| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز سلام به دوستای گل نودو هشتیمون راستی من تازه صندلی داغ آدمین خان رو خوندم و فهمیدم که منظورش از اسم نودوهشتیا یعنی " ایرانیها " واقعا ابتکار زیبایی بود آدمین جان. خوب دوستان گلم من می خوام یه داستان که در زمان محصلیم خوندم رو براتون تایپ کنم . اما اسم نویسندۀ گلشو نمی دونم چون این داستان قسمت به قسمت تو یه ماهنامه که اگر اشتباه نکم "ماهان" بود چاپ می شد. داستان قشنگی و امیدوارم در طی تایپ این داستان که اسم نویسنده یادم نیست منو همراهی کنید با تشکر های گرمتون. راستی اسم داستان " از عشق تا نفرت " قصه از حنجـــــــره ایست که گــــــره خورده به بــــغض! یک طرف خاطــــــره ها، یک طرف فاصـــــــله ها! در همه آوازها، حرف آخــــــــر زیباست! آخرین حرف تـــــو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیــدن پــــــرواز تو در فـــــــــرداهاست! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -bahareh-, -نازلی-, ashoka, Donya-70, Elahe111, elahe70, Elen, Eyes Wide Shut, farnaz58, ghazghaz, honey_x, KhaleGhezi, m0zhdeh, mahtab10, misha_kavir, Momali, nlp16001, padideh_hs, sara parvizi, shiva joon, sky-angle, sollmaz, valan, violet_kl, YAS95, ziba111, ~mersedeh~, بازیگوش, بلور, ترنم, شقایق وحشی, شیوا, مسافر كوچولو, نامی, واران |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,095
(View Stats)
تشکرها: 54,532
تشکر شده 92,957 بار در 7,718 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -نازلی-, ashoka, Elahe111, elahe70, Eyes Wide Shut, fadiya, farnaz58, KhaleGhezi, m0zhdeh, mahtab10, Momali, nlp16001, padideh_hs, sara parvizi, sky-angle, vayi, violet_kl, YAS95, بلور, ترنم, شقایق وحشی, شیوا, واران |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز فصل اول سکوتی سنگین در کلاس حاکم بود ، صدای گام های مدیر چون پتک بر سر دانش آموزان فرود می آ مد ، نفسها در سینه حبس شده بود ، آقای راد با سگرمه هایی در هم و در حالی که همه را با نگاهی تیز زیر نظر گرفته بود در جلوی کلاس ایستادو گفت: -من تا کی باید شاهد بی نظمی های چهارم D در این دبیرستان باشم؟ هر کدام از پسرها سعی می کردند خود را از تیر رس نگاه مدیر دور کنندکه فریاد مدیر التهاب و نگرانی را در بین آنهاشدت بخشید . -گفتم تا کی؟ بد کردم براتون شخصیت قائل شدم ،گفتم مهمان ما هستید سال آخرید ، شرایط دلخواه شما رو براتون فراهم کردم هر چی گفتید گفتم چشم،گفتید فلان دبیر را می خوایم گفتم چشم ، گفتید برنامه درسی ما مناسب نیست تغیرش بدید گفتم چشم سعی کردم بهترین امکانات رو در میون دبیرستان های این منطقه برای این جا فراهم کنم ،این بودنتیجۀ تمام این زحمات؟! حالا کارتون به جایی رسیده که کلاس رو مایه تفریح و سرگرمی قرار دادید و آنقدر گستاخ شدید که به دبیرستان توهین می کنید تو عالم خود تون این عزیزان رو سرکار می گذارید؟! شما با این کاراتون نشان دادید که ظرفیت هیچ چیزی رو ندارید ، شما حریم همه چیز را شکستید ، حریم کلاس رو،حریم دبیر رو،حریم خودتون رو ،واقعا جای تاسف است. و بعد دستی بر موهای جوگندمیش کشید و نفسی تازه کرد و ادامه داد: -درست است که سه ماه از سال تحصیلی گذشته ولی از همین امروز با هرگونه بی نظمی به شدت بر خوردمی کنم ، شما از اخلاق خوب من سوء استفاده کردید. و در حالی که می خواست صحه بر گفته هایش بگذارد و زهر چشمی از دانش آموزان بگیرد با عصبانیت درمیانشان شروع به قدم زدن کرد. او ابهت ودیسیپلین خاصی داشت یا به قول پسرها خیلی با اتیکت (!) بود، مطمئنا برای آن دانش آموزان تخس و لجباز وجود چنین مدیری لازم بود. آقای راد در کنار یکی از دانش آموزان ایستاد و در حالی که گردن بند طلایش را لمس می کرد گفت : -تو خجالت نمی کش؟ طلا و زیور آلات تو مدارس دخترونه ممنوع آن وقت تو برای من خاله زنک شدی؟ این را ازگردنت بازکن بده به من. -آخه ...آخه آقا... مدیر حرفش را نیمه تمام گذاشتو با طعنه خاصی ادامه داد: -خوش تیپ خان چند وقت حمام نرفتی؟! و بعد با نگاه تندی که به دانش آموزان انداخت همه را از خندیدنشان پشیمان کرد! -اگه از همون روز اول مجبورتون می کردم موهاتونو از ته بزنید ،حالازلفاتونو پریشون نمی کردید و با یک من گریس(!)تشریف نم آوردید. در همین هنگام مدیر به سیاوش که بدونه توجه و اهمیت به کلاس ، دستش را زیر چانه گذاشته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد خیره شد و گفت: -کلانی ... کلانی...؟ بهرام با آرنج به پهلوی سیاوشزد و به آرامیگفت: -پسر کجایی ؟ آقا مدیر با توست. سیاوش که گویی در دنیای دیگری بود تازه به خود آمده بود با بی تفاوتی نگاهی به بهرام انداخت و گفت: -چته؟! بهرام با چشماش به مدیر اشاره کرد که به او خیره شده بود. سیاوش خود را جمع و جور کرد _آقا بفرماید، با من هستید؟ -بله با شمام ، بعد کلاس بیا دفتر کارت دارم. صدای زنگ که برای دانش آموزان حکم نجاتاز آن شرایط را داشت بالاخره به صدا در آمد و آقای راد آخرین خط و نشان هایش را کشید و رفت. با رفتن او گویی پسرها جانی دوباره گرفته بودندو دوباره به شوخی و خنده صحبتهایشان را آغازکردند و با سرو صدا ،گروه گروه از کلاس خارج شدند. بهرام نگاهی به سیاوش انداخت و ازپرسید: -فکر می کنی چی کارت داره؟ سیاوش در حالی که دستانش را پشت سرش حلقه زده بودو پاهایش را روی میز گذاشته بود پاسخ داد: -چه می دونم باز همون حال گیری ! دیگه خسته شدم هر کی از راه می رسه شروع می کنه به نصیحت کردن! واقعا که مسخره اس انگار هیچ حرف دیگری برای گفتن ندارن. باور کن بهرام همین هایی که می بینی برای من و تو امرو نهی می کنن خودشون وقتی جون بودن به هیچ صراتی مستقیم نبودن! حالا زورشونبه ما می رسه ،این کارو کنید آن کارو نکنید ،اینو بپوشبد اونو نپوشید حالا انگار اگه موهای سرمونو از ته بزنیم و شلوار خمره ای پامون کنیم می شیم بچه درسخون! اصلا کی گفته هر کی خوش تیپ و شیک پوش باشه ،تنبله؟! -آره والا ،مثلا همین تو ، بدجوری زدی تو گوش بیست! (وخندید) سیاوش که از حرف بهرام ناراحت شده بودبا عصبانیت گفت: -ببن آن نیشتو مسخره. و بعد از جاش بلند شد و از کلاس بیرون رفت. بهرام پشت سر او حرکت کرد و با صدایی بلند گفت: -هیچ معلوم تو چته؟! تو با خودت هم قهری دیونه! فصل دوم آقای راد در حالیکه به چشمان سیاوش خیره شده بود گفت: -هیچ معلومه تو چته؟ چرااینقدر عوض شدی؟ تو همون پسر سه سالپیش نیستی. سیاوش با بی تفاوتی گفت: -آقا شما عوض شدید من تغییری نکردم! -بس کن تو باید از خودت خجالت بکشی، فکر می کنیچرا گفتم به تنهایی اینجا بیایی،تا تو خلوت باهات صحبت کنم. دارم بهت می گم این بار آخرت. -آقا شم از چی حرف می زنید؟چرا واضحتر صحبت نمی کنید؟ - برای من فیلم بازی نکن! اگر بک بار دیگه بفهمم تو دستشویی سیگار می کشی نه من نه تو. پروندتو می دم آن وقت هرجا دوست داشتی برو و الواطی کن ! فهمیدی! اینجا مدرسه ست. سیاوش که گویی آب سرد به بدنش ریخته بودند، سرش را پایین انداخت. مدیر که متوجه تغییر حال سیاوش شد ، او را دعوت به نشستن کرد با لحنی ملایم ادامه داد: -سیاوش چرا؟ چرا تو؟ این پسر تخس و شر و بی نظم که من می بینم همون پسر ساکت و سر به زیر گذشته نیست. تو یکی از دانش آموزای خوب ما بودی ولی حالا چی؟ اگر امسال هم دیپلمت رو نگیری...اگر تو رو نمی شناختم ...اگر خانوادت رو نمی شناختم... سیاوش در حالی که بغض تلخ راه گلویش را می فشرد قبل از آنکه حرف راد تمام شود با صدایی گرفته گفت: -کدوم خانواده؟؟ و در حالی که می خواست از جایش بلند شود با فشار دست آقای راد برویشانه اش سر جایش نشست. -یه مرد که به همین راحتی جا نمی زنه. -من دیگه آن سیاوشی نیستم که شما می شناختید، سیاوش مدتهاس که مرده. -یعنی چی؟ تو چت شده ، اگر به فکر خودت نیستی حداقل به فکر پدرت باش. -پدر ،اون پدر من نیست،اون همه چیزو ازمن گرفت ، او مادرم روازمن گرفت ،او... گریه راه حرف زدن سیاوش را بست و دیگر هیچ چیزی را نمی فهمید و نمی شنید. از جایش برخواست و دوان دوان به حیاط رفت تا اشکهای مردانه اش را به زلالی آب بسپارد. سیاوش رفت و آقای راد را با افکارش تنها گذاشت. ویرایش توسط fadiya : ۸ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۵۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, *~aida bala~*, -bahareh-, -نازلی-, 677389, ashoka, ayda3, ayda90, azar1, degeer, Donya-70, Elahe111, elahe70, Eyes Wide Shut, fadai, farnaz21, farnaz58, ghazghaz, hana_m, katy, KhaleGhezi, m0zhdeh, mahtab10, martire, meno, nafas44, nlp16001, padideh_hs, pardy, s.sh, sabouraneh, saman84, sara parvizi, shiva joon, stiv, vayi, violet_kl, yaqush, YAS95, years, الیمان, بلور, ترنم, تهمتن, رودنا, شقایق وحشی, شیوا, مسافر كوچولو, نامی, واران |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز فصل سوم اتاقی که با بهترین و شیکترین لوازم تزئین شده بود ،چند سالی بود که برای سیاوش بوی دلتنگی می داد. آخرین پک را بر سیگارش زدو سراغ مونس همیشگی لحظات تنهایی اش رفت. طولی نکشید که طنین دلنواز گیتارش سکوت تلخ اتاق را در هم شکست و سیاوش را با خود به دنیای خاطرات برد. -معرکه است،تو فوق العاده ای سیاوش -اوه!!چقدر لی به لالاش می گذاری ، انگارشق القمر کرده! این همه که من پول کلاس و معلم خصوصی رو دادم هر کس دیگه جای شارده جناب عالی بود تا حالا دکترای موسیقی گرفته بود . -بس کن منصور! سیاوش استعداد نوازندگیرو دارهآن رودیگه با پول نخریدی. -بله چرا که نه این آفا استعداد همه رقم مطرب بازی رو داره! -بابا مطرب بازی کدومه ؟شمامتاسفانه از هنر موسیقی چیزی درک نمیکنید. -تو ساکت شو! حالابرای من زبون درازی میکنی ،اگه من برات امکانات فراهم نمی کردم،الان به جای هنر موسیقی گرسنگی رو باید درکمی کردی. -مگه همه چیز پوله؟ زندگی برای تو یعنی فقط پول.... -تو این پسرو لوس کردی ، بد کردم بهترین امکانات رو براتون فراهم کردم، یه خونه لوکس و مجلل ،ویلا، ماشین شخصی تو دیگ چی میخوای؟ -بازم پول خسته شدم از این زندگی لعنتی. -مامان خواهش می کنم ، بابا تمومش کنید، آره من یه پسر کودن و بی استعدادم که اگه شما نبودین من بدبخت می شدم ، خوب شد چرا اینقدرمامان رو عذاب می دهی؟ -گفتم ساکت شو ، برو گمشو از جلوی چشمم... سیاوش در افکار خود غوطه ور بود که صدای زنگ تلفن رشته افکارش را از هم گسیخت. -بله بفرمائید؟ -به!چه عجب افتخار دادی گوشی رو برداشتی ،بابا خیلی وقته که پشت خطم. -تویی ضد حال؟ -آره بابا چطوری سیتس مامانی؟!! -صد مرتبه گفتم از این اصطلاح مسخره بدم میاد. - ا ! نه بابا پس تو فکر کردی من بنده از اصطلاح ضد حال خیلی خوشم میاد؟! -خوب حالا، بنال ببینم جی می گی جناب بهرام خان -به جون تو عین مرغ دارم تو خونه بال بال می زنم -خوب پاشو بیا این جا -مگه این بارون کوتاه میاد؟ از صبح تا حالا داره می باره ول کن قضیه هم نیست. -چه بهتر من که عاشق بارونم -بله چرا نباشی؟ وقتی ماشین صفر زیر پات باشه و مجبور نباشی پیاده جایی بری... هنوز حرف بهرام تمانم نشده بود که سیاوش باخنده گفت: -خیلی خوب اینو زودتر می گفتی، بکو بیا دنبالم باهم بریم دور بزنیم، حالا چرا به زمین و زمان بدو بیراه می گی؟؟ -قربون آدم چیز فهم ،پس منتظرم، فعلا بای. -خداحافظ. ********* گرمای مطبوع و صدای موزیک آرامش خاصی به دو جوان داده بود ،به سرعت دل خیابانهای خیس و سرد را می شکافتند و پیش می رفتند غافل از این که دست سرنوشت چه حادثهای برایشان رقم خواهد زد. سیاوش همچنان که به سرعت پیش می رفت ، به داخل یکی از خیابانهای فرعی که خلوت هم بود پیچید ه که ناگهان از دور دو دختر را دید که قصد عبور از خیابان را داشتند با نزدیک شدن به آن دو لبخندی بر لبانش نقش بست ،دنده ماشین را عوض کرد و بر سرعتش افزود ، بهرام که به شیطنت سیاوش پی برده بود سراسیمه گفت: -شر نشو سیاوش -وقتی می گم ضد حال به جناب عالی بر می خوره! برای همین کارات میگم دیگه! -سیاوش بس کن ، چی کارمی کنی؟ از خر شیطون بیا پایین -نمی دونی خر سواری چه کیفی داره! احمق نشو دیونه سیاوش درحالی که به سرعت پیش می رفت ، فرمان راچرخاند و از کنار دو دخت رد شد که فریاد هر دو بلند شد، و بعد کمی جلوتر ایستاد و شروع به خندیدن کرد. بهرام نگاه تندی به او انداخت و گفت: -پسر تو یه جو معرفت نداری . هر چی گل بود ریختی روی اونه حالا داری می خندی؟ به این می گن شوخی؟ -شوخی نبود اتفاقا خیلی هم جدی بود در همین هنگام صدای ضربات مشت یکی از دختر هاکه به شیشه ماشین می کوبید آن دو را متعجب کرد. -نگفتم قضیه جدیه! و بعد پنجره را پایینکشید و با لبخندی خاص گفتک -فرمایشی داشتید خانم؟! دختر با عصبانیت و در حالیکه قطرات باران بر سر و صورتش می خوردجواب داد : -زهرمار و فرمایشی داشتید! مگه کوری؟! سیاوش که از طرز صحبت کردن دختر خورده بود ابروانش را در هم کشید و به تندی گفت: -اندازۀ کوپنت حرف بزن!اگه من کورم تو هم شلی که عین تیر چراغ برق وسط خیابون ایستاد بودی! -عجب رویی داری! من عین تیر چراغ برق وسط خیابون ایستاده بودم یا تو مثل دیونه ها... هنوز حرف دختر تمام نشده بود که سیوش صدایش را بلند کرد و ادامه داد: -ببین من از اون چیزی که تو فکر می کنی هم دیونه ترم ، کاری نکن از ماشین پیاده بشم... -مثلا اگه پیاده بشی چه غلطی می کنی ؟! بهرام دست سیاوش را که می خواست پیاده شود گرفت و گفت: -بس کن سیاوش ،خانم شما هم کوتا بیا -دستم و ول کن . صبر کن ببینم حرف حسابش چیه و با عصبانیت پیاده شد و با پرخاش به دختر گفت: -خوب تو چی غرولند می کردی؟؟ دختر که گویی ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود ، دو قدم به عقب برداشت و به آرامی جواب داد: -گفتم این چه طرز رانندگی؟ -ا...! نه بابا یادم باشه یه تصدیق دیگه هم خدمت شما بگیرم! در همین هنگام دختر دیگه که تازه جزوه های خیسشان را از روی سنگفرش خیابان جمع کرده بود ،دوان دوان به آنها نزدیک و دست دوستش را گرفت و در حالی که لبانش از شدت سرما سرخ شده بود و موهای خرمائی اش خیس شده بود و از کناره های روسری اش بیرون ریخته بود ،به چشمان سیاوش خیره شدو با لحن معصومانهای گفت: -ببین تمام جزوه هامونو خیس کردی ، البته تقصیر شما هم نیست خیابانهای اصلی این جا پر از تپه و چاله است چه برسه به این خیابونهای فرعی ! آن وقت اگر ماشینی تند تر از حد معمول برونه مشکلات این چنینی هم پیش می یاد اگه بد میگم بگو بد می گی ؟! سیاوش در حالی که محو تماشای دختر بود به خود آمد و به آرامی گفت: -نه خانم ريالشما اصلابد نم گید !متاسفانه مقصر من بودم. - نه من اصلا نمی خواستم شمارو مقصر جلو بدم ،اما در حال لطف کنید و تو این هوای بارونی کمی آرومتر برونید. -چشم! با اجازه سیاوش دستپاچه گفت :من واقعا متاسفم... دختر لبخندی زد و به همراه دوستش رفت. سیاوش که حسابی حیس شده بود وارد ماشین سد و به بهرام گفت: -اگه من بمیرم هم تو اینجا بست می شینی؟ -اگه قرار از دست دو تا دختر کتک بخوری همون بهتر که بمیری! -خوشمزه ماشین را روشن کرد و حرکت کردند. بهرام در حالی که موهایش را مرتب می نمود به آینه ماشین نگاه می کرد گفت: -چی شد آتیشت خاموش شد؟! سیاوش که به فکر فرو رفته بود زیر لب گفت: -عجب دختر نازنینی بود بر خلاف آن آتیش پاره اولی! بهرام در تایید حرفهای او ادامه داد : -آره رعنا واقعا دختر با شخصیتیه سیاوش که از حرف بهرام یکه خورده بود زیر چشمی به او نگاهی انداخت و درحالی که سعی می کرد خود را خونسردو بی تفاوت نشان دهد پرسید: -گفتی رعنا،مگه اونو می شناسی؟! -آره انقدر ضایع بازی در آوردی که صلاح ندیدم از ماشین پیاده شم و احوالپرسی کنم. سیاوش که در درونش آشوبی به پا شده بود ولی سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند ادامه داد: -صلاح ندیدی!؟ چطور؟ -خوب صحیح نبود اگه اون متوجه می شد من در انجام اون عمل زشت با تو شریک هستم! سیاوش که به سختی خود را کنترل می کرد تا خشمش فرو نشیند ادامه داد: -ا...؟ پس کمالاتم بالا رفته از مصاحبت با سرکار خانم رعناست یا این که... بهرام حرف او را ناتمام گذاشت و گفت: -برو بابا حالت خوش نیست !رعنا دوست بیتاست. چند بار به منزلمون اومده بود با بیتا درس بخونن فقط همین. حقیقتش رو بخوای خودم هم تعجب کردم اون رو اینجادیدم در هر حال دختر بسیار مودبیه. سیااوش که با این پاسخ بهرام گویی از برزخ تردید ها رهایی یافتهو به آرامش رسیده بود لبخند رضایت آمیزی زد. -خوب نگفتی پدر و مادرت.... بهرام هنوز حرفش را کامل نزده بود که نگاه تند سیاوش او را به خودآورد ادامه داد: -معذرت می خوام ،پدرت و خانومش کی از سوئد بر می گردن؟ سیاوش که گویی با این سوال داغ دلش تازهشده بود و در حالی که چشمانش را به چراغ قرمز چهار راه دوخته بود باحرص در پاسخ گفت : -والله جوانهای این دوره زمونه یک هفته می رن ماه عسل و بر می گردن این پدر بنده چهل روزه رفته ولی هنوز بر نگشته!!! صدای قهقه بهرام در فضای داخل ماشین پیچید و بریده گفت: -پسر همیننیش زبونهارو می زنی که پدرت روزهری کردی -تو فکر می کنی من پیش اون جرات حرف زدن دارم؟ چراغ سبز شدو حرکت کرد -ببین سیاوش حالا خودمونیم منهر بار مهندسو دیدم خیلی خوب و خوش بر خورد بود.تو هم کمی قدردان باش .اخه کدوم پدری برای تولد پسرش یک ماشین می خره؟ اونم BMW به این ماممانی؟ سیاوش لبخند تلخی زدو گفت: -بله وقتی قرار باشه با زنی ازدواج کنه که فقط پنج سال ،آره فقط 5 سال از پسرش بزرگتره باید یه قار قارک بخره تا اون پسر بخت برگشته با اون سر گرم شه. بهرام که از گفته خود پشیمان شده بود به آرامی گفت : -متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم . و سکوتی تلخ بین آن دو حاکم شد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, *~aida bala~*, -bahareh-, -نازلی-, 677389, ayda3, ayda90, azar1, ba-maram, degeer, Donya-70, elahe70, elhamz, Eyes Wide Shut, fadai, farnaz21, farnaz58, ghazghaz, harki00, katy, KhaleGhezi, m0zhdeh, mahtab10, meno, nafas44, nlp16001, padideh_hs, pooneh13, saman84, samaneh1368, sara parvizi, stiv, TOTIA2, vayi, violet_kl, YAS95, الیمان, بلور, تهمتن, شقایق وحشی, شیوا, نامی, واران |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز خوب دوستای گلم اگه از داستان خوشتون میاد و دوست دارید که ادامشو بتایپم ، با تشکر و + هاتون بهم بگید.فصل چهارم دانش آموزان با شور و نشاط در هر قسمتی ازحیاط دبیرستان مشغول بازی بودند بیتا آخرین ضربه را به توپ تنیس زد و در حالی که نفس نفس می زد گفت: -رعنا تو را به خدا بسه بیا بریم آبی به صورتمون بزنیم . -آره من هنوز خیلی تشنه هستم. -بچه ها کجا می رید؟ -خانم می ریم آب بخوریم ،الان بر می گردیم. -شما دو نفر امروز نرمش هم نکردید،بعد از چند روز بارندگی حالا که هوا مناسب باید از فرصت استفاده کنید. -چشم خانم زود بر می گردیم خوب رعنا بیا بریم. و به سمت آبخوری رفتند. -بیتا بالاخره به من نگفتی چرا امروز این قدر خوشحالی ؟ -تو هم بالاخره نتونستی حدس بزنی؟ -خوب من که علم غیب ندارم ،بگو جون به لبم کردی. بیتا که زیر لب آهنگی را زمزمه می کرد با خنده ادامه دادک -امروز تولد بهرامه -فقط همین! تولد بهرامه آن وقت تو از خوشحالی بال در آوردی؟ -بیتا که لبخند معنی داری به رعنا زد جواب داد: -خوب دیگه! رعنا که گویی به چیز مهمی پی برده با خنده و سراسیمه پرسید: -نکنه طرف هم هست ؟! -خوب معلوم که اونم می یاد .سیاوش نفس بهرام. رعنا در حالی که می خندید با شیطنت خاص ادامه دادک -نفس تو چطور ؟! بد می گم بگوبد می گی! بیتا آبی را کف دستش ریخته تا بنوشد به صورت رعنا پاشید و گفت: -این فضولی ها به تو نیومده. ولی سرو صدای قهقه هر دو درفضا پیچید. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, *~aida bala~*, -نازلی-, 677389, ayda3, ayda90, azar1, ba-maram, degeer, Donya-70, elahe70, fadai, farnaz21, farnaz58, ghazghaz, m0zhdeh, mahtab10, meno, nafas44, nlp16001, padideh_hs, pardy, saman84, sara parvizi, sima.d, stiv, vayi, violet_kl, yaqush, YAS95, بلور, شقایق وحشی, شیوا, نامی, واران, پیازچه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز فصل پنجم بیتا همانطور که به آینه خیره شده بود و موهایش را شانه می کرد آنچنان در افکارش غوطه ور بود که متوجه ورد مادرش نشد .-بیتا ...؟بیتا...؟ -بله با من هستید؟ -معلوم که با تو هستم. خیلی وقت صدات می کنم! -متاسفم -از وقتی از مدرسه برگشتی جلوی آیینه ای ! -خوب شما با من کاری دارید؟ -بله زود باش میوه هارو بشور. -چشم -باز جلوی آیینه مات ومبهوت نمونی! -گفتم چشم الان میام. بیتا نگاهی به ساعت انداخت هفت بود . پس چرا نمیاد؟ همیشه همینه دیر میاد و زود میره. بیتامیوه ها را شست و مشغول چیدن آنها در ظرف بود که بالاخره زنگ در به صدا در آمد و سیاوش با آن خنده های همیشگی اش وارد منزل شد و به احوالپرسی با بهرام و مادرش پرداخت. بیتا که برای آمدن سیاوش لحظه شماری می کرد اما با آمدن او چون گذشته همان حس عجیببه او دست داده بود ،دوست داشت تا همان جا در آشپز خانه می ماند تا از شلاق نگاه سیاوش در امان بماند در حالی که در خلوت شیشه ای رویاهایش بارها با سیاوش هم کلام می شد اما بادیدن او توانایی حرف زدن هم نداشت ، گویی آرامش مدت ها از وی سلب شده بود و هر بار سیاوش را می دید منقلب تر از گذشته می گشت. -تو هنوز اینجایی پس چرا نمیای؟ -الان مامان همین الان میام. و وادر اتاق شد. سیاوش با دیدن بیتا از جایش بلند بر خواست و با لبخندی که بر جذابیت صورتش می افزود با وی سلام و احوالپرسی کرد. برای بیتا سیاوش مثل همیشه بود ،صمیمی،دوست داشتنی و عاری از غرور و تکبر و سرشار از صفا و صمیمیت. بیتا در کنار مادرش نشست و به حرفهایی که میان آنها رد و بدل می شد فقط گوش می کرد. -خوب سیاوش جان بالاخره این پسر عمه بنده کی از سفر بر می گرده؟ -حقیقتش رو بخواید خودم هم دقیقا نمی دونم ولی تا آخر ماه حتما می آن. -حتما تو این مدت به تو خیلی سخت گذشت ؟ ما را هم که قابل ندونستی که منزل ما بیایی. -این چه حرفیه که می زنید من که همیشه مزاحم شما هستم. - مزاحمت؟ من تو را مثل بهرام دوست دارم . -بهرام با خنده به مادرش گفت : -از این ابراز علاقه ها تا حالا به من نکرده بودی؟ -یعنی این قدر حسودی؟ -حسود که نه ولی... سیاوش حرف بهرام را قطع کرد و گفت: -یک چیزی فراتر از حسودی؟! و همه خندیدند. در همین هنگام صدای زنگ در به صدا در آمد. بهرام در را باز کرد و به سیاوش گفت: -الان بر می گردم پسر همسایه ماست با من کار داره. مادر هم برای آماده کردن غذا به آشپز خانه رفت. سکوت بین سیاوش و بیتا حاکم شد در حالی که به میوه های روی میز خیره شده بود، نفس عمیقی گشید و سرش را بلند کرد که نگاهشان در هم گره خورد سیاوش با همان لبخند همیشگی به او خیره شد بود. -خوب بیتا از درس و مدرسه چه خبر ؟ خوش می گذره؟ -خوش می گذره ؟ مگه مدرسه می ریم برای خوش گذرانی؟! -آره راست می گی فراموش کررده بودم دختر خانم ها منظبط و درسخون هستن! و باشیطنتی خاص ادامه داد: -البته دور از جناب عالی بیتا حرقی نزد و پیش خود فکر کرد ، خوشا به حالش چقدر راحت و صمیمی می تواند حرف برفبزند ولی اگر من بخوام با او صحبت کنم همه می گویند عجب دختر پرویی حجب و حیا نداره . در همین افکار بود که صدای سیاوش او را به خود آورد: -این قدر سخت نگیر چشم رو هم بزاری درس و مدرسه هم تموم می شه و فقط خاطرات دوران تحصیل باقی می مونه. بیتا هم دوست داشت با سیاوش گرم و صمیمی باشد ، درست مثل خودش دلش را به دریا زدو با صمیمیت خاصی پرسید: -سیاوش تو خودت رو برای کنکور آماده کردی ؟ سیاوش که ار لحن خودمانی بیتا که برایش تازگی داشت با خنده گفت: -آقا سیاوش! -بسیار خوب آقا سیاوش خودتون رو برای کنکور آماده کردید؟ -شوخی کردم هر جور راحتی من و صدا کن در همین حین صدای زنگ تلفن حرفهایشان را قطع کرد. -الو بفرمائد؟ رعنا تویی؟ با شنیدن نام رعنا حال سیاوش دگر گون شد و لحظه به لحظه آن روز بارانی از خاطرش می گذشت و صدای معصومانه رعنا در گوشش می پیچید."خدایا چرا فکرو نام این دختر رهام نمی کنه؟" -خوب چه خبر ؟! هوا حسابی آفتابیه! بیتا به آرامی گفت :همین جاست. -پس حسابی خوش خوشانته! بیتا یه موقع سنگ کوپ نکنی؟! -پس گفتی فردا امتحان ریاضی نداریم! -امتحان ریاضی کودومه دختر.هنوز نرفته تو هوایی شدی و حرفهای بی ربط میزنی ،بگذار بره بعدا ! راستی نگفتی نفست چه کسیه؟ بیتادر حالی که حرص می خورد به آرامی گفت: -بالاخره که تو رو تو مدرسه می بینم. -خیاه خوب حالا ناراحت نشو -تو دیگه کاری نداری؟ -یعنی خیلی وقتت رو گرفتم ! خوش به حال اون حضرت آقا که با وجودش حوصله صحبت کردن با بهترین دوستت رو هم نداری. -این چه حرفی که می زنی؟ -فردا می بینمت بسیار خوب ،خداحافظ -خداحافظ. رعنا گوشی را گذاشت سر جایش ،غافل از این که پسری که آرزو داشت حتی برای بار دیگر هم که شده او را ببیند همان سیاوشی بود که بیتا به او عشق می ورزید. مراسم تولد بهرام به ساده ترین شکل ممکن برگذار شد و پدر بهرام تا آخرین ساعات شب از ماموریت بر نگشت که همین امر موجب ناراحتی بهرام شده بود پس از اتمام مراسم، سیاوش از آنها خداحافظی کرد و رفت و بیتا را با افکار همیشگی اش تنها گذاشت. خودش هم حس غریبی ذاشت و با خودش کلنجار می رفت که چگونه موضوع علاقه اش به رعنا را به بیتا باز گو کند تا او بتواند زمینه دوستی شان را فراهم کند. | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز بابت تاخیر و کم بودنش ببخشید چون درگیر کاری بودم. ![]() فصل ششم برف با سفید کردن نقاط مختلف منظره زیبای و دل انگیزی را ایجاد کرده بود. اما سیاوش با بی رغبتی نسبت به مناظر زیبای اطرافش پیش می رفت . گویی گویی احساستش هم در زیر کوران ناملایماتو بی مهری ها یخ زده بود . چگونه ممکن بود زنی که تنها 5سال ازخودش بزرگتر بود به جای مادریکه با تمام وجود به او عشق می ورزیدتحمل کند و دم نزند . آیا پس از رفتن مادرباز هم کسی در مقابل پرخاشگری های پدرش از او حمایت کند؟ دوست داشت که او به همراه مادرش می رفت و در کنار او می بود . تحمل آن وضعیت برایشغیر ممکنبود شاید تنها چیزی که باعث می شداو باز هم صبر پیشه کند ،قولی بود که به مادرش داده بود و آن اینکه بالاخره روزی وی را از آن شهرستان کوچک به نزد خود خواهد آورد و زندگی زیبایی را برایش فراهم خواهد کرد. در افکارش غوطه ور بود که خود را جلوی در ویلایشان دید ،هیچ تمایلی برای ورود به ویلا نداشت برایش درداور بود که در فراق مادر ،پدرش مراسم جشن و سورخود و همسر تازهاش راکه از سفر برگشته بودند بگیرد. ماشین را پارک کرد و از آن پیاده شد ،هنوز چند قدمی از ماشین دور نشده بود که سرما تا مغز استخوانش نفوز کرد ، به سرعت خود را به داخل ویلا رساند که حسابی شلوغ بود تقریبا همه آمده بودند ،از اقوام و آشنایان پدر گرفته تا افرادی که آنها را نمی شناخت واز قرار معلوم از اقوام فرنگیس بودند. بعد از احوالپرسی خود را بخ سرعت به اتاق کوچک انتهای ویلا رساند تا تنها بماند. طولی نکشید که فرنگیس در حالیکه لباس زیبایی به تن داشت و لبخندی بر لب ، وارد اتاق شد وبه سیاوش گفت: -خیلی وقت بود منتظرت بودیم. دیگه داشتم نگران می شدم. سیاوش در حالی که از خشم دندانهایش را به هم می فشرد با عصبانیت گفت: -لازم نکرده نگران من باشی ! هر وقت شوهرت دیر کرد غصه اونو بخور،فهمیدی؟ فرنگیس که از برخورد سیاوش جا خوده بود با ناراحتی اتاق را ترک کرد. بغض راه گلوی سیاوش را می فشرد ، می خواست گریه کند ولی نمی توانست. چقدر دلش هوای مادرش را کرده بود. به پنجره یخ بسته اتاق کوچک ویلا خیره شد و در سکوت فرو رفت. صدای باز شدن در ، خلوت شیشه ای سیاوش را در هم شکست. -تو چرا اینجا کز کردیو پیش مهمانها نمی آیی؟ -حوصله ندارم. -نمی خوام امشب خلق خودم و تورو تنگ کنم! مثل بچه آدم بلند شو بیا. به چشمان پدر خیره شد ،غرورش اجازهنمی داد پیش او گریه کند : -گفتم که دوست دارم تنها باشم. -دو ماه تنها بودی و حتما هر غلطی که دلت خواست هکردی ،بد عادت شدی!اگه آبروتو می خواهی زود بیا . ودر را به هم کوبید و رفت.خوب می دانست که باید خواسته پدرش را عملی کند ،نفس عمیقی کشید و با بی میلی نزد مهمانه رفت. خانوداه بهرام تازه از راه رسیده بودند، شاید تنها نزد آنها بود که کمی به آرامش می رسید. نزد آنها رفت و بعد از سلام احوالپرسی در کنارشان نشست. هالهای از غم بر چهراش نشسته بود و به فرنگیس که غرق شور و نشاط بود با تنفر نگاه می کرد ! دیگر از لبخند همیشکی خبری نبود. بیتا خوب می دانست سیاوش دنیایی حرف و گله در سینه ذارد و چقدر دلش می خواست که او حرف دلش را برایش بزند. پدر بهرام بالاخره سکوت را شکست و در حالیکه با دست به پشت سیاوش می زد گفت: -ببین پسرم ،هر فردی حقی برای زندگی داردوآن این که خودش راهش رو انتخاب کنه. سیاوش نگاه تلخی به پدر بهرام انداخت و با ناراحتی گفت: -حتی اگه این انتخاب به قیمت جریحه دار شدن غرور و له کردن احساسات دیگری باشه؟ -پاسخ سیاوش چون پتکی بر سر آنه فرود آمد وآنها را به فکر برد که براستیحق ما در زندگی چقدر است؟ موقع صرف شام ،سیاوش از خانواده بهرام جدا شد ،بیتا با نگاهش او را تعقیب می کرد که با کمال تعجب دید او به محوطه خارج از ساختمان رفت و پیش خود فکر کرد در این باد و بوران به چه منظوری به داخل باغ رفته ؟ در طبقه دوم ویلا میز بزرگی که باسلیقۀ خوبی یر رویآن غذا های مختلفی را چیده بودند جلوه خاصی داشت.بیتا که تا مدتی قبل بسیار گرسنه بود اما به هنگام صرف غذا هیچ میلی نداشت در درونش آشوبی بود وحال عجیبی داشت دوست داشت نزد سیاوش برود شاید فرصتی بود که می توانست حرف دلش را به او بزند. -مامان من می رم پیش دخترهای فامیل غذا بخورم. -بسیار خوب و به سرعت از طبقه دوم پایین آمد و از محوطه داخل ویلا خارج شد . هنوز چند قدمی بر نداشته بود که از شدت سرما دندانهایش به هم می خورد و با تمام قدرت به صورتش سیلی می زد با هر قدمی که بر می داشت ردی از خود بر روی برفها جا می گذاشت همانطور که به اطرافش نگاهی می کرد صدای سیاوشاو را در جایش میخکوب کرد. -دنبال چیزی می گردی ؟! سرش را برگرداند، در حالیکه متعجب و بهت زده شده بود گفت: -تو سیگار می کشی!؟ -سئوال منو با سئوال جواب نده! گفتم چیزی گم کردی؟ -سیاوش تو داری به خودت ظلم می کنی ، چرا به فکر خودت نیستی؟ -برو بالا دختر سرما می خوری -تو مثل بچه ها جا زدی فکر می کنی فقط تو در دنیا مشکل داری؟ خیلی ها از نعمت داشتن پدر محروم هستن و آرزو دارن یک پدر بالا سرشون باشه ، حتی اگه بدترین پدر دنیا باشه می فهمی؟ سیاوش ته سیگارش را روی برف انداخت و به بیتا خیره شدو گفت: -تو هم منو نفهمیدی. بیتا به آرامی گفت: اشتباه می کنی واز او جدا شد و به داخل ویلا رفت. | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز فصل هفتم با ورود خانم بهروان –ناظم-به داخل کلاس هر کدام از دخترها که در هیاهو و تکاپو بودند و با اضطراب خود رابرای امتحان ریاضی آماده می کردند. خانم بهروان نفسی تازه کرد و گفت ک -خانم علایی با ما تماس گرفتند و گفتند برایشون مشکلی پیش آمده و امروز تشریف نمی آورند.از شما دخترهای خوبم خواهش می کنم نظم و انظبات رو رعایت کنید و با سرو صدا مزاحمتی برای کلاسهی دیگه ایجاد نکنید . و از کلاس خارج شد. شاید این پیام ،شاد کننده ترین خبری بود که دانش آموزان در آن موقعیت می توانستند دریافت کنند و در حالیکه در پوست خودشان نمی گنجیدند، آسوده خاطر شروع به گپ زذن بایکدیگر کردند. -وای رعنا خدا به من رحم کرد! نصف فصل ونخونده بودم. -حالا خوب تونستی نصف دیگر رو بخونی ، من اگه جای نوبودم و تو اون مهمونی آنچنانی شرکت می کردم آنقدر فکرم قبل و بعد از مهمونی مشغول می شدکه یک کلمه رو هم نمی تونستم بخونم! و در حالیکه می خندید به پهلوی بیتا زد و گفت: -خوب تعریف کن ببینم،از جناب سیاوش خان چه خبر؟ آمده بود مگه نه؟ -آره ولی معلوم بود که هیچ تمایل و علاقه ای نداشت. رعناچهره متفکرانه ای به خود گرفت و ادامه داد: -بازم به اون که تو مراسم شرکت کرده بود وگرنه چه کسی حاضر می شد توجشن و سرور پدرش با یک زن دیگه که هیچ اختلاف سنی هم با خودش نداره شرکت کنه؟من اگه جای سیاوش بودم برای یک لحظه هم در تهران نمی موندم و پیش مادرم می رفتم. -پیش مادرش بره تا سر بار اون شه ؟ اون بنده خدا که هیچامکاناتی نداره ولی سیاوش اینجا همه چیز دارهمطمئنا تا یکی دو سال دیگه پدرش یک خونه هم برایش بخره و من مطوئنم آن زمان مادرش را هم نزد خودش می یاره. -گفته بودی فرنگیس فقط 4 ، 5 سال از سیاوش بزرگتره؟ -آره ،بیچاره سیاوش. -حالا قیافش چطوریی؟اصلا قشنگ هست؟ -آره ولی پیرهنش از خودش قشنگتر بود. -قبلا مراسم عروسی نگرفته بودن مگه نه؟ -نبایدم مراسن عروسی می گرفتن چون واقعا شرم آور بودکه پدرش با آن سن سیاوش عروسی بگیره! آن مهمونی هم فقط به خاطر آشنایی فرنگیس با خانواده شوهرش بود ، فقط همین. رعنا با کنجکاوی ادامه داد: -خوب از سیاوش بگو، کی اومد؟ بیتا با بی تفاوتی و در حالیکه از سئوالهای رعنا خسته شده بود گفت: - چقدر سئوال می کنی. و از جایش بلند شد و به داخل سالن رفت و رعنا هم به دنبال او از کلاس خارج شد. -بیتا تو امروز ناراحتی مگه نه؟ -نه!اصلا هم این طور نیست. -چرا معلوم که از چیزی ناراحتی -حالا تو چه اصراری داری که بدونی ناراحتم؟! -خوب اگه دوست نداری چیزن نگو. -باور نمی کنی رعنا سیاوش سیگاری ، آن هم با این سنو سال!(این داستان حدودا مال 10سال پیشه پس اون موقه سن کمی برای سیگاری شدن بوده) رعنا که اصلا از حرف بیتا تعجب نکرده بود گفت: -تعجبی نداره ، پسری که در رفاه و امکانات آنچنانی بزرگ شده و آنقدر هم پولدار باشه و مشکل خانوادگی هم داشته باشه سیگار که سهله، تازه ممکنه چیزای دیگه ای هم بکشه! بیتا بهت زده به رعنا خیره شد و گفت: منظورت چیه؟ رعنا با بی تفاوتی ادامه داد: -تازه ممکن هستکارهای دیگه ای هم بکنه؟! بیتا که از حرفهای رعنا جا خورده بود با عصبانیت گفت: -بس کن تو حق نداری درباره سیاوش اینطوری صحبت کنی، فهمیدی؟ و از رعنا جدا سد و به داخل حیاط رفت. ********************* | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز سیاوش با صدای فرنگیس چشمان خواب آلودش را از هم باز کرد. ************************** -سیاوش ساعت هشته،نمی خوای به دبیرستان بری؟ -بی خیالش! -یعنی چی بی خیالش؟بلندشو. سیاوش لحاف را از روی سرش برداشت و گفت: -به من پیلهنکن برو بیرون. -بسیار خوب هر کاری که دلت کی خواد بکن! من می رم منزل دوستم کرج،عصری برمی گردماگه منصور تماس گرفت به او بگو -اوامر دیگه ای ندارید؟ خوب تو اینو نمی تونستی دیشب به شوهرت بگی و من و از خواب ناز بیدار نکنی؟! -اولا من تورو بیدار کردم تا به مدرسهبری ثانیا شوهر من پدر جناب عالی هم هست، ثالثامن برای هر چیزی باید به تو جواب پس بدم؟ -آره، اگه نمی دونستی حالا بدون! فرنگیس با مهربانی گفت: -سیاوش تو کی می خوای با من کنار بیایی؟ -وقت گل نی! حالا برو بزار بخوابم! -بسیار خوب هر جوری که تو راحتی،صبحانتم آمادس . خداحافظ. سیاوش که تا نیبه شب مشغول دیدن فیلمهای مختلف بود آنچنان خسته و خواب آلودبودکه متوجه خروج فرنگیس نشد ووقتی بیدار شد ساعت ده صبح بود. با بی حوصلگی مشغول خوردن صبحانه بود که فکری در ذهنش جرقه زد و پیش خود گفت :الان بهترین موقع است .بیتا منزل تنهاست ،بهرام که الان دبیرستان بودو مادرشان همکه با بهرام هم شیفت و به تدریس می پردازد، لیوان چای را سر کشید و به سراغ تلفن رفت و با تردید و دو دلی از اینکه آیا بیتا به درخواستش پاسخ مثبت خواهد داد یا نه مشغول گرفتن شمارهآنها شد. -بله؟ -سلام چطوری؟ -شما؟! -یعنی منو نشناختی؟ سیاوش هستم، خوب چطوری؟ -سیاوش تویی! مگه الان نباید مدرسه نداری؟ -تو مثل این که عادت کردی سئوال وبا سئوال جواب بدی ! بالاخره جواب سلامم را می دی یا نه؟ متاسفم، سلام . راستش رو بخواهی خیلی تعجب کردم آخه بهرام مدرسه است. -می دونم ولی با تو کار دارم. بیتا از حرف سیاوش یکه خورده بود و در حالیکهسعی می کرد هیجان و اضطرابش را بروز ندهدسئوال کرد: با من؟ -آره وقتش رو داری؟ -چه کاری؟ -یادته هفته گذشته تو ویلا به من چیگقتی؟ بیتا که هر لحظه بر هیجانش افزود می شد با اضطراب ادامه: -آره گفتم که چرا سیگار می کشی؟ -فقط همین؟! -فقط همین. -بیتا تو تنها کسی هستی که من به اون اعتماد دارم تو چطور؟ -اهمیتی هم داره؟ -آره اگه بدونم که به من اعتماد نداری هیچ وقت در خواستم را مطرح نمی کنم. -خوب حرفت رو بزن. -جواب من و ندادی؟ - آره اعتماد دارم -بین بیتا تو بهتر از هر کسی از وضعیت آشفته زندگی منخبر داری، مادرم که رفت همه چیز را هم با خودشبرد کسی که با حرفهاش آرامشپیدا می کردم حالا هفته ای ماهی چه میدونم آنهم تلفنی با او صحبت می کنم، ببین بیتا تنها هستم، خیلی تنها ،من... بیتا نفهمید که سیاوش در خواستش را از کجا شروعکرد و چگونه تمام کرد اما وقتی سحبتهایسیاوش تمام شدگویی دنیا بر سر او خراب شده بود. در حالکهبه شدت می گریست به اتاقش پناه می برد، حرفهای سیاوش مثل پتک در سرش فرود می آمد به یاد جمله او در ویلا افتاد که "آیا یک انتخاب می تواند به قیمت زیر پا گذاشتن احساسات دیگران باشد؟" آیا سیاوش هم می دانست که با انتخابش بیتا را زیر پا له کرده بود . | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز برف همه جا را سفید پوش کرده بود و بادهایی سر شاخه های خشک درختان را تکان می داد. بیتا در حالیکه سرش به شدت درد می کرد و بغض راه گلویش را می فشرد با بی حوصلگی وارد مدرسه شد رعنا که با دیدن وضعیت آشفته بیتا یکه خورده بود سراسیمه به سویشدوید .-بیتا چه اتفاقی افتاده؟ بغض بیتا شکست و چشمانش از اشک پر شد و گفت: -برو تنهام بزار -یعنی چی ؟ تو رو خدا بگو چه اتفاقی افتاده؟ بیتا برای آنکه از نگاه پرسش آمیز و سئوال های رعنا و دانش آموزان بگریزد به سالن نماز خانه رفت و در گوشه ای نشست و به آرامی گریست.بعد از مدتی بیتا خود را کنار رعنا رساند و گفت: -به خانم توسلی گفتم تو حالت خوب نیست و تو نماز خانه هستی او هم اجازه داد این دو ساعت به کلاس نیای من هم از او اجازه گرفتم حالا تو رو خدا بگو اتفاقی افتاده؟ بیتا بدون توجه به حرفهای رعنا به گوشه ای خیره شده بود. -باور کن تا نگی ، چه اتفاقی افتاده همین جا بست می شینم! و بعد دستمال کاغذی اش را از جیبش بیرون آورد و با مهربانی اشکهای بیتا را از روی گونه هایش پاک کرد : -خوب آخرش می گی چه شده؟ بیتا بالاخره سکوتش را شکستو با صدای گرفته ای گفت: -از دست تو کاری ساخته نیست. -تو که هنوز چیزی نگفتی ، از کجا می دونی از دست من کاری ساخته نیست خواهش می کنم بگو چه اتفاقی افتاده؟ -همه چیز تموم شد. -از چی صحبت می کنی تورو خدا واضح بگو؟ -سیاوش هیچ علاقه ای به من نداشته و نداره. بیتا این را گفت و دستانش را روی پیشانیش گذاشت و سکوت کرد. رعنا که از حرف بیتا یکه خورده بود مات و مبهوت گفت: چی؟؟ و او نیز چون بیتا در سکوت فرو رفت. بعد از گذشت مدتی رعنا با ناراحتی و دلسوزی گفت: -ببین بیتا هیچ چیز شروع نشده بوده که حالا تموم شه. او لیاقت تو رو نداشت فقط همین . بیتا بدونتوجه به حرفهای رعنا زیر لب گفت: کاش یک پسر بودم! -هیچ معلوم هست تو چت شده ؟ یعنی چی؟ -پسرها خیلی خوشبختن اما ما... -چه حرفی که می زنی؟ دیونه شدی؟ بیتا از جایش بلند شدو صدایش رابلند تر کرد و با گریه گفت: آره حقیقت داره ما باید خفه شیم ! و دوان دوان به حیاط دبیرستان رفت. فصل هشتم فرنگیس با یک سینی چای و شیرینی وارد اتاق سیاوش شد و با مهربانی گفت: -خسته نباشی عزیزم تو هنوز هم داری درس می خونی؟بیا سیاوش این شیرینی ها رو خودم درست کردم بخور ببین خوشت می آید . سیاوش بابی تفاوتی یک شیرینی را خورد گفت: بد نیست. فرنگیس در حالی که کتاب ریاضی سیاوش را ورق می زد گفت: -خیلی سخته مگه نه؟ -مگه خودت تا به حال ریاضی نخوندی؟ -خوب از زمانی که من دیپلم گرفتم 12 15 سال می گذره. سیاوش با تعجب نگاهی به فرنگیس انداختو گفت: -یعنی جناب عالی در ده سالگی دیپلن گرفتی؟! فرنگیس با خنده جواب داد: -سیاوش حسابی ازت نا امید شدم ، حساب و کتابت خیلی ضعیفه من 32 سالمه! سیاوش به فرنگیس خیره شد و با تعجب ادامه داد: مگه تو 24 ساله نیستی؟! -نه ، البته چرا تو شناسنامه جدیدم! -شناسنامه جدیدت؟! -آره چرا اینجوری نگاهم می کنی ؟! من یک بیوه دو طلاقه بودم! پدرم برای اینکه پدرت با من ازدواج کنه با کلی پول و پارتی شناسنامه منو به گونهای کرد که فقط نام همسر اولم که او را از دست دادم باشه . تازه سنم هم هشت سال کمتر کرد! -یعنی تو قبل از ازدواج با پدرم سه بار ازدواج کرده بودی؟ -سه بار که نه شوهر اولمرضا رو خیلی دوست داشتم .پدرم با ازدواج ما مخالف بود تنها مشکل ما مثل خیلی ها بر سر مسائل نالی بود ولی من با نداریش می ساختم چون مرد با اخلاقی بود تا اینکه دست سرنوشت من و اونو از هم جدا کرد . فرنگیس نفسی عمیق کشید و ادامه داد خدا رحمتش کنه در یک سانحه تصادف فوت کرد و بعدپدرم من رو فقط به خاطر پول به یک پیر مرد 60 ساله داد! آن زمان پدرم ورشکست شده بود و بدهکاری های کلان داشت ولی اصلا نمی تونستم با او زندگی کنم در طول زندگیم با اون دو بار ازش جدا شدم تا اینکه بالاخره مرد و از دستش راحت شدم. -پس ازدواج تو با پدرم هم اجباری بود؟ -اوایل مخالف پیشنهاد پدرم بودم ولی یعد که پدرت رو دیدم از اون خوشم اومد ، مرد خوبی است حالا هم سرگذشت واقعی زندگی منو می دونه و فقط گفت بهتر است فامیل هاش از این مسائل اطلاعی نداشته باشند. در واقع بعد از پدرت تو دومین نفر هستی که در خانواده تان سر گذشت واقعی زندگی منو می دونی. فرنگیس از جایش بر خواست و کنار پنجره رفت و پرده را کنار کشید و به آسمان خیره شد و گفت: -خیلی دلم گرفته. سیاوش که نسبت به فرنگیساحساسترحم آمیزی پیدا کرده بود از جایش بر خاست و در کنارفرنگیس ایستاد و با لحنی دلسوزانه پرسید: -مادرت رو کی از دست دادی؟ -ده ساله بودم. حاضرم همه چیزم رو بدم و غقط یکباردیگه او رو ببینم و لبخندی به سیاوش زد و ادامه داد: -تو هم دلت برای مادرت خیلی تنگ شده مگه نه؟ -سیاوش بدونه اینکه به سئوال فرنگیس جوابی دهد گفت: -امشب بابا دیر می آد مگه نه؟ -آره . و هر دو هم زمان با هم گفتند " درست مثل همیشه" و شروع به خندیدن کردند. سیاوش- حاضری شام باهم بیرون غذا بخوریم؟ -آره ، چرا که نه مخصوصا اگر مهمون تو باشم! -پس زود باش حاضر شو. آن شب تا اواخر شب فرنگیس و سیاوش با هم بودند ووقتی برگشتند ، سیاوش احساس خوبی داشت و دیگر آن تنفر همیشگی را نسبت به فرنگیس نداشت و احساس می کرد که او هم می تواند همدم خوبی برایش باشد. | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| از, تا, تایپ, داستان, عشق, ناشناس, نفرت |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| باوفا | ناشناس | تایپ | بهارجون | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 14 | ۱۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۲۶ قبل از ظهر |
| مرگ عشق من | ناشناس | تایپ | bibi73 | کتابهای کامل شده ایرانی | 18 | ۲۲ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۱۸ قبل از ظهر |
| عشق بدون قید و شرط | نویسنده ناشناس(تایپ) | شکیبا.1365 | جزیره متروکه کتاب | 11 | ۶ فروردين ۱۳۹۰ ۱۰:۳۴ قبل از ظهر |