ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان شیرین و فرهاد
bamilo

asiatech



نودهشتیا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان شیرین و فرهاد

    نام داستان:شیرین و فرهاد
    منبع:
    elhamdastan.blogfa.com
    این داستان بر مبنای واقعیت نوشته شده است.


    قسمت 1

    تو خیابون منتظر فرهاد ایستاده بودم برخلاف روزهای قبل فرهاد نیومده بود نیم ساعتی از موعد قرارمون گذشت نمی خواستم شماره اش را بگیرم که فکر کند من خیلی وقته منتظرش هستم و سو استفاده کند یک ساعتی گذشت هر
    ماشینی که می گذشت یه بوق می زد یکی می گفت : خانوم سوارت کنم ...
    یکی دیگه می گفت: خانوم خوشگله سوار شو بهت بد نمی گذره ....
    یه نفر دیگه می گفت : بیا بریم یه رستورانی چیزی بهت بد نمی گذره .
    یه پیرمرد که که داشت از اونجا رد می شد بهم بد نگاه می کرد انقدر ایستاده بودم که خودمم از مردم خجالت می کشیدم همه نگام می کردند تصمیم گرفتم موبایلش رو بگیرم با تصمیمم بارون شروع به باریدن کرد موبایلش خاموش بود چند بارگرفتم انقدر حواسم پرت بود که حواسم نبود با باریدن بارئن خیابون خیلی خلوت شده بود یه ربع دیگه هم ایستادم اما از فرهاد خبری نبود عصبانی و ناراحت با یه تاکسی به خونمون بر گشتم کلید داشتم وقتی در را باز کردم مادرم و شهرزاد خواهرم را دیدم .
    مامانم گفت: سلام دخترم ....
    با بی حوصلگی سلام کردم .
    مامانم: چرا انقدر خیس شدی دخترم ؟
    ــ ــ بارون می اومد .
    ــ ــ سریع برو حموم لباساتو عوض کن سرما می خوری
    عطسه ای کردم .
    مامانم: البته انگار خوردی ؟
    مامانم زن محتاطی بود با اینکه خیلی بزرگ شده بودم ولی باز هوای من و شهرزاد را مثل بچگی هامون را داشت همیشه
    خودش لباسامون را اطو می کرد خودش اتاقمون رو جمع می کرد و در حقیقت همه ی ما یه جورایی لوس شده بودیم البته
    هممون مامانمون را مثل یه دوست می دونستیم و خیلی راحت باهاش درد و دل می کردیم ولی من فقط تنها حرفی که
    بهش نزده بودم همین دوستی خودم با فرهاد بودو این را خیانتی به مادرم می دونستم که فکر می کرد من همه چیزم را
    بهش گفتم ولی من خیانت کرده بودم و نگفته بودم خیلی دوسش داشتم و همیشه به خودم می گم من نتونستم زحماتش را جبران کنم .
    وقتی به اتاقم رسیدم همونطور خیس سریع تلفن اتاقم را برداشتم و به فرهاد زنگ زدم دوباره خاموش بود اعصابم بهم ریخت
    تلفن رو به گوشه ای پرتاپ کردم و لباسام رو برداشتم و به حموم رفتم بعد از حموم و یک دوش آب گرم مامانم برای خوردن
    شام صدام زد به طبقه ی پایین رفتم و به همه سلام کردم تا پدرم دید سرما خوردم بهم گفت که حتما به دکتر بروم هر چقدر
    گفتم که خودم خوب می شوم اما قبول نکرد و حرف خودش را زد
    آخرم پدرم مرد لجبازی و یه دنده ای بود و همیشه هر چه او می گفت حتما باید اجرا می شد ولی از همه ی این حرف ها
    گذشته من را از خواهرم و برادرم بیشتر دوست داشت .
    وقتی داشتیم شام می خوردیم فرهاد زنگ زد شهروز برداشت ولی او صحبتی نکرده بود در دلم گفتم حتما فرهاد بود ولی
    اصلا ناراحت نشدم که چرا خودم گوشی رو بر نداشتم بعد شام پدرم حتی نزاشت من ظرف ها را جمع کنم و سریع مرا به
    دکتر برد در راه موبایلم زنگ خورد .
    ــ ــ بله بفرمایین .....
    ــ ــ سلام خانوم خانوما ؟
    ــ ــ ببخشید اشتباه گرفتین ...
    ــ ــ من اشتباه گرفتم حتما کسی هست باشه فقط...
    وسط حرفش پریدم و گفتم : ببخشید اشتباهه
    و گوشی رو قطع کردم نمی خواستم باهاش صحبت کنم یا حداقل اونموقع صحبت کنم به دکتر رسیدیم بابام قبض گرفت
    خیلی شلوغ بود و ما منتظر شدیم ...
    چند تا جوان رو آورده بودند که قرص مصرف کرده بودند و بابام از اثرات بد قرص های روان گردان گفت و منم تایید کردم .
    دکتر بهم سرم وصل کرد و آمپول هم زد و گفت که سرما خوردگی شدیدی گرفته ام . پدرم تو راه که بر می گشتیم گفت:
    ــ ــ دیدی دخترم اگه نرفته بودی حالت بدتر می شد بد تو هی مخالفت کن .
    ــ ــ نه اینجوری هم حالم بد نبود اون دکتره شلوغش کرد .
    ــ ــ چی می گی تو دکتر شلوغش نکرد مگه آمپول و سرم رو ندیدی الکی که بهت نمی زنه تو هیچ وقت حرف منو گوش نمی
    کنی اگه من به زور نبرده بودمت معلوم نبود نصف شبی چه بلایی سرت می یومد
    ــ ــ ببخشید بابا ....
    ولی بابام ول نمی کرد و تا موقعی که به خونه برسیم کلی نصیحتم کرد و سرم غر زد و وقتی به خونه رسیدیم برای مامانمم
    تعریف کرد ولی من که اصلا حوصله یشنیدن دوباره اش را نداشتم به اتاقم رفتم روی تختم دراز کشیدم و خوابیدم .
    فردا صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم باز دوباره فرهاد بود تا دیدم شماره ی فرهاد است گوشی را برداشتم و قطع
    کردم اصلا حوصله اش را نداشتم هم از رفتارش ناراحت بودم و هم این که سرما خورده بودم و حال و حوصله نداشتم .
    صدای فریاد شهرزاد که برای خوردن صبحانه صدا م می زد را شنیدم و گفتم :
    ــ ــ اومدم اومدم
    شهرزاد: شیرین زود باش دیرم می شه
    ــ ــ خب اومدم دیگه
    و به طبقه ی پایین رفتم بعد از شستن دست و صورتم رفتم تا صبحانه بخورم .
    شهرزاد با کلافگی گفت:شیرین زودتر ...هنوز حاضرم نیستی آخه دیرم می شه
    ــ ــ خب بخورم میام
    شهرزاد: می خوای من ماشینت رو بردارم و برم
    ــ ــ نخیر دیگه چی؟
    شهرزاد: حالا یه بار پیاده بری چیزی نمی شه که
    ــ ــ خب فهمیدم ماشین شهروزو بردار
    شهرزاد: فک می کنی خونس صبح زود رفت سر کار
    ــ ــ خب الان حاضر می شم می ریم
    ــ ــ باشه زود باش
    سریع از پله ها بالا رفتم و فقط صدای شهرزاد را شنیدم که با حالت غر غر می گفت:
    ــ ــ ای خدا می بینی همشون ماشین دارن جز من باید انقدر منت بکشم
    سریع لباسام را پوشیدم ماشین را برداشتیم قرار شد شهرزاد رانندگی کند و من را برسوند و بعد خودش با ماشینم به
    دانشگاه برود که همین کارم شد وقتی تو کلاس بودیم با سمیرا دوست صمیمیم در مورد فرهاد صحبت کردیم .
    سمیرا: حالا نفهمیدی چرا نیومده بود ؟
    ــ ــ نه نفهمیدم زنگ زد بهم ولی جوابشو ندادم
    ــ ــ خب تو که نگران بودی چرا نیومده خب خره چرا جوا بشو ندادی؟
    ــ ــ خب ندادم دیگه اگه می دادم پرو می شد
    ــ ــ شیرین واقعا روت زیاده .
    ــ ــ حرف نزن بالاخره باید یه کاری می کردم نه که بی خیالی پیشه می کردم
    ــ ــ آخه احمق تو که دل تو دلت نبود که فرهاد چرا سر قرار نیومده حالا چرا ناز کردی ؟
    ــ ــ اصلا نگرانم نبودم به من چه کجا بود .
    ــ ــ گم شو من که می دونم از فضولی داری منفجر می شی
    ــ ــ فضول خودتی
    همانموقع کلاس تموم شد و هر دومون با خنده و شوخی به بیرون رفتیم .
    ــ ــ سمیرا اذیت نکن واقعا حا و حوصله ندارم.
    ــ ــ خب عزیزم حالت بد بود نمی یومدی مثل من بی خیال.
    ــ ــ حوصله ی خونه ماندنم نداشتم.
    ــ ــ حالا ماشین که اوردی؟
    ــ ــ پس بگو دردت همونه حال نداری خودت تنها بری.
    ــ ــ بله حال ندارم تنها برم حالا آوردی یا نه ؟
    ــ ــ نخیر نیاوردم در ضمن من نوکر شما نیستم خودت برو یه ماشینه در بست بگیر دم خونتون پیاده شو.
    ــ ــ بزا ماشین بخرم حال تو یکی رو می گیرم
    خندیدم و گفتم:تو آخه ماشین بخری تو فقط آویزونی سیریش
    ــ ــ تو آخه چقدر پرویی
    و هر دومون خندیدیم
    سمیرا: خب دوست جون بی وفا جون من می رم سلام برسون بای بای
    خندیدم و گفتم:تو هم سلام برسون خدافظ
    کمی پیاده رفتم حوصله ی ماشین سوار شدن را نداشتم هنوز چند قدمی نرفته بودم که ماشینی بوق زد فکر کردم مزاحمه و
    به عقب برنگشتم و به راه خودم ادامه دادم که همانموقع فرهاد گفت:
    ــ ــ خانوم خانوما سوار نمی شی ...وااااااااااای چه نجیبه این دختر...
    همیشه از شوخی های فرهاد خوشم می آمد همانطور که خندم گرفته بود چیزی نگفتم و به راهم ادامه دادم فرهاد دوباره
    گفت:
    ــ ــ شیرین شکر سوار نمی شی ...سوار شو دیگه .
    به طرفش برگشتم و نگاهش کردم و با عصبانیت گفتم :
    ــ ــ مگه چند بار بهت نگفتم دم دانشگاه دنبال من نیا ؟
    فرهاد با خنده گفت:آهان ! از دست اون ناراحتی خب شیرین شکرم همونه ناراحته باشه سر این کوچه منتظرتم
    ــ ــ و سرعت گرفت و رفت می خواستم ماشین بگیرم و بروم که نبینمش که حیف تو کوچه بود و اصلا ماشین پیدا نمی شد به
    طرف دیگر کوچه رفتم که شاید فرهاد نبینتم اما دید و سریع با ماشین به طرفم آمد به خیابان اصلی رسیده بودم برای این که
    ماشینش بشوم عمدا صدای آهنگ را زیاد کرد سیخ مو هایش را زیاد کرد ویراژ دادناش زیاد شد و متلک گفتناش به من با صدا
    ی بلند شد در خیابان اصلی بود و من داشتم از خجالت آب می شدم همه نگاهمون می کردند فرهاد که اصلا نگاهای مردم
    براش مهم نبود گفت :
    ــ ــ عزیزم سوار شو قند عسلم سوار شو فدات بشم من قربونت برم تو چقدر خوشگلی خانوم ...شیرین خانوم مثل یه تیکه ماه
    شدی ...عزیزم شماره بدم؟
    همانموقع پیرزنی به طرفم اومد و گفت: دخترم
    به طرفش برگشتم و نگاهش کردم و گفتم:بله خانوم ؟
    ــ ــ مزاحمت شده؟
    یه نگاه به فرهاد کردم و یه نگاه به پیرزن و بعد گفتم:
    ــ ــ بله مزاحمم شده
    فرهاد خندید و گفت: آخه این چی کار می تونه بکنه عسلم
    پیرزن:پیاده شو ...پیاده شو
    فرهاد با خنده به بیرون آمد و گفت :
    ــ ــ بله خانوم امرتون رو بگید ؟
    پیرزن گفت: چرا مزاحم دختر مردم می شی ؟
    فرهاد با خنده بهم نگاه کرد و بعد به پیرزن نگاه کرد و گفت:
    ــ ــ آخه حاج خانوم شما اگه یه دختر به این خوشگلی مامانب به این عسلی ببینی مزاحمش نمی شی ؟این تن بمیره مزاحمش
    نمی شی می شی جون من .
    ــ ــ عجب پسرای این دوره زمونه پرو شدن
    ــ ــ حالا ما پرو بشیم شما پیرزن می خوای چی کار بکنی ؟
    ــ ــ من چی کار می کنم
    پاهایش را بلند کرد و به پهلوی فرهاد زد و گفت:
    ــ ــ شانس آوردی حالا یواش زدم .
    هم من و هم فرهاد تعجب کردیم و بعد من خندیدم .فرهاد بهم نگاه کرد و گفت:
    ــ ــ بخند قند عسل بخند ...


    ادامه دارد...


  2. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 2

    ــ ــ حالا دیدی چی کار می کنم پسر جان برو پی کارت .
    فرهاد: حاج خانوم دمت گرم اینه رسمش ؟
    ــ ــ تا تو باشی مزاحم دختر مردم نشی سوار شو برو ...
    فرهاد هم سوار ماشینش شد و رفت . منم رو به پیرزن کردم و گفتم :
    ــ ــ حاج خانوم دستتون درد نکنه واقعا زحمت کشیدین
    ــ ــ خواهش می کنم دخترم تو خودت برو کاراته یاد بگیر اگه کسی خواست مزاحمت بشه مثل من بزنش من خودمم به خاطر
    اینکه پسرا مزاحمم می شن کاراته یاد گرفتم .
    منم خندیدم پیرزن جا خورد و من از چهرش فهمیدم که ناراحت شد گفتم :
    ــ ــ ببخشید حاج خانوم منظوری نداشتم .
    ــ ــ نه دخترم فقط نصیحت منو از این گوش نگیر و از اون گوش در کن .
    ــ ــ حتما در اولین فرصت می رم و یاد می گیرم .
    ــ ــ آفرین دخترم پیر شی ...
    ــ ــ ممنون خیلی بهتون زحمت دادم
    ــ ــ خواهش می کنم .... خداحافظ دخترم .
    ــ ــ خداحافظ حاج خانوم .
    دوباره دلم نیومد سوار ماشین بشم می خواستم تموم راه را پیاده برم چون از شر فرهادم راحت شده بودم .
    همینطور که تو فکر بودم و قدم می زدم که دیدم فرهاد آن طرف خیابان ایستاده و تا من را دید سوت زد و دوباره صدای آهنگ را
    زیاد کرد
    و خودش
    هم کمی با آهنگ می خواند و دوباره جلوم ویراژ می داد ولی من دوباره محلش ندادم دوباره هر جا می رفتم می یومد و می
    گفت:
    ــ ــ شیرین شکر سوار شو ....آبنباتم شیرینم شکلاتم سوار شو خانومی ....
    همان جا همانطور که فرهاد حرف می زد منتظر ماشین ایستادم و سوار تاکسی شدم و رفتم ولی فرهاد ول کن نبود و دنبال
    تاکسی می یامد و ویراژ می داد و آخر سر هم جلوی تاکسی رو گرفت و پیاده شد و راننده تاکسی رو به فرهاد کرد و گفت :
    ــ ــ چرا راه را بند آوردی بیا اینور
    فرهاد سرش را تو ماشین کرد و بهم نگاه کرد و به راننده گفت :
    ــ ــ بده برم ...
    راننده با تعجب گفت :
    ــ ــ چی رو بدم ....
    ــ ــ همین خانومه این زنمه باهام قهر کرده .
    راننده نگام کرد و گفت :
    ــ ــ خانوم راست می گه ؟
    رو به فرهاد کردم و گفتم : بسه فرهاد برو نمی بینی ترافیک ایجاد کردی ؟
    راننده با عصبانیت گفت: خانوم لطف کنید پیاده شید من حوصله ی دعوا ندارم .
    منم پیاده شدم فرهادم سریع به طرفم اومد و کیفم رو گرفت و به طرف خودش کشید و گفت:
    ــ ــ حالا دیگه سوار شو باشه ؟
    ــ ــ کیفمو ول کن .
    و او هم ول کرد و من هم چون از بوق زدن های مردم خجالت می کشیدم سریع به پیاده رو رفتم و او هم سوار ماشینش شد
    و دنبالم آمد و پیاده شد و بلند گفت :
    ــ ــ چرا جوابمو نمی دی ؟ گناهم چیه ؟ به خدا اگه سوار نشی تا دم خونتون میام .
    به خودم گفتم اگه سوار نشم حتما میاد چون امروز خیلی کله شق شده به طرف ماشین رفتم و گفتم :
    ــ ــ چیه بگو ؟
    ــ ــ حالا سوار شو
    در ماشین را باز کردم و سوار شدم به محض اینکه سوار شدم صدای موزیک را کم کرد م و حتی یک لحظه هم نگاهش نکردم
    او در حین رانندگی فقط بهم نگاه می کرد و می گفت:
    ــ ــ می دونستی قهر می کنی خوشگل ترم میشی؟
    دیدم اصلا حواش به رانندگی نیست گفتم:
    ــ ــ جلوتو نگاه کن الان تصادف می کنیم
    ــ ــ شیرین به خدا نشد اون روز بیام .
    ــ ــ نیومدی چرا موبایلت روشن نبود .
    ــ ــ راستش ساناز از کانادا اومده شارژموبایلمم تموم شده بود قرار بود دنبال سانازو عموم با بابام بریم البته به زور بابام انقدر
    هول بود نزاشت موبایلمم تو شارژ بزارم با جنگ و دعوا فرودگاه رفتیم ...
    بعد خودشو لوس کرد و گفت: حالا ناراحت نباش ....
    ــ ــ بسه دیگه فرهاد داری دروغ می گی ؟
    ــ ــ شیرین تا حالا از من دروغ شنیدی ؟
    می دونستم فرهاد اهل دروغ گفتن نیست و شاید هم تصور می کردم خلاصه با فلسفه بافی های نیم ساعتش حرفش را
    قبول کردم و باز دوباره دلم از فرهاد قرص شد ولی یکم می ترسیدم آخر عموی فرهاد و بابای فرهاد خیلی دلشون می
    خواست که ساناز و فرهاد با هم ازدواج کنند عموش به خاطر پول ابای فرهاد به خاطر اینکه پدر فرهاد مرد پولداری بود اینو از
    خونه های ویلایی که داشت می شد فهمید و پدر فرهاد هم به خاطر موقعیت خوب عموی فرهاد در کانادا . البته ساناز هم
    موافق بود او هم نه به خاطر عشق به فرهاد بلکه به خاطر امول عموش .به دلیل اینکه بعد از فوت پدر فرهاد همه ی دارایی
    پدرش به فرهاد که تک پسر خانواده است می رسه .
    به نزدیک خونمون رسیدیم برای ۵ بعدظهر با هم قرار گذاشتیم و خداحافظی کردیم و من به خونه رفتم .
    من یکم دیر سر قرار رسیدم و فرهاد را دیدم مثل همیشه با یک دسته گل روی نیمکت همیشگی نشسته بود به طرفش
    رفتم و سلام کردم .
    ــ ــ سلام قربونت برم می خواستی تلافی کنی؟
    ــ ــ خب با قربونت برم حرفات رو می زنی ها ؟
    ــ ــ بفرمایین تقدیم به شما .
    ــ ــ ممنون .
    ــ ــ خب حالا یک چیزی بگو ؟
    ــ ــ فرهاد فقط به خاطر تو اومدم چون سرما خورده بودم و اصلا حال و حوصله نداشتم .
    ــ ــ چرا خانوم؟
    ــ ــ از صدقه سری شماست .
    خندید و خودشو لوس کرد و گفت:
    ــ ــ کنایه کنایه ...
    وقتی مظلوم حرف می زد خیلی مهربون تر می شد خندیدم و دوباره با خنده و شوخی شروع به حرف زدن کردیم تقریبا
    ساعت ۷ بود که به خونه برگشتم .
    چند روزی از قرار قبلی من و فرهاد گذشت چون به خاطر ساناز و عموی فرهاد نتونستیم با هم ملاقات کنیم که چند روز بعد
    خود فرهاد بهم زنگ زد .
    ــ ــ بله ....
    ــ ــ سلام ناز گلم شناختی منو .....منم فرهاد عشقت .
    خندیدم و گفتم : سلام فرهاد عشقم
    ــ ــ خوبی خانومی ....شیرین چقدر دلم برات تنگ شده
    ــ ــ منم دلم برات تنگ شده ....البته فرهاد تقصیر خودت بود گفته بودی بهت زنگ نزنم تو خودتم که زنگ نزدی ؟
    ــ ــ حق داری ولی منم حق دارم این ساناز کودن همش خونه ی ماست ول کن نبود الانم تو دسشویی ام .
    با خنده گفتم : واقعا ...
    فرهاد با خنده گفت: نه شوخی کردم فعلا خونه ی عممم .
    ــ ــ چه عجب
    ــ ــ شیرین می یای کافی شاپ ؟
    ــ ــ ساعت ۵ دیگه ؟
    ــ ــ آره مثل همیشه .
    ــ ــ فقط منو اونجا نکاری نیای ؟
    ــ ــ شیرین یه بار یه کاری کردم بی خیال نمی شی ؟
    ــ ــ شوخی کردم .
    ــ ــ خوب کاری نداری ؟
    ــ ــ نه دیگه فکر کنم الان باید راه بیفتم .
    ــ ــ آره دیگه زود بیای
    ــ ــ باشه زود میام کاری نداری فرهاد
    ــ ــ نه عزیزم قربونت برم خداحافظ .
    خداحافظ .
    مانتوم مشکی ام را با روسری سرخابی ام را سرم کردم و بعد نیم ساعتی که حاضر شدنم طول کشید به طبقه پایین رفتم
    مامانم کتاب می خواند کنارش رفتم و گفتم:
    ــ ــ مامان جون من می رم بیرون
    ــ ــ شیرین تو هنوز حالت درست و حسابی خوب نشده اصلا کجا می ری ؟
    ــ ــ می رم کتابخونه
    ــ ــ نه شیرین جان نمی زارم بری حالت خوب نیست کتابخونه که واجب نیست شهرزاد میره .
    ــ ــ الهی من قربونت برم
    ــ ــ خودتو لوس نکن من اجازه نمی دم مطمئن باش
    ــ ــ مامان جونم به خدا حالم خوبه قول می دم سریع برگردم
    مامانم خنده ای کرد و گفت: آخه تو چقد ر شیرین زبونی دختر
    ــ ــ قربون مامان خوشگل و مهربون خودم برم
    و گونه اش را بوس کردم و خدا حافظی کردم و رفتم .
    تقریبا ساعت ۵ بود که به کافی شاپ رسیدم فرهاد هم در همان میز همیشگی با یک دسته گل نشسته بود که مطمئن
    بودم برای من خریده با شادی و خنده کنارش رفتم و گفتم :
    ــ ــ سلام فرهاد خوبی؟
    ــ ــ سلام خوبم تو چطوری ؟
    ــ ــ خوبم مرسی
    دسته گل را به طرفم گرفت و گفت:
    ــ ــ تقدیم به شما شیرین خانوم
    ــ ــ فرهاد چرا انقدر پولات رو خرج خریدن گل می کنی ؟
    ــ ــ تو خودت گلی ولی باز دیگه عادتم شده شیرین خانوم ....حالا چی سفارش بدیم؟
    ــ ــ هر چی تو بخوری فرقی نمی کنه.
    فرهاد دو تا قهوه سفارش داد .
    ــ ــ راستی فرهاد چه خبر از دختر عموت ؟
    ــ ــ ب زود رفتی سر اصل مطلب
    ــ ــ چی شده فرهاد؟
    ــ ــ راستش رو بگم؟
    ــ ــ خب آره
    ــ ــ راستش بابام و مامان و عموم تصمیم گرفتند من و ساناز با هم ازدواج کنیم .

    ادامه دارد...


