بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۲۸ قبل از ظهر   #191 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink

شماها چرا به جون هم افتادید ؟ ول کنید این حرف ها رو ! آقا نیما برای علیرضا چه کار باید بکنیم ؟
" راستش بهجت خانم ..... باید بستری بشه ."
ناهید ، پشت صندلیاش ایستاد ، دستش را روی شانه علیرضا گذاشت و فشرد . دهنش از خشکی به جعبه چوب کبریت می مانست .
_ چرا ؟! چرا باز هم بستری ؟
علیرضا سرش را قدری بلند کرد ، تلاش میکرد تا تنگی نفسش را در بریده بریدگی کلمات مخفی کند .
_ نگران نباش ...... زود....... مرخص ..... میشم ... مثل دفعه های قبل .
نیما سرش را چند بار تکان داد و با احتیاط گفت :
_ البته شاید این دفعه بیشتر بستری باشی . یعنی داروهایی احتیاج داری که در بیمارستان موجود نیست ...... دکتر نسخه مینویسه تا از بیرون تهیه کنید .
ناهید دندان هایش را با غیض بر روی هم فشرد و میخواست نهایت مطلب را از زبان نیما بشنود . اما در آن شرایط ممکن نبود . بهجت خانم رنگ به رو نداشت . دستش را به دیوار گرفت و آرام پرسید :
_ نسخهاش کجاست آقا نیما ؟ .... بدید به من برم تهیه کنم .
_ نه بهجت خانم داروها رو از فردا باراش شروع میکنیم . الان هم که عصر عاشورا است ، درست نیست شما ، یک زن تنها وسط دسته های سینه زنی برید ناصر خسرو ....
_ناصر خسرو ؟ اونجا برای چی ؟
_ خب ممکنه در داروخانه های دولتی پیدا نشده .. میدونید که وضع دارو خیلی خرابه .... تازه جنگ تموم شده ، هنوز توی تحریم اقتصادی و دارویی هستیم ... همه داروها راحت گیر نمیاد .......
اخم صورت علیرضا را پر کرده بود . دردی قریب در چهرهاش موج میزد. لحن کلامش استفهام مسافری را میرساند که از کوره راهی خشک به قصد سر منزلی آباد سوال میکند :
_ چرا ؟!!!! اصلا لزومی ندارد از داروهای کمیاب استفاده کنم ... نمیشه با همین داروهایی که در بیمارستان هست . سر و ته اش رو هم بیاورید ؟
وقتی سرفه ، نگذاشت علیرضا حرفش را تمام کند ، نیما رشته کلام گسسته را به دست گرفت :
_ شوخی میکنی علیرضا ؟!!! هر دارویی برای یه دردی خوبه !
در میان آهنگ خشن سرفه ها ، صدای بریده علیرضا طنین مطبوعی داشت :
_ چیه ؟ مگه درد من چیه ؟
لحظاتی ،سکوت چشم ها را به دهان نیما دوخت . دست ناهید پریشان و با شتاب به تخته پشت علیرضا زد . سیاهی چادرش دور سر علیرضا را هم پوشند :
_چیزی نیست ... یعنی یه غده است ، یک غده کوچک توی ریه ات دیدند ... دارو که استفاده کنی ، از بین میره ....... برای داروها هم نگران نباش ...طوری تهیه می کنیم که بهجت خانم به دردسر نیفته .
بهجت خانم لب باز کرد تا حرفی بزند اما با اشاره ناهید صحبتش را فرو خورد . علیرضا سرش را کمی بلند کرد و به زور لبخندی زد :
_ بفرما ! اینهم جواب اونهایی که .....میگن سوغات جبهه تون ..... چی بود ؟ ..... چند تا ترکش توی پشتم ، یک غده هم ..... توی ریه ام .
بهجت خانم سرش را تند تند تکان داد . این بار دهنش اجازه کلام یافت .
_مادرت بمیره و این حال تو رو نبینه .! هیچ نگران دواهات نباش خودم برات تهیه میکنم .
_ لازم نیست ..... خودم میرم .....
صدای جیغ گونه ناهید سرفه های دوباره علیرضا را در خود پوشاند :
_ چی ؟! معلومه چی میگی ؟ تو فقط باید استراحت کنی ... الان هم زیاد حرف نزن ..... نیما بیا بریم ترتیب بستری شدنش رو بدیم . علیرضا با زور خودش را بر روی صندلی نگاه داشت ."
پشت علیرضا از قامت ناهید خالی شد . دست کشید ناهید اما از شانه عشق جدا نمی شد . ناهید و دستش نوازشگر بازوی علیرضا شد . اشکی که از روح جدا شد و بر گونه بیما چکید ، ندانست از چشم کدامین جسم جاری شد .......
کرکره های سبز نیمه باز ، تندی آفتاب را در خود می گرفت . هوای دم کرده و سنگین اتاق ، بوی الکل را میداد که قبل از گزش آمپول روی پوست را نوازش م یکند . سرمه ای بی رنگ ، قطره قطره های حیات را به عرق منجمد بیماران تزریق میکرد . ناهید دستی به صورت عرق کردهاش کشید و بی اختیار گفت :
_" وای از این روسری سیاه ! مانتو سیاه ! شلوار سیاه !..... چقدر گرمه !"
صدای گرفته زنی از پشت سا جواب داد:
_" خواهرم ! از آتش جهنم که گرمتر نیست !"
ناهید فورا برگشت. زن با چادر مشکی ، کنار تخت شوهرش نشسته بود . بالای تخت روی مقوایی کوچک نصب شده بر دیوار نوشته بود :" تخت شماره ۱۳ ، صادق عزیزی "
خانم عزیزی از جا بلند شد ، ملحفه درهم روی شوهرش را صاف کرد و دوباره رو به ناهید گفت :
_" ما این گرما را تحمل میکنیم تا انشا الله خدا نسیم بهشت را قسمتتون کنه ."
ناهید سرش را با تعجب تکان داد . کلامی بی اختیار بر زبانش جاری شدند .
_" خب البته ! ولی .... شما مطمئن هستید که به بهشت میرید ؟!"
لحن پرسش ناهید ،پیرمردی را که روی تخت وسط خوابیده بود به خنده واداشت :
-" قربون دهنت دختر جون ...... ما فقیر بیچاره ها رو با همین وعده های سرخرمن .... می کنند ! میگیم خونه نداریم ، میگن قصر فیروزه و زمرّد میگیم مرغ و گوشت کیلویی خدا تومان . میگن انگور بهشتی زیر درخت طوبی ..... جوون ها میگن پول نداریم ، تشکیل خانواده بدیم ،میگن رفتید بهشت حوری فراوونه !!........ خلاصه بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد !.....
خانم عزیزی چادرش را بر روی صورتش جمع کرد و نگاهی به شوهرش انداخت :
_" حاج آقا این طور حرف نزنید ..... این جوون ها با خدا معامله کردند...... شوهر من ، نامزد این خانم اینها مظلومانه شیمیائ شدند ، حالا الحمد الله این دفعه اول آقا صادق است که بستری شده ..... حالش بهتره ولی نامزد این خانم ......."
ناهید چرخی زد و رو به روی علیرضا ایستاد . خودش هم نمیدانست به چه کسی پاسخ میدهد :
_" علیرضا چیزیش نیست .... این ماسک اکسیژن هم که روی دماغش فقط به خاطر تنگی نفسیه که داره وگرنه خوب میشه .... خوب میشه ......."
علیرضا بی حال بر روی تخت سفید ، افتاده بود . کش سفید رنگی ؛ماسک شفاف را به دور سرش محکم کرده بود . ناهید پای راستش را به تخت گرفت و کنار علیرضا نشست . علیرضا به خود تکانی داد . دست چپش که سوزن سرم به آن وصل بود بی حرکت بر روی تخت افتاده بود . دست راستش را بلند کرد ، اما بی جان بر روی سینه اش انداخت .پیرمرد عرق چین سفید رنگش را بر روی سرش جا به جا کرد، سری تکان داد و آهی کشید :
_" خب البته من سنی آزم گذشته ، هفتاد و چهار سال ..... از بیست سالگی هم سیگار می کشیدم . تازه ضررش رو نشون داده ....... اما خدا خیر بده ، دکتر ابطحی رو ...... دکتر خوبیه ولی نه اون ، نه پسرهام ، نمیگه مریضیم چیه ..... فقط میگن مال سیگار زیادیه که کشیدی .... اما شما چی ....... شماها جوونید .... این درد و مرزها براتون زوده و الله من یکی از روتون شرمندهام ......."
از تخت کناری ، صدای خفه آقای عزیزی ، سرها را به سمت خود برگرداند :
_ " چرا شما شرمنده باشی .... دشمن ها شرمنده باشند ، حاج آقا !"
هیاهوی مبهمی از بیرون شنیده شدند . صدای قدم های جمعیتی به در نزدیک می شد . ناهید با تعجب پرسید :
_" چی شده؟!....صدای چیه ؟"
خانم عزیزی از جا بلند شد . چادرش را طوری بر روی صورتش کشید که فقط درازی دماغش پیدا بود :
_" دانشجوهای پزشکی هستن .... آنترن، انترنن . یک همچین چیزی ! صبح با دکتر ابطحی برای ویزیت میان ."
ناهید از جا بلند شد . تا خواست به خودش بیایید مردی میانسال با قد بلند و هکل درشت پهنای در را پر کرد . صدا از اتاق برخاست :
_" سلام آقای دکتر ، سلام"
دکتر ابطحی پا به درون اتاق گذاشت . خمیدگی شانه ها ، بلندی قدش را کوتاهتر مینمود . همین طور که سرش را به دور و بر میچرخاند ، جواب داد :
_" سلام ..... سلام ......"
پشت سرش را پزشکان جوان ، یکی یکی یا دو تا دو تا پا به درون اتاق گذاشتند . علیرضا سرش را به سمت ناهید چرخاند . ناهید دست برد و روسریاش تا جلوتر کشید . وقتی سه دختر گروه با مقنعه مشکی و روپوش سفید کنار ناهید ایستاد . ناهید آرامش بیشتری در خود احساس کرد . سرش را بلند کرد درست رو بروی خودش حجت را دید که لبخند میزد و سرش را به علامت سلام تکان میداد . ناهید چشم از او بر گرفت و به دکتر ابطحی نگاه کرد .
_" خب اینهم آقای علیرضا توکلی راد ،مریض سفارش شده دکتر راهی .... پس خود دکتر راهی کجاست ؟"
صدای نیما از پشت سرش بلند و کوتاه به گوش رسید :
_ اینجا هستم دکتر .... الان میام خدمتتون ."
نیما خود را از لا به لای هم کلاسیهایش به استاد رساند . در کنار هیکل درشت دکتر ابطحی ، چون دانش آموزی مودب مینمود .
_" خب دکتر راهی ! شرح حالی از بیمار لطف کنید ."
نیما دستش را روی هم گذاشته بود و به صورت علیرضا نگاه میکرد :
_" دیروز یکشنبه بیست و دوم مرداد ، بیمار با علایم سرفه ، خس خس مدام و خط خونی مراجعه کرد . در سابقه عکس رادیولوژی و اسپیرومتری مورد خالی مشاهده نشد . بنابر این سیتی اسکن اورژانس انجام شد که غده ای در ناف ریه سمت چپ مشاهده شد ."
دکتر ابطحی به آرامی ماسک را از صورت علیرضا برداشت . گوشی پزشکی را از دور گردنش به گوش ها رساند و گفت :
_" دکتر راهی ! اصل ماجرا رو نگفتید ، ایشون جانباز شیمیایی هستند ."
نیما دستپاچه شد ، زبانش به تته پته افتاده بود :
_" میبخشید دکتر ولی من فکر کردم ..... .یعنی میدونستم که شما اطلاع دارید !"
دکتر ابطحی سطح گرد گوشی را بر روی سینه علیرضا گذاشت و برداشت :
_" این تعارض شرح حال دادن ، کامل نیست دکتر تاهی ! بیشتر دقت کنید ...... درسته که من این بیمار رو قبلا معاینه کردم ولی دوستامون که اطلاعی نداشتند .... خانم کمک کنید تا بیمار بنشیند ....."
ناهید دستش را از پشت علیرضا ردّ کرد . زایده های استخوانی پشت بیش از اندازه برآمده مینمودند . علیرضا دستش را بر روی تخت فشار داد تا تعادلش را حفظ کند . دکتر ابطحی ، پیراهن آبی رنگ بیمارستان را بالا زد و گوشی را بر پشت علیرضا قرار داد :
-" الان سرگیجه هم داری ؟"
_" نه دکتر ، فقط هوا کمه ... خیلی کم میارم ، خیلی ....."
دکتر سرش را تکان داد و امر کرد :
_" نفس بکش ! تا میتونی عمیق تر باشه .....خوبه ، حالا نفست رو نگاه دار .... نگاه دار ... حالا بده بیرون ."
بازدم علیرضا با سرفه تندی ، همراه شد . دکتر ابطحی پیراهن را پایین انداخت و آرام بیمارش را خواباند .گردی گوشی را جیبش گذاشت و از ناهید پرسید :
_" داروهایی را که نسخه کردم کی میرسد ؟"
ناهید مردّد بود ، چه جوابی بدهد . نگاهی به علیرضا انداخت . چشمان نیمه باز و بیمار علیرضا ، به دهان ناهید دوخته شده بود :
_"نمی دونم ، رفتند تهیه کنند ...... از صبح خیلی زود رفته اند ، حتما پیدا نکرده اند که این قدر طول کشیده ....،"
اخم بر میان ابروان پر پشت علیرضا ، خطی کشید :
_" کی رفته ؟.......مگه نگفتی ، مادر خونه است و ..... داره استراحت میکنه ؟"
حجم سنگین نگاه ها و در نهایت تیر سوال علیرضا ، گونه های ناهید را به سرخی انداخت :
_" نه مادر نرفته ....... یعنی ....کس دیگری رفته !"
نگاه ملتمسانه ناهید ، به دکتر ابطحی خیره ماند ، استاد هوشمند سریع مطلب را گرفت :
_" به به ! پس آقا ، روی تخت بیمارستان هم نگران خانم والده هستند ! مگه نمیدونی ما اینجا آدمهایی داریم که کارشون پیدا کردن داروهای کمیاب برای مریض هاست ؟!"
صدای خنده های ریز و پیچ پیچ های در گوشی دانشجویان فضای اتاق را پر کرد . ناهید با نگرانی به علیرضا نگاه کرد . در صورت بیمار دردی ورای دردهای زمینی حس میشد .
_" دکتر دارید سر به سرم .... میگذارید ؟"
دکتر ابطحی بالای تخت فلزی را گرفت و خندید :
_" نه آقا سر به سر کدومه ؟...... شما سوال کردید منهم جواب دادم ، در منزل کسی غیر از مادرتون حضور ندارد ؟"
_" خیر آقای دکتر ، ایشون تک فرزند هستند . پدرشون را هم سال ها قبل از دست دادند ."
دکتر ابطحی سرش را تکان داد و آهی کشید :
_" واقعاً جای تأسفه ..... فرزندان این مردم بدون هیچ چشم داشتی به دفاع از آب و خاکشون میرند ...... عده ای که شهید می شند و رها .... اما اینها که به قولی شهید زنده هستند ، بعد از جنگ باید علاوه بر گرفتاری ها و روزمرگی های زندگی تبعات جنگ را هم تا آخر عمر به دوش بکشند ، اون هم بی هیچ حمایت قاطعی .......... یکی میگه دارو نیست ، دیگری میگه .... بگذاریم . این بحث ها بهتره در دانشکده جامه شناسی مطرح بشه نه پزشکی !.....کدوم یکی از آنترن ها ، این تخت رو تقبل میکنه ؟"
_" من آقای دکتر ! اگه اجازه بدید ......"
نگاهها به سمت حجت برگشت. دکتر ابطحی سرش را خم کرد و
_" دکتر سرخه چی ؟ درست گفتم ؟ ...... بسیار خوب ، لطفاً چارت علایم حیاتی را از پایین تخت لطف کنید......"
حجت صفحه فلزی آویزان به لبه تخت را به استادش رساند . دکتر نگاهی به آن انداخت و خود کارش را از جیب در آورد . وقتی درست دکتر بر روی کاغذ صفحه به حرکت درامد . ناهید کله کشید تا دست خط را بخواند ولی چیزی دستگیرش نشد .
_" بیمار در همین وزیت ثابت باشه ...... وقتی داروها رسید ، دکتر سرخه چی مسولیت تزریق را به عهده دارند .... اگه مشکلی پیش آمده ، من رو در جریان بگذارید .... حالا دیگه نوبت تخت بادیه ...."
دکتر صفحه فلزی را روی تخت علیرضا گذاشت و حرکت کرد . دانشجو راه را برایش باز کردند .صدای خنده دکتر از کنار تخت دوازده بلند شد :
_" ها!!! سلام پیرمرد! چطوری ؟"
_" چاکریم دکتر جون ! مخلصیم !"
وقتی دانشجوها یکی یکی دو بیمار بعدی جمع شدند ، ناهید سرش را به آرامی بلند کرد . دستی در چهارچوب در ، با زبان اشاره او را به خود میخواند .
_" علیرضا ، هوای داخل اتاق خیلی خفه است . من چند لحظه میرم بیرون زود بر میگردم ."
ناهید تخت را دور زد و خود را به چهار چوب در رساند . سرش را که چرخاند ، بهجت خانم خسته تر از همیشه به دیوار چسبیده بود .
_" شمایی بهجت خانم ؟ بالاخره برگشتی ؟ چقدر طول کشید !"
_" آخ امان از غریبی و بی کسی ....... مادر جون ! نمیدانی چه کشیدم تا این دواها رو گیر آوردم ."
_" پس کجا هستند ؟ داروها رو میگم ...."
_" دادمشون به ایستگاه پرستاری ..... گفتند خودمون می آییم تزریق می کنیم .... نخواستم علیرضا من رو ببینه ...... بهش نگفتی که ......"
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ قبل از ظهر   #192 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink 184-194

دست کشده ناهید چون طنابی دور بهجت خانم پیچید و او را از دیوار کند . لبخند ناهید . چهره غمگین مادر را آرام می کرد :
_" نه ..... شما نگران نباشید ..... به علیرضا گفتم ، رفته اید خونه و مشغول استراحت هستید ولی خدا میدونه دلم فقط پیش شما بود ، حالا کجاها رفتید که این قدر دیر شد ؟!"
_" کاش از اول حرف آقا داداشت رو گوش میکردم .... اما اول رفتم خیابان کریم خان ، داروخانه سیزده آبان گفتند نداریم .... بعد من رو فرستادند خیابان طالقانی . کمیته امداد اونجا هم نداشتند ... بعد گفتند برو بنیاد شهید ..... اونجا هم آب پاکی رو ریختند روی دستم و فرستادنم ناصر خسرو ....."
ناهید دستش را از شانه بهجت خانم برداشت و محکم به گونه اش زد :
_"ای وای !پس نیما یک چیزی میدونست که ... کاش می آمدید اینجا دوتایی با هم میرفتیم ."
بهجت خانم پشت چشمی نازک کرد و سرش را تکان داد :
_"ای مادر ! مگه اونجا جای دختر جوونه ؟ اگه بدونی چه خبر بود ؟ از همون سر خیابون جلوی مردهایی که فاصله فاصله ایستاده بودند رو گرفتم ...... نه فکر کنی فقط من خیلی های دیگه هم مثل من ...... آخر سر بعد از کلی چونه زدن و قیمت رو بالا و پایین بردن ، طرف پول رو گرفت و من رو کاشت کنار خیابون تا بره و برداره بیاره ...."
-" شما هم هنوز دارو نگرفته پول رو دادید ؟"
_" چاره چی بود مادر ؟ همه شون همینطوری بودند میگفتند اول پول بعد دارو ! باز خدا خیرش بده که بعد از یک ده دقیقه معطلی ، آمپولها رو برام آورد . ولی چنان یواشکی چپاند توی کیفم که انگار تریاکی ، هریینی یا ماده خلافی داره به من میفروشه ! میگفت اگه پلیس بفهمه ، جلبشون میکنه ."
ناهید زبانش را دور لب های خشکیده اش کشید و پوزخندی زد :
_" یعنی پلیس نمیدونه ؟فقط این مردم هستند که میدونند توی ناصر خوسرو چه خبر ؟"
_" من چه میدونم مادر ! آصلش اینه که دوای بچه ام رو گیر آوردم .پرستار گفت تاریخ مصرفش نگذشته . وقتی گفتم سی تومان خریدم گفت خیلی خوب خریدی !"
_" سی هزار تومان ! ما داریم به کجا میریم ؟!"
سوال ناهید را گامهای سنگین دکتر ابطحی پاسخ گو شد . بهجت خانم جلوی دکتر پیچید و سرش را بالا گرفت :
_" سلام آقای دکتر داروهای علیرضا رو گرفتم . تخت شماره ۱۱ را میگم ."
_" بله ، بله خانم حواسم هست ... .دکتر سرخ چی !"
قامت بلند بالای حجت از بین دانشجوها سرک کشید . چند طوره موی مجعد از موهای سیاهش بر روی پیشانی ریخته بودند :
_ اینجا هستم دکتر ."
_" تزریق داروی تخت شماره ۱۱ رو شروع کنید ..... داخل سرم و کاملا آرام ."
_" خدا عمرتون بده .... امید ما اول به خدا بعد به شماست، آقای دکتر !"
_" امیدت به خدا باش مادر ..... فقط به خدا "
پزشکان دور شدند . تجسم ناهید از روپوش سفیدشان تنش را لرزاند :
_" سردی مردگ .... دستش را حایل بهجت خانم کرد و با هم پا به درون اتاق گذاشتند ."
سر سوزنی آبی رنگ میهمان تازه سرم بود . قطره ها بی هیچ شتابی راهشان را از شلنگ بیرنگ باریک میگرفتند و به حیات سرخ رگه ها تزریق می شدند . ناهید از بالای تخت علیرضا خم شد و نزدیک گوشش گفت :
_" راحتی علیرضا؟ این وضعیت تخت اذیتت نمیکنه ؟"
صدای بم حجت کلام را در دهان علیرضا خفه کرد :
_" در حین تزریق آمپول ، وضعیت تخت باید نیمه نشسته باشه."
ناهید سرش را بلند کرد و لبهایش را بهم فشرد . بهجت خانم همان طور که دستهایش را از دو سو کش میداد و پشتش را به صندلی میفشرد گفت :
_" خدا شما رو خیر بده . آقای دکتر که برای ما صندلی آوردید ...... ناهید جان تو هم بیا بنشین . از صبح تا حالا سر پا هستی ......"
_" نه ممنون ! ایستاده راحتم !"
حجت پشت صندلی سیاه را در دست گرفت و تخت را دور زد و صندلی را جلوی پای ناهید گذاشت و با خنده گفت :
_" حالا بفرمائید !"
چشمان درشت ایستاده بالای صندلی ، مملو از خشم بود . علیرضا سرش را بلند کرد و به آرامی گفت :
_" بشین ناهید ، خیلی خسته شدی !"
ناهید بازدمش را به تندی بیرون داد و با سر و صدا بر روی صندلی نشست . هنوز نگاه سنگین حجت را بالای سرش احساس میکرد . آرنجش را بر روی لبه تخت گذاشت و به سمت علیرضا خم شد .
_" نیم ساعت از تزریق توی سرمت میگذر ....حالت چطوره ؟"
لبخند ملایم به لبان رنگ پریده علیرضا طراوتی مختصر بخشید :
_" حال من خوبه ... نمیخواد .... این قدر نگرانم باشی ......"
بهجت خانم دستش را به پایه سرم گیر داد و نالید :
_"ای خدا ، به حق ثوابی که برای خواندن قرآن قیلی ، پسرم رو شفا بده . یک قرآن ختم می کنم ."
علیرضا سرفه ای کرد و گفت :
_" چه قدر بگم مادر .... قرآن رو برای ثوابش نخون ..... برای عشق بخون ، عشق به کلمات خدا ...."
_" من این حرفها حالیم نمیشه ! قرآن خودن ثواب داره دیگه !"
حجت هنوز بالای سر ناهید ایستاده بود :
_" مثل اینکه آقا علیرضا در طبقه عرفا هستند !"
"_" عرفا ؟!....... عرفا رفتند و .... ما رو در حسرت دیدار ....گذاشتند ."
ناهید دستش را روی مواچ علیرضا فشد. چشم از صورت یار بیمار بر نمیداشت.
_" ببین چقدر ضعیف شدی علیرضا! روی صورتت عرق نشسته اما دستهایت سرد سرده."
علیرضا دستش را از دست ناهید بیرون کشید و به صورت برد . از بالای ابروها تا کف پر موی سرش انگشتها نوازشگر درد شدند . حجت متوجه فشار دست علیرضا بر کف سرش شد .
_" سر درد گرفتی ؟"
_" نه آقای دکتر ، این درد سره نه درد سر..... درد سر برای عزیزانم .... تا وقت پرواز ....."
لبهای حجت به خنده غلیظی باز شدند . دو طرف صورت گلابی شکلش را چاله ای عمیقی پوشاندند :
_" برای خودت چی ؟"
_" برای خودم ؟...... این لحظه های پرواز غنیمته ."
بهجت خانم سرش را چرخاند و چشمانش را تابع داد . انگار پیرزن نای نشستن هم نداشت :
_" میبینید آقای دکتر ! آصلا انگار توی یک عالم دیگره . چقدر بهش گفتم زیر علم نرو ، کو گوش شنوا ؟"
دست علیرضا روی تخت رها شد . کف دتش چنان به بالا اشاره داشت گویی موهبتی الهی را آمادگی پذیرش دارد :
_" حق با توست مادر ... گوشم چنان از نام ابوالفضل لبریز شد .... چشمم ، چنان به دنبال ... جمال آقا رفت که ....زبانم از ذکر جمال بینظیر خدا ... غافل شد ... من مستوجب تنبیه بودم ."
ناهید ناله ای از سر درد کشید . دستش را روی دست رها شده علیرضا گذاشت و انگشتانش را قفل کرد .حجت ابروان دایره ای شکلش را بالا انداخت و با تعجب پرسید :
_" عاشق حاضرت عباس بودن که بد نیست ! ما توی شهرمون سرخه چند تا دسته به اسم حاضرت عباس داریم !"
ناهید برای اولین بار سرش را به سمت حجت چرخاند کلمات از میان فشار دندان هایش بیرون ریختند :
_" کی میگه حضرت عباس بده؟ منظور علیرضا رو فقط کسی میفهمه که از جنس خودش باشه ، بلور."
علیرضا قفل دستان ناهید را باز کرد ، سپیدی ملحفه را چنگ زد و پشت سرش را به بلندی تخت سپرد :
_" آرام باش ناهید ! آنها که دل بلور داشتند رفتند .... ما که موندیم .... از آهن هم سخت تریم ..."
پلک های علیرضا بهم فشرده شدند. دستان مشت کرده اش ملحفه را تا نزدیک شانه ها بالا کشیدندن . نفس تند و کوتاه ، هوا را به مهمانی ریه های بیمارش میبرد . ناهید از جا بلند شد و خود و صندلی اش را به عقب کشاند . حجت سریع آستین علیرضا را بالا کشید و بازوبند فشار سنج را دور بازویش محکم کرد . صفحه گرد گوشی را روی رگ آرنج جای داد و دست گوشتالود حجت تند تند تلنبه را می فشرد . جیوه دستگاه چون فواره ای تازه روشن شده ، خود را بالا و بالاتر میکشید . در نقطه اون توان این همه صعود را به سقوط سپرد و یکباره از حجم خالی شد . بازوبند با صدای خشک چسب از هم باز شد . حجت گوشی را از گوش های سرخش بیرون کشید و گفت :
_" شانزده روی نه .... البته طبیعیه ......که بالا باشه . عوارض جانبی داروهاست ."
ناهید با نگرانی پرسید :
_" خب باید چکار کرد ؟"
حجت برگشت . رو به روی ناهید ایستاد و در چشمانش نگریست .لبخندی زد و نجوا کرد :
_" باید تحمل کنه این تازه اولشه ."
پیرمرد تخت بغلی دستش را از آرنج خم کرد و در زیر سرش گذاشت . عرق چین که جا به جا شد . طاسی سرش توی چشم میزد :
_" ناراحت نباش دخترم .... چند ماهیه که به منهم از این سوزن ها میزنند . ماهی چهار پنج روز بستری میشم . سه روز هم میرم زیر اشعهٔ باز هم خدا رو شکر که دکتر میگه بدنت جواب داده ."
ناهید حجم شنیدهها را باور نداشت . حتی دیگر نمیخواست به چشمانش اعتماد کند . میله سرد فلزی کنار تخت پذیرای دست جوانش شد . صدائی دیگر ، نگاهش را تا انتهای اتاق دواند :
_" خواهرم ..... آقا علیرضا و امثال او ، گل سر سبد جبهه بودند .... سختی های جنگ و عملیات ها رو تحمل کردند و رو سفید بیرون آمدند . اینها که چیزی نیست . ما هستیم که باید از خدا صبر طلب کنیم ......"
علیرضا سر بی جانش را به سمت راست گرداند . ناهید خود را کنار کشید تا نگاه خسته دو هم رزم درهم گره بخورد :
_" از خدا صبر نخواب برادر .... وصالش رو بخواه ....."
صادق ، روی تخت نیم خیز شد . ملحفه را کنار زد و پاهایش را از تخت آویزان کرد . سرش بر روی تن قرار نداشت . چشمانش اشک نهفته ای را به تصویر می کشید . بغضی کهنه در صدای مواجش موج میزد :
_" هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ..... دیر شناختمت علیرضا ولی خوب شناختمت .... مرید نمیخواهی ؟"
_" مرید ؟! جام در سینه ... خود توست ... در من دنبال ... چه میگردی ؟..."
علیرضا به گلویش چند ضدد . انگار چیزی در درونش بهم میخورد و بیرون میکشید . نیم تنه اش را جلو داد و شکمش را به تخته پشت چسباند . حجت به بهجت خانم اشاره کرد :
_" لگن .. لگن زیر تخت را بیار .....بگیر زیر دهنش ....."
بهجت خانم مثل فنر از جا پرید . دستش را زیر تخت برد و وقتی لگن فلرزی را لمس کرد ، آن را بیرون کشید و روی پاهای پسرش گذاشت و با دست دیگر تند تند تیره پشت علیرضا را مالید :
_" دکتر جون دستم به دامنت ، چرا حالش این طوری شد ... یک کاری بکن !"
_" کاری نمیشه کرد مادر ... دارو کم کم از توی سرم وارد خون میشه . اوارزش رو هم به تدریج نشون میده . سردرد ، تهوع . استفراغ ....."
ناهید نگاهی به علیرضا انداخت . از شکم خالی او چیزی جز آب بد رنگ بیرون نمی آمد . چشمانش را از لگن بر گرفت و بی هدف به اطراف نگاه کرد . سقف ، لامپهای مهتابی . سرمها و آدم ها در گردشی سیاره گونه به دور خورشید رخسارش از یکدیگر سبقت می گرفتند . ناهید به تندی حجت را کنار زد . قامتش را به گام هایش سپرد تا او را با خود ببرد . تخت را دور زد و خود را به بیرون اتاق پرت کرد . دیوار رو به رو ضربه دستانش را گرفت . پشتش را به کاشی های تیره و روشن سپرد و درهم شکست . زانوهای تا نشدهاش میزبان آرنجهای درهم شکستهای شد که سنگینی سرش را در خود مهمان داشتند . پارچه های سرمه ای شلوارش ، همچون بادبانی صاف ، کشتی کفش های سیاهش را روی مزاییک های کف بخش سر میداد . حس غمگین سراب دیدن ، پاهایش را دوباره به گرمای تنش جمع کرد . همه چیز کویر مینمود و خفه . وقتی ناهید دست برد و گره روسریاش را شل تر کرد از سردی سایه سپیدی و ابرگونه تا اعماق دلش لرزید نشست :
_" چرا روی زمین نشسته ای ؟ حالت خوب نیست ؟"
ناهید سرش را به سمت صدا برگرداند . چانه خوش تراشش ، لب زیرین را کمی به ساعت پایین کشید :
_" حجت دست چپش را به دیوار تکیه داده بود . حتی وقتی ناهید به خود تکانی داد و برخاست با بی میلی دستش را از سایبانی سر ناهید برداخت :
_" اگه حالت بد ه یک آب قندی ...."
_" نه ممنون ، حالم بدتر از اون کسی نیست که توی اتاق نشسته و داره بالا میاره ."
هر دو قامت به قامت یکدیگر ایستأده بودند .
_" ولی ما هر کاری که از دستمون بربیاد براش انجام میدیم ."
ناهید ، دستش را به تناوب بر دیوار می گرفت و رها می کرد . گویی میخواست تعادلش را با چنگ زدنهای پیاپی از هوا بگیرد .
_" بیماریش چیه دکتر ؟"
حجت ابروان هلالی اش را بالا انداخت و با تعجب پرسید :
_" یعنی نمیدونی ؟!"
لبان خشک ناهید به زور از هم باز شدند . انگار بی آبی را از نوک زبانش را عمق معده بهم فشرده اش احساس می کرد .
_" من چی رو باید بدونم ؟ من فقط این رو میدونم که هیچ وقت چیزی از علیرضا ندونستم ."
ناهید سرش را از سماجت نگاه حجت برگرداند . هوای تلخ و آتش دار حتی پره های بینی اش را به انقباض وا میداشت . ناگزیر پشتش را به دیوار تکیه داد و منتظر ماند . وجودش آماده شنیدن بود .
_"خب چطور بگویم .....این داروهایی که استفاده میکنه مربوط به ... مربوط به شیمی درمانی میشه ."
_" شیمی درمانی ؟!"
_" بله شیمی درمانی . باید رادیوتراپی هم بشه ."
_" رادیو ترابی ؟"
_" فعلا در هر ماه باید یک هفته بستری باشه و دارو بگیره ."
_" هر ماه ؟.... بستری ؟!"
ناهید بی آنکه متوجه خودش باشد . دست هایش را بی هدف تکان میداد و طوطی وار تکرار میکرد . پلک هایش لحظه ای برهم نشستند و گشوده شدند . اما تاریکی خیال رفتن از نگاه سرگردانش را نداشت .
_" آخرش رو بگو ... مریضیش چیه ؟"
این بار چشمان ناهید خسته و بی رمق در صورت حجت می کاوید . حجت سرش را پایین انداخت و تکان داد . گونه های چاقش لرزش مختصری گرفت :
_" غده یعنی تمور ، همون که توی ریه اش هست. بدخیمه یعنی سرطانی ....."
ناهید انگشت نشانهاش را بالا گرفت ، سرش را کمی کج کرد و از گوشه چشم حجت را برانداز کرد :
_" دروغه ..... تو داری ، تو داری دروغ میگی ...."
_" نه من دروغ نمیگم . باور کن ..... اون سرطان داره ."
ناهید احساس کرد که از درون خالی میشود . انگار از پشت پایش پلّکانی ممتد تا غار تاریکی ناپیدا دهان باز کرده بود . قدم به قدم عقب میگذاشت و فرو میرفت . کم کم حجم سنگین اطراف در خیالی مه آلود پیچید . گام ها طاقت فرو رفتن را به نیاز رها شدن فروختند . ناهید در خود شکست. انگشتانش بی اختیار چنگ زدند و بهت هوا را مچاله کردند . هیاهوی یک بغض در گلوگاه عشق ، پژواک اه داشت :
_" اه !ای گام های خسته هر جایی ! کجاست نور !"
تصاویر مبهم محاط در آینه چشمان ناهید میچرخیدند. صدای حجت کم کم به هوی هوی بادی سرگردان می پیوست :
_" کمک ، کمک پرستار ! این خانم غش کرده ..... کمک کنید !"
آهن سفید پوش در زوایای شکسته اطراف دور و نزدیک میشدند . چهرهای قاب گرفته در پوششی سپید جلوتر آمد . ضربههایی نه چندان محکم سر بی رمق ناهید را تکان داد :
_" بلند شو خانم ،،،،، بلند شو .... چیزی نمیگه . حتما فشارش افتاده پایین ."
ناهید تمام توانش را جمع کرد تا نفسش را با ناله ای پس دهد . اما نتوانست . در گوش هایش انگار جرجیرک ها به آواز شبانه نشسته بودند . حلقه ای دور دست چپش پیچید و لحظاتی بعد رها کرد .
_" فشار خونش چنده ؟"
_" خیلی پایینه ..... هشت روی شش ، چه دستوری میدید دکتر ؟"
_" بهش شوک عصبی وارد شده . تخت چرخ دار بیارید . برای تزریق
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر   #193 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
~alone angel~ آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

357-354

سرش را قدری کج کرد.انگار برای هضم مطلب زمان لازم داشت:
ـ«نه این طورها که نیست خواهر و برادرهام خیلی به فکر من هستن...خواهرم یه خیاطی رو میشناسه توی میدون گمرک که لباس عروس اجاره میده با اینکه شاید دست چندم و زیاد مجلل نباشه اما قیمت یه شب اجاره اش بیشتر از سه هزار تومن نیست...مشکل آرایشگاه هم که نداریم چون...»
مجت زیر چشمی ناهید را پایید و حرفش را نیمه تمام گذاشت نگاه ناهید چون تیری مستقیم گردی صورت مقابل را نشانه رفته بود:
ـ«چرا یه دفعه ساکت شدی؟بگو حرفهایت خیلی جالبه
ـ«آره داشتم میگفتم مدرسه خواهر یه سالن اجتماعات بزرگ داره اگه عروسی رو تابستان بگیریم خیلی راحت میتونیتم از اون سال برای قسمت زنونه و از حیاط برای قسمت مردونه استفاده کنیم
ـ«جدا!چه مژده بزرگی!خوبه خواهرت اجازه میده از مدرسه اش به این شکل استفاده بشه
کنایه کلام ناهید آن چنان واضح بود که حجت را به من من انداخت:
ـ«البته خواهرم که نه ولی اصغر آقا همه کاره اون دبیرستانه!با مدیرشون کلی ساخت و پاخت داره محل عروسی تقریبا مجانی تموم میشه ماشین هم که دیگه نگرانی نداره تاکسی داداشم رو گل میزنیم از یه ماشین مدل بالا هم تمیزتر میشه
ناهید دست کرد و گیس بافته اش را از پشت بر روی شانه اش انداخت انتهای فرخورده موها را میان انگشتانش گرفت و ریش ریش کرد:
ـ«عالیه همه چیز عالیه...ا...مامان چه به موقع تشریف آوردین بفرمایین ببینین دامادتون چه خوابهایی برای ما دیدن
سینی چای طوری روی میز وار رفت که استکانها لب سرریز شدند.بعد از آنها نوبت فخری خانم وبد که روی مبل پهن شود:
ـ«ای وای!باز هم حرفتون شد؟وقتی رسیدم پشت در پذیرایی یه کمی صبر کردم از اینکه صدای دعوا نشنیدم خدا رو شکر کردم اما حالا که...»
ـ«صبر کن مامان!خلاصه اوامر ایشون رو به عرض میرسونم!فکرش رو بکن یه عروس با لباس کرایه ای سیاه شده سوار یه تاکسی گل زده کجا میره؟به سمت یه مدرسه درب و داغون ته شهر!جالبه مگه نه؟»
فخری خانم سری تکان داد و بهت زده گفت:
ـ«اگه اون عروس تو باشی بهتر اصلا عروسی نگیری
حجت چنان با خوشحالی از جا پرید که زانویش به لبه میز خورد و دوبارخ سکون فنجانهای چای را به تلاطم واداشت:
ـ«آفرین قربون آدم چیز فهم!من همه اینها رو به خاطر ناهید گفتم وگرنه اگه به خودم باشه با هم یه سفر سرخه میریم و برمیگردیم بعد هم زندگیمون رو شروع میکنیم
ناهید گیس بافته اش را به پشت پرت کرد و سینه هایش مستور در بلوز آبی خوش رنگ به وضوح بالا و پایین میرفت و کلامی که از آن برمی آمد همان تلاطم را منتقل میکرد:
ـ«خیلی جالبه نمیدونستم که مرقد یکی از امامها در سرخه است!چون معوملا گذر ازه عروسها به مشهد می افته
حجت دستهایش را باز کرد و با خنده گفت:
ـ«مشهد میبرمت سرخه سر راه مشهده اول میریم اونجا بعد با یکی از داداش هام هماهنگ میکنیم دسته جمعی میریم مشهد این طوری پول اتوبوس و قطار هم نمیدیم
فخری خانم دو دستش را بر روی هم کوبید و لبش را گزید نگاهش میان دختر و دامادش سرگران بود:
ـ«چی بگم والله...!همه اینها درست ولی وقتی برگشتن کجا میخواهین زندگی کنین؟»
ـ«خواهرم سه طبقه خونه داره زیرزمینش دست مستاجره ولی تا آخر سال خالی میشه البته فقط یه اتاق داره و یه آشپزخونه کوچیک توالتش هم توی حیاط مشترکه...»
ناهید با تمسخر وسط حرق حجت پرید:
ـ«خیلی خوبه با این حساب جهیزیه خیلی کمی لازمه تا اون به اصطلاح خوه پر بشه
اخمهای حجت درهم رفت.دست راستش را بالا کشید و گفت:
ـ«نه این طوری فکر نکن شما همه چیز بخرید اگه زیاد بود میبرمش سرخه خونه مادرم یا اینکه میفروشیم و به یک زخم زندگیمون میزنیم
ناهید چون بادکنکی سرخ شده وبد.لحظه لحظه برخشم درونش افزوده میشد تا حدی در آستانه ترکیدن:
ـ«بی شرم!تو خجالت نمیکشی؟نمیدونی چقدر از آدمهایی که مثل تو همیشه سرشون توی حساب دو دو تا چهار تاست بدم می آد؟آدمهای زرنگ آدمهای هوشیار که از همه امکانات دو رو برشون فقط برای خودشون استفاده میکنن فقط برای خودشون...»
فخری خانم این بار محکم روی گونه اش کوبید:
ـ«حیا کن ناهید!آقا حجت کخ بی ربط نمیگه!مثل بعضی از مردها خوبه که بدون اطلاع زنشون هرچی طلا و جهیزیه هست بفروشه و یه آب هم روش؟!بده این راست و پوست کنده با تو صلاح و مشورت میکنه؟»
ناهید خود را جلو کشید و انگشتانش را به لبه مبل فشرد.با این طرز نشستن باریکی کمرش بیشتر به چشم می آمد:
ـ«این چه توجیهیه که میکنین مامان گفتن یا نگفتن اون چه دردی رو از من دوا میکنه وقتی مغزش پر شده از محاسبات یه ریالی و دو ریالی...این رو میگن مردرندی نه صداقت...آدم احساس میکنه کلاه گشادی تا گردن توی سرش فرو میره به خدا تنم میلرزه وقتی یاد اون موقعهایی می افتم که با...که با علیرضا از همه عالم میگفتیم به جز این مزخرفات...من عروس بودم و اون داماد ولی نه توی این جمله های زمینی اون روح منو به یک حجله آسمانی برده بود
صدای رعدآسای حجت پس از برقی کج و معوج حریر سیاه افکار ناهید را ششکافت تکانی خورد و دستش را به دستگیره ماشین گرفت:
ـ«کجا هستیم؟هنوز نرسیدیم؟»
راننده در آیینه بالای سرنگریست.دستش را لحظه ای از فرمان برگرفت و گفت:
ـ«نه آبجی!هوای بارونی دنبالش ترافیک داره تازه رسیدیم به میدون ولیعصر فضولی نباشه ها!خودت ناخوشی؟داری میری بیمارستان؟انگار حال خوشی نداری
ـ«نه چیزیم نیست اونجا مریض دارم اگه ممکنه یه کمی سریع تر
ـ«چشم روی چشم آبجی!با اینکه دربستی گرفتی ولی تندتر از این نمیشه رفت با این حال سعی خودم رو میکنم
ناهید سرش را بر روی لبه صندلی گذاشت و چشمانش را بست.باز هم صدائی چون رعد آمد:
ـ«تو غلط میکنی اسم اون پسره رو جلوی من می آری اصلا خجالت نمیکشی؟ناسلامتی اسم من روت اومده یه دفعه فقط یه دفعه دیگه اسمش رو بشنوم...»
ناهید ابروانش را بالا انداخت.روی لبهای چون گچ سفید شده اش تمسخری محو جریان داشت:
ـ«مثلا چکار میکنی؟اصلا دلم میخواد بگم علیرضا!علیرضا علیرضا
دست راست حجت بالا رفت.نواختنی دردناک از آهنگی تکراری.دیر زمانی است که ناز زنان در درد همیشگی وجودشان گم میشود.
پژواک ضربه سر زیبای ناهید را به عقب کشاند.طناب بافته موهایش به دور گردن پیچید و باقی ماند.لحظه ای گذشت تا برق چشمانش را دوباره بدست آورد.فورا سرش را چرخاند و از جا برخاست.حجت هم بلند شد اما چیزی سرتر نداشت.فخری خانم این بار با دو دست توی



آنكه دستش را اینقدر محكم گرفته ای
دیروز عاشق من بود !
دستانت را خسته نكن ...
محكم یا آرام !
فردا تو هم تنهایی ...


~alone angel~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۷ آبان ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ بعد از ظهر   #194 (لینک مستقیم)
کاربر فعال گفتگوی آزاد
 
لیا آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

رقص ققنوس
341-332


- به !چه خوب می زنی! ولی بدون که حالا روح من زخم خوردست ، این جسم نحیف چه ارزشی داره؟
مشت دوباره بالا رفته حجت را زنگ در پایین انداخت.سوراخهای بزرگ بینی اش چنان باز می نمود که گویی باطن سیاه دماغش را یبه نمایش گذاشته است . حجت مشتش را پایین انداخت و عقب رفت ، آنچنان کوچک و محو که دستان ناهید اینبار عجولانه پس کشید :
- وای اعظم جون !قیچی خورد به سرت؟ ببخشید اصلاً حواسم نبود.
اعظم دست برد و کناره های مویش را فشرد توی آیینه نگاهی به بالای سرش انداخت و گفت :
- اشکالی نداره ناهید جانولی خیلی توی فکر هستی، انگار اصلاً حالت خوش نیست ، از وقتی اومدم تو اتاق ؛ یکسره تو خودت هستی ، می خوای الان برم یه وقت دیگه بیام برای کوتاه کردن موهام ؟
ناهید چشمانش را به هم فشرد و سری تکان داد. یکی از کلیپس های پلاستیکی را از سر اعظم باز کرد و قیچی را بر امتداد موها گذاشت :
- نه اعظم جان حالم خوبه ، فقط نمی دونم چرا سمت چپ قفسه سینم همیشه درد می کنه؟
- مال اعصابه . اصلاً پاک بهم ریختی. از در که اومدم نشناختمت. از بس که زرد و زار شدی. ناسلامتی تازه عروس هستی. اینقدر حرص و جوش نخور که به این روز بیفتی.
ناهید آهی کشید و قیچی و شانه را دست به دست کرد. موهای وز وزی اعظم خیلی سخت زیر بار شانه می رفت :
- همه اش فکروخیال میاد جلوی چشمم. می دونی همین الان داشتم به چی فکر می کردم؟
- به چی ؟
- به جمعه صبح که با حجت خونه مادرش بودیم.
- اِ ! رفته بودی سرخه؟ خوب چه خبر بود خوش گذشت؟
- نه بابا ، چه خوشی چشمت روز بد نبینه . بعد از اینکه کلی پیاز ریز براشون پوست کندم ، صدای زنگ اومد و یکی یکی خانمهای محترمه پیر و جوون هم ولایتس خونه ننه جون سرازیر شدن!
اعظم که از لحن ناهید خنده اش گرفته بود گفت :
- واسه چی ؟ حتماً اومده بودن تو رو ببینن. هیچی که نباشی عروس خوشگل شهری که هستی.
- خوب اونکه جای خودش ، بگذریم که همشون نشسته بودن بر و بر منو نگاه می کردن . اما برای یه کار دیگه اومده بودن .
- چه کاری؟
ناهید با خنده ای تلخ جواب داد:
- باورت نمی شه ولی همه اومده بودن برای اصلاح، بند و ابرو، کوتاهی مو . حتی یکی شون تیوپ چند لا خورده رنگ مو رو آورده بود تا من براش موهاشو رنگ بذارم!
اعظم سرش رو کنار کشیدو نیم خیز به سمت ناهید برگشت :
- از کجا فهمیدن تو آرایشگر هستی؟
دست ناهید کناره صندلی را گرفت ، سر تیز قیچی به سوی پنجره نشانه رفته بود :
- به! انگار سالها بود که منو می شناختن، می دونی اونجا محیط کوچیکیه ، خبرها زود می پیچه ، سرگرمی زنا اینه که تنگ غروب سه تا چهارتا ، دم در خونه ها بشیننو یه سره وراجی کنن. این بود که وقتی خبر دار شدن پای من به سرخه رسیده ، همه اومده بودن که به خیال خودشون مجانی سلمانی اکنن.
- وا! تو چه کردی ؟ آقا حجت چی گفت ؟
- حجت گل از گلش شکفت . انگار نه انگار که چند دقیقه قبل ...بگذریم ..ننه جون هی داد می زد که بیا مجانی کار اینا رو راه بینداز، حجت هم اصرار می کرد که باید اول پول بگیرم . منم مونده بودم حاج و واج که چکار کنم!
اعظم از روی صندلی بلند شد و وسایل کار رو از دست ناهید گرفت و جلوی آیینه روبرو گذاشت و بعد بازوی ناهید را گرفت و او را به زور روی صندلی نشاند:
- تو اصلاً حالت خوش نیست ناهید ! انگار تمام تنت داره می لرزه ! یک کمی استراحت کن، می خوای بگم فخری خانم برات آب قند بیاره ؟
- نه ممنون اکثراً اینطوری می شم . انگار راه گلوم رو بستن . هیچی نمی تونم فرو بدم . تو لبه تخت بشین . کم کم حالم بهتر می شه و بقیه موهاتو کوتاه می کنم .
اعظم نشست و دستهایش را روی سرش گذاشت . نصف موهای وز کرده اش کلیپس داشت و نصف دیگرش کوتاه شده و خوابیده بود . چشم هایش را ریز کرد و دهانش را کج و کوله ، صدایش را هم مثل کارتونهای بچه گانه عوض کرد:
- بع بع تو که نمی خوای این ببعی رو با این موهای درهم و برهم ، همین طوری ول کنی بره ، با این قیافه حتی آقا گرگه هم بدش میاد این ببعی رو بخوره .
ناهید چانه اش را بر روی لبه صندلی گذاشت و خندید.درچشمان خسته اش آرامشی محبت آمیز جریان داشت :
- پس تو نشستی آقا گرگه بیادو تو رو بخوره ، هان!
اعظم دستهاشو از روی سرش بر روی زانوهاش انداخت و گفت :
- خوب چه اشکالی داره هم آدمها گوسفند بیچاره را می خورند هم گرگ. اما به اون میگن آدمو هزار جور به به و چه چه ، اما به گرگ می گن خونخوار ظالم ! نه تو بگو ناهید دروغ می گم ؟
- نمی دونم من جوابی برای سوال تو ندارم . چون مدتهاست که سوالهای خودن بی جواب موندن.
ناهید دستانش رلا به لبه صندلی گرفت و بلند شد . پشت چشمی نازک کرد و لبخندی به اعظم زد:
- بلند شو! بلند شو هم کلاسی! بیا تا آدمها و گرگ ها در خانهات را نزدن ، کله ات را حسابی درست کنم .
دوباره صدای پاهای قیچی با ترنم دندانه های شانه د هم آمیختن و اجسام به وجد آمدند. لحظاتی صدای چق چق دندانه های قیچی تنها صدای حاضر در اتاق بود . تا اینکه پرسش دوباره به سوی ناهید نشانه رفت :
- خب بقیه اش را نگفتی ؟
- بقیه چی رو ؟
- همون روز جمعه که خانه مادر شوهرت بودی، اون زنها رو می گم.
انگار دردی دوباره در ناهید بیدار شد . چشمانش را تاب دادو آهی کشید :
- آه ! آره اون روز...هیچ وقت ندیده بودم که حجت اینطوری جلو مادرش بایسته ، ننه جون می گفت اینها همه هم محلی ما هستند ، زشته ازشون پول بگیریم ، اما حجت پاشو کرده بود تو یه کفش که چی بهتر از این ، حالا ک اینهمه مشتری برای ناهید پیدا شده ، باید یه پولی هم از توش در بیاد ، نمی دونی برای چندرغاز پول چه آبرو ریزی شد . اما جالب اینکه همه فقط نشسته بودن و نگاه می کردن ، انگار اون دادو فریاد هارو دعوا به حساب نمی آوردند!
- چه مکافاتی کشیدی ها! خوب تو چکار کردی؟
- دیگه نتونستم تحمل کنم . رفتم تو اتاق مانتومو پوشیدم و کیفمو برداشتم . وقتی از اتاق بیرون اومدم، یه دفعه جر وبحث ها ساکت شد، چشم همه دوخته شد به من. حجت کم کم جلو اومدو گفت :«کجا؟ می بینم کهشال و کلاه کردی.» با اینکه آشوب درونم ، دل وروده ام رو یکی کرده بود، سعی کردم به خودم مسلط باشم :« دارم می رم هر جایی که اینجا نباشه .»
- اِ ! با اجازه کی؟
- با اجازه خودم ! با اجازه خدای بالا سر ! کس دیگه ای رو می شناسی که از این دوتا موجه تر باشه ؟!
حجت کاملاً روبروی من ایستادو با صدایی بلند تر از صدایی که با مادرش دعوا می کرد فریاد کشید :« برو ! تو بیابون های این اطراف پر سگای وحشیه ! برو تا تیکه پاره بشی.»
نمی دونستم باید چکار کنم . حتی نمی دونستم باید چی بگم ! کلمه ها بی اختیار از دهانم سرازیر شدن :« بس کن دیگه حجت ! چقدر منو خرد می کنی! تو دیگه چیزی با قی نذاشتی.»
ناهید دوباره درنگ کرد . لب پایینش رو با دندان گزید و رها کرد . آخرین کلیپس رو از سر اعظم گرفت و جلوی آیینه رها کرد. اعظم که سکوت او را دید پرسید:
- آخرش چی شد ؟
- چی می خواستی بشه .خواهر حجت که ته حیاط داشت جارو می زد با شنیدن اون جارو جنجالها اومد توی خونه و با یک داد بلند همه رو ساکت کرد.
- احتمالاً تو هم تو روش واستادی و جوابشو دادی؟!
- یعنی تو واقعاً فکر کردی که من اینقدر خودمو کوچک می کنم که با زنی مثل طوبی دهن به دهن بشم؟ آخر معلوم نبود لت و پاره شده از اونجا بفرستنم بیرون .
- دیگه چرا لت و پاه شده ؟
- تو که نمی دونی به نظرم می رسه ...چه جوری بگم ؟ممکنه دست بزن هم داشته باشه .
- وا؟ اون که دانشگاه رفتست دیگه چرا ؟
ناهید دستانش را از دوسو در موهای اعظم فرو کرد و به عقب کشید :
- نگاه کن ببین کوتاهیش خوبه ؟ یا بازم از زیرش کوتاه کنم ؟
اعظم به آیینه نگاهی انداخت . مدل جدیدموها به صورت بی روحش نشاطی تازه داده بود :
- خیلی خویب شد ناهید جان با اینکه حالت زیاد هم خوش نبود ولی بازهم محشر کردی .دستت درد نکنه .
اعظم از جا بلند شد . هنوز جلوی آیینه با موهاش ور می رفت.ناهید صندلی را کنار کشید و روزنامه هار روی فرش را جمع کرد.حلقه های کرک موها همراه نوشته ها جمع شدندو به آشغالی پیوستند. اعظم دست برد و کیف سیاهش را از روی جارختی برداشت :
با همه این حرفها وقتی شنیدم عقد کردی خیلی خوشحال شدم . خصوصاً که خیلی از نامزد تازت تعریف می کنن. میگن پسر نجیب و...
درست شنیدم ؟ گفتی تازه ؟ آخ درد منم همینه اعظم!
ناهید به دیوار تکیه داد و درازای موهای از پشت بسته شده اش دیوار را سایید.:
- دست خودم نیست همش با هم مقایسه شون می کنم . نا خدآگاه تفاوتها میاد توذهنم. شاید حجت یه آدم واقعیه و اون فرازمینی بود؟
اعظم دستش را داخل آستین مانتوش کرد و پرسید :
- منظورت کیه ؟
صدای کوبش گنگ درحیاط که در زیر زمین پیچید سوال جدید اعظم را به همراه داشت :
- این دیگه کیه حتماً باز برات مشتری اومده ؟
ناهید به باریکه مشرف به حیاط سرک کشید ، فخری خانم دررا به روی تازه وارد باز کرد .سیاهی شب گون منظر خانم در باعچه دمیده به صبح گل های چادر فخری خانم ادغام شد. ناهید نفسی از سر شوق کشید وگفت :
- شاهد از غیب رسید
درحیاط دوزن همچنان به هم آویخته بودندو صورت به صورت هم می گذاشتند . ناهید زیر لب غر غر کرد :
- اه ! مامان ولش کن ! بذار بیاد پایین دیگه !
همانطور که اعظم روسری اش را گره می زد قدش را روی پنجه ها بلند کرد و گفت :
- اینکه منظره خانمه ، خیلی وقت بود ندیده بودمش .
ناهید دل و دیده را از پنجره گرفت و به در رسوند . صبری مزاحم رد وجودش ریشه دوانده بودو به گامهای بی قرارش اجازه حرکت نمی داد. تنها توانست چند قدیم از سطل پر از مو و روزنامه ها فاصله بگیرد. چند وقت می شد که دست و دلش چندان به کار نمی رفت . دیگر حوصله نداشت نایلونی را که زیر پای مشتری ها می انداخت هر روز بشوید . روزنامه ای می انداخت و با غیظ مچاله می کرد . شاید اینطور تاریخ روزنامه های زندگیش را به دور می ریخت .
- به به ناهید خانم امسال دوست پارسال آشنا ! بیا جلو ببینمت عزیزم !
چادر منظر خانم تا کمر افتاده بود و دستک های سیاهش باز شده بود . ناهید بی معطلی نفسش رو به نفس صبا گونه تازه وارد سپرد و در آغوشش فرو رفت .
امواج همیشه مطلاتم اشک هایش چون رودی روان پیچیده و جاری شدند. منظر خانم صورت ناهید را بین دودست گرفت و خود را عقب کشید :
- وای خدا مرگم بده تا صورت قشنگت رو اینطوری نبینم . نکنه عوارض جنگ به تو هم سرایت کرده که اینطور پژمرده شدی؟
ناهید دودست منظر خانم را چنگ زد و از مچ گرفت . از چشمانش اشک التماس می ریخت .
- بگو ! بگو از جنگ چه خبر ؟ از عوارض جنگ چه خبر؟
مچ دست های زن حاجی کمالی، نرم نرم از زندان انگشتان ناهید بیرون کشیدندو آزاد شدند. در عوض انگشتان تازه رسته بود که دور بازوی ناهید قفل شد.
- بیا عزیزم ...بیا لبه تخت بشین...چرا اینقدر پریشونی...ماه هاست که جنگ تموم شده !
- تموم شده ؟ تموم ؟ ای کاش هنوز شبهایی برای بیداری و شرابی برای مستی بود...فکر نمی کنین هنوز نرفته ، فراموش شدن؟
اعظم کمی دست دست کرد و پاپیش گذاشت . همانطور که بالای سر آن دو ایستاده بود، تند تند دستکهای روسری را به دور انگشت می پیچید :
- سلام خانم کمالی.
سر منظر خانم تکانی خورد و نگاهش به چهره دیگری پیوست :
- اِ... سلام اعظم جان ، کم پیدا شدی دختر ! مگه تو رو اینجا پیش ناهید پیدا کنیم . دیشب مادرت رو تو یمسجد دیدم ، احوالت رو هم پرسیدم . ولی قرار نشد فقط خونه همکلاسی های مدرست آمد و شد کنی، به ما هم یه سری بزن .
- چشم منظر خانم حتماً خدمت می رسم ، ولی حالا اگر اجازه بدید مرخص می شم ، منظر خانم ، فخری خانم خدا حافظ! ناهید خون اگه زحمتی نیست یه توک پا بیا دم در!
ناهید لختی درنگ کرد. انگار چشمانش در صورت روبروو تصویر یک زن را نمی دید ، پیکی بود از بر یار می آمد !
- مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست .
اعظم بیرون در اتاق منتظر بود . ناهید را که دید دستش را دراز کرد و اسکناس پانصد تومانی را در کف دست ناهید چپاند :
- وای اعظم قابلی نداشت لازم نبود حساب کنی.
- این حرفها چیه ناهید ! دستت درد نکنه اگه یه وقت کاری چیزی برای مراسم عروسی لازم داشتی ، حتماً منو خبر کن ...به خواهرت هم خیلی سلام برسون، خداحافظ.
صدای پای اعظم که د.ور می شد ، ناهید ابروانش را بالا انداخت و تکرار کرد :
- مراسم عروسی! مراسم عروسی!
هنوز ریشخندی روی لبهای خشکش مانده بود که وارد اتاق شد . منظر خانم مقنعه سفیدش رابه همراه چادر سیاهش در آورده بود . باسن پهنش را روی نشیمنگاه صندلی جابجا کرد و دست ها را در موهایش فرو برد:
- آمدی ناهید جون ؟ ببین سفیدی موهام به اندازه یه بند انگشت زده بیرون ، اینهم رنگ مویی که آوردم . شمارشو نگاه کن . مثل دفعه قبل تیره است.
ناهید در حالی که مثل اردک تلو تلو می خورد خودرا جلو کشید . قوطی دراز نقره ای را از منظر خانم گرفت و سرو ته کرد . در انتهای قوطی شناسنامه ای کوچک از نوشته و شواره بود :
- درست آوردی منظر خانم . رنگ اِن چهاره ، سفیدی موهاتون رو خوب می پوشونه .
- البته تو هم کار بلد هستی ، خیلی وقت پیش همین رنگ رو یه آرایشگر دیگه روی سرم گذاشت ، یه هفته نشده پاک شد و سفیدی ها دوباره زد بیرون ... ولی پیش تو که میام ، حداقل سه هفته ای روی موهام دووم داره .
ناهید بدون آنکه عکس العملی توی چهره اش نمایان شود کشوی زیر میز کارش را کشید و وسایل کارش را روی میز گذاشت .کاسه پلاستیکی ، شانه دم باریک و پیش بند نایلونی بهترتیب ، زیر تصویر منظر خانم در قاب آیینه نشستند. بطری حاوی ماده زردرنگ و یک شانه نازک ، میهمان بعدی بود.
- اکسیدان کم می ریزم تا ریشه مورو نسوزونه در عوض ، کمی آب قاطی می کنم.
منظر خانم همانطور که تک تک حرکات ناهید را می پایید با خنده گفت :
- دستت درد نکنه اما ای کاشکه یکم شکرهم به اخلاقت اضافه می کرد.
فخری دستهایش را به روی هم کوبیدو به سوی میهمان نشانه رفت :
- خدا از دهنت بشنوه منظر خانم! دختره شده عین برج زهره مار! هر چی بهش میگم دردت چیه ؟ یه سره از آقا حجت ایرادای بنی اسرائیلی می گیره .
- مثلاًٌ چه ایرادهایی؟
- چی بگم والـ...، البته در بعضی موارد ناهید حق داره ولی ...ولی حالا که عقد کردن ، نباید منفی های شوهرش رو بزرگ کنه باید به مثبت هاش فکر کنه.
ناهید که دودستکش نازک نایلونی را به دست کرده بود و با فرچه رنگ داخل کاسه پلاستیکی را هم میزد، بی آنکه سرش را بلند کند زیر لب گفت :
- مثبت ها! مثبت ها!... البته دکتره ، معتاد هم که نیست ، همین ها کافیه مگه نه؟
ناهید بی اختیار پنجه یک پایش را به زمین می کوفت و سرش را تکان می داد. فخر خانم گوشه های لبش را ورچید و گفت :
- آخه دختر مگه همین هاکم خصلتیه که تو اینطور دست می گیری؟ دامادهای مردم تزریقی از آب در میان ، دکتر دکتر کردنشون گوش فلک رو کر کرده... اصلاً شما قضاوت کن منظر خانم ، قبلاً ما کار کردن ناهرد رو از آقا احسان مخفی می کردیم ، ولی از وقتی عقد کردن شوهرش مخالفتی نداره ، دیگه راحت و آزاد مشتری قبول می کنهو کارش رو از فامیل قایم نمی کنه.
ناهید پیش بند بلند نابلونی را در هواپر داد و جلوی منظر خانم نشاند. قرمزی تند پیشبند ، خطوط کج و معوج و قهوه ای پیراهن را پوشاند. ناهید دو بند را از دو سوی شانه ها کشید و پشت گردن گره زد. لحن گفتارش کلام اعظم را می مانست :
- راحت و آزاد! راحت و آزاد!



خدایا
مرا ببخش
بخاطر درهایی که کوبیدم
و
خانه تو نبود ...


لیا آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۴۳ قبل از ظهر   #195 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
dream.star آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

242-245

شده .... اون دخترم که هشتاد و پنج درصد سوختگی پوست داشت اعزامش کردن بلژیک بیچاره تازه عروس خودش میگه وقتی شیمیایی زدن فقط یه صدا اومد بعد مثل اینکه پلاستیک آتیش بزنن یک دود آبی و سبز بلند شد. همه میگفتن ببین بمب زدن ولی چیزیمون نشد اما دامادم دونسته گفته نه، شیمیاییه، گاز خردله، اثرش رو حالا نشون نمیده.... بنده ی خدا یه ماه بیشتر دووم نیاورد و شهید شد."
باز هم دستمال سپید همچون چتری سپید به یاری دیدگان بارانی شتافت حاجی کمالی آه بلندی کشید و سرش را پایین انداخت غبغب پوشیده از موهای ریشش کمی جلوتر از چانه بیرون میزد:" لا اله ا... خدا به شما صبر بده چه بلایی سر دخترت آمده؟"
" دخترم رو منتقل کردند مهاباد.. خودش میگه تا اونجا به هوش بوده اما بعد میره به حال اغما چشم که باز میکنه میبینه توی کشورش نیست تقریبا ده پانزده روزی توی اغما بوده .. توی بلژیک به هوش می­آد ..اونجا خیلی کارها براش کردند آقا !چندتا جراحی روی پوستش کردند اما برای ریه اش کاری نتونستن بکنند .. حالا راه میره ،غذا می خوره، کارهاشو میکنه اما همیشه خس خس داره ، سرفه داره، درد داره.."
لبان خاموش ناهید به انفجار باز شد انفجاری مخلوط از خشم و خواهش
" بفرما اقا علیرضا! اون وقت شما نرو خارج برای مداوا اخه به ما چه که همینها بودن سلاح های شیمیایی رو به عراق فروختن؟ به ما چه که خود بی پدر و مادرشون مسبب همه بدبختی های ما هستن ؟ تو باید میرفتی .. شاید اونجا میشد کاری کرد."
ناهید محکم دستش را روی روسریش گذاشت و سرش را خم کرد دستهای نحیف اما محکم بازوی چپ ناهید را حلقه کرد صدای بهجت خانم به ارامش یک لالایی در گهواره گوش ناهید جای گرفت:" آروم باش دخترم... حتی اگر علیرضا رو به آلمان هم می فرستادیم کاری نمیشد کرد این سرطان پیش رفته..."
ناهید به سرعت چرخید پنجه ی لاغر بهجت خانم از بازویش جداشد چشمان باز ناهید اضطراب و تعجب را به صورت تکیده ی رو به رو میریخت:" شما...شما میدونستید؟"
بهجت خانم باز هم ناهید را گرفت و چند قدمی جلوتر برد حالا دیگر چیزی با در اتاق فاصله نداشتند:" آروم تر دخترم، نمی خوام علیرضا بیشتر از این زجر بکشه .. همون روزی که رفتم ناصر خسرو از اون مرد دوا فروش پرسیدم این دواها مال چیه؟ گفت مریض سرطانی داری؟ دنیا روی سرم خراب شد ...اما من هیچ وقت علیرضا رو برای خودم نخواستم او داره راهی رو میره که ارزوش رو داشت ..دردمند واقعی ما هستیم مردگان واقعی..."
"وای مادر وای من همیشه کم میارم.... همیشه یک پله از شما عقب ترم شاید اون حق داشت عشق من به چه دردش می خوره وقتی .."
ناهید دستش را محکم روی دهانش چسباند و از در بیرون زد. کنار دیوار مشرف به اتاق ایستاد و پیشانی اش را به او سپرد.
" آه ای فرشته ها گریه کنید بر حقارت هستی به ساقه ه ای خشک دستان من و قلبم که در حصار این زمانه می پوسد."
" ناهید باز چی شده با بهجت خانم چی گفتی که اینطور منقلب شدی؟"
چشمان مخمور ناهید به سوی صدای شیرین خواهرش چرخید.

" آخ نیلوفر، کاش عاشق ابرها میشدم ابرها که درگذرند ..شاید اونها منو به سمت اون قله بی صدای مغرور میبردن"
" ناهید! طبیعت تو لطیفه گلبرگهای شقایق .. به خورشید نگاه کن تا داغ میون برگهاتو به اون بسپاری."
صدای کلفت حاجی کمالی دو خواهر را از خلسه ی احساس بیرون کشید:"خب حاج خانم، با اجازه رخصت !ولی قسم به همون آقا سیدالشهدا مدیون من هستی اگر کاری داشتی و خبرم نکنی.."
بهجت خانم پشت سر حاجی از در بیرون آمد چادرش را سفت ببه دور خود پیچیده بود:" سلامت باشید حاجی! ..لطف شما همیشه شامل حال ما بوده دیروز هم آقازادتون هنوز اخر برج نشده دستمزد یک ماه علیرضا رو آوردن دم در.. شرمنده کردید با اینهمه غیبتی که علیرضا داشته اون پول..."
"حرفش رو هم نزن بهجت خانم .. اگه از لحاظ خرج و مخارج بیمارستان مشکل دارید..."
" نه اینجا که دولتیه فثط پول دواهاشه که اونم یه مبلغی جمع کرده بودم برای... هست دیگه! به روی چشم اگه مشکلی بود اول میام خدمت شما.."
وقتی حاجی کمالی دو دستش را بالا برد تسبیح فیروزه ای او، در هوا تاب میخورد:" یا علی... خداحافظ همگی."
بهجت خانم چند قدمی مرد را بدرقه کرد سپس برگشت و کنار ناهید ایستاد :" حالت بهتر شد مادر جون ؟ ببین من نمیدونم که حرفهای علیرضا از ته قلبش بود یا نه ولی با این شرایطی که داره باید بیشتر ملاحظه اشو بکنیم."
ناهید سرش را چرخاند و به پایین نگاه کرد. چشمان خسته ی پیرزن، ملتمسانه به او مینگریست:" دیگه فرقی نمیکنه، دیگه هیچی برام فرق نمیکنهف .اصلا شاید راست بگه..از اول هم منو نمیخواست حالا هم که داره به ارزوش می رسه پس من چرا غصه بخورم؟"
تن ناهید میلرزید بی انکه بفهمد تلنگری به بهجت خانم زد و وارد اتاق شد.
جلوی تخت علیرضا میله ی منحنی آهنی را چنگ زد و فشرد. عقل و دلش آنچنان معکوس میگفتند که زبانش را یارای گفتار نبود نیلوفر به تندی باد و به ملایمت نسیم خود را به کنار تخت علیرضا رساند با محبت، نگاهی به بیمار انداخت و گفت:" خب آقا علیرضا! اصل حالت چطوره؟"
نگاه علیرضا به ریزش قطره های سرم متصل بود:" شما..شما نباید میومدین."
" وا آقا علیرضا! این حرفا چیه ناهید اومده یه خبری به شما بده توی کنکور قبول نشده حتما میدونید که چقدر خوشحاله!:
قطره های سرم از خیرگی چشمان علیرضا تهی شدند. چشمان بی فروغ بیمار در تب نگاه ناهید گم شد:" پس تو هم به ارزوت رسیدی؟ علاقه اتو...دنبال کن."
دستان بی تاب ناهید فصل به فصل میله ی اهنی را رد کردند و او را جلو کشیدند:" تو با من حرف زدی علیرضا تو با من حرف زدی؟"
" نه برو ما دیگه هیچ نسبتی باهم ... نداریم."
صدایی توام با خنده همه سرها را به سمت در برگرداند:"سلام، سلام بر همه."
ناهید باز دمش را با ناله پس داد. لب هایش را کج و کوله کرد و زیر لب غرید:" وای باز هم این حجت! امان از این خروس بی محل!"
" سلام از ماسا آقای دکتر سرخه چی."
" دکتر سرخه چی؟ من نیلوفر هستم خواهر بزرگتر نیما از ملاقاتتون خوشوقتم."
لپهای همیشه خندان حجت وسط صورت گلابی شکلش را چاک میدادند با روپوش سفید گردتر از معمول به نظر می رسید:".......



حوصله ات که سر می رود
با دلم بازی نکــــن
من در بی حوصله گی هایم
با تو زندگی کرده ام
dream.star آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۰۷ قبل از ظهر   #196 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
miss.no1.2004 آواتار ها
 
miss.no1.2004 به AIM ارسال پیام miss.no1.2004 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

54-58
سفیدی را باز کرد . بندهای پارچه ای که دور گردن زن ، گره میخوردند ، نجوای آرام هنرجو را میشنیدند :
« تا حالا ، خانم راهی را اینطور عصبی ندیده بودم ! »
با آنکه در اطراف ناهید همه چیز روال عادی و ظاهری خود را داشت ، او در میانه ردیف موزائیک ها ایستاده بود و بلاتکلیفی از حرکات سر و دست هایش میبارید . کاغذهای ریز و درشت همراه با غبار کف سالن در خاک انداز چرک مرده اکرم خانم ، تلنبار شدند . هنوز همه پلشتی ها جای نگرفته ، صدای زنگ در بلند شد . اکرم خانم به سختی کمر را راست کرد .
« صبر کن خانم جون ، خودم در را باز میکنم ... جمیله خانم به من سپرده که نگذارم شما تنها دم در برید ! »
جارو و خاک انداز ، کنار پایه چوبی میز ، رها شدند . چشمان قهوه ای زن خدمتکار ، در امتداد مانتویی هم رنگ اما رنگ برگشته ، به جلو زل زده بودند . گویی او سراپا چشم شده بود و از منفذ در به بیرون مینگریست :
« یک خانم است ... یک خانم چادری . »
قفل در باز شد و تازه وارد ، به آرامی پا به درون گذاشت :
« سلام خانم ... ببخشید مزاحم شدم ... ممکنه مسئول این آموزشگاه را ببینم ؟ »
در با صدای بلندی بسته شد ، اما چشمان اکرم خانم هنوز سر تا پای سیاه زن را میکاوید :
« باهاشون چکار دارید خانم ؟ ... اگر میخواهید مدل هنرجوها شوید ، بفرمایید داخل ... ولی اگر میخواهید خود خانم راهی کارتون را انجام بده باید برای بعد از ظهر ، وقت بگیرید که البته فکر نکنم امروز وقت داشته باشند ... »
وقتی زن ، کمی جلوتر آمد ، باله های سیاه چادرش رها شدند . خط فرو رفته زیر چشمانش همراه با هاله اطراف بینی ، چنان به تیرگی میزد که گویی ، از سیاهی چادر رنگ گرفته باشد :
« نه ! اشتباه نکنید ، من ... برای کار دیگری آمدم ، یعنی حقیقتش ... دنبال کار اومدم . :
« کار ؟! چه کاری ؟ »
« هر کاری باشه ... نظافت ، کار آشپزخانه ، بند انداختن هم بلدم . »
چشمان فرو رفته اکرم خانم گرد شدند . چشمانش حالت تدافعی سربازی را داشته که ناگهان با جبهه دشمن روبرو شوند :
« چی ؟! من خودم اینجا همه کاره ام ! دیگه نیازی به کارگر جدید نداریم ... تازه خانم راهی به هر کسی که از بیاد تو کار نمیده ! »
برق نگین الماسی که در امتداد گل بهی کشیده ناخن ها میدرخشید ، کنار ضخیم پرده چنگ زد . حجاب صورتی رنگ کنار رفت و جلوه ناهید ، در مقابل سیاهی شبگون روبرو درخشیدن گرفت :
« چی شده اکرم خانم ؟ این خانم چکار دارند ؟ »
« هیچی ... مشتری که نیست ... اومده دنبال کار ، من بهش گفتم که ... »
« اجازه بده خانم ، من گدا نیستم ، صدقه هم نمیخوام ... دنبال کار اومدم ... حتما شما مسئول این آرایشگاه هستید ، خواهش میکنم ... میدونید ، این چندمین جائیه که سر زدم ؟ »
آسمان چشمان کبود زن ، به باران نشست . لبه چادرش را سخت به دهان فشرد ، شاید غم نهانش را فرو خورد .
ناهید دست برد و به نرمی ، صورت مچاله شده زن را بالا کشید . قطرات اشک ، لک های قهوه ای کویر چهره اش را سیراب میکرد .
« وای عزیزم ! چرا اینطور گریه میکنی ؟! دنیا که به آخر نرسیده ! »
زن با دستک چادر صورتش را پاک کرد . بینی سرخ شده اش را بالا کشید . اما پلک چشمانش هنوز اشاره به زیر داشت :
« معذرت میخوام ، نمیخواستم شما را ناراحت کنم ... میدونید ، گاهی فشار زندگی به قدری زیاد میشه که ترمز آدم میبره ! باز هم ببخشید که مزاحم شدم ... با اینکه این چندمین آرایشگاهی بود که سر زدم ، ولی باز هم میرم جای دیگه ... توکل بر خدا ... »
پنجه ناهید چنان بازوی نحیف زن را چنگ زد که ناخن هایش در سیاهی چادر رنگ و رو رفته او جا انداخت .
« آخ ... چی شد خانم ؟ »
چشمان فرو خورده زن بالا کشیدند و در خیرگی نگاه ناهید گم شدند . مژگان خیز برداشته و بالا جسته او چنان به ردیف پایین نزدیک میشدند که گویی کمان زه کشیده آماده رها شدنند .
« شما ! ... شما ! ... »
« من ؟ من چی ؟ »
« من شما را میشناسم ... اسمتون ، مریم عزیزیه ، مگه نه ؟ »
زن بازویش را از پنجه عقاب گون ناهید بیرون کشید . بره معصومی مینمود که خستگی وجودش ، قدرت تفکر را از او سلب میکرد .
« بله ، ولی شما ، شما از کجا میدونید ؟ ... »
ناهید این بار طوری شانه های لاغر روبرو را تکان داد که چادر زرورقی زن ، از روی روسری سیاه به خاکستری زده او تا شانه هایش سرید .
« آخ ... ! نمیدونم چرا این روزها ، همه چیز و همه کس منو تا گذشته خیال میبره ... اسم علیرضا توکلی راد ، خاطره ای را در ذهنت زنده نمیکنه ؟ »
مریم ، به چهره ناهید خیره ماند . نگاه محو و صورت رنگ پریده اش ، تصویری از قدیسه مسیحیان را تداعی میکرد :
« علیرضا ؟! ... اون را از کجا ؟ ... وای یادم اومد شما باید ! باید ... »
« باید ناهید باشم درسته ؟ »
« آه بله ، ناهید خانم ! وای اصلا نشناختمتون ، چقدر عوض شدی ! »
ناهید بی آنکه پاسخی بدهد ، حجم سبک روبرو را به خود کشید و آن را فشرد . چادر ، این بار از شانه های مریم تا وسط مانتوی سیاهش افتاد .
« آخ ... اگر بدونی مریم ! انگار پس از سالها ، دست در آغوش یک آشنا کردم . »
« من اون یار پنهان نیستم ... از همین دورو برها آمدم . »
لبه چادر ، در دست ورم کرده صاحبش چنگ خورد ، بالا کشید و هاله سیاه رنگش ، خود را در آغوش معطر ناهید رهانید :
« از همین دور و برها که شهر گمشده هاست ... شهر فراموش شده ها . »
« من خودم را با نبودن علیرضا تطبیق دادم ... فقط همین . »
نگاه بی فروغ مریم ، همراه با لبخندی کم رنگ و غمگین ، سراپای ناهید را نوازش داد :
« اگر ناراحت نمیشی باید بگم که تو خودت را تطبیق ندادی ، تغییر دادی !! »
لحظه ای سکوت کافی بود تا صدای لهجه دار اکرم خانم ، میان کلامشان افتد :
« واه ... ! این حرفها چیه ، آدم سر در نمیاره که چی چی میگن ؟! یک چیزی بگین تا منم بفهمم ! »
ناهید ، چشم از تازه وارد بر نمیداشت . پیچه موهای بافته اش را به پشت انداخت و محکم دست مریم را چسبید :
« بیا ، غریبی نکن ... با هم بریم اتاق من ، کلی حرف داریم که باید به هم بزنیم ... اکرم خانم شما هم به سهیلا خانم بگو که با حدیث تا جایی که میتونند روی کار هنرجوها نظارت داشته باشند ... بهشون بگو برای ناهید یک مهمون خیلی عزیز اومده ، ... »
ناهید میرفت و میهمان را به دنبال خودش میکشید . بر میانه دیواری که از یک سو به هلالی رنگین و از سویی دیگر به سماور جوش افتاده آشپزخانه ختم میشد ، در صورتی رنگ بسته ای بود که با یک اشاره دست ناهید گشوده شد :
« بیا تو مریم ، بیا بنشین ، با اینکه اینجا اتاق منه ولی هیچ وقت اینجا نیستم ، مگه وقتی که طراحی صورت را با کامپیوتر داشته باشم یا بخوام مدل های گریم عروس را به مشتریها نشون بدم و از این جور کارها ... »
وقتی مریم روی نزدیک ترین مبل چرمی نشست ، چشمانش به صفحه کامپیوتر خیره ماند . عکس نیم تنه ناهید در حالیکه کلاه کج سفیدی بر کناره موهای افشانش جا خوش کرده بود و آستینهای پرچین پفی ، دستهای رها شده اش را می پوشاند ، روی آن ثابت شده بود :
« وای ... چقدر توی این عکس خوشکل شدی ! مال روز عروسیته ؟! »
صدای بسته شدن در با خنده ناهید یکی شد :
« نه بابا ... ! عروسی چی ؟ کشک چی ؟ این عکس ، مال روز عروسی برادرمه ... تنها برادرم نیما ... دوره تخصص را میگذراند که با یک دختر خانم داروساز آشنا شد ، بعد از یک سال هم عروسی کردند ، حالا هم یک دوقلو دختر دارند که بیشترین زحمت نگهداریشون روی دوش مامانمه ... نمیدونم یادته یا نه ، یک خواهر هم دارم ، نیلوفر ... هم خودش و هم شوهرش توی بانک کار میکنند ، اونها یک پسر دارند ، این قدر سر این بچه ، عذاب و دربه دری کشیدند که دیگه خودشون بچه نخواستند ، خونه شون هم از اول به ما دور بود ، طفلک مجبور شد پسرش رو از چهار ماهگی بذاره مهد کودک ... حالا هم که بزرگ شده ، بیشتر وقتش رو یا توی خونه تنهاست یا با دوست هایش میگذرونه ... بگذریم ، حالا تو بگو ... حال آقای تخت شماره سیزده چطوره ؟! »
نگاه متعجب مریم بر روی صورت خندان ناهید ، ثابت ماند . چند لحظه ای گذشت تا لبان چین خورده اش به کلام باز شد :
« وای ... تو چه خوب یادته ! ... سیزده ... شماره تخت صادق ، وقتی توی بیمارستان بستری بود ، بعد هم آقا علیرضا را آوردن توی همون اتاق ... بعد از آن هم دیگه صادق نتونست ازش دل بکنه ... »
« نگفتی ، حال آقا صادق چه طوره ؟ ... بچه دارید یا نه ؟ »
« آره داریم ، یک دختر ، اسمش زهراست ، ده سالشه . »
ناگهان دستگیره در پایین آمد و کله اکرم خانم با آن موهای پر و در هم و برهم که روسری سیاهی ، قصد مهارشان را داشت ، داخل کشید :
miss.no1.2004 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۱۰ قبل از ظهر   #197 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
miss.no1.2004 آواتار ها
 
miss.no1.2004 به AIM ارسال پیام miss.no1.2004 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

59-63
« خانم راهی ! سهیلا خانم میگه که یک خانمی با موهای سفید اومده و اصرار داره که موهاشو بلوند کنه ... میشه یا نه ؟ »
ناهید بی آنکه شانه هایش را بچرخاند ، سرش را به سمت در برگرداند و گوشواره سمت راستی او با تکانی دلپذیر در کناره چین خورده گردنش نشست :
« میشه ، باید دکلره بشه ، یعنی نه ... اصلا به این خانم بگید بره جای دیگه ، من امروز هیچ کار آرایشی قبول نمیکنم ... اکرم خانم شما هم دو تا چای تازه دم برامون بیار ... البته این دفعه یادت باشه که در بزنی ! »
کله اکرم خانم ، همانطور که با شتاب آمده بود ، با تعجب ، تکانی خورد و برگشت . در که بسته شد ، نگاه مهربان ناهید بود که ارزانی صورت چروک برداشته مریم شد :
« خب داشتی میگفتی ... آقا صادق چطوره ؟ »
مریم ، سرش را پایین انداخت . انتهای پهن بینیش ، کم کم به سرخی میزد . دستانش لرزان و مضطرب با کناره های جمع شده چادرش بازی میکردند .
« هیچی ... چه حال و روزی ؟ یک شیمیایی که در گوشه خونه افتاده ... اوایل دکترا حدس میزدن که مسمومیتش از گاز خردله ... اما بعد دیدیم که عوارض عجیب غریبی گرفتارش شد ... سرتو درد نمیارم ، یکی دو سالی ، این دکتر و اون دکتر کردیم تا فهمیدیم که با گاز اعصاب ، شیمیایی شده ! »
« گاز اعصاب ؟! اون دیگه چیه ؟ »
« بنده خدا ، خودش هم خبر نداشت ... میگفت ، توی منطقه عمومی حلبچه بود که عراقیها توپخانه زدن ... وقتی از چادر اومد بیرون ، همه جا رو مه گرفته بود ! »
« عجب ! »
« در همون روزای اول ، به شدت روی ذهنش اثر گذاشته بود اصلا نمیتونست تمرکز کنه ... دیدش مختل شده بود ، حتی یک شئی را نمیتونست در فاصله یک و نیم متری ببینه ... نمیتونست تصمیم بگیره ، عوارض بعدش هم در هر کسی یه جور بروز کرده ... »
« مثلا چی ؟ ... حالا حالش چطوره ؟ »
« خراب ... همه دکترها و بیمارستانها جوابش کردند ... عین یک پاره استخوون افتاده گوشه خونه ... نه کسی رو میشناسه ، نه اختیار دفعش رو داره ... شب تا صبح هم باید به پهلو بخوابه ، اگه طاق باز بشه ، زبونش می افته روی حلقش و ممکنه خفه بشه ... با اینکه چند تا متکا هم میذارم به پهلوش ، ولی خودمم تا صبح بالای سرش ، نیمه خواب نیمه بیدارم تا اگه یکدفعه طاقباز شد ، من اونو یکطرفی کنم ... »
ناهید بی اختیار چهره در هم کشید . نیم خیز شد و چند دستمال کاغذی را از جعبه روی میز بیرون کشید و در دستان مچاله مریم چپاند :
« وای ! خدا چه صبری بهت داده ! »
مریم سر دماغ بلندش را به انبوه دستمالها سپرد . بعد بی توجه به آب بینی ، پلک های سرخ و سیاهش را در زیر سپیدی آنها چلاند .
« از همه بیشتر ، دلم برای زهرا میسوزه ... طفلک بچه اگه ببینیش ! طوری زرد و زاره که نگو ... کلاس چهارم دبستانه ولی به اندازه یه بچه کلاس اولی ، رشد نکرده ... »
« چرا ؟! مگه اونم مریضی داره ؟ »
« نه بابا ، مریضی کدومه ... مال سوء تغذیه ست ... اگه بهت بگم ، ما بیشتر از شش ماهه که لب به گوشت نزدیم ، باورت میشه ؟ »
اشک در چشمان ناهید ، مهمان شده بود . دق البابی سریع ، انگشتان کشیده اش را به سمت گوشه داخلی چشمانش برد و به آرامی اشکش را سترد :
« بفرمایید ! »
اکرم خانم این بار با دو فنجان چای خوش رنگ و بشقاب کوچکی شیرینی وارد شد . سینی را که روی میز گذاشت ، دستهایش را به هم قلاب کرد و برگشت . لبخند مصنوعی لبانش ، در واشدگی چشمان ریزش ، محو شد :
« ای وای ... ! خدا مرگم بده ، چی شده ؟! چرا دوتایی دارید آبغوره میگیرید ؟ »
« چیزی نیست اکرم خانم ... اگه تنهامون بذاری ، لطف کردی . »
اکرم خانم کمی این پا و اون پا کرد . هنوز در ماندن یا رفتن مردد بود .
« اِ ... آخه ما نباید بدونیم این خانم کیه ؟ راستی چند تا از دخترا ... »
« ببین اکرم خانم ، بهشون بگو من امروز حوصله ندارم ... اصلا بگو فکر کنن که من نیستم ، هر کاری میتونند انجام بدند وگرنه بفرستند آرایشگاه دیگر ... حالا هم مرخصی ، دِ مرخصی دیگه اکرم خانم ! ... »
با نهیب ناهید ، زن خدمتکار ورجست . به تندی بر لبه نیمه باز در ، چرخید و آن را پشت سرش بست . مریم همانطور که دستمال های خیس شده میان انگشتانش را تکه تکه میکرد ، گفت :
« منو ببخش ، حسابی مزاحمت شدم . »
« مزاحم ؟! اگه منم دل تنگم را بنالم ، میفهمی که هم نفسیم ... ببین مریم ، من میتونم کمکت کنم ، البته اگه قابل بدونی . »
مژگان کم پشت مریم ، بالا رفت . چشمان سرخش ، رگه هایی از خشم داشتند :
« من نیومدم صدقه بگیرم ، میدونی چند وقته که با کسی درد دل نکردم ؟ آدم های دور و بر ... اون هایی که خودشون مجبورند صورتشون رو با سیلی ، سرخ نگه دارن و یا اونقدر گرفتار بازی های شب و روز هستند که فرصت زندگی کردن را از دست دادند ... حالا دیگه منم افتادم دنبال کار ... حقیقت اینکه با آن مستمری ناچیزی که بنیاد بهمون میده ، اصلا چرخ زندگیمون نمیچرخه ... »
« وای عزیزم ... منو ببخش ، میدونم که دلت مثل یه شیشه ظریفه ... باشه ، هر کاری که بخوای بهت میدم ، فقط به یک شرط ... تعیین حقوق با خودم باشه ، حتی اگه به نظرت زیادتر از اندازه معمول باشه ... »
« من ، بیشتر از حقم قبول نمیکنم ... نمیخوام لقمه صدقه دهن دخترم بذارم . »
انگشتان ناهید ، درهم فرو رفتند و حالا دیگر برق صلایی انگشتر ، واضح تر به نظر میرسیدند :
« ووی ... از دست تو ! خیلی خب ، هر چی شما بفرمایید ... خوبه ، توی این دوره زمونه که بعضی ها میلیون میلیون بالا میکشند ، آدمهایی مثل تو هم پیدا میشند ... البته بمونه که شما هم ته مانده ای از گذشته هایید ! »
رگه های سرخ فام چشمان مریم ، رو به التیام گذاشته بودند . قهوه ای مات عنبیه اش ، گرداگرد مردمک سیاه رنگ محاطش به باریکی میزد :
« اون ها هم از معصومین و انبیا نبودن . همین آدمای معمولی دور و بر بودن که درست تربیت شدن ، چون مرادشون یکی بود ... »
« یعنی اگه باز جنگی بشه ... »
« نفوس بد نزن ناهید ! ما برای صلح میمیریم ... »
دو زن ، یکدیگر را در آغوش کشیدند و خوش تراشی چانه ناهید ، بر استقامت شانه مریم آرام گرفت ، باری ظریف افزون بر تلنبارهای سنگین زندگی .
« یادته مریم ؟ سالها پیش ، بالای سر علیرضا ، توی بیمارستان بهم گفتی که منو خواهرت بدون ؟ ... حالا من اجازه دارم این خواهشو از تو داشته باشم ؟ »
مریم عقب رفت و دستش را که تا صورت ناهید بالا برد ، ناهید زبری پوست قاچ قاچ شده اش را بیشتر احساس کرد .
« وای دختر ! چه بلایی سر دستهات آوردی ؟ نگاه کن ، نگاه کن ، تیکه تیکه شون کردی ! »
دستان کویر مانند زن ، سریع عقب رفتند ، اما گویی دیگر جایی برای پنهان شدن نمانده بود ، این عریانی حقیقت !
« نه چیزی نیست ... مال کار خونه ست . »
« امکان نداره ... هر چقدر هم کار خونه ت زیاد باشه ... مگه اینکه ... »
« آره ، مال کار خونه مردم هم هست ، سبزی پاک کردن ، در و دیوار ساییدن ، ببین ناهید ، نمیخوام ناراحتت کنم ، ولی حالا دیگه من و تو خیلی با هم فرق داریم ... »
ناخن هایی کشیده و بلند ، برازنده رنگ بسیار ملایمشان ، نشسته بر لطافت انگشتان انگشتر نشان ، بیماری دستان مریم را در خود گرفتند . گویی برای اختفای ژنده پوشی ، دیبایی رنگین را به روی فقر بیندازند .
« بگو مریم ، بگو ... باید وضع مالیتون خیلی بد باشه ... حتما اجاره خونه هم میدی نه ؟ »
« آره برای دو تا اتاق یک وجبی که جاش زیر پونز پایین نقشه ست . »
« آخ ... یاد گذشته ها بخیر ! ... اون خونه قدیمی ، با خاطرات ریز و درشتی که هر از گاهی توی ذهنم می آن و زود پر میکشن و میرن ... »
« ناهید ! تو از خودت زیاد نگفتی ... شوهر کرده بودی ، درسته ؟ »
سر ناهید ، بر روی گردن بلورینش سنگینی میکرد . چشمان درشت و شفافش به پایه میز خیره مانده بودند . مریم اینبار محتاطانه تر پرسید :
« آخرین باری که دیدمت اصلا حال خوشی نداشتی ... خواهرت میگفت ... »
« یه فکر خوب ! یه فکر عالی ! »
ناهید ، چون عروسکی فنردار از جا پرید . ذوق کودکی را میمانست که جواب چیستانی را یافته باشد :
اون خونه قدیمی ما همونطور دست نخورده مونده ... وقتی نیما و خانواده اش خواستن از ما جدا بشن ، اول رفتیم دنبال انحصار ورثه و تقسیم ارثی که از پدر خدا بیامرزم مونده بود که البته به جز همون خونه قدیمی مون چیز دیگری نداشت ، بعد هم من کلی به نیما کمک مالی کردم تا بتونه یک خونه ویلایی با یک نیم طبقه در بالاش رو در همین دور و بر ها بخره ، فقط به شرطی که از سهم خونه پدری بگذره ... در واقع اینجوری سهمش را خریدم ، سهم خواهرم را هم قسطی پرداخت کردم ، خدا رو شکر ، ما برادر خواهرها ، خوب با هم کنار می آییم ... این طور شد
miss.no1.2004 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۱۱ قبل از ظهر   #198 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
miss.no1.2004 آواتار ها
 
miss.no1.2004 به AIM ارسال پیام miss.no1.2004 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

64-68
که حالا سند اون خونه قدیمی به اسم منه و همه چیزش رو هم همون طور دست نخورده باقی گذاشتم ... باور کن اگه الان بری اونجا ، فکر میکنی برگشتی به چهارده پانزده سال پیش ... »
مریم پشتش را به سیاهی مبل سپرد و نفس عمیقی کشید :
« خب ناهید جون ، ولی همه اینا چه ربطی به من داره ؟»
« اگه اجازه بدی ، همین امروز ترتیب اومدن دختر و شوهرت رو به اونجا میدم ، زنگ میزنم به نیما ، از بیمارستان آمبولانس بفرسته که بردن آقا صادق راحت تر باشه ... خونه خوبیه ، درسته که اثاثیه اش کهنه و مستعمله ولی با یه جارو و گردگیری درست و حسابی میتونی دوباره سرپاش کنی ... نه ! حق اعتراض نداری ! حرف اجاره رو هم نزن ... یعنی حرفش رو بزن ! یعنی هر وقت خواستی بده ! وای ! با شما جماعت چطوری باید حرف زد که به قبای ایمانتون بر نخوره ؟! »
لحن مستاصل کلام ناهید ، مریم را به خنده واداشت . حالا دیگر ، انقباض عضلات صورتش به انبساطی خوشایند باز میشدند .
« به حرف دل ، به زبان محبت ، مگر دین چیزی غیر از محبت است ؟ »
« ببین مریم ، فکر نکنی منتی سرت میذارم ، در واقع این توئی که اگه قبول کنی ، به من لطف بزرگی کردی ... آخ اصلا خوش بحالت خوش به حالت که صادق رو داری ، حتی مریض ... حتی نحیف ... حتی روبه مرگ ... »
دستهای ناهید ، حائل صورت درهم فرو رفته اش شدند و بی آنکه اراده کند ، اشک ها ، رنگ های عاریه ای صورتش را می شستند . مریم دست برد و مچ ناهید را از روی دستبند زیر خاکیش گرفت . حالا دیگر گویی درویشی به التیام شاه آمده است .
« حق با توست ف تو خیلی تنها موندی ... شاید مقصر اصلی این همه تنهایی ، من و امثال من باشیم که در مارپیچ بچه گانه بدست آوردن یک لقمه نون رها شدیم ... اما بهت قول میدم که دیگه تنهات نمیذارم ... با هم به اون خونه میریم . »
موهای ناهید از خلال تک بافته قطورش بیرون زده بودند . آشفتگی گیسوان بر پریشانی چهره رنگ پس خورده اش ، تصویری معصومانه را خلق میکرد . گویی دیگر خونابه ای زلال ، سالار رنگ هاست .
« آره ، من بر میگردم ، بر میگردم به همه خاطراتم ... »
***
نیمه تیر ماه است . گرمای هوا ، گلوی عطش زده تهران را می فشارد . وقتی دست های عرق کرده ناهید با کلید بازی میکند ، در با صدای خشکی بر روی پاشنه میچرخد :
« بفرمایید عمو احسان ، اول شما تشریف ببرید . »
مرد میان سال پا به درون حیاط گذاشت . با دستان چاق و تیره اش عرق پیشانیش را گرفت و گفت :
« به به ، زن داداش فخری چه صفایی به حیاط داده ! باغچه رو آب داده ، فواره رو باز کرده ... ماشالله ده جفت کفش هم که جلوی در اتاق ردیفه ! »
ناهید یک مشت آب حوض را به صورتش پاشید . جنب و جوش ماهی های قرمز کوچک ، به مژگان سیاه و بلندش رسیدند ، پلک هایش را به هم زد و گفت :
miss.no1.2004 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۵۵ قبل از ظهر   #199 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
miss.no1.2004 آواتار ها
 
miss.no1.2004 به AIM ارسال پیام miss.no1.2004 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

69-73
« یعنی همه آمدند ؟ »
در بلند و شیشه ای اتاق با سر و صدا باز شد . زنی با موهای خرمایی بلندش را به پشت گوش ریخت و دمپایی های پلاستیکی اش را به سمت آنها دواند :
« سلام عمو جان ! به ... سلام خانم دانشجو ! راستشو بگو ناهید ، کنکور چطور بود ؟ »
دستان دو خواهر در هم حلقه زد . عمو احسان به آرامی از کنارشان گذشت .
« سلام نیلوفر ... مهمون دارید ؟ »
« غریبه نیستند ، زن عمو سعیده و شیما جون . تو خونه تنها بودن ، آمدن اینجا ... البته هادی هم هست . »
اضطراب چشمان سیاه ناهید ، در آرامش نگاه روشن نیلوفر گم شد :
« کنکور رو ول کن ، نیلوفر ، از علیرضا بگو ... نیومده ؟ »
« نه عزیزم ، ولی تلفن کرد ... اصلا لازم نیست نگران باشی ، فقط یه کمی سرفه میکرد ، بعد ... »
« بعد چی ؟ نتونست حرف بزنه ؟ »
« نه اونقدر هم سرفه هاش شدید نبود ، ولی گوشی رو داد به مادرش . »
« بهجت خانم چی گفت ؟ »
« هیچی ... فقط گفت که علیرضا ، امروز کمی تنگی نفس داشته که اونم با دارو بر طرف شده ، فردا حتما میاد اینجا تا تو رو ببینه . »
صدایی از پشت سر ، اختلاط دو خواهر را به هم ریخت .
« حرفهای شما دو تا ، هیچ وقت تموم نمیشه ! »
کله پسری کوتاه قد ، از لای در شیشه ای اتاق پیدا شد که بیشتر از همه ، قاب عینک بزرگش به چشم میخورد .
« دِ بیایید تو ... دیگه ! بده ... بیرون در ایستادید . »
لبخندی گذرا از لبان خوش رنگ ناهید گذشت .
« درست مثل مامان حرف میزنه ، بالاخره پسر همون مادره ! این بده ، اون بده ، جلوی مردم زشته ! »
نیلوفر دستش را حائل خواهر کرد و به راه افتادند .
« بس کن ناهید ، این طوری فقط خودت رو اذیت میکنی . »
« آخه من به کی بگم ، نمیخوام برم دانشگاه ! »
« باز شروع کردی ؟ تو رو خدا یه امروز رو ول کن ... نذار دعوا درست بشه ! »
در اتاق که باز شد ، همه مبل های مخملی پایه چوبی ، پر بودند . ناهید جلو رفت و سلام بلند بالایی کرد .
« سلام عزیزم ، سلام به روی ماهت ، مادر جون ! کنکور چطور بود ؟ »
« سلام ، خانم دکتر آینده ! »
« زن عمو ، شما هم دلت خوشه ها ! فوق دیپلم هم به زور قبوله ! »
دندانهای ناهید به هم فشرده شد ولی کلامی بر نیامد . در عوض ، عمو احسان همانطور که استکان چای را به دهانش میبرد ، گفت :
« البته ، نظر آقای دکتر چیز دیگریه ، ولی نیما جان ، تو هم نباید این طوری توی ذوق خواهرت بزنی . »
سعیده از جا بلند شد . لبهای روژزده اش را جمع کرد و لبخند فرو خورده ای را قورت داد . جلوتر آمد و دست ناهید را گرفت :
« ناراحت نشو ناهید جون ! نیما با تو شوخی داره ... حالا بیا اینجا بنشین و تعریف کن ببینم کنکور را چه طور دادی ؟ »
فخری خانم سینی چای را جلوی ناهید گرفت و گفت :
« بردار مامان جون ... تازه دمه . »
« نه مامان ، ممنون ... میل ندارم . »
« وا ! ناهید جون ! چای که میل نمیخواد ! من و عموت پاش که بیفته ، روزی پنج شیش تا لیوان چای میخوریم . »
ناهید به آرامی دستانش را از دستان سرد سعیده بیرون کشید ، نگاهش بر لبه تیره رنگ آستینش ثابت مانده بود :
« چون شما سیگاری هستید . »
« این که اشکالی نداره عزیزم ... من به داشتن شوهری مثل احسان افتخار میکنم ... مردی که تا این حد روشنفکره که هیچ محدودیتی برای من قائل نمیشه ! »
« حتما به خاطر احترام به این آزادی بی اندازه تون بود که وقتی علیرضا آمد خواستگاری من ، جلوش سیگار کشیدید ! »
« وا ! این چه حرفیه ناهید جون ، من فقط به خاطر تو این کار رو کردم ... میدونی ، فکر کردم آقا علیرضا یه مرد مذهبیه و ممکنه بعدا برات محدودیت بوجود بیاره ، این بود که سیگار روشن کردم تا بفهمه در خانواده ما ... »
« که در خانواده ما زنها برای سیگار کشیدن آزادند ... درسته زن عمو ؟ »
سعیده پاهایش را روی هم عوض کرد . دستی در موهای صافش کشید و لب های رنگ گرفته اش را برای گفتن باز کرد ، اما صدای جیغ مانند فخری خانم ، صدا را در گلوی غبغب زده اش کشت :
« وای ، خاک بر سرم مادر ! باز که تو شروع کردی ... شما به دل نگیر سعیده جون ، اخلاق ناهید که دستت هست ، یک کمی تند مزاجه ! »
« البته ، دفعه اولش نیست فخری جون ! اما خوبه آدم به دخترش تربیت یاد بده ، طوری که دیگه جای ایراد گرفتنی برای دیگران باقی نگذاره ، درست مثل شیمای من ! »
سرها بطرف شیما برگشتند . دخترک دبستانی ، طوری دست به سینه و مودب نشسته بود که انگار آماده درس جواب دادن است . نیلوفر لبخندی زد . موهای نرمش را دسته کرد و به پشت ریخت . طنین صدایش موسیقی ملایمی را می ماند .
« البته شیما جون دختر بسیار خوب و آرومیه ولی نسبت به سنش زیادی آرومه ، خواهر شوهر منم در همین سن و ساله ، ولی شاداب تر به نظر میرسه ، مگه نه هادی ؟! »
هادیداشت یک قاچ بزرگ سیب را در دهانش میچپاند که همسرش از او سوال کرد . هادی ، محتویات دهانش را نصفه نیمه قورت داد و گفت :
« آهان ، آره ... هما خیلی شیطونه ! ماشاله یک سر و زبونی داره ! »
سعیده ، چشمان ریز آبیش را تنگتر کرد . دستان سفید و کشیده اش به وضوح میلرزیدند :
« البته ، هر کسی یک طور بچه اش را تربیت میکنه ولی ... »
عمو احسان با سر و صدا ، خودش را روی مبل جا به جا کرد و وسط حرف همسرش پرید :
« دیگه بس کن سعیده ، بعد از فوت خدابیامرز برادرم ، همیشه توی این خانواده جر و بحثه ! »
وقتی سعیده ، به زور لبهایش را کش داد ، روژ بنفش رنگش بیشتر توی چشم خورد :
« من تابع نظر شوهرم هستم و همین جا سکوت میکنم ! »
فخری خانم مثل فنر از جا پرید . بشقاب شیرینی را از روی میز برداشت و شروع کرد به تعارف کردن :
« بفرمایید ، بفرمایید ، دهانتون رو شیرین کنید ! »
عمو احسان به سمت نیما برگشت . تنه اش را به آرنج تکیه داد و با لحنی تحسین آمیز گفت :
« خب ... آقای دکتر ! به سلامتی ، امسال فارغ التحصیل می شی ؟ »
نیما پسرکی را میماند که شاگرد اول شدنش را به همه اعلام میکند :
« نه عمو جان ! سال شصت و نه فارغ التحصیل میشم ، یعنی سال آینده ، هنوز مشغول بیمارستان و کشیک دادنم . »
« به به ! آفرین ! دیدی زن داداش ! بالاخره اون پسر ریزه میزه و یک کیلو و نیمی که دنیا آوردی ، شد یه دکتر درست و حسابی ! »
سعیده پشت چشم نازک کرد و گفت :
« احسان خیلی نگران سه تا برادرزاده هاشه ! شکر خدا نیلوفر جون که حسابداری خونده و سر خونه و زندگیشه ... آقا نیما هم که پزشکی میخونه ، فقط میمونه ناهید جون که انشاالله اونم دانشگاه قبول میشه و خیال ما راحت میشه ! »
نیما عینک ذره بینی اش را بالاتر کشید و دهان گشادش با پوزخندی بازتر شد :
« آره ، حتما قبول میشه ، اونم رشته آرایش شناسی ! »
لبخندی گذرا از لب های حاضرین عبور کرد و نگاه ها ، صورت ناهید را نشانه رفتند . اما چشمان ناهید ، به دستان در هم گره کرده اش دوخته شده بودند .
نیلوفر خطوط پیشانیش را چین داد . ملایمت کلامش ملتمسانه مینمود :
« بس کن داداش ! چه قدر سر به سر ناهید میذاری ... خودت خوب میدونی ناهید توی آرایشگری استعداد زیادی داره ، هنوز کلاس نرفته بعضی کارهای آرایشی ما دورو بریها رو خیلی خوب انجام میده چه برسه به الان که ... »
نیما روی مبل نیم خیز شد و با صدای بلند گفت :
« چه برسه به الان که با اجازه نامزدشون به جای کلاس کنکور ، یک دوره کامل کلاس آرایشگری را گذرونده ، البته تعجبی نداره ، چون علیرضا خان دیپلمه هستند و خوب نیست که خانمشون دانشگاه بره ... »
قامت بلند ناهید از هم باز شد . سروی را میمانست که شاخه هایش را پیراسته باشند . سرخی خوش رنگی گونه های بر جسته اش را پوشانده بود ، صدایش از فرط خشم میلرزید :
« بگو آقا داداش ، بگو ! رودروایستی نکن ! حتما الان دوباره میخوای فوت بابا را بندازی تقصیر ما ، ولی خودت بهتر میدونی که اون اواخر بابا چقدر از علیرضا خوشش آمده بود ... البته منظورم تا قبل از فهمیدن موضوع کلاس منه ... حتی ، حتی یک بار به من گفت : بابا جون خوب انتخاب کردی ، علیرضا با اینکه جسما جانبازه ولی روح بزرگی داره ،
miss.no1.2004 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۲۰ قبل از ظهر   #200 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
Mina آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خوب دوستاي گلم
اين فراخوان هم تموم شد
مرسي از همكاريتون بسيار بسيار




نگران نبودنت نباش نفـــــرینــت نمیکنم!

همین که دیگرجایت در دعـــــاهــــــــایــــم خالیست ،برایت کافیست!
Mina آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تايپ, تمام, رقص, فراخوان, ققنوس, ماندانا, مطیع, نود, هشتيا, گروهي

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تايپ گروهي نود و هشتيا | بازي تمام شد (شهره وكيلي) | تمام Mina فراخوان تایپ 249 ۲۹ آبان ۱۳۹۰ ۰۵:۴۸ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی آس و پاس ها | جورج اورول | تمام شد * Star فراخوان تایپ 85 ۸ مهر ۱۳۹۰ ۰۷:۵۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام -ALI- فراخوان تایپ 191 ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
اختتامیه جشنواره ققنوس /ققنوس فرصتی برای بازشناسی آثار هنری راهیان نور است مینا فرهنگی و هنری 0 ۳۰ تير ۱۳۹۰ ۰۲:۵۷ بعد از ظهر
رقص ققنوس | ماندانا مطیع (اسکن) farnaz58 کتابهای کامل شده ایرانی 28 ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ ۰۳:۴۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان