ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان دالان عشق | ایدا و سارا کاربران انجمن
http://fidibo.com/

جشنامه



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 100
  1. Top | #1

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post رمان دالان عشق | ایدا و سارا کاربران انجمن

    مر30 از فرشته ی گلم(fereshteh27)واسه طراحی جلد مر30 آجی
    سلام .... سلام و صد سلام به دوستای گل خودم....امیدوارم همه تون شاد شاد شاد و سلامت باشین.....
    از رمان قبلیم خوشتون اومد؟....
    درسته دیشب تمومش کردم ولی خوب چون یه رمان دیگه هم با دوستم نوشته بودم نتونستم صبر کنم و الان می خوام واستون بذارم.
    حدودا یه هفته پیش بود که دوستم مغزش جرقه زد و این رمان از توش در اومد!حالا هم من می خوام تایپش کنم.....
    تذکرات هم که دیگه لازم نیست بدم.خودتون ماشالله بهتر از من میدونین.
    خوب اول از همه اسم رمان:دالان عشق
    نویسندگان:خودم(ایدا)و دوستم سارا
    خلاصه:داستان درباره ی دخترییه به اسم سارا که با یه پسری به اسم امیر تصادف می کنه و حافظه اشو از دست میده و چون هیچ مدرکی از خونواده اش نداشته مجبور میشه به خونه ی امیر بره غافل از اینکه ماجرا به همین سادگیا ختم به خیر نمیشه...
    لینک نقد:
    دالان عشق | ایدا و سارا کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب
    مهم تر از همه:تشکر و + یادتووووووون نره....
    اینم از پست اول
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .


    دالان عشق

    فصل اول

    چشم هایش را که باز کرد احساس کرد دیگر جدی جدی به بهشت رفته است.همه جا را سفید میدید.احساس کرد کسی کنارش ایستاد.نگاهش کرد.در دل با خود گفت:

    -خدای من یعنی من الان تو بهشتم و این پسره هم یه حوریه خوشگل؟خدا جونم قربونت.تو اون دنیا که از پسرای دورو برم خوشی ندیدم و از همه مردا متنفر شدم.حداقل شاید تو این دنیا بتونم عاشق بشم!

    در همین فکر و خیال ها به سر می برد .با سیلی که به صورتش خورد به خودش امد و متوجه شد چه خیال های باطلی کرده!او هنوز هم در این دنیاست.هنوز هم زنده است و روی تخت بیمارستان دراز کشیده.با خشم به طرف مرد پیری که به ظاهر دکتر بود برگشت و گفت:
    -اهای!مرتیکه واسه چی میزنی؟مگه مرض داری؟
    پسر با تعجب نگاهش می کرد.دکتر با اخم گفت:
    -می خواستم حواست بیاد سرجاش خانوم کوچولو.تصادف کردی ادبت کجا رفته؟
    با تعجب گفت:
    -من تصادف کردم؟با کی؟
    دکتر به پسر خوشتیپ و خوش قیافه ای که فکر می کرد حوری بهشتی اوست اشاره کرد!!!به پسر نگاه کرد و باز هم جذب قیافه اش شد.پسر با تمسخر به او که خیره خیره نگاهش می کرد پوزخند زد.تا کنون دختر های زیادی اینچنین نگاهش کرده بودند.از قیافه ی جذابش ناراضی بود زیرا که همه او را به خاطر قیافه و پولش می خواستند نه به خاطر خودش.دخترک خود را جمع و جورکرد.دکتر پرسید:
    -ببینم دختر جوان اسمت رو یادت میاد؟
    کمی فکر کرد سپس با تردید گفت:
    -اسمم....اسمم سا...سارا ست....اره سارا خوشبختم!
    پسر خنده اش گرفته بود.با دقت بیشتری به دختر روی تخت نگاه کرد.دختری با اندام ظریف و قدی متوسط رو به بلند.موهای بلند و خرمایی اش از لابه لای باند سفیدی که دور سرش بسته شده بود معلوم بود.چشمانی درشت و قهوه ای داشت که برق خاصی داشت.دماغی کوچک و لب هایی صورتی.پوستش سفید بود و کمی رنگ پریده.در ان لحظه تنها اسمی که می توانست برای او بگذارد فرشته کوچولو بود!دست هایش را درون جیب های شلوار لی اش کرد و به حرف های دخترک و دکتر گوش کرد.
    دکتر-چیزی از خونواده ات یادت میاد؟
    -خونواده ام؟....اوممم....یه لحظه وایسا الان می گم.....خونواده ام.....اِ الان می گما....اِ.....نمی دونم.....یعنی یادم نمیاد!
    با بهت به دختر نگاه کرد...یعنی چه؟یادش نمی اید؟بالاخره به حرف امد:
    -یعنی چی یادت نمیاد؟مگه می شه؟
    سارا ابتدا جذب صدای پسر شد اما بعد با خشم به طرف پسر برگشت و گفت:
    -سر من داد نزنا.تقصیر خودته تو به من زدی.تقصیر من چیه؟
    پسر ابتدا از تغییر ناگهانی دختر متعجب شد سپس مثله خود سارا گفت:
    -اولا که تو نه شما.دوما که شما خودت پریدی وسط خیابون میخواستی حواستو جمع کنی.
    -اوه اوه چه خودشم دست بالا می گیره.ببین اقای....
    -امیری.
    -اسمتو بگو فامیلی به چه دردم می خوره.
    از صراحت کلام دختر جا خورد و بی اختیار اسمش را گفت:
    -امیر.
    -ببین اقای امیر....شما باید چشماتو باز می کردی و منو میدیدی.دوما وقتی قراره تو واسه من بشی شما پس منم شما میشم نه؟
    -من اصولا با همه اونجوریی که باهام حرف میزنن حرف میزنم خانوم کوچولو.
    -خانوم کوچولو خودتی.
    امیر پقی زد زیر خنده.حتی خودش هم از رفتار خودش تعجب کرده بود اما واقعا نمی توانست درمقابل این دختر کوچولو خوددار باشد!
    -به چی می خندی منو مسخره می کنی؟
    دکتر-خیله خوب....اینجوریی که نشون میده شما بر اثر این ضربه ای که به سرتون خورده حافظه اتونو هنوز به دست نیاوردید.چون هیچ شماره یا گوشیه موبایلی چیزی در اختیارتون نبوده شما مسئولیتتون با این اقاست.تا زمانی که حافظه اتون برگرده یا خبری از خونواده تون بشه.
    اینها را گفت و از اتاق خارج شد.امیر خوشحال شد چون از اذیت کردن سارا لذت میبرد.سارا وا رفت هرچند ته دلش خوشحال بود که می تواند چند مدتی را پیش این پسر زیبا زندگی کند.... اما...ناگهان از جا پرید و گفت:
    -من با تو هیچ جا نمیام.
    -فکر کردی دست خودته؟نه خیر خانوم کوچولو.حالا دیگه مسئولیتت با منه و توهم حق هیچ مخالفتی رو نداری.
    -برو بابا.مگه من مغز خر خورده باشم با یه پسر غریبه برم زیر یه سقف.
    امیر با شیطنت گفت:
    -چیه؟نکنه میترسی؟...هه.اخی!نترس ننر کوچولو تو اون خونه تنها نیستیم....
    مدتی سکوت شد.سارا واقعا نمیدانست چه کار میتواند بکند....از طرفی دوست داشت با او برود از طرفی هم می ترسید.واقعا نمیدانست....امیر هم با افکار خودش دست و پنجه نرم می کرد. در اخر تصمیم گرفت زیاد به این دختر کوچولوی به ظاهر معصوم رو ندهد!پس اخمی کرد و با جدیت که همیشه راه خوبی برای خلع سلاح کردن دیگران بود گفت:
    -دکتر می گه تا چند روز اینده مرخص میشی.پس تا اون روز...خدافظ.
    سارا چون از تغییر ناگهانی او متعجب شده بود و همچنین از اخمش ترسیده بود نتوانست واکنشی نشان دهد.پس از چند دقیقه زیر لب با خود زمزمه کرد :پسره ی مغرور از خودراضی.
    وسپس بلند داد زد:من با تو هیچ جا نمیام.
    درهمین حین در باز شد و او سر امیر را از لای در دید.
    امیر-جانم؟چیزی گفتی؟نشنیدم؟
    تنها سرش را تکان داد:نه!....امیر هم با لبخندی کمرنگ بیمارستان را ترک کرد....سارا خودش هم نمی دانست چرا تا این حد از این پسر می ترسد!از وقتی که اخم او را دید!!
    درراه خانه به مشکلات جدیدش فکر می کرد.اول از همه فکر اتوسا عذابش می داد.نمی خواست به او فکر کند اما مگر می شد؟....با خود گفت:
    -این دختره سارا هم که شده مایه ی دردسر تو این هیروویری.معلوم نیست چند مدت باید تحملش کنیم....با اون زبون درازش.اه!همش دردسر پشت دردسر.
    گوشی اش زنگ خورد.ارمین بود:
    -جانم؟سلام.
    -سلام داداش امیر چه طوری؟کجایی پس جلسه تا نیم ساعت دیگه شروع میشه.
    -اومدم بابا.داشتم میومدم با یه....الله اکبر...حالا میام واست تعریف می کنم فعلا.
    -باشه فقط زود بیا.خدافظ.




    گوشی راقطع کرد.ارمین دوست چندین و چند ساله اش بود.او را مثله یک برادر دوست میداشت....از زمانی که پدر و مادرش را از دست داده بود ارمین تنها سنگ صبورش بود.البته بعد از ارام....
    تشکر کنین تشکر!
    ویرایش توسط *~aida bala~* : 1391,12,10 در ساعت ساعت : 19:06

    وسط دعوا یه جمله هست
    که می تونه ماجرا رو عوض کنه :
    " حرف نزن بیا بغلم
    "

    مـــــــــــــی توانم بــــــــپرسم چــــــــه عطری می زنــــــــــــی؟
    بـــــــــوی خوشــــــبختی می دهـــــــــی انگار

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



  2. 377 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , * ParanD * , * حدیث * , ~Niayesh~ , **parya** , *miss minoo* , *Nafise.a9* , *RaHa2* , *ROJA* , *sara , *yasaman* , *دختر توپولو* , *رویا* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , -نازلی- , .Anahit. , .HOMA. , .Mania. , 021girl , 2rrin , 677389 , 7toranj , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , afsaneh52 , aida-love , aida.1996 , airena , albus severoos , Altin ay , amirhosseinac , amorist , andishe1993 , angel04 , anita77 , Anolin , aqua , arashi , arezogh , armaghan88 , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , asal_cheshmak , aseman ariayi , asemane nili , asemanii , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma-m , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , avaa... , ayda3 , ayda90 , aygeen , Az@de , azad_awesome , azam 24 , azar1 , azda , ba-maram , banafsheh_sh83 , bani* , barni , beauty princess , birdana2 , bita.A.G , blacksun , blub2000 , CAT-WOMAN , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , deragun , dokhtare babash , down13 , ebrahimi.fari , elia65 , elya , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , faezeh88 , fahime_kiticati , Farnaz , Farnaz.R , farnaz21 , farzaneh-a , farzaneh14 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fatemehjojo , fatima.h , fatima983 , foozhan az , f_javid , galadril3 , ghazal 2012 , ghazal73 , ghazale96 , ghazghaz , ghorbani , ghorob89 , Golbahar75 , golnuosh , googoosh z , hana_m , harimeshgh , harki00 , hediyeh_b , helen888 , helga1980 , helik , hoda_b , honey_x , hourad , hyunah , icegirl78 , icegirle , ili mah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , k.hial , kathyn , katy , khalesuske , KHEHKZH , khorshid_13 , kiumars , leila.kh , leila93 , leilaadel , leona , libra272 , loard 78 , love is.. , m.diamond.s , M.gIrL , m0zhdeh , mahana1 , mahboubeh69 , mahdiehhjz , mahsa.beyaz , mahsa.nadi , mahsadina , mahta#goodmoood , mahtab10 , mAhTa_sAsI , mahya1995 , makhmal_66 , marmara25 , martire , maryam joOon , maryam.khakbaz , maryam94 , masin , matinmiw , matin_a , mediya , mehrnoush_re , messi1 , mina naz , mini_mini , mirage , mishapasha , miss maryam , Mobina.k , mona92 , monamona79 , mustang5200 , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , nana22 , nanazkhanoom , Nana_m0rena2006 , Nasim 77 , nastarani , nazi_gf2010 , ned67 , nedaj , neg neg , negar337 , neshan , niloofar_1372 , nita.viok , nlp16001 , NO ONE , noodi , nutty , omidk , OoPs , ordibehesht91 , p@ry , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , patrishiya , perijooon , peymaneh , pr.delafrouz , rahaghi , *Arefeh* , rahha , ramanava , REMIX , Reza , reza9000 , rohollah , romi mn 97 , roshan* , roya1365 , s.sh , S@min , sa.ra , saadat2000 , saba 68 , saba1324 , sabouraneh , sahar03 , samaneh1368 , samir , SaMirA.Ha , samsam1354 , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara.6887 , sara2876 , sara51 , saratab , sarax , sazin513 , sepeedeh , sepide23 , sepideh1993 , Sergeant , setayesh1363 , sevin jooni , Sh!vA , SHADI 73 , sharona , shatot , sheida_953 , shirin061 , shok-abi7 , Silber , silver moon , silverstar , sirius , sisi.koochooloo , ~sky angel~ , Snow Dream , soooorati , spgsara , statistics , sydney , syhbyt , Taataa , tania_7 , TanNazZz , tara_5877 , ten ten , tenten , Tifani Jon , tiger1978 , usui , vahid. , valan , violet_kl , vj_90 , yaqush , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , yasy 33 , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zarpari , zeinab75 , ZeYnAb KhAnOoM , ziba111 , ziiiziii13 , zina , zohrealavi , ~ SanaZ 15~ , ~*SaHaR*~ , ~AmestriS~ , ~elin~ , ~Melika~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×Mahdis× , آذردخت , آسمان ابری , اهریمن چشم زرد , بارانیان , بازیگوش , بخاری , برادپیت , بلور , بهار گل , بي بي فري , تامارا , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , حنیفا58 , خورشیدک , خیرمند , دریا دلنواز , دنیلا , راز نیاز , روشناک , زوها , ستاره بارون , سمن جوون , سوال , سوداا , سپیده , شادزی , شایسته بانو , طبیعت , علی رضاایران , ققنوس98 , كلاريسا , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , م.نوری , مریمی__ , مسوول , مـریم , مهرناز69 , مهسان9093 , نرگس.ر , نسيا , نسیب , نم نم باران , نیلوفر:-) , هشمت , وارنیا , والا , ياابالفضل , پارمیداا , پرهوده , پریبانو , پریناز74 , چلیپا , کلاه قرمزی , کمند , کهربا61 , کیانا شیطون , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گنجیشک

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,437
    میانگین پست در روز
    9.17
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,622
    تشکر شده 422,568 در 26,767 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
    ممنون
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!


  4. 137 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .

    * حدیث * , ~Niayesh~ , **parya** , *Nafise.a9* , *ROJA* , *~aida bala~* , *شهرزاد , +Neda+ , -نازلی- , .Anahit. , 021girl , 2rrin , 677389 , 90ia , abby7 , afi jonz , afrooz87 , aida.1996 , aqua , ART!ST , avaa... , ayda3 , azam 24 , azda , birdana2 , bita.A.G , cole , darya... , darya12 , deragun , dokhtare babash , elia65 , elya , eriell_angel , faezeh88 , Farnaz , farzaneh14 , fati1323 , f_javid , ghazale96 , hediyeh_b , helen888 , honey_x , ili mah , iranian_girl , Kamandooo , leila.kh , leilaadel , love is.. , m0zhdeh , madi paym , mahana1 , mahsadina , mahtab10 , maryam joOon , masin , matinmiw , messi1 , Mobina.k , mona92 , monamona79 , Nahid72 , nanazkhanoom , nastarani , nazi_gf2010 , nikaan , nita.viok , nlp16001 , NO ONE , nutty , ordibehesht91 , PAEEZ70 , patrishiya , perijooon , pr.delafrouz , rahaghi , REMIX , Reza , reza9000 , s.sh , saadat2000 , SaMirA.Ha , sara 42 , sara parvizi , sara-42 , sara51 , sevin jooni , shatot , shok-abi7 , Silber , ~sky angel~ , sotazi , sydney , tenten , Tifani Jon , violet_kl , yasaman20 , yasesabs , yasi 90 , yasy 33 , zahra_jk , zeinab75 , ZeYnAb KhAnOoM , ziba111 , zina , zohrealavi , ~*SaHaR*~ , ~Melika~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آسمان ابری , برادپیت , بلور , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , ستاره بارون , سوال , شادزی , شایسته بانو , طبیعت , ققنوس98 , كلاريسا , م.م.ر , م.نوری , مریمی__ , نسيا , نم نم باران , هشمت , والا , پارمیداا , پرهوده , چلیپا , کلاه قرمزی , کیمیا1388

  5. Top | #3

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post دالان عشق

    فصل2


    ارام و قرار نداشت.دختر پر جنب و جوشی بود و نمی نوانست چند روز را در بیمارستان سر کند. با بی قراری از پرستاری که داشت سرم را از دستش بیرون بیاورد پرسید:


    -خانوم پرستار؟


    پرستار که از لحن بچگانه ی او خنده اش گرفته بود جواب داد:


    -جانم؟


    -من کی مرخص میشم؟بابا پوسیدم اینجا.


    -وضعت که خوبه.حالا ببینم دکتر چی می گه.


    -خوب ازش بپرسین دیگه.


    -باشه بذار بیاد دکتر ازش می پرسم.


    -خوب نمی شه الان بپرسین؟


    -دختر جون تو چه قدر عجولی.


    -خوب اخه حوصله ام سررفته اینجا.


    -خیله خوب الان میرم از دکترت می پرسم.


    پس از چند دقیقه پرستار برگشت و اعلام کرد که امروز دیگر مرخص می شود. سارا خوشحالی خود را با کوباندن دستانش به یکدیگر نشان داد.اما مگر امیر به دنبال او می امد؟تا ساعت 5 منتظر امدن امیر شد اما انگار او خیال امدن نداشت.دگر تحملش تمام شد و زبان به اعتراض گشود.


    -دکتر پس چرا این پسره نمیاد دنبالم؟مگه بهش نگفتین که بیاد؟


    دکتر-چرا دخترم حتما گرفتاره دیگه کم کم باید پیداش بشه.


    زیر لب با حرص تکرار کرد:گرفتاره!گرفتاریش بخوره تو سرم!پسره ی پرروی از خودراضی.


    ****


    -ارمین پس چی شد این پرونده زودباش باید برم دنبال این دختره.


    ارمین-بیا...بیا پیداش کردم یه امضا بزن پاش دیگه تمومه.


    به سرعت پای برگه را امضا کرد و پس از خداحافظی از شرکت خارج شد.خودش هم میدانست که دیر کرده است.اما تقصیر او هم نبود مقصر.....شاید کارهای ناتمام شرکتش بود!با اخرین سرعت به رانندگی اش ادامه میداد اما این بار حواسش جمع بود تا با کس دیگری تصادف نکند!بعد از نیم ساعت بالاخره به بیمارستان رسید.به سرعت به سمت اتاق سارا حرکت کرد.سارا بی حوصله لباس هایش را پوشیده و با بی تابی پاهایش راکه از تخت اویزان بود را تکان می داد.درون دلش هرچی فوش بلد بود به امیر داده ولی باز هم خالی نشده بود.ناگهان در به شدت باز شد و هیکل ورزشکاری امیر درون قاب در نمایان شد.ابتدا به لباس های امیر نگاه کرد.از کفش های اسپرتش، شلوار لی مشکی، بلیزی سفید که استین هایش را تا ارنج بالا زده بود تا صورت زیبایش....همه و همه را از نظر گذراند تا به چشمهای خوشرنگش رسید.امیر میتوانست از چشمهای دخترک پی به بیتابی اش ببرد.اما غرورش نمی گذاشت تا از او عذر خواهی کند.بنابراین گفت:


    -علیک سلام.زودباش پاشو دیرشده باید بریم.


    سارا که حرصش گرفته بود اخمی کرد و گفت:


    -دیر تر میومدی.


    -دیگه روتو زیاد نکن بچه.همین که اومدم خودش کلیه.پس دیگه نق نق نکن.


    خودش هم نفهمید چرا این حرف ها را زده.بلافاصله از این حرفش پشیمان شد.سارا با لجبازی پاهایش را به زمین کوبید و گفت:


    -من با تو هیچ جا نمیام.


    -شما خیلی بی....الله اکبر....دختر جون اعصاب منو خط خطی نکن خوب؟زودباش بیا بریم.


    -نِ...می....خوام.


    -یه کاری نکن به زور متوسل شم.


    سرش را تکان داد.امیر از روش دیگری استفاده کرد:


    - لج نکن دیگه خانومی بیا که من کلی کار دارم عزیزم.بیا.


    سارا ابتدا ارام شد اما باز هم به لجبازی اش ادامه داد.


    -نِ .... می....یام.


    امیر به شدت عصبانی شد.به سمت سارا رفت و سارا را که از ترس روی تخت عقب عقب میرفت بلند کرد و کشان کشان تا ماشین برد.پس از حساب پول بیمارستان سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد.


    *****


    از ماشین پیاده شد . محو خانه ی باغ مانند امیر شده بود.واقعا زیبا بود.با صدای پایی به خودش امد.دختری زیبا با موهایی بور که به طلایی میزد و چشمانی ابی و فوق العاده زیبا به سمت امیر دوید و او را بغل کرد.تقریبا هم سن و سال سارا بود.سارا در دلش گفت:اَه چه لوس!


    اما با این حرف امیر کاملاً از اشتباه در امد:


    -با خواهرم اشنا شو.ارام.


    با تعجب به ارام نگاه کرد.


    ارام-این کیه امیر؟


    -همون کسیه که باهاش تصادف کردم.سارا.


    ارام با مهربانی به سمت سارا امد و گفت:


    -خوشبختم عزیزم.


    سارا که کمی از بهت در امده بود جواب داد:


    -منم همینطور.


    امیر-ارام من باید برم جایی کار دارم اتاق سارا رو بهش نشون بده.فعلاً.


    و دستی تکان داد و رفت.


    ارام-خدا میدونه باز کجا داره میره....پوووف.بیا بریم تو سارا اینو ولش کن.همش بلده بگه جایی کار دارم...جایی کار دارم.وااای....یه وقت اینا رو به خودش نگیا منو می کشه.


    سارا که از لحن حرف زدن او خنده اش گرفته بود گفت:


    -نترس من دهن لق نیستم!!

    تشکر و + یادتون نره.بچه ها رمانش کم کم از وسطاش جذاب می شه دنبالش کنین.
    ویرایش توسط *~aida bala~* : 1390,07,30 در ساعت ساعت : 18:46

  6. 365 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    * حدیث * , ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *miss minoo* , *Nafise.a9* , *RaHa2* , *ROJA* , *yasaman* , *تک-ستاره-شب* , *دختر توپولو* , *رویا* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , -نازلی- , .Mania. , 021girl , 2rrin , 7toranj , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , afsaneh52 , aida-love , albus severoos , Altin ay , amorist , andishe1993 , angel04 , anita77 , aqua , arashi , arezogh , armaghan88 , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , asal naz , aseman ariayi , asemane nili , asemanii , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma-m , assertive , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , avaa... , ayda90 , aygeen , Az@de , azam 24 , azar1 , azda , ba-maram , banafsheh_sh83 , barni , beauty princess , birdana2 , bita.A.G , blacksun , blub2000 , CAT-WOMAN , COco , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , DDjooon , deragun , dokhtare babash , down13 , ebrahimi.fari , elia65 , elya , eriell_angel , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , faezeh88 , fahime_kiticati , farah2 , farnaz21 , farzaneh* , farzaneh14 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fati1323 , fatima.h , fatima983 , foozhan az , f_javid , ghazal 2012 , ghazal73 , ghazale96 , ghazghaz , ghorbani , Golbahar75 , golnuosh , googoosh z , harimeshgh , harki00 , hediyeh_b , helen888 , helga1980 , helik , hoda_b , honey_x , hourad , hyunah , ili mah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , k.hial , Kamandooo , kathyn , katy , khalesuske , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , leila.kh , leila93 , leona , libra272 , little princess , loard 78 , love is.. , m.diamond.s , M.gIrL , m0zhdeh , ma92 , madi paym , mahana1 , mahboubeh69 , mahdiehhjz , mahsa.beyaz , mahsa.nadi , mahsa.s.t.n.y. , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , mAhTa_sAsI , mahya1995 , makki , marale , marmara25 , martire , maryam joOon , maryam94 , maryam_mariusz , masin , matinmiw , matin_a , mediya , mehdy10 , mehrnoush_re , messi1 , mini_mini , mirage , misan , mishapasha , Miss A , miss maryam , Mobina.k , mustang5200 , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , nana22 , nanazkhanoom , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nastarani , nazi_gf2010 , ned67 , nedaj , neg neg , neshan , nikaan , niloofarane , niloofar_1372 , nlp16001 , NO ONE , nutty , OoPs , ordibehesht91 , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , patrishiya , peymaneh , pr.delafrouz , RADMAN24 , *Arefeh* , rahha , ramanava , REMIX , Reza , reza9000 , rohollah , rose33 , roshan* , roya1365 , s.sh , saadat2000 , saba 68 , sabouraneh , sahar03 , samir , Samira_Sabbaghi , samsam1354 , sanni , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara.6887 , sara.jooooooon , sara2876 , sara51 , saratab , sarax , sazin513 , sepeedeh , sepide23 , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevin jooni , Sh!vA , sharona , shatot , sheida_953 , shirin061 , shok-abi7 , silverstar , sirius , sisi.koochooloo , ~sky angel~ , solina.74 , soooorati , Sorpot , spgsara , statistics , sydney , syhbyt , Taataa , tania_7 , TanNazZz , tara_5877 , ten ten , tenten , Tifani Jon , tono , usui , valan , violet_kl , vj_90 , yalda1354 , yalda_jojo , yaqush , yas6662 , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , yasy 33 , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zarpari , zeinab75 , ZeYnAb KhAnOoM , ziba111 , ziiiziii13 , zina , zohrealavi , _ SPEED _ , ~ SanaZ 15~ , ~AmestriS~ , ~elin~ , ~MAR MAR~ , ~Ordibeheshti~ , ~pantea~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×Mahdis× , آذردخت , آسمان ابری , البالو ترش , اهریمن چشم زرد , ELI , ایلکای2 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار گل , بي بي فري , تامارا , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , راز نیاز , روشناک , ریحانهz , زوها , ستاره بارون , سحر۶۹ , سمن جوون , سوال , سوداا , سپیده , شادزی , شایسته بانو , شورم , طبیعت , علی رضاایران , ققنوس98 , كلاريسا , لادنی , لمیس20 , م.م.ر , م.نوری , مریم@ , مریمی__ , مسوول , نسيا , نسیب , نم نم باران , نیلوفر:-) , هشمت , والا , پارمیداا , پرهوده , پریسا110 , پریناز74 , پونام , چلیپا , کلاه قرمزی , کمند , کهربا61 , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گل یاس , گلسا bm , گنجیشک

  7. Top | #4

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post

    فصل 3
    آرام دست سارا را فشرد و گفت:
    -من تو این خونه خیلی تنهام.داداش امیر که همش سرکاره نافشو توی کارخونه یا شایدم تو جلسه ها بریدن!
    با این حرف ارام سارا به خنده افتاد.ارام ادامه داد":
    -والله به خدا.یکی باید این داداش جوگیر منو جمع کنه.یکی نیست بهش بگه اخه مرد حسابی زندگی که فقط تو کار خلاصه نمی شه.
    ارام همینطور حرف میزد که به در ورودی رسیدند.ابتدا زن و مردی میانسال که انجا بودند توجه ارام را به خود جلب کرد.ارام اورا نجمه خانم و مرد را مش رحمان برادر نجمه خانم معرفی کرد.زن با لهجه ی خاص گیلکی گفت:
    -سلام سارا خانوم جان!اقا در مورد شما به ما توضیح دادن من نجمه هستم.از وقتی که پدر و مادر اقا امیر و ارام جان فوت کردند این دو تا جوونو به دست ما سپردند خانم جان!مثله یه مادر بهشون عشق ورزیدم.بعد دو سال شما اولین کاندیدی هستین که می خواهید تو این خونه زندگی کنید!
    سارا با تعجب گفت:
    -پس این اقا امیر شما عادت دارن هر 2 سال یه بار یه بنده خدایی رو زیر بگیرن تا فراموشی بگیره و بعدشم بیارن تو خونه شون تا ازشون مراقبت کنن؟چه ادم خیری!!!
    ارام که خنده اش گرفته بود گفت:
    -نه اینجوری نیست....(ارام در گوش سارا ادامه داد)نجمه خانومه دیگه!
    ******
    از این که اتاقش درست در مجاورت اتاق امیر قرار داشت اصلا راضی نبود اما نجمه خانم می گفت این اتاق بزرگتر از بقیه اتاق هاست پس او هم چاره ای جز ماندن در این اتاق نداشت.اتاق بزرگ و مجللی که در اختیارش گذاشته بودند برای او زیادی بزرگ بود.با این حال سارا از اتاق خوشش امده بود.به سمت کیفش رفت.دکتر گفته بود چیزی برای شناسایی او درون کیف پیدا نکرده بودند اما او باز هم دوست داشت بگردد تا شاید چیزی پیدا کند.همه وسایل را روی زمین ریخت:
    مقداری پول،یک عینک دودی زیبا،چند کتاب بدون هیچ نشانی از اسم فامیلش و یک کیف لوازم ارایش.
    با کنجکاوی وسایل داخل کیف را بیرون ریخت.پر از لوازم رایشی مارک دار....در کمال تعجب یک کارت از لابه لای انها به بیرون پرت شد.به عکس خود روی کارت خیره شد و سپس مشخصات توجه او را به خودش جلب کرد:
    سارا رحیمی دانشجوی رشته مهندسی عمران دانشگاه...
    -وای پس فامیلیم رحیمیه!اخ جون یه سرنخ.یادم باشه حتما به این حوریه بهشتی(امیر)بگم.
    خود را روی تخت انداخت و کم کم چشمانش گرم شد و به خواب فرو رفت.
    *****
    ارام-وای دختر این چیه پوشیدی؟حیف تو نیست؟
    به خودش درون اینه خیره شد:پیژامه ای پاره پوره و لباسی رنگ و رو رفته و گشاد به رنگ سبز. انها را از نجمه خانم قرض گرفته بود.به ارام که داشت می خندید گفت:
    -نخند!خوب چی کار کنم چیزی نداشتم بپوشم.
    ارام با خنده گفت:
    -خوب دیوونه به خودم می گفتی چرا رفتی سراغ نجمه خانوم؟من لباس زیاد دارم بیا بهت می دم.وای.قیافه شو.
    سارا را به اتاق خودبرد.او راست می گفت.کمدش پر از لباس های زیبا و رنگارنگ بود.یک دست لباس به او داد و وادارش کرد تا ان را بپوشد.
    *****
    سارافونی کوتاه به رنگ مشکی با لباسی سفید و شلوار جین او را مانند دختر بچه های شیطون و بازیگوش کرده بود.به قول ارام خوردنی شده بود!ساعت نزدیک 11 بود.هنوز امیر به خانه نیامده بود.
    -ارام این داداش تو همیشه اینقدر دیر میاد خونه؟
    ارام-نه.فقط بعضی وقتا که سرش شلوغه .... تو مخش ترافیک ایجاد میشه بعد هنگ می کنه و باید بره خودشو خالی کنه.... اینقدر راه میره تو پارکا و فکر میکنه وقتی اروم شد برمی گرده خونه.البته چون الان تو پیشمی تا الان نیومده خیالش از بابت من راحته.
    سارا با کنجکاوی پرسید:
    -مگه داداشت مشکلی داره؟
    -مشکل.... اره یه مشکل بزرگ.... همش تقصیر اون اتوسای عوضیه.ازش متنفرم.
    -آ...آتوسا کیه؟
    *******
    -چرا چرا بازم برگشتی ها؟ببین اتوسا من ازت متنفرم.دیگه واسم مهم نیستی. دیگه واست نمیمیرم.وقتی می خواستی بری باید فکر اینموقع ها رو هم می کردی خانوم.حالام برو گمشو که حوصله تو ندارم.دیگه نمیخوام ببینمت.
    اینها تمام حرف هایی بود که با خود تمرین می کرد تا به اتوسا بگوید اما ایا می توانست؟اتوسا پس از 3 سال دوباره برگشته است و وانمود می کند از اشتباه گذشته اش پشیمان است.اما امیر دیگر نمی توانست او را ببخشد.اتوسا به او خیانت کرده بود.درست است که زمانی عاشق این دختر چشم ابی و زیبا بوده اما حالا دیگر هیچ کششی نسبت به او در خودش احساس نمی کند...
    ******
    با شنیدن صدای در از خواب پرید.با عجله از اتاق بیرون رفت و با دیدن امیر با ذوق گفت:
    -هی امیر!اگه بدونی چی پیدا کردم...ای وای کوش پس؟یادم رفت بیارمش 2 دقیقه وایسا الان میام.
    با عجله به اتاقش رفت و کارت را اورد و رو به امیر که هنوز مبهوت نگاهش می کرد کارت را تکان داد و گفت:
    -اینو امروز پیدا کردم.نگاش کن فامیلیم رحیمیه.چه باحال!
    وقتی دید امیر چیزی نمی گوید نگاهش کرد و گفت:
    -چته؟چرا حرف نمی زنی؟
    امیر که تازه به خودش امده بود با سردی گفت:
    -خوبه... الان خسته ام فردا بده ببینم چیه.
    سپس به سمت اتاقش رفت.سارا از برخورد امیر در مقابل ان همه ذوق وشوقش حرص میخورد و عصبانی بود . چرا با او این رفتار را کرد؟اصلا چرا اینقدر اشفته بود؟هیچ جوابی برای این سوالاتش نداشت پس به اتاقش رفت و سعی کرد تا بخوابد.
    *****
    خودش هم نمی دانست چرا با دیدن سارا ان هم با ان لباس خواب بچگانه انقدر از خود بی خود شد و بعد هم با سردی با او برخورد کرد.حال خودش را نمی فهمید.احساسی را که چند لحظه ی قبل درخود احساس کرده بود را هم نمی فهمید.سعی کرد به خود ارامش دهد.
    -بی خیال بابا.یهویی پرید جلوم ور ور حرف زد منم شوکه شدم فکر کردم چه خبره. همینو بس.اه اه دختره ی.....خوشگل!
    واقعا هم کلمه ای به جز "خوشگل" به ذهنش نرسید.ان شب شب عجیبی بود.... زیرا به جای فکر کردن به اتوسا با فکر سارا به خواب رفت....پس از مدت ها خوابی شیرین و ارام...
    درحالی که داشت صورتش را سه تیغ می کرد به حرف های ارمین گوش میداد.
    -می گم پسر اگه خونواده ی این دختره پیدا نشن اونوقت چیکار می کنی؟نکنه می خوای تا اخر عمرت این دختره رو خونه ی خودت نگه داری؟
    -اینقدر دختره دختره نکن ارمین این دختره اسم داره سارا که واسه تو خانومم میفته تنگش.
    ارمین دست از ژل زدن به موهایش کشید و گفت:
    -جان؟اِی پدرسوخته.... توهم اره؟
    -باز تو مسخره شدی؟
    -بی شوخیا بیا این بار شانستو امتحان کن.اتوسا که نشد شاید این یکی بشه.بابا مگه تو چند سالته؟همش 26 سالته بابا.شانستو یه بار دیگه امتحان کن.
    امیر که از شنیدن این حرف ها عصبانی شده بود به بازوی ارمین ضربه ای زد که باعث ژل ارمین به زمین بریزد.
    -هوووی.بیشعور چی کار می کنی.اه همش ریخت.
    و به تلافی ضربه ای به بازوی امیر زد که باعث شد گوشه ی لبش به تیغ بگیرد و کمی پاره شود.
    -ای.ببین چی کار کردی.
    ارمین-اخ اخ.جون داداش تقصیر خودت شد.حالا ببینم چی شد؟....
    ******
    ارام با فریاد گفت:
    -واااای.دختر باورم نمی شه.تو تو دانشگاه ما درس می خونی؟پس چرا من تا حالا ندیده بودمت....اه چه خرم من خوب من تازه ترم یکم!...اخه می دونی من دیر رفتم دانشگاه... به خاطر...مشکلات و اینا دیگه...وااای چه خوب شد.حتما اونجا یه دوستی چیزی پیدا می شه دیگه نه؟
    -نمی دونم شاید...
    و در دلش ارزو کرد ای کاش پیدا بشه...که من بعید می دونم بشه...
    *****
    -ارام بقیه اشو نگفتیا.اتوسا و امیر نامزد شدن و بعدش چی شد؟
    -هیچی بابا.این اتوسا دو ماه بعدش نزدیک دو هفته پیداش نشد و همش امیرو می پیچوند بعدشم امیر فهمید دختره با یکی دیگه ازدواج کرده و گذاشته رفته خارج.مثله اینکه فقط قصدش از نامزد کردن با امیر همین بوده و بس.اما وقتی فهمیده امیر قصد خارج رفتن نداره ولش کرده. وااای چه روزایی بودا.امیر نزدیک یه هفته خودشو تو اتاق حبس کرد.اگه ارمین نبود خدا می دونه چی می شد.
    سارا ارام گفت:
    -چه نامرد....
    در همین لحظه در باز شد و امیر وارد خانه شد.
    -سلام داداشی.
    امیر-سلام عزیزم.
    -سلام.
    -سلام خوبی؟
    ارام-وای لبت چی شده امیر؟
    -ها؟هیچی بابا.
    -ای شیطون بگو ببینم کی گازت گرفته؟
    امیر با لحن سرزنش باری گفت:
    -ارام.بس کن.
    سپس به اتاقش رفت و ارام موذیانه خندید.سارا هنوز هم شکه بود!!!
    ادامه دارد....
    تشکر و + حق مسلم ماست!

  8. 339 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    * حدیث * , ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *miss minoo* , *Nafise.a9* , *RaHa2* , *yasaman* , *تک-ستاره-شب* , *رویا* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , -نازلی- , .Mania. , 021girl , 2rrin , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , aida-love , aida.1996 , albus severoos , Ali_7018 , Altin ay , amirhosseinac , amorist , angel04 , Anolin , aqua , arashi , arezogh , arezoo68 , armaghan88 , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , aseman ariayi , asemane nili , asemanii , ashkannia , asma-m , assertive , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , avaa... , aygeen , Az@de , azam 24 , azar1 , azda , ba-maram , bita.A.G , blacksun , blub2000 , CAT-WOMAN , COco , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , DDjooon , deragun , dj_bass , dokhtare babash , down13 , ebrahimi.fari , elia65 , elya , eriell_angel , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , faezeh88 , fahime_kiticati , farnaz21 , farzaneh14 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fatima.h , fk-osh-d , foozhan az , f_javid , galadril3 , ghazal 2012 , ghazale96 , ghazghaz , ghorbani , Golbahar75 , golnuosh , hany111 , harimeshgh , harki00 , hediyeh_b , helen888 , helik , hidenam , hoda_b , honey_x , hourad , hyunah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , k.hial , Kamandooo , katy , khalesuske , KHEHKZH , khoshi , kiumars , kobramahmod , komiteh , leila.kh , leila93 , leona , libra272 , little princess , loard 78 , love is.. , m.diamond.s , m0zhdeh , ma92 , madi paym , mahana1 , mahboubeh69 , mahdiehhjz , mahsa.beyaz , mahsa.nadi , mahsadina , Mahshid Jon , mahtab10 , MAHTAB63 , mahya1995 , makki , marale , martire , maryam joOon , maryam94 , masin , matinmiw , matin_a , mediya , mehrnoush_re , messi1 , mina7006 , mirage , mishapasha , Miss A , Mobina.k , mojgan am , mustang5200 , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , nana22 , nanazkhanoom , Nasim 77 , nastarani , nazi_gf2010 , ned67 , nedaj , neg neg , negar337 , neshan , nikaan , niloofarane , nita.viok , nlp16001 , NO ONE , nutty , omidk , OoPs , ordibehesht91 , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , patrishiya , peg@h , peymaneh , pr.delafrouz , *Arefeh* , rahha , ramanava , ramou2030 , REMIX , Reza , reza9000 , Rosali , roya1365 , s.sh , saadat2000 , saba 68 , sabouraneh , SAGHIIIII , sahar03 , samaneh1368 , samir , SaMirA.Ha , Samira_Sabbaghi , samsam1354 , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara.6887 , sara.jooooooon , sara2876 , sara51 , saratab , sarax , sepeedeh , sepide23 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevin jooni , Sh!vA , sharona , sheida_953 , shirin061 , silverstar , sirius , sisi.koochooloo , ~sky angel~ , Snow Dream , soooorati , spgsara , statistics , sydney , syhbyt , Taataa , tania_7 , TanNazZz , tara_5877 , ten ten , tenten , Tifani Jon , tiger1978 , usui , vahid. , valan , violet_kl , yaqush , yas6662 , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , yasy 33 , zahra joooooon , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zarpari , zeinab75 , ZeYnAb KhAnOoM , ziba111 , ziiiziii13 , zina , zohrealavi , _ SPEED _ , ~ SanaZ 15~ , ~AmestriS~ , ~elin~ , ~MAR MAR~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×Mahdis× , آذردخت , آسمان ابری , آسوده , اب و اتش , اترون , اهریمن چشم زرد , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بي بي فري , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , راز نیاز , رضا1 , روشناک , ریحانهz , زوها , سامتانا , ستاره بارون , سمن جوون , سوال , سپیده , شادزی , شورم , طبیعت , علی رضاایران , ققنوس98 , كلاريسا , لادنی , م.م.ر , م.نوری , مریم@ , مریمجعفری , مریمی__ , مسوول , نسيا , نسیب , نم نم باران , نیلوفر:-) , هشمت , والا , پارمیداا , پرهوده , پریناز74 , پونام , چلیپا , کلاه قرمزی , کمند , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گل یاس , گلسا bm , گنجیشک

  9. Top | #5

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post

    فصل 4
    با فکر امیر به خواب رفت و باصدای ارام بیدار شد.
    -دختر پاشو دیگه.ناسلامتی قراره امروز بریم دانشگاه کاراتو درست کنیم.پاشو.
    به سختی پاشد و گفت:
    -اَه.چه قدر حرف میزنی....پاشدم دیگه.
    -بچه پررو...من زیاد حرف میزنم؟...بعدا به حسابت میرسم.زودباش بیا پایین.
    پس از شستن صورتش و تعویض لباس به سمت اشپزخانه رفت.سلام بلندی کرد و جواب شنید.کنار ارام رو به روی امیر نشست.ارام یکریز حرف میزد. سارا مشغول خوردن بود و امیر هم مشغول نگاه کردن به او!
    ارام-وای دختر تو چه قدر اروم میخوری زودباش دیر شد.
    -باشه بابا.چه قدر غر میزنی.
    ارام ضربه ای به سر او زد:
    -بیشعور.من غر میزنم....؟
    -ای.باشه بابا.غلط کردم.
    ارام-امیر چرا ساکتی؟کارت سارا رو دیدی؟
    امیر-هوم...نه هنوز.
    ارام-اه سارا چرا نشونش ندادی؟
    -من نشون دادم خودش نگاه نکرد.به من چه؟
    ارام به امیر نگاه کرد.امیر هم از جواب سارا خوشش امده بود.شاید چون صادقانه گفته بود!
    امیر-راست می گه خسته بودم.
    ارام-حالا بی خیال.فعلا که دیر شده بعدا نشونش بده.پاشو بریم.
    -ای کاش میفهمیدم چرا اینقدر هولی!
    -بعدا میفهمی.زودباش.
    -اه.بیا بابا.پاشدم.
    ***********
    در حالی که به سمت دانشگاه میرفت به سیاوش فکر می کرد.سکوتش موجب تعجب سارا شد.
    -چته ارام؟ساکتی؟
    ارام-هیچی.داشتم فکر می کردم.
    -به چی؟
    -هیچی.
    -نامرد.خوب نگو.اصلا به من چه.
    -خیله خوب....می گم.به سیاوش فکر می کردم.
    سارا 100درجه به سمت ارام چرخید.اگر کمربند نبود صد در صد 180 درجه میشد!
    داد زد:کی؟سیاوش خر کیه؟....یعنی چیزه...سیاوش کیه؟
    ارام-سیاوش....یکی از بچه های دانشگاه.
    -یکی از بچه های دانشگاه به تو چه ربطی داره؟
    ارام-خوب مونگول ازم خواستگاری کرده.
    -ادم با یه خواستگاری اینقدر راحت اسم پسره رو به زبون نمیاره.با هم رابطه دارین.
    -اه.اره خوب.ما عاشق همیم.
    -واااایی.خوب پس مشکلتون چیه؟
    -ما مشکلی نداریم.مشکل اصلی امیره.
    -امیر؟امیر چرا؟
    -مخالفه ازدواجمونه.
    -ببین عزیزم کامل حرف بزن نذار من هی سوال کنم چی چرا واسه چی.باشه؟
    -مخالفه چون وضع سیاوش زیاد خوب نیست.... باباش وقتی خیلی بچه بوده مرده و الان اون هم درس میخونه هم توی یه املاکی کار می کنه..کار می کنه که خرج مامانشو خواهراشو در بیاره. یه پراید زیر پاشه.امیر می گه من این همه سال واسه تو زحمت نکشیدم که اخرش تو رو بدم به یکی که توسختی مجبور باشی باهاش زندگی کنی...ولی من می گم بالاخره اونم می تونه کم کم پیشرفت کنه.همونجوری که امیر کم کم پیشرفت کرد.درسته اون شرکتی که الان مال امیره قبلا واسه بابا بوده اما وقتی بابا و مامان مردن امیر زیر پاش یه 206 بود.الان میبینی چندتا ماشین مدل بالا داریم...خودش تلاش کرد باعث پیشرفت شرکت شد وضع خودمونم خیلی بهتر شد....سیاوشم می تونه پیشرفت کنه.ولی امیر اینا رو قبول نمی کنه.
    تنها هق هق گریه ی ارام سکوت ماشین را میشکست.ماشین را کناری پارک کرد و سرش را روی فرمان گذاشت.سارا دستش را روی شانه ی او قرار داد و گفت:
    -الهی....گریه نکن عزیزم.اشکالی نداره.من مطمئنم میتونی امیرو راضی کنی.اصلا منم کمکت می کنم.باشه؟
    سرش را از روی فرمان برداشت و گفت:
    -مرسی.ولی به امیر چیزی نگو.دوست ندارم دوباره صدای داد و فریادش بلند بشه.خودم یه فکری می کنم....
    پس از چند لحظه دوباره خود ارام شد.
    -اخیش.سبک شدم.چه حالی داد.حالا پیش به سوی دانشگاه.
    و سارا طبق معمول متعجب بود!
    *****
    در حالی که از پله های دانشگاه پایین می امد گفت:
    -خوب اینم از این.اقای خالقی گفت می تونی از ساعت بعدی بری سر کلاسات.ببینم تو اینجا دوستی چیزی داشتی دیگه نداشتی؟
    -اگر هم داشته باشم حتما تا الان فارغ التحصیل شدن!
    -وا!مگه چند وقته تو نیومدی دانشگاه؟
    -ببین من یه چیزایی یادم میاد...یادمه دو ترم رو مرخصی گرفته بودم.حتما تا الان اونا دیگه بای بای!!
    -لابد...خوب من دیگه باید برم سر کلاس.نیم ساعت دیگه کلاست شروع میشه.اینم لیست برنامه هاته.
    -مرسی عزیزم.برو...اِ.یادت نره سیاوشو بهم نشون بدیا.
    -باشه بابا.فعلا.
    ****
    -ببخشید خانوم میشه ماهم اینجا بشینیم؟
    سرش را بالا اورد و دو دختر هم سن و سال خودش را دید.
    -بفرمایید.
    -من روژینم اینم ایداست.
    -خوشبختم.منم سارام.
    بیشتر از هرچیزی چشم های تیله ایه ایدا نظرش را جلب کرد.تا کنون چنین چشم هایی را ندیده بود.
    ایدا-جدیدی؟
    -نه...خوب راستش...داستانش طولانیه.
    رژین-ما نیم ساعت دیگه کلاس داریم.تا اونموقع واسمون بگو...البته اگه دوست داری.
    -اتفاقا منم نیم ساعت دیگه کلاس دارم.این لیست برنامه هامه.
    رژین نگاهی به کاغذ انداخت و گفت:
    -بیشتر کلاسامون باهمه.میتونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم.
    ایدا-اره راست می گه.من و رژین 2 ساله باهم دوستیم.تو هم بیا تو جمعمون. مطمئن باش ضرر نمی کنی!
    رژین-خیله خوب بابا.زیادی حرف زدیم حالا تو بگو.
    سارا-خوب...راستش من حافظه امو از دست دادم و.....
    همیشه همینطور بود.زود به همه اعتماد می کرد.البته اینبار به خوب کسانی اعتماد کرد!
    ایدا-وای.چه باحال.ببینم حالا خونواده اتو چی کار می کنی؟
    -نمیدونم.فعلا هیچ خبری ازشون نیست.اگه واسشون مهم بودم یه اگهی چیزی میدادن.
    رژین-بیخیال بد فکر نکن.
    سارا-همش که من گفتم شما ها بگین.
    ایدا-اول من.
    رژین-خیله خوب عقده ای اول تو.
    -به نام خدا.من ایدا مسکوت 22 ساله از تهران یه دونه خواهر دارم 4 سال از خودم بزرگتر و یه داداش 2 سال از خودم کوچیکتر .و...عاشق...
    سارا-عاشق؟عاشق کی؟
    رژین- همون پسری که میز بغلی نشسته و محل سگم بهش نمیذاره!اسمش سهیله!
    ایدا-ایش.خوب منم محلش نمیذارم.فقط ازش خوشم میاد همین.
    سارا به پسری که میز بغلی نشسته بود نگاه کرد.تیپ و قیافه اش که خوب بود.به نظر او پسری مغرور امد.چطور میتوانست نسبت به ایدا بی تفاوت باشد؟با ان چشم های زیبایش که هر لحظه به رنگی در می اید .شاید چون قیافه ی دختر کشی داشت؟...مثله امیر....
    رژین-حالا نوبت منه. به نام خدا.من رژین سالمی هستم.22 ساله از تهران.تک فرزند و....منم عاشق.
    -تو دیگه عاشق کی؟
    ایدا-این از من خوش شانس تره.عاشق آرمینه.این دور و برا نیست.ایش.بیشعورا با هم دوستن.
    رژین-چیه حسودیت میشه؟
    ایدا-کی من؟به تو؟عمرا.سهیل از ارمین خوشگلتره.
    رژین-مهم اینه که محلت نمیذاره.
    سارا-خیله خوب بابا.پاشین بریم سر کلاس الان شروع میشه.
    ******
    پس از اتمام کلاس از دوستان جدیدش خداحافظی کرد و منتظر ارام ایستاد.او را همراه پسری دید.فکر کرد شاید سیاوش باشد؟
    ارام-ببخشید عزیزم منتظر شدی.این ارمینه دوست امیر.
    سارا به ارمین نگاهی انداخت و گفت:
    -خوشبختم.
    ارمین-منم همینطور.
    ارمین با خود گفت:اگه امیر عاشق این خوشگله نشه من خرم!
    سارا هم با خود فکر می کرد :شاید این همون پسریه که با رژین دوسته؟نگاهی دقیق تر به او انداخت . پسری قد بلند با چشمهایی طوسی و موهایی مشکی.حتما خودش است.
    ارام-بیا ارمین مگه با امیر کار نداشتی؟
    ارمین-نه.قبلش باید برم یه سر شرکت کار دارم.فردا میبینمش.
    ارام-باشه هر جور راحتی.پس خدافظ بریم سارا.
    سارا-خدافظ.
    ارمین-خدافظ خوشحال شدم دیدمتون.
    چند قدمی که انها دور شدند صدای رژین را شنید:
    -اهای.حالا دیگه از دیدن سارا خوشحال می شی؟
    -اِ. تو اینجا چی کار می کنی؟
    -همینه دیگه.اینقدر سرگرم تماشای سارا خانوم بودی که اصلا منو ندیدی.
    -چرت و پرت نگو خواهشا.بعدشم تو سارا رو از کجا میشناسی؟
    -از خونه خاله شجا. دوستمه باهوش.
    -تو همین روز اولی؟
    -تو همین روز اولی.
    -خیله خوب بریم؟
    -خیله خوب بریم!
    -چرا حرفای منو تکرار می کنی؟
    -من حرفاتو تکرار نمی کنم دارم جوابتو میدم.
    -پررو شدی.
    -تو پررو شدی وگرنه من پررو بودم.
    -خدا رو شکر که خودت میدونی پررویی.میری خونه عزیزم؟
    -اره دیگه.
    -حالا بیا بریم یه دوری بزنیم بعد برو.
    -بستگی داره کجا دور بزنیم.
    -نترس من جاهای بد نمیبرمت.
    دستش را گرفت و از دانشگاه خارج شدند.
    ****
    برایش سوال شده بود.نزدیک سه هفته است که او در این خانه مانده ولی هنوز خبری از خانواده اش نشده. امیر هم اقدامی برای دادن اگهی نمی کند.تنها وقتی که میتوانست با او تنها صحبت کند همین الان بود.تنها شب ها بود که امیر را در اتاقش میافت.به سمت اتاق امیر رفت و در زد.
    -بیا تو.
    سارا از این پاسخ او متعجب شد زیرا او هیچگاه اجازه ی ورود کسی به اتاقش را نمیداد.حتی ارام.سرش را کمی از لای در تو برد و گفت:
    -جدی بیام تو؟
    با شنیدن صدای سارا به سمت در نگاه کرد.از حالت سارا خنده اش گرفت.
    -بیا تو.
    -جدی بیام؟نیام منو از تو اتاقت پرت کنی بیرونا.
    -بیاتو کوچولو.
    در را کامل باز کرد و وارد اتاق شد.اتاقی نسبتا بزرگ بارنگ ابی.رنگی که همیشه به او ارامش میداد.اتاق زیبایی داشت.
    امیر-اگه از دید زدن خسته شدی بگو چی میخوای؟
    به امیر اخم کرد و زبانش را در اورد!امیر خنده اش گرفت.همه ی حرکات این دختر برایش جالب بود.سارا روی تخت نشست و هیچ نگفت!امیر به ستوه امد و گفت:
    -بلاخره میگی چی می خوای یا نه؟
    -اهان!داشتم درباره ی همین فکر می کردم.چی می خواستم بگم؟...تو کارتو بکن تا من یادم بیاد!
    خندید و سرش را تکان داد و به کارش مشغول شد.پس از چند دقیقه سارا نگاهش به قاب عکسی که زیر پایش افتاده بود نگاه کرد.امیر پشتش به او بود و اورا نمیدید.قاب عکس را برداشت و به ان خیره شد.نا گهان بلند گفت:
    -این اتوساست؟!!!
    امیر به سرعت برگشت و سارا دستش را روی دهنش گذاشت و با ترس به امیر نگاه کرد....

    سارا جون نشد با اسم تو پست بذارم فردا واست میگم.
    تشکر و + فراموش نشه....

  10. 309 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    * حدیث * , ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *Nafise.a9* , *RaHa2* , *yasaman* , *تک-ستاره-شب* , *رویا* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , -نازلی- , 021girl , 2rrin , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , ahmadi_1362_2 , aida-love , albus severoos , Altin ay , amirhosseinac , amorist , angel04 , anita77 , Anolin , aqua , arashi , arezogh , armaghan88 , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , aseman ariayi , asemane nili , asemanii , ashkannia , asma-m , assertive , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , avaa... , ayda3 , aygeen , Az@de , azam 24 , azar1 , azda , ba-maram , baroon12 , beauty princess , birdana2 , blacksun , blub2000 , CAT-WOMAN , COco , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , DDjooon , deragun , dj_bass , dokhtare babash , down13 , ebrahimi.fari , elia65 , elya , eriell_angel , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , faezeh88 , fahime_kiticati , farnaz21 , farzaneh14 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fati1323 , fatima.h , foozhan az , f_javid , galadril3 , ghazal 2012 , ghazale96 , ghazghaz , ghorbani , Golbahar75 , golnuosh , harimeshgh , harki00 , hediyeh_b , helen888 , helik , hidenam , hoda_b , honey_x , hyunah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , k.hial , Kamandooo , khalesuske , kiumars , kobramahmod , leila.kh , leila93 , leona , libra272 , little princess , loard 78 , love is.. , m0zhdeh , ma92 , madi paym , mahana1 , mahdiehhjz , mahsa.beyaz , mahsa.nadi , mahsadina , mahtab10 , mahya1995 , marale , martire , maryam joOon , masin , matinmiw , matin_a , mediya , mehrnoush_re , messi1 , mina7006 , mirage , mishapasha , Miss A , mk70 , mojgan am , mustang5200 , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , nanazkhanoom , Nasim 77 , nastarani , nazi_gf2010 , ned67 , nedaj , neg neg , neshan , nikaan , niloofarane , nita.viok , nlp16001 , NO ONE , nutty , omidk , OoPs , ordibehesht91 , p@ry , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , patrishiya , peg@h , peymaneh , *Arefeh* , rahha , ramanava , REMIX , Reza , reza9000 , roya1365 , s.sh , saadat2000 , sabouraneh , sada , sahar03 , samir , SaMirA.Ha , Samira_Sabbaghi , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara2876 , sara51 , sarax , sarma1010 , sazin513 , sepeedeh , sepide23 , sepideh1993 , setarh**23 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevin jooni , sharona , shatot , sheida_953 , shirin061 , silverstar , sirius , ~sky angel~ , Snow Dream , soooorati , soso.naznazi , spgsara , statistics , sydney , syhbyt , Taataa , tania_7 , tara_5877 , ten ten , tenten , Tifani Jon , usui , valan , violet_kl , yaqush , yas6662 , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , yasy 33 , Z.BITA , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zeinab75 , ziba111 , ziiiziii13 , zina , zohrealavi , zombi , _ SPEED _ , ~elin~ , ~MAR MAR~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آسمان ابری , آسوده , اب و اتش , اهریمن چشم زرد , ELI , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار گل , بي بي فري , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , دریا دلنواز , راز نیاز , روشناک , ریحانهz , زوها , سانازارمان , ستاره بارون , سحر۶۹ , سمن جوون , سوال , شادزی , شورم , صفورا , طبیعت , علی رضاایران , فــــــــــروغ , ققنوس98 , كلاريسا , لادنی , م.م.ر , م.نوری , مریم@ , مریمی__ , مسوول , نسيا , نسیب , نم نم باران , هشمت , والا , پارمیداا , پرهوده , پریناز74 , پهره , پونام , کلاه قرمزی , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گل یاس , گنجیشک

  11. Top | #6

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post

    فصل 5
    امیر پاشد سارا هم.هنوز با ترس به امیر نگاه می کرد.رفتارش غیرقابل پیشبینی بود.


    امیر-تو اتوسا رو از کجا میشناسی؟


    عصبانیت در صدایش مشهود بود.سارا با من من جواب داد:


    -من...اِ...چیزه...خوب میشناسم دیگه.


    امیر زیرلب گفت:


    -باز این ارام دهن لقی کرد.


    سارا هم زیر لب گفت:


    -بیچاره ارام!


    ناگهان امیر قاب عکس را از دست سارا بیرون کشید و ان را پرت کرد روی زمین.قاب عکس با صدایی شکست.


    امیر-اتوسا دیگه مرده.میفهمی؟مرده.


    -خوب حالا.چرا داد میزنی؟به من چه؟


    امیر روی صندلی نشست و سرش را مابین دستانش قرار داد.دل سارا کمی برایش سوخت...کمی.خواست از اتاق خارج شود تا امیر را با خلوت خود تنها بگذارد که امیر صدایش کرد:


    -صبر کن...میخوام پیشم باشی...میمونی؟


    سارا برگشت و به او نگاه کرد.در باورش نمی گنجید که امیر گریه کند!دستش را روی شانه ی امیر گذاشت و گفت:


    -اخی!کوچولو گریه نکن.


    هیچوقت نمیتوانست انطور که میخواهد به هر کسی دلداری بدهد.امیر خنده اش گرفت.جلوی اشک هایش را گرفت و گفت:


    -باز من بهت رو دادم پررو شدی؟


    -چیش.از خداتم باشه....خدایی این دختره ارزش این که تو واسش اینجوری گریه کنی رو داره؟


    امیر هیچ نگفت.اما سارا همچنان مسر بود جوابش را بشنود:


    -داره؟


    -....


    -لابد نداره؟


    -ای بابا...ببینم تا حالا عاشق شدی؟


    -من؟....چه میدونم تا جایی که یادمه مثله این که نه.


    نا گهان امیر احساس خوبی را در خود یافت که دلیلش را خودش هم نمیدانست.انگار دوست داشت سارا فقط مال خودش باشد.حتی با وجود اتوسا.


    -من یه زمانی عاشق اتوسا بودم ولی اون با نامردی منو گذاشت و رفت.میدونی خیلی سخته که یکی بهت قول بده تا تهش باهات باشه،تنهات نذاره...ولی زیر قولش بزنه و رهات کنه.خیلی حس بدیه. میفهمی؟


    صادقانه جواب داد:


    -راستش نه.چون تا حالا تجربه اش نکردم.لابد بده دیگه.الله اعلم! ولی واقعا خیلی خری .... یعنی چیزی که هنوز بهش فکر می کنی!


    -خیلی چیَم؟


    -هیچی...هیچی جون تو.


    خندید و گفت:


    -خیله خوب دیگه خوب بلدی جو رو عوض کنی ها.حالا برو بیرون.


    در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:


    -اه اه.لیاقت نداری که.دیدی اخرشم منو از اتاقت انداختی بیرون.


    بیرون رفت و در را پشت سرش بست.امیر خنده ای کرد و به فکر فرو رفت به اینکه حسی جدید نسبت به سارا این دختر کوچولوی شیطان درونش ایجاد شده و حسی مابین تنفر و عشق نسبت به اتوسا.


    *********


    رژین با بهت به گردنبند درون دستش نگاه میکرد.


    ارمین-چیه خوشت نیومد؟


    -ها؟...چرا ولی...


    -ولی چی؟


    -اخه این...خیلی چیزه...من نمیتونم قبولش کنم.


    -جونِ ارمین لوس نشو دیگه...دلت میاد اینو پسش بدی؟دوساعت تمام داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که تو خوشت بیاد اونقت تو میخوای پسش بدی؟خیلی نامردی رژین خانوم یادت باشه.


    رژین که دید ارمین را ناراحت کرده از راه و روش خودش شروع به دلجویی کرد.گردنبند گران قیمتی بود...نمیتوانست به این سادگی ان را قبول کند.هرچند همیشه از خدایش بود روزی همچین گردنبندی از دست ارمین بگیرد!!! بالاخره بعد از چند دقیقه توانست دل ارمین را به دست بیاورد.ارمین همیشه اینگونه بود.زود به او بر می خورد.زود ناراحت میشد و زود هم جوش می اورد. بیشتر اوقات شوخ بود و میخندید.روی رژین غیرت زیادی داشت به حدی که گاهی اوقات رژین را تا سر حد مرگ حرص میداد.با این حال رژین همه ی اخلاق های او را دوست داشت...


    ارمین-خیله خوب بابا.گوشام تا هفت اسمون رفت.پاشو بریم.


    رژین-کجا بریم؟


    -میخوای کجا بریم؟...فقط جونِ من نگو شهربازی که اصلا حسش نیست.


    -اوممممم....بریم...بریم پارک....اون پارک خوشگله بود نزدیک خونتون.اونو میگم.


    -ای خدا.حالا نمیشه از خیر این پارکه بگذری؟


    -نه دیگه. توروخدا.اخه خیلی خوشگل بود.بریم؟


    و مظلومانه نگاهش را به ارمین دوخت.از همان نگاه هایی که ارمین عاشقش بود!!!


    -باشه بریم.فقط فس فس نکن.تند راه بیا.


    -هووی.من کی فس فس کردم؟من که همیشه دارم پا به پات میدووَم.


    -اره تو که راست میگی.


    جیغ زد:ارمین.


    شادمانه خندید.بالاخره توانست او را حرص دهد و جیغش را در بیاورد.زنگی به امیر زد و کمی سر به سر او گذاشت و شرکت را به قول خودش پیچوند!!!


    *****


    نیمه شب با صدای دعوا از جا پرید.هرچند هنوز خوابش نبرده بود اما چشمهایش داشت گرم میشد که این دعوای بیموقع تمام تلاشش را برای خوابیدن به هدر داد!لباس مناسبی پوشید و به بیرون از اتاق رفت.صدا از اتاق امیر میامد.با دقت گوش کرد.صدای ارام بود.از غروب تا به حال او را ندیده بود.مثله اینکه با سیاوش پیچانده بود و به بیرون رفته بودند.ناگهان مغزش جرقه ای زد:"نکنه امیر فهمیده باشه؟" با اینکه خیلی کنجکاو بود اما نخواست فضولی کند. بی سرو صدا به اتاق خودش بازگشت.یقیین داشت که فردا ارام همه چیز برای او تعریف خواهد کرد.با این که سخت بود ولی به هر سختی که بود خوابید...


    طبق معمول صبح با صدای نجمه خانم بیدار شد.


    -خانم جان!دیرتون میشه ها.بیدار شید.ارام خانم پایین منتظرتون هستن.اقا امیر هم همین الان رفتن.پاشین خانم جان!


    همیشه راپورت همه را میداد و سارا را بیدار میکرد.گاهی اوقات سارا با خود غر میز:"خوب به من چه کی هست کی نیست.مگه من پرسیدم.اه.صداش همیشه رو مخه!"


    بالاخره به میز صبحانه رسید.همانطور که فکرش را می کرد ارام پکر بود. اما اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد زخم کنار لب او بود.با این که کوچک بود اما به چشم می امد.با نگرانی از او پرسید:


    -هی دختر!چی شده؟اون چیه گوشه ی لبت؟


    ارام هیچ نمیگفت.


    -با تواما.نمیشنوی؟


    با صدایی ارام جواب داد:


    -دیشب با امیر دعوام شد.


    -اینو که خودمم دیشب فهمیدم.منتهی نیومدم فوضولی.زود تند سریع بگو ببینم چی شد؟


    -دیشب که با سیاوش پیچوندم رفتم کافی شاپ نیم ساعت بعدش امیرو دیدم.با اتوسا بود.جفتمون از دیدن هم شکه شده بودیم.کم کم عصبانی شد و بدون توجه به اتوسا و حرفای سیاوش منو کشوند تو ماشین و اورد خونه. کلی باهام دعوا کرد.


    -خوب جوابشو میدادی.چطور اون میتونه با اتوسا جونش باشه ولی تو حق نداری؟


    -گفتم نتیجه اش هم اینی شد که الان میبینی.


    -زد تو صورتت؟


    -اوهوم.از امیر بعید نیست.وقتی عصبانی بشه هیچی نمیفهمه.می گه من و اتوسا رو باخودت و اون پسره مقایسه نکن.مثله اینکه اتوسا بهش پیله کرده بوده اونم اوردش اونجا تا حرفای اخر رو باهم بزنن.


    -اخرش چی شد؟


    ارام که از حالت سارا خنده اش گرفته بود گفت:


    -یه جوری حرف میزنی انگار دارم واست فیلم سینمایی تعریف میکنم.اخر نداره دیگه. گوشیمو ازم گرفت و گفت اگه امروز پامو از خونه بذارم بیرون اون میدونه و من.


    -یعنی چی؟مگه بچه ای که اینجوری باهات رفتار می کنه؟


    -امیر می گه من بهت اعتماد کردم ازادت گذاشتم که حالا اینجوری شدی.میگه حق نداشتی با اون یارو قرار بذاری.از اول اگه باهات برخورد میکردم الان جرئت نداشتی اسمشو بیاری...


    -اوه اوه.فکر نمی کردم امیر اینجوری باشه.امیدوارم من یه داداش اینجوری نداشته باشم.


    -زیاد خوشحال نباش.امیر رو تو هم غیرت داره شاید بیشتر از من.


    -بدبخت من!!!پس امروز نمیای دانشگاه؟


    -نه فقط یه کاری بهت بگم واسَم میکنی؟


    -تا چی باشه؟


    -میشه به سیاوش بگی به گوشیم زنگ نزنه؟جریان دیشب رو واسش تعریف کن.بهش بگو من پاش هستم همه سعیَمو میکنم تا امیرو راضی کنم.بهش می گی.


    او را در اغوش گرفت و گفت:


    -حتما میگم عزیزم.

    ببخشید کمه.وقت ندارم وگرنه بیشتر میذاشتم.تشکر و + فراموووووش نشه ها
    ویرایش توسط *~aida bala~* : 1390,09,04 در ساعت ساعت : 22:35

  12. 274 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *Nafise.a9* , *RaHa2* , *yasaman* , *تک-ستاره-شب* , *رویا* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , 021girl , 2rrin , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , albus severoos , Altin ay , amorist , angel04 , anita77 , ANNE , Anolin , aqua , arashi , arezogh , arezoo68 , armaghan88 , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , aseman ariayi , asemane nili , asemanii , ashkannia , asma-m , assertive , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , azar1 , azda , ba-maram , birdana2 , blacksun , blub2000 , CAT-WOMAN , COco , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , deragun , dj_bass , dokhtare babash , down13 , ebrahimi.fari , elia65 , elya , eriell_angel , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , fariba48 , farnaz21 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fatima.h , foozhan az , f_javid , galadril3 , ghazal 2012 , ghazale96 , ghorbani , Golbahar75 , golnuosh , harimeshgh , hediyeh_b , helen888 , helik , hidenam , hoda_b , honey_x , hyunah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , k.hial , Kamandooo , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , komiteh , leila93 , libra272 , little princess , love is.. , m0zhdeh , ma92 , madi paym , mahana1 , mahdiehhjz , mahsa.nadi , mahsadina , mahtab10 , mahya1995 , marale , martire , maryam joOon , matinmiw , matin_a , mehrnaz.v , mehrnoush_re , messi1 , mina7006 , mirage , mishapasha , Miss A , mojgan am , mustang5200 , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , nanazkhanoom , Nasim 77 , nastarani , ned67 , nedaj , nedajoo , neg neg , neshan , nikaan , nita.viok , nlp16001 , NO ONE , nutty , oldooz bala , omidk , OoPs , ordibehesht91 , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , patrishiya , peymaneh , *Arefeh* , rahha , REMIX , Reza , reza9000 , Rosali , roya1365 , s.sh , saadat2000 , sabouraneh , saegheh , samir , SaMirA.Ha , Samira_Sabbaghi , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara.jooooooon , sara2876 , sara51 , sarax , sarma1010 , sazin513 , sepeedeh , sepide23 , sepideh1993 , setayesh1363 , sevin jooni , sharona , shatot , sheida_953 , shirin061 , sh_karan , silverstar , sirius , ~sky angel~ , Snow Dream , spgsara , statistics , syhbyt , Taataa , tania_7 , tara_5877 , ten ten , tenten , Tifani Jon , usui , valan , violet_kl , yaqush , yas6662 , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , yasy 33 , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zarpari , zeinab75 , ziba111 , ziiiziii13 , zina , zohrealavi , _ SPEED _ , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آسمان ابری , آسوده , اب و اتش , اهریمن چشم زرد , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار گل , بي بي فري , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , راز نیاز , روشناک , ریحانهz , زوها , ستاره بارون , سمن جوون , سوال , شادزی , شورم , طبیعت , علی رضاایران , ققنوس98 , م.م.ر , م.نوری , مریمی__ , مسوول , نسيا , نم نم باران , هشمت , پارمیداا , پرهوده , پریناز74 , پونام , کلاه قرمزی , کمند , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گل یاس , گلسا bm , گنجیشک

  13. Top | #7

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post

    فصل 6
    وارد دانشگاه شد و تازه یادش افتاد که سیاوش را به قیافه نمیشناسد!در فکر این بود که چگونه او را پیدا کند که صدای ایدا را شنید:


    -هی خانوم!یه دفعه میری و دیگه نمیای!!!


    رژین-این تریپت منو کشته!کجایی دختر؟کم پیدایی؟


    -سلام. همینجام زیر سایه ی شما.


    ایدا-اوه اوه.چه لفظ قلم....وای.


    -چی شد؟


    رژین- هیچی بابا. باز این چشمش به اقا سهیل افتاد هول کرد!!!هر بار که میبینتش ها یه وای باید بگه. حالا خوبه محلش نمیذاره!


    ایدا-رژین باز تو شروع کردی؟!


    سارا-خیله خوب حالا....ببینم شماها کسی به اسم سیاوش میشناسین؟


    رژین-سیاوشِ چی؟


    -نمیدونم.


    ایدا-کی هست حالا؟


    -ها؟...هیچی.همینطوری...


    رژین-هی هنوز به ما اعتماد نداری؟حق داری.


    -نه اینطوری نیست...راستش...


    وبازهم مثل همیشه شرع به تعریف کردن ماجرا شد.رژین حالت فکر کردن به خود گرفت و پس از چند دقیقه بشکنی زد و گفت:


    -یافتم!...نکنه سیاوش محمودی رو میگی؟..همونی که یه پراید داره.پسر خوبیه...تا حالا چند بار با ارام دیدمش...


    ایدا-دیدی جیگر. اگه از کسی امار خواستیا بیا سراغ خود ما...امار تک تک اینارو داریم!!


    -خوب کوشش؟


    رژین-وایسا ببینم.....اها اونجاست.داره میره بیرون بدو تا نرفته.


    ایدا-اول صبحی کجا میره؟


    سارا به دنبال او دوید و صدایش کرد.


    -اقا سیاوش...اقا سیاوش!


    سیاوش ایستاد و برگشت.در اولین دیدار سارا او را پسری خوش قیافه و مودب یافت.


    سیاوش-من شما رو میشناسم.


    -نه!


    -پس لابد شما منو میشناسین.


    -پ نه پ.اگه نمیشناختم که....اه ولش کنین.من سارام.نمیدونم ارام چیزی از من به شما گفته یا نه؟!


    سیاوش کمی فکر کرد و گفت:


    -بله سارا خانوم.ارام از شما پیش من خیلی تعریف کرده.


    سپس با نگرانی ادامه داد:


    -واسه ارام اتفاقی افتاده؟امیر بلایی سرش اورده؟


    -نه...یعنی اره...یعنی چیزه ارام خوبه.گفت که بهتون بگم...


    و تمام حرف های ارام را طوطی وار برایش گفت.وگفت که امیر او را محدود کرده است اما چیزی از کتک خوردن ارام نگفت. چون بی دلیل او را نگران می کرد.سیاوش بعد از کلی تشکر با چهره ای درهم از ناراحتی رفت. سارا که دیگر خیالش از بابت او راحت شده بود پیش ایدا و رژین بازگشت...


    *****


    با شنیدن صدای در سرش را بلند کرد.امیر به ارامی داخل شد اما جلو تر نیامد.با صدایی ارام گفت:


    -خواستم بگم اگهیتو تو روزنامه دادم.به زودی خونواده ات پیدا میشن.


    این را گفت و بدون اینکه مهلتی به سارا برای حرف زدن بدهد در را بست و رفت.سارا با عجله در را باز کرد و به امیر که داشت در اتاقش را باز می کرد گفت:


    -هی امیر!


    امیر نگاهش را به او دوخت و سر تکان داد.


    -خواستم بگم ممنون.


    لبخندی زد و وارد اتاقش شد.به خوبی مشخص بود که ناراحت است و از چیزی رنج میبرد.باز هم فکر سارا مشغول شد و هرچه با خودش کلنجار رفت نتوانست ساکت بنشیند.به سمت اتاق امیر رفت و در زد.امیر در را باز کرد و با دیدن سارا با تعجب سر تکان داد:چیه؟


    -فقط خواستم بگم که...اِ...اها....چرا ناراحتی؟چیزی شده؟مرگ سارا راستشو بگو.


    امیر خنده اش گرفت.گفت:


    -نه.چیزی نشده.


    -ببین من تا چند روز دیگه میرم اونوقت تو تنها میشیا!دیگه هم کسی نیست که گوششو مفت بذاره در اختیارت تا حرفاتو بشنوه.قدر منو بدون!


    به ارامی خندید و گفت:


    -بیا تو.


    سارا لبخندی بازیگوشانه زد و وارد اتاق شد.با دیدن اتاق دهنش از تعجب باز ماند.


    -هی پسر!اینجا بمب ترکیده؟


    -وقتی امیر عصبانیه اره اینجا بمب میترکه!


    -حالا چرا عصبانی؟...اها از ارام؟ ببین امیر ناراحت نشیا ولی خیلی خری!


    در کمال تعجبِ سارا امیر خندید و چیزی نگفت.ادامه داد:


    -هه خودتم قبول داری؟!!!


    -اره.خیلی خرم.میدونی چیه سارا میخوام بذارم با هم ازدواج کنن.


    سارا مدتی بدون پلک زدن نگاهش کرد و ناگهان داد زد وگفت:


    -یوهوووووو!خیلی ماهی امیر.


    و سریع به بیرون از اتاق دوید.باز هم امیر به خنده افتاد زبر لب زمزمه کرد:اگه تو بری من چی کار کنم؟

    نفس عمیقی کشید و خود را روی تخت پرت کرد و چشمانش را بست و سعی کرد به فردا فکر نکند که شاید خانواده ی سارا پیدا شوند....
    ادامه دارد...تشکر و + فراموش نشه...مر30
    ویرایش توسط *~aida bala~* : 1390,09,04 در ساعت ساعت : 22:36

  14. 268 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *Nafise.a9* , *yasaman* , *رویا* , *شهرزاد , +Neda+ , 021girl , 0820 , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , aida-love , aida.1996 , albus severoos , Altin ay , amorist , angel04 , ANNE , Anolin , aqua , arashi , arezogh , ariang , armaghan88 , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , aseman ariayi , asemane nili , ashkannia , asma-m , assertive , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , azar1 , azda , ba-maram , blub2000 , COco , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , deragun , dj_bass , dokhtare babash , down13 , ebrahimi.fari , elia65 , elya , eng2day , eriell_angel , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , fariba48 , farnaz21 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fati1323 , fatima.h , foggy , foozhan az , f_javid , galadril3 , ghazal 2012 , ghazale96 , ghorbani , Golbahar75 , golnuosh , harimeshgh , hediyeh_b , helen888 , helik , hidenam , hoda_b , honey_x , hyunah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , k.hial , Kamandooo , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , komiteh , ladani.d , leila93 , little princess , loard 78 , love is.. , m0zhdeh , ma92 , madi paym , mahana1 , mahdiehhjz , mahsa.beyaz , mahsa.nadi , mahsadina , mahtab10 , mahya1995 , marale , martire , maryam joOon , masin , matinmiw , matin_a , mehrnoush_re , messi1 , mina7006 , mishapasha , Miss A , mojgan am , mustang5200 , mystery , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , nanazkhanoom , narges65 , Nasim 77 , nastarani , ned67 , nedaj , neg neg , nikaan , nita.viok , nlp16001 , NO ONE , nutty , omidk , ordibehesht91 , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , peymaneh , *Arefeh* , rahha , REMIX , Reza , roya1365 , s.sh , saadat2000 , sabouraneh , sahar03 , samir , SaMirA.Ha , Samira_Sabbaghi , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara.jooooooon , sara2876 , sara51 , sarax , sazin513 , sepeedeh , sepide23 , sepideh1993 , setayesh1363 , sevin jooni , shamim-27 , sharona , shatot , sheida_953 , shirin061 , sirius , ~sky angel~ , Snow Dream , spgsara , statistics , syhbyt , Taataa , tania_7 , tara_5877 , ten ten , tenten , tono , usui , valan , violet_kl , yaqush , yas6662 , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , zarpari , zeinab75 , ziba111 , ziiiziii13 , zina , zohrealavi , _ SPEED _ , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آسمان ابری , آسوده , اب و اتش , اهریمن چشم زرد , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار گل , بي بي فري , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , راز نیاز , روشناک , ریحانهz , زوها , ساویس , ستاره بارون , سمن جوون , سوال , شادزی , شورم , طبیعت , علی رضاایران , ققنوس98 , لادنی , م.م.ر , م.نوری , ماهی گلی , مریم@ , مریمی__ , مسوول , ناشناس58 , نسيا , نم نم باران , هشمت , پارمیداا , پرهوده , پریناز74 , پونام , پیازچه , کلاه قرمزی , کمند , کیانا شیطون , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گل یاس , گنجیشک

  15. Top | #8

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post

    یک ماه گذشت.حالا دیگر همه چیز تغییر کرده بود.ارام و سیاوش در شرف ازدواج بودند. حالا دیگر امیر برای ازدواج انها عجله داشت!میخواست به سیاوش کمک کرده و او را راهی خارج کند.مطمئن بود در انجا به موقعیت های خوبی میرسد.با اینکه دوری ارام برایش سخت بود اما پیشرفت و موفقیت او برایش از همه چیز مهم تر بود. شاید بدترین چیزی که برای امیر در این مدت اتفاق افتاد پیدا شدن خانواده سارا بود.سارا با دیدن خانواده اش حافظه ی از دست رفته اش را به دست اورده بود.تنها چیزی که سارا از ان خبر نداشت داشتن رابطه ی خانوادگی امیر با انها بود! داستان از جایی شروع شدکه:خواهر فریبز پدر بزرگ سارا به همراه شوهرش جان خود را دریک سانحه رانندگی از دست دادند و تنها بازمانده انها تنها دخترشان شیوا بود.فریبرز تصمیم گرفت تا از شیوا نگهداری کند و شیوا حالا دیگر به نوعی خواهر شیدا میشد.ان دو رابطه ی خوبی با یک دیگر داشتند اما همه چیز از زمانی بهم خورد که شیوا تصمیم گرفت با پسری به نام محسن ازدواج کند.پسری که فریبرز به دلیل اعتقادات غلط خود او را قبول نداشت. اما شیوا سخت دلباخته ی او بود.به خاطر او طرد شدن از خانواده را هم به جان خرید.دیگر از ان زمان به بعد شیدا و فریبرز را ندید. حتی نفهمید که چه زمانی فریبرز از این دنیا رفته است.پس از مدتها او پسری به نام امیر و چند سال بعد ارام را به دنیا اورد و شیدا هم پس از ازدواج با علی سه دختر به نام های ندا و سارا و ملیکا به دنیا اورد. حالا پس از مدتها شیدا با دیدن امیر و ارام به دلیل شباهت هایی که میان انها با شیوا وجود داشت انها را پس از به دست اوردن اطلاعاتی شناخت و وقتی که فهمید شیوا مدتهاست که مرده است از حال رفت.اما سارا هنگامی که همه ی این اتفاق ها در خواب به سر میبرد!....


    *******


    -هی ملیکا.


    ملیکا خواهر کوچکتر او 17سال داشت.


    -هان چیه؟


    -چرا مامان اینقدر تو خودشه؟


    -مگه نفهمیدی؟


    -چیو؟


    ملیکا دختر باهوش و زیرکی بود و همه چیز را زود متوجه میشد.همه چیز را برای سارا تعریف کرد. سارا طوری شکه شد که تا 10 دقیقه بدون پلک زدن به یک جا خیره شد!با داد ندا خواهر بزرگترش به خودش امد:


    -هووووووی.کجایی دختر؟ملیکا باز چی بهش گفتی این رفته تو شک؟


    ملیکا-هیچی بابا.فقط گفتم امیر یه جورایی پسرخاله مون میشه.همین!


    سارا- این چی میگه ندا؟راست میگه؟


    ندا- تو نمیخواد خودتو زیاد درگیر کنی.یه رابطه خانوادگی دوره.همین!


    -پس واسه همینه که مامان اینقدر تو خودشه؟


    ملیکا-به!تازه فهمیدی؟


    سارا سریع از جا بلند شد و گفت:


    -من میرم خونه امیراینا.


    وبدون اینکه فرصت حرف زدن به کسی بدهد سریع اماده شد و از خانه خارج شد.


    *******


    زنگ زد و در تیکی باز شد.از نجمه خانوم خبری نبود و لی مش رحمان داخل حیاط بود.


    -سلام مش رحمون!


    مش رحمان-سلام خانم جان!چه عجب از این ورا؟از وقتی شما رفتین این خونه خیلی سوت و کور شده. چرا اینقدر دیر به دیر میاین؟


    -شرمنده مش رحمون. کار و زندگی و بچه و شوور دیگه!


    مش رحمان خندید و سارا داخل خانه شد.امیر خانه بود اما از ارام خبری نبود.


    امیر-به!سلام سارا خانوم!چه عجب از این ورا!یادی از ما نمیکنی؟!


    -سلام...چطوری؟ارام کو؟


    -خیلی ممنون منم خوبم....ارام کجا باید باشه؟ور دل شوهرش!


    -شوهرش؟


    -سارا از وقتی از اینجا رفتی خنگ شدیا!شوهرش کی میتونه باشه.


    -اولا که خنگ خودتی دوما که سیاوش که هنوز شوهرش نشده.


    -ولی داره میشه.


    -حالا تا بشه!


    -وقت گیر اوردیا!بیا بشین.


    روی مبل نشست و ناگهان شروع به حرف زدن کرد:


    -وااااای امیر باورم نمیشه.فرض کن!


    امیر با خنده گفت:


    -چیو؟


    -این که ماباهم فامیلیم.


    -فرض کردن نمیخواد که. فامیلیم دیگه.


    -خیلی باحاله.هه.


    -اره خیلی باحاله.خوب دیگه چه خبر؟با دانشگاه چی میکنی؟


    -مگه باید باهاش کاری بکنم؟


    امیر خندید و گفت:


    -منظورم اینه که خبری چیزی اتفاق مهمی...؟


    -نه بابا....


    ناگهان یاد ان روز افتاد....یک روز بعد از انکه حافظه اش برگشته بود.در دانشگاه دوست قدیمی اش را دید که برای گرفتن یک سری مدارک به دانشگاه امده بود.ان روز دلیل نفرتش از تمام مرد ها را فهمیده بود.وقتی که الهه از او پرسیده بود:


    -از سپهر چه خبر؟


    سپهر....پسری که پس از دو سال دوستی با سارا و گذاشتن قول و قرار ازدواج با سارا به طور ناگهانی غیبش زد و سارا بهد از یک هفته فهمید که او به خارج رفته است.او عاشق سپهر بود ولی سپهر با نامردیه تمام گذاشت و رفت.خوب یادش بود که تا مدت ها لب به غذا نمیزد و چه قدر خودش را باخته بود.سپهر تنها دلیل او برای نفرت از مرد ها بود....اما...مگر امیر هم یک مرد نبود؟....پس باید از اوهم نفرت میداشت....اما مگر میشود؟.... او امیر را دوست داشت.....عاشقش نبود...فقط او را دوست داشت....ناگهان از جایش بلند شد و گفت:


    -من باید برم.


    -کجا؟تازه اومدی که...چت شد یهو؟


    -هیچی یادم افتاد یه کاری دارم باید برم.بعدا میام ارامو ببینم.فعلا خدافظ.


    وبدون اینکه فرصت حرف زدن به امیر را بدهد از انجا خارج شد.امیر مبهوت به رفتنش نگاه میکرد. مطمئن بود اتفاقی افتاده که سارا نمیخواهد به او بگوید.شانه ای بالا اندا خت و به سمت اتاقش رفت تا به کاری که قرار بود اخر این هفته انجام دهد فکر کند.کار بزرگی که سرنوشتش را رقم میزد....مهم ترین اتفاق زندگی اش....


    *****


    ایدا با عجله به سمت رژین و سارا دوید.


    سارا-چته؟چیشده باز؟


    رژین-لابد دوباره سهیلو دیده!


    ایدا-بچه ها بیچاره شدم.بدبخت شدم.واااای!


    سارا-چی شده؟...بیا بریم تو بوفه بشینیم ببینم چی میگی؟


    نشستند و ایدا حواسش نبود که سهیل و دوستانش دقیقا پشت سر انها نشسته اند.با گریه گفت:


    -خواستگار!


    سارا و رژین با هم گفتند:چی؟


    -اخر این هفته...واسم .... خواستگار میاد...


    و با صدای بلند زد زیر گریه.طوری که توجه سهیل به سمت انها جلب شد و به ایدا نگاه کرد و لبخندی زد. خوب دلیل گریه اش را میدانست!


    سارا-حالا کی هست؟


    -چه میدونم...مامان و بابام بدون اینکه به من بگن به اونا اکی دادن.حالا چیکار کنم؟


    رژین-وا....خوب اینکه غصه خوردن نداره عزیز من!فوقش یک کلمه میگی نه.


    ایدا-چه قدر بگم نه؟همه خواستگارامو دارم رد میکنم.بابا گفته این یکی دیگه جدیه.گفته اگه ردش کنم...دیگه تو خونه جایی ندارم...


    سارا-نه....جدی اینو گفت؟


    -اوهوم.


    رژین ارام گفت:


    -پس سهیل چی؟


    ایدا-اونم بره بمیره.


    سارا-اِ چرا؟


    -صبح اعصابم خورد بود داشتم میومدم حواسم نبود خوردم بهش.میگه ببخشید با کله رفتم تو شکم شما. منم گفتم خواهش میکنم گفت واسه همین چیزاست که ازتون متنفرم دیگه.رو که نیست سنگ پاست.منم که پخم میکردی اشکم میریخت ریخت!پسره ی پررو فکر کرد تونسته اشک منو در بیاره.یه پوزخند زد و رد شد رفت!ازش متنفرم. اصلا میدونی چیه؟اسمون به زمین بیاد زمین به اسمون بره با همون یارو که اومد خواستگاریما چه کور بود چه کچل بود چه چپول بود چه زشت بود ازدواج میکنم تا چشش دراد.


    همه ی اینها را با گریه میگفت و باعث خنده ی سارا و رژین شده بود.


    ایدا-زهرمار شما هم که همش بخندین!


    سارا-میگم رژین مگه تو هم دیروز نگفتی ارمین قراره اخر هفته بیاد خواستگاریت؟


    رژین با خوشحالی گفت:چرا...


    -اینم که خواستگارش اخر هفته میاد خواستگاریش.چه باحال...فقط منم که اخر هفته هیچکی نمیاد خواستگاریم! هی!


    رژین-زیاد مطمئن نباش خانوم...خدا رو چه دیدی.یکم صبر داشته باش!


    و چشمکی به او زد که با عث خنده ی سارا و ایدا شد.


    ********


    تشکر و + یادتون نره.شاید فردا هم یه پست گذاشتم....شاید!




    ویرایش توسط *~aida bala~* : 1391,06,30 در ساعت ساعت : 20:28

  16. 244 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *Nafise.a9* , *yasaman* , *رویا* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , 021girl , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , aida-love , albus severoos , Altin ay , amorist , angel04 , anita77 , Anolin , aqua , arashi , ariang , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , aseman ariayi , asemane nili , ashkannia , asma-m , assertive , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , azar1 , ba-maram , baroon12 , blub2000 , COco , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , deragun , dokhtare babash , ebrahimi.fari , elia65 , elya , eng2day , erik , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , fariba48 , farnam88180 , farnaz21 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fatima.h , foozhan az , f_javid , galadril3 , gezal goli , ghazal 2012 , ghazale96 , ghorbani , Golbahar75 , golnuosh , harimeshgh , hediyeh_b , helen888 , helik , hidenam , hoda_b , honey_x , hyunah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , k.hial , Kamandooo , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , leila93 , little princess , loard 78 , love is.. , m0zhdeh , ma92 , madi paym , mahana1 , mahsa.nadi , mahsadina , mahtab10 , mahya1995 , marale , martire , maryam joOon , masin , matinmiw , matin_a , messi1 , mishapasha , Miss A , mojgan am , mustang5200 , mystery , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , Nasim 77 , nastarani , ned67 , nedaj , neg neg , nikaan , nlp16001 , NO ONE , nutty , omidk , ordibehesht91 , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , peymaneh , *Arefeh* , rahha , REMIX , renia 11 , Reza , roya1365 , s.sh , saadat2000 , sabouraneh , saegheh , SAGHIIIII , samir , SaMirA.Ha , Samira_Sabbaghi , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara2876 , sara51 , sarax , sazin513 , sepeedeh , sepide23 , sepideh1993 , setayesh1363 , sevin jooni , sharona , sheida_953 , shida.m , shirin061 , sirius , ~sky angel~ , Snow Dream , spgsara , statistics , syhbyt , Taataa , tania_7 , tara_5877 , ten ten , tenten , valan , violet_kl , yaqush , yas6662 , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , yasy 33 , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zarpari , zeinab75 , ziba111 , ziiiziii13 , zohrealavi , _ SPEED _ , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , اب و اتش , اهریمن چشم زرد , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار گل , بي بي فري , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , راز نیاز , روشناک , ریحانهz , ستاره بارون , سمن جوون , سوال , سوداا , شادزی , شورم , ققنوس98 , م.م.ر , م.نوری , ماهی گلی , مریمی__ , مسوول , نسيا , هشمت , پارمیداا , پرهوده , پریناز74 , پونام , پیازچه , کلاه قرمزی , کمند , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گل یاس , گلسا bm , گنجیشک

  17. Top | #9

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post

    مات و مبهوت به چهره ی مادرش خیره بود.او چه میگفت؟.... صدای رژین مدام در گوشش میپیچید:" حالا زیاد عجله نکن خدا رو چه دیدی شاید واسه تو هم یه خواستگار اومد!" .... ان هم چه کسی....حتی در خواب هم نمیدید که روزی با او ازدواج کند.... اخر مگر میشود؟....همه ی خواستگاری ها در اخر هفته اتفاق بیفتد؟.....ان هم چه کسانی؟...3 نفر که با یکدیگر دوست صمیمی بودند....هر 3 قرار است در اخر هفته به خواستگاری بروند.... موضوع کمی مشکوک میامد..... کمی نه...خیلی....برای سارا خیلی....!
    *********
    بالاخره روز جعه فرا رسید. هر 3 دختر استرس خاص خود را داشتند.ایدا که هنوز نمیدانست چه کسی قرار است به خواستگاری اش بیاید به شدت ناراحت بود ولی باز هم اضطراب داشت.دوست داشت تا هرطور شده از رفتن سر باز زند اما مگر میشد؟یک لحظه سرش را به سمت اسمان بلند کرد و گفت:
    -خدا جون یعنی میشه به جای این یارو سهیل میومد خواستگاریم؟...اخه چی میشد؟...
    اهی کشید و دوباره به صورت خود در اینه خیره شد.به خود دلداری داد:
    -خدا رو چه دیدی؟...شاید پسره از سهیل صد برابر بهتر باشه...
    ولی باز به خودش نهیب زد:
    -مگه بهتر از سهیلم وجود داره؟...ای بابا.
    با صدای مادرش از فکر و خیال بیرون امد.
    -دخترم بیا پایین همه منتظرتن.
    سریع از جا برخواست.هرچه سوره و ایه بلد بود در دل خواند و به سمت در رفت و گفت:
    -یا خدا.چه حس بدیه ها!
    سرش را تکان داد و با نگاهی درون اینه از اتاق بیرون رفت.ارام از پله ها پایین میرفت.گرچه ظاهرش ونسرد بود اما نگاهش همه چیز را لو میداد!....بالاخره پله ها تمام شدند و ناگهان سرجایش خشکش زد...در دل گفت:
    -ایول خدا..... ای کاش یه چیز دیگه ازت میخواستم.... یعنی اینقدر دوسم داری؟...!!!
    چه چیزی از خدا میخواست؟...به غیر از سهیل...!!!
    ******
    هزار بار لباس هایش را عوض کرد.هیچکدام به دلش نمینشستند.ملیکا روی تخت نشسته بود و به او زل زده بود. عصبانی شد و گفت:
    -چیه بچه؟ادم ندیدی؟!!
    ملیکا-ادم که دیدم ولی به هولی تو ندیدم!اخه چته تو؟بابا اینهمه لباس عوض کردی الان میانا!
    با درماندگی گفت:
    -چیکار کنم ملی؟هیچکدوم به دلم نمیشینن.
    ملیکا-ولی همشون بهت میان....
    -به نظرت کدومشون از همه بهتره؟
    ملیکا-اون طوسیه.با همون شلوار مشکیت بپوش خیلی بهت میاد.
    و واقعا هم به او میامد!....باورش نمیشد که تا ساعاتی دیگر امیر روبه رویش به عنوان یک خواستگار حاضر میشود! باورش سخت بود!با شنیدن صدای زنگ هول کرد و خواست از در خارج شود که محکم پایش به صندلی میز ارایشش خورد و اخش به هوا رفت!!!ملیکا با خنده گفت:
    -چته بابا؟چرا هول کردی؟اینجوری میخوای بری بیرون؟موهاتو درست کن! بعدشم الان که نباید بیای بیرون!... مامان صدات میکنه.
    -اِ!راست میگی.میگم ملی حالا قیافه ام خوبه؟
    -اره عزیزم.مثله همیشه جیگری.من برم پایین تو هم حواست باشه هروقت مامان صدات کرد!
    -باشه بابا.خر که نیستم.فهمیدم.
    -بعید میدونم!
    داد زد:ملیکا!
    -هیس صداتو میشنون!
    و از اتاق خارج شد. انگار داشتن در دلش رخت میشستند!خیلی نگران بود و هنوز هم مشکوک!زیرلب با حالت با مزه ای تکرار میکرد:
    -مشکوکم...مشکوک!!!
    و بالاخره مادر صدایش کرد....!
    ******
    با این که ادعا میکرد خیلی ریلکس است اما فقط خودش از دلش خبر داشت. داشت با ارمین صحبت میکرد. عجیب است دختر یک ساعت قبل از خواستگاری با خواستگارش حرف بزند!!!ارمین مدام با حرف هایش او را میخنداند وباعث میشد که اضطراب او کمتر شود.
    ارمین-اوه اوه ببین مامی جونم صداش در اومد من برم که حاضر شم بلکه به دل عروس خانومم بشینم.کاری نداری عزیزم؟..
    -نه...خدافظ...
    -ا ا وایسا رژین ببین یه بار دیگه بهت میگم منو دیدی هول نکنی از اینکه شوهر خوشتیپی گیرت اومده بعد دستات بلرزه چاییرو خالی کنی رو منا.گفته باشم.بعدشم نبینم چادر سرت کنیاوهمینجوری بیا خوب؟موهاتم باز بذار. خوشگل تر میشی.اکی؟
    رژین با عصبانیت گفت:
    -ارمین!!!خیلیییییی پررویی.
    ارمین با خنده گفت:
    -میدونم.من میرم حاضر شم تو هم برو.حرفامم یادت نره بای!
    و گوشی را قطع کرد.چه قدر این پسر پررو بود!!!
    ******
    درست راس ساعت 9 و 45 دقیقه بود که سه پسر که از قبل حرف هایشان را اماده کرده بودند گفتند و دو دختر را مبهوت ساختند البته به غیر از روژین و ارمین!رژین از قبل در جریان بود!بیچاره ایدا و سارا که چه خیال ها که پیش خودشان نمیکردند.رژین و ارمین که تکلیفشان روشن بود و با عشق زندگیشان را شروع میکردند. فقط دوری ارمین کمی برای رژین سخت بود.شاید فراتر از کمی!اما تکلیف ان دو دختر بیچاره چه میشد؟مگر میشد شرطی هم ازدواج کرد؟حرف سهیل و ارمین یکی بود:
    -از طرف شرکت یه پروژه ی خیلی مهم داریم که سود خیلی زیادی ازش میشه به دست اورد.به خاطر این پروژه باید واسه ی شش ماه بریم خارج از کشور.اما این یه شرط داره که اونم ازدواجه. یکی از شرایط شرکت ما اینه.... خوب...منم کسی بهتر از تو سراغ نداشتم....و...فکر میکنم که میتونی این شرایطو قبول کنی...فقط شش ماه.
    سارا که بدون پلک زدن فقط به امیر خیره شده بود اما ایدا شروع به حرف زدن کرد:
    -یعنی چی؟ازدواج شش ماهه؟بخوره تو سرت.مگه خلم دستی دستی خودمو بدبخت کنم؟ اینهمه دختر. چرا میخوای منو بد بخت کنی؟ها؟
    سهیل پوزخندی زد و گفت:
    -پس یعنی قبول نمیکنی دیگه؟
    سهیل از عشق ایدا نسبت به خودش مطمئن بود میدانست که ایدا شرایطش را قبول میکند... سهیل واقعا ایدا را دوست میداشت اما امان از دست این غرور!ایدا که دید جدی جدی ممکن است سهیل برود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکند با خودش گفت:"همین شش ماه هم غنیمته!" سریع گفت:
    -قبول!
    و سهیل لبخندی از پیروزی زد!
    ایدا-ولی من نمیخوام شناسنامم....
    سهیل میان حرفش پرید و گفت:
    -اون با من.منم دوست ندارم تو شناسنامم مهر طلاق بخوره.نگران نباش من کارمو بلدم.
    ایدا-حق طلاق چی؟
    سهیل پوزخندی زد و گفت:
    -مطمئن باش من از تو مشتاق ترم واسه طلاق ولی بازم واسه اینکه خیالت راحت شه باشه.حق طلاقم میدم با تو.
    ولی در دل گفت:"حق طلاق؟هه!عمرا خانومی.تو خواب ببینی من طلاقت بدم چه برسه به اینکه حق طلاقو به تو بدم؟!!!"
    اما ایدا چه قدر از حرف او رنجیده بود.او که از دل سهیل خبر نداشت!!!!
    *****
    سارا هنوز هم مات امیر بود!!!امیر که خنده اش گرفت بود دستی جلوی صورت سارا تکان داد و گفت:
    -هی دختر کجایی؟با تو اما!!
    سارا چند بار پلک زد و با حالت گنگی گفت:
    -هان؟
    امیر خندید و گفت:
    -قبول میکنی یا نه؟چرا ماتت برده؟
    سارا با ناراحتی در حالی که مانند بچه ها بغض کرده بود زیر لب گفت:
    -خیلی نامردی!
    امیر با اینکه شنیده بود و خنده اش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و گفت:
    -چی؟نشنیدم؟!!!
    سارا-گفتی شش ماه؟
    -اوهوم.
    سارا با اینکه ناراحت شده بود اما پیش خودش گفت:"مگه نه اینکه من از همه پسرا بدم میاد خوب شش ماه یه ازدواج سوری میکنم دیگه...بهتره که.تازه امیرم میشناسم... بهتر از یه غریبه ست."
    امیر عاشق سارا نبود فقط از او خوشش میامد اما هدفش از خواستگاری فقط همان شرایط کاری بود و بس! سارا را انتخاب کرد چون او را با رفتار های بچگانه اش دوست داشت.شاید مایه ی سرگرمی اش بود وگرنه او عاشق نبود! همه ی این حرفها را هرروز به خودش میزد.اما سارا واقعا اینگونه بود؟؟؟خودش هم نمیدانست!با وجود اتوسا....
    سارا-قبول..
    امیر لبخندی مانند لبخند سهیل زد!اما سارا هرگز حرف های ایدا را نزد و این برای امیر جای تعجب داشت! چون حرف هایش را با سهیل یکی کرده بود!!!!
    ***********
    ببخشید دیر شد!تشکر و + یادتون نره.خوب تشکر کم میکنین منم دیر به دیر میذارم دیگه. اخه یه روحیه ای چیزی....؟!!!
    ویرایش توسط *~aida bala~* : 1391,05,22 در ساعت ساعت : 15:37

  18. 248 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *Nafise.a9* , *yasaman* , *رویا* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , 021girl , 90ia , Abandokht , abbas110 , abby7 , abien , afi jonz , afrooz87 , aida.1996 , albus severoos , Altin ay , amorist , angel04 , Anolin , arashi , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , aseman ariayi , ashkannia , assertive , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , aurora15 , avaa... , aygeen , azam 24 , azar1 , ba-maram , baroon12 , blub2000 , coldjuice , cole , Dark Star27 , darya... , darya12 , DDjooon , deragun , dj_bass , dokhtare babash , ebrahimi.fari , elya , eng2day , eriell_angel , erik , et@yesh$ , fa62 , faezeh khajeh , farnaz21 , fatemeh 18 , Fatemeh.98 , fatima.h , foozhan az , f_javid , galadril3 , gezal goli , ghazal 2012 , ghorbani , Golbahar75 , golnuosh , harimeshgh , hediyeh_b , helen888 , helik , hidenam , hoda_b , honey_x , hyunah , iranian_girl , iran_dokht31 , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , k.hial , Kamandooo , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , leila93 , little princess , love is.. , m0zhdeh , m@ryam_72 , madi paym , mahana1 , mahsa.nadi , mahsadina , mahtab10 , mahya1995 , marale , maral_70 , martire , maryam joOon , masin , matinmiw , matin_a , mehrn00sh , messi1 , mishapasha , Miss A , mojgan am , moozhi , n.shina , nafas-t , nafas44 , Nahid_m , Nasim 77 , nastarani , ned67 , nedaj , nlp16001 , NO ONE , nutty , ordibehesht91 , PAEEZ70 , paiz , pari1990 , peymaneh , princess74 , *Arefeh* , rahha , ramou2030 , reem1368 , REMIX , renia 11 , Reza , Rosali , roya1365 , s.sh , s129 , saadat2000 , saba 68 , sabouraneh , sada , SAGHIIIII , saminnnnnnn:) , samir , SaMirA.Ha , Samira_Sabbaghi , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara2876 , sara51 , sarax , sazin513 , sepeedeh , sepide23 , sepideh1993 , setare.jaberi , setayesh1363 , sevin jooni , shamim-27 , sharona , sheida_953 , sh_karan , sirius , spgsara , statistics , syhbyt , Taataa , tania_7 , tara_5877 , ten ten , tenten , valan , violet_kl , yalda1354 , yas6662 , yasaman20 , yasamin-73 , yasesabs , yasi 90 , yasna-f , yasnaa , yasy 33 , zahra.h , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zeinab75 , ziba111 , ziiiziii13 , _ SPEED _ , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آسمان ابری , اب و اتش , اهریمن چشم زرد , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار گل , بي بي فري , تهمتن , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , راز نیاز , رامونا , روشناک , ریحانهz , سانازارمان , ساویس , ستاره بارون , سوال , شادزی , شورم , طبیعت , فــــــــــروغ , ققنوس98 , م.م.ر , م.نوری , مریمی__ , مسوول , مهنازخانوم , ناشناس58 , نسيا , نسیب , هشمت , پارمیداا , پرهوده , پریناز74 , پونام , چلیپا , کاساندا , کلاه قرمزی , کمند , کیانا شیطون , کیمیا1388 , کیمیای سعادت , گنجیشک

  19. Top | #10

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    815
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    35,291
    تشکر شده 16,953 در 624 پست
    اندازه فونت

    Post

    بچه ها از اونجایی که تشکرا کمه و من و دوستم بادیدنشون نا امید میشیم گفتم یه پست بدم که اگه واقعا این رمان رو دوست دارید پس بیاید به من یهpmبدید و تشکرا هم زیاد تر بشن.وگرنه که این تایپیک حذف میشه.

  20. 136 کاربر از پست *~aida bala~* تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , **parya** , *kolaleh* , *Nafise.a9* , *sara , *رویا* , 021girl , 90ia , Abandokht , abby7 , afi jonz , afrooz87 , aida.1996 , albus severoos , amorist , anita77 , aqua , armita1819 , Arnika-Alone , ART!ST , azar1 , best g!rl...SH , blub2000 , coldjuice , cole , darya... , darya12 , dj_bass , dokhtare babash , ebrahimi.fari , elia65 , elya , eriell_angel , faezeh khajeh , farnam88180 , fati1323 , foozhan az , gezal goli , hediyeh_b , helen888 , hidenam , iranian_girl , k.hial , KHEHKZH , little princess , loard 78 , love is.. , m0zhdeh , madi paym , mahana1 , mahsadina , matinmiw , messi1 , mina7006 , mojgan am , nastarani , nlp16001 , NO ONE , nutty , p.gh , PAEEZ70 , princess74 , rahha , REMIX , Reza , roya1365 , s.sh , saadat2000 , sada , SAGHIIIII , SaMirA.Ha , Samira_Sabbaghi , sara 18 , sara 42 , sara parvizi , sara*ramezani , sara-42 , sara2876 , sara51 , sazin513 , sevin jooni , shahpasand , shamim-27 , sirius , sisi.koochooloo , ~sky angel~ , Sorpot , sosiara , spgsara , tania_7 , violet_kl , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , yasesefid , yasi 90 , yasy 33 , zahra_jk , zanbagh , Zarizar , zarpari , zeinab75 , ziba111 , ~pantea~ , ~pArnYa~ , آونــــد , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آسمان ابری , برادپیت , بلور , بي بي فري , حـسـام*فـیـضـی , خیرمند , دریا دلنواز , روشناک , ریحانهz , سوال , شادزی , طبیعت , م.م.ر , م.نوری , مریمی__ , مسوول , مهرناز69 , نسيا , هشمت , پارامیس , پرهوده , پونام , چلیپا , کلاه قرمزی , کهربا61 , کیانا شیطون , کیمیا1388

صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان نمی دونستم | سارا میر کاربر انجمن
    توسط سارا میر در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 124
    آخرین نوشته: 1393,01,14, ساعت : 11:54
  2. رمان سرد و گرم | سارا سی کاربر انجمن
    توسط sarac در انجمن حذفیات
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,08,18, ساعت : 03:51
  3. دالان عشق | ایدا و سارا کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط *~aida bala~* در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 110
    آخرین نوشته: 1392,07,20, ساعت : 21:31
  4. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,09, ساعت : 05:06

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •