| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت : در همین نزدیکی...!
نوشته ها: 3,876
تشکرها: 25,471
تشکر شده 64,932 بار در 6,088 پست
کتاب مورد علاقه : بربادرفته.بادموسمی | پست معمولی : +1 امتیاز مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفّقيت چيست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بيا تا راز موفّقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.. مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفّقيت چيست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بيا تا راز موفّقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.. سقراط از او خواست که به سوي رودخانه او را همراهي کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسيدند و به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانهء آنها رسيد. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوي بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند که رنگش به کبودي گراييد و بالاخره توانست خود را خلاصي بخشد. همين که به روي آب آمد، اوّل کاري که کرد آن بود که نفسي بس عميق کشيد و هوا را به اعماق ريه فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد، "زير آب که بودي، چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا." سقراط گفت، "هر زمان که به همين ميزان که اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي، تلاش خواهي کرد که آن را به دست بياوري؛ راز ديگر ندارد." | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت : iran
نوشته ها: 352
تشکرها: 2
تشکر شده 791 بار در 114 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز روزی سقراط، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید. پاسخ داد «در راه که میآمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بیاعتنایی و خودخواهی تمام گذشت و رفت! من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم». سقراط گفت «چرا رنجیدی؟» مرد با تعجب گفت «خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحتکننده است». سقراط پرسید «اگر در راه، کسی را میدیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود میپیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده میشدی؟» مرد گفت «مسلم است که هرگز دلخور نمیشدم. آدم که از بیماربودن کسی دلخور نمیشود». سقراط پرسید «به جای دلخوری چه احساسی مییافتی و چه میکردی؟» مرد جواب داد «احساس دلسوزی و شفقت. سعی میکردم طبیب یا دارویی به او برسانم». سقراط گفت «همهی این کارها را به خاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی، آیا انسان، تنها جسمش بیمار میشود؟ آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده میشود؟ بیماری فکر و روان، نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند، در آن لحظه بیمار است. done. | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : کوالالامپور
نوشته ها: 27,682
تشکرها: 50,685
تشکر شده 193,944 بار در 27,968 پست
کتاب مورد علاقه : The Thorn Birds | پست معمولی : +1 امتیاز هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید! در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد:”لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.”مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:”نه،فقط در موردش شنیده ام.”سقراط گفت:”بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست. حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی”آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟”مردپاسخ داد:”نه،برعکس…”سقراط ادامه داد:”پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟”مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد:”و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟”مرد پاسخ داد:”نه،واقعا…”سقراط نتیجه گیری کرد:”اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟] خواهری به نامِ بهار، دیریست گمشده ست با چشمهای روشنِ برّاق با گیسویی بلند، به بالای آرزو. هر کس ازو نشانی دارد، ما را کند خبر..... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,163
تشکرها: 17,360
تشکر شده 28,054 بار در 3,047 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ینم متن انگلیسیشه اومدم تایپیکشو بزنم دیدم هست تایپیک فارسیش گفتم همینجا انگیلیسیشم بزارم ![]() Success - Socrates A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water. The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air. Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret. دستهایم نمیرسند تا ستاره آرزوهای محال را برایتان بچینم؛ آنچه از چیدن ستاره برایم مهمتر است، رویای ناب آرامشتان است؛ صمیمانه آن را برایتان میخواهم♥ | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| Banned تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت : تهران و اعتقاد به دین زرتشت دارم . زرتشتی هستم تو قلبم
نوشته ها: 1,058
تشکرها: 3,666
تشکر شده 5,771 بار در 994 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret موفقیت و سقراط مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد. | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰
نوشته ها: 832
تشکرها: 7,195
تشکر شده 2,843 بار در 927 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز موافقم!!!! ![]() دور ورم زیاد دیدم!!![]() برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| socrates, success, از, انگليسي, این, بزرگ, ترجمه, جواب, حكايت, داستان, در, دهید؟, را, راز, رمز, زبان, زيبا, سقراط, سه, شایعه, فارسي, موفقيت, موفقیت, می, نگاه, يك, پرسش, پند, پندی, چگونه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| حکایات ملانصرالدین ! | sue.sun | داستان های کوتاه و حکایات | 24 | ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۲:۰۳ بعد از ظهر |
| حکایات تاریخی | .LiLiM. | تاریخ ایران | 31 | ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۱۰:۳۳ قبل از ظهر |
| سقراط | * Star | اخبار کتاب | 0 | ۲۴ اسفند ۱۳۸۹ ۱۲:۵۴ بعد از ظهر |
| فلاسفه پیش از سقراط | SaRa | فلسفه و منطق | 0 | ۵ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۴۲ بعد از ظهر |