| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 4,213
تشکرها: 20,750
تشکر شده 43,758 بار در 6,630 پست
| پست مفید : +4 امتیاز بيژن نجدي ![]() بيژن نجدي 1 نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام با دره هايش ، پياله هاي شير به خاطر پسرم نيم دگر کوهستان ، وقف باران است . دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي مي بخشم به همسرم . شب ها ي دريا را بي آرام ، بي آبي با دلشوره هاي فانوس دريائي به دوستان دوران سربازي که حالا پير شده اند . رودخانه که مي گذرد زير پل مال تو دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان . هر مزرعه و درخت کشتزار و علف را به کوير بدهيد ، ششدانگ به دانه هاي شن ، زير آفتاب . از صداي سه تار من سبز سبز پاره هاي موسيقي که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام روي رف يک سهم به مثنوي مولانا دو سهم به " ني " بدهيد . و مي بخشم به پرندگان رنگها ، کاشي ها ، گنبدها به يوزپلنگاني که با من دويده اند غار و قنديل هاي آهک و تنهائي و بوي باغچه را به فصل هايي که مي آيند بعد از من 2 کدام ساعت شني بهار را زاييد؟ کدام فصل پيرهني دارد گرمتر از تابستاني که من عاشق دختر همسايهام بودم؟ همان سال چه گريههايي ريخت از تن پاييز و چه ارقام خستهاي افتاد از صفحهي غروب ساعت ديواري؟ انگار زمستان بود که عقربههاي همان ساعت لغزيدند تا کنار هم افتادند درست در جاي خالي شش و نيم و حالا من پير شدهام همچنان که دختر همسايه بي هيچ خاطره از شش و نيم. 3 کسي ميداند شماره شناسنامهي گندم چيست؟ کدامين شنبه آن اولين بهار را زاييد؟ يک تقويم بي پاييز را کسي ميداند از کجا بايد بخرم؟ هيچکس باور نميکند که من پسرعموي سپيدارم باور نميکنند که از موهايم صداي کمانچه ميريزد کسي ميداند؟ گروه خون جمعهاي که افتاده روي پل امروز پل حالا پل همين لحظه O منفيست؟ A يا B؟ يا AB؟ 4 ديروز که ميآمدم از نيمهي دوم قرن بعد ديدم که نور آهسته ميريزد صدا آهسته ميگذرد آهستهتر بسيار از گريهي تنهايان حتا ديدم که ريش و سبيل زمين موهاي منظومهي شمسي سفيد شده است و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد به آفتابگرداني مينگرد که پلاستيکيست. 5 بسيار پيشتر از امروز دوستت داشتم در گذشتههاي دور آن قدر دور که هر وقت به ياد ميآورم پارچبلور کنار سفرهي من ابريق ميشود کلاه کپي من، دستار کت و شلوارم، رداي سفيد کراواتم، زنار اتاق، همين اتاق زير شيرواني ما غار غاري پر از تاريک و صداي بوسههاي ما و قرنهاي بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت آنقدر که در خيالبافي آن همه عشق تو در سفينهاي نزديک من من در سفينهاي ديگر، بسيار نزديکتر از خودم با تو دست ميکشيم به گونههاي هم بر صفحهي تلويزيون. به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت: براي روز پدر يک کمربند مي خوام فروشنده: چه جنسي باشه؟ پسر کوچولو: .. .. فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه | ||||||||
| | |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : لاهیجان
نوشته ها: 297
تشکرها: 39,699
تشکر شده 5,450 بار در 673 پست
کتاب مورد علاقه : twilight حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سطل سطل باران دیلمانم را بر کویر می بارم چمدانی شن از کویر آورده ام،و می ریزم بر دامن خیس خزر بر شال سفید برف که پیچیده است دور گردن سپیداران دیروز کنار چاه های نفت کل می زدند دختران، هنگام که می دیدند مرا در پیراهنی از باران امروز، دود می کنند اسپند دیلمانی ها به خاطر من که با دست های این چنین پر ابر راهی کویر شده ام. برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
| ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : لاهیجان
نوشته ها: 297
تشکرها: 39,699
تشکر شده 5,450 بار در 673 پست
کتاب مورد علاقه : twilight حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز صندلی گذاشته ام به خاطر آفتاب دیلمان که بنشیند راه باز کرده ام که بگریزد سپید رود پیر، زمین گیر و آب آلود فرش انداخته ام زیر پای مه که می آید با بوی یخ و بوی تن میرزا آه میرزای کوچک جنگل، میرزای بزرگ جنگل ها شنیده ام دوبار دفن شده ای باری به خاطر اندامت و بار دیگر به خاطر آوازت. | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : لاهیجان
نوشته ها: 297
تشکرها: 39,699
تشکر شده 5,450 بار در 673 پست
کتاب مورد علاقه : twilight حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز به کویر خواهم رفت با سطلی از باران لاهیجان پیراهنی سوغات خواهم برد از مخمل سبز برنج برای خواهرم شن زار به جنوب خواهم رفت با حنجره ای پر از صدای خزر تا با خلیج فارس حرف بزنم باید بروم به زیارت نخل با تاجی از شاخه ی زیتون و خاطرات رعشه ی منجیل نخل رویای من،نه خرما بود نه باغ سالاری نخلستان همین که شاخه های آسمانی من به آسمان می رفت این آسمان ایرانی،این همه ایرانی... آه نخل سوخته،آتش کدام اجاق شده ای که بوی قند می آید،قند سوخته،از پنجره ای که ریخته از دیوار. | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸
نوشته ها: 4,243
تشکرها: 21,210
تشکر شده 20,144 بار در 4,413 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز این پست ادای دین به این شاعر خوب بود . دوستان شعر رو با صدای شاعر از لینک خبر گوش بدید خالی از لطف نیست http://www.khabaronline.ir/news-157494.aspx واقعیت رویای من است / شعر و صدای بیژن نجدی +فایل صوتی فرهنگ > چهرهها - آنقدر که شعرها و داستانهای زنده یاد بیژن نجدی خوانده شدهاند، صدای او شنیده نشدهاست. شاعری که خیلی زود رفت اما شعرها و داستانهایش به یادگار ماندهاست. بیژن نجدی ساکن لاهیجان بود و دبیر درس ریاضی. تاکنون آثار کمی از او منتشر شده اما همین آثار هم نشان میدهند که او شاعر و نویسندهای بود با سبک و سیاقی خاص . «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» و «دوباره از همان خیابانها»(نشر مرکز) دو مجموعه داستان او هستند که اولی در زمان حیات شاعر منتشر شد و دومی پس از مرگ او. در حوزه شعر هم دو مجموعه تا به حال از او منتشر شده است. یکی «خواهران این تابستان» (نشر ماهریز)و دیگری گزیده شعرهای نجدی که از سوی انتشارات نیستان منتشر شدهاست. فایل صوتی شعر خوانی بیژن نجدی را فرزند او یوحنا نجدی در اختیار سایت خبرآنلاین قرار داده است. این شعر از مجموعه «خواهران این تابستان» است. واقعیت رویای من است واقعیت خوابهای من است خون رویای من برگ تر از سبز- سبز تر از برگ گیاه که با دشنه تلکس خبرگزاریها خنجرکلمات روزنامه نمیریزد واقعیت رویای من است آنجاهیچ کس نمیداند که سیلی چیست؟ وچاقو شرمنده تیغش نه. در خیالبافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند کشته نمیشود سهراب درزانوان پیر پیرمرد رفته است لبخند تکههای تن هر که میمیرد در اخبار رادیو- برصفحه تلویزیون آنجا آفریقا(فرقی نمی کند:خاورمیانه (آسیای دور درخوابهای من باز میگردد به گهواره و گریه آنها بزرگ می شوند - در خوابهای من به مدرسه می روند و آب می خوانند و انار- درخوابهای من ودرخت اناری دوباره می روید از کتابی که مانده روی رف آنها در خانهای ساده ، بچه دار می شوند و روزی برسپید ساده بستری ساده کنار مردمی ساده با تعریف ساده ای از مرگ ،میمیرند اما دریغ واقعیت،نه خوابهای من است- نه رویای تو نه خیالبافی من- نه آرزوی تو همین طور که گاهی روزنامه می خوانی وگاه شعرمرا ویرایش توسط novin : ۵ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۱۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| از, اشعار, بیژن, دفتر, شعر, نجدی, چند |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر اشعار فاضل نظری | Mina | دفتر شعر و مشاعره | 40 | ۶ شهريور ۱۳۹۱ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |