| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز _ ولي اگر انها شما را درك نكنند چه خواهد شد ؟ ژوزفين شانه ها را بالا انداخت . _ اه ... خوب ان وقت _ به شوخي گفت _ ان وقت مجبورم با شما بمانم . رابي لبخند زد . _ پس بايد منتهاي استفاده را از اين فرار خودتان بكنيد . من تمام جاهاي ديدني لندن را به شما نشان خواهم داد و سعي مي كنم كاري بكنم كه با خاطره خوش از اين سفر به خانه برگرديد . _ چقدر مايلم چندين موزه ، برج لندن ، قصر باكينگهام ... و باغ وحش را هم دلم مي خواهد ببينم ! _ خوب ما در اين صورت حداقل يك هفته مشغول خواهيم بود . ناگهان رابي ساكت شد . ناگهان به يادش امد كه جمعه عصر والا حضرت و همراهانش در قصر كرسول ميهمان او هستد و به خود گفت :« من كه هنوز به رئيس تشريفات نام خانمي را كه قرار است همراه من باشد نداده ام . اصلا فرصت نكرده بود كه در اين مورد فكري بكند ، از بس گرفتار مسائل ديگر بود . از قبيل اماده كردن قصر براي پذيرايي چنين ميهمان عالي قدري ... نگراني براي به دست اوردن پول براي اين مخارج گزاف و و و . هر يك از ميهمان ها طبق معمول زن زيبايي به همراه خواهند امد ... پس چرا من ژوزفين را همراه خود نبرم ؟ يقينا ژوزفين از ديدن قصر و گالري نقاشي ها خوشحال خواهد شد . قطعا واندا موفق به انجام معجزه و سر و صورت دادن همه چيز در قصر شده است و اگر بخت يار باشد قصر كرسول شكوه و زيبايي گذشته را باز يافته ... تا من بتوانم به ان افتخار كنم . ولي به هر حال تصميم گرفت براي مطرح كردن اين موضوع با ژوزفين هنوز كمي صبر كند . ضمن صرف غذا تصميم گرفتند كه فردا به تماشاي باغ وحش و برج لندن بروند . ناگهان دختر جوان احساس دلواپسي كرد و گفت : _ من قصد ندارم مزاحم وقت شما بشوم ،حتما شما خيلي گرفتار هستيد . نمي خواهم فكر كنيد كه مجبور هستيد وقتتان را با من بگذرانيد . _ چه مي گوييد ! من بي نهايت از ورود غير منتظره شما در زندگي ام خوشحال هستم . البته مخفي نماند كه خيلي نگران هستم از اين كه مبادا فردا صبح متوجه شوم شما غيب شده ايد ! به قدري شما غير قابل پيش بيني هستيد كه خيلي امكان دارد ناگهان در طول شب تصميم بگيريد كه به پاريس برگرديد . _ مطمئن باشيد چنين اتفاقي رخ نخواهد داد . حالا كه من انقدر شانس داشته ام كه مردي به مهرباني شما پيدا نم ... رابي به طعنه گفت : _ مطمئنم كه هر مرد ديگري از خدا مي خواست به جاي من باشد و خدمتي براي شما انجام بدهد . _ بي ادب نباشيد ! _ من بي ادب نيستم ، بلكه حقيقت بينم . _ چرا فكر مي كنيد كه من دختر بچه احمقي هستم ؟ من احساس مي كنم كه مي توانم كمال اطمينان را به شما داشته باشم . مطمئن باشيد كه من با هر كسي اين رفتار را نمي كردم و كاملا دقت مي كنم . ناگهان انگار رابي احساس ارامش كرد و به خود گفت : « واقعا او هنوز يك بچه است ، بايد خيلي مراقب باشم كه او را نترسانم ...» حتي در صورتي كه خيلي مايل بود سوالات بسياري از او بكند ، يك سوال هم نكرد . ولي خيلي دلش مي خواست بيش از اين از وضع خانوادگي او اطلاع داشته باشد و چقدر مايل بود بداند خصوصيات مردي كه به خاطرش از خانه فرار كرده بود چيست . به خود مي گفت : « اين صحيح نيست كه من بيش از اين كنجكاو باشم ، بهتر است منتظر شوم تا خود او راجع به اين مطالب صحبت كند .» پياده به خانه رسيدند و با دربان خواب الودي رو به رو شدند . رابي دختر جوان را به اپارتمان طبقه دوم رساند . _ چه شب خوبي ... يك دنيا از محبت هاي شما ممنونم و تشكر مي كنم . خيلي به من خوش گذشت . رابي در حالي كه او را با نظر تحسين مي نگريست گفت : _ خواهش مي كنم . اگر قرار بود به حرف دلش گوش كند او را در بغل مي گرفت و مي بوسيد ، ولي به خود گفت : « اين بهترين راه براي ترساندن او مي باشد . اگر چنين كاري بكنم بايستي مطمئن باشم كه صبح ديگر او را در اينجا نخواهم يافت و انوقت خدا بهتر مي داند كه او با چه خطراتي مواجه خواهد شد .» دست او را گرفت و مودبانه بوسيد و گفت : _ شب بخير ... ژوزفين ... خوب بخوابيد . _ ايا مي توانيم صبحانه را با هم صرف كنيم ؟ _ بله ... البته ... من به دربان دستور خواهم داد كه ساعت نه صبح براي دو نفر صبحانه به اتاقمان بياورد ، ولي قبلا بايد يك قولي به من بدهيد ! امشب از اينجا فرار نكنيد ! من خيلي مي ترسم از اينكه هميه اين چيزها رويا باشد ، اگر صبح متوجه بشوم كه اپارتمان خالي است خيلي غمگين خواهم شد . ژوزفين با اهنگ شيريني زد زير خنده و گفت : _ واي نه ... اين رويا نيست و حتما من فردا صبح اينجا خواهم بود ولي اگر شما ساعت نه اينجا نباشيد ان وقت من نگران خواهم شد . _ هيچ دليلي براي چنين كاري وجود ندارد ، ژوزفين ، به اميد فردا . در بسته شد و لحظه اي بعد صداي چرخيدن كليد به گوش رابي رسيد . خيلي عاقل است ! رابي نيز به اپارتمان دوستش رفت . ضمن اماده كردن خود براي رفتن به رختخواب با خود فكر مي كرد و به خود مي گفت : « چقدر مايلم بيش از اين راجع به دختر جوان بدانم ، تا الان جز نام كوچك او چيزي نمي دانم . اين اولين زني است كه اينگونه حس كنجكاوي مرا برانگيخته است .» ************ سفر را دوست ميدارم مقصد من رفتن است .... ویرایش توسط زلال : ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۲۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, 30ma, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, aygeen, ayn@z, azam 24, barni, dorsa_68, farnaz58, hala, heaven-born, hediyeh_b, hiva, honey_x, katy, l0vin, leila93, mahsa8877, mahsaok, moon shine, nastaran86, pegah.a, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, roshan*, samare, sanaz_, SANIA-23, sharghi, smahmodi, tania_7, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, Yasnaaaa, ~pArnYa~, الهام1995, خانوم عسلی, واران, گل یاس, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز سر و سامان دادن به قصر كرسول با چنان سرعت و موفقيتي پيش مي رفت كه واندا مبهوت مانده بود . تحت نظر اقاي بنكس و خانم استيونسون يك لشگر كارگر زن و مرد گردگيري اتاق ها و از بين بردن عنكبوت ها را انجام مي دادند . نقره ها را برق مي انداختند ، شيشه ها را مي شستند و پاك مي كردند ، پاركت هاي بلوطي را برق مي انداختند و فرش ها را تكان مي دادند و پهن مي كردند و و و ... سر پيش خدمت و خانم استيونسون از اينكه مي ديدند زندگي دوباره در قصر جان مي گيرد از خوشحالي در پوستشان نمي گنجيدند . زمان زيادي گذشته بود كه ضيافت بزرگي در قصر برپا نشده بود . اين جمله را بنكس مكرر تكرار مي كرد . واندا طبق دستور برادرش ، از گفتن نام ميهمانان عالي قدر خودداري ، تنهايي از اين جوش و خروشي كه در خانه بر پا شده بود به وجد امده بود . « ارزويم فقط اين است كه بتوانم مزد كافي به اين كارگرها ، كه از صبح تا شب زحمت مي كشند بدون اينكه كلامي اظهار خستگي كنند بدهم .» حقيقت اين بود كه ساكنين دهكده خوشحال بودند از اينه در قصر كار مي كنند ، چون در ميان انها عده اي بودند كه هنوز تا به حال پايشان به انجا نرسيده بود . بيش از ه روز نگذشته بود كه واندا متوجه شد خانه اي را كه در ان به دنيا امده ديگر نمي شناسد . چگونه ممكن بود همه چيز به اين سرعت عوض شود ؟ در اتاق هاي پذيرايي همه چيز برق مي زد . حتي تمام پارك نظم سابق را پيدا كرده بود ! باغبان ها تمام درخت هاي زشت و بي ثمر را از ريشه بيرون اورده و بيشه را از خار و بوته هاي خشك پاك كرده بودند . واندا براي پاك كردن تابلوهاي نقاشي متخصص استخدام كرده بود . تنها كاري را كه خودش به عهده گرفته بود شخصا انجام دهد تزيين اتاق هاي پذيرايي با دسته گل هاي گوناگون و زيبا بود . « تعجب مي كنم از اينكه رابي اصرار دارد تمام ميهمان ها در يك طبقه جاي داده شوند ... ولي خوب چون خواسته او اين است ، حتما همين كار را مي كنم .» نكته ديگري كه باعث حيرتش بود ، اين كه برادرش خواسته بود نام ميهمان ها هر كدام روي در اتاقشان با نصب كارت نوشته شده معين باشد . با خودش مي گفت : « يقين اين يك رسم جديدي است . منتها عيب كار اين است كه رابي هنوز نام مدعوين را به من اطلاع نداده ، در نتيجه فرصت كافي براي خوش نويسي روي كارت ها باقي نمي ماند و اين باعث تاسف است ، چون من در اين مورد پيش بيني هاي جالبي كرده بودم .» ولي روز بعد نامه اي از برادرش رسيد كه در ان نام ميهمان ها را نوشته بود و چون هويت والا حضرت مي بايستي مجهول و ناشناخته بماند براي ايشان فقط با علامت سه تا ضربدر كارت تنظيم مي شد . واندا با شوخي به خود گفت : « متوجهم كه رابي تمام نكات را دقيقا در نظر مي گيرد .» ***************** طبق قول و قرار قبلي ، لرد دو كرسول ، ژوزفين را براي تماشاي لندن به گردش برد . او تمام دعوت ها را به خاطر بودن با ژوزفين رد كرد مگر رفتن به اسب دواني را كه از قبول قبول كرده بود همراه والا حضرت باشد . به ژوزفين گفت : _ من خيلي متاسفم ، ولي امروز بعد از ظهر استثنائا نمي توانم با شما باشم و متاسفم از اينكه بايد شما را تنها بگذارم . _ براي من هيچ نگران نباشيد خوشبختانه در اپارتمان شما به اندازه كافي كتاب وجود دارد كه من هفته ها سرگرم خواندن باشم و حوصله ام سر نرود ! ضمنا من خيال دارم كمي خريد بكنم چون احتياج به لباس دارم . ايا شما مي توانيد به من پيشنهاد كنيد كه كجا براي خريد خوب بروم ؟ _ البته در بوند استريت و اگر مايا باشيد شام را شب با هم ديگر صرف مي كنيم . _ با كمال ميل . صبح ان روز فقط فرصت كرده بودند براي تماشاي باغ وحش بروند ، ولي روز بعد رابي دختر جوان را به برج لندن و تماشاي موزه معروف مادام توسو برد و ژوزفين بسيار تحت تاثير قرار گرفته گفت : _ چقدر همه اين چيزها جالب است و من از ديدن انها خيلي خوشحالم ! بعد ناگهان به فكر فرو رفته گفت : _ اميدوارم حوصله شما خيلي سر نرفته باشد از اينكه به خاطر من مجبور شديد يك بار ديگر از از تمام مكان هايي كه حتما تا به حال صد بار ديده ايد دوباره ديدن كنيد . فكر مي كنم تمام انها را از حفظ مي شناسيد . _ اتفاقا مطمئن باشيد همان گونه كه براي شما جالب بود ، براي من نيز ديدنش لازم بود ، چون از زمان بچگي تا به حال ديگر فرصتي پيش نيامده بود كه من به بالاي برج لندن بروم ! _ واي چقدر حيف ! _ بله تصديق مي كنم ! باز هم دخترك اصرار كرد : _ ايا مطمئن هستيد كه حوصله تان سر نرفت ؟ _ ژوزفين ... چگونه امكان دارد من زماني كه با شما هستم حوصله ام سر برود ؟ ژوزفين صورتش سرخ شد ، چشم ها را به زير انداخت و كمي درو شد . قلب لرد كرسول لحظه به لحظه بيشتر مجذوب شخصيت دختر دلربايي كه تقدير جلوي راه او گذاشته بود مي شد . به خود مي گفت : « هرگز تا به حال با زني كه اين قدر زيبا و دلفريب ... تربيت شده و جذاب باشد برخورد نكرده بودم .» و بر خلاف خانم هاي خوش برخورد و زيباي ماي فير در تمام اين مدت اشنايي شان حتي يك بار ژوزفن سعي نكرده بود كه از او دلبري كند . اصولا او هرگز خوشش نمي امد كه خانمي براي معاشقه با او پيش قدم باشد . خانم ها هيچ سعي نمي كردند احساساتشان را پنهان كنند و رابي به راحتي دعوت را روي لبان يا در چشمان انها مي خواند و رابي به خوبي مي دانست كه وقتي دستش به انها مي خورد چه احساسي داشتند . ویرایش توسط زلال : ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۲۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, Arrosha, atyek, ayn@z, azam 24, barni, dorsa_68, farnaz58, hala, heaven-born, hediyeh_b, hiva, honey_x, katy, l0vin, leila93, mahsa8877, mahsaok, mamorin, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, samare, sanaz_, SANIA-23, sanjaghak_a, sharghi, smahmodi, tania_7, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, Yasnaaaa, ~pArnYa~, الهام1995, واران, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز عجيب اينكه رابي معمولا زن هاي با تجربه را به دخترك هاي تازه از پانسيون خارج شده ترجيح مي داد . دخترها از همان اول اشنايي منتظر بودند كه از انها تقاضاي ازدواج شود ، در حالي كه رابي متوجه بود ديناري براي اقدام به ازدواج ندارد به خود مي گفت : « ايا غير از عنوان و يك صورت پسنديده چه چيزي دارمكه به رخ انها بكشم .» ژوزفين از هيچ لحاظي به نظر نمي رسيد كه در پي حادثه جويي باشد . از طرف ديگر هيچ شباهتي هم به دخترهاي بي تجربه تازه وارد اجتماع شده نداشت و چون رفتار او با همه تفاوت داشت ... رفتار رابي نيز نسبت به او فرق مي كرد . در حالي كه ژوزفين مشغول اماده كردن خودش براي رفتن به رستوران براي شام بود ، رابي سري به فرانسيس كنوليز زد : _ اه بلاخره امديد جناب لرد ! ديگر يواش يواش دلواپس مي شدم كه خداي نخواسته اتفاقي براي شما رخ داده باشد . والاحضرت در شب نشيني كه توسط خانم برات ترتيب داده شده بود ، انتظار ديدن شما را داشتند . _ من نامه عذرخواهي براي دوشس فرستادم . ولي والاحضرت مطلع بودند كه من به مزرعه رفته ام تا تدارك اخر هفته را ببينم ! فرانسيس كنوليس زد زير خنده . _ هميشه همين بساط است ! والاحضرت ناگهان تصميم خودشان را به صاحبخانه اعلام مي كنند، بدون اينكه در نظر بگيرند كه چه تداركاتي براي پذيرايي از چنين ميهمانهاي عالي قدري بايستي انجام شود . رابي فكر كرد : « در مورد من واقعا اين موضوع واقعيت دارد .» و با صداي بلند اظهار داشت : _ من امده ام كه صورت اسامي ميهمان ها را از شما بگيرم . چون بايستي آه ... منشي من اسامي را روي كارتها بنويسد تا روي در اتاق هر نفر نام خود او نصب شود . رئيس تشريفات با بالا كشيدن ابروها يك بار ديگر نظري به صورت اسامي انداخت و گفت : _ آها ... عالي جناب ، من هنوز نمي دانم كه شما خودتان چه كسي را همراه خواهيد داشت ! _ راستش را بخواهيد ، من هنوز كسي را انتخاب نكرده ام . به عرض برسانيد كه امكان دارد من براي والاحضرت يك ديدار غيرمنتظره اي را تهيه ديده باشم . _ به به ، چه فكر خوبي ... والا حضرت عاشق اتفاقات غير منتظره هستند . _ بسيار خوب پس بگذاريد راز را تهيه كنيم . _ اجازه مي دهيد پيشنهادي بكنم عاليجناب ؟ _ البته ، مسلما . _ گمان كنم ، بسيار فكر خوبيست كه شخص جديدي را با خود بياوريد . لرد كرسول ابروها را بالا كشيد و با تعجب پرسيد : _ چرا ؟ _ چون من گمان مي كنم كه والا حضرت و دوستانشان كساني را كه معمولا با ايشان هستند براي همراهيشان انتخاب كرده اند ... و شايد جذابيتي نداشته باشد ... ولي به هر حال من مطمئن هستم كه ضيافت شما از همه جا باشكوه تر خواهد بود ... عالي جناب ! _ اميدوارم ! _ گويا شما قصر بسيار زيبا و مجموعه اي نفيس از تابلوهاي نقاشي استثنايي در انجا داريد . رابي بدون اينكه تظاهر به فروتني كند گفت : _ بله همينطور است . *********** به محض رسيدن ليست اسامي به دست واندا ، دختر جوان متوجه شد كساني كه به قصر كرسول دعوت شده اند ، همه از برگزيدگان اجتماع هستند . و به خود گفت : « اين شخصيت ها عادت دارند كه همه جا به بهترين نحوي از ايشان پذيرايي شود . اميدوارم طوري نشود كه از پذيرايي ما تنقيد كنند . البته من انچه در توان دارم انجام خواهم داد و شكر خدا نتيجه تا كنون قابل قبول مي باشد ولي اين هنوز كافي نيست . خودم مي دانم كه اگر زمان بيشتري در اختيارم مي بود ، همه چيز مي شد از اين بهتر باشد و مي توانستم هنرنمايي ها كنم .» ولي به هر حال نمي توانست جلوي نگراني خود را بگيرد ، به خود مي گفت : « به نظر من نسخه اين غذاها فوق العاده مي باشد ولي چون من هرگز فرانسه نرفته ام نمي توانم بگويم كه در مقايسه با غذاهاي ان ديار چطور است ! شايد شاهزاده و دوستانشان كه هميشه مسافرت هاي شاهانه مي كنند ، در مقام مقايسه غذاي پاريس را بيشتر بپسندند .» آهي كشيد و به افكارش ادامه داد : « واي اگر به پرنس دوگال اين چند روز در كرسول خوش نگذرد و از پذيرايي اينجا راضي نباشد ممكن است رابي را ديگر زياد به مارل بروهاوس دعوت نكند !» به هر حال دختر جوان مشغول نوشتن نام مدعوين به پشت كارت هاي ويزيت مادرش شد و براي هزارمين بار با خود انديشيد : « چه كار عجيبي !» رابي با فرستادن صورت اسامي ميهمانان ، نقشه كوچكي از طبقه اول ساختمان فرستاده بود كه روي ان اتاق هر يك از مدعوين مشخص شده بود . همچنان كه دخترك مشغول نوشتن اسامي بود با خود مي گفت : « نام خودم واندا كرسول را كه مسلما روي يكي از كارت ها نقاشي نخواهم كرد تا به روي در اتاق خودم نصب كنم .» چندين بار وسوسه شده بود به اقاي بنكس و خانمش فاش كند ، كه ميهمان آخر هفته چه شخصيتي است ! ولي مگر به رابي قول نداده بود كه اين راز را فاش نكند ؟ برادرش به او گفته بود : _ اگر به گوش خبرنگاران برسد كه پرنس دوگال اخر هفته را در قصر كرسول مي گذراند ، كنجكاوي انها پايان نخواهد داشت و ديگر براي طرح هزاران سوال به قصر حمله خواهند كرد . واندا گفته بود : _ مي داني ، اخر خدمتكارها حتما او را خواهند شناخت ! _ هر چه ديرتر بهتر ... چون اخبار خيلي زود همه جا پخش مي شود ، به خصوص چنين خبرهايي خيلي زود منتشر مي شود ! واندا بعد از اينكه كارتهاي نوشته شده را روي درهاي معين نصب كرد ، از يك پنجره به بيرون نگريست و با خوشحالي گفت : _ به به ... باغ چقدر زيبا شده ! ویرایش توسط زلال : ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۲۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, ayn@z, azam 24, barni, dorsa_68, farnaz58, hala, heaven-born, hediyeh_b, hiva, honey_x, katy, l0vin, leila93, mahsa8877, mahsaok, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, samare, sanaz_, SANIA-23, sharghi, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, Yasnaaaa, ~pArnYa~, الهام1995, واران, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز دانسون كه اصولا از ور رفتن به كار خودش لذت مي برد ، موفق شده بود كه حتي چشمه ميان چمن را تعمير و تزيين كند . با خود گفت : « چقدر خوشحالم از اينكه دانسون بعد از اين در باغ مشغول به كار خواهد بود . خيلي خوب شد كه اقاي هاردي او را بيرون كرد . اميدوارم او را مدت زيادي نگاه دارم ، حتي اگر مجبور شوم براي اين كار دو يا سه تكه از جواهراتم را بفروشم .» دختر جوان سعي مي كرد در مورد دو تابلويي كه جايشان در گالري همكف خاليست فكر نكند . شكر خدا تعداد تابلوها انقدر زياد بود كه امكان داشت كسي متوجه جاي خالي انها نشود . انچه مسلم بود اينكه پرنس دوگال و دوستانش به هيچ وجه متوجه فقدان تابلوها نمي شدند ، ولي اگر اتفاقا به طور غيرمترقبه بازرس ها براي بازديد بيايند و متوجه شوند كه رابي چه عملي انجام داده واقعا فاجعه خواهد شد . ************ لرد دوكرسول نيز با فاصله زمان به ياد دو تابلويي كه به كنت دولوفه سپرده بود مي افتاد . با خود مي گفت : « هدسون خيلي خوش بين بود ، انگار اگر كمي شانس بياورم آن مبلغ كه گمان مي كردم به دستم خواهد رسيد . اگر چنين شود خيلي خوشحال خواهم شد !» باز به اتفاق ژوزفين به يكي از بهترين رستوران ها رفتند و اين بار لرد كرسول شامپاني سفارش داد ... وقتي پيشخدمت صورت حساب را پيش روي او گذاشت واقعا وحشت زده شد ، به خود گفت : « اين خيلي بيش از انچه قبلا مي پرداخته ام شده ! البته بايد بدانم كه ما دو نفر هستيم و من هميشه بهترين غذا را سفارش مي دهم و هر كدام كه گرانتر است ... ولي ... خوب هر كاري براي ژوزفين انجام بدهم كم است !» رابي ديگر قدرت كتمان نداشت . او از صميم قلب عاشق اين دختر دلربا شده بود . زماني كه با يكي از ان لبخندهاي معصومش او را نگاه مي كرد ، انگار قلبش از جا كنده مي شد . چندين بار تا به حال اتفاق افتاده بود كه فكر مي كرد عاشق شده ، ولي اين بار مي فهميد كه انچه تا به حال به نظرش عشق امده فقط سايه اي از اين احساس بوده . آنچه در مقابل ژوزفين احساس مي كرد هيچ شباهتي به احساسات قبلي او نسبت به زن هاي ديگر نداشت . با خود مي انديشيد : « از او تقاضاي ازدواج كنم ؟ من كه ثروتي ندارم ! جرات ندارم فكرش را بكنم ...» فروش حقير دو تابلو نقاشي ، وسيله فراهم كردن زندگي رويايي براي او نخواهد شد . رابي دندانها را به هم فشرد . « همين ! اگر شده تمام تابلوهاي قصر را به حراج بگذارم ... اين كار را خواهم كرد ! آماده ام هر كاري را انجام دهم كه ژوزفين زن من بشود و او را خوشبخت كنم ! دوستش دارم ! در تمام عمر او را دوست خواهم داشت !» بلاخره تصميمش را گرفته بود به اينكه دختر جوان را براي اخر هفته به قصر كرسول دعوت كند . ژوزفين گفته بود : _ در اين صورت من مجبور خواهم شد كه مجددا سري به بونداستريت بزنم تا چند دست لباس ديگر بخرم . آيا تعداد زيادي ميهمان داريد ؟ _ جمعا دوازده نفر هستيم . _ آيا ميهماني ساده است يا با تشريفات ؟ _ با تشريفات ، ميهمانان من همه از بهترين اجتماع لندن مي باشند . _ شما خيلي شانس داريد كه مي توانيد خانه اي در حومه لندن داشته باشيد . _ خوب ... بله . رابي متوجه شد كه الان بهترين موقعيت است تا به ژوزفين اعتراف كند كه وضع مالي بدي دارد و افزود : _ ولي من متاسفانه نمي توانم ان طور كه شايسته است از اين تشكيلات نگاهداري كنم ، چون اين كار احتياج به مخارج بسيار دارد و من هيچ پولي ندارم . به نظر امد كه دختر جوان هچ حيرت زده نشده است . _ من متوجه شده ام كه شما خيلي پولدار نيستيد، زيرا اگر اين طور بود در اپارتمان به اين كوچكي در لندن زندگي نمي كرديد . _ بله كاملا صحيح است ! _ ولي به هر حال بايد خوشبخت باشيد از اينكه ملك كوچكي داريد . رابي براي اينكه خودنمايي نكرده باشد حذر كرد از اينكه بگويد ملك او يكي از وسيع ترين املاك اطراف لندن است و اينكه او مالك قصر مجللي مي باشد . به ژوزفين گفت : _ وقتي ما از موزه ديدن مي كرديم ، من متوجه شدم كه شما نه تنها علاقه به ديدن تابلوهاي نقاشي داريد بلكه در اين رشته داراي شناخت بسياري نيز مي باشيد . _ همين طور است . _ اميدوارم تابلوهايي كه در كرسول دارم مورد پسند شما باشد . رابي لب ها را گزيد . _ مي داني ؟ اينها همه صورت دارد و من حق ندارم دست به انها زده و يكي از انها را بفروشم . اين ارث بايستي دست نخورده به پسر من منتقل شود ... البته اگر من روزي صاحب اولادي شوم . ژوزفين سر را به علامت تصديق تكان داد : _ من در مورد اين قانون ارث بريتانيا شنيده ام . اگر چنين قانوني حكم فرما نبود مطمئنم تا به حال بسياري از املاك بزرگ منهدم شده بود . _ حتما اين درست است ، اين قانون بسيار پسنديده است ، ولي از طرفي نيز دست و پاي صاحب ملك را مي بندد . _ منظور شما چيست ؟ _ خيلي ساده است ! چون بسيار اتفاق مي افتد كه مالك بدبخت آن در كنار اين گنج از گرسنگي مي ميرد . _ هرگز فكر اين موضوع را نكرده بودم . ژوزفين متفكرانه به او نگاه كرد . رابي با كمي دلخوري از خود مي پرسيد كه ايا او متوجه شده كه با چه مشكلاتي رو به رو هستم ؟ البته او انقدر ظرافت دارد و انقدر فهميده است كه من يقين دارم همه چيز را زود درك مي كند . _ چنانچه به شما گفتم خانه من ان طور كه بايد و شايد نگاه داري نشده . ولي من دستور داده ام كه انجا را ... براي اخر هفته حني الامكان به طور قابل قبول منظم كنند . پس از سكوت طولاني ژوزفين اعلام كرد : _ چون شما قرار است كه از دوستانتان پذيرايي كنيد ، شايد بهتر باشد كه من در لندن بمانم و منتظر مراجعت شما باشم . لرد دوكرسول احساس كرد كه منجمد شده . _ آيا واقعا اين خواسته شماست ؟ دختر جوان با دستپاچگي جواب داد : _ اوه ، نه ... من خيلي دلم مي خواهد خانه شما را ببينم ! فقط چون شما لازم است كه متوجه پذيرايي از ميهمانانتان باشيد ، فكر مي كنم اگر من نيايم راحت تر باشيد . رابي ژوزفين را در حين تماشاي گالري تابلوهاي نقاشي در نظر مجسم كرد و انديشيد : « زيبايي او جواب تمام زيبايي هاي نقاشي شده از طرف تمام زبردست ترين نقاشان را مي دهد .» دختر جوان سكوت او را تعبير به رضايت كرد : _ بله رابي ... اگر شما بخواهيد من به راحتي مي توانم اينجا منتظر شما بمانم . _ خواست قلبي من اين است كه كرسول را به شما نشان بدهم . از طرف ديگر خيالم خيلي ناراحت خواهد بود اگر شما را در لندن آزاد بگذارم . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, ayn@z, azam 24, barni, dorsa_68, farnaz58, hala, heaven-born, hediyeh_b, hiva, honey_x, l0vin, leila93, mahsa8877, mahsaok, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, samare, sanaz_, SANIA-23, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, Yasnaaaa, ~pArnYa~, الهام1995, واران, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز صورت لطيف ژوزفين باز شد . _ شما واقعا حق داشتيد از اينكه گفتيد من نمي بايستي تنها به اينجا مي امدم . حالا اين مطلب را درك مي كنم . و پس از لحظه اي درنگ اضافه كرد : _ در ضمن مي بينم كه نمي توانم تا ابد سربار شما باشم . نگاهشان به يكديگر دوخته شد و براي چند دقيقه سكوت سنگيني فضاي اتاق را در فرا گرفت . رابي به خود گفت : « دوستش دارم ! ديوانه وار دوستش دارم ! چقدر دلم مي خواست كه او زن من باشد . ولي چه دارم كه به او بدهم ؟ هيچ ... متاسفانه هيچ ! مگر اينكه تابلوها را يكي پس از ديگري بفروشم . تمام تابلوهايي كه در قصر موجود است! ... » دخترك با زمزمه گفت : _ نمي دانم به چه مي انديشيد ، ولي مي بينم كه خيلي نگران هستيد ! _ بله همين طور است ، من مشكلاتي دارم . _ در چه مورد ؟ _ در مورد شما . چشم هاي ابي پررنگ دختر به طور غيرطبيعي گشوده شد . _ آيا شما نگران من هستيد ؟ آيا چنين چيزي امكان دارد ؟ رابي سعي كرد لبخند بزند . _ سعي كنيم الان فكرش را نكنيم ! ما بعد از اخر هفته فرصت خواهيم داشت كه راجع به اين موضوع صحبت كنيم . _ هنوز ميل داريد كه من با شما به كرسول بيايم ؟ _ بيش از هر زمان من احتياج به شما دارم ! احتياج به وجود شما ! ... و به حالت دلخوري اعلام كرد : _ تازه ... اگر شما نياييد من هم با شما در لندن خواهم ماند و دوستانم را واگذار به خودشان مي كنم ، هر طور دلشان مي خواهد از خودشان پذيرايي كنند . ژوزفين زد زير خنده : _ اين هوچي گري است ! ... _ هر اسمي دلتان مي خواهد رويش بگذاريد . _ اين براي دوستانتان اصلا خوشايند نخواهد بود كه بدون حضور صاحبخانه به ميهماني بروند . _ يقينا همين طور است ! لرد دوكرسول خودداري كرد از اين كه بگويد پرنس دوگال در حقيقت خودش خود را به كرسول دعوت كرده . اگر ژوزفين مي دانست كه ميهمان من چه شخصيتي است ، چقدر تحت تاثير قرار مي گرفت . لبخندي به دختر جوان زد . _ اطمينان دارم كه از امدن به انجا پشيمان نخواهيد شد و يكشنبه ، پس از اينكه ميهمان ها انجا را ترك كردند ، سعي خواهيم كرد فكري براي اينده شما بكنيم . ژوزفين جوابي نداد . او سعي مي كرد در تمام مدت فاصله را حفظ كند . با وجود سوال هاي مكرر هنوز او هويت حقيقي خود را فاش نكرده بود و هنوز رابي نمي دانست مردي كه ژوزفين به خاطر دوري از ازدواج با او از خانه فرار كرده چه كسي است . رابي به خ د مي گفت : « براي من او يك نامي بيش نيست .» دختر جوان حلقه ازدواجي را كه در بدو ورودش به لندن در انگشت داشت در اورده بود . رابي به خود گفت : « من بايد از او بخواهم كه دوباره به انگشت بگذارد ، زيرا از همان اول والاحضرت قوانين معيني براي اين اخر هفته هاي محرمانه وضع كرده بود و يكي از انها اين بود كه فقط زن هاي وهردار مي توانند در انها شركت كنند . والاحضرت ... پرنس دوگال از دختران جوان حذر مي كرد .» رابي به خد مي گفت كه من بايستي همه چيز را قبل ازورود ميهمانانم وارسي كنم ، در نتيجه بايستي ما صبح زود حركت كنيم . _ ايا شما مي توانيد ساعت ده صبح براي رفتن حاضر باشيد ؟ _ البته ... فقط بايد باي شركت در اين مهماني چند دست لباس تهيه كنم . _ چگونه مي توانيد به خودتان اجاه بدهيد كه اين قدر پول خرج كنيد ؟ اين سوالي بود كه رابي دلش مي خواست از او بكند ولي سكوت مي كرد . به همراه دختر جوان به باند استريت رفت و در درشكه منتظر او شد تا او خريدهايش را انجام داد . براي اين كار وقت زيادي صرف شد ولي رابي حوصله اش سر نرفت ، حتي براي يك لحظه چنين احساسي نكرد . تمام وقت در اين فكر بود با خود مي گفت : « چقدر دوستش دارم ! اين همسر زندگي من است . سرنوشت او را براي من فرتاده و اگر بخت با من ياري نكند و روزي مجبور شوم كه ا را ديگر نبينم ، از غصه خواهم مرد .» عاقبت سر و كله ژوزفين پيدا شد در حالي كه دو نفر دختر فروشنده با در دست داشتن بارهاي جعبه خرداري شده او پشت سرش م امدند . _ شما كه تمام مغازه را خريده ايد ! _ فقط دو يا سه دست لباس ! ژوزفين از توضيح جزئيات خودداري كرد و چيزي از اينكه مقداري لباس هاي زير و دامن زيرپوش از ابريشم نيز خريده بود نگفت . _ من بايستي ابروي شما را پيش روي دوستانتان حفظ كنم . ايا مايل نيستيد من به نظر انها خوشگل بيايم ؟ _ مطمئن باشيد كه شما اگر ارزان ترين پارچه را نيز به بر كنيد باز زيبا خواهيد بود ژوزفين ! مجددا لرد دوكرسول از خود مي پرسيد كه ژوزفين چگونه مي تواند به خود اجازه خريد انچه را كه مايل است از گرانترين مغازه باند استريت بدهد . به خود گفت : « يقينا پول زيادي هنگام فرار با خود برداشته .» ولي او كه عادت داشت هر پني را با احتياط خرج كند ، براي بودجه ژوزفين احساس نگراني مي كرد . « گمان مي كنم حيف است كه او هر چه پول دارد بي پروا خرج كند .» ان شب دختر جوان را به يكي از رستوران هايي كه با دخترهاي اشنا مي رفت برد و تمام ملاحضات صرفه جويي را كنار گذاشته ، بهترين غذاها و بهترين نوشيدني ها را سفارش داد . ضمن نوش جان كردن غذاهاي خوب ژوزفين راجع به هنر صحبت مي كرد و پيدا بود كه از سياست و ادبيات بسيار مطلع و تحصيل كرده است و به هيچ وجه منظور خودنمايي در صحبت هايش احساس نمي شد . رابي با خود مي گفت : « چرا هرگز از خودش صحبت نمي كند .» هر بار كه رابي سعي مي كرد سوالي درباره شخصيت او مطرح كند او با زيركي از دادن جواب خودداري مي كرد . « بعد از اخر هفته بايستي به من بگويد كه كيست . مگر مي توانيم هفته ها و ماه ها به اين ترتيب ادامه بدهيم ؟» ضمنا نمي خواست كه او را بترساند . او يك بار فرار كرده بود و اگر دوباره جرياني او را مي ترساند ممكن بود مجددا ناگهان پا به فرار بگذارد .... « و چون من از هويت او كاملا بي اطلاع هستم ولو تمام كشور فرانسه را از جنوب به شمال و از شرق تا غرب زير پا بگذارم هرگز او را دوباره پيدا نخواهم كرد .» _ رابي باز ديگر چي شده كه شما نگران هستيد ؟ _ من معذرت مي خواهم . بايد اعتراف كنم كه براي اينده شما بسيار نگرانم . _ همين زمان حال براي من كافيست ... به قدري من در نار شما خوشبختم ... در موقع اداي اين كلمات چشم هاي دخترك جوان از خوشبختي مي درخشيد و پوست لطيف صورتش مانند برگ گل صورتي شده بود . لرد كرسول پيش خود اذعان كرد كه هرگز تا به حال در كنار دختري به اين دلربايي شام صرف نكرده بود . از او پرسيد : _ بعد از اخر هفت فكر مي كنيد چه خواهيد كرد ؟ ايا ميل داريد در مزرعه بمانيد يا اينكه به لندن بر مي گرديد ؟ ژوزفين به جاي اينكه جواب او را بدهد گفت : _ چرا انسان بايد فكر اينده باشد ؟ ايا بهتر نيست كه هر روزي را به خاطر همان روز بگذراند؟ « باز از جواب دادن طفره مي رود و خودش را پنهان مي كند .» _ چقدر از شما متشكرم از اينكه مرا به اين رستوران اورديد ! واقعا اين خرچنگ كه به سبك امريكايي پخته شده فوق العاده خوشمزه است ! _ جدي مي گوييد ؟ رابي با لجاجت به موضوع صحبت برگشت : _ من با بي صبري انتظار دارم كه كرسول را به شما نشان بدهم ! ولي بعد از ان نمي دانم چه خواهد شد . نمي دانم شما را دوشنبه بايستي به كجا ببرم ؟ ژوزفين اه عميقي كشيد و با صداي ملتهبي گفت : _ بگذاريد صبر كنيم تا دوشنبه بشود ، بعد تصميممان را خواهيم گرفت . نگاه او انقدر ملتمسانه بود كه رابي ديگر جرات نكرد روي حرف خود پافشاري كند و گفت : _ باشد ، اگر خواسته شما اين است سعي مي كنيم لحظه به لحظه زندگي را بگذرانيم و سعي خواهيم كرد تا دوشنبه تمام مشكلاتمان را به دست فراموشي بسپاريم . ژوزفين زد زير خنده : _ حالا درست شد ! بلاخره سر عقل امديد . مي دانيد چكار مي كنيم ؟ اين اخر هفته به كلي همه چيز را به دست فراموشي خواهيم سپرد ، نه فكر گذشته و نه فكر اينده . فقط با لحظات زندگي خواهم كرد و اصلا به اين فكر نخواهيم بود كه فردايي هم هست ! رابي به خود گفت : « شايد اين كار عاقلانه اي باشد .» بنابراين تصميم گرفت كه با خواسته ژوزفين موافقت كرده فقط در فكر زمان حال باشد ، به خصوص كه چند روز اخر هفته را واقعا لازم بود كه تمام حواسش جمع پذيرايي از ميهمانان عالي قدرش باشد و يقينا لازم بود كه هيچ فكر ديگري او را مشغول نكند . بنابراين اصلا زمان مناسبي براي تصميم جدي و مهمي كه سرنوشت زندگي اينده را تعيين كند نبود . او بارها با خود انديشيده و به خود گفته بود كه هرگز نخواهد توانست ازدواج كند ، مگر اينكه فرصتي به دست بياورد كه ثروتمند شود . او مي دانست كه اقامتش در لندن موقتيمي باشد ، دليلش واضح بود ، نداشتن پول . او محال بود كه بتواند همراه دوستان ثروتمندش قدم بردارد . بنابراين به زودي روزي مي رسيد كه او مجبور بود با دوستان و شهر بزرگ انان وداع كرده و براي ادامه زندگي به مزرعه برگردد و در انجا بماند تا پير شود ، ولو اينكه از ان زندگي بيزار باشد . در حقيقت هميشه خودش را براي چنين سرنوشتي اماده كرده بود ... حالا ناگهان سر و كله جواني كه رابي كوچكترين شناختي از شخصيت و هويت او نداشت در زندگي اش پيدا شده و همه چيز ناگهان تغيير كرده بود . حالا او ارزو مي كرد كه ازدواج كند ... كه خانواده تشكيل دهد و در كرسول به سبك يك مرد اشرافي زندگي و ملك داري كند . « در حقيقت من هيچ توقع فوق العاده اي از زندگي ندارم ، فقط مي خواهم تا اخر عمرم را با زني كه خاطر خواهش هستم زندگي ام را بگذرانم .» به خود مي گفت : « انچه برايم تا چند روز پيش اهميت داشت ، از قبيل جشن ها و ميهماني ها و روابط اجتماعي ، همه اينها ناگهان برايم يكسان شده و ديگر ارزشي ندارد .» لحظه اي بعد ، زماني كه در درشكه به سوي ميلتون استريت روان بودند رابي كاملا ساكت بود . چشم ها را نيمه بسته بود و با تمام وجود از بودن ژوزفين در كنار خود لذت مي برد . با خود مي انديشيد : « بوي عطر ملايم _ لاواند _ او چقدر مطبوع است .» وقتي به منزل رسيدند و پول درشكه چي را پرداخت ، ژوزفين را تا طبقه دوم همراهي كرد . در اپارتمان ، در اتاق خواب باز مانده و ژوزفين چراغ روي ميز را خاموش نكرده بود . نور ارامي اتاق را روشن مي كرد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, azam 24, barni, dorsa_68, farnaz58, heaven-born, hediyeh_b, hiva, honey_x, katy, l0vin, leila93, mahsa8877, mahsaok, mamorin, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, sanaz_, SANIA-23, tara_5877, Tifani Jon, Yasnaaaa, ~pArnYa~, الهام1995, واران, گل یاس, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز _ چه شب عالي ! گمان مي كنم در تمام مدت عمرم اين اندازه خوشبخت نبوده ام ! _ ايا حقيقت مي گويي ؟! دختر جوان از اين سوال فوق العاده متعجب شد . _ خيلي واضح است ! نمي دانم ، ايا شما هنوز متوجه نشده ايد كه من در كنار شما چقدر احساس خوشبختي مي كنم ؟ رابي ديگر نتوانست بيش از اين خودداري كند ، با هيجان گفت : _ ژوزفين من تو را دوست دارم . و به نجوا گفت : _ خوب بخوابي ! و فراموش نكن كه دوستت دارم . ************** صبح جمعه رابي و ژوزفين با درشكه مجللي كه درشكه خانه از روي احترام به مشتري مخصوص به انها اجاره داده بود به طرف كرسول روان شدند . صاحب اژانس درشكه خانه به او گفته بود : _ جناب لرد ، من دو اسب اصيلي را كه تازه خريداري كرده ام در اختيارتان مي گذارم ، در اسب زيبا از نژاد ... انگليسي _ عربي . _ نه درشكه چي لازم دارم و نه شاگرد درشكه چي ! _ البته جناب لرد مسلم است . خودم مي دانم كه درشكه و اسب ها را در بهترين شرايط برايم پس مي اوريد . _ واقعا هيچ گونه نگراني به خود راه ندهيد ، در كرسول از اسب هاي شما به بهترين نحوي پزيرايي خواهد شد . _ من خود مطمئن همسم ، عالي جناب . ژوزفين لباس تابستاني حرير ليمويي ساده اي به تن داشت . رابي به خود گفت : « حتما اين لباس را ديروز خريده .» با كلاهي كه از جنس حصير بود و روي گيسوان مشكي قشنگش بر سر نهاده بود . رابي تصميم گرفته بود در ميهمان خانه اي كه حدود ده كيلومتر مانده به قصر قرار داشت ناهار صرف كنند . نمي خاست صبح خيلي زود مزاحم واندا شود ، چون مي دانست كه او امروز به اندازه كافي كار دارد و مشغول است . تا قبل از خروج از شهر اسب ها را ارام و در حال يورتمه مي راند ، ولي به محض خروج از شهر و زماني كه رفت و امد كم شد انها را به چهار نعل ملايم در اورد . ژوزفين گفت : _ مي بينم كه شما در راندن درشكه مهارت داريد ! _ من هميشه عاشق اسب بوده ام ... شما چطور ؟ ايا سواري مي كنيد ؟ _ بله البته ، در فرانسه من خودم دو تا ماديان دارم به نام فه به و لائيز . _ ايا پدرتان اسب هاي زيادي دارد ؟ ژوزفين جواب نداد و رابي پس از چند لحظه پرسيد : _ شما در چند سالگي براي اولين بار سوار بر اسب شديد ؟ مجددا از دادن جواب خودداري كرده ، موضوع صحبت را تغيير داد . رابي از رفتار او عصبي شد و تصميم گرفت اصرار كند ، ولي باز به خود گفت : « چه لزومي دارد كه روز به اين قشنگي را خراب كنم ؟» _ در چه سني براي اولين بار سوار بر اسب شدم ؟ ببينم ... انگار اولين پوني را در سن پنج سالگي داشتم . _ من هم همين طور ! رابي ديوانه وار مايل بود هزاران سوال ديگر از او بكند ، ولي موفق شد كه خودداري كند . زيرا فهميد كه دختر هنوز مايل است هويت خود را پنهان نگاه دارد . در نتيجه بيشتر توجه اش را معطوف به اسب ها كرد و كوشيد تا از انها بهترين خدمات را بگيرد . دخترك براي بار دوم تكرار كرد : _ واقعا به طور بسيار زيبايي درشكه را مي رانيد . تقريبا ساعت يك بعد از ظهر بود كه به ميهمان خانه رسيدند . رابي در حالي كه با مهارت درشكه را به داخل حياط سنگ فرش مي راند به مسافرش گفت : _ ما نهار را در اينجا صرف خواهيم كرد ، چون من مي دانم كه در منزل همه به شدت مشغول تهيه تدارك هستند كه به طور شايسته اي از ميهمان هاي من استقبال كنند و من نمي خواهم مزاحم انها شده و وادارشان كنم كه از ما براي نهار پذيرايي كنند . _ شما همه چيز را در نظر مي گيريد . هم مهربان هستيد و هم قاطع و مصمم ! به كلي با همه مردها تفاوت داريد ! لرد دو كرسول زد زير خنده : _ مردم تربيت شده با كسي تا به حال رو به و شده باشيد . مشاهده كرد كه دختر جوان چندشش شد و به خود گفت : « مطمئنم كه به ياد كسي كه وادار به فرارش كرده افتاد . به هيچ عنوان دلم نمي خواهد كه اين دختر احساس ناراحتي بكند . بايستي سعي كنم او را از افكار ناخوشايند منصرف كنم ... » در ضمن صرف غذا برايش از اولين اسب كوچكي كه براي او گرفته بودند صحبت كرد و اسب را برايش توصيف كرد و از شيطنت هاي زمان كودكي خود برايش سخن گفت ، به طوري كه ژوزفين از ته دل مي خنديد و او نيز به نوبه خود از بعضي از اتفاقات كودكي اش تعريف كرد . وقتي مهمان خانه را ترك كردند كمي از ساعت دو بعد از ظهر گذشته بود . رابي با كمي دغدغه خاطر به خود گفت : « اميدوارم كه واندا زودتر از اين منتظر من نبوده باشد .» او خواهرش را به كلي به حال خود رها كرده بود تا به تمام جزئيات برسد ، بدون اينكه اصلا در نظر گرفته باشد شايد دچار گرفتاري ها و مشكلات حل نشدني شده باشد ! ژوزفين او را نگاه كرد و گفت : _ باز به نظر نگران مي اييد . _ نه ، نه ... چيزي نيست ! ولي چون ديگر فاصله زيادي نداشتند ، فكر كرد بهتر است توضيحات مختصرب به او بدهد و گفت : _ شما بايد بدانيد كه من مالك ملك وسيعي هستم كه در ان اشيا گرانبهاي بسيار و يك گالري نقاشي خيلي ارزشمند وجود دارد . من پول ندارم . امروز شما كرسول را با تمام شكوه و جلال گذشته اش خواهيد ديد ... ولي در واقع اين تظاهر و خيالي بيش نيست . ژوزفين ابروهاي خوش نقش خود را در هم كشيد : _ خيال ؟! _ بله تظاهر و خيالي كه بيش از چهل و هشت ساعت طول نخواهد داشت . تمام خدمتكارهاي مرد و زن با لباس هاي متحد الشكل ، دسته گل هاي عظيم ، نقره هاي پر ارزش كه از صندوق ها بيرون امده ، سفره گسترده از بهترين مأكولات و نوشيدني هاي درجه اعلا كه هم اكنون در صندوق درشكه ما به انجا اورده مي شود ، زيرا انبارهاي اشربه قصرمان مدت هاست كه خالي مي باشد . تمام اينها مانند يك چشم بندي ، بلافاصله بعد از اينكه ميهمانان من قصر را ترك كردند از بين خواهد رفت . دختر جوان حيرت زده او را نگاه كرده و بلاخره پرسيد : _ علت اينكه شما به اينگونه ظاهرسازي مي كنيد چيست ؟ _ چون دوستان من خودشان خود را به قصر كرسول دعوت كردند و براي من محال بود كه بتوانم عذر انها را بخواهم ، در نتيجه مجبور شدم كه اين اب و رنگ ظاهري را به مايملكم بزنم . به تلخي با صداي كوتاهي كه انگار با خودش حرف مي زند اضافه كرد : _ جلايي كاملا ظاهري ! وگرنه معمولا تمام اين وسايل در صندوق هاي بسته مي باشند ، چون دو نفر خدمتكار بيشتر در اختيار نداريم كه يكي از انها سر پيشخدمت پيرمان است و دومي همسرش كه كار اشپزي را انجام مي دهد . ویرایش توسط زلال : ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۲۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, azam 24, barni, dorsa_68, farnaz58, heaven-born, hediyeh_b, hiva, honey_x, katy, l0vin, lartmis, mahsa8877, mahsaok, mamorin, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, sanaz_, SANIA-23, tara_5877, yasamin_34, Yasnaaaa, ~pArnYa~, الهام1995, واران, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز لرد دو كرسول با كشيدن دهانه ، حركت اسب ها را كمي كند كرد : _ ژوزفين ... اگر شما قبول كنيد كه با من ازدواج كنيد ، من خوشبخت ترين مرد روي زمين خواهم شد. ولي بايد بدانيد كه من نه قدرت دارم لباس هاي زيباي گرانقيمت به شما هديه كنم ، نه جواهرات در خور شما و نه حتي پيشخدمت مخصوص براي شما در اختيارتان بگذارم . دختر جوان فقط سكوت كرد و رابي ادامه داد : _ من ميل ندارم شما را گول بزنم و به انچه در حقيقت وجود ندارد اميدوار كنم . شما بايد درك كنيد اين تشكيلات پر زرق و برق را كه امروز قرار است ببينيد از روز دوشنبه مانند يك قصر پوشالي همه اش فرو خواهد ريخت و همه به خواب مرگ فرو خواهد رفت . دختر جوان اهي كشيد و گفت : _ شما چقدر بدبين هستيد !َ _ نه ، برعكس ... بهتر است بگوييد من حقيقت بين هستم ! و ناگهان با صدايي شادتر افزود : _ ولي چنانچه بارها گفته ايد ، بهتر است از لحظه ها استفاده كنيم و فكر اينده تاريك نباشيم . فعلا قرار است كرسول مجددا زنده شود و من تصور خواهم كرد كه شما مرا دوست داريد و زن من خواهيد شد و سپس ... دوشنبه ... _ دوشنبه !... بَه ، خوب حالا تا دوشنبه ! باز هم حركت اسب ها را كمي كندتر كرد ، چون مجبور بودند از دروازه اهني كه متاسفانه نقاشي طلايي روي در ان با گذشت زمان مي رفت كه محو شود بگذرند ، اين دروازه روز و شب باز بود چون پاشنه هاي در زنگ زده قابل حركت نبودند . در حال قدم رابي درشكه را از ميان جاده اي كه دو طرف ان درخت هاي كهن سال بلوط ديده مي شد عبور مي داد ، اخر اين راه باصفا ، در حالي كه قابي از سبزه ان را احاطه كرده بود ، تصوير قصري افسانه اي به چشم مي خورد كه از اجرهاي صورتي به سبك اليزابتي ساخته شده و گذشت زمان كم رنگش كرده بود . اشعه افتاب به روي يكصد و دوازده پنجره ان مي تابيد و نور در انها منعكس مي شد . ژوزفين بي اختيار از حيرت فرياد براورد : _ چه قصر افسانه اي ! ايا اين واقعا خانه شماست ؟ چقدر شما خوشبخت هستيد ! خوشبحالتان ! _ من هم هميشه همين فكر را مي كردم تا زماني كه مشكلات مادي پيش رو امد . همچنان كه رابي قدم به قدم جلو مي رفت متوجه شد كه چمن ها را چقدر تميز كرده اند و سر انها را قيچي نموده ، تمام علف ها را از ميان انها كنده و وجين كرده اند . وقتي به پله هاي دم در رسيدند رابي با خوشحالي مشاهده كرد خزه اي كه تا چند روز پيش روي ان را پوشانده بود پاك شده و از پاكيزگي برق مي زند و ناگهان چيزي نمانده بود كه از فرط حيرت فرياد بكشد ، وقتي چشمش به دو مستخدم افتاد كه با لباس متحدالشكل خانواده كرسول كه به رنگ سبز و طلايي بود در دو طرف در ايستاده و به محض مشاهده انها لوله قالي قرمز را روي پله ها جلوي پايشان باز كردند و نفر سوم در را برايشان گشود و نفر چهارم مشغول خالي كردن بارها از داخل صندوق درشكه شد . رابي با شادي به خود گفت : « خواهرم يك نابغه است .» مردي از طرف طويله ها دويد و درست به موقع براي تحويل گرفتن دهانه اسب ها رسيد . _ روز بخير ... عاليجناب ، الساعه به اسب ها رسيدگي خواهم كرد . _ ممنونم ، انها مستحق يك خوراك خوب جو هستند ! _ نگران نباشيد عاليجناب ، خوراك و نوشيدني به اندازه كافي به انها داده خواهد شد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, azam 24, barni, dorsa_68, farnaz58, hala, heaven-born, hediyeh_b, hiva, honey_x, katy, l0vin, lartmis, leila93, mahsa8877, mahsaok, mamorin, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, sanaz_, SANIA-23, shahzad, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, Yasnaaaa, ~pArnYa~, الهام1995, واران, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 1,385
(View Stats)
تشکرها: 12,167
تشکر شده 5,251 بار در 970 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice | پست بسیار مفید : +19 امتیاز با ورود به سرسرا... رابی از خود می پرسد که آیا حقیقت است یا رویا... آنچه که می بیند... سه شنبه که وارد این سرسرا شدم تاریک و خاک آلود بود، آیا ممکن است در این مدت کم این گونه تغییر کرده و روشن و تمیز شده باشد. انگار این اولین بار است که این محل را می بیند. بنکس با وقار مخصوص خود در لباس مشکی از پله ها پایین می آمد. رابی اندیشید: «خیلی عجیب است ولی انگار بنکس جوان شده!» _ سلام عالی جناب... همه چیز مطابق دستور و خواستۀ جناب عالی آماده می باشد. اجازه می خواهم ورودتان را به خانم استیونسون اعلام کنم. _ دستور بدهید یک مستخدم وسایل خانم فرایزر را به اطاق ایشان ببرد. _ بله قربان، الساعه. لرد دو کرسول رو به دختر جوان کرد و گفت: _ اگر مایل باشید می توانم به سالن پذیرایی برویم. بنکس بلافاصله در سالن را باز کرد و مجدداً رابی نزدیک بود که از روی تعجب فریاد بکشد. « خداوندا! چه تغییری!» این اطاقی درش مدت ها بسته مانده بود انگار دوباره به زندگی بازگشته بود. تابلوهای نقاشی تمیز شده بود و قاب های آنها از تمیزی برق می زد و واندا تمام اطاق را پر از گل کرده بود. مبل ها چنان تمیز شده بودند که انگار روکش نو بر آنها کشیده بودند. ژوزفین بانگ برآورد: _ چه اطاق زیبایی می بینم که شما مجموعۀ زیبایی از «فراگونار» دارید و چقدر این سالن با گل های زیبا و با سلیقه تزئین شده! خانم استیونسون در حالی که لباس گران مشکی به تن داشت وارد شد. _ سلام، عالی جناب! با دیدن او رابی لبخند رضایت آمیزی زد و متوجه شد که خانم استیونسون هنوز عادت دیرین خود را فراموش نکرده و کمربند زنجیر نقره ای را که دسته کلیدها به آن آویزان است به دور کمر دارد. امیدوارم سفر خوبی را گذرانده باشید... جناب لرد. _ خیلی ممنون، ما سفر بسیار خوبی داشتیم. آیا می توانید خانم فرایزر را به اطاقشان هدایت کنید؟ متشکرم خانم استیونسون، چون من قبل از ورود مهمانانم بایستی به چند قلم از کارها رسیدگی کنم. _ بله قربان! حتماً! خانم استیونسون تعظیم ملایمی جلوی ژوزفین کرد و گفت: سرکار خانم... می توانم خواهش کنم که با من تشریف بیاورید؟ قبل از خارج شدن از سالن، خانم استیونسون رو به لرد کرده و گفت: _ جناب لرد یک نفر منتظر شماست. این جمله را با لبخند معمول همیشگی خود ادا کرد و اضافه کرد: _ ایشان در گالری سمت شرق منتظر شما هستند. _ متشکرم. رابی صبر نکرد تا ژوزفین و خانم استیونسون از پله ها بالا بروند و به سرعت به طرف گالری دوید. در آنجا واندا را دید که هنوز مشغول پاک کردن چند ظرف چینی ظریف قدیمی بود. دختر جوان پَرِ گردگیری را به زمین انداخته و مشتاقانه برادر خود را در بغل گرفت. _ رابی چقدر از دیدنت خوشحالم! _ واقعاً باورکردنی نیست که تو چه کارهایی انجام داده ای! تو یک فرشتۀ جادو هستی یا بهتر بگویم یک جادوگر... از عهد قرون وسطی! خوب شد تو را در آتش نیفکندند! خیلی ممنونم... گمان کنم تو تازه الان از راه رسیده ای؟ _ در حقیقت... _ پس هنوز فرصت نکرده ای همه چیز را ببینی. راستش... خود من هم از نتیجۀ کار خوشحالم... ولی اگر چند روز بیشتر فرصت داشتیم حتماً خیلی بهتر از این می شد! رابی دست ها را رو به بالا بلند کرد. _ بهتر؟! مگر ممکن است دیگر از این بهتر باشد؟ باور کن همه چیز فوق العاده عالی است! واقعاً فوق العاده عالی! وقتی چشمم به دو پیشخدمت افتاد که در یونیفرم لوله قالی جلوی پایمان باز کردند به خودم گفتم یقین خواب می بینم. _ ما بیش از هفت نفر نوکر نداریم که به توصیۀ بنکس استخدام کرده ایم و امیدوارم که خلافی از آنها سر نزند. بنکس شخصاً ضمانت آنها را کرده. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, azam 24, barni, farnaz58, hala, heaven-born, hiva, honey_x, l0vin, lartmis, leila93, mahsa8877, mahsaok, mamorin, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, sanaz_, SANIA-23, shahzad, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, ~pArnYa~, الهام1995, زلال, واران, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 1,385
(View Stats)
تشکرها: 12,167
تشکر شده 5,251 بار در 970 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice | پست بسیار مفید : +19 امتیاز _ امیدوارم که خوب باشند! _ ما هزاران کار داشتیم که انجام بدهیم، حالا بعداً برایت همه چیز را تعریف می کنم... رابی ولی حتماً تو الان تنها نیستی... با یک زن جوان آمده ای؟ _ خوب بله.. البته! من مجبور بودم مانند همه یک نفر با خودم بیاورم... خانم استیونسون او را به اطاقش راهنمایی کرد و من از فرصت استفاده کردم که بیایم تو را ببینم . سؤال کنم که آیا... می توانم کمکی بکنم؟ کاری هست که من انجام بدهم؟ واندا لبخند تمسخرآمیزی زد. _ واقعاً دیگر وقتش شده! رابی با شرمندگی و دستپاچگی گفت: _ باور کن خیلی دلم می خواست و خیال داشتم زودتر بیایم ولی نتوانستم. یعنی غیر ممکن بود. وای! اگر بدانی چه اتفاقی برایم افتاد! دست های خواهرش را در دست گرفت. _ واندا باور کن... نمی دانم با چه زبانی از تو تشکر کنم، تو واقعاً معجزه ها کردی! _ الهی چیزی را فراموش نکرده باشم. باید اذعان کنم که بنکس خیلی به من کمک کرد. همچنین خانم استیونسون و از طرف دیگر خانم بنکس که سه دختر جوان از دهکده زیر دستش در آشپزخانه کار می کنند. یک کمی دستپاچه است و عصبی ولی مطمئنم شامی که امشب به شما عرضه خواهد شد یقیناً قابل تقدیر بسیار خواهد بود. رابی تکرار کرد: _ واندا... واقعاً نمی دانم با چه زبانی از تو تشکر کنم! _ حالا لازم نیست به این زودی تشکر کنی. خدای نخواسته ممکن است در آخرین لحظه یک اشتباهی رخ دهد. _ آیا تا این ساعت کسی از هویت میهمان ها اطلاع ندارد؟ کسی نمی داند چه شخصیت عالی مقامی به قصر خواهر آمد؟ _ هیچ کس! چندین بار به فکرم رسید که بنکس ها را در جریان رازمان بگذارم ولی پشیمان شدم. چیزی نگفتم. _ این طور خیلی بهتر شد. _ فایده این پنهان کردن ها چیست؟ به محض این که چشم خدمتکارها به روی شاهزاده ولیعهد بیفتد، او را خواهند شناخت. _ خوب بله، حتماً... ولی همین قدر که والا حضرت به قصر برسد دیگر مانعی ندارد، چون بعد از آن دیگر روزنامه نویس ها و خبرنگارها دسترسی نخواهند داشت تا مزاحمش شوند و در نتیجه تمام آخر هفته را در آرامش خواهند گذراند. رابی نگاهی به دور و بر خود کرد. _ واقعاً غیر قابل تصویر است! به نظر می آید که این گالری همه چیزش از نو بازسازی شده. _ ولی همان بهتر است که چیزی را به دقت از نزدیک نگاه نکنی... همه چیز ظاهریست. _ خوب مانند خود آخر هفته!... چند نفر استخدام کردی تا بتوانی کرسول را به این صورت در بیاری؟ _ حداقل صد نفر. گمان می کنم اصولاً تمام اهالی دهکده در این کار شرکت کردند. واندا شروع کرد به شمردن با انگشتان. _ در حال حاضر ما... حداقل تا یکشنبه شب شش نفر نوکر... یک دو جین خدمتکار زن... چهار نفر مهتر... سه دختر کمک آشپز... _ غیر قابل تصور است! _ راستی فراموش کردم به تو بگویم که میدان مسابقه از این به بعد قابل استفاده می باشد. _ مگر چنین چیزی امکان دارد؟...! _ بله... بله، من رفتم آقای « ونت وُرت» را پیدا کردم. _ او چه کسی است؟ یک کارمند بازنشسته که در دهکدۀ همسایه زندگی می کند. او شخصیتی در زمینۀ سوارکاری می باشد که در گذشته در تشکیلات تعیین جایزه و این گونه مراسم شرکت داشته است. من تقریباً به او التماس و از او خواهش کردم که برای اظهار نظر در راه انداختن میدان مسابقه بیاید و به ما کمک کند. _ و او آمد و کمک کرد؟! _ بعداً خیلی هم از کار لذت می برد. رابی با ناباوری نگاه می کرد. _ خیلی به سختی می شود باور کرد که میدان مسابقه را بتوان در ظرف یکی دو روز بازسازی کرد. _ بله، اول هم تقریباً کاری غیر ممکن به نظر می رسید ولی او خودش اعلام آمادگی برای حل این مشکل کرد و با کمک شش نفر از اهالی دهکده موفق به انجام کار شد. آنها حتی اقدام به ساختن یک خط مسابقه پرش از مانع کردند که آن هم آماده شده. رابی حیرت زده چشمانش را گشود: باور کن واندا... من گمان می کنم خواب می بینم! همین خود یک وسیلۀ تفریح برای والا حضرت خواهد بود. حتماً یک مسابقه پرش از مانع انجام خواهیم داد. لرد دو کرسوِل دست انداخت به دور کمر خواهرش و ضمن زمزمه یک آهنگ والس از اشتراوس چند قدم با او رقصید. _ واندا... خواهر عزیزم! تو فوق العاده هستی، واندا تو معجزه گر هستی... واندا... واندا غیر قابل توصیف هستی! تو... تو، ببین خلاصه کلامی برای توصیف تو پیدا نمی کنم. ای وای چقدر متأسفم از این که تو بایستی خودت را پنهان کنی. چقدر دلم می خواست که تو هم در این جشن شرکت کنی! دلم می خواست که والا حضرت و دوستانش تو را می دیدند و شخصاً از تو برای این همه زحمت تشکر می کردند. _ نگران من نباش، من هیچ ناراحت نیستم از این که پشت پرده بمانم. _ این کار درستی نیست... دلم می خواهد که تو حداقل شام را با ما صرف کنی. دختر جوان زد زیر خنده. _ موقع شام من در آشپز خانه مشغول خواهم بود. در حالی که آستین ها را بالا زده و مشغول آماده کردن سُس های خوشمزه ای که پدرمان آنقدر دوست داشت می باشم. رابی او را بوسید. _ خوب من هم آنها را خیلی دوست دارم... گوش کن خواهر خوشگل کوچولویم، به محض این که چند دقیقه فرصت به دست آورم، من هزار مطلب گفتنی برای تو دارم. فعلاً چیزی که از تو می خواهم این است که وقتی میهمان ها می آیند خودت را به هیچ وجه نشان ندهی وگرنه آنها هزاران سؤال از من خواهند کرد که قادر نخواهم بود به آنها جواب بدهم! _ اصلاً نگران نباش... آنها هیچ فرصتی برای دیدن من نخواهند داشت چون من بیشتر وقتم را در آشپزخانه خواهم گذراند و اگر تصادفاً با یکی از آنها برخورد کنم، مرا به هیچ وجه نخواهند شناخت، چون به هیچ وجه تصور نمی کنند که خواهر صاحب قصر با پیش بند آشپزی در قصر بگردد. رابی آهی کشید. _ خیلی شرمنده از این که تو را در چنین موقعیتی قرار داده ام. _ رابی باور کن من اصلاً از این وضع ناراحت نیستم، چون فرصتی برایم پیش آمد که به کرسول سر و سامانی بدهم. نگاه کن به تابلوها! ببین به نظر تو تمیز نشده اند؟ به نظر من جلوۀ تازه ای پیدا کرده اند. _ خوب در حقیقت من می توانم با سربلندی همه چیز را به میهمان عالی قدرم نشان بدهم. _ فقط خواهشی که از تو دارم این است که آشپزخانه را نشان ندهی، چون من پس از این در آنجا خواهم بود. ضمن گفتن این کلمات گرد خیالی را از روی پیش بند با دست تکان داد. رابی خیلی مایل بود که راجع به ژوزفین با خواهرش صحبت کند. چقدر دلش می خواست با او درد دل کند، ولی فرصت نداشت چون یقیناً ژوزفین بایستی تا به حال بعد از شستن دست های خود و مرتب کردن موهای سرش به سالن برگشته باشد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, azam 24, barni, farnaz58, hala, heaven-born, hiva, honey_x, katy, l0vin, lartmis, leila93, mahsa8877, mahsaok, mamorin, moon shine, nastaran86, pegah.a, perijooon, qqjj, REAL LOVE, redmoon333, sanaz_, SANIA-23, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, ~pArnYa~, الهام1995, زلال, واران, گل یاس, یگانه, ♣ Elvira ♣ |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 1,385
(View Stats)
تشکرها: 12,167
تشکر شده 5,251 بار در 970 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice | پست بسیار مفید : +11 امتیاز همان طور که فکر می کرد وقتی به سالن برگشت،... مشاهده کرد که ژوزفین مشغول تماشای یکی از تابلوهای فراگونارد می باشد و رو به او کرده گفت: _ آیا می توانید بقیۀ تابلوها را تا قبل از آمدن میهمان ها به من نشان بدهید. _ البته... . چون رابی می دانست که خواهرش در گالری هنوز مشغول پاک کردن تابلوهاست، صلاح در این دید که ژوزفین را اول به گالری غربی ببرد. در آنجا نیز تابلوها و قاب ها تمیز بود و زمین چوبی کهنه برق می زد. دختر جوان دست ها را به یکدیگر گره کرد. _ چه مجموعۀ نفیسی! می بینم که شما یک مملینگ... دو تا رافائل و حتی یک بروکل دارید! _ چقدر زیباتر می شوید وقتی این طور هیجان زده هستید! ژوزفین من عاشق شما هستم، چقدر زیبا و دوست داشتنی هستید! _ رابی من هم شما را دوست دارم! سر و صدایی که از سرسرا به گوش رسید رابی را به واقعیت برگرداند. ناگهان یک مستخدم شتاب زده وارد گالری شد. _ جناب لرد! آقای بنکس خواهش می کنند که فوراً به سرسرا تشریف بیاورید، میهمان هایتان رسیدند. لرد دو کرسول دست ژوزفین را گرفته او را با خود برد. _ برویم از میهمان ها استقبال کنیم و هم چنان که به طرف سرسرا می رفتند زمزمه کرد: _ تعجب می کنم که به این زودی رسیدند. قرار بود ساعت شش امشب برسند در حالی که الان ساعت سه بعد از ظهر است! بنکس با عجله خود را رساند تا در هر دو سالن را بگشاید و میهمان ها را به آنجا هدایت کند. پرنس دوگال که قبلاً وارد شده بود در جلوی شومینه ایستاده بود. و دوشس دو مانچستر که افتخار همراهی او را داشت روی یک صندلی نشسته بود. رابی به والا حضرت نزدیک شد. _ از پذیرایی شما در کرسوِل مفتخرم... والا حضرت و از این که در لحظه ورودتان دم در نبودم پوزش می طلبم... _ من قبل از ساعت پیش بینی شده رسیدم، زیرا مایلم تابلوهای شما را سر فرصت قبل از رسیدن بقیۀ میهمانان تماشا کنم. این بوشه فوق العاده است. چقدر دلم می خواست مال من باشد! رابی لبخند زد. _ والا حضرت اجازه می خواهم خانم... را خدمتتان معرفی کنم... شاهزاده به طرف دختر چرخید و حیرت زده بانگ زد: _ پدر خواندۀ عزیزم... چه دیدار غیرمنتظره ای. این جمله را به فرانسه گفت و خودش را بغل والاحضرت انداخته همدیگر را بوسیدند. رابی شگفت زده به این منظره نگاه می کرد و از خود می پرسید که آیا خواب می بیند یا حقیقت است! چگونه امکان داشت ژوزفین نا دختری ولیعهد باشد؟ _ من خبر نداشتم که شما در لندن هستید! عزیزم چطور شد که پدرتان به من چیزی نگفت؟! اکنون والاحضرت به انگلیسی سخن می گفت و ناچار دخترک به همان زبان جواب داد. _ من از خانه فرار کرده ام! خواهش می کنم، التماس می کنم! به من کمک کنید! آمده بودم که از شما خواهش کنم به من کمک کنید، ولی منصرف شدم چون ترسیدم مرا مجبور به برگشتن به خانه بکنید. رابی حیرت زده به این صحنه نگاه می کرد. والاحضرت نیز کمتر از او حیرت زده نبود و ژوزفین ملتمسانه به او نگاه می کرد. ولیعهد بازوی ژوزفین را گرفته او را کنار خود روی نیمکت نشاند و گفت: _ خوب ژوزفین کوچولوی من... حالا همه چیز را سر فرصت برایم تعریف کن. دوشس دومانچستر از این که کسی به او توجه نمی کند مکدّر شده از جایش برخواست. _ من می روم تا کمی استراحت کنم. مسافرت کمی خسته ام کرده است. _ بله، بله همین طور است... بهتر است بروید کمی استراحت کنید. پرنس دوگال در حالی که چشم از ژوزفین بر نمی داشت با مهربانی این سخنان را به دوشس گفت. لرد دو کرسول تعظیمی در مقابل دوشس کرد: _ خانم از این که آن طور که باید به شما خوش آمد نگفتم یک دنیا پوزش می طلبم! ولی به قدری مبهوت و غافلگیر شدم از این که دیدم دوست من ژوزفین از قبل خدمت والاحضرت آشنایی داشته که... که... دوشس خنده ای کرد و جمله لرد را تمام کرد: _ که وجود مرا به کلی از یاد بردید! ولی اصلاً مضطرب نباشید کرسوِل، من هیچ دلخور نیستم. لرد خانم دوشس را تا سرسرا بدرقه کرد و از این که آقای بنکس و خانم استیونسون را در آنجا دید آرامش پیدا کرد. در مقابل دوشس تعظیمی کرده در نهایت ادب گفت: _ اجازه بدهید شما را به خانم مدیرۀ قصر بسپارم تا شما را به اطاق مخصوص خودتان هدایت کنند و امیدوارم که کمی بعد به من اجازه بدهید تابلوهایم را به شما نشان بدهم. و با لبخند مرموزی اضافه کرد: _ خواهید دید که به ناچار مجبور می شوید قبول کنید که آنها با تابلوهای شما می توانند رقابت کنند. دوشس که خلق شاد خود را مجدداً به دست آورده بود با مهربانی گفت: _ خوب حالا ببینم... کرسول! رابی با شتاب به سالن برگشت و با تأسف متوجه شد که حرف های اول ژوزفین را نشنیده. موقعی که رسید ژوزفین ادامۀ سخنش این بود: _ پدرم اصرار داشت به این که این ازدواج سر بگیرد تا من یک شاهزاده خانم با تخت و تاج بشوم، در حالی که من از همان نگاه اول دیدم که از خواستگارم متنفرم! _ دختر عزیزم برای من هیچ جای تعجب نیست. رابی یک صندلی راحتی به کنار نیمکت کشیده روی آن نشست. _ والاحضرت از تمام اسراری که ژوزفین تا به حال از من به کلی پنهان داشته مطلع شدید. آنچه من می دانم، فقط همین است که او تک و تنها وارد لندن شده است! شاهزاده فریاد زد: _ تک و تنها! آخر ژوزفین چطور جرأت کردی تک و تنها سفر کنی؟ _ خودش را به عنوان بیوه معرفی کرده بود! _ چرا نزد من نیامدی؟ می دانی که من با آغوش باز شما را در مارل برو هاوس می پذیرفتم! ژوزفین سرش را به زیر انداخت. _ می ترسیدم از این که مبادا شما مرا مجبور به مراجعت به پاریس و ازدواج با آن شاهزاده بکنید. رابی دیگر نتوانست خود داری کند و پرسید: _ کدام شاهزاده؟ _ شاهزاده فردریک دو گورن بورگ! این جواب دختر جوان بود. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *avina*, ahmadi_1362_2, Arrosha, atyek, barni, farnaz58, hala, heaven-born, honey_x, katy, l0vin, leila93, mahsa8877, mamorin, moon shine, nastaran86, perijooon, qqjj, REAL LOVE, sanaz_, SANIA-23, tara_5877, Tifani Jon, yasamin_34, الهام1995, زلال, گل یاس, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| باربارا, باشد, رويا, شايد, كاتلند, يك |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| شايد يك رويا باشد | باربارا كاتلند | دانلود | ستاره یخی | خارجی | 0 | ۱ فروردين ۱۳۹۱ ۰۷:۲۸ بعد از ظهر |
| شايد يك رويا باشد | باربارا كاتلند | موبایل | farnaz58 | رمان خارجی | 1 | ۱ فروردين ۱۳۹۱ ۰۳:۲۹ بعد از ظهر |
| رونق فعاليت هاي فرهنگي؛ شايد يك رويا! | Star-crossed | اخبار کتاب | 0 | ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۴۹ قبل از ظهر |
| شاید یک رویا باشد | باربارا کاتلند | اسکن | ~pArnYa~ | کتابهای کامل شده خارجی | 47 | ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۰۱:۳۱ بعد از ظهر |
| حقيقت رويا | ناشناس | تایپ | * sARa_elf* | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 30 | ۷ خرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۵۴ قبل از ظهر |