  3. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 3

    ــ ــ تو چی گفتی؟
    ــ ــ من هنوز هیچی نگفتم
    ــ ــ پس به سلامتی به پای هم پیر بشید
    ــ ــ شیرین چی می گی ؟ من و تو که هر دومون عاشق همیم .
    ــ ــ چرا پس هیچی نگفتی ؟
    ــ ــ می گم شیرین ...چشم شیرین خانوم به زودی می گم
    ــ ــ فرهاد بهشون بگو من از ساناز خوشم نمیاد
    ــ ــ یعنی بگم تو از ساناز خوشت نمیاد ؟
    قهوه ای که سفارش داده بودیم را آوردند
    ــ ــ فرهاد شوخی نکن دیگه
    ــ ــ چشم می گم .
    ــ ــ من و فرهاد یکم صحبت کردیم و قهومون را خوردیم و تصمیم گرفتیم حقیقت و قضیه ی آشنایی مون را از اول به خانواده مون
    بگوییم ولی من می خواستم اول فرهاد بگوید و بعد من بگویم و فرهاد من را به خانه امون رساند وقتی در را باز کردم شهرزاد
    و شهروز و مادرم را دیدم و گفتم:
    ــ ــ سلام به همگی
    شهرزاد: سلام شیرین انگار خیلی شارژی ؟
    ــ ــ آره تقریبا حالم یکم بهتر شده
    مامانم: شیرین کتاب گرفتی؟
    همینطور که داشتیم با هم حرف می زدیم مانتوم را در می آوردم گفتم:
    ــ ــ نه بی خودی رفته بودم نبود
    شهروزــ ــ مگه چی می خواستی که نبود ؟
    یکم مکث کردم و گفتم : چه کتابی؟ آهان ! کتاب شرح زندگانی من
    مامانم: پس چرا انقدر طول کشید ؟
    ــ ــ دیگه مامان ترافیک پدر در میاره
    حس کردم مامانم و شهروز و شهرزاد طوری شده بودند نمی دونم شاید فهمیده بودند که من دروغ گفتم و کتابخونه نرفتم
    ولی اصلا به روی خودم نیاوردم به طرف آشپز خانه رفتم و در یخچال را باز کردم و یه لیوان آب ریختم و داشتم می خورم که
    مامانم گفت :
    ــ ــ شیرین راستی فردا جایی نری قراره برات خواستگار بیاد
    یکدفعه آب گلوم پرید مامان گفت:
    ــ ــ چی شده خب یواش تر بخور .
    ــ ــ مامان شما چرا با من مشورت نکردید؟
    ــ ــ اگه مشورت می کردم چی می خواستی بگی ؟می گفتی من قصد ازدواج ندارم و از این چرت و پرت ها .
    عصبانی شدم و گفتم : انگار من نباید برای زندگی خودمم تصمیم بگیرم
    شهرزاد با خنده و شوخی گفت: شیرین مامان راست می گه دیگه آخه فکر دیگرانم بکن انقدر شما نمی ری ما هم می مونیم
    می ترشیم .
    شهروزــ ــ اینم به فکر خودشه
    ــ ــ مامان می تونستی که یه مشورتی بکنی ؟
    ــ ــ شیرین حالا دارن فردا میان کاریم نمی شه کرد .
    بعد از کمی جر و بحث پدرم آمد و شام خوردیم بعدش به اتاقم رفتم تا بخوابم ولی از اون موقع که سرم را روی بالشت
    گذاشتم کلی فکر به سرم آمد به خودم فکر کردم به فرهاد به خواستگاری که قراره برام بیاد نمی دونم زندگیم چی می
    خواست بشه نمی دونم اگه مسئله ی آشنایی با فرهاد و قصد ازدواج باهاش را با مامان بابام مطرح می کردم چی می
    خواست بشه خیلی گیج شده بودم انقدر فکر کردم و انقدر جواب نمی دانم ها را در ذهنم کنکاش می کردم که سرم از درد
    داشت می ترکید همانموقع موبایلم زنگ خورد فرهاد بود .
    ــ ــ سلام شیرین
    ــ ــ سلام فرهاد چه خبر این وقت شب ؟
    فرهاد با خنده گفت: این وقت شبه الان تازه ساعت نه و نیمه . بچه دبستانی هاشم ساعت دوازده رو می گن سر شب .
    خندیدم و گفتم ــ ــ خب حالا چی کار داشتی که زنگ زدی ؟
    ــ ــ یعنی شیرین من حق ندارم زنگ بزنم حال شیرینم رو بپرسم ؟
    ــ ــ خب تو هیچ وقت الان زنگ نمی زدی ؟
    ــ ــ گفتم شاید بخوای چیزی بهم بگی؟
    ــ ــ چی ؟ نه من که کاری نداشتم .
    ــ ــ پس نمی گی قراره برات خواستگار بیاد
    ــ ــ فرهاد تو از کجا فهمیدی من خودم تازه فهمیدم ؟
    ــ ــ مهم نیست شیرین حالا کی هست ؟ خوشگله ؟ چی کاره است ؟
    هر وقت فرهاد اینجوری حرف می زد می فهمیدم که ناراحت شده و الانم ناراحت بود وقتی فرهاد ناراحت می شد منم ناراحت
    می شد منم ناراحت می شدم ولی خودمو کنترل کردم خندیدم و گفتم:
    ــ ــ فرهاد حالا یه خواستگاری الکیه دیگه قول می دم بهش جواب مثبت ندم .
    ــ ــ باشه دیگه می خندی تو بخند منم خوشحال می شم .
    ــ ــ فقط فرهاد یه وقت فردا زنگ نزنی پس فردا ظهر تخت همیشگی ناحار اونجا باش .
    ــ ــ باشه کاری نداری ؟
    ــ ــ نه دیگه برو خداحافظ .
    ــ ــ خداحافظ .
    از همانموقع که قطع کردم تو تختم دراز کشیدم و تا صبح خوابیدم .
    فردا شد و بالاخره موقع رسیدن مهمونا رسید و همه حاضر بودیم و منتظر ....پدرم خیلی خوشحال بود و می خندید انگار در
    دلش عروسی بر پا بود و من هم از شادی پدرم شاد و خوشحال بودم همانموقع زنگ در زده شد و شهرزاد در باز کرد
    بعد از سلام و احوال پرسی و نشستن آنها مادرم بهم اشاره کرد که بروم و شربت بیاورم .آخر آوردن
    شربت و چای رسم بابای من بود و حتما در مراسم خواستگاری توسط خود عروس باید اجرا می شد رفتم و سریع شربت را
    ریختم و آوردم موقع تعارف کردن شربت هایک نگاه به مادر داماد و پدرش و خودش را انداختم ....داماد پسر قشنگی بود
    چشمانی بادومی داشت و ابروهایی مشکی صورتی گرد و موهایی لخت که کمی روی پیشانی اش ریخته بود و با کت و
    شلواری که پوشیده بود واقعا شیک شده بود ولی من فقط فرهاد را در لباس دامادی می دیدم و از همه برایم عزیز تر بود بعد
    از اینکه شربت را تعارف کردم پدر داماد گفت :
    ــ ــ از هر چه بگذریم سخن دوست بهتر است .
    پدرم: بله بفرمایین ....
    پدر داماد ــ ــ حاج آقا دخترتون چند سالشونه ؟
    پدرم: ۲۱ سالشه .
    پدر دامادــ ــ فرهادم ۲۶ سالشه
    وقتی فرهاد گفت نا خود آگاه خنده ام گرفت و به زور خودم رو نگه داشتم .
    مادر داماد ــ ــ خدا رو شکر اختلاف سنی اشونم که خوبه .
    مامان منم خندید .
    پدرم: بفرمایین آقای احمدی بفرمایین بفرمایید میل کنید ...
    مامانم: آقا فرهاد شغلت چیه ؟
    ــ ــ من مهندس برقم تحصیلاتمم مهندسی کارمم همونه .
    مامانم: هزار ما شا الله ...
    از عکس العمل مادرم فهمیدم که از داماد خیلی خوشش آمده و من از این موضوع خیلی ناراحت بودم .
    پدر داماد رو به پدرم کرد و گفت:
    ــ ــ حاج آقا این دو تا جوان می توانند با هم حرفاشون را بزنن
    یک دفعه دلم لرزید تپش قلب گرفتم پاهام سست شد . من حس می کردم این کار خیانت به فرهادم است ولی چاره ای
    نداشتم چون پدرم قبول کرد و من و داماد به سوی اتاق شهروز که طبقه پایین بود رفتیم .
    نمی دونستم چی باید بگم چند دقیقه ای هر دویمان سکوت کردیم که داماد سر بحث را باز کرد .
    ــ ــ شما دانشگاه می رید ؟
    ــ ــ بعله معماری می خونم .
    ــ ــ پس شما هم مهندسید ؟
    ــ ــ نه فعلا قراره بشم .
    ــ ــ ایشاالله می شید.
    دوباره چند دقیقه ای سکوت حکم فرما شد و دوباره داماد گفت :
    ــ ــ شما از من سوالی ندارید ؟
    ــ ــ سوال؟ چرا خوب دارم ولی یکم هول شدم .
    ــ ــ راحت باشین بفرمایین .
    ــ ــ آهان ! ببخشین شما چند سالتونه ؟
    داماد خندید و گفت: اینو که الان پدرم جلوی همه گفتن .
    خنده ام گرفت راست می گفت این سوال تکراری بود که پرسیدم اضطراب داشتم هر ثانیه اش برایم به اندازه یک ساعت
    گذشت ولی بالاخره هر جوری بود تموم شد و آنها رفتند مادرم بعد از رفتن آنها بهم گفت :
    ــ ــ خوشت اومد...یه پارچه آقا بود .
    بابام خندید و گفت: خانواده ی خوبی بودند .
    شهرزاد ــ ــ کارشم که خوب بود شیرین یه وقت خر نشی ؟
    شهروز با خنده گفت: قیافه اشم خوب بود به همین بله بگو از این بهتر گیرت نمی یاد .
    نمی دونستم چی بگم خجالت می کشیدم جواب منفی بدهم آخه داماد اصلا ایرادی نداشت دوباره مامانم بهم گفت :
    ــ ــ خوب بود شیرین ؟
    ــ ــ باید فکر کنم حالا ظرف ها رو جمع کنیم بعدا در موردش حرف می زنیم .
    بعد از جمع و جور و شام خوردن برای خواب به اتاقم رفتم اول موبایلم را چک کردم فرهاد ده بار بهم زنگ زده بود و شش تا اس
    ام اس داده بوددلم برایش سوخت نمی دونم چرا ولی واقعا دلم برایش سوخت همه ی اس ام اس هایش را خواندم اما
    نخواستم بهش زنگ بزنم نمی دونم چرا ولی گفتم شاید ناراحت شود نمی خواستم به هیچی فکر کنم نه فرهاد خودم و نه
    فرهاد داماد و نه حرف های پدر و مادرم و شهرزاد و شهروز . روی تختم دراز کشیدم و بدون فکر کردن خوابیدم .
    صبح تقریبا ساعت ده بود که با صدای پدرم از خواب بلند شدم و گفت که پدر و مادر فرهاد زنگ زدن و گفتند که همگی باهم
    برای خوردن ناحار به بیرون برویم و بیشتر با هم آشنا شویم و پدرم هم قبول کرده اصلا خوشحال نشدم آخر قرار بود من و
    فرهاد خودم برای ناحار به بیرون برویم انقدر پدرم هولم کرد که یادم رفت به فرهاد زنگ بزنم و وقتی یادم افتاد که پدرم بود و
    نمی توانستم بهش زنگ بزنم .با ماشین پدرم به محل قرار رفتیم باورم نمی شد همون جا که من با فرهاد قرار گذاشته بودم
    دلم شور می زد می ترسیدم که نکند فرهاد کله شق بشود ولی به روی خودم نیاوردم همین طور منتظر خانواده ی احمدی
    بودیم که بعد از چند دقیقه آمدند بهد از سلام و احوالپرسی پدر فرهاد ما را به طرف تختی که رزرو کرده بود برد خدا رو شکر
    هنوز فرهاد نیامده بود ولی آقای احمدی تختی را رزرو کرده بود که من و فرهاد همیشه بغل دست آن تخت می نشستیم و از
    اول آشنایی امون تا الان همیشه روی آن تخت می نشستیم .
    از حرف های آن ها چیزی نمی فهمیدم و فقط سرم را تکان می دادم و لبخند می دم نیم ساعتی گذشت و آنها ناحار را
    سفارش دادند و من دیدم فرهاد از دور با یه دسته گل می آید قلبم می لرزید دستانم می لرزید یخ کرده بودم به پته پته افتاده
    بودم ولی هنوز فرهاد منتظرم بود و متوجه حضورم نشده بود گفتم :

    ادامه دارد...


  4. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 4

    ــ ــ ببخشید من برم آب بخورم میام
    داماد:نه شما بشینید الان می گم براتون بیارن .
    ــ ــ نه قدم بزنم بهتره
    ــ ــ خب منم باهاتون میام
    ــ ــ نه نمی خواد ممنون شما ناحارتون رو بخورید
    ــ ــ نه خوردم راه برم غذا هم هضم بشه بهتره .
    من هم خنده ی تلخی کردم نمی دونستم اگر فرهاد من را با این ببیند چه کار می کند ولی دیگر چاره ای نداشتم تا فرهاد
    چشمش به من افتاد خندید اما با شنیدن حرف داماد که گفت:
    ــ ــ کفشام رو پوشیدم بریم شیرین خانوم
    گلش را به آن طرف پرتاب کرد و دنبالمون آمد چیزی نمی گفت و فقط دنبالمون می اومد من دستام می لرزید پاهام
    سست شده بود .داماد گفت:
    ــ ــ شیرین خانوم هوا خوبه نه؟
    ــ ــ هوا ؟ بله خوبه .
    ــ ــ آب خوری شیرین خانوم رسیدیم .
    ــ ــ آب بله می خورم
    وقتی داشتم آب می خوردم فرهاد به بهونه آب خوردن بغل دستم ایستاد می ترسیدم کاری کند که آبروریزی شود گفتم :

    ــ ــ ببخشید آقا .....
    ــ ــ جانم ....
    ــ ــ شما لطف می کنید یکم اون طرف تر برید من لیوان ندارم نمی تونم آب بخورم .
    سریع لیوانش را به دستم داد و گفت :
    ــ ــ شما با این لیوان بخورید .
    تا اومدم از دستش بگیرم داماد به طرفم اومد در گوشم گفت :
    ــ ــ شیرین خانوم نگیرید یه وقت دیدید مریضی چیزی دارند .
    ــ ــ چشم نمی گیرم .
    فرهاد : نمی خواید چرا آخه ؟
    ــ ــ لطفا شما بخورید بعد من می خورم .
    وقتی فرهاد داشت آب می خورد داماد با من صحبت می کرد و می خندید و فرهاد را دیدم که بغض گلویش را گرفته بود بعد از
    خوردن آب داماد گفت :
    ــ ــ شما اینجا بایستید تا منم بخورم بعد بریم .
    البته من کمی دورتر از آب خوری ایستادم و فرهاد بغل دستم ایستاد و کیفم را گرفت و یواش بهم گفت :
    ــ ــ شیرین بی وفایی کردی
    ــ ــ آبروریزی نکن الان می بینتم
    ــ ــ شیرین بی معرفتی کردی
    ــ ــ کیفمو ول کن .
    ــ ــ ول نمی کنم ....کیفتو ول نمی کنم .

    ــ ــ فرهاد آبروم می ره .
    ــ ــ شیرین این کیه ؟ آهان پس شیرین خانوم بعله شده ؟ همین الان میام با بابات حرف می زنم .
    حرصم گرفت و بی اختیار گفتم : تو غلط می کنی .
    طوری که بغض کرد رو بهم کرد و گفت: خیلی بی معرفتی ...
    همانموقع داماد صدام کرد و گفت :
    ــ ــ شیرین خانوم بریم
    ــ ــ بله بریم .
    من و داماد رفتیم و یک لحظه به عقب نگاه کردم که دیدم فرهاد اشک در چشمانش حلقه زده بود و فقط من را نگاه می کرد
    دلم برایش سوخت و به داماد گفتم :
    ــ ــ ببخشید من چیزی جا گذاشتم شما برید من میام .
    ــ ــ خب شیرین خانوم منم همراتون میام .
    ــ ــ نه تروخدا مزاحمتون نمی شم .
    ــ ــ این چه حرفیه می زنید ؟
    ــ ــ نه اینجوری راحت ترم شما لطفا برید منم میام .
    ــ ــ باشه خب من می رم .
    وقتی رفت سریع به عقب برگشتم انگار فرهاد همون جا خشکش زده بود رفتم جلو نگاهش کردم مثل بچه ها داشت گریه
    می کرد دلم براش سوخت راست می گفت با اینکه من تازه صبح فهمیدم ولی بی معرفتی کردم دلم داشت می لرزید گفتم :
    ــ ــ ببخشید فرهاد ...ببخشید من نمی خواستم بیام .
    ــ ــ برو منتظرته
    ــ ــ نمی خوام برم من تو رو می خوام نه اونو . فرهاد باور کن من از قرار اینا خبر نداشتم نمی تونستم بهت زنگ بزنم باور کن
    فرهاد .
    ــ ــ شیرین خیلی بی معرفتعی کردی
    ــ ــ به خدا فرهاد نه ... خجالت کشیدم به بابام بگم نه
    ــ ــ خب اشکالی نداره جواب مثبت بده
    ــ ــ فرهاد جون شیرین مرگ من ناراحت نشو ...من نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم
    ــ ــ آره دیدم خوب با اون داماده جفت و جور شده بودی خوب می خندید ی
    ــ ــ فرهاد من اصلا خندیدم اون خودش می گفت و می خندید .
    ــ ــ حالا برو دیگه الان میاد دنبالت قول می دم دیگه مزاحمت نشم .
    ــ ــ فرهاد بریم می خوام به همه همسر آینده ام رو معرفی کنم .
    فرهاد خندید و گفت: شیرین زشته ...آبروت ؟
    ــ ــ نخیر آبروم نمی ره مگه تو از اون چی کم داری ؟
    ــ ــ شیرین بابات چی ؟
    ــ ــ بالاخره باید بفهمه بالاخره باید از این بلاتکلیفی خلاص بشیم یا نه <؟
    ــ ــ آره خوب بریم .
    فرهاد مثل بچه های دبستانی که دست مادرشون را می گیرند کیفم را خیلی مظلومانه گرفت و با هم رفتیم وقتی به تخت
    رسیدیم دست و دلم می لرزید فرهاد بیچاره هم اوضاعش از من بهتر نبود رنگش پریده بود و همه با دیدن ما خشکشان زده
    بود پدرم هم بهم گفت :
    ــ ــ این کیه شیرین ؟
    ــ ــ فرهاد .
    مامانم: فرهاد کیه شیرین ؟
    با دلهره و ترس و پته پته گفتم : همین که جلوتون واستاده .فرهاد می خواد ازم خواستگاری بکنه .
    پدر داماد ــ ــ خانوم بلند شو بریم دختره چشش می جنبه بلند شید ما رو مسخره کردن ...
    مادر داماد ــ ــ اگه دختر شما شوهر خودشو خودش انتخاب می کنه پس برای چی ما رو مسخره کردین .
    و با داد و بیداد بلند شدند و را افتادند و بدون خداحافظی رفتند پدرم که هنوز متعجب بود جلو آمد و گفت :
    ــ ــ شیرین این کیه ؟ چرا شیرین ؟
    ــ ــ بابا من و فرهاد هم دیگرو دوست داریم .
    مامانم: پس شهرزاد راست می گفت ؟
    پدرم سیلی بهم زد و گفت: دختره ی نمک نشناس .

    فرهاد که انگار این سیلی را به خودش زدند گفت: آخ ...
    پدرم رفت و مادرم فرهاد را نگاه کرد و گفت: کیفشو ول کن ..تو دختر منو از راه به در کرد ی
    فرهاد : ببخشید ولی ما ...
    مامانم وسط حرفش پرید و گفت: خفه شو ...شیرین می ریم .
    و ما رفتیم و من گریه می کردم فرهاد همون جا واستاده بود و او هم گریه می کرد .
    یک هفته از آن روز گذشت و من نه از فرهاد خبر داشتم و نه درست پدر و مادرم می دیدم پدرم موبایل و تلفن اتاقم را ازم
    گرفته بود و نمی گذاشت که به بیرون بروم من هم برای لجبازی با پدرم اعتصاب کرده بودم و غذا نمی خوردم و هر وقت
    مادرم برایم غذا می آورد فقط آب می خوردم و پوست استخوان شده بودم .
    فرهاد خیلی زنگ می زد از بد و بیراه گفتن های پدرم می فهمیدم یک روز بعد از ظهر فرهاد دم خانه یمان آمد و زنگ را زد از
    پنجره دید زدم که ببینم چه کسیست فرهاد بود تازه فهمیدم چقدر دلم برایش تنگ شده بود و چقدر دوستش داشتم و این
    هفته چقدر به خاطر دوری اش افسرده شده بودم مامانم تا فهمید فرهاد است در را باز نکرد یکم در اتاق را باز کردم تا صدای
    مادرم را که از پشت آیفن با فرهاد حرف می زد را بشنوم و از پنجره صدای فرهاد را آخر صدای هر دویشان بلند بود.
    فرهاد: مامان جان من و شیرین همدیگه رو دوست داریم.
    مامانم: هم تو هم شیرین هر دوتاتون غلط کردید .
    ــ ــ شما جای مادر من ...
    مامانم وسط حرفش پرید و گفت: من مادر تو نیستم می فهمی ؟
    ــ ــ باشه ولی بزارید من شیرین رو ببینم دلم براش تنگ شده .
    ــ ــ غلط کردی اصلا شیرین نمی خواد تو رو ببینه نمی خواد می فهمی؟
    ــ ــ دروغه می دونم دروغه من و شیرین عاشقانه همو دوست داریم .
    ــ ــ شیرین اون دختره یه هفته پیش نیست دیگه عاشق نیست
    ــ ــ شما دروغ می گید من شیرینم رو می خوام
    ــ ــ حالا که خیلی اصرار می کنی پس بزا بهت بگم شیرین نامزد کرده .
    ــ ــ دروغه ... و بلند داد زد شیرین ....شیرینم ...شیرین خانوم....شیرین شکرم....عزیزم شیرین کجایی؟ بیا فرهادت اومده.
    به طرف پنجره دویدم و پنجره را باز کردم گفتم : سلام فرهاد
    ــ ــ سلام شیرینم بیا ببینمت .
    ــ ــ ویسا اومدم الان میام.
    سریع از اتاقم بیرون رفتم و پله ها را سریع پایین رفتم انقدر تند می رفتم که نزدیک بود از پله ها سر بخورم تا رسیدم مادرم
    گفت:
    ــ ــ کجا شیرین ؟همین جا وایسا جایی نمی ری فهمیدی؟
    بی توجه به حرف های مادرم رفتم و در را باز کردم مامانم به طرفم دوید ولی من تا در را باز کردم پدرم را دیدم گفت:
    ــ ــ کجا با این عجله؟
    مامانم: شیرین برو سر جات بشین تو هیچ جا نمی ری

    فریاد زدم ــ ــ فرهاد...فرهاد ...
    پدرم سیلی بهم زد و گفت: خفه شو
    از شدت سیلی روی صندلی افتادم بی اختیار شروع به گریه کردن افتادم همانطور که گریه می کردم دوباره صدای فرهاد را
    شنیدم که داد می زد :
    ــ ــ من شیرینم رو می خوام شیرین... شیرینم...عسلم...شیرین عاشقتم.
    به طرف پنجره ی طبقه ی پایین دویدم بی آنکه فرهاد را ببینم بلند فریاد زدم و گفتم:
    ــ ــ فرهاد .... فرهاد منم عاشقتم.
    پدرم: بیا اینور نمک نشناس آبرو برام نزاشتی.
    مامانم: شیرین از شهرزاد یاد بگیر .
    شهرزاد را دیدم که گوشه ای ایستاده و ناراحت به من خیره شده گفتم:
    ــ ــ اون مثل من عاشق نشده .
    دیگه برام آبرو مهم نبود باز دوباره صدای فرهاد و بعد باز دوباره صدای من فقط تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که من
    عاشق شده بودم .
    ــ ــ فرهاد...
    ــ ــ شیرین دلم برات تنگ شده بیا ببینمت
    ــ ــ منم دلم برات تنگ شده
    مامانم: شیرین هیچ جا نمی ری

    پدرم: برام آبرو نزاشتی ...من آبرو داشتم آبروم رو بردی این همه تو این محل با آبرو بودم ولی تو بی آبرویی کردی
    ــ ــ فرهاد ....فرهاد...
    پدرم دیگر نتوانست طاقت بیاورد از آبرویش ترسید و گفت:


    ادامه دارد...



  5. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 5

    ــ ــ بگو بره...بگو بره فردا با خانواده اش خواستگاری بیاد
    آیفون را برداشتم و گفتم :
    ــ ــ فرهاد ...
    ــ ــ جانم
    ــ ــ فرهاد فردا با پدر مادرت بیا خواستگاریم
    انقدر بلند جیغ کشید که فکر می کنم پدر و مادرم صدایش را شنیدن و بعد گفت :
    ــ ــ پس منتظرم می مونی ؟
    خندیدم و گفتم : آره خدافظ
    خندید و گفت: خدافظ عسلم
    تا آیفون را گذاشتم شهرزاد از پله ها بالا رفت و به اتاقش رفت و پدرم بهم گفت :
    ــ ــ خجالت نمی کشی آبرو بران نزاشتی؟
    ــ ــ می تونستیم با منطق پیش بریم فرهاد هیچی از خواستگارای قبلی ام کم نداره ولی شما نخواستید ....نخواستید با
    منطق پیش بریم .
    ــ ــ دختری که شوهرش رو از خیابون پیدا کنه حتی اگه جواهرم باشه دور می اندازمش .

    مامانم: شیرین دیگه دوست ندارم .
    پدرمــ ــ بعد عقدتم دیگه جات تو این خونه نیست .
    انقدر خوشحال بودم که یادم رفته بود پدرم مرد لجباز و یک دنده ای است سریع از پله ها بالا رفتم تنها چیزی که شنیدم و دیدم
    صدای گریه مادرم و خشم پدرم بود به اتاق شهرزاد رفتم و بدون هیچ حرفی تلفن را برداشتم و به سمیرا زنگ زدم .
    ــ ــ سلام خوب هستید ؟
    مامان سمیرا ــ ــ سلام شیرین جان خوبی ؟
    ــ ــ ممنون شما خوب هستید همسرتون..سمیه جون همگی خوبند ؟
    ــ ــ بله ممنون سلام دارند مامان چطوره خوبه ؟
    ــ ــ بله ایشونم خوبند سلام دارند ببخشید مزاحم شدم سمیرا جون هستند ؟
    ــ ــ بله عزیزم گوشی دستت بدم بهش ؟
    ــ ــ چشم ممنون سلام برسونید
    ــ ــ خداحافظ عزیزم
    ــ ــ خداحافظ .
    یکم منتظر ماندم که سمیرا گفت:
    ــ ــ بله
    ــ ــ سلام سمیرا خوبی ؟
    ــ ــ خوبم ولی تو انگار خیلی خوبی ؟ شارژی؟ چیه نیومدی دانشگاه به خاط اون ؟
    ــ ــ نخیر خانوم فردا قراره فردا خواستگاریم بیاد .

    سمیرا یکم چیزی نگفت و بعد گفت: چی می گی مامان بابات چه جوری راضی شدند .
    ــ ــ حالا بیا اینجا قشنگ برات تعریف می کنم .
    ــ ــ برای چی بیام بگو دیگه ؟
    ــ ــ اون لباست که بود من عاشقش بودم ...
    وسط حرفم پرید و گفت: خوب فهمیدم باشه برات میارم .
    ــ ــ سمیرا نیم ساعت دیگه اینجا باشی ها ؟
    ــ ــ چشم قربان ...خداحافظ .
    ــ ــ خداحافظ .
    برگشتم که از اتاق بیرون برم صورت شهرزاد را دیدم که گریه می کرد گفتم :
    ــ ــ چیزی شده شهرزاد ؟
    با گریه گفت: شیرین فرهاد رو ولش کن من نمی تونم برای همیشه تو رو نبینم .
    ــ ــ شهرزاد گریه نکن .
    ــ ــ یکم بهش فکر نکنی از یادت می ره
    کنارش نشستم و گفتم : شهرزاد من عاشقش شدم نمی تونم بهش فکر نکنم .
    شهرزاد با گریه گفت: پس ما چی بی انصاف خاطرات بچگی امون چی ؟
    ــ ــ شهرزاد من ازدواج می کنم یه ماه بعد دوباره بابا راضی می شه مثل قبل می شه .
    ــ ــ شیرین تو که می دونی بابا خیلی لجباز و یه دنده است .
    ــ ــ شهرزاد گریه نکن آخه ناسلامتی فردا خواستگاری خواهرته.
    با خنده ای که از ناراحتی اش بود گفت: نمی دونم خوشبخت بشی ...خیلی دوست دارم .

    ــ ــ منم دوست دارم .
    بغلش کردم وقتی بغلش کردم یاد دوران بچگی امون افتادم چقدر با هم خاله بازی می کردیم و دعوامون می شد آخر سر هم
    به زور مامانم همدیگر را بغل می کردیم و زود با هم آشتی می کردیم وقتی بغلش کردم قلبم از تپش افتاد نگاهش کردم
    صورت اشک آلود و غمناکش دوباره قلبم را به تپش انداخت .
    از اتاق شهرزاد با گریه بیرون آمدم و به اتاقم رفتم و گریه کردم تا اینکه متوجه شدم سمیرا آمد صدای پاهارا که از پله ها بالا
    می آمد را شنیدم من و سمیرا از دوران دبیرستان با هم دوست بودیم و خیلی دوسش داشتمتا اومد یک دفعه مثل همیشه
    در را باز کرد و گفت:
    ــ ــ سلام عروس خانوم .
    روبوسی کردیم و گفتم : سلام .
    ــ ــ شیرین منو مسخره کردی گریه کردی ؟ چته ؟
    ــ ــ هیچی سمی شهرزاد گریه کرد منم گریه کردم .
    ــ ــ اون چرا گریه کرد ه ؟
    همه ی قضیه که هنوز خانواده ام مخالف این ازدواجند و گریه های شهرزاد را توضح دادم اولش یکم گرفته شد و بعد اصلا به
    روی خودش نیاورد و بعد شروع به شوخی کردن کرد آخر سمیرا دختر شوخی است برخلاف من که دختر جدی هستم او

    همیشه شوخی می کند .
    سمیرا بعد از مکث طولانی گفت: حالا با افتخار بگو شوهرم پولداره یه روز می بینی شوهرت هندوانه فروش شد من می گم
    شیرین شوهرت چی کاره است تو هم می گی هندوانه فروش منم اونموقع چقدر می خندم .
    خندیدم و گفتم : حالا وقتی شوهر کردی شوهرت خربزه فروش شد منم اونوقت حال تو رو می گیرم .
    سمیرا دوباره خندید و گفت: شیرین جون تو به بالاتر از طالبی فروش جواب مثبت نمی دم چون شوهر تو هم هندوانه فروشه .
    ــ ــ شوخی بسه لباسات را که آوردی؟
    ــ ــ شوخی نکردم می دونم حقیقت تلخه .
    سمیرا بعد از خوردن شام رفت و اصرار های من هم بی فایده بود و شب نماند .
    صبح زود از خواب بلند شدم و از صبح منتظر فرهاد شدم از قراره معلوم مادر و پدر فرهاد هم با ازدواج ما موافق نبودند لباسی
    را که سمیرا آورده بود را پوشیدم خیلی بهم می اومد بعد از حاظر شدنمان منتظر بودیم تا فرهاد و خانواده اش بیایند و پدرم
    قبلش گفته بود که قصد دارد رسمش را بشکند و چای را من نیاورم خیلی ناراحت شدم ولی ناچارا سر تسلیم فرود آوردم. با
    لاخره فرهاد و خانواده اش آمدند بعد از سلام و احوال پرسی نشستند پدر و مادر فرهاد واقعا با کلاس بودند و لباس های

    شیکی پوشیده بودندفرهاد هم که خودش واقعا قشنگ شده بود پدرم سر بحث را باز کرد و بی مقدمه به فرهاد گفت :
    ــ ــ هی پسر چند سالته ؟
    فرهاد به من با لبخند نگاه کرد و بعد به پدرم و گفت: ۲۴ سالمه ....
    مادرم به شهرزاد اشاره کرد که شربت بیاورد و او هم رفت وقتی آورد مادر فرهاد با حالت کنایه به مادرم گفت :
    ــ ــ شیرین خانوم خودش تعارف نمی کنند .
    مامانم: نخیر ....
    بابام با حالت عصبیت گفت: گفتم روی پسرتون بیش از حد الانش زیاد میشه .
    پدر فرهاد با غرور گفت: شما چی فکر کردید به خودتون اجازه دادید با پسر من اینطوری صحبت می کنید من صد تا مثل تو رو
    می خرم و می فروشم .
    پدرم عصبانی شد و گفت: حرف دهنتون را بفهمید .
    شهروز : بابا .....
    فرهاد: بابا لطف کنید .....
    مادر فرهاد با غرور گفت: ما اصلا با این ازدواج موافق نبودیم .
    مادر من هم با اعتماد به نفس گفت: همچنین .
    پدرم: پسر شما دختر منو خام کرده .
    من سرم را پایین انداخته بودم و این جرو بحث هارا که مثل تیری به سرم اثابت می کرد را حس می کردم سر درد شدیدی

    گرفته بودم سرم گیج می رفت گریه ام گرفته بود هم از دست خانواده خودم و هم خانواده فرهاد چرا ازدواج من نباید مثل تمام
    هم سن و سالانم نباید باشد سرم را بلند کردم اشک در چشمانم حلقه زده بود فرهاد تا من را با آن حال و اوضاع دید گفت :
    ــ ــ بسسه دیگه ...من شیرین رو می خوام شیرینم من رو ...
    حرف دلم را زد گوشه ی لبم لبخندی گنجاندم مادرم گفت :
    ــ ــ ما مهریه بالا برای دخترمون می خوایم .
    مادر فرهاد با غرور گفت: مثلا چقدر ؟
    پدرم: ۲۰۰۰ تا سکه با یه سفر حج و ۲۰۰۰ تا شاخه گل رز .
    شاخه گل رز جزو رسم های پدرم بود که اندازه سکه شاخه گل رز می گذاشت .
    پدر فرهاد : شما دیدید ما پولداریم نمی دونید چه جوری سر کیسمون کنید .
    پدرم: مهریه پشت و پناه دخترمه .
    مادر فرهاد گفت: خیلی بالاست ما قبول نمی کنیم .
    گفتم ــ ــ بابا من ....
    وسط حرفم پرید و گفت: تو حرف نزن .
    فرهاد : من قبول می کنم من این مریه را قبول می کنم .
    پدر فرهاد : یعنی چی ؟
    فرهاد : یعنی همین .
    مادر فرهاد : عروسی چه موقع بر گزار بشه ؟
    فرهاد : ما عروسی نمی خوایم بگیریم .
    مادرمــ ــ قراره عقدم همین فردا خوبه ....

    همه موافقت کردند و قرار شد فردا برای عقد به محظر برویم فرهاد یواشکی ازم خداحافظی کرد و رفت و خندید .
    فرهاد وقتی می خندید قیافه اش دوست داشتنی تر از قبل می شد وقتی آنها رفتد مادر و پدرم بدون خوردن شام به اتاقشان
    رفتند و شهرزاد و شهروز هم بعد خوردن شام بدون هیچ حرفی به اتاقشان رفتند . فردا صبح ساعت ۱۲ به محظر رفتند و من
    با همان مهریه عقد کردم و ما رسما زن و شوهر شدیم و من برای همیشه با مادر و پدرم خداحافظی کردم و م از همان جا به
    ماه عسل رفتیم خاواده فرهاد او را یکم بخشیده بودند ولی من را قبول نمی کردند بعد از یک هفته که برگشتیم دیدم که
    فرهاد همه ی وسایل را چیده و او حتی اجازه نداد من جهاز هم بیاورم .
    بعدظهر که من از خواب بیدار شدم فرهاد گفت که مادرش زنگ زده و برای شام دعوتمان کرده لباس های عروسیمان را که
    فرهاد خریده بود را پوشیدم فرهاد هم کت و شلوارش را پوشید مثل داماد ها شده بود بهش گفتم :
    ــ ــ فرهاد مثل داماد ها شدی.
    ــ ــ خب مگه داماد نیستم ؟
    خندیدم و گفتم : خیلی خوش تیپ شدی .
    ــ ــ پس از خودت خبر نداری مثل یک تیکه ماه شدی .
    ــ ــ فرهاد من در تعجبم مامانت که چشم دیدن منو نداره برای چی دعوتم کرده ؟

    ــ ــ دیگه دیگه
    و بعد خندید .
    وقتی سوار ماشین شدیم


    ادامه دارد...


  6. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 6

    انگار همه فهمیده بودند که ما تازه ازدواج کردیم چند تا پسر جوان که تو ماشین بودند برامون بوق و سوت می زدندو فرهاد هم قاطی آنها شده بود و ویرا ژ می داد با اینکه خیلی از ویراژ دادناش می ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم .
    با لاخره خونه مادر و پدر فرهاد رسیدیم خانه که چه عرض کنم باغی برای خودش بود البته فرهاد گفته بود که پدرش جز این خانه در شهرها و کشورهای دیگر هم خانه و باغ هایی دارد وقتی زنگ را زدیم ساناز آیفون را برداشت همه با دیدن من شوکه شدند .
    مادر فرهاد : سلام فرهاد جان .
    فرهاد: سلام .
    منم سلام کردم اما مادرش جوابم را داد .طوری که من هم بشنوم به فرهاد گفت :
    ــ ــ این رو برای چی آوردی ؟
    جا خوردم حدس زدم که حتما من دعوت نبودم .
    مادر فرهاد مهمان زیاد دعوت کرده بود ساناز را هم دیدم دختر خوشگلی بود
    ولی افاده ای و حسود به صورت من خیره شده بود و با دختر عمه اش غیبت من را می کردند .
    عموی فرهاد هم مردی خشن و مغرور بود و پسر دایی اش هم بود آنها هم به صورت ما خیره شده بودند و مسخره می

    کردند موقع خوردن شام مادر فرهاد با نیشخندی از روی تحقیر بهم گفت:
    ــ ــ شیرین جان بخور تو خونه ی بابات که نخوردی .
    نیشخند های مسخره ی همه فامیل را در کنج لبانشان را دیدم انگار غذا تو گلوم مانده بود یک لیوان آب ریختم و خوردم .
    ساناز خندید و گفت: شیرین جان باور کن آب خوردی آبه دیگه ....
    زن عمو فرهاد: شاید ساناز جان خونه اینا آب جیره بندی بوده .
    درست مثل بچه ها مسخره ام می کردند .
    ساناز با خنده گفت: حدس می زنم که این لباس ها رو هم فرهاد براش خریده چون خونه باباش اصلا این جور چیزا دیده ندیده .
    فرهاد : شامتون رو بخورین .
    پدر فرهاد: بعضی ها خونه باباشون نمی بینند بعد مهریه می خوان ۲۰۰۰ تا ...
    بغض گلویم را گرفته بود به زور خودم را نگه داشته بودم که ساناز بهم نگاه کرد و گفت ک
    ــ ــ یه وقت ظرف ها رو جمع نکنی ها خدمتکار هست آخه عادت کردی به خاطر همون می گم .
    بغضم ترکید کیفم را برداشتم می خواستم بروم که فرهاد گفت:
    ــ ــ شیرین وایسا .... همتون خفه شید ساناز عوضی خفه شو کثافت نگا چی شد
    صدایش انقدر بلند بود که تا پله ها می شنیدم .سریع از پله ها پایین آمدم سرم گیج می رفت همش به حرفاش فکر می

    کردم کاشکی نمی یومدم همینطور تو خیابون می رفتم که فرهاد پیاده دنبالم دوید و از پشت صدایم کرد اولش جوابی ندادم و
    راه را ادامه دادم گفت:
    ــ ــ شیرین به خدا اگه جوابمو ندی انقدر وا می استم تا زیر پام علف جمع بشه .
    ایستادم جلو آمد و نگاهش کردم اما بعد چشمانم سیاهی رفت و به زمین افتادم فقط تنها چیزی که شنیدم صدای فرهاد بود
    که صدایم می کرد .
    نمی دونم چه اتفاقی افتاد فقط وقتی بلند شدم دیدم بیمارستانم و فرهاد بالای سرم نشسته و گریه می کند دکترم بود.
    دکترــ ــ گریه نکنید به هوش اومدند .
    با صدای گرفته و خسته ای که به زور از حنجرم بیرون آوردم گفتم ــ ــ چی شده ؟
    دکتر ــ ــ شما سه ساعته از هوش رفتید این سرمم تموم شه مرخصید و می تونید برید .
    دکتر به بیرون رفت فرهاد دستام را گرفت و داشت مثل بچه ها گریه می کرد گفتم:
    ــ ــ فرهاد نمردم هنوز زنده ام .
    فرهاد : شیرین این حرف ها چیه .
    ــ ــ فکر کردی شیرینت می میره ؟
    ــ ــ نه خدا نکنه عسلم اونوقت فرهاد چی کار کنه ؟
    ــ ــ فرهاد .....
    ــ ــ شیرین من حال این دختره عوضی ساناز رو می گیرم .
    ــ ــ فرهاد مهم نیست ولش کن .
    ــ ــ شیرین خودتم می دونی اگه برای تو اتفاقی بیفته من می میرم .
    ــ ــ خدا نکنه ....
    ــ ــ ببخشید شیرین .
    ــ ــ چرا تو معذرت خواهی می کنی تو که کاری نکردی ؟
    ــ ــ من حال این ادما رو یه بار و یه روز تو یه جایی می گیرم به زن من توهین می کنند .
    ــ ــ فرهاد خدا جوابشون رو میده .
    با تردید و مکث طولانی گفتم : فرهاد یه چیز بگم شاید قبول نکنی ولی دوست دارم بگم ؟
    ــ ــ بگو عزیزم ....
    ــ ــ فرهاد ..... صدام در نمی یامد گفتم : فرهاد می شه دیگه پیش بابات برای کار نری ؟
    فرهاد با لبخندی که در تمام بدنم آرامش را جا می داد گفت:
    ــ ــ اتفاقا خودمم همین کار رو می خواستم بکنم .
    دستا م را یکم از روی محبت فشار داد و هر دومون خندیدیم .
    ساعت ۷ از خواب بلند شدم اول صبحانه را آماده کردم و زود فرهاد را بیدار کردم . ــ ــ فرهاد بلند شو دیره ساعت ۸ شد .
    ــ ــ شیرین بزار یکم بخوابم خیلی خوابم میاد
    ــ ــ فرهاد دیره بخوابی دیرتر میشه .
    ــ ــ قند عسلم تو هم بیا بخواب دانشگاه رو بی خیال بشو .
    با خنده گفتم ــ ــ خوابی پارچ آبو بیارم ؟
    خندید و یکم خودش را کش داد و گفت: نه تروخدا ... الان بلند می شم .
    سریع بلند شد می دانست اگه من بخوام خیسش کنم حتما می کنم گفتم:
    ــ ــ سلام صبح بخیر .... .
    ــ ــ سلام صبح بخیر حالا نمی شه امروز نری خانوم ؟
    ــ ــ نه نمی شه آقا .....
    نگاهم کرد و خندید گفت: می دونی الان دلم می خواد چی کار کنم ؟
    گفتم : چی ؟
    خندید و گفت: بوست کنم بغلت کنم بگم قربونت برم .
    ــ ــ دلت نمی خواد منو بزنی ؟
    ــ ــ نه قربونت برم بیا بغلم .
    به طرف خودش کشیدتم گونه ام را بوسید و گفت :
    ــ ــ خیلی دوست دارم .
    ــ ــ منم دوست دارم .
    ــ ــ شیرینمی تو ...
    ــ ــ فرهاد بلند شو باید بری دنبال کار ....
    باز دوباره دراز کشید و گفت: واااااااااااااای
    ــ ــ فرهاد باز دوباره که خوابیدی ؟
    ــ ــ شیرین حس کار ندارم من خوابم .
    ــ ــ فرهاد تو چقدر سخت از خواب بلند می شی ؟
    فرهاد با خنده چشماش را باز کرد و گفت: تنبلم دیگه !!!
    یک دفعه دیدم که ساعتش در دستش است دستش را گرفتم و بالا کشیدم و گفتم :
    ــ ــ فرهاد این چیه ؟
    خندید و گفت: ببخشید یادم رفت در بیارم .
    ــ ــ آخه من بهت چی بگم خیلی آروم می خوابی حالا اینم در نیاوردی ؟
    ــ ــ من ... آره آروم می خوابم شیرینم .
    ــ ــ به یکی بگو که ندونه به تو رو بدن تختم بر می گردو نی .
    ــ ــ شیرین ....
    ــ ــ فرهاد حالا در بیار الان می ری دست و صورتت رو بشوری باز دوباره ساعتتم می شوری باز دوباره خراب میشه باید ساعت
    بخری .
    فرهاد خودش رو لوس کرد گفت: شیرین عسل قند عسل امروزی نمی شه دانشگاه نری ؟
    با خنده گفتم : نه عسلم بلند شو ؟
    خندید و بالشتش را به طرفم پرتاپ کرد و خندید .
    ــ ــ فرهاد حالا بلند شو دیگه
    ــ ــ صبحونه حاظره عسلم ؟
    ــ ــ آره بلند شو .....
    فرهاد بلند شد و اول دست و صورتش را شست و بعد صبحانه خوردیم کلی معطل کرد و بعد با هزار زحمت از خانه بیرون آمد و من را به دانشگاه رساند و خوودش دنبال کار رفت وقتی کلاس تموم شد با سمیرا از دانشگاه بیون می اومدیم .
    ــ ــ شیرین می شه بی خیال بشی ؟
    ــ ــ دختره ی پرو .....
    ــ ــ شیرین نه تو ول کن نیستی ؟
    ــ ــ نه نیستم .
    ــ ــ راستی شوهرت اومده دنبالت ؟
    ــ ــ آره اونه هاش فرهاد ...
    براش دست تکون دادم و به سمیرا گفتم : بیا با ما بریم .
    ــ ــ نه عزیزم خودم می رم راهمون که یکی نیست .
    دستش رو گرفتم و کشیدم و گفتم : بیا بریم تو که تعارفی نبودی ؟
    ــ ــ نه ..... بیام یه سلام بکنم و برم .
    به طرف ماشین رفتیم فرهاد از ماشین پیاده شد و گفت :
    ــ ــ سلام شیرین عسل .... سلام سمیرا خانوم ....
    ــ ــ سلام فرهاد .
    سمیرا ــ ــ سلام آقا فرهاد خوب هستید؟
    فرهاد : مممنون شما خوب هستین ؟
    ــ ــ ممنون ...من دیگه مزاحم نمی شم شیرین جون کاری نداری ؟
    فرهاد : سمیرا خانوم سوار شید می رسونیمتون .
    سمیرا ــ ــ نه ممنون ....راهمونم که یکی نیست .
    ــ ــ سمیرا سوار شو تو که تعارفی نبودی؟
    سمیرا یواش بهم گفت: حرف نزن دیگه یک کلمه بگی می زنم تو دهنتا .
    ــ ــ باشه خوب برو سمیرا .
    فرهاد نگام کرد و گفت: چرا شیرین می رسونیم دیگه
    ــ ــ نه کار داره .
    ــ ــ بله کار دارم آقافرهاد خوشحال شدم خداحافظ .
    گونه ام را بوسید منم بوسش کردم و خداحافظی کردیم و رفت . من و فرهاد هم سوار ماشین شدیم .
    فرهاد با خنده نگاهم کرد و بعد از چند دقیقه گفت :
    ــ ــ امروز دانشگاه خوب بود یا منو بی خودی از خواب بیدار کردی خانمی ؟
    ــ ــ نه اصلا دختره ی پرو
    قیافه اش یک طوری شد و گفت: چیزی شده ؟
    ــ ــ آره یک چیزی شده بهم می گه دختره ی پرو دهاتی پاپتی
    ــ ــ غلط کرده چرا ؟
    ــ ــ از اولشم از من خوشش نمی یومد حالا هم سر هر چی هیچی بهش نگفتم پرو شده .
    ــ ــ کجاس حالشو بگیرم فکر کردم شوخی می کند اتفاقا از اونجا رد می شد گفتم :
    ــ ــ اونه هاش همین دختره است .
    فرهاد چند تا بوق زد و دختره برگشت و فرهاد از ماشین پیاده شد و گفت :
    ــ ــ هی خانوم .....
    با ترسی که اینک در تموم وجودم رخنه کرده بود گفتم : فرهاد ولش کن ...
    فرهاد بدون هیچ ترسی و با اعتماد بع نفس گفت: خانوم ....خانوم به ظاهر محترم با شما هستم .

    ادامه دارد...


  7. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    یک قسمتی از رمان پاک شده که خلاصه اش اینه که شیرین و فرهاد با هم ازدواج می کنند.
    حالا ادامه:

    قسمت 8

    ــ ــ دارم ناهار می خورم .
    ــ ــ چی می خوری ؟
    ــ ــ بعدا می گم میای دنبالم .
    ــ ــ نه .
    ــ ــ چرا ؟
    ــ ــ دیر می رسم شب می شه زشت می شه .
    ــ ــ خب باشه اشکال نداره خودم میام کاری نداری ؟
    ــ ــ چرا دارم .
    ــ ــ چی کار داری ؟
    ــ ــ شیرین حووصله ام سر رفته .
    ــ ــ دارم ناهار می خورم .
    ــ ــ قهر کنم .
    خندیدم و گفتم : باشه بگو ....
    ــ ــ یه مانتو خریدم برات انقدر خوشگله .
    ــ ــ خودت تنها ؟
    ــ ــ خب آره دم شرکتمون یه مانتو فروشی هست خیلی خوشگل بود گفتم برای شیرینکم بخرم .
    ــ ــ مرسی فرهاد .
    ــ ــ خواهش می کنم عسل فرهاد .... عزیزم یکی اومد کاری نداری ؟
    ــ ــ نه دیگه فربانت ....
    ــ ــ فدات شم خداحافظ .
    ــ ــ خداحافظ .
    سمیرا ــ ــ تموم شد خانوم عاشق پیشه .
    ــ ــ چی کار کنم بی کار میشه به من زنگ می زنه .
    سمیه ــ ــ خب خانومی اسم این عشقه .
    علی ــ ــ شیرین خانوم منم همینطوری ام .
    سمیه ــ ــ آره دیدم خیلی .
    و همه امون خندیدم . بعد از خوردن ناهار من و سمیرا ظرف ها را شستیم و سمیه خشک کرد و بعد من و سمیرا به اتاقش رفتیم .
    ــ ــ این عکسشه شیرین ....
    ــ ــ حالا سمی ازش خوشت میاد یا نه ؟
    ــ ــ پسر عمومه دیگه بد نیست قابل تحمله .
    ــ ــ آره قابل تحمله .
    و خندیدم .
    سمیرا نگاهی بهم کرد و با عصبانیت ساختگی گفت: خفه شو من یه چیزی بهت گفتم تو چرا باور کردی ؟
    ــ ــ ولی بدکم نیست ها .
    ــ ــ اسمش مجیده .
    ــ ــ به همین بله بگو از این بهتر گیرت نمی یاد .
    ــ ــ گم شو ....
    وا.........این ساعته درسته .
    ــ ــ چی شد خب آره درسته .

    دیره من باید برم .
    ــ ــ مگه چی شده ؟
    ــ ــ الان شوهرم میاد باید برم شام بزارم .
    سمیرا خندید و گفت: حالا که چیزی نمی شه شوهر جانت یکم شامش رو دیر می خوره .
    ــ ــ بزار ببینم ازدواج کنی انقدر بی مسئولیت می شی .
    ــ ــ من که مثل تو شوهر ذلیل نمی شم .
    ــ ــ گم شو .
    مانتو و روسری ام را پوشیدم و سر کردم و از همه خداحافظی کردم که قرار شد چون با علی و سمیه هم مسیر بودم من را برسونند وقتی رسیدم فرهاد خانه بود .
    ــ ــ سلام
    ــ ــ تو اومدی فرهاد سلام ....
    ــ ــ انتظار نداشتی ؟
    ــ ــ یه دفعه شوکه شدم .
    ــ ــ با کی بر گشتی ؟
    ــ ــ با علی و سمیه .
    فرهاد با فریاد گفت: شیرین مگه بهت نگفتم دو ست ندارم سوار ماشین غریبه ها بشی .
    ــ ــ غریبه نبود که سمیه خواهر سمیرا بود .
    ــ ــ منظورم شوهرشه .

    ــ ــ خب اون شوهرشه وا..........ی فرهاد تو که با علی آشنایی خیلی آقاست .
    فرهاد با فریاد رو بهم کرد و گفت: شیرین بهت گفته بودم .
    ــ ــ فرهاد خسته شدم تو چرا اینوری شدی ؟
    ــ ــ شیرین خسته شدم از صبح تا شب جون بکن بعدشم اه تف به این زندگی .....
    دستانش را گرفتم نگاهمان بهم گره خورد بغلش کردم .
    فشار زندگی رو فرهاد سنگینی می کرد بالاخره تک پسره خانواده و ناز پرورده ی دست آقای احمدی یکم بهش فشار بیاد همین میشه وقتی مجرد بود یک روز شرکت می رفت و یک روز نمی رفت و حقوقش به راه بود آخر پدرش بود هر وقت به هر چی خواسته بود رسیده بود فرهاد را دوست داشتم و خودم را عامل بدبختی او می دانستم اگر آنروز باهاش تصادف نکرده بودم ما هیچ وقت همدیگر را نمی دیدم و عاشق هم نمی شدیم و او می توانست خیلی راحت زندگی کند .

    ***
    دو ماهی از این موضوع گذشت و فرهاد هم از شرکت کمی دیر می یامد خیلی کار می کرد و هر وقت می یامد من قربون صدقه اش می رفتم یکم عوض شده بود اخلاقش کم تر حرف می زد و من این را به حساب خستگی اش گذاشته بودم از خودش هم که می پرسیدم چرا مثل قبل ها حرف نمی زنی و نمی خندی می گفت خسته ام و شب ها هم دیر می یامد .
    من مشغول کتاب خواندن بودم فرهاد در را باز کرد و اومد گفتم :
    ــ ــ سلام ....
    ــ ــ سلام ...
    ــ ــ بریم عزیزم میز را چیدم دستات رو بشور بیا بخوریم.
    ــ ــ نمی خورم تو شرکت یه چیزی خوردم .
    ــ ــ من تا الان منتظر تو بودم .
    ــ ــ ببخشید اگه می دونستم نمی خوردم .
    ــ ــ چقدر دیر اومدی فرهاد کجا بودی ؟
    ــ ــ گفتم که کار داشتم تو شرکت کجا می خوام باشم شیرین عسلم ....
    ــ ــ فرهاد می شه این اضافه کاری ها رو بر نداری ؟
    ــ ــ شیرینم اینجوری حقوقم بیشتره .
    ــ ــ من نمی خوام حقوقت بیشتر بشه من با همین حقوق کمت می سازم .
    ــ ــ شیرین گیر می دی ها ....
    ــ ــ یعنی چی فرهاد تو شوهرمی من می خوام بیشتر با هم باشیم .
    ــ ــ شیرین اگه کار نکنم دوست داری ؟
    ــ ــ نه فرهاد ...اما ما که مهمون نداریم یه سمیراست بعضی موقع ها می یاد منم به این زندگی راضی هستم .
    ــ ــ شرین دیگه نمی دونی به چی گیر بدی ها ....
    ــ ــ فرهاد تو چرا اینجوری شدی ؟
    همانموقع تلفن خونمون زنگ خورد .
    با فریاد گفتم : بله ....
    عمم بود .
    عمه ــ ــ منزل آقای احمدی ؟
    ــ ــ عمه جون شمایید ...سلام ....

    ــ ــ سلام شیرین جون خوبی دخترم .
    ــ ــ ممنون شماره یمن رو از کجا گیر آوردید
    ــ ــ به هزار زور و زحمت ....
    خندیدم و گفتم : عمه خیلی خوشحال شدم چی شد یاد من کردید ؟
    ــ ــ فرهاد شوهرت خوبه ؟
    ــ ــ خوبه عمه سلام داره .
    ــ ــ سلامت باشه .
    ــ ــ عمه چی شد صداتون گرفته سر ما خوردید .
    ــ ــ نه می دونی شیرین جان دخترم ...
    اضطراب تمام وجودم را گرفت و گفتم : عمه چیزی شده ؟
    ــ ــ شیرین
    ــ ــ عمه صدات داره می لرزه چی شده ؟
    مادر و پدرت و شهروز و شهرزاد
    صدام می لرزید قلبم به تپش افتاده بود با صدایی که به زور از دهنم بیرون می آوردم گفتم : چی شده عمه ؟
    عمهــ ــ هول نکن دختر جان هول نکن ....
    ــ ــ عمه تروخدا .... عمه بگو ..
    ــ ــ همشون تصادف کردند .
    ــ ــ عمه چیزی اشون که نشده ؟
    ــ ــ متاسفم شیرین جان .

    با گریه که الان دیگر بغض نبود روی گونه هایم بود گفتم : کی عمه ...کی عمه ....
    ــ ــ صبح ...
    گوشی از دستم افتاد قلبم به تپش افتاده بود سردم شده بود می لرزیدم پاهام و دستهام سست شده بود جیغ زدم و چشمانم سیاهی می رفت فرهاد که رنگش پریده بود به طرفم آمد و گفت : ــ ــ شیرین چی شده ؟ الو ..... الو ....
    گوشی را به آن طرف انداخت و گفت: این کی بود شیرین ؟
    فرهاد دستانم را گرفت تنها او مانده بود و فقط او پشت و پناهم بود نگاهش کردم اشک امانم را بریده بود و به زور گفتم :
    ــ ــ فرهاد همه ی خانوادم تو تصادف مردند .
    فرهاد حالش بد شد و دستانش یخ شد و نگاهم کرد و هر دو با هم گریه می کردیم حالم چند باری بهم خورد و چند باری از حال رفتم صورتم مثل گچ سفید شده بود فرهاد یکم آرومم کرد و بعد با هم به خونه ی بچگی هام رفتم نفهمیدم راه چگونه گذشت و فرهاد هم هیچی نگفت و فقط یک بار جلو را نگاه می کرد و یک بارم من را نگاه می کرد وقتی رسیدیم عمه و خاله و کلی از فامیل ها را دیدم عمه ام جلو اومد به آغوشش پناه بردم و هر دو با هم کلی گریه کردیم وقتی به حال رسیدم روی میز چوبی که بابام برای مامانم خریده بود عکس خانوادم را دیدم
    کنار میز رفتم و نگاهشون کردم اول مادرم را نگاه کردم چقدر پیر شده بود چشماش پر از دل تنگی بود حس می کردم با چشماش کلی با هم حرف زد گفت هیچ وقت نمی بخشمت خیلی بهش بد کرده بودم خیلی .... هیچکس در حق مادر دلسوزی مثل او این کار را نمی کرد از دوران بچگی از زمانی که نه ماه در شکمش تحملم کرد و تا آن زمانی که کنارش بودم هیچ وقت برام کم نزاشته بود همیشه هوام را داشت . عکس پدرم را دیدم موهاش خیلی سفید شده بود صورتش هم پر بود از چین و چروک .. دلم برایش خیلی تنگ شده بود او هم مرا نمی بخشد وقتی می گفت شیرین یک دنیا برایم ارزش داشت تمام دنیا را بهم داده بودند وقتی از سر کار می یامد همیشه می بوسیدمش و می گفتم خسته نباشی او هم مرا می بوسید و قربون صدقه ام می رفت دلم برای اون روزها تنگ شده است . شهروز را دیدم همان لبخندی که توش کلی شیطنت پنهان بود برایم خود نمایی می کرد چقدر با هم دعوا می کردیم همیشه اذیتم می کرد اما چقدر برایم شیرین بودند .... شهرزاد که انگار یک بغض در گلویش بود یک آرزو داشت و این بود که هیچ وقت ترکش نکنم که نتوانیم تا آخر عمر هم را نبینیم ولی من آرزویش را بر آورده نکرده بودم . عکس من هم بود هنوز من را فراموش نکرده بودند عکس همه جدید بود اما من ....عکس من و پدرم بود سرم را روی پاهاش گذاشته بودم و شهروز عکس انداخته بود .....
    پاهام سست شده بود نمی توانستم بایستم روی زمین افتادم و بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم فرهاد می خواست بلندم کند اما عمه اجازه نداد .
    یاد بوسه ای مادرم و یاد گریه ی شهرزاد موقع خداحافظی باهام و قه قه زدنای شهروز هر وقت اذیتم می کرد افتادم بلند داد زدم و با گریه که الان همراهیم می کرد گفتم :
    ــ ــ مامان .... مامان کجایی ؟ ما..ما.........ن کجایی مامان ؟ مامان بیا می خوام بوست کنم ... مامان دلم واست تنگ شده ...مامان سهم من فقط این عکس نیست .....بابا .... بابایی کجایی که صدام کنی ....می خوام بگی شیرین بابا می خوام دستتو ببوسم می خوام بغلم کنی می خوام برات چایی بیارم چرا زود مامان کجا رفتین ....شهرزاد آبجی بیا با هم بریم گردش دلم می خواد ببینمت بی وفا تنها رفتی تو که گفته بودی بدون تو هیچ جا نمی رم حالا من تنها بمونم ...آبجی بیا بگو همش شوخی بود بیا بگو هنوز سر قولت هستی ...شهروز کجایی داداشی ...دلم می خواد ببینمت هنوز خیلی زود بود رفتی می خواستم برای تو یه زن خوب بگیرم ...یادته می گفتی مثل تو باشه ....
    و بلند تر فریاد زدم و گفتم : مامان کجایید ... بیاید بگید شوخی کردین با هام بیاید بگید شیرینتون رو تنها نمی زارین ....
    دستام و پاهام قوت نداشتن .... رنگم پریده بود صدام می لرزید بدنم سرد شده بود انقدر گریه کرده بودم که صورتم سرخ شده بود و چشمانم تار می دید چشمام داشت سیاهی می رفت وقتی بلند شدم دیگر هیچی نفهمیدم.
    چشمام را به سختی باز کردم و عمم و فرهاد و دختر عمم بالای سرم بودند .
    فرهاد : شیرینم به هوش اومدی ؟ شیرین یه حرفی بزن !
    ــ ــ این چیه بهم وصله ؟
    عمم ــ ــ شیرین جان دکتر اومده بود بهت سرم وصل کرده تا تموم بشه یکم مونده .
    دوباره اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم :


    ادامه دارد...


  8. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 9

    فرهاد خانوادم ...فرهاد ...
    ــ ــ شیرینم آروم باش ...آروم باش دوباره حالت بد میشه ها ....
    ــ ــ چه جور آروم باشم چه جور خانوادم واااااااااااای .....
    عمم بلندم کرد و قرصی را در دهانم گذاشت و لیوان آبی را بهم خوراند و دوباره روی تخت خواباندم .
    عمه ــ ــ سوگل بریم بیرون ...
    فرهاد : منم بیام ...
    عمه ــ ــ نه تو پیشش بمون ...
    فرهاد لبخندی زد و منم نگاهش کردم .
    عمه و سوگل بیرون رفتند فرهاد کنار تختم نشست پیشانی ام را بوسید و گفت :
    ــ ــ شیرین عسلم گریه نکن چشمات ضعیف میشه ها ....
    دست روی چشمام کشید و من دستش را گرفتم .
    ــ ــ فرهاد اینجا اتاقه داداشمه ... هیچ وقت نمی زاشت منو شهرزاد اتاقش بیایم ..... الهی فداش بشم نگا عکسشو ...
    فرهاد نگام کرد و گفت: قربونت بشم من چی بگم که از اول نه خواهر داشتم نه برادر ....
    نگاهش کردم دستم را فشار داد و گفت: تو یه طوری ات بشه من می میرم می دونستی ؟
    اشک در چشمانم حلقه زد و زود روی گونه هایم سر خورد و ریختفرهاد اشکانم را پاک کرد و گفت :
    ــ ــ گریه نکن .... شیرینکم گریه نکن خانومی .....
    فرهاد یکم دلداری ام داد فردا صبح سر خاک رفتیم من را روزی که می خواستند دفن کنند نبردند و فرهاد هم به خاطر من نرفت ....
    انقدر گریه کردم که چشمانم سرخ شده بود و رنگم پریده بود می خواستند ببرتم اما قول دادم گیه نکن برای همشون قر آن خوندم و بعد کلی با مادر و پدرم درد و دل کردم و قبر خواهر و برادرم را بوسیدم . تا هفتم خونه مادرم بودم اما بعدش از خونه پدرم خداحافظی کردم و رفتم تقریبا ۵۰ روز از مرگ آنها می گذشت و من هم ناراحت بودم و هم سیاه به تن داشتم یک روز فرهاد برام کلی لباس خرید و من را به یک رستوران کههر دومون عاشقش بودیم برد و همون پارکی که همیشه با هم می رفتیم و کلی خندیدم .
    چند روز بعد تازه یادم افتاد فرهاد بعضی وقت ها دیر می اومد قبلا اگرم دیر می یومد برام فرقی نمی کرد .
    قبل از مرگ خانواده ام به فرهادم شک کرده بودم اولش شک کردم که نکند زن گرفته ولی مطمئن بودم که فرهاد اهل خیانت کردن به من نیست و من را خیلی دوست دارد و عشقش را به من ثابت کرده و بعد شک کردم که نکند .....
    به سمیرا زنگ زدم و ازش خواسم که از پسر خالش بخواد که به فرهاد بگه که یک آزمایش بده هر چقدر دلیلش را ازم پرسید چیزی نگفتم قرار شد پنج شنبه به دکتر برویم پنج شنبه به بهانه سرما خوردگی به مطب پسر خاله فرهاد رفتیم آخر فرهاد چند روزی بود که سرما خورده بود .
    فرهاد آزمایش داد با جوابی که از آزمایش گرفتم به شکم مطمئن شدم خودشم اگر حواسش بود آزمایش نمی داد ...
    بله فرهاد عزیزم ...فرهاد جانم فرهادی که قربون صدقه اش می رفتمو اون قربون صدقه ام می رفت فرهادی که عاشقانه دوسش داشتم و دارم کسی که به خاطرش روی حرف مادرم زدم فرهادی که به خاطرش یک سالی مادرم را ندیدم که باعث شد تا آخر عمر هم نبینم معتاد شده بود در د آور بود در راه فقط گریه کردم نمی دونستم باید چی کار کنم فرهاد را ترک کنم و بروم و یا ترکش دهم از همان جا به خونه رفتم فرهاد خونه بود چیزی به روی خودم نیاوردم و آن روز فقط خوابیدم .
    فردا بعدظهر دیدم فرهاد در حال دیدن تلوزیون خوابیده به سویش رفتم و بلند جیغ کشیدم و گفتم :
    ــ ــ فرهاد .....
    از ترس یهو از خواب پرید و گفت: چی شده ؟ چی شده شیرینکم ؟
    بغض گلوم را گرفته بود گفتم : خیلی بی معرفتی ....
    ــ ــ چیزی شده عسلم ؟
    ــ ــ نخواب ....
    ــ ــ مگه خودت نمی خوابی ؟
    اشک گونه هایم را خیس کرد و امانم را بریده بود گفتم : بی معرفت کی معتاد شدی ؟
    گونه هایش سرخ شد و بعد با من من گفت: من معتاد شدم ....شیرین چی می گی ؟
    ــ ــ این جواب آزمایش مال منه ...
    ــ ــ آزمایش از کجا آوردی ؟
    ــ ــ پنج شنبه ...با کمی تاخیر گفتم : یادت نیس ...
    ــ ــ شیرین ...ــ ــ فرهاد تو که خوب بودی ....
    بی اختیار دوباره شروع به گریه کردن کردم هنوز دوسش داشتم به اتاقمون رفتم چند دقیق بعد به اتاق آمد من خودم را به خواب زدم خودش را رویم انداخت و بوسم کرد و سرش را روی سرم گذاشت و نفس عمیقی کشید و گفت :
    ــ ــ شیرین بوسم نمی کنی .... شیرین قربونم نمی ری ؟ شیرین بغلم کن دلم برات تنگ شده ....
    نگاهش کردم خودش را لوس می کرد بغلم کرد گفتم : فرهاد چرا معتاد شدی ؟
    ــ ــ شیرین گریه نکن عزیزترینم ..... بوسم کن دلم آروم بگیره ..... شیرین دیگه دوسم نداری ؟
    نگاهش کردم من را به طرف خودش کشید و در آغوشش برایم جایی پیدا کرد و گفت: دیگه فرهاد و دوست نداری ؟
    کمی نگاهش کردمو صورتش را بوسیدم و گفت: خیلی وقته تو بغلم نخوابیدی ؟
    بغلم کرد و گفت: ببخشید ...خیلی اذیتت کردم .
    بغلش کردم و هر دو یکم گریه کردیم . فردا صبح فرهاد سر کار رفت منم لباسام را عوض کردم و به خونه سمیراینا رفتم اتفاقا او هم تنها بود و من اینجوری راحت تر بودم بعد از سلام و احوالپرسی بی اختیار گریه کردم
    سمیرا با دلهره گفت: شیرین جون چرا گریه می کنی چی شده ؟
    ــ ــ سمیرا ....
    سمیرا را بغل کردم .
    سمیرا ــ ــ شیرین بگو الان سکته می کنم ها ...
    همه قضیه را بهش تو ضیح دادم و بهش گفتم که فرهادم معتاد شده سمیرا رنگش پرید چند دقیقه ای چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد و بعد گفت :
    ــ ــ شیرین شاید اشتباه شده ؟
    ــ ــ نه ...مطمئنم خودشم اعتراف کرد . کی فکرشو می کرد فرهاد من ....وا.......ی خدایا ....
    ــ ــ ایشا الله درست میشه .
    ــ ــ چه جوری سمیرا ....کمکم کن ...
    خودم را در بغلش انداختم .
    ــ ــ نکنه بی معرفتی کنی نکنه جا خالی کنی و فرهاد رو تنها بزاری
    ــ ــ سمیرا من فرهاد رو دوست دارم حتی از خودم بیشتر .
    گریه امانم را بریده بودسمیرا گفت ک
    ــ ــ شیرین مرگ سمیرا گریه نکن ...
    ــ ــ چرا ؟ فقط اینو می خوام بدونم چرا بی معرفتی کرد ....
    ــ ــ با کی رفت و آمد داره ؟
    ــ ــ هیشکی نمی دونم شرکت فقط می ره .
    ــ ــ شیرین بارون میاد .
    عشق بازی آسمونم شروع شد اونم دلش به حال من سوخته .
    بعد از چند ساعت با سمیرا به داروخانه ها و عطاری ها رفتیم و کلی داروی ترک اعتیاد خریدیم .....خودش اراده نکرده بود و نمی خورد و من مجبور بودم یواشکی در لیوانش بریزم .....اما یک روز فهمید و داد و بیداد کرد من هم وقتی دیدم اینطوری تصمیم گرفتم به جاهای ترک اعتیاد ببرمش اما نیومد گفتم به تخت ببندمش اما صبح دید و داد زد و لج کرد و غذا نمی خورد و رنگش مثل گچ سفید شده بود ترسیدم و طناب ها را باز کردم چند روز بعد گریه کردم قبول کرد که با هم به جاهای ترک اعتباد برویم ولی بعد چند رو زدوباره شروع به کشیدن کرد . از کار اخراجش کردند و من بعد از چندین هفته توانستم برای خورم کاری دست و پا کنم واقعا خسته شده بودم .
    یک روز به اصرار صاحب کارم که مسیرش شانسا طرف ما بود با هم رفتیم اتفاقا فرهاد هم صحنه خداحافظی ما رو میبینه وقتی به خونه رفتم بهم گفت :
    ــ ــ چیه دل بری می کرد تو دیگه چرا دل بر ی می کردی ؟
    ــ ــ چی می گی صاحب کارم بود مسرش این طرفی بود منم رسوند .
    ــ ــ خوش گذشت .
    با فریاد بهش گفتم : چند دفعه بهت گفتم این سیگارا رو می کشی اینجا نزار ....چند دفعه گفتم ....
    ــ ــ منم یه آقای کربات زده ببینم فرهاد رو نمی پسندم
    دوباره با فریاد گفتم : بردار اینا رو من نوکر تو نیستم نوکر استخدام نکردی ؟
    ــ ــ صدات را ببر .....
    رفتم و چند تا سیب زمینی برداشتم و شروع به پوست کندنشان شدمو گفتم :
    ــ ــ هنوز نیومده باید غذا بپزم برای کی برای این خاک تو سر ....
    ــ ــ خب لاس زدنات رو که با اون مرتیکه زدی فقط دعواهات برای من مونده .
    ــ ــ خفه شو کافت ....
    بی اختیار سیب زمینی را به طرفش انداختم .
    ــ ــ رو من دست بلند می کنی ؟ سیب زمینی رو من می اندازی ؟
    ــ ــ آره می اندازم خستم کردی ؟
    به حالت عصبانی و هجومی به طرفم اومد و گفتم :
    ــ ــ به من دست نزن ....فرهاد به من دست نزن ....
    سیگاراش را برداشتم و موادش را که تو کمد بود همه را خرد کردم و آنها را هم در ظرفشویی ریختم چشمانش سرخ شد ه بود ازش می ترسیدم گفتم :
    ــ ــ به من دست نزن .....
    ــ ــ به وسایل من دست می زنی عوضی ....
    یک سیلی تو گوشم زد روی زمین آشپزخانه افتادم گوشم سوت می کشید خیلی درد گرفت گریه ام گرفت و گفتم :
    ــ ــ فرهاد پرده ی گوشم پاره شد فرهاد ...
    فرهاد بی توجه بهم به طرف سیگاراش رفت و گفت: دیوونه عوضی ....
    لباساش را پوشید و به بیرون رفت گریه کردم از ته دلم گریه کردم کاش مادرم زنده بود و باهاش درد و دل می کردم کاش پدرم زنده بود و پشت و پناهم می شد و ازم دفاع می کرد دلم برای خواهرم و برادرم تنگ شده بود چرا فرهاد چرا شوهر من چرا عزیز دلم اینجوری شده بود اون شب تا صبح خوابم نبرد و فقط به فرهاد فکر کردم و نگاهش کردم و اشک ریختم .
    فردا صبح بیدار شدم تا سر کار بروم اما کلید را پیدا نکردم در خانه قفل بود همه جا را گشتم اما نبود به کنار فرهاد رفتم و از خواب بیدارش کردم و گفتم :
    ــ ــ می دونی کلید خونه کجاس ؟
    ــ ــ کجا میری ؟
    ــ ــ می خوام برم سر کار ...
    ــ ــ نمی خوام بری ؟
    ــ ــ چرا ؟
    ــ ــ حالا بخواب ظهر بهت می گم .
    ــ ــ فرهاد چته کلید رو بده !!!
    ــ ــ نمی خوام دیگه کار کنی
    ــ ــ پس خورد و خوراکمون چی مگه تو کار می ری بی غیرت ....
    ــ ــ من بی غیرتم بی غیرت خودتی کار هست که من نرم .
    ــ ــ اذیت نکن بزار برم سر کار
    ــ ــ نمی خوام .
    ملتمسانه گفتم : فرهاد ....
    ــ ــ نمی خوام آقاجون به کی بگم نمی خوام زنم کار بکنه نمی خوام .
    ــ ــ تو چرا اینجوری شدی ؟
    ــ ــ شیرین بدقلقی نکن دیگه .
    تلفن زنگ خورد برداشتم و گفتم : بله بفرمایید ...
    ساناز بود بعد از اینهمه سال دوباره صدایش را می شناختم توهین های اون روزش از جلوی چشمانم مثل فیلم گذشت هنوز یادم نرفته بود ازش بدم می اومد .
    ساناز ــ ــ سلام شیرین خانوم شمایید ؟

    ادامه دارد...


  9. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,914 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت آخر

    ــ ــ بله خودمم فرمایشی دارید ؟
    ــ ــ با فرهاد کار دارم .
    ــ ــ یه بار بهت گفته بود نمی خواد نه ببینتت و نه باهات صحبت کنه .
    ــ ــ می خوای صداش کن ببین می یاد یا نه .
    ــ ــ نمی یاد ساناز خانوم نمی یاد ....
    فرهاد تا اسم ساناز را شنید به طرفم اومد و گوشی را گرفت و گفت :
    ــ ــ سلام ساناز خوبی ؟
    ساناز انقدر بلند صحبت می کرد که صدایش را می شنیدم .
    ــ ــ خوبم فرهاد جان ت چطوری عزیزم ؟
    ــ ــ خوبم ممنون .
    ــ ــ فرهاد جنس آوردم عالی .....
    ــ ــ آره عزیزم می خوام خانوم خانوما .....
    فرهاد کثافت خجالت نمی کشید جلوی من با ساناز اونجوری حرف می زد اصلا فکرش را نمی کردم که ساناز فرهاد را معتاد کرده باشد آره کار ساناز بود به فکر انتقام افتادم اما انتقام فایده ای نداشت این تله ای بود که فرهاد بهش گرفتار شده بود و دودمانمان را به باد داده بود
    ــ ــ خب باشه ساناز جان الان میام .
    خداحافظی کردند و فرهاد نگام کرد و گفت :
    ــ ــ شیرین من می رم بیرون .
    ــ ــ فرهاد اون ساناز بود اون عوضی تو رو معتاد کرده .
    ــ ــ عوضی خودتی ها .
    ــ ــ دوسش داری ؟
    فرهاد مثل روزهای اول بهم نگاهی انداخت و گفت :
    ــ ــ نه دوسش ندارم فقط به خاطر مواد قربون صدقه اش می رم .
    ــ ــ پس به خاطر چی اون وقت ها قربون من می رفتی ؟
    ــ ــ من تو رو دوست داشتم شیرینم .... شکرم چرا چند روزی گرفته ای ؟
    ــ ــ چند رو زنه چندین ماهه .... انگار بهت خیلی خوش گذشته که چند ماه رو چند روز می بینی ؟
    ــ ــ شیرین ناراحت نباش من می رم بر می گردم با هم حرف می زنیم الان ساناز منتظرمه .....
    ــ ــ نمی زارم بری ؟
    جوش آورد و بلند داد زد و گفت: شیرین داری کفری ام می کنی برو کنار کار دارم .
    ــ ــ بسه فرهاد بیا خودتم به خدا کمکت می کنم .
    ــ ــ شیرین امروز رو بی خیال شو ....
    ــ ــ فرهاد نمی زارم بری
    ــ ــ داری اون روی من را بالا می یاری ها ...
    ــ ــ فرهاد نرو ...نمی زارم بری ؟
    با دستانی که نرم و لطیف بود و با دستانی که نوازشگرم بود دستانی که بعد از مرگ خانواده ام پشت و پناهم شده بود یک سیلی بهم زد و رفت خیلی بی تفاوت رفت کاشکی می موند و ترک می کرد کاشکی می موند
    خودم را کنترل کردم نمی خواستم ناراحت شود .دوباره روی نیمکت همیشگی نشستیم . فرهاد گفت :
    ــ ــ شیرین خیلی دوست دارم تو تموم زندگی امی .....تو چی هنوز دوسم داری ؟
    ــ ــ آره دوست دارم تو اولین و آخرین عشقم و مرد تو زندگی من هستی ....
    تو هم اولین و آخرین عشقو و زن تو زندگی من هستی
    ام درست می شود اما دوباره همه چی خراب شد مردی به طرفمان آمد و گفت :
    مرد ــ ــ جنس می خوای ؟
    ــ ــ آره .
    ــ ــ بگیر ۷۰۰۰ تومن ....
    پولش را داد و مرد رفت نگاهش کردم و گفتم :
    ــ ــ فرهاد مواد می خری .....من رو آوردی که بهت شک نکنند ... واقعا که .
    بلند شدم و داشتم می رفتم که دنبالم اومد و گفت: شیرینم به خدا ترسیدم تنها بیام .
    ــ ــ خستم کردی فرهاد برو گمشو برو سرنگت رو بزن .
    فرهاد با گریه گفت: تروخدا بیا بریم خونه .
    دلم شکسته بود اما نتوانستم ناراحتش کنم آخر خیلی ناراحت بود باهاش رفتم تموم راه نگاهم کرد و دستم را گرفت وقتی به خانه رسیدیم سری سرنگش را آماده کرد و بهم گفت :
    ــ ــ شیرین می یای اینو بزنی همیشه ساناز می زد خودم بلد نیستم .
    ــ ــ منم بلد نیستم .
    ــ ــ شیرین الکی نگو می دونم بلدی خودت می گفتی موقع دبیرستان کمک های اولیه رو یاد گرفتی !
    ــ ــ نمی زنم به من مربوط نیست .
    ــ ــ شیرین به خدا ترک می کنم .
    با عصبانیت گفتم : تو ارادش رو نداری
    ــ ــ شیرین به خدا محکم می زنم به رگم بمیرم .
    ــ ــ بزن بزن بمیر .
    ــ ــ می زنم هم تو از دستم راحت بشی هم خودم .
    نگاهش کرد دستش را گرفتم دستم را بوسید و گفتم : بدش می زنم برات .
    گرفتم و برایش زدم دوباره دلم برایش سوخته بود وقتی زدم به اتاقمون رفتم و کلی گریه کردم .
    یک ماه هم تحمل کردم اما دوباره شروع می کرد کلی کلینک بردمش اما انقدر اصرار می کرد دلم به حالش می سوخت و بهش می دادم وقتی بهش مواد نمی رسید دست به زن پیدا می کرد و وقتی می دادم و حالش خوب می شد می یومد و معذرت خواهی می کرد و گریه می کرد و بوسم می کرد .
    یک روز که بهش مواد نرسیده بود می خواست به بیرون برود بهش گفتم :
    ــ ــ فرهاد جایی نرو شبه هیچی گیرت نمی یاد .
    ــ ــ تو چی می گی خفه شو ....
    ــ ــ من تنهایی می ترسم نمی زارم جایی بری .
    ــ ــ خفه شو برو کنار .
    ــ ــ نمی رم فرهاد ...نرو می ترسم .
    ــ ــ نمی ری؟
    ــ ــ نه نمی زارم بری نمی زارم بری من می ترسم .
    فرهاد سیلی به دهنم زد و رفت و قتی دستم را از جلوی دهانم برداشتم خون می یامد گوشه یلبم پاره شده بود ذق ذق می کرد سریع صورتم راشستم دیگر طاقت نداشتم لباسام را در یک ساک ریختم کمی معطل کردم که الان می آید و از دلم در می یاورد ولی نیامد و پی خوش گذرانی اش بود از خانه ی فرهاد با همه خوبی ها و بدی هایش خداحافظی کردم و رفتم دلم گرفته بود آخر تمام آن خانه برایم خاطره بود خانه ی پدر و مادری نداشتم که بروم آخر پدرم خانه را به مستمندان بخشیده بود خانه ی فامیلم که نداشتم هیچکس من را نمی پذیرفت سر قبر مادرم رفتم و آنجا نشستم و کلی درد و دل کردم از بی کسی ام گفتم .
    ــ ــ مامان یادته می گفتی تو بی کسی یادته ... حالا منم مثل تو شدم .... شوهرم فرهادم عشقم تموم زندگی ام معتاد شد ...تو تنهام گذاشتی و رفتی بابا و خواه برادرم ....کنار قبر بابا نرفتم هنوز باهام قهره مامان من بدبخت شدم فرهادم گناهی نداره اونم بدبخت شد ..... مامان بی کسم .....مامان بی کسم ......
    گریه می کردم و زجه می زدم حالم چند باری بهم خورد خانومی که آنجا بود من را به خونه ی سمیراینا برد بعد از سلام و احوالپرسی به اتاق سمیرا رفتم .
    ــ ــ چرا چشمات پف کرده .
    ــ ــ از خونه فرهاد برای همیشه خداحافظی کردم .
    ــ ــ شیرین چرا ؟
    ــ ــ نمی تونم دیگه خسته شدم بریدم .
    ــ ــ تو باید تحمل کنی !!
    همانطور که گریه می کردم گفتم : چقدر دیگه چی کار می تونستم بکنم که نکردم ....چقدر دارو خریدم چقدر بردم این کلینیک اون یکی کلینیک .... چقدر سوختمو لب تر نکردم و ننالیدم گفتم درست می شه تو بودی چی کار می کردی
    سمیرا با فریاد گفت: فرهاد گناه داره .
    ــ ــ من گناه ندارم ...مگه من بدبختی نکشیدم سمیرا کی مثل من روز خواستگاری اش گریه می کنه اما من کردم سمیرا کی مامان باباش را به خاطر عشقش ترک می کنه من کردم کی خانوادش با هم می میرند که باعث میشه تا آخر عمرم نبینتشون آه من بدبخت ...دلم نمی خواست اافه کار ی بره با حقوق کمش ساختم که بیشتر با هم باشیم ساناز عوضی معتادش کرد اونم اراده ترکش رو نداشت .....چی شد سمیرا اون عاشق پیشه چی شد ...کجاس من فرهادم رو می خوام ...از کار بیرونش کردند من کار رفتم اما نزاشت منم برم بی غیرت کاری کرده براش کار نیست ....
    بغل سمیرا خودم را جا دادم و گفتم : من دوسش دارم تا آخر عمرم دوسش دارم می رم که شاید خودش تر ک کنه شاید منو نبینه براش بهتر باشه فقط به خاطر خودش .
    فردا صبح با سمیرا برای گرفتن حکم طلاق به داگاه رفتیم و با هزار زور و زحمت گرفتیم و برای دو ماه دیگر ..در این فاصله من خانه سمیراینا ماندم و فرهاد خیلی بهم زنگ می زد
    سمیرا ــ ــ فرهاده !!
    ــ ــ برندار ...نمی خوام باهاش حرف بزنم .
    بعد از چند تا بوق به پیغامگیر رفت صدای خسته یفرهاد را شنیدم چقدر دلم هوایش را کرد دلم برایش تنگ شده بود برای دیدنش در روز طلاق ثانیه شماری می کردم .
    فرهاد گریه می کرد و گفت: سلام شیرینکم ... می دونم داری صدامو می شنوی ....می دونی قند عسلم چقدر دلم برات تنگ شده منم فرهاد ...فرهاد بیچاره فرها د بدبخت ...جز تو کسی رو ندارم مامان و بابام برای همیشه کانادا رفتند شیرین دوست دارم ....تو هم دوسم داری می دونم ..... شب ها یادم می ره ساعتم رو از دستم در بیارم یادته تو برام در می یاوردی هنوز انگشتری رو که روش نوشته شیرین رو نگاه می کنم هر شب .....شیرین ساناز من و تو رو بدبخت کرد تو بی معرفتی کردی بی وفایی کردی قول داده بودی با معرفت باشی ...تلفن را قطع کردم و گفتم : نشستی داری چرت و پرتای اینو گوش می کنی
    گریه کردم و گفتم : نها شده سمیرا ..... فرهادم تنها شده .
    روز طلاق من و فرهاد رسید گفتم حتما فرهاد نم یاد ولی اومد یک و تنها آمد لاغر شده بود سر ما خورده بود می خواستم بگم دکتر برو اما نگفتم تا من را دید خندی و به طرفم اومد و گفت :
    ــ ــ سلام خوشگلم ....شیرینکم ...عسلم ..... خوبی ؟
    جوابی بهش ندادم .
    گفت: خانومی خوبی عزیزم ؟
    دوباره هیچی نگفتم .
    دستانم را گرفت می دانستم به جز او پشت و پناهی نداشتم او هم نداشت اما ....
    ــ ــ جوابمو نمی دی ؟
    می خواست دستم را ببوسد اما نمی خواستم احساس حقارت کند دستم را کنار کشیدم و گفتم :
    ــ ــ سلام ...تو خوبی ؟
    ــ ــ بگو فرهاد ....
    ــ ــ فرهاد خوبی ؟
    ــ ــ نه نیستم دارم از دوری ات می میرم .
    خیلی مظلوم و مهربون شده بود .
    من را به طرف خودش کشید و با دستانش صورتم را گرفت و گفت :
    ــ ــ من فدای چشمان قشنگت بشم ......
    نوبت ما شد داخل رفتیم بعد از سلام هر کدام در جاهامون نشستیم از هم دور شده بودیم روز سختی بود با لاخره من و فرهادم با آن عشق ازدواج کرده بودیم و داشتیم از هم جدا می شدیم .
    قاضی: خانوم لطفی برای چی می خواید از شوهرتون جدا بشید ؟
    یک نگاه به فرهاد کردم و بعد رو به قاضی و با مکثی طولانی گفتم :
    ــ ــ معلوم نیست شوهرم معتاده .
    ــ ــ جواب آزمایش رو دارید و
    ــ ــ بله بفرمایید .
    ــ ــ خانوم لطفی دلیلتون برای طلاق همینه .
    قبل از اینکه حرفی بزنم فرهاد رو بهم کرد و گفت :
    ــ ــ بگو .... بگو ....شوهرم بد دهنه بگو می زنتم بگو دیگه راحت تر طلاق بگیری قاضی: آقای احمدی شما لطفا ساکت .
    ــ ــ اتفاقا شوهرم بد دهن نیست .
    ــ ــ شوهرت تو رو می زنه ؟
    ــ ــ نه فرهاد خیلی مهربونه فقط وقتی بهش مواد نرسه اگه من پافشاری کنم که بیرون نره می زنتم تنها مشکل فرهاد معتاد بودنشه .
    به قاضی نگفتم که من می توانستم بسازم و فقط به خاطر خودش طلاق گرفتم که دیگر دل سوزی های من را نبیند و شاید ترک کند .
    ــ ــ شما می تونی راحت طلاق بگیری چون شوهرت معتاده و حق طلاق با تو .
    وقتی قاضی این حرف را زد فرهاد سرش را پایین انداخت و سرش را گرفت من فقط نگاهش کردم بعد از مدتی سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد بغض کرده بود قاضی طلاق ما را گرفت و من مهریه ام را بخشیدم . من و فرهاد هر دومون گریه می کردیم چرا اینجوری شد من و فرهاد عاشقانه زندگی امان را شروع کرده بودیم .
    بعد از اینکه از دادگاه خارج شدیم من و سمیرا داشتیم تو ماشین سمیرا سوار می شدیم که فرهاد صدام کرد .
    ــ ــ شیرین من یک لحظه وایسا ...یه لحظه حرفمو گوش کن برای آخرین بار.
    نگاهش کردم و گفت: دوست دارم .
    بهش نگفتم منم دوست دارم .
    اشک در چشمان هنوز عاشقم حلق زد و سوار ماشین سمیرا شدیم و رفتیم وقتی پشتم را نگاه کردم دیدم فرهاد ایستاده و داره گریه می کنه .

    پــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــا یــــــــــــــــــــــــ ــــــــان


  10. Top | #10

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,431
    میانگین پست در روز
    9.42
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 420,170 در 26,740 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر

    قفل
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!


  11. 6 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .


موضوعات مشابه

  1. خواب شیرین فرهاد در 18 قدم
    توسط kiyasha67 در انجمن ورزشکاران ایرانی
    پاسخ ها: 6
    آخرین نوشته: 1391,12,13, ساعت : 10:54
  2. نانوا هم جوش شیرین میزند، بیچاره فرهاد
    توسط یگانه در انجمن اخبار کتاب
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390,02,28, ساعت : 13:18
  3. شیرین و فرهاد (به سبک امروزی ) | موبایل
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,10,24, ساعت : 12:42
  4. رمان داستان شیرین و فرهاد (به سبک امروزی) | محمد قیم
    توسط mohi66 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 9
    آخرین نوشته: 1389,10,24, ساعت : 11:02
  5. شیرین و فرهاد !
    توسط zeos در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,08,28, ساعت : 11:19

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •