ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان پارلا | anital کاربر انجمن
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: طرفدار کدوم شخصیت داستان هستید؟

رأی دهندگان
195. نظرسنجی بسته شده است.
  • شخصیت منفی داستان-علیرضا

    41 21.03%
  • شخصیت مثبت داستان- سیاوش

    154 78.97%
صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 106
  1. Top | #1

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان پارلا | anital کاربر انجمن

    دوستای خوبم من برگشتممممممممم...
    این هم یه رمان جدید!!!!
    امیدوارم شبیه نقاب عاشق نشه. از این که داستانام تکراری و مثل هم باشه متنفرم.
    چند تا نکته هست که اول از همه باید بگم:
    1) دوستانی که از سایر وبلاگ ها این داستان و کپی می کنند و می ذارن لطفا این قدر انصاف داشته باشن که اسم منم به عنوان نویسنده بذارن
    2) تشکر یادتون نره... امتیاز هم بدید اگه خوشتون اومد
    3) نقد! آقا نقد! تو رو خدا نقد! به خدا من از دیدن نقدهاتون اون قدر خوشحال می شم که اشکم در می یاد. یه سری از دوستان خوبم خیلی توی نقد نقاب عاشق شرکت می کردن و خیلی توی پیشرفتم بهم کمک کردن. واقعا دستشون درد نکنه.
    4) لطفا این جا پست ندید!!!!! هر چی خواستید بگید یا خصوصی پیام بدید یا توی تاپیک نقد. به خدا من جواب همه رو می دم.
    5) یه سری از دوستان گفتن که نقاب عاشق حال ما رو از هرچی پسره به هم زد! این داستانم حالتون و ممکنه از دخترها به هم بزنه. برای همین هشدار دارم بهتون می دم!!!!
    6) در مورد آخرش فعلا نظری ندارم ولی من دوست ندارم به کسی ضد حال بزنم برای همین اگر شد خوب تمومش می کنم.
    7) در مورد سرعت گذاشتن هم ... بستگی داره چه قدر از داستانم استقبال بشه. اگه نقد و تشکر و نظراتتون زیاد باشه مسلما من هم زودتر می ذارم.
    8) اگر مورد استقبال قرار نگیره حذفش می کنم چون برنامه م خیلی خیلی فشرده است و به زور برای این داستان جا پیدا کردم. اگه خوشتون نیومد رک و رو راست بگید حذفش کنم.
    9) شاید نتونم زود به زود و هر روز بذارم. چون دانشگاه و درس و ....
    10) اممم... دیگه چیزی به نظرم نمی رسه...

    پارلا | anital کاربر سایت | نقد و معرفی کتاب



    با تشکر ویژه از ayda3 عزیز برای طراحی جلد...

    پارلا یه اسم ترکیه به معنیه : درخشان و نورانی


    خلاصه: جمیله خیلی بلند پروازه و از وضعیت زندگیش راضی نیست. اون به دلایلی از پلیس می ترسه و ازشون دوری می کنه. سعی می کنه با پسرهای پولدار دوست بشه و خودش رو به اونا پارلا معرفی می کنه و همه ی تلاشش اینه که دلشون و به دست بیاره. یه روز به طور اتفاقی با سیاوش آشنا می شه که یه پلیسه... پارلا از اون خیلی می ترسه و فکر می کنه که سیاوش همه جا دنبالشه و اونو زیر نظر داره. تا این که متوجه می شه سیاوش برای یک ماموریت پلیسی روی اون حساب باز کرده... . ( چه قدر من بد خلاصه می کنم... اگه شد بعدا خلاصه ش و عوض می کنم)


    نکته ی مهم: تمام شخصیت های داستان خیالی هستن... این داستان قصد توهین به هیچ قشری از اعضای جامعه رو نداره... تمام تاریخ ها و مکان ها و اسم ها و شخصیت ها و غیره تصادفی هستن... فردا پس فردا هم نیاید بگید که به پلیس و آرایشگر ممکلت توهین شده! نیاید بگید دانشجوی شیمی چرا این طوریه! اگه از این کارها بکنید داستان و حذف می کنم. گفتم که داستان خیالی هستش!!!
    _ خانومم! یه لحظه تشریف بیارید اینجا!
    مارال محکم توی بازویم زد و گفت:
    گشت ارشاده.
    قلبم در سینه فرو ریخت. سریع برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. دو تا مامور پلیس با چادرهای مشکی و چشم هایی که از سر دقت تنگ شده بود نگاهم می کردند. پشت سرشان ون نیمه پری قرار داشت. آب دهانم را قورت داد و یک دفعه شروع کردم به دویدن. با آن کفش های پاشنه ده سانتی نمی توانستم خیلی تند بدوم. صدای فریاد مارال را شنیدم:
    پارلا بدو!
    نمی دانستم مارال در چه موقیعی است. فقط با سرعت از پایین میدان ونک به سمت بالا می دویدم. مردم را با آرنج کنار می زدم و با سرعت می دویدم. نفسم داشت بند می آمدم. کفش جلو بسته ام به ناخن های کاشته شده ی پایم فشار می آورد. دو مرد را با آرنج کنار زدم و سریع خودم را در اتوبوس خط آزادی- ونک انداختم که داشت به حرکت در می آمد. اتوبوس راه افتاد و من مامور پلیس را دیدم که پشت اتوبوس متوقف شد. نفس نفس می زدم و احساس می کردم که قلبم در دهانم است. بدنم از ترس می لرزید. مامور پلیس بی سیم زد و چیزی را گزارش داد که من خوب می دانستم پلاک و مشخصات اتوبوس است. لبم را گزیدم. شالم را جلو کشیدم و کفش هایش را در آورد. با خودم فکر کردم:
    اگه توی ایستگاه بعدی منتظرم باشن چی؟
    دست لرزانم را به میله ی اتوبوس گرفتم و دست دیگرم را روی قلبم گذاشتم که به شدت می تپید. ترافیک هم قوز بالا قوز بود. چند نفر از خانم ها که توی اتوبوس بودند نگاه بدی به سر و وضع من کردند. در دل گفتم:
    چیه؟ بیاید من و بخورید!
    یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. اتوبوس که توی ترافیک متوقف شد بلند گفتم:
    آقای راننده پیاده می شم.
    آن قدر اتوبوس شلوغ بود که راننده چیزی نشنید. دوباره بلند داد زدم:
    در و باز کنید! پیاده می شم.
    مردها که در قسمت مردانه و نزدیک به راننده رسیده بودند بلند گفتند:
    پیاده می شن. نگه دارید.
    از اتوبوس پیاده شدم. سریع کرایه را حساب کردم و به سمت بالا دویدم. آسفالت کف خیابان پاهایم را زخم کرد. چاره ی دیگری نداشتم. کفش های پاشنه بلند پدر پایم را در می آورد. آسفالت داغ امانم را برید. در آن ظهر تابستان شر شر عرق می ریختم و تمام آرایشم روی صورتم ماسیده بود. موهای مشکی رنگم به شقیقه هایم چسبیده بود. به سمت خیابان ونک دویدم. کنار مرکز خرید ونک متوقف شدم. خم شدم و دست هایم را روی زانوهایم گذاشتم. چند بار نفس عمیق کشیدم تا عاقبت نفسم جا آمد. دست در کیفم کردم و شماره ی مارال را گرفتم. بعد از دو تا بوق مارال گوشی را برداشت و بلافاصله پرسید:
    کجایی؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    کنار مرکز خرید ونک. بیا سر خیابون ونک. از این جا ماشین می گیریم می ریم.
    مارال اعتراض کرد:
    اونجا که برای جردن ماشین نداره.
    با عصبانیت گفتم:
    داره. اون خیابون پایینی ایستگاه تاکسی ها ماشین برای جردن داره.
    مارال گفت:
    پس بیا اون جا. من دیگه بی خودی بالا نمی یام.
    قطع کردم. نگاهی به کفش های مشکی پاشنه ده سانتی ام کردم. کفش های قشنگی بود. با این حال تنها چیزی که در آن لحظه می خواستم یک جفت دمپایی بزرگ و گشاد بود. پاهای زخمیم را در کفشم کردم و لنگان لنگان به سمت محل قرارم با مارال رفتم. کیفم را روی شانه ام انداختم و خدا را شکر کردم که در آن ظهر گرم تابستان کسی برای خرید از خانه خارج نشده بود.
    هوای گرم نفسم را بند آورده بود. دستی به پیشانیم کشیدم و عرقم را پاک کردم. چشمم به دختری افتاد که در ایستگاه نشسته بود. موهای قهوه ای خوشرنگی داشت که آن را آفریقایی بافته بود و به صورت باز دورش ریخته بود. پوست صورتش برنزه بود و و پیشانی خیلی بلندی داشت. چشم هایش مشکی بود و ابروهای باریک و کمرنگش بر اثر اخم کردن در هم بود. قدش از حالت متوسط کمی کوتاه تر بود. اندام موزون و کشیده ای داشت و سرتا پا مشکی پوشیده بود. به او نزدیک تر شدم و گفتم:
    تو رو با این ریختت نگرفتن؟
    مارال از جایش بلند شد و گفت:
    حواسشون به تو پرت شد. عین فنر از جات پریدی بعد تا به خودشون بیان ناپدید شده بودی.
    پوفی کردم و گفتم:
    نزدیک بودها!
    مارال خندید و گفت:
    قلبم توی دهنم بود.
    من و مارال سوار ماشین پیکانی شدیم و من بلافاصله بادبزنی از توی کیفم در آوردم و گفتم:
    از دست این شهریور.
    مارال مژه های بلند و پرپشتش را به هم زد و گفت:
    الان که خوب شده. پس مرداد و چی می گی؟
    من اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:
    یادم ننداز. عجب ماه گندی بود. دلم برای زمستون و برف تنگ شده. دلم برای سرما تنگ شده.
    مارال پوزخند زد و گفت:
    توی پاییز و زمستون هم که همیشه دلت برای تابستون تنگ می شه. تو همیشه یه چیزی برای غرغر کردن پیدا می کنی.
    نیم ساعت بعد من روپوش سفیدم را پوشیده بودم و داشتم جلوی آینه ی آرایشگاه به صورتم رژگونه می زدم. لبخند وسیعی زدم و گونه هایم را بیرون انداختم. بعد شروع کردم به پخش کردن رژگونه ی نارنجی رنگ. مهری خانم موهای مش کرده و کوتاهش را با کلیپس کوچکی بست و گفت:
    ساقی امروز مشتری نداره و نمی یاد. بهش گفتم بیاد شاید کسی بدون وقت بیاد ولی گوش نکرد. نشسته داره سریال نگاه می کنه.
    مارال به سمت مشتریش رفت و آلبومی را به دست او داد و گفت:
    مدلی که می خوای رو انتخاب کن.
    مهری خانم در آن همهمه و شلوغی خودش را به من رساند و گفت:
    بیا مشتریت اومد.
    من گفتم:
    باشه! الان می یام.
    آخرین لحظه رژ زدم و به تصویر خودم در آینه نگاه کردم. چشم های سبز کشیده و مژه های مشکی داشتم. مژه هایم کوتاه ولی پر بود. بینیم در قسمت انتهایی کمی گوشتی می شد ولی تقریبا خوب بود. گونه های برجسته و چانه ی باریکم حالت قلبی شکلی به صورت رنگ پریده ام داده بود. ابروهای کمانی رنگم جذابیت چشم هایم را دو چندان کرده بود. لب هایم زشت ترین عضو صورتم بود. لب های کوچک ولی گوشتی داشتم که اصلا خوش فرم نبود. لب بالایم کمی از لب پایینم گوشتی تر بود و جلوتر از لب پایینم قرار می گرفت. قد متوسطی داشتم ولی هیکلم خیلی خوب بود و بابت این خوب نگه داشتن خیلی هم زحمت می کشیدم. در کل می شد گفت دختر زیبایی هستم ولی در همان آرایشگاه هم از من زیباتر پیدا می شد. بدون شک جذاب بودم و این جذابیت را با جادوی لوازم آرایش بیشتر هم می کردم.
    من مسئول طراحی و کاشت ناخن بودم. مهری خانم مو رنگ می کرد. ساقی بند می انداخت و مارال مسئول بافت آفریقایی بود. مهری خانم مادر ساقی بود. آن دو خیلی شبیه هم بودند. هر دو صورت های بانمک و زیبایی داشتند و تپل بودند. چشم های مشکی و ابروهای هشتی با دم بلند داشتند. من هیچ چیز را در دنیا با کشیدن لپ های گوشتی ساقی عوض نمی کردم. مهری خانم بینی پهنی داشت که در واقع شبیه بینی ساقی قبل از عمل بود. آن دو بسیار خونگرم و مهربان بودند و آن قدر دوست داشتنی بودند که حتی من که دختر حسودی بودم به خودم اجازه نمی دادم که به زیبایی آن ها حسادت کنم.
    من خودم را در کارم غرق کردم. پشت سر هم با پورد و ژل و سوهان برقی سر و کله زدم. فرنچ کردم و از خودم طرح اختراع کردم. عاقبت مارال به شانه ام زد و گفت:
    ساعت نه شبه. پاشو بریم شام.
    چشم های مارال از شیطنت برق می زد. مارال در حالی که رو به روی آینه صورتش را آرایش می کرد گفت:
    بدو که الان هرچی بچه پولداره می ریزه بیرون.
    ویرایش توسط anital : 1390,07,27 در ساعت ساعت : 20:54
    ..::..وبلاگم..::..

    گاهی باید از دیگران فاصله بگیری
    اگر اهمیت دادند ارزشت را خواهی فهمید
    و اگر اهمیتی ندادند
    خواهی فهمید کجا ایستاده ای ... !


    دوستان عزیز همین طور که می بینید رمان های رایحه ی ممنوع و معشوقه ی شیطان در دسترس نیستند، پی دی اف ندارند و قابل دانلود هم نیستند. نامرئی شدند. لطفا در این زمینه به من و مدیرها پیغامی ندهید. ممنون


  2. 621 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # NEGAR # , # بلوط # , #PARDIS# , * sogi jOoOn * , * حدیث * , ~Niayesh~ , **samanta** , **Silver Star** , *Ghazal* , *kArAne* , *mhm* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *SENURITA* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , *بارون پاییزی* , *مائده* , *یاس سپید* , +Lily , +Neda+ , -bahareh- , -Farimah- , -دایان- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 677389 , 72STAR , 90ia , aazziinn , abby7 , abnos , abrak , akijun , Alice in Wonder , alikhademi , Alireza1461 , ali_jon , ali_shey , alonegirl , Altin ay , aminlily40 , ana-armin , Anahita.s , angel67 , Angelical , ANNE , Anolin , aquamarin , Ara19 , aras , arash.a , architect_shima , ariany , arman_iran , armin.kz , armita1819 , Arnika-Alone , aroosak , Arrosha , Artemisa , aryana.n , asemane nili , aseman_82 , ashoka , asoodeh , atei_69 , autumn.girl , ava.n , AVESTA , AYDA alone , ayda90 , Az@de , azam 24 , azar1 , b.khorasani , BaharәH , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , baran_1990 , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , behnaz98 , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , Borono , BRTR , cccccccc , choghor , cole , dante21 , darya19 , day break , DDjooon , dDorsa , Delasa , deragun , diena , Digital Girl , dj_bass , dokhtare babash , down13 , eglantine-m96 , ehsan_mass , elahe.goddess , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elham97 , Elhamhb , elhamtt , elham_ng , eli5 , elmir4 , elmiraa_20 , Elnaz , enriqoe , epink , eshghe gomshode , evanescence93 , evva , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , faghatdream , fahime_kiticati , fani black 212 , Far Naz , farajoon , fariba48 , faribash , fariba_hed , farima021 , farin.m , farizad , farnas , Farnaz , farnaz21 , Faryad Zire Ab , faryba , fateme16 , Fatemeh.98 , fatemeh.ss , fati..a , fatima92 , fatima_59 , fk-osh-d , flavia , foozhan az , foroogh 54 , fzzzz2002 , G.Atishpare , gandomsa , ghazale49 , gheisareh , gherti , ghorbani , gogoli , gole mikhak , golgoli jaan , gord , gord Afarid , gorestan man , guitar , H..GH , hala , hamideh , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , haniyeh120 , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , hengameh.sh. , hidenam , hoaya , hohoo , homaa , honey_x , Hoopoe , hooriehgholami , horin , hotsummer001 , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , jess!can!lz , JoOjOo Bala , kathyn , khalesuske , khoshhal , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , kurda smahlt:< , Lair_Nilo , laleh.winter , LandGirl , lavagirl , Le!lY , legend69 , leila.kh , leila93 , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M-crazy , M.gIrL , m.h73 , m.mahya , M.matineh , m0zhdeh , maahak , madad , madi , mahana1 , Mahed , mahnazmom , mahoniya , mahsa.76 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , MAHTAB63 , mahtabi22 , mahtaj , mAhTa_sAsI , manemah , maneou , mania22 , Mar*Mar banoO , maral84 , marmar-joon , marmara25 , mary341 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , math20 , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , minimona , mirage , misha_kavir , misha_porro , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , mozhiiii bala , mustafa25 , m_h_n , N!l00f , n!loof@r , N*O*S*H*I*N , n@st@r@n-gh , naazi , nafas44 , Nahid72 , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran b , nastaran86 , nastiya , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , negarh91 , negin-joon , negin777 , negin_so , Nelson , nemesis , neshan , nia12 , niayesh00 , niayesh_s.s , nigar_403 , nika21 , nillooo , niloofarane , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninio , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , nooshzad , nutty , olala , OoPs , paradise , pare , pariedarya , parisabeheshti , ParMoun , parnar , parnian99999 , parshan 77 , patough , perijooon , Pink*rojano , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , raha97 , raha_16 , rahgozar7 , rahil2 , ramesh20 , ramisa.lamis , ramlin , reha , REMIX , rey rey , reza9000 , Rnpdr , rogzana , rohollah , rokhsan , romina ab , rooyayeabi , rose33 , ROZA95 , rozi-91 , rozok , rural girl , S-A-R-A , s.d.yeganeh , s.sh , s@raa , saba12 , saba_lovly , sadaf.a , safo , saghar.happy , SAGHIIIII , sahele jonoob , sahely , sakera , samandf , samaneh1368 , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , sana1994 , sanashsh , sanaz_ , sania555 , sara 42 , SARA-SORI , sara.R , Sarah* , sarah1 , saraw**** , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , set@yesh , setareh30 , setareh67 , shadab70 , shaghhayeghh , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , sharona , shecary , SheiTa , Shifteh , shimash , shiva joon , shsj , silverstar , sima3ni , sinsor , sirius , skiver , ~sky angel~ , snopoy , Snow Dream , sogand n , sohi , sollmaz , soode , sotazi , Patient.Stone , Star-Crossed-Lover , Star_69 , stts , SUKUT , sunny20 , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@n@z , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , talhat , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tatar , taty9918 , tghyasfr , The Wind , Tifani Jon , tina 1989 , ti_na60 , tondar1365 , topaz , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vala , vampire123 , Veni , venus7021 , vida62 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yaqush , yas baran , YAS95 , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yas_m , ZAHRA EM , zahra.gol , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zanbagh , zina , zizi.m , zizi26 , _ SPEED _ , _NoNasH_ , |YaSsiii| , ~ Abji ZAhra ~ , ~ ghazali ~ , ~Karen~ , ~mehrnaz~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~SariR~ , ~shahrivar~ , ~Tulip~ , «zahra» , Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒற£เ!3Д , آتشفشان , آذردخت , آذرين , آرتمیس 98 , آرنیکا , آنیتا , آیتای , ادم برفی , اردیبهشت 75 , ارزو. , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بلور , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تنهـــــآ , تهمتن , تينا.م , جلوه , جوشی , خانم فسقلی , خانومی , خوشگلم من , درسان , رز وحشی , رضا1 , روشناک , زهرا رضایی , زهرا صیادی , زهرا..... , زوها , ستاره ی رها , ستایش 66 , سحربانو69 , سكوت ابريشم , سمیرا سیدی , سودی جون , سپید بخت , سکوت من , سیمیندخت , شادئ , شاهزاده شب , شب , شراره ارکات , شقایق وحشی , شین شین جیگر , شیوا , صابری , صعوه , طلوع عشق , غزال*zelzeleee , غــــزال , فاطمه حيدري , فاطي91 , فانوس دریایی , فرنوش72 , فسقلی , فهیمه67 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامانی جون , مامیچکا , ماه سیما , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهدیه رادمنش , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مَه رو , نارینا.. , ندای بهار , نسيا , نيكيتا , نگاه روشن , نیان , نیلوفر:-) , هلیا رها , هلیا11 , هوفریا , والا , ياابالفضل , پارمیداا , پدیده , پـردیس , پهره , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گلسار , گنجشک , گنجیشک , گندمک000 , گونش , یاحسین , یاسمین.م , یـاس , یهدا , یگانه , დ●•·hanymo·•●დ , ღ ghazali ღ , ღ pArIsAღ , ★A N A H I T A★ , ☆ SetareH ☆ , ♔ αϻἰг κнаη ♔ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥ , ✖م♥ر✖ی♥م✖

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,437
    میانگین پست در روز
    9.17
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,622
    تشکر شده 422,558 در 26,767 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
    ممنون
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!


  4. 251 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .

    * sogi jOoOn * , ~Niayesh~ , **Silver Star** , *kArAne* , *~Faezeh~* , +Lily , +Neda+ , -Farimah- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 677389 , 72STAR , 90ia , abrak , Alice in Wonder , ali_jon , Altin ay , anital , ANNE , Ara19 , aras , arash.a , aroosak , Arrosha , ashoka , asss , autumn.girl , AVESTA , azam 24 , bahooneh10 , banoojun , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , betiya , birdana2 , blue berry , cccccccc , choghor , csss , Delasa , Digital Girl , dokhtare babash , down13 , eglantine-m96 , elahe.goddess , elahe70 , Elen , eli5 , elmir4 , enriqoe , evanescence93 , evva , Eyes Wide Shut , faezeh88 , faghatdream , fani black 212 , fariba48 , faribash , Farnaz , Faryad Zire Ab , fati..a , fatima_59 , fk-osh-d , flavia , foroogh 54 , G.Atishpare , geniuse , guitar , H..GH , Haniday , haniyeh120 , hanye , helen888 , hidenam , homaa , honey_x , hooriehgholami , horin , ili mah , jarmefkhis , JoOjOo Bala , kathyn , kimi-vorojak , king _ panther , laleh.winter , Le!lY , leila.kh , leona , lili5225 , lo-iii Jlc , M&M_601 , m0zhdeh , madad , mahana1 , Mahed , mahsa.76 , Maht!sa , mahtab10 , mahtabi22 , mahtaj , maral84 , mary341 , mehrsa_m , midnight sun , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , misan , misha_kavir , mona92 , n@st@r@n-gh , Nahid72 , negar*pb , negin-joon , Nelson , nemesis , niayesh_s.s , niazruby , nigar_403 , niloufar_rose , ninio , nlp16001 , NO ONE , nutty , paliz-sm , pare , ParMoun , parshan 77 , parshang , Pink*rojano , pr.delafrouz , raha498 , rahgozar7 , ramesh20 , ramlin , REMIX , rozi-91 , S-A-R-A , s.sh , saba12 , saba_lovly , safo , SAGHIIIII , sahely , samandf , SaMirA.Ha , sania555 , sara 42 , SARA-SORI , sara.R , sazin513 , serentipiti , SETARE SOHEYL , shaghhayeghh , shakiba_2510 , shamilaamir , Shifteh , shimash , sima3ni , ~sky angel~ , sogand n , sohi , sollmaz , Patient.Stone , sparrow , Star_69 , sydney , S_64 , s_donia323 , T@n@z , tatar , taty9918 , tghyasfr , Tifani Jon , tina 1989 , UnKnOwN_Sh , Veni , violet_kl , yalda97 , yasna:s:.: , yas_m , ZAHRA EM , Zahra Mokhtari , zahra.gol , zahra_jk , Zahra_niki , zizi26 , _ SPEED _ , ~ ghazali ~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , آتشفشان , آذرين , ارزو. , بارون بهاری , بلور , بی بی گل , ترنج خاتون , خانم فسقلی , دریا دل , رز وحشی , رضا1 , روشناک , زهرا رضایی , زهرا صیادی , سحربانو69 , سیمیندخت , شاهزاده شب , شیوا , غزال*zelzeleee , غنچه خاموش , فاطي91 , لیلا931 , لیلی A , مریمی__ , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مونا** , مینگول , ندای بهار , نسيا , نی نی توچولو , نیان , هلیا رها , والا , پارمیداا , پدیده , کابوک , کابوی , کمند , گلسار , گنجشک , یاحسین , یاسمین.م , یـاس , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ★A N A H I T A★ , ☆ SetareH ☆ , ♥parmiss♥

  5. Top | #3

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Wink

    من روپوشم را در آوردم. رو به روی آینه ایستادم. موهای مشکی زیبایم که به صورت فرهای درشت بود را بالای سرم کپه کردم و گفتم:
    خدا رو شکر! چه قدر هم که تو به شروین وفاداری!
    لب و لوچه ی مارال آویزان شد و گفت:
    مامانش اینا خیلی مخالفند. پدرش و در اوردند. پول تو جیبیش و نصف کردند. در حد مرگ از من بدشون می یاد. همین روزهاست که شروین بی خیال من شه. آخه خیلی نازک نارنجیه و به مامانش هم وابسته ست.
    من مانتوی مشکی کوتاهم را پوشیدم و پرسیدم:
    خب محسن چی؟
    مارال خندید و گفت:
    وای! باباش فهمید! می دونی که خونواده ش مذهبیند و خیلی به دوستی دختر پسر حساسند. باباش که فهمید زنگ زد به من. یک کلمه حرف بد نزدها ولی یه چیزهایی گفت که برای اولین بار توی زندگیم خجالت کشیدم.
    من به این حرف مارال خندیدم. مارال با شیطنت نگاهم کرد و گفت:
    خب! خانوم! تو که نباید درد پول داشته باشی. اون پسره یاسر چی شد؟ خیلی پولدار بود که... هرچند که از قیافه ش خوشم نمی یومد. یه میلیون پول گوشیت رو داد.
    من با نارحتی گفتم:
    رفت خارج.
    مارال اخم کرد و گفت:
    اه! من و تو شانس نداریم. آخرشم گیر فری کچل می افتیم.
    فری کچل سوپری سر کوچه یمان بود که خیلی چشم چران بود.
    من گفتم:
    اگه شانس من و تو اِ که فری کچلم سراغمون نمی یاد. حالا ببین... هر چی پسر کور و چلغوز توی محله خواستگار منه.
    مارال خندید و گفت:
    من همونش هم ندارم.
    من نگاهی به شلوار لی سفیدم کردم. کم کم داشت کهنه می شد. کیف مشکی رنگم را روی شانه ام انداختم. وضعیت کیفم بدتر بود. پایین کیفم داشت پاره می شد. خریدن کیف برایم در اولیت بود. شال سفیدم را به حالت خیلی بازی روی سرم گذاشتم. گوشواره های لوزی شکل سفید مشکی ام را به گوش و دو تا انگشتر به دستم کرد. به همراه مارال به سمت ونک رفتم. از آن جا با اتوبوس به سمت تجریش رفتیم. توی اتوبوس مارال در مورد طرح های جدیدی که برای طراحی ناخن آمده بود صحبت می کرد و من هم گوش می کردم. به ناخن های کاشته شده ی خودم نگاهی کردم. ناخن های خودم خیلی زشت بود و برای همین عاشق ناخن های کاشته شده ام بودم. آن ناخن ها زیبایی خاصی به دست های سفیدم بخشیده بود. انگشت هایم خیلی کوتاه و پوست دستم نرم بود. هر چه قدر که من عاشق لپ های ساقی بودم او هم عاشق دست های کوچک من بود.
    خیابان تجریش زمین تا آسمان با محل زندگیمان فرق می کرد. در محله ی ما به زحمت ماشین دیده می شد ولی آن جا ماشین هایی می دیدیم که بدون اغرق بیشتر از صد میلیون قیمت داشتند. من و مارال کمی آن جا گشت زدیم. طبق معمول با صدای بلند هر و کر می کردیم. بی دلیل می خندیدیم و فقط می خواستیم جلب توجه کنیم. ادا اطوار و ناز و عشوه های مارال بیشتر از من بود. در عوض من خوشگل تر بودم. زوج خوبی بودیم و همیشه توجه ها را به سمت خودمان جلب می کردیم. یک ماشین شاسی بلند کنارمان متوقف شد که دو پسر جوان توی آن بودند. راننده گفت:
    دو نفر چه قدر؟
    مارال با گیجی گفت:
    چی؟
    پسر که لحنش اصلا دوستانه نبود گفت:
    چه قدر می خواید دو نفرتون با هم؟
    من بازوی مارال را گرفتم و به پسر گفتم:
    برو بچه! معلومه بار اولته که نمی دونی کجا باید دنبالشون بگردی.
    چشم غره ای به پسر رفتم و به همراه مارال از آن جا دور شدم. ماشین ها برای ماشین شاسی بلند که بدجا توقف کرده بود بوق می زدند. من لبم را گزیدم و گفتم:
    زیاده روی کردیم؟
    مارال که کمی عصبانی به نظر می رسید گفت:
    نه بابا! طرف اسگل بود. این جا که جاش نیست. من مطمئنم.
    دوباره دست همدیگر را گرفتیم و شروع کردیم به الکی خندیدن. یک ماشین زانتیا برایمان بوق زد. مارال سرش را کج کرد و از لا به لای دسته های بافته ی شده ی موهایش به پسرهایی که در زانتیا بودند نگاه کرد. زیر لب گفت:
    خوب نیستن.
    مسیرمان را عوض کردیم و از زانتیا دور شدیم. دختری از برابرمان رد شد که حسرت را به دلم انداخت. بنز کوپه ای که زیر پایش بود نزدیک دویست میلیون قیمت داشت. از همان فاصله برق طلا و جواهراتش داشت چشم هایم را در می آورد. دلم از ناراحتی پیچ می خورد. با خودم گفتم:
    چی می شد منم نصف این آدم پول داشتم؟ نگاهش کن! ماشین و تو رو خدا! ای خدا! این چه شانس گندیه که من دارم؟
    صدایی ما را به خودمان آورد:
    اونو نگاه نکن... من و نگاه کن خوشگله.
    به ماشینی که پشت بنز پارک شده بود نگاه کردیم. یک پسر خوش تیپ سوار بی ام و ی سفید رنگی بود و با لبخند به من نگاه می کرد. من در دل گفتم:
    باز ای ول به خوشگلی خودم!
    پوزخند زدم و به خودم گفتم:
    اونم نیستی د آخه!
    نزدیک بی ام و که شدم پسر گفت:
    سوار شو در خدمت باشیم عروسک!
    من مژه هایم را به هم زدم و گفتم:
    آخه با دوستم اومدم.
    و لبخند ملیحی تحویلش دادم. پسر که می خندید گفت:
    خب دوتایی سوار شید.
    من جلو نشستم و مارال پشت نشست. پسر با لبخند چشم از ترافیک برداشت و گفت:
    خب خانوم خوشگله به چی زل زده بودی؟
    من به سرعت خالی بستم:
    به اون دختره. تا دیروز همسایه ی ما بود و فرقون هم نمی تونست تکون بده. نمی دونم باباش از کجا اورده بنز انداخته زیر پاش.
    مارال زد زیر خنده. پسر هم خندید و گفت:
    لعنت به تازه به دوران رسیدگی!... اسمتون چیه خانوما؟
    من گفتم:
    پارلا!
    مارال هم گفت:
    مارال!
    هیچ وقت اسم هایمان را دروغ نمی گفتیم. تجربه ثابت کرده بود که همیشه در صورت دروغ گفتن سوتی می دهیم. پسر با هر دوتایمان دست داد و گفت:
    منم کیوانم.
    قیافه اش معمولی بود. جلوی موهایش کمی ریخته بود. ته ریشش بهش می آمد. چشم ابرو مشکی بود و بوی عطر خوبی می داد. او گفت:
    خب! کجا بریم برای شام؟
    من در دل گفتم:
    فکر کنم اینم دیگه صدای قار و قور شیکم مارال و شنید.
    من شانه بالا انداختم و گفتم:
    فرقی نمی کنه... خیلی اهل شام نیستم.
    می دانستم اگر کیوان بی خیال شام بشود مارال من را می کشد. کیوان خندید و گفت:
    تو که باربی منی. یه امشب و به خاطر من شام بخور.
    من مژه هایم را به سرعت بهم زدم و با لبخندی گفتم:
    هر چی تو بخوای.
    لبخند زدن به صورتم می آمد. صورتم را از آن بی روحی در می آورد ولی خیلی اهل لبخند زدن نبودم. بیشتر مواقع بی اراده اخم هایم در هم می رفت. کیوان ضبط را روشن کرد و آهنگ رپی گذاشت. رو به ما کرد و گفت:
    مشخصاتتون و بگید که بیشتر آشنا شیم. چند سالتونه؟ دانشگاه می رید؟ خونه تون کجاست؟
    من از این قسمت متنفر بود. همیشه می ترسیدم به خاطر دروغ گفتن راجع به خانه یمان ضایع بشوم. با این حال لبخندی زدم و دوباره خالی بستم:
    ما بیست و یه سالمونه و من دانشجوی روانشناسیم و مارال هم مهندسی کامپیوتر می خونه. خونه مون هم جردنه.
    کیوان پرسید:
    همسایه اید؟
    مارال که با یک دسته از موهای بافته اش بازی می کرد گفت:
    تقریبا.
    کیوان دنده را عوض کرد و گفت:
    منم بیست و سه سالمه. خونه مون ولنجکه. درسم نخوندم. توی شرکت بابام کار می کنم.
    کیوان جلوی یک رستوران شیک و مجلل نگه داشت. پیاده که شدیم من به صورت مارال نگاه کردم. دعا کردم کیوان برق توی چشم های مارال را نبیند. من که سعی می کردم زیاد به در و دیوار توی رستوران نگاه نکنم و خودم را عادی جلوه بدهم... طوری که انگار این منظره را هر روز موقع غذا خوردن می بینیم و اصلا هم به نظر جایی خاصی نمی آید... دنبال کیوان راه افتادم. در دل گفتم:
    به کیوانم خوش می گذره ها! دو تا دختر خوشگل کنارش وایستادن و باهاش خوش و بش می کنند. ای کاش مارال بیاد کنار من وایسته. این جوری این پسره پررو می شه.
    کیوان بین من و مارال نشست و شروع کرد به تعریف کردن از استیک های رستوران. آن قدر گفت که من و مارال راضی شدیم مثل او استیک سفارش بدهیم. کیوان داشت از اوضاع شرکت باباش حرف می زد. اصلا به موضوع صحبتمان علاقه نداشتم. با این حال لبخندزنان به دهان کیوان چشم دوختم. کیوان هم زل زده بود به چشم های من و به نظرش آمده بود که من خیلی به این بحث علاقه مندم. پنج دقیقه ی بعد یک پسر جلو آمد و با کیوان دست داد. پسر خوش تیپی بود ولی اصلا خوش قیافه نبود. او در حالی که می خندید گفت:
    کیوان دوتا دوتا؟
    کیوان خندید و رو به من و مارال گفت:
    خانوما ایشون علیرضاست. دوستمه.
    بعد رو به علیرضا کرد و گفت:
    ایشون پارلا و ایشونم مارال هستند.
    علیرضا با ما دست داد و حال و احوال اعضای خانواده ی کیوان را پرسید. دو تا دستش را روی میز گذاشته بود و به سمت کیوان خم شده بود. لبخند کمرنگی هم روی لبش بود. تا کیوان سرش را می چرخاند او یک نگاه به من و یک نگاه به مارال می کرد. وقتی احوال پرسیشان تمام شد با کیوان دست داد به سمت دوستانش رفت. در کل چهار تا پسر بودند. وقتی علیرضا نشست سرهایشان را در هم کردند و در حالی که به من و مارال نگاه می کردند مشغول صحبت کردن شدند. من نگاهی به کیوان کردم و دیدم که لبخند می زند. در دل گفتم:
    دوستاش الان می گن چه قدر این کیوان جذابه که با دو نفر نشسته. کیوانم که داره حال می کنه. نمی دونه من و مارال به خاطر چی این جا نشستیم. نمی دونه چه قدر آویزونیم. آخه خپل! برو خودت و توی آینه نگاه کن بفهم که در حد من و مارال نیستی. هر چی داری از خیر سری بی ام و ی بابات داری.
    سرانجام غذا را آوردند. من آهسته غذا می خوردم و به حرف های بی سر و ته کیوان گوش می دادم. روی صحبت کیوان با مارال بود. مارال هم مرتب برای کیوان ناز و عشوه می آمد و کیوان هم لبخندزنان با او خوش و بش می کرد. من هم کمی آن طرف تر به زور جلوی خنده ام را می گرفتم. مارال واقعا با استعداد بود. قیافه ی معمولی و نچسبی داشت ولی آن قدر ناز و ادا داشت که در نهایت هر پسری را شیفته ی خودش می کرد. معمولا من پسرها را با جذابیتم جذب می کردم و مارال آن ها را با سیاست و ادا اطوارش نگه می داشت.
    همان طور که با لذت غذای خوش مزه را می خوردیم کیوان گفت:
    راستی! این پنجشنبه مهمونی دعوتم. می یاید با هم بریم؟
    من و مارال نگاهی به هم انداختیم. معمولا با کسانی که برای یک شب و یک شام سوار ماشینشان می شدیم خیلی صمیمی نمی شدیم. مارال شانه بالا انداخت. من از توی چشم های مارال خواندم که چندان بی میل نیست. لبخندی به نشانه ی موافقت زدم. مارال که با حالت قشنگی موهایش را از جلوی چشمش کنار می زد گفت:
    مهمونی کجاست؟
    کیوان گفت:
    مهمونی پسر عمومه. همون ولنجکه. نزدیک خونه ی ماست.
    من و مارال دوباره به هم نگاه کردیم. مارال سری به نشانه ی موافقت تکان داد. کیوان به مارال خیره شد و مارال هم با حالت قشنگی مژه هایش را به هم زد. من با خودم فکر کردم:
    اگه یه کم از استعداد مارال رو داشتم تا حالا سه بار شوهر کرده بودم.
    سرم را پایین انداختم و به فکر خودم آهسته خندیدم. کیوان منتظر جواب بود. عاقبت مارال گفت:
    باشه. حرفی نیست. می یایم.
    کیوان نوشابه را به لب هایش نزدیک کرد و گفت:
    می یام دنبالتون پس!
    من و مارال وحشت زده به هم نگاه کردیم. در عین حال خنده یمان هم گرفته بود. داشتیم ضایع می شدیم. من لبخند قشنگی زدم و گفتم:
    مگه عقلت کمه؟ از اون جا بیای جردن بعد دوباره برگردی؟ می دونی جردن شبا چه قدر ترافیکه؟ من و مارال خودمون می یایم دیگه.
    مارال نفس راحتی کشید. کیوان قبول کرد.
    سرم بی اراده به سمت علیرضا چرخید که نگاهش را به من دوخته بود. حتی وقتی چشم تو چشم شدیم سرش را نچرخاند. با پررویی بهم زل زده بود. من چشم غره ای بهش رفتم و سرم را به سمت کیوان چرخاندم. دیدم که کیوان دارد چپ چپ نگاهم می کند. او گفت:
    بار آخرت باشه که برای علیرضا عشوه می یای. هیچ خوشم نمی یاد که باهاش تیک بزنی.
    من ابرو بالا انداختم و او را مسخره کردم:
    تو شهر شما به چشم غره رفتن می گن عشوه اومدن؟
    در دل گفتم:
    نکبت! اگه هل نکرده بودم و سوار ماشینت نشده بودم شاید این علیرضا به تورم می خورد... به لباساش می خوره که پولدارتر از توی خپل باشه.
    این بجث را ادامه ندادیم. من نگاهی به ظرف غذایم کردم. هیچ وقت تمام غذا را نمی خوردم. به نظرم این که غذا در ظرفم اضافی بیاید کلاس داشت. لب هایم را با دستمال پاک کردم. آهسته آهسته غذا خورده بودم و سیر شده بودم. کیوان نگاهی به غذای نصفه کاره ی من انداخت و گفت:
    چرا بقیه ش و نمی خوری؟ به خدا تو مثل باربی می مونی. لازم نیست این قدر مراعات کنی.
    من خندیدم و گفتم:
    نمی تونم بیشتر بخورم. گفتم که شبا شام نمی خورم ولی خیلی خوش مزه بود. نمی دونم چه طوری تونستم این همه بخورم.
    مارال هم به تقلید از من غذایش را نصفه کاره گذاشت. کیوان پول میز را حساب کرد و اصرار کرد که ما را برساند. هر چه قدر من و مرجان اصرار کردیم که خودمان می رویم کیوان راضی نشد. البته من می دانستم که کیوان می خواهد مطمئن شود من و مارال واقعا خانه یمان جردن است. ناچار شدیم دوباره سوار ماشین او بشویم. من اخم کردم و در دل گفتم:
    از این قسمت متنفرم. این یارو که تا دو دقیقه پیش پپه بود یهو چرا بچه زرنگ شد.
    با این حال به کیوان خندیدم و سعی کردم نشان بدهم که اصلا از این موضوع که او می خواهد ما را برساند ناراحت نیستم. کمی که گفتم و خندیدم مارال با پا به صندلیم زد. فهمیدم که زیاده روی کرده ام. سرم را چرخاندم و بیرون را نگاه کردم. ریش و قیچی را به دست مارال سپردم. مارال با حالتی عادی پرسید:
    این علیرضا رو چند ساله می شناسی؟
    کیوان به تندی پرسید:
    چه طور؟
    معلوم بود احساس کرده است که مارال نسبت به علیرضا علاقه مند شده است. مارال با خونسردی گفت:
    آخه خیلی بد نگاهت می کرد. معلوم بود داشت با دوستانش غیبتت و می کرد. مطمئنی که با هم دوستید؟
    در دل گفتم:
    با این یارو دشمنی خونی داره ها! از اونان که چشم و هم چشمی دارن. اه اه اه! این قدر از این تیپ پسرها بدم می یاد.
    کیوان که خیالش راحت شده بود گفت:
    خب... راستش... از دوران مدرسه تا حالا همدیگه رو می شناسیم. یه کم با هم رقابت داریم. خیلی رفیق نیستیم.
    من در دل گفتم:
    پس امشب حال کردی!
    به کیوان آدرس دادیم و سر کوچه پیاده شدیم. من و مارال خنده کنان به سمت آپارتمان شیک و هشت طبقه رفتیم. کیوان با دقت ما را نگاه می کرد. انتظار داشت که در آخرین لحظه جیم بشویم ولی من زنگ آیفون را زدم. برایش دست تکان دادیم و وارد آپارتمان شدیم.
    من و مارال به سرعت پله ها را پایین رفتیم. توی زیرزمین سه واحد وجود داشت. ساقی دم در یکی از واحدها ایستاده بود. شلوارک لی پوشیده بود و یک تاپ سفید تنش کرده بود. دختر تپل با صورتی بانمک بود. موهای بلند و لختش را تازه مش کرده بود. بینی عمل کرده اش هنوز چسب داشت. چشم های زیبایش مشکی بود. در کل دختر زیبایی بود. با دیدن ما خندید و گفت:
    باز می خواستید کی و بپیچونید؟
    من دستم را روی بینیم فشار دادم و گفتم:
    هیس! دیوونه! مامانت می شنوه.
    ساقی خندید و دستش را در هوا تکان داد و گفت:
    خونه نیست که!
    من و مارال نفس راحتی کشیدیم. مهری خانم به نظر ما خیلی روشنفکر بود و با کارهایی که ما می کردیم مشکلی نداشت ولی من و مارال هم دوست نداشتیم جلوی او زیاده روی کنیم. من وارد خانه شدم و گفتم:
    اگه می دونستم می گفتم تو هم بیای.
    کفش هایم را در آوردم و روی اولین مبل ولو شدم. انگشت های پایم را ماساژ دادم و گفتم:
    کفشه پدرم و در اورد.
    نگاهی به پاهایم کردم که صبح روی آسفالت داغ زخمی شده بود. می سوخت ولی وضعیت ظاهریش بد نبود. ساقی نگاهی به کفش کرد و گفت:
    خوشگله ولی.
    مارال روی کاناپه دراز کشید و گفت:
    مفتی گیرش اومده.
    ساقی زد زیر خنده و من گفتم:
    یاسر برام خریده بود.
    ساقی پرسید:
    این دفعه ماجرا چی بود که دوباره مجبور شدید بیاید اینجا؟
    مارال خمیازه ای کشید و گفت:
    یه پسره بود اسمش کیوان بود. فقط سوار شدیم و رفتیم شام خوردیم ولی مهمونی دعوتمون کرد و ما هم نخواستیم بپرونیمش.
    من نگاهی گذرا به در و دیوار خانه ی مهری خانم کرد. خانه ی بی نهایت زشت و دلگیری بود. خانه پایین تر از سطح زمین بود و فقط دو پنجره ی کوچک نزدیک به سقف داشت. پنجره ها در واقع رو به زمین پارک پشت آپارتمان باز می شدند. یک تلویزیون هجده اینچ قدیمی، یک رسیور ماهواره و یک دستگاه پخش روی میز مشکی رنگی رو به روی کاناپه های سفید رنگی که من و مارال رویشان لم داده بودیم قرار داشت. فرش های خانه رنگ و روفته بود. آشپزخانه بسیار کوچک بود ولی نسبت به جاهای دیگر خانه تمیزتر بود. مهری خانم به زور و مشقت یک گاز، یخچال، ماشین ظرف شویی و ماشین لباس شویی را کیپ هم در آشپزخانه جا داده بود. بعد از آشپزخانه یک راهروی باریک بود که به سه اتاق ختم می شد. اتاق مهری خانم بزرگ بود و اتاق ساقی هم معمولی بود ولی اتاق سوم درست مثل انباری بود. من هر وقت به خانه ی آن ها می آمدم ناراحت می شدم. نمی دانستم باید چه قضاوتی بکنم. پدر ساقی ثروتمند بود ولی وضع مهری خانم اصلا خوب نبود. پدر ساقی مردی مذهبی و بازاری بود ولی مهری خانم خیلی اهل نمایش و خودنمایی بود و با این که زن خوبی بود نتوانست زندگی خوبی را برای شوهرش بسازد. آن دو هشت سال پیش از هم جدا شدند. مهری خانم با آزادی های بسیاری که به ساقی می داد توانست او را راضی کند تا پیشش بماند. پدر ساقی هم مردی نبود که اگر ببیند ساقی مادرش را انتخاب کرده است او را منصرف کند. او سعی می کرد وسایل رفاهی بیشتری برای ساقی فراهم کند ولی غرور مهری خانم اجازه نمی داد که کمک های شوهر سابقش را وارد زندگی کند. نتیجه ی کار کردن ساقی و مادرش در آرایشگاه آن خانه ی دلگیر بود که به زحمت از پس اجاره اش بر می آمدند. برای مهری خانم مهم این بود که خانه اش جردن باشد!
    من و مارال در مدرسه با هم آشنا شده بودیم و بچه ی یک محل بودیم. از شانزده سالگی در آن آرایشگاه کار می کردیم و در آن جا بود که با ساقی دوست شدیم. سال پیش برای کنکور درس خواندیم. من شیمی کاربردی قبول شدم و ساقی زیست جانوری قبول شد. هم دانشگاهی بودیم ولی مارال در کنکور سراسری قبول نشد و در نهایت وارد دوره های پودمانی دانشگاه پیام نور شد و رشته ی حسابداری را انتخاب کرد.
    یک ربع بعد من و مارال با دیدن خمیازه های پی در پی ساقی خداحافظی کردیم و به سمت خانه یمان رفتیم.
    ******
    ویرایش توسط anital : 1390,10,04 در ساعت ساعت : 13:23

