بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۴ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۱ قبل از ظهر   #361 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
سمن ناز آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ازص 6 تا 25 ستاره وماه می ماند . اگر خورشید نباشد همه جا تاریک و سرد می شود و اگر عشق نباشد زندگی پوچ و بی معنی.» مادربزرگ دوباره چشمان سبز نافذش رابه من دوخت و گفت: امیدوارم وقتی بزرگ شدی و خانم خوشگلی از آب در امدی حتی اگر من مرده باشم حرف های من ر آویه ی گوشت کنی و هیچ وقت از یادن نرود تا مثل آدمهای دیگر دور خودت بچرخی و دنبال خواسته دلت بروی و بخواهی قسمت راپیدا کنی اگر فقط سرت تو کا خودت باشه و درست را بخوانی و برای خودت آدمی بشوی و زمانش که برسد ستاره بخت خودش تورا پیدا خواهد کرد به طرف در خروجی به راه افتاد می دانستم کجا می رود ولی چیزی به روی خودم نیاوردم راستش رابگویم آن موقع ها پندهای او را نمی فهمیدم . مادربزرگ نگرانآینده من بود با دلهره من راراهنمایی می کرد انگار که اتفاق بدی افتاده باشد همیشه می ترسید با بررویی که داشتم بد بیاورم



ده سال پیش این روزا همیشه باهم بودیم یادته بابایی خوبم..!


رمان های خورشید جون خوندن داره از دستش ندین
پدرخوب|sun daughter
زندگی غیر مشترک | sun daughter

همه ی هستی من | sun daughter48

حُکم ِ دل| sun daughter+ anital

آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~
من...تو...او...دیگری! | sun daughter


سمن ناز آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر   #362 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
M mehrane آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


258 تا 267
هنوز خیالم ناراحت بود.
یکی از همان روزها دبیر ریاضی به سختی مریض شد و کسی در دفتر نبود که جایش را پرکند. مدیر ما را زودتر تعطیل کرد تا خانه مان برویم و درس بخوانیم.
هوا خیلی سرد بود. زور قبل برف سنگینی باریده بود. از بدبیاری دبیر یاضی نهایت استفاده را کردم. از همان جا سوار تاکسی شدم و به طرف خانه گیتی راه افتادم. در دل دعا می کردم کسی در خانه باشد وگرنه کارم ساخته بود و آن همه راه را بیخودی رفته بودم. دوباره زنگ در را فشار خبری نشد. بخار نفس آدم در هوا یخ میزد. پیش خودم فکر کردم چرا کسی دررا باز نمی کند. ای کاش تلفن زده بودم . دیگر باورم شده بود که به راستی برای گیتی اتفاقی افتاده بود. نگرانی من را به آنجا کشانده بود تا او راببینم یا اگر او درخانه نبود دست کم با مرضیه صحبت کنم. داشتم برمیگشتم که درپشت سرم باز شد. مرضیه من را صدا زد. برگشتم.
گفت:« در حیاط خلوت برف پارو می کردم.»
«اینکه کارمردهاست!»
«در خانه مردی نیست. خواستم راه باریکی برای رفت و آمد باز کنم.»
من را به داخل دعوت کرد. همراهش به اشپزخانه رفتم. یک لیوان کاکائوی گرم برایم درست کرد. برای خودش هم چای ریخت. روی صندلی دورمیز اشپزخانه نشسته بود ولی معذب بود. می گفت عادت ندارد. با او صحبت کردم. دلم می خواست بدانم چه بلایی سرگیتی آمده. وقتی شنیددر مدرسه چه شایعه ای شده ناراحت شد. به پیرمرد حق می داد که راهی بیمارستان شده باشد.گفت امان از دست اولاد احمق و نادان. گیتی دختر خوشگلی است و زیباییش کار دستش داد.
«مرضیه خانم بگو چی شده. تو که بدتر من را نصف جان میکنی.»
آهی کشید و گفت :« والله گفتن ندارد. این دختر بچه را خودم بزرگ کردم. همیشه خوبی و بدی زندگی را برایش گفتم. ولی فایده ای نداشته ، هیچ فکرش را نمی کردم آن قدر زندگی برایش بی تفاوت باشد.»
او از تنهایی گیتی خبر نداشت. فکر می کرد اینکه درآشپزخانه گوش به فرمانش بود در خانه همه چیز در اختیارش بود می توانست برای او کافی باشد. البته که زندگی چیز دیگری است. یک دختر شانزده ساله دید دیگر و انتظار دیگری از خانواده اش دارد.
مرضیه گفت البته حرف می تواند وارونه پخش بشود ، ولی دروغ نباشد. گیتی را با یکی گرفته اند ولی کارش به زندان نکشیده. تازه هر چه بوده زیر سر خودش بوده و به عمد آن کار راکرده.
منظورش را نمی فهمیدم. گیج شده بودم. گیتی چطور این حماقت را کرده بود.
مرضیه گفت:« گاه وبی گاه با افشین قرار می گذاشت. خودم تلفن هایش را گوش می کردم تا کار به جای باریک نکشد. یک بار هم پدرش او را غافلگیر کرد و جشن تولدش را به هم ریخت. از ان موقع گیتی زخمی تر شد و کینه پدرش را به دل گرفت.هر چند من به سرهنگ اصرار کردم خودش را نبازد و کمی با او مدارا کند هرچه نباشد جوان است و از روی احساس عمل می کند.»
حاشیه رفتن زن جان من را می گرفت. چرا اصل مطلب را نمی گفت که چه اتفاقی افتاده. دوباره گفتم:«دست آخر چی شد؟ گیتی الان کجاست و چه غلطی می کند؟»
مرضیه دستش را زیر چانه اش گذاشت و چشم به برف پشت پنجره دوخت. گفت :« باور کردنی نبود. دختره با افشین تماس می گیرد. اصرار میکند که در خانه خواهرش او را ببیند.»
پس با قرار قبلی به خانه یکی از اقوام افشین رفته بودند. چطور کمیته می توانست آنها را گیر بیندازد.
مرضیه گفت :«آنها میخواستند پنهانی همدیگر را ببینند. ولی من از همه چیز خبر داشتم. هر چند گیتی حرفی به پدرش نمی زد.»
زن با حوصله حرف میزد و یک در میان پرت و پلا می گفت. آخرش فهمیدم چه شد. آن روز گیتی به مرضیه خانم میگوید به خانه خواهر دوستش می رود و اگر پدرش از او پرسید شماره تلفن را به او بدهد که پدرش با او تماش بگیرد ، حتی نشونی خانه را هم به او میدهد. بهد هم مرضیه ازرفتارو حرکات عجیب او مشکوک می شود و حدس میزند که نظور همان خانه خواهر افشین است.بدترنگران می شود و می ترسد اتفاقی برای دختر بیفتد. هراسان به پدر گیتی تلفن میزند. می گوید که دخترش به دیدن خواهر دوستش رفته ،ولی او شک دارد و ممکن است پسری هم آنجا باشد. پدر گیتی که از نافرمانی او عصبانی بوده از کوره در میرود و نسنحیده عمل می کند. درست همان کاری را میکند که گیتی انتظار داشته از او سربزند. مرد تصمیم می گیرد برای همیشه روی افشین و خانواده اش را کم کند . با کمیته تماس می گیرد و با دومامور درخانه خواهر افشین می روند. به گفته سرهنگ ، افشین غافلگیر می شود ولی وقتی فرصت را مناسب می بیند به سرهنگ گیر می دهد. جلو مامور کمیته سرهنگ با افشین گلاویز می شود و به هم بد و بیراه می گویند. افشین زیا هم بدش نمی اید که با پیرمرد درگیر شود و از شرش راحت بشود. همه آنها را دسته جمعی کمیته می برند که بفهمند موضوع از چه قراره. پس از کلی سین جیم می فهمند گیتی و افشین همدیگر را دوست دارند و دزدکی همدیگر را می بینند. گیتی بعد از کلی سرزنش و نصیحت به اجبار پدرش به خانه برگردانده می شود. از افشین و اخواهرش هم تعهد می گیرند که مثل آدمهای معمولی اگر دختری را میخواهند خواستگاری بروند و با ابروی خانواده ای بازی نکنند. تا اینجا همه چیز به خوبی و خوشی می گذرد. به خانه که میرسند سرهنگ میگوید اگر دخترش بمیرد هم به او اجازه ازدواج با افشین را نخواهد داد. خانواده درب و داغون انها با اصالت خانوادگی سرهنگ جور نمی آمده. از قرار پدر افشین سابقه داربوده. قاچاقچی کهنه کاری که چند سال هم زندان بوده وبعد هم که ازاد شده با ته مانده پول مواد مخدر بزازی باز کرده بود و از کارهای گذشته اش توبه کرده بود. سرهنگ می گفت پدر به پسر میرود. در ضمن اول و آخر مغازه انها پول یک فرش عتیقه خانه انها را درنمی آورد. اگر افشین او را دوست داشت میفهمید کبوتر با کبوترباز با باز. به هر صورت می فهمید که او نمی تواند رفاه گیتی را فراهم کند.آنها به هم نمیخورند. اما با شناختی که ازخانواده افشین پیدا کرده حتم داشت که آنها دنبال ثروت گیتی هستند نه خوشبخت کردن او.
گیتی وقتی حرف های پدرش را میشنود دیگر دیر شده بود، ولی باپیرمرد مبارزه بیهوده ای را شروع کرده. اونمی تواند قبول کند که دخترش افشین را دوست دارد. گیتی چشم بسته و فکر نمی کند او چشم داشتی به مالش داشته باشد. پدرش هم که انگار نه انگار بویی ازعشق برده. براس او زندگی نظم است و رعایت قانون. نه بیشتر و نه کمتر. گیتی که دختر با انضباطی نبود و کارش را تمام شده می داند. بعد هم تصمیم میگیرد که به زندگی خودش پایان بدهد. همان شب به سراغ شیشه قرص خواب اور سرهنگ میرود و همه را در شکمش خالی میکند.مرضیه که عادت داشته اخر شب سری به او بزند با لیوان شیر گرم بالای سرش می شوذ و با دیدن چشمهای سفید شده و دهان کف کرده دختر جیغ می کش و پا به فرار می گذارد. سرهنگ بیدار میشود و گیتی را به بیمارستان می رسانند. دکتر متحیر بیرون می اید و میگوید دخترک دست به خودکشی زده. اما به جای قرص خواب آور قرص ویتامین وکلسیم خورده و مسموم شده. برای همین حالش به هم ریخته. سرهنگ قرصای ویتامین را در شیشه قرص خواب آور ریخته بوده. آنقدر از دست دخترش عصبانی شده بود که حد نداشت. چطور ممکنه که با ابروی او بازی شود. وقتی همراه دکتر بالای سر دخترش می رود با توپ و تشر از او می پرسد چرا دست از این مسخره بازی بر نمیدارد و چرا دست به کار احمقانه زده. گیتی هم می گوید که زنده ماندن او بی فایده است. اگر این بار هم زنده بماند خودش را زیر تریلی می اندازد. اگر قرار است پدرش او را به زور ازدلداده اش جدا کند که درس بخواند همان بهتر که بمیرد و دیگر زنده نباشد. جلوی دکتر می گوید که پدرش او را به اجبار میخواهد بع آمریکا بفرستد. این حرفها پدر گیتی را کلافه می کند. به او می گوید دختر نمک نشناس. او خودش را به چه آب و آتشی زده تا بچه هایش آدم بشوند و این هم نتیجه آن همه تلاش. دکتر می گوید دخترحوان است و از روی احساس عمل می کند و شاید باز هم دست به کار احمقانه ای بزند. می گوید بهتر است اگر به زند ماندن دخترش اهمیت می دهد به احساس دخترش احترام بگذارد. سرهنگ که دلخوشی از هیچ کس ندارد با این حرکت گیتی از کوره در می رود و همان شب از تخت بیمارستان او را بیرون می اندازد و می گوید حق ندارد به آن خانه برگردد. هرچه مرضیه به او اصرار میکند که از خر شیطان پایین بیاید وبا دخترش بد نکند و روح کارش را معدب نکند این حرفها به گوش سرهنگ نمی رود. هرچه می گوید جواب میشنود که گیتی دیگردختر او نیست. شرایط دست به دست هم می دهند و گیتی دست به دامن مرضیه میشود که سراغ خواهر افشین برود. دست اخر افشین با پا درمیانی خواهرش گیتی را به عقد خود در می آورد. وقتی قرار میشود پدر گیتی زیر عقدنامه را امضا کند سرهنگ از یقه افشین می چسبد به او می گوید یا او را به زندان می فرستد و یا اینکه باید مهریه چشمگیری برای گیتی در عقدنامه منظور کند. گیتی به افشین میگوید قبول کند. او که توقعی از شوهرش ندارد و مهریه را کی داده و کی گرفته. افشین از خود راضی فکرمی کند این شرط باد هواست و با لودگی زیر عقد نامه را امضا میکند.
مرضیه اشک به چشم آورد و با ناراحتی گفت : «بیچاره سرهنگ هنوز امیدوار است دخترش شاید روزی آن روی افشین را بشناسد و پشیمان شود و به خانه پدرش برگردد ، اما من کمان نمی برم شگرد سرهنگ نتیجه ای بدهد. گیتی احمق ساده لوح از پدرش بریده و به افشین پناه برده. این کار گیتی برای پدر گران تمام شد. سرهنگ از عصبانیت دست به قلب شد و نقش زمین. کارش به بیمارستان کشید. شب عروسی گیتی پدرش سکته کرد و در بیمارستان بستری شد.»
این اخرین خبری بود که از گیتی شنیدم و دلیل غیبت دو هفته ای اش را فهمیدم. چطور ممکن بود این کارر ا بکند! این دیگر چه مدل دوست داشتن بود ! به ساعت نگاه کردم. حسابی دیرم شده بود. خواستم از جا بلند شوم که پیرزن بال چارقدش را روی چشمش کشید و گفت :« سرهنگ دیگر هیچ وقت آن آدم قبلی نمی شود. او یک عمر دوندگی کرد و خودش را به اب و اتش زد فقط به خاطر این دو بچه. آن یکی که به بهانه درس خواندن چسبید به یک آمریکایی چشم گربه ای. پول پدرش را داشت مجبور نبود کار کند. هرو روز به بهانه ای از بابا پول خواست. این بدبخت هم خودش را به اب و اتش زد تا بیشتر در بیاورد. بعد هم گیتی خانم دم در آورد. اولش خوب بود ، چقدر دلسوز و مهربان. بعد که این پسره مثل اجل معلق جلوش سبز شد ازراه بدرش کرد. ای کاش چشم باز می کرد و می دید که افشین وصله تن او نیست. میترسم این موضوع را وقتی بفهمد که دیگر راهی برای برگشت نمانده باشه. از بس که عمر کوتاه ما فکر می کنیم همیشه می توانیم برگردیم و با گذشته تسویه حسای کنیم.»
گفتم :« شاید گیتی برخلاف تصور شما افشین را می شناسد. شاید انها با هم خوشبخت بشوند. چه کسی از آینده خبر دارد.»
البته حرفی که مرضیه زد دور از عقل نبود. شاید روزی می رسید و گیتی چشم باز میکرد و می فهمید که چه اشتباه هولناکی کرده. گیتی در میان پر قو بزرگ شده بود و در ناز و نعمت. آیا می توانست طاقت بیاورد که زیر سقف پدر شوهرش زندگی کند. باورم نمی شد انگار همین دیروز بود که گیتی من را به خانه شان دعوت کرده بود و حالا خودش اجازه نداشت خانه پدرش برود. مرضیه می گفت پدرش حاضر نشده او را ببیند. نه در بیمارستان و نه در خانه. قسم خورده که اسم گیتی را از شناسنامه اش قلم بزند تا اگر افشین کوچکترین خیالی درباره ثروت پدرش داشت بی نصیب بماند. زندگی روی حساب احتمالات بازی می کرد. خیلی امکان داشت که اتفاق دیگری بیفتد.

10

از وقتی گیتی به دبیرستان نمی آمد از دل و دماغ افتاده بودم. اولش که نگران بودم چه اتفاقی افتاده. وقتی هم به خانه اش سر زدم و فهمیدم چه دسته گلی آب داده بدتر نگرانش شدم. ای کاش می شد یک بار او را ببینم و بفهمم رابطه اش با افشین چطوری است. او را قانع می کردم تا دیر نشده به دیدن پدرش برود و با او آشتی کند.
زمستان آمد و گذشت و بهار دل انگیز با تمام وسوسه های زویایی و عاشقانه اش از راه رسید. روزها را با بی صبری سپری می کردم تا روزی که باز هم چشمم به دیدن فرهاد روشن شود. روزها یکنواخت می گذشت و من با دلی پر از ارزو منتظر بودم.
یک روز بعد از صبحانه مجبور شدم همراه رامین به خانه پوران بروم. هنوز لحاف ها را از کف اتاق جمع نکرده بودم که او از راه رسید و گفت مادر جواد خبر داده پوران درد دارد ، شاید الان هم در راه بیمارستان باشد.
مهری پسرش را دکتر برده بود و مامجبور بودیم خودمان را برسانیم. شاید باورکردنی نباشد ولی جواد همراه عمویش درپایگاه خدمت می کرد. رامین می گفت این پسره وقت نشناس هیچ وقت وظیفه اش را انجام نداده. کی خانه بماند و کی کار کند. کلید خانه را برداشتم و همراه رامین راه افتادم. دلم مثل آب آهک خورده می جوشید. فکر می کردم بچه پوران سالم به دنیا می آمد یا باز هم اتفاقی می افتاد.
تا آنجا رسیدیم، مادر جواد جلو ما دوید و مژده داد که پوران دختر خوشکلی به دنیا اورده. خودش هم حالش خوب بود. با زدن آمپول به موقع بچه پوران را نجات داده بودند. به خاطر او خوشحال بودم. پوران از تنهایی در می آمد و امیدوار بودم که دست کم دخترش را بهتر تربیت کند. دیدن پوران نتوانستیم برویم. به خانه برگشتم و باقی کارهای خانه را سر و سامان دادم.
بعدازظهر همراه مهری و رامین به بیمارستان رفتیم و پوران را دیدیم. حالش خوب بود و خودش هم مثل کهربایی خورشید بعد ازظهر می درخشید و نور می پاشید. من هم خوشحال بودم. شکر خدا زندگی پوران سر و سامان می گرفت. جواد دست به کار بود و دستشان به دهانشان می رسید تا منت دیگران را نکشند ، کاری که در این دو سال کرده بودند.
صبح روز بعد از فرط خستگی خواب ماندم. دیرتر ازخانه راه افتادم. عجله داشتم که بعد از یک روز غیبت دیرتر سر کلاس نرسم. هر کسی غیبت می کرد باید از ناظم یا دفتر اجازه می گرفت. من عادت به غیبت نداشتم و فکر میکنم ان یک بار اشکال زیادی نداشت. حواسم نبود که سرچهار راه رسیده بودم. از سرخیابان که دیدمش جا خوردم. دلم به تپش افتاد و زانوهایم لرزید. اگر طاقت داشتم باقی راه را طی می کردم. اما او نا ارام بود و کلافه به نظر می رسید. با عجله به طرفم آمد. زیر لب سلام دادم. پا به پای من می آمد. خودش را نزدیکم رساند ، ولی حرفی به زبان نیاورد. من هم سکوت کردم. چه میخواست؟ چرا دنبالم می آمد بدون اینکه چیزی بگوید. از رابطه نامعلومی که بین ما بود دلم می گرفت. تا کی می خواستیم به این وضعیت ادامه بدهیم. تا کی باید جسته و گریخته همدیگر را می دیدیم. دل عاشق کی تاب ارزیدن داشت. در فکر و خیال بودم در انتهای خیابانی که به دبیرستان فاطمی می رسید خودش را به من رساند. آهسته سلام داد.من جوابش را زیر لبی دادم. لبخند محوی زد و سرش را تکان داد. شاید صدایم را نشنیده بود.
خطاب به من گفت :« تا کی ز غم تو ، رخ به خون شوید دل / ازار و جفای تو ، به جان جوید دل.»
ناارامی او به من هم سرایت کرد. پس او هم شعر می دانست. آدم شیدا نباشد نظم کلماتش به هم نمی ریزد و شعر نمی گوید. تازه متوجه شدم او میخواهد با من صحبت کند. مضطرب بودم. یا معنی شعرش را نفهمیدم یا اینگه خطایی از من سرزده بود. هنوز هم نمی دانستم چه جفایی در حق او کرده بودم. چرا قیافه اش ژولیده و صورتش گرفته و در هم بود. شک و تردید من نتیجه احساس پوچی بود که طی سالها ذره ذره به من تلقین کرده بودند. فکر نمی کردم کسی هستم. هر کسی ناراحت بود و حرفی می زد به خودم می گرفتم و فکر می کردم لابد خطایی از من سر زده. همان طوری که در افکارم دنبال اشتباهم می گشتم مثل مجسمه با خودم کلنجار رفتم. او خودش را به من رساند و سر انگشتش را روی شانه ام کوبید. اولین بار بود دست نامحرمی به من میخورد. مثل این بود که جریان الکتریسیته صد ولتی به تن ریخته باشند. دلم هری ریخت و پاهایم سست شد. میخواستم روی زمین بنشینم. احساس کردم بیشتر از معمول به من نزدیک شده و میخواهد دستم را بگیرد. خودم را عقب کشیدم. اگر کسی ما را در خیابان با هم می دید گورم کنده شده بود. با صدای آهسته ای گفت چقدر از دوری من ناراحتی می کشد . من را دوست دارد و بارها




بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــر باد رفته
صــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــد بار بهتر از
از یــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــاد رفته
M mehrane آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۴۹ بعد از ظهر   #363 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
heaven-born آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 6 تا 25

ستاره و ماه می ماند. اگر خورشید نباشد همه جا تاریک و سرد می شود و اگر عشق نباشد زندگی پوچ و بی معنی.»
مادربزرگ دوباره چشمهای سبز نافذش را به من دوخت و گفت: «امیدوارم وقتی بزرگ شدی و خانم خوشگلی از آب درآمدی، حتی اگر من مرده باشم حرفهای من را گوشواره گوشت بکنی و هیچ چیز از یادت نرود تا مثل آدمهای دیگر دور خودت بچرخی و دنبال خواسته دلت بروی و بخواهی قسمتت را پیدا کنی. اگر فقط سرت تو کار خودت باشه و درست را بخوانی و برای خودت آدمی بشوی، زمانش که برسد ستاره بخت خودش تو را پیدا خواهد کرد.»
راستش را بگویم آن موقع معنی پندهای او را نمی فهمیدم. مادربزرگ نگران آینده من بود. با دلهره من را نصیحت می کرد. انگار که اتفاق بدی افتاده باشد، همیشه می ترسید با برورویی که داشتم بد بیاورم. چشمش از چیزی ترسیده بود. واهمه داشت که سرنوشت من هم مثل مادرم بشود و زندگی به رویم نخندد. مادربزرگ واهمه دیگری هم داشت، چون با آه و افسوس می گفت: «بعضی از مردها از داشتن زن خوشگل می ترسند. می دونی چرا؟ فکر می کنند زن قشنگ مثل بختک شوم است. روی زندگیشان می افتد و بختشان را چنگ می زند. اول دهن شان آب می افتد و نرم می شوند، ولی بعد لبشان می سوزد. بعضی از زنهای خوشگل بی وفا از آب درمی آیند، چون زود وسوسه می شوند و هر روز عاشق یکی می شوند... برای همین بداقبالها عاشق زنهای قشنگ می شوند. او را برای خودشان می خواهند و تا به دستش آوردند می خواهند زن را اسیر بکنند و مثل عروسک تو طاقچه بگذارند. امان از دست چشم و ابروی دلربا که نحسی می آورد. برای همین است که می گویند زن خوشگل اقبال ندارد. چقدر هم راست می گویند مادرجون!»
بی رودربایستی من باز هم از حرفهای مادربزرگ سردرنمی آوردم. هم بچه سال بودم و هم اینکه خودم را دختر خوشگلی نمی دانستم. از کک و مک روی بینی ام بدم می آمد و از چشمهای سبزم که مثل چشم گربه بود و از موهایم که سیاه رنگ نبود هیچ خوشم نمی آمد. دوست نداشتم تو آینه نگاه کنم. آخه مادرجون می گفت من شبیه مادرم نیستم.
بعدها که کمی بزرگ تر شدم، حرفهای مادربزرگ را از یاد نبردم، ولی نمی دانم به حساب بداقبالی ام بود یا تصادف که من عشق را جور دیگری شناختم، جوری متفاوت از دیگران. مادربزرگ هم که عمرش قد نداد تا ببیند من با ستاره بختم چطور آشنا شدم و چه کردم. بعدها وقتی که زندگی به روی من آغوشش را باز کرد روح مادربزرگ در آسمان بود، پیش پدرم که گفته بودند جوان مرگ شده.
به نظر من بعضی عاشق می شوند و عشق را می شناسند. عده ای هم هستند که در کتابها و شعرهایی که می خوانند با جادوی عشق آشنا می شوند، اما من عشق را زمانی شناختم که پوران عاشق شد. ماجرای آشنایی من با عشق پوران داستانی طولانی دارد و حکایتی جدا که چطوری وجود او خواه ناخواه روی زندگی من هم تأثیر گذاشت. البته آن موقع هنوز نمی دانستم درخت عشق میوه می دهد و میوه عشق چه خواهد بود و چه عطر و طعمی دارد. البته از حال و روزگار پوران حدس می زدم که عشق در دهان او چه طعمی باید داشته باشد. به زندگی پوران که نگاه می کردم دلم از اندوه فشرده می شد. او هم یکجوری مثل من فلک زده بود. یک روز در میان کتک مفصلی از مادرش می خورد و گاهی هم پدرش او را تنبیه می کرد، ولی هیچ کسی در تصمیم خودش به اندازه او سمج تر و سرسخت تر نبود. من و پوران در مورد یک سری چیزها می توانستیم همدرد باشیم، ولی از بعضی جهات او بیشتر از من به پدر و مادرش نزدیک بود. او از هیچ کس خوشش نمی آمد، حتی از خودش هم بیزار بود. بعدها وقتی بیشتر درباره زندگی خودم چیزهایی دستگیرم شد پاسخ خیلی از چراهایم را پیدا کردم. فهمیدم چقدر لازم است که آدم اول از همه خودش را دوست داشته باشد. به عقیده من هیچ چیز بهتر از این نیست که آدم خودش را بشناسد. در آن سالها که هنوز بچه بودم و کسی من را داخل آدم حساب نمی کرد خودم سعی می کردم خودم را بشناسم. باید اعتراف کنم تنهایی زیاد هم برای من بد نبود. هزار و یک فکر در سر داشتم. اگر من را به حال خودم می گذاشتند ساعتها می توانستم تو حال خودم باشم و تا دلم می خواست به عالم هپروت پناه می بردم.
در خانه ای که من زندگی می کردم آرامش نبود. تازه وقتی می توانستم به کارهای خودم برسم که همه را راضی کرده باشم.
زندگی عشقی برای من یا پوران فلک زده از یک غروب نم دار شروع شد. یادم می آید آن روز بعدازظهر تازه از مدرسه برگشته بودم. کتابهایم را با یک کش به صورت بسته ای سفت زیر بغلم گرفته و دستهای سرمازده ام را در جیب پالتو قرضی پوران چپانده بودم. هوا سرد بود. سوز هوا نشانۀ از راه رسیدن زمستان و برفهای سبک و درشتی بود که باد عصر آنها را در هوا بازی می داد و به سر و صورت عابران می زد. سرما از زیر پالتو نازک و کهنه تا روی دلم نفوذ می کرد. سخت می لرزیدم و زبانم بند آمده بود. داخل حیاط که شدم کتابها را روی ایوان گذاشتم. چون گرسنه بودم تکه ای نان از سفره بیرون کشیدم و رویش کمی رب مالیدم و به نیش کشیدم. پا به اتاق گذاشتم، آن قدر سرد بود که رد نفسهایم را در هوا می دیدم. تازه یادم افتاد که چه کار باید بکنم. بخاری خاموش بود و باید برای شب اتاق سه در چهاری که خانواده در آن شام می خوردند را آماده می کردم. در این حال صدای هیس هیس پوران را شنیدم که مثل روح از پشت ستون ایوان ظاهر شد و دوان دوان آمد. روی آخرین پله ایستاد و من را صدا زد. باید به کارم می رسیدم. هیس او را نشنیده گرفتم و امیدوار بودم که از احضار کردن من منصرف بشود. ناگهان مثل گربه از پله ها بالا آمد و آستینم را کشید. این اداها را از مادرش یاد گرفته بود.
جا خورده بودم، ولی به روی خودم نیاوردم و با خونسردی گفتم: «می دانی که من باید نفت بخاری را پر و آن را تمیز کنم، وگرنه...»
«ده بار صدات زدم. مگه کری؟ گوشات را با آب سدر و کافور شسته اند؟»
از لجم جواب دادم: «مواظب باش! دیگه حرف زدنت هم مثل مادرت شده.»
خندید و گفت: «اگه دفعه دیگر جوابم را ندهی موهایت را می کشم.»
«غلط می کنی، تازه صدات را شنیدم، ولی من کار دارم.»
پوران ول کن نبود. آستینم را کشید و گفت: «پس چرا جوابم را ندادی؟ تو رو خدا زود باش. این قدر فس فس نکن. اگر دیر بجنبی می رود. تو باید کمکم کنی.»
به چشمهایش نگاه کردم. شیطنت از آن می بارید. خواستم بگویم مگر من مار هستم که فس فس کنم که خودش شتابزده و عصبی گفت: «زود باش! عجله کن! جواد منتظر است. تا سر و کله مادرم پیدا نشده باید یک کاری برایم بکنی.»
من که منظورش را نمی فهمیدم هاج و واج نگاهش کردم. خواستم بپرسم جواد دیگر کدام جانوریست که با دستپاچگی بسته ای در دستم گذاشت و گفت: «یاالله، اینو بگیر و زیر دامنت قایم کن. حتم دارم تا حالا یه بار آمده و از تو کوچه گذشته... این دفعه که نزدیک خانه رسید این را بهش بده. فهمیدی؟»
با تکیه ای که روی کلمه آخر کرد می خواست بفهماند که اگر امانتی را دست جواد نرسانم پوست از کله ام می کند. می دانستم تعارف نمی کند. با شناختی که از او داشتم حدس می زدم که راحت می توانست برای من دردسر درست کند. هول هولکی راه افتادم. نزدیک در حیاط که رسیدم دیدم قدم به قدم پشت سر من می آمد.
«تو که اینجا ایستاده ای و پشت سر من کشیک می دهی چرا خودت این کار را نمی کنی؟»
«تو چقدر خری! اگر من اینو به دستش بدم و کسی من را ببینه دیگه اجازه نمی دن از این خونه بیرون برم. فهمیدی؟ واسه خاطر اینه.»
شاید راست می گفت، ولی من بدبخت را روی لبه تیغ گذاشته بود. سرم را از لای در به داخل کوچه بیرون بردم، جواد سر کوچه ایستاده بود و چهارچشمی در خانه ما را می پایید. من بیچاره باید به او علامت می دادم تا نزدیک تر بیاید و از جلو در خانه ما رد بشود. این جور کارها- منظورم دختربازی- در کوچه ای که بن بست بود، آن هم با همسایه های فضول و حرف درست کن کمی مشکل بود. آدم غریبه ای که یک بار از آنجا می گذشت تابلو بود و فردا ده جور شایعه و داستان برایش ردیف می کردند. از این تعجب می کردم که چطور مهری خانم که همیشه ته و توی زندگی مردم را درمی آورد از قرار و مدارهای دخترش سردرنمی آورد. از آن گذشته وقتی جواد به من نزدیک شد با دیدن هیکل و قد و قواره او بیشتر حالم گرفته شد. نمی فهمیدم پوران در این پسره دیلاق چه دیده که واله و شیدای او شده بود. قیافه پوران خیلی از او سرتر بود.
جواد اشاره من را دید و از سر کوچه راه افتاد. در آن حال من و پوران دست به دعا منتظر بودیم که کسی داخل کوچه ظاهر نشود. خدا می دانست اگر مادر پوران در آن لحظه می رسید چه بلایی سرمان می آورد.
جواد موهای سرش را کوتاه اصلاح کرده بود و مشتی ژل چسبناک و یک من روغن روی موهای سرش مالیده بود. کله اش مثل کدوی رگ و ریشه دار له شده می ماند و زیر آفتاب عصر می درخشید. پسرک یک وری راه می رفت و کاپشن چرمی گشادی که به تن داشت یک طرفش بلندتر دیده می شد. با آن سن و سال کم قوز کرده بود. پشتش مثل شتر باربر کج بود. پیراهن سفید راه راهش را روی شلوار لی که به تنش زار می زد انداخته بود. به گمانم بند کفشهای ورزشی اش شل بود و به پایش لخ می زد. او دو انگشت یک دستش را در جیب شلوارش کرده بود. دست دیگرش را به طرفم دراز کرد و بسته را از من قاپید و زیر کاپشنش گذاشت. با آن لبهای نازک بی قواره اش سوت خفه ای زد و بدون اینکه نیم نگاهی به من بیاندازد از زیر دستم به داخل خانه سرک کشید و چشمش به پوران افتاد که پشت در ایستاده و او را می پایید. سوتش قطع شد و لبخندی گوشه دهانش سبز شد. چشمم به لبهای نازک و براقش افتاد که با کلمات شل و وارفته به پوران گفت: «فردا ساعت دو بعدازظهر منتظرتم خاتون.»
پوران نیشش باز شد. پنج انگشتش را بوسید و به طرف او فوت کرد. با فشار او را دور کردم و در را بستم. شانس آورده بودیم که کسی در کوچه نبود، حتی پست پنجره آشپزخانه صنوبر- زن همسایه، مادر بلوط- که به کوچه باز می شد هم کسی نبود.
وارد دالان که شدیم، پوران را دیدم که سرمست از معجون عشق مثل پروانه بال بال می زد دور خودش می چرخید. با چشم خودم قدرت عشق را می دیدم، ولی باور نمی کردم. او پوران کپک زده را خاتون خطاب کرده بود، تنها چیزی که به او نمی آمد. پوران نه فکر مادرش بود که اگر بویی می برد گیسهای او را از جا می کند و نه پدرش که آن موقع عصر از سر کار برمی گشت.
می خواستم به اتاق بروم که دیدم پوران سر باز دوباره داخل کوچه را دید می زند. ول کن نبود. می خواست به قول خودش پس مانده عطر دوست پسرش را حس کند. پوزخندی زدم و یاد کتابهایم افتادم که هنوز روی صندوق کهنه ایوان بود. فردا امتحان داشتم و باید هر طور شده درس حاضر می کردم. خوشبختانه آماده کردن شام شب یک در میان به عهده پوران بود و او هم همیشه به من دستور می داد که سیب زمینی پوست بگیرم یا پیاز داغ کنم. کتاب را پیش رویم باز کردم. تکه نان هنوز لای کتاب بود. کمی از آن را کندم و در دهانم گذاشتم. هم زمان که لقمه را می جویدم، درسم را مرور کردم و آنها را در ذهنم از بر کردم.
پوران داخل اتاق آمد و با خوشحالی گفت: «امشب مامان مهری با خودش شام نذری می آورد. لازم نیست چیزی درست کنیم.»
«ببینم، مگر تو درس و امتحان نداری؟»
شانه اش را بالا انداخت و گفت که او مثل من خرخوان نیست و به طرف در خروجی راه افتاد. می دانستم کجا می رود، ولی چیزی به روی خودم نیاودم.
پوران کلاس سوم راهنمایی بود و علاقه ای به درس خواندن نداشت. هر بار که امتحان داشت من را مجبور می کرد برایش تقلب بنویسم. از راه که می رسید کتابها را روی پله می گذاشت و داخل کوچه با دخترهای صنوبر خانم، طوبی و بلوط، جلسه می گذاشت. دخترها به بهانه اینکه مواظب بچه ها بودند، برای خودشان پشت یا جلو در می نشستند و از هر دری صحبت می کردند. گاهی درباره خیاطی و گلدوزی و مد لباس و گاهی هم درباره پسرها حرف می زدند. کی دوست پسر کدامشان بود، چه می گفت و چه می پوشید و از این حرفها. بچه های کوچک هم دور و برشان می دویدند و بازی می کردند. من هم چند بار خواسته بودم پیش آنها بنشینم که مثل مرغ کیشم کرده بودند. بلوط که از همه شان شیطان تر بود به من اشاره می کرد که از آنجا بلند شوم و برم داخل. کنجکاو بودم که دخترها درباره چه صحبت می کردند که نمی خواستند من گوش کنم. می گفتند که دهن من بوی شیر می دهد. در دلم به آنها می خندیدم که خودشان را دانا می دانستند.
غروب در راه بود. من لبه پله ایوان نشسته و کتاب در دست چمباتمه زده بودم. چند صفحه ای خوانده بودم که یادم افتاد ای داد و بیداد یادم رفته بخاری را نفت کنم. داخل اتاق دویدم. اما دیر رسیدم. نفهمیدم که مهری به خانه برگشته و داخل اتاق شده بود. او را دیدم که یک چشمش را بسته و با آن یکی چشمش سوراخ بخاری را نشان می گرفت. کبریتی کشید و آن را ته بخاری انداخت. شعله ای ضعیف جان گرفت، ولی زود خاموش شد. صدای جرقه کبریت دوم را شنیدم. زیر لب گفت: «لعنتی، روشن شو دیگه!»
زن یک ریز فحش می داد. کبریت سومی و چهارمی را هم کف بخاری انداخت. یکدفعه شک کرد و دست به جانفتی بخاری زد. جانفتی خالی و سبک با تلنگر او زمین افتاد و چند قطره نفت روی موکت اتاق ریخت. سرش را برگرداند و با غیض نگاهم کرد. انتظار نداشت بخاری خالی از نفت باشد. به من توپید.
«دختره مفت خور، می خوری و می خوابی. وقت هم کردی کتابی جلوت علم می کنی و مثلاً درس می خوانی. مگر ما اینجا کلفت تو هستیم. هان؟»
زن خشمگین بود و گوشه دهانش از خشم کف کرده بود. دستپاچه از جایم کنده شدم و با حالت گناهکارانه ای عذرخواهی کردم. نمی توانستم بگویم که پوران من را دنبال نخود سیاه فرستاد و پر کردن بخاری از یادم رفت. با تته پته گفتم: «می بخشی... فردا امتحان داشتم... یادم رفت.»
مهری به طرفم خیز برداشت. داد کشید: «بیخود کردی امتحان داری. واسه من می خواد پرفسور بشه. دختر را چه به درس خواندن. پر کردن بخاری خیلی کار داشت؟ از کی من اینجا ایستاده ام و دارم بخاری را روشن می کنم. هی کبریت می زنم، عین خیالت نیست، دست کم بگو که نفت در این صاحب مرده نریخته ای.»
«مهری... ببخشید! چشم الان پرش می کنم.»
برای فرار دیر شده بود. زن به طرفم هجوم آورد و دستش را در بازوهایم قفل کرد و نیشگونی جانانه گرفت. جای نیشگونهای قبلی هنوز کبود بود و درد داشت. دادم هوا رفت. از ترس اشک در چشمم خشک شده بود. زن با لحن سرزنش آمیزی گفت: «بیخود عربده نکش. چند بار بگویم که به من نگو مهری. من حق مادری به گردن تو دارم. باید من را مادر یا دخترخاله صدا بزنی. فهمیدی دختر نمک نشناس؟»
شنیدن این یکی حرفش خیلی گران بود و سد تحملم را شکست و داغ دلم تازه شد. زیر گریه زدم. چشمهایم پر آب بود و از شوری آن می سوخت. فکر نمی کنم هرگز زبانم برای مادر صدا زدن او می چرخید. با صدای خفیفی التماس می کردم که بازویم را رها کند.
رامین تیرکمان به دست در آستانه در ایستاده بود و با تمسخر نگاهم می کرد. تا آن موقع او را ندیده بودم. می دانستم بعد ادای گریه کردن من را درمی آورد.
رامین پرسید: «مامان، باز چی شده؟ این خل خانوم چه دسته گلی به آب داده؟»
مهری گفت: «فضولی موقوف. برو این خواهر ذلیل مرده ات را صدا کن تا دست از یللی تللی بردارد و سر درس و مشقش بیاید. آتش به جان گرفته آخرش من را می کشد.»
رامین دهانش را کج کرد و بازیگوشانه از آستانه در غیبش زد. من هم لب و لوچه ام را جمع کردم. آب دماغم را بر حسب عادت با سرآستینم پاک کردم. محفظه خالی را برداشتم و داخل حیاط رفتم. پیت نفت سنگین بود و دسته درست و حسابی هم نداشت. چشم دواندم، ولی قیف را پیدا نکردم. ناچار برای اینکه داد مهری در نیاید، دستپاچه پیت را بلند کردم. گاهی دستم می لرزید و به اطراف باک می ریخت. بوی نفت در حیاط پیچید. از این می ترسیدم که مهری از پشت شیشه پنجره مرا بپاید و ببیند که نفت لیتری چند تومان را دارم هدر می دهم. کاغذ پاره ای از دم ایوان پیدا کردم و بدنه محفظه را تمیز کردم. آن را بغل گرفتم و ترسان و لرزان داخل اتاق آوردم. دست و بازو و لباسم بوی نفت می داد و کافی بود که جرقه ای آتش به من بخورد. باید آن را برعکس سر جایش می گذاشتم که سوراخ آن روی دهانه لوله بخاری که به انتهای بدنه و کف آن متصل می شد جور شود و نفت را داخل بدنه برساند.
شوهر مهری از سر کار برگشته بود. شکر خدا صدای غرولندش را که در حیاط این طرف و آن طرف می رفت و ایراد می گرفت را زود می شنیدم. خیالم راحت بود که مهری دیگر سرگرم شوهرش می شود و دیگر نمی تواند به من گیر بدهد. هنوز از حرص تمام بدنم می لرزید. با دستهای نفت آلود و لرزان شیر بخاری را باز کردم. نفت با شتاب از سوراخ در کف بخاری پاشید و با اولین کبریت تلپی صدا کرد و گر گرفت. شیر بخاری را پیچاندم و سرعتش را کم کردم. رفتم دستهایم را صابون بزنم.
مهری تا من را دید دستور داد: «چند تا سیب زمینی از ته انبار بیاور.»
مگر جرأت داشتم بگویم دستم بوی نفت می دهد. پلاستیکی به دستم کردم تا کیسه سیب زمینیها بو نگیرد. آن طور که بویش می آمد از شام نذری خبری نبود. ناراحتیش هم این بود که کسی شام تعارفش نکرده بود.
نگاه زن هنوز دنبالم بود. دستهایم را نشان دادم که نفت آلود بودند. فحشی حواله ام کرد و خودش به ایوان رفت تا شام شب را تهیه کند. پوران هنوز از جلسه عصرانه دوستانش به خانه برنگشته بود.

فصل 2

حسین آقا، شوهر مهری، در انبار آهک کار می کرد. کارش پر کردن کیسه آهک و گچ مشتریان بود. وقتی خانه می آمد سر تا پایش همه سفید بود. اغلب بدخلق بود، ولی زیاد سر به سر من نمی گذاشت. اگر زنش اجازه می داد سرش تو لاک خودش بود، مگر مواقعی که من پیت نفت را کج می گذاشتم و یا نفت روی زمین می ریخت یا تشت آب و صابون لباسها را در باغچه پای دو درخت سیب خالی می کردم. بیشتر نگران چند درخت سیب و گیلاس باغچه بود تا اهل خانه.
مرد من را که دید نگاه محبت آمیزی به چشمانم انداخت. پرسید: «حالت چطوره دخترم؟ چرا چشمات قرمز شده؟»
سرم را تکان دادم که چیزی نشده. خودش حدس می زد چه شده. به عقیده من او هم اسیر بدخلقی زنش بود. یکی می گفت چهار تا می شیند. با همدیگر یکی به دو زیاد داشتند. حسین آقا پسرخاله مادربزرگ بود. وقتی خانه بود هوای مرا داشت و با من مهربان بود.
آن روز از لحن ملایم مرد خون زیر پوستم دوید و بدنم گرم شد. سوزش و درد نیشگونها را فراموش کردم و گفتم: «اجازه بدهید آفتابه را پر کنم.»
آستینهایش را بالا زد. نگاهی به من انداخت و گفت: «الهی پیر شوی دختر.»
لحنش مهربان بود و آرام بخش. احساس خوبی در خودم پیدا کردم. او تنها کسی بود که با نگاه دلسوزش نوازشگر روح تنهای من بود وگرنه در آن خانه کسی از من نمی پرسید حالم چطور بود و چه دردی داشتم. در خانه ای عاری از احساس بزرگ می شدم، خانه ای که بچه ها به چشم نمی آمدند و موجوادتی زیادی تلقی می شدند. نه اینکه من نادختری آنها باشم، پوران و رامین هم مثل من قربانی بودند. آنها هم با شیطنتهای عالم بچگی خودشان را به چشم می آوردند.
سعی کردم آب دماغم را بالا نکشم، ولی حسین آقا فن فن بینی من را شنید. سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. نوک دماغم و چشمهایم قرمز بود. پرسید: «گریه کردی؟ طوری شده؟ کسی اذیتت کرده؟ مهری خانم حرفی زده؟»
بار اول که نبود. کافی بود لب تر کنم. زن الم شنگه ای بپا می کرد که داستانش تا نصف شب تمامی نداشت. این را بعد از چند تجربه تلخ فهمیده بودم. مرد که متوجه سکوت من شد، سؤالش را تکرار کرد.
زیر لب گفتم: «با بچه های کوچه حرفم شده. چیزی نیست.» صدایم از ته چاه درمی آمد.
حسین آقا داشت جواب مرا سبک و سنگین می کرد. فکر نمی کردم حرفم را باور کند. با نوچ نوچ گفت: «نکند پوران اذیتت کرده؟»
بی هوا گفتم: « نه، سرم درد می کند. پوران دوستمه. تازه بعضی وقتا کمکم هم می کند.»
راستش خودم هم نمی دانم آن دروغهای شاهکار از کجا روی زبانم سبز شد. پوران تازه خودش احتیاج به کم داشت.
«به مهری خانم گفتی کسی تو را کتک زده؟» بعد با لحنی که معلوم بود مجاب نشده گلویش را صاف کرد. آب دهانش ر ا که من خوشم نمی آمد، تف کرد و گفت: «نه... عیب نداره. درست می شود.» بعد وضو گرفت و در اتاقش به نماز ایستاد.
روز کوتاه زمستانی زود به شب وصل شد و همه جا تاریک شد. ستاره ها باز هم مثل همیشه در جای همیشگی ظاهر شدند و در دوردستها سوسو زدند. پشت پنجره ایستاده بودم و دنبال ستاره بختم که مادربزرگ نشانم داده بود چشم دواندم. نمی دانستم برای رسیدن به آن ستاره خیلی راه داشتم. تا به خودم بیایم هوا تاریک شده بود و من درسم را نخوانده بودم.
موقع شام که شد با اشاره مهری من و پوران سفره انداختیم. پوران با دیدن پدر و مادرش دست و بالش باز می شد و خودش را نشان می داد. پارچ آب را آوردم. میلی به خوردن نداشتم. اشتهایم کور شده بود. می خواستم درسم را از بر کنم. ولی مجبور بودم سر سفره شام بنشینم.
صدای آرام حسین آقا را شنیدم که نرم نرم داشت سفارش من را به زنش می کرد.
مهری به تندی گفت: «این قدر این دختره را لوس نکن. سرکوفتش را هم به من نزن. تو که خونه نیستی تا حرصش را بخوری. من درد تخم ولد مردم را بکشم یا مصیبت خودم را. دخترت هم که از حالا زیر سرش بلند شده... این هم از این. خودمان کم مصیبت داریم. ما هم که شده ایم یتیم دار مردم. معلوم نیست مادرش کدام گوری رفته، آن وقت...»
مرد نگاهی به من انداخت و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. شاید استغفرالله می گفت. شنیدن حرفهایش خاری بود که در قلبم می خلید. دلم ریش شد. شنیدن حرفهایش شهامتی می خواست که من نداشتم. برای همین اندوه دلم را پر کرد. جای نیشگونها هنوز می سوخت دلم پر بود و بغض گلویم را گرفته بود. چشمهایم پر از اشک شد.
حسین آقا مشتش را به طرف او گره کرد که زن بس کند. دست آخر دستش به طرف من نشانه رفت. با تحکم گفت: «این بچه غیر از ما کسی را ندارد... چرا نمی فهمی؟ چطوری بگویم که از خدا حیا کنی.»
مهری لب ورچید و گفت: «بچه! از فیل گنده تر شده. تو هنوز بچه می بینیش. ببینم، نکنه باز چغلی منو پیش تو کرده که طرفدارش شده ای. دلم نمی خواد صبح تا شب تو این خونه جون بکنم و اون وقت تو طرف غریبه را بگیری.»
دلم از دیدن دلسوزی بیهوده مرد و شنیدن توهینهای چندش آور زن طاقت نیاورد. از جا بلند شدم و کتاب به دست به صندوقخانه رفتم تا امتحان فردا را حاضر کنم، هر چند حوصله خواندن هم نداشتم. صفحه ها را با بی میلی ورق زدم. به خودم گفتم درس بخوان، بخوان تا آدم بشوی... تا راحت بشوی. پشت زمستان بهار می آید و در آسمان گرفته گوی درخشان آفتاب همیشه زیر ابر نمی ماند و...
هنوز وسط کتاب نرسیده بودم که پوران وارد صندوقخانه شد. آنجا دو و نیم متر جای آزاد بود. لحاف و تشک روی هم یک طرف انبار بود و آن طرف هم دیگ و صافی و وسایل آشپزخانه روی هم چیده شده بود. من به زحمت برای خودم جایی باز کرده و دراز کشیده بودم. دوباره روی زانویم نشستم و مشغول درس خواندن سرم را پایین انداختم. می توانستم قسم بخورم که من و پوران از یک خاک خلق شده بودیم، ولی از پدر و مادرهای متفاوت. هر دو در عوالم مختلفی سیر می کردیم. هیچ کدام حرف نمی زدیم و در سکوت خلسه آور شب غوطه می زدیم. تازه ماجرای عصر را فراموش کرده بودم.
پوران خودش را به من چسباند و گفت: «دستت درد نکند چیزی نگفتی. می دونم چه گندی زده ایم. من باعث شدم کتک بخوری و یادت رفت بخاری را نفت کنی.»
خواستم بگویم پس چرا به دادم نرسیدی. به صورتش نگاه کردم. تا ته چشمهایش می خندید. آن قدر خوشحال بود که دلم نیامد تو ذوقش بزنم. پوران بیخ گوش من کنج دیوار نشسته بود و مثل قماربازی می ماند که می خواهد تاسها را روی زمین بیاندازد. به خودم گفتم: ولش کن. چیزی نمی گویم.
با صدای آهسته ای پرسیدم: «عصر کجا غیب شدی؟»
«یک سر به طوبی اینا زدم.»
«تو که ظهر یک ساعت با اونا حرف زده بودی.»
«خوب رفتم بگم برای فردا یک کلکی جور کنیم. بلوط زودتر رفت خونه شون.»
«پس از ما چه پنهون دختر سر به زیر ما عاشق شده، نه؟»
خنده ریزی کرد. تو کتاب من سرک کشید و گفت: «بیخود شلوغش نکن. این فقط یک بازیه.»
مبهوت نگاهش کردم. پشت چشم نازک کرد و گفت: «چی فکر کردی؟ اینکه فقط پسرها دختربازی می کنند؟»
«فردا می خواهی چه کار بکنی؟»
ترسیدم بگویم چه غلطی می کنی.
پوران هوم کرد و گفت: «راستش وقتی به فردا فکر می کنم سرم داغ می شود. نمی دونم چی به او بگم.»
گفتم سر من بدتر از تو از درد می ترکد و هنوز همه فصلها را حفظ نکرده ام. حدس زدم باز با من کاری دارد. پوران می خواست درباره جواد حرف بزند. اگر موقع دیگری بود و دستش به بلوط یا طوبی می رسید و درددلش را روی آنها می ریخت، کاری به من نداشت و تره هم برای من خرد نمی کرد، اما حالا وقت تنگ بود و خبرهای خوش روی دلش سنگینی می کرد. پوران دستهایش را به هم مالید و گفت: «آخ! دلم ضعف می رود. نمی دونی چقدر دوستش دارم. وقتی یک روز نمی بینمش دلم براش یه ذره می شه.»
می خواستم بپرسم در آن پسره شلخته چلغوز چی دیده که قید درس و مدرسه و همه چیز را زده که خودش درددلش باز شد و گفت دوستش دارد و عاشقش شده.
«پوران خانوم، بدم نمی آد نظر تو را درباره این عشقی که ازش دم می زنی بدونم. منتها الان محبورم درس بخونم. آخه خبر مرگم فردا امتحان دارم.»
پوران انگار حرفهایم را نمی شنید در رویاهای شیرین خودش غرق بود. نفهمید چه گفتم. لبهایش را جمع کرد و با حالتی مثل آدمی که لیمو ترش درسته قورت داده باشد دهانش را مزمزه کرد و گفت: «عشق یه جور شربته، آدم وقتی یه جرعه ازش می خوره از خودبیخود می شه. دیگه حال خودشو نمی فهمه. هر چی می بینه و می شنوه درباره اوست. همه اش هم خوبی یارست و بس. هر کی هم هر چی بگه آدم گوش نمی ده، نمی خواد گوش بده. آدم فقط سر تا پا چشم می شه و او را می بینه. باور کن آدم با چشمهای بسته هم معشوقش را می بیند.»
لازم نبود پوران به من ثابت کند که چقدر در گفته اش صادق است. او راست راستی دیوانه بود. همین روزها بود که سر من را هم به باد می داد. در نهایت نتوانستم جلو زبانم را بگیرم و به او گفتم: «پوران عیب نداره جواد را دوست داری، خوش به حالت... اما درس چی؟ یادته یک موقعی می گفتی می خوای معلم بشی، به این زودی هدفت یادت رفت.»
به خیالم، خودم سنگ صبور شادی و غم او شده بودم. تازه وقتی تنبیه می شد و کارهای خانه را انجام نمی داد، جورش را هم می کشیدم. در فکر خودم غوطه می زدم که پوران تلنگری به من زد. عصبی نگاهش کردم.
پوران بی خیال گفت: «درس هم می خونم. چیه مگه؟ تو می خوای من از صبح تا شب کتاب به دست بشینم و وقت تلف کنم این جور درس خوندنها مال خرخوناست. خانومی، من خرخون نیستم. خانوم، من عاشقم، عاشق! عاشقا که درس تو کله شون نمی ره، فهمیدی جانم؟ آدم یک بار جوانی را می گذرونه. باید از وقت استفاده کرد.»
این دفعه نوبت من بود که به او هیس بگویم تا صدایش را ببرد. دختره پاک عقلش را از دست داده بود، دست کم این جوری نشان می داد، حرکاتش مثل خر بود و جفتک می انداخت.
پرسیدم: «فردا کجا می خوای ببینیش؟»
«منظورت چیه؟»
«خودتو به آن راه نزن. خودم شنیدم با هم قرار گذاشتین.»
پوران چشمهای درشت و سیاهش را به من دوخت و با لحن ترسنده ای گفت: «مبادا حرفی به مادرم بزنی، آخه می دونی که او خوشش نمی آد.»
«نه، من حرفی نمی زنم، اما فردا بعدازظهر باید مدرسه بری. اگر نروی که غیبت می گذارند برات و مادرت اینا می فهمن.»
«نه خیر، غیبت نمی زنن. فردا بعدازظهر ورزش داریم. از آقای منیری اجازه می گیرم و از مدرسه می زنم بیرون. او سخت گیر نیست. یه بهانه ای جور می کنم که دلش برام می سوزه.»
«اون وقت کجا قرار داری؟»
«فکر کردی کجا برم خوبه، مغازه جواد می روم.»
«مغازه جواد! چه غلطا! اون فسقلی دکان داره؟»
پوران با افتخار بادی به غبغبش انداخت و با غرور گفت: «پس چی فکر کردی! اینکه جواد علاف و بی کاره؟ حتم دارم تا به حال تو مغازه اش نرفته ای. تو بیچاره کجا را دیده ای که آنجا را دیده باشی.»
کتاب از دستم سرید. پسره قیافه اش نشان می داد که آس و پاس بود و زن نگه دار نبود. دختربازی هم که خرج نداشت. من یکی عقلم می رسید که پوران چقدر خریت می کند. با تعجب گفتم: «مگر تو تا حالا آنجا رفته ای؟ منظورم مغازشه؟»
کمی مکث کرد. بند را آب داده بود. با تردید نگاهم کرد و گفت یک بار آنجا بوده. مغازه اش پر از سی دی و کامپیوتر و چیزهای دیگرست. هنوز نگاهم می کرد و واهمه داشت که زیادی از رازهایش گفته باشد.
خودم را به آن راه زدم و گفتم: «پس باید درآمد خوبی داشته باشه. تو هم که باهاش ازدواج کنی دیگه غصه ای نداری. خوبه آدم با کسی که دوست داره ازدواج کنه. خوش به حالت... کاش همه به آرزوهاشون برست.»
پوران زیر لب گفت: «نمی دانم، آخه می دونی... ما هنوز درباره ازدواج صحبتی نکرده ایم.»
کم مانده بود شاخ دربیاورم. یعنی چی؟ پس چرا با جواد دوست بود؟ فقط برای اینکه با عجله و ترس و هول هولکی همدیگر را ببینند و نامه رد و بدل کنند. گفتم: «حالا تو آن بسته چی بود بهش دادی که این قدر هم بابتش ترسیدیم؟ تازه کلی هم از مهری کتک خوردم.»
خندید و گفت: «می دونی چیه؟ خوشم می آد رو داری. این همه کتک می خوری و یک بار نمی گی مهری خانم. سر نترسی داری والله. پوستت لاک پشته و رویت سنگ پای قزوین.»
«اختیار داری، تو از خودت خبر نداری. تازه من او را هرچی دلم بخواد صداش می کنم.»
پوران دستش را زیر چانه اش زد و گفت: «خدا تو را برای عاشق شدن نساخته از بس ترسو و دست پا چلفتی هستی.»
«یعنی تو خیلی زرنگی؟!»
«یادته اون روز من و طوبی یک دستمال دوختیم. طوبی آن را به من داد که اول اسم خودم و جواد را در یک گوشه اش دوختم. خیلی قشنگ شده بود. بعد هم روی کاغذ خوشرنگ برایش شعری از یک کتاب نوشتم که خیلی شاعرانه بود. یک کمش یادم مونده. من زیاد اهل نوشتن نیستم، ولی یه دفعه یک جوری شدم و خواستم چیزی بلغور کنم. می خوای برات بخونم...»
بدون اینکه منتظر جواب من بماند شروع کرد به زمزمه کردن.
سرم را تکان دادم. خدایا این دختر آرام و قرار نداشت. کاغذ مچاله ای را از زیر لباسش بیرون کشید و با صدای نرمی خواند.

«عزیزم، وقتی اینجا می آیی
در سکوت کوچه ما
صدای قدمات تو گوشام سنگینی می کنه
وقتی آروم آروم روی خاک راه می ری
انگاری پا روی قلبم می زاری
هر تیک تیک چشمات روی صورتم
عشق منو تو نگاهات چکیدنی می کنه
در خلوت کوچه ها
همیشه خاطره تو را می بینم
در هر غروب آفتاب
باد اسم تو را تو گوشم می خونه
وقتی هم که می زاری می ری
و نرم نرمک از من دور می شی
جای پاهات روی دلم می مونه
و اسم قشنگت ورد زبون خونه مونه
heaven-born آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۶ بعد از ظهر   #364 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ممنون
قفل



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بخت, تایپ, تمام, حسن, زاده, ستاره, علم, فراخوان, ناز, نودوهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 123 ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام -ALI- فراخوان تایپ 191 ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان