| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: پاریس کوچولو
نوشته ها: 752
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری | پست مفید : +3 امتیاز 34-37 ![]() که کتاب زندگی من سر و ته نداشت.از هر کجا که آن را باز می کردم و می خواندم،هنوز آنچه باید می نوشتم و آنچه می بایست آینده ام را در آن بنویسم، جایش خالی بود. با نگاهی به صفحه های زرد روزهای گذشته که زمانی فکر میکردم از یادم رفته اند پیش چشمم مجسم شدند.برگ های دفتر بوی رطوبت می داد.اولین صفحه را نگاه کردم.چشمم به شعر یاسمین افتاد. آن را خواندم.تازه پس از سالها معنی آن را می فهمیدم. من محکم می ایستم با اینکه طاق فرو ریخته تو می باری چون سیل روی سرم بسان ابرهای گریان بهاری من می شکنم چون کریستال و لبهایم را از جنس سکوت شیشه ای فرو بسته ام تو می گذری بسان تندر و چه گویمت که رود خروشان گذرانی « بلند شو...پروین بیدار شو! بدبخت دیشب این قدر خر خونی کرده ای که حالا روز امتحان خواب مانده ای.» همیشه من بودم که او را بیدار می کردم. حالا که من خواب مانده بودم پوران هم مدرسه اش دیر شده بود. دست و رو نشسته با عجله لباس پوشیدیم و راه افتادیم.جای خوشبختی بود که روسری سر می کردیم و لازم نبود موی بلندمان را شانه کنیم و به خودمان برسیم.البته این را هم بگویم پوران دور از چشم مادرش در راه مدرسه ازپودر و ماتیک استفاده می کرد و موقع برگشت همه را با روغن پاک می کرد.دم در مدرسه از پوران جدا شدم و دیگر او را ندیدم.امتحان علوم آن روز ساعت دوم برگزار می شد.بد خوابی شب قبل سرم را سنگین کرده بود. وقتی ورقه را پیش رویم گذاشتم ذهنم مثل کاغذ سفید بود.انگار چیزی نخوانده بودم. هر سوال را که می خواندم چیزهایی از خودم می نوشتم.معلوم بود که نتیجه امتحانم مثل همیشه خوب نشد، اما چاره ای نبود. این قدر هم که درس نخوانده بودم کسی علاقه ای نداشت بداند در مدرسه چه کرده ام و چه نمره ای گرفتم. ظهر که خانه آمدم شستن ظرفهای ناهار گردن من بود. قابلمه ی آش و کاسه های روحی دور حوض منتظر دست های من بود. گرسنه بودم و آش سبزی را هم دوست داشتم. با ولع کاسه ای را که برای من گذاشته بود گرم کردم و خوردم. دلم می خواست بدانم پوران روز را چه طور خواهد گذراند. این قدر می دانستم که بعد از ظهر آن روز از کلاس ورزش اجازه می گرفت و از مدرسه جیم می شد. در دل دعا کردم اتفاق بدی برایش نیفتد و گرنه از مادرش کتک می خورد. پیش خودم کمی هم عذاب وجدان داشتم. کاش مادرش می دانست دخترش چه می کند. دلم نمی خواست خبر چینی کنم، ولی اگر بلای سرش می آمد چی؟ عقل به من نصیحت کرد که کاسه داغ تر از آش نشوم و در کار بزرگ تر از خودم دخالت نکنم. می دانستم آخرش همه ی کاسه و کوزه ها سر من می شکست. این وظیفه ی مهری بود که حواسش به دخترش باشد نه من. باید منتظر غروب می شدم تا اگر پوران عشقش می کشید همه چیز را برایم تعریف کند. بعد از خوردن آش شکمم سنگین شد.دلم می خواست چرتی بزنم، ولی ممکن نبود.باید ظرفهای ناهار را می شستم،بعد هم آنها را جلو آفتاب داخل سبد می چیدم. مهری بالای سرم ایستاد.نگاه سبز جدی اش را به من دوخت.دستهایش به کمرش بود.همیشه وقتی جدی بود این ژست را به خودش می گرفت. پرسان نگاهم را به او دوختم. منتظر بودم دهان باز کند، ولی او در حالی که دستمال گلدوزی شده ای را به طرف من گرفته و در هوا می چرخاند پرسید:« تو می دونی این چیه؟» با تردید به دستمال نگاه کردم.پرسیدم:« منظورتان را نفهمیدم.» اخمی روی پیشانیش چین خورد و گفت:« خنگ بازی را بذارکنار.ازت سوال کردم این دستمال را می شناسی؟» نزدیک تر رفتم.چشمم به اسمی گفت که گوشه دستمال نوشته شده بود و شاخ و برگ سبز دور تا دور آن دوخته شده و با سوزن گلدوزی نخ چینی شده بود. دستم بالای سرم رفت که بگویم ای خاک بر سر پوران که چطوری خودش را خانه خراب کرد.شستم خبردار شد که پوران دستمالی را که برای جواد دوخته بود در خانه جا گذاشته و به دست مهری افتاده. یک لحظه سوالی مثل سنگ روی دلم افتاد.فکر کردم پس از آن چیزی که دیروز غروبی به من داد تا به جواد بدهم چه بود. در همان موقع صدای نعره مهری در گوشم زنگ خورد که مگر کر هستم و چرا جواب نمی دهم. گفتم:« شما دنبال چیزی می گشتین؟» فکر کرده بودم خیلی باهوش هستم و لابد می توانستم بفهمم مهری چطوری دستمال را پیدا کرده. دوباره گفتم:«این را برای کار دستی دوخته ام. راستش قرار است برای ساعت کار دستی ببرم.» ابروهایش را بالا برد و با تمسخر گفت:«گیریم که تو عرضه دوختن این دستمال را داری و کاری از دستت بر می آید. حالا اسم قحطی بود که باید جواد می نوشتی؟» نمی دانم چه طور شد که گفتم:« آخه معلممان از ما خواست اسم یکی از امامها را بنویسیم... امام جواد علیه السلام.» نیشش باز شد. خواست بخندد، ولی ناخودآگاه قیافه جدی تری به خوش گرفت و با خشم و غصب گفت:« تو هم شوخی ات گرفت و نوشتی جواد، انگار که برادر کوچیکت باشد،نه.» به زحمت خودم را نگه داشتم و گفتم:«نه، بقیه اش را هم می دوزم.باید از جـــــــــــــهــــــانــ ـم بـــی تـــــــــو الـــــــــف نـــــــدارد گـاهـي از گفـته هايشان، گـاهـي از نـگـفته هايشان گاهي از گـفتن نگفتـني هايشان و گاهــي هم از نگفتن گفتـنی هایشان ![]() برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 394
(View Stats)
تشکرها: 359
تشکر شده 844 بار در 285 پست
کتاب مورد علاقه : ايين من حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز سلام.لطفا 4صفحه هم به من بدين. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: پــیــش خــــــــــــدا
نوشته ها: 5,347
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : یاسمین | پست معمولی : +2 امتیاز سلام ![]() از صفحه 58 تا 61 http://www.up.98ia.com/images/dj7h3pbj0icj6l6p8kuq.jpg http://www.up.98ia.com/images/46kof13h80kos996ihcd.jpg مرسی ![]() هرکی تایپ خواست درخواست بده صبح سهمشو میدم شبتون قشنگ هرگاه دفتر محبت را ورق زدی! و هرگاه زیر ِ پایت خش خش ِ برگها را حس کردی! هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای تنها دیدی برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان! بلکه از ته ِ قلب خود بگو! یادت بخیر . . . برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: ایالت آویزونا!!!
نوشته ها: 577
(View Stats)
تشکرها: 1,386
تشکر شده 18,534 بار در 628 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون لیلی والهه شرقی حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز 8 صفحه لطفا. من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: پــیــش خــــــــــــدا
نوشته ها: 5,347
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : یاسمین | پست معمولی : +2 امتیاز | ||||||||
| |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: شهر من گم شده است!
نوشته ها: 95
(View Stats)
تشکرها: 1,128
تشکر شده 174 بار در 82 پست
کتاب مورد علاقه : چشمان خیس لیلی حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلام.2صفحه هم به من بدین.ممنون. روزی انسان ازپروردگار پرسید: خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟ پروردگارخندید و گفت:شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد. ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلام 4 ص لطفا | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰
نوشته ها: 96
(View Stats)
تشکرها: 102
تشکر شده 662 بار در 96 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلام 2 تا لطفا آدميــــ در آغوش خــدا غميــــ نداشتــــ پيشـــ خــدا حسرتــــ هيچـــ بيشـــ و كمـــ نداشتــــ دلـــ از خــدا بريد و در زمينــــ نشستــــ صد بار عاشقـــــ شد و دلشــــ شكستــــ بهـــ هــر طــرفـــ نگاهـــ كرد راهشــــ بسـتهـــ بود يادشـــ آمد يكـــ روز دلـــ خـــدا را شكستهـــ بود... ![]() ![]() ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) |
| کاربر خودمونی ![]() حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلام.4صفحه لطفا برای من.تشکر. جای جای این خانه فریاد می کند لای لای تو را می خواهد و بیداد می کند از فراموشی کسوفها بگذر ،ای خاموش بی تاب می خواند تو را،افراط می کند می سازم با هیچی که ساختی از این دنیا می بازم هرآنچه را که داشتیم در این رؤیا دست آخر بازهم سکوت سهم من است سهم آن نگاه مفرط پر رنگتر از دریا تنگ است این دنیا برای من اسیر قفسی بی مرز شده ام در این تن شاید هنوز هم زندان بان را می خواهمش شاید در مرز فروخفتگی ترانه ی یک زن http://www.forum.98ia.com/t293690.html http://www.forum.98ia.com/t308646.html |
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش خبر ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۸ محل سکونت: همین جایی که هستم!
نوشته ها: 3,148
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : کوری - دنیای سوفی حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلام ![]() منم 5تا می خوام مرسی | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بخت, تایپ, تمام, حسن, زاده, ستاره, علم, فراخوان, ناز, نودوهشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 123 | ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 191 | ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 126 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر |