عشقی که یکیش خیلی تلخ بود اما به حرمت آقام غورتش دادم که از فشار بلع اون اشک تو چشام پرید و طاقت نیاورده و سرازیر پهنای صورتم شد آقام با دستش اشکامو پاک کرد ناغافل دست انداختم و فرز و چابک دستاشو گرفتم و بوسیدم بوی عطر میداد بوی بهشت صورتمو میون دستاش گرفت گرم بود و مهربون دوباره حرف تلخشو تکرار کرد اما اینبار آرومتر گفت
بدرالسادات میخوام خوب گوش کنی و یاد داشته باشی چی میخوام بهت بگم هرچی تاحال گفتم نصیحت و نقل کلام بزرگترا بود اما این یکی حرف دل خودمه یحتمل عروسی تو و سلیم رو نمی بینم هنوز گریه نیافتاده سکوت کرد منهم اجبارا خفه شدم دوباره گفت کمی دندون رو جیگر بگذار حرفم که تموم شد پاشو برو تو اتاقت شام غریبون زینب بگیر اما حالا راست و مستقیم بشین به حرفام گوش کن من دارم می میرم وقتی نمونده کارامو راست و ریس کردم تقسیمهاش معلوم و سهمیه هاش مشخص مونده ختم کلام با تنها یادگار خونیم که تویی به قول حافظ که میگه
ماه شعبان منه از دست قدح
کین خورشید از فظر تا شب عید رمضان خواهد شد
منم مهمون همین چند صباح هستم و رخت بسته آماده بازگشت به وطن از
بابت تو خیالم راحته ، چون با سلیم هم جفت شدی . جوون غیرتمند و عاقلیه . کارگاه رو به اسمتون کردم و این خونه که زیر سقفش راحت بگیرید و سیاه زمستون و گرمای تابستون غم نداشته باشین ، اما باقی که زمینای مرحوم پدرم بود و باغ موروثی مادرت بنا به وصیت خودشون بخشیدم اوقاف. الباقی وصیت نقل کلام بود که بجا اومد. در مورد عروسی شماهام به خان عمو و خان دائیت سفارشای لازم رو کردم که به وقتش به شما میگن. حرفای اون شب آقام اونقدر دلمو لرزوند که تا عید فطر گیج و حیرون هر روز مثل قحطی زده ها مدام خیره اش می شدم و دل ناسیر منتظر صبح روز بعد می شدم. اما روز آخر حالی دیگه بود . آقام که نیگام کرد چند لحظه سکوت کرد بعد لباش پهن شد و به گل خنده نشست. ردیف سفید و پاکیزه ی دندوناش غم رو از یادم برد. داشتم می خندیدم که لب به حرف باز کرد و گفت :
- بابا جون حلالم کن . در حقت پدری رو تموم نکردم.
لپر اشک از چشمان آقام چنون ضربه ای به قلبم زد که به سمتش پرواز کردم و خودمو تو پهنای سینه ی تنها شیرمرد زندگیم انداختم. آقا چی می گفت ؟!
میون بغض و گریه و آهم گفتم:
- آقا جون نگین این حرفو. شما خیلی بیشتر از لیاقتم به من رسیدین. آقا جون شما منو حلال کنید. نا اهلی کردم . خدمت بجا نیاوردم.
آقام موهامو بو کشید و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و گفت :
- بابا جون تو هم حس کردی بابا ؟
گفتم آره آقا جون . اما من اول می رم آقاجون. من اول میرم.
دستشو گذاشت رو لبام و گفت:
- این چه حرفیه دختر؟ قرار به بی وفائی نبود . قرارها رو گذاشته بودیم. پیمونه ی من ته کشیده . تو که هنوز یه نفس نیست اومدی ، حاجی تا آخر طواف راه زیادی باقیست پس بمون و محرم باش. تا وقتش که رسید تو هم راهی می شی . فقط ساعی باش تا عینهو احرام تنت سفید سفید بیایی ، یکرنگ و زلال.
گفتم چشم آقاجون چشم.
یه نفس آروم و خنک از سینه ی پر دردش کشید که به عمرم نشنیده بودم ، گفتم:
- آقا جون ! شما هم ؟!
گفت: پاره ی تنم عمری بود که دلم هوای همین آه رو داشت ، راه به نفس می داد. ولی حالا اومد. مثل نسیم خنکم کرد. از بس تو خودم جمع کرده بودم دیگه از سوز و گداز افتاده بود . میخواست که طلوع کنه وقت سحر گفتم عینهو کبوترای حرم بال بزنه وقت عروج. رومو زمین ننداخت وقت اذون اومد که روشنتر راهیم کنه.
و حالا چهل روز میگذشت ، به اندازه ی 40سال پیرتر شده بودم حدیث نامه آقام کنار فانوس رو طاقچه بود برداشتم گرد مختصر نشسته بر جلد سیاهش رو گرفتم اشعار مدح و گفته های آقام که بعضا دست به قلم میبرد تو اون صفحه ها موندگار شد صحیفه قوت بخش روحم بود گذاشتم سرجاش قبل فوت آقام مشغول نقل حدیث قلندران و عیاران بودم یعنی انسانهایی که خصایل فتوت و جوانمردی در بند بند روح و جانشان با قطره قطره خونشان ممزوح و ترکیب شده و در جدال با پلیدیها و دیو سیرتها جان بی مقدار را فدا کرده دنیا را حراج میکنند و عقبی را به نقد بهای دنیا مهریه اقبالشان میکنند.اما دستم راه نمیداد بهتر بود میگفتم قلمم راه نمیرفت.وقتی شیفت بیمارستان نبودم مینوشتم یکی دو تا مجله با نوشته هام میونه خوبی داشتن.واسه همین هر چی تشویق میکردن عینهو طفلای آب نبات ندیده سرذوق اومده تند تند کاغذ سیاه میکردم و اونام چاپ میکردن بیچاره خلق الناس هم میخوندن و دم نمیزدن اما بجاش تا بود دوست و آشنا برام نقل میفرستادن کع جب سحر قلمی!!یه روز خانم سردبیر یکی از مجله ها ازم خواست یه حکایت شروع کنم پاورقیش کنند جماعت بخونن.و گفت:تک به تک نشه مثل برگای درخت خزون زده.(هردم به برگی و بادی حیرت و وازدگی قلم زد)
و ادامه داد:همه کلمه ها تو یک کاسه کن بیار پای دستگاه چاپ.
گفتم تا خدا چی بخواد اگه راه داد به روی چشم اما اگر نشد شرمنده نباشم.
گفت:نمیشی تو کارتو بکن.
ولی عروج آقام دستمو به خاک گورش متصل کرد و قلمم سر لحد جاموند.
دیشب آقام تو خوابم اومد.گفت:چرا نمینویسی؟
گفتم:آقاجون قلمم رو با خودت بردی.دلمو شکستی کمرم تا خورده چشمام سو نداره دلم برا سلیم میسوزه.دلش خوش بود نو عروس بیست ساله داره اما یکشبه قریب پنجاه سال عمر کردم و پیر شدم.
آقام گفت:حیا کن زبون گاز بگیر دختر مثل اینکه همه حرفام یادت رفته.
گفتم:نه آقاجون غمت سنگینه.
گفت:از مرگ بی بی خدا بیامرزم و مرگ آقا بزرگ مرحومم که حالا کنار هم هستیم تا آبجی اختر و شهید شدن شوهر و پسرش و مرگ عزیزت و مرتضی و مرضیه و طفل نیومده شون و چند تا از مومنای دیگه تا شب آخر یک آه تو حلقم دلمه شده بود و طاقت راه آزادی و سر گشودن بهش نمیداد تو که دختر منی باید از آبغوره گرفتن حیا کنی.دست و پاتو جمع کن.آخر شب میام باهات حرف دارم اما دیگه نق نزن وگرنه قلب عزیزت میگیره.
گفتم : چشم آقاجون هر چی شما بگین .
بعد از رفتن خان عمو و خان دائی و سلیم رفتم سراغ صندوقچه و حالا...
تا اومدم آه بکشم نیومده حبسش کردم , شرمم بود جلو عکس آقام آه بکشم .
گفتم آخ , آقا جون کاش بودی , تو نقل کمکم میکردی .. که صدای آقام رو شنیدم . به عکسش نگاه کردم , عکس بود اما بطن اون به کلام منور شده بود , با گوش جان شنیدم گفت :
- خودت باید نقل کنی .
گفتم : از چی بگم ؟ از کی بگم ؟
گفت : هم زبون عصر و زمونت . اما پاکیزه بگو . تا دهن باز کنم ادامه داد :
- دخترم همونطوری که قبلاً مینوشتی , حرفاتو بنویس . اندازۀ طول و عرض قرن خودت . زمونۀ قداری بود این قرن بیستم . گفتنی زیاد داره , اگر طاقت اولش و وسطش رو نداشتی از همون آخراش بگو . همون بیست سال قد عمرت کفاف کلام میکنه روایت کن . اونجوری که خاص اهل معرفته .
تو نباید با غمزه بنویسی - نباید گرد آلودش کنی - خالص بنویس , نه سیاه , نه خیلی سفید اما رنگی هم نکن وگرنه تو رنگارنگ ابتذال خام پنداریهای به اصطلاح روشنفکرای ظلمت زده اسیر مغلطه بازی میشی . خودت باش , ساده بنویس بی شیله پیله , آروم باش و با حوصله بنویس . حتی اگر به اندازۀ یه تپه لغت رو هم انباشته شد مواظب باش که پرت نگفته باشی . جوری بنویس که اگر آخرش یکی خواند و گفت چرنده یا زیاده با اطمینان از درست گوئی خودت واندی و مطمئن باشی که روغن کلامت عسلش به هر حلقی شکر پرانی نمیکنه .
اما اینم یادگار داشته باش که همۀ خلق الناس از حرف درست فراری نیستن . بالاخره کلام خوب خواهان خودش رو پیدا میکنه و تو نرمۀ جونش چون گوشوارۀ معرفت آویز خواهد شد و به قول گفتۀ قدما : سخن چون از دل برآید لاجرم بر دل نشیند .
گفتم : آقاجون اسمش رو چی بگذارم ؟
گفت : هر وقت نوشتی به یاد تبار مردها و زنهایی که در گنجایش کمتر از صد سال تو همین قرن وانفسا دلاوریها کردن و به اندازۀ معرفت نسلهای گذشته , بنویس , اسم , خودشو به تو میرسونه . دفتر و قلم مهیا کنار بالش نشسته بودند . آمادۀ کار شدم . فانوس یادگار شب زدنده داریهای آقام رو که روشن کردم با بسم الله الرحمن الرحیم , آغاز کلام کردم و تا اذان صبح چند فصلی نوشتم که حال برای شما میخوانم . باشد تا بر گسترۀ مخملین روح پاکتان خوش نشیند و ترکیب در عطر اخلاصتان گردد.

پروانه پورانفکر

شبنم هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۰۰ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
همکار گروهها
 
* Star آواتار ها
 
* Star به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
پیش فرض

فصــل 1

از خم کوچه که پیچید دلش هری ریخت انگاری یه چیزی ته دلش اون پائین شکست . مثل یه تنگ بلور , مثل سرازیر شدن شربت آلبالو از راه حلقش با خنکای یخ سفید و منجمد تو گرمای تابستون , با خودش فکر کرد :
" چرا اینطوری شدم ؟ چرا دلم یه جوری شد ؟
از این فکر خنده اش گرفت , دوباره با خود گفت :
" منو نیگا , انگاری دارم با کسی حرف میزنم .
و دوباره خنده ای بی اختیار و زیبا به چهره اش نشست . گوشۀ چادر صورتی با گلهای ریز سفیدی که سر داشت را روی دهانش کشید تا خنده اش را نبیند . از خیابان که گذر کرد هنوز به نیمۀ راه نرسیده - از برابر عمارت بزرگ و سفید - زنی او را صدا کرد , شاید بنظرش اینطور رسید که با او هستند . به سمتی که صدا را شنیده بود برگشت . ماندانا بود - دختر حاج قاسم فنونی زاده و صاحب عمارت بزرگ و سفید با اموال و املاک بسیار - حاج قاسم دو پسر به نامهای مسعود و مهدی هم داشت که مسعود از همسر اولش و ماندانا و مهدی از عدلیه , همسر دوم او بودند . حاج قاسم چندان در محل به حسن شهرت معروف نبود . ماندانا دخترش وقتی هنوز شانزده سال را تمام نکرده بود ازدواج کرد و حالا دو دختر دو قلو داشت : شیدا و شیوا . از این خانواده تنها شخصی که در محل از روی صداقت و حسن ظن و محبت با او برخورد میکردند . عدلیه همسر حاج قاسم بود . مسعود نسخۀ بدل حاج قاسم و مهدی نیز میرفت که پا جای پای آندو بگذارد . اما هنوز راهی مانده بود و او تا مرز بیست سالگی باید گام هائی دیگر پیش میرفت . پس هنوز به آن شکل در باور افراد محل نیافتاده بود و میگفتند حاج قاسم میخواهد او را برای ادامۀ تحصیل به خارج بفرستد . گوئی خودش هم بی میل نبود. ماندانا زنی جوان، مادری حساس و زیبا با چشمانی سیز اما بسیار از خودراضی و متکبر بود که هر انسانی را به مانند مواجب بگیرهای زیر دست پدرش تصور می نمود. از کودکی هرچه میخواست به او داده بودند، همانگونه که وقتی پای سفرۀ عقد نشست حاج قاسم بعنوان هدیۀ عروسی ، خانه ای ویلائی نزدیک عمارت خودش به فاصله دو چه بالاتر بنامش خرید. هرچند از بابت دارائی کوروش، یعنی دامادش مطمئن بود. کورش یکسال قبل از اینکه به ایران بازگردد توسط پدرش، رحیم آقا کارواش ، از ماندانا ، دختر حاج قاسم خواستگاری کرده بود که الباه این کار با اصرار رحیم آقا صورت گرفت. رحیم آقا که دوست نزدیک حاج قاسم بود ماشین شوئی و نمایشگاه بزرگ فروش اتومبیل داشت و در بهترین نقطۀ ولنجک خانه ای بنا کرده بود که صعنه به قصر می زد. وقتی کوروش نوشت که تحصیلاتش را در سطح شیمی درمانی تمام کرده و قصد دارد با دختری هلندی ازدواج کند، رحیم آقا برای اینکه او را به ایران بازگرداند بلافاصله ماندانا را برای او نامزد کرد و کوروش که دیگر نمی توانست برخلاف خواستۀ آنها عمل کند باجبار به ایران بازگشت و علت را ادای دین تلقی می کرد که چندین سال رحیم آقا مخارج تحصیل و زندگی او را خارج از ایران تامین کرده و به محض بازگشت ، پدر از او خواسته بود تا در کنار او در نمایشگاه کار کند و تحصیلاتش را بدون استفاده رها کند. اما کوروش مقاومت کرده بود، و وقتی اقدام به ادامۀ فعالیت در جهت تحصیلاتش و یافتن شغلی مناسب کرده بود، موفق شده بود شغل دستیاری در یکی از آزمایشگاههای داروسازی پیدا کند و چون با طبع بلند پرواز او عجین نبود، به سمت نمایشگاه کشیده شده و دو ماه بعد با ماندانا ازدواج کرده بود و هرگز دیگر نامی از دختر هلندی نبرده بود. ماندانا بارها در کوچه و محل سر راه خاطره قرار گرفته و به او در ظاهر ابراز دوستی و محبت می کرد. زیرا برادرش مسعود به این فکر افتاده بود که اگر با خاطره ، دخر میرصادق حقگو که از معتمدین محل بود و کتابفروشی بزرگی را اداره می کرد، ازدواج کند در آن صورت اعتبار قاسم در محل بدست آمده و از سوء ظن اهالی کاسته خواهد شد. البته اینهم به پیشنهاد پدرش ، حاج قاسم در مخیلۀ مسعود راه پیدا کرده بود و امروز باز هم ماندانا که از خانۀ پدری بیرون می آمد با خاطره مواجه شده بود. خاطره نزدیک تر آمد . ماندانا روسری اطلسی رنگ ظریفی به سر و مانتوی کرپ گلدوزی شده طرح گیپوری به تن داشت. کیف پوست مار شیکی در دست گرفته و گفشهای براق ورنی پاشنه بلند به پا کرده بود. ماندانا با دیدن صورت صاحب چادر کمی حیرت زده شده و از اشتباه خودش به خنده می افتاد قبل از اینکه صورت خاطره را ببیند گفته بود :
- اوا ، زری خانم ، بی خیال رد میشی انگار نه انگار ؟
اما همزمان با دیدن صورت صاحب چادر به خنده می افتاد .
- اِ اِ اِ ، ببین ، وای قدرت خدا رو ببین .
خاطره که باز در دام تملق های ماندانا افتاده بود ، می گفت :
- سلام ماندانا خانم .
- سلام عزیزم ! باور کن اصلا نشناختمت . جون تو نمی دونستم تویی ، فکر کردم مادرته . قد و هیکلت مثل مادرت بلند بالا شده ، حتی راه رفتنت . این چادر چقدر بهت میاد . مرگ خودم راست میگم . شدی یه تیکه ماه ، عینهو تازه عروسا .
خاطره گوشه چادر را مرتب کرد و با خونسردی گفت :
- ممنونم ، شما هم اینقدر از ادم تعریف می کنین که هر کس باشه اصلا یادش میره واقعا کیه .
ماندانا دست او را گرفت و نزدیک دیوار برد و در حالیکه چشم از چهره خاطره برنمی داشت می گفت :
- نه جون تو به خدا راست میگم ، به جون شیدا و شیوا دروغ نمی گم . اصلا نمی شه باور کرد . هر چی میگذره تو خوشگلتر از دیروزت میشی . انگاری قرص ماه رو بریدن و تو صورتت گذاشتن . با این چشمهای کشیده و قهوه ای و این مژه های بلند مخصوصا که با این چادر صورتی واویلا کردی دختر .
خاطره میدانست که حرفهای ماندانا بی دلیل نیست و چیزی را پشت نقاب تملق پنهان ساخته است . او مامور بود تا با جلب محبت و علاقه خاطره ، او را به برادرش مسعود متمایل کند . خاطره به یاد داشت که ماندانا تا همین دو سه هفته پیش به محض دیدن او رو برمیگرداند و با دماغ سربالا از کنارش می گذشت . ماندانا هیچگاه این همه تعریف و تمجید و تحسین را بیهوده خرج کسی نمی کرد . پس بخاطر مسعود هم که شده تا میتوانست از بقالی بی در و پیکر قربان صدقه ، جنس بی حساب برمیداشت و خیرات سرو روی خاطره میکرد .
خاطره برای اینکه به قربان صدقه رفتنهای ماندانا خاتمه دهد ، گفت :
- ببخشید دیگه باید برم . سلام برسونین .
ماندانا که در مقابل آنهمه تعریف و تمجید ، انتظار لبخندی شرمگین و رضایتمند از خاطره داشت سرخورده و گله مند گفت:
ـ وا! صبر كن ببينم. كجا با اين عجله؟ هنوز باهات حرف دارم، راستي داشتي ميرفتي؟
خاطره جلوي خشم خود را گرفت و با بردباري جواب داد:
ـ مي رفتم خونه نرگس خانم، ميشناسينش كه؟ همسر مرحوم تيمور خان ـ با دخترشون مهتاب دوست هستم.
ماندانا وانمود كرد كه تازه متوجه شده و گفت:
ـ آهان. مي شناسم، نرگس خانم زن تيمور يگانه كارمند شركت برق كه از روي تير چراغ برق افتاد و مرد. درسته؟
خاطره از لحن بي ادبانه ي ماندانا در مورد مرگ تيمورخان رنجيد و به سردي پاسخ داد:
ـ بله درسته. مثل اينكه از احوال اهل محل، زيادم بي خبر نيستين؟
ـ خوب ديگه، خبرا ميرسه. اما اون بيچاره كه چند سال پيش از دنيا رفت.
ـ بله اين خبر زيادم تازگي نداشت.
ـ آره حق با توست. خوب باشه پس ديگه مزاحمت نمي شم. سلام منم به نرگس خانم برسون.
ـ بزرگيتونو مي رسونم، چشم خداحافظ.
ـ خدا حافظ.
اما هنور چندان از هم دور نشده اند كه ماندانا دوباره خاطره را صدا كرد، آفتاب ظهر پاييزي روي كيف پوست مار ماندانا تابيده و برق زيبايي به آن داده بود كه ميل نوازش آن را در هر بيننده اي بيدار مي كرد.
ـ راستي خاطره جون! يادم رفت. صبر كن ميخواستم يه مطلبي رو بگم.
خاطره ايستاد و با خود گفت:
« ديگه چه ميخواد بگه. نكنه ميخواهد بگه چرا صندلهاي مادرتو پوشيدي، خاطره جون.»
ماندانا نزديك شد و خاطره با حفظ ظاهر و متانت رو به ماندانا كرد:
ـ بفرمايين، ديگه چه امري بود؟
ماندانا كمي مِن مِن كرد. گوشه ي چادر خاطره را كه از روي پيشاني او كنار رفته پايين كشيد تا چند موي قهوه اي موج دارش كه از زير چادر بيرون زده، مخفي كند
با لبخندی تصنعی گفت :
-آنقدر این چادر حواسمو پرت کرد که پاک یادم رفت چی میخواستم بگم .
به پدرت بگو مسعود ما امشب از ترکیه بر میگرده ، اگه اجازه بدن ما فردا یک سر میائیم خونتون .
خاطره با شنیدن اسم مسعود به یاد چشمان سبز و چهره جذاب و مغرورش افتاد. که چه بی پروا ، هر وقت به خانه مهتاب میرفت او را با نگاه تند و تیزش تعقیب میکرد . ماه قبل عدلیه به زری ، مادر خاطره گفته بود که قرار است مسعود برای بستن قرارداد و معامله چوب به ترکیه برود و امروز ماندانا خبر بازگشت او را میداد . مسعود با وجود اینکه جوان خوش سیما و جذابی به نظر می رسید اما مبادی هیچ آداب و تربیتی نبود و تنها به او اموخته بودند که هر چه می خواهد فقط باید امر کند . اگر چیزی را بدست نمی آورد به هر طریق که میدانست عمل می کرد . خاطره هیچ گاه نمی توانست تصور کند که حتی یک روز بتواند در کنار او تحمل کند چه برسد به یک عمر زندگی مشترک . همه می دانستند قاسم با تهدید پدر زنش رجب آقای نباتی که تاجر روغن نباتی بود ، توانست با دخترش عدلیه ازدواج کند .اما خاطره نمیخواست او نیز چون عدلیه، قربانی خود خواهی و زور گویی مسعود شود . برای همین سعی کرد با لحنی که توهین آمیز نباشد حرفش را بزند :
-خوب آمدن آقا مسعود به پدرم چه ربطی داره ؟
ماندانا از جواب صریح او یکه خورد .
-خوب حتما مربوطه که گفتم .بهر حال اگر قرار باشه فردا پس فردا فامیل بشیم رفت و آمد اولیه لازمه دیگه . مگه نه ؟
خاطره سر بزیر انداخت تا کمی فکر کند . سپس رو به ماندانا کرد و گفت :
-والا چه عرض کنم اگر شما خیاط باشین وای به حال مشتری .
ماندانا اخمی در ابرو انداخت با لحنی که انگار به تمام غرورش برخورده گفت :
-متوجه نشدم منظورت چیه ؟ مگه مسعود از نظر تو چه ایرادی داره ؟
خاطره که حالت ماندانا را دید ، برای اینکه جلوی خشم او را بگیرد ادامه داد :
-تعبیر بد نکنین ، هنوز که حرفی پیش نیومده .
ماندانا به صراحت جواب داد :
-یعنی میخوای بگی که نمی خوای با مسعود ازدواج کنی ؟
-من مطیع خانواده ام هستم .پدر و مادر و برادرم که از من چند سال بزرگتره
حتی کوثر با اینکه دو سال از من کوچکتره ما در هر وردی اول با هم مشورت میکنیم و با در نظر گرفتن نظر اکثریت تصمیم نهایی گرفته می شود.
-اما ازدواج یک امر شخصیه و خود آدم باید در موردش تصمیم بگیره مگه نه؟
-بله منکر این حقیقت مسلم نمی شم منتها من به تجربه ی بزرگترها و شناختی که اونا قبل از من در مورد زندگی و مسائل مختلف داشتن معتقدم.
ماندانا مبهوت دمی به خاطره خیره شد و سپس گفت:
-خیلی خوب!باشه پس تا مشورت کنین ما هم خدمت می رسیم امیدوارم رسم نداشته باشین مهمونو از در برونید.
-خواهش میکنم این حرفو نزنین مهمون حبیب خداست شما هر وفت اومدین منت داریم و از پذیرایی کوتاهی نمی کنیم.
ماندانا بادی به غبغب انداخت لبها را جمع کرد پشت چشم نازک کرد و گفت:
-خوبه حداقل حرف زدنو که خیلی مهارت داری تا بماند بقیش خوب دیگه باهات کاری ندارم می تونی بری.
خاطره از تکبر بی اندازه ی او خشمگین شد اما با کنترل خودش لبخندی ظاهری زد و گفت:
-خداحافظ.
و به سرعت از خیابان رد شد و وارد کوچه یپهن بزرگی شد ماندانا در حالیکه هنوز ایستاده بود و خاطره را نگاه میکرد زیر لب گفت:
-صبر کن اسم مسعود که افتاد روت اون موقع حالیت میکنم یه من ماست چقدر کرده داره!دختره ی بی چشم و رو!چه زبون تند و تیزی داره فکر کرده حالا چون بر و رویی داره می تونه چار نعل بتازه همچین ادبت میکنم که دیگه رسم و رسومان آبا و اجدادیت رو هم فراموش کنی فکر کرده حرف حرف اونه اگر آقامه که نمی ذاره این غزال وحشی به این راحتی از دامش در بره.
با خود فکر کرد :
"اصلا نمی دونم این پسر چرا نیومد نیلوفر خواهر کوروش رو بگیره دختره تحصیل کرده و عین ماه می مونه هر چند یه کم ورپریدس اما هم تیپ و ترکیب خودمونه تا آقام گفت خاطره مسعود هم یه شبه رفت تو جلد فرهاد کوه کن.اهه عصرمو خراب کرد زبون دراز.
سپس برگشت و به سمت خیابان حرکت کرد.

تا اخر صفحه 18
* Star هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۵۱ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
Elnaz آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض


صفحه 19 تا 24

خاطره وارد کوچه ی شهید امیر داودی که مقابل خیابان و عمارت حاج قاسم فنونی واقع شده بود ، شد .
محترم خانم زن چاقی که راه رفتن برایش بسیار سخت بود جلوی در کوچک آبی رنگ خانه اش را جارو می کرد. هنوز خاطره به او نرسیده که بداخل رفت و در را بست. در همان موقع در خانه ی حاج محمود یار دیرین میر صادق معتمد محل باز شد و جوانی بلند قامت و خوش سیما خارج شد. خاطره با دیدن او گامهایش را آهسته کرد و با تعجب به مرد جوان خیره شد . جوان ، سروش پسر حاج محمود بود و هنوز چند قدمی دور نشده بود که نسترن دختر بچه ای سه ساله و نوه ی دختری حاج محمود از خانه خارج شد و به سمت جوان رفت. با لحن کودکانه و شیرینش ، سروش را دائی خطاب کرد و به سمت او که دستها را برای در آغوش گرفتنش گشوده بود ، دوید . خاطره ایستاد و با خود فکر کرد :
- « پس این سروشه ، باورم نمیشه خودش باشه ، چند سال پیش که رفت ایتالیا اینطوری نبود . خیلی لاغر و بچه سال بود. آقا جون می گفت که چند روزی میشه پسر حاج محمود از خارج برگشته و خیلی تغییر کرده است .»
حاج محمود چهار خواهر و دو برادر دیگر هم داشت. پدرش حاج غلی بعد از مرگ ، خانه را برای محمود که بزرگترین اولاد پسرش بود ، گذاشته و فرش فروشی در خیابان جمهوری و مغازه ی نانوایی محله ی گلخونه که چند خیابان با خانه فاصله داشت را بین دخترها تقسیم کرده بود. اما از بد روزگار وقتی دو خواهر کوچکتر و یک برادرش با خانواده هایشان به شمال سفر می کرده اند با اتوبوس مسافری تصادف کرده و همه در هم جان باخته بودند. دو دختر دیگر از غم از دست دادن عزیزان از سهم خود گذشته و همراه همسرانشان به همدان بازگشته بودند و منیژه دختر کوچکتر بر سر زایمان ، خودش و فرزندش با هم از دنیا رفته بودند . محید ، برادر دیگر حاج محمود نیز بعد از ازدواج با دختر یکی از تجار معتبر بازار سهم الارث خود را به قیمتی بالا به محمود فروخته و در منطقه ای شمالی در تهران ویلائی دو طبقه خریده بود و با شراکت چند مهندس خارجی در کار واردات مواد اولیه ی تولیدات صنعتی بگونه ای تغییر اخلاق داده بود که دیگر محمود هیچ تمایلی برای ادامه ی روابط با او در خود نمی دید ، و برای همیشه او را به حال خود رها کرده بود تا در خانه ی مجللش از خارجیها با مشروب و خرچنگ و دیگر غذاهای فرنگی پذیرایی کند و همسرش لیلی با سر و رویی گشاده و غرق در جواهرات خود را جلوی آنها به نمایش بگذارد. فقط هر از گاهی در مراسم سوگواری یکی از افراد فامیل یا عروسی آنان همدیگر را
می دیدند تنها به سلامی و خداحافظی بسنده میکردند حاج محمود پنج سال قبل بد از رفتن سروش به ایتالیا عازم حج شد و با فروش مغازه ی نانوایی پول انرا صرف امور خیریه و دستگیری از یتیمان و مستمندان کرد و خود در مغازه ی فرش فروشی اش همراه شاگردش مصطفی مشغول به کار شده بود که از درآمد آنهم در کار خیر دریغ نمیکرد و دمی از یاد خدا غافل نبود.
منیره همسر حاج محمود که همراه همسرش به حج مشرف شده بود در برپایی جلسات روزه خوانی و مسئله گویی همیشه پیش قدم بود زیر زمین خانه ی حاج محمود پر از وسایل و ظروف مخصوص برپایی اعیاد و مجالس دعا و نوحه خوانی و مولودی خوانی و نذر و نذورات خاصه ی ایام ماه رمضان و محرم و صفر و اعیاد اسلامی بود و هرگاه کسی می خواست در خانه اش مجلس برگزار کند بطور رایگان از آن وسایل می توانست استفاده کند حاج محمود دو فرزند داشت راضیه و سروش که راضیه بعد از سفر سروش به خارج با علی پسر عمه اش ازدواج کرده و همراه او به همدان رفته بود و صاحب دختری زیبا و سالم به نام نسترن شده بود و حالا بعد از شنیدن خبر بازگشت سروش همراه علی و دخترش برای دیدار برادر به تهران امده بود.
سروش همچون دیگر همسالان خودش بعد از پیروزی انقلاب که همه ی ملت ایران را به جوش و خروش واداشته بود با پایان یافتن دوران دبیرستان برای خدمت سربازی رفته و مدتی در مناطق جنگی گذرانده بود بعد از پایان خدمت سربازی هوای سفر خارج به سرش زد و حاج محمود و منیره مادرش و اقوام نتوانسته بودند مانعش شوند کسری برادر خاطره نزدیکترین دوست سروش همیشه میگفت شاید حرفهای پسر حاج حبیب الله قبل از سفرش به اروپا او را هوایی کرده است و حالا بعد از پنج سال سروش برگشته بود زمانی که او می رفت خاطره دحتری دوازده سیزده ساله بود که هر از گاهی برای شرکت در جلسات مسائل دینی و روزه خوانی به خانه ی حاج محمود می رفت و چند باری در ایام محرم به اندازه ی دادن کتری و گرفتن استکانها با سروش حرف زده بود اما سروش خاطره را به جا نیاورده بود.
سروش گونه های تپل نسترن را نوازش کرد و بوسه ای از روی او برداشت به محض برخاستن با خاطره رودر رو شد که نزدیک او ایستاده بود و نگاهش میکرد و به محض توجه سروش براه افتاد و آرام از برابرش گذشت سروش بی اراده مبهوت ماند چهره ی خاطره برایش خیلی آشنا بود اما کجا او را دیده بود نمی دانست.
برگشت و به خاطره که به انتهای کوچه رسیده بود نگاه کرد. زیرلب گفت:
چه چهره برازنده ای! اینقدر حذابیت و زیبایی و اینقدر متانت و حیا با هم در دست به یکی کردن چی ساختن. واقعا خوشحالم که برگشتم ایران میون مردمی که باهاشون مأنوسم. یه تار موی این دختر می ارزه به تمام اون عروسکای رنگ و روغن زدة فرنگی که برای جلب نظر مردا از هیچ کاری رو گردان نیستن.
نسترن با دستهای کوچکش صورت سروش را به سمت خودش برمی گرداند:
- دائی جون اون خانمه کی بود؟
سروش دست کوچک و نرم چون مخمل نسترن را نوازش می کند:
- نمی دونم. اما شاید یه آشنا.
- کودک با سادگی می گوید:
- آشنا؟
- آره دائی جون. هر کی بود غریب نبود.
اما نسترن که از فهم حرفهای دائی سروش عاجز مانده بود مجددا دستانش را زیر چانة او گرفت و نوازشش کرد.
- دائی جون بستنی میخوام.
سروش بناچار همراه نسترن به سر کوچه، در امتداد راهی که خاطره از آن عبور کرده بود به راه افتاد. دست راست کنار آرایشگاه مردانه آقای مدنی وارد مغازه خواربارفروشی کریم آقا شد.
خاطره به محض گذشتن از کوچه سمت چپ پیچید و به اولین کوچه ای که رسید، وارد آن شد. کوچه بنام شهید مرتضی آبناری نوجوان شانزده ساله محل نام گذاری شده بود.
خاطره هنوز به سروش فکر می کرد. سمت راست کوچه که در انتهای آن مسجدالرضا واقع شده بود سه خانه در یک قواره یکسان وجود داشت. در اول متعلق به خانه عزیزخان بود که همراه رضا تنها اولادش زندگی می کردند. مقابل در خانه وسط ایستاد و زنگ را فشار داد. مهتاب چادر به سر کرده در را باز کرد.
- سلام.
- سلام. خوش آمدی، بفرما.
- مامان خونه است؟
- آره. شقایق هم تو اتاق خیاطی می کنه.
هر دو داخل شدند. خاطره پرسید:
-چی میدوزه
-مقنعه برای من خودش پارچه گرفت و گفت برام میدوزه
-دستش درد نکنه چه خواهری
وارد راهرو شدند مهتاب که در راهرو را نیمه باز کرده است روبه خاطره کرد و گفت :
-حرف نداره معرکه است
هردو از تعریف مهتاب به خنده می افتند نرگس از آشپزخانه که در انتهای راهرو قرار داشت از مهتاب پرسید :
-مهتاب کی بود
و خاطره به جای مهتاب جواب داد :
-سلام نرگس خانم خسته نباشین
-سلام خاطره جون خوش اومدی مادر و آقاجون که الحمدالله خوب هستن
-به لطف خدا سلام رسوندن
-سلامت باشن بفرمایید
-چشم خیلی ممنون با اجازه
مهتاب جلوتر وارد اتاق شد و خاطره پشت سر او داخل اتاق شد و مستقیم به سمت کتابخانه انتهای اتاق رفت و مقابل آن نشست و تکیه به کنجه پایین کتابخانه داد
-جزوه ها رو که از شقایق گرفتی
مهتاب چادر خودش و خاطره را به اتاق بغلی برد پاسخ داد
-آره گرفتم تمام صبح داشت تو جعبه ای که مامان گذاشته بود تو انباری دنبالشون میگشت می گفت از دو سال پیش به این طرف حتی یک دفعه هم سراغ اونا نرفته است
-ولی مهتاب کتابا که عوض شدن من تعجب میکنم چرا خانم صفدری اصرار کرده که حتما جزوه های سال چهارم دو سه سال پیش را هم بخونیم
-مگه متوجه نشدی
-نه جلسه قبل که سرما خوردم نیومدم مدرسه نبودم
مهتاب مقابل خاطره نشست :
-درسته یادم آمد نبودی میگفت با اینکه اون جزوه ها برای امتحانات چهارم ما بدرد نمی خورن اما اگر بخواهیم تو کنکور شرکت کنیم -باید حتما آنها را هم بلد باشیم چون احتمال داره یه وقت از آنها هم سوال طرح بشه
- عجب پس که اینطور. خوب بیراه هم نگفته.
- خوب اره. تو می خوای چیکار کنی؟
- در چه مرودی؟
- دانشگاه.
- من علاقه ای به مدرک گرایی ندارم اما چون معتقدم هر کسی باید از قابلیت های فردی خودش که از اون با اطلاعه در جهت مثبت بهره ببره تا به این وسیله هم خودش بی مرف نباشه هم به دیگران منفعت برسونه تصمیم گرفتم قید لیسانس رو بزنم و پزشو برای اونایی که سه روز به سه روز ناخناشونو مانیکور می کنن بگذارم و خودم برم تربیت معلم چون خیلی به شغل معلمی علاقه دارم.
- مبارکه خانم معلم بعد از این! پس بالاخره رفتی قاطی خانم صفدری اینا.
هر دو می خندند. مهتاب بلند شد و از روی طاقچه کنار کتابخونه، کتاب و دفتری را برداشت و دوباره نشست.
خاطره گفت:
- یادته خانم جوکوب اونروز سر جغرافی چی می گفت؟
- نه یادم نیست. چی می گفت؟
- کجا بودی که حواست غائب بود؟
- داشتم تمرینای زبان رو می نوشتم یادته که مخفیانه.
دوباره هر دو می خندند.
- اره یادم اومد تو همیشه سر کلاس اون بیچاره درس یه زنگ دیگه رو می خونی.
خاطره کتاب را از دست مهتاب می گیرد. مهتاب تعدادی کاغذ بزرگ که با گیره با هم وصل شده اند را از زیر دفتر برداشته و به خاطره می دهد. خاطره کتاب را کنار گذاشت و جزوه ها را برداشت. به سوالات ان نگاه کرد و گفت:
- راستی مهتاب امروز نزدیک خونه حاج محمود یک جوانی را دیدم که نسترن رو بغل کرده بود. پسرشه که برگشته؟
- اره چند روزی می شه که سروش برگشته. مامان تقریبا چهار پنج روز پیش حاج خانم رو موقع نماز تو مسجد دیده، او هم گفته که شب میرن فرودگاه استقبال
پسرشون .
Elnaz آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
همکار بخش آموزش
 
mahdieh67 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض


فصل2 (صفحه 24 تا 31 )

خاطره بعد از بازگشت از خانه یگانه ها تا مدتی در اتاق خودش به چهره ای که بعد از سالها تغییر یافته بود او را دیده بود میاندیشید.حس میکرد جنبش و بلوایی در او براه افتاده است.مقابل آیینه ایستاد.هر چه نگاه کرد خود را نشناخت گویی سالها از این چهره فاصله گرفته است.گویی فضای اتاق از سکوت خالی میشد زمستان از کوچه نوجوانی رخت بربسته شکوفه های سفید و صورتی بهار در شاخسارهای ظریف و بالغ هجده سالگی رویید.
بهار شده بود دختری تنها با سایه ای آشنا و گونه های صورتی و لبهای عنابی در آیینه خندید دست روی قلبش گذاشت زیر لب زمزمه کرد:بی خبر آمد تو حتی در نزد از دیوار پرید.
روز بعد با صدای چک چک برخورد قطرات باران به شیشه پنجره چشم باز کرد بلند شد و پنجره را باز کرد.نفسی عمیق کشید.گلدان زیبای پیچ دیوار که روز هره پنجره گذاشته حکایت از خشکی دو روزه اش دارد خواست گلدان را زیر رحمت باران بگیرد که ناگهان بشقاب پلاستیکی قرمز زیر گلدان به پایین افتاد.صدای مردی بگوش رسید:مواظب باش نزدیک بود بیفته روی سرم.
خاطره خم شد جوانی را دید که با بارانی سدری رنگ خم شده و بشقاب را که روی زمین خیس کوچه افتاده با دست پشت و رو میکند.صدایش به گوش رسید:حالا خوبه پلاستیکی بود شانس آوردم پاره آجر نبود.
جوان بلند شد و بالا را نگاه کرد.
-آخه نمیگین که یکی ممکنه از اینجا رد بشود
خاطره بیشتر خم شد تا چهره مرد را ببیند.
- معذرت می خوا...
کلام در دهانش خشک شد هر چه باران تندتر می بارید صحرای حنجره خاطره خشک تر می شد، هر دو بهم خیره ماندند. خاطره که نمی دانست چه کند یا چه بگوید، خود را به داخل کشید. قطرات درشت باران که بر سر و رویشان ریخته او را خیس کرده بود. زیر لب گفت:
- ای وای سروش بود. اون اینجا چیکار می کنه؟
همزمان صدای زنگ خانه بلند شد. صدای کسری برادرش را شنید که به طبقه پایین رفت.
- من باز می کنم.
لحظاتی بعد شنید که کسری به سروش تعارف می کرد، داخل شود. صدای غرغر شکمش بلند شد. اما با وجود سروش او چطور می توانست از اتاقش خارج شود. صبر کرد. دقیقه ای بعد شنید که سروش خداحافظی کرد و بعد صدای بستن در را شنید. نفسی با اسودگی کشید. ارام نزدیک پنجره رفت، کمی خم شد. سروش را دید که به وسط کوچه رسید، ناگهان برگشت و به سمت پنجره نگاه کرد. خاطره که غافلگیر شده بود، دستپاچه و هراسان خود را عقب کشید.
- خدا من نزدیک بود من رو ببینه.
اما نمی دانست که سروش او را از پشت پنجره دیده بود و لحظه ای که او از پنجره خم شد تا بابت افتادن زیر گلدانی عذرخواهی کند، سروش فهمید ان چهره اشنا دیروز متعلق به چه کسی بوده است!
سروش با خود گفت:
- پس اون خاطره بود. چقدر بزرگ شده، فکر نمی کردم تا این حد تغییر کنه، وقتی رفتم دوازده سیزده سال بیشتر نداشت. دقیق یادم نیست. اما یک دختر بچه بود، ولی حالا خیلی عوض شده.
خاطره پنجره را بست. سرما به وجودش دوید. همان طور خیس مقابل ایینه ایستاد به خودش نگاه کرد، با خود گفت:
- خدایا شکرت. بالاخره منو شناخت. یعنی امیدوارم.
زری برای کسری چای ریخت. میر صادق مردی بلند قامت و لاغر اندام با سبیل و مویی موج دار ساده و کوتاه که اطراف شقیقه هایش سفید شده اند، مشغول خوردن
صبحانه بود که کوثر وارد شد. زری همسر میرصادق زنی میان اندام و خونسرد. با چهره ای متین و دلنشین استکان چای به دست کوثر داد و خودش هم نشست. صندلی خالی خاطره در کنار کوثر انتظار می کشید. زری به دخترش رو کرد و گفت:
- خاطره هنوز بیدار نشده؟
- چرا بیدار شده. رفت صورتشو بشوره. نمی دونم چرا خیس شده بود. مثل اینکه سرشو زیر بارون گرفته باشه! میرصادق قند را به دهان گذاشت و استکان چای را سرکشید. سپس با صدای موقر و گیرایی پرسید:
- چرا اینکارو کرده؟
- نمی دونم آقاجون.
کسری به خنده افتاد. او جوانی همسن و سال سروش و همچون پدر قد بلند و با شباهتی مختصر به میرصادق اما بدون سبیل بود.
- نزدیک بود گلدونو بیاندازه رو سر سروش!
زری با تعجب لقمه در دستش ماند.
- برای چی؟
- نمی دونم. سروش میگفت میخواسته زنگ بزنه که یکدفعه یه چیزی از جلو چشماش رد میشه می افته زمین. نگاه که می کنه، می بینه زیرگلدونیه. سرشو بالا می گیره که خاطره رو می بینه. می گفت دیروز دیده بودش. اما نشناخته تا اینکه امروز صبح بالاخره زیر گلدونی باعث شد بشناسه. می گفت فکر نمی کردم دختر کوچولوی آقا میرصادق که با دخترای محل جلوی خونشون هفت سنگ بازی میکرد آنقدر بزرگ شده باشد.
میرصادق گفت:
- عجب پس اون موقع شناخت!؟
- بله، زیر گلدونی رو هم داد گذاشتم رو پله، صاحبش بردارد.
- حالا چیکار داشت؟
- دیروز ظهر که خونه شون بودم، ساعتم موقع نماز خواندن رو قفسه کتاباش جا مونده بود. خواهرشم که قرار بود برگرده همدان متوجه ساعت نشده. بعد از رفتن اونا شب که میره تو اتاق متوجه ساعت میشه.
میگذاره تا امروز صبح که برام آوردش.
زری قدری پنیر روی نان گذاشت
- اصلا عوض نشده مثل اون سالهایی که ایران بود، اگر کوچکترین چیزی پیدا کنه تا صاحبش پیدا نشه اروم نمی گیره و گرنه کی تو این هوا بلند می شه بیاد ساعتی رو که جامونده پس بده؟
میر صادق جواب داد:
- خانم خیلی ها هستن که از این کارا می کنن. منتهی هر کدوم به روش خودشان. مثل همین محمود و حبیب الله و عزیزخان وچند تا دیگه از معتمدان محل که همیشه دستشون تو کار خیر بوده و وجودشون از الودگی پاکه.
کوثر چای را لاجرعه سر کشید و گفت:
- اقاجون شمام همینطور. چرا خودتونو نمی گین. مگه شما نبودین که برای چند تا دانشجو مجانی کتاب دادین و به کمک عمو هادی براشون خونه گرفتین تا اواره نشوند. یا همون دوستم شکوفه اینها، باباش که تصادف کرد شما مخارجشو دادین...
- دخترم ادم که نباید از خودش تعریف کنه. من اگر کاری می کنم وظیفه انسانی ام را انجام میدم. اینو شما که سال دوم دبیرستان هستی باید خوب بفهمی.
- متوجه هستم. منتها چرا شما همیشه شکست نفسی می کنید؟ همه می دونن که شما و حاج محمود مثل دو تا برادر هستید و تو هر کاری به هم کمک می کنید.
- آخه حاج محمود یه چیزایی داره که چند مثقال با بقیه توفیر داره.
در این بین خاطره از پله پایین امد. روی پله چهارم زیر گلدانی قرمز پلاستیکی را دید و برداشت و لحظاتی به ان خیره شد. صحنه افتادن ان روی سر سروش دوباره جلوی چشمانش جان گرفت. به خود امد و زیر گلدانی را روی همان پله گذاشت و وارد اشپزخانه شد.
- صبح بخیر.
بعد از اینکه همه به او جواب دادند، کنار کوثر روی صندلی نشست. کسری به خاطره نگاه کرد.
- دختر نزدیک بود بزنی سر دردونه حاج محمود را که تازه برگشته ایران بشکنی.
خاطره با کنترل خودش که مبادا تغییری در چهره و صدایش پدید اید، با خونسردی چای را از زری گرفت و در حالیکه شکر را برمی داشت گفت:
- تقصیر من نبود. گلدان خشک شده بود. گفتم زیر بارون بگیرم که اب بخوره. یک دفعه بشقاب زیرش از دستم سر خورد افتاد پایین، وقتی نگاه کردم دیدم خدا رو....
شکر آسیبی نرسونده.
کوثر که به خاطره خیره شده بود با دیدن آرامش خاطره خوشش نیامد. آرنج دست راست را روی میز گذاشت و در حالیکه چشم از صورت خاطره بر نمی داشت گفت:
- می گویند تو را نشناخته بود؟
- کی ؟
- آقا سروش
- خبرهای چه زود پخش می شود.
چای را بهم زد و دست به سمت سنگگ تازه برد. تکه ای کند و با کارد کمی کره روی آن مالید
- حالا مگه فرقی هم میکنه بشناسه یا نشناسه؟
کوثر چشمانش را تنگ تر کرد و تیزتر به خاطره خیره شد.
- یعنی اصلاً مهم نیست؟
خاطره متوجه کنجکاوی بیش از اندازه کوثر شد. نگاه خیره کننده اش او را آزار می داد. صورتش را به کوثر نزدیک کرد. کمی خم شد، وقتی چشمهایشان مقابل هم قرار گرفت ، با لحن قاطع محکمی گفت:
- دلیلی نداره که مهم باشه، داره؟
کمی مکث کرد تا کوثر شکست خورده از جستجویش در اندرون او دست بکشد.
- نه نداره.
همه از یاس او به خنده افتادند. خاطره هم خندید. اما کوثر دیگر حضور خود را در آنجا لازم ندید و از آشپزخانه خارج شد. میر صادق به کسری رو کرد و گفت:
- خوب بابا چی میگی، مادر تمامش کنه یا نه؟
کسری ناگهان قند در گلویش گیر کرد و از شدت سرفه چای تلخی که در دست داشت روی میز گذاشت. با صدای بلند سرفه کرد، چهره اش سرخ شد. زری و میرصادق به خنده افتادند. زری گفت:
- مادرجون حالا که طوری نشده ، هول شدی.
کسری چای را سر کشید تا نفسی تازه کندو خاطره با کنجکاوی به میرصادق رو کرد و گفت:
- آقا جون اگر من نامحرمم برم بیرون.
میر صادق نگاهی به زری کرد و گفت :
- نه بابا . این چه حرفیه . نامحرم چیه ؟
زری هم در ادامه حرف میر صادق گفت :
- مادرجون هنوز اتفاقی نیافتاده که بخواهیم شماها را هم در جریان بگذاریم ، اما حالا برای اینکه فکر نکنی از تو مخفی میکنیم ، میگم . کسری تصمیم گرفته با شقایق ازدواج کنه ، قراره تا جواب قطعی بدهد ، برویم خواستگاری .
- خوب مبارکه . اینکه دیگه قایم کردن نداشت . اونم شقایق که خواهر مهتاب دوست صمیمی خودم است .
کسری بلند شد تا از آشپزخانه خارج شود ، دوباره ایستاد و به خاطره نگاه کرد ، سپس با لحنی آرام و دلنشین و لبخندی مهربان گفت :
- قربون تو خواهر نازنین . اما باید حسابی آستین بالا بزنی .
- چشم این که وظیفه منه .
- زنده باشی . راستی امیدوارم یه شوهر درست حسابی هم نصیب تو بشود .
به یکباره خاطره از جای بلند شد و گفت :
- دیگر قرار نبود دست حنائیتو رو سر من پاک کنی .
کسری در حالیکه بلند می خندید از آشپزخانه خارج شد . زری استکانها را جمع می کرد . میر صادق که همراه کسری از آشپزخانه خارج شده بود در اتاق خودش آماده می شد . کوثر از پله ها پایین آمد ، چادرش را جمع کرد ، کفشها را پشت در راهرو پوشید ، سپس خم شد و نگاهی به آشپزخانه و بعد به سمت اتاق نشیمن کرد .
- خداحافظ همگی .
زری وقتی جواب کوثر را داد به خاطره که مشغول تمیز کردن میز بود نگاه کرد .
- خاطره جون ، امروز که خونه هستی یه دستی به سر و گوش این خونه بکش . ممکنه مهمون بیاد .
خاطره ظرف کره و پنیر و مربای انجیر را برداشت در یخچال را باز کرد .
- کی قراره بیاد ؟
- والله ، عدلیه خانم دیشب تلفن کرد که امروز دم غروبی با حاج قاسم و مسعود و ماندانا میان اینجا .
خاطره در یخچال را بست .
- اما مادر شما که میدونین من ...
ـ ميدونم عزيزم، تو از مسعود خوشت نمي ياد. ولي نمي شه كه مهمون رو تاروند؟ ميشه؟
خاطره روي صندلي نشست.
ـ نه نميشه اما ...
ـ اما چي؟
ـ اما من تو اتاق نمي يام. خودتون هر طور كه ميدونيد چواب بد بدين. منكه حاضر نيستم تو اتاق بيام. براي عدليه خانم خيلي احترام قائلم. اما بگين رفته خونه ي عموش درس بخونه. زري كه مي دانست خاطره چه احساسي نسبت به مسعود و ماندانا دارد. گفت:
ـ باشه تو اتاق نيا. چون پدرت هم زياد خوشش نمي ياد. با حاج قاسم فاميل بشيم.
مكثي كرد و به صورت خاطره نگاه كرد، سپس ادامه داد:
ـ از دست شما جوناي امروزي. باشه عزيزم به پدرت ميگم يه جوري دست به سرشون كنه كه به قباي زر بفتشون بر نخوره.
خاطره خوشحال از اينكه مادر با او همدردي مي كند. برخاست. چاقويي ا كشو برداشت و دوباره نشست و همراه زري مشغول پوست گرفتن سيب زميني ها شد.
ميرصادق جلوي طاقچه ي بزرگ اتاق نشيمن ايستاد و ساعتش را به مچ دستش بست و خطاب به همسرش گفت: خانم براي امروز چيزي لازم ندارين؟
زري با شنيدن صداي ميرصادق از داخل اتاق نشيمن به خاطره نگاه كرد و گفت:
ـ نه. شما بفرماييد من خودم همه چيز رو آماده مي كنم.
ميرصادق خطاب به كسري كه در حال پايين آمدن بود. گفت:
ـ خوب شازده بريم كه ديد ميشه بابا. الان اون دوتا دانشجويي كه بهشون قول كتاب داده بوديم. زير اين بارون پشت در مغازه ايستادن.
كسري از مقابل آشپزخانه كه رد مي شد به داخل سرك كشيد:
ـ مادر يادتون نمي ره كه؟
ـ مطمئن باش يادم نمي ره. صبح الطلوعي انگار نقل پاشيدن رو سقف اين خونه همه اش خبر عروسيه و خواستگاري.
ـ تا باشه از اين خبرا، خوب ما رفتيم خداحافظ

فصل سوم

ساعت شش بعد از ظهر بود که زنگ به صدا در می آمد .
میر صادق رفت تا در را باز کند .خاطره از بالای پلکان صدای خشن و بلند حاج قاسم را شنید که همراه میرصادق به سمت پله ها می آمد . حاج قاسم چهارشانه با موهایی کوتاه که به زحمت چند تار موی خاکستری در آن ها دیده می شد و چهره ای عضلانی و خشن و چشمانی سبز در حالیکه کت و شلوار آبی نفتی به تن داشت در کنار میر صادق از پله ها بالا آمد. پشت سر آن ها مسعود به عکس قاسم با چهره ای که ظرافت و جوانی در آن موج می زد . بلند قد و آراسته با سبدی گل پشت سر عدلیه و ماندانا حرکت می کرد .چشمان سبز و گیرایش به اتاق نشیمن دوخته شد گویی در جستجو بود . سپس به پلکان چشم دوخت .
مودبانه و آرام از پله ها بالا رفت عدلیه که هرگز حتی با فشارهای عذاب آور و تندی های قاسم و بچه ها حاضر نبود چادر را کنار بگذارد با چادر مشکی براقش جلوتر از ماندانا که بوی عطرش به محض ورود تمام فضای خانه را پر کرده بود ، از پله ها بالا رفت و ماندانا طبق معمول با مانتوی گران قیمتی که پارچه لطیف آن برق می زد و روسری کوچک نیلی رنگی به سر و ته آرایش مناسبی خود را آراسته بود ، دستبند مروارید و انگشتر های گران بهایش چشم هر ببیننده ای را خیره می کرد .
خاطره پشت در اتاق منتظر ماند تا همگی وارد اتاق پذیرایی شوند وقتی مطمئن شد ، آرام از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت و به اتاق میر صادق رفت. زری مشغول ریختن چای بود و متوجه عبور خاطره نشد . کوثر بدنبالش وارد اتاق میر صادق شد .
-نمی ری بالا ؟




mahdieh67 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۸ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
honey_x آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض

اِهم اِهم.. چقده من زحمت میکشمم.. کارِ دست خودمه هااا!! با تشکر از مدیران مربوطه!!
امیدوارم بدون غلط تایپ کرده باشیداااا


صفحه 32 تا 35

خاطره پشت میز تحریر میر صادق نشست. انبوه کتابهای قدیمی در جلدهای مختلف روی میز کنار دیوار پشت سر هم ردیف شده بودند.
- نه نمی رم تو هم بهتره برگردی تو اتاق ، میخوام تنها باشم.
- نمی تونم اینجا بمونم ؟
خاطره جزوه ها را روی میز گذاشت.
- باشه اما سعی نکن همه اش تو حال و هوای من تجسس کنی.
- باشه حرفی نمی زنم.
کوثر نزدیک پنجره اتاق که رو به کوچه ی پهن سیمرغ باز میشد ، رفت و چشم دوخت بع تیرگی غروبی که رو به تاریکی شب گذاشته بود.
- راستی خاطره مگه مامان کمک نمی خواد ؟
- نه خودش میدونه چی کار کنه.
- باشه دیگه حرفی نیست . بهرحال برای تو خواستگار آمده نه من!
خاطره به کوثر نگاه کرد.
- کوثر خواهش میکنم.
- چشم دیگه حرف نمی زنم. اصلا لال میشم. خوبه ؟
خاطره بی آنکه به مهمان ها فکر کند غرق در سوالات جزوه درسی شد . ساعتی بعد صدای خداحافظی مهمانها بگوش رسید که با هم حرف می زدند و میر صادق از بابت نبود خاطره عذرخواهی می کرد.
لحظاتی بعد صدای بسته شدن در ، نشان از رفتن مهمانها داد. کوثر از جای پرید و به سمت پنجره رفت.
- رفتند بالاخره!
خاطره جزوه ها را کنار زد.
- خب . خدا رو شکر.
کوثر از اتاق خارج شد. اما خاطره صبر کرد و ده دقیقه بعد وارد نشیمن شد. زری در آشپزخانه بود. کوثر به اتاقش رفته و میرصادق در حال تماشای تلویزیون و گوش کردن به سرودی از ابیات حافظ بود جزوه ها در دست خاطره مانند لوله تا شده بود . خاطره آرام نزدیک شد. مقابل میرصادق نشست.
- آقا جون؟
میرصادق که غرق در موسیقی شده بود وقتی حضور خاطره را حس کرد
بی آنکه چشم از صفحه ی تلویزیون بردارد گفت:
- برای اولین بار بود که قاسم پاشو تو این خونه میگذاشت.
به خاطره نگاه کرد که سر به زیر چشم به دکمه های سفید بلوز آبی رنگش دوخته بود.
- خودمم با این وصلت موافق نبودم ولی فکر کنم جواب منفی ما زیاد هم قاسم را راضی نکرده است .
خاطره سر بلند کرد و با نگرانی گفت:
- یعنی ممکنه طوری بشه ؟
میرصادق به چهره ی معصوم و زیبای دخترش نگاه کرد . نگرانی و بیم را در او می دید . برای اینکه او را دلداری دهد گفت :
- طوری نمیشه دخترم. یعنی امیدوارم چون قاسم از جواب رد خوشش نمیاد. اما تو نگران نباش انشاء الله به خیر میگذره. صبور باش!
خاطره از اتاق خارج شد و از پله ها بالا رفت . وقتی کوثر برای جمع کردن ظرف های میوه و شیرینی وارد پذیرایی شد او به اتاق مشترکشان رفت و تا صبح از اتاق خارج نشد و حتی شام هم نخورد. صبح وقتی برای رفتن به دبیرستان از خانه خارج شد، سرکوچه که به میدان منتهی می شد ، با مسعود روبرو شد. مسعود کنار اتومبیل مدل بالای خارجی سفیدش منتظر او ایستاده بود. به خاطره خیره شده بود و چشم از او بر نمی داشت. خاطره چادرش را مرتب کردو نزدیکتر شد. وقتی از مقابل مسعود به پیاده رو پیچید ، مسعود سد راهش شد.
- فکر نکن با یه جواب رد من ول کن هستم. تا تو را سر سفره ی عقد نشونم ، دست بردار نیستم. یا مال من میشی یا شاهرگمو بزنن نمی گذارم به هیچ احد دیگری شوهر کنی. این یادت باشه.
خاطره خواست حرفی بزند اما با خود فکر کرد:
- سکوت بهتریم پاسخ دندان شکن برای مسعود است. زیرا اگر کلامی از دهانش خارج شود مسعود بد تعبیر خواهد کرد. پس تنها به نگاهی عمیق و محکم اکتفا کرد و سپس از کنار کسعود گذشت.
- عصر همان روز زری خانم به همراه خاطره به خانه ی نرگس خانم رفتند . وقتی خاطره و مهتاب به آشپزخانه رفتند تا خاطره ماجرای خواستگاری حاج قاسم را تعریف کند ، زری خانم فرصت را غنیمت شمرد و به نرگس خانم گفت که برای چه کاری به خانه شان رفته اند. شقایق سر بع زیر و خاموش نشسته بود. نرگس خانم گفت:
_ واقعیتش غافلگیر شدم، آخه نمی شه که به این زودی جواب داد.
زری گفت:
_ ما که دیگه باهم غریبه نیستیم. تو این سال ها خوب به اخلاق هم آشنا شدیم. منم اومدم که با دست پر برگردم.
نرگس به شقایق نگاه کرد که سرخی گونه هایش چهره ی او را معصوم تر کرده است. گفت:
_ خوب شقایق جان چی می گی مادر. جواب زری خانم چیه؟
شقایق سر بلند کرد.
_ والا چی بگم وقت می خوام فکر کنم حرف زری خانم درست میشه که ما باهم غریبه نیستیم، ولی هرچی باشه پای یه عمر زندگی درمیونه اگر اجازه بدین تا شب فکر کنم. چون بقول مادرم منم غافلگیر شدم.
_ باشه هرطور که تو می خوای پس من امشب تلفن می کنم تا از مادر جواب بگیرم.
ساعتی بعد زری و خاره به خانه برگشتند و ساعت ده شب زری پاسخ مثبت شقایق را از پشت تلفن از زبان نرگس شنید. خوشحال و به وجد آمده گوشی را گذاشت و به میرصادق نگاه کرد.
میرصادق که بی هیچ کلامی تنها با نگاه خوشحال زری پی برده بود پاسخ شقایق مثبت است. به کسری رو کرد:
_ مبارکه پسرم. امیدوارم در پناه خدا خوشبخت شوید.
کسری که نمی توانست از دویدن حس شوق و آرزو در چهره اش جلوگیری کند. بی آنکه کلامی بگوید سر بزیر انداخت و از اتاق خارج شد.
میرصادق بعد از خارج شدن کسری از اتاق گفت:
_ عین خودم!
_ چطور؟
_ منم وقتی شنیدم که با ازدواج با من موافقت کردی نتونستم حتی یک کلمه بگم، رویم نمی شد تو روی پدر مرحومم نگاه کنم، زدم از خونه بیرون. تو دلم قند آب می کردند و تو خیالات خودم عروسی راه انداخته بودم، یادش بخیر چه زمانی بود.
زری کنار میرصادق نشست:
_ اما من نه تنها سکوت نکردم برعکس به قول خاله بدری ام بلبل شده بودم و هی به هر بهانه ای چیزیمیگفتم نمی دونم شاید اینطوری میخواستم شرم دختری که قراره ازدواج کند را مخفی کنم و بقولی بگم که اصلا بهش فکر نمیکنم اما مادرم می دانست چه حالی دارم برای همین به همه گفته بود مراعات حالم را بکنند بعد ناگهان متوجه میر صادق شد که با محبت و خاموش به او خیره شده است همچون نو عروسان گونه هایش سرخ شد و سر به زیر انداخت میر صادق دست او را گرفت.
-وقتی تو سیزده بدر خونه ی آقا بزرگ دیدمت سر سفره همینطوری نگاهم میکردی همین شرم نگاهت بود که بیچاره ام کرد.
-دست بردار صادق دیگه سنی از من و تو گذشته است.
-زری چه فرقی میکنه؟دل باید جوان باشه که هست شور همانه که بود.
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفتست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
در ازل دادست ساقی ما را ساقی لعل لبت
جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
honey_x آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۸ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
همکار بخش نرم افزار
 
bahar1313 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

جدا خسته نباشید می گم در صدر جدول هم به خودم

صفحه 36 تا 44

فصل 4

منیره با سینی چای وارد سالن شد. حاج محود تکیه به پشتی سمت پنجره ها داده بود و به تلویزیون نگاه می کرد که وضعیت آب و هوا را گزارش می کردو سینی را زمین گذاشت :
- بفرمایید چای.
- دست شما درد نکنه ، چه به موقع بود. سروش کجاست ؟
- تو اتاقشه . نمیدونم چرا چند رویه خیلی کم غذا شده ، کم حرف می زنه ، کم بیرون میره .
حاج محمود مردی بلند قامت با شانه های پهن و پاهای بلند بود. چهره ای گیرا و چشمهای قهوه ای که مژگان بلند و سیاهش ترکیب جالبی بین سیاهی آنها و قهوه ای مردمکها بوجود آورده بود و ریشی کوتاه داشت. در حالیکه تکیه به پشتی داده بود زانوی پای چپش را عمون مقابل بدن قرار داده و دست چپ که تسبیح در آن بود روی قوزک پا تکیه داده ، بطوریکه تسبیح از زانو به پایین بین زمین و هوا آویزان مانده بود.
به حاج خانم که چای را به او تعارف می کرد رو کرد و با دست راست فنجان را برداشت ومقابل پای راستش که روی فرش بود گذاشن . ترکیب نشستن حاج محمود همیشه به این نحو بود.
- پرسیدی چرا اینجوری شده ، شاید ناخوشه ؟
- فکر نمیکنم . باید چیزی مهمتر اونو به خودش مشغول کرده باشه.
منیره همسر حاج محمود زنی ظریف اندام و میانه قد و سفید رو بود که ظرافت اعضای چهره اش کاملا متناسب با اندام شکننده اش بود.چشمانی درشت و عسلی رنگ که مژه ه گیرایی آنها را بیشتر کرده بود و با وجود قریب چهل و چهار پنج سال سن سیمایی جوان و شاداب داشت دستان سفید و شفافش را به انگشتر عقیق زنانه ای در دست راست مزین کرده بود.همیشه لباسهای موقر با رنگهای سنگین و مدلهای ساده استفاده میکرد.گردنبند سینه ریز قدیمی که مادر حاج محمود شب ازدواجش به او هدیه داده بود و دارای پنج گل ترنجی کوچک از فیروزه تنها زیورش بود.
هرگز در قید آراستن خود به زیور آلات نبود و هر گاه حاج محمود از او میخواست که برای خرید طلا به بازار بروند امتناع میکرد و سادگی را بهمه زیورهای دنیایی ترجیح میداد.برای همین حاج محمود نیز دیگر منیره را با پیشنهاد خریدن طلا رنج نمیداد.
منیره پیاله پایه بلند پولکی را مقابل حاج محمود گرفت دانه ای برداشت و گفت:نکند عاشق شده ما خبر نداریم؟
منیره پولکی را به دهان گذاشت اما هنوز کاملا آنرا همراه چای نبلعیده بود که گفت:عاشق؟اما عاشق کی؟مگه همه اش چند روزه که اومده ده روز نمیشه.
هوای تاریک حیاط از پشت پرده های گل درشت قهوه ای و کرم رنگ همچون تکیه گاه دیوار مانندی تمنای خیزش به درون داشت.نور لوستر کوچک آویزان سقف در اتاق بزرگ پخش شده بود.دانه های ستاره مانندی در مردمکهای منیره میدرخشید.حاج محمود قدری به او خیره شد.وقتی سکوت و مژه زدنهای منیره که چشمانش را سنگین کرده و به گلهای فرش متوجه ساخته دید گفت:مگه من وقتی شما رو دیدم چقدر طول کشید تصمیم خودمو بگیرم که اونم منتظر باشه.فقط یه نگاه بود وقتی همراه مادرت اومده بودین سفره ابولفضلی که مادرم انداخته بود یادته تو حیاط دنبال کفشات میگشتی که من سر رسیدم؟اون وقت از هولت کفش زن عزیزخانو پوشیدی که تازه با هم عروسی کرده بودن وقتی رفتی ثریا خیلی دنبال کفشش گشت تا اینکه دنبالت اومدن خونتون و اونارو گرفتن.ولی من فکر میکنم همون پا تو کفش نو عروس ه کردی بختت باز شد و زن من شدی.
-محمود آقا خوب هر اتفاقی رو به دلخواه خودت تعبیر میکنی؟
- مگه دروغ می گم خانم؟ خوب شگون داشت که قسمت من شدی.
- قسمت را خدا تعیین می کند. اما کفش ثریای مرحوم اصلا به این حرفا ربطی نداشت.
- خیلی خوب خاتون. دیگه از کفش های ثریا خانم حرف نمی زنم. ولی منکر دلت که نمی توانی بشی.
منیره سر به زیر انداخت و سپس ارام فنجان چای را برداشت.
منیره اخرین جرعه چای را می نوشید به خنده افتاد. حاج محمود با تعجب پرسید: چی شده، چرا خندیدی؟
- ما داشتیم در مورد وضعیت روحی سروش حرف می زدیم یه دفعه سر از دفتر خاطرات خودمون دراوردیم.
حاج محمود هم خنده اش گرفت.
- خوب دل ما هم به این خاطرات که هر روز تکرار می شه خوشه.
- یعنی من جز دفترچه خاطرات شما هستم و دیگه وجود عینی ندارم؟
- خیر. برعکس این منم که دفتر خاطرات شدم و یاد اون روزا رو تو قلبم ثبت کردم. یادته چه الم شنگه ای بخاطر شما راه انداختم.
بله. تو و قاسم اخرش مجبور شدین تو زورخونه محل که اون موقعها پشت کوچه مسجد بود دست و پنجه نرم کنین، منم که شده بودم جایزه، هر کی می برد قرعه بنام اون می شد و من زنش می شدم. حاج محمود از تعبیر زیرکانه و گله مند منیره سکوت کرد و سرش را به پشتی تکیه داد. سپس گفت:
- نه منیر، اینطوریا هم نبود مجبورم کرد و گرنه هیچوقت حاضر نبودم که اون کار رو بکنم.
- میدونم به خودت نگیر. منم حاضر نبودم جز شما با مرد دیگری ازدواج کنم.
- قاسم همیشه دنبال شر بود. بعدشم که بیچاره عدلیه رو مجبور کرد باهاش عروسی کنه. ولی اونجا دیگه رقیبی مثل من نداشت که جلوش دربیاد.
- بیچاره عدلیه. خدا صبرش بده. نمی دونم چه جوری خدا میگذاره اون زیر دست

افسوس که قاسم لایقش نیست.
منیره ظرف پولکی را به سمت حاج محمود می گرفت.
- پس شما با وجود من خوشبخت نیستی؟ می خوای جامونو عوض کنیم؟
حاج محمود پولکی را برداشت. برداشته در حالیکه لبخند می زد، گفت:
- من شما رو با تمام دنیا عوض نمی کنم. منظورم این بود که اگر چند زن باشند که بهترین زنای روزگار هستن و شما یقینا جز اونا هستی عدلیه هم یکی دیگه از اونا محسوب میشه یا همین زری خانم یا نرگس خانم، خدا بیامرز ثریا هم زن پاکدامنی بود، خدا رخمتش کنه.
- خدا ارواح همه مومنان رو رحمت کنه. ولی شمام دیگه داری خجالتم میدی.
- بر منکرش لعنت.
در این موقع سروش وارد اتاق شد.
- سلام آقا جون. سلام مادر
حاج محمود اشاره کرد تا سروش کنار او بنشیند.
- سلام بابا، بغرما اینجا.
پدر و پسر با هم دست دادند و سروش کنار حاج محمود نشست. حاج خانم بعد از اینکه جواب سلام سروش را داد، بلند شد و از اتاق خارج شد. حاج محمود رو به سروش کرد و گفت:
- خوب اصل حال شما جطوره؟ شنیدم آسمون احوالتون چند روزه ابریه؟ یا باید بباره یا آفتابی بشه. بالاخره تکلیفشو روشن کن.
حاج خانم با فنجانی چای برگشت. بعد از اینکه فنجان را به دست سروش داد، مقابل آنها نشست.
- دست شما درد نکنه مادر. والا چی بگم آقاجون رعد و برق بود، زد از ریشه سوزوند.
- حالا کی هست؟
- غریبه نیست. دختر میرصادق حقگو.
- مبارکه.
حاج خانم متحیرانه به آندو چشم دوخت. وقتی نام میرصادق را شنید، گفت:
- پس قبا اندازه شد، خوب حالا من کجاشو باید بدوزم؟
هر دو خندیدند.حاج محمود گفت:
-دیدین خانم نگفتم مشکل آقا سروش , مشکل دلشه , خودتون که شنیدین معرفی هم کرد .
- بله , بسلامتی کی از خاطره بهتر که چشم و چراغ محله است ؟
سروش کمی چای نوشید , چشم به قرمزی آن دوخت که تصویر لوستر روی سطح چای افتاده بود گفت :
- اما مثل اینکه داره دیر میشه .
حاج خانم پرسید :
- چطور ؟ خبری شنیدی ؟
- میگن حاج قاسم اونو برای پسرش خواستگاری کرده است .
حاج محمود کمرش را راست کرد و صاف نشست . نشانه های خشم و حیرت در تمام اعضای چهره اش نمایان شد . لحظاتی به سروش نگاه کرد و گفت :
- بازم قاسم پا تو کفش ما کرد ؟
- نه آقا جون اینبار ما تو کفش اون پا کردیم .
- چه فرقی میکنه بالاخره رو در روئیم .
-یعنی فکر میکنین با ازدواج خاطره و مسعود موافقت کنن ؟
حاج محمود دوباره به پشتی تکیه داد و به حالت اول نشست . تسبیح را در دست گرداند .
- خیر, اگر من میر صادق را میشناسم و اونم قاسمو این وصلت غیر ممکنه . رگشو بزنن قبول نمیکنه .
- ولی ممکنه دخترش قبول کنه , کی میدونه ؟
حاج خانم در حالیکه فنجانها را داخل سینی میگذاشت , گفت :
- نه اینطورم نیست که تو فکر میکنی . تو که این چند سال نبودی اینجا تا اونو خوب بشناسی . خاطره دختری نیست که از گذشته بین قاسم و افراد محل بی خبر باشه , مطمئنم جواب اونم منفیه .
- حاج محمود در تائید حرف حاج خانم گفت :
- بله منم معتقدم خاطره هم حاضر نمیشه عروس قاسم بشه.
سروش بی میل فنجان را داخل سینی گذاشت :
- پس حالا میگین چیکار کنیم ؟
حاج محمود جواب داد :
- فعلاً چند روزی صبر می کنیم. بعد مادرت با زری خانم صحبت می کند.
مکثی کرد و بعد از کمی فکر گفت:
- نه اصلاً بهتره که خودم با میرصادق حرف بزنم. اما قبل از اون باید به فکر کاری باشی آقا سروش. بهرحال حالا که درست تموم شده باید یه کاری دست بگیری، زن گرفتن خرج داره . فکرش که هستی؟
سروش با دستپاچگی گفت:
- خو، خوب بی خیال هم نیستیم.
- نمی شه ما هم بدونیم؟
- هنوز جرقه ست بگذارید مطمئن که شدم، حتماً به شما هم میگم.
- فقط مواظب باش این جرقه آتش نگیره.
سروش با حیرت به چشمان قهوه ای حاج محمود نگاه کرد.
- هان؟ نه، نه ، مواظبم. مطمئن باشین. فعلاض با اجازه.
حاج محمود به منیره نگاه کرد که سینی بدست ایستاده و در خودش فرو رفته بود. سروش متوجه نگاه حاج محمود شد و از اتاق بیرون رفت. حاجی پیش خودش فکر کرد:
« چه چیز باعث شد تا سروش به محض اینکه او حرف کار کردن را پیش کشید با دستپاچگی جواب دهد. چه کاری می کند که آنها از آن بی اطلاعند؟!»
زیر لب گفت:
- خدایا سپردمش به خودت، هر طور که که خودت صلاح میدونی با او همان کن، تنها تو دانای اسرار نهانی.
سه روز بعد مراسم مختصری در خانۀ نرگس برپا شد و کسری و شقایق رسماً نامزد شدند و قرار ازدواج به یکماه بعد موکول شد. در این مدت قاسم دوباره پیغام فرستاد که قصد دارند برای تجدید پیشنهاد ازدواج مسعود با خاطره به خانۀ میر صادق بروند.اما میر صادق گفت جواب همون بود که بار اول گفته شد. روز بعد قاسم خودش به کتابفروشی تلفن کرد. شب میرصادق خسته تر از هر شب هب خانه باز گشت. کسری خانۀ نرگس مهمان بود. و دخترها بعد از شام به اتاقشان رفته بودند. زری ظرفی میوه آورد و مقابل میرصادق که به پشتی تکیه داده و چشمهایش را بسته بود، گذاشت.
- خیلی خسته ای؟
مير صادق چشم باز كرد.
ـامروز قاسم تلفن كرد. نزديك بود حرفمون بشه. ميگفت پسرش گفته يا خاطره يا هيچ كس. گفته اگر تا پاي جونم برم سر حرفم وايسادم. نميدونم چيكار كنم. از طرفي نمي خوام غوغاي چنديدن سال پيش راه بيفته، از طرفي براي اين دختر نگرانم.
زري سيبي داخل بشقاب مقابل مير صادق گذاشت. ميرصادق نگاهي به سرخي سيب كرد و ادامه داد:
ـ با بد مردماني در افتاديم.
زري باز هم سكوت كرد.
زري بلند قد و لاغر اندام با صورتي بيضي و دلنشين و چشمان كشيده ي قهوه اي. چشم به مير صادق دوخته بود. حلقه ي باريك طلا به انگشت دست چپش خودنمايي ميكرد. هر وقت مير صادق حرف مهمي داشت زري سكوت ميكرد. صادق ادامه داد:
ـ حاج قاسم يادش رفته كه قديم ها چه معامله اي با هم كرديم. اما من هنوز يادم نرفته. كيدونم چيكار كنم. وقتش رسيده سنگامونو از هم وا بكنيم. به خيالش ميتونه برام شاخ و شونه بكشه. نميدونه كه در نظر من ديگه كلاهش پشمي ندارد.
ـ ميخواي چيكار كني؟ يه وقت خداي نكرده بازم مثل اون سالها ...
ميرصادق كه متوجه منظور زري شد، حرف او را قطع كرد و گفت:
ـ نه، نگران نباش. از وقتي آقام خدا بيامرز به رحمت خدا رفت منم چماقمو شكستم، فكر ديگه اي دارم.
ـ چه فكري؟
ـ امروز دم غروبي حاج محمود تلفن كرد. ميگفت خيال داره براي پسرش زن بگيره. هرچي نگاه كردن ديدن فقط يه نفرو سراغ دارن كه جفت مناسبه سروشه، اونم خاطره ست. ميخواست كه جواب بديم، بيان خواستگاري.
ـ ولي پسرش تازه برگشته. چطور به اين زودي به صرافت افتاده؟
ـ نميدونم. هرچي هست بخت اين دختره داره شكل عجيب و غريبي به خودش مي گيره حاج محمود ميگفت قاسم دوباره پا تو كفش ما كرده. گفتم نه بابا. جواب رد گرفت. ميگفت شنيدم اما دل نگرانم.
ـ نگران چي؟
ـ خوب معلومه حق داره دفعه اول سر عروسي خودش با منيره خانم تو روي هم وايستادن حالام كه نوبت پسراشون است
ـ خودت چي؟ مثل اينكه زيادم بي ميل نيستي؟
ـ اتفاقاً درست گفتي، خودمم دلم ميخواد خاطره عروس حاج محمود بشه. خيلي از آدماي محل آرزوشونه كه دخترشون عروس خانواده ي آنها بشه.
ـ وقتي شرط اول خاطره ست كه بايد تصميم بگيره.
ميرصادق سيب را نصف كرد. تكه اي به دهان گذاشت در حاليه آنرا مي جويد گفت:
ـ اونم راضي است.
ـ از كجا اينقدر مطمئني؟
ـ از اونجايي كه هنوز هيچي نشده نزديك بود يك گلدون تو سر سروش بشكنه. هردوخنديدندو لحظاتي بعد مير صادق تكيه به پشتي داد و به گذشته ها فكر كرد.

فصل پنج

- یادمه یه روز سر چهار راه بالا که اون موقع می گفتیم گذر بالا ، کریم آقا و من و محمود ایستاده بودیم . اون موقع شونزده هفده سالمون بود . باغ مسیو سرکیس یادته که چند سال پیش کوبیدن از توش پاساژ در آوردن ؟
-بله یادمه . چه درختان گیلاسی داشت .
-آره اون موقع گیلاس ها تازه سرخ شده بودن و مثل گوشواره های رنگی از گوش شاخه ها آویزون بودن .ما میرفتیم زور خونه شیرزاد صباغ ، به اون صورت ورزشگاه مدنی نبود که ما کار کنیم همینکه میرفتیم زور خونه و صدای مرشد رو که همیشه در مدح مولا علی میخوند و ورزشکارای باستانی کارو می دیدیم برامون سعادتی بود . بعضی موقعها هم آنقدر سر ذوق می اومدیم که تا چشم باز می کردیم تو گود بودیم و مشغول نرمش .تو ما فقط محمود کشتی میگرفت همینطور قاسم . اما هیچکدوم مثل هم نبودن قاسم بیشتر به خاطر اینکه زورش بیشتر بشه و بچه های محل و اطراف رو زیر دست خودش ببره و از طرفی چشم و هم چشمی محمود هم که بود کشتی میگرفت .حاج علی که بچه ها بهش حاج بابا میگفتن خودش از بچگی اهل ورزش و کشتی گرفتن بود برای همینم خیلی روی محمود حساب میکرد قبل از انقلاب کارگاه های رنگرزی شیرزاد تو آتش سوزی از بین رفت اونم مجبور شد برای اینکه قرض های طلبکارهاشو بده زورخونه رو بفروشه . فروختن همان شد و کوبیدن و از توش شرکت مهندسی ساختمان علم کردن همان . هنوزم که راهم اون طرف میفته با دیدن اونجا ، شکل و ترکیب زورخونه یادم میاد و اون روزها دوباره تو ذهنم جون میگیرن و خونم به جوش میاد .
bahar1313 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +17 امتیاز     
پیش فرض

45 تا 51
حاج صادق به زری که محو گفتار او شده بود ، نگاه کرد. لبخند مهربانی زد. با دیدن لبخند زری متوجه شد که از اصل حرفش بسیار فاصله گرفته است؛ گفت:
- ای بابا مثل اینکه از اصل حرف دور شدیم . بله اون روز هم که ما مشغول گفتگو بودیم، یه دفعه دیدیم قاسم و دو تا از دوستانش از دیوار باغ پریدن بیرون . می خندیدن و یه کیسه پر از گیلاس دزدیده بودند. داد و فریاد سرکیس از پشت دیوار بگوش می رسید که می گفت :
- ای بابا بردن ! دزدا ، گیلاسا رو بردن! ای قاسم پدر فلان مگه دستم به تو نرسه ، میدونم باهات چیکار کنم!
همه معتقد بودن قاسم اخلاقش رو از دائی بزرگش که از جاهلای بزن بهادر و آدم ناجوری بود ازث برده است. چون آقا عزت پدرش ، اصلا اهل هیچ کار خلاف و نا هالی نبود . بر عکس خیلی هم مرد پاک و مومنی بود.
قاسم بر خلاف پدر و مادرش خیلی نا اهل بود. دقیقا رفتاری داشت که کپی دائی ناصرش بود. البته ناصر در یک تسویه حساب کشته میشه ، اونم به خاطر اختیار کردم یکی از اون خونه های فاسد و کثیف. قاسم با اینکه تا اون حد فساد در مرامش نبود اما بر عکس در جهت دیگه ای نیروشو مصرف می کرد ، مثل دله دزدی و رباخواری و گرونفروشی و زورگوئی و قلدری کردن. شایدم به خاطر پدرش بود که جرات نمی کرد کارای ناصرو تکرار کنه. اما ذاتا خیلی ناسازگار بود و از آزار دیگران خیلی لذت می برد . وقتی از دیوار باغ پرید بیرون انگار قله ی قاف را فتح کرده سر از پا نمی شناخت. پیرمرد بیچاره با یه پای لنگ که داشت ، نمی تونست از پس سه تا جوون شرور بربیاد . برای همین فقط داد و فریاد می کرد. محمود رفت طرفش . قاسم نفس نفس میزد و اشاره به باغ می کرد و بلند می خندید. وقتی محمود بهش رسید گفت قاسم درست نیست از دیوار مردم بالابری و تو مالشون دست درازی کنی . درست که اون مسلمون نیست اما خوردن مال کسی که اهل کتاب و پیغمبره حرومه. این که حالیته. اما قاسم سرش به این حرفها بدهکار نبود. قاسم هیچوقت از محمود تو محل خوشش نمی اومد و اگر اختلاف کوچکی پیش می اومد نه تنها گذشت نمی کرد بر عکس اونو تبدیل به کینه ی بزرگتری می کرد. اما محمود هر بار با گذشت و آرامش با اون برخورد می کرد . وقتی محمود به اون گفت که کار زشتی کردی بجای اینکه از عمل خودش شرمنده بشه محمود رو به عقب هل داد که نزدیک بود سرش به دیواره بخوره و در یک چشم به هم زدن دیدیم که هر دو دست به یقه شدن و دو نفر دیگه هم به کمک قاسم آمدن و افتادن به جان محمود.. من هم به کمک محمود رفتم. کریم هم آمد. اما اون بیچاره بجای زدن بیشتر کتک می خورد. وسط دعوا چند ضربه ی محکم به صورت و شکم قاسم زدم که گیجش کرد. از اون روز به بعد قاسم علاوه بر محمود کینه ی منم به دل گرفت. چند وقت بعدش به بهانه خریدن شاهنامه برای پدرش اومد مغازه. درست یادم نیست چطور شد. ولی یه دفعه متوجه شدم که با هم دست به یقه شدیم. مغازه رو بهم ریخته بود. پدر خدا بیامرزم اون روز نبود. من تنها بودم. نمی تونستم زورگوییشو تحمل کنم. مدام داد و فریاد می کرد که دایه ی مهربانتر از مادر شدی برای محمود همدانی. پدری ازت دربیارم که اون سرش ناپیدا! فحش های رکیک می داد. اول تحمل کردم اما وقتی به مادرم فحش داد و پدرمو دزد خطاب کرد. دیگه مورد قضیه من نبودم. چشمامو بستم و دست انداختم گرفتمش و کشیدم پرتش کردم روی زمین. تو این حال بودیم که کاسبای محل اومدن و وساطت کردن و چون دلیل منطقی برای دعوا پیدا نکردن صلحمون دادن.

اینا گذشت تا اینکه قاسم همراه پدرش عازم کربلا شد. چند سال بعد قاسم با یه پسر بچه برگشت و پدری که نه با او حرف می زد و نه از خونه بیرون می امد. مسعود دو سه سال بیشتر نداشت که آوردنش ایران. قاسم هم خیلی تغییر کرده بود. ما همه گمان می کردیم که او بعد از همجوار بودن با حرم سیدالشهدا حتماً براه آمده است و تمامی سیاهی های درون قلبش را بیرون ریخته. قاسم اونجا با جواهر دختر یکی از تجار ایرانی که سال ها مقیم کربلا بود ازدواج کرده بود. تا اینکه پدر جواهر تصمیم می گیره بره انگلستان. برای همین تنها فرزندش که همون جواهر بود را وادار می کنه همراهش بره و چون قاسم تو چند معامله سرش کلاه گذاشته بود و دل خوشی ازش نداشت. این بود که می خواست دخترشو هم ببره. قاسم با طلاق دادن جواهر در ازاء گرفتن مبلغ گزافی، موافقت کرد.

چند ماه بعد همراه پدر و پسرش به ایران بر می گردد و چون خونه رو قبلاً اجاره داده بودن صبر می کنن تا مستاجر بره و برمی گردن به همون خونه.

عمه ی کوچک قاسم که بچه هایش خارج بودن به درخواست آقا عزت برای نگهداری از مسعود پیش اونا می ره تا هم او تنها نباشه و هم مسعود پرستار داشته باشه. آقا عزت اختیار تمامی اموالشو به قاسم می ده. چون تنها اولادش بود. وقتی قاسم بدنیا میاد مادرش هنوز دست روی بچه نکشیده از دنیا میره. آقا عزت هم دیگه ازدواج نمی کنه. این بود تا اینکه شریف آقا کامیاری همراه خونواده اش میان محل ما. شغلش خیاطی بود. اگر یادت باشه اون موقع من و تو تازه باهم عروسی کرده بودیم. اون خونه ای که روبروی بقالی کریم آقا بود مال آقا شریف بود اما الان دیگه صاحب جدیدش کوبیده آپارتمان سه طبقه درست کرده است.
زری گفت:
-بله یادمه آجرای قرمز داشت.
-چقدر خوب یادت مونده یه اتاق داشت ته حیاط که یک در به بیرون بازکردن شد مغازه شریف آقا همان جا مشغول کار شد منیره با حاج خانوم زن حاج محمود کوچیکترین دختر بود تو رفت و آمد بین همسایه ها خیلی زود سر زبونا افتاد و طولی نکشید سه چهارتا از جوونای محل برای خواستگاری پاپی شریف آقا شدنبیچاره سه تا دختر داشت و یه پسر که همه به غیر از منیره ازدواج کرده بودن تعریف دختر شریف آقا بگوش قاسم میرسه البته حاج بابا قبلا برای محمود اونو خواستگاری کرده بود قاسم وقتی می شنوه که منیره بین تمام خواستگارا با محمود موافقه شروع به شیطنت میکنه اول از تهدید شریف شروع میکنه اما فایده نداشت چند روز بعد سر موضوع بی اهمیتی به جون محمود می افته و دعوای خیلی بدی تو محل راه میندازه یه روزم تو گود زورخونه نزدیک بود سنگ رو بندازه روی سر محمود اون روز محمود سنگ برداشته بود و قاسم و حبیب الله بالای سرش بودن یکدفعه که محمود خودشو جمع میکنه بره پهلوی دیگه قاسم لبه ی سنگ و با پاش میگیره محمود فشار میده قاسم پاشو که میکشه سنگ می افته محمود زود جاخالی میده سنگ میفته کف زورخونه ترک برمیداره با این اوضاع همه پا در میانی میکنن و قرار میشه یه دور با هم کشتی بگیرن هر کی برنده شد اون داماد شریف آقا بشه آخر هفته روز جمعه مسابقه بود اما انگار سرنوشت با قاسم یار نبود چون با تقلای زیاد و تو سرو کول زدن بالاخره محمود از یه فرصت استفاده میکنه و قاسمو بلند میکند و زمین میزنه چه شور و غوغایی براه افتاد همه تو دلشون آرزو میکردن که محمود برنده بشه دعاشونم مستجاب شد ریختن سر محمود زنگ را به صدا در آورد و شروع به خواندن و ضرب زدن کرد وقتی قاسم سرافکنده از زورخونه بیرون میرفت حاج بابا به محمود گفت :
برو باهاش دست بده کینه رو نباید تو دل انبار کرد بهش بگو زن برای تو زیاده اصل انسانیته قاسم فقط نگاهش کرد خواست بره بیرون که محمود گفت ما از گود بیرون میریم اما بذار مهرمون تو دلمون بمونه مثل دوتا برادر ولی قاسم باز حرفی نزد و رفت و دیگه هیچ وقت این کینه رو فراموش نکرد و از اون موقع دیگه نه با محمود و نه با من زیاد رو در رو نشد حالا اگر بفهمه که باز سر یک دختر دیگه اونو و محمد مقابل هم قرار گرفتن نمی دونم چی پیش میاد اما امیدوارم به خیر بگذرد چون بخیه زخم کینه تو دلش هنوز جوش نخورده هر آن ممکنه چرکاش بیرون بریزه خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه زری آهی کشید و گفت
چه داستان مفصلی نگران نباش توکل به خدا کن انشالله که به خیر میگذره
قاسم همونطور که خودش بامن و محمود میونه خوبی نداشت پسرشم طوری تربیت کرد که با کسری و سروش برخورد بدی داشته باشه این نگرانم میکنه لااقل اگر مسعود اهل و نجیب بود حرفی نبود ولی اینطور نیست
زری به ساعت دیواری نگاه کرد عقربه ها روی یازده و نیم قرار گرفته بودند ظرف میوه را برداشت بلند شد که به آشپزخانه برود به یاد مطلبی افتاد و ایستاد
یادته سر دختر کریم آقا بین کسری و مسعود چه دعوایی راه افتاد
بله پسره بی چشم و رو فکر کرده بود میتونه تو محل صاف صاف راه بره به ناموس مردم بد نگاه کنه اونم کریم آقا که تو دنیا همین دوتا دخترو داره کسری خوب از پسش بر اومد
ولی مسعود هیچوقت جرات نکرده به خاطر چپ نگاه کنه
اینم از اسراره که بعد با نقاب خواستگاری اومدن جلو
حالا میگی چیکار کنم
در چه موردی
خوب معلومه جواب حاج محمود و میگم
گفتم پنجشنبه همین هفته بیایند نظر شما چیه
شما که خودتون بریدین و دوختین حالا نظرمنو می پرسین
میر صادق لبخندی زدی از جای برخاست مقابل زری ایستاد
زری خانم اصل شما هستین اگر لب تر کنی بگی نیان همین الآن تلفن می کنم قرار و بهم میزنم ولی باور کن اون موقع نمی شد حرفی زد
زری نشست ظرف میوه را روی زانوهایش گذاشت به فرش خیره شد
باشه حالا که دیگه حرفی زدی و تموم شده چند دقیقه دیگه میرم بالا با خاطره حرف میزنم
زری چند دقیقه بعد به اتاق خاطره رفت کوثر خوابیده بود و خاطره خود رابا جزوه ها مشغول کرده بود وقتی قضیه خواستگاری را به خاطره گفت او که نمیتوانست شعف خود را پنهان کند.بلافاصله گفت:راست میگین؟!
زری دست روی میز پایه کوتاهی که جزوه ها روی آن قرار داشت گذاشت و در حالیکه از عکس العمل خاطره تعجب کرده بود گفت:نکنه بین تو و سروش سر و سری بوده و ما بیخبریم؟
رنگ از رخ خاطره پرید گونه هاش گل انداخته و از شرم سربزیر انداخت با لکنت گفت:نه نه چیزی نبوده والله!
-پس چرا یه دفعه سر ذوق اومدی؟
خاطره سربلند کرد و به زری نگاه کرد.چشمان درست و کشیده و قهوه ایش برق زد.گویی چندین ستاره در مردمک چشمها نورافشانی میکردند گفت:خوب همینطوری تو این یکی دو دفعه بنظرم اومد که جوون خوبیه همین.
زری دیگر مته به خشخاش نگذاشت.دستش را در دست گرفت و با مهربانی گفت:خوب الحمدالله که فقط همین بوده اما بنظرم اونم تو همون یکی دو بار بدجوری گیر افتاده که هنوز خستگی سفر از تنش بیرون نرفته.قصد ازدواج داره.
چند دقیقه بعد زری لبخند زنان از پله ها پایین آمد میر صادق کنار در آشپزخانه ایستاده بود وقتی شادی زری را دید گفت:مثل اینکه خبرای خوبی آوردی.
-امیدوارم این وصلت به مبارکی و میمنت سر بگیره و دو تا جوون به آرزوی دلشون برسن.
-آرزوی دلشون؟نکنه خبری بود و ما...
زری از مقابل میر صادق گذشت و وارد آشپزخانه شد.
-حالا که الحمد الله قراره بهم برسن دیگه ذره بین نذار رو احساسشون.
میر صادق پشت سر زری وارد آشپزخانه شد .زری داشت چای میریخت.
-به به چشم و دلم روشن پس خبرایی بوده و ما نمیدونستیم.
-خوب میبینی که خبر خیر بوده اینکه ایرادی نداره.
-پس بگو نزدیک بود از مهر زیاد برنه به گلدون سر پسره رو بشکنه.شایدم میخواسته ازش زهر چشم بگیره که زودتر دست به کار بشه.
هر دو به خنده افتادند.
عصر پنج شنبه وقتی که حاج محمود منیره و سروش خداحافظی کردند، خاطره با سرعت از پله ها بالا رفت. وارد اتاقش شد و در را بست. کسری به کمک کورفت و در جمع اوری ظروف میوه و شیرینی به او کمک کرد. میر صادق به اتاقش رفت و زری بدنبال او وارد اتاق شد و در را بست و به ان تکیه داد. میر صادق پشت میز نشست. متوجه حضور نگران و مشوش زری شد. لحظاتی هر دو به هم نگاه کردند. میر صادق برای اینکه زری را از نگرانی برهاند گفت:

- زری بی خود به دلت بد نیار. انشالا که حادثه ای پیش نمیاد.
زری که دمی چشم از میر صادق برنمی داشت، نزدیک تر شد. پیراهن گل بهی و گلدارش از زیر چادر صورتی که دور بدنش افتاده بود، نمایان بود. مقابل میر صادق نشست. چنان به او خیره شده بود گویی او را دیگر هرگز نخواهد دید و میر صادق را از فردا به میدان رزم خواهد فرستاد.
- صادق میدونی چیکار کردی؟
میرصادق سر به زیر انداخت. در خود فرو رفت و زری ادامه داد:
- با نامزدی سروش و خاطره من نه تنها خوشحال نشدم که بر عکس خیلی هم دلشوره دارم و نگرانم.
میرصادق با حیرت او را نگاه کرد. زری باز هم ادامه داد:
- اینطوری نگاهم نکن. نه اینکه نخواهم دخترمون خوشبخت بشه و با رضای دلش به خونه بخت بره. اصلا صحبت این چیزها نیست. مسئله شباهت سرنوشت دو نسله. به من حق بده که نگران باشم. قلبم داره مثل گنجشکی که به بالش سنگ زدن چنان با سرعت میزنه که فکر می کنم هر ان از قفسه سینه ام بیرون می افته. نمی تونم بی اعتنا باشم. ای کاش، ای کاش هیچوقت قاسم از خاطره خواستگاری نمی کرد. شایدم باید می گفتم هیچ وقت حاج محمود چنین کاری نمی کرد. بله، ای کاش سروش همون جایی که بود، ازدواج می کرد و این نگرانیها پیش نمی اومد. من خیلی نگرانم چون اگر پای سروش در میون نبود، قاسم بعد از یه مدت کنار می کشید اما حالا فقط کافیه از همین فردا به گوشش برسه که دختر میر صادق حقگو با سروش پسر حاج محمود همدانی نامزد کرده، مطمئنم اروم نمی نشینه. اگر تو فراموش کردی من نمی تونم. همین چند شب پیش که از گذشته ها حرف میزدی، یادته؟
میر ادق دستهایش را از روی صورتش برداشت. رنگ ابی روشن پیراهنش با سفیدی چهره اش تاثیر گیرا و عمیقی گذاشته با نگرانی اه کوتاهی کشید. به چشمان نگران و غمگین زری نگاه کرد .
- میگی چیکار کنم ؟ کاریست شده , دیگه راه برگشتی وجود نداره . فکر میکنی خودم نمیدونم چی ممکنه پیش بیاد ؟
-پس نگذار فعلاً کسی بفهمد .
- این که ممکن نیست .
- صادق خواهش میکنم . ما باید بچه ها مونو از خطر نجات بدیم .
- چه خطری ؟
- صادق خواهش کردم . قضیه خیلی جدیتر از اونیه که تو فکر میکنی .
- اینو که خودمم گفتم میدونم , من بیشتر از تو خطرو حس میکنم .
- خب پس باید به فکر چاره بود .
- چطوری ؟
- اول با حاج محمود تماس بگیر تا یه مدت از این قضیه حرفی زده نشه , سروشم اینجا نیاد اما بیشتر نگران کسری هستم .
-کسری ؟ به اون چه ربطی داره ؟
- تمام اصل قضیه دور اون میچرخه . میدونی اگر یه کلمه به خاطره حرفی بزنن یا قصد دیگه ای داشته باشن , چی میشه ؟ اون کسی نیست که مثل تو صبر کنه . مخصوصاً از قبل هم که سر دختر کریم آقا با مسعود برخورد کرده , اگر این سه تا جوون به جون هم بیفتن چی ؟
- اما کسری با سروشه .
- چه فرقی میکنه . ما نباید بگذاریم گذشته ها تکرار بشه .
- اما زری , هیچکس نمیتونه جلوی سرنوشتو بگیره .
- صادق من منکر مقدرات نمیشم , اما خدا به انسان عقل داده که فکر کند و با توکل به او عمل کند و با بی اعتنائی کاری نکند که پشیمانی به همراه داشته باشد .
- پس بنظر تو چیکار کنیم ؟ چون منکه در وضعیت روحی مناسبی نیستم , فکرم به جائی نمیرسه .
- باید بچه ها رو از ایران خارج کنیم .
- اما برا چی ؟ این یعنی علناً بگیم که میترسیم .
- صادق ؟! این ترس نیست این احتیاط است . میخوای بنشینیم با دست خودمون اونا رو روانۀ آتیش کنیم ؟



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
مدیر بخش اخبار
 
مینا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +17 امتیاز     
پیش فرض

52 تا 57
میرصادق سکوت کرد. در درون با خود کلنجار می رفت. زری نیز با اندیشه های مشوش خود دست به گریبان بود.
- در مورد خاطره که فعلا تا حلقه ای رد و بدل بشه، فرصت داریم. اما اول کسری رو راضی می کنم تا بره. میفرستمش فرانسه پیش حاج اسفندیار منوچهری برادرزن هادی برادر خودم. مسئولیت دفتر فرهنگی و تبلیغات اسلامی جمهوری اسلامی ایران با اوست. صد در صد از پذیرش کسری خوشحال میشه با وجود مدرک لیسانس ادبیات زبان فارسی که کسری داره فکر نمی کنم مشکل مدرک هم داشته باشه.زری به سمت میر صادق رو کرد:
- این خیلی خوبه. همین امشب با آقا هادی تماس بگیر. اگر راه داشت با کسری حرف بزن. میر صادق برگشت و نشست.
- راضی کردن کسری اونم با این شدت و تعجیل ممکنه اونو به شک بندازه. شاید اصلاً قبول نکند.
- میره ، تو بهش بگو. اما حرفی از قاسم و سروش نزن. بگو یه چندماهی بره اگر باب میلش نبود و نتونست تحمل کنه برگرده ، اما همینکه تا آروم شدن اوضاع از اینجا دور باشه کافیه. نمی خوام دو جوون دیگه بخاطر هیچ و پوچ پاشون وسط کشیده بشه که بعداً پشیمانی بیاره.
- وقتی خوب فکر می کنم می بینم حق با توست.در مورد خاطره هم سعی می کنم موضوع رو طوری با حاج محمود در میون بگذارم که تا زمان عقد اونا چیزی به کسی بروز ندن. وقتی هم که عقد کردن بلافاصله سروش و خاطره رو راهی ایتالیا می کنیم. اینطوری دیگه دست قاسم و مسعود به اونا نمی رسه.
- اما اگر اینهم عملی بشه یه مسئله دیگه میمونه.
- چه مسئله ای؟
- اینکه باز هم تو و حاج محمود و قاسم رو در روی هم می ایستین.
میرصادق به پشتی صندلی تکیه میدهد.
- فکر نمی کنم. چون در مقابل عمل انجام شده قرار می گیره. دوماً با نبود بچه ها دیگه چه بهانه ای میتونه پیدا کنه. تا وقتی بچه ها باشن میتونه سنگ بندازه اما در صورت نبودشون مجبوره کنار بکشه.
قاسم سالهاست که مترصد فرصته. مثل آتیش زیر خاکستر میمونه که منتظر گر گرفتنه. فقط یه جرقه کافیه تا اون کینۀ کهنه رو از زیر خاکستر بیرون بکشه و علمش کنه . ما نباید بهش فرصت بدیم اصلا نباید سر و صدایی راه بیفته .
پس من میرم یه تلفن به هادی بزنم شما هم بساط شامو آماده کن چون بعد از شام میخوام با کسری حرف بزنم .
کسری در آغاز از پیشنهاد میر صادق حیرت زده شد و مخالفت کرد و گفت حاضر نیست کشورش را ترک کند و از خانواده دور شود . اما وقتی قضیه دفتر فرهنگی و تبلیغات اسلامی را به او گفتند و اینکه میتواند در تحقیقات آنها پیرامون کتب مختلفی که از مشرق زمین نگاشته اند شرکت کند و با آنها همکاری کند به فکر رفت . از سوی دیگر میر صادق می گفت که میتواند همراه همسرش برود چند ماهی بمانند اگر محیط را مناسب ندیدند میتوانند بازگردند . ساعت یازده همان شب بالاخره بعد از بحث و گفتگوی بسیار کسری موافقت کرد ، که فقط چند ماه به فرانسه برود و برای اینکه بیشتر پیرامون آن فکر کند به اتاقش رفت . میر صادق نفسی به آسودگی کشید زیرا کسری با همراه بردن شقایق غم تنهایی را کمتر احساس میکرد . اما درباره خاطره هنوز نمی دانست چه پیش می آمد زیرا بخاطر او بود که میر صادق و زری او و کسری را از خود دور می کردند ، اما وقتی به این فکر میکرد که ممکن است با اینکار علاج قبل از واقعه کرده باشند امیدوارانه به آینده چشم میدوخت و در انتظار حوادثی که چهره در نقاب کشیده بودند ، ساعت شماری میکرد . سه هفته بعد کسری و شقایق طی مراسم مختصری که در خانه نرگس برپا شد ، ازدواج کردند . شب عروسی محترم خانم هم دعوت بود . وقتی علت توجه بیش از اندازه منیره همسر حاج محمد را نسبت به خاطره از مهتاب جویا شد ، مهتاب که بر اثر شادمانی شقایق سر از پا نمی شناخت مسئله نامزدی خاطره و سروش را به او گفت . محترم خانم وقتی همراه جعفر تنها فرزندش به خانه باز می گشت قضیه نامزدی سروش و خاطره را به او گفت . و از این بابت بسیار ابراز خوشحالی کرد و انها را جفت مناسبی دانست . دو روز بعد کسری و شقایق عازم فرانسه شدند . موقع وداع در فرودگاه کسری به یکباره احساس نگرانی عجیبی در خود کرد . به چهره مهربان میر صادق و زری که سعی می کردند لبخند بزنند نگاه کرد ، گویی می دانست لبخند آنها تصنعی است . وقتی به چهره میر صادق دقت کرد ، نگرانی و خودداری که در چشمان او موج میزد را دید . آرزو داشت فقط یک کلمه بگوید نرو و کسری به خانه بازگردد . اما در تمام مدت وداع میر صادق سعی میکرد از چشمان منتظر و جستجوگر کسری که میدانست چه امیدی در دل دارد دوری کند . بی اختیار اشک از چشمان کسری جاری شد . میر صادق که طاقت ديدن اشك هاي پسر را نداشت به او پشت كرد و از سالن فرودگاه خارج شد. كسري با حسرت او را نگاه كرد. اما هنوز اميدوار بود. كه يك نگاه ديگر و يك كلمه همه چير را به حالت اول بازگرداند. حتي زري هم اورا ناكام گذاشتتا اينكه دقايقي بعد براي سوار شدن به هواپيما مجبور شدند وقتي ميرصادق به همراه زري و كوثر و خاطره بازگشتند. ميرصادق بي آنكه با كسي كلامي بگويد به اتاقش رفت. زري ساعتها در اتاق كسري نشست و به عكسها و كتابها و وسايل باقيمانده ي او خيره شد. براي سلامتي آنها دو ركعت نماز خواند و دعا كرد و تا صبح همانجا ماند. خاطره نگراني غزيبي در خود حس ميكرد. گويي با رفتن كسري زنگ خطر را به صدا در آورد. اما جرات ابراز نداشت كوثر تا نيمه شب اشك ريخت تا بالاخره خوابيد. نرگس كه براي اولين بار از شقايق جدا ميشد تا نيمه شب به نماز خواندن و دعا كردن مشغول بود. مهتاب و سعيد نيز حالي بهتر از ديگران نداشتند. همه از اين پيش آمد كه سريع بوقوع پيوست، غافلگير شده بودند.

فصل 6

روز بعد میرصادق برای دیدن حاج محمود به بازار رفت و برای او تعریف كرد که چرا ‏کسری را از ایرا‏ن دور کرده است. حاج محمود که تا این حد به ابعاد قضایا فكر نكرده بود بعداز کمي تامل به این نتیجه رسید. که اگر بتواند سروش را ‏هم راضي به رفتن کند دیگر مسئله ای برای نگراني پیش نخواهد آمد. حاج محمود قول داد که سعی خودش را بكند ولي موضوع آشکار شدن نامزدی سروش و خاطره او را آزار مي داد. برای همین به میر صادق گفت که گویا شب عروس كسری و شقایق. محترم همسر مرحوم الیاس فهمیده و به جعفر پسرش گفته، با اینکه خودش از این بابت خوشحال شده اما گویا جعفر نتوانسته جلوی زبانش را ‏بگیرد جعفر یکد مدتي را ‏در كنار مسعود کار میكرد و اخیرأ به ا‏صرار محترم ا‏ز او جداشده بود ولی هنوز هم با مسعود ارتباط داشت و در کارهایش از او كمك و مشورت مي طلبید. مسعود برای اینکه جعفر را ‏برای خود بعنوان خبرچین محل حفظ کند او را ‏با یکی از دوستانش که شرکت پخش لوازم یدکی داشت معرفی کرده بود. تا زیر دین او باشد. اما جعغر به محترم گفته بود که با وساطت مسعود سر کار رفته است.
شب هنگام وقتی حاج محمود با سروش از سفر خارج صحبت مي کرد، سروش متعجبانه به چهره حاج محمود خیره شد. منبره نیز ا‏ز این خبر غافگیر شد اما هیچ نگفت تا حاج محمود منظور اصلی ا‏ش را ‏بیان کند. حاج محمود نگرانی خود و میر صادق را از حادثه ا‏ی که هنوز معلوم نبود چه وقت و به چه صورت اتفاق خواهد افتاد ابراز کرد. سروش برخاست. گیج و مبهوت در اتاق راه میرفت. افکار مختلفی به ذهنش هجوم می آوردند. در میان انها چهره نگران خاطره بیشتر خودنمايي می کرد. از اینکه می دید پدر که همیشه ا‏ز سفر او به خارج و ادامه تحصیلاتش مخالفت کرده و طي مدت پنج سال اقامت او در ایتالیا مکررا از او خواسته بود بازگردد، تعجب حی کرد. که حال چه چیز باعث شده تا تصمیم بگیرد با میل خودش او و خاطره را ‏راهي دیار غربت سازد سوالی که برای یافتن پاسخ أن در مقابل حاج محموأ نشست وا‏ز ا‏و خواهش کرد تا علت این تصمیم را ‏بگوید. حاج محمود با نگاهي به منيژه که در انتظار پاسخ ا‏و سکوت کرده بود تمام جریان را برای انها تعریف کرد و علت سفر کسری را ‏نیز توضیح داد و اینکه هنوز کسری نمي داند چرا ‏میرصادق او را از ایرا‏ن خارج کرده است. ولی چون سروش و خاطره قطب اصلی این ماجرا بودند پس دانستن آنر الزامی تر بوده است.
‏سروش ا‏ز فکر بازگشت مجدد به خارج سرش به دوران افتاد. گویی چیزی ا‏ز درون او را ‏آزار می داد. قاطعانه مخالفت كرد، اما حاج محمود و منيژه که هم عقیده دیگران شده بودند. اصرار می کردند سروش وقتی اصرار آنها را ‏دید برای اینکه مجبور نباشد از آنچه در خارج بر ا‏و گذشته صحبتی کند دو روز مهلت خواست تا بعد ا‏ز فکر کردن پاسخ نهانی را بدهد. سروش به اتاقش رفت و تا صبح در کابوس بازگشت بیدار ماند.
‏روز بعد سروش قبل از بیدار شدن دیگران ا‏ز خانه خارج شد. و ساعتی ا‏ز ظهر گزشته بود که بازگشت. با بی اشتهائی كمی غذا ‏خورد و مجددأ ا‏ز خانه خارج شد و تا ساعتی از شب گزشت، برنگشت.
‏در این حال قاسم که ا‏ز طریق مسعود پي برده بود حاج محمود خاطره را ‏براي سروش نامزد کرده تصمیم گرفت به سراغ میر صادق برود. وقتر عدلیه خواست مانعش شود کشیده محکمي به صورت زن بینوا زد وبه او گفت: در کارهای من دخالت نکن. من سالهاست منتظر بهانه ای برای گرفتن انتقام هستم و حالا وقت آن رسيده است. حاج محمود برای اینکه بازهم مرا ‏سنگ روی یخ کند لقمه را از دهان من قاپیده و میرصادق در این کار با او همدستي كرده تا آبروی مرا ‏ببرند.
‏عدلیه نگران آینده، رنجور و غمگین دم فرو بست. دیگر هیچ نگفت و در دل از خداوند طلب یاری کرد. صبح روز بعد قاسم به خیابان انقلاب رفت و با خشم در کتابفروش را ‏باز کرد و داخل شد. جوانی فربه و درشت هیكل مقابل صندوق ایستاده بود و کلاسور سیاه رنگی در دست داشت. میر صادق باقیمانده پول جوان را ‏به ا‏و داد و اسكناسهای صدتومنی و پنجاه تومنی را داخل صندوق چید. كتاب بسنه بندی شده ای را كه روی میز گذاشته بود به جوان داد. قاسم همچنان خاموش درانتظضار بود. با خارج شدن جوان از کتابفروش جلو رفت. میر صادق که هنوز متوجه حضور قاسم نشده بود. دفترچه جلد قهوه ای که کنار صندوق گذاشته بود باز کرد و چند عدد به صندوق داد. دكمه را زد تا رویهم حساب کند و پاسخ را در دفتر نوشت. قاسم نزديك ترشد. وقتی بی اعتنایي میرصادق رادید كه سرش راپایین انداخته ومشغول حساب كردن بود. با مشت محكم روی شیشه ویترین زد. صدای شکستن شیشه و ریختن انها روی کتابهای داخل ان میر صادق را هراسان از جا پراند. قاسم جلوتر رفت: ‏
_حالا ديگه پسر ما رو قبول نداری. که دختر تو به جوجه فكلا میدی؟ تو با من خرده حساب داشتی چه دخلي به مسعود داشت كه به حسابش ریختی. اگر درد مدركش بود كه مسعود فوق لیسانس مدیریت بازرگانی داره. یا اگر ثروت بود که خودت میدونی مسعود هیچي کم نداره. شاید حرف ديگه ای میون بوده که ما خبر نداریم. تو خوب میدونی كه دو سه ماهه منتظرم تا دختر تو به پسرم بدي حالا پسر حاج محمود نرسیده دختر تو کردی تو حلقش که حال منو بگیري، نامرد!
‏میر صادق از روی صندلي بلند شد. سعي كرد خشم خود را کننرل کند. خاموش به چهره‏برافروخته قاسم خیره شد. سپس گفت:
‏_قاسم. اشتباه مي كنی. اولأ كه خاطره خودش راضي به ازذواج با مسعود نبوذ. غریبه كه فنیستیم. چندین ساهله رفت و أمد داریم. همدیگرو دیدیم. دخترم از کردار و رفتار مسعود دل خوش نداشت. حا که نمی تونیم سرشو کنار باغپه بگذاریم. از طرفي خاطره و سروش همدیگرو مي خواستن حاج محمود وقتي از خاطره برای سروش خواستگاری کرد نمی دونست شما قبلأ پا پیش گذاشته بودین، بعدشم که فهمید منتظر شد تا جواب قطعی به شما بدیم، که از قبل داده بودیم. عمل خلاف شرع که نكردیم صداتو بلند مي كني.
حاج قاسم که گویي گوشهایش نمي شنید. گفت:
‏_اینا همه اش بهانه است. شماها مخصوصأ دست به یكی کر دین تا يه بار دیگه منو بكوبین. اما من اروم نمی گیرم. خودت که منو خوب ميشناسی.
_مثلأمیخواهي چیكار کني فكر كردی زمون شعبون بی مخه؟با قداره کشات راه بیافتي و كُر کری بخونی و دل و روده ‏خلق خدا رو بیرون بریزي، تو هم منو خوب
مینا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, رقص, فکر, قاصدک, ها, پروانه, پوران

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رقص قاصدکها | پروانه پوران فکر | اسکن عیدی کتابهای کامل شده ایرانی 83 ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
به رنگ عشق | پروانه شیخلو (تایپ) tatar1 کتابهای کامل شده ایرانی 49 ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
قاصدک | مهسا طایع (تایپ) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
آبی تر از عشق | پروانه شیخلو | تایپ tatar1 کتابهای کامل شده ایرانی 35 ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
فردا از آن ماست | پوران موسوی (تایپ) farnaz58 کتابهای کامل شده ایرانی 43 ۱۲ آذر ۱۳۸۸ ۰۱:۰۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان