ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
دفتر اشعار بیژن نجدی
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. Top | #1

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    3,755
    میانگین پست در روز
    1.95
    تشکر از کاربر
    20,885
    تشکر شده 45,151 در 6,680 پست
    اندازه فونت

    Wink دفتر اشعار بیژن نجدی

    بيژن نجدي





    بيژن نجدي


    1


    نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
    با دره هايش ، پياله هاي شير
    به خاطر پسرم
    نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
    دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي
    مي بخشم به همسرم .
    شب ها ي دريا را
    بي آرام ، بي آبي
    با دلشوره هاي فانوس دريائي
    به دوستان دوران سربازي که حالا پير شده اند .
    رودخانه که مي گذرد زير پل
    مال تو
    دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
    که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .
    هر مزرعه و درخت
    کشتزار و علف را
    به کوير بدهيد ، ششدانگ
    به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
    از صداي سه تار من
    سبز سبز پاره هاي موسيقي
    که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
    روي رف
    يک سهم به مثنوي مولانا
    دو سهم به " ني " بدهيد .
    و مي بخشم به پرندگان
    رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
    به يوزپلنگاني که با من دويده اند
    غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
    و بوي باغچه را
    به فصل هايي که مي آيند
    بعد از من




    2


    کدام ساعت شني بهار را زاييد؟
    کدام فصل پيرهني دارد گرمتر از تابستاني
    که من عاشق دختر همسايهام
    بودم؟
    همان سال چه گريههايي ريخت از تن پاييز
    و چه ارقام خستهاي افتاد
    از صفحهي غروب ساعت ديواري؟
    انگار زمستان بود که عقربههاي همان ساعت
    لغزيدند تا کنار هم
    افتادند درست در جاي خالي شش و نيم
    و حالا من پير شدهام
    همچنان که دختر همسايه
    بي هيچ خاطره از شش و نيم.


    3
    کسي ميداند
    شماره شناسنامهي گندم چيست؟
    کدامين شنبه
    آن اولين بهار را زاييد؟
    يک تقويم بي پاييز را
    کسي ميداند از کجا بايد بخرم؟
    هيچکس باور نميکند که من پسرعموي سپيدارم
    باور نميکنند
    که از موهايم صداي کمانچه ميريزد
    کسي ميداند؟
    گروه خون جمعهاي که افتاده روي پل امروز
    پل حالا
    پل همين لحظه
    O منفيست؟
    A يا B؟
    يا AB؟



    4

    ديروز که ميآمدم از نيمهي دوم قرن بعد
    ديدم که نور آهسته ميريزد
    صدا آهسته ميگذرد
    آهستهتر بسيار
    از گريهي تنهايان
    حتا ديدم که ريش و سبيل زمين
    موهاي منظومهي شمسي سفيد شده است
    و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد
    به آفتابگرداني مينگرد
    که پلاستيکيست.



    5

    بسيار پيشتر از امروز
    دوستت داشتم در گذشتههاي دور
    آن قدر دور
    که هر وقت به ياد ميآورم
    پارچبلور کنار سفرهي من
    ابريق ميشود
    کلاه کپي من، دستار
    کت و شلوارم، رداي سفيد
    کراواتم، زنار
    اتاق، همين اتاق زير شيرواني ما
    غار
    غاري پر از تاريک و صداي بوسههاي ما
    و قرنهاي بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
    آنقدر که در خيالبافي آن همه عشق
    تو در سفينهاي نزديک من
    من در سفينهاي ديگر، بسيار نزديکتر از خودم با تو
    دست ميکشيم به گونههاي هم
    بر صفحهي تلويزيون.
    به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
    براي روز پدر يک کمربند مي خوام
    فروشنده:
    چه جنسي باشه؟
    پسر کوچولو:
    ..
    ..

    فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه

  2. 13 کاربر از پست SaRa تشکر کرده اند .


  3. Top | #2

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    289
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    لاهیجان
    تشکر از کاربر
    46,585
    تشکر شده 5,482 در 678 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض سطل سطل باران دیلمان

    سطل سطل باران دیلمانم را
    بر کویر می بارم
    چمدانی شن از کویر آورده ام،و می ریزم
    بر دامن خیس خزر
    بر شال سفید برف که پیچیده است
    دور گردن سپیداران
    دیروز کنار چاه های نفت
    کل می زدند دختران،
    هنگام
    که می دیدند
    مرا در پیراهنی از باران
    امروز، دود می کنند اسپند
    دیلمانی ها به خاطر من
    که با دست های این چنین پر ابر
    راهی کویر شده ام.
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

    دلتنگم!
    برای کسی که مدتهاست،
    بی آنکه باشد،
    هر لحظه،
    زندگی اش کرده ام!



  4. 6 کاربر از پست سرتق تشکر کرده اند .


  5. Top | #3

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    289
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    لاهیجان
    تشکر از کاربر
    46,585
    تشکر شده 5,482 در 678 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض میرزا

    صندلی گذاشته ام
    به خاطر آفتاب دیلمان که بنشیند
    راه باز کرده ام که بگریزد
    سپید رود پیر، زمین گیر و آب آلود
    فرش انداخته ام زیر پای مه
    که می آید
    با بوی یخ و بوی تن میرزا
    آه میرزای کوچک جنگل، میرزای بزرگ جنگل ها
    شنیده ام دوبار دفن شده ای
    باری به خاطر اندامت
    و بار دیگر
    به خاطر آوازت.

  6. 6 کاربر از پست سرتق تشکر کرده اند .


  7. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    289
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    لاهیجان
    تشکر از کاربر
    46,585
    تشکر شده 5,482 در 678 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خواهم رفت

    به کویر خواهم رفت
    با سطلی از باران
    لاهیجان
    پیراهنی سوغات خواهم برد
    از مخمل سبز برنج برای خواهرم شن زار
    به جنوب خواهم رفت
    با حنجره ای پر از صدای
    خزر
    تا با
    خلیج فارس حرف بزنم
    باید بروم به زیارت نخل
    با تاجی از شاخه ی زیتون و خاطرات رعشه ی منجیل
    نخل رویای من،نه خرما بود نه باغ سالاری نخلستان
    همین که شاخه های آسمانی من به آسمان می رفت
    این آسمان ایرانی،این همه ایرانی...
    آه نخل سوخته،آتش کدام اجاق شده ای
    که بوی قند می آید،قند سوخته،از پنجره ای که
    ریخته از دیوار.

  8. 6 کاربر از پست سرتق تشکر کرده اند .


  9. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1388
    نوشته ها
    4,216
    میانگین پست در روز
    2.28
    تشکر از کاربر
    21,697
    تشکر شده 20,706 در 4,521 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    این پست ادای دین به این شاعر خوب بود . دوستان شعر رو با صدای شاعر از لینک خبر گوش بدید خالی از لطف نیست

    http://www.khabaronline.ir/news-157494.aspx





    واقعیت رویای من است / شعر و صدای بیژن نجدی +فایل صوتی

    فرهنگ > چهرهها - آنقدر که شعرها و داستان​های زنده یاد بیژن نجدی خوانده شده​اند، صدای او شنیده نشده​است. شاعری که خیلی زود رفت اما شعرها و داستان​هایش به یادگار مانده​است.




    بیژن نجدی ساکن لاهیجان بود و دبیر درس ریاضی. تاکنون آثار کمی از او منتشر شده اما همین آثار هم نشان می​دهند که او شاعر و نویسنده​ای بود با سبک و سیاقی خاص . «یوزپلنگانی که با من دویده​اند» و «دوباره از همان خیابان​ها»(نشر مرکز) دو مجموعه داستان او هستند که اولی در زمان حیات شاعر منتشر شد و دومی پس از مرگ او. در حوزه شعر هم دو مجموعه تا به حال از او منتشر شده است. یکی «خواهران این تابستان» (نشر ماه​ریز)و دیگری گزیده​ شعرهای نجدی که از سوی انتشارات نیستان منتشر شده​است.
    فایل صوتی شعر خوانی بیژن نجدی را فرزند او یوحنا نجدی در اختیار سایت خبرآنلاین قرار داده است. این شعر از مجموعه «خواهران این تابستان» است.

    واقعیت رویای من است
    واقعیت خوابهای من است
    خون رویای من
    برگ تر از سبز- سبز تر از برگ گیاه
    که با دشنه تلکس خبرگزاریها
    خنجرکلمات روزنامه
    نمیریزد
    واقعیت رویای من است
    آنجاهیچ کس نمیداند که سیلی چیست؟
    وچاقو
    شرمنده تیغش نه.
    در خیالبافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند
    کشته نمیشود سهراب
    درزانوان پیر پیرمرد رفته است لبخند
    تکههای تن هر که میمیرد
    در اخبار رادیو- برصفحه تلویزیون
    آنجا
    آفریقا(فرقی نمی کند:خاورمیانه
    (آسیای دور
    درخوابهای من باز میگردد به گهواره و گریه
    آنها بزرگ می شوند - در خوابهای من
    به مدرسه می روند و آب می خوانند و انار- درخوابهای من
    ودرخت اناری دوباره می روید
    از کتابی که مانده روی رف
    آنها در خانهای ساده ، بچه دار می شوند و
    روزی
    برسپید ساده بستری ساده
    کنار مردمی ساده
    با تعریف ساده ای از مرگ ،میمیرند
    اما دریغ
    واقعیت،نه خوابهای من است- نه رویای تو
    نه خیالبافی من- نه آرزوی تو
    همین طور که گاهی روزنامه می خوانی
    وگاه شعرمرا
    ویرایش توسط novin : 1390,06,05 در ساعت ساعت : 14:16

  10. 6 کاربر از پست novin تشکر کرده اند .


  11. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    26,339
    میانگین پست در روز
    15.32
    تشکر از کاربر
    48,851
    تشکر شده 53,412 در 13,797 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    واقعیت رویای من است


    واقعیت خوابهای من است


    خون رویای من


    برگ تر از سبز- سبز تر از برگ گیاه


    که با دشنه تلکس خبرگزاریها


    خنجرکلمات روزنامه


    نمیریزد


    واقعیت رویای من است


    آنجاهیچ کس نمیداند که سیلی چیست؟


    وچاقو


    شرمنده تیغش نه.


    در خیالبافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند


    کشته نمیشود سهراب


    درزانوان پیر پیرمرد رفته است لبخند


    تکههای تن هر که میمیرد


    در اخبار رادیو- برصفحه تلویزیون


    آنجا


    آفریقا(فرقی نمی کند:خاورمیانه
    آسیای دور)


    درخوابهای من باز میگردد به گهواره و گریه


    آنها بزرگ می شوند - در خوابهای من


    به مدرسه می روند و آب می خوانند و انار- درخوابهای من


    ودرخت اناری دوباره می روید


    از کتابی که مانده روی برف


    آنها در خانهای ساده ، بچه دار می شوند و


    روزی


    برسپید ساده بستری ساده


    کنار مردمی ساده


    با تعریف ساده ای از مرگ ،میمیرند


    اما دریغ


    واقعیت،نه خوابهای من است- نه رویای تو


    نه خیالبافی من- نه آرزوی تو


    همین طور که گاهی روزنامه می خوانی


    وگاه شعرمرا

    در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب
    يا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



  12. کاربر زیر از پست .RAHA. تشکر کرده است .


  13. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,441
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    בر عمق معماےِ زیستـن!
    تشکر از کاربر
    22,836
    تشکر شده 6,828 در 1,178 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    چقدر از پل میترسم
    از آسمان چسبیده به پل
    از پرده پارههای ابر
    ریخته روی پل
    از شنبهای که راه میرود
    زیر پل
    از درختان خسته کنار پل
    ترسی چنین عاشقانه
    با هیچ صیادی به دریا نرفته است.
    یـــه مــُــدَتـــ نیســـــتــــــــَـــم ...
    خیــلـــــی مشغـــولــَــم

  14. Top | #8

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    مهر 1392
    نوشته ها
    23
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    سرزمین عجایب!
    تشکر از کاربر
    1,267
    تشکر شده 220 در 117 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    گل سرخ
    به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده اید؟
    چرا ارّه؟
    فقط به گل سرخ بگویید: تو، هِی تو !
    خودش می اُفتد و میمیرد!

    ___________________

    خالی
    اتوبوسی آمده از تهران
    یکی از صندلی هایش خالی است
    قطاری می رود از تبریز
    یکی از کوپه هایش خالی است
    سینماهای شیراز پر از تماشاچی است
    که حتما ردیفی از آن خالی است
    انگار یک نفر هست که اصلا نیست
    انگار عده ای هستند که نمی آیند
    شاید،کسی در چشم من است
    که رفته از چشمم
    نمی دانم !
    ___________________

    تو
    آفتاب را دوست دارم؛
    به خاطر پیراهنت روی طناب رخت.
    باران را،
    اگر می بارد بر چتر آبی تو.
    و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام.


    ویرایش توسط p@rIn@z : 1392,07,29 در ساعت ساعت : 14:05

  15. کاربر زیر از پست p@rIn@z تشکر کرده است .


موضوعات مشابه

  1. دفتر اشعار فاضل نظری
    توسط Mina در انجمن دفتر شعر و مشاعره
    پاسخ ها: 132
    آخرین نوشته: 1393,08,13, ساعت : 18:20

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •