| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز فصل نهم رعنا در حالیکه نفس نفس می زد با اضطراب و هیجان وارد حیاط دبیرستان شد و به سرعت خود را به داخل سالن که اکثر دانش آموزان از شدت سرما در همان جا جمع شده بودند رساند. طولی نکشید که بیتا را در گوشه ای که به تنهایی ایستاده بود پیدا کرد و سراسیمه نزد او رفت و بدون سلام و احوالپرسی با اضطراب گفت: -بیتا باور نمی کنی امروز چه اتفاقی افتاد؟ -علیک سلام چیه؟ شهسوار رویاهات بااسب سفید بالدار اومده بود دنبالت؟ رعنا که همچنان اضطراب در کلامش موج می زد ادامه داد : -بیتا همون پسره امروز دوباره دیدمش. -بیتا که سعی داشت خود را بی اطلاع نشان دهد سئوال کرد: -کدوم پسره؟! -همون پسری که اون روز بارونی دیده بودمش، خیلی خوش تیپ و با کلاس بود. رعنا آب دهانش را قورت داد و به بیتاخیره شد و ادامه داد: -باور نمی کنی اسم این هم سیاوش است! -چه جالب انگار هر کی به پست ما می خوره اسمش سیاوش است! خوب نگفتی او رو کجا دیدی؟ -تو محلمه خودمون به خاطره همین که دل تو دلم نیست. و دستهایش را روی گونه هایش گذاشت و ادامه داد، وای خدای من او آدرس منو از کجا پیدا کرده بود؟ -برو بابا دلت خوش هست مگه بیکاره بیاد آدرس تو عتیقه رو پیدا کنه! حتما مثل بار پیش به طور اتفاقی تو رو دیده. -نه انگار منتظر بود تا از اونجا رد شم بیتا حالا چی کار کنم؟ -چیچی رو چی کار کنم ؟! حالا مگه چی شده؟ -گفت یا شماره تلفنم رو بدم یا هر روز همون جا می ایسته ! من حاضر نشدم شماره تلفنش رو بگیرم. -چه جالب درست مثل فیلم هندی ! -خیلی بی مزهای بیتا الان چه موقع شوخی کردن هست؟ -حالا ناراحت نشو تو به او چی گفتی ؟ -گفتم مزاحمت ایجاد نکند و بره! -مزاحمت ؟! ولی من فکر می کنم خیلی هم مراحم باشه، تو خودت می گفتی دوست داری یکبار دیگر او رو ببینی ، حالا هر روز چشمت به جمالش روشن می شه، دیگه چی می خواهی؟ -دوست داشتم یک بار دیگه اونو ببینم نه اینکه با او دوست شوم، -حالا مگه دوست شوی چه اتفاقی می افته؟ -تو مثل اینکه خیلی دلت خوشه، اگه پدر و مادرم بفهمن من رو می گشن. -چه بهتر ! دلم لک زده برای یک حلوای درست و حسابی! رعنا کهاز شو خی های بیتا کلافه شده بود باناراحتی از وی جدا شد و رفت . بیتا هم با تنفر نظاره گر رفتن او شد و از افکار شومی که در سر می پروراند لبخندی بر لبانش نقش بست. قصه از حنجـــــــره ایست که گــــــره خورده به بــــغض! یک طرف خاطــــــره ها، یک طرف فاصـــــــله ها! در همه آوازها، حرف آخــــــــر زیباست! آخرین حرف تـــــو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیــدن پــــــرواز تو در فـــــــــرداهاست! | ||||||||
| |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز فصل دهم سوز سرمای سحر تا مغز استخوان نفوذ می کرد ، بهرام که شال گردنش تقریبا تمام صورتش را پوشانده بود و دستایش رادر جیب کتش گذاشت و در حالیکه به زمین که پوشیده از برف بود ، خیره بود به داخل دبیرستان رفت که با ضربۀ محکمی به پشتش خورد به خود آمد. -سلام چطوری؟ -چه خبرته! مثل اینکه کیفت خیلی کوکه! -این هم جواب سلام است نه؟! باور کن من نمی دونم چرا اسم تو رو تو شناسنامه ضد حال نگذاشتن! -یک کلمه زبان بلد نیستم ،توقع داری حالم خوب باشه؟! سیاوش در حالیکه ادای بهرم را در می آورد،حرفش را عینا تکرار کرد و گفت : -عین بچه کلاس اولیا! ببینم مشقاتو نوشتی؟ حالا انگار من فول فولم! -تو که ول معطی! و بعد شالش را از روی صورتش کنار زد و با کنجکاوی خاص از سیاوش پرسید : -تو دیروز دو ساعت آخر کجا جیم شدی رفتی؟ -پدرم برام کاری پیدا کرده ، برای اینکه بعدا تو استخدام مشکلی نداشته باشم قرار شده فعلا هر روز برای عرضادب بروم پیش مدیر عامل شرکت! -کار؟ چه کاری؟ کدوم شرکت؟ -شرکت تسهیلات ازدواج!!! و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. بهرام که متوجه شده بود سیاوش شوخی می کند با طعنه پرسید: -ببینم چه مدته که از تاسیس این شرکت می گذره؟ سیاوش چهره جدی به خود گرفت و صدایش را صاف کرد و در جواب گفت: -اوصولا آدمای ضد حال از تاسیس اینطور شرکتها بی خبرن! -با مزه هم که شدی ! خوب بعد از اینکه به مدیر عامل عرض ادب کردی کجا تشریف بردی؟ -هیچ جا خونه. -پس چرا هر چی تماس گرفتم جواب نمی دادی؟ -خوب منزل نبودیم،آخه فک و فامیلای فرنگیس این شبها به افتخار او و پدرم مهمونی می دهند. -تو هم می ری؟ -آره -پس معلوم رابطۀ تو فرنگیس خوب است. -هی، بدک نیست. تازه کجاش رو دیدی ! چند تا از دختر های فامیلش رو هم به من معرفی کرده! بهرام پوزخندی زدو گفت: -پس به آینده تو هم فکر می کنه ! سیاوش خندید و ادمه داد: -ولی من مدیر عامل شرکت خودم رو به هر کسی ترجیح می دهم. -خدا آخر عاقبت تو رو به خیر کنه! و هر دو با هم وارد کلاس شدند. | ||||||||
| |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز فصل یازدهم با به صدا در آمدن زنگ رعنا با افکار مشوش و با بی میلی به کلاس رفت و بابی حوصلگی به بیتا سلام کرد و در کنارش نشست. -علیک سلام به جون خودم تازه داری عاشق می شی ! رعنا به تندی به بیتا که می خندید نگاهی انداخت و با عصبانیت گفت: -تو هم مثل اینکه وقت گیر آوردی ، چرا درک نمی کنی من نگرانم. نگران آبروم. و در حالیکه بغض کرده بود به آرامی ادامه دا: -او امروز هم اومده بود. -تا به حال کی با دادن یک شماره تلفن آبروش رفته که تو دومی باشی؟!! -مثل اینکه تو متوجه نیستی ، او ن تو محله ما بود اگر یکی از آشنایان ببینه که ... رعنا حرفش را ناتمام گذاشت و با نگرانی به بیتا خیره شد و ادامه داد : -پدر و مادرم تو که خانواده مارو می شناسی،آنها در این زمینه حاضر به هیچ دلیلی حتی قانع کننده گوش نمی بدهند. -خوب بخاطر همینه که می گم شمارتو بده و قال قضیه رو بکن! هر دوروغی هم که سر هم کنی مثلا تلفن نداریم و یا یه شماره الکی بدی او بازم به سراغت میاد، اگرم هم شماره اونو بگیری و زنگ نزنی دوباره همون آشو همون کاسه ...بهتر از اینکه به قول خودت تو و او رو تو محل تون با هم ببینن. -هیچ معلوم هست تو چی می گی؟! -آره کاملا هم واضحه ، حداقل دیگه دنبالت راه نمی افته ، چند بار هم که تماس گرفت ، خودش خسته می شه و می ره پی کارش! -ولی پدر... بیتا حرف او را قطع کرد : خدا رو شکر آنقدر آدم های بیکار هستن که بخواهند مزاحمت ایجاد کنند، حالا چطور می خوان ثابت کنند که تو خودت شماره دادی؟ حالا اینقدر این مساله ای که راه حل به این سادگی داره رو نپیچون. با ورد دبیر عربی صحبتهای آن دو قطع شد و مانند سایر دانش آموزان به احترام دبیر از جای برخاستند و سکوت کردند. فصل دوازدهم سیاوش کلید را در قفل در چرخاند و وارد منزل شد ، هنوز وارد اتاق نشده بود که چهرۀ پریشان و مضطرب فرنگیس او را سخت نگران کرد و به سرعت از پله ها بالا رفت و خود را به او رساند و با نگرانی پرسید: -اتفاقی افتاده؟ فرنگیس که از شدت اضطراب به لکنت افتاده بود با عجله گفت: -سیاوش هیچی نگو ،فقط برو،بیا این کلید آپارتمان منه، زود باش برو. -چه اتفاقی افتاده؟ | ||||||||
| |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل دوازدهم سیاوش کلید را در قفل در چرخاند و وارد منزل شد ، هنوز وارد اتاق نشده بود که چهرۀ پریشان و مضطرب فرنگیس او را سخت نگران کرد و به سرعت از پله ها بالا رفت و خود را به او رساند و با نگرانی پرسید: -اتفاقی افتاده؟ فرنگیس که از شدت اضطراب به لکنت افتاده بود با عجله گفت: -سیاوش هیچی نگو ،فقط برو،بیا این کلید آپارتمان منه، زود باش برو. -چه اتفاقی افتاده؟ -گفتم برو الان موقع وقت تلف کردن نیست. بعدا با تو تماس می گیرم و همه چیزو برات می گم؛برو. هنوز سیاوش از خانه خارج نشده بود که صدای فریاد پدرش او را میخکوب کرد: -کدوم گوری می ری؟ سیاوش نگاهی به پدرش انداخت که از شدت خشم چشمهایش سرخ بود و به او اشاره می کرد وارد منزل شود. سیاوش که نگران و در عین حال از این برخوردها متعجب شده بود نزد پدرش رفت که با ضربۀ محکمی که به صورتش خورد مات و مبهوت به پدرش خیره شد. -بی آبرو،من چه گناهی کردم که باید تاوان ندانم کاری های تو رو پس بدم؟ فرنگیس که از این برخورد گریه اش گرفته بود ،جلوی سیاوش ایستاد و در حمایت از او گفت: -بس کن منصور تو اصلا از اون پرسیدی که چه اتفاقی افتاده و این طوری قضاوت می کنی؟ -چی رو بپرسم! آبرو و حیثیت من و پیش مدیرش برد، آن جناب رادی که برای چندر غاز پول از من خواهش و تمنا می کنه تا به قول خودش آفتابه لگن برای مدرسه بخره، حالا به من تلفن می زنه می گه جلوی پسرتو بگیر!او... پدر که از فرط عصبانیت نمی توانست خودش را کنترل کند حرفش را قطع کرد و به طرف سیاوش حمله ور شد که باوساطت فرنگیس به اتاقش رفت. پدر سیاوش با ناراحتی خودش را روی مبل انداخت و دوباره بلند ،بلند شروع به حرف زدن کرد : -بی حیا !تا دو سال پیش کفتر باز بودی حالا دختر باز هم شدی؟! خوب خبر مرگت بگو زن می خوام، چرا تو خیابون دوره افتادی و جلوی هر بی سرو پایی رو می گیری! مگه برای تو دختر کمه. تو چی کم داری؟ چرا اینقدر منو عذاب می دی؟... فرنگیس همچنان سعی در آرام کردن شوهرش داشت تا اینکه بعد از گذشت قریب به یک ساعت آرامش به خانه برگشت. فرنگیس به آرامی به همسرش گفت: -آقای راد از تو خواهش کرد این مساله رو دوستانه با سیاوش حل کنی ؟! او از تو خواسته بود بیشتر به فکر سیاوش باشی یا... پدر حرف او را قطع کردو گفت: -به فکرش باشم! این پسر با این کاراش تمام فکر منو مختل کرده! فرنگیس لیوان آبی به همسرش دادو گفت: -تو اشتباه می کنی ، سیاوش تو این خطا نیست، حتما سوء تفاهمی پیش اومده. پدر در حالیکه قرصی را در دهانش می گذاشت آب لیوان را سر کشیدو در ادامه: -تو این خطا نیست! هفت خطی این جونور! -من مطمئن ام منصور. من خودم سه چهار دختر به اون پیشنهاد کردم تا با هاشون دوست شه ولی قبول نکرد حتی با آنها یک کلمه حرف بزنه. -پس تو روی این پسره را به این دخترا باز کردی؟! -این چه حرفیه که می زنی! سیاوش بچه نیست ، ولی تو مثل یک مترسک باهاش رفتار می کنی احساساتش و ،غرورشو جریحه دار می کنی. نفس عمیقی کشیدو ادامه داد: -تو چطور می تونی دست روش بلند کنی!؟ منصور سیاوش تو سن حساسیه، اشتباه کرده؟بسیار خوب با اون حرف بزن چرا... هنوز حرفش تمام نشده بود که همسرش حرفش را قطع کرد و به تندی گفت: -تمامش کن به اندازه کافی این پسره اعصابمو به هم ریخته تو دیگه سوهان روحم نشو! و بعد از جایش بر خاست و ادامه داد: -من می رم شرکت ،امروز هیچ کاری انجام ندادم ، شب دیر وقت میام. *************************** فرنگیس با سینی غذا به سمت اتاق سیاوش رفت و شروع به در زدن کرد و با مهربانی گفت: -سیاوش هنوز هم نمی خواهی در و رو من باز کنی؟ عزیزم ناهار که نخوردی حداقل بیا شامت رو بخور ،سیاوش به خدا من از ناراحتی دارم دق می کنم، حداقل یه حرفی بزن ،یه چیزی بگو. خوب من چه گناهی کردم که با منم قهری؟! فرنگیس هر چه خواهش کرد جوابی از سیاوش نشنید و با ناراحتی سینی غذایش را پشت در اتاق سیاوش گذاشت و رفت. سیاوش که بدونه توجه به حرفهای فرنگیس در افکار خود غوطه ور بود ،باخشم زیر لب زمزمه می کرد: "لعنتی،غرورم و شکستی،خوردت می کنم" | ||||||||
| |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 287
(View Stats)
تشکرها: 708
تشکر شده 1,313 بار در 309 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز فصل سیزدهم سیاوش که از فرط ناراحتی و افکار مشوش شب قبل نخوابیده بود ، صبح زود از جایش بر خاست و قبل از اینکه فرنگیس و پدر ش از خواب بیدار شوند بعد از خوردن صبحانه از خانه خارج شد و به طرف طبقه فرنگیس که آپارتمانی در شمال غربی تهران بود حرکت کرد . ساعت حدود 7:30 بود که به آنجا رسید و از فرط خستگی خوابید، که بعد از گذشت چند ساعت با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد. -خدای من ،چقدر خوابیدم ،ساعت 11 صبح است. و بدون توجه به زنگ تلفن، چشمانش را بست و دوباره نقشه ای را که در سر می پروراند مرور کرد، بعد از گذشت مدتی شماره منزل بیتا را گرفت. باز هم خود بیتا گوشی را برداشت و خیلی سردو رسمی با او سلام و احوالپرسی کرد و از اینکه سیاوش از او شماره تلفن رعنا را خواسته بود در حالیکه بسیار عصبانی شده بود ، با لحنی تند به سیاوش گفت: -ببین سیاوش ، من فقط به خاطر قولی که به تو داده بودم آدرس محله شان رو به تو دادم و همان موقع به تو گفتم که دیگه در این ماجرا هیچ نقشی نخواهم داشت. -ولی... -ولی نداره! یکبار به تو گفتم و فکر می کردم همان یکبار کافی باشه، من اصلا دوست ندارم که رعنا گمان کنه که من می خوام زمینه دوستیش با تو رو فراهم کنم، خوب اگه به تو علاقه داشت خودش شمارشو به تو می داد،ضمنا دیگه در این خصوص با من تماس نگیر و صحبت نکن. حتی اگه با هم دوست شدید دوست ندارم بفهمه که ما با هم فامیل هستیم ،من آبرو مو از سر کوچه نیاوردم همینم مونده بود که... سیاوش حرف او بیتا را نا تمام گذاشت و با ناراحتی گفت: -من هیچ وفت نمی خواستم تو رو ناراحت کنم ،اگه هم نا خواسته موجب ناراحتی تو شدم ،متاسفم. مطمئن باش که دیگه مزاحمت نمی شوم. هیچ وقت... بیتا که از طرز صحبت کردن سیاوش و از اینکه اینقدر تند با او صحبت کرده بود شرمنده شده بود، به آرامی با لحن ملایمی گفت: -سیاوش مطمئن باش که اون این بار شمارشو به تو میده ولی یک چیزو بدون ، علاقه باید دو طرفه باشه، خداحافظ. و در حالی که بغض کرده کرده بود ،بدونه آنکه منتظر جوابی از سوی سیاوش شود گوشی تلفن را در جایش قرار داد. بیتا که خود حس انتقام از رعنا در وجودش ریشه دوانده بود در حقیقت خود او رعنا را تشویق کرد بود تا شماره اش را به سیاوش بدهد ،در اولین گام برای پیاده کردن نقشه اش موفق شده بود .غافل از اینکه خود سیاوش هم دیگر هیچ علاقه ای نسبت به رعنا نداشت و نقشۀ شومی برای این دختر معصوم در سر می پروراند در واقع گرفتن شماره تلفن رعنا خود آغازی بود برای آزارهای روحی رعنا از جانب سیاوش. ************************* برادر کوچک رعنا که ده سال سن داشت در تب می سوخت و مادر رعنا به همراه پدرش برای بهبود حال او، رامین را برای مداوا به بیمارستان بردند،رعنا که بالاخره موفق شده بود خواهر کوچک سه ساله اش را بخواباند نفسی راحت کشید و به سراغ کتابهایش رفت که با صدای زنگ تلفن نفسش در سینه حبس شد. با اضطراب گوشی را برداشت ، حدسش درست بود .خود سیاوش بود و طبق معمول با گرمی و صمیمیت خاصی با او سلام و احوالپرسی می کرد. -خانمی تو هنوز هم نمی خوای جواب سلام مارو بدی؟!! که بالاخره با صدای دلنشین رعنا لبخندی رضایت آمیز برلبان سیاوش نقش بست و بدون معطلی به ضبط تمام حرفهای رعنا با خود پرداخت. **************************** روزها از پی هم می گذشتند و سیاوش یه راحتی توانسته بود احساسات پاک رعنا را چون موم در دستانش بگیرد و هر بار با صحبتهای شیرین و وعده های شیرینتر ،رعنا را پیش از پیش عاشق خود کند. از سوی دیگر فرنگیس هم که از این جریانات بی اطلاع بود،همسرش را راضی کرده بود که سیاوش در محیط آرام طبقه وی درس های عقب افتاده اش را جبران کند و خود وی هم هر روز به سیاوش سر می زد تا سیاوش از نظر خوراک و امکانات هیچ کمبودی نداشته باشد. | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| از, تا, تایپ, داستان, عشق, ناشناس, نفرت |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| باوفا | ناشناس | تایپ | بهارجون | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 14 | ۱۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۲۶ قبل از ظهر |
| مرگ عشق من | ناشناس | تایپ | bibi73 | کتابهای کامل شده ایرانی | 18 | ۲۲ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۱۸ قبل از ظهر |
| عشق بدون قید و شرط | نویسنده ناشناس(تایپ) | شکیبا.1365 | جزیره متروکه کتاب | 11 | ۶ فروردين ۱۳۹۰ ۱۰:۳۴ قبل از ظهر |