| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز سلام به بروبچ رمان خون.اومدم با یک رمان خوشگل. مشخصات: عنوان کتاب:بی پناهان نویسنده:عفت قنبری انتشارات:پرسمان تعداد صفحات:393 ![]() به نام اول بی ابتدا وآخر بی انتها تقدیم به: همسرم بهمن میرابریشمی که صبورانه در کنارم بود. فصل اول رضا گفت: ـ بچه ها ببینید خدا چی آفریده ماشاءا... چه چشمایی داره! حمید گفت: ـ پشت چراغ قرمز هم دست از لودگی برنمی داری؟اونم کله ی سحر حالا خوبه نامزد داری واین قدر هاری! ـ چه ربطی داره؟مگه کسی که پشت چراغ قرمزه یا کسی که نامزد داره باید چشمشو روی قشنگی ها ببنده؟نشنیدی می گن ان ا...الجمیل ویحب الجمال.منم بنده ی همون خدام درست نمی گم جناب حجت الاسلام؟ کامران گفت: ـ هزار بار گفتم اینم برای هزار ویکمین بار تو آدم نمی شی.چه قدر بار گناهت رو سنگین می کنی بشر؟ ـ از کی تا حالا اگه کسی از یه چیزی تعریف کنه گناهه؟ ـ تعریف کنه نه این که آب از لب ولوچه اش راه بیفته. ـ اینو که منم موافقم.الحمدا... شکر خدا ما که از اوناش نیستیم ما فقط می گیم که گفته باشیم.همین خود تو دیروز نبود می گفتی بچه ها عجب ماشین خوشگلیه؟ کامران لبخندی از سر عصبانیت زد وگفت: ـ اون ماشین بود نه یه آدم. ـ نکته ی اصلی همین جاست.یعنی ارزش یه آدم که اشرف مخلوقات هم هست این قدر پایینه که ما اجازه داریم از ماشین تعریف کنیم اما از یه آدم نه؟ انصافت کجا رفته پسر؟تو دیگه چرا؟تو که بیشتر از ما خدا رو می شناسی چرا این حرف رو می زنی؟داداش من اینا همه نعمتن.از نعمت رو بگردونی وتکبر کنی خدا قهرش میاد. کامران روبه حمید گفت: ـ اینم توجیه عملش وقتی می گم درست نمی شه به این خاطره. چراغ سبز شد واتومبیل حرکت کرد.هرچه که اتومیل به جلو می رفت سر رضا به عقب برمی گشت ومحو تماشای دختر گل فروش چشم از سرچهارراه برنمی داشت کمی که دور شدند نگاه او روی نگاه کامران گره خورد با لبخند ابرویی بالا انداخت وگفت: ـ تو نمیری عجب تیکه ای بود یه کم سفیداب به چشماش بماله هرچی هندیه باید جلوش لنگ بندازه. حمید گفت: ـ خاک تو سرت کنن.سرخاب سفیداب رو به صورت می مالن.اونی که به چشم می زنن سرمه ست.این نگار چه طوری تو رو تحمل می کنه؟! ـ اولا نگار نه،نگار خانوم.دوما اون عاشق همین نمگ منه.سوما شماها چرا این قدر منحرفید؟قصد من فقط تعریف زیبایی هاست همین جون شما. حمید گفت: ـ جون عمه نداشته ات. ـ باشه همونی که تو می گی.شماها اصولا هیچ کدوم ذوق ندارید.من فطرتا آدم خوش ذوقی ام اینه که زیبایی ها رو بیشتر درک می کنم وروبه الیاس گفت: ـ درست نمی گم داش الیاس؟ الیاس که مثل اکثر اوقات دوست داشت بیشتر شنونده باشد تا گوینده لبخندی زد وگفت: ـ تو همیشه درست می گی. ـ قربون آدم چیز فهم.خوشم میاد که حرف نمی زنی اما وقتی هم که دهن باز می کنی گوهر می ریزه بیرون.اقایون شنیدید که داش الیاس چی می گفت؟پس دیگه ختم کلام. الیاس اتومبیل را کنار مغازه ای نگه داشت وروبه رضا گفت: ـ به سلامت.شب نون می خوایم یادت نره. رضا به پشت سر برگشت وروبه کامران گفت: ـ امشب املت فرد اعلای حضرت عالی رو باید بخوریم؟ کامران گفت: ـ بله امشب سعادت باهاتون یاره. ـ پس جان هرکی که دوست داری این سعادت رو کمی غلیظش کن بابا مردیم از بس نون وگوجه به خوردمون دادی یه کم روغن وچند تا تخم مرغ بیشتر که نمی کشدت. کامران دستی روی چشم گذاشت وگفت: ـ امشب یه املتی بهت بدم بخوری تاریخی وشاهانه. رضا در ماشین را باز کرد وگفت: ـ ببینیم وتعریف کنیم.اوهو چه قدر هوا سرده پس تا شب خداحافظ.در حالی که یقه ی کتش را بالا می داد به سمت مغازه به راه افتاد. مغازه ی الکتریکی متعلق به دایی رضا بود.رضا اهل شیراز بود ودر دانشگاه تهران در رشته ی مهندسی برق قبول شد این بود که به تهران آمد وبه دانشگاه رفت.دایی رضا اصرار داشت که رضا در منزل او باشد اما رضا خوابگاه را به منزل دایی اش ترجیح داد.هرچند که دوست داشت بیشتر نگار را ببیند واین امر با بودن در منزل دایی اش تحقق می یافت اما صلاح را در آن دید که مزاحم نباشد وبرای خودش مستقل زندگی کند ولی مواقعی که درس نداشت در مغازه ی دایی اش بود وکمکی هم به او می داد.او پسری شوخ طبع با روحیه ای شاد وسرزنده وفطرتی پاک که دست بر قضا عاشق نگار دختر دایی اش هم بود که این علاقه وعشق از بچگی در نهاد او ریشه دوانیده بود. یک روز که رضا برای کار برقی به آپارتمان الیاس رفته بود با او دوست شد.الیاس با 27 سال سن استخدامی آموزش وپرورش بود ودرمقطع راهنمایی ادبیات تدریس می کرد.رشته ای که اودر آن فارغ التحصیل شده بود واتفاقا با روحیه ومنش او هم مطابقت داشت. زمانی که رضا با الیاس آشنا شد مدت زیادی از فوت مادر الیاس نگذشته بود او پسری تنها وغمگین بود ولی با دیدن رضا وروحیه ی شادابش جذب او شد وحس کرد که او می تواند برایش دوست خوبی باشد ودر عین حال روحیه از دست رفته اش را به او بازگرداند.این بود که الیاس هراز گاهی از رضا می خواست که مهمانش باشد واین همنشینی روزبه روز بیشتر شد تا آن جایی که الیاس به رضا پیشنهاد داد که رضا برود وبا او زندگی کند.رضا هم با توجه به این که آپارتمان الیاس سه خوابه وبزرگ بود پیشنهاد او را قبول کرد وبعد از یک سال که از آشنایی آنها می گذشت با هم هم خانه شدند. رضا به غیر از الیاس که با او هم خانه شده بود دو دوست دانشگاهی هم داشت که با آنها صمیمی بود.به طوری که وقتی درسش در دانشگاه به اتمام رسید ودر مغازه ی دایی اش به علت بیکاری دست به کار شد هنوز با آن دو هراز گاهی به گردش وتفریح می رفت که در آن رفت وآمدها حمید وکامران هم با الیاس دوست شدند وآن دوستی تا آن جایی عمیق وریشه دار شد که الیاس پیشنهادی که به رضا داده بود به آنها هم داد. کامران در رشته ی فقه وحقوق مشغول به تحصیل بود.او در پرورشگاه بزرگ شده بود وهیچ اطلاعی از این که پدر ومادرش ک بودند ویا هر چیز دیگر نداشت وتنها چیزی که می دانست این بود که او از بچگی در خاطر نداشت در بهزیستی بود ودرآنجا رشد کرده بود.او حتی دلیل آنجا بودنش راهم نمی دانست.هیچ وقت هم از موقعیتی که داشت شکوه نمی کرد.او می گفت:«هرکسی طالعی دارد که سرنوشت وتقدیرش به آن گره خورده واز آن گریزی نیست.»وبا این توجیه عاقلانه خود را از بند اسارت یک سری چیزهایی که در موقعیت او به سراغ انسان می آید رها کرده بود وسعی داشت که آینده را بسازد به همین دلیل زیاد در قید وبند گذشته نبود.کامران با علاقه به رشته ی فقه وحقوق را انتخاب کرده بود ودوست داشت که در آینده شغل سر دفتری را داشته باشد.او پسری متدین وپای بند به اصول بود.صبح ها به دانشگاه می رفت وعصرها به طور تجربی در دفترخانه ای به کار مشغول بود که البته حقوق کمی هم در پایان هرماه دریافت می کرد. حمید در رشته ی مدیریت صنعتی مشغول به تحصیل بود.او علاقه ی زیادی به درس نداشت وبه قول خودش شانسکی وبه طور اتفاقی در کنکور قبول شده بود. حمید زیاد علاقه ای به زندگی با خانواده اش نداشت.چرا که مادرش بعد از چند سال که از فوت پدر حمید می گذشت برای بار دوم با یکی از اقوام ازدواج کرده بود واین اتفاق زیاد خوش آیند حمید نبود.این بود که تصمیم می گیرد خانه ای اجاره کند ودر این راستا هیچ کس را مناسبتر از کامران برای هم خانه شدن نمی داند.خانم حامدی مادر حمید با رضایت از مستقل شدن حمید تمام هزینه های او را تقبل می کند واز او می خواهد که فقط به درسش فکر کند. حمید وکامران بعد از مطرح کردن پیشنهاد الیاس در خصوص هم خانه شدن خوب فکر می کنند وبه این نتیجه می رسند که آنها هم مثل رضا به آنجا بروند وبر همین اساس اعلام رضایت می کنند. تنها کسی که به ان جمع چهار نفره هر از گاهی سر می زد خانم حامدی بود.که در اغلب اوقات چیزهایی هم برای آنها درست می کرد ومی برد.از قبیل ترشی،مربا ویا سبزی های مختلف وهر دفعه خانم حامدی را تینا خواهر حمید همراهی می کرد.او دختری بلند بالا وزیبا بود که در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می کرد.الیاس همیشه از شخصیت او که در خور تحسین بود تعریف می کرد. چند ماهب می شد که این چهار نفر با چهار اخلاق متفاوت به خوبی در کنار هم زندگی می کردند بدون اینکه که حتی کوچکترین کنتاکی با هم پیدا کنندو هیچ وقت موردی پیش نیامده بود که باعث دلگیری یکی از دیگری شود چرا که این تفاوت در ظاهر آنها بود.هر چهار نفر آنها پسرانی مهربان،دلسوز،پاک وبی آلایش بودند وهمان باعث شده بود که در کنار هم زندگی خوبی داشته باشند ولذت ببرند.در این میان الیاس کمی تقویت روحیه شده واز آن حالت غمگین وافسرده در اوایل دوستی با رضا کاملا کنده وجدا شده بود. آنها هر روز صبح با الیاس بیرون می امدند الیاس اول رضا رابه مغازه ی دایی اش می رساند وبعد کامران وحمید را به دانشگاه وپس از آن خودش راهی مدرسه می شد. *** ادامه دارد..... من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, *snowflake*, *TARA*, -نازلی-, ..samira.., .rima., Abandokht, amisha, arezoue, arman_iran, eti98, FAH!ME, farnaz58, fatemeh.ss, heaven-born, honey_x, mahdiar, mahtab10, matchless, Mina, Mina.LoveStar, nafas44, noonoush, sadsadsad, sanaz_, Selvia, TARANOMEMEHR, tinairn, venus7021, yjdj, zanbagh, ~pArnYa~, اتوسا, اقاقی, جلوه, طلوع عشق, مونا**, واران, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف آسمان
نوشته ها: 3,020
(View Stats)
| پست مفید : +3 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون رفتنت را باور ندارم هنوز برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید تنها ترین تنها منم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید گذاشتن کتاب های سال 89 - 90 - 91 ممنوع!!! | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز ـ سلام سلام.من اومده با دست پر بگیر وبخور. همه جواب سلامش را دادند.حمید به سمت رضا رفت وگفت:ـ چه خبرته؟نان ها را از دست رضا گرفت وتکه ای از گوشه ی نان کند وبر دهان گذاشت. رضا گفت: ـ بخور وبگو تهرون بد جاییه وداش رضا بد آدمیه نون خاشخاشی دو آتیشه سفارشی دادم براتون زدن بخورین وکیف کنین. بعد بویی کشید وسمت آشپزخانه رفت وگفت:«چه بویی چه املتی عجب رنگ ورویی هم داره.دستت درست داش کامی بیا اینم یه پیش بند نو ببند واون کهنه رو هم بنداز تو خاکروبه.» کامران پیش بند را گرفت وباز کرد وبا نگاهی به آن گفت: ـ دستت درد نکنه ولخرج شدی؟چیه گنج پیدا کردی؟نون خاشخاشی دو آتیشه،پیش بند نو چه خبره؟ الیاس در حالی که روزنامه مطالعه می کرد از حمید تکه ای نان گرفت وگفت: ـ دستت درد نکنه عجب نونی گرفتی کامران جان اگه شام حاضره بیار که من گرسنمه. کامران املت رابه همراه ظرف ها وماست در وسط سفره گذاشت وگفت: ـ رضا دستت درد نکنه آب رو میاری؟ رضا دستهایش را نشان داد وگفت: ـ دستام وبشورم وبرگردم میارم. وبعد از دقایقی آب را در سفره گذاشت نشست وبعد از چند لقمه ای که زد وته بندی کرد گفت:« راستی حمید برات یه کار پیدا کردم.» حمید که مدتها بود به دنبال کار می گشت با خوشحالی پرسید: ـ راست می گی؟ ـ آره دروغم چیه؟یکی از مشتریهای مغازمون برای پسرش معلم گیتار می خواست منم تو رو معرفی کردم. حمید نیشخندی زد وگفت: ـ زحمت کشیدی. رضا با نگاهی متعجب اول به الیاس وکامران وبعد حمید گفت: ـ منظورت چیه من گفتم خیلی خوشحال می شی پسر مگه دنبال کار نمی گشتی؟ ـ آره ولی نه آموزش گیتار من دویت دارم یه کاری تو رشته ی خودم پیدا کنم که لااقل کمی هم تجریه به دست بیاورم. رضا ابرویی بالا انداخت وگفت: ـ اِ خوب شد گفتی.برم ببینم می تونم فردا مدیریت ایران خودرو رو برات تحویل بگیرم.پسر از خدات هم باشه کار کجا گیر میاد که داری ناز می کنی؟ دستت چو نمی رسد به بانو *** دریاب کنیز مطبخی را مگه من نیستم تازه مدرکم هم مهندسیه تو اون یه ذره مغازه دایم دارم کار می کنم.حالا فکر می کنی من به این کار راضی ام؟نه اما به هر حال بهتر از بی کاریه.اگه واقعا راست می گی واز بیکاری خسته شدی ادا اصولت رو کم کن وشروع کن.تدریس آهنگ وموزیک هم که بد نیست.این روزا کلی طرفدار داره.حالا که این هنر رو داری چرا استفاده نکنی؟وروبه الیاس گفت:«بد می گم داش الیاس؟» رضا همیشه برای تایید حرفهایش در آخر نظر الیاس را هم جویا می شد چرا که او هم از آنها بزرگتر بود وهم پسری با تجربه ونسبت به سن وسالش بیشتر می فهمید واین برای هر سه نفر آنها محرز وآشکار شده بود. الیاس گفت: ـ نه منم موافقم.هر کاری بتونه تو این موقعیت تو رو از این وضعیا بیرون بیاره خوبه. حمید گفت: ـ حالا کجا باید برم؟ رضا در حالی که لقمه اش را در دهان می گذاشت گفت: ـ تو نمی ری اون میاد یعنی من برات کلاس گذاشتم.گفتم این طوری صرفه جویی در ایاب وذهابت هم می شه.حالا قراره باهات تماس بگیره دیگه خودت می دونی هر چه قدر عرفشه ورا دسسته قرار بذار. در میان صحبتهای رضا تلفن حمید زنگ خورد.رضا اشاره ای به گوشی کر وگفت: ـ غلط نکنم خودشه. حمید گوشی را برداشت به کنار شومینه رفت وگفت: ـ الو... وبعد از دقایقی با شخصی که آن طرف خط بود صحبت کرد گوشی را قطع کرد ودوباره به جمع پیوست. کامران پرسید: ـ چی شد؟شاگرد رو گرفتی یا نه؟ ـ آره قرار شد که از پس فردا یک روز در میون عصرها پسرش رو بیاره اینجا.وروبه الیاس گفت:«از نظر تو اشکالی نداره؟» الیاس لبخندی زد وگفت: ـ چه اشکالی می تونه داشته باشه؟خوشحالم می شم اگه سر تو یه جورایی گرم بشه. حمید روبه رضا گفت: ـ دستت درد نکنه. رضا با حالتی بامزه دست را روی سینه گذاشت وگفت: ـ اختیار داری داش حمید انجام وظیفه بود اما مدیریت ایران خودرو رو هم فکرش هستم.نگران نباش همه چی رو بسپر به من. حمید گفت: ـ بی مزه ی بی نمک.بده می خوام تو رشته ای که درسش رو خوندم کار پیدا کنم؟کامران رو ببین تو همون رشته ای که دوست داره کار هم می کنه این طوری هم زودتر راه می افته هم دیگه از این شاخه به اون شاخه نمی شه. رضا گفت: ـ اگه این حجت الاسلام ما از ترک دیوار هم شانس میاره دلیل بر این نیست که شما هم خودتو قاطی کنی.این بابا فلسفه اش جداست.حالا بلند شو اون مضبونت رو بیار شیرینی کار جدید یه دهن ما رو مهمون کن. حمید گیتارش را آورد وشروع کرد به زدن وبعد از چند لحظه ای این آهنگ را خواند. زندگی تولد یه خاطره ست انگاری شروع یک نمایشه کاشکی از دنیای ان خاطره ها سهم ما تموم خوبی ها باشه توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی وبدی می مونه یادگار زندگی برای ما یه خاطره ست از تموم قصه های روزگار صبح روز بعد کامران بعد از خواندن نمازش به اتاق حمید رفت واو را صدا زد وگفت: ـ نونوایی شلوغ می شه پاشو نون میخ وایم نوبت توئه. حمید در حالی که چشمانش را می مالید گفت: ـ بابا این پسره رضا مگه دیشب نون نخرید؟ ـ مثل این که شام نونی بودها خب همش رو خوردیم چند تا تیکه ی کوچیک مونده پاشو دیگه تنبلی نکن الان بلند می شن مثل طلبکارا می شینن جلو روت ها از من گفتن. حمید با خمیازه ای پتو را کنار داد بلند شد ودر جا نشست وگفت: ـ نمی دونم این رضا اگه دو تا نون بیشتر می گرفت میم رد؟حالا خوبه که خودش صبحانه به اندازه ی گاو سه سر می خوره. ـ بالا بری پایین بیای نوبت توئه.پس بهتره که غر نزنی وپاشی. بعد از این که حمید دست ورویی شست وخواست که از در بیرون برود کامران گفت:«کره وپنیرمون هم تموم شده.» حمید خواب آلود گفت: ـ تعارف نکن زعفرونی،پسته ای،بادومی،من که دارم می رم بیرون. کامران خندید گفت: ـ بیرون خیلی سرده خوب خوت رو بپوشون. حمید لبخندی زد وگفت: ـ تو اگه مادر می شدی از اون مادرای خوب می شدی.واز در بیرون رفت. نزدیک به یک ساعت طول کشید تا این که حمید با دو نان سنگک برگشت نان ها را در سفره گذاشت وگفت: ـ چه قدر هوا سرده انگشتای پام دیگه حس ندارن یک ساعت تو صف نون بودم. کره وپنیر را در آشپزخانه گذاشت وگفت:«بچه ها بیدار شدن کامی؟» ـ آره صداشون کن بیان تا چایی ها سرد نشده. وبا سینی چای داخل شد وفت:«کره وپنیر رو هم بذار تو ظرفش وبیار.» حمید با ظرف کره وپنیر از آشپزخانه بیرون آمد وگفت: ـ بچه ها صبحانه اماده ست تا نون سرد نشده حمله کنید. ـ سلام صبح همگی بخیر. حمید وکامران به سمت رضا برگشتند وسلاک کردند.رضا در حالی که حوله اش بر روی دوشش بود کنار سفره نشست وگفت: ـ به به عجب نونی دستت درست. حمید معترضانه گفت: ـ بله دستم درست اما پام نادرست تمام انگشتام یخ زده مرد حسابی. ـ عوضش می ارزه داش الیاس اومدی؟دیر شد بابا. الیاس هم به جمع پیوست رضا با نگاهی به صورت دو تیغه ی الیاس گفت: ـ خوشم میاد همیشه مرتب ودو تیغه ای. کامران نفس بلندی کشید وگفت: ـ جان مادرت صبحانه ات رو بخور به این بیچاره گیر نده. **** تا صفحه 17 ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, *avina*, *snowflake*, *TARA*, -نازلی-, ..samira.., .rima., Abandokht, amisha, arezoue, eti98, FAH!ME, farnaz58, heaven-born, honey_x, katy, mahtab10, matchless, Mina, Mina.LoveStar, nafas44, noonoush, sadsadsad, Selvia, silver moon, TARANOMEMEHR, tinairn, venus7021, yjdj, zanbagh, ~pArnYa~, جلوه, طلوع عشق, مونا**, واران, یاسمن71 |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز در پشت چراغ قرمز رضا ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد:«شهلای من کجایی؟شهلا چه بی وفایی.» الیاس با نگاهی به آینه رو به رضا گفت: ـ داره از پشت سر میاد. رضا در حالی که می گفت:«کی؟»به سمت پشت برگشت همین طور کامران وحمید.ناگهان کسی شیشه ی پنجره ی سمت شاگرد رابه صدا درآورد.رضا برگشت ودختر گل فروش رابا چند دسته گل در کنار ماشین دید وبه سرعت پنجره را پایین کشید.حمید گفت: ـ پسر چی کار می کنی؟!یخ زدیم. رضا بی توجه به گفته ی حمید گفت: ـ دسته ای چند؟ دختر گل فروش گفت: ـ هزار و... ماشین به حرکت درآمد.رضا با تعجب به سمت الیاس برگشت وگفت: ـ چی کار می کنی داداش من؟! الیاس گفت: ـ دیدی که چراغ سبز شد نمی تونستم وسط خیابون وایستم که مگه گل می خواستی؟ کامران چشمکی زد وگفت: ـ گل نمی خواست گل فروش رو می خواست. رضا گفت: ـ چه توفیری می کنه؟بچه ها به نظرم دختر خوبی باشه بهش نمیاد از این وک ویلون های توی خیابون باشه. حمید گفت: ـ اِ به همین فوریت تو فهمیدی آدم حسابیه؟بابا تو برق نخوندی آدم شناسی خوندی. رضا برگشت وگفت: ـ حالا مسخره کن بهتون ثابت می کنم من باید شما عذب اقلی ها رو سر وسامون بدم مخصوصا این داش الیاس رو که دیگه داره از وقتش می گذره. الیاس لبخندی بر لب گفت: ـ دستت درد نکنه رضا جان تو فکر خودت باش وخودت رو سروسامون بده انگار برای ما همه کار کردی بفرما رسیدیم.راستی شب زود بیا یه فیلم خوب گرفتم با هم ببینیم. رضا از ماشین پیاده شد وگفت: ـ امشب شب جمعه ست اگه دایی رضایت بده دیشب می گفت که برم خونشون.نگارم حسابی به دلش لیف صابون مالیده. الیاس گفت: ـ پس اگه خواستی بری تلفن بزن. غروب رضا تلفن زد وگفت که شب نمی آید.بچه ها همه پکر شدند او به جمع آنها نشاط وشادابی می داد وآن شب نبود.هر کدام از بچه ها در گوشه ای کز کرده بودند.بعد از شام الیاس گفت: ـ حمید یه آهنگ برامون می زنی؟خیلی دلم گرفته. ـ آره چرا نمی زنم؟توفقط بگو چی برات بزنم. ـ شعر خاک مادر رو خیلی دوست دارم اونو برام بخون. حمید گیتارش را آورد وشروع به زدن کرد. سر خاک مادر من هیچ کسی گریه نکردش بابه هم پیش مامانه با همون دستای سردش مادرم باید بدونی دل من بهونه کرده رفتی تو از خونه ی ما این منو دیوونه کرده جای تو شبا میام و واستون قصه می خونم می دونم که خواب خوابی ولی باز پیشت می مونم چرا هر دوتایی رفتین من می گم حتما یه خوابه چرا من تنهای تنهام یه سوال بی جوابه گلای یاس تو گلدون غروبا بونه می گیرن همشون یه عهدی بستن سرخاک تو بمیرن قاب عکس سرد وخالی آخرین خنده ی مادر گل سر یه یادگاری ولی با گل های پرپر بعد از اتمام آهنگ وترانه حمید که خودش هم متاثر شده بود به روی الیاس برگشت وچشمان او را مثل همیشه که با شنیدن این آهنگ اشک بار می شد آن شب هم خیس اشک دید. الیاس با همان نگاه پرجذبه وصوت وصدای گرمش در حالی که کمی بغض هم چاشنی صدایش کرده بود گفت: ـ حمید پدر ومادر دو گوهر گران بهان که اگه قدرشون رو ندونی بعد از دست دادنشون دیگه به هیچ قیمتی نمی تونی به دستشون بیاری.تو اگه پدرت نیست اما مادرت رو داری قدرش رو بدون وجای پشیمونی باقی نذار. در همین موقع در باز شد وراض به داخل آمد سلام کرد وپاکت تخمه ای را روی میز گذاشت. همه با تعجب جواب سلامش را دادند وهم چنان با تعجب به او چشم دوخته بودند.در آن میان حمید گفت: ـ فکر می کردیم امشب اونجا می مونی!چی شد برگشتی؟! رضا کتش را در آورد وروی مبل گذاشت ودر حالی که آهی از ته دل کشید گفت: ـ نگا،نگار،نگار در آورده از روزگارم دمار،نیش می زنه مثل مار،اونم روزی سه چار بار. کامران با قهقهه ای گفت: ـ دلم خنک شد انگاری بچه ها نگار خانوم بدجوری دَمش رو دیده وازش پذیرایی شایانی به عمل آورده که نصف شب زده بیرون. نگاه ها به رشا بود او سری تکان داد وگفت: ـ ای مرده شور اون دلت رو ببره که از بگومگوی دو تا پرنده ی عاشق مثل من ونگار خنک می شه اون دله یا یه تیکه سنگ؟ کامران هم چنان که می خندید گفت: ـ لطف عالی کم نشه حالا بگو ببینیم این پذیرایی به چه نحو بوده؟ رضا یک بار دیگر آهی کشید وبنا به عادت سری تکان داد وگفت: ـ آدم رو پشیمون می کنه از بس که نق می زنه یه کاری می کنه اون هفته ای یک بار هم نرم سر بزنم. حمیدگفت: ـ مگه می تونی؟! ـ نه دیگه اونم اینو فهمیده که هر سری برام گربه رقصونی می کنه.می گن زن جماعت اگه نقطه ضعفت رو بدونه بیچاره ات می کنه راست گفتن. ـ خب حالا حرف حسابش چیه؟ ـ هیچی می گه زودتر نامزدیمون رسمی بشه.می ترسه از دستش برم. کامران با خنده گفت: ـ اوهو نه که آش دهن سوزی هستی!خب راست می گه بیچاره تا کی می خوای وعده ی سر خرمن بهش بدی؟خب می خواد تکلیفش رو بدونه حق هم داره.از وقتی که ما تو رو دیدیم گفتی که دختر دایم نامزدمه.با اوهام که نمی ه زندگی کرد مرد مومن حرف حسابم که بزنه می شه نیش مار. رضا چشمانش را تنگ کرد وگفت: ـ شما از کی به شغل شریف قضاوت منصوب شدید که رای می دید وحکم صادر می کنید؟یادم باشه به نگار بگم یه نوشابه واست باز کنه هر چی نباشه مثل اینکه وکالتش روبه عهده گرفتی. ـ چیه!حرف حساب تلخه؟ رضا با نگاهی به الیاس که در گوشه ای نشسته بود روب کامران وحمید گفت: ـ فیلمه گریه دار بود؟! حمید گفت: ـ نه بابا اصلا فیلم ندیدیم.اگه منظورت الیاسه می دونی که شب جمعه ست یاد پدر ومادرش افتاده. رضا با نگاهی به الیاس سری تکان داد وگفت: ـ چی می خوای از اون بنده های خدا؟شورش رو درآوردی.پدر ومادرت بودن،عزیز بودن،درست.خب تو هم هر شب جمعه واسشون خیرات بده وفاتحه بفرست.کما این که همین کر رو هم می کنی.وا...به خدا تو تنها نیستی برای همه ی خلق ا... این مسائل هست اون بیچاره ها رو از رفتن پشیمون نکنی خوبه چون دست برقضا دیگه راه برگشتم ندارن.تقصیر خودت نیست از تنهاییه که چسبیدی بند کفن اون دوتا دست از دنیا کوتاه. کامران معترضانه گفت: ـ از کدوم تنهایی حرف می زنی!پس ما چی هستیم چوب چغندر؟ ـ منظور من یه عشقه یه همدم یه مونس نه یه گردن کلفت مثل منو تو. حمید گفت: ـ همه که مثل تو نیستن که یکی رو بذارن تو آب نمک از دور وبری ها وچشم شهلایی ها هم نگذرن. ـ نکته ی اصلی همین جاست.حالا که این نمی تونه وظیفه دارم که یکی براش بذارم تو آب نمک تا یه کم دلش خوش بشه ودست از سر اون پدر ومادر به رحمت خدا رفته اش برداره.شماها می گید ولی من فکر می کنم اون دختره بد نباشه من خودم ته توی ماجرا رو درمیارم. کامران خندید وگفت: ـ چرا حرف تو دهن ما می ذاری!ما که چیزی نگفتیم مومن. الیاس بی حوصله گفت: ـ بسه دیگه بچه ها حالا که رضا اومد فردا هم تعطیلیم فیلم رو بذاریم وببینیم چه طوره؟ همه موافقت کردند وتا پاسی از شب به دیدن فیلم گذشت.بعد از دیدن فیلم رضا گفت: ـ بچه ها فردا چه کاره اید؟ کامران گفت: ـ من که می خوام تا ظهر بخوابم بعدشم کلی درس عقب افتاده دارم. وبالشش را برداشت وگفت:«شب به خیر.» حمید گفت: ـ منم شاگرد دارم نصفه شبم هست که دارم می خوابم پس به احتمال قطع به یقین منم هیچ کاره ام. رضا نگاهی به الیاس انداخت وگفت: ـ تو چی؟حتما تو هم لباس شویی واتوکشی وحمام وغیره.نه؟ الیاس خمیازه ای کشید وگفت: ـ خوبه که خودت می دونی.شب به خیر. رضا شانه ای بالا انداخت وبا خود گفت:«منمن که تابع اکثریتم.»وبه دنبال الیاس به راه افتاد. هنوز سرش را روی بالش نگذاشته بود که صدای اختر خانوم همسایه ی طبقه ی بالا بلند شد وبا داد وقال های پی در پی باعث شد که پسرها نتوانند بخوابند. کامران بالشش را برداشت وبه داخل پذیرایی آمد خواب از سرش پریده بود به آشپزخانه رفت ویک لیوان آب خورد وبرگشت ورضا را مقابل خود دید. رضا کلافه گفت: ـ یه لیوان آبم به من بده.این اختر خانوم دیگه شورش رو درآورده باید یه چیزی بنویسیم بزنیم روبرد.این که نمی شه چار روز به چار روز بدون ملاحظه باعث استراحت همه می شه. ولیوان آب را گرفت ویک نفس خورد وگفت:«دستت درست.» رضا وکامران به داخل پذیرایی آمدند وحمید را در روی مبل نشسته وبالش به بغل دیدند.رضا سری تکان داد وگفت: ـ تو هم خوابت نمی بره؟ حمید با نگاهی به آن دو گفت: ـ نه خوش به حال الیاس وقتی تصمیم می گیره بخوبه هیچ چیز مانعش نمی شه سرش رو روی بالش نگذاشته می ره.نمی دونم حرف حساب این اختر خانوم چیه؟! رضا گوشهایش را تیز کرد وگفت: ـ بیچاره آب روغن قاطی کرده. اختر خانوم فریاد می کشید ومی گفت:«دیگه خسته شدم.به خدای احد وواحد جعفر بهت گفته اشم یه روز به آخر مرگم مونده باشه بهت خیانت می کنم تا بفهمی خیانت به زن وزندگی وهمسر چه مزه ای داره هرچی می خوام تو درو همسایه صدام در نیاد وآبروم نره نمی ذاری.آخه مرد خجالت بکش شرم وحیام خوب چیزیه این کارا مال پسر بچه های هفده هجده ساله ست نه تو.» رضا با چشمانی گرد شده از تعجب گفت: ـ بچه ها شماهام شنیدید اختر خانوم چی گفت؟!می خوا د یه روز به عمرش باقی مونده باشه به جعفر آقا خیانت کنه! حمید گفت: ـ بله اختر خانوم همینو گفت.حالا منظور؟ رضا با همان تعجب گفت: ـ به خدا از این زن بعیده این حرف! کامران به حالت دفاع گفت: ـ چرا بعیده؟بیچاره ببین چه قدر جعفر آقا چزوندتش که داره این حرفا رو اونم نصفه شبی تو بوق وکرنا می کنه وگرنه همه می دونن اختر خانوم چه زن نجیب وپاکیه. ـ از اون بابت نمی گم منظورم اینه که شاید اختر خانوم نود سال عمر کنه. حمید متعجب گفت: ـ خب که چی؟! ـ نکته ی جالب توجه همین جاست آخه عزرائیل همن از یه پیرزن نود ساله فراریه اختر خانوم تو اون سن وسال می خواد خِر چه کسی رو بگیره تا بتونه به عهدش وفا کنه وبه جعفر آقا خیانت؟! کامران معترضانه گفت: ـ استغفرا... پسر خجالت بکش این حرفا چیه؟ رضا با خنده گفت: ـ لا اله الا ا... چرا من خجالت بکشم؟اختر خانوم این حرفا رو می زنه من باید به جاش شرم کنم؟!عجب اوضاییه یعنی اینقدر زمونه قاراش می شه؟ حمید گفت: ـ بسه بابا تمومش کن. ـ من که حرفی ندارم این اختر خانومه که متصل ویک ریز داره فریاد می کشه اونه که تمومش نمی کنه اگه فردا خروسک نگرفت.ولی کامران با رحف تو موافقم ببین بیچاره چه قدر دلش پره باور کنید این جعفر آقا خیلی موزماره یکی نیست بهش بگه آخه مرد ناحسابی نونت نیست آبت نیست این غلطا چیه می کنی؟زن خوب،زندگی وبچه های خوب،من نمی دونم این جور مردا چه دردشونه؟انگاری بیمارن.شماها این طور فکر نمی کنید؟ کامران نیشخندی زد وگفت: ـ خوشم میاد همچین حرف می زنی که هر کی نبینه می گه این بابا پسر اما زمانه بهتره که عوض عیب دیگران کمی خودت رو تو آینه ی وجدانت نگاه کنی. ـ مگه من چمه؟پسری پاکتر،نجیب تر،وآقاتر از من سراغ داری؟الحمدا... آینه ی وجدانم شفاف شفافه. رضا در واقع آن طور کهمی گفت بود واین را دوستانش هم می دانستند اما از آن جایی که به هر بهانه ای سربه سر دوستانش می گذاشت کامران موقع را مناسب دید تا به تلافی چیزی گفته باشد به همین خاطر گفت: ـ تو نمیری این از نجابتت سر چشمه می گیره که از دختر گل فروش هم نمی گذری. حمید گفت: ـ من قسم می خورم این یکی شه، بدتر از جعفر آقا، اینم خط واینم نشون. رضا گفت: ـ بهتره که خط ونشونت یادت بمونه داداش من می گم همون طور که همیشه گفتم خدا یکی زنم یکی. حمید گفت: ـ نکنه می گی زنم یکی یکی؟ ـ نه آقاجون ما اهل این جور دله بازی ها نیستیم. وبعد از این که کمی سکوت کرد وکوشهایش را تیز کرد با خوشحالی گفت:«اِ بچه ها انگار آتش بس شد خوشم میاد چند وقت به چند وقت اختر خانوم دست از دهن برمی داره وبعدم ساکت می شه انگار آب از آب تکون نخورده.تو این همه داد وقال شماها صدای جعفر آقا رو شنیدید؟من که نشنیدم.» حمید در حالی که از جایش بلند می شد گفت: ـ از اون جایی که حرف حساب جواب نداره چی می تونه بگه؟وبه سمت اتاقش رفت. ـ درسته ولی چرا همیشه این حرفای حساب نصفه شبا پیش میاد؟فکر کنم باید بشون تذکر بدیم.این که نشد زندگی.وسط روز آدم می تونه منطق رو پیش بکشه وحرف دلش رو بزنه. کامران دستی به پشت رضا زد وگفت: ـ بلند شو آقای نجیب وپاک شب از نیمه گذشته دیگه تقریبا صبحه. رضا به اتاقش رقت ودر حالی که در جایش دراز می کشید گفت: ـ حمید خوابی؟ ـ اگرم خواب بودم بیدار شدم.بنال چی می گی؟ ـ فردا نوبت توئه بری نون بگیری حواست هست؟ حمید بالش زیر سرش رابه سمت رضا پرتاب کرد وگفت: ـ اخه آدم ناجور منو بیدار کردی که یاداوری کنی نون می خوایم؟! رضا بالش پرتابی حمید را گرفت وگفت: ـ گفتم خواب نمونی خب نون نداشتیم. ـ خب اگه خواب می موندم همون صبح بیدارم می کردی نه حالا دیگه نمی تونم بخوابم. رضا بالش حمید رابه سمتش برگرداند وگفت: ـ چرا نمی تونی؟سخت نگیر بگیر بخواب شب به خیر. صبح روز بعد زنگ در آپارتمان به صدا درآمد ودرپی آن چندین ضربه ی محکم به در زده شد. رضا مثل برق گرفته ها بلند شد ودر جا نشست وبا تعجب به حمید که در جایش دراز کشیده اما چشمانش باز بود نگاه کرد وگت: ـ کی می تونه باشه صبح به این زودی؟! ـ من از کجا بدونم!بلند شو در وباز کن ببین کیه پاشنه ی در رو از جا کند. رضا خواب از سرش پریده بود.هراسان از اتاق بیرون امد که هم زمان با او کامران والیاس هم از اتاق هایشان بیرون امدند ومتعجب ومضطرب نگاه هایی با هم رد وبدل کردند.در هم چنان کوبیده می شد.رضا گفت: ـ اومدم. تا صفحه 28 ادامه دارد..... | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز سلام بچه ها سال نو همه تون مبارک.امیدوارم سال 91 سال خیلی خیلی خوبی براتون باشه وبه هرچی که می خواید برسید. به سمت در رفت وبا عجله در را باز کرد به محض باز کردن در اختر خانوم با دو نان سنگک که به دست داشت در حالی که می گفت:«می خوام نیای هفتاد سال سیاه.»هم چنان سربه زیر از نگاه مات ومبهوت رضا گذشت.دو قدمی به داخل رفت که ناگهان خود را مقابل الیاس وکامران ونگاههای متعجبشان دید به عقب برگشت ورضا را دید رنگ از رویش پرید وهول ودست پاچه گفت: ـ معذرت می خوام انگاری اشتباه اومدم نمی دونم حواسم کجاست! الیاس گفت: ـ اشکالی نداره اختر خانوم اتفاقه دیگه پیش میاد. اختر خانوم با نگاهی از سر خجالت قدمهایی را که به جلو برداشته بود برگشت ودر کنار در به نگاه متعجب رضا چشم دوخت وگفت: ـ معذرت می خوام همتون رو از خواب پروندم هر چند که لنگ ظهره. رضا دستی به سرش کشید وبا تبسمی برلب گفت: ـ الیاس که گفت اشکالی نداره.راستی اختر خانوم شما حنجره تون سالمه؟ودستش را روی گلوی خودش گذاشت. اختر خانوم بی خبر از همه جا گفت: ـ آره چه طور مگه آقا رضا؟ ـ گفتم شاید دیشب صدمه دیده باشه. اختر خانوم با یادآوری برنامه ی شب پیش گفت: ـ شرمنده سر شبی یه کم از دست جعفر آقا کلافه شدم وصدام بالا رفت بابات اونم معذرت می خوام پسرم.ونان ها را روبه روی رضا گرفت وگفت: ـ یکیش رو بردارید.زیاده. ـ ای بابا پسر جان چه کاریه دو ساعت تو صف وایسی؟هوا خیلی سرده حالا که من خریدم یه دونه اش روهم شما بردارید. رضا یکی از نانها را برداشت وگفت: ـ خیلی ممنون. با رفتن اختر خانوم رضا نان به دست با تعجب روبه کامران کرد وگفت: ـ دیدی چی گفت؟!قربونش برم سر شب اختر خانوم نصفه شبه ودم صبحش لنگ ظهره. وبا همان نانی که به دست داشت به سمت اتاق رفت وگفت: ـ بلند شو حمید باید بری نون بگیری. حمید خواب آلود گفت: ـ مگه اختر خانوم نون نداد؟ ـ این یه دونه نون گوشه ی دل من یه نفر رو هم نمی گیره چه برسه به شما شکم گنده ها! پاشو بابا. حمید در حالی که پتو رابا حرص کنار می داد گفت: ـ ای مرده شور اون گوشه ی دلت رو بشوره که یه نون سنگک توش جا می گیره.خوش مزه ست که به ما می گه شکم گنده! در سر سفره ی صبحانه الیاس گفت: ـ قضیه ی سر شبی اختر خانوم چی بود؟ رضا که لقمه ای بزرگ از نان وکره وپنیر در دهان گذاشته بود با عجله فرو داد وگفت: ـ هیچی داداش تو که قربونش برم سرت رو روی متکا می ذاری می ری اون موقع ست که اگه دنیا رو آب ببره حضرت عالی رو خواب می بره.توپم جواب گوی این خوش خوابیت نیست.خوش به حالت از اعصاب راحته دیگه. الیاس خندید وگفت: ـ خیلی خب حالا چی شده بود؟ ـ گفتم که هیچی اختر خانوم فاز ونول چسبونده بود مثل همیشه اتصالی داشت.حالا خوبه که تا نصفه شب تو با ما بیدار بودی بعد می گه سر شب. رضا کمی از چایش را خورد ودر حال گرفتن لقمه ای دیگر گفت:«مسئله ی خاصی نبود.دیشب اختر خانوم جعفر آقا رو تهدید کرد.به نظرم شب تا صبح رو این قضیه فکر کرده دیده تهدیدش در مدت زمان طولانی می شه وعده ی سرخرمن.این بود که اومد تهدیدش رو عملی کنه.چشمش به ما سه نفر غولتشن که افتاد بیچاره پس زد آخه دیگه به این وسعت هم که تهدید نکرده بود.» کامران گفت: ـ استغفرا...پسر گناه داره اون جای مادرت می مونه. ـ ما چاکر مادرمون هم هستیم. الیاس خندید وگفت: ـ حالا تهدید جدی اختر خانوم که به این فوریت هم می خواسته عملی ش کنه چی بوده؟ رضا با حالتی کاملا جدی گفت: ـ اختر خانوم به جعفر آقا گفت که یه روز به عمرش باقی مونده به اون خیانت می کنه.دید اون یه روز کار داره وباید بار سفرش رو ببنده این بود که گفت:«الوعده وفا.» خنده از روی لبان الیاس محو شد وگفت: ـ رضا بس کن تو چه قدر چرت وپرت می گی؟ ـ ا...اکبر تو دیگه چرا داداش؟دو تا شاهد زنده دارم اینا شاهدن که اختر خانوم خودش گفت. کامرن گفت: ـ یه کم شعور خرج کن وادمیت بخر.زن وبچه دار شدی دیگه بسه. ـ تو زنش مودنم چه برسه به بچه! حمید گفت: ـ بابا کامی زور بی خود نزن.صبر کن نگار همچی که خرش از پل بگذره ادمش می کنه می گی نه نگاه کن. رضا با چشمکی به حمید گفت: ـ اِ پس نگار دستش با شماها تو یه کاسه ست!برام نقشه کشیدید؟چون چون اونم دائم این جمله رو تکرار می کنه باید می دونستم. عصر آن روز که شاگرد حمید امده بود خانم حامدی هم مثل همیشه به اتفاق تینا سری به آنها زد.کمی برای بچه ها کوفته درست کرده بود.او وقتی که شنید حمید برای تعلیم موسیقی شاگرد گرفته است زیاد استقبال نکرد وگفت: ـ من از بابت مخارج حمید حرفی ندارم از روز اول هم گفتم که به هیچ چیز جز درسش فکر نکنه اگر پول کم میاره چرا شاگرد خصوصی گرفته؟اونم در رابطه با موسیقی می ترسم به درسهاش لطمه بخوره. الیاس گفت: ـ مسئله اصلا کمبود خرجی نیست این کاریه که حمید خودش دوست داره انجام بده.اون زیاد تمایلی به این که از شما پول بگیره نداره ودوست داره که خودش خرجش رو در بیاره.شما هم به هیچ عنوان نگران درس اون نباشید کوچکترین صدمه ای به درسش وارد نمی شه.در حقیقت مواقع بی کاری اوقات فراغتش رو به این کار اختصاص داده. کامران چای ومیوه اورد واز خانم حامدی عذرخواهی کرد وگفت: ـ می بخشید من درس دارم.وبه اتاقش رفت. الیاس روبه تینا گفت: ـ شما با درسه ها چه کار می کنید خوب پیش میره؟ تینا با نگاهی به چشمان پرجذبه الیاس گفت: ـ بله سخت هست ولی داره به خوبی پیش میره. ـ وقت زیادی به کنکور نمونده حتما آماده ای دیگه مگه نه؟ ـ آماده که چه عرض کنم ولی دارم تلاشم رو می کنم تا ببینیم خدا چی می خواد. الیاس با تبسمی برلب گفت: ـ امیدوارم که موفق باشی.اگر کمکی از دست من برمی اومد تعارف نکن.منم مثل حمید بدون.فرقی نمی کنه خوشحال می شم بتونم کمکت کنم. تینا سرش را پایین انداخت وگفت: ـ مرسی.شما لطف دارید یادم می مونه. حمید شاگردش را راهی کرد وپیش مادرش وتینا آمد وبعد از دیده بوسی وعذر خواهی نشست وبا مادرش صحبت کرد وبه او اطمینان داد که کار باعث عقب افتادن او از درس نمی شود.این بود که خانم حامدی کوتاه آمد ودیگر چیزی نگفت. آن روز هم مثل هر روز دیگری به پایان رسید.شب کوفته های خانم حامدی را خوردند وهمه از حمید تشکر کردند.بعد از شاک هم همه دور هم نشستند وهنگام خوردن چای مشغول دیدن تلویزیون شدند.حمید از جمع آنها برای دقایقی فاصله گرفت وبه روی تراس رفت.وقتی که برگشت بوی سیگار می داد.رضا سری تکان داد وگفت: ـ تو نمی خوای این سیگارت رو بذاری کنار؟بشر حیف از خودت بیاد.اگه ما هم چیزی می گیم به خاطر خودته نگرانتیم.اگه فکر کردی ذره ذره وکم کم می تونی بذاری کنار پاک در اشتباهی مرد باش ویک دفعه بذارش کنار نمی میری که. الیاس گفت: ـ رضا راست می گه حمید چیز خوبی نیست خودتم می دونی حیف نیست دستی دستی به سلامتی ات لطمه می زنی؟ حمید برای توجیه کارش گفت: ـ سروته همه ی سگارهایی که می کشم روزی چار پنج تاست که اونم گفتم می ذارم کنار چشم.یه خورده کارم روبه راه بشه فکر وخیالم کم بشه حتما. کامران با نگاهی به دیگارن وبا نیشخندی بر لب گفت: ـ خیالت از بابت چی ناراحته؟!کشتی هات غرق شدن؟زن وبچه ات بی نون شب موندن؟یا صاحبخونه اسباب واثاثیه ات رو ریخته تو کوچه؟که اگه همه یا ین ها هم باشه باز سیگار دردی از تو دوا نمی کنه.حالا خوبه که تو وضعت از همه ی ما روبه راه تره بریز دور این حرفها رو.منم با رضا موافقم اگه خیال داری بذاری کنار کم وکم وامروز وفردا بهونه ست همین الان پاکتش رو له کن وبندازش تو سطل آشغال.وبا گفتن این جمله ی پایانی کامران رسه منتظر عکس العمل حمید بودند. حمید با نگاهی به تک تک دوستانش وبا علم به این که می دانست آنها به خاطر خودش آن حرفها را می زنند واگر او چنین کاری بکند تنها کسی که از این کار سود خواهد برد خود وست اما باز هم تردید ودو دلی بود.رضا گفت: ـ چیه می ترسی نتونی جلو خودت رو بگیری؟ حمید لبخندی زد وگفت: ـ راستش آره. ـ بمیری الهی نترس من مطمئنم تو اگه بخوای می تونی یه دفعه کار رو تموم کن. حمید دوباره با نگاهی به تک تک آنها پاکت سیگار را از جیب گرم کنش بیرون آورد ودر دست آن را له کرد وگفت: ـ خدا کنه که بتونم روی کاری که کردم ثابت قدم بمونم. رضا با نگاهی ناباورانه به الیاس وکامران به سمت حمید برگشت وگفت: ـ بزنید دست قشنگه رو به افتخار داش حمید. **** ـ الیاس داداش بوق بزن اون دختره بیاد اینجا. ـ مگه گل می خوای؟ ـ آره داداش گل می خوام،می خوام شب برم پیش نگار واز دلش در بیارم. ـ تا شب خراب نمی شه؟ مید گفت: ـ اگه بذاره تو یخچال خراب نمیشه.هر چند هوا هم سرده فکر کنم بدون یخچال هم بمونه. الیاس چند بوق پی در پی زد.دختر گل فروش متوجه آنها شد وبا اشاره ی رضا به سرعت جلو آمد.رضا شیشه ی ماشین را پایین کشید وگفت: ـ پریروز داشتی می گفتی دسته ای چند؟ دخرت گل فروش گفت: ـ هزار وپونصد تومن یه دسته هم بیشتر باقی نمونده امروز از صبح زود نمی دونم چه خبره همه گل می خرن.زود باش اگه می خوای الان دوباره چراغ سبز می شه. رضا در حالی که پولش را از جیب بیرون می اورد گفت: ـ نکنه ولن تاینه؟ ـولن تاین یک ماه دیگه ست چه دخلی به حالا داره؟ رضا زیرلب گفت: ـ از ولن تاینم سر در میاره لاکردار.بیا خانوم اینم پولش.وپول را داد ودسته گل را گرفت. دختر گل فروش با نگاهی به دو اسکناس هزار تومانی گفت: ـ خورد ندارم.دانشگاهم هم دیر شده یه روز دیگه که دیدمتون باقی پولتون رو می دم اشکالی نداره؟ ـ نه چه اشکالی داره.مگه تو هم دانشگاه می ری؟! ـ چیه مگه اونایی که دانشگاه می رن شاخ دارن یا دم که من ندارم وتو تعجب کردی؟ ـ نه منظورم این نبود.اگه دانشگاهت دیر شده بیا می رسونیمت. دختر گل فروش با نگاهی به الیاس وبعد حمید وکامران گفت: ـ برو عمه ات رو برسون بچه ژیگولو هر چی فکر کردی اشتباه فکر کردی بزن به چاک.وبرگشت واز ماشین فاصله گرفت وچراغ سبز شد ادامه دارد... | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز رضا از تعجب دهانش باز مانده بود در حالی که بچه ها به او می خندیدند.کامران گفت: ـ حقت بود خوردی؟نوش جونت. رضا به خود آمد وبی توجه به خنده ی آن ها گفت: ـ دیدید بچه ها!وقتی می گم آدم شناسم بهم ایمان آوردید؟هم دانشجوئه هم قرص ومحکم.خوشم اومد. حمید گفت: ـ اون گفت دانشجوئم تو هم باور کردی؟به همین راحتی؟اگه آدم شناسی به اینه که هر کی هرچی گفت باور کنی قربونت پس ما هم یه پا آدم شناسیم این که کاری نداره. ـ چه لزومی داشت دروغ بگه؟تو همیشه باید یه انگی به یگی بزنی؟وروبه الیاس گفت:«داش الیاس کافیه لب تر کنی.» الیاس روبه روی مغازه نگه داشت وگفت: ـ شب نمیای؟ ـ خیلی ممنون از بذل توجهت.نه خیر شب نمیام.یه کم روش فکر کن بد نیست.تا کی می خوای عزب بمونی؟ الیاس با لبخندی گفت: ـ رضا جان از این که این همه به فکر منی ازت ممنونم اما من تا دختری به دلم نشینه حتی اگخ صد سالم طول بکشه ازدواج نخواهم کرد وفکر می کنم این حرفی که می زنم یه اصل کلی باشه.خب تا حالا هم پیش نیومده که از کسی خوشم بیاد اگه همچین اتفاقی افتاد مطمئن باش حتما تو رو در جریان می ذارم واول از همه به تو می گم.خوبه؟به نگار خانوم سلام برسون. رضا مثل آدمی که تیرش به سنگ خورده باشد ناامیدانه گفت: ـ باشه داداش.اینم یه حرفیه پس تا فردا شب خداحافظ. کامران گفت: ـ این قدر با اطمینان حرف نزن.احتمال این که تار ومار بشی ونصفه شب برگردی زیاده. رضا گل را نشان داد وگفت: ـ دارم واسه ی آشتی می رم ناجور این قدر نفوس بد نزن.وپیاده شد. فصل دوم فردای آن روز دختر گل فروش با دیدن ماشین الیاس به سمت آنها آمد وکنار در شاگرد ایستاد وبا ضربه ای به شیشه با دست اشاره کرد که شیشه را پایین بکشند. حمید شیشه را پایین کشید وگفت: ـ بفرمایید. دختر گل فروش گفت: ـ دوستتون نیومده؟ حمید با اخم گفت: ـ نه خیر نیومده کاریش داشتی؟ ـ نه فقط می خواستم باقی پولش رو بدم.ویک اسکناس پانصد تومانی به سمت حمید گرفت وگفت:«اینو بهش بدین.» حمید پول را گرفت گفت: ـ باشه. دختر گل فروش دسته گلی به سمت حمید گرفت وگفت: ـ شما گل نمی خواین؟ ـ نه خیر برو رد کارت خانوم.وشیشه را بالا کشید. دخترک با نگاهی به آنها پشتش را به ماشین کرد وبه راه افتاد در حالی که چراغ شبز شد والیاس هم حرکت کرد.کامران ناراحت شد وگفت: ـ چرا این طوری جوابش رو دادی؟زشته مگه چی گفت: ـ هیچم زشت نیست.من این آدما رو می شناسم.این قدر کنه وسمجن رضا اینو رو داده اینم فکر کرده چه خبره. الیاس به خنده گفت: ـ کاری کردی که دیگه از صد قدمی ما هم رد نمی شه.هر چی رضا رشته بود تو پنبه کردی. ـ نه داداش من این جماعت پشت هم انداز پررو رو می شناسم با این چیزها کوتاه نمیان وبهشون برنمی خوره. ـ راستی حمید خوب شد یادم افتاد دو تا شاگرد واست پیدا کردم ولی باز گفتم ازت بپرسم شماره تو بهشون بدم یا نه؟ ـ آره الیاس جان لطف کن بده حالا که شروع کردم پس ادامه می دم.دستت درد نکنه. الیاس گفت: ـ بچه ها امشب رضا دیر میاد حصله مون سرمیره موافقید شام بریم بیرون؟مهمون من. حمید با لبخند کف دستهایش را به هم مالید وگفت: ـ نیکی وپرسش؟ آن شب الیاس وحمید وکامران شام رابا هم خوردند وهرسه به این معترف بودند که جای خالی رضا به شدت در پیش آنها حس می شود. وقتی از رستوران برگشتند با دیدن چراغ های روشن فهمیدند که رضا آمده است.هنگامی که وارد آپارتمان شدند با دیدن چهره ی نگران رضا حمید خنده اش گرفت وگفت: ـ سلام چیه چرا قیافه ات سه در چهاره؟ ـ کجا بودید دلم شور افتاد؟ کامران گفت: ـ منم سلام جای شما خالی رفته بودیم شام بیرون اونم مهمون الیاس. ـ اِ که این طور پس معلومه ما بد خوریم نه؟ الیاس گفت: ـ نه بابا بحث خوب وبد خوردن نیست.راستش جای تو خیلی خالی بود این شد که تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون. رضا ابرویی بالا انداخت وگفت: ـ چه قدر خوب وجود من شده همه جوره براتون نعمت. حمید با خنده گفت: ـ آخ گفتی چه نعمت خوشمزه ای بود جات رو حسابی خالی کردیم. همه لباس راحتی شان را پوشیدند واماده ی خواب شدند.کامران گفت: ـ یه چایی بذارم قبل از خواب بخوریم؟بد جوری هوس کردم. الیاس گفت: ـ من نمی خورم بدتر بی خواب می شم واسه ی خودتون بذار.ورو به روی تلویزیون نشست. رضا گفت: ـ بچه ها شنیدید از قدیم یه مثلی می گفتن که یارو دنبال خر مرده می گرده پالونش رو برداره؟ حمید گفت: ـ خب اره که چی؟ ـ جدیدا اون مثل عوض شده یعنی مثل نیست واقعیته اون یارو دنبال آدم مرده می گرده که مالش رو برداره. ـ دیگه چی شده؟منظورت رو نمی فهمم. رضا با نگاهی به آنها گفت: ـ امروز دم مغازه یه اتفاقی افتاد که اگه بگم باورتون نمی شه. کامران گفت: ـ حالا این قدر شلوغش نکن تو بگو اون قسمتش رو بذار به عهده ی خودمون. ـ امروز روبه روی مغازه یه مردی پیر هم نبود حدود پنجاه وپنج یا شصت سال رو داشت افتاد زمین وسرش خورد به جدول کنار خیابون وخون سرازیر شد. کامران با نگرانی پرسید: ـ مرد؟ ـ دارم می گم اجازه بده.آره خلاصه مردم دورش رو گرفتن وگفتن مرده. کامران آهی کشید وگفت: ـ آخی خدا رحمتش کنه. ـ می ذاری حرفم رو بزنم یا نه؟ ـ معذرت می خوام بفرمایید.این طور که معلومه انگار نمرده خدارو شکر. رضا سری تکان داد وگفت: ـ حدس می زنم ش ماهه به دنیا اومدی. حمید گفت: ـ خب حالا باقیش رو بگو. ـ آره تو اون هاگیر واگیر یه پسری اومد وافتاد رو نعش مرده حالا گریه نکن کی گریه کن.اشک می ریخت مثل ابر بهار.هرچی مردم ازش می پرسیدن اسم بابات چیه؟کیه؟اصلا قادر به حرف زدن نبود نمی دونید چه معرکه ای راه انداخته بود. کامران گفت: ـ مثل این که باباش بوده ها تو بودی چی کار می کردی مومن؟ رضا نفس بلندی کشید وگفت: ـ استغفرا..من بودم زبون به دهن می گرفتم بابا دارم حرف می زنم گل که لگد نمی کنم. حمید گفت: ـ راست می گه چه قدر تو حرفش می پری وروبه رضا گفت:«نصفه شب شد تمومش کن خوابمون میاد.» ـ اصلا رشته ی کلام از دستم در رفت کجا بودم آهان پسره از جیب باباش موبایلش رو درآورد وشماره ای رو گرفت وگفت:«حسن بیا که بدبخت شدم بابام مرد بیچاره شدم.»خلاصه مردم یه ملافه آوردن که بندازن روش پسره انگشتر وساعت وکیف پول باباهه رو برداشت وملافه رو روش انداخت که همون موقع پلیس واورژانس با هم رسیدن.دکتر اورژانس ملافه رو داد کنار ودستش رو رو رگ گردن مرده گذاشت وگفت:«این که زنده ست!»فوری یه آمپول بهش زدن وشک قلبی دادن وگفتن باید بره بیمارستان. پسره از باباش جدا نمی شد ومی گفت که می خوام باهاش بیام بیمارستان پلیس گفت:«تو با این حال وروزت نمی ذاری که دکترهام به کارشون برسن.تو پشت سرشون برو.» الیاس گفت: ـ خب خدا رو شکر هنوز عمرش به دنیا باقی بوده ولی این چه ربطی به مثلی که گفتی داشت؟ ـ ربطش این بود که کاشف عمل اومد مرده اصلا پسر نداشته. حمید با تعجب گفت: ـ پس اون پسره که گفتی کی بود؟! ـ دزد یه شارلاتان که نقش یه پسر رو به خوبی ایفا کرد طوری که حتی پلیس هم کوچکترین شکی نبرد. الیاس گفت: ـ مردم چقدر عوض شدن! ـ نه داش الیاس عوض نشدن عوضی شدن.البت دور از جون جمع.وبعد روبه کامران گفت:«جناب حجت الاسلام شما حرفی،حدیثی،نظری نداری؟ساکتی!» کامران آهی کشید وگفت: ـ چیزی ندارم بگم الا این که خدا به فریادمون برسه وعاقبتمون رو ختم به خیر کنه. ـ می رسه داش کامی عاقبتمون روهم ختم به خیر می کنه.تو نگران اون سر قضیه نباش فقط اگه می شه یه چند تا چایی بیار که جوشید. درحال خوردن چای بودند که تلفن حمید به صدا درآمد.همه با تعجب به هم چشم دوختند حمید نگران چشمش به روی ساعت افتاد ساعت یک نیمه شب را نشان می داد حمید گوشی اش را جواب داد وگفت: ـ سلام مامان چی شده که این وقت شب تلفن زدی؟ ناگهان رنگ از روی حمید پرید وگفت: ـ کدوم بیمارستان؟باشه باشه اومدم. وگوشی را قطع کرد وروبه الیاس گفت:«می تونم ماشین رو ازت بگیرم؟» ـ البته ولی نمی خوای بگی چی شده؟کی بیمارستانه؟ ـ تینا. ـ چرا؟ ـ نمی دونم. الیاس فوری بلند شد وحاضر شد وگفت: ـ بریم. ـ تو کجا میای؟بگیر بخواب صبح هم می خوای بری سرکار خودم می رم نگران نباش. ـ نه تو حالت بده منم میام.یه شب که هزار شب نمی شه. رضا گفت: ـ پس ما نشستیم ما رو بی خبر نذارین. *** ادامه دارد... | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز حمید والیاس با عجله به راه افتادند.در تمام طول مسیر الیاس سعی داشت که حمید را از نگرانی بیرون بیاورد ولی خودش هم به نوعی دچار اضطراب شده بود تا این که به بیمارستان رسیدند وبعد از دادن اسم ونشانی به اطلاعات شماره ی اتاق را گرفتند وبالا رفتند.وقتی وارد اتاق شدند تینا روی تخت خوابیده بود وسرمی هم به دستش وصل بود.خانم حامدی وهمسرش آقای امیری هم بالای سرش بودند. حمید والیاس با دیدن آنها سلام کردند.خانم حامدی پیش آمد معلوم بود گریه ی زیادی کرده است.حمید پرسید: ـ چی شده مامان این جا چه کار می کنید؟ خانم حامدی بعد از این که قطرات اشک را از حصار چشمانش رها کرد گفت: ـ خونه ی یکی از دوستانش تولد دعوت داشت.چند روزی بود که اصرار داشت از من اجازه بگیره اما من رو حرف خودم بودم ومی گفتم:«نه.»تا این که سمانه دوستش اومد اونجا وگفت که اون هم تنهاست وبه التماس از من خواست که بذارم تینا هم با اون بره.منم که دیدم تینا خیلی دلش می خواد بره از طرفی سمانه هم تنهاست اجازه دادم. دو سه ساعتی از رفتنشون نگذشته بود که تلفن کردن وگفتن که تینا بیمارستانه دکتر می گه مسموم شده. حمید با حالتی عصبی گفت: ـ چی ممکنه خورده باشه که حالش این همه بد شده؟ خانم حامدی با همان اضطراب واسترسی که داشت گفت: ـ به نظرم از این قرص ها که تو جشن ها می خورن بهش دادن. حمید انگار دنیا بر سرش آوار شد.اتاق دور سرش می چرخی.در یک لحظه چشمش سیاهی رفت وتعادلش را از دست داد به طوری که الیاس زیر بغلش را گرفت واو را روی صندلی کنار تخت تینا نشاند.الیاس با نگاهی به تینا که در خواب بود از خانم حامدی پرسید: ـ حالا حالش چطوره؟ ـ دکتر می گه خدا رحم کرده وخطر برطرف شده می گه شانس آوردین. حمید روبه مادرش گفت: ـ آخه مادر من چرا جایی که مطمئن نبودین ونمی شناختین گذاشتین بره؟شما انی همه مراقبت می کردین چه طور یک دفعه راضیت دادین؟!از شما بعید بود مامان! الیاس با توجه به حال نامساعد خانم حامدی گفت: ـ حمید جان حالا اتفاقیه که افتاده سرزنش کردن مامانت هم چیزی رو درست نمی کنه.باید خدا رو شکر کنی که به خیر گذشته وحالش خوبه الان اینه که مهمه. در همین موقع تینا چشمانش را باز کرد ووقتی حمید را در کنارش دید اشکش سرازیر شد. حمید در حالی که موهای او را مهربانانه نوازش می کرد با لبخندی به روی او گفت: ـ حالت خوبه؟ تینا بی رمق با چشمانی بی فروغ گفت: ـ آره خوبم حمید من از تو ومامان خجالت می کشم.نباید اون همه به مامان اصرار می کردم معذرت می خوام. حمید با لحنی مهربان گفت: ـ حالا که به خیر گذشت.ولی می تونی بگی چی خوردی که حالت بد شد؟ تینا با چشمانی اشک بار گفت: ـ حمید به خدا به جون مامان به روح بابا قسم چیزی نخوردم یعنی ارادی چیزی نخوردم.از در که وارد شدیم به ما مثل تمام کسانی که تازه وارد می شدن قرص تعارف کردن.گفتن اگه می خواین بهتون خوش بگذره از این قرص ها مصرف کنید من ترسیدم وگفتم:«نمی خورم»ولی سمانه یکی برداشت.بهش گفتم:«نخور»گفت:یه دونه که طوری نمی شه»وخورد اما من فقط یه لیوان آب پرتقال خوردم به نظرم تو اون چیزی بود چون به محض خوردن اون حالم بد شد. حمید از عصبانیت دندان غروچه ای کرد وگفت: ـ نفهمیدی کی این کارو کرد؟وبا مشتهای گره کرده ادامه داد:کار اون دوستت سمانه نبود؟ ـ نه اون خودش هم حالش بد شد نمی دونم الان در چه وضعیته.وانگار که ترسیده باشد نگاهش را از نگاه حمید گرفت. الیاس قدمی جلو رفت وبا دستی که روی شانه ی حمید گذاشت با او ابراز هم دردی کرد.انگار می دانست که حمید در چه وضعیت روحی ای به سر می برد.تینا با دیدن الیاس سلام کرد وهاله ای از شرم وخجالت بر چهره اش نشست که از دید الیاس پنهان نماند. الیاس با نگاهی مهربان ولبخندی شیرین به روی تینا گفت: ـ سلام.خوشحالم که حالت خوبه؟ حمید با مادرش وتینا مشغول صحبت شد والیاس که دید آقای امیری در گوشه ای ایستاده به کنارش رفت وبا او دقایقی حبت کرد وبعد رو به حمید گغت: ـ خدا رو شکر که حال تینا خوبه این طور هم که خانم حامدی می گن فردا مرخصه بهتر نیست بریم؟بچه ها بیدارن. حمید با یادآوری این که رضا گفته بود خبر بدید دستی به پیشنای اش زد وگفت: ـ ای وای حالا کی می خواد جواب رضا رو بده؟آره بریم.واز مادر وخواهرش خداحافظی کرد وآنها را بوسید وبعد از خداحافظی از آقای امیری از اتاق بیرون آمدند. در مسیر بازگشت از بیمارستان به خانه در حالی که هر دو مطمئن بودند که تینا حالش خوب است وصبح روز بعد مرخص خواهد شد الیاس روبه حمید گفت: ـ راستی حمید این آقای امیری هم بد آدمی نیست چرا این قدر ازش شاکی ای؟! ـ من که نگفتم بده اگه بد بود که مادرم باهاش زندگی نمی کرد.اشکال کار در منه من نمی تونم کسی رو جای بابام ببینم. الیاس خندید وگفت: ـ دست بردار پسر به قضیه طور دیگه ای هم می شه نگاه کرد.مادرت جوونه اون الان احتیاج به یه همدم داره قرار نیست که اگه شریک زندگیش رفته اون هم دست از زندگی بشوره.این حرفها مال عهد باستانه. حمید با نگاهی همراه با تعجب به مست الیاس برگشت الیاس در حالی که رانندگی می کرد همان طور در آرامش وشمرده شمرده گفت: ـ تو یه کتابی خوندم سالها پیش شاید هزاران سال قبل از این وقتی شریک زندگی آدم می مرد همسرش رو هم باهاش زنده به گور می کردن به نظر تو این کار درستیه؟ ـ نه تنها درست نیست بلکه وحشیانه ست. ـ آفرین همین رو می خوام بگم پس چه فرقی می کنه اگر کسی رو بعد از فوت همسرش زنده به گور کنن یا این که اون رو در حصار تن خودش زندانی؟به نظرن اغلب ما داریم تو این زمونه همون کار رو انجام می دیم منتها پیشرفته تر وبه صورت امروزی.حمید به نظرم داری کمی راجع به مادرت بی انصافی می کنی باید خدارو شکر کنی که تو این موقعیت وانفسا آدم خوبی به تورش خورده ومادرت هم ازش راضیه. حمید در فکر بود وبه حرفهای الیاس می اندیشید.ناگهان الیاس گفت: ـ ای داد بچه ها هنوز نخوابیدن چراغ ها روشنه. حمید ناراحت گفت: ـ آره امشب آسایش رو از اون ها هم گرفتیم.با هم وارد شدند.حمید گفت:«بچه ها معذرت می خوام چرا شما نخوابیدین؟» رضا گفت: ـ تو خیلی پرتی داداش.مثل اینکه گفتیم نمی خوابیم مارو بی خبر نذارید حالا خوبه تلفن همراه داشتید نمی شد یه خبر بدین؟ ـ گفتم که معذرت می خوام یادمون رفت. ـ حالا چی شده بود؟ قبل از حمید الیاس گفت: ـ هیچی به خیر گذشت.تینا مسموم شده بود مثل اینکه تو مدرسه ساندویچ خورده وحالش بد شده بود وموضوع را در همان جا وبه آن نحو ختم کرد.کامران در حالی که نگاه قدرشناسانه ی حمید به روی الیاس بود گفت: ـ خدارو شکر بریم بخوابیم که فردا کلاس داریم. چند ساعت بعد در حالی که هیچ کدام استراحت نکرده بودند باید هر کدام به سر کار ویا کلاس می رفتند این بود که طبق روال معمول راهی شدند ومثل هر روز دختر گل فروش را در سر چهار راه دیدند اما او به محض دیدن ماشین الیاس برگشت وبه مست مخالف حرکت کرد.رضا با تعجب گفت: ـ اِ اِ اِ نیگاش کن انگار نه انگار که پونصد تومن بدهکاره! کامران با نگاهی به حمید گفت: ـ اتفاقا دیروز پولت رو داد به حمید سراغت رو هم گرفت اما حمید همچین جوابش رو داد که بیچاره جا خورد. رضا با چشمانی گشاد شده از حیرت به سمت عقب برگشت وگفت: ـ چی کارش داشتی مادر مرده رو ببین چطور بال وپرش رو چیده ها. حمید بی حوصله گفت: ـ شلوغش نکن بابا. کامران گفت: ـ حالا خودمونیم حمید ولی دیدی اون طوری که فکر می کردی نبود؟دیدی که خیلی هم بهش برخورده. حمید به لحاظ لین که فکرش مشغول تینا بود رویش را برگرداند وبدون اینکه جوابی بدهد در افکار خویش غوطه ور شد واین طور الیاس خوب می فهمید. *** ماه اول فصل زمستان بود وهوا سرد.کم کم روزهای امتحانات دانشگاه هم از راه می رسد در حالی که شاگردان حمید زیاد شده بودند.علاوه برآن مسئله ی تینا بد جوری او را در لاک خود فرو برده بود. یک روز که حمید نشسته بود و وانمود می کرد که کتاب می خواند الیاس فهمید که تنها چیزی که حمید به آن توجه ندارد کتاب است.پیش رفت ودرکنارش نشست وبا دستی که روی پای حمید زد گفت: ـ چه طوری؟ حمید با تبسمی تلخ برلب گفت: ـ خودت که می دونی چه فایده اگه خوبم؟فکر تینا داره دیوونه م می کنه.از شانس بد تو یه موقعتی هم هستم که نمی تونم کاری بکنم.دوست داشتم خودم ببرم وبیارمش بیشتر باهاش دوست باشم تا بتونم بهتر درکش کنم بیشتر باهاش رابطه داشته باشم تا بتونه بهم اطمینان کنه اما افسوس که فاصله مون با جدایی من از اونها روز به روز بیشتر شده همش هم خودم رو مقصر می دونم. ـ اولا که تو تقصیری نداری پس این قدر خودت رو ملامت نکن اما این که می گی بینتون فاصله افتاده خب می تونی این فاصله رو کم کنی.چرا این قدر کم به مادرت وخواهرت سر می زنی؟واما این که دلت می خواد از تینا بیشتر مراقبت کنی ونمی تونی.من می تونم برای این که خیال تو راحت باشه وبهتر بتونی به درست برسی این کار رو به عهده بگیرم. حمید با نگاهی پرسشگر در چشمان الیاس خیره ماند.الیاس ادامه داد:«منظورم اینه که اگه خانم حامدی باهاش صبح ها بره مدرسه من بعد از ظهرها کاری ندارم سر راه می برمش خونه البته اگه از نظر تو یا مامانت اشکالی نداشته باشه.تینا دختر خیلی خوبیه باید به داشتن یه برادر خوب ودلسوز رو هم حس کنه.این براش خیلی خوبه.اون خیلی تنهاست حمید حداقل این کار رو که می تونی بکنی هفته ای یک بار قرار بذار باهاش برو بیرون.این طوری اون فاصله رو ه کم کم جبران می کنی.» حمید خوشحال شد وگفت: ـ پسر تو توی دوستی ورفاقت کم نمی ذاری ازت ممنونم.بذار با مامانم صحبت کنم ببینم اون چی می گه. ـ حتما این کار رو بکن. صحبتهای الیاس به حمید آرامش خاطری داده بود که روحیه ی او را 180 درجه تغییر داد اما یادش رفت که موضوع رابا مادرش در میان بگذارد.فردای آن روز کنار دانشگاه وقتی که حمید داشت پیاده می شد الیاس گفت: ـ با مادرت صحبت کردی؟ حمید دستی روی پیشانی اش زد وگفت: ـ آخ یادم رفت.صبر کن همین الان ترتیبش رو می دم.وروبه کامران گفت: ـ تو برو من چند دقیقه ی دیگه میام. الیاس گفت: ـ پس در رو ببند سرده. حمید دوباره در ماشین نشست وشماره ی مادرش را گرفت وکل ماجرا را برای او گفت.خانم حامدی از پیشناهد الیاس استقبال کرد واز حمید خواست که از او تشکر کند وقبول کرد الیاس بعد از ظهرها به دنبال تینا برود واو رابه خانه برساند. الیاس گفت: ـ پس من همین امروز می رم دنبالش فقط آدرس پیش دانشگاهیش رو بگیر. ده دقیقه ای می شد که الیاس روبه روی پیش دانشگاهی منتظر بود تا بالاخره در باز شد ودخترها گروه گروه،دوبه دو وتک تک بیرون آمدند. الیاس در میان آنها چشم می چرخاند تا مبادا تینا در دیدش قرار نگیرد.مانتوهای یک رنگ باعث شده بود که تشخیص یک نفر در آن جمع مشکل باشد. بعد از گذشت چند دقیقه الیاس تینا را کاسور به دست در کنار دوستش دید که از در بیرون آمدند.آنها به قدری با هم گرم صحبت بودند که تینا متوجه الیاس نشد واز کنارش رد شدند.دو قدمی نرفته بودند که الیاس صدا زد: ـ تینا... الیاس به لحاظ این که از تینا ده سالی بزرگتر بود ودر حقیقت خود را مثل برادر تینا می دانست وبا او رودربایستی نداشت. تینا برگشت وبا تعجب گفت: ـ سلام.شما اینجا چه کار می کنید؟! ـ اومدم تو رو ببرم خونه البته با خانم حامدی هم هماهنگ شده. تینا با نگاهی به دوستش گفت: ـ شرمنده سمانه جان مثل اینکه باید تنها بری.واز او خداحافظی کرد. الیاس در ماشین راباز کرد وتینا سوار شد.وقتی الیاس هم در ماشین نشست تینا گفت: ـ می بخشید انگار خیلی وقته که تو سرما اینجا ایستادید. ـ اشکالی نداره. وبا لبخندی محبت آمیز گفت:«حالت خوبه؟» ـ بله خیلی خوبم.از بابت اون شبم عذرخواهی می کنم.انگار من شدم باعث دردسر همه. ـ این چه حرفیه؟خدا رو شکر که به خیر گذشت وبعد از کمی مکث گفت: ـ تینا. ـ بله. ـ این سمانه همون دوستی نبود که باهاش رفتی تولد؟ تینا سرش را از شرم پایین انداخت وگفت: ـ چرا خودشه ولی به خدا دختر خوبیه اونم مثل من گول خورد والانم پشیمونه. الیاس با لبخندی برلب نگاه جذابش را به چشمان تینا دوخت وگفت: ـ پشیمونی خیلی خوبه چیزی که باعث می شه آدم دیگه اشتباهش رو تکرار نکنه. ـ بله درسته همین طوره که می گید.اون ماجرا بهترین درس زندگی من بود. ـ خوشحالم که اینو می شنوم. الیاس می دانست که تینا دختر عاقلی ست وواقعا از کرده ی خودش پشیمان است.ترجیح داد که دیگر در آن مورد حرفی نزند وباقی راه به صحبتهایی در مورد درس وامتحانات گذشت. تینا در مقابل خانه ان شمن تشکر از الیاس گفت: ـ به حمید بگید خیلی دلم براش تنگ شده. ادامه دارد... | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز وقتی آن شب الیاس پیغام تینا را به حمید رساند اشک در چشمان حمید جمع شد وگفت: ـ شاید پنج شنبه سری به اونجا زدم منم دلم براش تنگ شده. ـ آره خوب کاری می کنی.اگه یه کم آقای امیری رو هم تحویل بگیری بد نیست.هم خودت راحتتری هم مادرت رو خوشحال کردی.سعی کن تو رابطه ات با اون هم تجدید نظر کنی هر چی نباشه مادر وخواهرت دارن با اون زندگی می کنن. حمید سری تکان داد وگفت: ـ سعی خودم رو می کنم. در همان موقع رضا با بغلی پر از میوه داخل شد وگفت: ـ سلام بر آقایون رفقا. کامران جلو رفت وگفت: ـ سلام همیشه تو بیای. ومیوه ها را از دست رضا گرفت. ـ همیشه که من دارم میام.منظورت رو درست بگو یعنی که همیشه با میوه بیام؟ ـ ای همچین چیزایی. رضا دستهایش را شست ودر کنار حمید نشست وگفت: ـ چه خبر؟کار،درس،دور وبر راستی حال خواهرت چه طوره حمید؟ ـ شکر خدا خوبه.چیه با دمت داری گردو می شکنی؟به گمانم خبر خوشیه که می خوای سورپرایزمون کنی. ـ ای ول داداش تو از اون رفقای ناب روزگاری که از حرکات آدم حرف دلش رو می خونی آره یه خبرایی دارم براتون. کامران میوه های شسته شده را روی میز گذاشت وگفت: ـ خب بگو می شنویم. رضا نگاهی به جمع دوستانش انداخت وگفت: ـ راستش مادرم داره از شیراز میاد. حمید گفت: ـ غلط نکنم قهر نگار خانم جواب داده مگه نه؟ رضا دستی به سر ورویش کشید وگفت: ـ چه کنم که حسابی رفتم زیر بلیطش. حمید پقی زد زیر خنده وگفت: ـ خاک تو سر زن ذلیلت کنن به تو هم می گن مرد؟با یه قهر افسارت رو سپردی دست طرف؟ الیاس گفت: ـ این حرف رو نزن حمید.اتفاقا بهترین کار رو کرد.زودتر از این ها باید اقدام می کرد. وروبه رضا گفت: ـ تبریک می گم. ـ رضا با لبخندی برلب گفت: ـ مرسی. حمید ابرویی بالا انداخت وگفت: ـ حتما نگار خانم خوشحاله نه؟ ـ اوه چه جورم. حمید چشمانش را تنگ کرد وگفت: ـ نه که آش دهن سوزی هم هستی آخه تو چی داری نکبت؟من موندم معطلفنه سری،نه شکلی،نه هیکل وتروتیپی آخه اون به چه چیز تو دلش رو خوش کرده؟ کامران گفت: ـ اگه هیچی نداره رو،رو که داره با همین روئه که قاپ دخترداییه رو دزدیده. رضا با نیشخندی برلب خودش را نشان داد وگفت: ـ قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری.شماها عقلتون نمی رسه گوهر شناس نیستید. کامران گفت: ـ خودت خودت رو تحویل نگیری کی بگیره؟حالا مادرت کی میاد؟ما واسه ی نامزدی اماده بشیم یا نه؟ ـ مادرم پس فردا میاد اما نمی دونم صحبتهاشون چه طور پیش بره ودر حالی که بلند شد وبه سمت اتاق می رفت بادا بادا مبارک باد را زمزمه می کرد. *** روزها از پی هم می گذشت.درآن روزها مادر رضا از شیراز امده بود.حمید با شاگردانش سرش گرم بود وامتحانات دانشگاه هم شروع شده بود والیاس هر روز به دنبال تینا می رفت واو رابه خانه می برد. پنج شنبه صبح وقتی الیاس طبق روال هر روز کامران وحمید را پیاده می کرد.حمید گفت: ـ امشب منتظر من نباشید میرم سری به مامانم وتینا بزنم اما آخر شب میام. الیاس با حالتی حاکی از رضایت گفت: ـ بهشون سلام برسون خوش بگذره. آن شب الیاس وکامران تنها بودند.حمید تلفن زد واز کامران خواست که گوشی رابه الیاس بدهد. الیاس گوشی را گرفت وسبلام کرد وگفت: ـ تو که هنوز نیومدی! حمید گفت: ـ برای همین تلفن زدم برادر.امشب من اینجا می مونم. وبعد آهسته در گوشی گفت:«حسب الامر حضرت عالی در حد یکی دو جمله وکمی اختلاط با امیری،شده کنه وچسبیده به من که امکان نداره بذارم بری.»وبعد صدایش را بلند کرد وگفت:«خواستم بگم که منتظر نباشید.» الیاس خندید وگفت: ـ کار خوبی کردی شب خوبی هم داشته باشی سلام برسون.شب بخیر. ـ کجا هنوز حرفم تموم نشده! ـ معذرت می خوام.بگو می شنوم. حمید با کمی من من کردن گفت: ـ فردا ماشینو نمی خوای؟ ـ نه چه طور مگه لازمش داری؟ ـ آره می خوام با تینا برم بیرون از سر شب تا حالا که آقا داداشش رو دیده افتاده سر ذوق وداره واسه ی فردا نقشه می کشه ولحظه شماری می کنه. الیاس لبخندی مهمان لبهایش کرد وگفت: ـ خوشحالم امیدوارم بهتون خوش بگذره ماشینو هم هر موقع که خواستی بیا ببر.شبت بخیر. ـ ای بابا پسر هنوز حرفم تموم نشده انگاری بدجوری خوابت میاد یه چیز دیگه بگم وخلاص.مثل اینکه شما هم در این گردش دعوتید. الیاس کمی مکث کرد.حمید گفت:«الو برادر هنوز پشت خطی؟!» ـ آره آره اینجام.می دونی حمید بعد مدتها شما دوتا خواهر وبرادر می خواین برین بیرون من نباشم بهتره. ـ راستش حقیقتش الیاس جان فردا روز تیناست بهش گفتم هرچی که اون بخواد هر کجا که اون بگه اونم گفته که دوست داره تو هم همراهمون باشی.وآهسته گفت: ـ می خواد محبت هات رو جبران کنه پس تو هم لطف کن دعوتش رو قبول کن خوشحال می شه. الیاس گفت: ـ آخه کامران تنهاست. کامران که متوجه موضوع شده بود گفت: ـ اگه می خوای جایی بری به هوای من برنامه ات روبه هم نزن.من کلی کار از دفتر آوردم وباید بهشون رسیدگی کنم تو برو خوش بگذره. الیاس نفس بلندی کشید وگفت: ـ باشه بدم نمیاد اگه بتونم منم تینا رو خوشحال کنم. حمید خوشحال شد وگفت: ـ پس تا فردا برو بگیر بخواب.شب بخیر. ـ کجا حرف دارم باهات. حمید خندید وگفت: ـ به این زودی ها؟ تو که اهل تلافی نبودی.حالا تو بگو من می شنوم. الیاس گفت: ـ حالا که قراره با هم بریم هوا سرده خودم میام دنبالتون. حمید گفت: ـ دستت درست ساعت 8 خوبه؟شاید رفتیم آبعلی. ـ آره خوبه پس تا فردا ساعت 8.حالا دیگه شب به خیر. فردای آن روز الیاس سر ساعت 8 مقابل منزل خانم حامدی ایستاده بود.حمید وتینا با کوله باری از خوراکی وغذا به او ملحق شدند وهرسه به راه افتادند.حمید گفت: ـ می ریم آبعلی؟ الیاس خندید ودر حالی که در آینه نگاه می کرد گفت: ـ مگه نگفتی امروز روز تیناست؟پس هرچی اون بگه. تینا نگاهش را در آینه از الیاس گرفت وگفت: ـ همون آبعلی خوبه البته اگه شماهام دوست دارین. الیاس گفت: ـ پس می ریم آبعلی. هوا خیلی سرد بود وبرف زیادی هم باریده بود وبهترین موقعیت بود برای برف بازی.اکثر جوانها گروه گروه از تپه ی بلندی با تیوپ پایین می امدند.تینا در حالی که با هیجان آنها را نگاه می کرد گفت: ـ خیلی هیجان داره اما من می ترسم هیچ وقت .فکر نکنم بتونم از اون بالا بیام پایین. حمید گفت: ـ ولی امروز من می برمت با هم می یاییم پایین نترس هیچی نمی شه. حمید علی رغم میل تینا او رابا اصرار به بالای تپه برد او وتینا در یک تیوپ بزرگ والیاس هم در تیوپی کوچکتر نشستند واز آن بالا سرازیر شدند. وقتی به پایین تپه رسیدند تینا در حالی که از ترس به گردن حمید چسبیده بود از او جدا شد وچنان نفس عمیقی تخلیه کرد که الیاس وحمید رابه خنده وا داشت. بعد از چندین باری که از بالای تپه پایین آمدند تینا شجاعت آن را پیدا کرد که به تنهایی از بالای تپه پایین بیاید. حمید گفت: ـ الیاس من می برمش بالا تو این پایین مراقبش باش. وقتی حمید او را به بالا برد از او پرسید: ـ آماده ای؟ تینا با اضطرابی که در چهره اش نمایان بود گفت: ـ آره.وتیوپ را سفت چسبید وچشمهایش را بست. حمید تیوپ را رها کرد اما در وسط راه تیوپ برگشت وتینا مثل توپی قل خورد وبا ضربه به پایین تپه رسید. الیاس نگران به سمت او دوید وکنارش زانو زد وبه او کمک کرد که از داخل برفها بیرون بیاید.برفها را از سر وروی تینا کنار زد وگفت: ـ تینا خوبی؟ تینا فقط در سکوت او را نگاه می کرد. الیاس نگران ومضطرب گفت: ـ تینا با توام چرا جواب نمی دی؟جاییت درد می کنه؟ تینا آب دهانش را قورت داد ودر حالی که به نگاه پر جذبه ی الیاس چشم دوخته بود گفت: ـ خولم فقط سردمه دارم یخ می زنم. الیاس به او کمک کرد تا بلند شود وبه داخل ماشین برود.در همان موقع حمید سر رسید چند قدمی مانده به آنها بسد با صدایی بلند که نگرانی در آن موج می زد گفت: ـ چی شد؟ الیاس در حالی که به تینا کمک می کرد که به سمت ماشین برود برگشت وبا نیم نگاهی به حمید با لحنی آرامش بخش گفت: ـ هیچی حالش خوبه دارم می برمش تو ماشین یه کم سردشه. تینا از سرما می لرزید اما چشم از الیاس برنمی داشت.الیاس که می دید او می لرزد کاپشنش را در آورد وگفت: ـ بپوش.الان بخاری ماشین رو هم روشن می کنم. حمید هم در ماشین نشست ودر حالی که با نگرانی به تینا چشم دوخته بود گفت: ـ حسابی ترسوندیم. تینا با لبخندی به روی حمید گفت: ـ بادنجون بم آفت نداره. حمید با لحن شوخی که سعی داشت جو حاکم را عوض کند با نیشخندی بر لب گفت: ـ خب اون که درست ولی نمی دونستم جواب مامانو چی بدم. تینا حالتی معترض به خود گرفت ومشت گره کرده اش را به کتف حمید زد وگفت: ـ خیلی بدجنسی. الیاس در حالی که از سربه سر گذاشتن حمید لبخند بر روی لبانش نقش بسته بود گفت: ـ من برم چند تا چایی داغ بخرم. حمید به سرعت در مشین را باز کرد وگفت: ـ تو بشین کاپشن تنت نیست خودم می رم . وپیاده شد. الیاس یک دستش را روی تکیه گاه صندلی ماشین گذاشت وبه سمت تینا برگشت وبا نگاه پر جذبه اش در چشمان تینا چشم دوخت وگفت: ـ اما حمید راست می گه حسابی ترسوندیمون. تینا لبخند ظریفی بر روی لب نشاند وگفت: ـ شما خیلی مهربونید اینو می دونستید؟ الیاس هم چنان خیره در چشمان زیبای تینا گفت: ـ نمی دونستم اما حالا فهمیدم. تینا دو طرف کاپشن الیاس رابه هم نزدیک وخود را در آن مچاله کرد وگفت: ـ جدی می گم.آدم پیش شما احساس راحتی وامنیت می کنه. الیاس در حالی که تسم بر روی لب داشت بعد از کمی سکوت گفت: ـ خوشحالم که در طرف مقابلم چنین تاثیر خوبی دارم. ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز تینا گفت: ـ خوش به حال شاگرداتون مطمئنم خیلی دوستتون دارن. الیاس ابرویی بالا انداخت وگفت: ـ اینو دیگه باید از شاگردام بپرسی. حمید با سه چای داغ برگشت ودر ماشین نشست وگفت: ـ هوا وقعا خیلی سرده ولیوانی رابه دست تینا داد وگفت: ـ خوبی؟ تینا در حالی که دستهایش را به دور لیوان حلقه می کرد گفت: ـ آره خوبم.کم کم دارم لوس می شم ها. ـ نه نه لوس نشو که از دخترای لوس اصلا خوشم نمیاد.چاییت رو بخور که سرد شد. بعد از خوردن چای وشیرینی های دست پخت خانم حامدی دوباره برف بازی را شروع کردند وآن چنان در بازی غرق شدند که گذران وقت را متوجه نشدند. حمید با نگاهی به ساعت گفت: ـ نمی خواین ناهار بخورین؟من که مردم از گرسنگی.ساعت 3 بعد از ظهره.وبه سمت ماشین رفت. الیاس وتینا با نگاهی به هم خندیدند وبه دنبال حمید روان شدند.هنگام خوردن ناهار حمید با نگاهی به بیرون گفت: ـ دیگه کم کم داره هوا تاریک می شه موافقید که بعد از خوردن ناهارمون بریم؟ تینا گفت: ـ آر بهتره که بریم. الیاس با تبسمی برلب به تینا گفت: ـ امروز روز توئه.اگ حتی دوست داشته باشی شب روهم اینا می مونیم. تینا شوخی الیاس را جدی فرض کرد وبا حالتی حاکی از وحشت گفت: ـ ای وای نه من از ترس می میرم. حمید خندید وگفت: ـ پس بهتره تا اتفاقی نیفتاده زودتر بریم. روز خوبی را شروع کردند وبا شادی ونشاط هم به پایان بردند.آن روز به تینا خیلی خوش گذشت واز حمید همین طور الیاس تشکر کرد. الیاس مقابل منزل خانم حامدی توقف کرد.حمید گفت: ـ اگه چند لحظه ای صبر کنی با مامان خداحافظی کنم وبیام. الیاس مثل همیشه صبورانه گفت: ـ من وایستادم برو کارت رو انجام بده وبیا. با رفتن حمید تینا به سمت الیاس برگشت وگفت: ـ خیلی خوش گذشت ازتون ممنونم. الیاس با لبخندی برلب گفت: ـ من باید از تو ممنون باشم که منو دعوت کردی.چون به منم خوش گذشت. تینا خداحافظی کرد واز ماشین پیاده شد اما هنوز یکی دو قدم برنداشته بود که به سرعت برگشت ودر ماشین راباز کرد وگفت: ـ فردا میاین دنبالم؟ الیاس با نگاهی از سر مهربانی ولبخندی برلب گفت: ـ بله میام. لحظاتی بعد حمید وآقای امیری از در بیرون آمدند.آقای امیری از الیاس تشکر کرد واز او خواست که به داخل برود.الیاس عذرخواست وقول داد که یک روز دیگر به آنجا برود وبه این ترتیب از آقای امیری هم خداحافظی کردند.در میان راه هنگام برگشت الیاس روبه حمید گفت: ـ می بینم که رابطه اون هم از نوع خوبش برقراره.دیدی زیاد سخت نبود؟ حمید شانه بالا انداخت وگفت: ـ مثل اینکه حق با تو بود.این طوری هم خودم راحت تر بودم هم شادی رو تو چهره ی مامانم می دیدم. الیاس آهی کشید وگفت: ـ مادرها در مقابل اون همه محبتی که می کنن توقع کمی از ماها دارن.می شه اون ها رو با کوچکترین چیزی خوشحال کرد.پس چرا ازشون دریغ کنیم؟ درهمین موقع هم زمان با رضا به خانه رسیدند.رضا با دیدن ماشین آنها که جلو در پارکینگ توقف کرد به سمت آنها رفت وگفت: ـ السلام وعلیک از کجا میاین؟کامی کو؟ الیاس گفت: ـ رفته بودیم جات خالی آبعلی.کامی نیومد چون کار داشت.قربون دستت اون دررو باز می کنی؟ ـ بله شما امر بفرمایید. وبه سمت در پارکینگ رفت. الیاس سرش را از شیشه ی ماشین بیرون آورد وگفت: ـ خوش گذشت؟ رضا در حالی که در پارکینگ را باز می کرد گفت: ـ اونم بله جای شما خالی. کامران سلام کرد وگفت: ـ چایی آماده ست بریزم. رضا گفت: ـ آخ دستت درد نکنه کامی فکر کنم دیگه وقتشه.من همیشه گفتم تو خونه داریست بیسته.تو زندگی مشترک مطمئنم که موفق می شی.خوشا به حال اون زن که چی تحویل می گیره. کامران چای را روی میز گذاشت وگفت: ـ اگه خوشا به حال زن منه بدا به حال زن تو پشیمون نشه شانس اوردی.حالا بگو چه خبر؟حاج خانم چی کار کرد؟ ـ هیچی حاج خانم ماشاا... خودش می بره وخودش می دوزه.شب جمعه ی آینده یه جشن تو خونه ی داییم می گیریم شماهام دعوتید والبت خانواده ی تو حمید بهشون بگو حتما بیان. آن شب آن چهار نفر قبل از جشن برای خودشان جشنی خصوصی گرفتند.حمید تا می توانست گیتار نواخت وبقیه خواندند ورقصیدند. *** ـ بچه ها دقت کردین؟چند روزیه دختره پیداش نیست. کامران گفت: ـ خجالت بکش چند روز دیگه شیرینی خورونته. ـ بابا چه ربطی داره؟من نمی دونم شماها چرا این قدر منفی بافید؟چرا قضیه رو اون طور که هست نمی بینید مثل نگار. حمید با تعجب گفت: ـ یعنی تو به نگار هم گفتی؟! ـ من هیچ چیز رو از نگار تو زندگیم پنهون نمی کنم.بزرگترین اصل تو زندگی مشترک صداقته که شکر خدا من اونو تمام وکمال دارم. کامران با تعجب گفت: ـ همونی که من گفتم تو بیشتر از اون چه که صداقت داشته باشی رو داری.بیچاره نگار خانم که عشق وعاشقی عقل از سرش پرونده. رضا گفت: ـ خواهش می کنم مغلطه نکنید.یه روز همراهتون نبودم بیچاره رو تار ومارش کردین. کامران گفت: ـ اینو که منم با تو موافقم اما شاید ایام امتحاناته مشغول درسشه. حمید نیخندی زد وبه کنایه گفت: ـ آره طفلی حتما داره درس می خونه.بابا شماها چه قدر ساده اید.چه درسی؟چه کشکی؟ پسر بچه ای به شیشه ی ماشین زد.رضا برگشت ودید دسته گلی هم به دست دارد.انگار چیزی به فکرش رسیده باشد گفت: ـ الان ته توی قضیه رو درمیارم صبر کنید. وشیشه ی ماشین را پایین کشید. پسر بچه گفت: ـ آقا دسته ای هزار وپونصد تومنه چند تا دسته گل بدم؟ ناگهان چراغ سبز شد رضا با عجله گفت: ـ بیا اون طرف چهارراه کاتر دارم. وماشین حرکت کرد وپسربچه هم به دنبالش دوید. رضا گفت: ـ الیاس جان من بزن کنار من باید روی این حمید رو کم کنم. الیاس ماشین رابه کنار هدایت کرد وایستاد.پسر بچه نفس زنان به آنها رسید وگفت: ـ چند تا دسته آقا؟ رضا گفت: ـ ببیین پسر جان چندتا سوال دارم اگه درست جواب بدی دو تا دسته گل ازت می خرم باشه؟ ـ اگه بتونم جواب بدم چشم. ـ می تونی.ببین اون دختره که چند روز پیش اینجا گل می فروخت می شناسیش؟ پسرک متعجب به تک تک آنها نگاه کرد وگفت: ـ چی کارش دارین؟! ـ نشد انگار نمی خوای گلات رو بفروشی.تو به این کارها کاری نداشته باش فقط بگو اونو می شناسیش یا نه؟ ـ شناختنش که می شناسم غزل رو گید دیگه؟ رضا خوشحال از این که داشت موفق می شد کمی جابه جا شد وگفت: ـ آره همون غزل دانشگاه می ره دیگه مگه نه؟ پسرک گفت: ـ می رفت. رضا با نگاهی به دوستانش به سمت پسربچه برگشت وگفت: ـ می رفت!یعنی چی؟ ـ یعنی که حالا دیگه نمی ره. رضا با قیافه ای فاتحانه گفت: ـ نمی ره؟چرا مگه امتحاناتش شروع نشده؟ ـ چرا آقا شروع شده اما اون مریضه الانم بیمارستان خوابیده. قبل از رضا،کامران در حالی که باعث تعجب همه شد پرسید: ـ کدوم بیمارستان؟مگه چی شده؟ ـ نمی دونم چشه اما تو اوت بیمارستان که دو تا خیابون پایین تره بستریه. رضا دو دسته گل از گلهای پسرک را خرید والیاس به راه افتاد.الیاس که همیشه در این گفت وگوها شنونده بود گفت: ـ به نظر میاد حق با رضا بوده راستش منم زیاد نظر خوبی نداشتم اما می بینم که اشتباه می کردم. رضا گفت: ـ قربون مرامت داش الیاس حرفی نزدی اما تو فکرت هم اشتباه کردی به زبون میاری.بعضی ها یاد بگیرن. وزیر چشمی به حمید نگاه کرد. حمید گفت: ـ باشه بابا یاد گرفتم.آره منم اشتباه کردم.هر آدمی ممکنه اشتباه کنه منم یکیش. ـ آها آفرین این شد یه چیزی. کامران گفت: ـ یعنی بیماریش چیه؟ رضا طبق عادت سری تکان داد وگفت: ـ این چه سوالیه مرد مومن!ما هم کنار تو نشستیم از کجا بدونیم چشه؟می خوای برو ملاقاتش بلکه یه چیزی دستگیرت بشه. کامران با تعجب شوخی رضا را جدی تلقی کرد وگفت: ـ برم ملاقات؟! ـ آره دیگه مومن ثوابم داره تو هم که دنبال ثواب دنیایی.چه اشکالی داره؟عیادته دیگه. فصل سوم همه در گفت وشنود مخصوصا حول وحوش نامزدی رضا بودند اما کامران اصلا در گفت وگوی دوستانش وارد نشد.او در فکر بود به طوری که توجه همه را به خودش جلب کرد.رضا گفت: ـ چند تا بود کامی؟ کامران که رشته ی افکارش از هم گسیخته بود به سمت رضا برگشت وگفت: ـ چی چند تا بود؟ ـ کشتی هات رو می گم چندتاشون غرق شدن؟ ـ باز شروع کردی؟ ـ خب وقتی می بینم غمبرک زدی وتو فکری مجبورم شروع کنم دیگه.باز نگاه کن نمی خوای بگی چی شده؟ کامران نگاهش را از رضا گرفت وگفت: ـ رفتم ملاقاتش. الیاس ورضا وحمید نگاهی پرسشگر با هم رد وبدل کردند وبعد از لحظاتی سکوت رضا با تعجب پرسید: ـ ملاقات کی؟! کامران در حالی که سرش پایین بود گفت: ـ دختر گل فروشه،غزل. نگاه ها یک بار دیگر اما ناباورانه به روی هم افتاد هیچ کدام باور نمی کردند کلماتی که شنیده اند از زبان کامران بوده باشد.حمید با همان تعجبی که در چهره اش نمایان بود گفت: ـ تو چی کار کردی؟! ودست روی پیشانی کامران گذاشت وگفت: ـ تبم که نداری. ـ نه تب دارم نه حالم بده.من امروز رفتم عیادت غزل حالا متوجه شدین؟ رضا گفت: ـ کامی تو چشمای من نگاه کن. کامران در چشمان رضا خیره شد ورضا ادامه داد: ـ نمی خوای باور کنم که به خاطر ثوابش رفتی؟ ـ خودمم نمی دونم به خاطر چی رفتم فقط رفتم همین. ادامه دارد... | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز لحظاتی نسبتا طولانی در سکوت گذشت.کامران سرش پایین بود والیاس ورضا وحمید با نگاه هایی متعجب یکدیگر را از نظر می گذرانیدند ودر فکر بودند.الیاس سکوت را شکست وگفت: ـ حالا چش بود؟بیماریش رو می گم فهمیدی یا نه؟ کامران سرش را بالا کرد وگفت: ـ یکی دو روز بوده ه احساس می کرده دلش درد می کنه اما اهمیت نمی ده تا این که یه روز که مشغول گل فروختن بوده دل دردش شدید می شه طوری که اونو به بیمارستان می ونن ومی فهمن که آپاندیسه وفوری عملش می کنن اما چون که اپاندیس ترکیده بوده باعث عفون می شه اینه که چند روزی باید بیمارستان بمونه. الیاس گفت: ـ خب شکر خدا به خیر گذشت. کامران زانوانش را بغل گرفت وسرش را روی آنها گذاشت.چهره اش خیلی گرفته بود.بچه ها نگران به هم چشم دوختند ودر آن میان الیاس دوباره قفل سکوت را شکست وگفت: ـ کامران چیز دیگه ای هست که به ما نگفتی؟ رضا به پشت کامران زد وگفت: ـ به نظرم داداشمون عاشق شده درست نمی گم؟! کامران سرش را بالا کرد.او به پهنای صورتش اشک ریخته بود.همه دوباره نگران به یکدیگر چشم دوختند.رضا با نگرانی ولی با حالتی متعجب گفت: ـ یعنی این عشق این قدر سوزانه؟! کامران بی اعتنا به گفته های رضا در حالی که به سمتی که هیچ کس نبود چشم دوخته بود گفت: ـ غزلم بچه ی بهزیستیه.اون جا بزرگ شده اونم مثل من هیچ خبری از پدر ومادرش نداره. رضا با دهانی باز از حیرت گفت: ـ جلل الخالق!چی می شنوم؟! کامران ادامه داد: ـ وقتی تو دانشگاه قبول می شه تصمیم می گیره که این کار رو هم در کنارش انجام بده ومواقع بی کاری گل بفروشه چون به گل خیلی علاقه داره. دوباره سکوت حاکم شد.هیچ کس حرفی نمی زد.هر کدام به نوعی در فکر بودند واین بار کامران بود مهر سکوت را از روی لبانش برداشت وبدون این که کسی را مخاطب قرار دهد هم چنان به گوشه ای خیره گفت:«دانشجوی سال دوم مدیریت بازرگانیه تو دانشگاه شهید بهشتی.» رضا با شنیدن این جمله سوتی کشید وبا چشمانی گرد شده از تعجب گفت: ـ ای ول پس طرف خر خونم هست،شهید بهشتی! رضا با گفتن این حرف در یک لحظه نگاه های اعتراض آمیز دوستانش را روی خود دید.دستی بر دهان گذاشت وگفت: ـ ببخشید،معذرت می خوام.منظورم این بود که طرف مخه. الیاس گفت: ـ من می گم اگه همه موافق باشید به عیادتش بریم.حالا که کسی رو نداره واقعا ثواب داره اونم خوشحال می شه. برق شادی در چشمان کامران به خوبی مشاهده می شد با چهره ای که نشان می داد کمی از آن گرفتگی بیرون آمده گفت: ـ اتفاقا وقتی منو دید خیلی خوشحال شد حال شماها رو هم پرسید. حمید وضا هم رضایت خودشان را اعلام کردند.این بود که قرار شد روز بعد به عیادت غزل بروند. هر چهار دوست با سبد گل قشنگی که کامران در دست داشت در راهرو بیماستان به طرف اتاق غزل می رفتند که در آن میان کامران قدمی جلوتر به عنوان راهنما حرکت می کرد.تقریبا در انتهای راهرور کنار در یکی از اتاق ها ایستاد وبقیه هم ایستادند.رضا گفت: ـ خب بریم تو دیگه چرا معطلید؟کامران در زد ووارد شدند. اتاق دو تخته بود.عیادت کننده های زیادی برای عیادت بیمار تخت بغلی آمده ودور تختش را گرفته بودند اما غزل که عیادت کننده ای نداشت چشم ها را بسته ودراز کشیده بود.رضا با دیدن او گفت: ـ طفلی چقدر آب شده کاش به جای سبد گل کمپوت وشیرینی می اوردیم تا یه کم تقویت شه. غزل با شنیدن صدای رضا چشمانش راباز کرد وچهرا دوست را روبه رویش با سبد گل دید.لبخندی برلب آورد وگفت: ـ اتفاقا من گل خیلی دوست دارم. غزل به سختی کمی خود راجابه جا کرد.سعی داشت که بنشیند.کامران سبد گل را در کنارش گذاشت وتخت را کمی بالا آورد وکمک کرد که او بنشیند.غزل نفسی به راحتی کشید وبا نگاهی به تک تک آنها در حالی که تبسمی بر روی لب داشت گفت: ـ چرا زحمت کشیدید؟ الیاس گفت: ـ چه زحمتی؟انشاءا... که بهتری. ـ بله خدارو شکر خیلی بهترم.دکتر گفته فردا مرخصم. رضا گفت: ـ الحمدا... راستی این آپاندیس که ترکیده متاز تاز نکرده؟ همه با نگاهی متعجب به رضا چشم دوخته بودند.غزل تبسمش به خنده تبدیل شد وگفت: ـ این آپاندیس بود نه سرطان. کامران با حالتی عصبی گفت: ـ تو اظهار فضل نکنی نمی شه؟اونم تو چیزی که اصلا سردر نمیاری.حرف نزنی که نمی گن مردی. ـ آره حق با توئه. وروبه غزل کرد وگفت: ـ پس متاز تاز رو در راطه با سرطان به کار می برن.من معذرت می خوام هرچند چیزی رو که بلد نبودم یاد گرفتم.این بده؟ حمید گفت: ـ کامران راست می گه وتی می گه تو فقط رو داری. رضا گفت: ـ بگذریم.غزل خانم اسم من رضاست لیسانس مهندسی برقم ودر حال حاضرم تو مغازه ی داییم کار می کنم وعیالوار البته دارم می شم همین پنج شنبه.حمید رابا دست نشان داد وگفت:«این داداشمون حمید آقای گل گلاب دانشجوی مدیریت صنعتیه واستاد گیتار واما داش الیاس که نظیرش رو تو تموم تهرون پیدا نمی کنی فارغ التحصیل ادبیات ودبیر ادبیاته،ادبیاتیه تا دلت بخواد.اون مرد مونم که قبلا معرف حضور بوده ما همه از آشنایی شما خوشوقتیم.» غزل با نگاهی عمیق در هنگام معرفی در آخر گفت: ـ منم از آشنایی تون خوشوقتم وچون دیروز جلسه ی معارفه ی من بوده فکر نمی کنم لزومی داشته باشه تا خودم رو یک بار دیگه معرفی کنم. ونگاهش روی کامران چرخید ولبخندی تقدیمش کرد. الیاس گفت: ـ حالا با این وضعیت امتحانات رو چه کار می کنی؟شروع شده؟ غزل گفت: ـ اولیش دو روز دیگه ست دارم می خونم.وبه چند جزوه در کنار تختش اشاره کرد. کامران گفت: ـ من مطمئنم همه ی واحدهات رو پاس می کنی. رضا خندان گفت: ـ اون که بله.دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بیدی نیست که به این بادها بلرزه. غزل خندید وگفت: ـ مجبورم کردید تمام سعیم رو بکنم. *** عیادت آن روز بچه ها باعث مسرت خاطر غزل شد.در مواقع خداحافظی رضا او را هم برای جشن نامزدی اش دعوت کرد.غزل گفت: ـ ممنونم اما فکر نمی کنم بتونم با این حال وروز بیام. رضا گفت: ـ حال وروزت که شکر خدا خیلی خوبه.پس فردا سه شنبه ست ومی خوای بشینی سر جلسه ی امتحان نامزدی ما دو روز بعد از اونه.سعی کن که بیای نگار خوشحال می شه. ـ به نگار جون از قول من سلام برسونید وتبریک بگید.اگر اومدنی شدم خبر می دم ونگاهش روی کامران چرخید. مثل همیشه سر ساعت مقرر الیاس به دنبال تینا رفته بود.در آن مدت کم تینا به الیاس عادت کرده بود وهر روز انگار که نگران باشد از او می پرسید که آیا روز بعد هم خواهد آمد یا نه.الیاس هم هر روز با لبخندی برلب مهربانانه می گفت: ـ آره میام. الیاس می دانست که تینا در بد سنی قرار دارد واین را به خوبی فهمیده بود که به وجود او عادت کرده است.این بود که او هم در نهایت مهربانی محبتش رابه او تقدیم می کرد غافل از این که محبت برای تینا به منزله ی عشقی عمیق جلوه خواهد کرد. تینا با لبخند همیشگی اش پیش آمد وسلام کرد.الیاس به ماشین تکیه داده بود او هم با لبخند سلام تینا را جواب گفت وسوار ماشین شدند.تینا روبه الیاس گفت: ـ چرا هر روز تو سرما می ایستید؟من که می دونم شما این جایید بهتره بنشینید تو ماشین می ترسم سرما بخورید. ـ نگران نباش.بگو ببینم چه خبر؟ ـ برف اومده تا کمر. الیاس از این جواب تینا یکه خورد وگفت: ـ چی؟ تینا گفت: ـ هر روز تکیه کلام بچه ها تو مدرسه یه چیزیه. الیاس با نگاهی به تینا ولبخندی برلب گفت: ـ ولابد تکیه کلام امروز هم اینه؟ تینا لبخند شیطنت آمیزی زد وگفت: ـ بله. وهردو خندیدند.الیاس گفت: ـ خب حالا بعد از اون همه برف چه خبر؟با درسه ها چی کار می کنی؟ ـ خوبه فعلا که مشکلی نیست. تینا به نیم رخ الیاس در حال رانندگی زل زده بود وچشم برنمی داشت.الیاس در یک لحظه به سمت او برگشت وگفت: ـ به چی زل زدی؟! تینا کمی دست پاچه شد وگفت: ـ هیچی می خواستم ببینم شما پنج شنبه به جشن نامزدی می رید؟ الیاس خنده ی بلندی سر داد وگفت: ـ این چه سوالیه! البته که می رم رضا بهترین دوست منه. تینا با حالتی گرفته وپکر گفت: ـ منم خیلی دلم می خواست که بیام یعنی هر کجا که شما باشید منم دوست دارم اونجا باشم. خنده روی لبان الیاس کم رنگ شد ولی چند لحظه بعد حرف او را به حساب بچگی وعادتی که به او کرده بود گذاشت وگفت: ـ مگه شما نمی یاین؟فکر می کنم دعوت دارید. ـ بله حمید تلفن کرد وبه مامانم گفت ولی مامانم می گه که نمی ریم. ـ نمی دونم چی بگم حتما خانم حامدی صلاح رو در این دیدند. ـ آقا الیاس... ـ بله. ـ اگه شما از مامانم بخواین من مطمئنم در تصمیمش تجدید نظر می کنه.آخه مامانم خیلی شما رو دوست داره می گه شما براش مثل حمیدید. ـ خب البته ایشون لطف دارن اما من نمی تونم چنین چیزی ازشون بخوام. تینا با شنیدن این جمله از الیاس ناراحت وغمگین سکوت کرد.الیاس با دیدن سکوت او واین که چه قدر دلش می خواهد به جشن نامزدی بیاید گفت: ـ ناراحت نباش به حمید می گم اون با مامانت صحبت کنه شاید تونست راضیش کنه. تینا تا وقتی که به خناه رسیدند در سکوت بود وبعد از الیاس تشکر وخداحافظی کرد. سه شنبه شب همه دور هم نشسته بودند وطبق روال هر شب از هر دری صحبت شد وصحبت ها به نامزدی رضا کشیده شد ناگهان الیاس گفت: ـ حمید مثل این که مامانت اینا نمیان خبر داری؟ ـ نه چیزی نمی دونم فقط بهشون گفتم همه دعوتن. ـ به هرحال مثل اینکه تینا خیلی دلش می خواد به این جشن بیاد جوونه دیگه.اگه با مامانت یه صحبتی داشته باشی بد نیست. ـ باشه فردا یه سر میرم اونجا. کامران گفت: ـ راستی غزل هم میاد. رضا خوشحال شد وگفت: ـ مثل اینکه شکر خدا بهتره که تصمیم گرفته بیاد. ـ آره خیلی بهتره امروزم اولین امتحانش رو داد. الیاس پرسید: ـ کجا زندگی می کنه؟ ـ با چند تا از دوستانش مثل ما خونه گرفتن اما از طرف بهزیستی هم حمایت می شه. رضا گفت: ـ آقایون رفقا تا یادم نرفته بگم یه خواهشب ازتون دارم واون اینه که نهایت سعی تون رو درامر خوش تیپی به کار بگیرید ناسلامتی هرچی نباشه شماها دوستای از برادر نزدیکتر به دامادید. حمید گفت: ـ حالا اگه کاری هست بگو بعدا نشینی لغز بخونی که دوستای از برادر نزدیکتر به من تو این همه کار منو تنها گذاشتن. رضا گفت: ـ نه داداش هیچ کاری نیست دستتون درد نکنه تو فقط اگه می تونی مامانت اینا رو راضی کن. *** ادامه دارد... | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بی, تایپ, رمان, عفت, قنبری, قنبریتایپ, پناهان |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| بی پناهان | عفت قنبری | موبایل | farnaz58 | رمان ایرانی | 2 | ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۰۱ بعد از ظهر |
| بی پناهان | ایوان وازوف | دانلود | یگانه | خارجی | 0 | ۱۶ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۰۳ قبل از ظهر |
| دریا در من ( گزینه ی ترانه ها) | شهیار قنبری | تایپ | pegah.a | تایپ کتاب غیر رمان | 35 | ۶ آبان ۱۳۹۰ ۰۱:۴۸ قبل از ظهر |
| گمشده ای در غم | ز.قنبری | دانلود | Star-crossed | ایرانی | 0 | ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۴۱ قبل از ظهر |
| گمشده ای در غم | ز.قنبری | موبایل | Star-crossed | رمان ایرانی | 0 | ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۴۰ قبل از ظهر |