  6. 546 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , < IMANA > , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , **tina** , *-SONIA-* , *kArAne* , *mhm* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *saranaz* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , *~ronak~* , *بارون پاییزی* , +Lily , +Neda+ , -Farimah- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 677389 , 90ia , @adri@ , aazziinn , abby7 , abrak , adobba , aidai , alikhademi , ali_shey , Altin ay , aminlily40 , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , Ara19 , arash.a , architect_shima , ariany , arman_iran , armita1819 , Arnika-Alone , Arrosha , Artemisa , aryana.n , asemanii , ashkannia , ashoka , asoodeh , asss , atei_69 , atish69 , atyek , autumn.girl , ava.n , AVESTA , ayda90 , Az@de , azam 24 , b.khorasani , ba-maram , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , Borono , cccccccc , choghor , cole , csss , dante21 , darya19 , day break , dDorsa , Delasa , deragun , diena , Digital Girl , dokhtare babash , eglantine-m96 , ehsan_mass , elahe.goddess , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elham97 , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , epink , eshghe gomshode , evanescence93 , evva , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , faghatdream , fahime_kiticati , fani black 212 , farajoon , faribash , fariba_hed , farizad , farnas , Farnaz , Faryad Zire Ab , fArzane.Far , fateme16 , Fatemeh.98 , fatemeh.ss , fati..a , fatima92 , fatima_59 , feraghi , fk-osh-d , flavia , foozhan az , foroogh 54 , fzzzz2002 , gandomsa , ghazale49 , gherti , ghorbani , Golbahar75 , golgoli jaan , gord , gord Afarid , gorestan man , granaz , guitar , H..GH , hala , hamideh , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , hidenam , hoaya , homaa , Hoopoe , hooriehgholami , horin , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , jery jon , JoOjOo Bala , kathyn , kayena , khakbaz , khoshhal , kiana_kia , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , Lair_Nilo , laleh.winter , lana_21 , legend69 , leila.kh , leila93 , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m.h73 , M.matineh , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , mahdiar , Mahed , mahnazmom , mahsa.76 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , manemah , maneou , mania22 , Mar*Mar banoO , maral84 , marmar-joon , marmara25 , mary341 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , minimona , mirage , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , monos , mozhiiii bala , m_h_n , N!l00f , N*O*S*H*I*N , n@st@r@n-gh , naazi , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran b , nastaran86 , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , negin-joon , negin17 , negin777 , Nelson , nemesis , niayesh00 , niayesh_s.s , nigar_403 , nika21 , nikaan , nillooo , niloofarane , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , nutty , olala , OoPs , PAEEZ70 , paliz-sm , pare , pariedarya , parisabeheshti , parmis86 , ParMoun , parnar , parshang , patough , pegiiiiiiiii , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , raha6956 , rahgozar7 , rahil2 , ramesh20 , ramisa.lamis , ramlin , rey rey , Rnpdr , rogzana , rohollah , romina ab , rose33 , ROZA95 , rozi-91 , rural girl , S-A-R-A , s-engineer , s.d.yeganeh , s.sh , s@raa , saba12 , saba_lovly , sadaf.a , safo , saghar.happy , sahely , sakera , samandf , sama_kitty , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , sana1994 , sanashsh , sanaz_ , sania555 , sany2000 , SARA-SORI , sara.R , Sarah* , sarah1 , sarina sa , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setareh67 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shahtut , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , sharona , shecary , SheiTa , Shery84 , Shifteh , shimash , shiva joon , shsj , silverstar , sima3ni , sinsor , sirius , skiver , ~sky angel~ , snopoy , Snow Dream , sogand n , soheilesmailiia , sohi , sollmaz , sotazi , sparrow , Star-Crossed-Lover , SUKUT , sunny20 , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , tama1011 , TanNazZz , tannaz_85 , TARANOMEMEHR , tatar , taty9918 , tghyasfr , The Wind , Tifani Jon , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , topaz , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vala , vampire123 , Veni , venus7021 , vida62 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yas baran , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yas_m , ZAHRA EM , zahra.gol , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zanbagh , zina , zizi.m , zizi26 , _NoNasH_ , |YaSsiii| , ~ ghazali ~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~Tulip~ , «zahra» , آذردخت , آذرين , آرتمیس 98 , آرنیکا , آنیتا , آیتای , ادم برفی , اردیبهشت 75 , ارزو. , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تنهـــــآ , تهمتن , تينا.م , جلوه , خانم فسقلی , خانومی , رز وحشی , رضا1 , رها خانم من , روشناک , روياي ابي , زهرا رضایی , زهرا صیادی , زهرا..... , زوها , س_م_م_ , ستاره ی رها , سكوت ابريشم , سمیرا سیدی , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شب , شهریور25 , شین شین جیگر , صابری , صحرا73 , طلوع عشق , !arefeh , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , فهیمه67 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامانی جون , مامیچکا , ماه سیما , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریم@ , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهرناز69 , مهستی , مهنا2 , مونا** , مَه رو , مینگول , ندای بهار , نسيا , نگان , نگاه روشن , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هلیا رها , هلیا11 , هوفریا , ياابالفضل , پارمیداا , پدیده , پـردیس , پهره , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گلسار , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یـاس , یگانه , ღ ghazali ღ , ღ pArIsAღ , ☆ SetareH ☆ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥ , ♥Raya♥ , ✖م♥ر✖ی♥م✖

  7. Top | #4

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Cool

    صدای همهمه ی زن ها بلند شده بود. من روپوش سفید مخصوص آرایشگاه را پوشیده بودم و در حالی که موهایم را بالای سرم جمع می کردم به سمت مشتری جدیدم رفتم.
    دختری که رو به رویم بود را می شناختم ولی اسمش را نمی دانستم. مشتری دایمیم بود. من نگاهی به ناخن های ترمیم شده ی دختر انداختم و گفتم:
    چه طوری برات درستش کنم؟
    دختر موهای قهوه ای رنگش را پشت گوشش زد و گفت:
    از این لاک برام بزن.
    به لاک طلایی کدر نگاه کردم. کمی فکر کردم و بعد ناخن های دختر را با آن رنگ طلایی فرنچ کردم. بعد از این که کارم تمام شد نگاهی به ناخن ها کردم و دوباره فکر کردم. لاک مشکی را به دست گرفتم و سه تا خط روی ناخنش کشیدم. قشنگ شده بود. لبخندی زدم و بقیه ی ناخن ها را هم درست کردم. از آن مدل خوشم آمد. به خاطر سپردم که دفعه ی بعد ناخن های خودم را هم همان طور درست کنم.
    نگاهی به ساعتم کردم. دیگر مشتری نداشتم. لباسم را پوشیدم و با همه خداحافظی کردم. داشتم از در آرایشگاه بیرون می آمدم که کیوان به موبایلم زنگ زد. گوشی را برداشتم و جواب دادم:
    بله؟
    کیوان که سر حال به نظر می رسید گفت:
    سلام خانوم گل! کجایی؟
    آن قدر از کلمه ی خانوم گل بدم می آمد که صورتم از نفرت مچاله شد. گفتم:
    آرایشگاه.
    کیوان گفت:
    بداخلاق! نه سلامی نه علیکی!... من جردنم. بیام دنبالت بریم بیرون؟
    من شانه بالا انداختم و گفتم:
    باشه. خونه مون که یادته! من الان کوچه ی بالاییش ام.
    کیوان گفت:
    باشه. پس بیا سر کوچه!
    قلبم در سینه فرو ریخت. باید زودتر کیوان را دست به سر می کردم. در دل گفتم:
    سرکوچه ی ساقی اینا وایستاده بود! روانی!
    به سرعت وارد آرایشگاه شدم. یک راست به سمت مارال رفتم. روی شانه اش زدم و گفتم:
    گوشواره ت و بده.
    مارال که دستش بند بود چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
    کوری؟
    گفتم:
    خودم بر می دارم.
    مارال که داشت به سرعت موهای دختر چهارده پانزده ساله ای را می بافت گفت:
    جریان چیه؟ یاسر؟
    خندیدم و گفتم:
    خره! می گم یاسر رفته خارج... کیوان گفت سر کوچه مون وایستاده. زود باش.
    مارال سر تکان داد و گفت:
    برش دار. حالا با یه گوشواره دل هیچ کس نمی ره.
    باز مارال حسودی کرد! کیفم را روی شانه ام انداختم و گفتم:
    اون وقت با انگشترهای من توی انگشت تو دل همه ی پسرهای شهر می ره؟
    مارال نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. گوشواره های مارال را برداشتم و نیم نگاهی به آینه کردم. بد نبودم. وقت نداشتم بیشتر به خودم برسم. موهایم و آرایشم می توانست بهتر از این ها باشد ولی نباید معطل می کردم و کیوان را به شک می انداختم. از آرایشگاه خارج شدم و به سمت ماشین کیوان رفتم. خیلی نمی توانستم تند راه بروم. کف پاهایم هنوز به خاطر فرار پابرهنه ام از دست پلیس زخم بود.
    سوار ماشین کیوان که شدم فهمیدم کیوان خودش را در عطر خوش بویی غرق کرده است. لباس خاکستری رنگی پوشیده بود که خیلی بهش می آمد. با هم دست دادیم و کیوان پرسید:
    رفته بودی آرایشگاه برای چی؟
    من شانه بالا انداختم و گفتم:
    رفتم ببینم مدل جدید برای ناخون چی دارند که دیدم چیز جالبی ندارند.
    کیوان دستم را گرفت و نگاهی به ناخن هایم کرد. لبخند زد و گفت:
    خوشگله ناخونات که!
    من دوباره شانه بالا انداختم و گفتم:
    آخه از مدلش خسته شدم.
    کیوان بوسه ی ملایمی به دستم زد و زیر چشمی نگاهم کرد. بعد پوزخندی زد و گفت:
    چه قدر بی احساسی! دستت و بوسیدم مثلا!
    من هم پوزخند زدم و گفتم:
    خب؟... ببین!... من از اون دخترها نیستم که خودم و با این چیزها ول بدم.
    کیوان چشمکی بهم زد و گفت:
    از همینت هم خوشم می یاد.
    من با شیطنت لبخندی زدم و گفتم:
    هنوز برای این که از من خوشت بیاد زوده.
    کیوان ابروهایش را بالا برد و لبخند زد ولی جوابی نداد. ماشین را روشن کرد و گفت:
    بریم خرید؟... برای پنجشنبه.
    من لب هایم را جمع کردم و فکری برای پیچاندن کیوان کردم. عاقبت گفتم:
    آخه پول باهام نیست. الانم توی خونه مون مهمون داریم و منم حوصله شون رو ندارم. برای همین نمی تونم برگردم خونه.
    کیوان گفت:
    ای بابا! منظورم این نبود که برای تو خرید کنیم. بیا با هم بریم. من خرید می کنم تو نگاه کن. قرار نیست تو چیزی بخری که!
    قلبم در سینه فرو ریخت. احساس کردم صورتم از خجالت سرخ شد. در دل گفتم:
    چه قدر بد ضایع شدم... اه!
    تا چند دقیقه نمی توانستم توی چشم های کیوان نگاه کنم. بی اختیار لبم را گزیدم و چشم هایم را بستم. در دل گفتم:
    آخه عوضی! کی دختر برمی داره می بره که برای خودش خرید کنه؟
    دست به سینه نشستم و آرزو کردم ای کاش مارال هم آن جا بود. هنوز از ضایع شدنم در عذاب بودم که به یکی از پاساژهای معروف تجریش رسیدیم. کیوان دستم را گرفت و وارد پاساژ شدیم. کیوان که ظاهرا عزمش را جزم کرده بود تا آن روز من را حسابی ضایع کند گفت:
    راستی! اون مانتو دیروزیت بیشتر بهت می یومد. این و دوست ندارم. رنگش توی ذوق می زنه.
    من داشتم از دست کیوان حرص می خوردم. دلم می خواست خفه اش کنم. نمی دانستم کیوان چرا داشت این کارها را می کرد. آیا می خواست اعتماد به نفس من را پایین بیاورد؟ یا از دستم ناراحت شده بود؟
    من در تخیلات خودم فرو رفتم. خودم را تصور کردم که با مشت توی صورت کیوان زده ام. بعد کیوان روی زمین افتاد و من با پا چند بار محکم به پهلویش زدم. کیوان از درد به خودش می پیچید و التماس می کرد که ببخشمش.
    جلوی خنده ام را گرفتم. کمی دلم خنک شده بود. کیوان وارد مغازه ای شد که فروشنده اش را می شناخت. جلو رفت و با فروشنده دست داد و مشغول خوش و بش شد. من را به فروشنده نشان داد و گفت:
    ایشونم خانوم پارلا دوستم هستن.
    من با فروشنده که پسری قدبلند و چهارشانه بود دست دادم. فروشنده نگاهی عجیب به من و بعد به کیوان کرد. بعد لبخندی تصعنی زد. در دل گفتم:
    آره بخند! می دونم کیوان اصلا در حدم نیست.
    کیوان نگاهی به شلوار لی های جدیدی که آمده بود کرد. شلوار های مارک دار و خوش دوختی بود. حاضر بودم شرط ببندم که اصل هستند. البته قیمت شان باعث شد سرم سوت بکشد. در دل گفتم:
    اگه کیوان همچین شلواری توی مهمونی بپوشه من چی بپوشم که ملت نگن کیوان سره؟
    لبم را گزیدم و بعد به خودم نهیب زدم:
    این قدر لبت و نخور! همه ی رژت پاک شد.
    کیوان از اتاق پرو بیرون آمد و گفت:
    پارلاا! چه طوره؟
    محشر بود! من سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و از سر رضایت لبخند نزنم. در عوض چینی به پیشانیم انداختم و دست به سینه زدم. با صدای بلندی که فروشنده هم بشنود گفتم:
    یکی از اون شلوار راسته ها رو بپوش. این چسبیده به پات. پاهاتم اصلا خوش فرم نیست.
    فروشنده بلند زد زیر خنده. کیوان که هم از خجالت سرخ شده بود و هم خنده اش گرفته بود به اتاق پرو برگشت. من رویم را برگرداندم و به کمربندها ی چرم نگاه کردم. لبخند زدم. از کار خودم راضی بودم.
    کیوان از اتاق پرو بیرون آمد. شلوار را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
    محمد! چند می دی ببمرش؟
    محمد شلوار را نگاه کرد و با تعجب گفت:
    می بری؟
    کیوان گفت:
    آره دیگه! پس چی؟
    محمد نیم نگاهی به من کرد و گفت:
    فکر کردم پشیمون شدی.
    کیوان به من چشم غره می رفت و گفت:
    به حرف گربه سیاهه بارون نمی یاد.
    من کنار کیوان ایستادم و گفتم:
    اگه نظر من مهم نیست پس چرا من و اوردی؟
    کیوان دستش را با صمیمیت روی شانه ام انداخت و گفت:
    اوردم اینجا بهت بستنی بدم کوچولو!
    با حرص زیرلب گفتم:
    عوضی!
    احساس کردم کیوان برای این دستش را روی شانه ام و کنار گردنم گذاشته است چون خیلی دوست دارد با یک حرکت سریع گردنم را بشکند. کیوان رو به محمد کرد و گفت:
    من و پارلا با هم خیلی شوخی داریم. صمیمت و اینا!
    من لبخندی کاملا تصنعی زدم و گفتم:
    آره! هیچ کس باورش نمی شه توی یه مدت کم این همه صمیمی شده باشیم. تازه دیشب آشنا شدیم.
    کیوان با پاشنه ی پا روی پایم زد. من داد زدم:
    معذرت بخواه.
    کیوان شانه ی من را نیشگون گرفت و گفت:
    چرا؟
    من گفتم:
    پامو لگد کردی.
    محمد سرش را پایین انداخت و خندید. کیوان گفت:
    پام خورد بابا!
    من سرم با به شدت تکان دادم و گفتم:
    سه بار با پاشنه ی پات پامو لگد کردی.
    محمد کیسه ی خرید را به دست کیوان داد و گفت:
    خدا جفتتون و عاقل کنه. ماشاءالله خیلی بهم می یاید.
    کیوان کارت عابربانکش را به محمد داد و به من خندیدم. بعد از آن که از مغازه که بیرون رفتیم کیوان پس گردنم را گرفت و خنده کنان گفت:
    تلافی می کنی؟ آره؟ حالت و می گیرم.
    من در حالی که می خندیدم خودم را آزاد کردم. چند نفر خانم میانسال که مشغول تماشای ویترین ها بودند به من و کیوان که بلند بلند می خندیدیم چشم غره رفتند. ظاهر من طوری بود که بیشتر زن ها با دیدنم اخم می کردند. اصلا پیش چشم دخترهای جوان و خانم های جوان و میانسال محبوب نبودم... در عوض مردها! خب می شود گفت که تقریبا برعکس بودند. هر چند که با دیدن لبخندهای کریه روی لب های مردهای بالاتر از سی سال چندشم می شد و ناخودآگاه دستم به سمت شالم می رفت و آن را جلوتر می کشیدم.
    من و کیوان وارد مغازه ی دیگری شدیم. کیوان نشانی تی شرتی که می خواست را به فروشنده گفت. زنی همراه دختر نوجوانش هم در مغازه بودند که به من نگاه می کرد. محو تماشای من شده بود و من هم بی حرکت ایستاده بودم و نمی توانستم حالت چهره ی زن را تشخیص بدهم... از من خوشش آمده بود یا فکر می کرد جلف هستم؟
    کیوان رد نگاه زن به من را گرفت و به آن زن گفت:
    چیه؟ برای پسرتون می خواید بگیرینش؟
    زن با تعجب گفت:
    بله؟
    کیوان نیم نگاهی به من انداخت و به زن گفت:
    از من به شما نصیحت! این و نگیرید! گول ظاهرش و نخورید. خیلی بی تربیت و پررو اِ.
    زن که تازه متوجه منظور کیوان شده بود خندید. من لبخندی شرورانه زدم و گفتم:
    باشه! عیبی نداره! نگه می دارم جلوی علیرضا تلافی می کنم.
    کیوان به سمتم آمد و گفت:
    غلط کردم! ببخشید!
    دستم را به شوخی بوسید و رو به زن کرد و گفت:
    همین و بگیرید برای پسرتون... همینو ببرید. فقط تو رو خدا زودتر ببریدش. خیرشم ببینید.
    یک ربع بعد خریدهای کیوان تمام شد و من هم وقت کردم که سه دور همه ی ناسزاهایی که بلد بودم را در دلم به او بدهم. با خودم گفتم:
    من و اورده که برای خودش خرید کنه! بیشعور! پسره ی نفهم! اصلا جنتلمن نیست. بی خاصیت! خپل! احترام سرش نمی شه. اصلا من خرم که باهاش اومدم. برای چی خودم و مسخره ش کردم؟ نباید می یومدم. تقصیر خودمه دیگه!
    کیوان دستم را گرفت و وارد مغازه ای شدیم که زینت آلات مخصوص خانم ها را داشت. کیوان گردنبند مشکی رنگی که پشت ویترین بود را نشان فروشنده داد از فروشنده خواست که آن را برایش بیاورد. من نگاهی پر از حسرت به گردنبند زیبا کردم و گفتم:
    کیوان می دونم خیلی خوشگله و با لباست هم ست می شه ولی به خدا زنونه ست.
    کیوان خندید و گفت:
    آروم بگیر دو دقیقه!
    گردنبند را از دست فروشنده گرفت و پشت سرم ایستاد. آن را به گردنم آویخت. از خوشحالی لبخندی بر لبم نشست. قبل از این که فروشنده آینه را به سمتم برگرداند لبخندم را جمع و جور کردم که کیوان از پشت سر نبیند. من در دل گفتم:
    می خواد ضایعم کنه. نمی خواد برام بخرتش که!
    وقتی خودم را در آینه دیدم در دل گفتم:
    وای خدا! خیلی قشنگه!
    کیوان پرسید:
    دوستش داری؟
    من لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:
    نه!
    کیوان خندید و گفت:
    زهرمار! چشات داره از خوشحالی برق می زنه.
    من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:
    کیوان! تو رو خدا! ازش خوشم اومده. اذیتم نکن.
    کیوان لبخندی زد و گفت:
    به خدا می خوام برات بخرمش.
    کیوان عابر بانکش را به فروشنده داد. من باورم نمی شد که کیوان قصد داشت آن را برایم بخرد. کیوان رو به من کرد و لبخندزنان گفت:
    ولی باید پولش و بعدا بهم پس بدی.
    من زد زیرخنده و با مشت به بازوی کیوان زدم. کیوان دستم را گرفت و از مغازه بیرون رفتیم. کیوان گفت:
    شوخی کردم. خدایی خیلی باجنبه ای! گفتم که ازت خوشم اومده.
    این بار یک لبخند حقیقی بهم زد و با هم از پاساژ بیرون رفتیم.
    وقتی کیوان سر کوچه ی ساقی نگه داشت من گفتم:
    خب! دستت درد نکنه. خوش گذشت... فقط می شه دیگه دنبالم نیای؟ آخه بابام بفهمه گیر می ده.
    کیوان ابرو بالا انداخت و گفت:
    گیره؟
    من گفتم:
    نه! ولی می گه جلوی در و همسایه ضایع نکنم.
    کیوان سر تکان داد و قبول کرد. پیاده شدم و به سمت خانه ی ساقی رفتم. این بار قبل از این که به آپارتمان برسم کیوان گاز داد و رفت.
    ******
    ویرایش توسط anital : 1390,10,09 در ساعت ساعت : 21:59

  8. 517 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , < IMANA > , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , **tina** , *-SONIA-* , *kArAne* , *mhm* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *SENURITA* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *بارون پاییزی* , +Lily , +Neda+ , -bahareh- , -Farimah- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 90ia , aazziinn , abby7 , abrak , adobba , aflak , alikhademi , ali_shey , Altin ay , aminlily40 , amir hosyn , ana-armin , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , Ara19 , arash.a , architect_shima , ariany , arman_iran , armita1819 , Arnika-Alone , Arrosha , Artemisa , aryana.n , asemane nili , ashoka , atei_69 , atish69 , atyek , autumn.girl , ava.n , AVESTA , ayda90 , Az@de , azam 24 , b.khorasani , ba-maram , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , baran2 , baran93 , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , Borono , cccccccc , choghor , cole , csss , dante21 , darya19 , day break , dDorsa , Delasa , deragun , diana20 , diena , Digital Girl , dokhtare babash , eglantine-m96 , ehsan_mass , elahe.goddess , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elham97 , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , epink , eshghe gomshode , evanescence93 , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , faghatdream , fahime_kiticati , fani black 212 , farajoon , fariba_hed , farizad , farnas , Farnaz , Faryad Zire Ab , fateme16 , Fatemeh.98 , fati..a , fatima_59 , fk-osh-d , flavia , foozhan az , foroogh 54 , fzzzz2002 , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , gheisareh , gherti , ghorbani , Golbahar75 , golgoli jaan , goominam , gord , gord Afarid , gorestan man , granaz , guitar , H..GH , hala , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , hanye , harimeshgh , harki00 , hasti59 , helen888 , hidenam , hoaya , homaa , Hoopoe , hooriehgholami , horin , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , JoOjOo Bala , kathyn , kayena , khakbaz , khoshhal , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , Lair_Nilo , legend69 , leila.kh , leila93 , leona , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m.h73 , M.matineh , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , mahsa.76 , mahsa.nadi , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , manemah , maneou , mania22 , maral84 , marmar-joon , marmara25 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , matrix , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , minimona , mirage , misha_porro , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , mozhiiii bala , m_h_n , n!loof@r , naazi , nafas.neda , nafas44 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran86 , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , negin17 , Nelson , nemesis , niayesh00 , niayesh_s.s , nika21 , nikaan , nillooo , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , nutty , olala , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , paliz-sm , pare , pariedarya , parisabeheshti , parmis86 , ParMoun , parnar , parshan 77 , parshang , patough , pegiiiiiiiii , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , rahil2 , ramesh20 , ramlin , reha , rina_rita14 , Rnpdr , rogzana , rohollah , romina ab , rose33 , ROZA95 , rozi-91 , rural girl , S-A-R-A , s.sh , saba12 , saba_lovly , sadaf.a , safo , sahely , sakera , samandf , samaneh1368 , samihastam , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , sana1994 , sanashsh , sanaz_ , sania555 , sany2000 , SARA-SORI , sara.R , Sarah* , sarah1 , sarina sa , sayehr24 , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setareh67 , setayesh_p995 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , shecary , SheiTa , Shery84 , Shifteh , shima joon , shimash , shiva joon , shsj , silverstar , sima3ni , sinsor , sirius , skiver , ~sky angel~ , snopoy , Snow Dream , sogand n , soheilesmailiia , sohi , sollmaz , sotazi , sparrow , Star-Crossed-Lover , SUKUT , sunny20 , sunthin , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , TAGHDIR , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tannaz_85 , tatar , taty9918 , tghyasfr , The Wind , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , topaz , Toti64 , UnKnOwN_Sh , vala , vampire123 , Veni , venus7021 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yasesabs , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yas_m , ZAHRA EM , zahra.gol , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zanbagh , zina , zizi.m , zizi26 , _NoNasH_ , |YaSsiii| , ~ ghazali ~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~Tulip~ , «zahra» , آتشفشان , آذردخت , آذرين , آرتمیس 98 , آرنیکا , آنیتا , آیتای , اردیبهشت 75 , ارزو. , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , تمنای دل , تنهـــــآ , تهمتن , تينا.م , جلوه , جوشی , خانم فسقلی , خانومی , دریا دل , رز وحشی , رضا1 , رها خانم من , روياي ابي , زهرا رضایی , زهرا صیادی , زهرا..... , زوها , س_م_م_ , سمیرا سیدی , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شایسته بانو , شب , صابری , صحرا73 , طلوع عشق , !arefeh , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , فهیمه67 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامیچکا , ماه سیما , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریم@ , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مونا** , مینگول , ندای بهار , نسيا , نگان , نگاه روشن , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هلیا رها , هلیا11 , هوفریا , ياابالفضل , پارمیداا , پدیده , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ღ pArIsAღ , ☆ SetareH ☆ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥ , ♥Raya♥ , 。 sIrVαT 。

  9. Top | #5

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Smile

    مارال رژی صورتی رنگ به لب هایش زد و گفت:
    ببین! امشب دیگه شب آخریه که دور و بر کیوان می گردیما!
    من جلوی آینه نشسته بودم و با دقت به صورتم نگاه می کردم. سعی می کردم رژگونه ام را متقارن کنم. با خودم فکر کردم:
    چرا من نمی تونم هیچ وقت دو طرف صورتم رو مثل هم آرایش کنم؟
    چینی به پیشانیم انداختم و گفتم:
    می دونم... فکر نکنم از امشب به بعد هم کیوان بخواد ما رو ببینه. اصلا برای همین مهمونی با ما دوست شد. می خواست جلوی دوستاش پز بیاد.
    مارال دستی به دامن کوتاه مشکی رنگش کشید و گفت:
    اولش که دیدمش فکر کردم پپه ست.
    من پوزخندی زدم. از توی آینه به مارال نگاه کردم و گفتم:
    منم همین طور ولی زرنگ از آب در اومد.
    مارال با ناراحتی گفت:
    یعنی یه پسر درست و حسابی پیدا نمی شه که من و تو بتونیم تورش کنیم؟
    من شانه بالا انداختم و گفتم:
    منم دیگه کم کم دارم ناامید می شم. بذار برای دانشگاه دیگه. ایشالا اون جا یکی رو پیدا می کنیم.
    مارال چینی به بینیش انداخت و گفت:
    آخه اون جا هم کلاسیامون بچه ن. به درد نمی خوره که! من از پسرهایی که همسنم باشن خوشم نمی یاد. به خدا همون شروین خوب بودا! شانس من مامان باباش بد موقع فهمیدن.
    من از جایم بلند شدم و گفتم:
    همسن که خوبه بنده ی خدا! من و تو سه سال پشت کنکور بودیم. از همه ی بچه های کلاس بزرگتریم.
    مارال گفت:
    پس چی می گی که بریم دانشگاه شوهر پیدا کنیم؟
    من خندیدم و گفتم:
    خدا رو چه دیدی! شاید روز اول دیر رسیدیم دانشگاه و دم در دانشکده خوردیم به یکی از استادهای جوون و خوش تیپ و پولدار که همه ی دخترها چشمشون دنبالشه. بعد کیف استاد پاره شد و عطرش خورد زمین. ما هم معذرت خواهی کردیم و سرخ شدیم. استاد هم یه اخم دخترکش تحویلمون داد. آخر سالم می فهمیم که با همون نگاه اول عاشقمون شده.
    مارال چپ چپ نگاهم کرد. دست به کمرش زد و گفت:
    چرت و پرت گفتن تموم شد؟
    من گفتم:
    از شوهر پیدا کردن توی خیابون که بهتره... ولی اگه شانس منه که... روز اول دانشگاه می خورم تخت سینه ی مسئول حراست. بعد کیفم می افته زمین و مسئول حراست خم می شه که برام برش داره. اون وقت توش یه بسته هروئین که دشمن خونیم توش جاساز کرده پیدا می کنه و بعدش هم من اعدام می شم... می شم جوون ناکام.
    مارال لبخندی زد و گفت:
    ایشالا بختت با همون مسئول حراست باز شه.
    من داد زدم:
    گمشو!
    من نگاهی به لباس هایم انداختم. سرتا پا مشکی پوشیده بودم. تاپ و دامن مشکی پوشیده بودم و زیور آلات سفید مشکی انداخته بودم. موهای خوش حالتم را دورم ریخته بودم و در آرایش صورتم چیزی کم نگذاشته بودم. مارال یک تاپ یشمی پوشیده بود و من هیچ وقت او را تا این اندازه جذاب ندیده بودم. نمی توانستم تصمیم بگیرم که کدام یک از دیگری جذاب تر هستیم. ما همیشه رقیب هم بودیم ولی دوستانه رقابت می کردیم.
    از اتاق خارج شدیم و از پله ها پایین رفتیم. هر چه قدر که پایین تر می رفتیم صدای موزیک بلندتر می شد. دی جی سنگ تمام گذاشته بود. حتی دیوار ها و کف زمین هم از صدای موزیک می لرزید. رقص نور فلشی هر یک ثانیه یک بار می زد و در عرض یک چشم به هم زدن همه جا را روشن می کرد. بخارهایی که پی در پی زده می شد هوای اتاق را بد کرده بود. من سعی می کردم که در آن تاریکی کیوان را پیدا کنم. مارال بازویم را گرفته بود و چشم هایش را تنگ کرده بود تا بین کسانی که وسط می رقصیدند کیوان را پیدا کند.
    بالاخره چراغ ها روشن شد. صدای فریاد تشویق آمیز جمعیت بلند شد. من و مارال سرمان را برگرداندیم و یکی از خواننده های رپ زیرزمینی را دیدیم که تازه از در وارد شده بود. مارال با دیدن او سوتی زد و گفت:
    ای ول! پس می ارزید که امشب بیایم اینجا.
    من اخم کردم و گفتم:
    من نمی فهمم چرا رپرها رو این قدر تحویل می گیرند؟ نگاهش کن! کله ش که کچله! تیپش که ضایع ست. صدام که نداره. مردم برای چی خودشون و برای این یارو می کشند نمی فهمم!
    مارال طوری بهم نگاه کرد که انگار به مقدساتش توهین شده است. چشم غره ای نثارم کرد و گفت:
    از تو انتظار بیشتری هم ندارم. نمی فهمی دیگه!
    او سرک می کشید تا رپر را بهتر ببیند و من هم به در و دیوار خانه نگاه می کردم. خانه ی خوش نقشه و قشنگی بود. همه ی وسایل خانه را جمع کرده بودند و دور تا دور خانه صندلی چیده بودند. فقط میز ناهارخوری سرجایش بود که رویش پر از غذاهای سرد بود. روی سنگ اپن آشپزخانه را پر از مشروب های الکلی کرده بودند و آن جا را به صورت بار در آورده بودند. پسری که موهایش را از ته زده بود آن جا ایستاده بود و برای مهمان ها مشروب سرو می کرد.
    یک نفر دستی به شانه ام زد و من را از جا پراند. برگشتم و علیرضا را دیدم. علیرضا آن شب خیلی خوش تیپ شده بود. لبخندی بهم زد و گفت:
    پارلا! درسته؟
    من ابرو بالا انداختم و گفتم:
    خوب یادت مونده.
    علیرضا با شیطنت نگاهم کرد و گفت:
    تو از اونایی هستی که آدم نمی تونه فراموششون کنه.
    من چشم غره ای به او رفتم و گفتم:
    آفرین به تو! حالا بدو برو بگو کیوان بیاد.
    مارال پوزخند زد. علیرضا چپ چپ نگاهم کرد و از آن جا رفت. من و مارال روی صندلی نشستیم و مارال گفت:
    ای کاش می شد با این علیرضا دوست شیم. لباساش و نگاه کن! حقوق دو ماه من پول شلوارش نمی شه. چه جوریه که بعضی ها این قدر پول دارند و ما این قدر بدبختیم؟
    من پوزخندی زدم و گفتم:
    تازه یه سری هم هستند که از من و تو ام بدبخت ترند.
    مارال سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:
    آره! راست می گی. جالبه! هممون هم توی یه شهر زندگی می کنیم.
    من دوباره جمعیت توی خانه را از نظر گذراندم ولی کیوان را پیدا نکردم. با بدبینی گفتم:
    نکنه کیوان برامون نقشه کشیده!
    مارال خندید و گفت:
    چرا مزخرف می گی؟
    من گفتم:
    آخه پیداش نیست. من کم کم دارم شک می کنم.
    مارال گفت:
    بیا! حلال زاده پیداش شد.
    کیوان که دو تا لیوان یک بار مصرف دستش بود نزدیک ما آمد و گفت:
    دخترها بجنبید. تکون بخورید که می خوام بینتون بشینم.
    مارال یک صندلی آن طرف تر نشست و کیوان بین ما نشست. یک لیوان را به سمت من و یک لیوان را هم سمت مارال گرفت. من گفتم:
    من نمی خورم! به جاش پاشو برام اسنک بیار از روی میز.
    مارال به لحنم خندید و لیوان را از کیوان گرفت. کیوان چشم غره ای بهم رفت و گفت:
    عجب دختر پررویی هستی تو!
    من چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:
    اگه نیاری می گم علیرضا برام بیاره.
    مارال دوباره خندید. کیوان با زیرکی گفت:
    پس علیرضا تو رو پسندیده. آره؟ همیشه چشمش دنبال دخترهاییه که با من می گردند.
    من در دل گفتم:
    خوشگلی منم که توی این انتخاب اصلا نقشی نداشت! این کیوانم ته آدم از خود راضیه ها!
    کیوان محتویات توی لیوان را یک نفس بالا رفت. من وحشت زده نگاهش کردم و در دل گفتم:
    خدا خودش بهم رحم کنه. این و تا آخر شب چه جوری کنترل کنیم؟
    کیوان اخم کرد و گفت:
    چرا گردنبندی که برات خریدم و گردنت نکردی؟
    من لبخندی زدم و گفتم:
    این بیشتر به لباسم می یومد.
    کیوان گفت:
    ولی اون خوشگل تر بود.
    من خندیدم و گفتم:
    کیوان دوباره شروع نکن.
    کیوان هم خندید و سر تکان داد. صدای موزیک آن قدر بلند شد که دیگر نتوانستیم با هم صحبت کنیم. بلند شدیم تا با هم برقصیم. زمان بندی رقص نور فلشی آن قدر بد بود که سردرد گرفتم. کیوان رو به رویم بود و با هر باری که نور فلش زده می شد و فضا روشن می شد یک ادایی در می آورد. من آن قدر خنده ام گرفته بود که به جای رقصیدن خم شدم و دلم را گرفتم.
    عاقبت صدای همه در آمد و رقص نور را خاموش کردند. من سرم را با دست گرفتم و چشم هایم را برای چند دقیقه بستم. کیوان بازویم را گرفت و خنده کنان گفت:
    چته بچه؟ سرت درد گرفت؟
    من چشم هایم را باز کردم و بدون توجه به سوال کیوان پرسیدم:
    مارال کجاست؟
    کیوان گفت:
    همون اولش جیم شد... به خدا اگه پیش علیرضا باشه می کشمش.
    من نگاهی به صورت کیوان کردم و دیدم که کاملا جدی است. سرم را چرخاندم و مارال را دیدم که کنار همان رپر کچل ایستاده بود و با او حرف می زد. او را به کیوان نشان دادم و گفتم:
    اونجاست بابا! مارال از بچگی عشق خواننده و بازیگرها رو داشت.
    کیوان پوزخندی زد و گفت:
    طرفم چه مارال و پسندیده! ببین چه جوری نگاهش می کنه.
    من در دل گفتم:
    اینم از هنرهای ماراله دیگه!
    ناگهان همه چیز به هم ریخت. عده ای از دخترها شروع کردند به جیغ زدن و دویدن. من دیدم که دی جی داشت سریعا وسایلش را جمع می کرد. کیوان گفت:
    اوه اوه! مامورها ریختن اینجا!
    قبل از این که بفهمم چی شده است کیوان غیب شد. خواستم به سمت اتاق بروم که کسی محکم بهم تنه زد و روی زمین افتادم. صورتم به زمین خورد و مزه ی خون را در دهانم احساس کردم. آرنج دست راستم از درد داشت منفجر می شد. یک طرف بدنم سر شده بود. خواستم بلند شوم و بدوم که فهمیدم دیگر دیر شده است.
    ******
    ویرایش توسط anital : 1390,08,10 در ساعت ساعت : 15:54

  10. 482 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , < IMANA > , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , **tina** , *-SONIA-* , *kArAne* , *mhm* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *شهرزاد , +Lily , +Neda+ , -Farimah- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 90ia , aazziinn , abby7 , abrak , adobba , aidai , akijun , alikhademi , ali_shey , Altin ay , aminlily40 , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , Ara19 , aras , arash.a , architect_shima , ariany , arman_iran , armita1819 , Arrosha , Artemisa , aryana.n , asemanii , ashoka , asoodeh , atei_69 , atish69 , atyek , autumn.girl , AVESTA , ayda3 , ayda90 , Az@de , azam 24 , b.khorasani , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , Borono , cccccccc , choghor , cole , csss , dante21 , darya19 , day break , Delasa , deragun , diana20 , diena , Digital Girl , dokhtare babash , eglantine-m96 , ehsan_mass , elahe.goddess , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elham97 , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , eshghe gomshode , evanescence93 , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , faez_er , fahime_kiticati , fani black 212 , farajoon , fariba48 , fariba_hed , farizad , farnas , Farnaz , Faryad Zire Ab , fateme16 , Fatemeh.98 , fati..a , fatima_59 , fk-osh-d , flavia , foozhan az , foroogh 54 , fzzzz2002 , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , gherti , ghorbani , Golbahar75 , golgoli jaan , gord , gord Afarid , gorestan man , granaz , guitar , H..GH , hala , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , harimeshgh , harki00 , hasti59 , helen888 , hidenam , hoaya , homaa , Hoopoe , hooriehgholami , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , jery jon , JoOjOo Bala , khademre , khakbaz , khoshhal , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , legend69 , leila.kh , leona , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m.h73 , M.matineh , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , mahsa.76 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , manemah , maneou , mansor64 , Mar*Mar banoO , maral84 , marmar-joon , marmara25 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina.LoveStar , mina68 , minimona , mirage , misha_porro , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , monos , mozhiiii bala , ms_f90 , m_h_n , naazi , nafas44 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran86 , nbm.1376 , nedaj , negar*pb , negin17 , Nelson , nemesis , niayesh00 , niayesh_s.s , nigar_403 , nika21 , nillooo , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninio , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , nutty , olala , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , pare , pariatis , pariedarya , parmis86 , ParMoun , parnar , parshan 77 , patough , pegiiiiiiiii , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , rahil2 , ramesh20 , ramlin , Rana.S , Rnpdr , rogzana , rohollah , romina ab , rose33 , ROZA95 , rozi-91 , rural girl , S-A-R-A , s.d.yeganeh , saba12 , sadaf.a , safo , SAGHIIIII , sahely , sakera , samandf , samaneh1368 , sama_kitty , samihastam , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , sana1994 , sanaz_ , sania555 , sany2000 , sara.R , Sarah* , sarah1 , sarina sa , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setareh67 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shahtut , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , shecary , SheiTa , Shery84 , Shifteh , shikolat , shimash , shiva joon , shsj , sima3ni , sinsor , sirius , skiver , ~sky angel~ , snopoy , Snow Dream , sohi , sollmaz , sotazi , sparrow , SUKUT , sunny20 , sunthin , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , tama1011 , TanNazZz , tatar , taty9918 , tghyasfr , The Wind , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , vala , vampire123 , Veni , venus7021 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yas_m , ZAHRA EM , zahra.gol , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zina , zizi.m , zizi26 , _NoNasH_ , |YaSsiii| , ~ ghazali ~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~Tulip~ , «zahra» , آذردخت , آذرين , آرتمیس 98 , آرنیکا , آنیتا , آیتای , اردیبهشت 75 , ارزو. , اشك اسمون*باران , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , تمنای دل , تنهـــــآ , تينا.م , جلوه , جوشی , خانم فسقلی , خانومی , رز وحشی , رضا1 , روشناک , زهرا رضایی , زهرا صیادی , زهرا..... , زوها , س_م_م_ , سمیرا سیدی , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شب , شهریور25 , صابری , طلوع عشق , !arefeh , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , فهیمه67 , ققنوس98 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامیچکا , ماه سیما , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مونا** , مینگول , ندای بهار , نسيا , نگاه روشن , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هلیا رها , هوفریا , ياابالفضل , پارمیداا , پدیده , پهره , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ღ pArIsAღ , ☆ SetareH ☆ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥ , ♥Raya♥

  11. Top | #6

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مامور پلیس اخم هایش را در هم کشید و با صدای بلندی گفت:
    زود باشید! بیاید به پدر و مادرتون زنگ بزنید... این قدر گریه نکن! سرم رفت. اون وقتی که رفته بودی دنبال این جور کارها باید فکر اینجاش رو هم می کردی.
    من به پنج دختری که غیر از خودم آن جا بودند نگاه کردم. فقط ما شش نفر از میان دخترهای توی مهمانی دستگیر شده بودیم. در یک اتاق بزرگ بودیم. مامور پلیس که سر ما داد می زد پشت میزی شلوغ و پلوغ ایستاده بود. دو تا سرباز کنار کمدی پر از پرونده ایستاده بودند. سه نفر مامور زن پلیس هم کنار پرچم بزرگ ایران بودند.
    صدای دخترها و خالی بستن های بیهوده یشان سر من را هم درد آورده بود:
    _ آخه مامان و بابای من رفتن مکه. کسی خونه نیست که زنگ بزنم.
    مامور پلیس با بداخلاقی گفت:
    رفتن مکه؟ اون وقت دخترشون و توی همچین مهمونی پیدا کردن؟ بسه! بیا زنگ بزن! من و خام نکن. من روزی صد تا مثل تو رو می بینم.
    _ بابای من فلجه! روی ویلچر می شینه. چه جوری بیاد اینجا؟ خدا رو خوش نمی یاد.
    مامور پلیس چنان با عصبانیت به دختر نگاه کرد که من از ترس آن نگاه خودم را جمع کردم. دختر هم به تته پته افتاد و ادامه ی حرفش را خورد.
    _ به خدا من بار اولم بود. مجبورم کردن که بیام. آخه مگه من چه گناهی کردم؟
    مامور پلیس بدون توجه به سر و صدای دخترها و همهمه یشان بلند داد زد:
    زود باشید زنگ بزنید! مگه نه همه همین الان باید برید بازداشتگاه.
    من نگاهی به قد بلند و اندام چهارشانه ی مامور پلیس انداختم. من کلا از پلیس ها می ترسیدم و آن مرد عصبانی و خشمگین هم ترسم را بیشتر می کرد. یک گوشه کز کرده بودم و قلبم محکم به قفسه ی سینه ام کوبیده می شد. رنگم مثل گچ سفید شده بود. دست هایم یخ کرده بود و لب هایم به هم دوخته شده بود. صدای پلیس در گوشم پیچید:
    من روزی صد تا مثل تو رو می بینم.
    حق با او بود. نمی توانستم هیچ دروغی در ذهنم بسازم و تحویل او بدهم که نشنیده باشد. مامور پلیس رو به من کرد. از چشم های درشتش خشم می بارید. با صدای آرامی گفت:
    بیا زنگ بزن. بگو بابات بیاد.
    من که به زور صدایم در می آمد با صدای لرزانی گفتم:
    فوت شده.
    مامور پلیس فریادی غیر منتظره کشید:
    این جا که می رسه مادر پدر همتون فوت می شن آره؟
    من آب دهانم را قورت داد و سعی کرد لرزش بدنم را مهار کنم. مامور پلیس گفت:
    زنگ بزن به مادرت. نکنه اونم فوت شده!
    من چیزی نگفتم. آهسته و لرزان به سمت تلفن رفتم. گوشی تلفن را برداشتم. گوشی در دستم به شدت می لرزید. انگشت اشاره ی دست چپم آن قدر می لرزید که نمی توانستم شماره بگیرم. مامور پلیس ناگهان فریاد زد و من را از جا پراند:
    د قبل اینکه این غلط و بکنی باید فکر اینجاش و می کردی. تو که این قدر می ترسی بی خود می کنی همچین جایی می ری.
    من که در شرف سکته کردن بودم احساس کردم از ترس فلج شده ام. نمی توانستم به عضلات بدنم فرمان بدهم. لب هایم بی اختیار تکان می خورد ولی صدایی ازم خارج نمی شد. بعد یک دقیقه توانستم به خودم مسلط بشوم و آب دهانم را قورت بدهم. کم مانده بود اشکم در آید. در همین موقع یک مامور زن پلیس جلو آمد و شالم را که از سرم افتاده بود با خشونت سرم کرد. دو تا از سربازهایی که کنار دیوار ایستاده بودند با ترحم نگاهم می کردند. می دانستم که وضعیت رقت انگیزی پیدا کرده ام. خودم هم نمی دانستم چرا این قدر از آن پلیس ها می ترسیدم. به زور خودم را به میز نزدیک کردم و در حالی که لبم را محکم به دندان گرفته بودم شماره ای گرفتم. بعد از سه تا بوق صدای خسته ی مادرم را شنیدم:
    بله؟
    من آهسته گفتم:
    مامان! منم... مامان می شه بیای بازداشتگاه؟
    مادرم ترسید و گفت:
    بازداشتگاه؟ اون جا برای چی؟ چی شده دختر؟
    من که صدایم به زور در می آمد گفتم:
    مامان... من... چیزی نیست... بیا اینجا... توی مهمونی گرفتنم.
    مادرم با صدای بلندی گفت:
    مهمونی؟ دختر تو داری چی کار می کنی؟ چه مهمونی بوده که گرفتنت؟ آخه چرا فکر من و نمی کنی؟ چرا این قدر سر به هوایی؟ آخه این زندگی که برای من و خودت درست کردی؟ نمی گی در و همسایه بفهمن چی می شه؟
    مامور پلیس فریاد بلندی زد:
    زود باش دیگه!
    من گفتم:
    نمی تونم الان حرف بزنم. الان که وقت این طور حرف ها نیست.
    مادرم گفت:
    آخه من کی تو رو گیر می یارم که باهات حرف بزنم. ببین از کجا سر در اوردی. یا امام رضا! خودت به دادم برس... بازداشتگاه! دختر من توی بازداشتگاه... .
    من نگاهی به مامور پلیس کردم که آماده بود دوباره سرم داد بزند. به سرعت گفتم:
    مامان من باید قطع کنم. بیا به این آدرس... .
    و قبل از این که مادرم چیز دیگری بگوید قطع کردم. نفسم را بیرون دادم و روی صندلی گوشه ی اتاق نشستم. سرم را میان دستانم گرفتم. در ذهنم دنبال بهانه ای می گشتم که تحویل مادرم بدهم. پایم را به حالت عصبی تکان می دادم و بی اختیار پوست لبم را با دندان می کندم.
    من هیچ وقت دختر حرف گوش و سر به راهی نبودم. فرزند دوم بودم. یک خواهر بزرگتر از خودم به نام الهه داشتم. الهه سه سال ازم بزرگ تر و دانشجوی رشته ی دندانپزشکی بود. راحله کوچترین فرزند بود و آن سال تازه به دبیرستان می رفت. پدر ما سال ها پیش با اعتیادش خانه و کاشانه یمان را به باد داده بود. من یادم نمی آمد که پدرم شغلی داشته باشد. تنها چیزی که از او در ذهنم داشتم مردی بی غیرت و عصبی بود که فقط به بطری های مشروب توی زیرزمین و منقلش فکر می کرد. پنج سال پیش ما را به امان خدا رها کرد و برای همیشه رفت. به یاد ندارم که حتی برای یک ثانیه برای آن مرد که فقط از پدر بودن یک اسم را یدک می کشید، دل تنگ شده باشم. دو سال پیش جسدش را در پزشکی قانونی نشان مادرم دادند. کراک ماده ای نبود که به پیر یا جوان و یا پدر یا پسر رحم کند... حتی حاضر نشدم برای مراسم تشیع جنازه اش بروم. از آن به بعد سعی کردم همه ی خاطراتی که از او داشتم را از ذهنم پاک کنم.
    زندگی ما از همان ابتدا با سبزی پاک کنی می گشت. مادرم، الهه و حتی راحله سبزی های سفارشی را پاک و خورد می کردند. با این حال من این کار را ننگ بزرگی می دانستم و تا جای ممکن به سبزی دست نمی زدم. من از بچگی علاقه داشتم که به خودم برسم و موهای بلند و فر مشکی رنگم را به صورت های زیبا درست می کردم. از سن چهارده سالگی در آرایشگاه کار می کردم. اوایل فقط زمین را جارو می زدم. بعد استعدادم را در بند انداختن امتحان کردم و در نهایت به طراحی و کاشت ناخن رسیدم. احساس می کردم این کار با روحیاتم سازگارتر است. با خود فکر می کردم کار کردن با سوهان برقی از شستن و چنگ زدن سبزی زیر آب سرد خیلی بهتر است. با این حال چون دختر بلند پروازی بودم هیچ وقت به این شغل راضی نبودم. مادرم هم زنی نبود که دست خالی را بهانه کند و دخترهایش را به خانه ی بخت بفرستد. با این که شش کلاس بیشتر سواد نداشت خیلی می فهمید. روی هیچ چیزی بیشتر از درس خواندن و ورود به دانشگاه تاکید نداشت. هر چه قدر که الهه و راحله درس خوان و حرف گوش کن بودند من سر به هوا و سرکش بودم. به یاد ندارم که رویای رفتن به دانشگاه را در سرم پرورانده باشم ولی با افزایش فشار از طرف مادرم راضی شدم که برای دانشگاه درس بخوانم. با خودم فکر کردم که لیسانس داشتن بهتر از نداشتن است. می دانستم که اگر بخواهم طبق نقشه ها و رویاهایم با یک پسر بالاشهری پولدار ازدواج کنم باید درس هم بخوانم و فقط زیبا بودن برای این امر کافی نیست... هر چند که با همه ی تلاش هایی که برای بهتر شدن صورتم می کردم در نهایت اعتراف می کردم که صورتم فقط جذاب است و حتی زیبایی اسطوره ای و افسانه ای هم نداشتم.
    در افکارم غوطه ور بودم که در اتاق باز شد و مرد جوانی وارد شد. او قد بسیار بلند و اندام تقریبا ورزشکاری داشت ولی لاغرتر از آن بود که بشود گفت خوش هیکل است. ابروهای پرپشتش با یک اخم در تماس با مژه های بلند و مشکی رنگش قرار داده بود. چشم های قهوه ای تیره داشت و نگاهش اصلا دوستانه به نظر نمی رسید. بینی باریک و استخوانی و لب های باریک داشت. موهایش را آن قدر کوتاه کرده بود که فقط یک لایه نیم سانتی متری از موهای مشکی رنگش روی سرش باقی مانده بود. صورتش استخوانی و لاغر بود و با یک نگاه می شد بارزترین ویژگی او را تشخیص داد... جدی!
    او یک کت و شلوار خوش دوخت سورمه ای رنگ پوشیده بود ولی کراوات نداشت. به محض ورود نگاه جدی و خشکش را به ما دخترها دوخت. بعد رو به مامور پلیس کرد و گفت:
    مثل این که سرت شلوغه.
    مامور پلیس با دیدن او خندید و گفت:
    نه نه! چه طوری سیاوش؟ کجایی بابا؟ کارها چطوری پیش می ره؟
    ظاهرا دوست به نظر می رسیدند. با این حال سیاوش با همان اخم و تخم به مامور پلیس نگاه می کرد. با همان جدیت گفت:
    بد!
    مامور پلیس جا خورد و گفت:
    جدی؟ ولی آخه چرا؟
    سیاوش دست به سینه زد و گفت:
    روی خانم شکوهیان حساب باز کرده بودم ولی... توی عملیاتی که دیروز توی سمنان داشتیم فوت شدند.
    مامور پلیس که شکه شده بود روی صندلی نشست و سرش را با دستش چسبید. سیاوش که حالت چهره ی جدی و خشکش حتی ذره ای هم عوض نشده بود گفت:
    فعلا کارمون به تعلیق در اومده. باید ببینیم چی می شه... مثل این که سرت شلوغه یه کم. نباید الان مزاحمت می شدم.
    در همین موقع در باز شد و مادرم وارد شد. من با دیدن رنگ صورت مادرم که مثل گچ سفید شده بود قلبم در سینه فرو ریخت. بی اختیار گفتم:
    مامان به خدا چیز خاصی نیست.
    ولی مادرم حتی بهم نگاه هم نکرد. من فهمیدم که باهام قهر کرده است. پوفی کردم و جلو رفتم و رو به روی میز مامور پلیس قرار گرفتم. سرم را پایین انداختم و به ناخن های طراحی شده ام نگاه کردم. مامور پلیس داشت برای مادرم توضیح می داد:
    ... اگه وثیقه ای سندی چیزی بذارید می تونید امشب ببریدش... اگه نذارید امشب رو باید توی بازداشتگاه بمونه. اگر خدای نکرده دفعه ی بعد دستگیر بشه برخورد سختی با ایشون می شه و باید توی دادگاه حضور پیدا کنند.
    من با ناراحتی سرم را بالا آوردم تا به صورت مادرم نگاه کنم که چشم تو چشم سیاوش شدم. نگاه سیاوش بهم جدی ترین و غیر دوستانه ترین نگاهی بود که تا به آن روز دیده بودم. حتی احساس می کردم که سیاوش گوشه ی بینیش را چین انداخته است و با نفرت بهم خیره شده است. سرم را پایین انداختم و در دل گفتم:
    دل به دل راه داره! عنتر! یه جوری بهم نگاه می کنه انگار مظهر فسادم. با اون کله ی کچل و گردش!
    ناگهان حرف مادرم توجهم را به خودش جلب کرد:
    من که سندی ندارم و بیارم بذارم... اگه هم داشتم نمی ذاشتم. یه شب که توی بازداشتگاه بخوابه آدم می شه.
    دلم بدجوری شکست. با ناباوری سرم را بلند کردم و گفتم:
    مامان! متوجه هستی چی می گی؟ می دونی چه زن هایی الان توی بازداشتگاه هستن؟ می دونی چه کسایی رو می برن توی بازداشتگاه؟ زن های خیابونی... دختری های فراری... زن های معتاد... می خوای من و با اونا توی یه سوراخ بندازی؟ مادرهای مردم توی همچین موقعیتی در به در دنبال سند می گردن نه این که دخترشون و بندازن گوشه ی زندون.
    مادرم با صدای بلندی گفت:
    مادرهای مردم توی همچین موقعیتی محکم می زنن توی صورت دخترشون. تقصیر منه که از اول با تو درست برخورد نکردم. اگه دوبار توی اتاقت حبست می کردم و پای این دختره مارال رو از خونمون می بریدم الان این جا نبودی.
    من بی اخیتار داد زدم:
    مگه کجا بودم؟ فکر می کنی چه خبر بوده؟ صدای آهنگ بلند بوده و ریختن همه رو جمع کردن. همین!
    مامور پلیس که گویی وظیفه ی خودش می دانست که من و مادرم را به جون هم بیندازد گفت:
    مهمونی مختلط بوده و مقداری از مشروبات الکلی ثبت و ضبط شده.
    نگاه خشمگینی به پلیس کردم. مادرم با دست محکم توی صورت خودش زد و گفت:
    خاک به سرم! دختره ی چشم سفید. ببین کارت به کجاها رسید. می دیدم که در و همسایه برات حرف در اوردن... می دیدم که لباس پوشیدنت این طوری عوض شده... می دیدم سر و وضعت عجیب شده... می دیدم این همه آرایش می کنی... هی می گفتی به خاطر کارته. همه ش می گفتی باید با سر و وضعت مردم و جذب آرایشگاه کنی. من احمقم باورم می شد. بشکنه این دست که نمک نداره. تو سر سفره ی من بزرگ شدی و همچین چیزی از آب در اومدی؟ تو خواهر الهه ای ؟ تو الگوی راحله ای؟ بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم به بابات شباهت داری.
    بلند داد زدم:
    مامان!
    اشکم داشت در می آمد. مادرم بدون توجه به این که آن شب به اندازه ی کافی خرد شده بودم به احساساتم لطمه می زد. مامور پلیس دوباره دهان باز کرد و گفت:
    البته من با تصمیم شما موافقم چون ... .
    سیاوش با دست به بازوی مامور زد و او را به سکوت دعوت کرد. در دل گفتم:
    این کچل اخمو فهمید... این پلیسه نفهمید.
    مادرم که اشک در چشم هایش حلقه زده بود پشتش را بهم کرد. من گفتم:
    مامان چرا این طوری برخورد می کنی؟ فکر می کنی من یه شب اینجا بخوابم از فردا آدم می شم؟
    مادرم که صدایش از بغض می لرزید گفت:
    تو چته دختر؟ عقده داری؟ من برات چی کم گذاشتم؟ مگه همه ی زندگیم تلاش نکردم که تو رو به یه جایی برسونم؟ آخه چطوری می تونی این قدر اشتباه کنی؟ تو سر سفره ی من نشستی و این شکلی بار اومدی؟ تو رو من تحویل جامعه دادم؟ خدایا! من شرمنده ت هستم. شرمنده!
    من که کم کم داشتم جوش می آوردم گفتم:
    چی می گی برای خودت؟ شرمنده چیه؟ من کاری بدی نکردم.
    مادرم داد زد:
    پس تو به چی می گی بد؟ پلیس گرفتت. می فهمی؟ دارن می برنت بازداشتگاه. همه ی دخترهای مردم الان توی خونه پیش خونواده شون هستن و به فکر پخت و پز و علم و دانش و دانشگاه اند. اون وقت دختر احمق من خودش و کرده وسیله ی تفریح یه مشت بچه پولدار عیاش. تو خجالت نمی کشی؟ اون دنیا می خوای برای کارات چه جوابی پس بدی؟ فکر آخرت و عاقبت خودت و کردی؟ فکر زندگی این دنیات و کردی؟ آخه من به چه زبونی باید بگم که این راه آخر و عاقبت خوشی نداره؟ اگه به فکر خودت نیستی حداقل به فکر آبرو و زندگی من و خواهرات باش. چه قدر بی ملاحظه و بی فکری. آخه من از دست تو چی کار کنم؟ به خدا خسته شدم از دستت. از دست این ظاهری که برای خودت درست کردی... از دست آرایش کردنت... مدل موهات... لباس پوشیدنت... حرف زدنت... کارهایت... چرا حرف گوش نمی کنی؟ آخ خدا! من و بکش و از دست این دختر راحت کن.
    مامور پلیس که رنگ صورت مادرم را دید به یکی از سربازها گفت:
    یه لیوان آب بیار براشون.
    رو به پلیس کردم و داد زدم:
    تو آتیش رو زخم مامان من نریز. آب اوردن لازم نیست.
    مامور پلیس چنان بد نگاهم کرد که یک قدم به عقب برداشتم. با بداخلاقی رو به پلیس زن کرد و گفت:
    ببریدش بازداشتگاه. دختره ی ... .
    سیاوش وسط حرف او پرید و اجازه نداد که بی احترامی کند. من با بیچارگی به اطرافم نگاه کردم. هیچ راهی پیدا نکردم... من نباید به بازداشتگاه می رفتم. از آن جا بیشتر از خود کلانتری... و حتی بیشتر از ون گشت ارشاد می ترسیدم. آب دهانم را قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم. چشمم به سیاوش افتاد که عین مجسمه سرجایش ایستاده بود. حداقل دیگر گوشه ی بینیش را چین نینداخته بود. حتما او هم فهمیده بودم که من چه قدر بدبخت و بیچاره ام. مجبور شدم پشتم را به مادرم بکنم و به سمت بازداشتگاه بروم.
    ******
    ویرایش توسط anital : 1390,10,09 در ساعت ساعت : 22:59

  12. 492 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , < IMANA > , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , **tina** , *-SONIA-* , *kArAne* , *mhm* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *SENURITA* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , *~ronak~* , *شهرزاد , +Lily , +Neda+ , -Farimah- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 90ia , aazziinn , abby7 , abrak , adobba , aidai , alikhademi , ali_shey , Altin ay , amir hosyn , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , Ara19 , arash.a , architect_shima , ariany , arman_iran , armita1819 , Arnika-Alone , Artemisa , aryana.n , asemane nili , ashoka , atei_69 , atish69 , atyek , autumn.girl , AVESTA , ayda3 , ayda90 , Az@de , azam 24 , b.khorasani , ba-maram , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , baran2 , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , blue65 , Borono , cccccccc , choghor , cole , csss , dante21 , darya19 , day break , dDorsa , Delasa , deragun , diana20 , diena , Digital Girl , dokhtare babash , eglantine-m96 , ehsan_mass , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elham97 , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , emaa , epink , erik , eshghe gomshode , evanescence93 , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , faez_er , fahime_kiticati , fani black 212 , farajoon , fariba_hed , farizad , farnas , Farnaz , Faryad Zire Ab , fateme16 , Fatemeh.98 , fati..a , fatima_59 , feraghi , fk-osh-d , flavia , foozhan az , foroogh 54 , fzzzz2002 , gandomsa , ghazghaz , gheisareh , gherti , ghorbani , Golbahar75 , golgoli jaan , goominam , gord , gord Afarid , gorestan man , guitar , H..GH , hala , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , hanye , harimeshgh , harki00 , hasti59 , helen888 , hidenam , hoaya , homaa , Hoopoe , hooriehgholami , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , jery jon , jicksi , JoOjOo Bala , kayena , khakbaz , khalesuske , khoshhal , Kiiiiana , king _ panther , Lair_Nilo , legend69 , leila.kh , leona , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m.h73 , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , mahsan70 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab10 , mahtaj , manemah , maneou , maral84 , marmar-joon , marmara25 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina.LoveStar , mina68 , minimona , mirage , misha_porro , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , mozhiiii bala , ms_f90 , m_h_n , naazi , nafas44 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran86 , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , negin17 , Nelson , nemesis , nigar_403 , nika21 , nikaan , nillooo , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninio , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , nutty , olala , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , pani jooni , pare , pariedarya , parmis86 , ParMoun , parnar , parshang , patough , pegiiiiiiiii , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , rahil2 , ramesh20 , ramlin , reha , rey rey , Rnpdr , rogzana , rohollah , romina ab , rose33 , ROZA95 , rozi-91 , rural girl , S-A-R-A , saba12 , sadaf.a , safo , SAGHIIIII , sahar03 , sahely , samandf , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , samsoon , sana1577 , sana1994 , sania555 , sany2000 , sara.R , Sarah* , sarah1 , sarina sa , sayehr24 , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setare.jaberi , setareh67 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , shecary , SheiTa , Shery84 , shida.m , Shifteh , shimash , shiva joon , shsj , sima3ni , sinsor , sirius , skiver , ~sky angel~ , snopoy , Snow Dream , sohi , solia , sollmaz , sotazi , sparrow , SUKUT , sunny20 , sunthin , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tara_5877 , tatar , tghyasfr , The Wind , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , Toti64 , UnKnOwN_Sh , vala , vampire123 , vayi , Veni , venus7021 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yas_m , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zina , zizi.m , zizi26 , _ SPEED _ , |YaSsiii| , ~ ghazali ~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آتشفشان , آذردخت , آرتمیس 98 , آرنیکا , آنیتا , آیتای , اردیبهشت 75 , ارزو. , اشك اسمون*باران , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , تنهـــــآ , تينا.م , جلوه , جوشی , خانم فسقلی , خانومی , رز وحشی , رضا1 , روشناک , زهرا رضایی , زهرا صیادی , زهرا..... , زوها , س_م_م_ , سافانا , سكوت ابريشم , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شب , شهریور25 , شین شین جیگر , صابری , صحرا73 , طلوع عشق , !arefeh , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , فهیمه67 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامیچکا , ماه سیما , ماه مسي , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریم@ , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مونا** , مینگول , ندای بهار , نسيا , نگان , نگاه روشن , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هلیا رها , هوفریا , ياابالفضل , پارمیداا , پدیده , پرهامه , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ☆ SetareH ☆ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥ , ♥Raya♥

  13. Top | #7

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر ویژه از ayda3 برای طراحی جلد...
    دقت کردید اون پست هایی که بالاش تهدید به کار برده می شه امتیاز بالاتری نسبت به بقیه ی پست ها داره؟
    چه بچه های خوبی شدید! نقد می کنید! آفرین آفرین! از این کارهای نیک و پسندیده زیاد انجام بدید

    ******************************************

    به محض ورودم به بازداشتگاه زن ها شروع کردند به تیکه انداختن و مسخره کردن. در سلول پنج نفر بودیم. یک دختر فراری مضطرب، یک دختر جوان معتاد، یک زنی که به قیافه و ظاهرش می خورد خودفروش باشد و یک دزد در سلول بودند. همگی روی موکت سورمه ای کثیفی نشسته بودند. سلول تاریک و کثیف بوی بدی می داد. دختر معتاد که ظاهرا خیلی وقت بود بهش مواد نرسیده بود ناله می کرد و موکت را چنگ می زد. صدایش اعصابم را خورد کرده بود.
    سعی کردم کاری به کار کسی نداشته باشم. یک گوشه نشستم و به دیوار تیره رنگ تکیه دادم. سعی کردم خشم و بغضم نسبت به کار مادرم را فراموش کنم. خانه ی ما اجاره ای بود ولی او می توانست از کس دیگری سند بگیرد... با این حال خواسته بود من را این طور تنبیه کند. به خودم گفتم:
    از این جا که آزاد شدم بهش نشون می دم. بدتر می کنم... این جوری می فهمه که من با این تنبیه ها آدم نمی شم.
    سرم را به دیوار تکیه دادم. داشتم در ذهنم حرف هایی که می خواستم تحویل مادرم بدهم را منظم می کردم که زن خیابانی که کنارم نشسته بود گفت:
    کجا وای می ایستی که گرفتنت؟ چی تیپی هم زدی! تجریش پایین تر وای نمی ایستی... مشخصه... چه قدری ازشون می تیغی؟ دستمزدت چه قدره؟
    چشم هایم را باز کردم و نگاهی به سرتاپای زن کردم. موهای زرد جوجه ای داشت و تپل بود. صورت پر از آرایشش اصلا قشنگ نبود. لب های پرتز شده و گونه های مصنوعیش توی ذوق می زد.یک ساق مشکی چسبان و یک دامن کوتاه مشکی براق پوشیده بود. یک مانتوی کوتاه قرمز هم به تن داشت. هیچ وقت کسی را با آن ظاهر ندیده بودم. طرز نگاه کردنم به او مثل طرز نگاه کردن سیاوش به من بود. پوفی کردم و جواب زن را ندادم. چشم هایم را بستم و سعی کردم خودم را برای یک جنگ و دعوای حسابی برای فردا آماده کنم. البته مادرم زیاد اهل دعوا کردن نبود. بیشتر نصحیت می کرد و وقتی می دید که به حرفش گوش نمی کنم قهر می کرد. معمولا در جنگ و دعواهای هر روزه یمان من پیروز می شدم.
    زن به پایم زد و گفت:
    نگفتی عروسک! کجا محل کارته؟
    قاطی کردم و داد زدم:
    خفه می شی یا نه؟ من با چاقو نه بار زدم تو شیکم یکی! بردنش بیمارستان... هر لحظه هم ممکنه خبر مرگش بیاد. نذار شر تو این یکی رو هم آخرین لحظه بکنم!
    زن خنده ی وحشتناکی کرد و گفت:
    با این تیپ و قیافه؟
    بلند گفتم:
    خیلی حرف می زنی!
    زن دزد فریاد بلندی زد:
    جفتتون خفه خون بگیرید! خبر مرگمون یه شب خواستیم کپه ی مرگمون رو بذاریم.
    زن خیابانی لگدی به سمت او پراند و گفت:
    تو این یکی حرف نزن.
    دعوایشان داشت بالا می گرفت که نگهبان چند بار محکم به در فلزی سلول زد. زن ها ساکت شدند و من نفس راحتی کشیدم. روی زمین مچاله شدم و مانتویم را زیر سرم گلوله کردم. در دل گفتم:
    به جای این که الان توی یه مهمونی بالا شهر شیک و باکلاس باشم از این جا سر در اورده بودم. به جای موزیک هوس و ترنس دارم ناله های این دختره رو گوش می دم. به جای نشستن کنار امثال کیوان و علیرضا کنار این عوضی ها نشستم. لعنت به این شانس! یعنی من آدم نیستم اگه از این کیوان انتقام نگیرم!
    حوصله نداشتم به این موضوع فکر کنم که باید چطور انتقام بگیرم ولی مطمئن بود که روزی این کار را خواهم کرد. می خواستم بخوابم ولی قدم زدن های دختر فراری در سلول و آه و ناله های دختر معتاد آرامش را ازم گرفته بود. آن قدر عصبی شده بودم که دوست داشتم کسی را زیر مشت و لگد له کنم. یک لحظه چشمم را باز کردم. خودم را تصور کردم که پایم را بلند کرده ام و محکم توی دهان زن خیابانی زده ام... از لب های پروتز شده ی زن خون فواره زد و بعد من به سمت او حمله کردم و یقه اش را گرفتم و چند بار سرش را محکم به دیوار کوباندم.
    فکر و خیال را کنار گذاشتم ولی دلم حسابی خنک شد.
    ******
    از بازداشتگاه که خارج شدم اصلا دلم نمی خواست که به خانه بروم. از دست مادرم عصبانی بودم. او نباید من را در آن موقعیت رها می کرد. در دل گفتم:
    حالا که چی؟ مثلا من آدم شدم؟ یه شب کنار این آشغالا خوابیدم متحول شدم؟ زندگیم دگرگون شد؟ مسیر زندگی نکبتم عوض شد؟
    کیفم را روی شانه ام جا به جا کردم و به سمت انتهای خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم. در دل داشتم به عالم و آدم فحش می دادم. از دست همه شاکی بودم و هر کسی جز خودم را مقصر می دانستم. در دل گفتم:
    آخه من چرا این قدر بدبختم؟ مگه من چه گناهی کردم؟ بین این همه آدم من باید می خوردم زمین؟ کیوان و بگو که چه نامرده! مارال کجا غیب شد؟ چرا این قدر من بدشانس و بدبختم؟
    داشتم از خیابان اصلی پایین می رفتم که سرم را بلند کردم و یک دکه ی روزنامه فروشی دیدم. به سمت دکه رفتم تا مجله بخرم. هنوز داشتم در دلم فحش می دادم. به دکه که رسیدم فهمیدم که چون جمعه است آن جا هم تعطیل است. داشتم به هوش و ذکاوت خودم تبریک می گفتم که صدایی از طرف چپم شنیدم:
    پس بالاخره آزاد شدی!
    یک دفعه از جا پریدم. با دیدن سیاوش هینی گفتم و یک قدم بلند به سمت عقب برداشتم. سیاوش لحظه ای با آن صورت خشک و جدیش به من نگاه کرد. بعد لبخندی بر لب هایش نشست و اخم هایش باز شد... که البته فقط دو ثانیه طول کشید. بلافاصله جدی شد و گفت:
    امیدوارم دیگه توی همچین جاهایی همدیگه رو ملاقات نکنیم.
    چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
    کلا امیدوارم دیگه چشمم به جمال شما مزین نشه.
    سیاوش ابروهای پر و خوش حالتش را بالا انداخت و گفت:
    انتظار داشتم این یک شب به این موضوع فکر کنید که توی این گرفتاری کی بیشتر از همه مقصر بوده.
    در دل گفتم:
    کیوان!
    به او گفتم:
    من علاقه ای به برآورده کردن انتظارات شما ندارم.
    سیاوش نگاه جدی اش را به من دوخت و گفت:
    این همه دشمنی و کینه از کجا می یاد؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    از ون های گشت ارشاد!
    سیاوش سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
    توی زندگی آدم چیزهای مهمتری هم هست که آدم احساساتش رو روی اونا پایه گذاری کنه.
    شانه بالا انداختم. آن قدرها درک نداشتم که منظورش را متوجه بشوم. بدون این که حرف دیگری به او بزنم به سمت خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم. در دل گفتم:
    کچل فیلسوف!
    سوار تاکسی شدم و به سمت خانه یمان رفتم. می توانستم حدس بزنم که مادرم با من قهر خواهد بود و الهه حتی بهم نگاه هم نخواد کرد. راحله هم احتمالا فقط در آن سکوت به کارهایش می پرداخت و سعی می کرد به پر و پای من نپیچد. به خیابان هایی که از آن می گذشتیم نگاه کردم. هر چه قدر که به خانه یمان نزدیک تر می شدیم خیابان ها باریک تر و دلگیرتر می شد. جنس های پشت ویترین مغازه ها بی کیفیت تر و رخت و لباس مردم مندرس تر می شد. عاقبت دو تا کوچه بالاتر از خانه یمان از تاکسی پیاده شدم. بقیه ی راه را پیاده رفتم. وارد کوچه یمان شدم. طبق معمول پسربچه ها داشتند فوتبال بازی می کردند. سه تا دختربچه با موهای دو موشی آن طرف تر لی لی بازی می کردند. پسربچه هایی که خانواده یشان وضع بهتری داشتند سوار بر دوچرخه بودند. سه تا مغازه در کوچه داشتیم که یکی قصابی، یکی لوازم تحریری و یکی عطاری بود. از قصابی بدم می آمد. همیشه دور و بر مغازه پر از مگس و زنبور بود.
    وسط کوچه یمان یک جوی آب بود که من خیلی وقت ها به خاطر حواس پرتی تا مچ پا در آن فرو می رفتم. همه ی خانه های کوچه یمان یک طبقه بودند و حیاط داشتند. بعضی از زن های خانه دار چادرهای گل گلیشان را سرشان کرده بودند و دم در کنار هم ایستاده بودند و حرف می زدند. می دانستم همین زن ها با حرف هایی که پشت سر من می زنند دل مادرم را می شکستند. من و مارال به خاطر ظاهرمان اصلا در محل محبوب نبودیم. پسر حاج اسد که معتمد محل بود دو سال پیش خاطرخواه من شده بود و کل محل را به هم ریخته بود. مادرش حتی حاضر نشد برای خواستگاری بیاید. هرچند که من هم دوست نداشتم با آن خانواده وصلت کنم و نمی خواستم که باقی عمرم را هم در آن محل و در آن کوچه بگذرانم. پسر حاج اسد بهترین خواستگارم بود. بقیه ی پسرها آن قدر ضایع بودند که ترجیه می دادم خاطره ی خواستگاریشان را فراموش کنم.
    کوچه ی زیبایی داشتیم. درخت های قدیمی و بلندی جلوی خانه بود که در آخرین روزهای تابستان همچنان سبز بودند. به سمت خانه یمان رفتم. کلید انداختم و داخل شدم. حیاط کوچکمان گلکاری شده بود. یک تخت جلوی در زیرزمین قرار داشت که شب های تابستان روی آن هندوانه قاچ می کردیم و می خوردیم. هر وقت هم که مادرم خانه نبود از زیرزمین قلیون را می آوردم و با مارال آن جا می نشستیم و می کشیدیم. یک حوض کوچک وسط حیاط بود که کنارش گلدان چیده بودیم ولی حوضمان ماهی نداشت. راحله که دل نازک بود دوست نداشت ببیند که ماهی ها را گربه ها می خورند. یک ردیف پله ی باریک و سنگی به در جلویی خانه می رسید. خانه یمان سه اتاق خواب داشت و حدود صد متر بود. با این که خانه ی اجاره ای بود خیلی در آن راحت بودیم. یک اتاق برای مادرم بود. یک اتاق برای الهه و راحله بود و کوچکترین و دنج ترین اتاق برای من بود. اوایل من و راحله در یک اتاق بودیم ولی کم کم راحله از دست بلند بلند آهنگ گوش کردن من و تلفن حرف زدن هایم خسته شد و ترجیه داد به اتاق الهه برود... فکر کنم آن روز بهترین روز زندگیم بود.
    وارد خانه شدم. در کل توی هال و پذیرایی یک دست مبل مشکی رنگ و یک میز ناهارخوری داشتیم. دو دست فرش دست بافت قدیمی و کهنه هم روی موکت های تیره را پوشانده بود. یک تلویزیون قدیمی هم روی میز تلویزیون بود. عکس های که در سفر شمال سه سال پیشمان گرفته بودیم را بزرگ کرده بودیم و توی قاب گذاشته بودیم و جای جای خانه آویخته بودیم. آشپزخانه یمان کوچک ولی تمیز بود. دستشویی کنار اتاق الهه و حمام کنار اتاق من بود. خانه ی جمع و جور ولی تمیزی بود. مادرم و الهه روی یک سفره نزدیک کنار میز ناهارخوری نشسته بودند و تند تند سبزی پاک می کردند. نگاهی به الهه کردم. خانم دکتر آینده! چه کسی در دانشگاه می توانست تصور کند که او این طور زحمت می کشد؟ سلام کردم. جواب سلام آن دو به من خیلی آهسته بود. هر دو نفرشان قهر بودند. شانه بالا انداختم و در دل گفتم:
    بهتر!
    وارد اتاقم شدم. میز آرایشی پر از لوازم آرایش، یک کتابخانه پر از کتاب های دوره ی دبیرستان و یک تخت چوبی و کهنه از وسایل اتاق بود. جای کامپیوتر در اتاقم خالی بود. داشتم پول هایم را جمع می کردم تا کامپیوتر بخرم. روی تخت نشستم و به مارال زنگ زدم. مارال بلافاصله جواب داد:
    الو؟ پارلا؟ کجایی؟
    ویرایش توسط anital : 1390,10,09 در ساعت ساعت : 23:30

  14. 461 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , < IMANA > , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , *-SONIA-* , *kArAne* , *mhm* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *~ronak~* , *شهرزاد , +Lily , +Neda+ , -Farimah- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 90ia , aazziinn , abby7 , abrak , aidai , akram 63 , alikhademi , ali_shey , Altin ay , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , Ara19 , arash.a , architect_shima , arman_iran , armita1819 , Arnika-Alone , Arrosha , Artemisa , aryana.n , ashoka , asoodeh , atei_69 , atish69 , atyek , autumn.girl , AVESTA , ayda3 , ayda90 , Az@de , azam 24 , b.khorasani , ba-maram , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , Borono , cccccccc , choghor , cole , csss , dante21 , darya19 , day break , dDorsa , Delasa , deragun , diena , Digital Girl , eglantine-m96 , ehsan_mass , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , emaa , epink , eshghe gomshode , evanescence93 , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , faez_er , fahime_kiticati , fani black 212 , farajoon , fariba48 , fariba_hed , farizad , farnas , Farnaz , Faryad Zire Ab , fateme16 , Fatemeh.98 , fati..a , fatima_59 , fk-osh-d , flavia , foozhan az , foroogh 54 , funny girl , fzzzz2002 , gandomsa , ghazghaz , gherti , ghorbani , golgoli jaan , gord , gord Afarid , gorestan man , granaz , guitar , H..GH , hala , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , harimeshgh , harki00 , hasti59 , hidenam , hoaya , homaa , Hoopoe , hooriehgholami , hsdhsd , ili mah , jarmefkhis , kayena , khakbaz , khoshhal , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , Lair_Nilo , legend69 , leila.kh , leona , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m.h73 , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , Mahbib , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , mahsa.76 , mahsan70 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , manemah , maneou , maral84 , marmar-joon , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , minimona , mirage , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , mozhiiii bala , m_h_n , nafas44 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran86 , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , negin17 , Nelson , nemesis , nigar_403 , nika21 , nikaan , nillooo , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninio , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , nutty , olala , omidk , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , pani jooni , pare , pariedarya , parmis86 , ParMoun , parnar , parshan 77 , parshang , patough , pegiiiiiiiii , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , rahil2 , ramesh20 , Rnpdr , rogzana , rohollah , romina ab , rose33 , rozi-91 , rural girl , S-A-R-A , s.d.yeganeh , saba12 , sadaf.a , safo , sahar03 , sakera , samandf , samaneh1368 , sama_kitty , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , sana1577 , sana1994 , sania555 , sany2000 , sara.R , Sarah* , sarah1 , sarina sa , sayehr24 , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setareh67 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , shecary , SheiTa , Shery84 , Shifteh , shimash , shiva joon , shsj , sima3ni , sinsor , sirius , snopoy , Snow Dream , sohi , sollmaz , sotazi , sparrow , SUKUT , sunthin , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tatar , tghyasfr , The Wind , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , Toti64 , UnKnOwN_Sh , vala , vampire123 , venus7021 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yashkin , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yas_m , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zina , zizi.m , zizi26 , |YaSsiii| , ~ ghazali ~ , ~anahita~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~Tulip~ , آتشفشان , آذردخت , آرتمیس 98 , آرنیکا , آنیتا , آیتای , اردیبهشت 75 , ارزو. , اشك اسمون*باران , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , تنهـــــآ , تهمتن , تينا.م , جلوه , خانم فسقلی , خانومی , رز وحشی , رضا1 , زهرا رضایی , زهرا صیادی , زوها , س_م_م_ , سحربانو69 , سكوت ابريشم , سمیرا سیدی , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شایسته بانو , شب , شین شین جیگر , صابری , صحرا73 , طلوع عشق , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , فهیمه67 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامیچکا , ماه سیما , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مرضی2 , مریم@ , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , ندای بهار , نسيا , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هلیا رها , هوفریا , والا , ياابالفضل , پارمیداا , پدیده , پرهامه , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گلنار , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥

  15. Top | #8

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Talking

    از خستگی روی تخت ولو شدم و گفتم:
    خونه. تو در رفتی؟
    مارال سریع گفت:
    به خدا اون قدر هول شدم که نفهمیدم چی شد. سریع رفتم به سمت پشت بوم. همسایه ی طبقه ی آخر هم نامردی نکرد و راهم داد توی خونه ش. اون قدر شلوغ پلوغ شد که پیدات نکردم. تو هم در رفتی؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    تازه از بازداشتگاه اومدم.
    مارال با تعجب داد زد:
    نه بابا!
    ماجرا را برایش تعریف کردم. از برخورد مامور پلیس تا حرف های مادرم... همه چیز را بهش گفتم. بهش گفتم که چه قدر از دست مادرم ناراحت شده ام. مارال باهام همدردی کرد و گفت:
    می فهمم چی می گی. مامانت هم ناراحت شده بود دیگه! فکرش رو بکن که چه قدر ناراحت شده تو رو اون جا دیده. سکته نکرده خوبه! وای! خدا کیوان و لعنت کنه. تو رو گذاشت رفت.
    با حرص گفتم:
    آشغال عوضی! به خدا دستم بهش برسه خفه ش می کنم.
    مارال گفت:
    نکبت! امیدوارم دیگه اصلا نبینیمش. خپل کچل!
    من آهی کشیدم و گفتم:
    از دماغمون در اومد مهمونی. عنتر!
    مارال گفت:
    عیب نداره. دیگه اتفاقیه که افتاده... پارلا الان حوصله داری باهات برنامه بریزم؟
    با بداخلاقی گفتم:
    اه! من تازه از بازداشتگاه اومدم. توام دیوونه ای ها! تازه اعصابم داره آروم می شه. اذیت نکن.
    مارال گفت:
    تو رو خدا! فردا بریم کوه!
    من ناله کردم:
    نه! من حوصله ی راه رفتن ندارم.
    مارال با هیجان گفت:
    تو رو خدا! هر وقت که می گم بریم تو نه می یاری ولی وقتی برمی گردیم می گی چه قدر خوش گذشت... با الهه و راحله بیا. منم با مریم می یام.
    مریم تنها خواهر مارال بود که همسن الهه بود. از ما بچه مثبت تر بود... البته نه به شدت الهه! دانشجوی سال آخر کامپیوتر بود. من با او راحت تر از الهه بودم. به مارال جواب دادم:
    این و که گفتی دیگه عمرا بیام.
    مارال جدی شد و گفت:
    یعنی این قدر از خواهر من بدت می یاد؟
    خندیدم و گفتم:
    نه خره! به خاطر الهه می گم.
    مارال داد زد:
    ضد حال!
    گفتم:
    آخه الان خسته م.
    مارال که کم مانده بود اشکش در بیاید گفت:
    مگه گفتم الان بریم؟ می گم فردا بریم.
    تسلیم شدم و گفتم:
    فقط تا ایستگاه سه!
    مارال خندید و گفت:
    خیلی خب!
    گفتم:
    بگو مریم زنگ بزنه و موضوع رو به الهه بگه. اینا الان با من قهرن!
    مارال گفت:
    به روی چشمم! می رم همون جا برات یه پسر اهل ولنجک پیدا می کنم که پولدار باشه...
    وسط حرفش پریدم و گفتم:
    الگانس داشته باشه که من و ببره دانشگاه و بیاره. الگانسش هم سفید باشه.
    مارال گفت:
    الگانس سفید داشته باشه... خوش تیپ و خوش هیکل باشه... .
    وسط حرفش پریدم و گفتم:
    خوش هیکل چه به دردم می خوره؟
    مارال نچ نچی کرد و گفت:
    خره! یعنی نمی دونی به چه دردی می خوره؟
    گفتم:
    نه! مگه به دردی هم می خوره؟
    مارال خندید و گفت:
    شب عروسی به درد می خوره.
    خندیدم و گفتم:
    گمشو! شب عروسی خوش هیکله. بعد دست پخت من و می خوره چاق و چله می شه.
    مارال گفت:
    گمشو تو ام با اون دست پخت گندت! ان قدر غذا رو شور می کنی از گلوی آدم پایین نمی ره. هر کی تو رو بگیره دو روزه پست می یاره. اصلا خودم زنش می شم. بی کارم برای تو بگیرم؟
    من کش و قوسی روی تخت آمدم و گفتم:
    من و ببینه که تو رو نمی گیره خره! آخه کی من و بی خیال می شه می یاد سراغ تو!
    مارال با صدای بلندی گفت:
    گه نخور!
    من گفتم:
    باز تو بی شعور شدی؟
    مارال خندید و گفت:
    بودم.
    من هم خندیدم. از این اصطلاح خیلی بدم می آمد و مارال هم مخصوصا آن را به کار می برد. پنج دقیقه ی بعد ازش خداحافظی کردم. از اتاق بیرون رفتم تا دست و صورتم را بشورم. مادرم گردنش را می مالید و الهه ترب ها را جدا می کرد. صدای مادرم را شنیدم که آهسته گفت:
    خنده هایش با رفیق رفقاشه. اخم و تخمش مال ماست.
    با عصبانیت گفتم:
    هر حرفی داری توی روی خودم بزن.
    الهه اخم کرد و گفت:
    جمیله! درست با مامان حرف بزن.
    چشم غره ای به الهه رفتم و در دل گفتم:
    جمیله جمیله! باز من بدبخت اومدم خونه و شدم جمیله!
    دست و صورتم را شستم. روی مبل ولو شدم. راحله از اتاقش بیرون آمدم و با خنده گفت:
    به به ! خواهر تبهکار و مجرم ما! از زندان آزاد شدی؟
    شکلکی برایش در آوردم و گفتم:
    به به! خواهر کوچیکه ی پررو و بی ادب!
    راحله کنارم نشست و گفت:
    معتاد نشدی توی زندون؟
    ابرو بالا انداختم و گفتم:
    نه بابا! ارشاد شدم. مسیر زندگیم عوض شد. دچار تحول شدم. راه توبه رو پیش گرفتم.
    راحله خندید. من نگاه چپ چپی به مادرم کردم و گفتم:
    توی یه سوراخ با چند تا زن خیابونی و دختر فراری ها و معتادها و دزدها خوابیدم. هر کی بود ارشاد می شد. همین تو! ببین چه قدر خری! هر چه قدر می گم قند خالی خالی نخور چاق می شی اندازه بشکه می شی کسی خواستگاریت نمی یاد، نمی فهمی. یه دو روز بری اون جا عابد و زاهد می یای بیرون. همین الهه! ببین چه قدر سر به زیره! تاثیرات هم نشینی با زن های خیابونیه.
    مادرم یک دفعه سرم داد زد:
    بسه دیگه! هر چی می خوام به رویت نیارم ول نمی کنی. جمیله!... .
    در دل گفتم:
    ای کوفت و جمیله!
    مادرم ادامه داد:
    خیلی ول شدی! می فهمی؟ این وضع آرایش کردن تو و لباس پوشیدنت توی این محل برامون آبرو نذاشته. به فکر خودت نیستی به فکر خواهرات باش. هر کی برای اینا بیاد دم در بگن خواهرشون این طوریه منصرف می شه.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    آره راست می گید. خواستگار دم در این خونه صف بسته و من همه شون و می پرونم.
    الهه زیر لب گفت:
    باز شروع شد.
    مادرم دسته ای ریحون جلوی خودش گذاشت و در حالی که اخم هایش در هم بود گفت:
    این دختر هیچی حالیش نمی شه. نه از شرع و دین چیزی می دونه از عرف و آبرو. فقط بلده حاضرجوابی کنه. دو دقیقه به حرف بزرگترش گوش نمی ده. دختره ی خودسر! ببین آخرش از کجا سر در اورد... از بازداشتگاه!
    یک دفعه بغض مادرم شکست و اشک هایش جاری شد. ناراحت شدم ولی چون حرف های مادرم را تهمت می دانستم گفتم:
    باز شروع کردی به گریه کردن؟ آخه مادر من مگه چی شده؟ مهمونی بوده دیگه! صدای آهنگ زیاد بوده همسایه ها شکایت کردن... .
    مادرم وسط حرفم پرید و گفت:
    پلیسه می گفت مشروب هم بوده.
    داد زدم:
    خب بوده که بوده! مگه من خوردم؟ مگه اون موقعی که شما اومدی من خورده بودم؟ مگه دهنم بو می داد؟ مگه پلیسه گفت که من مشروب خوردم؟ چرا شلوغش می کنی؟
    مادرم اشک هایش را با دست پاک کرد و گفت:
    به خدا نمی فهمی داری با خودت چی کار می کنی. آخه حیفه تو دختر دست گل من نیست؟ آخه دختر! من دارم شما سه تا دختر و دست تنها بزرگ می کنم. کلی چشم بهمونه. کلی حرف پشتمونه. چرا متوجه نمی شی؟ مردم منتظرن تا یه خطا از ما سر بزنه. نذار از این خونه که توش جا افتادیم آوارده بشیم. نذار که آبرومون بره. بذار آرامش داشته باشیم.
    من آهی کشیدم و گفتم:
    من کاری نمی کنم که باعث سرشکستگیون بشم. عیب من چیه؟ این که امروزی و خوش تیپم؟ این در و همسایه های شما همه ی دختراشون ترشیدن چشم ندارن ببینن که یکی بهتر از دخترهای خودشون پیدا شده.
    الهه داشت چپ چپ نگاهم می کرد. راحله به زور جلوی خنده اش را گرفته بود. حال مادرم بهتر شده بود. البته می دانستم که در یک فرصت مناسب دوباره من را گیر می آورد و کلی نصیحتم می کند ولی دعا می کردم که دوباره اشکش در نیاید. با این که با طرز فکر مادرم و حرف هایش موافق نبودم، تحمل اشک ریختن و عذاب کشیدنش را هم نداشتم. معمولا توی بحث موفق می شدم که با دلایل نه چندان منطقیم راضیش کنم ولی یک شب در بازداشتگاه... می دانستم تا عمر دارم مادرم بابت این موضوع بهم سرکوفت می زند.
    بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. چهار تا چای ریختم و با یک ظرف کیک خانگی که دست پخت الهه بود و احتمالا برای روز قبل بود به هال برگشتم. نمی دانم چرا یک لحظه هال خانه ی خودمان را با سالن خانه ای که شب پیش آن جا بودم مقایسه کردم. سنگ براق و با کیفیت کف آن خانه را با موکت تیره ی کف خانه ی خودمان مقایسه کردم. آهی کشیدم و با خودم فکر کردم:
    انگار نه انگار که توی یه شهریم... چه قدر تفاوت!
    مادرم و الهه دست از کار کشیدند. دست هایشان را تمیز کردند و روی مبل ها نشستند. در سکوت مشغول خوردن چای و کیک شدیم. نگاهی به چهره ی مادرم کردم. مشخص بود که داشت در ذهنش جملاتی که قرار بود تحویل من بدهد را مرتب می کرد. ابروهای کمانی و موهای فر و مشکی رنگم به او رفته بود. چشم هایش قهوه ای بود و تقریبا حالت چشم های من را داشت. اندام به نسبت متناسب و قد متوسط داشت.
    الهه که کنار او نشسته بود اخم کرده بود. او هم احتمالا به این می اندیشید که من چه دختر بی تربیت و بی ملاحظه ای هستم. او مثل من چشم های سبز داشت. چشم هایش به کشیدگی و درشتی چشم های من نبود. ابروهایش را خیلی دخترانه برداشته بود. هر چه قدر که از چشم و ابروی من شیطنت می بارید، در چشم های او معصومیت خاصی مشهود بود. موهایش مشکی و لخت بود. از من زیباتر بود. من هیچ وقت نمی توانستم با تمام مهارتم در به کار بردن لوازم آرایش به زیبایی او برسم.
    راحله تنها کسی بود که گرفته به نظر نمی رسید. احتمالا فقط داشت دعا می کرد که ما دوباره با هم درگیر نشویم. او دختر تپل و شاد و شنگولی بود. همه ی انرژی مثبت خانه ی ما از طرف او ساطع می شد. چشم هایش مثل مادرم بود و موهایش مثل الهه.
    در همان موقع تلفن خانه زنگ زد. الهه گوشی را برداشت. از حرف هایش متوجه شدم که دارد با مریم صحبت می کنم. الهه کمی بی حوصله به نظر می رسید و من بعید می دانستم که موافقت کند که با ما بیاید. در دل گفتم:
    به درک! اصلا بهتر! الهه هر وقت می یاد نمی ذاره من و مارال شیطونی کنیم. خوبی راحله اینه که حداقل ضدحال نمی زنه.
    مادرم اشاره ای به برش کیک نصفه نیمه ام کرد و گفت:
    بیشتر بخور.
    من گفتم:
    سیر شدم.
    مادرم گفت:
    دیشب هم شام نخوردی.
    در دل گفتم:
    اگه شما سند گذاشته بودی می خوردم.
    از جایم بلند شدم و گفتم:
    میل ندارم.
    به اتاقم برگشتم. روی تخت دراز کشیدم و به گوشی موبایلم نگاه کردم. یاد یاسر افتادم. او آن گوشی را برایم خریده بود. پسر خوب و با محبتی بود ولی هیچ علاقه ای به او در دلم احساس نمی کردم. اصلا دلم برایش تنگ نشده بود. حتی دیگر روی برگشتنش هم حساب نمی کردم.
    تا جایی که یادم می آمد همیشه تصمیم داشتم که با یک پسر پولدار ازدواج کنم. الهه و راحله هیچ وقت نسبت به وضع زندگیمان شکایتی نداشتند. همیشه راضی بودند ولی من بلندپرواز بودم و می خواستم که از این محل و از این تیپ زندگی بخور و نمیر خلاص شوم. چند سال بود که در مهمانی ها و پارتی های بالای شهر شرکت می کردم و با دیدن وضع زندگی مردم آن جا دیگر نمی توانستم زندگی خودم را تحمل کنم. حاضر بودم هر کاری بکنم تا جای آن ها باشم. دوست داشتم مثل آن ها لباس بپوشم... مجبور نباشم در یک آرایشگاه کار کنم... سوار ماشین های آن ها شوم... طلا و جواهرات آن ها را داشته باشم... هر روز یک لباس بپوشم... به خارج از کشور سفر کنم... تفریحم اسکی کردن باشد... دوست داشتم تمام زندگیم به قناعت و صرفه جویی بگذرد. نمی خواستم دیگر جمیله باشم... نمی خواستم!
    نمی خواستم جمیله باشم که از سن چهارده سالگی مجبور به کار کردن شد. نمی خواستم جمیله باشم که به جای جردن خانه یشان (...) بود. نمی خواستم جمیله باشم که همه ی زندگیش به حسرت و حسادت گذشته بود... ای کاش من جدا پارلا بودم.
    روی پهلو دراز کشیدم و سعی کردم فکرم را به جای دیگری سوق بدهم. سعی کردم در مورد دانشگاه خیال پردازی کنم. آن روز جمعه بود و از شنبه ی هفته ی بعد قرار بود که به دانشگاه بروم. اصلا هیجانی نداشتم. زیاد شنیده بودم که دانشگاه آن جایی که انتظارش را دارم نیست. از همه بدتر این بود که من احتمالا از همه سنم بیشتر بود... بیست سالم بود. از طرف دیگر آن جا من جمیله بودم... دیگر پارلا نبودم و این موضوع اعتماد به نفسم را کاهش می داد. اصلا آن روز غم دنیا در دلم ریخته بود.
    در همین حین به یاد کیوان افتادم. یک لحظه نیم خیز شدم تا بهش زنگ بزنم و پدرش را در بیاورم. بعد پشیمان شدم و دوباره روی تخت ولو شدم. فقط در دلم به او فحش می دادم. خیلی آدم نامردی بود... خیلی ... .
    در باز شد و مادرم وارد شد. در دل گفتم:
    نصیحت شروع شد.
    مادرم کنار تختم نشست. پرسید:
    خسته ای؟
    چیزی نگفتم. مادرم گفت:
    ببین دخترم! من در مورد دیشب اشتباه کردم. نباید می ذاشتم اون جا بخوابی ولی من و درک کن که خیلی از دستت عصبانی بودم. جمیله! این کارت دیگه خیلی زیاده روی بود. آخه من دوست ندارم دختر دست گلم توی همچین جاهایی پا بذاره. مگه تو مسلمون نیستی؟ آخه چرا با این ظاهر بد توی همچین مهمونی هایی شرکت می کنی؟ حیف تو نیست؟ آخه دختر خوب! چی از زندگیت می خوای؟ دختری که به فکر ازدواج و دانشگاه رفتن و پیشرفت کردنه که مثل آدم های الکی خوش و عیاش رفتار نمی کنه. من واقعا ازت می خوام که توی رفتارت تجدید نظر کنی. چند روز دیگه می ری دانشگاه و دانشجوی این مملکت می شی. پس باید رفتارت هم در حد یک دانشجو باشه. کاری نکن که بعدا پشیمون بشی. می دونم جوونی و هزار تا رویا و فکر و خیال داری ولی مادرم! این جوری به هیچی نمی رسی. فکر آبرو و آینده ی خودت و ما باش. دیشب خواستم به خاله ت زنگ بزنم که سند بیاره... بعد گفتم آبروت رو توی فامیل نبرم بهتره. ده سال دیگه که رفتی سر خونه و زندگیت بهت سرکوفت همین امشب رو می زنند. به خدا نیتم خیر بود. دوست نداشتم اذیت بشی.
    دوباره می خواست گریه کند. نیم خیز شدم و گفتم:
    بس کن مامان! گریه نکن... حال من و بد نکن... خواهش می کنم.
    مادرم جلوی خودش را گرفت و گفت:
    به خدا خوبت و می خوام.
    گفتم:
    می دونم... الان خسته م. تو رو خدا باشه برای بعد.
    مادرم چیزی نگفت. نگاه نگرانش را از من گرفت و از اتاق خارج شد.
    ******
    ویرایش توسط anital : 1390,08,10 در ساعت ساعت : 15:56

  16. 468 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , *-SONIA-* , *mhm* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *saranaz* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *شهرزاد , +Lily , +Neda+ , -Farimah- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MOHABBAT. , 5011311 , 90ia , aazziinn , abby7 , abrak , aidai , akram 63 , alikhademi , ali_shey , Altin ay , aminlily40 , amir hosyn , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , arash.a , architect_shima , arman_iran , armita1819 , Arrosha , Artemisa , aryana.n , ashoka , asoodeh , atei_69 , atish69 , autumn.girl , AVESTA , ayda3 , ayda90 , Az@de , azam 24 , b.khorasani , banoojun , baran pr , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , Borono , cccccccc , choghor , cole , dante21 , darya19 , day break , dDorsa , Delasa , deragun , diena , Digital Girl , eglantine-m96 , ehsan_mass , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elham97 , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , emaa , epink , eshghe gomshode , evanescence93 , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , faez_er , fahime_kiticati , fani black 212 , farajoon , fariba48 , fariba_hed , farizad , farnas , Faryad Zire Ab , fateme16 , Fatemeh.98 , fati..a , fatima_59 , fk-osh-d , flavia , foozhan az , foroogh 54 , funny girl , fzzzz2002 , gandomsa , gherti , ghorbani , Golbahar75 , golgoli jaan , goominam , gord , gord Afarid , gorestan man , guitar , H..GH , hala , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , harimeshgh , hasti59 , hidenam , hoaya , homaa , Hoopoe , hooriehgholami , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , just.niloofar , kayena , khakbaz , khoshhal , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , Lair_Nilo , legend69 , leila.kh , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , Mahbib , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , mahsa.76 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , manemah , maneou , maral84 , marmar-joon , marmara25 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , minimona , mirage , misha_porro , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , mozhiiii bala , naazi , nafas44 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran86 , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , negin.nixnix , negin17 , negin777 , Nelson , nemesis , niayesh_s.s , nika21 , nikaan , nillooo , niloofarane , niloufar_rose , nina20 , ninio , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , nooshzad , noting , nutty , olala , omidk , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , pare , pariedarya , parmis86 , ParMoun , parnar , parshan 77 , parshang , patough , pegiiiiiiiii , peleus , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , rahil2 , ramesh20 , reha , Rnpdr , rogzana , rohollah , romina ab , rooyayeabi , rose33 , ROZA95 , rozi-91 , rural girl , S-A-R-A , s.d.yeganeh , s.sh , saba12 , sadaf.a , safo , sahar03 , sakera , samandf , samaneh1368 , samham , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , sana1577 , sana1994 , sania555 , sara.R , sarah1 , sarina sa , sayehr24 , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setareh67 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , shecary , SheiTa , Shery84 , Shifteh , shikolat , shima joon , shimash , shiva joon , shsj , sima3ni , sinsor , sirius , snopoy , Snow Dream , sohi , solia , sollmaz , sotazi , sparrow , SUKUT , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , tama1011 , TanNazZz , tarama , tara_5877 , tatar , tghyasfr , The Wind , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , Toti64 , UnKnOwN_Sh , V.i.d.a , vala , vampire123 , Veni , venus7021 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yashkin , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yassii , yas_m , ZAHRA EM , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zina , zizi.m , zizi26 , |YaSsiii| , ~ kamelia ~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , آتشفشان , آذردخت , آرتمیس 98 , آرنیکا , آزالیا , آنیتا , آیتای , ادم برفی , اردیبهشت 75 , ارزو. , اشك اسمون*باران , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , تنهـــــآ , تهمتن , تينا.م , جلوه , خانم فسقلی , خانومی , رز وحشی , رضا1 , زهرا رضایی , زوها , س_م_م_ , سافانا , سحربانو69 , سكوت ابريشم , سمیرا سیدی , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شایسته بانو , شب , صابری , طلوع عشق , !arefeh , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , فهیمه67 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامیچکا , ماه سیما , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریم@ , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مونا** , مینگول , ندای بهار , نسيا , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هلیا رها , هوفریا , والا , ياابالفضل , پارمیداا , پدیده , پرهامه , پهره , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گلنار , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥

  17. Top | #9

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض

    الهه، راحله و مریم جلوتر می رفتند. من و مارال هم پشت سرشان بودیم. تمام مدت در مورد کیوان در گوش هم وز وز کرده بودیم و هر چه فحش و ناسزا در عالم بشریت ابداع شده بود نثارش کردیم. داشتیم به ایستگاه سه نزدیک می شدیم. هوا هم داشت روشن می شد. کوه خیلی شلوغ بود. اطرافمان پر بود از پیرمردهایی که در دسته های دو یا سه تایی با پشتکار و مهارت به مراتب بیشتر از ما به سمت ایستگاه سه می رفتند. بیشتر کسانی که اطرافمان بودند یا خانواده بودند یا پیرمرد. فقط دو اکیپ پسری دختری دیدیم که به قول مارال در حد معیارهای من نبودند.
    من که نفسم بند آمده بود داشتم خودم را نفرین می کردم که چرا حاضر شده ام بیایم. مارال که صدای نفسش های بلند و عمیقش در گوشم می پیچید با دستش پهلویش را گرفت و من با دیدن وضعیت او گفتم:
    حالا هی بگو که بیایم کوه!
    مارال خندید و گفت:
    کوفت!
    من صدایم را پایین آوردم و گفتم:
    کو پس؟
    مارال با تعجب پرسید:
    کی؟
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
    الگانسیه دیگه!
    مارال شکلکی در آورد و گفت:
    باهاش حرف زدم ولی ترسیدم بهت بگم... آخه الگانسش مشکیه.
    چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
    فقط سفید! بهش بگو یا بره گمشه یا سفیدش رو بخره.
    مارال گفت:
    دلت می یاد جوون مردم و این طور سنگ روی یخ بکنی؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    والا دل خودم هم راضی نیست... حالا بهش بگو بیاد ببینم دیگه چی می شه.
    مارال جدی شد و گفت:
    حالا نمی خوای تعریف کنی که بازداشتگاه چطور بود؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    چی بگم؟ چرا می خوای بدونی؟ فقط یه چیز بهت می گم! هر کاری می تونی بکن که پات به اون جا باز نشه. همین! کنار یه مشت آشغال می ندازنت که از شب تا صبح هرچی لیاقت خودشون و خانواده شونه نثارت می کنند. بی خود نبود که من همیشه از پلیس ها می ترسیدم.
    مارال که نفس نفس زدن مهلت حرف زدن بهش نمی داد گفت:
    چه ربطی داره؟
    نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم:
    ارتباط مستقیم داره. عمه ی من که به خاطر دو تیکه لباس و یک شب مهمونی اون جا پرتت نمی کنه. پلیس این کار رو می کنه.
    مریم به طرف ما برگشت و خنده کنان گفت:
    تو هنوز از پلیس می ترسی؟
    راحله خندید و من گفتم:
    عین سگ! گشت ارشاد و گشت نسبت و... .
    مریم وسط حرفم پرید و گفت:
    اون که خیلی وقته جمع شده.
    مارال خندید و گفت:
    نه! ایشون کینه به دل گرفته ازشون.
    خودم هم خنده ام گرفت. مارال سرش را تکان داد و گفت:
    ببین چه قدر ضایع می ترسی که همه می فهمن... وای خدا! کی می رسیم پس؟ نفس برام نموند.
    نفس من هم بالا نمی آمد. نفسی عمیق کشیدم و بازدمم را فوت کردم. صورتم داشت عرق می کرد. پاها و پهلوهایم درد گرفته بود. اهل پیاده روی بودم ولی کوه همیشه من را از نفس می انداخت.
    عاقبت به ایستگاه سه رسیدیم. در دل خدا را شکر کردم. دیگر سرم داشت گیج می رفت و توان نداشتم که یک قدم بیشتر بردارم. الهه و مریم رفتند تا شیرکاکائو و کیک بخرند. من چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم تا عاقبت نفسم جا آمد. هوا تقریبا روشن شده بود. از آن بالا می توانستم تهران را ببینم. راحله هم در سکوت به همان منظره خیره شده بود. مارال به دستشویی رفته بود.
    الهه و مریم با یک سینی و با لبخند به سمتان آمدند. آن روز الهه یک مانتوی کرم پوشیده بود و روسری ابریشمی زیبایی که برای تولدش خریده بودم را به صورت فانتزی سرش کرده بود. موهایش را کاملا پوشانده بود و آرایش هم نداشت. نمی توانستم درک کنم که او چطور این همه زیبا و در عین حال ساده بود.
    مریم کنارم نشست. او شبیه به مارال... البته با مدل موهای بسیار متفاوت و صورت بدون آرایش... بود. موهایش را خیلی ساده بالا داده بود. همان طور که تیپ و ظاهر من با الهه فرق داشت، تیپ مارال هم با مریم فرق می کرد.
    من طبق معمول کیکم را نصفه گذاشتم و داد مارال در آمد:
    اه! تو هم با این رژیمت! غذا خوردنت ضد حاله!
    راحله کیک من را برداشت و گفت:
    آخ آخ آخ! دست نذار رو دلم! آره این جمیله واقعا گندش رو در اورده.
    الهه و مریم خندیدند و من گفتم:
    نیست که خیلی بد به حال تو می شه. اضافه ش و که همیشه تو می خوری.
    راحله شانه بالا انداخت و گفت:
    باید از اسراف جلوگیری کرد.
    همان طور که می خندیدم سرم را چرخاندم و ناگهان با پسری که تازه از پله ها بالا آمده بود چشم تو چشم شدم. برای اولین بار در زندگیم با دیدن یک پسر قلبم در سینه فرو ریخت.
    پسر چشم های آبی روشن درشت و گرد داشت. صورت لاغرش را سه تیغ کرده بود. موهای قهوه ای تیره اش را به سمت بالا زده بود. لب های گوشتی و بینی باریک داشت. ابروهایش پهن ولی به طرز جالبی کمرنگ بود. چنان با دیدن چشم های آبی پسر حس و حالم عوض شد که ترسیدم. نگاهم را از او گرفتم و به زمین نگاه کردم. به خودم گفتم:
    بی جنبه چته؟ فقط چشم های نحس و گردش آبیه! ندید بدید که نیستی. خاک تو سرت کنن دختر! تو که بی جنبه نبودی. تو که این قدر زود خودت و گم نمی کردی. چرا این طوری هل کردی؟ اون کله ی پوکت و بلند کن. بیشتر از لوس بازی در نیار.
    نفس عمیقی کشیدم و سرم را بلند کردم. تکان محسوسی خوردم. پسر چشم آبی که همراه دو دختر و دو پسر دیگر بود رو به روی ما ایستاده بود. الهه با دیدن آن ها از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت:
    سلام بچه ها! شما این جا چی کار می کنید؟ وای! چه قدر از دیدنتون خوشحالم.
    در دل گفتم:
    والا منم خوشحالم. حالا این پسر جیگر با اینا چی کار داره؟ کی هستن اینا؟
    الهه با دخترها دست داد و شنیدم که رو به پسر چشم آبی گفت:
    سلام آقای شهنازی.
    چون دوباره قلبم داشت تند تند می زد رویم را برگرداندم و به مارال زل زدم. مارال چشم هایش را تنگ کرده بود و به دوست های الهه زل زده بود. رد نگاهش را گرفتم و دیدم که دارد پسر چشم آبی را نگاه می کند. پسر چشم آبی هم با کنجکاوی من را نگاه می کرد. باز این قلب بی ظرفیت و بی جنبه ی من توی سینه ام پایین ریخت. نگاهم را به الهه معطوف کردم. الهه رو به ما کرد و گفت:
    معرفی می کنم. مریم و مارال که همسایه و دوستمون هستن... خواهر کوچیکم راحله و اون یکی خواهرم جمیله.
    لب هایم را به هم فشردم و در دل گفتم:
    ای درد! ای بلا! ای مرض! ای کوفت! ای زهرمار! حالا نمی شد جلوی این آقای چی چی نازی... چی بود؟ چی نازی؟ شهنازی؟ آخ آخ! واقعا هم نازه... این چشمای آبیش من و کشته. عجب چشم های نازی داره... این لب های ... نه دیگه! بحث و به سمت اون جا نکش... آره! خلاصه نمی شد ما رو جلوی ایشون جمیله معرفی نکنی؟ آخه مادر من!اسم این دو تا خواهر و با این همه سلیقه انتخاب کردی. جمیله این وسط دیگه چه صیغه ای بود؟ این الهه هم که نافش و با پته مته ریختن و آبروریزی کردن بریدن!
    الهه با لبخند به ما گفت:
    نگار... آزاده... آقای شهنازی... آقای رسولی... آقای ضیایی. هم کلاسی های دانشگاهم هستن.
    نگار با خنده گفت:
    دکترش رو فاکتور بگیر بذار اولش.
    همه خندیدند به جز من. در دل گفتم:
    اه اه اه! نکبت! حالا خوب دو سال مونده ها! چون تازه یاد گرفته دندون پر کنه فکر می کنه دیگه دکتر شده رفته.
    جلوی خودم را گرفتم که جلوی همه به نگار چشم غره نرم. الهه به همراه دوستانش کمی آن طرف تر نشستند. مارال در گوش من گفت:
    خواهرت نگفته بود که از این همکلاسی های خوب خوب داره؟
    نگاه تهدیدآمیزی به مارال کردم و گفتم:
    چشمت و درویش کنم. چشم آبیه مال منه.
    مارال ابرو بالا انداخت و گفت:
    آهان! اون وقت احیانا روی اون ریشو اِ و اون مو فرفریه تعصب خاصی نداری؟
    قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
    نه! جفتشون مال خودت!
    مارال سری تکان داد و گفت:
    بعد که بهت می گم گه نخور می گی بیشعورم!
    چپ چپ به مارال نگاه کردم. راحله با شیطنت گفت:
    فعلا جناب آقای دکتر شهنازی فوکوس کرده اینجا! حالا نمی دونم کودومتون رو پسندیده!
    من یکی از ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
    کسی جز منم اینجا هست که بتونه نظر کسی رو توی یه نگاه جلب کنه.
    مارال آهسته در گوشم گفت:
    گه نخور!
    نیشگونی از بازویش گرفتم که باعث شد جیغ نسبتا بلندی بزند. راحله خندید و گفت:
    اگه نظر من و بخواید هیچ کدوم از شما دو تا رو نپسندیده. چشمش دنبال مریمه.
    چنان نگاهی به راحله کردم که او خودش را جمع و جور کرد. مریم که متوجه شوخی راحله نشده بود گفت:
    نه بابا! داره جمیله رو نگاه می کنه.
    مارال با مشت به بازوی مریم زد. راحله خندید و گفت:
    جنس مذکر ارزشش رو نداره به خدا!
    من صاف نشستم و گفتم:
    دو سال دیگه ارزشش می یاد دستت! بنده ی خدا! این قدر شوهر کم شده که ارزشش با نفت اپک برابری می کنه.
    مریم خندید و گفت:
    از دست شما دو تا دیوونه. بابا! به خدا طرف چیزی نداره! فقط چشم هایش آبیه.
    در همان موقع الهه به سمت ما آمد و گفت:
    بچه ها! عیبی داره بدون من برگردید؟
    در دل گفتم:
    کجا تنها تنها؟ مگه من می ذارم؟ مگه من خواهر گلم و توی این شهر بی در و پیکر تنها می ذارم؟ یعنی این قدر بی فکر و بی تعصبم؟
    الهه ادامه داد:
    آخه من و بچه ها می خوایم تا ایستگاه پنج بریم. گفتن شما هم بیاید ولی من گفتم مارال و جمیله بیشتر از این نمی یان.
    دهان من و مارال از تعجب باز ماند. راحله و مریم پخ زدند زیر خنده. من گفتم:
    تو بی خود از طرف من حرف زدی. من خودم می خوام تا ایستگاه پنج برم. چه با شما چه بی شما!
    مارال گفت:
    من همین الان داشتم به جمیله می گفتم که پاشه تا بالا باهام بیاد.
    مریم که خنده اش را می خورد گفت:
    تو این دو تا رو نمی شناسی؟ نمی دونی چه روحیه ی ورزشکاری و مقاومی دارن؟
    راحله سر تکان داد و گفت:
    اینا رو با خودت نبری تا خونه ولمون نمی کنند.
    الهه با تعجب به تغییر موضع من و مارال نگاه کرد. بعد رو به دوستانش کرد و گفت:
    ما هم می یایم.
    ویرایش توسط anital : 1390,08,10 در ساعت ساعت : 15:57

  18. 449 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , < IMANA > , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , *-SONIA-* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara-m* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , *شهرزاد , +Lily , +Neda+ , -دایان- , -نازلی- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .MOHABBAT. , 5011311 , 90ia , aazziinn , abby7 , abrak , adobba , aidai , alikhademi , ali_shey , Altin ay , aminlily40 , amir hosyn , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , arash.a , architect_shima , arman_iran , armita1819 , Arrosha , Artemisa , aryana.n , ashoka , atei_69 , atish69 , atyek , autumn.girl , AVESTA , ayda3 , ayda90 , Az@de , azam 24 , b.khorasani , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , Borono , cccccccc , cheeky parrot , choghor , cole , dante21 , darya19 , day break , dDorsa , Delasa , diena , Digital Girl , dj_bass , dokhtare babash , eglantine-m96 , ehsan_mass , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elham97 , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , emaa , epink , erik , eshghe gomshode , evanescence93 , Eyes Wide Shut , faezeh88 , faez_er , fahime_kiticati , fani black 212 , fariba48 , fariba_hed , farizad , farnas , Faryad Zire Ab , fateme16 , Fatemeh.98 , fati..a , fatima_59 , flavia , foozhan az , foroogh 54 , funny girl , fzzzz2002 , gandomsa , gheisareh , gherti , ghorbani , Golbahar75 , golgoli jaan , gord , gord Afarid , gorestan man , guitar , H..GH , hala , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , harimeshgh , harki00 , hasti59 , helen888 , hidenam , hoaya , Hoopoe , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , kayena , khakbaz , khoshhal , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , legend69 , leila.kh , lili5225 , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , Mahbib , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , mahsa.76 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , manemah , maneou , maral84 , marmar-joon , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , minimona , mira. , mirage , Mis@gh , misha_kavir , misha_porro , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , mozhiiii bala , naazi , nafas44 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nasim1768 , nastaran86 , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , Nelson , nemesis , niayesh_s.s , nika21 , nikaan , nillooo , niloofarane , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninio , ninja fairy , nlp16001 , NO ONE , noting , nutty , olala , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , pare , pariedarya , parmis86 , ParMoun , parnar , parshan 77 , parshang , patough , pegiiiiiiiii , polymehr , pr.delafrouz , proxima , raha498 , ramesh20 , Rnpdr , rogzana , rohollah , romina ab , rozi-91 , rural girl , S-A-R-A , s.sh , saba jo0o0n , sadaf.a , safo , sahar03 , samandf , samaneh1368 , samim , samir , SaMirA.Ha , samira_70 , sana1577 , sana1994 , sanashsh , sania555 , sany2000 , sara.R , sarah1 , sarina sa , sayehr24 , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setareh67 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shakiba_2510 , sharareh28 , sharghi , shecary , SheiTa , Shery84 , Shifteh , shikolat , shimash , shiva joon , shsj , sima3ni , sinsor , sirius , snopoy , Snow Dream , sohi , solia , sollmaz , sotazi , sparrow , SUKUT , sunny20 , sunthin , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tarama , tatar , tenten , tghyasfr , The Wind , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , Toti64 , vala , vampire123 , Veni , venus7021 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yassii , yas_m , ZAHRA EM , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zina , zizi.m , zizi26 , |YaSsiii| , ~ ghazali ~ , ~pArnYa~ , آتشفشان , آذردخت , آرتمیس 98 , آرنیکا , آزالیا , آنیتا , اردیبهشت 75 , ارزو. , اشك اسمون*باران , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , تنهـــــآ , تهمتن , تينا.م , جلوه , خانم فسقلی , خانومی , رز وحشی , رضا1 , زهرا رضایی , زهرا صیادی , زوها , س_م_م_ , سمیرا سیدی , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شایسته بانو , شب , صابری , صحرا73 , طلوع عشق , !arefeh , عشق یخی , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , فهیمه67 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامیچکا , ماه سیما , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریم@ , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مونا** , ندای بهار , نسيا , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هلیا رها , ياابالفضل , پدیده , پهره , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گلنار , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ღ pArIsAღ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥

  19. Top | #10

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,050
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    19,929
    تشکر شده 398,570 در 1,547 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Wink

    پنج دقیقه ی بعد من، مارال، راحله و مریم پشت سر الهه و هم کلاسی هایش بودیم و از کوه بالا می رفتیم. مارال ناله کردم:
    به اون هیجان انگیزی که من فکر می کردم نیست. من فقط ویو ( view) ی پشتش و دارم.
    من گفتم:
    من نیم ساعته زل زدم به مارک پشت شلوارش.
    راحله خندید و گفت:
    چیه؟ پشیمون شدید؟
    من نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    من نمی دونم اون لحظه مخ سگ خورده بودم که این پشینهاد و قبول کردم.
    مارال، راحله و مریم زدند زیر خنده و مریم گفت:
    اون مغز خره! نه مخ سگ!
    راحله با صدای بلندی گفت:
    حالت خیلی بده! فکر کنم بهتره برگردی اون پایین منتظر بمونی.
    یک دفعه الهه و دوستانش به سمت ما برگشتن و الهه با تعجب پرسید:
    حال کی بده؟
    و نگاهش روی من ثابت ماند. یک جفت چشم گرد آبی هم به صورت من خیره شد. الهه گفت:
    خب دختر! من که می دونستم تو نمی تونی بیشتر از این بالا بیای!
    من بلند گفتم:
    کی نمی تونه؟ من نمی تونم؟ من فقط داشتم غرغر می کردم که شماها چه قدر آهسته می رید.
    مارال در گوشم زمزمه کرد:
    این کار و با خودت نکن! هیچ لزومی نداره خودت و جلوی این پسره سنگ رو یخ کنی.
    ولی من گوش نکردم. از دوستان الهه جلو زدم و تنهایی به سمت بالا رفتم. بقیه هم پشت سرم می آمدند. صدای خنده های راحله روی اعصابم بود. گاهی صدای دوستان الهه را می شنیدم که در مورد دانشگاه و استادهایشان صحبت می کردند.
    خورشید دیگر کاملا طلوع کرده بود و من داشتم از گرما خفه می شدم. نفسم بالا نمی آمد. تمایل داشتم پهلوهای دردناکم را بگیرم ولی سعی می کردم این وسوسه را ندید بگیرم. نباید کم می آوردم. در دل به الهه و خودم فحش می دادم. کمی که گذشت الهه با صدای بلندی گفت:
    جمیله آروم تر برو. چرا این قدر تند می ری؟ همه ی عضله های بدنت درد می گیره.
    از خدا خواسته سرعتم را کم کردم. با این حال نه برایم نفس مانده بود و نه توانی برای بالا رفتن. چشمم به یک نیمکت فلزی افتاد. خواستم بنشینم ولی وسوسه ی دیدن پسر چشم آبی در ایستگاه پنج قلقلکم می داد. نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم:
    بی خیال بابا! تا حالا فقط دید زدن مارک پشت شلوارش نسیبم شده. حالا برسیم اون بالا ازم خواستگاری که نمی کنه.
    خودم را روی نیمکت انداختم و به شهر تهران که تازه از خواب بیدار شده بود چشم دوختم. چون با دهان نفس کشیده بودم گلویم می سوخت. الهه که تازه به من رسیده بود گفت:
    چی شد پس؟
    من سعی کردم جلوی نفس نفس زدنم را بگیرم و گفتم:
    شما برید. من از این منظره خوشم اومده. هوا هم این جا خیلی خوبه. اون بالا شلوغه اعصابش رو ندارم.
    الهه چیزی نگفتم. به آنها نگاه نکردم. دوست داشتم ببینم چشم های آبی شهنازی به کجا دوخته شده است ولی جلوی خودم را گرفتم و محو تماشای تهران شدم. شاید حدود پنج دقیقه بود که به آن منظره زل زده بودم. خانه های جورواجور انگار زیر پایم بودند. خانه هایی که بهم نزدیک تر بودند و تصویر واضح تری از آن ها داشتم شیک تر بودند و می شود گفت که خانه ی رویاها و آرزوهایم بودند. در عوض منزل حقیقی من از آن فاصله دیده نمی شد و نمی شد حدس زد که دقیقا کجا قرار دارد... ای کاش در واقعیت هم همان طور بود. فکر و خیال های متفاوتی در سر داشتم... لاک ناخن... تاپ پشت گردنی... الگانس سفید... ساعت اسپیریت... عطر دیور... پسر چشم آبی... .
    سر جایم چرخیدم و خواستم بلند شوم و بروم که شهنازی را رو به روی خودم دیدم. نگاهش به منظره ی زیبای پشت سرم بود. یک لحظه جا خوردم ولی سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
    متوجه حضورتون نشدم.
    او نگاهش را از منظره گرفت و بهم نگاه کرد. چه قدر چشم هایش روشن بود... پوست صورتش تیره بود و باعث می شد که روشنی چشم هایش بیشتر به چشم بیاید. او پرسید:
    می تونم بشینم؟
    گوشه ی نیمکت نشستم و او هم با فاصله از من نشست. لبخند زد و گفت:
    روی نیمکت محبوب من نشستید. من این جا رو خیلی دوست دارم.
    در دل گفتم:
    پس به خاطر من اینجا ننشسته. به خاطر نیمکت جونش اینجاست.
    چیزی نگفتم. او گفت:
    با الهه خیلی فرق می کنید.
    پوزخند زدم و در دل گفتم:
    خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.
    به او گفتم:
    منظورتون خانوم حقیه؟
    او ابرو بالا انداخت و گفت:
    ام م م... بله... خانوم حقی.
    سرش را برای یک لحظه پایین انداخت. من نگاهی به لباس هایش کردم. تیپش کاملا اسپرت بود. شلوار مشکی و تی شرت آبی پوشیده بود. کفش هایش هم مشکی- آبی بود. مارک لباس و کفشش نایک بود. ساعت صفحه بزرگ با بند چرم آرمانی دستش بود. با همان نگاه اول می شد تشخیص داد که وضع مالی خوبی دارد. سعی کردم لحن صحبت کردنم دوستانه تر باشد. او سرش را بلند کرد و گفت:
    اسمتون جمیله بود؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    توی شناسنامه... دوستام پارلا صدام می کنند.
    او لحظه ای با تعجب به صورتم خیره شد. بعد نگاهش را به زمین دوخت و گفت:
    منم کسری هستم.
    لبخند زدم و گفتم:
    خوشبختم.
    او با دیدن لبخندم لبخند زد و گفت:
    راستش... خواستم از فرصت استفاده کنم و تا بچه ها بالا هستند مسئله ای رو مطرح کنم. همون طور که خودتون می دونید پنجشنبه یعنی شیشم مهر تولد الهه ست... ما می خواستیم برایش یه تولد کوچولو توی خونه ی نگار بگیریم. خواستم بگم شما و خواهرتون و دوستاتون هم دعوت هستید و چون تولد خواهرتون هست خیلی مهمه که تشریف بیارید.
    رویم را از برگرداندم. پوفی کردم و در دل گفتم:
    کم کم داشتم فکر می کردم که به خاطر من نشسته. پس به خاطر الهه ست. نه بابا! ای ول به شانس آبجی ما! من خر و بگو که با کلی امید و آرزو این جا نشستم... مارال و بگو که اون بالا دل تو دلش نیست. نمی دونستیم این الهه مارمولک جا پاش و توی دل آقا محکم کرده. لعنت به این شانس!
    با این حال رو به او کردم و گفتم:
    پس ایشالا خدمت می رسیم.
    دلخور شده بودم و حوصله و توان دلبری کردن برایم باقی نمانده بود. رویم را از او برگرداندم و در دل دعا کردم که زودتر برگردیم. به خودم گفتم:
    یعنی هیچ پسر خوب مجردی نمونده که به من برسه؟ این یارو خوب بود دیگه. دندون پزشکی دانشگاه سراسری توی تهران که می خونه. وضع مالیش هم که مشخصه خوبه. قیافه ش هم که خیلی نازه. به نظر مودب هم می رسه. الهی توی گلوی الهه گیر کنه.
    همین طور که در افکارم فرو رفته بودم بلند شدم تا به راهم ادامه بدهم. کسری با تعجب گفت:
    ناراحتتون کردم؟
    من که حواسم پرت بود گفتم:
    هان؟
    کسری مودبانه گفت:
    من حرف بدی زدم؟ ظاهرا ناراحت شدید!
    من که حالم گرفته شده بود با بداخلاقی گفتم:
    نه بابا!
    زیرلب گفتم:
    حالا فکر کرده چه خریه؟ فکر کرده این قدر مهمه که من و ناراحت کنه؟
    کسری اخم هایش را در هم کشید. احتمالا شنید که چی گفتم. من اعتنایی به او نکردم و به راهم ادامه دادم. وقتی ماجرای او و الهه را شنیدم نسبت به او بی اعتنا شدم. دیگر برایم مهم نبود که چشم هایش آبی است یا ساعت بند چرمی اش چه قدر می ارزد. داشتم به خودم و الهه و کسری و کوه و خورشید و تابستان لعنت می فرستادم که به ایستگاه رسیدم.
    خودم را کنار مارال انداختم. مریم با هیجان پرسید:
    مخشو زدی؟
    بطری آب معدنی راحله را برداشتم و گفتم:
    برو بابا دلت خوشه! چشمش دنبال الهه ست.
    صدایم را پایین آوردم و گفتم:
    می خواد برایش تولد بگیره.
    به خودم گفتم:
    کی گفت که می خواد برایش تولد بگیره؟ گفت دوستاش توی خونه ی نگار می خوان بگیرن.
    صدای در ذهنم پیچید:
    وقتی اون تو رو دعوت می کنه یعنی مهمونی رو خودش داره می گیره دیگه!
    _ خب چون من و تنها گیر اورده بود خواست انجام وظیفه کنه.
    _ خب برای چی اون تنها گیرت اورده؟ چرا نگار این کار و نکرد؟ چرا اون رسولی ریشو این کار و نکرد؟
    _ حالا که چی؟ چون باهات روی یه نیمکت نشسته یعنی عاشقت شده؟
    در همان موقع کسری به سمت ما آمد و کنار رسولی نشست. دلخور و پکر به نظر می رسید. در دل گفتم:
    ننر! چه زودم بهش بر می خوره! مریم راست می گه! فقط چشم هایش آبیه... عجب آبی هم هست! به به! چه قدر روشن و چه قدر خاصه! چه قدر با این تی شرت آبیش خوش تیپ شده! چه قدر به پوستش آبی می یاد. چه قدر قیافه ش خاصه!... زهرمار! چی داره این پسره ی نکبت! چشم های کورش و اگه باز می کرد بهتر از الهه دور و برش بودن. بی خاصیت!
    وقتی با کسری چشم تو چشم شدم ناخواسته بهش چشم غره رفتم. رفتارم اصلا دست خودم نبود. حرصم گرفته بود. مدام خودم را با الهه مقایسه می کردم و به شانس خودم لعنت می فرستادم... در دل گفتم:
    خواهر بزرگ تر و خوشگل تر هم مصیبتیه ها!
    سرم را چرخاندم. آقای رسولی کنارم ایستاد و گفت:
    شما دیر رسیدید ظاهرا! چی میل دارید براتون بیارم؟
    من نگاهی به صورت او کردم. مشخص بود که سنش بیشتر از بقیه است. احتمالا چند سال پشت کنکور مانده بود و بعد از سربازی به دانشگاه رفته بود. چشم های قهوه ای داشت و جلوی موهایش ریخته بود. ریش پرفسوری گذاشته بود و در کل صورتش مهربان به نظر می رسید. گفتم:
    چیزی میل ندارم. ممنون!
    سرم را پایین انداختم. رسولی ازم فاصله گرفت. زیرچشمی به الهه نگاه کردم که از حالت صورتش مشخص بود که از رفتار من تعجب کرده است. مارال با شیطنت در گوشم گفت:
    فردا پس فردا این شهنازی می شه شوهر خواهرت. آبروریزی نکن.
    زیرلب گفتم:
    حالا خواهر من کی هست که شوهرش کس خاصی باشه!
    کسری هر از گاهی سرش را بلند می کرد و نگاهم می کرد. مشخص بود که ناراحت و دلخور است. من هم که به نظر خودم حرف بدی نزده بودم کاری به کار او نداشتم. سرم را با کلافگی چرخاندم و ناگهان با سیاوش چشم تو چشم شدم. قلبم در سینه فرو ریخت... این بار از ترس! رنگم پرید و فکم قفل شد. او که سرتا پا مشکی پوشیده بود کنار پسر قدبلند و چهارشانه ای ایستاده بود. دست هایش را در جیبش کرده بود و نگاه خشک و جدی اش را به من دوخته بود. حتی وقتی دید که متوجه نگاهش شده ام هم تغییری در نگاهش ایجاد نکرد. چند ثانیه به من خیره شد و بعد صورتش را به سمت پسر قدبلندی که کنارش بود برگرداند. تقریبا هم قد بودند ولی آن پسر خوش هیکل تر به نظر می رسید.
    چشمم را به زمین دوختم. لرزشی ناگهانی بدنم را فرا گرفت. یک دفعه تصویر زمین خوردنم در مهمانی پسرعموی کیوان، صدای ناله های دختر معتاد، بوی بد توی بازداشتگاه و حرف های مادرم به مغزم هجوم آورد. سرم را بی اخیتار تکان دادم و زیرلب گفتم:
    از پلیس ها متنفرم.
    سیاوش نماد و مظهر همه ی آن چیزهایی بود که از آن ها نفرت داشتم. نگاهی به وجود نحسش انداختم. شلوار ورزشی و تی شرت مشکی ساده پوشیده بود. توی چله ی تابستان داشت چای می خورد. حتی موقع چای خوردن هم اخم هایش در هم بود. در دل گفتم:
    عین آل می مونه! نکبت! قشنگ نحسی و شومی ازش می باره. با اون لباسای همیشه مشکیش و اخم های تو همش. با خودش هم درگیره لعنتی! اه! یعنی حتی یه نکته ی مثبت توش پیدا نمی شه که بتونم یه کم نسبت بهش تخفیف قائل بشم.
    صدای متعجب راحله من را به خودم آورد و گفت:
    جمیله! کجایی؟ پاشو بریم دیگه.
    سرم را چرخاندم و دیدم همه آماده ی رفتن هستند. با دست پاچگی از جایم بلند شدم و به سمت مارال رفتم. مارال که سرحال به نظر می رسید دستم را گرفت و خواست چیزی بگوید که منصرف شد. با تعجب گفت:
    چته؟ دستت چرا این قدر سرده؟ رنگت چرا پریده؟
    لب هایم را با زبان خیس کردم و گفتم:
    اون پسره که اون ور نشسته و مشکی پوشیده رو می بینی؟
    مارال به سمتی که با سر به آن اشاره کرده بودم نگاه کرد و گفت:
    خب! همون اخمو اِ؟
    گفتم:
    آره! پلیسه... توی بازداشتگاه دیدمش. بیا بریم. نمی دونم چرا از این بیشتر از همه ی پلیس های دیگه می ترسم.
    مارال دوباره او را نگاه کرد و گفت:
    والا منم ازش می ترسم. چه قدر بداخلاق به نظر می رسه.
    دست مارال را کشیدم و گفتم:
    بیا بریم.
    مارال که ول کن نبود خم شد و نگاهی دقیق به سیاوش کرد و گفت:
    همچین بدم نیستا! قیافه ش مردونه و خوبه. هیکلش هم دوست دارم. خدا رو چی دیدی! شاید الگانس هم داشت... پلیسه؟ اِ؟ پلیسا بنز دارن دیگه خره! تازه ماشینشون سفیدم هست. بیا بریم باهاش آشنا شیم. به خدا قسمتت همینه. با قسمت نجنگ جمیله!
    با غیظ گفتم:
    زهرمار و جمیله!
    مارال که آن روز حسابی سرخوش بود گفت:
    سرنوشت را نتوان از سرنوشت! بیا بریم برات واسطه بشم همین و بگیرم... پارلا پایه ای بریم اسگلش کنیم؟ من می رم بهش می گم دوستم از شما خوشش اومده و می خواد با شما دوست شه. ببینیم چی می گه! تو رو خدا!
    من که خنده ام گرفته بود گفتم:
    لال شی مارال! چرا مزخرف می گی؟ می گم پلیسه. حالمون و می گیره.
    مارال با خنده گفت:
    یعنی پلیسا دل ندارن؟ جدا تا حالا به این فکر نکردی که دوست پسرت پلیس باشه؟ چرا هیچ وقت نشنیدم که دوست پسر کسی پلیس باشه؟ یعنی پلیس ها با کسی دوست نمی شن؟
    دست مارال را کشیدم و گفتم:
    ول کن بابا!
    مارال گفت:
    من که رفتم اسگلش کنم... بیا بابا می خندیم.
    مارال بدون توجه به من به سمت سیاوش رفت. من از ترس به حالت دو از ایستگاه خارج شدم. شروع کردم به پایین دویدن. صدای بلند الهه را شنیدم که از پشتم گفت:
    جمیله آروم تر! می خوری زمین.
    در دل گفتم:
    چه اصرار عجیبی هم داره اسم منو تکرار کنه! نیست که خیلی قشنگ و شیک و مجلسیه!
    صدای فریاد مارال را شنیدم:
    وایستا خره! شوخی کردم باهات.
    ایستادم و نفس راحتی کشیدم. مارال از خنده روده بر شده بود.
    پایین کوه که رسیدیم کسری به سمت ماشینش رفت. من بدون این که ذره ای نسبت به مدل ماشین او کنجکاو باشم رویم را برگرداندم و مشغول صحبت کردن با مریم شدم. مریم نگاه دقیقش را به صورت من دوخته بود. نمی دانستم دنبال چه چیزی در صورتم می گردد. شاید او هم مثل مارال متوجه رنگ پریده ی صورت من شده بود. من که از سیاوش دور شده بودم حال و هوای بهتری داشتم. دمای بدنم که یک دفعه پایین آمده بود، داشت به حالت عادی برمی گشت. یک دفعه مارال با مشت به بازویم زد و گفت:
    اوه اوه! ماشین این یارو رو ببین!
    سرم را سریع برگرداندم ولی ماشین خاصی ندیدم. پرسیدم:
    کدوم؟
    مارال شکلکی در آورد و گفت:
    دیر شد دیگه! ماشین همین شهنازی.
    مسخره اش کردم و گفتم:
    حتما الگانسم بود!
    مارال پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    نه! ولی سفید بود.
    راحله خندید و گفت:
    راست می گه. ندیدی! کمری داشت.
    مارال خندید و گفت:
    دیدی گفتم اگه بیای کوه یه پسر خوش تیپ و پولدار با الگانس سفید برات پیدا می کنم... حالا الگانس نشد ولی کمری داشت.
    چشم غره ای به مارال رفتم و گفتم:
    قرار بود خوش هیکل هم باشه ولی این یارو لاغر بود.
    مارال شانه بالا انداخت و گفت:
    خب من پسر لاغر دوست دارم. تو اگه خوش هیکلش رو دوست داری پشت سرت وایستاده. من که هنوز تاکیدم به مقدرات سرنوشته.
    با کنجکاوی سرم را چرخاندم و چشمم به سیاوش افتاد که چند متر آن طرف تر کنار دوستش راه می رفت. دست هایم را مشت کردم دوباره با او چشم تو چشم شدم. سیاوش بدون این که اظهار آشنایی بکند نگاه سرد و پر رمز و رازش را از من گرفت و سوار پژو 405 دوستش شد.
    ******
    ویرایش توسط anital : 1390,08,10 در ساعت ساعت : 15:59

  20. 480 کاربر از پست anital تشکر کرده اند .

    # بلوط # , #PARDIS# , < IMANA > , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **samanta** , **Silver Star** , *-SONIA-* , *kArAne* , *Nafise.a9* , *Rima* , *sara , *sara-m* , *shadi joon* , *shalize* , *sogol* , *TARA* , *yasaman* , *~aida bala~* , +Lily , +Neda+ , -Farimah- , -دایان- , ..nafise.. , .:aida:. , .Anahit. , .arsana. , .HOMA. , .Mania. , .MOHABBAT. , 90ia , aazziinn , abby7 , abien , abrak , adobba , aidai , alikhademi , ali_shey , Altin ay , aminlily40 , amir hosyn , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , aquamarin , arash.a , architect_shima , arman_iran , armita1819 , Arrosha , Artemisa , asoodeh , atei_69 , atish69 , atyek , autumn.girl , AVESTA , ayda90 , ayeeeh , Az@de , azam 24 , b.khorasani , bahooneh10 , baloot62 , banoojun , baran pr , BASIIRA , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnaz1 , Behnoush , bella persiana , betiya , birdana2 , blub2000 , blue berry , Borono , cccccccc , cheeky parrot , choghor , cole , dante21 , darya19 , day break , dDorsa , Delasa , deragun , diena , Digital Girl , dj_bass , dokhtare babash , ehsan_mass , Elahe111 , elahe70 , electeronic , Elen , Elhamhb , elham_ng , eli5 , elmiraa_20 , emaa , epink , erik , eshghe gomshode , evanescence93 , Eyes Wide Shut , faezeh88 , faez_er , fahime_kiticati , fakhteh 13 , fani black 212 , farah2 , fariba48 , fariba_hed , farizad , farnas , Faryad Zire Ab , fateme16 , Fatemeh.98 , fati..a , fatima_59 , flavia , foozhan az , foroogh 54 , funny girl , fzzzz2002 , gandomsa , gheisareh , gherti , ghorbani , Golbahar75 , golgoli jaan , gord , gord Afarid , gorestan man , guitar , H..GH , hala , hana_m , Haniday , Hanieh2000 , harimeshgh , harki00 , hasti59 , helen888 , hidenam , hoaya , homaa , Hoopoe , hsdhsd , ili mah , Irani , jarmefkhis , kayena , khademre , khakbaz , khoshhal , Kiiiiana , kimi-vorojak , king _ panther , Lair_Nilo , legend69 , leila.kh , lili5225 , little emo girl , lo-iii Jlc , Lovely_girl , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , maahak , madad , maedeh angel , mahana1 , Mahbib , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , mahoniya , mahsan70 , mahsaok , mahshid_3d , Maht!sa , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , manemah , maneou , maral84 , marmar-joon , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , Mastane-sh , mehrsa_m , mel!ka... , Memolina , meno , midnight sun , mikironi , Mina.LoveStar , mina68 , mina_k , minimona , mira. , mirage , misha_kavir , misha_porro , Miss NiloO , mobena1 , mona92 , mona_mnjs , monos , mozhiiii bala , m_h_n , naazi , nafas44 , Nargis-narcisse , Nasim 77 , nastaran86 , nbm.1376 , neda306 , nedaj , negar*pb , negin777 , Nelson , nemesis , nigar_403 , nika21 , nikaan , nillooo , niloofarane , niloufar_rose , nina20 , nina86 , ninja fairy , Nishteman , nlp16001 , NO ONE , nutty , olala , omidk , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , paliz-sm , pani jooni , pare , pariedarya , parmis86 , ParMoun , parnar , parshan 77 , parshang , patough , pegiiiiiiiii , polymehr , ponny , pr.delafrouz , proxima , raha498 , ramesh20 , ramisa.lamis , rashno , Rnpdr , rohollah , romina ab , rooyayeabi , rooz2011 , rose33 , rozi-91 , rozok , rural girl , S-A-R-A , s.d.yeganeh , s.sh , s@raa , saba 68 , saba jo0o0n , sadaf.a , safo , samandf , samaneh1368 , sama_kitty , samim , samir , SaMirA.Ha , samira1362 , samira_70 , sana1577 , sana1994 , sanashsh , sania555 , sany2000 , sara.R , sarah1 , sarina sa , sayehr24 , sazin513 , sepideh1993 , sepidiii , serentipiti , setareh67 , setarh**23 , shadab70 , shafagh 69 , shaghhayeghh , shakiba_2510 , shalizar2 , sharareh28 , sharghi , shatot , shecary , Shery84 , Shifteh , shima joon , shimash , shiva joon , shsj , Silber , sima3ni , sinsor , sirius , snopoy , Snow Dream , sohi , solia , sollmaz , sotazi , sparrow , SUKUT , SunDaughter☼ , sunny20 , sunthin , sydney , syhbyt , S_64 , s_donia323 , sαвα , T@r@neh* , Taataa , TAGHDIR , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tarane , tatar , tenten , tghyasfr , The Wind , tina 1989 , tina. , ti_na60 , tondar1365 , tono , Toti64 , vala , vampire123 , Veni , venus7021 , violet_kl , wenela , winter emerald , wintergirl , Y@Li-Jj , yalda97 , yashkin , yasim , yasna:s:.: , yasnaa , yassii , yas_m , zahra_jk , Zahra_niki , ZAl-l2A , zina , zizi.m , zizi26 , |YaSsiii| , ~ ghazali ~ , ~anahita~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , آتشفشان , آذردخت , آرتمیس 98 , آرنیکا , آزالیا , آنیتا , آیتای , اردیبهشت 75 , ارزو. , اشك اسمون*باران , اقاقی , بارون بهاری , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , تنهـــــآ , تهمتن , تينا.م , جلوه , جوشی , خانم فسقلی , خانومی , رز وحشی , روشناک , زهرا رضایی , زوها , س_م_م_ , سافانا , سحربانو69 , سمیرا سیدی , سپید بخت , سیمیندخت , شادئ , شب , صابری , طلوع عشق , !arefeh , عشق یخی , غــــزال , غنچه خاموش , فاطي91 , فرنوش72 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا931 , لیلی A , مامان سهیل , مامیچکا , ماه سیما , ماه مسي , ماه منیر , محبوبه* , محبوبه_م , مریم@ , مریمی__ , مسافر كوچولو , ملیساا , مهرزا , مهستی , مهنا2 , مونا** , ندای بهار , نسيا , نگان , نی نی توچولو , نیان , نیلوفر:-) , هدیه , هوفریا , ياابالفضل , پدیده , پرهامه , پـردیس , پهره , کابوک , کابوی , کردلیا , کمند , گرگ بلا , گنجشک , گنجیشک , گونش , یاسمین.م , یگانه , ღ ghazali ღ , ♔ αϻἰг κнаη ♔ , ♥Arezoo , ♥parmiss♥ , ♥Raya♥ , 。 sIrVαT 。

صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان آن نیمه دیگر ... | anital کاربر انجمن
    توسط anital در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2226
    آخرین نوشته: 1393,08,18, ساعت : 14:35
  2. معرفی و نقد رمان پارلا | anital کاربر انجمن
    توسط anital در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 616
    آخرین نوشته: 1393,01,15, ساعت : 03:06
  3. پارلا | anital کاربر انجمن | موبایل
    توسط honey_x در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,10,30, ساعت : 13:32
  4. دانلود رمان پارلا | anital کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,10,27, ساعت : 13:47

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •