| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 554
(View Stats)
تشکرها: 3,567
تشکر شده 5,322 بار در 607 پست
کتاب مورد علاقه : کسی پشت سرم آب نریخت . حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام دوستای گلم اگه دوست داشته باشید از فردا رمان رو بذارم رمان صنم نوشته خانم مهسا طایع امیدوارم خوشتون بیاد ابی تر از دریا هم لهجه ی بارونم رنگ زمین نمیشم از جنس اسمونم ابی روخواب میبنیم ابی روفکر میکنم با واژهای ابی اززندگی میخونم باادمای ابی دنیا قشتگترمیشه رنگای دیگه پیشش کم رنگ میشن همیشه توفتح قله هاوعبورازهر تاریکی هیچ سایه ای حریف رنگ ابی نمیشه بامن بخون که از نو همتا بشیم من وتو بخون که ابی رنگ دلای بیقراره ناصر خان براي ما تو زنده اي فرهاد مجیدی و... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, *mikhak*, -ALI-, .ELHAM., aili, amisha, Donya-70, eteb, farnaz58, fatima983, ghazalehmz, goleyakh117, gord, harimeshgh, helik, Hella, Irani, khale rize, mahdiyeh, majidak, martire, maryammmmmm6, maryam_mariusz, maryam_sm63, Mina, M_V_P, nafas3000, najma20, Niayesh- 74, nina86, OoPs, P@rya, parisaparisa, priya, Rha.sh, rytu, samane7, setare-samavat, shadan30000, shakiii, shalizar3, shide, shili, silvana-63, silverstar, soha.f, Sokout_momtad, triti, Ushya7, YALDA STAR, yeshil, zahra.h, zina, بازباران, باقری, برادپیت, بهارجون, ترنم, خورشید خانم, زری, ستاره یخی, شبنم, لمیس20, م.م.ر, مرواریدجووون, مهستی, یاسمن, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 554
(View Stats)
تشکرها: 3,567
تشکر شده 5,322 بار در 607 پست
کتاب مورد علاقه : کسی پشت سرم آب نریخت . حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز فصل اول 1.1 نور ماه ، اتاق را سایه روشن کرده بود . زیبایی حیرت انگیز ماه ، راحله را به سوی پنجره کشاند ، و او لحظاتی به نظاره ایستاد.با تک ضربه ای که به در نواخته شد ، افکار سرگردان او در هم ریخت و لحظه ای بعد قامت بلند پدرش را دید که در استانه در ظاهر شد . به سویش لبخند زد و او را دعوت به نشستن نمود. اقای ایمانی به دخترش که اکنون در مقابل او نشسته بود خیره شد . راحله خوب می دانست که پدر برای چه به اتاقش امده است ، سرش را پایین انداخت و خود را به مرتب نمودن چین های دامنش مشغول کرد . اقای ایمانی سکوت را شکست و در حالی که لحنی ملایم و غمگین به کلامش داده بود ، گفت : - دخترم ! بلاخره تصمیمت رو گرفته ای یا نه ؟ تا وقتی که خیال من و مادرت از طرف تو اسوده نشه ، نمی تونیم به هلند بریم . راحله چشمان در اشک نشسته اش را به پدر دوخت و به ارامی گفت : - ولی پدر ، من بعد از مرگ سعید به هیچ مرد دیگه ای فکر نکردم ، نمی تونم هیچ کس رو به جای او قرار بدم ! اقای ایمانی سیگاری از جیبش در اورد و ان را گوشه لب نهادو گفت : - می دونم برات خیلی سخته ، از علاقه تو به سعید همه اگاه اند، تو چهار ساله که گوشه این اتاق نشستی و اشک ریختی ، ولی آخرش چی ؟! تو هنوز جوونی... ، تازه صنم هم پدر می خواد، ولی اگر دیرتر اقدام کنی ، سن او بالاتر می ره و وجود یک غریبه رو به سختی نمی تونه تحمل کنه . راحله دسته ای از موهای بلندش را که بر روی پیشانی لغزیده بود ، کنار زد و گفت : - پدر جان شما مطمئنین که صنم... ! راحله نتوانست بیشتر ادامه دهد و دوباره سکوت کرد اقای ایمانی اهی کشید و گفت : - دخترم خوب فکراتو بکن ببین از این سه تا خواستگار ، کدام یک می تونند شوهر خوبی برای تو و پدر مهربانی برای صنم باشن ! این را گفت و راحله را با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت. ******** راحله هشت سال پیش وقتی که هنوز نوزده سال بیشتر نداشت ، عاشقانه بر سر سفره عقد نشت . او به پسر عمویش بسیار علاقه داشت . زندگی انها رویائی بود ، که برای هر دو رنگ حقیقت یافته بود . راحله همچنان که با انگشتان خود قطرات اشک را از گونه اش، پاک می کرد ، روزی را به خاطر اورد که با خجالت در حالی که گونه هایش سرخ شده بود گفت : - سعید تو... ! - من چی ؟! - تو به زودی... به زودی پدر می شی ! و سعید ناباورانه او را در اغوش کشیده بود و ان دو مشتاق و بی قرار تا تولد صنم ،نه ماه را در انتظار سپری کردند. وقتی که سعید با دسته گلی زیبا وارد اتاق شد ، راحله را در بستر خوابیده بود . به ارامی بوسه ای بر پیشانی او زد و گل را داخل گلدان بلوری و زیبایی قرار داد. لحظه ای بعد وقتی پرستار بچه را برای شیر دادن به مادرش تحویل داد ، سعید با دیدن دختری سفید پوست ، با موهای سیاه و چشمانی درشت ، به رنگ میشی ، او را در اغوش کشیده و با شوخ طبعی شروع به اواز خوانی و رقص در اتاق کرده بود . پرستار با عجله خود را به انها رساند و سعید را به خاطر عمل کودکانه اش سرزنش کرد . راحله با یاد اوری ان روز لبخند تلخی بر چهره نشاند و به ارامی زیر لب زمزمه کرد : - یعنی این انصافه که دختر نازپرورده سعید را به مرد دیگه ای بسپارم ، آخ سعید ! چرا رفتی و این گونه تنهام گذاشتی ؟ و بعد به ارامی گریست . ******** فردا صبح راحله با چشمانی پف کرده که اثار گریه و بی خوابی نمایان بود ، برای خوردن چای و صبحانه به پدر و مادرش ملحق شد . خانم ایمانی اندامی باریک و استخوانی داشت . او مدت ها بود که از بیماری کلیه رنج می برد و اکنون برای مداوا و نیز گذراندن بقیه عمر به نزد تنها پسر و عروسش به هلند می رفت . او با دیدن چهره غمزده دخترش احساس اندوه کرد و با نگرانی به همسرش نگریست . اقای ایمانی که خود نیز نگران اینده و سرنوشت تنها دخترش بود ، به ارامی به راحله گفت : - می تونم نظر نهایی ات رو بپرسم ؟ راحله سرش را بلند کرد . در حالی که رنگ پریدگی صورتش اندوه درونی او را نشان می داد ، گفت : - من می خوام شما کمکم کنین . من در زندگی ام یه بار انتخاب کردم حالا می خوام شما منو راهنمایی کنین و... پدر ؟! - چیه عزیزم ؟ - اقای رستگار از نظر من برای زندگی مشترک مناسب نیست ، پسر دائی شما ، رضا هم فکر نکنم احساسات من و صنم رو درک کنه ، چون او مجرده و ازدواج اولشه ، من نمی تونم او رو قربانی زندگی خودم بکنم . خانم ایمانی اهی کشید و دست دخترش را در دست گرفت و فشرد . و سپس به ارامی گفت : - نظرت درباره بهزاد چیه ؟ اقای ایمانی بدون تامل حرف همسرش را ادامه داد و گفت : - راحله جان ! دخترم... ببین بابا ، او هم مثل تو قبلا ازدواج کرده و به علت ناسازگاری همسرش مجبور شده او رو طلاق بده... ، تازه او هم پسر نه ساله ای داره که مادر می خواد . تو می تونی مادر خوبی براش باشی ، در نتیجه صنم هم از نعمت پدر بی بهره نمی شه . چشمان منتظر پدر و مادر به دهان راحله دوخته شد. او در حالی که بغضش را فرو می داد ، گفت : - نمی دونم شاید انتخاب درستی باشه ، ولی... می ترسم او نتونه اینده صنم رو ان طوری که سعید ارزو داشت تامین کنه ! اقای ایمانی لبخندی زد و با مهربانی گفت : - عزیزم ! نگران اینده نباش ، چون هنوز اتفاق نیفتاده ، بهتره به زمان حال فکر کنی . تو درست می گی ، بهزاد وضع مالی خوبی نداره ، اما می تونه مخارج شما ها رو تامین کنه . او با صاحب یک مسافرخانه درجه یک شریکه . منم قول می دم قبل از رفتن ، اپارتمان نقلی کوچکی برات بخرم که با شوهر و بچه هات در ارامش زندگی کنی . از وسایل منزل هم که کم و کسری نداری. خب ! نظرت چیه بابا ؟ - نمی دونم پدر ! هر چه شما صلاح بدونین فقط امیدوارم اشتباه نکرده باشم . اقای ایمانی لبخندی زد و همسرش گونه های دخترش را با مهربانی بوسید. در همین هنگام صنم که تازه از خواب بیدار شده بود ، با چشمانی نیمه باز در حالی که پیراهن توری سبز رنگی به تن داشت خود را در اغوش راحله انداخت . اقای ایمانی او را از میان بازوان راحله بیرون کشید و محکم در اغوش گرفت و بوسید . راحله گفت : - صنم جان فراموش کرده بودی لباس خوابت رو بپوشی یا تنبلی کردی ؟! صنم می خواست لب به معذرت بگشاید که پدر بزرگ به دفاع از او برخاست و گفت : - دختر خوشگل من تو این لباس مثل عروسک های رویایی می شه . بذار همیشه سبز بپوشه و این شادی رو همیشه برای خود حفظ کنه . صنم سرش را در اغوش پدر بزرگ فرو برد . راحله همچنان که به او چشم دوخته بود با خود می اندیشید که : ایا بهزاد به جای سعید می تواند پدر خوبی برای صنم باشد ؟ او صنم را به خاطر شباهت زیادش به سعید بیش از پیش دوست می داشت . ******* | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, *mikhak*, *sara, -ALI-, .ELHAM., aidai, aili, amisha, asalgole, ayda90, azam 24, behnazhmz, Donya-70, farnaz21, farnaz58, fatima983, goleyakh117, Goleyas2, gord, harimeshgh, Hella, Irani, JonasRahimi, kathyn, katy, koyar, ladysadeghi, majidak, marjanagn, maryamale, maryammmmmm6, maryam_mariusz, maryam_sm63, Mina, m_h_n, M_V_P, nafas3000, najma20, Niayesh- 74, nina86, P@rya, parisaparisa, R.A.S.O.O.L, Rha.sh, rytu, samaane, samane7, setare-samavat, shadan30000, shakiii, shide, shili, silvana-63, silverstar, smahmodi, Sokout_momtad, spoorg, triti, Ushya7, zahra.h, zina, اسوده, بازباران, برادپیت, بهارجون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, ستاره یخی, شادئ, شبنم, شهرناز, لمیس20, م.م.ر, مهستی, گنجیشک, یاسمن, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 554
(View Stats)
تشکرها: 3,567
تشکر شده 5,322 بار در 607 پست
کتاب مورد علاقه : کسی پشت سرم آب نریخت . حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 1.2 با دعوت اقای ایمانی بهزاد به همراه پسرش بهنام به منزل انها امد . ساعت پنج بعد از ظهر بود که صدای زنگ در به گوش راحله رسید ، قلبش به شدت می تپید . صنم که پیراهن سفید پرچینی به تن داشت ، خیلی زیباتر از پیش به نظر می رسید . با نگرانی به مادرش می نگریست که رنگ از چهره اشپریده بود . راحله او را در اغوش کشید و بیشتر از خودش نگران اینده صنم بود .صنم چشمان جذابش را به مادر دوخت و وقتی حلقه های اشک را در قاب چشمان مادر دید ، سرش را به شانه او تکیه داد و اجازه داد که رتحله دور از نگاه او اک بریزد . او هنوز کمتر از هفت سال داشت و به خوبی نمی توانست تشخیص دهد که علت نگرانی و اندوه مادرش چیست. راحله کت دامن ابی اسمانی رنگی پوشیده بود و موهایش را در زیر شال زیبای سیاه رنگی پنهان ساخته بود. دقایقی بعد از ورود بهزاد ، راحله دست در دست صنم به اتاق پذیرایی رفت . دلهره عجیبی داشت . بهزاد با دیدن او از جا بلند شد ، بهنام نیز به تقلید از پدر از جای برخاست . صنم خود را پشت راحله پنهان کرد ، و بعد به ارامی کنار مادرش نشست . وضعیت روحی راحله بدتر از ان بود که بتواند به درستی با میهمانانشاحوالپرسی کن . بزاد حدود سی و دو سال سن داشت ، ولی خیلی جوانتر دیده می شد . او قد بلند و چهار شانه بود و موهای سیاه و پرپشتی داشت . چشمان قهوه ای و بینی عقابی ، او را مردی خوش قیافه و جذاب نشان می داد. بهنام از نظر ظاهری شبیه پدرش بود پسری ظاهرا ارام ، اما گرفته و عبوس به نظر می رسید . وقتی راحله سر بلند نمود و نگاهش در نگاه بهزاد گره خورد ، به فکر فرو رفت . ایا براستی می توانست به بهزاد اعتماد کند و سرنوشت خود و صنم عزیزش را به او بسپارد . او هنوز در قلبش سعید را دیوانه وار دوست می داشت ، ولی سعید برایش فقط یک خاطره بود و بس ! وقتی صنم و بهنام به اتفاق هم به دستور اقای ایمانی اتاق را ترک کردند ، بهزاد که فنجان چایش را تا ته سر کشیده بود ، خود را روی مبل جمع و جور کرد و بعد از تک سرفه ای گفت : - راحله خانم ! اگر اشکالی نداره ، من می خواستم در حضور خانم و اقای ایمانی با شما صحبت کنم ؟! - خواهش می کنم ، بفرمائین ! من دو سال پیش از همسرم جدا شدم ، و حالا می خوام زندگی جدیدی رو شروع کنم ، امیدوارم این بار طعم خوشبختی رو بچشم ! اقای ایمانی با تکان سر حرف های او را تایید می کرد . بهزاد ادامه داد: - من می خوام موضوعی رو که برام سوال ایجاد کرده ، مطرح کنم و ان اینه که ایا خانواده شوهر سابق شما ، اجازه داده اند که صنم تا اخر عمر با شما زندگی کنه ؟ راحله اهی کشید و به ارامی گفت : - وقتی سعید با من ازدواج کرد ، زن عموم از دنیا رفت و درست شش ماه بعد از ازدواج ما عموم نیز در اثر بیماری فوت کرد و بعد از مرگ سعید هم ، برای همیشه سرپرستی صنم رو من به عهده گرفتم . بهزاد لبخندی زد و گفت : - پس من مطمئن باشم که دختر کوچولوی نازم برای همیشه کنار مادر مهربانش می ماند ؟! لحن کلام او لبخند را به چهره همه نشاند و ارامشی گذرا بر روح سر گردان راحله حاکم شد . یک هفته بعد راحله و بهزاد در یک مراسم خصوصی و ساده به عقد هم درامدند . اای ایمانی طبق قولی که به راحله داده بود ، اپارتمان کوچک و زیبایی برای انها خریداری کرد و تمام اسباب و اثاثیه منزلش را در اختیار راحله گذاشت . بعد از یک هفته از اقامت راحله در منزل جدید خانم و اقای ایمانی با خاطری اسوده ، ایران را به مقصد هلند ترک کردند. ******* بهزاد روی مبل لم داده بود و روزنامه اش را با ناراحتی ورق می زد ، کم کم از گریه های صنم حوصله اش سر رفته بود . راحله که سعی داشت صنم را ارام کند ، موفق نشد . از جا بلند شد و به اتاق بهزاد رفت موهایش رها و بی هیچ ارایشی بر دوشش افتاده بودند . بهزاد نگاهی گذرا به او انداخت و گفت : - این دختر چشه ؟! راحله از لحن کلام بهزاد تعجب کرد ، اما به روی خود نیاورد و به ارامی گفت : - بهانه مادربزرگش رو می گیره ، در نبودن اونا نمی دونم چطور باید با او کنار بیام ؟! بهزاد از جا جستی زد و به تندی گفت : - ولی من می دونم چطور با او کنار بیام ! راحله با دست پاچگی به دنبالش دوید و گفت : - مگه می خوای چکار کنی بهزاد ؟! تو خودت رو ناراحت نکن ، بلاخره اروم می گیره . - بله ! اروم می گیره ولی تا اون موقع ... و بعد نگاه خشمگینش را به صورت راحله دواند و با چند قدم سریع خود را به صنم که با دستان کوچکش چشمان زیبای خود را می مالید ، از نگاه خصمانه بهزاد بر خود لرزید ، بهزاد دستش را گرفت و او را به طرف خود کشاند و گفت : - چیه ؟ چه خبرته که داد و هوار راه انداختی ، این جا که خونه خاله ات نیست نه نه من غریبم در می اری ! راحله با تعجب به او نگاه کرد . صنم که تا به حال چنین برخوردی را از کسی ندیده بود شگفت زده به بهزاد چشم دوخته بود . راحله با ناراحتی فریاد زد : - بهزاد داری چکار می کنی ؟ این بود تعهدی که به من دادی ؟! راحله این را گفت و بغضش ترکید . بهزاد دست صنم را رها کرد و به سوی راحله چرخید و گفت : - بهتره جناب عالی در این مورد دخالت نکنین ، من می دونم که با بچه ام چگونه برخورد کنم ؟! - بچه ات ؟ ! ولی اون به محبت تو نیاز داره نه این که... بهزاد نگذاشت که حرف راحله به پایان برسد ، دستش را زیر چانه لرزان راحله قرار داد و گفت : - من نمی خوام کسی برام امر و نهی کنه ، فهمیدی ؟! ان روز بهزاد با قهر و ناراحتی خانه را ترک نمود و راحله که احساس کرده بود در مورد بهزاد اشتباه کرده است ، به حال خود گریست . ولی یکباره در گوشه ای از قلبش نور امیدی تابیدن گرفت ، شاید براستی بهزاد احساس پدرانه ای نسبت به صنم دارد و می خواهد او را باب میل خودشتربیت کند . فردای ان روز بهزاد به خانه بازگشت و در چهره ارام و گرم او اثری از کینه و و خشونت پیدا نبود و این باعث خوشحالی راحله گشت . ******* بهنام هر هفته بعداز ظهر پنج شنبه به دیدار مادرش می رفت و عصر جمعه بازمی گشت وقت رفتن خوشحال و سرحال بود ، ولی وقتی برمی گشت ، بهانه گیری هایششروع می شد ، اخم می کرد . ابروهایش را در هم می کشید و به همه پرخاش می کرد به خصوص به صنم و گاهی هم به راحله ، و این زمانی بود که راحله درمانده و متعجب قطره های اشک را بر گونه هایش جاری می ساخت . ان روز وقتی بهنام بار دیگر راحله را (( زن بابا )) صدا کرد راحله با نگاهی غمزده به او نگریست و به ارامی گفت : - عزیزم ! اگه نمی خوای منو مادر صدا کنی ، زن بابا هم نگو ،اقلا منو راحله صدا بزن ! و بعد بهنام با لحنی پرخاشگرانه گفت : - تو زندگی ما رو به هم زدی ، مادرم طلاق نگرفته بود ، فقط یه قهر کوچولو باعث جدایی انونا شد . پدرم اصرار داشت که مادرم برگرده سرخونه و زندگیش ، ولی او لجبازتر از این ها بود که به زودی اشتی کنه ! باور کردن این موضوع برای راحله خیلی دشوار بود ، به سختی کلماتی از دهانش بیرون امد و گفت : - تو چی گفتی بهنام ؟ مادرت طلاق نگرفته ؟ بهنام چرخی زد و گفت : - درست فهمیدی زن بابا ! بابا جونم فقط برای این که مادر رو تهدید کرده باشه با تو ازدواج کرد. حالا مادرم پشیمان شده ، دیگه وقتشه که برگردی خونه ات ، این جا دیگه جای تو نیست . بهنام این را گفت و اتاق را ترک کرد . حرف های بهنام ، قلب مجروح راحله را در هم شکست و بار سنگینی از غصه را بر دوش او نهاد. هنوز بیست روز بیشتر نگذشته بود که بهنام و پدرش ، مالک خانه و زندگی راحله شدند ، گویا بهزاد قصد ان را داشت تا تمام هستی راحله را بر باد دهد . اما در این میان بیشترین اسیب را صنم می دید . *********** وقتی گوشی تلفن را گذاشت ، شوقی وصف ناپذیر تمام وجودش را در برگرفته بود مرتب با خود می خندید و زیر لب چیزهایی می گفت که راحله نمی توانست بشنود . بعد از چند روز که راحله خنده را بر چهره بهزاد می دید برای همین جلو رفت و گفت : - بهزاد جون ! من امروز بهنام و صنم رو می برم بیرون . یه سری چیزا رو هم باید برای مدرسه هاشون بخرم . و وقتی نگاه سرد او را دید ، در حالی که لبخند بر چهره داشت گفت : - تو نگران چیزی نباش ، من خودم پول دارم . بهزاد چیزی نگفت ، گویا اصلا حرف های راحله را نمی شنید . با بی اعتنایی از مقابلش گذشت و با چند قدم سریع به طرف در سالن به راه افتاد لحظه ای بعد صدای بسته شدن در راحله را در جا تکان داد . او سعی می کرد پرخاشگری ها و بداخلاقی های بهزاد را جدی نگیرد ، تنها چیزی که راحله را امیدوار می کرد و او را وادار به زندگی کردن می نمود تنها به خاطر صم بود . او ارزو داشت که دختر نازپرورده اش را ان طور که سعید می خواست به سعادت و خوشبختی برساند . تا چند روز دیگر صنم اماده رفتن به مدرسه می شد و او نخستین گامهایش را بر می داشت تا رویای مادرش را به حقیقت پیوند دهد . ساعتی بعد از رفتن بهزاد ، در یک عصر تابستانی راحله دست در دست صنم و بهنام منزل را ترک کرد . خیابان فرعی که منزل راحله در ان قرار داشت ، زیبا و با صفا بود ، و سکوتی که فقط می شد اهنگ ملایم باد را در ان احساس کرد . انها ساعتی را در پارک قدم زدند بهنام روحیه بهتری پیدا کرده بود و این بار برادرانه با صنم برخورد می کرد . صنم و بهنام با اشتیاق در انتخاب کیف و کفش و لباس نظر می دادند و با شیطنت های کودکانه شان غصه های راحله را به دست فراموشی می سپردند . تنگ غروب بود که راحله با بچه ها به طرف خانه حرکت کردند راله سر راه چند شاخه گل میخک برای تزیین گلدان روی میز گرفت . پس از چند لحظه راحله با خوشحالی کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد . منظره ای که در پیش رویش بود برایش باورکردنی نبود. یعنی چه کسی می توانست چنین زندگی اش را به هم بریزد . به تصور این که مبادا دزد امده باشد برخود لرزید . بهنام و صنم که اشتیاق رسیدن به خانه را داشتند اکنون مات و مبهوت به سالن نگاه می کردند میز و مبلمان وارونه شده بود تابلوها همه شکسته شده بودند گلی در گلدان وجود نداشت پرده های تور رمان دوزی شده تکه تکه شده بود . راحله که وحشت زده به اطراف نگاه می کرد ، یکدفعه چشمانش سیاهی رفت و همان جا کنار پله ها نشست . بهنام و صنم از ترس به هم چسبیده بودند و با نگرانی به راحله که حالا رنگی به چهره نداشت نگاه می کردند با دیدن کفش های بهزاد صنم با دستپاچگی فریاد کشید : - مادذ ! مادر جون ! بابا خونه است . ببین ! و بعد با انگشتان کوچکشکفش های بهزاد را نشان داد که خاک گرفته و کثیف روی فرش رها شده بودند . در همین هنگام نعره بهزاد همه را در جا تکان داد ، وقتی او از اتاقش وارد سالن شد قیافه عجیی داشت . با چشمانی از حدقه درامده و ابروهای در هم کشیده به انها نزدیک شد . صنم و بهنام به درون سالن خزیدند و راحله به سختی از جای بلند شد و با چند قدم ناموزون وارد سالن گردید و در را بست . - کدام گوری رفته بودین ؟!! بهزاد این جملات را با لحنی ادا کرد که نزدیک بود صنم و بهنام از ترس غش کنند . راحله ناباورانه به او نگاهی کرد و به ارامی گفت : - بهزاد چه بلایی سر خانه و زندگی مون اومده ؟!! اتفاقی افتاده ؟! بهزاد بدون این که حرفی بزند گلدان بلوری زیبایی را از روی میز برداشت و ان را به سوی ایینه تما قدی که حاشیه طلایی زیبایی داشت پرت کرد صدای در هم شکستن ایینه قلب راحله را لرزاند و برای لحظه ای نفس را در سینه بچه ها حبس نمود . راحله بی تردید دانست که این ریخت و پاش ها کار کسی جز بهزاد نیست . چشمان قهوه ای جذابشرا به سوی بهزاد دوخت و با لحنی نرم و غمگین گفت : - بهزاد جون چرا این کار رو کردی ؟ او چرخی زد و خود را به راحله رساند ، مقابلشایستاد و دستش را زیر چانه راحله برد و گفت : - چه کسی به شما اجازه داده بود که بیرون برید ؟ - منظورت چیه بهزاد ؟! بهزاد قهقهه ای مستانه سر داد و گفت : - پس نمی فهمی که منظورم چیه ! حالا من به تو می فهمونم که من دوست ندارم زنم از خونه بیرون بره ! این را گفت و سیلی محکمی بر گونه راحله نواخت . صنم فریاد کشید به بهنام پناه برد . بهنام کم و بیش با خصوصیات اخلاقی پدر اشنا بود اما هیچ گاه او را چنین عصبانی و خشمگین ندیده بود . قطره های اشکی که بر صورت داغ را حله می لغزید درد جانکاهی را در وجودش شعله ور می کرد . بهزا روی یک صندلی نشست و در حالی که صدایش را پایین تر اورده بود گفت : - کجا رفته بودید ؟ راحله رفی نزد و اغوشش را برای صنم که با چشمانی اشک الود به او نگاه می کرد گشود و لحظه ای بعد صنم گرمی اغوش مادر را احساس نمود . بهزاد دوباره نعره ای کشید و گفت : - مگر کرید ؟! گفتم کجا رفته بودین ؟ بهنام که راحله را در سکوت دید جلو رفت و به ارامی گفت : - بابا جون ، راحله ، من و صنم را برده بود بازار تا وسایل مدرسه امان را بخره که خرید . ببین چقدر قشنگ اند . و بعد وسایلش را به پدر نشان داد . بهزاد لبخندی به رویش زد و گفت : - مبارکت باشه بابا ! خیلی قشنگ اند راستی امسال چهارم می ری مگه نه ؟! بهنام که فهمید عصبانیت پدر فروکش کرده است خندید و با تکان سر حرف او را تایید کرد . صنم با دیدن لبخند بهزاد خود را از اغوش راحله بیرون کشید و در یک چشم بر هم زدن کیف و کتاب و مانتو و شلوارش را مقابل بهزاد گذاشت و در حالی که لبخند شیرین کودکانه اش چون همیشه صورت زیبایش را در بر گرفته بود گفت : - بابا جون اینا هم وسایل منه که مامان خریده . اخه منم امسال می رم مدرسه ! بهزاد نگاهی به وسایل انداخت و وقتی سربلند کرد نگاه خصمانه ای به راحله انداخت صنم در جا خشکشزد بهزاد از جا جهید و به سمت راحله چند قدمی برداشت و گفت : یادم نمی اد که درباره رفتن صنم به مدرسه به تو جواب مثبت داده باشم ! راحله با دهانی باز به او نگاه کرد . بهزاد او را منتظر نگذاشت و گفت : - بگذار روشن و واضح موضوعی رو برات بگم تو دیگه حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری. دختر کوچولوی جناب عالی هم باید هوای مدرسه رفتن رو از سرش بیرون کنه چون من هیچ علاقه ای به این کار ندارم. ضمنا گفته باشم هیچ خوشم نمی یاد که دوباره راجع به این موضوع حرفی بشنوم ! بهزاد این را گفت و با چاقویی که از جیب شلوار سرمه ای رنگش بیرون کشید وحشیانه به جان مانتو و شلوار و کیف و کفش صنم افتاد و در یک ان همه چیز تکه و پاره شد . راحله چشمانش را بسته بود تا حداقل اشک های معصومانه صنم را نبیند . بهزاد بعد از این که دیگر چیز سالمی در خانه باقی نگذاشت کتش را برداشت و عزم رفتن کرد. صنم که نمی توانست انچه را که اتفاق افتاده بخوبی درک کند تصمیم گرفت که نزدیک بهزاد برود با چشمانی اشک الود به او نگاه کرد و به ارامی گفت : - اخه چرا بابا جون ؟ بهزاد چشمانش را به او دوخت خودش هم نمی دانست چرا چنین می کند . اما خوب می دانست هیچ علاقه ای نسبت به صنم ندارد . صنم که او را در سکوت دید کتش را کشید و گفت : - کجا میری بابا جون ؟ بهزاد با دست قدرتمندش او را به یک طرف پرتاب کرد و سالن را ترک نمود . خرده شیشه های که بر روی زمین افتاده بود دست های ظریف صنم را با خون سرخ او رنگین کردند . راحله بعد از پانسمان زخم های صنم او را با چشمانی گریان در اغوش کشید و ساعت ها اشک های غلطانش را بر صورت خفته صنم چکاند . شب با تمام سیاهی و اندوه بی پایانش رخت بر بست و کم کم تیغه های تیز و تابناک افتاب از گوشه و کنار پنجره ها و از لابه لای کرکره و پرده ها عبور کرده و اندام طلایی خود را بر روی مبل واژگون و خرده شیشه های ایینه و نیز گل های پژمرده که در گوشه ای از سالن افتاده بودند . می گستراند . یک هفته گذشت و بهزاد حتی با یک تماس تلفنی خانواده اش را از موقعیت خویش اگاه ناخت . راحله در حالی که موهای پریشان صنم را نوازش می کرد و با خود می اندیشید که یک انسان چگونه می تواند چنین سنگ دل باشد که زن و بچه هایش را این گونه رها کند. راحله نمی خواست باور کند که در ازدواج دومش دچار اشتباه شده است . بنابراین سعی می کرد همه چیز را به دست فراموشی بسپارد . پدر و مادرش فرسنگ ها از او دور بودند و او اگر بهزاد را ترک می کرد ، پناه دیگری نداشت . ************* پایان فصل اول | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *sara, -ALI-, .ELHAM., aidai, aili, amisha, asalgole, azam 24, behnazhmz, daneshmand, Donya-70, farnaz21, farnaz58, fatima983, goleyakh117, Goleyas2, harimeshgh, Hella, Irani, JonasRahimi, kathyn, katy, koyar, ladysadeghi, mahna, majidak, marjanagn, maryamale, maryammmmmm6, maryam_mariusz, Mina, m_h_n, M_V_P, najma20, nedaj, Niayesh- 74, nina86, P@rya, parisaparisa, Rha.sh, rytu, samaane, samane7, setare-samavat, shadan30000, shakiii, shide, shili, silvana-63, silverstar, Sokout_momtad, spoorg, triti, Ushya7, zahra.h, zina, اسوده, افروز جون, بازباران, برادپیت, بهارجون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, زری, ستاره یخی, شادئ, شبنم, شهرناز, لمیس20, م.م.ر, منيژه, مهستی, گنجیشک, یاسمن, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 554
(View Stats)
تشکرها: 3,567
تشکر شده 5,322 بار در 607 پست
کتاب مورد علاقه : کسی پشت سرم آب نریخت . حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل دوم 2.1 روز اول مهر بود .شور و حال وصف ناژذيري در همه جا ديده مي شد علي الخصوص براي صنم كه مي خواست به مدرسه برود . بعد از راهي كردن بهنام به سوي مدرسه راحله مانتو و شلوار خاكستري رنگي را كه خود براي صنم دوخته بود بر تن او كرد و مقنعه سفيد چونه دار او را بر روي سرشمرتب نمود . دو شاخه گل گلايل نيز در دست صنم جلوه خاصي به او بخشيده بود وقتي صنم كيفش را بر دوش كشيد و اماده رفتن شد . چقدر ديدن اين صحنه براي راحله شور و هيجان خاصي را ايجاد كرده بود . راحله نزديك ائينه ايستاد و به چشمان درشت و زيبايش نگاه كرد . امروز به نظر خوشحال مي امد . نفس بلندي كشيد و در حالي كه لبخند به چهره داشت روسري خود را مرتب كرد. در اين هنگام صنم كه بي صبرانه در بيرون اتاق به انتظار او ايستاده بود فرياد زد : - مادر بيا ببين ! بابا اومده ! راحله با شنيدن اين حرف تكاني خورد خوشحالي چند لحظه قبل در دلش رسوب كرد و با چند قدم سريع خود را از اتاق بيرون كشيد . بهزاد را ديد اما در ان ساعت او ديگر زيبا نبود خسته و ژوليده با موهاي درهم ريخته و كثيف ، راحله هيچ وقت او را با چنين وضعينديده بود . در حالي كه نمي توانست تعجبش را پنهان سازد . به سوي او رفت و با لحني نرم و ارام گفت : - سلام بهزاد ! به خونه ات خوش امدي . حالت خوبه ؟! اتفاقي افتاده ؟! بهزاد چيزي نگفت و به سختي خود را به داخل اتاق كشاند ، چشمانش قرمز شده بود ، و تلو تلو مي خورد وقتي به اولين صندلي رسيد ، خود را روي ان رها كرد . راحله با نگراني به او نزديك شد و دستش را در دست خود فشرد و با لحني غمگين گفت : - چي شده بهزاد ؟! حالت خوب نيست ! وقتي سرش را نزديك او برد و خواست كمكش كند ، بوي تندي به مشامش رسيد . در يك لحظه راحله مانند مجسمه اي در جا خشكش زد ، دهانش از تعجب باز ماند و چند قدمي خود را به عقب كشيد . و نجوا كنان زير لب گفت : - خداي من !... باورم نميشه ! بهزاد نيم نگاهي به راحله كه اكنون با نگراني به او چشم دوخته بود ، انداخت . مانتوي بلند سياهي به تن داشت و روسري نخي قهوه اي رنگش را نيز به سر كشيده بود . ناگاه خشم و عصبانيت به بهزاد هجوم اوردند و او چون حيواني مجروح بر خود پيچيد . سعي كرد از جا بلند شود ولي بدنش سست و بي حال بود . با فشاري كه به ژاهايش وارد كرد ، بلاخره از جا بلند شد . در همين لحظه احساسكرد نيروي فوق العاده اي در او ايجاد شده است . به سوي راحله پيش رفت و مقابلش ايستاد . دوباره همان بوي تند دهانش را با نفس هاي سريع به صورت راحله پاشاند و قهقه اي سر داد . همه حركاتش به نظر راحله غير ارادي و احمقانه امد . بهزاد با يك حركت سريع به جان راحله افتاد ، مانتويش را بر تن او تكه پاره كرد و چون گربه وحشي به صورتشچنگ انداخت . فرياد دلخراش راحله در اتاق پيچيد و لحظاتي بعد اندام باريك و بلندش در زير ضربات وحشيانه مشت و لگد بهزاد خرد شد . صنم كم مانده بود از ترس غش كند ، ولي به خود جرات داد و به سوي مادر دويد . سعي كرد مادرش را از زير دست و پاي بهزاد نجات دهد .گريه مي كرد و با صداي خوش اهنگ خود مي گفت : - بابا جون چي كارشداري ؟! اخه او چه كار كرده است ؟! سيلي محكمي كه در اين هنگام بر گونه هاي كوچك صنم نواخته ، او را از حال برد . راحله فرياد كشيد و با يك حركت سريع خود را نجات داد و به صنم رساند ، بهزاد نفس نفسمي زد و عرق صورت خشك و بي روح او را مرطوب كرده بود .تمام بدن راحله مجروح و خوني شده بود ، اشك هاي داغ او سيل اسا بر گونه هايشمي غلتيد و به سختي لب هاي مجروحش را باز كرد و به بهزاد كه اكنون از فرط خستگي گوشه اي نشسته بود گفت : - ديوانه شدي ؟ اين وحشي گري ها چيه از خودت در مي اري ، مگه ما چي كار كرديم كه اين طوري به جونمون افتادي؟ بهزاد مشت ديگري به دهان او كوبيد و با صدايي كه اهنگ مستي در ان بود گفت : - مگه به شماها نگفته بودم كه حق ندارين... از خانه... خارج بشين ... ؟ مگه من نگفتم... صنم حق نداره... به مدرسه... بره؟ پس اين شال و كلاه ها... چيه ؟ راحله وحشت زده ، صنم را كه در اغوشش بود به سينه فشرد و گفت : - ولي تو چنين حقي نداري ! صنم بايد به مدرسه بره ، و من هم براي خريد مجبورم بيرون برم . بهزاد نگاه تيزي به او انداخت و چشمانش را باريك نمود . راحله دوباره به او نگاه كرد و گفت : - بويگندت تمام خونه رو گرفته ، يك لحظه ديگه هم نمي تونم تو رو تحمل كنم ، برو بيرون ! اين جمله ها را او محكم و با قاطعيت ادا كرد . بهزاد نعره اي كشيد و به سويش حمله كرد : - مي كشمت لعنتي ! صنم به گوشه اي پرت شد و بهزاد دست هايش را كه اكنون قدرتي باور نكردني داشتند به دور گلوي راحله حلقه كرد و سنگيني بدن خود را نيز روي او انداخت . صنم صداي ناله راحله را مي شنيد ، اما قدرت تحرك و چشم گشودن نداشت . راحله تقلا مي كرد و سعي داشت براي يك لحظه هم كه شده نفس بكشد . ولي بهزاد بي رحمانه گلويش را مي فشرد . با ديدن چشمان از حدقه در امده راحله بهزاد شروع به خنديدن نمود . ان قدر بلند و مستانه قهقهه مي زد كه كم كم دستانش رها شد و راحل توانست خود را از چنگال او نجات دهد . به سختي نفسي كشيد و سپس از هوش رفت . افتاب گرمابخش اولين روز مهر ماه كم كم به اتاق نفوذ كرده بود . صداي دلنشين موذن كه از راديوي همسايه پخش مي شد ، صنم را به خود اورد و او كه همچنان روي زمين افتاده بود ، پلكهايش را را از هم گشود . به ذهنش را به كار انداخت و با ياداوري انچه كه گذشته بود ، بر خود لرزيد . چشم هايشرا در قاب انها چرخاند و نگاه ماتم زده اش را به راحله دوخت . چشمانش سياهي رفت و او نمي توانست به درستي اطراف را ببيند ، درخشش قطره هاي اشك داغ را بر گونه هايش احساس كرد كه هر لحظه بر تعداد ان افزوده مي شد . ناگهان صداي زنگ در او را از جا پراند و احساس كرد قلبشبه پرواز در امده است . دوباره صداي زنگ در سالن پيچيد . صنم كه احساس كوفتكي مي كرد به سختي خود را بالا كشيد و سنگيني بدنش را بر روي دو پا انداخت . راحله هم چنان بي حركت روي زمين افتاده بود . صنم با پاهاي لرزان به سوي در پيش رفت . از ارامش خانه دانست كه بهزاد دز خانه نيست و از تصور ان كه در را باز كند او را مي بيند دستانش يخ زد . ولي بهزاد كليد داشت و در نمي زد . در يك ان تصور بهنام كه اكنون اولين روز مدرسه را طي كرده بود ، او را خوشحال كرد . به سختي خود را به در رساند و با انگشتهاي كه از ترس مي لرزيدند ، در را گشود . بهنام با حالتي عصبي مقابلش ايستاد و با خشم گفت : - مي دوني پنج دقيقه است كه مرتب زنگ مي زنم ، شماها كجا بودين ؟! و ناگاه با ديدن كبودي صورت صنم ، كيف و كتاب ها از دستانش رها شدند با كفش داخل سالن شد و هم چنان با ناباوري صنم را نگاه مي كرد . - چي شده صنم ؟ كي اين بلا رو سرت اورده ؟! بهنام اين را گفت و ارام دستش را بر گونه متورم صنم كشيد . در همين هنگام صداي ناله اي توجهشان را به خود جلب كرد . صنم شتابان به سوي راحله رفت و بهنام كه نمي دانست چه پيش امده است خود را به انان رساند با ديدن راحله در جا ايستاد ، بغضگلويش را فشرد و يك باره احساس محبتي عميق به جانش چنگ انداخت و كنارش نشست . تكه هاي خون خشك شده در اطراف راحله ديده مي شد ، صورتش متورم و لب هايشبرگشته بود ، بيني اش زخمي و اثار كبودي بر گلويش به وضوح ديده مي شد . صنم و بهنام هر دو وحشت زده به هم نگاه كردند . بهنام با صدايي لرزان گفت : - صنم نمي خواي به من بگي چي شده ؟ اخه چه كسي با شماها اين كارو كرده ؟ صنم در حالي كه ارام اشك مي ريخت گفت : - بهتره اول مادر رو به بيمارستان برسونيم ، بعدا برات ميگم ! بهنام گفت : - ولي اون كه نمي تونه از جاش حركت كنه . ما هم كه نمي تونيم تنهايي او را به بيمارستان برسونيم . اندكي فكر كرد و ناگاه از جا پريد و گفت : - بهتره از همسايه طبقه پايين كمك بگيريم . صنم با تكان سر حرف او را تاييد كرد و بهنام فورا به سوي در دويد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, *mikhak*, *sara, -ALI-, .ELHAM., aidai, aili, amisha, ayda90, azam 24, behnazhmz, daneshmand, Donya-70, farnaz58, fatima983, Goleyas2, harimeshgh, Hella, Irani, JonasRahimi, kathyn, katy, koyar, majidak, marjanagn, maryamale, maryammmmmm6, maryam_mariusz, maryam_sm63, Mina, m_h_n, nedaj, Niayesh- 74, nina86, P@rya, parisaparisa, Rha.sh, rytu, samaane, samane7, shadan30000, shalizar3, shide, shili, silvana-63, Sokout_momtad, spoorg, triti, Ushya7, zahra.h, zina, آرشا, اسوده, افروز جون, بازباران, بهارجون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, ستاره یخی, شادئ, شبنم, شهرناز, لمیس20, م.م.ر, مهستی, گنجیشک, یاسمن, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,072 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز لطفا در تایپیک های تایپ کتاب پست ندید ... تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, -ALI-, .ELHAM., aili, amisha, asalgole, farnaz58, goleyakh117, hamideh, harimeshgh, Hella, kathyn, majidak, maryamale, Mina, M_V_P, Niayesh- 74, P@rya, Rha.sh, rytu, samane7, shadan30000, shide, shili, silvana-63, Sokout_momtad, Ushya7, zina, بازباران, بهارجون, حاجی بلا, شبنم, لمیس20, م.م.ر, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 554
(View Stats)
تشکرها: 3,567
تشکر شده 5,322 بار در 607 پست
کتاب مورد علاقه : کسی پشت سرم آب نریخت . حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 2.2 طبقه پايين اپارتمان را خواهر و برادر دانشجويي كه از شهرستان امده بودند در اختيار داشتند . مهري و محسن خواهر و برادري صميمي و خوش قلب و مهربان بودند ، ولي كمتر با همسايه ها رفت و امد داشتند زيرا گرفتاري درسي كه داشتند خيلي كم پيش امده بود با همسايه ها ارتباط برقرار نمايند. بهنام لحظه اي ايستاد و بعد با ترديد زنگ در را فشار داد . لحظه اي بعد در باز شد و دختر جواني با قد بلند و موهاي بافته شده و چشماني كه حالتي پرسشگرانه داشتند ، در استانه در ظاهر شد . - سلام ! - سلام اقا پسر ! چه كار داري ؟ - من بهنام هستم ، پسر همسايه تون ، طبقه بالا ! دختر جوان لبخندي زد و گفت : - خوشبختم ، بفرماييد تو ! - خيلي ممنون ! اومدم از شما درخواست كمك كنم ، كمكم مي كنين ؟ مهري شانه هايش را بالا انداخت و باز با همان لحن مليح گفت : - چه كمكي از من ساخته است ؟ بهنام وضعيت مادرش را براي او توضيح داد و اين كه نمي داند در نبود او چه اتفاقي افتاده است . مهري چهره اش را در هم كشيد و با تعجب به او نگاه كرد . او نيز صدايي را نشنيده بود ، زيرا دقايقي قبل وارد منزل شده بود . بهنام كه او را در سكوت ديد ، با لحن غمگين كودكانه اش ، در حالي كه سرش را به سمتي كج كرده و ابروهايش را بالا انداخته بود ، گفت : - كمك مي كنين ؟ مهري به رويش لبخند زد دست او را به گرمي فشرد و با تكان سر امادگي خود را اعلام كرد . ساعت يك بعداز ظهر را نشان مي داد كه اژير امبولانس زوزه كشان سكوت كوچه را در هم شكست . به كمك همسايه طبقه پايين راحله را به بيمارستان منتقل كردند . علاوه بر اين كه به عقيده دكتر شوك عصبي بر راحله وارد شده بود . اثار دلخراشضرب و شتم بر تمام بدنشديده مي شد . غروب بود و وقتي كه راحله از سوالات سر سام اور پزشكان مبني بر چگونگي اين واقعه به تنگ امده بود . به هيچ وجه نمي خواست حقيقت ماجرا را بازگو كند . افتادن از پله ها را بهانه كرد و به زحمت خود را از چنگال پرسش هاي انان نجات داد و همراه مهري كه تا ان وقت از روز را صرف او كرده بود . راه خانه را در پيش گرفت . سه روز بعد وقتي راحله به خود جرات داد و به ايينه نگريست از ديدن ان چهره كبود و مجروح بر خود لرزيد و اشك هاي داغي بر صورتش مي چكيد با دست پاك كرد . هيچ گاه تا ان حد احساس شكست و نابودي نكرده بود . او در طول يك ماه زندگي با مردي كه در اوايل خوش برخورد و مهربان بود ، دانست كه صد در صد در انتخابش اشتباه كرده است . زيرا بهزاد مردي شرور و بي رحم بود و علاوه بر اي شقاوتي كه بر خانواده اش روا مي داشت ، نشان مي داد كه معتاد هرويين و الكل بود چيزي كه راحله هرگز تصورش را هم نمي كردو از ان وحشت داشت . بهنام اصرار داشت كه صنم به مدرسه برود و توجهي به انچه كه بهزاد گفته نداشته باشند ، ولي صنم انقدر ترسيده بود كه حتي جرات نمي كرد از پنجره اتاقش حتي نيم نگاهي به كوچه بياندازد . بعد از ظهر پنج شنبه بود و طبق قرار ، بهنام بايد به ديدار مادرش مي رفت . ولي با توجه به اصرار راحله حاضر نشد انها را تنها بگذارد و به خانه مادرش برود . مادر بهنام كه دلواپس شده بود به خانه انها تلفن كرد و چون ديد بهنام نمي خواهد بيايد گفت كه خود به ديدارش مي ايد ولي بهنام با دستپاچگي گفت كه تا دقايقي ديگر سر كوچه منتظر مادرش خواهد بود ، تا به خانه اش برود . وقتي بهنام گوشي را گذاشت با نگراني به راحله نگريست و بلافاصله براي تعويض لباس به اتاقش رفت . او ديگر هيچ كينه و حسادتي نسبت به راحله و صنم نداشت ، بلكه با تمام وجودش انها را دوست مي داشت . هنگام خداحافظي راحله صورتش را بوسيد و از او خواست كه كوچكترين حرفي در مورد اختلافات او و بهزاد به مادرش نزند و به مادرش اطمينان بدهد كه او در رفاه و اسايش زندگي مي كند . بعد از رفتن بهنام كه صنم احساس تنهايي بيشتري مي كرد به اغوش راحله پناه برد . وقتي راحله گرماي وجود دختر نازپرورده اش را احساس كرد تصميم گرفت همين كه بهزاد به خانه برگشت با او صحبت كند و اگر هم چنان با خشم و عصبانيت رفتار كرد ديگر چاره اي جز ان ندارد كه براي خوشبختي هم شده از دست چنين مرد درنده خويي نجات دهد . صنم احساسگرسنگي مي كرد و چيزي هم در خانه براي خوردن پيدا نمي شد . راحله با ان وضعي كه داشت نمي توانست از خانه بيرون رود .راحله از صنم خواست كه تا سر كوچه برود و چيزي بخرد اما ترسي كه از بهزاد در گوشه قلب صنم جاي گرفته بود حتي در بدترين شرايط نيز جرات بيرون شدن از خانه را به او نمي داد. ان شب صنم با چشمان گريان و خسته و گرسنه سر بر زانوي راحله گذاشت و به خواب رفت . راحله بي قرار و مضطرب تا سپيده صبح اشك ريخت . بعد از اداي نماز چادرش را بر سر كشيد و براي خريد نان دقايقي را به انتظار ايستاد . بوي نان داغ مشامش را نوازش داد و گرماي مطبوع نان او را به وجد اورد . و با حرص تكه اي از ان را جدا كرد و به دهان گذاشت . ولي دو دندان شكسته و زخم دهان اين اجازه را به او نداد. ديگر خريدهايش را انجام داد و با سرعت خود را از مغازه بيرون انداخت و از اين كه ديگر نگاه هاي سنگين فروشنده را بر كبودي صورتش نمي ديد نفس راحتي كشيد . كليد طلايي رنگش را به در ورودي اپارتمان انداخت با عجله پله ها را پيمود و وقتي وارد سالن شد و صنم را در خواب ديد احساس ارامشكرد . لحظه اي بعد سفره صبحانه را پهن كرد . بخار شير داغ از ليوان بلند مي شد . بشقاب نيمرو نيز همراه نان سنگك داغ بر سفره چيده شده بود . راحله با خوشحالي به سراغ صنم رفت انها از ديروز چيزي نخورده بودند . دست هايش را براي بيدار كردن صنم به سوي او دراز كرد ، ولي احساس كرد انگشتانش در اب جوش فرو برده است ، با نگراني سر صنم را بالا كرد ولي از شدت تب چهره اش به كبودي مي زد . - صنم جان !... صنم دخترم ، چشمات رو باز كن... صنم ... عزيزم ! و وقتي هيچ عكس العملي از صنم نديد بغض گلويش را فشرد . به سرعت شروع به پاشويه نمودن او كرد ، اما تب صنم به اندازه اي شدت داشت كه حوله هاي خيس به سرعت رطوبت خود را از دست مي دادند . بلاخره راحله فهميد كه اين كار هيچ فايده اي ندارد . دوباره چادرش را به سر كشيد و باور كردن اين موضوع كه صنم از نيمه هاي شب دچار تب شده قلبش را فشرد . دست راستش را زير سر صنم برد و با دست چپ اندام او را بالا كشيد ، ولي چادر از سرش افتاد و او مجبور شد صنم را در رختخواب گذاشته و مانتويش را بپوشد . لحظاتي بعد صنم را در اغوشكشيد و با عجله سالن را ترك كرد و به سختي توانست با نوك انگشتان پا در سالن را ببند . پله ها را به سختي پايين امد و و طول كوچه را با قدم هاي ناموزون در حالي كه سنگيني بدن صنم دستهايش را خسته كرده بود ، طي كرد . كنار خيابان به انتظار ايستاد ،كسي به او توجهي نمي كرد ،با خود انديشيدكه گويا در اين شهر يك قلب مهربان و يك حس انسان دوستانه در كسي پيدا نمي شود . ترمز تاكسي مقابل پايش افكار او را از هم گسيخت : - كجا مي ري خواهر ؟ راننده ميانسالي بود ، راحله با لحني درد الود گفت : - لطفا منو به نزديكترين بيمارستان برسونين ! او به صندلي عقب تاكسي تكيه داد و چشمان درشتش را كه اكنون در اشك نشسته بود و كبودي وحشتناكي در پايين ان ديده مي شد به صنم دوخت كه گويا در اتش مي سوزد . راننده با ديدن بيمارستان پا را بر روي پدال ترمز فشرد راحله از او تشكر كرد و به زحمت توانست خود را از تاكسي بيرون بكشد ، در حالي كه دستهايش ديگر ياراي كشيدن سنگيني بدن صنم را نداشتند . راننده نيم نگاهي به او انداخت و گفت : - خواهر كرايه اتون چي شد ؟ راحله لبش را به دندان گزيد و از اين كه كيف پولش را به همراه نياورده بود اظهار شرمندگي كرد . راننده سري تكان داد و گفت : - اشكالي نداره ، ولي چطور مي خواي هزينه دخترت رو به دكتر بپردازي ؟! راحله لبخندي تلخ زد و گفت : - بلاخره مردم انسانيت رو كه فراموش نكردن بچه ام داره از تب مي سوزه ! راننده تبسمي كرد و از راحله خواست اگر به كمك احتياج دارد انها را تنها نگذارد ولي راحله تشكر كرد و راننده بعد از خداحافظي دور شد . راحله با بدني سست و بي حال وارد اپارتمان شد و براي گرفتن نسخه صنم كه اكنون در بيمارستان بستري شده بود بايستي به خانه مي امد تا مقداري پول كه در خانه داشت بردارد . غم سنگيني در دل احساس مي نمود ، چشمان درشت او هم چنان در اشك نشسته و بي فروغ بودند . چقدر ارزو مي كرد كه در ان لحظه پدر و مادرش در كنارش بودند . تحمل بيماري صنم از همان كودكي جان راحله را به درد مي اورد و او خود بي تاب تر از صنم مي شد . در حالي كه سرش را پايين انداخته بود وارد سالن شد يك جفت كفش خاك گرفته اي كه بر روي فرش دهن كجي مي كردند ، وجود راحله را لرزاند .نگاهش را از روي فرش برنداشت . تا اين كه وجود بهزاد را در كنار خود احساس نمود . به ارامي نگاه سرگردان خود را از نوك انگشتان بهزاد بالا برد ، تا نگاهش با نگاه خصمانه او تلاقي كرد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, *mikhak*, *sara, -ALI-, .ELHAM., aili, amisha, azam 24, behnazhmz, farnaz58, goleyakh117, Goleyas2, harimeshgh, Hella, Irani, JonasRahimi, kathyn, katy, koyar, mahna, majidak, marjanagn, maryammmmmm6, maryam_mariusz, Mina, M_V_P, nafas3000, nedaj, Niayesh- 74, nina86, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Rha.sh, rytu, samaane, saman84, samane7, shadan30000, shide, shili, sirius, Sokout_momtad, spoorg, triti, Ushya7, YALDA STAR, zahra.h, zanbagh, zina, آرشا, اسوده, افروز جون, بازباران, بهارجون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, ستاره یخی, شادئ, شبنم, لمیس20, م.م.ر, گنجیشک, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,072 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 554
(View Stats)
تشکرها: 3,567
تشکر شده 5,322 بار در 607 پست
کتاب مورد علاقه : کسی پشت سرم آب نریخت . حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 554
(View Stats)
تشکرها: 3,567
تشکر شده 5,322 بار در 607 پست
کتاب مورد علاقه : کسی پشت سرم آب نریخت . حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, *mikhak*, .ELHAM., asalgole, behnazhmz, farnaz58, ghazalehmz, Goleyas2, harimeshgh, Irani, JonasRahimi, katy, maryammmmmm6, maryam_mariusz, Mina, m_h_n, M_V_P, nedaj, P@rya, rytu, samaneh60, shadan30000, shide, sirius, spoorg, triti, Ushya7, zanbagh, zina, zohre64, بازباران, ستاره یخی, لمیس20 |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اسکن, تایپ, رمان, صنم, طایع, مهسا, نیمه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ناز و نیستی | مهسا طایع | تایپ | Idin98i | کتابهای کامل شده ایرانی | 51 | ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۲:۳۴ قبل از ظهر |
| صنم | مهسا طایع (تایپ) | Mina | کتابهای کامل شده ایرانی | 33 | ۱۵ دي ۱۳۸۹ ۱۱:۳۸ قبل از ظهر |
| قاصدک | مهسا طایع (تایپ) | asma66 | کتابهای کامل شده ایرانی | 29 | ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر |
| شب های بی ستاره | مهسا طایع (تایپ) | ستاره یخی | کتابهای کامل شده ایرانی | 32 | ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ۰۱:۰۲ قبل از ظهر |