بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده خارجی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض شايد يك رويا باشد | باربارا كاتلند | تایپ

سلام مي خوام كتاب شايد يك رويا باشد از باربارا كاتلند و بزارم
زحمت اسكنش رو هم مايكلا عزيز كشيده
تعداد صفحاتش هم 168 تاست





سفر را دوست ميدارم
مقصد من رفتن است ....







ویرایش توسط زلال : ۱۵ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۴۶ بعد از ظهر
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۴۹ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض


آن روز صبح الطلوع واندا گردش سواري خود را در باغ بزرگ انجام داده و پس از به طويله بردن اسب و برداشتن زين از پشت ان در راه برگشت به خانه بود.با قدمهاي كشيده از روي چمن كه هنوز قطره هاي شبنم روي ان زير افتاب مي درخشيدند مي گذشت و در ضمن در مغر خود مشغول طرح برنامه اي بود كه ان روز بايستي انجام ميداد با ياس و نااميدي به خود ميگفت «در هر حال من هرگز موفق نخواهم شد اين منزل را به صورتي كه در زمان پدر ومادرم بوده در بياورم » ولي به هر تدبير كوشش بسيار ميكرد يك قسمتي از ان را قابل سكونت و خوشايند براي زندگي برادرش و خودش درست كند . متاسفانه رابي زندگي در لندن را به سكونت در مزرعه ترجيح ميداد.
در حقيقت واندا او را كاملا درك مي كرد ،با جشنهايي كه هميشه در لندن برپا بود غير از اين نميشد فكر كرد. رابي عقيده داشت كه زندگي در لندن خيلي نشاط انگيز تر از گذراندن عمر در مزرعه خلوت و ساكت و بي سر و صدا مي باشد . رابي هر چند وقت يك بار براي ديدار كوتاهي به مزرعه مي امد. واندا به خود مي گفت :« خدا كند اين دفعه زودتر بيايد چون مطالب زيادي دارم كه با او در ميان بگذارم.» اولين مطلب كه بايستي تصميم بگيرد اقدامي براي بازسازي بعضي خرابي هاي قصر انجام بدهد تا ساختمان ويران نشود.متاسفانه اين خطري است كه ما را به شدت تهديد ميكند زيرا پولي كه براي نگهداري و حفظ اين بناي قديمي لازم است مبلغ قابل ملاحظه ايست كه ما اصلا نداريم ،ما حتي قادر به تامين مخارج مختصر اوليه هم كه واقعا غير قابل اجتناب است نيستيم. لرد كرسول پدر واندا و رابي هميشه مشاغل قابل ملاحظه اي در دربار عهده دار بود و پس از مرگ پرنس كنس هميشه صميمانه در كنار ملكه ويكتوريا انجام وظيفه كرده بود و تشخيص مصلحت او در موارد مختلف هميشه مورد ستايش ملكه قرار داشت.
البته اين موقعيت محترمانه در كنار ملكه انگلستان به لرد كرسول اجازه حضور در تمام مجالس و جشن هاي درجه اول را مي داد، ولي متاسفانه اين موقعيت والاي اجتماعي ديناري عايدي مادي براي او نداشت تا بتواند گاهواره كهن خانوادگي خاندان كرسول را نگهداري كند. واندا با خود مي گفت : «اكنون چه كسي به اين قصر توجه دارد؟ زماني اين بناي تاريخي كه نزديك دو ساعت با جاده اصلي مركز لندن فاصله دارد و مورد توجه وجلب نظر گردشگران و ميهمانها بود. در زمان پدر هميشه ميهمانيهاي مجلل در اينجا برپا مي شد.»
بناي قصر و تشكيلات انقدر جالب بود كه دوستان اغلب براي گذراندن روزهاي خوش به انجا مي امدند. داخل قصر واقعا شباهت زيادي به يك موزه داشت . در طول قرنها خانواده هاي پشت در پشت كرسول هر يك يادگاري در انجا از خود باقي گذاشته بودند كه ارزش تاريخي بناي خانوادگي را بيشتر رونق مي داد. بعضي ها به نقاشي و تابلوهاي قيمتي علاقمند بودند و بعضي ديگر به مبلهاي جالب و گرانقيمت يا چيني هاي گوناگون قيمتي. ناگفته نماند كه تمام اين مجموعه ثروت از طرف دولت صورت برداري شده بود و هيچ كس حق كم كردن يك قطعه از ان را نداشته و موظف به تحويل ان به بزرگترين اولاد ذكور بعدي از خانواده بود.قانون قدرتمندانه حتي از فروش قطعه اي از زمين هاي ملك جلو گيري مي كرد و كسي حق نداشت به هيچ وجه يك متر زمين نيز بفروشد.
پدر واندا هميشه مي گفت: اين بهترين قانون است چون من خودم شاهد بوده ام كه چند نفر از دوستانم تمام اموال موروثي خودشان را روي ميز قمار از دست داده اند. اه وقتي به خاطر مي اورم كه كنت كاونتري خانه مجلل خود در لندن را فقط در يك دست بازي قمار باخت. بعد سرش را تكان داد و اضافه كرد: ناگفته نماند كه خود بنده هم بي ميل نبودم كه يك بار شانسم را روي ميز سبزپوش امتحان كنم ولي فقط به گذاشتن چند سكه طلا روي ميز اكتفا كردم... فكر كن دختر عزيزم من عاشق قمار بودم و اگر قانون جلوي مرا نگرفته بود بدون شك تمام تابلوهاي نقاشي گالري بزرگمان را به راحتي در قمار به باد داده بودم.
_اوه پدر... چقدر تاسف انگيز بود اگر مجبور مي شديم انها را از ديوار پايين بياوريم
_اگر چنين خطايي مرتكب مي شدم واقعا برادرت حق داشت مرا ملامت كند.
واندا لبخند زد. او دختري دوازده ساله بيش نبود كه پدرش با او اين صحبت را ميكرد ولي در همان سن بسيار فهميده و عاقل بود: پدر من مطمئنم كه شما هرگز چنين خطايي نمي كرديد كه تابلوها يا نقره الات اجدادتان را روي ميز قمار از دست بدهيد، اينها همه از عهد ژرژ باقي مانده است.
_بدون اغراق مي توانم بگويم كه من مالك ارزشمندترين مجموعه نقره در تام انگلستان مي باشم ، ولي اطمينان دارم كه پدربزرگم اقاي هانري دو كرسول اگر قانون به او قدرت مي داد تمام اين مجموعه را به باد داده بود. او در وايت كلاب به عنوان بزرگترين شرط بند ان زمان معروف بود.
دخترك با حسرت گفت: فكر كنيد الان ما چقدر احتياج به ان پولي داريم كه او براي خريد اسب مصرف كرد.
_نه دخترم اگر من در يك مورد او را تاييد مي كنم همين است، چون الان تنها دلخوشي من طويله هايمان است. افتخارم اين است كه هميشه بهترين و اصيل ترين اسب ها را سوار مي شوم و اين كار را تا روزي كه مرا در قبر بگذارند ادامه خواهم داد.
مرحوم لرد كرسول بدون در نظر گرفتن پولي كه در اين راه مي پرداخت بهترين اسب هاي اصيل انگليسي و عرب نژاد رادر بازارمي خريد. پس از مرگش واندا و رابي متوجه شدند كه پدرشان بدهي هنگفتي از اين بابت برايشان به ارث گذاشته است. رابي زمزمه كرده بود: خدا را شكر كه پدرمان قمارباز نبوده وگرنه بدهي ما ده تا بيست برابر بيشتر از اين مي شد .واندا حالا چكار كنيم؟
_بايد سعي كنيم بدهي ها را بپردازيم.
لرد كرسول پنج سال پيش دار فاني را وداع گفته بود و بازماندگانش كه اين پسر و دختر بودند هنوز موفق نشده بودند كه تمام بدهي هاي او را بپردازند. يك روز رابي ديگر صبرش سر امده و روانه لندن شد . به خواهرش گفته بود : نفس بكشم و خوش باشم
_كاملا تو را درك مي كنم. دختر جوان همين يك جمله را گفت و ديگر اضافه نكرد كه او هم همه اينها را مي خواهد. براي او زماني فرا رسيده بود كه وارد اجتماع شود، به مجالس شب نشيني برود و ضيافت هاي مجلل لندن را ببيند، ولي به خوبي مي دانست بايد از تمام اينها صرف نظر كند تا بتواند به نحوي خانه و زندگي را برپا نگه دارد. افكار نامطلوب واندا به اينجا رسيده بود كه به پله هاي جلوي عمارت رسيد، مردي كه حدودا بيست سال داشت انجا منتظرش ايستاده بود.

ویرایش توسط زلال : ۲۸ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۲۹ بعد از ظهر
زلال آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۴ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

_دانسون تو اينجا چكار مي كني؟ او جوانترين كارگر انجا بود و معمولا در مزرعه كار مي كرد، ولي گاهي اتفاق مي افتاد كه در طويله ها احتياج به او داشته باشند و او را به انجا مي خواندند. واندا بلافاصله متوجه شد كه دهقان جوان مشكلي داردو پرسيد: چه خبر شده؟
_من امروز دير سر كارم رسيدم و اقاي هاردي دستور دادند كه احتياجي نيست كه فردا صبح سر كارم حاضر شوم چون ديگر احتياجي به وجود من ندارند.
_خداي من...
اقاي هاردي در سخت گيري مشهور بود. كساني كه در خدمت او بودند مي بايستي سخت كوش و كاردان و مطيع باشند در نتيجه هميشه تمام قسمت هايي كه در اختيار او بود بدون عيب و منظم اداره مي شد. هرگز كسي مانند او نتيجه مطلوب از كارهايي كه به او واگذار شده بود نمي گرفت.
_سركار خانم... اقاي هاردي مدتي است كه در واقع به پروپاي من مي پيچد و از هر كار من ايرادي پيدا مي كند و هرگز از من كاملا راضي نيست.
_اگر درست ملتفت شده باشم ايشان شما را مرخص كرده، بله؟
_بله مادموازل واندا
دختر جوان نفس عميقي كشيد . او مي دانست كه دانسون، جوان كاري و خوش نيتي است ولي درضمن اطلاع داشت كه او مشكلات زندگي داخلي دارد.پدرش مرده بود و دوتا خواهر بزرگتر از خودش داشت كه هر دو ازدواج كرده بودند. او و برادر كوچكترش كه هنوز يك بچه مدرسه اي بود مي بايستي از مادر پير و ناتوانشان نگاه داري كنند.
_البته دو سه مرتبه است كه من كمي دير به سر كارم حاضر مي شوم ولي باور كنيد تقصير من نيست ... خانم واندا ... مادرم قدرت ندارد كه به تنهايي لباس بپوشد و گاهي انقدر از درد شديد مي نالد كه من مجبورم صبح كمي صبر كنم تا بتواند از رختخواب بيرون امده و لباسش را بپوشد.
_ايا تمام اين مشكلاتتان را براي اقاي هاردي شرح داديد؟
_ البته ... خانم واندا ... ولي او نمي خواهد گوش به حرفم بدهدو اصولا انگار از خدا مي خواست كه يك دليلي براي مرخص كردن من از سر كار به دست بياورد. حالا من چه بايد بكنم؟ چه بر سر من و برادرم و مادرم خواهد امد؟ ما در به در مي شويم، چون خانه اي كه در ان زندگي مي كنيم فقط در اختيار كارگر گذاشته مي شود.
دختر جوان كاملا از مقررات مطلع بود و مي دانست كه بايستي مو به مو انجام شود. در ضمن مي دانست كه وساطت نزد اقاي هاردي درباره دانسون نتيجه اي نخواهد داشت، چون مباشر محترم هميشه نسبت به اين مرد جوان بدبين و بي رغبت بود. علتش هم اين بود كه جوان عادت به زبان درازي داشت و معمولا جواب طرفش را بي پروا مي داد، كاملا برخلاف همكارانش كه هميشه بي چون و چرا فرمان را اطاعت مي كردند. حالا اقاي هاردي بهانه خوبي به دست اورده بود كه او را اخراج كند و از شرش خلاص شود .
واندا به خود مي گفت: «هر طور شده بايد يك كاري بكنم ، ولو شده فقط به خاطرمادرش و برادر باشد ...»
مطابق معمول به مشكلي كه قبل از هر چيز برخورد مي كرد پول بود ، چون رابي پول كافي در اختيار او نمي گذاشت و مبلغ را روز به روز كمتر مي كرد. « تنها راهي كه برايم باقي مي ماند اين است كه يكي از جواهراتي را كه از مادرم به ارث مانده بفروشم .» البته اين راه دلخور كننده اي بود . اين جواهرات مستقيما و عينا پس از فوت مادرش به او رسيده بود و او با خود قسم ياد كرده بود كه هرگز براي فروش دست به انها نزند و هميشه انها را حفظ كند . چندين بار برادرش سعي كرده بود او را از تصميمش منصرف كند، ولي نتيجه اي از كوشش خود نگرفته بود و دختر جوان نشان داده بود كه تصميمش قطعي است، ولي اكنون به خود مي گفت: « من كه در هر حال هرگز فرصت استفاده از اين جواهرات را نخواهم داشت ... و الان اگر بخواهم به دانسون كمك كنم تنها راه همين است و راه ديگري ندارم ...»
دختر جوان با صداي بلند به دانسون گفت: گمان مي كنم كه شما هرگز ميانه خوبي با اقاي هاردي نداشته ايد ...
_همين طور است خانم واندا...
_ايشان شما را از خدمت اخراج كرده و من نمي توانم دستوري خلاف ميل او بدهم. واندا متوجه شد كه رنگ از روي مرد جوان پريد، به اين دليل با دست پاچگي اضافه كرد : ولي من خودم شما را استخدام مي كنم، شما از اين به بعد در پارك و صيفي كاري كار خواهيد كرد.
چهره دانسون باز شد و با شادي گفت: يعني من باغبان قصر خواهم شد؟ مادموازل واندا به شما قول مي دهم كه با انچه در قدرت دارم سعي خواهم كرد كه شما از من راضي باشيد. خدا شما را عمر بدهد ... شكر خدا كه من ديگر زير فرمان اقاي هاردي نيستم ،او از من متنفر است و من هر قدر كوشش كنم كه او از كازم راضي باشد به جايي نمي رسم.
_دانسون فراموش نكنيد كه من هم خيلي سخت گير هستم. شما بايستي خيلي كار كنيد، چون باغها در وضع بسيار اسفباري هستند
_همه چيز عوض خواهد شد... خانم واندا من به شما قول مي دهم.
_شما با وجود اينكه براي املاك زراعي كار نمي كنيد معذالك مي توانيد خبنه سازماني خودتان را نگه داريد، من خودم راجع به اين موضوع با جناب لرد صحبت خواهم كرد و همچنين با اقاي هاردي.
دانسون نفسي از روي راحتي كشيد:خانم واندا... چقدر كار خوبي كردم كه نزد شما امدم. اگر مادر بيچاره ام مجبور مي شد كه به خانه سالمندان دولتي برود خيلي دلشكسته مي شد. خانم واندا، من نمي دانم چگونه و با چه زباني از اين لطف شما تشكر كنم.
وندا با لبخند جواب داد: با كار و كوشش دانسون.
_خانم واندا... مطمئن باشيد كه مي توانيد روي من حساب كنيد. كي دستور مي دهيد كه كارم را شروع كنم ... يا همين الان مي توانم؟
_چرا كه نه دانسون... وسائل كار در انبار موجود است، فراموش نكنيد كه پس از استفاده و زماني كه كارتان تمام شد هر شب همه را مجددا به جاي خودشان برگردانيد.
_اطاعت مي كنم خانم واندا، از تمام وسائل كارم به خوبي نگاه داري خواهم كرد، خانم واندا... پس در اين صورت از همين الان كارم را شروع خواهم مي كنم. اين كلام را گفت و بلافاصله به راه افتاد، در حالي كه از شادي اوازي را زمزمه مي كرد:« انچه اقاي هاردي نمي توانست درك كند همين بود كه انسان بتواند در ضمن انجام وظيفه شاد هم باشد.»

ویرایش توسط زلال : ۲۸ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۳۳ بعد از ظهر
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۱ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

دختر جوان در حالي كه از پلكان جلوي قصر بالا مي رفت به خود مي گفت:« هر كس اخلاق مخصوص به خودش را دارد، مثلا اقاي هاردي شايد اصلا بلد نباشد كه لبخند بزند ولي براي گرداندن و اداره امور كسي به گرد او نمي رسد، واقعا با داشتن تعداد كمي كارگر زير فرمان خود مي تواند كار اعجاب انگيز انجام بدهد، بخصوص وقتي انسان در نظر بگيرد كه چند هكتار زمين زير كشت باشد.» او مستقيما به اتاق خود رفته و جعبه جواهرات خود را بيرون اورد، جعبه اي كه جواهرات مادرش را در ان نگاه داري مي كرد. با ديدن انها به ياد اخرين باري افتاد كه مادرش را با ان زيورالات ديده بود. مادرش به ميهماني مي رفت، چقدر زيبا بود و با ان جواهرات چه جلوه اي داشت.
لرد كرسول ديوانه وار عاشق دختر دوك ندرتون شد( در همان نگاه اول). در حالي كه اين دختر خواستگارهاي زيادي داشت كه به طور قطع داراي شرايط بهتري از لرد كرسول بودند، زيرا لرد كرسول بنا به تصديق همه اشراف دارايي زيادي نداشت. ولي به هر حال دوشيزه سارا ندرتون ترجيح داد كه با كسي كه عاشقش است ازدواج كند و هر دو به منتها درجه خوشبخت بودند. حتي از اينكه سال به سال از ثروتشان كاسته و كم پولتر مي شدند غمي نداشتند و زندگي را با همان شرايط به شيريني مي گذراندند. خانم سارا چنان عاشق شوهر خود بود كه بعد از او بيش از چند هفته نتوانست زندگي را تحمل كند و ديده از اين دنيا فرو بست. واقعا چند هفته بعد از فوت لرد كرسول يك روز صبح كه واندا به اتاق مادرش رفت، ديد كه او در تخت خوابش با لبخند به روي لبها ديده از اين جهان فرو بسته است. واندا ضمن گريه و زاري به خودش مي گفت:« او شتافت كه به پدرم در بهشت ملحق شود.»
ملكه ويكتوريا مراتب تسليت و تاثر خود را از درگذشت لرد كرسول به دختر و پسر ايشان ابلغ كرده بود و بعد از فوت مادرشان نيز مجددا چنين پيامي براي ايشان فرستاده بود. رابي تقريبا با كنايه گفته بود: خوب خيلي ممنون، اين باعث افتخار و امتنان ما مي باشد ولي اينها قرض سنگين ما را سبك نمي كند. در اغار مرد جوان وظايف خود را بسيار جدي به دوش گرفته بود. هر روز صبح علي الطلوع سوار بر اسب براي سركشي به كارگرها به مزرعه مي رفت و شبها هرگز قبل از انجام محاسبات به رختخواب نمي رفت و اين معمولا تا نصف شب به طول مي انجاميد. ولي سرانجام از اين زندگي يكنواخت خسته شد و گفت: مگر من مي توانم تمام عمرم را صرف كاركردن براي پرداخت بدهي هاي پدرم بكنم؟
اكنون يك سال بود كه لندن زندگي مي كرد. واندا تمام سعي خود را كرده بود تا جاي او را بگيرد، ولي به زودي دستگيرش شده بود كه چنين كاري خارج از قدرت و توان او مي باشد، در نتيجه اداره مزرعه را به عهده مدير گذاشته و خودش فقط به اداره قصر و باغ سبزيجات به بهترين نحو مشغول شد. اكنون ضمن تماشاي يك يك جواهرات به خود مي گفت: « چقدر دلم مي سوزد كه يكي از اينها را بفروشم، مثلا اين گردنبند مرواريد و ياقوت واقعا حيف است يا هر كدام از بقيه، چون لرد كرسول هر كدام از اين زيورالات را در وقت بخصوصي به همسر محبوب خود هديه داده بود.»
همه انها اكنون متعلق به شخص واندا بودند و جواهراتي كه متعلق به خاندان كرسول بود در صندوق بزرگ اهني نگاه داري مي شد. بلاخره واندا يك سنجاق سينه را كه اقاي دوك ندرتون به عنوان هديه عروسي به دخترش سارا داده بود انتخاب كرد و به خود گفت: « چون پدربزرگم با ازدواج دخترش با پدرم موافق نبوده، البته به دليل اينكه ميل داشت يكي از خواستگارهاي متمول دامادش بشود... درنتيجه امكان داشته است كه مادرم خيلي دلبستگي به اين سنجاق نداشته باشد.» سنجاق عبارت بود از صفحه صدفي كه روي ان نگين هاي درشت ياقوت و برليان به صورت يك ستاره نشانده بودند.
« گمان مي كنم پول خوبي را در مقابل اين سنجاق به من بدهند. اين مبلغ تنها براي پرداخت به دانسون بابت حقوقش نخواهد بود، بلكه با بقيه اش مي توانم يك نفر را براي كمك به بنكس در كارهاي منزل استخدام كنم.»
البته بنكس به عنوان خوانسالار تمام سعي و كوشش خود را براي انجام وظيفه خود مي كرد، ولي بهتر بود كه در كارهايش يك نفر را به عنوان كمك داشته باشد. خانم بنكس وظيفه خود را در اشپزخانه به بهترين نحو انجام مي داد و بهترين خوراك ها را از محصولات باغ سبزيجات تهيه مي كرد.
واندا در تعداد زيادي از اتاق هاي قصر را بسته بود و اجازه نمي داد كه از همه اتاقها استفاده شود، فقط اتاق كار و كتابخانه و يك غذاخوري كوچك براي خود و برادرش، البته هر زمان كه در قصر بود و به خودش به نحوي تحميل مي كرد كه از سرگرمي هاي لندن براي زمان كوتاهي صرف نظر كند و به روستا بياييد.
با خود گفت:« فردا صبح مي روم نزد جواهر فروشي دهكده تا ببينم چه مبلغي حاضر است به من در مقابل اين سنجاق سينه بدهد.» و شانه هايش را بالا انداخت:« چقدر احمقم، بايد اين سنجاق را در لندن براي فروش عرضه كرد... بايد از رابي بخواهم كه ان را ببرد به جواهري هاي معتبر در لندن نشان بدهد. تا انجام اين كار بايد به نزد كارمند مخصوصم در بانك بروم و از او بخواهم كه حقوق هفتگي بيشتري به من بپردازد. گمان نمي كنم از اين خواسته من رو برگرداند، تا اين كه پول فروش سنجاق به وسيله برادرم به دستم برسد و قرض او را بپردازم. فقط بايد به او قول بدهم.
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۳۵ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

همچنان كه در افكار خود غوطه ور بود با قفل يكي از جعبه هاي جواهر بازي، بازي مي كرد و دستبند زمردي را كه در ان جا داشت نگاه مي كرد و با تلخي به خود مي گفت:« ايا تا چند وقت ديگر مجبور مي شوم اين يكي را بفروشم؟» سپس در كشو را بسته و از جاي خود بلند شد... پله ها را پايين رفت و وارد اتاق كار شد و براي بيش از هزارمين بار ليست ريز اثاثيه خانه را مطالعه كرد، تا ببيند كه شايد به طور معجزه اسا يك قلم از اشيا قيمتي خانه از زيز چشم متخصصين از قلم افتاده باشد. هر چه تفحص كرد چيزي نيافت. شايد برعكس پدر يا برادرش از روي ناچاري چيزي از همان اشيايي را كه در صورت ضبط شده بود به پول نزديك كرده بودند.
در پشت ميز تحرير جا گرفت، قلم را برداشت، در جوهر فرو برد و شروع به نوشتن كرد:
برادر گرامم
ايا برايت امكان دارد ترتيبي بدهي كه بتواني هر چه زودتر سري به كرسول بزني، زيرا يك خواهش خيلي مهمي از تو دارم.
در اينجا اتفاق بخصوصي نيافتاده و زندگي مانند قبل ادامه دارد.....
ناگهان صدايي به گوشش رسيد، قلمش از نوشتن باز ماند، گوشش را تيز كرد و باز به خود گفت: يقينا من اشتباه مي كنم... نه درست است... صداي چرخ درشكه مي ايد، در اين ساع صبحگاهي چه كسي ممكن است به اينجا بياييد؟ معمولا ميهمان يا ديداركنندگان عصر و در ساعت نوشيدن چاي به ما سر مي زنند. در اين ساعت سر پيشخدمت در اشپزخانه است و هنوز لباس رسمي به تن نكرده كه بتواند از ميهمان پذيرايي كند. بهتر است خودم بروم و در را باز كنم.
صداي باز و بسته شدن در امد و واندا صداي مردانه اي را شنيد... اين صداي برادرش بود، واندا از جا پريد! چطور چنين چيزي امكان داشت! اين صداي رابي بود! به استقبال برادرش به سرسرا شتافت.
_ رابي من داشتم براي تو نامه مي نوشتم كه خواهش كنم سري به من بزني! چطور شده؟ در اين ساعت تو براي چه به كرسول امده اي؟
برادرش با بي اعتنايي كلاه خود را به روي صندلي راحتي پرت كرد.
_ يك موضوع مهمي پيش امده.... صبر كن برايت تعريف مي كنم، ولي اول دستور بده يك صبحانه مفصل براي من اماده كنند، ايا امكان دارد؟
_ البته... بگذار اول فورا بروم به بنكس و خانمش اطلاع بدهم كه تو امده اي، مي دانم از شنيدن اين خبر بي اندازه خوشحال خواهند شد.
رابي جوابي نداد... او مشغول تماشا كردن يك يك تابلو هاي بود كه ديوار سرسرا را تزيين مي كردند و واندا او را متعجبانه نگاه مي كرد. دختر جوان به اشپزخانه رفت و ديد كه خانم بنكس مشغول پختن تخم مرغ ها و ورق هاي گوشت است و سرپيشخدمت نان ها را براي سرخ شدن در بخاري گذاشته و نظاره مي كند.
_ خانم بنكس، بايستي براي دو نفر به جاي يك نفر صبحانه اماده كنيد، اگر گفتيد كي امده؟ عاليجناب.
خانم بنكس فرياد زد: عالي جناب؟ اخر ايشان بايد سحرگاه لندن را ترك كرده باشند تا كه اين ساعت به كرسول برسند
_بله او از قرار معلوم صبحانه نخورده راه افتاده و از گرسنگي فرياد مي زند.
_ الساعه دو تا تخم مرغ ديگر به روغن داغ اضافه خواهم كرد، با دو ورق گوشت خوشمزه. مادموزل واندا
صداي اقاي بنكس از ان سوي اشپزخانه امد: الان دو ورق ديگر تست در بخاري خواهم گذاشت.
واندا گفت: متشكرم.
و از اشپز خانه به سوي اتاقي كه برادرش در ان بود شتافت تا به اتفاق يكديگر براي صرف صبحانه به اتاق غذاخوري كوچك و زيبايي كه مخصوص صرف صبحانه بود بروند.
_ چقدر از ديدنت خوشحالم، داشتم براي تو نامه مي نوشتم كه هر چه زودتر به نزد من بيايي چون احتياج به كمك تو دارم
_ اتفاقا من احتياج به كمك تو دارم ولي حق تقدم با خانم هاست. اول تو بگو ببينم چه كاري داري؟
دختر جوان اهي كشيد و گفت: حتما خودت مي تواني حدس بزني... موضوع پول است.
رابي مانند هنرپيشه ها دستها را بالا برده گفت: انگار مطلب ديگري مي توانست باشد.
_ الان برايت تعريف مي كنم كه امروز صبح چكار كردم. وقتي بعد از سواري اسبم را در طويله جاي كردم و به طرف ساختمان مي امدم دانسون را ديدم كه دم پله ايستاده....
و در چند جمله واندا براي برادرش تمام جريان را تعريف كرد و اضافه كردكه من تصميم گرفته ام او را استخدام كنم و اميدوارم تو دلخور نباشي كه بدون مشورت با تو اين كار را كردم.
_ اين چه حرفي است كه تو مي زني؟ تو بسيار كار درستي كردي مخصوصا كه به او وعده دادي كه مي تواند كلبه اش را نگه دارد.
دختر جوان فريادي از روي شادي كشيد.
_ با تمام وجود اميد داشتم كه عكس العمل تو اين چنين باشد، ولي از طرفي هم مي ترسيدم تو بگويي كه كار درستي نكرده ام و عجولانه تصميم گرفته ام.
_ اخر چگونه ممكن است كه تو چنين فكر كرده باشي؟ روح پدرمان مسلما در عذاب مي بود اگر ما خانم دانسون را به خانه سالمندان مي فرستاديم، تو كار بسيار پسنديده اي ترتيب داده اي.
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۴۵ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

پس از لحظه اي سكوت گفت: خوب حالا برويم سر صحبت مشكل من. واندا ... من احتياج به پول دارم... فوري....
رنگ از روي دختر جوان پريد و با نااميدي گفت: خوب حالا از من مي خواهي به تو كمك كنم؟ چگونه اين كار از من ساخته است؟ مگر اينكه خواسته تو مبلغ جزيي باشد. براي پرداخت حقوق دانسون من مجبور خواهم بود كه يك سنجاق جواهرم را بفروشم و خيال دارم از تو خواهش كنم كه براي فروش ان به من كمك كني، چون در لندن مسلما مبلغ بهتري براي ان خواهند پرداخت.
_ كدام سنجاق را؟
_ يكي از سنجاق سينه هاي مامان را. من خيال داشتم هرگز دست به فروش هيچ يك از جواهرات مادرمان نزنم تو اين را مي داني، زيرا مي داني كه تمام مايملك من در اين دنيا همين جواهرات هستند. واندا وقتي ديد كه برادرش با دقت به حرفهاي او گوش مي دهد ادامه داد: اين پول را لازم دارم تا حقوق ماهيانه دانسون را بپردازم و تنها چيزي كه ارزويش را دارم اين است كه مبلغي كه دريافت مي كنم براي مدت طولاني كافي باشد.
_ من يك پيشنهاد دارم.
ناگهان واندا متوجه شد كه چقدر كوتاهي كرده و اصلا از برادرش نپرسيده كه براي چه كاري پول لازم دارد و چطور شده كه اينطور ناگهاني به قصر امده.
_ رابي ايا تو گرفتاري داري؟
_ نه نه... ابدا! كاملا برعكس.... ولي مواظب باش، مطلبي كه به تو خواهم گفت ممكن است باعث ضربه عصبي تو بشود. بهتر است بنشيني و گوش بدهي.
دختر جوان با دقت بسيار به بقيه مطلب توجه كرد:
_ تو مي داني كه من از طرف پرنس دوگال (وليعهد انگلستان) به قصر مارل بورو دعوت شده بودم.
_ بله تو براي من اين مطلب را نوشته بودي و من بي نهايت براي تو ذوق كردم.
_ بسيار خوب، پس از ان اولين ميهماني من را همه جا دعوت كردند، به خصوص مجددا در همان قصر مارل بورو دعوت شدم.
_ واي رابي خوش به حالت، چقدر تو خوشبختي. خدا مي داند كه من چقدر تعريف از ان قصر شنيده ام ولي تا به حال با كسي كه شخصا انجا را ديده باشد برخورد نكرده ام... حالا قشنگ برايم تعريف كن.
_ خوب، يك قصر بزرگ زيبايي است كه با بهترين و گران قيمت ترين وسايل تزيين شده و سالن چيني ان خيره كننده مي باشد.
واندا با هر دو گوش به اين سخنان برادر گوش مي داد. چقدر احساس نگراني مي كرد از اين كه برادرش تنها در لندن زندگي مي كند. در ان شهر بزرگ، چه خطرهايي كه براي يك مرد جوان احتمال داشت پيش بياييد، امكان داشت اشنايي هاي نامناسبي اتفاق بي افتد، يا ممكن بود گرفتار قمار و مجالس نامناسبي گردد ويا در ميان چنگال اشخاص نامناسب به راهي كشيده شود كه زندگي اش تباه گردد. و اينك كه مي دانست او در محافل بزرگان و ميهماني هاي وليعهد امد و شد مي كند خيالش راحت شده و احساس ارامش مي كرد. چشم هايش از شادي برق مي زد و مرتب تكرار مي كرد: تعريف كن ...برايم بگو.
_ خوب واندا، تو مي داني كه عليا حضرت ملكه ويكتوريا به هيچ وجه اجازه نمي دهد كه پسرش والا حضرت وليعهد در كارهاي مملكتي دخالت كند و مسئوليتي به عهده بگيرد.
_ بله خوب يادم هست كه پدرم از اين رفتار ملكه هميشه بسيار متعجب بود. چندين بار حتي به ملكه گوشزد كرده بود كه دور كردن وليعهد از مسئوليت هاي مملكتي كار صحيحي نمي باشد، ولي ملكه اصلا مايل نبود در اين مورد با كسي صحبت كرده يا تغيير عقيده بدهد.
پرنس البرت و ملكه ويكتوريا هميشه معتقد بودند كه طرز تعليم وتربيت وليعهد در انگلستان هرگز روي اصول صحيحي انجام نمي شده و اين روش بعدها در اداره امور مملكت تاثير خوبي باقي نگذاشته و پايه سلطنت را لغزنده خواهد كرد، در نتيجه ايشان تصميم گرفته بودد كه پسرشان را در جدي ترين شرايطي تحت تعليم و تربيت قرار دهند تا نمونه اي از يك سلطان تربيت شده با اصول اخلاقي ويكتوريايي تقديم مملكت شود. ادوارد جوان حق بازي كردن نداشت. از صبح تا شب مجبور بود تحت تعليم معلمان و مربيان سخت گير قرار گرفته يا اينكه به موعظه كشيشهاي افراطي گوش فرا دهد.
پس از گذراندن دوران كودكي اختناق اوري پرنس دوگال به دانشگاه كمبريج اعزام شد، ولي در انجا نيز به جاي اينكه بتواند با بقيه شاگردها دمساز و رفيق شود، از ترس اينكه مبادا در اثر معاشرت با انها به راه هاي ناشايست كشانده شود، او را از بقيه جدا كرده بودند. بعدها وقتي زمان كوتاهي را در ارتش براي تعليمات نظامي مي گذراند در انجا نيز حق همزيستي با ديگر رفقا و همدرسان را از او سلب كرده بودند، افسران جوان هم رسته او از اين سختگيري كه درباره اش مي شد متاثر شده و براي تسلي خاطر او پنهاني دختر جوان ارتيستي را كه چندان پايبند به اصول اخلاقي هم نبود براي اشنايي با سلطان اينده مملكت به نزد او اوردند....
چه سعادتي براي يك نوجوان، هرگز افسران جواني كه هدفي جز فراهم كردن يك سرگزمي گذران شاد براي پرنس دوگال نداشتند تصور نمي كردند كه اين عمل انها چنين پيامدهايي را داشته باشد. دخترك كه او نلي كلينتن بود كاملا متوجه بود كه چه افتخاري در اثر همصحبتي با پادشاه اينده كه همان ادوارد هفتم انگلستان مي شد نصيبش شده است. او همه جا اين سعادت را بازگو كرد و عينا پيروان نلي نيز همين رويه را اتخاذ كردند.
البته خبر تازه بزودي در همه جا پخش شده دهان به دهان گشت، تا شخصي به نام لرد تورينگتن يكي از درباريان سخن چين كه كارش اين بود كه اخبار جمع اوري كرده را پخش كند، وظيفه مقدس خود دانست كه موضوع را به گوش والا حضرت البرت همسر ملكه ويكتوريا برساند. به اين صورت كه به نجوا گفت: والا حضرت پسرتان با خانم هاي ارتيست معاشرت دارد.
از ان دقيقه به بعد زندگي وليعهد تبديل به جهنم شد. پسر جوان مجبور شد كه به كرات نزد پدر از كرده خود عذرخواهي كند و طي نامه هاي متعدد به ملكه ويكتوريا مادر خود اعتراف به گناه خود و اظهار ندامت بنمايد. احتمال زياد مي رفت كه پدر و مادر قلم عفو روي خطاي اولادشان بكشند ولي هيهات كه چند روزي از اين واقعه نگذشته بود كه، پرنس البرت اظهار ناراحتي از بي خوابي و سردردهاي خيلي شديد كرد، پزشكان تشخيص دادند كه والا حضرت مبتلا به تيفوئيد شده و روز دوم دسامبر 1861 مريض به حال كما افتاده و دوازده روز بعد جان به جهان افرين تسليم كرد. انچه مسلم بود حصبه باعث مرگ شاهزاده شد، ولي هرگز نشد ملكه را قانع كنند كه اگر پسرش چنين رفتار ناشايستي را از خود نشان نداده بود همسر دلبندش جهان را به اين زودي وداع نمي كرد و هنوز زنده مي ماند.
براي سلطانه اي با اين اندازه افكار خشك و متعصب، گناه به اين كوچكي كه از طرف نوجواني انجام شده بود، او را به قعر چاه معصيت فرو برده بود.
پرنس دوگال خود هميشه علاقه مفرطي به پدرش داشت. با وجود اينكه پدرش درباره او بسيار خشن بود وقتي متوجه شد كه مادر او را مسئول فوت پدر مي داند و تمام گناهان دنيا را به گردن او انداخته، به خاطر ماجراي بي اهميتي كه با يك دختر هنرپيشه اتفاق افتاده، قسم ياد كرد روزي كه ازاد شود هر كاري كه دلش بخواهد انجام دهد.
روياي او به وقوق پيوست.
گرچه در بيست و يك سالگي تحت تبرك ملكه با پرنس الكساندرا دختر فوق العاده زيباي پادشاه دانمارك ازدواج كرد، ولي اين ازدواج مانع از اين نشد كه تمام زندگي را با هر زني كه مورد پسندش بود دمساز نباشد.
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۲۸ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

رابي به موضوع سخن خود برگشت و ادامه داد:
_ بنابراين من بالاترين شانس را اوردم كه پرنس دو گال (والا حضرت وليعهد) مرا يكي از بهترين دوستان خود مي داند. نه فقط مكرر مرا به مارل بروهاوس دعوت كرده بلكه خارج از شهر هم كه براي تفريح مي رود مرا با خود جز همراهانش مي برد.
واندا چشمهايش را گشود: ايا تو به ساندينگهام هم رفته اي؟
_ نه هنوز ولي مطمئنم هر زمان كه قرار شود او به انجا برود از من نيز براي همراهي خودش دعوت خواهد كرد.
