بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > دفتر شعر و مشاعره

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۱:۰۸ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
SaRa آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink دفتر اشعار حسین منزوی

حسين منزوي


راز بزرگ تنهائي



بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي .



غريبانه
لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست
و چشمهايت شعر سياه گويائي ست
چه چيز داري باخويشتن که ديدارت
چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست
چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست
تو از معابد مشرق زمين عظيم تري
کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست
در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم
شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست
شميم وحشي گيسوي کوليت نازم
که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست
مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم
که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست



پناه غربت غمناک دستهائي باش
که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست .

معشوقه اي از تبار گل



اي بر گذشته زملموس ؛ اي داستاني
ارث اساطيري ِ ليلي ؛ باستاني
تو جذبه ي استحالت ؛ هواي ِ رسيدن
که رو دها را ؛ به دريا شدن مي کشاني
تو شوق ِ پر وانگي ؛ آرزوي ِ رهائي ؛
که ؛ پيله ي اختناق ِ مرا مي دراني
معشوقي ؛ از تيره ي منقرض گشته ي گل
با روحي از سبزه ؛ در هياًتي ارغواني
تصوير يک بيت ؛ از دفتر ِ شعر حافظ
مصداق ِ يک نقش ؛ از لاي ِ اوراق ِ ماني
لحن ِ همايوني تو ؛ حرير ِ نوازش
دستِ پرستار ِ تو ؛ مخمل ِ مهرباني
لبخند ِ دلچسب و شيرينت ؛ آميزه اي پاک
از شيطنت هاي ِ طفلي و خواب ِ جواني
اي چون افق ؛ مشترک در ميان ِ دو جوهر
اکنون زميني بدانم ترا ؛ آسماني ؟
اي معني ِ خواستن ؛ تا به اندازه ي اوج
گسترده ؛ نام ِ توبا عشق ؛ تا بي زماني
فصل ِ تنت ؛ بر ورق هاي ِ سرخ معطر
رنگين ترين ؛ فصل ِ مجموعه ي ِ زندگاني
فصلي که مي خواهيش ؛ بعدِ هر بار ؛ خواندن
بي حس ِ تکرار ِ يکبار ِ ديگر ؛ بخواني
وقتي که من ميچرانم ؛غزال ِ لبم را
گر دشت باشد تن ِ تو ؛ زهي ؛اين شباني
اکنون که بيگانگي ؛ روح ِ شهر است و با من
تنها تو هستي ؛ که همدل شدن مي تواني
با من از اين ؛ بيش از ين بيشتر ؛همدلي کن
اي فصحت ِ صرف؛ در مبحثِ همزباني



عشق از غبار خواهم شست


در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم
مي جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم
گيرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » مي دانند،
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم
فردا به خون خورشيدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار مي پوشم
در پيشگاه فرمانش، دستي نهاده ام بر چشم
تا عشق حلقه اي کرده است، با شکل رنج در گوشم
اين داستان که از خون گُل بيرون دمد، خوش است، اما
خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سياووشم
من با طنين خود بخشي از خاطرات تاريخم
بگذار تا کند تقويم از ياد خود فراموشم
مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟
با من که شوکرانم را با دست خويش مي نوشم



وعده ي صعودي نيست
مي کنم الفبا را، روي لوحه ي سنگي
واو مثل ويراني، دال مثل دلتنگي
بعد از اين اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بيتابي مثل رنگ بيرنگي
از شبت نخواهد کاست، تندري که مي غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تيغ مي کشد زنگي
امن و عيش لرزانم نذر سنگ و پرتابي ست
مثل شمع قرباني در حفاظ مردنگي
هر چه تيز تک باشي، از عريضه ي نطعت
دورتر نخواهي رفت مثل اسب شطرنگي
قافله است و توفان ها خسته در بيابان ها
در شبي که خاموش است کوکب شباهنگي
در مداري از باطل، بي وصول و بي حاصل
گرد خويش مي چرخند راه هاي فرسنگي
مثل غول زنداني تا رها شويم از خُم
کي شکسته خواهد شد اين طلسم نيرنگي؟
صبح را کجا کشتند کاين پرنده باز امروز
چون غُراب مي خواند با گلوي تورنگي
لاشه هاي خون آلود روي دار مي پوسند
وعده ي صعودي نيست با مسيح آونگي



شميم شمالي


شهر - منهاي وقتي که هستي - حاصلش برزخ خشک وخالي
جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي
مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار
مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي
چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟
اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي
هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت
مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي
اي طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي!
چشم وا کن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد!
گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي



قلعه
شهر حصاريان هميشه
و فاتحان هر گز
سگهاي پير
و قحبه هاي بيمار
شهر جنازه هاي نارس تو در تو
يچيده لا ي کاغذ
افتاده پاي ديوار
و کوچه خناق گرفته
از بوي تن ؛ زباله ؛ ادرار
درها دهان ملتمس خانه ها
گوئي
در انتظار مهمان
خميازه مي کشند
و پرده هاي سرخ که ميلرزند
بي شک براي گفتن
حرفي دارند
در پرده رونده اي از دود
جفت موقت من
تند و شتابناک مي آيد
مي آيد و دوازده بوسه را
مثل دوازده سکه
روي لبان بسته ي من مي شمارد
و من درون چشمانش
تصوير آن رنده ي غمگين را مي بينم
که بالهاي سنگين دارد
من چرت مي زنم
و صفحه بي صدا مي چرخد
ـ آقا شما چه ميل داريد ؟!
انسان يا بستني ؟
لطفا ژتون !
او مو بلند ها را ترجيح مي دهد
و ديگري ...
فرقي نمي کند
در زير سقف سرخ
هر رنگي سرخ است
ميدانچه اي قديمي
در بلخ يا بخارا يا بغداد
کالاي زنده رد وبدل مي شود
من مي روم حقارت خود را
لاي کتابهاي تاريخم پنهان کنم .



به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
براي روز پدر يک کمربند مي خوام
فروشنده:
چه جنسي باشه؟
پسر کوچولو:
..
..

فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه
SaRa آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
SaRa آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض يادي از غزلسراي بزرگ معاصر شادروان حسين منزوي

نمي توان از غزل معاصر فارسي سخن برد و نامي از شادروان حسين منزوي نبرد. شاعري كه با غزل زندگي كرد و جاني نو در كالبد غزل فارسي دميد. بي ترديد اگر بخواهيم چهره هاي شاخص غزل معاصر فارسي را نام ببريم ناگزير از يادكرد اين نامها هستيم: سيمين بهبهاني، شهريار،رهي معيري،حسين منزوي،منوچهر نيستاني،فاضل نظري،قربان وليي، محمد علي بهمني و محمد سعيد ميرزايي. اما در اين ميانه نام حسين منزوي چون ستاره اي زوال ناپذير مي درخشد. در زير چند نمونه از جاودانه هاي وي را مي آوريم. اميدوارم مقبول دوستان واقع شود.
شهر- منهای وقتی که هستی- حاصلش برزخ خشک و خالی
جمع آیینه­ها ضربدر تو، بی­عدد صفر، بعد از زلالی
می­شود گل در اثنای گلزار، می­شود کبک در عین رفتار
می­شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغِ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می­شود ارتجالی
هرچه چشم است جز چشمهایت، سایه­وار است و خود در نهایت
می­کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم­های مثالی
ای طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مدها به کامت!
وی ورق خورده­ی احتشامت هرچه تقویم فرخنده ­فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
شهر- منهای وقتی که هستی- حاصلش برزخ خشک و خالی
جمع آیینه­ها ضربدر تو، بی­عدد صفر، بعد از زلالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی!






دریایِ شورانگیزِ چشمانت چه زیباست!
آن جا که باید دل به دریا زد، همین جاست
در من طلوعِ آبیِ آن چشمِ روشن
یاد آور صبحِ خیال انگیزِ دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده می­کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما
چشمان ما را در خموشی گفت­و­گوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم ز آنسان، ولی آینده ما راست
دور از نوازش­هایِ دستِ مهربانت
دستان من در انزوای خویش، تنهاست
بگذار دستم راز دستت را بداند
بی هیچ پروایی، که دست عشق با ماست.



چگونه باغ تو باور کند بهاران را
که سال­ها نچشیده است طعم باران را
گمان مبر که چراغان کنند، دیگر بار
شکوفه­ها، تن عریان شاخساران را
و یا ز روی چمن بسترد دوباره نسیم
غبار خستگی روز و روزگاران را
درخت­های کهن، ساقه ساقه دار شدند
به دار کرده بر اینان تن هزاران را
غبار هول به رگ­های باغ خشکانید
زلال جاری آواز جویباران را

نگاه کن، گل من! باغبان باغت را
و شانه­هایش، آن رستگاه ماران را
گرفتم آن که شکفتیّ و بارور گشتی
چگونه می بری از یاد، داغ یاران را؟

درخت کوچک من! ای درخت کوچک من!
صبور باش و فراموش کن بهاران را
به خیره گوش مخوابان از این سوی دیوار
صدای سمّ سمندان شهسواران را
سوار سبز تو هرگز نخواهد آمد، آه!
به خیره خیره مبر رنج انتظاران را.1



نخفته­ایم که شب بُگذرد، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس بال و پر بزند
نخفته­ایم که تا صُبحِ شاعرانه­یِ ما
زِ ره رسیده و همراهِ عشق، در بزند
نسیم، بویِ تو را می­برد به همرهِ خود
که با غرور، به گُل­هایِ باغ، سر بزند
شب از تبِ تو و من سوخت، وصلمان، آبی
مگر به آتشِ تن­هایِ شعله­ور بزند
تمامِ روز که دور از توام، چه خواهم کرد؟
هوایِ بستر و بالینم، ار به سر بزند
جو در کنارِ منی، کفرِ نعمت است، ای دوست!
دو دیده­ام، مُژه بر هم، دمی اگر بزند
دلاورانه به رزمِ شبانه، مرد آن است
که بر هدف بزند تیر و تا به پر بزند
بپوش پنجره را ای برهنه، می­ترسم،
که چشمِ شورِ ستاره، تو را نظر بزند

غزل برایِ لبت عاشقانه­تر گفتم
که بوسه بر دهنم، عاشقانه­تر بزند





نوبت آمد، می­نوازد نوبتی، ناقوسمان
تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان
آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت
بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان
ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل­ها زدیم
آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان
چشم­هایِ کینه­ور هم، معنیِ دیگر نیافت
زِ ابتدا تا انتها، جُز مهر، در قاموسمان
عشقمان چتری گشود و بست و رفت و مانده است
لایِ دفترهایِ عاشق­ها پرِ طاووسمان
کُشته می­شد باز از بادِ اَجل، حتّا اگر
شعله­یِ خورشید روشن بود، در فانوسمان
کرد، بخلِ سرنوشت از نوشدارویی، دریغ
فرصتِ ماندن نداد، اینبار هم، کاووسمان
یک به بک یارانِ غار، از دست رفتند و هنوز
حُکم می­راند به مرگ­آباد، دقیانوسمان
قصّه­ی گنگ و کر و ما و جهان می­بود، اگر
از قفس می­شد رها، هم، ناله­یِ محبوسمان
گیرم از رویایِ آخر، ساحتِ آرامش است
کو، ولی، یارایِ خواب از وحشتِ کابوسمان؟


« قافیه زنگِ کلام است.» آری اکنون بشنوید:
زنگِ حسرت می­زند، در قافیه، افسوسمان.



به غیرِ آینه، کس روبرویِ بستر نیست
و چشمِ آینه، جز ما به سویِ دیگر نیست
چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت
که خود تمیزِ تو و من، زِ هم میسّر نیست
هزار بار کتابِ تنِ تو را، خواندم
هنوز فصلی از آن، کهنه و مکرّر نیست
برایِ تو، همه از خوبیِ تو می­گوید
اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست
ولی تو زِ آینه چیزی مپرس، از من پُرس
که او به رازِ تنت، از من آشناتر نیست
مرا بنوش- همین من!- که هیچ می، جُز من
بلورِ بارفتن! در خورِ تو ساغر نیست
کدورتی است اگر، در میانه­ی دل­هاست!
و گرنه جسمِ من، از جسمِ تو، مکدّر نیست
تنِ تو، بویِ خود افشانده در تمامِ اتاق
و گرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست
به انتهایِ جهان می­رسیم، در خلائی
که جُز نفس نفس آنجا، صدایِ دیگر نیست
خوشا رسیدنِ با هم، که حالتی خوش­تر
زِ حالتِ تو، در آن لحظه­هایِ آخر نیست

وز آن عزیزترین لحظه­ها، چه خاطره­ها
که در لفافه­ی سیمابِ و شیشه، مُضمر نیست.



خیالِ خامِ پلنگِ من، به سویِ ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش، به رویِ خاک کشیدن بود
پلنگِ من- دلِ مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق – ماهِ بلندِ من- ورایِ دست رسیدن بود

گلِ شکفته! خدا حافظ؛ اگرچه لحظه­ی دیدارت
شروعِ وسوسه­ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم، آری- موازیانِ به ناچاری-
که هر دو باورِمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گُلِ مُرده، دوباره زنده نشد، اما
بهار، در گُلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کامِ من
فریبکارِ دغل پیشه، بهانه اش، نشنیدن بود

چه سرنوشتِ غم انگیزی! که کِرمِ کوچکِ ابریشم
تمامِ عُمر قفس می­بافت، ولی به فکرِ پریدن بود.



لیلا دوباره قسمت ابن السّلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
□□
می­شد بدانم این­که خطِ سرنوشتِ من
از دفترِ کدام شب بسته، وام شد؟
اوّل دلم، فراقِ تُرا سرسری گرفت
و آن زخمِ کوچکِ دلم آخِر جُذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد. گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیله­ی خونست. خون من،
فوّاره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خونِ تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو، رمزالدّوام شد
□□
بعد از تو عاشقی و باز ...آه نه!
این داستان به نام تو، این­جا تمام شد.



زنی که صاعقه­وار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف ،کنایه­های کفن دارد
کیم، کیم که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می­افرازد
دوباره عشق در این صحرا، هوای خیمه زدن دارد.

زنی چنین که تویی بی­شک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد





شاعر ! ترا زین خیل بی­دردان، کسی نشناخت
تو مشکلی و هر گزت آسان، کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تَسخر زدند امّا
گنج ترا، ای خانه­ی ویران کسی نشناخت
جسم ترا، تشریح کردند از برای هم
امّا ترا، ای روح سرگردان! کسی نشناخت
آری ترا، ای گریه­ی پوشیده در خنده!
وآرامش آبستن توفان! کسی نشناخت
زین عشق­ورزان نسیم و گلشن­ات، نشگفت
کای گردباد بی­سروسامان! کسی نشناخت
وز دوستداران بزرگ کفر و دین­ات نیز
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت

گفتند: این دون است و آن والا، ترا، امّا
ای لحظه­ی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت
با حکم مرگت روی سینه، سال­های سال
آنجا، ترا در گوشه­ی یمگان، کسی نشناخت
فریاد« نای»­ات را و بانگ شکوه­هایت را،
ای طالع و نام تو ناهمخوان! کسی نشناخت
بی­شک ترا در روز قتل عام نیشابور
با آن دریده سینه­ی عرفان، کسی نشناخت
ای جوهر شعرتو، چون نام تو برّنده!
ذات ترا ای جوهر بّران! کسی نشناخت
روزی که می­خواندی: مخور می، محتسب تیز است!
لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت
وقتی که می­کندند از تن پوستت را نیز
گویا ترا ز آن پوستین پوشان، کسی نشناخت
چون می­شدی مخنوق از آن مستان، ترا ای تو،
خاتون شعر و بانویِ ایمان! کسی نشناخت

آندم که گفتی: باز گرد ای عید! از زندان
خشم و خروشت را­، در آن زندان­، کسی نشناخت
چون راز دل با غار می­گفتی ترا، هم نیز،
ای شهریارِ شهر سنگستان، کسی نشناخت
حتّی در پیش روی جوخه­ی اعدام
جز صبح­گاه خونی میدان، کسی نشناخت

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
امّا ترا، ای عاشق انسان! کسی نشناخت.





ای خون اصیلت به شتک­ها ز غدیران
افشانده شرف­ها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب­و­بلا آمده و آنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزه­ی تکثیر
ترکید بر آیینه­ی خورشید ضمیران
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
خرگاه تو می­سوخت در اندیشه­ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه­ی شیران
آن­شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اُردوی تو ویران
و آن روز که با بیرقی از یک تنِ بی­سر
تا شام شدی قافله سالار اسیران
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران
تا اندکی از حق سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران
حدّ تو رثا نیست عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران.





دست و رو در آب جو ترکردنم، گیرم زِ ناچاری است
من بخواهم یا نخواهم، جویبار زندگی جاری است
می­ستیزم در بهارِ کوچکِ یک غنچه با پاییز
این نبرد نا برابر خود گرفتم عین دشواری است
من نه شبکورم چراغی از دلم بر می­کنم با عشق
گیرم اینجا خانه تاریّ و افق تارّی و شب تاری است
می­مزم نُقل دهانی زیر دندان تا که تاب آرم
جام اگر آن جام محتوم است و دور، آن دور تلخواری است
صخره­ی «سیزیف» و سنگ آسمان را می­کشم بردوش
«آدم»­ام تبعیدی خاکی که تقدیرش گرانباری است
□□
بار دیگر چون ببینم با نگاهی تازه خواهم دید
گیرم این تصویر هم، مانند آن آیینه، تکراری است
از خزان خود چرا نالم به کافر نعمتی، وقتی
با خزانم نیز باغ دوست را، چشم خریداری است
ای بهار خانگی! گُل با تو کی همسنگ خواهد شد؟
«حُسن یوسف» نیز پیش حسن تو کالای بازاری است
□□
کینه کی با مهر برتابد؟ امید من! به نام ایزد
زخم تو بر چشم این اسفندیار خیره سر، کاری است
□□
از دلم می­پرسم: آیا همچنان از عشق ناچاری؟
من تپش­های دلم را می­شناسم. پاسخش«آری» است
□□
هیمه­ای دیگر درون آتشت می­افکنم ای عشق!
تا ببینم همچنان فرّ و فروغت، رو به بسیاری است.


جز همین دربدر دشت و صحاری بودن
ما به جایی نرسیدیم، زِ جاری بودن
چالشت چیست که تقدیر تو هم، زین دو یکی است
از کبوتر شدن و بازِ شکاری بودن
دوست­خواهی است به تعبیر تو، یا خودخواهی
در قفس، عاشقِ آوازِ قناری بودن؟
چه نشانی است به جز داغ خیانت به جبین
این یهودا صفتان را، زحواری بودن
□□
مرهمی، زندگی­ام، زخمی اگر، مرگ­ام باش
که به هر کار خوشا، یکسره کاری بودن
گر خزان این همه رنگین و اگرمرگ اینست،
دل کَند گُل به تمامی زِ بهاری بودن
□□
عشق را دیده و نشناخت تُرنج از دستش
آنکه می­خواست زِ هر وسوسه عاری بودن
باز«بودن» و«نبودن» ؟ اگر اینست سؤال
همچنان«بودن» اگر با توام. آری، بودن!
دل من! دشت پر از آهوکان شد، تا چند
تو و در حلقه­ی یک یاد، حصاری بودن؟
آتشِ عشقی از امروز بتابان، تا کی،
زیرِ خاکسترِ پیراری و پاری بودن.



کسی از آن سوی ظلمت، مرا صدا می­کرد
که باد بادک خورشید را، هوا می­کرد
کسی- سبک­تر از اندیشه­ای- که چون می­رفت،
به جای گام زدن در هوا، شنا می­کرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر یک چمن غرق گل، صفا می­کرد
کسی که دفتر عمر مرا، به هم می­ریخت
و برگ­های نشان خورده را جدا می­کرد
□□
دلم به وسوسه­اش رفته بود و تجربه­ام
در آستانه­ی تردید پا به پا می­کرد:
مگر نه کودکی­ام، راهکوب پیری بود
که ز ابتدای سفر، مشق انتها می­کرد؟
کسی نگفت نسیم از تبار توفان است
وگرنه غنچه کجا، مشت بسته، وا می­کرد؟
بهار نیز که با خون گل وضو می­ساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا می­کرد
□□
«که می­گرفت» رها کن. صفای صلح کسی
که آهوان گرفتار را رها می­کرد
ترا به کینه چه دینی است؟ کاش می­آمد،
کسی که دین جهان را، به عشق ادا می­کرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا
کسی به معجزه­ای، مار را، عصا می­کرد.



نشان به نام خود ابلیس زد، جبین مرا
ز کبریای خود آکند آستینِ مرا
نخست پنجه به خون خدا زد و آنگاه
به پنج کفر رقم زد اصول دین مرا
برای آنکه از ایمان به من خلل نرسد
به شک سپرد سرِ رشته­ی یقین مرا
به بوی آنکه کند غیرت بهشتش داد،
غرابتی ز گنه دوزخ زمین مرا
نخست بر دل حورا، نهاد داغ از زن
سپس به باده ز کوثر ستاند کین مرا
نهاد آینه­ی دانشم به پیش و نمود
به من چنانکه منم نقش راستین مرا
نچیده مانده و پوسیده بود میوه­ی عشق
نمی­گرفت به هنگام اگر کمین مرا
نگاه را به من آموخت تا به گستاخی
به آفتاب برد چشم ذّره بین مرا
بدل به صاعقه­ای کرد و زد به خرمن شب
چراغ طینت او طبع خوشه چین مرا
به استعاره­ی عصیانم آفرینش داد
همانکه سجده نمی­کرد آفرین مرا
گلوی من شد و از خاک نعره­ای بَر کرد
که آسمان همه شد طنطنه طنین مرا
به نام نامی انسان فرو کشید آنگاه
از آسمان به زمین ربّ العالمین مرا.



ملالِ پنجره را آسمان به باران شُست
چهار چشمِ غُبارینش از غباران شُست
از این دو پنجره امّا- از این دو دیده­یِ من-
مگر ملالِ تو را می توان به باران شُست؟
□□
امان نداد زمان، تا نشان دهیم که دست
هنوز می­شود از جان به جایِ یاران شُست
گذشتی از من و هرگز گُمان نمی­کردم
که دست می­شود اینسان زِ دوستداران شُست
□□
تو آن مُقدّسِ بی­مرگ- آن همیشه- که تن،
درونِ چشمه­یِ جادویِ ماندگاران شُست
تو آن کلام که از دفترِ همیشه­ی من
تو را نخواهد بارانِ روزگاران شُست


چهره­ی آفتابِ پنهانست
شبِ دیرنده­یِ زمستان است
چه نسیمی؟ چه شبنمی؟ گلِ من!
باغ در دستِ باد و توفان است
از گل و از پرنده آنچه به جاست
پرِ خونین و برگِ بی­جان است
فصل فصلِ کتابِ باورمان
همه بازیچه­هایِ شیطان است
عشق با نامِ عادت از هر سو
هدفِ تیرهایِ بهتان است
شورمان، شیونِ عزاداران
شعرمان اشکِ نا امیدان است
باغ مُرده ست و رویشی گر هست
در بهارِ حفیرِ گادان است
چمنِ سرو و باغِ گل؟ هیهات!
منظر از هر طرف بیابان است




ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟
کو خاکِ شهیدانِ کفن پیرهنانت؟
تا سرب که پاشیده و تا لاله که چیده ایت
در سینه و سیمایِ بهارین بدنانت

آه ای وطن! ای خورده به بازارِ شقاوت
بس چوبّ حراج از طرفِ بی­وطنانت
خونِ که شتک زد زِ پدرها و پسرها
بر صبحِ یتیمان و شبِ بیوه زنانت
رودابه­ی من! رودگری کن که فتادند
در چاهِ شغادانِ زمان، تهمتنانت
رگبار گرفت آنگه و بارید ز هر سو
بر سینه و سر، نیزه و شمشیر و سنانت
ای باغِ اهورایی­ام افسوس که کردند
بی­فرّه و بی­فرّ و شکوه، اهرمنانت

هم­خوانِ نسیمم من و هم­­گریه­یِ باران
در ماتم سرخِ سمن و یاسمنانت



ایرانم! ای از خونِ یاران، لاله زاران!
ای لاله زارِ بی خزان از خونِ یاران!
ایرانم! ای معشوقِ ناب! ای نابِ نایاب!
وی عاشقانت بی شمارِ بی شماران!
یک چشمِ تو خندان و یک چشمِ تو گریان
چون شادخواران در کنارِ سوگواران
ایرانِ من! آه ای زده از شعرِ حافظ
زیباترین گُل را به گیسویِ بهاران
ای خونِ دامن گیرِ بابک در رگانت
جاری ترین سیلابِ سُرخِ روزگاران
پیشِ بهارِ تو، بهشت از جلوه اُفتاد
ای باغ ها پیشِ کویرت شرمساران
ای رودهایت رهشناسانِ رسیدن
وز شوقِ پیوستن به دریا، بی قراران

ایرانِ من! لختی بمان تا باز پیچد
در گوشت آوازِ بلندِ سربه داران
لختی بمان تا آن سوارانِ سرآمد
همراهی ات را سر برآرند از غباران

می خوانم آوازی برایت عاشقانه
همراهی ام با رعد و برق و باد و باران
از این شکستن ها مکن پروا که آخر
پیروزی ای ایران! به رغمِ نابه کاران

نامِ تو را بر صخره ای بی مرگ کندند
ایرانِ من! ای یادگارِ یادگاران!
SaRa آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۰ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~Melika~ آواتار ها
 
~Melika~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟
پروانه ی تاراج گُلت بند به چند است؟

خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم
آخر مگر این دانه ی اسفند به چند است؟

یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخر
کاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟

نرخ لب پُر آب تو و شعرِ ترِ من
در کشور زیبایی تو چند به چند است؟

با داروندار آمده ام پیش تو، پرکن!
غم نیست که پیمانه ی سوگند به چند است؟

وقتی که به عُمری بدهی لب گزه ای را
در تعرفه ی عشق تو لبخند به چند است؟

یک، ده، صد و بیش است خط ساغر عُشاق
تا حوصله ی ذوق تو خُرسند به چند است؟

دل مجمر افروخته ام برد و نگفتند
کاین آتشِ با نور همانند به چند است؟

چند اَرزدم آغوش تو در هرم کویری ؟
چندین بغل از برف دماوند به چند است؟





برگرد،
من تنهایی
زورم به تنهایی
نمی رسد ...


~Melika~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۰ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~Melika~ آواتار ها
 
~Melika~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

گلوله ای را به یاد ندارم
که به نیّت پوست نازک آزادی
شلیک شده باشد و
سرانجام
به قصد شقیقۀ دژخیم
کمانه نکرده باشد

چاقویی را به یاد ندارم
که برای گلوی خوش آواز عشق
از غلاف بیرون زده باشد و
آخر دستۀ خودش را
نبریده باشد

حالا،
هر چه می خواهید شلیک کنید و
هر چه می خواهید چاقو بکشید
~Melika~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۰ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۷ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~Melika~ آواتار ها
 
~Melika~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها
چشمان تب آلودم باریکه بارانها

مجنون بیابانها افسانه مهجوری است
لیلای من اینک من... مجنون خیابانها

آویخته دردم ، آمیخته مردم
تا گم شوم از خود گم ، در جمع پریشانها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد
آن باد که می زارد در تنگه دالانها

با این تپش جاری ،تمثیل من است آری
این بارش رگباری ، برشیشه دکانها

با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار
تنهایی فواره ، در خالی میدانها

در بستر مسدودم با شعر غم آلودم
آشقته ترین رودم در جاری انسانها

دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده
تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها
~Melika~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۰ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~Melika~ آواتار ها
 
~Melika~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

روشنان چشمهایت کو؟ زن شیرین من!
تا بیفروزی چراغی در شب سنگین من

می شوم بیدار و می بینم کنارم نیستی
حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من

خود نه توجیه من از حُسنی به تنهایی که نیست ،
جز تو از عشق و امید و آرزو ، تبیین من

رنج ، رسوایی ، جنون ، بی خانمانی ، داشتم
مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من

از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر
مر هم زخم دلم باش از پی تسکین من

یا به دست آور دوباره عشق او را یا بمیر!
با دلم پیمان من اینست و جان ، تضمین من

من پناه آورده ام با تو، به من ایمان بیار
شعر هایم آیه های مهر و مهرت دین من

شکوه از یار؟ آه ، نه! این قصه بگذار ، آه ، نه!
رنجش از اغیار هم ، کفرست در آیین من
~Melika~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۵ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۵۵ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mahtab payda آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان

ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو
دیوانه خود، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان




تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
mahtab payda آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mahtab payda آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار
شعری برای بختک، شعری برای آوار

تا این غبار می مرد، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم، شعری برای رگبار

این شهرواره زنده ست، اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی، چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت، چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل، بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این آیینه های بیمار

عشقت هوای تازه ست، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم جان دوباره، من نیز
حل می شوم در اینان، این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد، وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار
mahtab payda آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mahtab payda آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

ویرایش توسط mahtab payda : ۵ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۰۰ قبل از ظهر
mahtab payda آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ بهمن ۱۳۹۱, ۱۰:۰۳ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mahtab payda آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد
mahtab payda آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
از, اشعار, حسین, دفتر, شعر, منزوی, چند

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
دفتر اشعار محمد علی بهمنی maryam1363 دفتر شعر و مشاعره 35 ۲۳ مرداد ۱۳۹۲ ۰۶:۴۵ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۲:۰۳ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا