| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 4,219
تشکرها: 20,689
تشکر شده 43,514 بار در 6,628 پست
| پست مفید : +3 امتیاز حسين منزوي راز بزرگ تنهائي ![]() بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي چتر نيلوفر اين باغچه بودائي بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ . هم از آنگونه که دربين تو زيبائي بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي . غريبانه لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست و چشمهايت شعر سياه گويائي ست چه چيز داري باخويشتن که ديدارت چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست تو از معابد مشرق زمين عظيم تري کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست شميم وحشي گيسوي کوليت نازم که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست پناه غربت غمناک دستهائي باش که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست . معشوقه اي از تبار گل اي بر گذشته زملموس ؛ اي داستاني ارث اساطيري ِ ليلي ؛ باستاني تو جذبه ي استحالت ؛ هواي ِ رسيدن که رو دها را ؛ به دريا شدن مي کشاني تو شوق ِ پر وانگي ؛ آرزوي ِ رهائي ؛ که ؛ پيله ي اختناق ِ مرا مي دراني معشوقي ؛ از تيره ي منقرض گشته ي گل با روحي از سبزه ؛ در هياًتي ارغواني تصوير يک بيت ؛ از دفتر ِ شعر حافظ مصداق ِ يک نقش ؛ از لاي ِ اوراق ِ ماني لحن ِ همايوني تو ؛ حرير ِ نوازش دستِ پرستار ِ تو ؛ مخمل ِ مهرباني لبخند ِ دلچسب و شيرينت ؛ آميزه اي پاک از شيطنت هاي ِ طفلي و خواب ِ جواني اي چون افق ؛ مشترک در ميان ِ دو جوهر اکنون زميني بدانم ترا ؛ آسماني ؟ اي معني ِ خواستن ؛ تا به اندازه ي اوج گسترده ؛ نام ِ توبا عشق ؛ تا بي زماني فصل ِ تنت ؛ بر ورق هاي ِ سرخ معطر رنگين ترين ؛ فصل ِ مجموعه ي ِ زندگاني فصلي که مي خواهيش ؛ بعدِ هر بار ؛ خواندن بي حس ِ تکرار ِ يکبار ِ ديگر ؛ بخواني وقتي که من ميچرانم ؛غزال ِ لبم را گر دشت باشد تن ِ تو ؛ زهي ؛اين شباني اکنون که بيگانگي ؛ روح ِ شهر است و با من تنها تو هستي ؛ که همدل شدن مي تواني با من از اين ؛ بيش از ين بيشتر ؛همدلي کن اي فصحت ِ صرف؛ در مبحثِ همزباني عشق از غبار خواهم شست در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم مي جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم گيرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » مي دانند، هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم فردا به خون خورشيدم، عشق از غبار خواهم شست امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار مي پوشم در پيشگاه فرمانش، دستي نهاده ام بر چشم تا عشق حلقه اي کرده است، با شکل رنج در گوشم اين داستان که از خون گُل بيرون دمد، خوش است، اما خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سياووشم من با طنين خود بخشي از خاطرات تاريخم بگذار تا کند تقويم از ياد خود فراموشم مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟ با من که شوکرانم را با دست خويش مي نوشم وعده ي صعودي نيست مي کنم الفبا را، روي لوحه ي سنگي واو مثل ويراني، دال مثل دلتنگي بعد از اين اگر باشم در نبود خواهم بود مثل تاب بيتابي مثل رنگ بيرنگي از شبت نخواهد کاست، تندري که مي غرّد سر بدزد هان! هشدار! تيغ مي کشد زنگي امن و عيش لرزانم نذر سنگ و پرتابي ست مثل شمع قرباني در حفاظ مردنگي هر چه تيز تک باشي، از عريضه ي نطعت دورتر نخواهي رفت مثل اسب شطرنگي قافله است و توفان ها خسته در بيابان ها در شبي که خاموش است کوکب شباهنگي در مداري از باطل، بي وصول و بي حاصل گرد خويش مي چرخند راه هاي فرسنگي مثل غول زنداني تا رها شويم از خُم کي شکسته خواهد شد اين طلسم نيرنگي؟ صبح را کجا کشتند کاين پرنده باز امروز چون غُراب مي خواند با گلوي تورنگي لاشه هاي خون آلود روي دار مي پوسند وعده ي صعودي نيست با مسيح آونگي شميم شمالي شهر - منهاي وقتي که هستي - حاصلش برزخ خشک وخالي جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟ اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي اي طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت! وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي! چشم وا کن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد! گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي قلعه شهر حصاريان هميشه و فاتحان هر گز سگهاي پير و قحبه هاي بيمار شهر جنازه هاي نارس تو در تو يچيده لا ي کاغذ افتاده پاي ديوار و کوچه خناق گرفته از بوي تن ؛ زباله ؛ ادرار درها دهان ملتمس خانه ها گوئي در انتظار مهمان خميازه مي کشند و پرده هاي سرخ که ميلرزند بي شک براي گفتن حرفي دارند در پرده رونده اي از دود جفت موقت من تند و شتابناک مي آيد مي آيد و دوازده بوسه را مثل دوازده سکه روي لبان بسته ي من مي شمارد و من درون چشمانش تصوير آن رنده ي غمگين را مي بينم که بالهاي سنگين دارد من چرت مي زنم و صفحه بي صدا مي چرخد ـ آقا شما چه ميل داريد ؟! انسان يا بستني ؟ لطفا ژتون ! او مو بلند ها را ترجيح مي دهد و ديگري ... فرقي نمي کند در زير سقف سرخ هر رنگي سرخ است ميدانچه اي قديمي در بلخ يا بخارا يا بغداد کالاي زنده رد وبدل مي شود من مي روم حقارت خود را لاي کتابهاي تاريخم پنهان کنم . به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت: براي روز پدر يک کمربند مي خوام فروشنده: چه جنسي باشه؟ پسر کوچولو: .. .. فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 4,219
تشکرها: 20,689
تشکر شده 43,514 بار در 6,628 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز نمي توان از غزل معاصر فارسي سخن برد و نامي از شادروان حسين منزوي نبرد. شاعري كه با غزل زندگي كرد و جاني نو در كالبد غزل فارسي دميد. بي ترديد اگر بخواهيم چهره هاي شاخص غزل معاصر فارسي را نام ببريم ناگزير از يادكرد اين نامها هستيم: سيمين بهبهاني، شهريار،رهي معيري،حسين منزوي،منوچهر نيستاني،فاضل نظري،قربان وليي، محمد علي بهمني و محمد سعيد ميرزايي. اما در اين ميانه نام حسين منزوي چون ستاره اي زوال ناپذير مي درخشد. در زير چند نمونه از جاودانه هاي وي را مي آوريم. اميدوارم مقبول دوستان واقع شود. شهر- منهای وقتی که هستی- حاصلش برزخ خشک و خالی جمع آیینهها ضربدر تو، بیعدد صفر، بعد از زلالی میشود گل در اثنای گلزار، میشود کبک در عین رفتار میشود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغِ قالی چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟ ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل میشود ارتجالی هرچه چشم است جز چشمهایت، سایهوار است و خود در نهایت میکند بر سبیل کنایت مشق آن چشمهای مثالی ای طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مدها به کامت! وی ورق خوردهی احتشامت هرچه تقویم فرخنده فالی! چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی شهر- منهای وقتی که هستی- حاصلش برزخ خشک و خالی جمع آیینهها ضربدر تو، بیعدد صفر، بعد از زلالی حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی! دریایِ شورانگیزِ چشمانت چه زیباست! آن جا که باید دل به دریا زد، همین جاست در من طلوعِ آبیِ آن چشمِ روشن یاد آور صبحِ خیال انگیزِ دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده میکوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما چشمان ما را در خموشی گفتوگوهاست □ دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم امروز هم ز آنسان، ولی آینده ما راست دور از نوازشهایِ دستِ مهربانت دستان من در انزوای خویش، تنهاست بگذار دستم راز دستت را بداند بی هیچ پروایی، که دست عشق با ماست. چگونه باغ تو باور کند بهاران را که سالها نچشیده است طعم باران را گمان مبر که چراغان کنند، دیگر بار شکوفهها، تن عریان شاخساران را و یا ز روی چمن بسترد دوباره نسیم غبار خستگی روز و روزگاران را درختهای کهن، ساقه ساقه دار شدند به دار کرده بر اینان تن هزاران را غبار هول به رگهای باغ خشکانید زلال جاری آواز جویباران را □ نگاه کن، گل من! باغبان باغت را و شانههایش، آن رستگاه ماران را گرفتم آن که شکفتیّ و بارور گشتی چگونه می بری از یاد، داغ یاران را؟ □ درخت کوچک من! ای درخت کوچک من! صبور باش و فراموش کن بهاران را به خیره گوش مخوابان از این سوی دیوار صدای سمّ سمندان شهسواران را سوار سبز تو هرگز نخواهد آمد، آه! به خیره خیره مبر رنج انتظاران را.1 نخفتهایم که شب بُگذرد، سحر بزند که آفتاب چو ققنوس بال و پر بزند نخفتهایم که تا صُبحِ شاعرانهیِ ما زِ ره رسیده و همراهِ عشق، در بزند نسیم، بویِ تو را میبرد به همرهِ خود که با غرور، به گُلهایِ باغ، سر بزند شب از تبِ تو و من سوخت، وصلمان، آبی مگر به آتشِ تنهایِ شعلهور بزند تمامِ روز که دور از توام، چه خواهم کرد؟ هوایِ بستر و بالینم، ار به سر بزند جو در کنارِ منی، کفرِ نعمت است، ای دوست! دو دیدهام، مُژه بر هم، دمی اگر بزند دلاورانه به رزمِ شبانه، مرد آن است که بر هدف بزند تیر و تا به پر بزند بپوش پنجره را ای برهنه، میترسم، که چشمِ شورِ ستاره، تو را نظر بزند □ غزل برایِ لبت عاشقانهتر گفتم که بوسه بر دهنم، عاشقانهتر بزند نوبت آمد، مینوازد نوبتی، ناقوسمان تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دلها زدیم آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان چشمهایِ کینهور هم، معنیِ دیگر نیافت زِ ابتدا تا انتها، جُز مهر، در قاموسمان عشقمان چتری گشود و بست و رفت و مانده است لایِ دفترهایِ عاشقها پرِ طاووسمان کُشته میشد باز از بادِ اَجل، حتّا اگر شعلهیِ خورشید روشن بود، در فانوسمان کرد، بخلِ سرنوشت از نوشدارویی، دریغ فرصتِ ماندن نداد، اینبار هم، کاووسمان یک به بک یارانِ غار، از دست رفتند و هنوز حُکم میراند به مرگآباد، دقیانوسمان قصّهی گنگ و کر و ما و جهان میبود، اگر از قفس میشد رها، هم، نالهیِ محبوسمان گیرم از رویایِ آخر، ساحتِ آرامش است کو، ولی، یارایِ خواب از وحشتِ کابوسمان؟ □ « قافیه زنگِ کلام است.» آری اکنون بشنوید: زنگِ حسرت میزند، در قافیه، افسوسمان. به غیرِ آینه، کس روبرویِ بستر نیست و چشمِ آینه، جز ما به سویِ دیگر نیست چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت که خود تمیزِ تو و من، زِ هم میسّر نیست هزار بار کتابِ تنِ تو را، خواندم هنوز فصلی از آن، کهنه و مکرّر نیست برایِ تو، همه از خوبیِ تو میگوید اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست ولی تو زِ آینه چیزی مپرس، از من پُرس که او به رازِ تنت، از من آشناتر نیست مرا بنوش- همین من!- که هیچ می، جُز من بلورِ بارفتن! در خورِ تو ساغر نیست کدورتی است اگر، در میانهی دلهاست! و گرنه جسمِ من، از جسمِ تو، مکدّر نیست تنِ تو، بویِ خود افشانده در تمامِ اتاق و گرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست به انتهایِ جهان میرسیم، در خلائی که جُز نفس نفس آنجا، صدایِ دیگر نیست خوشا رسیدنِ با هم، که حالتی خوشتر زِ حالتِ تو، در آن لحظههایِ آخر نیست □ وز آن عزیزترین لحظهها، چه خاطرهها که در لفافهی سیمابِ و شیشه، مُضمر نیست. خیالِ خامِ پلنگِ من، به سویِ ماه جهیدن بود و ماه را زِ بلندایش، به رویِ خاک کشیدن بود پلنگِ من- دلِ مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد که عشق – ماهِ بلندِ من- ورایِ دست رسیدن بود □ گلِ شکفته! خدا حافظ؛ اگرچه لحظهی دیدارت شروعِ وسوسهای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم، آری- موازیانِ به ناچاری- که هر دو باورِمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود اگرچه هیچ گُلِ مُرده، دوباره زنده نشد، اما بهار، در گُلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کامِ من فریبکارِ دغل پیشه، بهانه اش، نشنیدن بود □ چه سرنوشتِ غم انگیزی! که کِرمِ کوچکِ ابریشم تمامِ عُمر قفس میبافت، ولی به فکرِ پریدن بود. لیلا دوباره قسمت ابن السّلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد □□ میشد بدانم اینکه خطِ سرنوشتِ من از دفترِ کدام شب بسته، وام شد؟ اوّل دلم، فراقِ تُرا سرسری گرفت و آن زخمِ کوچکِ دلم آخِر جُذام شد گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت دیگر تمام شد. گل سرخم! تمام شد شعر من از قبیلهی خونست. خون من، فوّاره از دلم زد و آمد کلام شد ما خونِ تازه در تن عشقیم و عشق را شعر من و شکوه تو، رمزالدّوام شد □□ بعد از تو عاشقی و باز ...آه نه! این داستان به نام تو، اینجا تمام شد. زنی که صاعقهوار آنک ردای شعله به تن دارد فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد که گاه پیرهن یوسف ،کنایههای کفن دارد کیم، کیم که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟ بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق میافرازد دوباره عشق در این صحرا، هوای خیمه زدن دارد. □ زنی چنین که تویی بیشک شکوه و روح دگر بخشد به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد شاعر ! ترا زین خیل بیدردان، کسی نشناخت تو مشکلی و هر گزت آسان، کسی نشناخت کنج خرابت را بسی تَسخر زدند امّا گنج ترا، ای خانهی ویران کسی نشناخت جسم ترا، تشریح کردند از برای هم امّا ترا، ای روح سرگردان! کسی نشناخت آری ترا، ای گریهی پوشیده در خنده! وآرامش آبستن توفان! کسی نشناخت زین عشقورزان نسیم و گلشنات، نشگفت کای گردباد بیسروسامان! کسی نشناخت وز دوستداران بزرگ کفر و دینات نیز ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت □ گفتند: این دون است و آن والا، ترا، امّا ای لحظهی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت با حکم مرگت روی سینه، سالهای سال آنجا، ترا در گوشهی یمگان، کسی نشناخت فریاد« نای»ات را و بانگ شکوههایت را، ای طالع و نام تو ناهمخوان! کسی نشناخت بیشک ترا در روز قتل عام نیشابور با آن دریده سینهی عرفان، کسی نشناخت ای جوهر شعرتو، چون نام تو برّنده! ذات ترا ای جوهر بّران! کسی نشناخت روزی که میخواندی: مخور می، محتسب تیز است! لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت وقتی که میکندند از تن پوستت را نیز گویا ترا ز آن پوستین پوشان، کسی نشناخت چون میشدی مخنوق از آن مستان، ترا ای تو، خاتون شعر و بانویِ ایمان! کسی نشناخت □ آندم که گفتی: باز گرد ای عید! از زندان خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت چون راز دل با غار میگفتی ترا، هم نیز، ای شهریارِ شهر سنگستان، کسی نشناخت حتّی در پیش روی جوخهی اعدام جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت □ هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت امّا ترا، ای عاشق انسان! کسی نشناخت. ای خون اصیلت به شتکها ز غدیران افشانده شرفها به بلندای دلیران جاری شده از کربوبلا آمده و آنگاه آمیخته با خون سیاووش در ایران تو اختر سرخی که به انگیزهی تکثیر ترکید بر آیینهی خورشید ضمیران ای جوهر سرداری سرهای بریده وی اصل نمیرندگی نسل نمیران خرگاه تو میسوخت در اندیشهی تاریخ هر بار که آتش زده شد بیشهی شیران آنشب چه شبی بود که دیدند کواکب نظم تو پراکنده و اُردوی تو ویران و آن روز که با بیرقی از یک تنِ بیسر تا شام شدی قافله سالار اسیران تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند باید که ز خون تو بنوشند کویران تا اندکی از حق سخن را بگزارند باید که ز خونت بنگارند دبیران حدّ تو رثا نیست عزای تو حماسه است ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران. دست و رو در آب جو ترکردنم، گیرم زِ ناچاری است من بخواهم یا نخواهم، جویبار زندگی جاری است میستیزم در بهارِ کوچکِ یک غنچه با پاییز این نبرد نا برابر خود گرفتم عین دشواری است من نه شبکورم چراغی از دلم بر میکنم با عشق گیرم اینجا خانه تاریّ و افق تارّی و شب تاری است میمزم نُقل دهانی زیر دندان تا که تاب آرم جام اگر آن جام محتوم است و دور، آن دور تلخواری است صخرهی «سیزیف» و سنگ آسمان را میکشم بردوش «آدم»ام تبعیدی خاکی که تقدیرش گرانباری است □□ بار دیگر چون ببینم با نگاهی تازه خواهم دید گیرم این تصویر هم، مانند آن آیینه، تکراری است از خزان خود چرا نالم به کافر نعمتی، وقتی با خزانم نیز باغ دوست را، چشم خریداری است ای بهار خانگی! گُل با تو کی همسنگ خواهد شد؟ «حُسن یوسف» نیز پیش حسن تو کالای بازاری است □□ کینه کی با مهر برتابد؟ امید من! به نام ایزد زخم تو بر چشم این اسفندیار خیره سر، کاری است □□ از دلم میپرسم: آیا همچنان از عشق ناچاری؟ من تپشهای دلم را میشناسم. پاسخش«آری» است □□ هیمهای دیگر درون آتشت میافکنم ای عشق! تا ببینم همچنان فرّ و فروغت، رو به بسیاری است. جز همین دربدر دشت و صحاری بودن ما به جایی نرسیدیم، زِ جاری بودن چالشت چیست که تقدیر تو هم، زین دو یکی است از کبوتر شدن و بازِ شکاری بودن دوستخواهی است به تعبیر تو، یا خودخواهی در قفس، عاشقِ آوازِ قناری بودن؟ چه نشانی است به جز داغ خیانت به جبین این یهودا صفتان را، زحواری بودن □□ مرهمی، زندگیام، زخمی اگر، مرگام باش که به هر کار خوشا، یکسره کاری بودن گر خزان این همه رنگین و اگرمرگ اینست، دل کَند گُل به تمامی زِ بهاری بودن □□ عشق را دیده و نشناخت تُرنج از دستش آنکه میخواست زِ هر وسوسه عاری بودن باز«بودن» و«نبودن» ؟ اگر اینست سؤال همچنان«بودن» اگر با توام. آری، بودن! دل من! دشت پر از آهوکان شد، تا چند تو و در حلقهی یک یاد، حصاری بودن؟ آتشِ عشقی از امروز بتابان، تا کی، زیرِ خاکسترِ پیراری و پاری بودن. کسی از آن سوی ظلمت، مرا صدا میکرد که باد بادک خورشید را، هوا میکرد کسی- سبکتر از اندیشهای- که چون میرفت، به جای گام زدن در هوا، شنا میکرد به شکل کودکی من کسی که با یک برگ به قدر یک چمن غرق گل، صفا میکرد کسی که دفتر عمر مرا، به هم میریخت و برگهای نشان خورده را جدا میکرد □□ دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام در آستانهی تردید پا به پا میکرد: مگر نه کودکیام، راهکوب پیری بود که ز ابتدای سفر، مشق انتها میکرد؟ کسی نگفت نسیم از تبار توفان است وگرنه غنچه کجا، مشت بسته، وا میکرد؟ بهار نیز که با خون گل وضو میساخت هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد □□ «که میگرفت» رها کن. صفای صلح کسی که آهوان گرفتار را رها میکرد ترا به کینه چه دینی است؟ کاش میآمد، کسی که دین جهان را، به عشق ادا میکرد عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا کسی به معجزهای، مار را، عصا میکرد. نشان به نام خود ابلیس زد، جبین مرا ز کبریای خود آکند آستینِ مرا نخست پنجه به خون خدا زد و آنگاه به پنج کفر رقم زد اصول دین مرا برای آنکه از ایمان به من خلل نرسد به شک سپرد سرِ رشتهی یقین مرا به بوی آنکه کند غیرت بهشتش داد، غرابتی ز گنه دوزخ زمین مرا نخست بر دل حورا، نهاد داغ از زن سپس به باده ز کوثر ستاند کین مرا نهاد آینهی دانشم به پیش و نمود به من چنانکه منم نقش راستین مرا نچیده مانده و پوسیده بود میوهی عشق نمیگرفت به هنگام اگر کمین مرا نگاه را به من آموخت تا به گستاخی به آفتاب برد چشم ذّره بین مرا بدل به صاعقهای کرد و زد به خرمن شب چراغ طینت او طبع خوشه چین مرا به استعارهی عصیانم آفرینش داد همانکه سجده نمیکرد آفرین مرا گلوی من شد و از خاک نعرهای بَر کرد که آسمان همه شد طنطنه طنین مرا به نام نامی انسان فرو کشید آنگاه از آسمان به زمین ربّ العالمین مرا. ملالِ پنجره را آسمان به باران شُست چهار چشمِ غُبارینش از غباران شُست از این دو پنجره امّا- از این دو دیدهیِ من- مگر ملالِ تو را می توان به باران شُست؟ □□ امان نداد زمان، تا نشان دهیم که دست هنوز میشود از جان به جایِ یاران شُست گذشتی از من و هرگز گُمان نمیکردم که دست میشود اینسان زِ دوستداران شُست □□ تو آن مُقدّسِ بیمرگ- آن همیشه- که تن، درونِ چشمهیِ جادویِ ماندگاران شُست تو آن کلام که از دفترِ همیشهی من تو را نخواهد بارانِ روزگاران شُست چهرهی آفتابِ پنهانست شبِ دیرندهیِ زمستان است چه نسیمی؟ چه شبنمی؟ گلِ من! باغ در دستِ باد و توفان است از گل و از پرنده آنچه به جاست پرِ خونین و برگِ بیجان است فصل فصلِ کتابِ باورمان همه بازیچههایِ شیطان است عشق با نامِ عادت از هر سو هدفِ تیرهایِ بهتان است شورمان، شیونِ عزاداران شعرمان اشکِ نا امیدان است باغ مُرده ست و رویشی گر هست در بهارِ حفیرِ گادان است چمنِ سرو و باغِ گل؟ هیهات! منظر از هر طرف بیابان است ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟ کو خاکِ شهیدانِ کفن پیرهنانت؟ تا سرب که پاشیده و تا لاله که چیده ایت در سینه و سیمایِ بهارین بدنانت □ آه ای وطن! ای خورده به بازارِ شقاوت بس چوبّ حراج از طرفِ بیوطنانت خونِ که شتک زد زِ پدرها و پسرها بر صبحِ یتیمان و شبِ بیوه زنانت رودابهی من! رودگری کن که فتادند در چاهِ شغادانِ زمان، تهمتنانت رگبار گرفت آنگه و بارید ز هر سو بر سینه و سر، نیزه و شمشیر و سنانت ای باغِ اهوراییام افسوس که کردند بیفرّه و بیفرّ و شکوه، اهرمنانت □ همخوانِ نسیمم من و همگریهیِ باران در ماتم سرخِ سمن و یاسمنانت ایرانم! ای از خونِ یاران، لاله زاران! ای لاله زارِ بی خزان از خونِ یاران! ایرانم! ای معشوقِ ناب! ای نابِ نایاب! وی عاشقانت بی شمارِ بی شماران! یک چشمِ تو خندان و یک چشمِ تو گریان چون شادخواران در کنارِ سوگواران ایرانِ من! آه ای زده از شعرِ حافظ زیباترین گُل را به گیسویِ بهاران ای خونِ دامن گیرِ بابک در رگانت جاری ترین سیلابِ سُرخِ روزگاران پیشِ بهارِ تو، بهشت از جلوه اُفتاد ای باغ ها پیشِ کویرت شرمساران ای رودهایت رهشناسانِ رسیدن وز شوقِ پیوستن به دریا، بی قراران □ ایرانِ من! لختی بمان تا باز پیچد در گوشت آوازِ بلندِ سربه داران لختی بمان تا آن سوارانِ سرآمد همراهی ات را سر برآرند از غباران □ می خوانم آوازی برایت عاشقانه همراهی ام با رعد و برق و باد و باران از این شکستن ها مکن پروا که آخر پیروزی ای ایران! به رغمِ نابه کاران □ نامِ تو را بر صخره ای بی مرگ کندند ایرانِ من! ای یادگارِ یادگاران! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : مـیـون خـاطـرات
نوشته ها: 3,807
تشکرها: 8,940
تشکر شده 35,265 بار در 3,980 پست
کتاب مورد علاقه : گیس سیاه سردار حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟ پروانه ی تاراج گُلت بند به چند است؟ خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم آخر مگر این دانه ی اسفند به چند است؟ یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخر کاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟ نرخ لب پُر آب تو و شعرِ ترِ من در کشور زیبایی تو چند به چند است؟ با داروندار آمده ام پیش تو، پرکن! غم نیست که پیمانه ی سوگند به چند است؟ وقتی که به عُمری بدهی لب گزه ای را در تعرفه ی عشق تو لبخند به چند است؟ یک، ده، صد و بیش است خط ساغر عُشاق تا حوصله ی ذوق تو خُرسند به چند است؟ دل مجمر افروخته ام برد و نگفتند کاین آتشِ با نور همانند به چند است؟ چند اَرزدم آغوش تو در هرم کویری ؟ چندین بغل از برف دماوند به چند است؟ بـویِ ارديـبـهـشـت مـي آيـد و مـن هـنـوز زمـسـتـانـم . . | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : مـیـون خـاطـرات
نوشته ها: 3,807
تشکرها: 8,940
تشکر شده 35,265 بار در 3,980 پست
کتاب مورد علاقه : گیس سیاه سردار حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز گلوله ای را به یاد ندارم که به نیّت پوست نازک آزادی شلیک شده باشد و سرانجام به قصد شقیقۀ دژخیم کمانه نکرده باشد چاقویی را به یاد ندارم که برای گلوی خوش آواز عشق از غلاف بیرون زده باشد و آخر دستۀ خودش را نبریده باشد حالا، هر چه می خواهید شلیک کنید و هر چه می خواهید چاقو بکشید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : مـیـون خـاطـرات
نوشته ها: 3,807
تشکرها: 8,940
تشکر شده 35,265 بار در 3,980 پست
کتاب مورد علاقه : گیس سیاه سردار حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها چشمان تب آلودم باریکه بارانها مجنون بیابانها افسانه مهجوری است لیلای من اینک من... مجنون خیابانها آویخته دردم ، آمیخته مردم تا گم شوم از خود گم ، در جمع پریشانها آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد آن باد که می زارد در تنگه دالانها با این تپش جاری ،تمثیل من است آری این بارش رگباری ، برشیشه دکانها با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار تنهایی فواره ، در خالی میدانها در بستر مسدودم با شعر غم آلودم آشقته ترین رودم در جاری انسانها دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : مـیـون خـاطـرات
نوشته ها: 3,807
تشکرها: 8,940
تشکر شده 35,265 بار در 3,980 پست
کتاب مورد علاقه : گیس سیاه سردار حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز روشنان چشمهایت کو؟ زن شیرین من! تا بیفروزی چراغی در شب سنگین من می شوم بیدار و می بینم کنارم نیستی حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من خود نه توجیه من از حُسنی به تنهایی که نیست ، جز تو از عشق و امید و آرزو ، تبیین من رنج ، رسوایی ، جنون ، بی خانمانی ، داشتم مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر مر هم زخم دلم باش از پی تسکین من یا به دست آور دوباره عشق او را یا بمیر! با دلم پیمان من اینست و جان ، تضمین من من پناه آورده ام با تو، به من ایمان بیار شعر هایم آیه های مهر و مهرت دین من شکوه از یار؟ آه ، نه! این قصه بگذار ، آه ، نه! رنجش از اغیار هم ، کفرست در آیین من | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰
نوشته ها: 487
تشکرها: 9,857
تشکر شده 2,532 بار در 664 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو دیوانه خود، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰
نوشته ها: 487
تشکرها: 9,857
تشکر شده 2,532 بار در 664 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار شعری برای بختک، شعری برای آوار تا این غبار می مرد، یک بار تا همیشه باید که می نوشتم، شعری برای رگبار این شهرواره زنده ست، اما بر آن مسلط روحی شبیه چیزی، چیزی شبیه مردار چیزی شبیه لعنت، چیزی شبیه نفرین چیزی شبیه نکبت، چیزی شبیه ادبار در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است گمراهه های باطل، بن بست های انکار تا مرز بی نهایت، تصویر خستگی را تکرار می کنند این آیینه های بیمار عشقت هوای تازه ست، در این قفس که دارد هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار از عشق اگر نگیرم جان دوباره، من نیز حل می شوم در اینان، این جرم های بیزار بوی تو دارد این باد، وز هفت برج و بارو خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰
نوشته ها: 487
تشکرها: 9,857
تشکر شده 2,532 بار در 664 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه از او و ما که منم تا من و شما که تویی تویی جواب سوال قدیم بود و نبود چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی نهادم اینه ای پیش روی اینه ات جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی ویرایش توسط mahtab payda : ۵ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۰۰ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰
نوشته ها: 487
تشکرها: 9,857
تشکر شده 2,532 بار در 664 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد خمخانه بیارید که آن باده که باشد در خورد خماریم به پیمانه نگنجد میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد در چشم منت باد تماشا که جز اینجا دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد دور از تو چنانم که غم غربتم امشب حتی به غزل های غریبانه نگنجد | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| از, اشعار, حسین, دفتر, شعر, منزوی, چند |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر اشعار محمد علی بهمنی | maryam1363 | دفتر شعر و مشاعره | 31 | ۲۲ فروردين ۱۳۹۲ ۱۰:۴۲ بعد از ظهر |