_ رابي خوش به حالت چقدر شانس داري، بايد همه چيز را يكي يكي برايم تعريف كني.
_ من حتي به پاريس هم با پرنس دوگال رفته ام.
واندا دستها را به هم زد: اين فوق العاده است! چه عالي.
_ شهر روشنايي... از انچه تعريف مي كنند زيباتر هم هست، زيبا تر از انچه كه بتواني تصور كني.
البته رابي خودداري كرد از اينكه براي خواهرش فاش كند، كه پادشاه اينده به طور ناشناس سفر مي كند. او خود را به نام كنت دوچستر معرفي مي كرد و تمام سال يك سوئيت در هتل بريستول رزرو كرده داشت. لرد كرسول جوان نيز خودداري كرد از اينكه براي خواهرش زيبايي و خوش مشربي دخترهاي جوان پاريس را شرح دهد.
در كافه انگلار مشهور خانمي به نام كورا پرل كه يك انگليسي بود از شهر پليموت و گفته مي شد كه با ناپلئون سوم رابطه تنگاتنگ داشته به (مثلا) كنت دوچستر معرفي كرده بودند.
_ وحالا وانداي عزيزم مطلبي كه مي خواهم به تو بگويم و نمي دانم عكس العملت چه خواهد بود اين است:
_ پرنس دوگال اظهار تمايل كرده است به اينكه قصر كرسول را ببيند!
دختر جوان از جا پريد: يعني مي خواهد بياييد اينجا؟ ببينم مرا دست انداخته اي؟ بگو، بگو كه شوخي مي كني.
_ به هيچ وجه شوخي نمي كنم.
_ اخر محال است حقيقت داشته باشد! يعني پرنس دوگال مي خواهد بياييد اينجا؟ در حالي كه برايش ميسر است كه به هزار جاي ديگر و قصرهاي ديگر برود؟
_ بله مي دانم.
_ خوب؟!
واندا ديگر قدرت حرف زدن نداشت.
_ خوب او دوست دارد به محلهاي جديد برود و چيزهاي تازه ببيند و ميل دارد قصر كرسول را ببيند.
_ يك كلمه اش را باور نمي كنم.
_ واندا باور كن حقيقت دارد. پرنس دوگال به اينجا خواهد امد!...
_ يقين تو خواب ديده اي!
_ واندا تو ديوانه شده اي!
واندا سرش را يان دو دست گرفت.
_ احساس مس كنم كه خودم هم نزديك است ديوانه بشوم.
*********************
در تمام طول راه لندن تا كرسول رابي از خودش سوال مي كرد كه چگونه مطلب را با خواهرش در ميان بگذارد. چگونه به او توضيح دهد و او را وادار به قبول كند. او ميدانست كه چون واندا جوان است هميشه در خارج از شهر زندگي كرده است، چنان اطلاعي از دنياي خارج ندارد.
و باز كمتر از ان از طبيعت مرد!
چگونه مي بايستي او را متوجه كند كه دوست پرنس دوگال بودن و معاشرت با او چقدر حائز اهميت است.
در عرض سالهاي گذشته روزنامه ها با رعايت قانون معمول از سخن گفتن و نوشتن درباره پادشاه اينده خودداري كرده بودند، در حالي كه فتنه سكوت از هر سخني موثر تر است. به هر تدبير سخن چيني ها در بعضي محافل كار خود را مي كردند. همه مي دانستند كه پرنس دوگال زندگي خوشي را مي گذراند و زبانهاي تلخ ساكت نبودند. بعضي جزئيات خارج از نزاكت تا گوش ملكه نيز مي رسيد. اين خبرچيني ها به قدري ملكه را عصباني كرده بود كه به كلي قدغن كرد كه وليعهد كوچكترين دخالتي را در امور مملكتي داشته باشد.
وليعهد كه او را در محافل خودماني قصر برتي مي ناميدند مجبور بود به نوعي براي جلوگيري از مبادرت به كارهايي كه ملكه ناشايست مي ناميد در قفسي زندگي كند و كودكي و نوجواني خود را به انگونه بگذراند. به همين دليل او عقيده داشت كه به اندازه كافي زندگي خسته كننده اي را گذرانده و سعي داشت اكنون گذشته را جبران كند، در نتيجه تا جايي كه امكان داشت خوشگذراني مي كرد.
ملكه با ديد خيلي تاريك به قضيه نگاه مي كرد. ملكه چاره را در ان ديد كه او را مجبور كند كه با شاهزاده خانم الكساندرا ازدواج كند، اما اين عمل از گفتگوهاي محافل دربار جلوگيري نكرد. شاهزاده شخصا متوجه شد كه نبايستي موضوع سخن را به دست مردم بدخواه داد. در نتيجه قدغن كرد كه راجع به ميهماني ها و ضيافتهايي كه ترتيب مي دهد و در انها شركت مي كند كسي در روزنامه چيزي بنويسد. ولي چناچه گفتيم سخن چيني ها همچنان ادامه داشت.
شاهزاده خود را به سرگرمي هاي بچه گانه اي سرگرم مي كرد. مثلا يك شب كه به جاي خامه زده، كف صابون ريش تراشي روي كيك گذاشته بودند انقدر خنديد كه دل درد گرفت. دفعه ديگر كار خنده دار تر اين بود كه به دستور او پيشخدمت يك خرچنگ زنده را در تختخواب لرد دوپلن گذاشته بود. شب ديگر در منزل دوشس دومانچستر زماني كه همه سر ميز شام نشسته بودند يك دسته بشقاب چيني با صداي مهيبي از دست پيشخدمت البته قصدا به زمين ريخت و خرد شد. زماني خنده او شديدتر شد كه مي دانست اين جريان از قبل تدارك ديده شده و بشقابهايي كه شكسته شده بود از سرويس قيمتي صاحبخانه نبوده، بلكه همه چيني ارزان قيمتي بوده است.
والا حضرت علاقه داشت به اينكه با لباس مبدل به محلهاي عمومي برود. يك شب ماركي دوهاستيگ او را به يك دانسينگ برد. قبلا به يك نفر شكارچي موش پول داده بود و او دويست موش بزرگ را در كيسه كرده بود. زماني كه همه زن و مردها روي پيست مشغول رقصيدن بودند اول ترتيب كار را دادند، كه ناگهان چراغها را خاموش كردند و ان موقع تمام موشها را روي پيست رقص خالي كردند و همزمان چراغها روشن شد. چنان وحشت و جيغ و دادي همه جا را فرا گرفت كه مردم وحشت زده ني دانستند كه چگونه از روي موشها فرار كنند.
در تمام روزنامه ها اين جريان را نوشتند و شرح شلوغي و در هم ريختگي ان صحنه را ددند، البته ملكه به هيچ وجه اين جريان را خنده دار نمي دانست.
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۵۶ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

بله، پرنس قادر بود كه از صميم قلب بخندد، از يك غذاي خوب لذت ببرد و يك سيگار برگ بكشد و يك زن خوشگل را در بغل بگيرد. ضمنا بايد بدانيم كه تمام اين كارها را به اين دليل انجام مي داد، كه اجازه نداشت وظايفي را كه به عهده او و حق او بود را انجام دهد. او بسيار صميمانه تاسف داشت از اينكه نمي تواند در مجمع وزرا شركت كند و بيش از ان تاسف داشت كه به او اجازه نمي دادند جعبه سرخ معروف را كه تمام اسرار دولت در ان ضبط مي شد بازديد كند.
راي ملكه در اين مورد غير قابل تغيير بود و چيزي براي پرنس باقي نمي ماند جز اينكه خود را به خوشي هايي از قبيل انچه گفته شد سرگرم كند و مسلما تمام اين مطالب باعث كدورت خاطر علياحضرت ملكه ويكتوريا مي شد.
ضمنا يافتن موارد تفريحي تازه و بي سابقه براي سرگرم كردن والا حضرت مشكل بود. همه دوستان شاهزاده سعي و كوشش مي كردند، ضمنا فرار از زير چشم كنجكاو و جرايد نيز اسان نبود دستور داده شده بود: « هيچ مطلبي هرگز نبايد به گوش علياحضرت ملكه برسد.»
براي مخفي نگه داشتن نحوه تفريحات بهترين راه را خود والا حضرت پيدا كردند، اخر هفته اسرار اميز.
حقيقت امر اين بود كه ادوارد هفتم _ پادشاه اينده انگلستان _ مي رفت كه با گذشت زمان رفته رفته وزن اضافه كند و به اصطلاح پا به سن مي گذاشت. اكنون ديگر ميل داشت چند روز در هفته را در جاي ساكت و دور از هياهوي شهريو دانسينگ ها بگذراند
اين مطلب بر همه اشكار بود كه والا حضرت پرنس دوگال زنها را دوست مي دارد، نكته جالب اينكه هرگز به دخترهاي جوان توجهي نداشت و بيشتر معاشرت با زنهاي شوهردار را ترجيح مي داد. قضيه از اين قرار بود كه هر جايي را كه والا حضرت براي گذراندن اخر هفته و به اصطلاح اخر هفته اسرار اميز انتخاب مي كرد، خانم صاحبخانه بادي به غبغب مي انداخت كه والا حضرت نظر به او دارد و شوهرش افتخار مي كرد كه همسرش جلب نظر شاهانه را كرده است. زماني كه والا حضرت پرنس دوگال با لرد كرسول جوان اشنا شد، ديد كه او جوان جذاب و خوش مشربي است و طبعي با نشاط دارد و به او گفت:
_ من پدر شما را به خوبي به خاطر دارم، ايشان بارها سعي كرد كه رابطه من و عليا حضرت را اصلاح كند ولي متاسفانه موفق نشد.
رابي خيلي سريع جز نزديكان پادشاه اينده در امد. در تمامي شب نشيني هاي مارل بوروهاوس دعوتش مي كردند و هميشه در اخر هفته سري نيز در معيت والا حضرت بود.
اقايان شركت كننده در ميهماني اخر هفته حق داشتند همنشيني به همراه خود بياورند، به شرط انكه ان خانم از خانواده اشراف باشد و كسي حق نداشت زن بدنامي را با خود بياورد. اين در صورتي بود كه صاحبخانه ازدواج نكرده باشد، ولي اگر صاحبخانه متاهل بود ميهمانها يا بايد به اتفاق زوجه خود يا تنها در ميهماني شركت مي كردند. اخيرا والا حضرت از غيبت پرنسس الكساندرا استفاده كرده و هر شب ضيافتي ترتيب مي داد. والا حضرت الكساندرا كه همان دختر پادشاه و ملكه دانمارك بودف براي ديدار از پدر و مادر خود به دانمارك رفته بود.
شب گذشته در حالي كه رابي مشغول نوش جان كردن يك فيله خوشمزه در حضور والا حضرت و بقيه همراهان در مارل بوروهاوس بود دوك ساوترلاند سوال كرده بود:
_ قربان اخر هفته سري هفته اينده را در كجا خواهيم گذراند؟
همگي با كمال احترام در انتظار جواب والا حضرت سكوت كردند.
والا حضرت اعلام كردند: دوستان! من تصميم دارم اين هفته به يك قصري كه تا به حال نديده ام بروم.... شنيده ام كه در انجا تابلوهاي نقاشي فوق العاده ارزشمند و زيبايي وجود دارد.
يكي از حضار پرسيد:
_ والا حضرت راجع به كدام قصر مي فرمايند؟
_ راجع به قصر كرسول!
رابي بيچاره ناگهان مبهوت ماند و رنگ از رويش پريد. ايا درست شنيده بود؟
_ ق... قصر كرسول؟
پرنس دوگال رو به او كرده و گفت:
_ مرحوم لرد دو كرسول.... پدر شما.... بارها راجع به قصر ابا و اجدادي شما كه از عهد اليزابتي باقي است براي من تعريف كرده بودند.
رابي به زحمت بر خود مسلط شده و توانست اين چند كلمه را ادا كد:
_ بله... ب بله، همين طور است. قصر كرسول داراي ارزشمندترين تابلوهاي نقاشي مي باشد كه از ممالك مختلف جمع اوري شده.
والا حضرت بدون اينكه متوجه دستپاچگي او بشود اعلام كرد:
_ بسيار خوب... تصميم گرفته شد... اخر هفته اينده را در انجا خواهيم گذراند! همه موافقند؟
چگونه امكان داشت ميهمانان شاهزاده با راي ايشان مخالف باشند؟ شاهزاده اضافه كرد:
_ من اطمينان دارم پدر شما مايل بود و دوست داشت كه من براي ديدن گاهواره خانوادگي شما به انجا بيايم!...
بيچاره رابي يخ زده و به اصطلاح خشكش زده بود و پرنس با خوشرويي ادامه داد:
_ چون شما سواركار ماهري هستيد، مطمئنم كه اسبهاي خوبي هم داريد و قطعا گردشگاههاي زيبايي در ان صفحات براي سواري وجود دارد.
لرد كرسول جوان چه مي توانست بكند؟ با كوشش طاقت فرسايي اظهار داشت:
_ براي من افتخار بزرگي است كه ميهماندار والا حضرت باشم.
و رو به طرف بقيه حضار كرده و گفت:
_ و همچنين همگي شما دوستان.
شاهزاده دنباله سخن را در دست گرفت: چون اين قصر با شهر فاصله زيادي ندارد، همگي با درشكه با انجا خواهيم رفت، اين طور خيلي بهتر است تا اينكه واگن مرا به قطار ببندند.
بعد سري تكان داده اضافه كرد: بسيار خوب! همه چيز مرتب است. كرسول... ما جمعه شب ساعت حدودا شش بعد از ظهر در قصرشما خواهيم بود.
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۱۶ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

وقتي رابي ان شب به خانه محقر خود كه در طبقه بالاي عمارت زير شيرواني اجاره كرده بود رسيد احساس كرد كه ديگر رمقي براي او نمانده است. با نگراني از خود مي پرسيد، چه كنم؟ چه بايد بكنم؟ دستها را به هم گره كرده با خود مي گفت: چه راهي پيدا كنم كه بتوانم مانع امدن انها به قصر بشوم؟ چطور است بگوييم مريض هستم؟ يا مثلا بگوييم قصر اتش گرفته و تل خاكستري بيش نيست؟ بعد باز خودش را نصيحت مي كرد كه ارام باشد و درباره همه چيز با متانت فكر كند.
البته در اينكه قصر كرسول مجلل و باشكوه بوده و گنجينه هاي بسيار در ان نهفته است شكي نيست. كاري كه من بايد بكنم اين است كه انجا را براي اخر اين هفته سر و صورتي بدهم كه قابل پذيرايي از والا حضرت وليعهد باشد.
بي اختيار حس خوشبيني كه هميشه در وجودش بود خودنمايي كرده و فرياد براورد: اي بابا... مگر چه خبر شده؟ مگر گفته اند دريا را تا ته بنوشم؟َ
صداي خواهرش او را به خود اورد و باز واقعيت پيش چشمش نمايان شد.
_ بله رابي من اطمينان دارم كه تو من را مسخره كرده اي.
و با ناباوري سوال كرد: مي خواهي بگويي كه پرنس دوگال قرار است به اينجا، قصر كرسول بيايد؟ من كه يك كلمه اش را باور نمي كنم.
_ ولي اين حقيقت دارد!
_ يعني تو از او دعوت كرده اي به صرف چايي؟ حالا مثلا باز يك چنين چيزي امكان دارد حقيقت باشد... خوب من مي توانم با كمك بنكس سالن بزرگ را براي پذيرايي اماده كنم.
_ خير موضوع صرف چاي حقيرانه نيست، بلكه والا حضرت و دوستانش همه جمعه شب به اينجا خواهند امد و تام اخر هفته را با ما خواهند گذراند.
_ ولي... اخر!
_ اين خواسته والا حضرت بود. خوب چگونه من مي توانستم بگويم كه نمي توانم از ايشان در خانه مان پذيرايي كنم.
_ ولي... اخر!
_ تا به حال چندين ميهماني ايشان را پذيرفته ام و از ميهمان نوازي ايشان برخوردار بوده ام، خوب اصلا حالا هم نوبت من است كه يك بار به ان همه پذيرايي جواب بدهم.
واندا بيكن و تخم مرغ صبحانه خود را به كلي فراموش كرده و دست به انها نزد. همه سرد و او با نگراني در اتاق بالا و پايين مي رفت.
_ پذيرايي از والا حضرت وليعهد و دوستانش! در حالي كه نه خدمتكار كافي داريم، غير از بنكس و همسرش و نه پول. تو عقلت را از دست داده اي رابي.
_ همه چيز را رو به راه مي كنيم... فقط لازم است كه تعداد زيادي كارگر استخدام كنيم!
_ خوب پول اين همه كارگر را كي خواهد داد؟
_ صبر كن برايت توضيح بدهم. ببين امروز تازه سه شنبه است، تا جمعه خيلي وقت داريم كه ترتيب همه كارها را بدهيم.
_ خداوندا هيچ فكر كرده اي كه چه كارهايي بايد انجام شود؟ ببين... خلاصه اين كار به نظر من غير ممكن مي ايد!
_ واندا... انگار اصلا تو را ديگر نمي شناسم! ايا ناگهان تبديل شده اي به يك ادم منفي؟
_ نه ... نه واقعا! ولي اصلا مانده ام كه چه بگويم، به قدري اين خبر براي من غير منتظره بود كه پاك گيج شده ام!
دختر جوان سرش را با شدت تكان داد.
_ خوب نگران نباش. كار تو فقط اين خواهد بود كه سرپرستي كني تا همه چيز به موقع اماده شود. من الان صورت كارهايي را كه بايد انجام شود برايت خواهم نوشت، چون من خيلي مايلم كه از والا حضرت و همراهانش همان گونه پذيرايي شود كه در جاهاي ديگر ديده ام.
واندا در حالي كه شانه هايش را جمع كرده بود در جاي خود نشست.
_ رابي... بگو ببينم.... ايا ما واقعا مجبوريم كه....
_ بله... زيرا من در غير اين صورت رفاقت پرنس دوگال را از دست خواهم داد و اين موضوع براي من خيلي اهميت درد.
_ خوب اين را خوب مي فهمم.
_ اين ميهماني...
_ اخر رابي ما فرصت كافي براي اماده كردن اين همه كار را نداريم، فقط كمتر از چهار روز وقت داريم.
_ ببين واندا، راجع به هر چيزي يكي يكي صحبت كنيم... اول صبر كن تا من صبحانه ام را تمام كنم.
ضمن گفتن اين سخنان رابي مشغول كره ماليدن روي نان تست بود. مقدار زيادي عسل نيز روي ان اضافه كرد و ادامه داد:
_ بعد از اين مي رويم ارام توي اتاق دفتر مي نشينيم و با نظم و ترتيب تمام مسائل را بررسي و تصميم گيري مي كنيم.
_ واقعا تو چطور مي تواني احساس گرسنگي بكني وقتي فكرت مشغول يك مسئله به اين پيچيدگي است؟
دختر جوان سر را ميان دو دست گرفت. من كه غير ممكن است بتوانم يك لقمه فرو بدهم.
ولي رابي با خونسردي و ارامش يك فنجان ديگر چاي براي خود ريخت و ان را نوشيد، سپس از جايش برخواست و گفت: حالا بيا برويم به اتاق دفتر.
واندا در حالي كه نفس عميقي مي كشيد به دنبال او رفت.
رابي به خواهرش گفت: بنشين. و خودش پشت ميز تحرير پدرش جاي گرفت و قلمي برداشت و در مركب فرو كرد.
_ در درجه اول صورت كارهايي را كه بايستي انجام شود بنويسيم.
_ به وسيله چه كسي؟
_ به وسيله اشخاصي كه استخدام خواهيم كرد... براي حداقل يك هفته.
_ چه كساني؟
_ تمام كساني كه در دسترسمان باشند... در اولويت كساني قرار دارند كه روزگاري در اين خانه خدمت كرده اند. قبل از هر كس من به ياد خانم استيونسون افتادم.
اين خانم مديره داخلي قصر بود كه سالها قصر را به بهترين نحوي اداره مي كرد و اكنون از سن هفتاد سالگي باز نشسته شده و در دهكده در يك خانه ويلايي زندگي مي كرد.
_ ايا گمان مي كني كه او خواهد امد كه به ما كمك كند؟
_ واي البته فورا! او به زودي هشتاد ساله خواهد شد. او هنوز به خوبي سر پا مي باشد و گاهي براي ديدن بنكس و خانمش به قصر مي ايد. گمان كنم كه كاملا قادر است كه براي مدتي كارها را به عهده گرفته و اداره كند. كاملا مي توانم او را به هنگام دستور دادن به زن هاي كارگر قصر ببينم.
_ براي مرتب كردن اتاقها به حداقل شش نفر كارگر زت احتياج داريم. اتاقها لازم است مانند عهد مادرمان داراي تمام وسائل راحتي و خوش پذيرايي باشند.
_ اتاق تو را من هميشه خودم مرتب مي كنم... خيالت راحت باشد.
_ ان اتاق را در اختيار شاهزاده خواهيم گذاشت.
واندا از جا پريد: چه مي گويي، مي خواهي ايشان در اتاق رئيس خانواده بخوابد؟
_ مگر ان بهترين و قشنگ ترين اتاق قصر نيست؟
_ راست مي گويي، چون پرنس دوگال ما را به قدم خود مفتخر مي كند، حق است كه از بهترين و قشنگ ترين اتاق قصر استفاده كند... خوب چند نفر ميهمان داري؟
_ با خودم دوازده نفر مي شويم كه عبارتند از: دوك دوساوترلند، لرد كارينگتن، لرد چارلز برسفورد، ماركي دوميليورتن، من اسامي خانم ها را هنوز نمي دانم.
_ خداي من بخاطر اين همه ميهمان مجبور خواهيم شد در تمام اتاق هايي را كه سالهاست بسته است باز كنيم.
_ خوب... ولي چون همه اتاقها در طبقه اول عمارت قرار دارند، نبايد اين كار خيلي مشكل باشد.
_چي؟ مشكل نيست؟
فرياد واندا بلند شد.
_ اي بابا... پذيرايي از دوازده نفر چندان هم نبايد سخت باشد.
دختر جوان ترجيح داد كه اصلا جواب برادرش را ندهد.
زلال آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
باربارا, باشد, رويا, شايد, كاتلند, يك

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
شايد يك رويا باشد | باربارا كاتلند | دانلود ستاره یخی خارجی 0 ۱ فروردين ۱۳۹۱ ۰۷:۲۸ بعد از ظهر
شايد يك رويا باشد | باربارا كاتلند | موبایل farnaz58 رمان خارجی 1 ۱ فروردين ۱۳۹۱ ۰۳:۲۹ بعد از ظهر
رونق فعاليت هاي فرهنگي؛ شايد يك رويا! Star-crossed اخبار کتاب 0 ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۴۹ قبل از ظهر
شاید یک رویا باشد | باربارا کاتلند | اسکن ~pArnYa~ کتابهای کامل شده خارجی 47 ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
حقيقت رويا | ناشناس | تایپ * sARa_elf* کتابهای کامل شده نوشته کاربران 30 ۷ خرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۵۴ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان