| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: NeMiDuNam....AvaRaM
نوشته ها: 180
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : HaMaSh O MiKhUnAm حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز سلام بچه ها خوبيد؟خوشيد؟ ![]() بازم دارم يكي ديگه از رمانامو ميزارم البته هنوز كاملش نكردم توي دفتره ولي حالا براتون ميزارم تا اخرش ![]() اميدوارم كه دوسش داشته باشيد راستي چرا انقدر كم تشكر مي كنيد يا اگه تشكر ميكنيد امتياز نميديد؟؟؟!! ![]() مثلا من زحمت مي كشما.... ![]() من نويسنده رمانهاي اولين و آخرين عشق..انتظار خيالي...سايه...شبهاي باروني...هستم فقط جهت اطلاع ![]() ممنون از اينكه از همين الان دنبالش مي كنيد ![]() اسم رمانم هست براي چشمات... ![]() صفحاتش نامعلومه..... ![]() نويسندشم كه بنده هستم ![]() خلاصه:دختري كه باخواهر كوچكترش بعد از فوت مادر و پدرش نمي تواند نگاه هاي ترحم آميز مردم شهرش را تحمل كند پس با خواهرش به تهران سفر مي كنند..... و خودتون بقيشو بخونيد چون بخوام خلاصه ادامه بدم نميشه آخه خيلي طولاني ميشه ![]() فعلا عذت زياد رفقا ![]() NaFa3 HaMaTo0oNaM ![]() KhOdAm MiDo0oNaM ![]() ✖™fšqέĻî qέяţί✖ = )ko0ocho0olo0oy sheyto0on( | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, *mania*, *MaR.MaR*, *RaHa2*, -نازلی-, anital, avazkhamoosh, ayda3, azar1, blub2000, eglantine-m96, faezeh88, farnaz58, harimeshgh, horin, leila.kh, Lovely_girl, M3YS4M, mahtab10, maryam.khakbaz, meno, Miss NiloO, N A F A S, nafas44, niloofarane, nlp16001, NO ONE, pari_shaun, perijooon, redmoon333, samaneh1368, Samin goli, sania555, sara parvizi, Selvia, sharghi, silverstar, sky daughter, sydney, sعسلs, Taataa, vala, violet_kl, zahra_jk, zanbagh, ~pArnYa~, آرتمیس 98, بلور, تهمتن, خانم فسقلی, شایسته بانو, عشق یخی, م.م.ر, مریم خوشگله, نگین, ویولت بودلر |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: NeMiDuNam....AvaRaM
نوشته ها: 180
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : HaMaSh O MiKhUnAm حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز به نام خدا شعر روي صفحه( )براي چشات تو دليل قصه هامي،تويي تنها راه چاره حاضرم براي چشمات،جون بدم با يه اشاره واسه از چشمات نوشتن،واژه هارو كم ميارم تو خداي عاشقايي،من واسه تو بي قرارم تو شب سرد زمستون،تويه گرماي عميقي باگل و ترانه همدم،با ستاره ها رفيقي فصل زيباي شكفتن،تو تولد بهاري واسه قلب كوچيك من،همه ي دارو نداري خواب و از چشام بگيرو،برسون منو به دريا .... از پشت شيشه بخارگرفته اتوبوس به بيرون نگاه كردم،همه جا پوشيده از برف بود و ماشينا اكثرا به عالت نداشتن زنجير چرخ گوشه جاده مونده بودندفدلم براشون سوخت حتما اون بيرون خيلي سرده،آه ولي كسي نيست دلش براي من بسوزه!!!با سر انگشت روي شيشه كشيدم و جاي دستم به قطره آبي تبديل شد،سر خورد و رفت پايين و باز شيشه بخار گرفت. نوك انگشتم كه زده بودمش به شيشه خيلي سرد بود،معلومه اون بيرون يخ بندونه.از بيرون چشم گرفتم و به جلوي اتبوس نگاه كردم،همه يا خواب بودن يا در گوش هم پچ پچ مي كردن،چقدر سكوتش سنگين بود.نفسي عميق كشيدمو چشمامو بستم.كم كم داشتم خودمو دست خواب مي سپردم كه با صداي هليا هوشيار شدم،داشت صدام مي زد: _آبجي....بيداري؟ نگاش كردمو بالبخندي گفتم: _آره قشنگم بيدارم.سردته؟! هليا:_نه آبجي هوبه لباس زياد تنمه.آبجي كي مي رسيم؟! به ساعت نگاه كردم و گفتم: _شايد يكي دوساعت ديگه برسيم عزيزم. هليا:_آبجي تو سردت نيست؟! :_نه گلم منم سردم نيست،حالا قشنگم اگه خسته اي سردتو بزار رو شونم و بخواب رسيديم بيدارت مي كنم گلم. حرفي نزد و آروم سرشو گذاشت رو شونم و خوابيد.يقه لباسشو كشيدم بالاتر كه سردش نشه.سرشو بوس كردم و قطره اشكي از چشمام چكيد. بازم گذشته مثل فيلمي وحشتناك و غمگين جلوي چشمام به نمايش دراومد.يادش بخير اون موقع ها چقدر شاد و بي غم بوديم،مي تونم به جرات بگم به معناي واقعي يه خانواده خوشبخت بوديم.هميشه همه بهمون مي گفتن شما خانواده علي بي غم هستين. درست يادمه اون اواخر بابا خيلي توي شركت گرفتاري داشت،چندماهي طول كشيد تا سرش خلوت شد بابا كه خوشحال بود كاراش بازم درست شده و ديگه دغدغه فكري نداره،پيشنهاد سفر به كيشو داد،همه مون به خصوص من و هليا به هيجان اومديم و با خوشحالي قبول كرديم....من از همون شب تا 4 روز ديگه ذوق داشتم و هي چمدونمو مي بستم و باز مي كردم،مي ترسيدم چيزي يادم رفته باشه. آخه بعد از مدتي مي خواستيم باز بريم مسافرت اونم كيش كه خيلي دوست داشتم.انقدر خوشحال بودم كه از خواب افتاده بودم و بابا خوشحال از اينكه مارو خوشحال كرده فقط با لبخندي پدرانه به جنب و جوشمون نگاه مي كرد و گاهي هم سيگاري آتش ميزد. خلاصه به هزار جون كندن براي من اون 4 روز گذشت و باهم راهي سفر شديم...تا بندر كه با ماشين رفتيم ولي از اونجا به بعدش ديگه بايد با لنج يا كشتي مسافر بري مي رفتيم،ما بچه ها لنجو ترجيع داديم و سوار شديم،خيلي جالب بود واسم آخه دفعه اولم بود كه سوار لنج مي شدم..... اتوبوس تكوني خورد كه باعث شد هليا از خواب بپره. با ترس گفت: _آبجي...چي شد؟ سريع اشكامو پاك كردم و گفتم: _نميدونم عزيزم نگران نباش چيزي نيست. هليا به صورتم نگاه كردو گفت: _گريه كردي آبجي؟! با لبخندي مصنوعي گفتم: _نه گل آبجي از سرماست چشمام كه بازه مي سوزه اشك مياد. خيلي زود باورش شد دستاي لاغر و كوچيكشو دورم حلقه كرد و گفت: _گرمت شد آبجي؟ محكم تو بغلم گرفتمشو گفتم: _آره عزيزم قربونت برم من... .بگي بخواب. هليا:_ديه خوابم نمياد آبجي. واي كه اگه يه روز ازش جدا بشم مرگم صددرصد...توي اين دنيا تنها همين خواهر كوچيكو دارم كه از جونم برام عزيز تره.بايد مثل يه مادر و پدر و خواهر براش باشم تا كمبودي احساس نكنه،بايد خيلي خوب مواظبش باشم.هليا بايد درس بخونه و براي خودش كاره اي بشه اون وقته كه ديگه من خيالم از بابتش راحت مي شه. بازم چشمام و بستم ديگه حوصله فكر كردن اونم به گذشته رو نداشتم.ديگه ذهنم خسته شده بود و كشش فكر كردن به گذشته تلخمو نزاشت.توي عالم خواب و بيدار بودم كه با تكونايي كه هليا بهم وارد كرد بيدار شدم. ..... ادامه دارد راستي بچه ها يادم رفت بگم موضوعش كاملا تكراريه ولي خب بازم خوندنش خالي از لطف نيست بازم ميگما تشكر مي كنيد بي زحمت امتيازم بدين | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, *mania*, *MaR.MaR*, -نازلی-, albus severoos, anital, Anolin, avazkhamoosh, ayda3, aygeen, azad_awesome, azar1, ba-maram, barni, blub2000, degeer, deragun, eewwqq, eglantine-m96, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghorbani, hana_m, hany111, harimeshgh, helik, horin, leila.kh, Lovely_girl, M3YS4M, mahtab10, maniia, maryam.khakbaz, mediya, meno, Momali, N A F A S, nafas44, nlp16001, NO ONE, paiz, pari_shaun, perijooon, roshan*, samaneh1368, Samin goli, samir, sara parvizi, selin_s, Selvia, sharona, shatot, silverstar, sky daughter, sydney, Taataa, vala, violet_kl, yaqush, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, ~pArnYa~, αгѕαпα, آرتمیس 98, البوس, بلور, تهمتن, خانم فسقلی, ستاره بارون, شایسته بانو, م.م.ر, نگین, ویولت بودلر, پیازچه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,078 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: NeMiDuNam....AvaRaM
نوشته ها: 180
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : HaMaSh O MiKhUnAm حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز ادامه.... :_آبجي...آبجي....پاشو فكر كنم رسيديم آبجي. چشمامو باز كردم و كش و قوصي به بدنم دادم گردنم درد گرفته بود،به اطراف نگاهي انداختم همه داشتن از اتوبوس پياده مي شن همه كه رفتن دست هليارو گرفتم و باهم رفتيم پايين از اتوبوس... هوا سوز خيلي خيلي سردي داشت،هليارو چسبوندم به خودم و گفتم: _سردت نيست هلي جونم؟ هليا:_نه آبجي لباسم گرمه... خيالم از بابت هليا راحت شد ولي خودم عين بيد مي لرزيدم و نمي تونستم جلوي لرزش فكمو بگيرم... سريع از ترمينال خارج شديم جلوي ترمينال پر بود از تاكسي يكي رو سوار شديم...راننده بخاري رو زياد كرد و گفت: _الان گرم مي شه...كجا تشريف مي بريد؟! موندم چي بهش بگم آخه هيچ جايي رو هم بلد نبودم...با كمي من و من گفتم: _بي زحمت ميشه مارو به يه هتل خوب ببريد؟!راستش من باجايي آشنايي ندارم و تازه به تهران اومدم. راننده يك لحظه برگشت نگاهي كرد،سريع برگشت و گفت: _بله خانم...چه قيمتي؟ _فرقي نمي كنه مناسب باشه و درضمن به ماهم جا بدن. سري تكون داد و حركت كرد هليا ساكت داشت از پشت پنجره بخار گرفته بيرونو نگاه مي كرد،براش تازگي داشت شهري با اون ساختموناي بلند و بي روح،با اون برفيم كه مي اومد بي شباهت به شهر ارواح نبود.. راننده پس از كمي اينور اونور كردن جلوي يه هتل..هتل كه نه يه مسافر خونه خوب و تقريبا تميز موند..يكم سمت عقب خم شد و گفت: _بفرماييد اينم از اين يه مسافرخونه خوبه و فكر كنم به شماهم جا بدن... دست كردم توي كيفم و گفتم: _خيلي ممنون آقا...زحمت كشيدين. پولو در آوردم و گرفتم سمتش و گفتم: _هرچقدر مي شه وردارين. اخمي ساختگي كرد و گفت: _نه ديگه آبجي اين يه بارو مهمون من كه فردا رفتي ديار خودت نگي بچه تهرون رحم نداره،يه امروز مهمون من چون مسافرين و جايي رو بلد نيستين. گفتم:_اما...... پريد وسط حرفمو گفت: _خداوكيلي ديه ناراحت ميشما..... لبخندي زدم،دستمو انداختم و گفتم: _خيلي ممنون اين لطفتونو فراموش نمي كنم و دعاگوتون هستم. خداحافظي كردم وپياده شدم....ساكامو درآوردم و اون آقا رفت...حالا منو هليا و چندتا ساك جلوي پام مونده بوديم جلوي در هتل.... دست هليارو گرفتم و دست ديگم ساكارو باهم رفتيم بالا از پله ها..نفس زنان رفتم سمت پيشخوان و سلام دادم.يه دختر جوان بود با خوش رويي گفت: _سلام خوش اومدين؟اتاق مي خواييد؟ لبخندي زدم و گفتم: _بله اتاق ميخوام..ولي مشكل اينه كه....من مجردم و همراه خواهر 7 سالم هستم.. حالت چهرش متفكر شد اميدوار بهش چشم دوختم..چند دقيقه بعد گفت: _شرمنده خانم ولي ما نمي تونيم قبول كنيم برامون مسئوليت داره... نااميد گفتم: _مي دونم خانم ولي من توي اين شهر غريبم هيچ كسو نمي شناسم و هيچ كجاي شهرتونم بلد نيستم. فكري كرد و گفت: _يه چند لحظه صير كنيد. بعدشم از در سمت خودشون وارد يه جايي شد،به هليا نگاه كردم نشسته بود روي مبل و به اطراف نگاه مي كرد..با انگشتم روي پيشخوان ضرب گرفتم تا بياد..بعداز نيم ساعت برگشت وبا لبخندي گفت: _با مدير صحبت كردم شما مي تونيد يه چند روزي رو اينجا اقامت كنيد... از خوشحالي نزديك بود از اونور بپرم و دختره رو ماچ كنم.با خوشحالي بي نهايتي گفتم: _وااااي خيلي ممنونم،نمي دونم چطور ازتون تشكر كنم... لبخندي قشنگ زد و گفت: _وظيفم بود حالا مداركتونو بدين تا من نگه دارم... سريع شناسنامه و كارت ملي مو دادم و منتظر موندم....مشخصاتمو نگاه كرد و گفت: _اسمتون خيلي قشنگه....آيلا لبخندي زدمو گفتم: _ممنون از خوبيتونه...اسم شما؟ _من مريم هستم.... دست دادم و اظهار خوشبختي كردم،مريمكليد يه اتاق دونفره خوب و بهم داد و منو هليا رفتيم بالا يكي از خدمتكاراي مسافرخونه برامون ساكارو آورد بالا.تشكر كردم و به عنوان انعام مقداري پول بهش دادم..هليا خودشو رها كرد روي تخت و منم كلاهمو درآوردم وگره روسريمو باز كردم و پريدم روي تخت...از بس خسته بودم از خستگي تنم درد گرفته بود.... ادامه دارد..... بابا تشكر و امتياز بدين ديه..دهع هرموقع تشكر و امتياز زياد داديد منم بيشتر ميتايپم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, *mania*, *MaR.MaR*, -نازلی-, albus severoos, anital, Anolin, arwen, aygeen, azar1, ba-maram, barni, blub2000, degeer, deragun, dorsa_68, eglantine-m96, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, hana_m, hany111, harimeshgh, helik, leila.kh, Lovely_girl, M3YS4M, mahtab10, maniia, maryam.khakbaz, mediya, meno, mikironi, Momali, N A F A S, nafas44, nlp16001, NO ONE, paiz, pari_shaun, perijooon, roshan*, samaneh1368, samir, sara parvizi, Selvia, shafagh 69, sharona, shatot, silverstar, sky daughter, sydney, Taataa, vala, violet_kl, yaqush, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, ~pArnYa~, αгѕαпα, آرتمیس 98, آسوده, البوس, بلور, تهمتن, خانم فسقلی, س_م_م_, ستاره بارون, شایسته بانو, مرضی2, نگین, ویولت بودلر, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥ |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: NeMiDuNam....AvaRaM
نوشته ها: 180
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : HaMaSh O MiKhUnAm حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز ادامه..... بااينكه تشكرات امتيازات كمه ها ولي بازم من براي خودمو اونايي كه دوسش دارن ميزارم ![]() سرمو خم كردمو به هليا نگاه كردم...الهي فداش بشم من خوابش برده..حتما خيلي خسته شده كه به روي خودش نياورده...بلند شدم و رفتم سمتش،آروم صورتشو بوس كردم و يواش جوري كه بيدار نشه لباساشو درآوردم و قشنگ خوابوندمش روي تخت و پتورو خوب انداختم روش...خودمم از توي ساك لباس درآوردم..اول يه دوش آب گرم گرفتمو همونجور باموهاي خيس خوابيدم... . . . . . نميدونم چقدر گذشت كه با تكوناي هليا بيدار شدم،چشم باز كردم و گفتم: _چي ده گلم؟ هليا گفت: _ببخشيد بيدارت كردم آبجي..خيلي گرسنمه هيچي هم توي اين يخچاله نيست. بلند شدم و نشستم يه خميازه كشيدم و گفتم: _كي بيدار شدي گلم؟ هليا:_خيلي وقته..... . نگاش كردمو با مهربوني گفتم: _چرا بيدارم نكردي گلم؟باشه الان برات ميگم غذا بيارن.... توي دفترچه روي ميزو نگاه كردم..مسافرخونش دست كمي از يه هتل مجلل نداشت با اينكه كوچيك بود..به پايين زنگ زدم خود مزيم بود بهش گفتم كه برامون غذا بيارن.... به بيرون نگاه كردم هوا تقريبا تاريك بود ولي هنوز براي شام زود بود....وسايلو جا به جا كردم و تا غذارو بيارن هليا رو فرستادم حمام..تا هليا حمامشو كرد غذا رو هم آوردن..براش موهاشو خشك كردم و توي پوشيدن لباساش كمكش كردم..بعدش نشستيمو باهم غذامونو خورديم....مريم هيچي برامون كم نزاشته بود.... هليا دست از خوردن كشيد گفتم: _سير شدي گلم؟ دور دهنشو پاك كردو گفت: _آره اجي خيلي خوردم خوش مزه بود. لبخندي زدم و با مهربوني بي پايان بهش گفتم: _فداي تو گلم...نوش جانت عزيزم... خودمم غذامو تموم كردم..براي اينكه از مريم تشكر كرده باشم ميخواستم خودم ظرفارو ببرم پايين..براي همين روبه هليا گفتم: _گل آبجي ميموني من برم اين ظرفارو به اون خانمه تحويل بدمو بيام؟نمي ترسي تنهايي؟ هليا نگام كرد و با شجاعتي كودكانه گفت: _نه آبجي...من ديگه بزرگ شدم نمي ترسم تو برو آبجي... رفتم سمتشو بوسش كردم..بعد لباسي ساده پوشيدمو سيني به دست رفتم پايين.رفتم سمت مريم..باديدنم لبخندي زد و منم متقابلا لبخند زدمو گفتم: _سلام مريم جوون...خيلي زحمت كشيدي عزيزم عالي بود.... مريم لبخندي مهربانانه زد و گفت: _سلام آيلا جون....وظيفه بود اين چه حرفيه؟نوش جانتون...ديگه شام نمي خوريد؟ :_نميدونم والله من كه سير شدم ولي ممكنه هليا گرسنش بشه اگه ممكنه توي ظرفاي يه بار مصرف برام دوپرس چلو كباب بزار با مخلفات بزارم توي يخچال اگه گرسنش شد بهش بدم.... لبخندي زد و بعد به يه پسره كه از كاركنان بود سفارش منو داد و گفت: _خب...از اتاقتون راضين؟ :_آره مريم جوون خيلي عالي بود دستت طلا..بهتر از اين نمي شه اميدوارم بتونم اين لطفتو يه روزي جبران كنم. مريم به ظاهر اخمي كرد و گفت: _اااااااااااااا..يه بار ديگه از اين حرفا بزني واقعا واقعاني از دستت دلخور مي شم. خنده اي بي حال كردمو گفتم: _باشه..ديگه واقعا واقعاني از اين حرفا نمي زنم...خب مريم جوون من برم بالا كه هليا تنهاست.... مريم:_باشه گلم برو....به اميد ديدار... سريع برگشتم بالا و ديدم كه هليا داره با دفترايي كه براش خريده بودم ور ميره..لبخندي زدمو گفتم: _آبجي من داره چيكار مي كنه؟! سرشو بلند كردو گفت: _حوصلم سر رفت دفترامو در/اوردم نگاشون كنم.... لبخندي زدم از ته دلم،خوشحال بودم كه تا اين اندازه به درس اونم به زبان انگليسي علاقه داره خودم شده بودم معلمش تا يه جايي مستقر بشيم و بزارمش مدرسه..... رفتم نشستم كنارشو باهاش يه كم زبان و درساي ديگه رو هم تمرين كردم... دست از درس دادن كشيدمو گفتم: _خب...اين براي امشب كافيه گلم.....ياد گرفتي؟ هليا خميازه اي كشيد و گفت: _آره آبجي دستت درد نكنه خيلي خوب بود.....آبجي خوابم مياد.... دستي به سرش كشيدمو بالخند گفتم: _آفرين گلم.....گرسنت نيست؟اگه گرسنت نيست بعد بخواب البته اول مسواك بعد جيش بعد لالا... هليا:_نه آبجي گرسنم نيست..باشه ميرم... وبعد بلند شد و به سمت سرويس بهداشتي رفت..... منم كتاباشو جمع كردمو گذاشتم توي كيفش....و تختو براش آماده كردم..هليا اومد و رفت توي تخت و سريع هم خوابش برد..ولي من خوابم نميومد.......با تلوزيون ور رفتم هيچي نداشت خاموشش كردم و رفتم توي تخت...دستامو گذاشتم زير سرمو به سقف نگاه كردم...همه جا تاريك بود و هيچي توي ذهنم نبود،خالي خالي بود ذهنم.....خواب از چشمام فرار كرده بود و شديد دلم هواي شهرمون و خانوادمو مي كرد...آه نميدونم...شايد خواست خدا بود.....به قول مامان هيچ كار خدا بي حكمت نيست...... اما حكمت اين زندگي من چيه؟اصلا ميتونه حكمتي به همراه داشته باشه؟ يهو معطم پر شد از افكار جورواجور....خندم گرفت نه به چند دقيقه پيش كه خالي خالي بود نه حالا كه از هجوم اين همه فكر روبه انفجاره..... بازم گذشته بازم اون روز بازم اون سفر و بازم نگاه هاي ترحم بار مردم به روي خودمو هليا....نمي دونم....نميدونم چي شد..اصلا چرا اون روز برگشتني بابا انقدر اصرار داشت بازم با لنج بري...راستش من يه كم از آب مي ترسيدم... هواپيمارو ترجيح ميدادم..اما بابا پاشو كرده بود توي يه كفش كه بازم بايد از راه دريا بريم..... ماهم قبول كرديم و بازم از راه دريا قصد برگشت كرديم..نميدونم...چي شد؟چرا؟به چه علت؟كي بود؟چه موقع ..اولش همه چيز خوب بود اما بعدشم لنج وسط دريا موند . ديگه چيزي يادم نميومد...فقط زماني رو يادمه كه وقتي چشم باز كردم توي بيمارستان بودم...هيچي توي ذهنم نبود و عين گيج و منگا به اطراف نگاه مي كردم...سرم به دستم وصل بود.... از دستم جداش كردم و از اتاق زدم بيرون كه پرستارا دورمو گرفتن و من فقط سراغ خانواده مو مي گرفتم...گفتن كه هليا توي يه اتاق ديگه ست و منو بردن پيشش اما هنوز نمي دونم چه بلايي سرمون اومده بود هليارو ديدم خيالم راحت شد سالم بود و اما...... پدرو مادرم توي دريا غرق شده بودن و جسداشونم پيدا نشده بود....انگار كه دنيا رو سرم هوار شده باشه روي زمين چمپاتمه زدم و از ته دل گريه كردم و به سرو صورت خودم زدم....باورم نمي شد ديگه صورت ماهشونو نمي ديدم و صداشونو نمي شنيدم....داشتم ديوونه مي شدم انقدر گريه كردمو زجه زدم كه باز از هوش رفتم.... بعداز اون منو هليا رفتيم پيش عمو احمد براي زندگي...ولي ديگه من اون آيلاي شوخ و بزله گوي قبل نبودم و گوشه گير و غمگين....نمي تونستم از خونه بيرون برم چون هميشه از ترحم ديگران بدم ميومد و آخرشم صبرم تموم شد و بارو بنديلو بستمو همراه هليا به تهران اومدم تا زندگي جديدي رو شروع كنم..... نگاه هاي ترحم بار براي مني كه هميشه مغرور بودمو عادت داشتم مشكلاتمو خودم با تلاش و سختي خودم حل كنم سخت بود حتي شايد سخت تر از مرگ خانوادم....عزيزانم.... به خودم اومدم..چشمام خيس از اشك بودو با چشماي باز توي شب عين ديوونه ها داشتم گيره مي كردم اشكامو پاك كردم و خودمو به دست خواب سپردم.... ادامه دارد.... امتياز و تشكر اي ملت مسلموووون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, *mania*, *MaR.MaR*, ADELIA, albus severoos, anital, Anolin, ayda3, aygeen, azar1, ba-maram, blub2000, deragun, dorsa_68, eewwqq, eglantine-m96, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghorbani, hana_m, hany111, harimeshgh, helik, leila.kh, M3YS4M, mahtab10, mahvash1, maniia, maryam.khakbaz, mediya, meno, N A F A S, nafas44, niloofarane, nlp16001, NO ONE, paiz, pari_shaun, perijooon, roshan*, samaneh1368, samir, sara parvizi, Selvia, shafagh 69, sharona, shatot, silverstar, sydney, Taataa, vala, violet_kl, yalda1354, yaqush, yasnaa, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, ~pArnYa~, αгѕαпα, آسوده, بلور, تهمتن, روشناک, سانازارمان, ستاره بارون, نگین, هوفریا, ویولت بودلر, پیازچه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥ |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: NeMiDuNam....AvaRaM
نوشته ها: 180
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : HaMaSh O MiKhUnAm حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز ادامه... صبح زود بيدار شدم چشمام انقدر باد كرده بود نمي تونستم بازشون كنم اي خدا بايد برم بيرون بگردم دنبال خونه... بلند شدم سرم گيج مي رفت نشستم كنار تخت هليا بيدار شد و با ترس گفت: _آجي آيلا گلم چيزي شده؟! لبخندي كج و كوله زدم و گفتم: _نه گل آبجي تو بخواب يه لحظه سرم درد گرفت. هليا باز با نگراني گفت: _آجي چرا سرت درد مي كنه؟گريه كردي آجي؟ چشمام و بيشتر باز كردم و گفتم: _نه گا آبجي بگير بخواب گريه نكردم الان خوب ميشم از بي خوابيه گلم. به نظر راضي شد بازم دراز كشيد و سريع خوابش برد...به ساعت نگاه كردم ساعت هشت و نيم بود هنوز زود بود.بلند شدم حالم بهتر بود دست و صورتمو شستم با آب سرد تا هم خواب از سرم بپره هم باد چشمام بخوابه... توي آيينه نگاه به خودم كردم چشمام بهتر شده بود ولي زار مي زد گريه كردم.اومدم بيرون و شماره پايينو گرفتم كه خود مريم جواب داد: _سلام صبح به خير آيلا جان. لبخندي زدم و با صدايي كه خسته بود گفتم: _سلام عزيزم مرسي صبح توهم به خير...خوبي؟ مريم:_مرسي گلم خوبم..هليا خوابه؟ _آره هنوز خوابه ببخشيد اگه زحمتي نيست بگو صبحانه رو بيارون بالا. حس كردم لبخند زد با صدايي سرزنده گفت: _حتما گلم همين كارو مي كنم الان مي گم بيارن براتون. لبخندي زدم و با قدر شناسي گفتم: _خيلي مرسي توروهم به زحمت انداختم. مريم:_ااا هيچ خوشم نيومد ما با هم از اين حرفا نداريم خوشحال مي شم كمكت كنم. _مرسي مريم جان خب مزاحمت نمي شم. فعلا مريم:_مراحمي گلم خدا نگهدار. گوشي رو گذاشتم سرجاش و باز به آيينه نگاه كردم چشمام خوب شده بود اما كسالت از سرو روم مي باريد. بلند شدم كه برم ريختمو يه سرساموني بدم كه صداي در اتاق اومد. روسري سر كردم و درو باز كردم....همون پسره بود كه دفعه قبل وسايلمو آورده بود بالا لبخندي زد و گفت: _صبح به خير خانم...بفرماييد صبحانتون. لبخندي زدم و گفتم: _تشكر ممنون يك لحظه. بعد سيني رو گذاشتم روي تخت كه براش پول ببرم رفتم ديدم نيستش به بيرون سر كشيدم نبودش ابروهامو شونه هامو همزمان دادم بالا و اومد داخل و درو بستم.ديگه ساعت نه و ربع بود.هليا يه كم وول خورد و بعدش آخر سر بيدار شد.رفتم سمتش نشستم گوشه تخت.موهاشو از توي صورتش زدم كنار و با لبخندي گفتم: _ساعت خواب عشقم.خوب خوابيدي؟ لبخندي زد بلند شد اومدم توي بغلم و گفت: _اوهوم خوابيدم.آجي خوب شدي؟ به خودم فشارش دادم خداي من خيلي دوسش دارم هستي منه. گفتم: _آره گلم خوب شدم نگران نباش حالا بلند شو برو دست و صورتتو بشور بيا صبحانه حاضره. بوسش كردمو بلند شد رفت.چند دقيقه بعد اومد.خودم با حوله سرو صورتشو پاك كردم و باهم نشستيم روي تخت به صبحانه خوردن.دست از خوردن كشيد و گفت: _آجي من ديگه نمي خورم. پرسيم:_سير شدي گل آجي. چشماي زيباشو به چشمام دوخت و گفت: _آره آجي مرسي سير شدم. لبخندي زدم و گذاشتمش كنار.بلند شدم و گفتم: _گل آجي،آجي مي موني پيش خاله مريم تا من برم بيرون دنبال خونه؟ يه كم ساكت موند بعدش گفت: _آره آجي مي مونم.خاله مريم خيلي خوبه. لبخندي زدم و نشستم صورتمو يه كم آرايش كردم تا از بي روحي دربياد و معلوم نباشه گريه كردم.لباساي هليارو هم براش پوشيم.خوب خودمو پوشوندم كه به علت سرماي زياد كارمو نيم ول نكنم. با سيني به دست و هليا رفتيم پايين.رفتم سمت مريم و گفتم: _مريم جان دستت درد نكنه زحمت كشيدي خيلي ممنون. لبخندي زد و گفت: _گلم گفتم كه وظيفم بود نوش جانتون. بعد به اون پسر اشاره كرد اومد و سيني رو برد گفتم: _مريم جان من بايد برم دنبال خونه بگردم مي توني چند ساعتي هليارو نگه داري؟ مريم با لبخند نگاهي به هليا بعدش به من انداخت و گفت: _از خدا مي خوام هليا كوچولو هم مثل خواهرش يه پا گله براي خودش. خوشحال شدم و تشكر كردم.هليارو بوسيدم و خواستم تا من بر مي گردم مريمو اذيت نكنه.از مسافرخونه زدم بيرون سوز سردي بود شالو كشيدم روي دهن و دماغم وبه اطراف نگاهي انداختم.خب از كجا شروع كنم؟من كه جايي رو بلد نيستم.ياد ليستي كه مريم بهم داد افتادم...نوشته شده بود كجاها بنگاه داره و چطور بايد برم و برگردم. بالاخره به محل بنگاهي ها رسيدم و از همون ابتدا شروع كردم به گشتن ولي يا قيمت گرون بود يا خيلي بزرگ. مونده بودم چيكار كنم.حالا ديگه اومدم بودم اينجا و نه راه پيش داشتم نه راه پس.نا اميد ظهر برگشتم و رفتم سمت مريم گفت: _سلام خسته نباشي خوش اومدي؟ بي حوصله گفتم: _سلام مريم جان ممنون. مريم دقيق نگم كرد و خودش همه چيزو گرفت كه گفت: _نا اميد نباش آيلا جون اميدت به خدا باشه..درست مي شه. لبخندي زدمو گفتم: _مرسي مريم جان.هليا كوش؟اذيت كه نكرد؟ مريم لبخندي زد و گفت: _پيش بچه هاست اين بچه انقدر شيرينه كه اونام دل ازش نمي كنن.نه دختر به اين گلي اذيت اصلا نمي دونه چي هست. لبخندي زدم و خوشحالم شدم..مريم باز گفت: _پيش بچه هاست وبچه هام بيكارن برو بالا يه كم استراحت كن بعد بيا دنبالش. حرف خوبي بود تشكر كردمو رفتم بالا ولو شدي روي تخت از خستگي همونجوري خوابم برد.بيدار شدم و به تخت بغلي نگاه كردم وحشت زده به جاي خاليه هليا خيره شدم.بعد سريه بلند شدم و همه جاي اتاقو گشتم نبود.عصباني و متشنج آماده شدم كه برم پايين.يادم افتاد كه پيش مريم و بچه هاي مسافرخونست | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, *MaR.MaR*, *RaHa2*, Abandokht, albus severoos, anital, Anolin, azar1, ba-maram, blub2000, chandiny, deragun, dorsa_68, eewwqq, farnaz58, Fatima_14, gandomsa, ghorbani, hana_m, hany111, harimeshgh, leila.kh, mahtab10, mediya, mk70, mojgan am, nafas44, nlp16001, NO ONE, paiz, samir, sara parvizi, shatot, sky daughter, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, ~pArnYa~, αгѕαпα, آسوده, تهمتن, م.م.ر, نگین, پیازچه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: NeMiDuNam....AvaRaM
نوشته ها: 180
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : HaMaSh O MiKhUnAm حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز نفس عميقي كشيدم اوف خيالم راحت شد خدا جون.... برگشتم و موندم جلوي آيينه...چشمام يه كم باد داشت و هنوز هم آشفتكي از صورتم معلوم بود.رفتم دست شوي و يه آبي به صورتم زدم...زوحم تازه شد چه آب خنكي بود...صورتمو خشك كردم....لباسامو مرتب كردم و رفتم بيرون از اتاق... به سمت مريم رفتم و با لبخند گفتم: _سلام مريم جون..هليا كجاست؟ مريم هم با مهربوني لبخندي زد و گفت: _سلام عزيزم ساعت خواب هليا خوابيده دلم نيومد بيارمش و بيدارت كنم گذاشتمش توي اتاق خوابه. با شرمندگي گفتم: _واي ببخشيد مريم جون خيلي مزاحمت شدم...الان مي برمش بالا. اخمي ظريف كرد كه با نمك تر شد بعد گفت: _ااا اين حرفا چيه؟؟هليا بچه آروم و شيرينيه ديگه توي اين دو روز سخت بهش عادت كرديم...تازه از خدامون هست كه پيشمون باشه...خستگي كارو آدم حس نمي كنه. لبخندي رضايت بخش زدم و گفتم: _خيلي ممنون مريم جون شما همه به من لطف داريد...خب حالا با اجازت ببرمش بالا.. لبخندي زد و گفت: _باشه گلم دنبالم بيا.. باهم رفتيم توي اتاق كاركنان...هستي روي تخت خوابيده بود و همون پسره هم نشسته بود و نگاش مي كرد.مريم گفت: _امير بيدار نشد؟؟؟ پس اسمش اميره. امير برگشت و نگاهي گذرا به دوتامون كرد و گفت: _نه هنوزم خوابه خيلي خسته شده بود. رفتم نزديك و گفتم: _تشكر كه مواظبش بودين... آروم هليا رو بلند كردم و گفتم: _مريم جون مرسي گلم زحمت كشيدي... برگشتم و روبه امير گفتم: _آقا ميشه كمكم كنيد هليا رو ببرم بالا؟ امير لبخندي زد و گفت: _بله حتما. به زور هليا رو ازم گرفت و باهم رفتيم بالا..سريع درو باز كردم خدارو شكر اتاق مرتب بود.هليا رو آروم روي تخت گزاشت و خواست بره كه گفتم: _آقا امير اون دفعه.... سريع پريد وسط حرفمو گفت: _فراموشش كنيد من كه بخاطر پول كمكتون نمي كنم. بعدشم بدون اينكه اجازه حرف زدن به من بده رفت بيرون.شونه اي بالا انداختم و درو بستم.با ديدن هليا كه غرق خواب بود و معصوم و زيباتر شده بود رفتم سمتش و يواش بوسش كردم.هوا تاريك شده بود...اشتها نداشتم ولي بايد براي هليا مي گرفتم كه بيدار شد بخوره...منم احساس كردم باز خوابم مياد...آروم آروم چشمام گرم شد و ديگه چيزي نفهميدم...كابوسي كه هميشه ازش وحشت داشتم به سراغم اومده بود... خندون و خوشحال و فارغ از هر مشكل و دردي وارد كشتي شديم و حركت كرد...4 نفرمون خوشحال بوديم و من يك ريز با اينكه مامان و بابا شاهد تمام كارام بودن بازم براشون تعريف مي كردم.حسابي بهم خوش گذشته بود هليا هنوز نمي تونست قشنگ حرف بزنه و كلماتي نامفهوم مي گفت و با اون لهجه بچگونه باعث خنده مي شد. رفتم طرف هليا كه بوسش كنم يه دفعه نمي دونم...نميدونم چي شد كشتي يه تكون سخت خورد...با ترس پريديم بيرون همه باورش سخت بود كشتي داشت غرق مي شد.....تلاش و گريه مامان و زنان و بچه هاي توي كشتي و فرياد هاي مردها توي گوشم پيچيد..به پدر نگاه كردم و صداش كردم كه يهو از خواب پريدم... اه خداي من بازم اون اتفاق لعنتي كه بيچارمون كرد و يتيم...نفس نفس مي زدم و بدنم عرق كرده بود به هليا چشم دوختم آروم هنوزم خواب بود..اتاق تاريك بود و بجز نور آباژور نور ديگه اي نبود...پس حتما تا الان بيدار نشده..به ساعت نگاه كردم..1 نيمه شب بود...آه خداي من بغض آشناي هميشگي تو گلوم پيچيد..اندازه يه سيب گنده خدايا مي گن پسوال پرسيدن از تو گناه ولي آخه چرا؟؟؟چرا اين بلا سر من اومد؟چرا فقط بايد توي اون همه مسافر پدر و نادر من غرق مي شدن و حتي جسدشونم پيدا نشد كه باورم بشه مردن...خدايا ميگن هيج كار تو بي حكمت نيست؟حداقل يه جوري بفهمون كه حكمت اين كار چيه؟بفهمون بهم تا يه كم اين دلم آروم بگيره.يه جوري بهم برسون كه پدرو مادرم مردن و ديگه توي اين دنيا نيستن...خدايا خدايا..گريه مي كردم و يواش جوري كه هليل بيدار نشه زجه مي زدم.من هنوزم باور ندارم كه مرده باشن اگه پدرو مادرم مردن پس جسداشون چرا پيدا نشد؟همه اطرافو گشته بودن ولي هيچ اثري ازشون نبود.بازم گذشته برام مثل فيلم پخش زنده به نمايش گذاشته شد... توي بيمارستان..سه روز بي هوشي مريضي عمو احمد به خاطر بلايي كه سرمون اومد..مرگ مامان و بابا و موندن منو هليا...زجه ها و آه ناله اقوام از كوچيك تا بزرگ....عمو كه عين زنا روشو مي كند و يقشو پاره مي كرد و برادرشو ميخواست..خاله كه خودشو به درو ديوار مي كوبيد و رو مي كند و موهاشو و خواهرشو مي خواست..اما من..من مسخ شده فقط به زچه زدن ها وگريه زاري هاشون نگاه مي كردم و توي خودم مي ريختم...باورم نمي شد هنوزم باور نداشتم كه تنهامون گذاشته باشن...نه نه ماما باباي من انقدر بي وفا نيستن...مامان خودش مي گفت آرزو داره بزرگ شدن هليا و منو ببينه عروس شدنمون..مامان شدنمون....بابا كه هيچ موقع به ما از گل نازك تر نمي گفت و مي گفت هيچ موقع تنهاتون نمي زارم...نمي تونستم جلوي هق هقمو بگيرم.... عجيب دلم هواشونو كرده بود...دستمو مشت كردمو ومحكم گرفتم جلوي دهنم تا هق هقم هليا رو بيدار نكنه... رفتم زير پتو و همون جور كه گريه مي كردم خوابم برد... * * * خداحافظ از اين جا كه پر از غمه خسته شدم مي خوام برم قلبم و كه دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم موندن هرگز خداحافظ ديگه مي رم اگه يه روز درداي دنيا بريزه تو قلب من ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من، من مي ميرم ديگه مي رم. خداحافظ ديگه رفتم پايان ثانيه منم هرجايي ساعت ببينم عقربه هاشو مي شكنم حتي نشد واسه يه بار من بدياتو خوب كنم خورشيد و كشتم تا ديگه خودم به جات غروب كنم. دل مي سوزه ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم. هيچي نمونده از دلم خاكستر دوآتيشم ريزه ريزه دل مي سوزه خسته شدم دلم گرفته اين روزا غم خونه كرده تو صدام بارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام عاشق بودم خسته شدم،خسته شدم ديگه ميرم گريه نكن دل بيا بريم از عشق ديگه نگيم درد عشقي كه كشيديم جز خدا به كسي نگيم. هميشه اين آهنگو دوست داشتم با اينكه ديگه خيلي قديمي بود ولي يه جوري باهاش دوست بودم گوشش مي دادم آرامش مي گرفتم.امروز حالم نسبت به روزاي قبل بهتره..احساس مي كنم واقعا مي تونم روي پاهاش خودم وايسم...البته از يه نظر اونم اينكه خونه اي مناسب توي يه مجتمع مسكوني پيدا كردم كه مناسب من و هليا بود..اما...تمام وسايل و عمو از رشت فرستاده بود برام مي گفت دلخور مي شه اگه نزارم برام وسايل خونه بخره.منم كه از جون بيشتر دوسش دارم قبول كردم...الان كارگرا دارن خونه رو مي چينن قربون عمو حتي كارگر هم فرستاده بود تا به زحمت نيفتم..هميشه دعاگوش هستم حتي اين كارم نمي كرد بازم مثل بابا دوسش داشتم. هليا هم كه تا اومديم يه دوست پيدا كرده و الان داره با اون بازي مي كنه..اينجوري بهتره ديگه تنها نيست..خونه دوست جديدشم كه دقيقا روبه روي خونه ماست..با اين يكي كه مشكلي ندارم شكر خدا.فقط نگران اينم كه من كار پيدا كنم هليا رو كجا بزارم.مي تونم يه پرستار بگيرم ولي نه ديره ديگه هليا بزرگ شده. صداي كارگر اومد: _خانــــــم...مي گم اين آيينه رو كجا بزارم؟؟؟ با عجله بلند شدم و نگاهي به خونه انداختم تقريبا ديگه داشت تموم مي شد گفتم: _بزار اونجا كنار در باشه...ممنون آقا. ....ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| hamatonam, انجمن|تايپ, براي, براي،چشات،كاربر،انجمن،, كاربر, چشمات|nafa3 |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| مهربانی چشمات | leila_r کاربر انجمن | دانلود | honey_x | نوشته کاربران سایت | 6 | ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ ۰۸:۵۶ قبل از ظهر |
| تو با مني | نيلا... كاربر انجمن | نيلا... | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 99 | ۲۷ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۳۵ بعد از ظهر |
| وقتي او آمد | mehrsa_m كاربر انجمن | mehrsa_m | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 97 | ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ۰۸:۲۴ بعد از ظهر |
| سیاهی | deragun كاربر انجمن | deragun | جزیره متروکه کتاب | 7 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۱۱:۱۷ بعد از ظهر |
| برنامه آموزش تايپ ده انگشتي براي بالا بردن سرعت تايپ | farshid23 | کاربردی | 16 | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ ۰۷:۴۷ بعد از ظهر |