بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
pari_shaun آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

34-37

که کتاب زندگی من سر و ته نداشت.از هر کجا که آن را باز می کردم و می خواندم،هنوز آنچه باید می نوشتم و آنچه می بایست آینده ام را در آن بنویسم، جایش خالی بود. با نگاهی به صفحه های زرد روزهای گذشته که زمانی فکر میکردم از یادم رفته اند پیش چشمم مجسم شدند.برگ های دفتر بوی رطوبت می داد.اولین صفحه را نگاه کردم.چشمم به شعر یاسمین افتاد. آن را خواندم.تازه پس از سالها معنی آن را می فهمیدم.
من محکم می ایستم با اینکه طاق فرو ریخته
تو می باری چون سیل روی سرم
بسان ابرهای گریان بهاری
من می شکنم چون کریستال
و لبهایم را از جنس سکوت شیشه ای فرو بسته ام
تو می گذری بسان تندر
و چه گویمت که رود خروشان گذرانی
« بلند شو...پروین بیدار شو! بدبخت دیشب این قدر خر خونی کرده ای که حالا روز امتحان خواب مانده ای.»
همیشه من بودم که او را بیدار می کردم. حالا که من خواب مانده بودم پوران هم مدرسه اش دیر شده بود. دست و رو نشسته با عجله لباس پوشیدیم و راه افتادیم.جای خوشبختی بود که روسری سر می کردیم و لازم نبود موی بلندمان را شانه کنیم و به خودمان برسیم.البته این را هم بگویم پوران دور از چشم مادرش در راه مدرسه ازپودر و ماتیک استفاده می کرد و موقع برگشت همه را با روغن پاک می کرد.دم در مدرسه از پوران جدا شدم و دیگر او را ندیدم.امتحان علوم آن روز ساعت دوم برگزار می شد.بد خوابی شب قبل سرم را سنگین کرده بود. وقتی ورقه را پیش رویم گذاشتم ذهنم مثل کاغذ سفید بود.انگار چیزی نخوانده بودم. هر سوال را که می خواندم چیزهایی از خودم می نوشتم.معلوم بود که نتیجه امتحانم مثل همیشه خوب نشد، اما چاره ای نبود. این قدر هم که درس نخوانده بودم کسی علاقه ای نداشت بداند در مدرسه چه کرده ام و چه نمره ای گرفتم.
ظهر که خانه آمدم شستن ظرفهای ناهار گردن من بود. قابلمه ی آش و کاسه های روحی دور حوض منتظر دست های من بود. گرسنه بودم و آش سبزی را هم دوست داشتم. با ولع کاسه ای را که برای من گذاشته بود گرم کردم و خوردم. دلم می خواست بدانم پوران روز را چه طور خواهد گذراند. این قدر می دانستم که بعد از ظهر آن روز از کلاس ورزش اجازه می گرفت و از مدرسه جیم می شد. در دل دعا کردم اتفاق بدی برایش نیفتد و گرنه از مادرش کتک می خورد. پیش خودم کمی هم عذاب وجدان داشتم. کاش مادرش می دانست دخترش چه می کند. دلم نمی خواست خبر چینی کنم، ولی اگر بلای سرش می آمد چی؟ عقل به من نصیحت کرد که کاسه داغ تر از آش نشوم و در کار بزرگ تر از خودم دخالت نکنم. می دانستم آخرش همه ی کاسه و کوزه ها سر من می شکست. این وظیفه ی مهری بود که حواسش به دخترش باشد نه من. باید منتظر غروب می شدم تا اگر پوران عشقش می کشید همه چیز را برایم تعریف کند.
بعد از خوردن آش شکمم سنگین شد.دلم می خواست چرتی بزنم، ولی ممکن نبود.باید ظرفهای ناهار را می شستم،بعد هم آنها را جلو آفتاب داخل سبد می چیدم.
مهری بالای سرم ایستاد.نگاه سبز جدی اش را به من دوخت.دستهایش به کمرش بود.همیشه وقتی جدی بود این ژست را به خودش می گرفت. پرسان نگاهم را به او دوختم. منتظر بودم دهان باز کند، ولی او در حالی که دستمال گلدوزی شده ای را به طرف من گرفته و در هوا می چرخاند پرسید:« تو می دونی این چیه؟»
با تردید به دستمال نگاه کردم.پرسیدم:« منظورتان را نفهمیدم.»
اخمی روی پیشانیش چین خورد و گفت:« خنگ بازی را بذارکنار.ازت سوال کردم این دستمال را می شناسی؟»
نزدیک تر رفتم.چشمم به اسمی گفت که گوشه دستمال نوشته شده بود و شاخ و برگ سبز دور تا دور آن دوخته شده و با سوزن گلدوزی نخ چینی شده بود. دستم بالای سرم رفت که بگویم ای خاک بر سر پوران که چطوری خودش را خانه خراب کرد.شستم خبردار شد که پوران دستمالی را که برای جواد دوخته بود در خانه جا گذاشته و به دست مهری افتاده. یک لحظه سوالی مثل سنگ روی دلم افتاد.فکر کردم پس از آن چیزی که دیروز غروبی به من داد تا به جواد بدهم چه بود. در همان موقع صدای نعره مهری در گوشم زنگ خورد که مگر کر هستم و چرا جواب نمی دهم.
گفتم:« شما دنبال چیزی می گشتین؟»
فکر کرده بودم خیلی باهوش هستم و لابد می توانستم بفهمم مهری چطوری دستمال را پیدا کرده. دوباره گفتم:«این را برای کار دستی دوخته ام. راستش قرار است برای ساعت کار دستی ببرم.»
ابروهایش را بالا برد و با تمسخر گفت:«گیریم که تو عرضه دوختن این دستمال را داری و کاری از دستت بر می آید. حالا اسم قحطی بود که باید جواد می نوشتی؟»
نمی دانم چه طور شد که گفتم:« آخه معلممان از ما خواست اسم یکی از امامها را بنویسیم... امام جواد علیه السلام.»
نیشش باز شد. خواست بخندد، ولی ناخودآگاه قیافه جدی تری به خوش گرفت و با خشم و غصب گفت:« تو هم شوخی ات گرفت و نوشتی جواد، انگار که برادر کوچیکت باشد،نه.»
به زحمت خودم را نگه داشتم و گفتم:«نه، بقیه اش را هم می دوزم.باید از



جـــــــــــــهــــــانــ ـم بـــی تـــــــــو الـــــــــف نـــــــدارد





آدم ها زود پشيمان ميشوند!
گـاهـي از گفـته هايشان، گـاهـي از نـگـفته هايشان
گاهي از گـفتن نگفتـني هايشان و
گاهــي هم از نگفتن گفتـنی هایشان






pari_shaun آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mood-1260 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام.لطفا 4صفحه هم به من بدين.
mood-1260 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
Arrow

نقل قول:
نوشته اصلی توسط mood-1260 نمایش پست ها
سلام.لطفا 4صفحه هم به من بدين.
سلام
از صفحه 58 تا 61
http://www.up.98ia.com/images/dj7h3pbj0icj6l6p8kuq.jpg
http://www.up.98ia.com/images/46kof13h80kos996ihcd.jpg
مرسی



هرکی تایپ خواست درخواست بده صبح سهمشو میدم
شبتون قشنگ



هرگاه دفتر محبت را ورق زدی!
و هرگاه زیر ِ پایت خش خش ِ برگها را حس کردی!
هرگاه در میان ستارگان آسمان
تک ستاره ای تنها دیدی
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود
نه به زبان!
بلکه از ته ِ قلب خود بگو!
یادت بخیر . . .




~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ قبل از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Idin98i آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

8 صفحه لطفا.



من آن گلبرگ مغرورم
که می میرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری
پی شبنم نمی گردم
Idin98i آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
Arrow

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Idin98i نمایش پست ها
8 صفحه لطفا.
سلام
از صفحه 62 تا 69
http://www.up.98ia.com/images/s65wizwpmacq6xmrp3r.jpg
http://www.up.98ia.com/images/nq4f2roc61otw31xrt02.jpg
http://www.up.98ia.com/images/dpid33y59vds4hzako8p.jpg
http://www.up.98ia.com/images/i6rurm8tq1g2gctryqu.jpg

مرسی
~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
jody_20 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام.2صفحه هم به من بدین.ممنون.




روزی انسان ازپروردگار پرسید:

خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است

پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟

پروردگارخندید و گفت:شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد.








jody_20 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
زلال آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام 4 ص لطفا
زلال آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
ghandeasaljoon آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام 2 تا لطفا



آدميــــ در آغوش خــدا غميــــ نداشتــــ

پيشـــ خــدا حسرتــــ هيچـــ بيشـــ و كمـــ نداشتــــ

دلـــ از خــدا بريد و در زمينــــ نشستــــ

صد بار عاشقـــــ شد و دلشــــ شكستــــ

بهـــ هــر طــرفـــ نگاهـــ كرد

راهشــــ بسـتهـــ بود

يادشـــ آمد يكـــ روز دلـــ خـــدا را شكستهـــ بود...

ghandeasaljoon آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۵۵ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
tarane67 آواتار ها
 
tarane67 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام.4صفحه لطفا برای من.تشکر.



جای جای این خانه فریاد می کند
لای لای تو را می خواهد و بیداد می کند
از فراموشی کسوفها بگذر ،ای خاموش
بی تاب می خواند تو را،افراط می کند
می سازم با هیچی که ساختی از این دنیا
می بازم هرآنچه را که داشتیم در این رؤیا
دست آخر بازهم سکوت سهم من است
سهم آن نگاه مفرط پر رنگتر از دریا
تنگ است این دنیا برای من
اسیر قفسی بی مرز شده ام در این تن
شاید هنوز هم زندان بان را می خواهمش شاید
در مرز فروخفتگی ترانه ی یک زن


http://www.forum.98ia.com/t293690.html

http://www.forum.98ia.com/t308646.html
tarane67 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۱۶ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش خبر
 
پرهوده آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام
منم 5تا می خوام
مرسی
پرهوده آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بخت, تایپ, تمام, حسن, زاده, ستاره, علم, فراخوان, ناز, نودوهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 123 ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام -ALI- فراخوان تایپ 191 ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان