| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: آرنوشا به کدوم برسه؟ | |||
| کیوان | | 103 | 76.87% |
| بهروز | | 31 | 23.13% |
| رأی دهندگان: 134. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +76 امتیاز سلام به یچه های نودهشتی راستش من دوست داشتم بچه های این سایت رمان منو بخونن و درباره ش نظر بدن میدونم خیلی بده میدونم خیلی ایراد داره امیدوارام تحمل کنید و خواهش میکنم با نظراتتون کمکم کنید آرنوشا بنام خدا بر روی بوم زندگی هر چیزی میخواهی بکش زیبا و زشتش پای تو است تقدیر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن خالق تو را شاد افرید ازاد افرید پرواز کن تا ارزو زنجیر را باور نکن برای هزارمین بار به مادر التماس کردم -مامان خواهش میکنم -نه بس کن -میدانستم اصرار و التماس بیفایده است سلانه سلانه به سوی اتاقم روانه شدم و خود را روی تخت ولو کردم غم غریبی به سراغم آمده بود چشمانم را بستم وسعی کردم علت رفتار مادر را بدانم از کی و کجا این فکر به ذهنش خطور کرده بود بعد از مرگ پدر... با یاد آوری پدرم لبخند تلخی روی لبانم نقش بست آخ که چقدر دلتنگش بودم پدرم کارخانه دار بود صادرات زعفران ….بهرام جم …کسی بخاطر شغلش همیشه در سفر بود ولی هیچوقت من یا مادر را نادیده نمیگرفت برای مادر شوهری وفادار و برای من پدری مهربان دلسوز بود….ولی حیف حیف که یک شب بدون هیچ علتی سکته کرد و من مادر در این دنیا تنها گذاشت …چه روزهای سختی بود …من حوصله ی هیچکس و هیچ چیز را نداشتم حال روز مادر از من بدتر بود بجز پدر دیگر کسی برایش باقی نمانده بود پدر و مادرش که سالها پیش فوت کرده بودند و فقط یک برادر داشت که آنهم آن سر دنیا بود و سال به سال از حال یکدیگر خبر دار میشدند …عمو شهرام شریک بابا یود سود سالینه ی کارخانه را به حساب ما واریز میکرد و ازما از نظر مالی مشکلی نداشتیم بجز تنهایی …که آنهم در این هشت سال به آن عادت کرده بودیم و حالا نمیتوانستم درک کنم چرا مادر یه صورت ناگهانی تصمیم گرفته از ایران برویم پیش دایی ماکان ولی دوست نداشتم من اینجا کلی دوست داشتم هر چه بود وقتی بیرون میرفتم زبان مردم را میفهمیدم و با خنده یشان شاد میشدم من عاشق ایران بودم بابا بهرام همیشه گفت: -من با اینکه به کشورهای زیادی سفر کردم ولی هیج کجا ایران خودمون نمیشه مادر مرا مجبور کرده بود زیان انگلیسی را فرا بگیرم اوایل نمیدانستم علتش چیست؟اما حالا…. من دوست نداشتم سر بار کسی باشم زمان مرگ پدر 10 سال بیشتر نداشتم بعد از آن یاد گرفته بودم مستقل باشم و محبت هر کسی را قبول نکنم …تمام کارها انجام شده بود اقامت ویزا هماهنگی با دایی دیگر راه فراری باقی نمانده بود با صدای در اتاق بخود امدم بیا تو مامان --تو که هنوز شروع نکردی چمدونتو ببندی دختر بلند شو وقت نداریم آخر هفته پرواز داریما ای خدا چه بهونه ای واسه مامان جور کنم -مامان من دوست ندارم بیام کانادا از آب و هوای اونجا متنفرم -آرنوشا شروع نکن -اما منم حق دارم واسه زندگیم تصمیم بگیرم -فعلا این حرفا واسه تو زوده کی میشه که دیگه این حرفا واسه من زود نباشه خدایا -واقعا مجبوریم بریم؟ -آره و بعد بی توجه به نا امیدی من ادامه داد: کجاست این چمدون ؟تو که شروع به جمع کردن نمیکنی مجبورم بار تو رو هم من جمع کنم خشمگین پتو را روی سرم کشیدم آهسته کنارم نشست و گفت: -دخترم اگه میبنی تو این هشت سال چیزی ار رفتن نمیگفتم فقط بخاطر تو بود میدونستم اینجا را دوست داری با فامیلای پدرت رفت و آمد داری با خوشحالی تو منم خوشحال میشدم ولی الان دیگه نمیتونم حتی بخاطر تو....هر چی بیشتر میگذره بیشتر دلم میگیره باورت میشه هنوز نتونستم بهرام را فراموش کنم؟خیلی سعی کردم نشد...احساس میکنم اگر مدتی از اینجا دور باشم بتونم از نو زندگیمو بسازم...عزیزم نمیخواهی این فرصتو به من بدی؟نمیخواهیاجازه بدی تا منم دوباره زندگی کنم؟اگه واقعا سختته که اینجا را ترک کنی باشه مشکلی نیست دیگه حرفی از رفتن نمیزنم فقط خواهش میکنم یه کم هم به فکر من باش و بلند شد که از اتاقم برود ..سریع پتو را کنار زدم اشکهایم را پاک کردم و گفتم: -باشه مامان جون همین الان چمدونم را میبندم لبخند وسیعی زد و گفت: ممنون دخترم .................................................. .................... نگاهی غریب به اطراف انداختم و رو به مامان جونم گفتم: -مامان مطمئنی دایی میاد دنبالمون -آره عزیزم وقتی باهاش تماس گرفتم گفت حتما میاد دنبالمون -تا دهان باز کردم سخنی دیگر بگویم مادر با شادی به هوا پرید و گفت: ماکان عزیز دلم...ودر همین حین مردی قد بلند و چهار شانه که که کت مشکی و جین آبی به تن داشت مادرم را در آغوش کشید ...بعد از مدتی آنها از آغوش یکدیگر جدا شدند و گویی دایی تازه متوجه ی من شد چون با لبخند گفت: آرنوشا تویی نه؟ با لبخند سر تکان دادم به جلو آمد و مرا محکم در آغوش گرفت و در همان حال گفت: درست مثل عکسات زیبا هستی کشتی ما رو دایی جان چه لفظ قلم هم تشریف دارن وقتی از فرودگاه خارج شدیم هوا ابری بود و گویی قصد باریدن داشت با کنجکاوی از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه میکردم که با صدای مادر که از دایی سوال میپرسید به خود آمدم -ماکان زیبا کجاست چرا همراه تو به فرودگاه نیومد؟ لابد اینجوری میخواد به ما حالی کنه اضافه هستیم دایی با لبخند سر تکان داد و گفت: -مونده خونه داره وسایل پذیرایی را آماده میکنه از وقتی که فهمیده شما قراره اینجا بمونید از خوشحالی رو پا بند نیست -لطف داره دلم من براش یه ذره شده ا مامان ما رو باش کی دایی جان از دلتنگی حرف زد لابد زیبا جان قهر نموده است دایی با خوشحالی نگاهی به ما کرد و گفت: خیلی خوشحالم که اومدید ما واقعا اینجا تنها بودیم آهان یعنی اینکه اومدیمو خلوت شما را بهم زدیم دیگه داره مودبانه میگه مزاحمید نگاهی به هوا انداختم با ناراحتی پرسیدم: دایی اینجا همیشه ابریه؟ نه عروسکم تابستان ونکور واقعا محشره هواش معتدله ولی فصلهای دیگه سرده و اکثرا بارونی -من از بارون بدم میاد -باید مزرعه ی ما رو بعد از باریدن بارون ببینی واقعا زیبا میشه همه جا تازه پر طراوت میشه مطمئنم خوشت میاد..در ضمن تو دبیرستان اینجا میتونی دوستهای زیادی پیدا کنی -شما خارج از شهر زندگی میکیند آره ما اینجا یه مزرعه بزرگ داریم ... شغل اصلیه من هم پرورش اسبه زیاد نگران باش کیوان میتونه کمکت کنه چشمهای مادر در خشید و گفت: قربونش بشم وقتی تو عکسا دیدمش دلم ضعف رفت مثل جوونیهای خودته داداش دایی اخم کرد و گفت: -مطمئنم من از اون خوشتیپتر بودم مامان خنده ای کرد و گفت: -درست مثل جوانیهات مغروری داداش..یادته همه دخترای فامیل دنبال تو بودند تو هم که به هیچکس نه نمیگفتی به همشون قول ازدواج دادی اما در آخر عاشق زیبا شدی -آه مارال که چقدر اون روزا خوش بودیم با خوشحالی مادر من هم احساس خوشحالی کردم خیلی وقت بود که قهقه هایش را ندیده بودم -کمی خود را جلوتر کشیدم و گفتم: -مامان دایی از شما بزگتره نه؟بهتون گیر نمیداد کجا میرید ؟چیکار میکنید؟اخه دوستهای من همیشه از دست برادهای بزرگشون مینالن مادر خنده ای از روی سر خوشی کرد و گفت: -تا دلت بخواد...همیشه دنبالم راه می افتاد ببینه من چیکار میکنم یادته ماکان؟/ ای مامان ساده ی من دنبالت راه میافتاده واسه دید زدن دوستات -دایی خنده ای از ته دل کرد و گفت: -اون دنبال راه افتادنا بهونه بود تو همیشه دوستهای خوشگلی اطرافت داشتی مارال ای وای نکنه فکرمو بلند گفتم مادر چشمهایش را ریز کرد و گفت:باورم نمیشه ماکان یعنی تو ورواسه دیدن دوستهای من...وای خدایا من چقدر ساده بودم زیادی ساده بودی مادر جان دایی ما عجب مارمولکی بود ها وارد جاده ای شدیم که از هر دو طرف مشرف یه زمینهای بزرگ بود با خوشحالی اطراف را نگاه کردم و گفتم: -وای اینجا همش مثل زمین فوتباله دایی از آینه چشمکی به من زد و گفت: گفتم که اینجا ها قشنگه شیشه را پایین کشیدم سرم را از ماشین بردم و با تمام وجود هوای تمیز را تنفس کردم احساس فوق العاده ای داشتم دایی سرعت ماشین را کم کرد و گفت: -اینجا هم کلبه ی درویش ما... اوه به این قصر میگن کلبه ی درویش خانه ای دو طبقه از جنس چوب وسط زمینی وسیع از سبزه ها قرار گرفته بود سمت چپ خانه کلبه ای کوچکتر بود که حدس زدم باید انبار باشد سقف خانه مثل شمال ایران شیروانی بود ولی با سبکی متفاوت جلوی خانه هم حصاری گرد برزگ وجود داشت که بی شک مربوط به اسبهای دایی میشد با صدای جیغ زندایی زیبا به خود آمدم او مادرم را در آغوش کشیده بود و میگریست مادر هم دست کمی از او نداشت کمی جلوتر رفتم دایی با لحنی جدی گفت:زیبا تمومش کن آرنوشا را ناراحت کردی و بعد به با ابروهایش به من اشاره کرد زندایی از مادر جدا شد اشکهایش را پاک کرد و با لبخند جلو و امد مرا در آغوش کشید آخی بیچاره زیبا جون چقدر از دیدن ما ناراحت شد حتما با خودش میگه بدبختیام شروع شد خواهر شوهرم اومد ...با صدای زندایی ادامه ی افکاره منفی را گم کردم -عزیزم خوش آمدی تو خیلی زیبایی مثه اینکه اینا خوشگل ندیدن چپ میرن راست میرن به من میگن زیبا -ممنون زندایی او کمی متعجب مرا نگاه کرد و بعد خندید و گفت: وای عزیزم لحن زندایی منو متعجب کرد برام نا آشنا بود حتما باید صدامو نازک کنم عشوه خرکی بیام و بگم زیبا جون.. -اگه دوست ندارین... -نه نه خیلی خوشم اومد میشه از این به بعد منو زندایی صدا کنی؟ -البته دایی چمدانهای من و مادر از ماشین پیاده کرد و گفت: زیبا خسته هستند بهتره بریم تو وبا این حرف همه به دنبال او به راه افتادیم فضای داخل خانه با آن چیدمان زیبا مرا به وجد آورد از در که داخل میشیدم روبرویش پذیرایی تقریبا بزرگی قرار داشت که با مبلهای چوبی چیده شده بود و بر روی دیوارها پر بود از شعر به خط نستعلیق فرش بزرگی هم روی زمین انداخته شده بود که خانه بیش از بیش زیباتر کرده بود سمت راست پذیرایی دو اتاق نزدیک بهم قرار داشت سمت چپ آشپزخانه بود با کابینهتای چوب و میزی غذاخوری چهار نفره که گوشه چپ آشپزخانه دوباره دری بود که حدس زدم در پشتی خانه باشد و در نهایت وقتی پذیرایی به اتمام میرسید پله چوبی های نمایان میشد که به طبقه دوم میرفت با شوق اطراف خانه چرخیدم و گفتم: -دایی اینجا فوق العاده است مخصوصا پنچره های بزرگ پذیراییتون که به سمت اون چمهنا و سبزه زار باز میشه( آدم دوست بره توش چرا کنه...) زیبا به جای دایی پاسخ داد: عزیزم نظر لطفته میترسیدم از اینجا خوشتون نیاد مادر دست در گردن او انداخت و گفت: چرا همچین فکری کردی عزیزم من همیشه عاشق سلیقت بودم دایی با غرور گفت: البته که سلیقش حرف نداره سپس در حالی که به خودش اشاره میکرد ادامه داد: نمونه بارز اینکه نشون میشده زیبا سلیقش حرف نداره اینجا ایستاده مادر خندید و زندایی در حالی که لبخند به لب داشت اخم کرد اینا یه چیزیشون میشه ها مادر کش و قوسی به بدنش داد و گفت: کیوان کجاست؟ زیبا سر به زیر انداخت و گفت: نمیتونم خونه نهگش دارم اخلاقاش درست مثل این کانادایی ها شده اصلا به ما نرفته دایی ماکان با حرص گفت: -بالاخره که خونه میاد حالیش میکنم شرمنده آبجی باور کن قصد بی احترامی نداره اخلاقیاتش... اصلا قصد بی حرمتی نداره اصلا.. فقط اول کاری میخواد حالیمون کنه اضافه ایم مادر لبخندی زد و گفت: لازم به توضیح نیست میفهمم چی میگید بچه های این دوره زمونه همه یکجورند یعنی گرفتم اون از ما خوشش نمیاد زیبا سری تکان داد و گفت: آرنوشا بیا این اتاق را برای تو اماده کردم دیگه بسه دختر خجالت بکش این فکرها چیه من که انتظار داشتم یکی از اتاقهای طبقه ی بالا نصیبم گردد با تعجب گفتم: اینجا...باشه دستتون درد نکنه انتظاراتم بالا بوده -عزیزم اتاق من و مادرت هم بالاست پس اتاق کناری من برای کیه؟ معلومه کیوان زیر لب گفتم: پسر دایی....او را بخاطر داشتم یعنی خیلی خاطرات محوی از او در ذهنم بود موقع ختم بابا همراه پدر و مادرش به ایران آمد پسری قد کوتاه با صورتی کک و مکی که با تعجب به اطراف نگاه میکرد عین ندید بدید ها بود...یادمه داشتم گریه میکردم که اومد کنارم نشست و به انگلیسی چیزی گفت من که حرف او را نفهمیده ام گریه ام قطع شد و با تعجب از او پرسیدم: بلد نیستی فارسی حرف بزنی؟ و او همچنان گنگ مرا نگاه میکرد از حالت او در عالم کودکی به خنده افتاده بودم و او در حالی که عصبانی شده بود با فارسی دست و پا شکسته جواب داد بود: تو خیلی بی ادب هستی و من از لهجه ی او خنده ام بیشتر شدت گرفت و او همچنان خشمگین به نگاه میکرد دختر عمه ام که یکسال از من کوچکتر بود به کنار من امد و پرسید: آرنوشا چرا میخندی تو که داشتی گریه میکردی؟ و من با خنده به کیوان اشاره کرده و گفتم: این پسره خیلی بامزه ست یکجوری حرف میزنه ساناز با تعجب به کیوان نگاه کرد و گفت: پسر داییته نه؟ کیوان خیلی مودبانه بلند شد و گفت: از آشنایی با شما خوشبخت میشوم و اینبار من و ساناز هر دو به خنده افتادیم و او عصبی ما را ترک کرد با این خاطرات لبخند گذرایی زدم و وارد اتاق شدم.... اتاقی که به من داده شده بود پنجره ای بزرگ رو به حصارهای اسبها داشت میز میکاپ پایین اتاق قرار داشت و تخت بالای اتاق کمدی بزرگ هم در قسمت چپ دیوار تعبیه شده بود رو ی تخت دراز کشیدم و با فکرهای مختلف به خواب فرو رفتم -پاشو تنبل خانم از امروز باید بری دبیرستان روی تخت غلتی زدم زیبا خانم تو یکی دیگه به ما گیر نده -آرنوشا جان بلند شو نخیر زیبا خانم ول کن نیست لبخند گشادی زدم و گفتم: سلام زندایی جون- چه چاپلوس شده بودم --برنامه خوابت بهم خورده عزیزم صبحه الان خیلی وقته خوابی باید با داییت بری دنبال کارهای دبیرستان هوز نیومده درس شروع شد -چشم الان میام صبحانه را اماده کردم زودتر بیا گفتم چشم دیگه چه سمجه ها....چقدر بی ادب شده بودم آب و هوای کانادا روم تاثیر منفی داشت لباسم را عوض کردم و از اتاق خارج شدم مادر و دایی مشغول صبحانه خوردن و زیبای بدبخت مشغول شستن روبروی دایی نشستم و گفتم: سلام صبح بخیر دایی با لخند گفت:" سلام عزیزم زودتر بخور که دیره ای بابا همه گیر دادن به تحصیل من حالا بذارید یه دو سه روز از اومدنمون بگذره بعد منو دک کنید -آرنوشا ماکان میگه ثبت نامتو کرده فقط باید بری یه سری مدارک تحویل بدی مثل اینکه از امروز هم کلاسات شروع بشه -لقمه ای برای خودم گرفتم و گفتم: باشه مامان گرفتم الان میرم آماده شم ...................................... به اطرافم نگاه کردم و با تعجب از دایی پرسیدم: -جدی جدی اینجا دبیرستانه -چیه تعجب کردی نه شگفت زده شدم این دایی هم ما رو مسخره کرده ها نمیبینه چشام شده اندازه توپ تنیس ساختما بغلی که بزرگتره دانشگاهه کیوان هم اونجا تحصیل میکنه بله پس آقا کیوان اهل تحصیل هستن دخترا پسرا گروه دور هم جمع شده بودند و با هم حرف میزدند همه هم با کاپشن و کت پوتین معلومه دیگه توی این هوای بارونی همه مجبورند این مدلی لباس بپوشند دایی هلم داد به سمت دفتری نسبتا بزرگ که میزهای متعددی داشت یاده دبیرستانم افتادم دفتر مدیریت دو تا میز بیشتر نداشت تازه اتاقش به زور اندازه ی اتاق خواب من میشید خنده ام گرفت لبخندی کوچکی زدم که از چشم دایی جان دور نماند:" چیه بلا به چی میخندی تا خواستم جواب بدم خانومی جلو آمد و گفت: -کمکی از دستم بر میاد؟ یه نگاه به لباساش کردم کفشهای پاشنه بلند قهوه ای با یه دامن به همون رنگ که تا زیر زانوش بود با یه کت پشمی کرم رنگ نه بابا اینا تریپ بالا و پایینو با هم هماهنگ نمیکنن از پایین تابستونی از بالا زمستونی بازم خنده ام گرفت نه به اون دامن کوتاه نه به اون کت پشمی با صدایی دایی به خودم اومدم و بالاخره دل از تریپ اون خانم خوشگله کندم -خب آرنوشا جان حل شد از همین الان میتونی سر کلاسا بشینی زباتنم که تکمیله پس مشکلی نیست و بعد به نشانه موفقیت چندتا روی شانه ی من کوبید(که نزدیک بود زانوام خم بشه با مخم برم زمین) رفت خانوم تریپ باحاله لبخند کوچولویی زد و گفت: همراهم بیا تا کلاستو بهت نشون بدم ...آها راستی چند لحضه بایستد تا برگه ساعت و شماره ی کلاساتو بیارم ای بابا من که ایستادم دیگه نیازی به گفتن نبود که.. بعد چند لحضه برگشت و گفت: بریم مثل جوجه اردک زشت دنبالش راه افتادم نگاه های خیره ی بچه ها رو خودم حس میکردم لبخندی زدم و این نشانه ی اعتماد به نفس بالای من بود هر کس بجای من بود شاید یه کوچولو خجالت میکشید ولی من هیچ وقت معنی خجالتو نفهمیدم دم کلاسی ایستاد گفت: خودشه اینجاست و بعد برگه رو دستم دادوگفت بیا داخل دنبالش وارد کلاس شدم نزدیک بیست تا سر به طرفم چرخید لبخندی زدم و به فارسی گفتم: فکر کنم اینا خوشگل ندیدن و ریز خندیدم -آقای اتیو ایشون خانم آرنوشا جم هستن امیدوارم بتونه سال خوبی با شما و بچه ها بگذرونه و بعد با این حرف بیرون رفت نفس عمیقی کشیدم رفتم جلو ایستادم و با صدای بلند گفتم: -خیلی خوشحالم که تو جمع شما هستم امیدوارم بتونم دوست خوبی براتون باشم صورت بچه ها خندید خب آرنوشا واسه شروع بد نبود اتیو-میتونی میز اول کنار رومیلدا بشینی نگاهی به میز خالی کردم و با لبخند به سوی دختر رفتم رومیلدا لبخند شیرینی زد که به دلم نشست موهای بلند خرمایی داشت با صورت گرد و بانمک معلمه اجازه نداد من بشینم و بلافاصله شروع کرد به تدریس ..فکر کنم اینجا دیگه از درس در رفتن خبری نباشه خدا خودش به دادم برسه تا زنگ به صدا در آمد از جا بلند شدم کش و قوسی به بدنم دادم و در همان حال به فارسی گفتم: -اه چقده حرف زد مخمو خورد رومیلدا خندید و پرسید: چی میگه واسه خودت -هیچی عزیزم اینجا چیزی واسه خوردن پیدا میشه از قرار معلوم تا ساعت 3 کلاس دارم -آره بیا بریم سالن غذا خوری دنبالش راه افتادم و باز هم نگاه خیره ی بچه ها ... رومیلدا-چون تازه واردی همه درباره ت کنجکاون بعده مدتی درست میشه خوبه گفتی و گرنه خودم اصلا نمیفهمیدم -امیدوارم زودتر اینا دست از نگاه کردن به من بردارن -دختر تو خیلی خوشتیپ خوشگل هستی نگاهی به لباسهایم کردم شلوار جین آبی ساده با کت مشکی کوتاه -فکر نکنم زیادم خوشتیپ باشم -اوه چرا هستی مخصوصا موهای براق مشکیت ای وای اینا به مو میگن تیپ تو ایران ما که به اندام خوشگل و خوش پوشی میگن خوشتیپ -تابی به موهام داد و گفتم:جدا پس بهتره کوتاهشون کنم -با تعجب برگشت و گفت: نه اینکارو نکن میگه دیونه هستی؟ دیونه خودتی بی جنبه شوخی بود مثلا با هم رفتیم از بوفه خوردنی گرفتیم و رفتیم حیاط مدرسه حیاط که چه عرض کنم اندازه زمین فوتبال بود رومیلدا-حیاط ما با حیاط دانشجوها مشترکه آخه ساختمونش چسبیده به ساختمون دبیرستان ما هستش میدونستم تکرای بود بابا -روی نیمکتی نشستم و در حال خوردن مشغول دید زدن شدم دخترها بد نبودند اما انصافا پسراشون خوش هیکل خوش لباس بودن رومیلدا یهو مثل این اسبها که رم میکنند از جا بلند شد و گفت: وای عشقم اومد نگاه رومیلدا را دنبال کردم یه پسر ..پسر که چه عرض کنم نره غول بود طرف ..داشت آهسته آهسته قدم بر میداشت هر که میدیدش فکر میکرد داره تو فیلمی چیزی بازی کنه همچین با غرور راه میرفت و کلاس میذاشت که حرصم گرفت: دخترها که دیگه تو حال خودشون نبودند هر کدام به نحوی خودشونو بهش نزدیک میکردند بقیه مثل این رومیلدا از جا کنده شدند بودند و آب از لب و لوچه اشون آویزون بود دیدم داره میاد از جلوی ما رد شه شیطنتم گل کرد بچه ها اگه خوشتون امد تشکر فراموش نشه ویرایش توسط پری21 : ۲۷ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۳۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 13,805
تشکرها: 79,212
تشکر شده 295,274 بار در 19,823 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +24 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | **Silver Star**, *~aida bala~*, -نازلی-, .Anahit., 677389, 90ia, abby7, anital, aramis 2, ART!ST, artmisss67, asal-661, asaletanha, avaa..., behnazhmz, brain storm, choghor, cole, csss, D92_90, deragun, eshghe gomshode, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, ghazale96, goldoone22, goominam, hanajigh, hany111, harimeshgh, honey_x, horin, jullub, leila.kh, M&M_601, m0zhdeh, mahana1, mahtab10, mahtaj, maral84, marzie67, misha_kavir, Mohajeretanha, nasim j, nikaan, niloufar_rose, nlp16001, NO ONE, nutty, PAEEZ70, pegiiiiiiiii, pink_daughter, poly phony, roshan*, sara parvizi, serentipiti, shaghayegh69, shatot, Silber, ~sky angel~, sokot shab, sydney, sαвα, tatar1, UnKnOwN_Sh, vala, violet_kl, vourojak, YAS95, zahra_jk, ~Ordibeheshti~, ~pArnYa~, آرتمیس 98, آنالیا, الیمان, برادپیت, بلور, خانم فسقلی, رضا1, روشناک, ستاره بارون, سرتق, !arefeh, غنچه خاموش, مهبوط, مهنا2, نسرین..., نسيا, نيلا..., نگار.م.استقلال, پرهوده, پری21, کابوک, گنجشک |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +81 امتیاز بچه ها من منتظر نظرات سازنده ی شما هستم اگر خوشتون اومد تشکر فراموش نشه ![]() رومیلدا نزدیک بود ذوق مرگ شه -خدای من کوین حالت خوبه بلند شو اصلا قیافش به ادمهای نگران نمیخورد بیشتر از اینکه به این هرکول دست میزد خوشحال بود پسره هم گیج و منگ بلند شد یه نگاه با غیض به من اومد که خدائیش نزدیک بود سنگ کوب کنم چه جذبه ای داشت یه شلوار کنان قهو ه ای کم رنگ با پوت های شیک قهو ه ای سوخته کاپشن چرم شکلاتی با یک کلاه چرم لبه کوتاه قهوه ای تیره چه تیپی داشت نه خوشم اومد بوی ادوکلنش هم که جای خود داشت -با صدای عصبیش به خودم اومدم و دست از دید زدن برداشتم -شما از روی قصد اینکارو کردید اوه چه لفظ قلم..پسر که نباید این قد لفظ قلم باشه از جایم بلند شدم و گفتم: -نه عمدی نبود یه کوچولو ترسیده بودم و سرم را پایین گرفته بودم ..آخه یکی نیست بگه دختر تو که قد قواره ی این هرکول نیستی چرا بی خود کرم میریزی -بیشتر بچه ها دور ما جمع شده بودند و با تعجب نگاهمون میکردند -تو دیوانه هستی؟ -با صدای بلندش سرمو بالا گرفتم و با هم چشم تو چشم شدیم چه چشمایی داشت قهوه ای تیره .... جذبش آدمو مسخ میکرد -با شما هستم مشکل شنوایی هم داری؟ نفس عمیق کشیدم و گفتم: -آقا لطفا حد خودتونو رعایت کنید بعد پشت بند حرفم به فارسی گفتم: -فکر کرده کیه نره غول خوبه فقط هیکل داره ها شیطونه میگه همچین بزنم بچسبه به آسفالت کوتا بیا دختر این کجا تو کجا دیدم با چشمایی که پر بود از علامت سوال خیره شده بهم باز به فارسی گفتم: -هیزم که هست طرف.. ای چشم چرون بی حیا بعد لبخند مصنوعی زدم و گفتم: من از شما معذرت میخوام گرچه عمدی نبود ولی معذرت میخوام رومیلدا با لبخند سری تکان داد و گفت: کوین دیدی معذرت خواهی کرد بهتره تو هم تمومش کنی -یه نگاه دیگه به سرو پای من کرد و بی هیچ حرفی رفت نه جون من بیا بخور خرس قهو ه ای کم کم دیگران از اطراف ما متفرق شدند رومیلدا نفس عمیقی کشید و گفت: -خوش شانس بودی آره واقعا خوش شانس بودم اگه بلایی سرم می آورد چه خاکی میریختم تو سرم با این حال اخمی کردم و گفتم: -نه بابا چیکار میخواست کنه؟میرفتم به مدیر شکایت میکردم -کوین یکی از بهترین دانشجوهای اینجاست همه هواشو دارن -مثل اینکه بین دخترا هم محبوبه رومیلدا خندید و گفت: -خیلی زیاد اون خیلی خوش قیافه و جذابه -سوتی کشدار کشیدم و گفتم: -نه بابا پس بیخود نبود با غرور راه میرفت در همین حین دختری که کت و شلوار چرم مشکی پوشیده بود از پشت سرم ظاهر شد و گفت:: -من دیدم تو از قصد اونکارو کردی یه نگاه مثه این نگاه ها که معنیش اینه ::نه بابا تو هم ادمی انداختم و گفتم: -گفتم که عمدی نبود جلوتر امد وای مامان چه خوشگل بود اگه پسر بودم صد در صد مخشو میزدم واقعا تیکه ای بود واسه خودش یه نگاه به اطراف انداختم دیدم تک و توک پسرها نگاهشون دنباله این دختره س ای جون من حس مردونگی هم دارم خودم بی خبرم -یهو صداشو بالا برد و گفت: -حواست باشه سر به سر کوین نذاری اینجا چرا این مدلین یهو رم میکنن نکنه منهم از غذاهای اینا بخورم مثه اینا یهو رم کنم -نمیدونستم کوین وکیل داره؟ -آره داره یه وکیل خوب که تو کل ونکوور معروفه پس بهتره باهاش در نیوفتی پقی زدم زیر خنده بابا دوزاری اینا کج بودا.. از خنده ی من عصبی تر شد و گفت: -میدونم از کوین خوشت امده و با این کارهات میخواهی جلب توجه کنی کی من!!!بابا بذار از راه برسم بعد یه چیزی بهم ببندین رومیلدا بجای من جواب داد: -کافیه سیدنی آرنوشا تازه به اینجا اومده درست نیست باهاش اینطور برخورد کنی یه نگاه دیگه به من انداخت و زیر لب گفت: -من بهت هشدار دادم تازه وارد و بعد از ما دور شد رو به رومیلدا گفتم: -این کی بود؟دوست دختره کوینه رومیلدا سری از روی تاسف تکان داد و گفت: -کوین دوست دختر زیاد داره ولی از خارج از این مدرسه و دانشگاه -چرا؟ -نمیدونم این یه جور قانون شده برای دخترا همه میدونن تا وقتی اینجا باشن مورد توجه کوین قرار نمیگیرن -اما این دختره که خیلی خوشگل بود -درسته خیلی هم بین پسرا طرفدار داره ولی دیونه وار عاشق کوینه من جای کوین خان بودم یه لحضه هم به قانون فکر نمیکردم مگه میشه از همچین دختری گذشت خدایا شکرت پسر نبودم و گرنه دخترا از دست من چی میکشیدن -کوین دیونه ست رومیلدا چطور دلش میاد به این خوشگله نه بگه؟ -راستش کوین با تنها کسی که تو دبیرستان ما گرم میگیره همین سیدنیه ............................. از رومیلدا خداحافظی کردم و از در دبیرستان خارج شدم تا ماشین دایی را دیدم ذوق کردم و مثل بچه ها دویدم سمتش -سلام دایی جونم باز چاپلوسیم گل کرد -سلام خوشگلم خب چطور بود؟ -خنیدیدم و گفتم بریم خونه تعریف میکنم مامان و زیبا هم میز عصرانه را چیده بودند و منتظر ما بودند زندایی با دیدن من بلند شد به طرفم امد و بوسه ای گونه ام کرد الانه که ذوق مرگ شم مامان-خب چطور بود ؟ روی صندلی کنار مامی جان نشستم و گفتم: -جای شما خالی انقده خندیدم هر سه با هم پرسیدند برای چی؟ منم مثل اینا که انگار قراره قضیه ی خیلی مهمی را تعریف کنم پا رو پا انداختم و گفتم: -یه خرس قهوه ای داریم تو دبیرستانمون مامان یواش زد به صورتش و گفت: اوا مگه باغ وحشه اونجا -از باغ وحش انورتر مامان جان دایی و زیبا خندیدند و مامان فهمید باز بیخودی شلوغش کرده چشم غره ای به من رفت و گفت: -مسخره کردی ما رو خب مثل بچه ادم بگو روز اول دبیرستان تازه چطور بود دیگه -مامان بخدا بچه ادمم بعد با دست به خودش اشاره کردم و گفتم: ایناهاش اینم مامان ادمم دایی قبل از اینکه مامان عصبانی تر شود و گفت: داشتی میگفتی دایی جان -آها ااز قضا این خرس قهو های اونجا داشنجوئه یه هیکل داره این هوا و بعد با دستهایم فضای بزرگی را نشان دادم ..آره عرضم به حضورتون امد جلو روم و با اون صدای کلفتش گفت: -شما اینجا تازه واردی؟ -منم که نترس بلند شدم و گفتم: بله امری باشه -بعد کوبیدم به دستم گفتم: ای بی حیا زیبا با خنده سر تکون داد و گفت:چی شد بعد؟ -هیچی دیگه برگشت و گفت :من از شما خوشم اومده میخواهم دوست دخترم باشی مامان با صدای بلند گفت:بیخود کرده فردا خودم میام اونجا حالیش میکنم با کی طرفه دایی و زیبا از خنده ریسه میرفتند --مامان جان صبر کن ...آخه اون خرس قهوه ای کجا و من کجا پیشش مثه جوجه بودم اره برگشتم بهش گفتم: -ببین من نمیتونم خانم خرسه شم دایی با خنده گفت: جدی جدی گفتی؟ خنده ی زبیا قطع شد و گفت : | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +73 امتیاز برگشتم ببینم این کیوان خان کیه... از جا بلند شدم و با تعجب گفتم: -چی خرس قهو ه ای؟! -با اخم جلو امد و گفت: -پس حدسم درست بود -دوباره گفتم: جدی خودتی خرس قهوه ای؟ حالا نمیدونم چه اصراری بود من همش تکرار کنم خرس قهوه ای انگاری ذهنم کلید شده بود روی این کلمه -مامان از جا بلند شد و گفت: خجالت بکش دختر این پسر داییته و بعد جلو رفت و گفت: کیوان جان این آرنوشا دختر منه ا پس مامان جان قبل از من با کیوان خان اشنا شده بود دایی زد زیر خنده حالا نخند کی بخند زیبا هم خندید و گفت: -پس کیوان بود که اومد و بهت پیشنهاد دوستی داد؟ چشمای کیوان گرد شد و گفت: -من چیکار کردم به فارسی گفتم: -زکی میخواستیم کلاس بذاریم نشد کیوان اخماش تو هم کرد و گفت: -من حدس زدم تو باید آرنوشا باشی از فارسی حرف زدنت متوجه شدم ای داد بیداد شانس ما رو ببین پس اون دری ورهایی که صبح بارش کردم و متوجه شده لبخند مصنوعی زدم و گفتم: -شرمنده نشانختم مامان دست کیوان را گرفت پیش خودش نشاند و گفت: -آرنوشا را ببخش بچه اس هنوز حالا این مامان ما هی فارسی حرف میزنه پسر دایییه انگلیسی جواب میده -بله صبح هم ایشونو بخشیدم زیبا خندید و گفت: -حالا جریان صبح چی بوده؟تو واقعا به آرنوشا پیشنهاد دوستی دادی؟ کیوان با اخم سر تا پای من را بر انداز کرد و گفت: -نخیر من اینکارو نکردم در عوض ایشون... پریدم وسط حرفشو گفتم: -بگذریم حالا یه چیزی بوده تموم شده رفته دیگه نه پسردایی؟شما یه اشتباهی کردی منم بخشیدم کیوان باز چشماشو گرد کرد و گفت: -من ...من نمیدونم چطور با شما برخورد کنم مثل این بود بگه که خیلی آب زیر کاهی دختر خجالت بکش از رو برو دایی نگاهی مشکوک به من و کیوان انداخت و گفت: -قضیه پیچیده شده ها؟ حالا مگه اینا ول کن بودند ..دوست نداشتم اول کاری بگن من بی فرهنگ یا سر به هوام دوست نداشتم مامان سرزنشم کنه ویرایش توسط پری21 : ۲۸ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۱۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +76 امتیاز تشکر شما مایه ی دلگرمی است ![]() -کیوان از جا بلند شد و گفت: عمه جان اگر اجازه بدید من برم لباسامو عوض کنم همه نگاه ها چرخید سمت لباسای این بشر اوه اوه چه گندی وقتی خورده بود زمین نه که زمین خیس بوده کل شلوار بلویز کاپشنش گلی شده بود زیبا-کیوان چه بلایی سر لباست اومده؟ -او با پوزخند به من نگاه کرد و گفت: -چیزی نیست مامان گیر یه ادم نا اهل افتاده بودم و با این حرف جمع را ترک کرد میوه ای را برداشتم و گفتم: -این پسر دایی ما هم کلکه ها معلوم نیست داشته چی کار میکرده که لباساش این جوری شده مامان اخمی حواله ام کرد و گفت: خجالت بکش حیا کن واقعا عجب رویی داشتما دایی سری تکان داد و گفت: -معلوم نیست امروز چه خبر بوده سری به نشانه موافقت حرف دایی تکان دادم و گفتم: -واقعا معلوم نیست دایی ...یه کم بیشتر مراقب این خ..پسر دایی ما باش عجیب مشکوکه ..................... چشمام از هم باز نمیشد انگاری پر شن شده بود از جا بلند شدم و خواب آلود طرف دستشوئی رافتم صدای خنده ی کیوان و مامان خونه را برداشته بود معلوم نبود به چی بیخود دارن میخندن آخه نه که هر دو خیلی شوخ بودند صورتمو آبی زدم رفتم پیششون دایی نبود و زندایی بیچاره داشت تو آشپزخانه میز شامو می چید سلامی دادم کنار مامان جا خوش کردم مامان به فارسی گفت: -چه عجب از خواب سیر شدی؟ -نه بابا به زور بلند شدم...شما به چی میخندید و زیر چشمی نگاهی به کیوان انداختم کیوان به انگلیسی بجای مادر جواب داد: -چیزی نبود که شما بخواهید ازش سوژه بسازید نه مثه اینکه این نمیخواد کوتاه بیاد مامان سری تکان داد بلند شد و گفت: -من میرم آشپزخانه به زیبا جان کمک کنم نه نرو مامان منو با این نره غول تنها نذار...نه مامانی رفت بذار یه کوچولو دیدش بزنیم شلوار مشکی آدیداس پوشیده بود با یه تی شرت همون رنگی که چسیب بدنش بود موهای خرمایی لختشو به یک طرف زده بود که با هر حرکت سرش رو ی پیشونیش می لغزید -من دیگه عادت کردم با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -به جی؟ -به اینکه خانومها اینطور تحسین برانگیز نگاهم کنند لجم در اومد فکر کرده کیه پسره ی مغرور فکر کنم از قیافم فهمید دارم حرص میخورم چون یه لبخند کج زد و گفت: -خب حالا نظر شما چیه؟ منم مثل خودش لبخند زدم و گفتم: -میدونی غول بیابونی چیه؟ به نشانه ی تعجب یه لنگه ابروشو داد بالا -نمیدونی؟ -نه متاسفانه چی هست؟ -چی نیست بگو کی هست -کی هست؟ -نمیدونی... خودتو تو آیینه ببنی میفهمی و بعد سریع از جام بلند شدم به طرف آشپزخانه رفتم بذار بمونه تو خماری حقش بود بدتر از اینا بارش کنم حالا خیلی با ادب بودم چیزه دیگه ای نگفتم بچه پرو دایی با سر و صدای زیاد وارد خانه شد -چند تا اسب جدید داریم کیوان کجایی؟ کیوان- الان میرم یه نگاهی بهشون بندازم -ممنون پسرم نه اقا کار کردنم بلده یک امتیاز بهش میدم -سر میز شام دایی رو به کیوان گفت: -فردا صبح کلاس داری؟ -آره -عالیه آرنوشا باهات میاد هر دو با هم یکصدا گفتیم: -امکان نداره نگاه ها به سویمان چرخید زیبا-یعنی چی امکان نداره شما دو تا چرا اینقدر نسبت به هم خشکید؟ مامان-حق با زیباست آرنوشا من دلیل این رفتاراتو نمیفهمم کیوان خندید که باعث شد دندانهای سفید و یکدستش نمایان شود خدا اگه میدونست وقتی میخنده چقدر خوشگلتر میشه ... دایی اخماشو تو هم کرد و گفت: -کیوان به چی میخندی؟ -چیزی نیست یاد خاطره ای افتادم خنده ام گرفت آره جون عمه ات..ای وای عمه نه جون خالت تو گفتی ما هم باور کردیم زیبا-پس مشکلی نیست فردا با هم میرید کیوان سرش را به نشانه ی موافقت تکانی داد جونت بالا میاد یه کلمه بگی نه..اینجور نمیشه من با این نمیرم -مامان میشه فردا من خودم... حرفمو یادم رفت مامان چنان نگاهی که بهم انداخت که نزدیک بود خودمو خیس کنم صبح که با هزار ضرب زور از خواب بلند شدم همون لباسهای دیروزو پوشیدم ما که عادت نداشتیم واسه مدرسه هر روز یه لباس بپوشیم ...موهامو روی شانه هام ریختم رفتم بیرون کیوان هنوز نیومده بود زندایی یه لقمه داد دستم و گفت: -برو تو ماشین بشین الان کیوانم میاد چه ماشینی ...وضع دایی ما هم خوبه ها ببین چه ماشینی واسه پسرش خریده بارون شروع به باریدن کرد..در ماشینم که قفل پس چرا این نمیاد خیس شدم اه عین دخترا طولش میده ...نکنه مرد نیست؟خاک تو سرم اخه این چه فکریه..رومیلدا میگفت تو دبیرستان دانشگاه دوست دختر نداره؟خب چه ربطی داره گفت عوضش بیرون کلی دختر دور ورش هست....شاید خالی بندیه اینطوری گفته کسی شک نکنه ...وای یعنی میشه؟یعنی از مردا خوشش میاد با این فکر از خنده ام گرفت -به چی میخندی؟ بخودم آمدم این کی اومد بیرون مثل جن میمونه...در ماشینو باز کرد و گفت: -سوار شو تا سوار شدم مثل جت شروع به حرکت کرد...هنوز همون فکر مسخره تو سرم بود یه نگاه دقیق به سر تا پاش انداختم یعنی میشه؟ -نگاهی گذرا به من انداخت و گفت: -نیمخوایی تمومش کنی آها بفرما اینم یه نشونه ی دیگه دوست نداره دخترا بهش نگاه کنن -پسر دایی؟ با تعجب نگاهم کرد انتظار نداشت فارسی حرف بزنم به انگلیسی گفت: -بله من زدم کانال انگلیسی -تو دوست دختر داری؟ با شیطنت نگاهم کرد و گفت: -چطور؟از من خوشت اومده؟ زکی اینو باش من به مردونیگت شک دارم انوقت میگه از من خوشت اومده خنده ی پر عشوه ای کردم و گفتم: -داری یا نه؟ -دستشو روی فرمان جابجا کرد و گفت: -نه خودشه این مرد نیست -از دخترا خوشت میاد؟ یه نگاه پر از علامت سوال به من انداخت و گفت: -منظور؟ -همینجوری -خب راستش نه از هر دختری آره دیگه بیشتر با دخترایی که درکت کنند و ازت خواسته ی دیگه ای نداشته باشن -رابطه ات با مردا چه جوریه؟ یه چند لحضه نگاهم کرد انگاری نمیتونست بفهمه که چی میگم مثل همون نگاهش تو بچگی هامون یهو ماشین کشید و کنار با دهان باز نگاهم کرد منم که ماشالله خجالت تعطیل -میتونی با من راحت باشی به کسی چیزی نمیگم میدونم تعجب کردی من خیلی تو اینجور چیزا تیزم چند باردهانشو باز و بسته کرد تا چیزی بگه اما صدایی ازش در نیامد عاقبت نفسشو بلند داد و بیرون و گفت: | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +73 امتیاز خیلی همت کرد تا نگه گشمو -چی تو این بارون...از اینجا که هیچ ماشینی هم رد نمیشه من میترسم -پیاده شو -نه من میترسم -تو در حال حاضر باید از من بترسی جرقه ای به ذهنم نابغم خطورکرد نکنه بگه بیا بهت نشوبدم مردم یانه؟نکنه بگه بیا بهت ثابت کنم که از دخترا خوشم میاد مثل برق پریدم پایین اونم بدون اینکه نگاهم کنه گاز داد رفت ...به اطرافم نگاهی انداختم دو طرف زمین خدا بود و سط یه جاده نه ماشینی میامد نه ماشینی میرفت ...یه بسم الله گفتم از همون راهی که کیوان رفته بود رفتم بارون هم که نم نم میبارید یک ربعی طول کشید تا رسیدم به شهر ...از اونجا به بعد رو دیگه بلد نبودم نمیدونستم مدرسه از کدوم طرفیه موبایل هم که خدارو شکر نداشتم....دیگه کم کم داشتم قاطی میکردم رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم خدایا اسم دبیرستانه چی بود؟چرا یادم نمیاد....یک ربع شد نیم ساعت..نیم ساعت شد...یک ساعت...یک ساعت شد دو ساعت سردم شده بود و زیر لب هر چی فحش عالم و آدم بود به پسر دایی جان میدادم ...یکی آقای تقریبا میانسال اومد تو ایستگاه یه نگاه بهم کرد و گفت: -مشخصه خیلی سردته -آره خیلی غریبم جایی را بلد نیستم -شماره تلفن آشناتون را نداری؟ -نه متاسفانه اسم دبیرستانم را هم نمیدونم -خب یه ماشین بگیر و برو به همون جایی که ازش اومدی آخه نابغه اگه پول همراهم بود که زیر این بارون مثل بز نمیشستم که...ماشین میگرفتم میرفتم خونمون لبخند ی زدم و گفتم: من امروز واقعا بد شانسم چون حتی پول هم همراهم نیست شانه هاش با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت: -میتونی بری به یک اداره پلیس اونجا کمکت میکنند و بعد در حالی که داشت سوار اتوبوسش میشد برام آرزوی موفقیت کرد ای آروزت بخوره تو سرت مرتیکه زبون نفهم انگار قاتلم یا یه جانیم برگشته بهم میگه برو اداره پلیس خب میمردی یه کم پول بهم قرض میدادی شماره تو میگرفتم بعد پسش میدادم ...خسیس گدا گشنه...ای کیوان خدا بگم چیکارت کنه که منو به این روز انداختی آرنوشا همش تقصیر خودته اگه جلو زبونتو گرفته بودی الان این حال روزت نبود که...اخه یکی نیست بگه به تو چه که اون مرده یا نه؟به تو چه که از دخترا خوشش میاد یا نه؟میمیردی فضولی نکنی... دستام از سرما بی حس شده بود ...بلند شدم وایسادم به یه خانومه که داشت از جلو ایستگاه رد میشد گفتم: -ببخشید من اینجا گم شدم تو کشور شما مهمونم هیچ پولی هم ندارم میشه...چطور بگم شمارتونو میگیرم قول میدم پسش بدم بعد به فارسی اضافه کردم: -به جون مامانم پسش میدم یه لبخند مهربون زد دست کرد تو کیفش و پولی که بتونم باهاش یه تاکسی بگیرم را بهم داد از خوشحالی پریدم هوا سرم را گرفتم رو به اسمون و گفتم: -خدا جون عاشقتم تا اومدم شماره ی خانومه را ازش بگیرم نیست شده بود..کجا رفته بود...نه نبود...نکنه از طرف خدا بود؟...بذار برگردم ایران داستانمو میفرستم واسه سریال کلید اسرار... یه تاکسی گرفتم و مونده بودم ادرسو چی بگم رانندهه از اینه نگاهم کرد و گفت: -خانم کجا تشریف میبرید کمی من من کردم و گفتم: -راستش من خارج از شهر زندگی میکنم تو یه مزرعه ولی متاسفانه آدرسو بلد نیستم -باشه من میدونم شما کجا را میگید فقط کرایه اش بالاست مشکلی که ندارید؟ پولی که خانومه بهم داده بود نشونش دادم و گفتم: -این مقدار کافیه؟ چشماش برقی زدو گفت: -اوه البته فقط چشم دوخته بودم به مسیر میترسیدم طرف بخواد بلایی سرم بیاره اما یه کم که گذشت فهمیدم نه مسیرو درست میره تا مزرعه را دیدم گفتم: -آقا ممنون همین جاست پولو بهش دادم و سریع پیاده شدم مامان با دیدنم تعجب کرد و با لحنی که نگرانی در آن موج میزد پرسید: -چی شده؟کیوان کو؟ با شنیدن اسم کیوان اتیش گرفتم ولی سعی کردم بخودم مسلط باشم -چیزی نیست مادر من چرا بیخود نگران میشی کلاسم زود تموم شد منم زود اومدم خونه زندایی کجاست؟ اینبار نگاهش مشکوکانه شد -رفته بیرون کار داشت...مگه بلد بودی خودت بیایی؟ -به ما رو دست کم گرفتی مارال جون و پشت بندش گفتم: من میرم یه دوشی بگیرم تا وارد اتاق شدم نفس عمیقی کشیدم نگاهی به دست و پاهام که از سرما سرخ شده بود انداختم زیر لب گفتم: | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +77 امتیاز تشکر فراموش نشه ![]() دیر تر از همه سر میز شام آماده شدم کیوان نامرد حتی سرشو بالا نکرد نگاهم کنه باشه دارم برات پسر دایی -زیبا-عزیزم امروز دبیرستان چطور بود مارال میگفت خودت برگشتی خونه نگاهی به کیوان انداختم همچنان مشغول خوردن بود -آره زندایی جون کلاسم زود تموم شد خودم برگشتم دایی-آفرین زود اینجا ها را یاد گرفتی لبخندی زدم مشغول خوردن شدم مدتی که گذشت سنگینی نگاهی را روی خودم احساس کردم سرمو بالا گرفتم و نگاه کیوان را غافلگیر کردم ....هول شد و چنگال از دستش افتاد دایی-بچه شدی کیوان -نه معذرت میخواهم فکرم درگیره پس یه حدس هایی زده امیدوارم خودتو واسه بدترینها اماده کرده باشی بعد از شام دایی و کیوان رفتند تا حصار اسبها را چک کنند مامان و زیبا برای دیدن آلبومهای قدیمی به اتاق زیبا رفتند یک فرصت عالی برای کوچکترین نقشه ام قیچی را برداشتم و رفتم اتاق کیوان سر کمد لباساش ...ریز خندیدم ...خبر نداری این کمترین کاریه که میکنم تمام لباسهاشو مخصوصا انهایی را که میدونستم مارک داره قیچی کردم تیکه های قیچی شده ی لباسها را هم گذاشتم زیر تختش وای که قیافه ی آقا موقع دیدن لباسها دیدن داشت لبخندم عمیقتر شد و بعد سریع از اتاق زدم بیرون روی تخت دراز کشیدم خیلی خسته بودم ولی فکر قیافه ی کیوان موقع دیدن لباسها باعث میشد خواب از سرم بپره مامان لقمه ای به دستم داد و گفت: -عجله کن کیوان تو ماشین متظرته خندیدم -به چی میخندی آرنوشا -چیزی نیست مامان دستشو برد طرف پیشونیم و گفت: -یکم داغی حق خندیدنم ندارم یعنی هر کی میخنده یه مرضی داره...البته من انروز مرض اذیت کردن گرفته بودم -چیزی نیست مامان کوتاه نیامد دستمو گرفت برد طرف ماشین...کیوان با دیدن مامان از ماشین پیاده شد بدون اینکه نگاهم کنه گفت: -مشکلی پیش اومده عمه؟ -به نظرم یکم تب داره میخواستم ازت خواهش کنم مراقبش باشی کیوان نگاهی پر از خصومت به من انداخت و با لحنی که سعی میکرد طبیعی باشد پاسخ داد: -باشه عمه قول میدم مراقبش باشم و البته این مراقبش باشمو با طعنه گفت از مامان خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم تا ماشین شروع بحرکت کرد کیوان با خشم برگشت طرفم با خونسردی به فارسی گفتم: -چیه؟بیا بزن سرش را تکانی داد و به انگلیسی جواب داد: -خیلی کارت بچه گانه بود باز به فارسی گفتم: -نه بابا معلم اخلاق شدی..دیروز کی تو اون سرما منو ول کرد رفت -میشه انگلیسی صحبت کنی؟ زدم کانال انگلیسی گفتم: -آقا خرسه یه بلایی سرت بیارم با خشم به طرفم برگشت و گفت: -احترامتو نگه دار منم بلدم مثل تو حرف بزنم اما چون مهمونی رعایت میکنم چه عجب...نمردیم و دیدیم اقا کیوان دیگه لفظ قلم حرف نمیزنه دستشو کوبید روی فرمان و با عصبانیت گفت: -چه جوری؟آخه چه جوری دلت اومد اون بلاها رو سر لباسام بیاری ...میدونی همهشون مارک دارن بودن واسه خریدن اونا کار کرده بودم ..چه جوری ..چه جوری دلت اومد ؟ خندیدم و گفتم: -همون جوری که تو دیروز منو تو ول کردی و رفتی سرش را تکانی داد و گفت: -این دفعه میبخشمت با صدای بلند گفتم: -چی کار میکنی؟ یه لبخند به اصطلاح مهربون زد و گفت: -من خیلی بزرگوارم دختر عمه خندیدم برگشت با حالت تعجب نگاهم کرد -حرفم خنده دار بود؟ -آره...میخواهم ببینم این بزرگواریت تا کی و کجا ادامه داره چشماشو ریز کرد و گفت: -بازم از این بازیهای بچه گانه تو آستین داری -هی همچین دستی داخل موهایش کشید و گفت: -پس باید در اتاقم را قفل کنم -اوم ایده ی بدی نیست -ماشینمو هم دور از دسترس تو قرار بدم سرمو تکانی دادم و گفتم: -آره موافقم حالت خسته ای به صورتش داد و گفت: -بخاطر خدا بگو کار بعدیت چیه؟من حوصله ی این مسخره بازی را ندارم اگه بگی باز لااقل یه آمادگی قبلی پیدا میکنم ...امروز با دیدن لباسهام... عالیه ادامه بده پسر خوب وقتی اینجوری درمونده میبینمت بیشتر ذوق میکنم انگاری فهمید داره با حرفاش باعث خوشحالیم میشه چون حرفشو قطع کرد و بعد چند ثانیه گفت: -میدونی ممکنه برات گرون تموم شه مثلا چند خوشتیپ -مهم نیست -جدا؟مهم نیست منم مثل خودت باشم؟ ابروهامو به نشانه ی تعجب دادم بالا خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت: -منم از این کارا بلدم حواستو جمع کن اگه همین الان تمومش کنی منم بیخیال میشم مثل اینکه اینم یه چیزایی حالیشه -هر کاری دوست داری انجام بده از هفت دولت آزادی آقا پسر...منو بیخود نترسون ماشینو دم دبیرستان نگه داشت و گفت: -چون عمه تورو سپرده به من موقع برگشتن با هم میریم من کلاسم زودتر تموم میشه داخل شهر کار دارم تا کلاست تموم شه برمیگردم اوه چه مسئولیت پذیر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +76 امتیاز ممنون که با تشکراتون منو دلگرم میکنید ![]() -نگفتی چرا دیروز نیومدی بی توجه به سوالش گفتم -رومیلدا تو این دبیرستان ادم خبر چین پیدا میشه کسی که حرف پخش کنه با گیجی نگاهم کرد چقدر اینا منگ بودن -مثل خبرنگار مثلا یه حرفیو بهش بزنی بره به همه بگه -اکثرا بچه های اینجا اینجورین یعنی همشون فضولن؟عجب دبیرستانی -خب راستش من یه خبر دسته اول در مورد یه ادم معروف دارم چشماش برقی زد و گفت: -درباره ی کی ؟ ما رو باش ..من دنبال یه خبر چینم غافل از اینکه خبر چین دوست خودمه -راستش من همسایه ی کوین هستم مزرعه ی ما کمی انورتر از مزرعه خانواده ی کوین قرار داره؟ رومیلدا کمی خودشو جلو تر کشید و در حالی آب دهانشو به زور قورت میداد گفت: -خب؟ -من یه چیزایی درباره ی کوین فهمیدم رومیلدا دستمو میان دستهاش گرفت و باز گفت: -خب؟ -میدونی چرا با هیچ دختری دوست نمیشه؟ سرش را به علامت نفی تکان داد -اون مشکل داره چطور بگم .... رومیلدا نفسشو داد بیرون و گفت: -چه مشکلی؟ ای بمیری یعنی انقدر گیجی تو -دقیق نمیدونم اما یا مرد نیست...یا اینکه از دخترا خوشش نمیاد با مردا...گرفتی چی میگم؟ چند ثانیه بدون پلک زدن نگاهم کرد و بعد دوباره گفت: -خب؟ دیگه کم کم داشتم قاطی میکردم آخه این گیج گول کیه گیر من افتاده عصبی گفتم: -بابا یعنی آره دیگه...طرف مشکل داره تا دهان باز کرد حرفی بزنه سریع گفتم: -اگه باز بگی خب..من میدونم با تو ها خندید و گفت: -همیشه فکر میکردم کوین باید مشکلی داشته باشه و گر نه کدوم پسریه که از دختر بدش بیاد زیاد فکر نکن خسته میشی -آره باید به دخترایی که طرفدارشن این موضوع بگی تا بیخودی دل بهش نبندن -چرا من؟ -اخه من تازه واردم کسی حرفمو باور نمیکنه -ولی من باور کردم خدایا من از دست این الاغ دو تا پا نجات بده..الهی آمین لبخند مصنوعی زدم و گفتم: -آخه تو فرق داری عزیزم کسی منو نمیشناسه...ولی تو فرق میکنی...متوجه ی منظورم میشی؟ سرش رابه نشانه ی تائید تکانی داد و گفت: -حق با توئه...من به بچه ها میگم ولی خیلی ناراحت شدم من عاشقش بودم امیدوارم فکر درمان باشه -آره بیچاره...اگر بچه ها بفهمند شاید به خودش بیاد بره دنبال درمان رومیلدا آهی کشید که دلم ریش شد ...بنده ی خدا شکست عشقی خورد برای ناهار تنها رفتم سلف خبری از رومیلدا نداشتم ناهارمو گرفتم و رفتم یه گوشه تنها بشینم بخورم اما تا نشستم بچه ها پسر و دختر سرازیر شدند طرفم و منو با سوالاشون دیونه کردند -تو چه جوری فهمیدی کوین مشکل داره؟ -چرا باید باور کنیم اینطوری میگی تا از کوین دست بکشیم و بمونه واسه تو... نکنه خیلیم تحفه بود آقا -تو خودت دیدی؟ اونوقت این سوال یعنی چی؟چیو باید بنده مشاهد میکردم؟ -رومیلدا راست میگه یا اینکه.... بلند شدم وایسادم همه ساکت شدند نگاهی به جمع انداختم و گفتم: -من فقط چیزایی رو که میدونستم گفتم میشه برید از خود اقای کوین سوالاتونو بپرسید یکی از دخترا نگاهی به دوستانش انداخت و گفت: -چه جوری آخه..ممکنه عصبانی بشه بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: -من نمیدونم خواهش میکنم دیگه از من سوال نکنید یکی از پسرا پوزخندی زد و گفت: -چرا باید از عصبانی شدنش بترسیم فقط میریم و ازش توضیح میخوایم چند تا از پسرا مثل بز سرهاشونو به نشانه ی تائید بالا پایین بردند و طولی نکشیدهمه از اطراف من پراکنده شدند لبخند موذیانه ای زدم ....رومیلدا خیلی سریع عمل کرده بود... یک ربعی جلو در دبیرستان منتظر کیوان موندم که بالاخره اومد ...اما چه اومدنی همچین به ماشین گاز میداد ماشین میخواست منفجر بشه پریدم تو ماشین و با لبخند گفتم: -سلام پسر دایی دیر کردی برگشت چنان اخمی بهم کرد که تصیمیم گرفتم برای امنیت جانی تا خانه ساکت بمونم با همون حرص ماشینو بحرکت در آورد بیشتر بچه ها با تعجب نگاه میکردند انتظار نداشتند من سوار ماشین کیوان باشم یه کم گذشت و از مدرسه دور شدیم و افتادیم تو مسیر مزرعه ماشینو کنار کشید دستی به صورتش کشید معلوم بود خیلی سعی میکنه خودشو کنترل کنه بعد از چند ثانیه گفت: -چی از جونم میخواهی لعنتی یه لنگه ابرومو به نشانه ی تعحب دادم بالا و گفتم: -منظور؟ -خودتو نزن به اون راه که اصلا حالو حوصله ندارم -نداشته باش ....میشه ماشینو روشن کنی بریم همیچین یه کوچولو ترسیده بودم صداشو بالا برد و گفت: -تو آبروی منوبردی...چطور تونستی همچین اراجیفی بهم ببافی ...چطور تونستی توهمات مغز پوکه خودتو به دیگران انتقال بدی ..میدونی امرزو جلوی همکلاسیام چقدر تحقیر شدم...چند تا بچه دبیرستانی جلوی اونهمه دانشجو اومدند از من میپرسند مردم یانه؟ازمن میپرسند از دخترا خوشم میاد یا نه؟ من صدامو بردم بالا و گفتم: -خب حالا انگار چی شده...فرهنگ مردم اینجا بالاست اینجور چیزها اینجا عادیه چرا بیخود عصبانی میشه خنده ی عصبی کرد و گفت: -خیلی وقیحی دختر....چنان درسی بهت بدم که تا عمر داری فراموشت نشه -چه غلطی میخوایی بکنی ها؟ صورتشو آورد جلو صورت من به طوری نفسش میخورد به صورتم -چطوره همین الان من به تو ثابت کنم که یه مرد واقعی هستم و تمایل زیادی به دخترا دارم نظرت چیه؟ دستمو گذاشتم رو سینه ی ستبرش و سعی کردم از خودم دورش کنم اما مگه تکون میخورد -کیوان معلوم هست داری چیکار میکنی؟خواهش میکنم برو عقب نفسشو داد بیرون و دوباره عادی نشست...خدائیش خیلی ترسیده بودم عجب غلطی کردیما -کاری میکنم که پشیمون بشی مو های تنم سیخ شد چیکار میخواست کنه...نکنه بلایی سرم بیاره آب دهانمو قورت دادم و گفتم: -تو شروع کردی نه من! سرشو به نشانه ی تاسف تکونی داد و گفت: -واقعا یعنی واقعا نمیدونم بهت چی بگم ..عیب نداره به موقعش تلافی میکنم -خواهش میکنم اینکارا چیه؟مگه بچه اای؟ چشماش دیگر عصبانی نبود بلکه رنگ شوخی و شیطنت بخود گرفته بود -چیه ترسیدی؟یادته صبح بهت چی گفتم؟کاش همون موقع تمومش میکردی -هنوزم دیر نشده..میتونم واسه بچه ها توضیح بدم -من خودم موضوع واسشون توضیح دادم -خب دیگه حله خندید و ماشینو روشن کرد و شروع بحرکت کرد -پسر دایی تموم شد دیگه؟حساب بی حساب بازم یه لبخند یه وری زد -خنده یعنی آتش بس دیگه؟ باز همون لبخند -پسر دایی نگفتی تمومه دیگه؟ اینبار برگشت و نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده ...داشتم آتیش میگرفتم دوست داشتم بپرم کله شو بکنم میان خنده چشمکی زد و گفت: -چیه ...الان دوست داری سر به تنم نباشه نه؟ -از کجا فهمیدی؟ -از حرص خوردنت ...سرشو با خنده تکان داد و گفت: -میدونی الان که فکر میکنم میبینم زیادم بد نیستی ...باعث شدی سرگرم بشم باید امشب بشینم فکر کنم ببینم چه جوری تلافی کنم لجم گرفت...بذار هر جوری دوست داره تلافی کنه من بدتر از اون میکنم پوزخندی زدم و گفتم: -منتظرم ببینم به چه نتیجه ای میرسی یه لحضه جا خورد شاید انتظار داشت التماس کنم که بی خیال بشه | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +77 امتیاز اگه بدونید چقدر با تشکراتون منو دلگرم میکنید ممنون ![]() -میبینم دیگه رسیده بودیم مزرعه ماشینو نگه داشت و به من که در حال پیاده شدن بودم گفت: -خودت خواستی دختر عمه بدون اینکه نگاهش کنم وارد خونه شدم .............................................. دو هفته ای بدون هیچ اتفاق خاصی سپری شد البته تو خانه کیوان خیلی مودبانه رفتار میکرد بعد از اون روز دیگه خودم میرفتم میومدم یعنی دایی برام یه ماشین با راننده کرایه کرده بود ...تو مدرسه هم به چشم یه دروغگو نگاهم میکردند از بچه ها شنیده بود که کیوان گفته من همسایشون هستم و مشکل روانی دارم انقدر از این حرفش حرصم گرفته بود که دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم ولی برای خودم بهتر بود که کوتاه میومدم رومیلدا هم باهام سر و سنگین شده بود ....اما در عوض یه پسره بد جور پا پیچم شده بود اسمش آیزاک بود با قدی تقریبا بلند چشمهای آبی موهایی طلایی پر رنگ و پوستی سفید یه اروپایی به تمام معنا گر چه اصلا کلاسیو باهاش مشترک نبودم ولی موقع ناهار میومد کنارم و زیر گشوم زمزمه ی عشقو عاشقی میکرد...راستش منم بدم نمیومد مخصوصا که نگاه های خصومت آمیز بقیه دخترا میدیدم....ولی از ترس مامان زیاد بهش رو نمیدادم تا اونکه آیزاک انقدر التماس کرد که منم قبول کردم بعد از تموم شدن کلاسم باهاش برم سینما ...البته به اهالی خونه گفتم که قراره با چند تا از دوستهای دخترم برم خرید انروز بر خلاف معمول کمی زودتر از خواب بیدار شدم شلوار جین آبی کمرنگ با یک بلویز مدل کاموایی فیروزه ای پوشیدم...آرایش ملایمی کردم ...پالتوی طوسی رنگمو تن کردم و از اتاقم زدم بیرون دایی با دیدنم سوتی کشید و گفت: -محشر شدی دختر از تعریفش ذوق کردم و خندیدم زیبا نگاهی خریدارانه به من انداخت و گفت: -خوشبخته کسی که تو نصیبش بشی ولی مامان با اخم نگاهم کرد و گفت: -از کی تا حالا واسه رفتن به مدرسه انقدر به خودت میرسی؟ زندایی لقمه ای را که برایم گرفته بود به دستم داد و رو به مامان گفت: -کوتاه بیا مارال جان جوونه میخواد با دوستاش بره بیرون باید یه کمی به خودش برسه مامان با همون اخم و لحن گفت: -زود برمیگردی نمونی شب برگردی ها دایی سرشو با خنده تکان داد و گفت: -برو بیرون آرنوشا فکر کنم سرویست اومد مظلومانه سرمو پایین انداختم و از خانه زدم بیرون حق با دایی بود سرویس اومده بود و منتظر من بود همینطور که داشتم به سمت ماشین میرفتم کیوان از انباری بیرون اومد نگاهی شیطنت بار به من انداخت و گفت: -واو دختر عمه خوشگل کردی لبخند ملیحی تحویلش دادم و گفتم: -قراره بعد از مدرسه با دوستام برم خرید لب بالایشو گاز گرفت و گفت: -جدا؟! اخه یکی نیست بگه اصلا به تو چه مربوط.... -دروغم چیه شانه هاشی را بی تفاوت بالا انداخت و گفت: -خوش بگذره تشکری کردم و به سمت ماشین رفتم رفتارش عجیب شده بود ..منتظر بودم تلافی کنه...ولی رفتارش بهتر شده بود...نکنه حقه ی جدید بود.... سرمو تکونی دادم و سعی کردم فکرمو معطوف به قرار بعد از ظهرم کنم با به یاد آوردن آیزاک لبخندی زدم پسر جذابی بود و برای من که اولین تجربه دوستیم محسوب میشد کیس عالی به حساب میومد حرفهای معلمارو خوب نمیفهمیدم فقط دوست داشتم کلاسا زودتر تموم بشه و من برم سر قرارم ....اولین تجربه ی قرار من.... بعد از پایان آخرین کلاس زدم بیرون آیزاک جلو در دبیرستان منتظرم بودم با دیدن من چشماش برقی زد و گفت: -خیلی خوشگل شدی دختر همیشه اینجوری لباس بپوش نه چاپلوسیم بلد بود -بریم؟من زود باید برگردم خونه ناخودآگاه دستمو گرفت و گفت بریم شوکه شدم برای ایزاک مسلما اینجور چیزا پیش پا افتاده بود اما برای من که تو ایران بزرگ شده بودم یه کم ناجور بود با اینحال لبخد مصنوعی زدم و گفتم: بریم ماشین داشت..مثل پسرای جلتنمن درو برام باز کرد ..حس خیلی خوبی بود...حس اینکه یه جنس مخالف انقدر برات ازرش و احترام قائل باشه واقعا عالی بود خیلی پسر شوخی بود و مدام تاز مانی که برسیم سینما حرف زد و منو خندوند واقعا ازش خوشم امده بود...دیگه کم کم داشتم بزرگ میشدم با توافق هم رفتیم که یه فیلم اکشن ببینیم ..خیلی ادم لارجی بود کلی برام خوراکی خرید...روی صندلی های کنار هم نشستیم و بدون هیچ حرفی دیکه ای مشغول دیدن فیلم شدیم ...وقتی از سینما اومدیم بیرون موبایلمو که تازه خریده بودم از جیبم در آوردم نگاه کردم ...مامان جان چهار برا باهام تماس گرفته بود ایزاک-بریم خوشگلم -بذار اول زنگ بزنم به مامانم بعد چشماشو به نشانه ی موافقت باز و بسته کرد -الو مامان سلام -سلام و درد کجایی تو؟ -من دارم میام خونه -حرکت کردی؟ -نه هنوز -همون جا که هستی بمون -برای چی؟ -داییت کار داشت منم همراهش اومدم میاییم دنبالت ادرس رو بده -آخه مامان..چیزه..خودم میام دیگه -لازم نکرده اگه اومدنی بودی که... حرفشو قطع کردم و گفتم: -مامان خواهش میکنم گفتم که دارم میام زد کانال فارسی -آرنوشا رو اعصاب من راه نرو آدرسو بگو مامان فکر میکرد من هنوز بچه ام ...دوست نداشتم اینطور باهام برخورد کنه -مامان من بزرگ شدم هیجده سالمه لازم نیست مثل یه بچه ی هشت ساله با من رفتار کنید -از انور گوشی چنان دادی زد که آیزاک بغل دستم ایستاده بود شنید -آرنوشا تو این چند هفته از این رو به اون رو شدی آدرسو بده -نمیخوام ...بعض بد جوری اذیتم میکرد -آرنوشا... موبایلو خاموش کردم ..آیزاک با مهربونی نگاهم کرد و گفت : -چیزی شده؟ سرمو انداختم پایین دست گذاشت زیر چونه ام و صورتمو بالا آورد نمیدونم تو نگاهش چی دیدم...احساس کردم به کسی نیاز دارم تا درکم کنه...تا پشتیبانم باشه اشکهام بی اختیار جاری شد ...خیلی کم پیش میمومد با مامان دعوا کنم ولی از وقتی که به کانادا اومده بودیم رابطه اش با من فرق کرده بود ده برابر زمانی که ایران بودیم بهم سخت میگرفت تا انروز تحمل کرده بودم ولی دیگه در توانم نبود آیزاک سرمو تو آغوش گرفت و من تا جایی که تونستم گریه کردم...واقعا تو اون لحضه تسکین دهنده بود....بعد از اینکه آروم شدم رفت دو تا آبمیوه بگیره تا بخوریم آبمیوه را باز کرد و به دستم داد -ممنون آیزاک و متاسف از اینکه روز تو رو هم خراب کردم -نه گاهی از این مشکلات برای من هم پیش میاد کاملا درکت میکنم عزیزم کمی از آبمیوه را خوردم و گفتم: -نمیدونم چرا مامانم اینطوری رفتار میکنه زمانی که ایران بودیم خیلی بهتر بود .. سری از روی تاسف تکان داد و گفت: -زیاد بهش فکر نکن دوباره بغض گلمو چنگ انداخت آیزاک سریع متوجه شد و گفت: -از آبمیوه ات بخور آبمیوه را یه نفس دادم بالا و بعد لبخند زیبای آیزاک.............................. | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰
نوشته ها: 114
تشکرها: 175
تشکر شده 16,446 بار در 112 پست
| پست بسیار مفید : +65 امتیاز سلام ممنون از اینکه رمان رو دنبال میکنید ببخشید اگه کمه چشمامو باز کردم ....نمیدونستم کجا هستم ...کمی فکر کردم تا بیاد بیارم.....دیشب با یبزاک رفتم سینما بعد دعوا با مامان...خدایا اینجا کجا بود؟؟ -بیدار شدی عسلم ده متر پریدم هوا آیزاک بود با یه رکابی و شلوارک ....موهای تنم سیخ شد ...نگاهی به لباسهای خودم انداختم ...پیراهن مردانه با شلوار جینی که دیروز پوشیده بودم...بلند شدم ایستادم و گفتم: -اینجا کجاست؟این چه وضعیه؟چه اتفاقی افتاده؟ -آروم باش خوشگلم اعصبام بهم ریخت صدامو بردم و بالاتر داد زدم: -گفتم من و تو اینجا چه غلطی میکنیم؟ لبخند چندش آوری زد و گفت: -یادت نیست؟ متعجب نگاهش کردم -دیروز گریه میکردی از من خواستی ببرمت خونم گفتی نمیخوایی با مامانت روبرو بشی -دروغ گو...تو دیروز منو چیز خور کردی -عزیزکم.... -خفه شو ...نمیخوام صداتو بشنوم ازت شکایت میکنم -ببخشید به جرم چی؟ خودمم مطمئن نبودم به جرم چی قراره ازش شکایت کنم -خواهش میکنم بگو که اتفاقی بین ما نیفتاده جلوتر اومد و گفت: -چرا انقدر پریشونی دیشب که خیلی بهت خوش گذشت چندشم شدم نمیتونستم باور کنم -دروغ میگی... اشاره ای به لباسهایم کرد و گفت: -نگاه کن بلویزتو با چنان شدتی در آورد ی که شکافته شد اشکهام بی اختیار سرازیر شد....جلو تر امد تا اشکهایم را پاک کند مثل اسب رم کردم ....میدونستم اگه از غذای اینا بخورم مثل اسب رم میکنما کمی خودشو عقبتر کشید و گفت: -اینکارا چیه؟دیشب که اینجوری نمیکردی با گریه گفتم: -بگو دروغه....داری شوخی میکنی نه؟ -عسلم...تو خیلی عصبانی هستی بذار وقتی که آرومتر شدی باهم صحبت میکنیم -مامانم منو میکشه....نه قبل از اینکه اون بلایی سرم بیاره خودم باید یه بلایی سر خودم بیارم...خدایا این ننگ را چیکار کنم -این حرفا چیه...من نمیدونم تو کشور شما با این مسائل چطوری برخورد میشه اما مسلما به این شدت نیست که بخواهی خودتو بکشی نگاهی پر از خشم بهش انداختم و گفتم: -تو کشور ما این ننگ برای دختر از صدتا قتل و دزدی بدتره ابروهاشو داد بالا و گفت: -حالا میخواهی چیکار کنی؟ اشکامو پاک کردم دستی به دماغم کشیدم و گفتم: -چاره ای نمونده -نه لازم نیست خودتو بکشی این دیونگیه آرنوشا نگاهی مشکوک بهش انداختم و گفتم: -منظورمو نفهمیدی؟ شانه بالا انداخت -باید با هم ازدواج کنیم یه کم نگاهم کرد و گفت: -شوخی میکنی؟ -فکر میکنی تو این موقعیت من حوصله ی شوخی دارم عصبی دستی به موهاش کشید و گفت: -بچه ای...هر دومون بچه ایم این معنی نمیده ببین این چیزا اینجا عادیه مسلما همه باهاش کنار میان من تضمین میکنم تو آینده برات مشکلی پیش نمیاد -به تضمین تو نیاز ندارم...تو غلط کردی اگه بچه ای همچین کاری کردی همون که گفتم فردا باید با خانواده ات بیایی خواستگاری و گرنه ... -خواهش میکنم.... -بسه خواهش کردی همون که گفتم..اگه نیایی خواستگاریم خودکشی میکنم اما قبل از اینکه خودکشی کنم به پلیس میگم علت خودکشیم تو بودی ...مامانم هم تا آخر عمر ولت نمیکنه سعی میکردم با هر ترفندی که بلدم بترسونمش چون اون موقع بهترین کاری که میتونستم انجام بدم ازدواج با آیزاک بود بر خلاف انتظار من گفت: -یه کم به من وقت بده -تا فردا وقت داری من نمیتونم خونه برم یعنی اگه برم زنده نمیمونم -اینجا میخواهی بمونی؟ -میرم مدرسه -مامانت اونجا نمیاد دنبالت؟ -باید بیاد ولی فکر کنم تو مدرسه امنیت جونیم بالاتر باشه با یاد آوری بدبختیم باز اشک به چشمام هجوم آورد با بغض گفتم: -میدونم اینجا این مسائل عادیه ولی برای ما نیست التماس میکنم مسئولیت کاری که انجام دادی را به عهده بگیر -میرسونمت مدرسه -خودت چی...کلاس نداری؟ با اخم نگام کرد به فارسی گفتم: -بیا بخور -چی؟ -هیچی فقط لباس من... -پالتتو تن کنی کسی متوجه نمیشه آیزاک تا دم کلاس همراهیم کرد و رفت مونده بودم برم داخل کلاس یا نه....مطمئن بودم به معلم سپردن تا من اومدم تحویلم بده بیخیال شدم رفتم بیرون کنار مدرسه یه کافه ی کوچیک بود که اصولا بچه ها اونجا جمع میشدند اما تو اون ساعت خلوت بود ....وارد کافه شدم و رفتم یه گوشه نشستم گارسن اومد سفارش بگیره...با توجه به بودجه ام فقط قهوه سفارش دادم | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آرنوشا, آرنوشاپری, سایت, پری21, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| شب شبه | katerina petrova کاربر انجمن | katerina petrova | تایپ کتاب | 64 | ۱۵ فروردين ۱۳۹۲ ۱۲:۴۴ بعد از ظهر |
| بیست و پنج شب | رضوان کاربر انجمن | soshyans | جزیره متروکه کتاب | 19 | ۲۲ دي ۱۳۹۱ ۱۲:۳۷ بعد از ظهر |