بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
همکار بخش آموزش
 
mahdieh67 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 175 تا 183

پذیرایی خارج شد. صدای کوبیدن در خروجی خانه در فضای راهرو طنین انداز شد. مهدی بسوی عدلیه رفت: _ عزیز، اون رفت.
عدلیه دوباره نشست چادر بی قید روی شانه هایش افتاده است.
با لحن آرام و مطمئنی گفت:
_ اون رفت. اما برمیگرده. ولی ایندفعه یه ماندانای دیگه برمی گرده. دیگه وقتش بود تا اونم بفهمه که تا من زنده هستم نمی گذارم کسی رو پاره ی جگرم که از گل پاکتره دست بلند کنه. مهدی ، پسرم، تو قول دادی پس مرد و مردونه سر قولت وایسا. ما نباید بگذاریم دیگه هیچ سایه شومی از بدی و کینه بالای خونمون پرواز کنه.
مهدی نزدیکتر شد و روی صندلی که حاج محمود نشسته بود، نشست و به چهره ی مهربان و دردکشیده مادر خیره شد. عدلیه در خود فرو رفته در همان حال آهسته آهسته شروع به حرف زدن کرد: خواهرت به حاج قاسم و مسعود خیلی علاقه داشت. مسعود هر حرفی داشت به اون می گفت نه من. قاسم به دخترش بیشتر اعتماد میکرد تا من که زنش بودم. اما دیگه از دست هیچکس برای مسعود کاری ساخته نیست برای همین باید به ماندانا کمک کرد.
در این موقع رو به مهدی کرد در چشمان او خیره شد و آرام ادامه داد:
_ علاقه ماندانا و تو به پدر و برادرتون خیلی طبیعی و قابل احترامه. اما زندگی چهره های دیگه ای هم داره انسان ها بارها و بارها مجبور شده اند خیلی از رفتارهای طبیعی و حتی قانون ها را زیر پا بگذارند خواه عشق بوده یا ...
رو به شومینه کرد و به چهره ی قاسم که مقتدرانه به آن ها چشم دوخته نگاه کرد. مهدی نیز در پی او متوجه قاب عکس قاسم شد. دمی هر دو در سکوت به عکس خیره شدند. مهدی زیر لب گفت:
_ یه تمثال حضرت علی (ع) تو مغاره ، سر میدون پایینی دیدم نزدیک خونه ماندانا. اندازه ی این دیوار بالای شومینه. هر وقت رد می شدم دلم می خواست بخرم بیاورم خونه و دم به دم نگاهش کنم.
عدلیه به نیمرخ چهره ی مهدی نگاه کرد و مجدداً رو به قاب عکس کرد و آهسته گفت:
_ خوب بخرش وگرنه دیوار از دق ندیدن اون ممکنه شکاف برداره. همین فردا بخرش.
دوباره هردو به یکدیگر نگاه می کنند. لبخندی کمرنگ روی لب های عدلیه نشست که قلب مهدی را تسلی می داد. مقابل عدلیه روی زانو نشست. دستان او را گرفت و بوسه بر آن ها زد. عدلیه دست بر سر او می کشد.
مهدی بغض کرده گفت:
_ هرکاری که بتونم می کنم تا شما راحت باشین. هرکاری، حتی جونم رو می دم.
عدلیه بر پیشانی او بوسه زد. و درحالیکه سعی می کرد جلوی ریزش اشک ها را بگیرد. گفت:
_ خدا حفظت کنه پسرم. خدا حفظت کنه.

***

ساعت قاب طلایی روی شومینه، سه نیمه شب را نشان می داد. نبض آرام ساعت تیک تاک خود را به نشان زنده بودن. همچنان تکرار می کرد. صدای گوشخراش تلفن طلایی رنگ در فضای خاموش و نیمه تاریک نشیمن پیچید.
عدلیه از اتاقش خارج شد و از پلکان پایین آمد. وارد نشیمن شد. چادر سفیدش را دور شانه ها و بدنش پیچید. چراغ دیواری بالای تلفن روشن بود. نگاهی به ساعت کرد و گوشی را برداشت:
_ بله، بفرمایین؟
صدای مسعود بود که با تندی و تعجیل بگوش رسید:
_ الو، عزیز شمایین؟ منم مسعود.
عدلیه آرام روی تشکچه ی مغز پسته ای رنگ میز تلفن نشست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.
_ تویی مسعود؟ چرا این موقع..
مسعود مجال ادامه صحبت به عدلیه نداد، با عجله گفت:
_ وقت توضیح دادن ندارم. فقط تلفن کردم بگم مهدی رو بفرستین.
عدلیه با حیرت پرسی:
_ مهدی رو بفرستم؟ کجا؟ برای چی؟
_ گفتم اینقدر سوال پیچم نکن. میگم بفرستین بگین چشم! من الان زاهدانم. خونه ی محمد نعیم. وقتی آمد فقط کافیه سراغشو بگیره. خودشون میارنش پیش من. اینطوری اونم راحت تر می تونه از مرز خارج بشه. همراه خودمه. نگران نباشین.
عدلیه با خونسردی گفت:
_ بعد از قریب دو ماه که غیب شدی. نیمه شب تلفن می کنی و دستور می دی پسرم مهدی رو بفرستم یه شهر غریب پیش کسانی که نمی شناسم و بعد هم دنبال کاری که معلون نیست چیه؟ نباید توقع داشته باشی که منم حرفاتو قبول کنم!
مسعود که حیرت کرده بود با خشم فریاد زد:چی داری میگی؟من مسعود هستم فراموش کردین؟حالا بهتره که مهدی رو بفرستای تا با خومد از مرز خارج بشه.
عدلیه سرش را به دیوار تکیه داد :مسعود دیگه برای من مرده!درسته که من بتو شیر ندادم و مادر حقیقی تو نبودم اما به حرمت تمام اون زحمتها و شب بیداریهایی که بخاطرت کشیدم از تو نمیگذرم و میسپارم بخدا تا خودش با تو همان کنه که سزاوارشی در ضمن مهدی پسرم رو برای یک سراب همراه جمعی قاتل و قاچاقچی نمیکنم.اون میخواهد مثل هر انسان شریف دیگه ای با شرافت زندگی کنه.نه اینکه مثل تو و پدرت خودش رو به ننگ آلوده کنه.دیگه اینجا تلفن نکن اصلا ماهارو فراموش کن!
مسعود فریاد زد:چی داری میگی زن نادون؟پدر خدا بیامرزم خوب میدونست چطوری جلوی زبونت رو بگیره.
-تو از کجا فهمیدی که اون مرده؟
-این دیگه بتو مربوط نیست.گفتم مهدی رو روانه کن بیاد همین کارو انجام بدی فهمیدی؟پاسپورت و مدارکم رو هم بده بیاره.
مهدی که بدنبال شنیدن صدای تلفن پایین آمده بود مقابل عدلیه ایستاده بود و شنونده گفتگوی آنها بود.گوشی را از عدلیه گرفت آخرین جملات را شنید گوشی را به دهان نزدیک کرد:مسعود من مهدی هستم چیکار داری؟
مسعود با شنیدن صدای مهدی لحن عوض کرد و با نرمی پرسید:مهدی تویی؟خوب شد پسر خودت آمدی.این زنک مثل اینکه داغ بی شوهری پاک مغزشو خراب کرده!
مهدی سعی کرد خشم خود را کنترل کند آرام گفت:مسعود بهتره مواظب حرف زدنت باشی.اون مادر منه و هیچکس حق نداره در مورد مادر من اینطور حرف بزنه.
مسعود جا خورد.سریع گفت:خیلی خوب پسر.جوشی نشی.خوب گوش کن چی میگم یادته میخواستی بری خارج؟یادته میگفتی دلت میخواد بری تو یکی از کشورای اروپایی زندگی کنی؟خوب
پس معطل نکن! حالا وقتش رسیده، اگه حاج قاسم نیست در عوض من هستم. خودم می برمت. اصلا دوتایی میریم. من با چند تا از رفیقام صحبت کردم. حسابی کار و کاسبی راه می اندازیم. فقط تو مدرک و گذرنامه من و خودتو بردار و بیار. باقیش با من. راستی تو باید با بانک هایی که حساب حاج قاسم و من و تو در انهاست صحبت کنی و بگی که بابامون از دنیا رفته، اینطوری پولا رو به تو میدن. وقتی تسویه کردی، همه رو ارز کن بیار. اگر نتونستی اینجا ترتیبش رو میدیم. فهمیدی چی گفتم؟ پس چرا ساکتی جواب نمی دی؟ یه چیزی بگو پسر.

مهدی گوشی را طوری در دست گرفته بود که عدلیه نیز حرفهای مسعود رو بشنود، بعد از تمام شدن حرف مسعود گوشی را نزدیک دهان برد و گفت:
- شنیدم چی گفتی. اما مسعود بهتره دور من خط بکشی. من دیگه هیچ وقت ارزوی رفتن به هیچ کشوری رو ندارم. همین جا می خوام زندگی کنم و برم دانشگاه. در مورد تو هم بهتره بگم که...
مکث کرد، نگاهی به چهره صبور و ارام عدلیه کرد. با دیدن برق اطمینان در چشمان او مطمئن تر شد و گفت:
- بهتره بگم تو دیگه برای ما وجود نداری. حکم اعدام تو قطعی شده. بهتره بی خود مثل مرغ پرکنده این طرف و اون طرف نپری. فایده نداره! بالاخره گیرت می یارن. بهرححال ما نمی تونیم برای تو کاری کنیم. در ضمن پولهایی که گفتی، دیگه به تو تعلق نداره. طبق قانون به مادر و من تعلق گرفته که ما هم می دونیم با اونا چیکار کنیم.
صدای فریاد مسعود بگوش رسید:
- چی داری می گی پسره عوضی؟ تو حق نداری حتی یه قرون از اون پولها رو خرج کنی. مگه دستم بهت نرسه. می دونم باهات....
مهدی گوشی را سر جایش گذاشت.
عدلیه تکیه به صندلی داد . دمی به نقطه ای تاریک در سالن خیره شد. سپس ارام گفت:
- دست تنها نمی تونیم از پس کارها بربیایم. نظر تو درباره کوروش چیه؟
مهدی به دیوار تکیه داد و دستها را روی سینه قفل کرده و پاسخ داد:
- اما کوروش که...
عدلیه حرف او را قطع کرد و گفت :
- میدونم چی میخوای بگی، ولی کوروش از روی ناچاری پیش پدرش کار میکنه. اون خیلی از لحاظ اخلاق و رفتار با خانواده اش فاصله داره. اما داره تحمل می کنه. بخاطر ماندانا و دخترها. ماندانا رو خیلی دوست داره با وجود رفتار تند او، کوروش همیشه به او علاقه داشته و داره. اگر قبول کنه که به ما کمک کند هم میتونه از زیر دست پدرش آزاد بشه که شباهات رفتاری زیادی با حاج قاسم داره و هم میتونه برای تو مثل یک برادر باشه اما نه مثل مسعود. هرکدام به یکی از شرکتها رسیدگی می کنید. دربارۀ املاک و باقی حسابها میشه روی آقای سرمد معاون حاج قاسم حساب کرد. دو مرتبه ای که آمد اینجا و دیدمش بنظرم مرد قابل و دارای لیاقتی اومد. هم تحصیل کرده است و هم تجربۀ کافی داره. با اینکه میدونم از پول بدش نمی یاد و همینطور ریاست! اما تو باید طوری رفتار کنی که تصور نکنه یک جوان بی تجربه و تازه وارد میخواد سررشته کارها رو از چنگ اون در بیاره. باید مثل یک شاگرد از او حرف شنوی داشته باشی. اگر قبول کرد و خواست به ما کمک کنه، که میتونه بمونه، وگرنه مجبور نیستیم تحملش کنیم.
سپس هردو به هم نگاه کردند. مهدی سربزیر انداخت، لحظاتی بعد سربلند کرد.
- اگر اجازه بدید از شخص دیگه ای هم می تونیم کمک بگیریم.
عدلیه که پی به منظور اصلی او برده بود گفت:
- نه مهدی جان. با اینکه میدونم حاج محمود از هیچ کاری در راه خیر کوتاهی نمی کنه ، اما این مشکل من و توست باید به کمک هم اونو برطرف کنیم بگذار ببینیم چی پیش میاد، اگر دیدیدیم که نمی تونیم، از او کمک می گیریم. فعلاً بهتره هیچ حرفی نزنیم.
مهدی به چهرۀ آرام و مهربان عدلیه خیره شد تا این حد درایت و تسلط بر امور را در او ندیده بود. گویی با مرگ قاسم پرده های تاریک و مبهم کنار رفته بودند و چهره ای از عدلیه نمایان شده بود که هرگز ندیده بود. در این مدت کوتاه پی به روح بزرگ او برده بود. او را زنی بسیار دقیق ، حساس ، باهوش ، صبور، معتقد و پاک و مسلط به امور از هرنظر می دید، که با حوصله و آرامش سعی داشت از پاشیدگی کانون خانواده جلوگیری کند و میدانست که مختص به این مدت کوتاه نبود. اما حاج قلسم مانع بزرگی بود تا آنها نتوانند چهرۀ واقعی عدلیه را ببینند. دیواری قطور و بزرگ که با فرو ریختن آن واقعیت نهفته در این زن را نمایان کرد. در دل از اینکه چنین زنی مادر او بود احساس غرور و شادمانی کرد.

فصل 18

حاج محمود در خانه را باز کرد و وارد شد و در طول طاقی حیاط اول براه افتاد فاصله حیاط اول تا حیاط دوم به اندازه پارک کردن دو اتومبیل سواری از بخش اصلی حیاط دوم جدا شده بود. برگهای جوانه زده درخت انگور همراه جا افتادن بهار رشد می کردند. دو طرف طول حیاط اول در ردیفی به پهنای یک متر باغچه باریکی سرتاسر حیاط اول را همچون دو جوی باریک در میان گرفته درختهای انگور از هر دو طرف از خاک بیرون زده بودند و تا طاقنمای اهنی که بشکل پنجره ای بزرگ و بدون شیشه روی حیاط اول را پوشانده شاخه هایشان درهم گره خورده بود. نسیم بهاری شاخه ها را تکان می داد. جوانه های سبز شده در حال رشد بودند و پوسته بدیار شده در حال ترکیدن بود. درختها هنوز خمیازه فصل جدید و سالی دیگر را در دهان می کشیدند. حاج محمود وارد حیاط دوم شد باغچه زیبا و کوچکی از ترکیب درختان سیب و گیلاس که شکوفه های نورس سفید و صورتی انها هر بیننده ای را مجذوب میساخت سمت چپ انتهای دیوار حیاط اول دیده می شد که درست مقابل ساختمان قرار داشت. حوض بزرگ چهارگوش ابی رنگی وسط حیاط بود با پاشویه های کوتاه حوض. باریکه جوی کنار پاشویه ها که به سر چاهی نزدیک شیر آب می رسید.
سوی دیگر ساختمان در ابتدای سمت راست حیاط اول گلخانه کلبه مانند کوچک شیشه ای زیر اتاق سروش واقع شده بود. گلدان های مشتاق هوای بهاری از پشت شیشه ها با حسرت به نسیم که در پهنای حیاط می گردد، چشم دوخته بودند.
ساختمان به فاصله پنج پله از حیاط بنا شده بود . سمت دیگر ساختمان توسط دیواری با خانه همسایه پشتی که حاج حبیب الله بود بهم متصل شده بود زیر ساختمان سمت دیوار مشترک خانه ها ، زیر زمین واقع شده بود . اتاقک آجری مقابل زیرزمین در انتهای حیاط سمت دیوار مشترک و در جهت باغچه قرار داشت . روی دیوار ردیف گلدانهای سبز حاج حبیب الله که از پشت نرده های فیروزه ای رنگ خودنمائی می کردند دیده می شد . دو طرف گودی ِ پلکان زیر زمین نرده کشی شده و ابتدای هر طرف نرده ها جای قرار دادن گلدانی بشکل حلقه جوش خورده بود . پیچکهای تازه جوانه زده ، پهن شده و روی سقف اتاقک مقابل زیر زمین که از باغچه ریشه گرفته و تا سقف آنرا پوشانده به پیچکهای سبز شده باغچه حاج حبیب الله گره خورده بود . ساختمان مرمری دو طبقه حبیب الله در انتهای حیاط دیده می شد . حاج محمود از پلکان بالا رفت و در راهرو را باز کرد کفشها را روی کف پوش مشمع قرمز رنگی در آورد و از روی قالیچه سه متری که در طول راهرو پهن شده بود ، گذشت سمت چپ اتاق نشیمن قرار داشت و در سمت راست اتاق کوچکی که همیشه به این نام خوانده می شد و حاج محمود و منیره در آن می خوابیدند و اغلب شبها حاج محمود در انجا به تنهائی به خواندن قرآن و نماز شب می پرداخت در اتاق نشیمن را باز کرد با دیدن داخل ان در را باز گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت اتاق نشیمن به اتاق دیگری در انتها و سمت راستش متصل شده که اتاق پذیرائی را تشکیل می دادند ، در اتاق کوچک باز بود ، کرکره های فیروزه ای رنگ از پشت پرده توری گلدار به وضوح خودنمائی می کردند و طاقچه گچ بری کوچکی وسط دیوار روبروی پنجره واقع شده . حاج محمود از اشپزخانه خارج شد . در سالن پذیرائی که در جهت آشپزخانه واقع شده را باز می کند .
در اتاق سروش بسته بود . آشپزخانه که در کنار حمام و دستشوئی واقع شده مقابل راهرو قرار داشت فضای راهرو مانندی از اتاق سمت راست تا اتاقهای سمت چپ حائل گشته بود . بخار دیگ زودپز روی اجاق گاز در فضای کوچک آشپزخانه خبر از خورش قورمه سبزی می داد که برای شب اماده می شد . حاج محمود که کلافه از پیدا کردن منیره در راهرو ایستاده بود ، با شنیدن صدائی از زیر زمین به سمت پلکان رفت . دست به دیوار گذاشت و با احتیاط از پله ها پایین رفت سرش را خم کرد تا به سقف کوتاه آن برخورد نکند . دیوار اجری نخودی رنگ زیر زمین با لامپ پر نوری که در ابتدای پلکان روشن شده دیده می شد سمت راست زیر زمین به محض ورود و پای
گذاشتن به کف کاشی شده ان کنار دیوار ردیف طاقچه مانندی از ابتدا تا انتهای زیرزمین که تا سمت چپ امتداد دارد کشیده شده. ردیف شیشه هایی در اندازه های مختلف به شکل جباب و قطره که محتوای سرکه و ابغوره و اب لیمو و رب گوجه فرنگی و ترشی در انها دیده می شود چیده بودند. لامپ دیگری در وسط سقف روشن بود سمت چپ ورودی در انتهای زیر زمین خروجی حیاط قرار داشت که به پلکان متصل می شد در جهت دیوار سمت راست و در زیرزمین دو صندوق اهنی و بزرگ قدیمی قرار داشت که روی انها چند جعبه مقوایی بزرگ قرار داده بودند و جعبه دیگری که بزرگتر بود روی زمین مقابل صندوق گذاشته شده بود . صندوق سوم که کوچکتر بود با در باز دیده می شد و منیره خم شده بود و در ان حال جستجو بدنبال شیئی بود مقابل طاقچه ها و در کنار صندوقها قفسه های چوبی چند طبقه قرار داشت که سینی های گرد یک اندازه، کاسه های روحی و چینی با گلهای سرخ و بشقابهای استیل و پیاله های کوچک و گرد استیل. چند بسته قاشق در سبدی که درون ان چاقوها و ساتورهایی در اندازه های گوناگون به هم بسته شده بودند دیده می شد. دیگهای بزرگ طبخ غذا و ظروف قدیمی به اضافه در یک سو مرتب چیده شده بودند. حاج محمود به سمت منیره رفت پشت سرش ایستاد. خم شد و سر کنار گوش او قرار داد.
- چی کار می کنی منیر خانم؟
منیره وحشت زده فریاد زده و به عقب رفت. با دیدن حاج محمود که خود را کنار کشیده و با دیدن وحشت او می خندید اخم کرد و خود را مرتب کرد چادرش را دور شانه ها پیچید و گوشه های انرا دور کمر حلقه کرد روی لبه صندوق وسطی، نشست و دست به قلبش گذاشت. با دلخوری به حاج محمود نگاه کرد.
- مثل اینکه یاد روزای جوونیت افتادی. حداقل فکر قلب منو می کردی. اگر به دفعه خدای نکرده سکته می کردم چی؟
حاج محمود که گویی به واقع به یاد دوران جوانی و اوائل ازدواجش با منیره افتاده بود کمی مکث کرد و در حالیکه سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد. در جواب گفت:
- خوب می رفتم یه زن دیگه می گرفتم که قلبش خراب نشه و سکته نکنه.
منیره از جواب تند و تیز حاج محمود سرخ شده و ابرو درهم کرد.
- خوبه، افرین. پس جواب چند سال زحمت من این بود. دست شما درد نکنه اقا.
واقعا لطف کردین . خوب شد گفتین .
حاج محمود که دوباره به خنده افتاده بود گفت :
-خواهش می کنم . این چه حرفیه بالاخره بد نیست . برای شما یه همدم پیدا کنیم .
منیره برخاست و گفت :
-من همدم لازم ندارم . با شماها دم گرفتم که سوختم وای به حال هوو.دیگه اون موقع خاکسترم برام نمی گذاره.
حاج محمود بلندتر خندید و سپس کمی ارام گرفت و گفت :
-امان از دست شما زنها مگه ما مردها با شما چیکار کردیم که ادعای سوختن دارین ؟
-دیگه میخواستین چیکار کنین ؟ تا وقتی دستتون به زن نمی رسه آلاخون و والاخون این در و اون در می زنید وقتی هم عروسی می کنین تا چند سال اول دوروبرش قربون صدقه می رین همچنین که دو تا بچه آورد و دیدنش براتون عادت شد رو دل می کنید و فیلتون یاد هندوستون میکنه .
به چهره حاج محمود که با محبتی عمیق به او نگاه می کرد رو کرد
-شما بهتره بجای اینکه به فکر تجدید فراش باشین و همدم برای من جور کنید به فکر پسرتون باشین که چند وقته همینطوره گیج و حیرون شده نمیدونه چیکار کنه یه روز میگه میخوام شرکت بزنم یه روز میگه دارالترجمه یه روز هم میگه میرم مغازه آقام . خلاصه خودشم تو این دو ماهی که گذشته هنوز راهشو پیدا نکرده . بیشتر تو اتاقشه میره تو خودش و ساعتها فکر میکنه خیلی براش نگرانم .
-چطور مگه چی شده ؟
منیره چادر را از کمر باز کرد و کمی تکان داد و مجددا دور خودش پیچید:
-بنظرم بخاطر رفتار کسری باشه . باید براش یه فکری کنیم نمی شه که همینطور رهاش کنیم خودخوری میکنه هرچی باشه مادر پدرش هستیم این عید همه که اومد و رفت جز غم و اندوه برای اهالی محل چیز دیگه ای به همراه نداشت اما نباید بگذاریم سال جدید با این وضع ادامه پیدا کنه وقتی دیگران از ما میخوان که در حل مشکلاتشون به اونا کمک کنیم چرا باید برای حل مشکل پسر خودمون لنگ باشیم منکه دیگه طاقت ندارم امروز از صبح از اتاقش بیرون نیومده ، نه صبحانه خورده نه نهار ، حتی یه قطره اب به حلقش نریخته نیومده ببینه هوا تاریکه یا روشن دیگه نمی تونم تحمل کنم .نیم ساعت پیش خواستم برم اتاقش که نسرین دختر میررزاز اومد ازم




mahdieh67 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۴ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

صفحه ی 184 تا 191

گلاب پاشای نقره رو خواست و گفت سفره دارن. منهم مجبور شدم اول اینارو ببرم ولی حالا که شما اومدین بهتره شما خودت بری ببینی دردش چیه. منهم میرم افطاری شمارو آماده کنم تا اذان چیزی نمونده.
و به سمت پلکان رفت که حاج محمود گفت:
_ نه منیر، نباید تو کار اون دخالت کنیم. این قضیه اصلاً بما مربوط نمی شه.
منیره به حالت اعتراض به او نگاه کرد.
_ اما آخه اون پسرمونه! نباید بفهمیم چه دردشه؟ نباید بهش کمک کنیم؟
حاج محمود مقابل منیره که روی اولین پلکان ایستاده می ایستد به چشمان او نگاه می کند هنوز طراوت و شادابی خود را حفظ و شفافیت پوستش چون گذشته جذاب و جوان بود.
_ منیره درست که ما همیشه برای دیگران حلال مشکلات بودیم. این از لطف خدا بود که بما این توفیق رو عطا کرد تا بفهمیم و به قدر فهم و شعورمون برای دیگران دستِ خیر باشیم اما اینو بهتره کاملاً درک کنی، ما تا جاییکه مربوط بما شده برای سروش کم نگذاشتیم. البته امیدوارم که همینطور باشه. ولی اون حالا با مشکلی برخورد کرده که مربوط به خودش میشه. به زندگیش به فرداش. اون یه مرده و هر مردی خودش باید در مورد زندگیش تصمیم بگیره. ما وسیله هستیم. که هر وقت از ما خواستند و بما نیاز داشتن برای کمک کردن اقدام کنیم ولی تا زمانیکه سروش خودش از ما نخواسته حق دخالت نداریم. چون اگه قرار باشه هر مشکلی برای اون یا حتی راضیه پیش بیاد و ما به حکم اینکه بچه های ما هستن قبل از اقدام خودشون مشکل رو حل کنیم اونا اعتماد بنفسِ خودشونو از دست میدن. نمی تونن حتی مستقل فکر کنن. خودشونو وابسته ی ما میدونن. ذلیل می شن. من و تو برای تربیت اونا خیلی مایه گذاشتیم و تا حدودی موفق هم بودیم. دیگه بهتره اونارو به حال خودشون بگذاریم. دخالت های مهرآمیز ما بجای مثبت بودن برعکس پایه های زندگی اونارو سست میکنه. مخصوصاً سروش. چون راضیه با مردی ازدواج کرده که خودش تصمیم می گیره و می دونه چیکار کنه تا همسرش و بچه اش تامین باشن و اینجا تصمیم گیرنده سروشه و خاطره دختری که بخاطر حرمت گذاشتن به برادر بزرگش و حرف های مردم مجبور شده صبر کنه و تحمل و بردباری بخرج بده. علی شوهر راضیه زیر دست مهری خواهرم و شوهرش یه مرد کامل و عاقل تربیت شده.
بیچاره منیژه خواهر کوچکترم که عمرش کفاف نداد حتی صورت اولین بچه اشو ببینه و هر دو با هم از دنیا رفتن اما مهری سنگ تموم گذاشت منهم خیلی تلاش کردم تا سروش روی پای خودش بایسته.
نفسی به آرامی کشید و ادامه داد:او تنها مونده همین باعث حیرونی و گیجیش شد.شاید تصمیم گرفتن رو براش سخت کرده شما هم خودتو عذاب نده.بالاخره خودش میفهمه که چیکار باید بکنه شاید امروز نه اما فردا حتما.حالا بهتره بریم بالا از وقت اذان گذشته باید برم مسجد وقتی برگشتم افطار میکنم شما هم این گلاب پاشارو ببرید تا کار مردم لنگ نمونه.
-صبر کن با هم بریم مسجد باز هم تنهایی راه افتاد.
-باشه صبر میکنم.
دقایقی بعد حرکت کردند.وقتی که بازگشتند منیره به آشپزخانه رفت و شام را آماده کرد و همراه چای تازه دم برای افطار خود و حاج محمود به اتاق نشینمن برد.حاج محمود در اتاق کوچک در حال خواندن قرآن بود که منیره برای افطار او را صدا کرد در را باز کرد و آرام گفت:محمود بیا افطار کن.
-چشم الساعه میام شما بفرما اومدم.
منیره از برابر اتاق که میگذشت ایستاد به سمت آن رفت چند ضربه کوتاه به در زد:سروش بیا شام حاضره.
اما برای گرفتن جواب نماند و به آشپزخانه رفت.
سروش روی تخت یک نفره باریکی که کنار دیوار قرار داشت خوابیده بود پرده سورمه ای ضخیمی روی کرکره ها را پوشانده بود.لوستر گرد سفیدی از سقف اویزان و میز کشویی چهار طبقه ای سمت دیگر نزدیک پنجره قرار داشت.
پوستری با زمینه سیاه براق که رویش خطوط قرمز روشنی به سمت گودالی عمیق در حرکت بودند.بالای کتابها روی دیوار با پونز نصب شده بود جمله ای به ایتالیایی زیر آن نوشته بود.none e piure ijgione به معنی(دیگر دین و ایمانی نیست)از اصطلاحات طنز آمیز و زبانزد ایتالیائیها بود که در محاورات روزانه با مناسبت و بی مناسبت استعمال میشد.
قاب عکس کوچکی با تصویر او و خاطره در شب نامزدی که مشابه آن در اتاق خاطره قرار داشت.مقابل کتابها قرار داده شده بود.
سروش به اطراف اتاق نگاه کرد.با کلافگی چنگ در موهایش زد.بلند شد و جلوی پنجره رفت.پرده را کنار زد از لابه لای کرکره ها به تاریکی آسمان چشم دوخت.کلافه و خسته دستها را در هوا تکان داد.به در اتاق خیره شد.چشمش به پوستر افتاد.لحظاتی به شکل مبهم و جمله زیر آن که با حروف قرمز و درشت نوشته شده بود خیره ماند.ناگهان با خشم پوستر را از روی دیوار کند و پاره کرد.با حرکتی تمامی کتابها را روی زمین پخش کرد.قاب عکس او و خاطره همراه کتابها از روی میز افتاد.سعی کرد انرا بگیرد اما قاب عکس خود را زودتر به زمین رساند.دستانش را مشت کرد و با خشم و فریاد ضرباتی به میز و دیوار کوبید.دستگیره کشوهای چوبی میز کار دستش را مجروح کرد.بی اعتنا به خونی که از دستش روان شده بود و قطرات آن روی موکت خاکستری کف اتاق میچکید.قاب عکس را برداشت خون روی تصویر هر دو را پوشاند.با دست دیگر آنرا پاک کرد و به عکس خیره شد.ناگهان قاب عکس را به سوی کمد پرتاب کرد.با صدای برخورد آن به کمد دیواری دستها را روی گوشهایش گذاشت.لحظاتی بعد پریشان احوال به میز تکیه داد و مبهوت به دیوار روبرو به نقطه ای خیره شد سپس ارام چشمها را رویهم گذاشت.حاج محمود با شنیدن صدای برخورد قاب عکس با کمد از اتاق خارج شد تا پشت در اتاق امد ولی بعد منصرف شد.زیر لب گفت:خدایا خودت کمکش کن!
حاج محمود وارد اتاق شد منیره سفره را جمع کرده و به اشپزخانه رفته بود.طنین صدای اذان تلویزیون از دیوارها عبور کرد و وارد اتاق سروش شد.در همان حال که نشسته و چشمها را رویهم گذاشته بود چند لحظه ای به خواب رفته بود.با شنیدن صدا چشم باز کرد.با تعجب به پنجره نگاه کرد.بنظرش رسید که از وقت اذان ساعتها گذشته پس این صدا از کجا می آمد.به سمت در رفت.آنرا گشود و وارد راهرو شد.از پلکان به حیاط رفت.کنار حوض نشست.آستینها را بالا زد و شروع به گرفتن وضو کرد.حاج محمود از پنجره اتاق به او خیره شد.
سروش خم شد و مسح پاها را کشید.قطره های آب از بازوان و صورتش میچکید.سربالا گرفت.خنکای شب را با تمام وجود به درون بلعید و در بازدم نفسی به اسودگی میکشید.سپس به سمت پلکان بازگشت.منیره قبل از او از آشپزخانه خارج شد و وارد اتاق نشیمن شد و به حاج محمود از پنجره فاصله گرفته و نشته بود، نگاه کرد. حاج محمود با رضایت لبخندی به منیره زد و زیر لب گفت:
- خدایا کرمت رو شکر. تنها تو قادر و توانایی.
صدای بستن در اتاق سروش بگوش رسید و لحظاتی بعد باز شدن و مجددا بسته شدن ان. منیره به راهرو رفت. حاج محمود نیز برخاست و بدنبال او رفت.
پشت در اتاق سروش موکت خاکستری را دیدند. که در هم مچاله شده و لکه بزرگی از خون روی ان دیده می شد. منیره با دیدن خون وحشت زده و نگران به چهره ارام و صبور حاج محمود نگاه کرد. حاج محمود گفت:
- طوری نیست، یه مساله رو از خیلی راهها می شه حل کرد، اینم یه راهش بود.
منیره اهسته دستگیره را فشرد و در را باز کرد.
روی کف اتاق که با کاشیهای چهارگوش مفروش شده بود. سروش روی روزنامه ای در حال خواندن نماز بود. حاج محمود در را بست.
- گفتم که نگران نباش. بالاخره باید خودش تصمیم می گرفت.
هر دو به اتاق بازگشتند. ساعتی بعد سروش از اتاق خارج شد. منیره برایش شام برد. اما سروش چند لقمه خورد غذا را کنار زد. منیره به اتاق بزرگ رفت و خوابید. حاج محمود نیز به اتاق کوچک رفت تا طبق روال هر شب به تلاوت قران مشغول شود. سروش برخاست. نزدیک در اتاق کوچش رفت. اما هنوز مردد بود. کمی مکث کرد. سپس با عزمی راسخ در را باز کرد و داخل شد. به دیوار تکیه داد و به تلاوت قران گوش سپرد. حاج محمود چنان غرق در عوالم الهی بود که متوجه حضور او نشد.
بعد از مدتی، حاج محمود سوره را ختم کرد و با بستن قران بلند شد و انرا روی طاقچه مقابل کتابها گذاشت. که متوجه حضور سروش شد. سروش تکیه به دیوار داده بود و چشمانش مملو از اشک بودند. لحظاتی او را می نگریست که سروش به خود امد و گفت:
- هیچوقت اینطوری به قران خواندن شما دقت نکرده بودم.
- فقط شنیدن یا عمل کردن؟
- اقاجون خردم کرد.
سروش سربزیر انداخت و دم فرو بست. حاج محمود نزدیک شد . دست به شانه پسر گذاشت سروش سر بلند کرد.
- شرمنده ام آقاجون، زودتر از اینا باید انجام میشد.
- مواظب باش شرمندۀ خدا نباشی، ماها که مشتی خاک بیشتر نیستیم.
قطره ای درشت از چشم راست سروش غلطید.حاج محمود قطره را با انگشتش گرفت.
- می بینی چه زلاله،آدم باید از اشک خودش عبرت بگیره که هر موقع سرازیر میشه همینطور زلال و پاکه.
سروش خود را در آغوش حاج محمود رها کرد، حاج محمود گرمای پسر را با تمام وجود احساس کرد. دیگر سردی شب بدرقه در فرودگاه را نداشت. سروش را مقابل خود گرفت و به چشمان خاکستری و زلالش خیره شد.
- خدا رو شکر که فرصت داشتی و برگشتی.
- میدونم با هیچ زبونی حتی دهها برابر این آفرینش، نمی تونم شکر یک هزارم از نعمتهاشو بجا بیارم، اما هرچقدر غافل بودم، کافیه ، خسته شدم!
حاج محمود به سمت طاقچه رفت.
- اگر دنبال یه راهنمای مطمئن می گردی که تو این وانفسا به دادت برسه ، من سراغ دارم.
قرآن را برداشت و رو به پسر کرد.
- خط به خط، کلمه به کلمه دنبالش برو. مطمئن باش اگر تو اقیانوس ظلمات باشی، به قدرت کلمات پربرکتی که با تمام اخلاص و نیت پاک بخونی و عمل کنی آفتاب حقیقت رو به جانت می تابونه.
ببر تو اتاقت و براش حرمت قائل شو تا صاحبش برات حرمت بگذاره و عزت و شرفت بده که صاحب عزت هم اوست.
سروش قرآن را با هر دو دست گرفت. بوسه برآن زد، قرآن را باز کرد.سوره ای آمد و لحظاتی غرق در آیات شد. سپس سر بلند کرد:
- آقاجون میخوام با شکا کار کنم. اما قبل از اون باید یه مدت برم سفر. میخوام برم زیارت. میخوام سبک بشم. چند ساله که از خیلی چیزا دور بودم.
- اگر لازمه برو. همین فردا برو.
- میرم پابوس امام رضا(ع) حس می کنم منو طلبیده.
منیره که از لحظاتی پیش در آستانۀ در ایستاده بود، گفت:
- پسرم، هر وقت دستت به حرم رسید ما رو هم دعا کن.
سروش به منیره رو کرد:

ـ محتاج دعا هستم.

ـ محتاج خلق نباشی.

سروش به آهستگی از کنار مادر گذشت و از اتاق خارج شد. منیره به حاج محمود که تکیه به طاقچه داده و او را نگاه می کرد. خیره شده اما هتوز لب از لب باز نکرده بود که صدای باز شده در اتاق سروش توجهش را جلب کرد. به راهرو رفت . سروش در حال خارج کردن تخت از اتاقش بود. موکت را کنار زد. سروش گفت:

ـ بگذارین باشه اینو که گذاشتم تو زیرزمین میام اونو میبرم تو حیاط می شورم.

حاج محمود به کمکش رفت. سر سخت را گرفت.

ـ بگذار باشه، همین ردا میدم مصطی یه فرش شش متری از مغازه بیاره نمی خواد بشوری.

ـ نه حاج محمود نگاهی به منیر کرد و گفت:

ـ باشه و هر طور میل خودته پس الان تختو می بریم پایین. بعد دوتایی پاچه بالا ی زنیم و موکتو می شوییم.

سروش و منیر با هم لبخند زدند. تخت تا نیمه بیر.ن آمده بود ک سروش دست نگه داشت و گفت:

ـ مثل اون موقعها با هم فرشخا رو می شستیم. و اتاقها رو رنگ می زدیم. نه آقاجون؟

حاج محمود نیز دست نگه داشت لبخندی زد و به منیره نگاهی کرد و گف:

ـ دیگا رو یادت رفت که چقدر با خاک وسیم می شستیم تا از کت و کول می افتادیم. مگه نه حاج خانم؟

منیر که دست به سینه ایستاده بود و آنها را می نگریست متوجه منظور حاج محمود شد و پاسخ داد.

ـ حالا تو تمام عمرم یه بار دیگ بشورین شما هم هر سال همینو تکرا کنین! خوبه حالا دیگا وقتای مشخصی استاده میشن وگرنه حتماٌ شستن قابلمه نقلیای آشپزخانه رم بهشون اضافه می کردین. حاج محمود و سروش می خندند. تمام تخت را از در اتاق خارج محمود ایستاده تسبیح را که دور مچ دستش
آویزان بود داخل جیب شلوارش گذاشت .
- حاج خانم نگو یه بار بگو سالی یه بار یعنی یه بار یه بار .
مجددا هر دو خندیدند منیره نیز که نمی توانست جلوی خنده خودش را بگیرد گفت :
- خوبه شما فقط این زبونارو برای من داری .
مقال دَم افطار رو خاطر نشون کنم که یه وقت فراموشتون نشه .
و خودش دوباره خندید . سروش بلوزش را مرتب کرد و گفت :
- قضیه چیه ؟ ما نامحرم شدیم !؟
منیره که به سمت آشپزخانه میرفت پاسخ داد .
- نه پسرم نامحرم نیستی . قضیه تجدید فراش حاج محمود همدانیه .
- مبارکه ، حالا کی هست ؟
منیره حیرت زده ایستاد .
- من گفتم ، تو هم باور کردی ؟ الحق که به پدرت رفتی .
در حالیکه هر دو می خندیدند تخت را به سمت پلکان زیر زمین بردند . منیره وارد آشپزخانه شد . کتری را آب کرد و روی حرارت روشن گاز گذاشت . با خود گفت :
- امان از دست این پدر و پسر که وقتی دست به یکی می کنند دنیایی حریفشون نمی شه .
دقایقی بعد هر دو از زیر زمین بالا امدند و سروش موکت را به حیاط برد . منیره به ساعت دیواری قاب سپید نگاه کرد . عقربه ها روی دوازده و نیم لحظه شماری می کردند . به حاج محمود که در حال بالا زدن آستینها بود رو کرد و گفت :
- میگم شستن موکت اونم این ساعت زیادم بد نیست . برای دست و بازوتون خوبه .
حاج محمود نزدیک آشپزخانه شد .
- اگر یه استکان چای تازه دم شما رو هم کنارش بگذاریم و چندتا پولکی پَرِشالش دیگه تکمیله ، تکمیله .
- محمود ! منظورم این بود که مزاحم همسایه ها نباشیم .
- نه خانم زیاد سروصدا نمی کنیم . زود تمومش می کنیم می آییم بالا تا چای شما رو دستت نمونه .
- محمود !
-جان دلم بگو تا رو به قبله بشم .
-محمود آرومتر سروش داره میاد .
-خوب بیاد بگذار یاد بگیره . فردا پس فردا زنشو آورد بفهمه چطوری باید باهاش حرف بزنه .
سروش که حرفهای آنها را شنیده بود لبخند زنان سربزیر ، آهسته نزدیک شد .
-آقا جون باز هم میگم شما نمی خواد خودتو خسته کنی .
-بریم زمان داره از دست میره و ما غافلیم . بریم
هر دو به حیاط رفتند. منیره با دور شدن حاج محمود که پشت سر سروش از در راهرو خارج شد زیر لب گفت :
-خدایا سایه این مرد رو از سرم کم نکن



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲ آذر ۱۳۹۰, ۰۶:۱۱ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
مدیر بخش اخبار
 
مینا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 192 تا 195

فصل 19

ژاله با مانتوی قهوه ای رنگ , عینک بزرگ دودی و کیف چرمی مشکی وارد ساختمان شد . راه پله باریک را بالا رفت و وارد راهروی طبقۀ دوم شد . مقابل در آهنی بزرگی ایستاده و زنگ را فشار داد . بالاتر از زنگ تابلوی فلزی مستطیل شکلی با زمینۀ سیاه نصب شده که با رنگ سفید رویش نوشته شده : " تولیدی شباهنگ " . مردی میانسال در را باز کرد . با دیدن ژاله حیرت کرد . نگران به نظر میرسید . کنار رفت تا ژاله وارد شود .
- چی شد مش عماد ؟ سلام کردن یادت رفت ؟ آقا هستن ؟
مش عماد سر به زیر انداخت , آرام گفت :
- بله اومدن خانم میبدی !
پصدای چرخهای خیاطی تمام فضا را پر کرده بود .
بعد از اینکه مش عماد پاسخ ژاله را داد مردی جوان پرده را کنار زد و به سمت فتر رفت . مرد بلند قد و لاغر اندام با ریش سیاه و کوتاه با یدن ژاله نکاهی به مش عماد کرد و وارد دفتر شد . ژاله به سمن سالن زنان کارگر رفت , که مدیر تولیدی او را صدا کرد .
- خانم میبدی بفرمائین این طرف .
ژاله هنوز نرفته , ایستاد . زنی جوان حدوداً سی ساله , پشت چرخی که از پشت پرده رشته رشته دیده میشد , مشغول به کار بود , با نگرانی از جا بلند شد و قبل از اینکه دهان بازکند بر جای میخکوب شد . ژاله لبخند زنان گفت :
- الان میام . دلم برای همه تنگ شده ، الان میام .
به سمت دفتر رفت و داخل شد . زن که مانتوی سیاه به تن داشت و روسری به همان رنگ ، ناامید و غمگین نشست . سرش را به چرخ تکیه داد ، لرزش شانه هایش لحظاتی زنان دیگر را تحت تاثیر قرار داد . ژاله در زد . صدای مردی بگوش رسید :
- بفرمایید .
صدا مجددا گفت :
- لطفا در رو ببندید .
ژاله در را بست . میز کار چوبی قهوه ای رنگی پشت به پنجره بزرگ دفتر قرار داشت . مردی میانسال حدودا چهل و پنج ساله ، میانه اندام با صورتی آبله رو . اما خوب چهره پشت میز ، روی صندلی چرمی سیاه بزرگی نشسته بود کنار دیوار نمونه پارچه های رنگی در اندازه های ده سانتی در یک ردیف پشت سرهم ، روی مقوای سفیدی به دیوار نصب شده بودند . وسائل تحریر مختصری به انضمام پرچم ایران روی میز دیده می شد .
- سلام آقای جهانبخت .
مرد به صندلی ها اشاره کرد :
- سلام ، بفرمایید .
ژاله نشست .
- کمتر سراغ ما می آئید .
- مسافرت بودم .
مرد جوان ریشو ، سر بزیر انداخته و مقابل ژاله روی صندلی نشسته بود . ژاله با من من و لحنی مضطرب و پرتمنا گفت :
- اِ ... اِ باهاتون یه کاری داشتم . البته ... البته ...
جهانبخت متوجه منظور ژاله شد و اشاره به جوان کرد .
- اصغر آقا از خودمون هستن ، جای شما کار می کنن .
ژاله کمی آسوده تر شد و گفت :
- من اومدم که بخاطر غیبتم عذرخواهی کنم . اخه میدونین برادرم تصادف کرده بود ، رفته بودم پیش اون . اخه برادرم شهرستانه و ... و من دسترسی به تلفن نداشتم . برای همین نشد بیام یا خبری بدم ... بهرحال پیش خودم حساب کردم با این وصف بهتره بیام تسویه حساب کنم و زحمت رو کم کنم
جهانبخت نگاهي به جوان كرد كه در حال تماشاي مجله اش شده بود. سعي كرد كه به آرامي و شمرده حرف بزند. جوان بلوز آستين كوتاه سفيد و شلوار خاكستري رنگي بهتن داشت. بي اعتنا خود را با مجله ها مشغول رده بود. برعكس چهره ي آبله زده ي جهانبخت. طنين گرم صدايش د هر شنونده اي را بدست مي آورد.
ـ خوب البته شما كه خوب مي شناسين.من اهل مال مردم خوردن نيستم و اگر كارگرم ديگه نخواد كار كنه. حقشو مي دم. ولي در مورد شما قضيه يه مقدرا فرق مي كنه.
ژاله با دلهره گفت:
ـ چه... چه فرقي؟ منكه حقوق دو ماه رو از شما طلب دارم! البته اگر اضافه كاريها رو حساب كنيم، يه چيزي نزديك چهارماه و نيم ميشه، اما شما همون دو ماه رو حساب كنين.
جهانبخت به جوان كه به ژاله خيره شده بود. نگاه كرد. ژاله با دستپاچگي سعي مي كرد ارزش دستانش را مخفي كند. خنده اي عصبي كرد و بي شكل روي چهره اش پديدار شد.
ـ بِ بخشيد، حالم خوش نيست. اعصابم ناراحته!
ـ خانم ميبدي گفتم كه من بي انصاف نيستم و دقيقاً به حساب و كتاب كار شما واقفم. براي من دادن مبلغي كه در ازاء چهارماه و نيم از من مطالبه مي كنيد، اصلاً سخت نيست ولي...
ـ و ... .لي چي؟ باوركنين من به اين پول احتياج دارم وگرنه اصلاً حرفشو هم نمي زدم.
ـ متوجه هستم، اما... چطوری بگم؟ اما شما كاري كردين حيثيت و اسم توليدي مارو لكه دار كرده...
ژاله دستپاچه شد، دانه هاي عرق روي پيشاني بلندش نشست. ابروي نازكش تكان مي خوردند.
ـمن؟ من چيكار كردم؟ خوب فقط نيومدم. همين! گفتم برادرم تصاد...
ـ اصلاً مسئله تصادف برادر شما كه ناگهان از دو ماه پيش يكدفعه به خانواده تك نفذه اتون اضافه شده نيست. بلكه مساله خيلي مهمتر از اين حرفهاست ولي بهتره كه من حرفي نزنم. تا قضيه براي شما كاملاً روشن بشه.
ژاله بند كيف را ميان مشت جمع كرد. ذهنش ار كار افتاد گيج شده بود نميدانست چه كند بايد هر چه زودتر توليدي را ترك كند. طي دو ماه گذشته كه در يكي از محلات پايين شهر و در خانه ي محقر پيرزني خود را مخفي كرده بود با شنيدن دستگيري باندي كه برايشان كار ميكرد. و پس از حادثه اي كه در باغ رخ داده بود نميتوانست سركار حاضر شود بالاخره چند روز قبل تمام پولي كه پس انداز داشت . تمام شد و تنها راه چاره را در رفتن به تولیدی و گرفتن مانده حسابش دیده بود حال خود را چون طعمه ای در تله می دید . هر لحظه بر ترس و اضطرابش افزوده می شد .با ترس گفت :
-پس پس کی باید حرف بزنه ؟ من که اصلا سر در نمیآرم خو خوب منکه پول زیادی از شما نخواستم اما حالا که اینطوریه بهتر که من برم .
مرد جوان مجله را روی میز گذاشت و به ژاله رو کرد :
-بهتره یکم دیگه صبر کنین .
-این قضیه به شما ربط داری نداره .
-اتفاقا خیلی هم مربوطه . چون اونی که باید حرف بزنه من هستم .
ژاله گیج به مرد جوان خیره شد .
-شما !!؟
خنده های عصبی و بلند ژاله در اتاق پیچید با دست لرزانش گوشه مقنعه مشکی اش را مرتب می کند .
-م من نمیدونستم شما شریک گرفتین !!؟
به جانبخت نگاه کرد مرد جوان گفت :
-خیر ایشون شریک نگرفتن . و همچنان بطور مستقل مدیر این کارگاه هستن
ژاله که مانند طعمه ای در دام افتاده بود و راه فرار نداشت مستاصل به چهره خاموش و مغموم جهانبخت نگاه کرد و و در حالیکه سعی کرد ارامش خود را حفظ کند گفت :
-پس این یعنی چی ؟
-یعنی اینکه شما خانم سمیرا میبدی معروف به ژاله ره به جرم همکاری با مسعود فنونی زاده و بدران قمشه ای در قتل میر صادق و همایون رشیدی و اقدام به دزدیدن خاطره حقگو دختر مقتول میر صادق حقگو بازداشت می کنم
ژاله خشکش زد بند کیف از دستش اویزان شد لحظاتی منگ و متحیر نمیتوانست حتی به چیزی فکر کند تا اینکه به خود امد و به سرعت از جا می جهید مبهوت به جهانبخت و مامور آگاهی نگاه کرد و یکدفعه به سمت در رفت که مش عماد در را باز کرد و داخل شد سپس مقابل در همچون نگهبان می ایستاد ژاله که راه فرار را بسته دید برای آخرین تلاش گفت :
-دلم خوش بود یه همشهری داغ دیده مثل خودم دارم اما مثل اینکه داغ سه پسرت زده به سرت پیرمرد
مینا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۵ آذر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
مدیر بخش درسی و دانشجویی
 
avazkhamoosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 196 تا 204

مش عماد با نگاهی دلسوز و مهربان گفت :
- دخترم به من بد نگو ، مجبورم ، آخه تو هم بد کردی .
جهانبخت همچنان در سکوت و خاموشی روی صندلی میخکوب مانده بود و ملول و گرفته ب ژاله چشم دوخته که از مش عماد رو گردانده و با غیظ به او می نگریست. لحظاتی گذشت ، ژاله آرام خود را به صندلی رساند و بی قید و مستاصل روی آن نشست سر بزیر انداخت . دمی گذشت سپس سر بلند کرد و اینبار با لحنی ملتمس گونه و نادم گفت :
- اما منکه شخصا تو قتل دست نداشتم ، کار مسعود بود نه من !
- شما هم محرک او بودید ، اینو که نمی تونین انکار کنین .
ژاله سر بزیر انداخت . هنوز باور نداشت که به دام افتاده است . سر بلند کرد. بغض گلویش را می فشرد . سرش را از روی بیچارگی تکان داد . اشک روی گونه هایش روان شد . دستها را روی صورت گذاشت . کمی آرام گرفت با پشت دست چشمها را پاک کرد و در حالیکه به تابلوی روبروی خود که به دیوار نصب شده بود و منظره ی پاییزی دلگیری را نشان می داد خیره شده بود با گریه گفت :
- پس اون چی که حالا داره واسه ی خودش تو کشورهای خارجی راست راست راه می ره ؟ چرا فقط من باید مجازات بشم ؟ چرا اونو نمی گیرین ؟ شما دو ماه اینجا کمین کردین که منو بگیرین ، غافل از اینکه قاتل اصلی از چنگتون فرار کرده .
سرکار جمشیدی به سمت او رفت . مقابلش پشت ردیف صندلیها ایستاد .
- شما بهتره نگران خودت باشی. مسعود فنونی زاده دو روز قبل به همراه یه کامیون حامل دویست و پنجاه کیسه ی یک نایلونی هروئین و بیست و سه نفر از عوامل و دست اندرکاران قاچاق مواد مخدر موقعی که اصلا انتظارشو نداشتن ، دستگیر شدن و الان تو زندان در انتظار رسیدن وقت محاکمه آب خنک می خورن. البته فقط یکی از سردشته هاشون به اسم محمد نعیم تو زد و خورد کشته شد و دو سه تاشون زخمی شدن ، اما خوشبختانه مسعود فنونی زاده دستگیر شد . امیدوارم راضی شده باشین !
ژاله همچون ظرفی خرد شده و بی محترا و نا امید ، با روحی متلاشی روی صندلی میخکوب شده بود. اینکه روزی به خاطر حسادت بی منطق به دام بیفتد او را سخت غافلکیر و حرتزده کرده بود. یقینا بدران که از اشتغال او در تولیدی خبر داشت مکان او را لو داده بود . با درون از هم پاشیده به نامعلوم بودن راهی که مقابلش قرار داشت ، چشم دوخت. هیچ روزن امیدی نبود. فقط تاریکی بود . تاریکی سعادتی که تا نیم
ساعت قبل دنیایی رنگارنگ از آن برای خودش ساخته بود.اما حالا کم کم از میان ظلمات برق میله های زندان او را به سوی خود میخواند زندانی که با حبس جسم او روحش را به دار می کشیو کالبد بی جان و روح او را همچون پوستینی بی مصرف به گوشه سلول نکبت اعمالش می انداخت عذابی که در طول دو ماه گذشته لحظه ای او را به حال خود نگذاشته بود در چهره خسته وملولش نمایان شد.نه تنها از درون که در سیمای دردمندش نیز شکست.دقایقی بعد از دفتر خارج شدند.
کارگرها دست از کار کشیده و در راهرو ایستاده بودند.مش عماد جلوتر از دیگران بود وبا دلسوزی ورافت به ژاله نگاه میکرد.سوری زنی که در آغاز ورود ژاله با دیدن او غمگین شد به سوی ژاله رفت جهانبخت مقابل در دفترش ایستاد ومامور اگاهی در را باز کرد سوری دستان سرد و بی حس ژاله را در دست گرفت. به چهره ناامید و خاموش او نگاه کرد.
متاسفم من.من قصد داشتم بهت بگم اما..منو ببخش ترسیدم ,ترسیدم که
ژاله بی قید و آرام دستان سوری را پس زد زهرخندی زد وگفت:

ترسدی تو رو هم به جرم همکاری با من بگیرین؟شاید ترسیدی که شوهرت کهدنبال بهونست با یک بچه ولت کنه بره؟
سوری دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما ژاله از مقابل او گذشت و از در خارج شد.
جهانبخت محزون و دلتنگ داخل دفترش شد و در را بست.مش عماد در خروجی تولیدی را بست ورو به کارگرها گفت:
بهتره برگردین سرکارتون.برگردین.
پشت درهای کارگاه در راهرو ژاله بالای پلکان ایستاد و به ردیف مارپیچ پلکان که تا طبقه اول ادامه داشت خیره شد سرکار جمشیدی که پیراهن آبی رنگی روی بلوز سفید آستین کوتاه پوشیده بود خطاب به ژاله گفت:
خوب بهتره که بریم حرکت کنید.
ژاله به دیوار روبرو که پنجره های کوچکی در فاصله پلکان هر طبقه تعبیه شده بود چشمان درشت و سیاهش به پنجره خیره ماند.پای راست را بلند کرد و بی آنکه به پلکان نگاه کند پایین آورد.با غلطیدن پیکر ژاله از روی پلکان تا مارپیچ اول سرکار جمشیدی که غافلگیر شده بود به دنبالش دوید تا جلوی سقوط را بگیرد.اما
وقتی به او رسید که دیگر دیر شده بود. رگه ی خون از پشت سر ژاله روی پله ها روان بود. سرکار جمشیدی به پیکر بی جان ژاله خیره شد. در کارگاه باز شد و مش عماد و کارگرها و در آخر جهانبخت خارج شدند و روی پلکان ایستادند. سوری جمعیت را کنار زد و خود را به ژاله رساند. بالای سرش نشست. دست بی جان او را در دست می گرفت. قطرات اشک از چشمان سوری می چکید روی پوست سفید دست ژاله. به مامور آگاهی که به دیوار کرده بود رو کرد و با بغض گفت:
_ اگر اینجا اینکارو نمی کرد حتما تو زندان خودشو می کشت. اون خیلی حساس بود ، خیلی.
دمی مکث می کند. سر ژاله را روی زانو گذاشته گونه اش را نوازش می کند، مجدداً می گوید:
_ ژاله هیچکس رو نداشت. پدر و مادر و دو خواهر و برادرش تو آبادان کشته شدن. اون مجبور بود کار کنه. اما نمی دونست با چه آدمایی برخورد می کنه. تا اینکه عاشق شد. فکر می کرد بالاخره می تونه یه سرپناه داشته باشه. اما بیچاره همیشه تو محاسبه اشتباه می کرد. همیشه. برای همین هم... آه.. نه بیچاره ژاله.
گریه امانش نداد. سر بی جان ژاله را در آغوش گرفت. دختری که بالای سر سوری ایستاده بود اشکهایش را پاک کرد و از میان جمعیت گذشت و از پلکان بالا رفت و وارد کارگاه شد. صدای ضجه اش به محض ورود شنیده شد. همه از مرگ ژاله غمگین و افسرده به جسدش چشم دوخته بودند. مش عماد کنار مامور آگاهی ایستاده به جهانبخت که هنوز بالای پلکان بود و ماتم زده و غمگین به ژاله خیره شده بود نگاه کرد. پیش خود فکر کرد، شاید جهانبخت که بارها از ژاله تقاضای ازدواج کرده بود می توانست برایش همسری شایسته باشد و شاید ژاله هم می توانست مادری دلسوز برای فرزند بی مادر جهانبخت شود و به این نحو هر دو درد فراق و محرومیت از مهر را جبران کنند. اما افسوس که ژاله به خطا رفت.
از پلکان بالا رفت و کنار جهانبخت ایستاد. دست به شانه اش گذاشت. اما او در خود غرق شده بود و در همان حال زیر لب گفت:
_ من که بهت گفتم آخرش پشیمونی برات میاره. اما تو گوش نکردی.
مش عماد آهسته گفت.
_ صبور باشین.
جهانبخت تکیه به دیوار داد و سرش را بالا گرفت تا اشک ها نلغزند. اما بی فایده بود و قطرات پی در پی سرازیر شدند.

فصل 20

بوی گلاب تمام فضای حرم را پر کرده بود. زائرین از زن و مرد در رفت و امد بودند و به محض ورود به سالن اصلی برای زیارت ضریح امام موسی الرضا(ع) مشتاقانه دستها را جلو می بردند و به ضریح نزدیک می شدند. پیرمردی شکسته و خمیده با کت و شلواری کهنه اما پاکیزه وارد شد، ادای احترام کرد و هر دو دست را روی سینه گذاشت و زیر لب ذکر گفت. سپس به سمت پیرمرد معممی که تکیه به دیوار مرمری داده، مقابل ضریح نشسته بود و عینک ذره بینی به چشم داشت رفت که در حال خواندن دعا بود. با صدایی لرزان و گرفته و لهجه خاص اهالی یزد مودبانه گفت:
- حاج اقا برام زیارت نومه امام رو می خونین؟
معمم متوجه پیرمرد شد.
- چشم برادرم. الساعه.
دست برد و از لابه لای کتابهایی که در کنار خود گذاشته بود زیارت نامه امام رضا (ع) را برداشت و شروع به قرائت کرد.
سروش کنار دیوار روبروی انها ایستاده و به مردمی که از هر طبقه و شهر نژادی بودند چشم دوخته بود که مخلصانه و پروانه وار به گرد شمع وجود امام غریب می گردیدند. کمی بعد به ضریح نزدیک شد، به فاصله دو متری ضریح رسید. جمعیت مردها و زنها بطور جداگانه با شوق رساندن دستهایشان به ضریح به هم فشار اورده و خود را جلو می کشیدند.
سروش بعد از زیارت حرکت میکرد و محترمانه خود را عقب میکشید در این موقع زنی او را صدا کرد.
-آقا این زیارت نامه رو برام میخونین.
به او نگاه کرد زنی با لباس محلی بلند مانند کوچ نشینان که چادری تا نیمه به دور خود پیچیده بود و دامن چین دار و بلندش با زمینه سفید و گلهای درشت نارنجی و قرمز که تا ساق پایش را میپوشاند که از نیمه دیگر چادر بیرون بود.کودک 4 ماهه لاغر و رنگ پریده ای در آغوش داشت.دو سنگ سیاه و گرد برای چشم زخم درون سنجاق قفلی بزرگی به حلقه آستین لباس بچه سنجاق شده بود.کودک سرش را روی شانه زن گذاشته به خواب رفته بود.چهره آفتاب سوخته و لک دار زن نشان از طی مسافتی طولانی داشت.خال درشتی در سمت چپ گونه اش لاغری چهره اش را بیشتر عیان میکرد.
سروش زیارت نامه ای را که زن بسوی او گرفته بود به دست گرفت و رو به ضریح ایستاد.زن گامی عقبتر در کنارش ایستاد.سروش شروع به خواندن کرد.در آغاز کمی گیج بود جمله اول را غلط تلفظ کرد.اما با کمی مکث کردن و تمرکز فکر مجددا شروع به قرائت کرد و اینبار صحیح و شمرده خواند.زن آرام اشک میریخت و با انگشت به ضریح اشاره داشت و زیر لب هر چه سروش میخواند تکرار میکرد.زمانیکه زیارتنامه تمام شد کتاب را به زن داد و از آنجا دور شد.
کتاب دیوار سمت در ورودی سالنی که ضریح در آن قرار داشت.جوان جانبازی خوب چهره روی ویلچیر نشسته بود و شال سبز رنگی بدور گردن داشت.با یک طرف چشمهایش را پاک کرد و رو به همسرش که سعی میکرد او را دلداری دهد به زبان آذری شعر خواند:
هَر کیم آزام جانُ ایستَدی
جانینا عِشکی مَجنون اِلدی
هَر کیم عاشیخلیخدَن ایستَقه ایستَدی
ناکام کِشدی بیر نَفَسدَ یِتیشَفدی

چشمان همسرش نیز پر اشک شد.سروش که معنای شعر را نفهمیده بود کنجکاو جلوتر رفت و مقابل جانباز ایستاد.جانباز و همسرش به سروش و سپس به یکدیگر نگاه کردند و از حضور غریبه ای مقابل خود متعجب شدند.سروش که دید باید آنها را از سئوالی که در ذهن دارند برهاند گفت:
- ببخشید , میتونم از شما خواهش کنم این شعری که به زبان آذری بود برام معنی کنید ؟ البته نمیدونم شعر هست یا نه , اما ...
جانباز به همسرش نگاه کرد او نیز با اشاره سر تائید کرد برای همین جانباز گفت :
- برادر چی باعث شد که معنی این شعر رو بخواهی ؟
سروش جواب داد :
- من همینجا نزدیک شما ایستاده بودم , دیدم که شما غمگین هستید و همسرتون با شما صحبت میکرد و شما در جواب ایشون همین شعر را قرائت کردید . راستش , یه جوری دلم رو لرزوند . حس کردم باید یک معنای عمیق و عظیمی تواون کلمات باشه که هردوی شما رو هم منقلب کرده و به گریه انداخت .
جانباز سر به زیر انداخت و در خود فرو رفت . همسرش با لحن آرامی گفت :
- همینطوره . خیلی عمیق و عظیم . روز قبل یکی از همرزمان همسرم که او هم از جانبازان جنگ بود و از آخرین حمله تا روز قبل در وضعیت بسیار وخیمی به سر میبرد و در واقع اونو با دستگاه زنده نگه داشته بودن در آخرین لحظات حیاتش این شعر رو قرائت کرد و بعد از اون همسرم چنان منقلب شده بود که پیشنهاد کردم بیائیم زیارت آقا . البته ما ساکن همین شهر هستیم . اما نمیدانم چی شده که خودم هم ...
در این موقع او نیز دیگر نتوانست کلامش را ادامه دهد و به گریه افتاد .
جانباز سر بلند کرد و با مهر به همسرش نگاه کرد و با چشمان پر از اشک رو به سروش گفت :
- شاهد , یک شعر از وصف حال عشاق حق ساخته بود و به زبان مادری خودش همیشه در تمام مدتی که در جبهه بودیم و حتی در زمانیکه در بیمارستان متحمل دردهای شدید روحی و جسمی بود قرائت میکرد . من آذری زبان نیستم اما شاهد آنقدر اون رو تکرار کرده بود که منهم به همان زبان یاد گرفتم . اما معناشو از خودش پرسیدم و او برام گفت که معنی این شعر این میشه :
هر که آرام جان خواست به جانش تیر عشق مجنونی خلید و هرکه از عاشق شدن تنها به معنای دنیایی آن رسید و همان را خواست , در آخر ناکام رفت و به یک نفس هم نرسید .
و شاهد خار عشق معشوق حقیقی رو به جان خرید و در هوای نفس دوست سیر سلوک کرد و در آخر بسان پرنده ای آزاد به سوی او پر کشید . اما من هنوز اسیر چرخ
این دنیا هستم ، اسیری که خودش باید چرخش رو با دست خودش بچرخونه تا جبر حیاط رو مثل آلودگی هوای آسمان شهرهامون به حلقوم نزارم فرو بدم . اما من ...
فشار بغض ادامه کلام او را مجال نداد ، و جانباز سر بزیر انداخت و بی اختیار گریست . سروش که سخت تحت تاثیر سخنان مرد قرار گرفته بود دست به شانه او گذاشت و به قصد دلداری دادن دهان باز کرد تا حرفی بزند اما بی آنکه کلامی بگوید تنها به او خیره شد . مرد سر بلند کرد . سروش دست او را در دست گرفت و برادرانه فشرد . هر دو لحظاتی به چشمان هم خیره شدند . دلاور جنگ با اشاره سر و لبخند محزونی که به لب داشت به سروش فهماند که منظور او را درک میکند .
ساعتی بعد ، سروش کلید اتاق هتل را داخل قفل چرخاند و در را آهسته باز کرد . به محض ورود کاپشن بهاره ای که به تن داشت درآورد و روی تخت انداخت . روی کاناپه نشست . پارچ آب بلوری به همراه لیوانی تهی روی میز بود ، کمی اب داخل لیوان ریخت و لاجرعه آنرا سرکشید . لحظاتی لیوان را میان دست نگه داشت . سپس انرا کنار پارچ آب گذاشت و از جای برخاست رفت روی تخت دراز کشید . دقایقی دستها را زیر سر گذاشت و چشم به سقف اتاق دوخت و در خود غرق شد . تا اینکه خستگی او را از پای در آورد و به خواب رفت . نزدیک سحر از خواب بیدار شد . برخاست و به حمام رفت . هنوز هوا گرگ و میش بود و روشن نشده بود . یکربع بعد از حمام خارج شد با حوله سفیدی که در حاشیه خطوط آبی داشت سرش را کمی خشک کرد ، سپس حوله را روی شانه اش لاقید رها کرد . به پنجره نزدیک شد ، پرده را کنار زد و تکیه به دیوار داده بیرون را تماشا کرد . از دور چراغهای روشن حرم را می دید ، و خانه های اطراف آن که همچون حلقه ای نگین پرارزش و بی نظیری را در میان گرفته بودند . اشتیاق و نیاز در دیدگانش موج می زد به گلدسته های حرم چشم دوخت . صدای نقاره زنهای حرم به علامت رسیدن صبح و وقت نماز از بالای گلدسته ها به گوش میرسید . ریسه لامپهای روشن حرم تقارن بسیار زیبایی با روشنایی چراغهای محلات اطراف و میدان مقابل حرم داشت . خیابان ها روشن بودند و اتومبیلها کم و بیش در تردد . گویی مشهدرضا (ع) شبها هم نمی خوابید و با عشق خدا و امام رضا (ع) هر عاشقی را به مقصدش در هر ساعتی که میخواست میرساند .

در چوبی طوسی رنگ اتاق بازپرس باز و مسعود در استانه در ظاهر شد . لباس زندان به تن داشت . هر دو دستش از مقابل با دستبند بهم متصل شده بودند . جلوتر رفت و روبروي ميز بازپرس نشست. پوشه زخيمي روي ميز به چشم ميخورد. روي پوشه با حروف درشت نوشته شده پرونده ي مسعود فنوني زاده. دست هاي مسعود را باز كردند.
بازپرس ميانسال، حدود چهل و پنج ساله. بلند قد و لاغر با صورتي گرد كه عينك فلزي با قاب گرد ب چشم زده بود. پوشه را باز كرد و با دقت در كاغذها و مدارك جستجو كرد. يكي دو بار عينكش را جابجا كرد.
بازپرس بعد از مطالعه اي مختصر، پرونده را بست و به مسعود نگاه كرد. عينكش را مرتب كرد:
ـ مسعود فنوني زاده به جرم قتل و قاچاق، ضرب و جرح. اقدام به هتك حرمت.كلاهبرداري. معاملات مشروبات الكلي و...
دستها را روي ميز گذاشت و درهم گرد كرد. سخنش را قطع مرو به مسعود خيره شد:
ـ پرونده ي پروپيموني داري. مثل جمعه بازار همه چي توش پيدا ميشه.
مسعود به روبرو نگاه مي كرد و سكوت كرده بود.
ـ خوب ميخواستي با اين كارا چه چيزي رو ثابت كني؟ اينكه به عنوان يك موجود منفي مي توني هر كار خلافي رو انجام بدي يا چيزي رو از راه غلطش بدست بياري؟
مسعود بي آنكه جوابي بدهد، به بازپرس خيره شد. در درون با خود عهد كرده بود كه حتي يك كلمه حرف نزند.
بازپرس كه سكوت مسعود را ديد، تكرار كرد:
ـ واقعاً چه چيزي رو مي خواستي ثابت كني؟
مكث كرد اما همچنان مسعود سكوت كرده بود. بازپرس برخاست. دست راستش را در جيب كرد. دو قدم به سوي در رفت. سپس برگشت كنار ميز ايستاد. دستش را روي ميز گذاشت و كمي به جلو خم شد. به چشمان مسعود خيره شد. با لحن آرامتري گفت:
ـ نمي خواي چيزي بگي؟ خيلي خوب نگو!
دستها را به حالت تسليم بالا برد، بطوريكه گف دستها به سمت مسعود بود و دوباره تكرار كرد:
ـ خيلي خوب. نگو. اصلاً فكر ميكنيم كه شما زبون هم ندارين. بسيار خوب.
رو به مسعود ایستاد و تکیه به میز داد . دستها را روی سینه درهم گره می کند .
-یعنی فکر میکنی با حرف نزدن ، چیزی هم فرق میکنه ؟
منظورم اینه که تصور کردی در مجازاتت تخفیفی هم ایجاد میکنه ؟
تمامی دلایل و شواهد گواه بر گناهکار بودن تو است .
سر را جلوتر برده به چشمان سبز مسعود خیره شد :
-میفهمی ؟
مسعود پوزخندی زد و دستها را روی سنیه درهم گره کرد اما چشم از بازپرس برنداشت به تقلا و تلاش او در حرف کشیدن خودش میخندید و در دل از سکوتش راضی و خوشحال بنظر می رسید بازپرس برگشت و روی صندلی اش نشست سربزیر انداخت و دمی هیچ نگفت سپس در همان حال صندلی را عقب کشید
-تو بالاخره باید یه حرفی بزنی حداقل یه کلمه بگو . چرا ؟
به مسعود نگاه کرد مسعود به چهره بازپرس خیره شد و لبها را جمع کرد و گفت :
-نه !
و دیگر هیچ نگفت بازپرس با دهان باز او را نگاه کرد . با خود فکر می کرد این موجود را چه باید نامید ؟کسی که براحتی نوجوان عقب مانده ای را می کشد و مردی شریف و خوشنام را خفه می کند . سپس با خیالی اسوده معامله قاچاق مواد مخدر می کند و تا اخرین لحظه دستگیری دست از تلاش برنمی دارد .و بعد از به دام افتادن مقابلت می نشیند زهر خندی تحویلت داده و تنها یک کلمه می گویید نه چرا نه ؟ آیا او نمی خواهد هیچ بگویید ؟ یا دیگر حرفی برای گفتن ندارد ؟ برخاست به سمت در رفت و انرا گشود و سرجوخه نگهبان را صدا زد :
-سرجوخه لطفا مجرم را ببرید دیگه با اون کاری ندارم
در حقیقت بازپرس این حرف را به مسعود گفت تا عکس العمل او را در قبال ان ببیند که مسعود بعد از بستن دستبند به دستانش سر بلند کرد و به بازپرس نگاه کرد زهر خند تلخی به لب آورد و چشمکی به بازپرس زد و پشت به او کرد سرجوخه در را باز کرد و خارج شد که بازپرس خود را به مسعود رساند بازوی او را گرفت رو به خود برگرداند به چشمان سبز و متکبرش خیره شد .
-مطمئن باش این اخرین خنده ات بود .
مسعود به چشمان بازپرس از پشت شیشه گرد و براق عینک خیره شد . دیگر نخندید دمی هر دو بهم خیره شدند سعی میکردند در این زورآزمایی دیگری


avazkhamoosh هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
patrin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 205 تا 213

را مغلوب سازند. مسعود که پی به عمق کلام بازپرس برده ، خاموش در مقابل نگاه او مقاومت کرد. سرجوخه دستش را کشید و او را همراه خود برد. بازپرس در را بست ، برگشت و روی صندلی نشست. خودکار را برداشت کمی با ان بازی کرد. در حالیکه در خود فرو رفته و فکر می کرد ، پرونده مسعود را باز کرد و نگاهی میان کاغذها انداخت ، سپس آنرا بست، دوباره بفکر رفت. به اینکه با مسعود چه کند ؟ و چگونه او را وادار به سخن گفتن کند؟ با اینکه بدون حتی یک کلمه ، او همچنان محکوم به اعدام بود، اما بازپرس تصور میکرد مسعود باید حرف بزند. باید چیزی بگوید . اما او نمیخواست لب باز کند . دقیقه ای گذشت در آخر خودکار را محکم روی میز کوبید . گوشی تلفن زرد رنگ را برداشت . چند دکمه را فشار داد . لحظاتی صبر کرد، و بعد گفت : میخوام به دقت مراقب مسعود فنونی زاده باشین . فقط از دور مراقبش باشین. به محض دیدن عکس العکل خاصی از طرف اون ، سریعا به من خبر بدین.
گوشی را گذاشت. دستها را روی میز گذاشته و در هم قفل کرد و به در خیره شد و باز در خود فرو رفت .

فصل 21

در میله ای با صدای خشنی باز شد ماندانا به همراه نگهبان داخل شد به سمت صندلی رفت و نشست سمت دیگر مسعود به همراه نگهبان دیگری وارد شد وری صندلی مقابل ماندانا نشست پیراهن وشلوار خاکستری رنگ مخصوص زندان به تن داشت و موهای سرش کوتاه شده بودند صورت را نیز تراشیده.ماندانا دمی با نگاهی محزون به مسعود که لاغرتر بنظر می رسد نگریست گوشی را برداشت .مسعود به ظاهر مشتاقانه از پشت شیشه او را نگاه میکرد او نیز گوشی را برداشت.

سلام مسعود حالت چطوره؟
ای بد نیستم.
ماندانا نگران و دلمرده گوشی را با دودست گرفته بود دهان را به گوشی نزدیک کرد در چشمانش اشک موج میزد.
یعنی چی بد نیستم؟باهات چیکار میکنن؟
مسعود لبخندی تلخ زد و به سمت چپ خود نگاه کرد که زندانی جوانی با همسرش در حال گفتگو بودند هستند و به زندانی بعد از او پسری با مادرش و بعد از آ«ها دو مرد که هر دو سر بزیر انداخته و سکوت بودند.زندانی جوان بود و مرد دیگر با موهای خاکستری و دستهای پهنو بزرگ و زمخت مقابلش نشسته بود.
مسعود رو به ماندانا کرد و گفت:
گفتم که بهم میرسن فعلا هم باهام کاری نکردن.
ماندانا دستش را روی شیشه گذاشته به جلو خم شد به چشمان بی حالتِ مسعود نگاه کرد. مسعود آرام و صبورانه گذاشت تا ماندانا او را دلِ سیر نگاه کند.
_مسعود ، آخه این چه کاری بود که کردی؟ برای چی؟ هیچ فکر ماهارو کردی؟ اصلا خودت چی؟ چرا خودت رو از یاد بردی؟
مسعود سرش را تکان داد باز هم لبخندی تلخ زد و کف دستش را روی شیشه بطوریکه مقابل دست ماندانا باشد، گذاشت.
_ دیگه حتی بهش فکر نمی کنم.
ماندانا دستش را از روی شیشه برداشت و بروی میز کوبید:
_ یعنی اصلا برات مهم نیست باهات چیکار می کنن. اگر اعدامت کنن چی؟ اینو چی می گی؟
مسعود به جلو خم شد. گوشی را کنار گرفت. لب هایش تکان خوردند.
_ نمی تونن.
ماندانا که گیج شده بود گوشه ی چادر سیاهش را درست کرد. کیف سیاه چرمی اش را سمت دیگر گذاشته بود گوشی را به دهان نزدیک کرد.
_ یعنی چی نمی تونن؟ چطوری می تونی از زیر این همه جرم فرار کنی. تو اصلا فکر کردی چیکارا کردی؟
مسعود بی تفاوت به صندلی تکیه داد و دست ها را روی سینه درهم گره کرد.
_ برام اصلا مهم نیست.
ماندانا خشمگین غرید.
_ تو ، آدم کشتی! اینو که نمی تونی منکر بشی؟ بغیر از میرصادق و اون بچه سه تا از مامورای انتظامی رو هم کشتی و چهارتای دیگه رو هم زخمی کردی.
مسعود با خشم به جلو خم شد. مستقیم به چشمان اشکبار و مبهوت ماندانا که نگاه کرد:
_ گفتم که برام مهم نیست!
ماندانا با ناباوری گوشی را در دست می فشرد. او از رفتار و گفتار بی اعتنا و خونسرد مسعود حیرت زده شده بود. برخورد غیرانسانی مسعود در مقابل آنچه که مرتکب شده، چهره ای تازه از برادر را در مقابلش نمایان کرد. دستش را در هوا تکان داد.
_ مسعود تو نمی خوای حتی یک دقیقه فکر کنی که با ما چکار کردی؟ و اینکه بعد از مرگ پدرمون و فرار تو چی به روز ما اومد؟ من، عزیز، مهدی اصلا یادت بود که ما هم هستیم؟ شماها ابرو برای ما نگذاشتید. همون سلام خشک و خالی که با بودن پدرمون به ما می دادن هم از بین رفت حتی جرات نکردیم خرما بخریم تا خودمون براش فاتحه بفرستیم. از خودمونم خجل بودیم. وای به اونایی که الا تو رومون نگاه نکردن. تا سه هفته پیش حتی نیومدن ببینن ما مردیم یا زنده؟ مرد خونه مون مرده. بزرگ خونواده دیگه تو این دنیا نیست و ما عذادارش هستیم تا اینکه....
سکوت کرد. سربزیر انداخت و با دستمال چشمانش را پاک کرد. بغض را فرو بلعید و دیگر هیچ نگفت. مسعود نگران خم شد :
- تا اینکه چی؟ چرا ساکت شدی. بگو چی شده؟
ماندانا سر بلند کرد:
- تا اینه حاج محمود اومد خونه. وقتی رسیدم، داشت می رفت. اومده بود تسلیت بگه. از بیمارستان مرخص شده بود. بعد با عزیز حرفم شد از اونجا رفتم بیرون و تا امروز پامو به اونجا نگذاشتم بخاطر شماها. اما تو خیابون عزیز و مهدی رو دیدم. کوروش هم بی خبر از اونا نیست. می گفت با رفتن حاج محمود به خونه پدر، مردم محل هم به احترام اون، رابطه خوبی با عزیز و مهدی دارن. البته با عزیز که کسی خصومتی نداشت. چون بین همه ما تنها اون بود که با کارهای شما همیشه مخالف بود. اینو همه فامیل و محله هم می دونستن. حتی به منم سلام می دن. حالمو می پرسن. از عزیز می خوان اگه کاری داره براش انجام بدن. واقعیتش وقتی اینارو می بینم و می شنوم گیج میشم. در مورد تو و پدرمون که چرا بیهوده دشمنی کردین و با داغدار کردن چند تا خانواده، خودتونو هم از بین بردین؟ شک می کنم اخه بگو اصلا ارزششو داشت؟
مسعود به صندلی تکیه داد. به چهره ماندانا که در دمی تغییر کرده و ندامت و پشیمانی از اعمال و رفتار گذشته در چشمانش بوضوح دیده می شد، نگاه کرد.
- پس حاج محمود، قلم شکسته اشو گذاشت تو خونه من. پس بگو چرا وقتی اون شب تلفن کردم مادرت پشت چشم برام نازک کرد و بقول خودش شیرشو نخورده حرومم کرد! نگو سرو سری داشت. ما از اون غافل بودیم. بذار بیام بیرون. می دونم چیکار کنم. فقط پام برسه بیرون.
ماندانا که نمی توانست وقاحت رفتار مسعود را تحمل کند خم شد و گفت:
- خفه شو! تو حق نداری در مورد عزیز اینطور فکر کنی. هم تو و هم همه میدونن که ایمان عزیز.واقعیه و همیشه از پدر میخواست که اونم مثل مردای با غیرت دیگه رفتار کنه.اما کو گوش شنوا عزیز اونقدر چشم و دل پاک هست که هیچ موجودی اونم مثل تو نتونه حتی کلمه ای بهش تهمت بزنه.
مسعود نیز خم شد و گفت:من این چیزا سرم نمیشه بهت گفته باشم.بعدا نگی نگفت.هنوز خورده حسابایی با اون حاج محمود و پسر یکی یه دونش دارم که باس صاف کنم.من تا کارو تموم نکنم نمیذارم مفت جونمو بگیرن.
ماندانا هراسان و مضطرب پرسید:تو چی تو اون کله ات داری؟نکنه بخوای بازم دسته گل به اب بدی مسعود؟
مسعود کمر راست کرد و با صدای خفه و آهسته ای گفت:آره دسته گل!اما آبش میدم تا بذارن رو سنگ قبر اون پدر و پسر.
از جای برخاست نگهبان نزدیک شد.مسعود به ماندانا که مبهوت به او خیره شده و قطرات ریز عرق روی پیشانی اش نشسته بود رو کرد و آخرین جمله اش را گفت.
-تو هم دیگه نمیخواد بیایی اینجا و برام آبغوره بگیری و آیه یاس بخونی!اگر بازم بیای نمیام ببینمت.تو هم لنگه همونایی.فهیمید چی گفتم.نمیخوام ریختتو ببینم آبجی ناتنی!!!
با رفتن مسعود ماندانا که گویی روی صندلی میخکوب شده بود در خود جستجو میکرد تا گمشده ای از باورها را که سالیان سال برایش مبهم بود بیاید.مسعود برای اولین بار او را خواهر ناتنی خطاب میکرد!این یعنی جدایی همیشگی یعنی هیچگاه مسعود او و مهدی را خواهر و برادر خودش نمیدانست.مسعود گفته بود دیگر نمیخواهد او را ببیند.و همین یعنی اثبات انزجارش نسبت به او مهدی و مادر مادری که ماندانا و مهدی از بطن او پای به دنیا گذاشته بودند.اما مسعود که از نبود بیپروا افترا میزد و ماندانا برای شنیدن افتراهای مسعود نسبت به مادرش بیهوده راهی را در تاریکی طی کرده بود.در درونش نفرتی زاید الوصف از مسعود حس کرد.گویی سالیان سال بود که این نفرت با او عجین بوده و ماندانا به غفلت پرده بر آن میکشید.سرتکان داد پشیمان بود که چرا آمده؟و چرا این مدت طولانی با نادانی خود را به چاه گمراهی قاسم و مسعود انداخته است؟از سوی دیگر تصور میکرد اگر این ملاقات انجام نمیشد هرگز چهره واقعی این قاتل بیرحم را نمیدید.در دل به مهدی و عزیز غبطه میخورد و از خود شرم داشت که چه ناآگاهانه آنان را آزار داده بود برخاست آهسته و بی رمق سمت در رفت ایستاد چادری که به وقت رسیدن پشت در زندان با کراهت به سر کشیده بود را با دقت روی سر مرتب کرد و به سمت زندانیها و ملاقات کننده ها نگاه کرد مجددا برگشته به نگهبانی که در رابرویش باز کرده بود نزدیک شد و از درخارج شد
اتومبیل گالانت قرمز رنگ ماندانا مقابل عمارت سفید متوقف شد ماندانا پیاده شد چادر را مرتب کرد و از پلکان بالا رفت و زنگ را فشرد صدای مهدی بگوش رسید
بله کیه
اما ماندانا چیزی نگفت نمی دانست آیا او را خواهند پذیرفت یا خیر در دل آرزو می کرد که عدلیه و مهدی با روح بزرگی که داشتند او را ببخشند در باز شد مهدی با گرم کن آبی رنگ مقابل در ظاهر شد ماندانا را دید که چادر به سر محزون و غم زده و سرافکنده مقابلش ایستاده بود با باز شدن در ماندانا آرام سر بلند کرد
سلام مهدی میتونم بیام تو
مهدی خود را کنار کشید و با لحن مهربانی گفت
سلام خونه خودته بفرما
ماندانا وارد راهرو شد مهدی در را که بست متوجه او شد که هنوز مردد و خجل بود
به مهدی رو کرد
مهدی جون هنوز از من دلخوری البته بهت حق میدم اما
اما من اصلا دلخور نیستم تو خواهرمی چطور میتونم از همخون خودم برنجم
ماندانا لحظاتی به چهره آرام و پر محبت مهدی نگاه کرد دستها را باز کرد و برادر را در آغوش گرفت
مهدی جون منو ببخش اشتباه کردم
مهدی بغض کرده بود و خوشحال از بازگشت خواهر گفت
ما منتظرت بودیم میدونستیم که می آیی
لحظاتی بعد ماندانا به سمت راهرو و پلکان رفت اشکهایش را پاک کرد
عزیز خونه است
آره بالا تو اتاقشه داره خیاطی می کنه
ماندانا به سرعت از پله ها بالا رفت . مهدی نزدیک راه پله ایستاد . ماندانا وارد اتاق شد . عدلیه پشت میز کوچک پایه کوتاهی که چرخ خیاطی مدرنی روی آن بود ، نشسته و پارچه پرده ای با گلهای درشت و سوزنی شکل به رنگ سبز مغز پسته ای را چرخ می کرد . پیراهنی ارغوانی به تن داشت . گیسوان سیاهش که چند تار موی خاکستری در اطراف پیشانی داشت ، ساده از پشت سر بسته شده بود و در کمال آرامش پارچه را از زیر سوزن چرخ خیاطی عبور می داد .

سجاده ساده سبز رنگی روی میز کشوئی سه طبقه ای کنار کتابخانه گذاشته بودند که تنها تزئین روی آنرا تشکیل می داد . فرش ابریشم بافت ریز نقشی با رنگ لاکی وسط اتاق پهن بود . ماندانا در آستانه در ایستاد . عدلیه سربلند کرد . لحظاتی بهم خیره شدند ناگهان ماندانا به سمت عدلیه رفت و خود را در آغوش او انداخت . چادر روی فرش پهن شده و کیف چرمی کنار در مظلومانه و دلسوخته به مادر و دختر خیره شده بود . عدلیه با دیدن وضعیت روحی ماندانا بی آنکه کلامی بگوید گذاشت تا دخترش در آغوش او آرام بگیرد . اشکهای گرم و داغ ماندانا از جدار تار و پود پیراهن ارغوانی گذشته و عدلیه را منقلب کرد . دست بر سر فرزند کشید . مهدی که خود را به اتاق رسانده بود ، در همان آستانه در ایستاد ، عدلیه متوجه مهدی شد ، برای اینکه او نیز بداند که تمام رنجهای ماندانا هم به اتمام رسیده ، چشمها را آرام روی هم گذاشته و بعد باز کرد . مهدی با آرامش خاطر به آستانه در تکیه داد و لبخندی مهربان روی لبهایش نشست . ماندانا سربلند کرد و به عدلیه نگاه کرد ، چشمان پر از اشک و رنگ پریده اش دل عدلیه را بدرد آورد .
- عزیز منو ببخشین . خطا کردم ، ببخشین .
عدلیه با صحبت صورت ماندانا را در میان دستانش گرفت :
- ماندانا عزیز جون تو خطایی نکردی که طلب بخشش می کنی !
ماندانا با بغض و درد نالید :
- چرا خطا کردم . همینکه به شما پشت کردم ، همینکه از یه قاتل طرفداری کردم . همینکه فکر میکردم حق با من و اوناست . چشمام بسته بود . نمی دیدم نمی فهمیدم . وقتی چشمامو باز کردم دیدم خدای من چقدر از حقیقت دور شدم . عزیز ، من رفته بودم ملاقات مسعود ! فکر میکردم اون بیگناهه . اما ، اون بی رحم ... عزیز چی بگم ؟
اصلا فکر نمی کردم براش مهم نباشه که دستش بخون آدمای بیگناهی آلوده شده ، اصلا فکر نمیکردم که با میل باطنی و از روی کینه ای کور و بی منطق اون اعمال رو مرتکب شده باشه تا اینکه مطمئن شدم یعنی از زبون خودش شنیدم!
نمیدونین تو این مدت چقدر عذاب کشیدم چقدر سخت گذشت.حتی کوروش هم با من سرسنگین بود.بچه ها هم کمتر با من حرف میزدن انگار اونا بیشتر میدونستن.بچه های 7 ساله من از منکه مادرشون بودم بیشتر میفهمید.عزیز سوختم تا فهمیدم سوختم.
بغض را شکست و با ضجه و درد به گریه افتاد.عدلیه سر او را در آغوش گرفت.مهدی که تکیه به داده و سربزیر انداخته بود سربلند کرد.چشمانش مملو از اشک بودند بسوی خواهر رفت.
-ماندانا تو همیشه برای ما عزیز بودی ولی خودت نمیخواستی.
ماندانا سربلند کرد و به مهدی رو کرد سعی دارد خود را کنترل کند اما اشکها پی در پی سرازیر میشدند.مهدی مقابل خواهر نشست.ماندانا با صدای لرزانی گفت:مهدی دیگه نگو خواهش میکنم.میدونم بد کردم حالا چی؟قبولم دارین.یا نه؟عزیز تا منو نبخشین از اینجا جم نمیخورم.
عدلیه دستان او را در دست گرفت.به مهدی نگاه کرد سپس به ماندانا رو کرد و گفت:دخترم تو پاره تن من هستی.چطور میتونم اشکهایت را ببینم و با بیرحمی تو رو از خودم طرد کنم.
-پس منو بخشیدین؟
-معلومه من از همون روزی که از اینجا رفتی برات دعا کردم و امروز خدا را شکر میکنم که دعاهام مستجاب شد.
ماندانا به مهدی نگاه کرد و سربزیر انداخت.
-کاش دستم میشکست و اون کار زشت رو نمیکردم.
عدلیه به مهدی نگاه کرد لبخند مهربانی بر لب آورد.مهدی گفت:تو همیشه ماندانای خوب و مهربون ما بودی.هستی و خواهی بود.خواهر بزرگ من که حاضر نیستم یه تار مو از سرش کم بشه یا ذره ای غم به دلش بشینه.
ماندانا ناباورانه لبخند میزد در حالیکه قطرات درشت اشک از چشمانش جاری بودند سر مهدی را در آغوش گرفت و بوسه بر پیشانی او زد.
عدلیه دستان خود را روی سر هر دو کشید.اشک به چشمانش دوید زیر لب زمزمه کرد:
-خدایا شکر ، عزیزمو برگردوندی ، خدایا شکر .

منیره گوشه ی چادر را روی لبها کشیده بود و با دست دیگر در را باز کرد . خاطره پای به درون گذاشت منیره با دیدن خاطره لبخند زد و گفت :

-به به ، عروس قشنگم چه عجب از این طرفا ؟
خاطره به در تکیه داد ، در بسته شد .
-سلام عزیز .
منیره با دیدن چهره رنگ پریده و ناراحت خاطره لبخند از لبهایش محو شد دست به گونه های تب دار خاطره کشید :
-چقدر داغی دختر ، زود بگو ببینم چی شده ؟ چرا اینقدر بهم ریخته ای ؟
به یکباره خاطره به گریه افتاد و خود را در آغوش منیره انداخت منیره دست بر سر او کشید .
-بهتره خوددار باشی . میدونم غم نبود پدر چقدر دلتنگتون کرده اما چاره ای نیست .
خاطره به صورت مهربان و آرام منیره نگاه کرد اشکهایش سرازیر بودند با صدای محزون و لرزانی گفت :
-ای کاش فقط همین یه درد بود ! اما مطلب چیز دیگه ای عزیز !
منیره که نگران شده بود دست به شانه های خاطره گذاشت و به چشمهان سرخ از اشک او خیره شد :
-قضیه چیه ؟ چی شده ؟ برریم خونه حاجی هم منزله ، اینجا خوب نیست .
-عزیز جون من اصلا دلم نمی خواست باعث ناراحتی شما بشم اما باور کنین جای دیگه ای نبود که برم اگر میرفتم پیش عموم اون حتما به خونه خبر میداد برای همین اومدم اینجا شاید ، شاید ...
منیره دست خاطره را در دست گرفت :
-زیاد غصه نخور با صبر و تحمل همه چیز درست میشه فعلا بهتره بریم بالا تا یه چای تازه دم برای عروس نازنینم بریزم که اولا بغضتو پایین بدی بعد ببینیم چیکار باید بکنیم .
راستی سروشم تا یکی دو روز دیگه برمیگرده به امید خدا همه چیز درست




رفتنت را باور ندارم هنوز
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

تنها ترین تنها منم
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


گذاشتن کتاب های سال 89 - 90 - 91 ممنوع!!!
patrin آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۸ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
همکار بخش فرهنگ و هنر
 
پاسارگارد آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض


214 تا 222

میشه.
میدونم.
بهت تلفن کرد؟
بله دیروز نزدیک غروب بود.میگفت تو این یه هفته ای که اونجا بوده کلی افکارش تغییر کرده قول داده وقتی برگشت آدم دیگه ای بشه مثل همون سروش که قبل از خارج رفتن بود.
خاطره از پله اول بالا رفت منیره ایستاد سر به اسمان بلند کرد دمی به روشنایی خورشید خیره شده.همچون آه براورد وبا لحن مغمومی گفت:
انشالله انشالله.
هر دو وارد راهرو شدند منیره اشاره به نشیمن کرد:
خاطره جان توبرو تا من یه سری به مربای سیبی که رو گاز گذاشتم بزنم بعد با دوتا چای تازه دم بر میگردم.
حاج محمود نزدیک پنجره جای همیشگی اش نشسته بود، پشتی قرمز پشت سرش و میز کوچکی با پایه کوتاه مقابلش قرار داشت. مقداری چوب و کاغذ و قوطیهای کوچک روی میز مرتب چیده شده بودند. تخته چوبی که روی آن صاف و صیقلی شده بود ، کنار میز روی روزنامه ای قرار داشت . حاج محمود تکه های نازک چوب را که در قطعات باریک مثل حروف برش خرده بودند را در رنگهای مناسب روی میز گذاشته بود ومشغول سوهان زدن به لبه هایشان بود.
روی تخته ی صاف کلماتی به عربی نوشته بود که در نگاه اول به نظر خطاطی می آمد ، اما با کمی دقت برجستگی حروف چوبی قابل تشخیص بودند. صفحه ی مقوایی در اندازه ی سی در چهل سانت کنار تخته ، روی کتاب قطوری قرار داشت که روی آن با خطوط طیبا و درشتی نوشته شده بود :
«بسم الله الرحمن الرحیم » . حاج محمود در حال شکل دادن به نوارهای باریک چوبی به شکل بسم الله الرحمن الرحیم بود . خاطره مقابل حاج محمود نشسته تکیه به کمد دیواری داد. حاج محمود متوجه حضور او نشد و همچنان مشغول بود. خاطره به دستان پهن و قوی او می نگریست که با دقت ظرافت نوارهای باریک چوبی حروف را در دست گرفته و رنگ می زد. کلمه ی الله را به رنگ طلایی در آورده و مشغول رنگ کردن رحمن به رنگ سبز براق بود. منیره با سینی چای وارد شد. کنار خاطره نشست. با دیدن حاج محمود که بی اعتنا به اطرافش به کار مشغول بود؛ گفت:
حاج آقا مهمون داریم.
حاج محمود به خود آ»د ومتوجه منیره شد که با حیرت اورا نگاه میکرد.
بله منیره چی شده؟چی گفتی؟
مهمون داریم.
و اشاره به خاطره که نزدیک او نشسته و با اشتیاق به او مینگریست کرد.حاج محمود با دیدن خاطره لبخند پدرانه ای زدو گفت:
به به عروس خوبم خوش اومدی بابا جون پس چرا تا حالا چیزی نگفتی؟
آخه دلم نیومد شما اینقدر تو کارتون غرق شده بودین که دوست داشتم ساعتها بشینم و همینطور به شماو این کار زیبا نگاه کنم نمی دونستم تو خونه بیکار نیستین.
منیره برای حاج محمود چای گذاشتو کاغذی که روی آن بسم الله الرحمن ارحیم نوشته شده بود را برداشتو به دست خاطره داد.خاطره با علاقه به آن نگاه کرد.حاج محمود میز کوچکش را کنار زد و به پشتی تکیه داد.
پدر خدا بیامرزم این کاررو که وقتی که خونه بود میکرد منم از اون یاد گرفتم هر وقت فرصتی پیش بیاد مشغول میشم یه چیزایی درست میکنم.
مثل اون وان یکادی که تو سالن پشتی زدیم البته اون متعلق به خیلی سال پیش میشه.وقتی سروش هنوز مدرسه راهنمایی میرفت سروش هم یاد گرفت و با هم چندتایی درست کردیم.
خاطره که بسیار مشتاق شده بود گفت:
جدا که خیلی جالبه چون هر کی اونو میبینه فکر میکنه با قلمو مرکب نوشته شده اما حالا که شما میگین متوجه شدم که چه کار ظریف و پر زحمتیه.
منیره در یکی از کمد ها را باز و بسته ای را خارج کرد تابلویی پیچیده در روزنامه.
خاطره جون مثل اینکه خیلی از اینها خوشت اومده؟
خاطره که تکهه ای باریک طلایی رنگ را در دست گرفته و به آنها با علاقه نگاه میکرد پاسخ داد:بله عزیز آخه اصلا نمیشه این همه ظرافتو دوست نداشت!
منیره تابلو را به دست حاج محمود داد و گفت:
خوب حالا که خیلی علاقه مند شدی بهتره که برای بعد عروسیتون آماده کرده بودیم رو حالا نشان بدیم.
خاطره با اشتیاق و کنجکاوی به تابلو که کم کم از میان روزنامه خارج می شد، خیره شد و گفت:
_ یعنی برای ما درست کردین؟
منیره فنجان ها را داخل سینی گذاشته آنرا کنار دیوار گذاشت.
_ حاج آقا خیلی براش زحمت کشید. شب ها دور از چشم سروش اونو درست می کرد. می خواست غافلگیرتون کنه.
تابلو در دستان حاج محمود از روزنامه درآمد و سوره ی کوثر که با گل های نقاشی شده ی سرخ و برگ های ریز و تذهیب تزیین شده بود برابر چشمان خاطره نمایان شد. مانند قابی کوچک در قابی بزرگتر. حاج محمود گفت:
_ اینو گذاشته بودم شب عروسیتون بدم. اما فرقی نمی کنه.
با شنیدن این حرف غم به چهره خاطره برگشت. او که در ظرافت کار هنرمندانه ی حاج محمود غرق شده و با علاقه به گفته هایش گوش جان سپرده بود، به یکباره درد فراموش شده را به یاد آورد. دستانش را که به سمت تابلو برده بود تا آنرا از دست حاج محمود بگیرد. عقب کشید. حاج محمود با نگرانی به منیره نگاه کرد. خاره نالید:
_ کدوم عروسی آقاجون؟
حاج محمود تابلو را روی میز گذاشت و به پشتی تکیه داد. به چهره ی رنگ پریده و غمگین خاطره دقیق شد:
_ نکنه بازم کسری حرفی زده باشه؟
بغض راه گلویش را گرفت به یکباره خود را رها کرد. با گریستن خاطره منیره خود را به او رساند. کنارش نشست. دستانش را در دست گرفت و نوازش کرد:
_ اینقدر محو این کارا شد که منم پاک فراموش کردم.
_ مگه چی شده؟ ما نباید بدونیم؟
خاطره سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. با صدای لرزانی گفت:
_ کسری امروز صبح تلفن کرده بود. بازم مثل دفعه های قبل با مادر حرفشون شد.
منیره با نگرانی و تعجب پرسید:
_ آخه برای چی؟ بخاطر کی؟
خاطره آرام شد و دمی سکوت کرد. با گوشه ی چادر چشمانش را پاک کرد.
- مثل همیشه زیر من.
حاج محمود زیر لب گفت:
- لا اله الا الله، اِ اخه منظورش چیه؟
خاطره سربزیر انداخت و گفت:
- میگه باید از سروش طلاق بگیرم. چون اون نمی خواهد که ما با هم...
- بی خود کرده. مگه اون چیکاره اس که این حرفو زده؟ شما عقد کردین. و هیچکس جز شما دو تا نمی تونه درباره زندگیتون تصمیم بگیره. کسیر فعلا سرش باد دارخ. این حرفا رو زده. اما بعدا پشیمون می شه.
خاطره سر بلند کرد. منیره غرق در فکر بود و حاج محمود دانه های تسبیح را بسرعت از لابلای انگشتانش رد می کرد.
- اقاجون. منم همینو می گم. ما هستیم که باید تصمیم بگیریم برای همین من، من اومدم بگم که...بگم...
سکوت کرد. شرمی زیبا مانع ادامه کلام شد. سربزیر انداخت. منیره نگاهی به حاج محمود کرد و دست خاطره را در دست گرفت:
- بگی که چی؟ می خوای چیکار کنی؟ نکنه که می خوای....
خاطره سریع سر بلند کرد و نگاهی به حاج محمود که در انتظار بود، کرد و گفت:
- نه نه نمی خوام به حرفش عمل کنم. بلکه اومدم بگم، اومدم بگم دیگه به اون خونه برنمی گردم. می خواهم همین جا بمونم. میدونم اگر برنگردم مادر و کوثر تنها می مونن. اما بالاخره چی؟ نمی شه که همیشه بلاتکلیف بود.
لجظاتی هر سه سکوت کردند. حاج محمود چشم به دانه های لغزان تسبیح دوخته بود. منیره دستانش را روی درهم کرده بود و خاطره ارزو می کرد که کاش این حرف را نمی زد. زیر حس کرد انها از شنیدن تصمیم او اصلا رضایت ندارند. شرم، تمام وجودش را همچون هاله ای در خود گرفت. منیره که پس به شرم خاطره برده بود . نگاهی به حاج محمود که هنوز در فکر بود، کرد و گفت:
- تو عروس ما هستی و همسر قانونی سروش. در این هیچ شکی نیست و اینکه بالاخره یه روزی باید پا به این خونه بگذاری،اینهم درسته. چطور بگم؟ حاج اقا بهتره شما ادامه بدین. من نمی تونم. واقعا گیج شدم.
حاج محمود بی انکه با نگاهش بر شرم خاطره بیافزاید، در حالیکه چشم به تسبیح دوخته بود، گفت:
-عزیزت راست میگه.تو و سروش از هر نظر چه قانونا چه شرعا و عرفا زن و شوهر هستین و هر زنی جاش خونه شوهرشه.ولی باید بدونی که یه چیزای دیگه هم هست که نمیشه مثل قباله عقد اونا رو نشون داد.یه جور قانونایی که ما خودمون اونارو درست کردیم.توماها رسم شده و اگر به اونا عمل نکنیم برامون افت داره و بدور از ادب و جوانمردی میدونیم.
مثل همینکه رسم شده دختری که عقد کرده خونه پدرش میمونه حتی اگر چند سال هم طول بکشه.اونو به چشم دختر خونه پدرش نگاه میکنن و فقط وقتی میتونه به خونه شوهر بره که خانواده های دو طرف راضی باشن حالا اگر مراسی هم نگرفتن هیچ عیبی نداره.ولی جدا از قانون یک چیزهایی جز رسم و رسوم ما شده و کسی برخلاف اون عمل نمیکنه غیر از این نه برای خونواده دختر خوبه نه خونواده پسر.
دخترم تو اینقدر عاقل هستی که کاملا مطلب رو بگیری در ضمن ما در وضعیتی قرار داریم که با تمام ساده بودن قضیه هنوز راه حلی براش پیدا نکردیم.پس بهتره که فعلا صبر کنیم ما میدونیم برای شما دو تا تحمل این وضع خیلی سخته.ولی چاره ای نیست مگر اینکه....
خاطره سر بلند کرد او که تمام مدت با دقت به حرفهای حاج محمود گوش کرده بود در دل از او تشکر میکرد که این مسائل را برایش روشن نمود گفت:مگر اینکه ما بخواهیم خواست شخصی خودمون رو ارجح دونسته و پا روی اون باورها بگذاریم و به قولی دیگر عصیان کنیم؟اما نه.ما همه سختیهارو تحمل نکردیم که حالا بخاطر دو روز زودتر شروع کردن زندگیمون باز هم بلوا راه بندازیم.منم میخوام همه راضی باشن و دلشون از وصلت ما شاد بشه.
لبخند رضایت روی لبهای منیره و حاج محمود درخشید خاطره برخاست چادرش را روی سرش کشید.
-اگر اجازه بدید دیگه باید برم.تا اذان ظهر چیزی نمونده حتما تاحالا مادر و کوثر نگران شدن.چون نگفتم میام اینجا.آقاجون عزیز خداحافظ.نزدیک در شده بود که منیره او را صدا کرد.
-خاطره جان اینو یادت رفت.
خاطره برگشت و منیره را دید که تابلو بدست به او نزدیک میشد.گفت:گرو داشته باشین.توکل به صاحب اون نام کرده و صبر میکنم.اگر همین از دستم بر بیاد و امیدوارم هستم که انشالله این موانع هم به خیر بگذره
و از در اتاق خارج شد منیره بدنبالش برای بدرقه رفت حاج محمود سرش را به پشتی تیکه داد لحظاتی گذشت لپر اشک همچون هاله ای شفاف و غمگین در چشمانش پهن شد دو قطره از آنها بیرون چکید زیر لب زمزمه کرد
ان الله مع الصابرین
چشمها را بست بغض را فرو بلعید سپس چشم باز کرد و در سکوت به نقطه ای روبروی خود خیره شد

فصل 22

عده ای از زندانیان در حال بازی فوتبال بودند . چند زندانی گوشه حیاط زندان ، نزدیک در ساختمان زندان ، با گچ مربعی روی سطح آسفالت حیاط کشیده بودند ، با دکمه و سنگهای کوچک و نخود دوز بازی می کردند . مرد قوی هیکل و درشت اندامی که موهایش را تراشیده و جای زخمی کهنه از روی شقیقه تا انتهای خط ریش اصلاح شده اش ، کشیده شده بود . با دستهای قوی و بزرگش وسنگها را با احتیاط ، روی خانه های ضربدر خورده مربع جابجا می کرد . مرد به نسبت لاغری مقابلش نشسته بود و با موهای کوتاه و جو گندمی سنگی را جابه جا کرد ، که با این حرکت سد راه عکس العمل مردی قوی هیکل شد ، با خنده ای بلند پیروزی اش را اعلان کرد . گوشه ای دیگر کنار دیوار به فاصله یک متر ، سایه سیم خاردار بالای دیوار افتاده و نور آفتاب بصورت مشبک بر سطح لباسهای خاکستری رنگ زندانیان تابیده بود . عده ای دور هم جمع شده بودند . همه با دقت و در سکوت به دو زندانی که مشغول بازی شطرنج بودند نگاه می کردند . مرد میانه اندام و لاغری که ته سیگار بیجانی لابلای انگشتانش داشت و دستمال چهارخانه ای دور مچ دستش پیچیده بود ، نزدیک شد . به پشت یکی از تماشاچیان زد :
- داش اینجا چه خبره ؟ معرکست ؟
صدایی ملایم اما گرفته داشت . زندانی برگشت و به مرد نگاه کرد :
- به ! آقا حجت ، احوالاتت ؟ از این طرفا ؟
حجت خم شد و سیگار را که روی زمین انداخته بود ، زیر پا له کرد . دستمال را باز
كرده دور گردنش را خشك كرد و سپس دستمال را به ميان مشتش جمع كرد.
ـ اي هستيم. پرسيدم. چيه كه عينهو مگس جمع شدين؟
مرد كمي خود را كنار كشيد و راه را باز كرد. كرد جواني با مرد ميانسالو قوي هيكلي در سكوت و دقت به مهره هاي كوچك شطرنج خيره شده بودند.
ـ چيزي نيست. هم خونه ها تن.آقا يونس و فرامرز زاقي. دارن شطرنج ميزنن. بفرما شونام به دست پز بيا.
حجت دستش را تكان داد و با بي ميلي كنار رفت.
ـ اُهَه، اينا رفتن تو فكر. بابا ولمون كن. همين فكر كردنا رود كه كارمونو به اينجا كشوند. وللش. تا هيچي حاليمون نيست نفسو مي كشيم كه ديگه قافيه رو نبازيم.
از جمع دور شد، مرد به حجت كه دستمال را در هوا تكان ميداد نگاهي كرد و زير لب گفت:
ـ قربون دهنت!
مجدداً به سمت دو زنداني كه به مهر ها خيره شده بودند. رو كرد حجت آهسته آهسته از كنار ديوار گذشت، از ميان مسعود عبود كرد. مسعود تكيه به ديوار داده و به فاصله ي سه متر از افرادي كه شطرنج بازي مي كردند در سايه ايستاده بود. سايه ي مشبك خاردار روي پوست سفيدش افتاده و چشمانش برق مي زدند. دست در جيب شلوار كرده و به نقطه ي نا معلومي خيره بود. بدران لنگ زنان نزديك شد، سرحال و خندان خود را به سمت او كشيد. پوست خشكش گونه ها را كشيده و او را لاغرتر نشان ميداد. گويي زير آفتاب صحرا خشك شده باشد. انبوده ريش سياه چهره ي زرد او را پوشانده بود. چشمان ريزش به مسعود نگاه كرد. مقابلش مي ايستاد. چند دانه اي را كه در دست داشت به دهان مي انداخت. كنار مسعود تكيه به ديوار مي دهد. اما مسعود گذاشت بي توجه به او همچنان خيره به نقطه اي نام علوم بود. بدران دست رو شانه مسعود هراسان متوجه او شد. بدران با دستپاچگي از عكس العمل مسعود به چهره ي رنگ پريده ي او خيره شد
ـ چيه، رفيق؟ چي شده؟ چرا هراسون شدي؟
مسعود لحظاتي به بدران خيره شد. مجدداً با آسودگي به ديوار تكيه داد.
ـ طوري نيست.
بدران نيز به ديوار تكيه داد. به برج نگهباني نگاه كرد.

-همچین مثل لاک پشت رفتی تو لاکت ، که ترسیدم نکنه یه دفعه گم بشی چرا اینقدر تو فکر ی ؟ ما که دیگه کاری از دستمون ساخته نیست اون بیرون همه دارن کیف میکنن . اما ما اینجا داریم واسه خوشگلی گورمون سنگ می تراشیم .
چشمهای مسعود جمع شدند .موذیانه به برج نگهبانی خیره شد .
-شاید سنگ بتراشیم اما نه واسه خودمون .
بدران به سمت او خم شد و به چشمان براقش خیره شد .
-میخوای چیکار کنی ؟ منم هستم .
مسعود ارام و موذیانه با صدای خفه ای گفت :
-خواستی باش . من اصرار ندارم . اما تکلیف منکه روشنه . عینهو همین آفتاب که داره میتابه . اگر این دیورا چین باشه ازش میگذرم .
بدران مجددا به دیوار تکیه داد و دست به جیب برد و مقداری کشمش درآورد و دانه دانه به دهان انداخت به زندانیانی که در حال قدم زدن بودند نگاه کرد .
-میگن خیلیا میخواستن در برن اما راه نداشت تو چی ؟ از کدوم سوراخ میری؟
مسعود به توپی که بی دفاع روی زمین می غلطید و با ضرباتی از سوی دیگر پرتاب می شد خیره شد چند قدم جلوتر رفت ایستاد همچنان چشم به توپ داشت
-اگر سوراخ مورچه هم باشه میگذرم
به سمت زندانیانی که وسط حیاط فوتبال بازی می کردند رفت توپ نزدیک حریف دفاعی رسید اما قبل از رسیدن او به توپ مسعود خود را رساند و با ضربه ای قوی توپ را از دروازه دور کرد و به سمت طرف مقابل پرتاب کرد طرفدارن تیمی که مسعود در مقابل دروازشان دفاع کرده بود با سوت زدن و فریاد ، آفرین و دست مریزاد گفتن از او تشکر کردند زندانی که نتوانسته بود به توپ برسید از بازی خارج شد مسعود با تما قوا به دنبال توپ می دوید و از لابه لای بازیکنان می گذشت تمام چهره اش عرق کرده بود گردو خاک ملایمی به هوا بلند شده بود اما مسعود دیگر هیچ نمی فهمید . تنها متوجه بازی بود خود را به دروازه حریف رساند و با ضربه محکمی توپ را از زیر پای مدافعان تیم حریف عبور داده وارد دروازه کوچک آنها کرد .
بدران از دور مراقب حالات مسعود است که بعد از زدن گل هر دو دستش را به علامت پیروزی بالا برد و به بدران رو کرد با نگاهی موذیانه و لبخندی زهرآگین مشتهای خود را محکم در هوا تکان داد و مجددا بدنبال توپ که توسط یار تیم برای او



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

پاسارگارد هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۳۱ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
مدیر بخش درسی و دانشجویی
 
avazkhamoosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

از صفحه ۲۲۳-۲۳۱

فرستاده می شد ، می دوید. بدران مبهوت کشمشها را با مشت به دهان ریخت که در گلویش گیر کرده به سرفه افتاد. دستی به پشتش زد تا راه نفسش باز شود. کمی که بهتر شد ، به سمت صاحب دست نگاه کرد ، حجت را مقابل خود دید.
- نچایی داداش . قلوه سنگ قورت دادی؟
بدران به چهره ی شکسته ی حجت که بنظر چندان مسن نمی آمد ، خیره شد . شاید همسن خودش بود.
- قربونت ، کیشمیش بود ، پرید.
حجت با صدای بلند شروع به خندیدن کرد .
- خودش بود یا آبش؟
سپس با دست به شانه ی بدران زد و از کنار او گذشت . بدران مبهوت و متحیر بر جای میخکوب شده بود و گلویش را نرم نرم مالش می داد. کمی بعد به سمت دیوار سایه دار حیاط زندان حرکت کرد.

فصل 23

منیره در را که باز کرد سروش را با چمدان پشت در دید.
سلام مادر.
منیره با دیدن سروش دستها را گشود سروش لحظاتی خود را در آرامش و گرمای اغوش مادر رها کرد و بوسه بر پیشانی او زد.
خوش آمدی پسرم زیارتت قبول.مادرت رو دعا کردی؟
سروش چمدان را بلند کرد :مگه می شه شما را فراموش کنم؟
وهردو براه افتادند.
انشالله که خیر باشه.
گفتم که خیلی خیره.میترسم خدا به حساب خودخواهی بگذاره.
نه پسرم اینطور نیست خدا از اینکه بنده اش از او کمک بخواهد و به او توکل کنه راضی میشه و اجابت میکنه اگر هم هر اتفاقی بیافته و خدای نکرده ناراحتی پیش بیاد آزمایش و امتحان الهی محسوب میشه.البته بندگان مومن وشاکر خدا باز هم توکلشان را به خدا از دست نمیدن امیدوارم دعاهای تو هم مستجاب بشه.
انشالهه راستی آقا جون هنوز نیومده؟
حالا بیا تو تا من ناهار رو اماده کنم ویه شربت برات بیارم آقاتم سر میرسه بیا که خیلی حرف داریم.
سروش لبخندی زدو چمدان را برداشت واز پلکان بالا رفت چند ساعت بعد در اتاقش دستگاه تلفن را وصل کرد وشماره گرفت.روی مقوای سفیدی که به جای
پوستر خارجی به دیوار زده بود، یکی از کارهای پدرش به چشم می خورد. چشم به آن داشت که صدای زری از پشت خط بگوش رسید:
_ بله بفرمایین؟
_ سلام مادر جون، منم سروش.
_ سلام مادر، زیارت قبول کی رسیدی؟
_ تازه، دو سه ساعتی میشه. شما که خوبین الحمدالله؟
_ خداروشکر. نفسی میاد و میره. مارو که حتما دعا کردی؟
_ بله. اگر خدا قبول کنه. مادر جون خاطره خونه ست؟
_ بله. خوب جای دیگه ای نداره که بره مدرسه هم که دیگه تموم شد.
_ چطور؟ برای چی؟
_ مثل اینکه یادت رفته؟ خوب دیپلم گرفت. نتیجه ی کنکورشم که هنوز معلوم نیست.
_ یادم اومد، درسته. مبارکه! ولی همه ی اینا بخاطر زحمات شما بود وگرنه اصلا دل به درس نمی داد!
_ درسته نمی خواست ادامه بده. اما حالا احساس می کنم که کمی آرومتر شده. امروز هم که خیلی سرحاله. بخاطر گرفتن دیپلمش و همزمان تلفن کردن تو. بیشتر خوشحال میشه. من دیگه گوشی رو به خاطره میدم. خداحافظ.
لحظاتی گذشت. تا اینکه صدای خاطره بگوش رسید:
_ الو. بله؟
_ سلام خانم. یعنی می خوای بگی تو مدتی که با مادرت حرف می زدم، متوجه نشدی من هستم؟
_ سروش اینم بجای حال و احوال کردنته؟
_ اول شما بفرمایین.
_ باشه. اما مثل اینکه روت نمی شه بگی دل نمی کندم بیام. داشتم مجاور آقا اما رضا (ع) می شدم. اما یکدفعه بیاد سوگند مشارکت شریک چشم انتظارم افتادم و در عین بی میلی بناچار، بار سفر بستم!
سروش در حالیکه سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد، به پشتی قرمز رنگی که بجای تخت گذاشته شده بود تکیه کرد:
_ آخ دست گذاشتی درست روی نقطه حساس!

- می دونستم شما مردها همه از یه قماش هستین. فقط منتراژتون نابرابره. البته تو تار و پودتون خرده شیشه هم پیدا میشه.
مجددا سروش خندید:
- بابا دست بردار. بذار اول احوال پرسی کنیم بعد گله کن.
- بسیار خوب. اگر اسمشو می گذازی...حالا ولش کن. بفرمایین حالمو بپرسین.
سروش گوشی را با اشتیاق بیشتر به دهان نزدیک کرد:
- اصل حالت چطوره؟ می دونی چند وقته که ندیدمت؟
سکوت خاطره سروش را نگران کرد.
- خاطره چرا چیزی نمی گی؟
صدای ارام و غم گرفته خاطره بگوش رسید
- چی بگم...
مجددا سکوت کرد. سروش گفت:
- می دونم چی می خوای بگی. اما قول می دم همه چیز عوض بشه. اینو مطمئن باش. می خوام بیام ببینمت.
- نه نمی خواد تو بیای. من میام.
- برای چی؟ کسری که اونجا نیست. در ضمن اگر هم باشه تو زن قانونی من هستی.
- خواهش می کنم سروش. فعلا نمی شه که تو اینجا رفت و امد کنی. می دونی تو محل کسانی هستن که بی میل به رسوندن خبر به کسری نیستن و شاید از خبرچینی و دو بهم زنی خیلی هم لذت ببرن.
- منظورت چه کسانی هستند؟
- مهم نیست. بهتره اینه که من بیام اونجا. ساعت هفت با مادر و کوثر می آییم.
- خیلی خوب. اما این رسمش نیست!
- می فهمم چی میگی. ولی با این وضع موجود...
- چرا همش می گی وضع موجود. خوب با همین ملاحظه کاریهای تو این وضع بوجود اومد.
- نه سروش. من فقط ملاحظه مادر رو می کنم. خیلی براش نگرانم. از روزیکه آقام رفت، به اندازه بیست سال پیرتر شده. دیگه نمی خوام بخاطر لجاجتهای بیهوده کسری و زندگی من بیشتر نگران بشه. نمی خوام رنج بکشه.

-بسیار خوب هر طور که خودت میخوای پس ما امروز منتظر هستیم.
-حتما میام سوغاتیها رو بچین که دارم میام.
-روچشمم فقط بیا ببین چه زعفرونی برات آوردم عطرش آدمو از خودبیخود میکنه.
صدای خنده شاد خاطره.سروش را وادار به سکوت کرد.گوشی را بیشتر به گوش چسباند و با تمام وجود به صدای خنده خاطره گوش میسپرد.

فصل 24
در آهنی و باریک خانه ی محترم خانم باز شد. جعفر با گرمکن سیاه و سفید در مقابل در ظاهر شد . موهای ژولیده و چشمان پف کرده اش حکایت از خواب عمیق بعد از ظهر داشت. مقابل خود جوانی ریز اندام و لاغر با ریش زرد و موهای مجعد ، بینی سرخ و گوشهای پهن دید که پیراهی طوسی رنگ و شلوار ارتشی سدری رنگ به نت داشت.
- سام علیک . شما جعفر آقائی ؟
جعفر با تعجب در را کمی بست و
شت به در ، مقابل مرد جوان ایستاد . موهایش را مرتب کرد .
- بله شما ؟
- غلوم شما . اکبر، بچه محلا بهم میگن اکبر زبل.
مرد جوان که حالت بی قراری داشت ، کمی این پا آن پا کرد . دسته کلیدی از جیب شلوار در آورده بود و با آن ور می رفت ، جعفر که هنوز نمی دانست مرد چه کاری با او دارد پرسید :
- فرمایش ؟
- راستیتش ما رو آق مسعود فرستاده ؛ آخه چاکر شما همین امروز صبحی از قفس بیرون زدم یعنی پر کشیدم.
- مسعود ؟
- درسته ، آق مسعود ، پسر حاج قاسم مرحوم شده ، گفت که به شما بگم یه تک پا
برین ملاقاتش . امر واجبیه ! همین و والسلام .
- بریم ملاقات مسعود !؟
- درسته ، فردا روز ملاقاته . گفت بگین پسر عمه اش هستین تا راهتون بدن . خوب امری نیس ؟
- نه خیلی ممنون .
- چاکر شما . زت زیاد .
- بسلامت .
بعد از رفتن اکبر ، جعفر با خود فکر کرد :
- یعنی با من چیکار داره !؟
پسر بچه های محل در وسط کوچه مشغول بازی فوتبال بودند و طبق روال همیشگی پسران اسماعیل آقا ، سردسته آنها بودند . گرد و خاک زیادی به هوا برخاسته بود . جعفر نگاهی به اطراف کرده سپس وارد خانه شد .

فردای آنروز جعفر در اتاق ملاقات منتظر دیدار مسعود بود ، بالاخره او را آوردند . با دیدن جعفر لبخندی بیرنگ روی لبهایش نشست . گوشی را برداشت . در حالیکه چشم به لباس تیره او دوخته بود ، گفت :
- چطوری جعفر ؟
- سلام آقا مسعود . دیروز یکی آمد دم در ، گفت شما پیغام دادین بیام ، منم معطل نکردم و آمدم . خوب چطوریاس ، اینجا رو میگم ؟
- همه چیزش خوبه . تهویه مطبوع هم داره ، فقط تو رو کم دارن .
- ای بابا ، خدا نکنه کار ما اینجا بکشه .
- بگذریم خواستم بیای ، یه کاری برام بکنی .
- چه کار ؟ هر چی بگی دربست انجام میدم .
- قسمت این بود که من اینجا بیافتم . هر چند دارم یک فکرایی واسه پریدن می کنم . اما فعلا واجبتر از همه تسویه با یکیه که کلید این کار دست توست .
- کی ؟ نکنه منظورتون پسر حاج محمود ؟
- درسته . گل گفتی ! معلومه هنوز تو خطی ، میخوام اونو بیاریش اینجا .
- اینکه از محالاته . بهش بگم برو ملاقات آقا مسعود که حالتو بپرسه ؟

ـ د نفهميدي! نگفتم كه دشتشو بگير تاتي تاتي كن كه بيار قيافه تحسشو ببينم. گفتم ميخوام يه كار كني بيافته هلفدوني! اونوقت بهتر ميتونيم حالشو بپرسيم. حاليت شد؟
ـ حاليمه اما چطور؟
ـ به! پسر چقدر بي هوش و هواسي، منو بگو، گفتم به كي بگم!؟ خلاصه اش هر طور كه ميتوني او نو زودتر بفرستش اين تو. فقط سريعتر پست پيشتازش كن، چون تا دادگاه وقتي نمونده، اگر كار بخ پيدا كنه، بد اوضاعي پيش مياد.
ـ والا منكه پاك گيج شدم آخه چه طوري؟ اون از روزيكه رفت مشهد و برگشته پاك از اين رو به اون رو شد. به ما كه كمتر محل ميگذاره. رفته پيش حاج محمود با هم ميرن ، با هم ميان.
ـ من اين چيزا سرم نمي شه. فقط گفتم حواست باشه كه اون تو اين چند روز با اينجا باشه. تو كه تو اين كارا ختم روزگاري پسر! ديگه از من نمي خواد تكليف بگيري. حالا برو باقيش رو سپردم به خودت.
ـ باشه من سعي خودمو ميكنم.
ـ موفق باشي.
فصل 25

زری از خانه خارج شد . کسری در اتومبیل منتظر بود. بعد از سوار شدن زری اتومبیل حرکت کرد و از مقابل خانه گذشت . خاطره از پشت پنجره کنار رفت صدای زنگ تلفن او را به خود آورد گوشی تلفن را برداشت :
-بله ، بفرمایین ؟
-سلام خاطره جون ، شقایقم .
-سلام شقایق ، خوبی؟
-خیلی ممنون ، کسری اونجا بود ؟
-آره اما تو نیامد ، بیرون در با مادر حرف زد ، مادر آماده شد با هم رفتن بیرون .
-کاش نمیگذاشتی مادر باهاش بره .
-برای چی ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟
-فعلا که نه ، اما ممکنه به این زودی بیفته . مادر به تو چیزی نگفت که کجا میره ؟
خاطره نگران گوشی را با دو دست گرفت :
-نه چطور مگه ؟
-خیلی نگرانم
-مادر هم وقتی میخواست بره بنظر نگران می آمد . شقایق خواهش می کنم به منم بگو چی شده ؟ اخه من نباید بدونم تو این خونه چی میگذره ؟ چرا کسری هشت صبح میاد زنگ میزنه و بعد از ده دقیقه که با مادر کنار ماشین حرف میزنن . بعد هر دو





ببخشیدم اگر، صبر من کم بود و خطای تو زیاد , اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار!
ببخشیدم اگر,صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت ,اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد !
ببخشیدم اگر , من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت,اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن!
ببخشیدم، به خاطر این همه دوستت داشتن...به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن!



avazkhamoosh هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۶ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ قبل از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

از 232 تا 242

سوار شده جایی میرن که به منهم نمی گن ؟ یعنی من تا این حد از اینا فاصله گرفتم ؟

- نه خاطره جون ؛ اصلا حرف غریبی و آشنایی نیست.
- پس قضیه چیه ؟
- میدونی ، راستش ، کسری میخواد خونه رو بفروشه .
- خونه رو ؟ برای چی ؟
- نمی دونم. یه دفعه زده به سرش که خونه رو بفروشه. از دو هفته پیش مثل مار به خودش می پیچه ، شبا نصفه شب یکدفعه از خواب می پره ، یک بار آنقدر عرق کرده بود و تو خواب فریاد می زد که نزدیک بود قالب تهی کنم .وقتی بیدارش کردم نفس نفس می زد . گیج بود ، غذاش کم شده ، دو سه لقمه بی میل می خوره، اصلا حوصله ی حرف زدن نداره ، دارم کم کم حس میکنم منو هم فراموش کرده و به چشم یکی از اشیاء خونه یا یه کتاب بدرد نخور نگاه می کنه که به اجبار داره تحملم می کنه. وقتی براش از بچه مون حرف می زنم که تا چند ماه دیگه به دنیا میاد با سردی می گه که وقتی بزرگ شد مثل خودم ، شاهد مرگم باشه و نتونه کاری بکنه ؟
- میخواستم بچه رو از بین ببرم اما مادر و مهتاب مانعم شدن. میام در مورد تو و سروش حرفی بزنم سرم فریاد می زنه که حوصله ندارم ولم کن . به تومربوط نیست . میگم می خوام برم پیش مادر جون و خاطره و کوثر میگه اونجا کسی نیست که بری ببینیش . مهتاب می گفت یه روز تلفن کرده بهش گفته که خاطره هر جا میره به او خبر بده. اما مهتاب قبول نکرده و جواب داده بود خبرچین نیست که از دوست خودش به کسی حرفی بزنه حتی اگه برادر دوستش باشه .
- خلاصه پاک گیج شدم. یه مدت سعی کردم با ایجاد تنوع تو وسایل خونه و خودم و سر و وضعم اونو متوجه زندگی کنم . اما انگار نه انگار . مثل برق گرفته ها شده ، یک چیزی از درون اون رو آزار میده که نمیتونه حریفش بشه ، نمی گذاره هیچ کس بهش نزدیک بشه. خواهش میکنم کمکش کنید.
خاطره به پنجره ی بزرگ رو به کوچه نگاه کرد. قطره های اشک را با انگشت از روی گونه هایش کنار زد . لبها را جمع کرد و بغضش را فرو داد:
- می فهمم چی می گی ، اما از من و مادر هم کاری ساخته نیست . کسری خودش خواسته به این بلا مبتلا بشه ، شاید بهتره که بگذراریم گذشت زمان به اون کمک کنه. متاسفانه وضع من هم بهتر از کسری نیست.

دقایقی بعد خاطره به آشپزخانه رفت و مشغول درست کردن غذا شد . قابلمه برنج که با دم کنی سفیدی پشت قابلمه ی خورش روی حرارت قرار داشت را به حال خود گذاشت و شروع به پاک کردن سبزی کرد بعد از شستن سبزی مشغول پوست گرفتن سیب زمینی بود که صدای زنگ تلفن بلند شد صدای کوثر از طبقه ی بالا به گوش می رسید.

-تلفن کسی نیست گوشی رو برداره ؟
خاطره با شنیدن صدای کوثر از آشپزخانه خارج شد و گفت :
-برمیدارم
با صدای بسته شدن در اتاق کوثر خاطره چاقو به دست به سمت تلفن رفت و در حالیکه گوشی را کنار گوش می گذاشت مشغول پوست گرفتن سیب زمینی با چاقو شد.
-بله بفرمایید.
-سلام.
-سلام سروش تو فکرت بودم.
-چطور ؟
-هیچی همینطوری
-میتونی بیای بیرون ؟
-برای چی ؟
هیچی همینطوری
-اذیت نکن سروش بگو چی شده؟
-میخوام زنمو ببینم همین.
-همین ؟
-همین و یه چیزای دیگه که تا نبینمت بهت نمیگم الان تنهایی؟
-نه کوثر طبقه ی بالاست صبح مادر با کسری بیرون رفتن.
-برای چی ؟
-تا نبینمت بهت نمیگم
صدای خنده ی سروش در گوشی تلفن پیچید
-خیلی خوب پس تا یک ربع دیگه نزدیک میدون می بینمت.
-باشه سعی میکنم به موقع برسم خداحافظ
گوشی را گذاشت متوجه عکس میر صادق شد نوار سیاه هنوز هم گوشه ی قاب عکس بود
. ماه ها از عروجش به ابدیت می گذشت . اما بدون او زندگی چقدر بر آنها سخت گذشته بود . بغضش را فرو داد . لحظاتی بعد تصور کرد سرش گیج می رود ، چنان منقلب شد که بلافاصله چشم ها را بست . سپس چشم باز کرد .
دستش را به طاقچه گرفت و آرام روی فرش نشست . آرامتر که شد به سراغ کوثر رفت و یکربع بعد از خانه خارج شد . با اینکه به کوثر گفته به کجا خواهر رفت اما در درونش غوغایی برپا بود . دقایقی بعد نیز به محل قرار می رسید . سروش در اتومبیل خود انتظار او را می کشید . سوار شد و اتومبیل حرکت کرد .
بعد از طی مسافتی نزدیک پارک لاله اتومبیل توقف کرد و هر دو پیاده شدند . هوا بسیار مطبوع است و وزش خنک نسیم روح و جان را صفا می بخشید .
سروش و خاطره قدم زنان از برابر درختان می گذشتند. سروش همچنان که آرام آرام همراه خاطره قدم برمیداشت گفت:
- همانطور که روز بازگشتم از مشهد برات گفتم، تمام باورهام تغییر کرده و طی این مدت کوتاه فهمیدم که ما همیشه به همان طریقی که اطرافیانمان می خواستند رفتار کردیم و در مورد هر اتفاق و پیش آمدی هرطور که میل بقیه بوده از خود عکس العمل نشان دادیم. در اصل بنوعی ما بطور اتومات مطیع برداشت های اطرافیانمان نسبت به مسائل مختلف زندگی بوده و هستیم. بی آنکه تلاشی حتی مختصر برای رهایی از این دایره از خود نشان بدیم.
- بنظر تو ما باید چه کنیم تا از این استعمار فکری رها بشیم؟
سروش سعی داشت به نوعی به خاطره بفهماند که مبارزه ی آنها باید جدی تر باشد و قاطعتر برخورد کنند. گفت:
- این مسلمه که اگر دندون روی جگر بگذاریم و چز خودخوری و سکوت کار دیگری انجام ندیم، ناخواسته ظلمی رو تحمل کردیم که نباید!
- منظورت اینه که...
- منظورم اینه که با وجود ناراحتی کسری و مطلع بودن همه ی ما از این ناراحتی، اولین شخصی که باید به اون کمک کرد، کسری است. تو برام از کسری و وضعیت روحی اون گفتی و اینکه شقایق چقدر ناراحته. پس بهترین راه اینه که با بردباری سعی کنیم اول اونو به زندگی طبیعی و باورهای گذشته برگردونیم. کسری به کمک ما نیاز داره. اون خیلی تنها شده.
- حالا ما چطور می تونیم کمکش کنیم، اصلا از کجا باید شروع کنیم؟ چون صد در صد نمی شه پیش بینی کرد که کسری چه برخوردی می کنه میخوام بگم نمیشه تصور کرد که اگر بر فرض ما ناگهانی با کسری روبرو بشیم چه اتفاقی ممکنه رخ بده
سروش و خاطره در حال حرف زدن از پارک خارج شدند و در پیاده رو به راه افتادند
سروش در جواب به خاطره گفت
این درسته که نمیشه پیش بینی کرد اما ما باید خودمون رو برای یک عکس العمل صحیح آماده کنیم تا اون بفهمه که در مورد ما داره بد قضاوت میکنه پس تا اون موقع بهترن کار صبر است فقط صبر
خاطره ایستاد
یعنی بگذاریم تا هر وقت که او می خواد به این رفتارش ادامه بده پس ما چی میشیم من چی ببین سروش تو آزادی خیلی آزادتر از من و این تو هستی که بعنوان سرپرست خانواده دونفری امون باید تصمیم بگیری
من خسته شدم از اینکه دائم کسی مراقبم باشه کجا میرم با کی میرم با کی حرف میزنم آیا با شوهرم قرار گذاشتم دائم دلهره داشته باشم وقتی با تو هستم کسی به کسری چیزی نگه سروش میدونی اگر کسری امروز با مادر نرفته بود من نمی تونستم با این آسودگی خیال اینجا با تو باشم آخه پس من چی چرا کسی نیست که به من فکر کنه
دوباره براه افتادند سروش که به میزان ناراحتی خاطره واقف بود برای همدردی کردن با او گفت
خاطره تو اشتباه میکنی اصلا به خاطر تو است که من حرفی نمی زنم تا تو راحت باشی وگرنه ...
وگرنه ...
وگرنه چی دیگه از این بدتر چی میتونست باشه
خوب بهتره از این قضیه بگذریم بعد از مدتها این اولین باره که آسوده دارم تو این خیابونا و پارک کنار هم قدم می زنیم بگذار از این هوای گرم و آفتابی لذت ببریم
با قرمز شدن چراغ اتومبیلهایی که از سمت غرب به سمت شرقی و میدان بزرگ ولی عصر می رفتند ایستادند و اتوموبیلهایی که در جهت عکس در حرکت بودند روانشدند در بین اتومبیلهایی که ایستاده بودند پیکان سفید و خاکی رنگی نیز ایستاده بود که زری و کسری در آن نشسته بودند زری همچنانکه چشم به عابرین پیاده که از وسط خیابان عبور میکردند داشت گفت :
-نمی دونم چرا تو این همه راه منو کشاندی شرکت عموت ؟
میخواستم اونو راضی به فروش خونه کنی یا منو باور کن اصلا از کارهای تو سردرنمیارم.
کسری خونسرد و خاموش چشم به چراغ قرمز دوخته بود گفت :
-اتفاقا برعکس من شمارو برده بودم تا بگم این من نیستم که تصمیم گرفتم وقتی من جریان فروش خونه رو با عمو هادی در میون گذاشتم با اینکه اول مخالفت کرد ولی بعدا راضی شد و به این نتیجه رسیدیم که اون خونه دیگه خیلی قدیمی شده یا باید فروخته بشه یا کوبیدش و چون شما راضی به خراب کردن اونجا نیستین بهتر دیدم که بفروشیم البته شما باید به من وکالت بدین تا یه جای دیگه شهر یه خونه شیک تر و مناسب تر بخریم تا برید توش زندگی کنید شاید ... شاید .
-شاید چی ؟شاید خودتو هم با شقایق اومدین اونجا با ما زندگی کردین ؟ اگر اینطور باشه که من حاضرم اما اگر غیر از ایم فکر کردی مطمئن باش با شناختی که از تو و طرز فکرت دارم و اینکه چرا سعی میکنی ماها رو از اون محل دور کنی صد در صد با این کار مخالفم عموتم با من هم عقیده ست خودش هم که به تو گفت در صورتی رضایت میده که من و دخترا و راضی باشیم وگرنه اونم مخالفه.
-نه مادر من دیگه نمی تونم با کسی که مسبب مرگ آقاجون بوده زیر یه سقف زندگی کنم برای همین خودمو کنار کشیدم بیشتر به خاطر شما این تصمیم را گرفتم تا از جایی که باعث رنج و عذاب هر روزه ی شما شده دور بشین.
-این حرف ها همه اش بهانه است هر خشت اون خونه با عشق و علاقه پدرت و من بنا شده اونجا بوی صادقو برام میده و من تا زنده هستم محاله که از خاطراتش و یاد اون غافل بشم شوخی نیست قریب بیست و هشت سال با اون زندگی کردم زیر همون سقف با هم زندگی کردیم کلی از اونجا خاطره دارم.
پدر خدا بیامرزت همیشه با صبر و تحمل و دقت نظر رو تربیت بچه هاش نظارت میکرد بچه هایی که تو اون خونه به دنیا اومدن و بزرگ شد همیشه در مورد هر کاری کاملا فکر میکرد تا مبادا دچار اشتباه نشه اما برعکس اون مرحوم تو بیشتر شبیه اون برادر جونمرگ شدم هستی دائی بهزادت که با نادانیش بالاخره هم خودش و زنش و هم دو تا بچه های نازنینش که هنوز هیچکدوم ده سالگی خودشونو ندیده بودن قربانی افکار غلطش کرد و همگی از دست رفتن.اونم با یه اتفاق شروع شد.اما از ما و شهر خودش جدا شد و راهی شهر دیگه ای شد در انتهای راه بود و تو همون پیچ اول همگی با هم به دره سقوط کردن.مطمئنم که میفهمی چی میگم.چون فقط برادرم مقصر بود اما سه انسان بی گناه دیگه بخاطر خودخواهی و ندانم کاری و لجاجتش قربانی شدن.فکر میکرد چون تو کارش شکست خورده باید از همه چیز دل بکنه فکر میکرد یه شهر دیگه میره و موفق میشه در حالیکه اون میخواست از خودش فرار کنه داشت سرخودش کلاه میگذاشت.میترسید بمونه و زیر مشکلات له بشه.از له شدن میترسید.طاقت نداشت برای همین به همه به چشم سوء ظن نگاه میکرد هر کسی سعی میکرد اونو وادار به تحمل کنه و راهنماییش کرد بی فایده بود چون روز بعد از اون بیچاره ها برای خودش تصویری از دشمن میتراشید.تو هم یا مثل اون میشی یا مثل این جوون حیرونی که با این سر و وضع تو خیابونا آوارست.نگاهش کن خوب به اون نگاه کن.بعد فکر کن.اون خود تو هستی ببین چه حالی بهت دست میده و برای اخرین بار میگم دست از لجاجت بردار.
مرد جوانی که زری اشاره به آن داشت با سر و روی ژولیده و پریشان در حالیکه لباس یکسره مندرس و کثیفی به تن داشت از لابه لای اتوموبیلها میگذشت.سر آستین و جیب پاره شده آویزان موهایی که شاید چند ماه میشد رنگ حمام بخود ندیده و مانند طناب بهم تنیده شده و زمخت و چرک الود بودند.صورتی کثیف داشت گویی به عمد با دوده آن را سیاه کرده بود.ناخنهای بلند و کثیف.بی قید از نقطه مقابلش چشم دوخته و به سمت دیگر خیابان که پارک قرار داشت میرفت.کسری او را با چشم تعقیب کرد و زمانیکه مرد پریشان احوال پای به پیاده رو سمت دیگر خیابان میگذاشت کسری ناگهان بهت زده خیره به سمت دیگر خیابان شد.در آغاز ناباورانه نگاه میکرد.در برابر دیدگانش در سمت دیگر خیابان سروش و خاطره با آسودگی در طول پیاده رو و آهسته قدم میزدند و درجهت مخالف آنها به سمت غرب میرتفند.هنوز لحظاتی از یاداوری زری از دایی بهزادش نگذشته که لجاجت و کینه خود خواسته در او غلیان کرد و در درونش همچون هیزمی خشک تر از بوته های صحرا گر گرفته و جرقه های خشم ان در تمام وجودش پراکنده شدند.
-ای لعنتی ها!خوب مچتونو گرفتم حالا دیگه چشم منو دور دیدن؟با هم میاین گردش!
زری از رفتار کسری حیرت کرده بود. به کسری که گوشهایش سررخ شده و با غیظ به سمت دیگر خیابان خیره شده بود، نگاه کرد.
- چی شده کسری؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا رنگت پریده؟ این حرفا رو به کی می زنی؟
کسری با خشم به زری نگاه کرد. نفرتی زایدالوصف در چشمانش موج می زد.
- به کی میگم؟ به اون دو تا کفتری که خیال خودشون کسی اونا رو ندیده. صبر کن. بگذار ماشینو پارک کنم. میرم سراغشون. هنوز منو نشناختن. نمی دونن با کی طرفن. فقط یک ساعت غفلت کردم.
زری سعی کرد با دیدن اطراف خیابان بفهمد که چه چیزی کسری را همچون اسپندی روزی اتش بیقرار کرده است، که چشمش به خاطره و سروش افتاد که بی خبر و ارام در کنار هم راه می رفتند. از دیدن انها در دل شاد شد و به برازندگی هر دو فکر کرد. اما به یاد کسری و خشم او افتاد و گفت:
- خوب چیه؟ خاطره و سروش هستند. تو نباید کاری به اونا داشته باشی.
نمی تونم؟ من قسم خوردم.
چراغ سبز شد اتومبیل ها راه اتفادند. کسری به سمت راست پیچید و نزدیک جدول خیابان، موتور اتومبیل را خاموش کرد و برای شکار خاطره و سروش پیاده شد. زری از پشت سرش فریاد زد:
- کسری ، اونا قانونا و شرعا زن و شوهر هستند. رفت و امد و ارتباط اونا هیچ ربطی به ما نداره و ما حق دخالت نداریم. سعی کن اینو بفهمی. اگر تا حالا هم خاطره نرفته سر زندگیش بخاطر احترامی بوده که برای تو قائل است. صبر کن تا سر عقل بیایی.
اما کسری پیاده شد و بعد از بستن در با تعجیل از لابلای اتومبیل های در حال حرکت، عبور کرد. باد به میان پیراهن سیاهش می وزید. بوق ممتد اتومبیل ها به علامت هشدار بلند شد اما هیچ تاثیری در کسری نداشت. خشم تمام وجودش را گرفته بود با چهره ای برافروخته به هر دو خیره بود. خاطره و سروش که از دیدن کسری متعجب شده بودند، بی آنکه حرفی بزنند و یا حرکتی بکنند در انتظار عکس العمل بعدی کسری بودند. کسری نزدیک شد:
- خوب از فرصت استفاده می کنین. پس وقت برای قدم زدن هم داشتین و ما خبر نداشتیم؟
خاطره گامی جلو برداشت تا چیزی بگوید که سروش مانع شد و رو به کسری گفت:
- کسری به تو هشدار میدم پاتو از زندگی ما کنار بکشی!
- کدوم زندگی؟قاتل!مگه شماها زندگی هم دارین.
خاطره جلو رفت. چند نفری که عبور می کردند، ایستادند تا ببینند چه خبر است، اما با شنیدن حرف خاطره رد شدند.
- داداش تو حق نداری اینطور برخورد کنی.
- چطوری؟اینکه نمی خوام تو زن اون بشی؟
سروش مقابل کسری ایستاد. چشم در چشم هم دوختند.
- خاطره چند ماهه زن من شده، حالا می خوای چی کار کنی؟
کسری به خاطره نگاه کرد.
- تو اینطور فک کن. اما از نظر من اون دختریه که هنوز شوهر نکرده و باید قلم پاشو شکست تا از خونه بیرون نره و با هر کس و ناکسی قدم نزنه!
سروش به یاد حرفهایی افتاد که دقایقی قبل به خاطره زده بود. اما آخرین جمله ای که کسری گفت توهین مستقیمی به ناموس او بود. دیگر صبر جایز نبود، هر دو دست به یقه شدند و هر کدام سعی می کرد تا دیگری را مغلوب کند. عابران به تماشا ایستاده بودند. زری از درون اتومبیل با نگرانی به آنها نگاه می کرد و زیر لب دعا می کرد. در همان لحظه ماموری انتظامی با هیکلی تنومند و چهره ای که در میان ریش انبوه و عینک دور طلایی اش، فقط بینی عقابی اش نمایان بود به سروش و کسری نزدیک شد. سروش، کسری را با تمام قدرت به دیوار کوبید و خیره در چشمانش شده و گفت:
- خوب گوشاتو باز کن! اولا من هر کسی نیستم که بخوای مثل هر کسی باهام رفتار کنی. دوما اون زن قانونی و شرعی منه. نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمی تونه مانع زندگی ما بشه. ثالثا بهتره خیلی مواظب حرف زدنت باشی و بدونی که پدرت بخاطر همین ناموس داری بود که جونشو از دست داد. اما برعکس اون، تو نه ناموس حالیت میشه نه شرف! سرتو مثل کبک کردی تو برف. آخه پس کی میخوای بفهمی!؟
مامور که خود را رسانده بود، هر دو را از هم جدا کرد:
- آقایون چه خبره؟ گرد و خاک کردین؟
سروش آرام گرفت و پیراهنش را مرتب کرد.
- چیزی نیست سرکار. با برادر خانومم داشتیم اختلاط می کردیم.
مامور با حیرت به آنان نگاه کرد خاطره برای رفع سو تفاهم در کنار سروش ایستاد.
-بله سرکار مسئله مهمی نبود برادرم به شوهرم تهمت زد اونم میخواست بهش بفهمونه که داره اشتباه میکنه.
مامور مردم را متفرق کرد و در حالیکه با شک به کسری و سروش نگاه میکرد گفت :
-یعنی منم باید اینو قبول کنم که بی دلیل برادر زن و داماد توی خیابون یقه ی همدیگرو میچسبن و وقتی می پرسیم چی شده میگن هیچی ! نخیر بهتره که بریم یه جای دیگه بشینیم و این قضیه رو حل کنیم راه بیفتین.
سروش با دیدن نگرانی خاطره و درک وضعیت او به مامور نزدیک شد.
-سرکار خیالتو راحت کنم این خانوم زن عقدیمه و این حضرت آقا برادرشون اما ایشون با ازدواج ما مخالفت میکنن و امروز که اومدیم یه قدمی با هم بزنیم مثل اجل معلق ظاهر شده و دست به یقه ی ما برده که حق نداری با زنت راه بری شما به اون حالی کنین که اشتباه میکنه.
مامور کمی فکر کرد و سپس به کسری نزدیک شد
-ببین داداش از قدیم گفتن حرف حساب جواب نداره شما چرا بیخود خونتو کثیف میکنی ؟> کاریست که شده حالا میخوای چیکار کنی بهتره بری سراغ زندگی خودت اونارو هم بحال خودشون بگذاری برو آقاجون برو بیخودی هم تو خیابون معرکه نگیر دیگه اون زمونا گذشت که فیلم فراسی می دیدن و ضامن دار میکشیدن و یقه ی هرکی از راه می رسید میگرفتن برو که خوبیت نداره.
کسری که در تمام مدت حضور مامور کلامه نگفته و سر به زیر انداخته بود خود را مرتب کرد و دکمه ی یقه اش را بست و به سمت جدول خیابان حرکت کرد اما هنوز پای به خیالان نگذاشته در انتهای لبه ی جدول ایستاد برگشت و با خشم و غضب به خاطره و سروش خیره شد سپس رو گرداند و از خیابان عبور کرد.
ساعتی بعد زری و خاطره در خانه با هم روبرو شدند خاطره به محض ورود و بستن در راهرو کیف و چادرش را روی پلکان انداخت و در آستانه ی در آشپزخانه ایستاد.
-مادر هیچ انتظاری نداشتم که شما ...
زری تصور میکرد که خاطره او را مقصر خواهد دانست سکوت کرده وفقط او را نگاه کرد .
خاطره با دیدن سکوت او حرفش را ناتمام رها کرد و به سمت پلکان رفت . با خشم کیف و چادرش را برداشت . از پله ها بالا می رفت که زری خود را به او رساند و دستش را گرفت .
- خاطره . عزیزم . باور کن من هیچ تقصیری نداشتم . خودت که صبح دیدی کسری اومد دنبالم تا با هم بریم پیش عمو هادیت . می خواست منو برای فروش خونه راضی کنه . تو که باید این رو بهتر بدونی ، چون مطمئنم شقایق تو رو بی خبر نمی گذاره . تو راه بندون چشمش به شما افتاد . سعی کردم مانعش بشم ، اما اون بی اونکه فکر کنه چیکار میکنه ، به طرف شما اومد . میخواستم پیاده بشم دنبالش بیام اما بهتر دیدم خودتون از پس اون بر بیائین . نمی خواستم دخالت من نتیجه معکوس بده . با این حال نگران بودم که یه دفعه چشمم به مامورای انتظامی افتاد که ماشینشونو نزدیک ماشین کسری پارک کردن . ازشون خواستم سراغ شما بیان و یه جوری مسئله را حل کنن . این تنها کاری بود که تونستم انجام بدم ، باور کن من مقصر نبودم .
خاطره با شنیدن حرفهای صادقانه ای که زری زد در خود احساس گناه کرد . سربزیر انداخت . دمی سکوت کرد سپس سربلند کرد و با لحنی شرمزده گفت :
- مادر منو ببخشین . اشتباه فکر کردم . خواهش می کنم منو ببخشین .
زری پله ای بالا رفت و مقابل خاطره ایستاد . او را در آغوش گرفت و گفت :
- تو که گناهی نکردی تا من ببخشمت . تمام این مدت نگران بودم که تو منو ببخشی دخترم .
صورت خاطره را میان دستانش می گیرد ، اشک در چشمان خاطره جمع می شود .
- نگران نباش . بالاخره همه چیز به حال عادی برمیگرده . فقط باید صبر کرد . فقط صبر . خاطره مجددا خود را به آغوش زری انداخت .

***


سروش بعد از رساندن خاطره به خانه ، به خیابان بازگشت . فرمان اتومبیل را سر هر پیچ با شدت و خشم می چرخاند و با سرعت زیاد ، بی توجه به احتمال تصادف ، می راند . وارد بزرگراه رسالت شد . سرعتش سرسام آور بود ، به هیچ چیز فکر نمی کرد . از پلها عبور کرد و نرسیده به چهارراه بنی هاشم ، ازدحام اتومبیلهای معطل ، او را نیز وادار به کم کردن سرعت و در نتیجه توقف کرد .جلوتر تصادف شده بود ، وانت باری با اتوبوس . راننده ها در حال گفتگو و مجادله بودند . راه بندان شدیدی بوجود آمده بود. دقایقی گذشت. اتومبیل پلیس به آنها نزدیک شد. مردی از پاترول سفید رنگش سر بیرون کرده با دست اشاره به رانده ها می کرد که صدایشان بلند بود و هر یک دیگری را مقصر میدانست. راننده ی پاترول گفت:

ـ بابا، حالابزنین کنار. بعد به هم بپرین. اینکه نمیشه راه همه رو سد کردین.
راننده ی ژیان سبز رنگی که در کنار پاترول توقف کرده بود سر را بع سمت او چرخاند.
ـ می بینی چطور معطل شدیم.
دقیقه ای بعد با اشاره افسر راهنما. وانت بار و اتوبوس کنار خیابان پارک کردند و بقیه اتومبیلها با باز شدن راه را غیبت شمردند بلافاصله حرکت کردند.
افسر راهنمایی به راننده ی اتوبوس و وانتی که با هم تصادف کرده بودند گفت:
ـ زیاد طول نمی کشه. الان راهیتون می کنم.
مسافرها که آماده ی پیاده شدن بودند با حرف افسر، مجدداً سر جای خود نشسته. پیاده ها هم سوار می شوند. سروش با بی حوصلگی از کنار آنها گذشت. بی اعتنا نگاهی ذرا انداخت و عبود کرد. به چهار راه بعدی رسید. چراغ قرمز بود. با سبزشدن چراغ به سمت راست پیچید و وارد خیابان استاد حسن بنا شد بی هدف رانندگی می کرد، با محل بیگانه بود. سرعت را زیاد می کند. هنوز از حادثه صبح که مقابل پارک بین او و کسری پیش آمده بود ناراحت بود. و به لحظه لحظه آن فکر می کرد، اینکه چطور شد دوست صمیمی و قدیمی او آنطور کینه توزانه با او رفتار می کرد؟ بر او چه گذشته بود؟ نمی دانست. چشمانش تار شد. حس کرد تمام سرش درد است. چند بار چشمانش تار شد. چشمانش را گرفت. پیکان قهوه ای که از فرعی وارد شد را ندید در لحظه ای با پیکان برخورد کرد. سرگیجه ای تمام شد. چند متر جلوتر اتومبیل را نگه داشت. سرش را روی فرمان گذاشت. مردم کسبه محل به خیال اینکه به او آسیبی رسیده به سویش رفتند.
راننده ی پیکان قهوه ای که جوانی ارمنی بود، به او نزدیک شد. صلیب طلایی رنگش از یقه ی گرد بلوزش بیرون زده بود. و در نور آفتاب برق می زد. موهای کوتاه روشن داشت که اطراف گوشها بیشتر کوتاه شده بودند، به شیشه زد با ته لهجه ی ارمنی گفت:
ـ آقا حواست کجاست؟ فکر کردی اتوبانه که تخت گاز میری؟
سروش پیاده شد.
ـ معذرت میخوام، اصلاً متوجه نشدم.



کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۲۴ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
همکار بخش بحث و گفتگو
 
alonesachlie آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

از 243 تا 246



- یعنی چه منوجه نشدم ، این که نشد حرف ! مردمو اوراق می کنی بعد می گی متوجه نشدم ؟ حالا شانس آوردیم متوجه نشدی اگر متوجه می شدی چطور می زدی ؟
سروش به یکباره با خشم یقه ی جوان را گرفت . صلیب از پشت دست سروش آویزان شد. در چشمان عسلی رنگ جوان خیره شد :
- حالیت نشد گفتم متوجه نشدم ؟ نفهمیدی؟ یه بار دیگه بگم ؟
- زدی تازه طلبکارم هستی؟
هر دو مجددا گریبان یکدیگر را گرفتند . در این اثنا افسری که تصادف وانت بار و اتوبوس را گزارش کرده بود رسید . پیاده شد و به سراغ آنها رفت . هر دو را جدا کرد .
- آقا ، آقا اجازه بدین الان معلوم میشه مقصر کی بوده . چرا بیخود به هم می پرین ؟ هنوز چند دقیقه نمیشه یه تصادف رو همین بالا گزارش کردم ! عجب زمونه ای شده . بابا نکن آقا ! ولش کن ! بگذار ببینم چی شده ؟
هر دو را از هم جدا کردند. جوان ارمنی که توسط دو جوان موتور سوار عقب برده شده بود . مقابل افسر راهنمائی ایستاد و بلوزش را مرتب کرد و اشاره به سروش کرد .
- چی چی رو ببینم مقصر کی بوده ؟ ایناها . همه هم شاهدن عینهو جت اومد زد، تمام پهلو و سپر و گلگیر و همه رو درب و داغون کرد . تازه میگه حالیم نیست ، بد و بیراه میگه سرکار.
هنوز چند دقیقه از تصادف نگذشته بود که آرامش غیر مترقبه ای در تمام وجود سروش سایه افکند . سر بزری انداخت و ساکت ماند. با خود فکر کرد اصلا برای چه با راننده دعوا کرده ؟ می شد با خونسردی و کمی گذشت همه چیز را حل کرد.
جوان دیگری از راه رسید ، به راننده ی ارمنی نزدیک شد و به زبان ارمنی از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟ راننده نیز به ادمنی گفت : راننده دیگر مقصر بوده و همینطوری با هم گلاویز شده اند.
افسر به دیدن اتومبیلها رفت. جوان ارمنی و دوستش نیز به دنبال او و بقیه به اتومبیل ها نزدیک شدند. سروش آرام آرام پشت سر دو جوان ارمنی حرکت کرد و خود را به آنها رساند. دست روی شانه ی راننده اتومبیل گذاشت ، جوان رو برگرداند و به چهره ی آرام و متین سروش نگاه کرد. سروش گفت :
- واقعا از این اتفاق معذرت می خوام. درست نبود با هم دعوا کنیم .

جوان ارمنی که اصلا انتظار این برخورد را نداشت ناباورانه به سروش نگاه کرد سر به زیر انداخت و لحظاتی بعد سر بلند کرد :
-منم معذرت میخوام ارزش نداشت به خاطر یه سپر دوتا مرد به جون هم بیفتن .
سروش دستش را به سمت او برد و جوان ارمنی نیز با کمی مکث دست او را فشرد در این بین افسر به جوان ارمنی گفت :
-اگر شکایت دارین می تونین بفرمایین مرکز یا گواهینامه شو بگیریم که شما بتونین خسارت ماشینو بگیری
سروش دست به جیب پیراهنش برد تا گواهینامه را در بیاورد :
-باشه سرکار هم گواهینامه میدم هم هرچقدر خسارتش باشه بگیم میدم .
جوان ارمنی دست او را گرفت و رو به افسر کرد :
-نه سرکار من شکایتی ندارم زحمت کشیدین .
افسر که تا دقایقی پیش آنها را از هم جدا کرده بود با دیدن صلح و صفای بین اندو ناباورانه نگاهشان میکرد .
سروش بعد از اینکه دوباره با جوان ارمنی دست داد سوار اتومبیلش شد و حرکت کرد .
فصل 26
عصر ان روز جعفر از مقابل خانه ی حاج محمود عبور میکرد تا به خانه رود که در خانه باز شد و سروش با اتومبیل خارج شد جعفر آهسته عبور کرد و به سروش و اتومبیل دقت کرد متوجه فرورفتگی سپر و در راننده شد فکری مانند برق از ذهنش گذشت برگشت و به اتومبیل نزدیک شد سروش در خانه را بست .
-سلام آقا سروش .
سروش نگاهی سرد به او کرد و گفت :
-سلام .
جعفر نزدیک تر رفت .
-آقا سروش ما هیزم تر به شما فروختیم که اینقده با ما سرسنگین شدی ؟
- چهمیدونم خودت بهتر میدونی ؟
-یعنی شما فکر میکنی ما هم تو اون قضیه دست داشتیم ؟ نه به جون آقا سروش مارو چه به این غلطا من دنبال یه لقمه نون حلالم همین و بس حالا اگر به سلام و علیکی بین من و مسعود بود دلیل نمیشه که دست ما هم توی کار باشه
سروش از کنار جعفر گذشت و سوار اتومبیل شد .
-دست بردارد جعفر خودت میدونی خیلی گرفتارم حوصله ی قصه شنیدن هم ندارم .
جعفر عقب تر ایستاد نگاهی موذیانه به پهلوی فرورفته اتومبیل کرد و گفت :
-اوه اوه اوه ببین چطوری زده لامروت هینهو سنگ پا کشیده رفته حسابی فرو رفته
سروش از داشبورد نوار کاستی در آورد و داخل ضبط گذاشت.
- آره پیکان بود نزدیک ظهر تصادف کردم.
جعفر به آرامی دست رو فرو رفتگی کشید .
- معلومه ، جاش هنوز داغه. میگم یه تعمیرکار سراغ دارم صاف کاری ، رنگ ، سرویس همه کار می کنه!
سروش موتور تا حرکت کند که جعفر سرش را از سمت دیگر اتومبیل داخل برد.
- شوخی نکردم به جون آقا سروش .
- چیز مهمی نیست ، فعلا باید برم کارای مهمتری دارم. میگذارمش بعد. شاید عوضش کردم، یه تویوتا جاش گرفتم.
جعفر که دید صید می خواهد از دام فرار کند ، کمی عقبتر ایستاد.
- من واسه ی خودت گفتم . کاری نداره ، رفیقمه . باهات ارزون حساب می کرد. امروز چهارشنبه است فوقش تا شنبه تحویلت می داد. اینکه دیگه دست دست کردن نداره. تازه اگر تعمیر بشه شیرین تر میخرن. حالا اگر نمیخوای نخواه ، خواستیم تو عالم رفاقت یه کار کنیم . میل خودته.
سروش کمی فکر کرد . به جعفر که با وجود نا امید شدن هنوز به او نگاه میکرد ، خیره شد . علت اصرار جعفر را نمی دانست. تصور میکرد که برای جبران دلخوریهای گذشته قصد دارد در تعمیر اتومبیل به او کمک کند . با خود فکر کرد حال که او این نیت را دارد پس چرا به او مهلت ندهد . شاید جعفر همانی نباشد که او تصور میکرد . برای همین گفت:
- خیلی خوب باشه ! بشین با هم بریم اونجا . مثل اینکه تا منو تو دردسر نندازی ول کن نیستی!
جعفر که به مقصودش رسیده بود بلافاصله سوار شد.
- نوکرتم . صفاتو.
ده دقیقه بعد اتومبیل وارد گاراژی شد که به تابلوی بزرگ سفید و قرمز با حروف درشت سر در آن نوشته بود « تعمیرگاه ایرج» بعد از سپردن اتومبیل به ایرج سروش خداحافظی کرد و به سمت خیابان جمهوری رفت. جعفر نیز در جهت دیگر حرکت کرد.
alonesachlie آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۲ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
همکار بخش فرهنگ و هنر
 
-2nya- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


247 تا 255

نزدیک غروب جعفر به گاراژ بازگشت. ایرج که مردی بلند قد با شکم بزرگ بود، در حالیه دستهای بزرگ و روغنی اش را با دتسمال پاک می کرد، به او نزدیک شد. جعفر گفت:
- ایرج خان، اومدم یه سفارشی برات بکنم.
ایرج دستمال را روی صندلی چوبی پایه شکسته کنار ستون انداخت.
- ما مخلص اقا جعفر هستیم. تا فرمایش چی باشه؟
جعفر از میان روزنامه تا شده ای که در دست داشت گوشه کاغذ زرد رنگی را که در میان روزنامه پیچیده بود نشان داد. ایرجکمی تامل کرد و سپس به سمت شاگردش برگشت که روی موتور فولکسی خم شده بود، اشاره کرد:
- نوری، بپر دو تا نوشابه بگیر. تا اقا جعفر گلویی تازه کنه. برو دیگه! زود برگردی ها.
با رفتن نوری که نوجوانی هیجده ساله بود ایرج و جعفر وارد دفتر گاراژ شدند.
ایرج پشت میزش نشست.
- دم غروب که همه می رن. من می مومنم. خورده کارها رو انجام می دم. شبام نوری اینجا می خوایه. بچه خوبیه. باباش پارسال از پشت بوم افتاد مرد. حالا اون ون بیار خونه شده. باید خرج مادر و مادربزرگ و دو تا خواهر و برادر کوچکترشم اون بده. طفلی مجبور شده درسشو ول کنه. همه اش یه سال مونده بود دیپلم بگیره. خیلی دلم براش می سوزه. ولی خوب من نمی تونم نیمه وقت شاگرد بگیرم.
جعفر روی کاناپه ولو شد. دکمه یقه پیراهن سبز چهارخانه اش را باز کرد. و نفسی بلند کشید:
- هوا داره خیلی گرم میشه.
- الان که غروبه، خنکه.
- اما برای من گرمه.
ایرج کاغذها را به داخل کشوی میز ریخت. دسته ای از اسکناس دراورد و شروع به شمردن کرد.
- خوب از دست من چکاری برمیاد.
نگاهی به جعفر کرد و دوباره مشغول شمردن شد. جعفر بسته زرد رنگ را روی میز گذاشت. ایرج نگاهی به بسته انداخت:
- با این چیکار کنم
- زیاد وقتتو نمیگیره یادته امروز بعدازظهر با یکی از بچه محلها اومدیم پیکان سفید رو گذاشتیم واسه صافکاری

ایرج که نیمی از اسکناسها را شمرده بود دست نگه داشت و گفت

- خوب آره به خودشم گفتم شنبه حاضره بیاد ببره
جعفر با دست بسته را به سمت ایرج هل داد و نگاهی عمیق به او انداخت ایرج دسته اسکناسها را روی میز گذاشت
- چیکار کرده
جعفر به کاناپه تکیه داد
- هنوز هیچی اما آقا مسعود خواسته با این براش یه کاری دست و پا کنیم
- مثلا
- خودت نیگا کن
ایرج کاغذ زرد را باز کرد کیسه پلاستیکی حاوی گرد سفید رنگی از آن خارج شد
ایرج حیرتزده گفت
- هروئین اما
- اما بی اما یه کاریش بکن
- آخه من با این چیکار بکنم میفهمه
- تا بیاد بفهمه رفته تو هلفدونی غمت نباشه جاسازیش کن
- کجا
- نمی دونم تو رویه در زیر داشبورد تو صندلیا پشت موتور خلاصه هرجا که جلوی چشم نباشه
- آخه وقتی کاری نکرده چرا بیخود تو دردسر بندازیمش
- گفتم که تو با این چیزاش کارت نباشه آقا مسعود احضارش کرده چون خودش دوست نداره بره ما خودمون می فرستیمش فکر کنم دیگه سین جین کافیه الآن این پسره سر میرسه وردارش دیگه
ایرج بسته پنجاه گرمی هروئین را میان دست لمس کرد دوباره آنرا میان کاغذ زرد پیچید و داخل کشو گذاشت
- خیلی خوب اما اگر اتفاقی افتاد پای خودت دور منو قلم بکش
- حرفی نیست تو این کارو بکن باقیش با خودم مواظب باش بچه ها بو نبرن
ميخوام كار خيلي تميز باشه.حاليته كه؟
جعفر برخاست در را باز كرد كه در اين موقع نوري با دو نوشابه خنك از راه رسيد.قطرات عرق از سر و رويش مي چكيد،نفس نفس ميزد.خط باريك سياه بالاي لبهايش همراه لبها بالا و پايين مي رفت جعفر دست به شانه ي نوري زد و از دفتر خارج شد.
-خسته نباشي اما دير رسيدي.خودت بخور عرقت خشك بشه.خداحافظ ايرج خان.ديگه سفارش نمي كنم.
-خوش اومدي.مطمئن باش.
ايرج از پشت ميز برخاست كه نوري نوشابه ها را روي ميز گذاشت.
-خواستم زودتر بيام اوستا،اما راه بندون شد.
ايرج بسته و دسته ي اسكناس را از داخل كشو برميدارد.
-طوري نيست خودت بخور.
زيپ بلند لباسش كه جلوي ان قرار داشت را باز كرد و لباس سورمه اي را در اورد و به ميخ پشت سرش روي ديوار اويزان كرد.پيراهن خاكستري و شلوار سياهش را مرتب كرد.كتانيهاي كثيف را نيز زير ميز انداخت و كفشهاي سياه چرمي اش را از كنار ميز برداشت و به پا كرد.هنگام خارج شدن گفت:
-مواظب همه چيز باش.
بسته زرد را در ميان همان روزنامه اي كه جعفر اورده بود،كنار پولها گذاشت.لحظاتي بعد از در گاراژ خارج شد.نوري بعد از رفتن ايرج،يكي از نوشابه ها را برداشته روي كاناپه پهن شد و لاجرعه ان را سر كشيد.
***
اتومبيل پيكان سفيد رنگ حاج محمود كه سروش روز قبل از تعميرگاه اورده بود مقابل مغازه ي فرش فروشي پارك شده است.خيابان بزرگ جمهوري مملو از اتومبيلها و اتوبوسهاي شركت واحد بود كه در ر فت وامد بودند.مغازه ي بزرگ و دو دهنه حاج محمود سر نبش قرار گرفته بود.روي شيشه ي يك تكه ي مغازه با حروف سفيد درشت نوشته بودند:
«فرش هزار نقش،دستباف و ماشيني»
داخل مغازه تخته هاي فرش در اندازه هاي گوناگون روي تخت مربع شكل بزرگي رويهم چيده شده بودند.در اطراف مغازه فرشهاي كوچك و بزرگ لوله شده و تاخورده به ديوار تكيه داده بودند.چند تابلو فرش هم روي ديوارهاي مغازه ديده ميشد.ظاهر اراسته مغازه و اجناس گرانبهاي ان هر بيننده اي را مجذوب مي كرد.حاج محمود پشت ميز،روي صندلي چرمي سياهش نشسته و در حال گفتگو با مشتريان بود.در انتهاي مغازه اتاقك كوچكي واقع شده بود كه مصطفي شاگرد بيست و دو ساله ي حاج محمود با سيني حاوي چهار فنجان چاي،از ان خارج شد.به حاج محمود و مشتريها تعارف كرد و به سوي سروش رفت،كه روي لبه تخت نشسته و مشغول رسيدگي به حسابها بود.
نزديك سروش شد:
-اقا سروش،بفرمايين چاي.
سروش به خود امد:
-دستت درد نكنه اقا مصطفي.
ده دقيقه بعد مشتريها كه دو پيرمرد خوش چهره و اراسته بودند خداحافظي كرده و از مغازه خارج شدند.نزديك غروب بود.حاج محمود رو به مصطفي كرد و گفت:
-اقا مصطفي شما هم ديگه بايد راهي بشي.دستت درد نكنه باقيش باشه براي فردا.اگر زياد بسابي مي ترسم محو بشه!
مصطفي كه با دستمال گرد تابلوها را ميگرفت.
با ديدن لبخند حاج محمود و سروش خنده ي محجوبي كرد و دستمال را ميان مشت جمع كرد.
-چشم حاج اقا.هر چي شما بفرمايين.
دستمال را به اتاقك برد و داخل سطل قرمز رنگ انداخت و در اتاقك را بست.
سروش روي مبل چرمي نشست و در كيفش را باز كرد.
ميگم اقا جون،بعد از نماز شما برو خونه،من ميمونم مغازه.يك كم كار دارم.بايد فاكتورها رو جمع بزنم.
-باشه،اما شب زود برگردي!
-حتما.
در اين موقع،اتومبيل گشت انتظامات مقابل مغازه و در كنار پيكان سفيد متوقف شد.سه مامور با لباس يشمي رنگ،در ان ديده مي شد.يكي از مامورها پياده شد.درجه ي سرگردي داشت.در مغازه را گشود و داخل شد.به حاج محمود،سروش و مصطفی که آمادۀ رفتن شده بودند، نگاه کرد. قاطع و محکم گفت:
_ سروش همدانی؟
سروش در حالیکه کاغذها را درون کیف می گذاشت. در آنرا بست و برخاست. حاج محمود نیز گامی جلوتر رفت.
_ بله بفرمایین. با ایشون چیکار دارین؟
_ شما هستین؟
_ خیر، من پدرشون هستم.
سروش نزدیک تخت ایستاد. و نگاهی به اتومبیل انتظامات انداخت. دو مامور دیگر در حال چک کردن شمارۀ اتومبیلش بودند.
_ سروش همدانی من هستم!
مرد بی مقدمه گفت:
_ شما بازداشت هستید.
حاج محمود مبهوت به سروش که حیرت زده و ناباورانه به چهرۀ سرد مامور نگاه می کرد، خیره شد. پرسید:
_ بازداشت!؟ یه چه دلیل؟ چیکار کرده!؟
سروش آهسته گفت:
_ متوجه نمی شم. برای چی من بازداشت هستم؟
دو مامور دیگر از پنجره های اتومبیل درون آنرا نگاه می کردند. یکی از آنها زیر اتومبیل را با دست بازرسی می کرد.
مرد به سوی سروش رفت:
_ اینو که شما خودتون بهتر می دونید. از من می پرسین!؟
دست سروش را گرفت تا با خود از مغازه بیرون ببرد که سروش ایستاد. دستش را از دست مامور جدا کرد و با ناباوری به چهرۀ خاموش و مبهوت حاج محمود خیره شد. سپس از مامور پرسید:
_ برای چی؟ شما باید اول بگین برای چی. بعد، من تا وقتی ندونم چرا باید همراه شما بیام، یک قدم هم بر نمی دارم.
مامور پوزخندی زد و پوشۀ زردی که در دست داشت را باز کرد:
_ گفتم که حتماً یه کاری کردی که باید بیایی.
حاج محمود مقابل سروش ایستاد:
_ من اجازه نمی دم ببریدش. تا نگین چیکار کرده نمی گذارم.
_ ببینید حاج آقا، من مامورم و معذور! این حکم جلب پسر شماست که تو دستمه. بفرمایید.
پوشه را باز کرد و برگه ای سفید از میان آن در آورد.
سروش همدانی به جرم حمل و فروش مواد مخدر ...
سروش دیگر صدای مامور را نمی شنید و گیج شده بود و در ذهنش می کاوید شاید پاسخی برای پرسشهایش بیابد. از طرفی مامور که متن کاغذ را خوانده بود آنرا بدست سروش داد تا خودش ببیند و از محتوای آن مطمئن شود. سپس گفت:
_ خوب ملاحظه فرمودین؟ حالا اگر مطلب دیگه ای می خواهید بدونید بهتره که تشریف بیارین مرکز تا اونجا توضیح بیشتری به شما داده بشه. هر چند قضیه اونقدر روشنه که نیازی به هیچ توضیحی نداره. اولشم با پنجه گرم هروئین شروع میشه. بهرحال گفتم من مامور هستم. همین.
حاج محمود که با شنیدن مقدار مواد، بیشتر حیرت کرد و برگه را از دست سروش گرفت، آنرا خواند. دستانش سست شدند. دمی در خود احساس عجیبی کرد. گویی دیوار امیدش فرو ریخته. و از لابلای غبار حاصل از فروریختگی آن هیچ نمی دید. برگه را به مامور داد. که او نیز آنرا میان پوشه قرار داد. سپس حاج محمود به چهرۀ ناباور و پریشان سروش رو کرد. سروش همچون مجسمه بی تحرک ایستاده بود. حتی پلک نمی زد.
_ تو چیکار کردی پسر!؟
سروش به چهرۀ دردمند پدر خیره شد.
نمی دانست چه بگوید، شرمگین باشد یا فقط سوءتفاهمی بیش نبوده. و برطرف خواهد شد! تصور چنین روزی را هرگز نداشت. مستاصل و کرخت سعی کرد شمرده صحبت کند. بطوریکه تنها حاج محمود سخنان او را بوضوح می شنید. اولش فکر کردم شاید بخاطر اون قضیه آمده باشن همونکه بعد از مرگ دختره برملا شد. اما حالا ...
مکث کرد مجدداً ادامه داد:
_ اما حالا واقعاً نمی دونم، گیج شدم. من؟ قاچاق مواد؟ نه! اصلاً نمی فهمم قضیه چیه؟ آخه چطور ممکنه؟
مامور بی حوصله به آنها نزدیک شد.

- بهتره که دیگه وقت رو تلف نکنید. راه بیافتین.

هنوز جمله ی مامور تمام نشده بود که صدای اذان از رادیو بلند شد. مصطفی عقب عقب به سمت میز رفت و روی یکی از مبلها پهن شد. اما چشم از سه مردی که در برابر او قرار گرفتع بودند ، برنمی داشت. حاج محمود سعی می کرد خود را کنترل کند . پلکها را بهم زد . با تمام ناراحتی و نگرانی اش سعی کرد لبخند امیدوارکننده ای به چهره بیاورد. دست روی شانه ی سروش گذاشت.
- برو پسر. کسی را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است! برو. اگر بیگناه باشی که بیخود نگهت نمی دارن. اما اگر – بهتره بری. نگران نباش . خدا با ماست . وقتی تو میگی کاری نکردی ، منم به تو اطمینان دارن. پس بیخود به دلت بد نیار . مثل کوه بایست.
سروش که میرفت فرو ریزد با سخنان حاج محمود آرام گرفت . دمی به او خیره شد .سعی کرد لبخند بزند اما بی فایده بود .مامور گفت :
- صبر کنید ، سوئیچ ماشینو بدین. اونم می بریم.
حاج محمود بار دیگر جا خورد:
- ماشینو دیگه چرا توقیف می کنید ؟ نکنه اونم دستیار پخش بوده ؟ اصلا مدرک جرم شما کجاست که بی هوا می آیید اینجا و همینطوری دستگیرش می کنید . من مطئنم این یه پاپوشه. پسر من اهل این کارها نیست.
- به ما گفتن که مدرک جرم توی این ماشینه!
سروش ایستاد. دمی فکر کرد و با نگاهی پریشان و متعجب به حاج محمود رو کرد:
- ماشین ؟! من اونو دیروز از تعمیرگاه آوردم دیروز!!
پدر و پسر هر دو به یکدیگر خیره شدند . حاج محمود به سروش نزدیک شد .دست روی شانه ی او گذاشت .
- این قضیه بوی بدی میده. تو برو نگران نباش . خودم حلش میکنم. تا ته قضیه رو در نیارم ول کن نیستم. اگه شد وکیل هم می گیرم ، هر چند حالا مطمئنم تو بی گناهی !
- باشه آقاجون. فعلا با هیچ کس در این مورد حرفی نزنین.
فعلا بجز خودتون و مادر اگر صلاح دیدید بهش بگین. نگذار شخص دیگه ای بدونه بالاخص خاطره ، نمیتونه طاقت بیاره.

مطمئن باش پسرم خودم از عهده اش برمیام. تو هم توکل به خدا یادت نره. این هم یک امتحانه، پس خودت رو به خدا بسپار و از هیچی نترس. تو رو تنها نمی گذارم. مطمئن باش.

-می دونم آقا جون. می دونم. اما بی خداحافظی میرم. نمی خوام...
اما نتوانست جمله اش را تمام کند. سر به زیر انداخت و به همراه مامور به راه افتاد. همگام خارج شدن از مغازه رو به آسمان خاکستری و سرخ غروب کرد. منظره ی بدیعی از غروب خورشید پهنای آسمان را گرفته بود. نفسی بلند از اعماق درونش برآورده زیر لب گفت: خدایا خودمو به تو سپردم.
چشمان حاج مهمود مملو از اشک شد، اما بغض را فرو داد و به سروش که از در مغازه خارج می شد نگاه کرد.
مصطفی که به خود آمده بود از روی مبل بلند شد:
-حاج آقا، من... من...
حاج محمود کیف سروش را برداشت. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.
-می دونم چی می خوای بگی. اما اون کاری نکرده که کسی براش متاسف باشه. اون بی گناهه. مثل روز برام روشنه که بی گناهه. من اونو خوب می شناسم. اون بر می گرده، مطمئنم. تو هم بهتره که دیگه راهی بشی. خونواده ات نگران میشن. برو دیگه، اما نمی خواد در این مورد حرفی به کسی بزنی.
-چشم حاج آقا. قول میدم. خوب با اجازه من میرم. خداحافظ.
با خارج شدن مصطفی از مغازه، دعای بعد از اذان هم تمام شد. حاج محمود رادیو را خاموش کرد. کیف را برداشت و بعد از خاموش کردن چراغ ها از مغازه خارج شد. کرکره را پایین کشید و بعد از زدن قفل ها به سمت مسجد حرکت کرد. دقایقی بعد وارد شبستان مسجد شد. کیف را کناری گذاشت و برای وضو گرفتن رفت و دقیقه ای بعد پشت صف نمازگزاران ایستاد. سمت راست او مردی چاق با گونه های سرخ ایستاده بود و در سمت دیگرش مردی میان اندام و موقر. عزیزخان پشت سر پیشنماز ریز اندام و پیر مسجد ایستاده و رضا در کنار او بود. بعد از پایان نماز حاج محمود نزدیک دیوار محراب نشست. تسبیح به دست گرفت و در خود غرق شد. دانه های سبز شفاف تسبیح از لا به لای انگشتان حاج محمود دانه دانه می لغزیدند و او چشم به کاشی کاری روی دیوار مسجد و محراب داشت و به اتفاقاتی که ساعتی پیش در مغازه اش رخ داده بود فکر می کرد. عزیز خان آرام کنار او نشست. شادابی چهره ی عزیز خان آدمی را به شگفت می آورد. چهرۀ نورانی و موهای جو گندمی اش حالت خاصی به سیمایش بخشیده بود. رضا نیز چون پدر شاداب و همیشه خنده رو بود. با موهای مجعد و کوتاه. عزیز خان تسبیح دانه نخودی قهوه ای رنگش را میان مشت جمع کرد. به آرامی شروع به صحبت کرد. طنین گرم و گیرایش حاج محمود را به خود آورد.
_ محمود.
_ هان؛
_ میدونم خودتم فهمیدی.
_ چی رو؟
_ اگر گناهکار بود تو اینطوری اینجا تو لاکت نمی رفتی.
حاج محمود به تسبیح نگاه کرد. عزیز خان ادامه داد.
_ میدونی که سروش همیشه مثل رضا برام عزیز بوده. اگر کاری از دست ما ساخته است مضایقه نکن.
_ نه. فعلاً که از دست هیچکس جز خدا کاری بر نمی یاد.
به چهرۀ روشن و نورانی عزیز خان نگریست. با وجود اینکه سالها از مرگ ثریا همسرش می گذشت و تنها اولادشان رضا را به تنهائی بزرگ کرده بود اما غم زمانه نتوانسته بود نشاط و زنده دلی او را بگیرد. نفسی همچون آهی سوزناک از سینه برآورد و گفت:
_ یه زمانی می گفتن سربیگناه پای دار میره اما بالای دار نه. عزیز، از تو چه پنهون با رفتن سروش انگار تمام دنیارو سرم خراب شد. سروش تو تمام عمرش فقط یه بار پاش لغزید که به لطف خدا خودشو کشید بالا. تازه داشت روپایش می ایستاد که این اتفاق افتاد.
بغض ناخوانده ای راه گلویش را سد کرد و مانع ادامۀ کلامش شد. سکوت کرد و سرش را به دیوار تکیه داد عزیز خان دست به شانه او گذاشت.
_ وقتی دیدم دارن می بَرَنش جرات نکردم از مغازه بیرون بیام. میدونستم چه حالی داری. بهتره صبور باشی.
_ چاره ای جز صبر ندارم. تو بودی چیکار میکردی؟
عزیز خان نیز به دیوار تکیه داد و چشم به پنکه سقفی دوخت.
_ وقتی ثریا رفت خیلی احساس تنهائی میکردم اما بخاطر رضا همه رو ریختم تو
-2nya- آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, رقص, فکر, قاصدک, ها, پروانه, پوران

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رقص قاصدکها | پروانه پوران فکر | اسکن عیدی کتابهای کامل شده ایرانی 83 ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
به رنگ عشق | پروانه شیخلو (تایپ) tatar1 کتابهای کامل شده ایرانی 49 ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
قاصدک | مهسا طایع (تایپ) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
آبی تر از عشق | پروانه شیخلو | تایپ tatar1 کتابهای کامل شده ایرانی 35 ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
فردا از آن ماست | پوران موسوی (تایپ) farnaz58 کتابهای کامل شده ایرانی 43 ۱۲ آذر ۱۳۸۸ ۰۱:۰۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان