بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض درد من و تو | زهره قوی بال | نیمه تایپ

سلام بچه ها،من اومدم با پنجمین کتاب عشق شیوا هنو تموم نشده! ولی آخراشه با این حال تایپ رمان "درد من و تو" رو هم شروع می کنم




نام کتاب: درد من و تو
نام نویسنده: زهره قوی بال
چاپ:چاپار فرزانگان
سال چاپ: بهار 1380
تعداد صفحه: 286



هستم اگر می روم
گر نروم نیستم



ویرایش توسط nasi & somi : ۱ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۳۶ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

فصل یک


اتومبیل آلبالویی طبق معمول هر هفته پس از ساعتی گشت و گذار در خیابان های شلوغ شهر در کوچه مورد نظر توقف کرد.اما نه مثل همیشه و نه در جای همیشگی این بار به طور ناگهانی و در وسط کوچه در حالی که ده جفت چشم غمگین و ناراحت به آن خیره شده بود.این دفعه علاوه بر او راننده هم پیاده شد و به دنبال آن سر و صدای بچه ها بلند شد.سر و صدایی که محتوای آن پرخاش و سرزنش بود.به خاطر توپ فوتبال بی ارزشی که چندان قیمتی نداشت.اما برای آنها تنها وسیله با ارزشی بود که برای بازی داشتند.حالا با شنیدن صدای ترکیدن آن قلبشان جریحه دار شده بود و بیچاره فرد مقصر،زیرا نگاه هیچ یک از دوستانش با او مهربان نبود.آنها گفتند: "این همه زحمت کشیدیم و پول جمع کردیم،دیدی آخرش چه شد.حتی یک هفته هم با آن بازی نکردیم.همه ی تقصیر تو بود،علی."
علی با شرمندگی گفت: "ببخشید،بخدا ماشین را ندیدم."
خانمی از اتومبیل پیاده شد و به بحث آنها خاتمه داد و گفت: "خیلی خوب،حالا توپ مال کدام یک از شما بود؟"
یکی از بچه ها که اسمش مرتضی و به نظر بزرگتر از بقیه بود،پاسخ داد:"مال همه مان خانم،یک ماه بود که پول توجیبی هایمان را جمع کردیم تا توانستیم آن توپ را بخریم."
-خیلی خوب ناراحت نباش.بیا جلوتر ببینم،چند سالت است؟
-سیزده سال.
-پس برای خودت مردی هستی و برای بقیه مثل برادر بزرگتر،درسته؟
-ما همه مان مثل برادریم خانم.سالهای زیادی است که با هم دوستیم.
در آن لحظه خانم اسکناسی از کیفش بیرون آورد و گفت: "بیا پسر خوب،این را بگیر یک توپ دیگر بخرید.بعد از این هم دیگر با هم دعوا نکنید.حیف است دوستان خوبی مثل شما به خاطر چنین چیزهای کوچکی با هم دعوا کنید."
بچه ها بی توجه به صحبت های او؛با تعجب به اسکناسی که در دست دوستشان بود،نگاه می کردند.در آخر مرتضی گفت: "اما خانم قیمت توپ ما خیلی کمتر از این بود."
-مهم نیست می توانید با بقیه پول یک چیزی بخرید و بخورید.
بعد خداحافظی کرد و سوار اتومبیل شد و مقابل خانه ی مورد نظر که صاحب آن زن و شوهر پیر و تنهایی بودند،توقف کرد.


* * *

صبح روز شنبه نیما جوانترین جراح مرد بیمارستان به محض دیدن آتوسا با گفتن "سلام دکتر"،جلو رفت و ادامه داد: "روز پنجشنبه در جوار دوستان خوش گذشت؟"
آتوسا متوجه منظور او شد و در حالی که در دل به لحن نیشدار و افکار او می خندید جواب داد:"بله،مگر می شود بد بگذرد.آن هم در کنار دوستان."بعد لبخندی زد و با گفتن: "فعلا با اجازه." راهی اتاق خودش شد.اما نیم ساعت بعد در اتاق رئیس بیمارستان دوباره همدیگر را دیدند.رئیس بیمارستان آنها را برای مشورت درباره ی جراحی مغز پسر بچه ی یازده ساله ای که بین مرگ و زندگی دست و پا می زد و فقط بیست و درصد به زنده ماندنش امید می رفت،خواسته بود.ساعت دو بعد از ظهر همان روز نیما و آتوسا با نظارت پروفسور کورش در اتاق عمل حاضر شدند.عمل بسیار سختی بود و حدود هفت ساعت طول کشید.زمانی که آتوسا از اتاق عمل خارج شد،از شدت خستگی بر روی مبلی در وسط سالن نشست و نفسی عمیق کشید.نیما با دیدن او لبخندی زد و گفت:"خسته نباشی."
-متشکرم.
-چای می خوری؟
-در حال حاضر به هیچ چیز به اندازه ی چای نیاز ندارم.
-پس بفرمایید.
و با حرکت دست او را به اتاق خود راهنمایی کرد.در حین صرف چای نیما گفت: "ممکنه خواهشی کنم؟"
اتوسا متفکرانه به او نگاه کرد و همانطور که فنجانش را روی میز می گذاشت جواب داد: " البته! "
-در واقع قبلا می خواهم مطمئن باشم که قبول می کنی.
آتوسا خندید و گفت: پس در این صورت نه.چون نمی توانم این قول را بدهم.شاید برایم امکان نداشته باشد که قبول کنم.
-خیلی خوب،بدون شرط که می توانم؟
-بله حتما.
-می خواهم مرا با دوستت آشنا کنی.
-کدام دوستم؟
-همان دوستی که پنجشنبه و جمعه ها به دیدنش می روی.
-او دوستم نیست،آنها دوستانم هستند.
-خیل یخوب،با دوستانت.
-بله،اما فعلا نه.
-پس کی؟
-درست نمی دانم کی،اما به هر حال یک روز شما را با هم آشنا می کنم.
-آنها خانمند؟!
-هم خانمند و هم آقا.حالا چطور مگر؟
-هیچی،همین طوری پرسیدم.
آتوسا همان طور که بلند می شد گفت: حالا اجازه مرخصی می دهی؟
-بله،خواهش می کنم.و تا مقابل در او را همراهی کرد.


* * *

ساعت سه بعد از ظهر روز بعد،محمد به هوش آمد.خوشبختانه عمل موفقیت آمیزی بود.نیما و آتوسا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند.پروفسور کورش به آنها تبریک گفته و برای این که در خوشحالی آنها سهیم باشد،دعوت شام آتوسا را پذیرفت و آن شب به همراه همسر و دو فرزندش به منزل او رفتند.نیما هم در این مهمانی کوچک و دوستانه حضور داشت.در آن شب رکسانا خواهر آتوسا برای اولین بار یلدا و یاشار دختر و پسر پروفسور را دیده و با آنها آشنا شد.آنها حدود پانزده سال در سوئیس زندگی کرده و درس خوانده بودند و حالا حدود دو ماه بود که برای همیشه برگشته بودند.در همان روزهای اول پروفسور کورش به مناسبت بازگشت آنها جشنی برگزار کرده بود که رکسانا به خاطر امتحانش نتوانسته بود در آن شرکت کند.او دانشجوی سال اول رشته مهندسی شیمی و فوق العاده موفق بود.رکسانا هم مثل خواهرش موفق شده بود در سن شانزده سالگی دیپلم گرفته و وارد دانشگاه شود.پروفسور کورش اسم آنها را خواهران نابغه گذاشته بود.ب هر حال مهمانی کوچک آن شب به خوبی برگزار شد و ساعت دوازده شب مهمانها خداحافظی کردند و خانه دوباره آرامش همیشگی خود را به دست آورد.

* * *

ساعت حول و حوش ده بود و آتوسا در آشپزخانه مشغول دم کردن چای و صحبت با بنفشه خانم،خدمتکارش بود.بنفشه خانم در حین شستن ظرفها،به صحبت های آتوسا گوش می داد.او با تمام وجود آتوسا را دوست داشت.آتوسا هم به او اطمینان داده بود که جای خالی مادرش را برای او و رکسانا پر کرده و خانه ی آنها با وجود او و شوهرش علی آقا گرمی بیشتری پیدا کرده است.آتوسا راجع به بیماری که صبح داشت و وضع بد خانواده ی او صحبت می کرد که رکسانا صدایش کرد و گفت: خواهر جون تلفن،پرفسور کورش هستند.
آتوسا کمی نگران شد و با خود گفت: یعن یاین موقع شب چه کار دارد؟
سریع به طرف تلفن رفت با شنیدن صدای شاد و سرحال پروفسور نگرانی اش برطرف شد و خیلی گرم با او احوالپرسی کرد.پس از دقایقی گفتگو،پرفسور گفت: تماس گرفتم که بدانم نظرتان در مورد یک مسافرت دستجمعی چیست؟
-مسافرت؟!خوب این... خیلی عالیه اما...
-اما چی دخترم؟حالا بهترین موقع است.چون مطمدنم تو هم مثل من به یک مسافرت نیاز داری.این اواخر کارت خیلی زیاد بودهخ و خسته ای.از این گذشته دوست دارم تو و خواهرت در این مسافرت با ما باشید.چون مطمئنم این طوری بیشتر خوش می گذرد.
-شما لطف دارید.حالا کجا می خواهید بروید؟
-راستش خیال داریم به شمال برویم چون بچه ها را هم هنوز آنجا نبرده ایم.شما هم برای پس فردا ساعت هفت صبح خودتان را آماده کنید.
-خیلی خوب،پس مرخصی من هم با خودتان.
-بله،فردا در بیمارستان ترتیب آن را می دهیم.
صبح روز بعد آتوسا بعد از انجام کارهایش به اتاق پروفسور رفت و کمی راجع به مسافرت روز بعد با هم صحبت کردند.در واقع به او یک هفته مرخصی داد و قرار شد پنجشنبه ی هفته ی بعد برگردند.همان طور که مشغول صحبت بودند،نیما تلنگری به در زد و پس از چند لحظه ای وارد شد.پروفسور قضیهی سفر را با او در میان گذاشت و دعوتش کرد.نیما قبول نکرد و گفت که یکی از خاله هایش که خارج از کشور زندگی می کند قرار است به ایران بیاید.سپس نگاهی به اتوسا کرد و گفت: خوش بگذرد!
پروفسور تشکر کرد و گفت: متاسفم از این که در بیمارستان دست تنها می مانید.مسافرت ما یک هفته بیشتر طول نمی کشد.
سپس برخاست و از اتاق پروفسور خارج شد.



ادامه دارد...
nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض


فصل دو


ساعت شش و پنجاه دقیقه صبح روز بعد مقابل خانه ی پروفسور توقف کردند.یلدا در را به روی آنها باز کرد.آتوسا گفت: ما دیگر بالا نمی آییم.همین جا در ماشین منتظرتان هستیم.
چند دقیقه بعد یاشار پایین آمد و بعد از احوالپرسی گرم با آنها،اومبیل را از پارکینگ خارج کرد و هر دو اتومبیل مسیر شمال را پیش گرفتند.پروفسور کورش در چالوس ویلا داشت و قرار بود دو روز آنجا بمانند.آتوسا در سکوت،آرام رانندگی می کرد و به فکر فرو رفته بود.یاشار برای این که فاصله شان را حفظ کند و زیاد از آنها دور نشود،سعی می کرد هماهنگ با آتوسا رانندگی کند و آتوسا بی توجه به این مسئله به پدر و مادرش می اندیشید.چقدر دلش می خواست آنها زنده بودند.او هر هفته پنجشنبه ها سر خاک آنها می رفت.اما حالا در راه سفر به شمال بود.او هرگز خاطره مسافرتی را با آنها به یاد نمی آورد.با خود اندیشید: آیا پدرم و مادرم هرگز به مسافرتی به این زیبایی و لذت بخشی داشته اند.آیا هیچ وقتی برای آنها امکان رفتن به مسافرت به معنای تفریح و گشت و گذار فراهم بوده است.شاید برای مادرم در دوران کودکی چنین موقعیتی پیش آمده باشد.اما برای پدرم چی؟
وقتی به زندگی و سرگذشت او می اندیشید،مطمئن می شد که هرگز چنین نبوده و پدر بیچاره اش جز برای کار و زندگی بهتر به مسافرت نرفته است.چقدر دلش برای او می سوخت.به راستی آنها جز بدبختی چه دیدند و جز فقر چه فهمیدند؟او بی آن که متوجه باشد،زندگی گذشته اش را مرور می کرد.خدایا چقدر وضع او فرق کرده بود آن زمان در اوج بدبختی،فقر و تنهایی،ولی حالا در اوج خوشبختی و ثروت بود و دوستان خوبی است.راستی چقدر تغییر کرده بود،نه ناگهانی بلکه به طور تدریجی،سخت اما چه زیبا!رکسانا چند دقیقه ای به خواهرش نگاه کرد.از سکوت او احساس اندوه کرد و گفت: خواهر جون خسته اید؟
آتوسا لبخندی زد و گفت: نه عزیزم،تازه اول صبح است.
-پس چراساکتید؟
-جاده های شمال کمی خطرناک است.باید حواسم جمع باشد.تو صحبت کن من گوش می کنم.
-راستش می دانید من از این که با خانواده ی پروفسور مسافرت می رویم خیلی خوشحالم.فکر می کنم به ما خیلی خوش بگذرد،مخصوصا با وجود یلدا.دفعه پیش که آنها خانه مان آمدند ما خیلی با هم دوست شدیم.
-خب این خیلی عالیه.در واقع من هم مثل تو فکر می کنم و امیدوارم که به همه مان خوش بگذرد.
در بین راه،کنار رودخانه ای بساط صبحانه را آماده کردند.آتوسا برخلاف همیشه که میل چندانی برای خوردن صبحانه نداشت با اشتهای کامل به خوردن مشغول شد.همسر پروفسور روانپزشک و فوق العاده مهربان و باوقار بود و آتوسا را بسیار دوست می داشت.آتوسا نیز احترام خاصی برای او قائل بود.در کل مصاحب خیلی خوبی برای هم بودند.به هر حال در هوای خوب کنار رودخانه صبحانه شان را در آرامش خوردند و پس از مدتی گفتگو و خنده،دوباره به راه افتادند.یلدا به اتومبیل آتوسا رفت و بقیه مسیر را با آنها بود.
حدود ساعت ده به ویلای پروفسور رسیدند.پرفسور برنامه ی صبح را برای آنها گفت و قرار شد که از بیرون رفتن صرف نظر کنند بعد هم خودش به حمام رفت.
همسرش گفت: بهتر است تا امدن پروفسور شما هم خودتان را سرگرم کنید.و وسایل بازی را در اختیار آنها گذشت.خودش هم ابتدا نشست و بازی آنها را تماشا کرد.اما بعد بلند شد و با عذرخواهی به اتاقش رفت تا کمی استراحت کند.او شب گذشته اصلا نخوابیده بود.با بیرون آمدن پروفسور از حمام؛بازی آنها گرمتر شد.ساعت حدود دوازده و نیم بود که برای رفتن به رستوران آماده شدند.رستوران در جایی فوق العاده زیبا و جذاب قرار داشت.روی تراس آن تعدادی میز و صندلی چیده شده بود.رو به روی تراس یک آبشار مصنوعی بسیار زیبا ساخته شده بود.صدای برخورد آب با سنگهای پایین آن،فضای دلنوازی را درست کرده بود.هوا فوق العاده خنک و اشتها آور بود.یلدا و رکسانا به محض خوردن غذا به کنار آبشار رفتند و مشغول صحبت درباره خاطراتشان شدند.بقیه هم بعد از خوردن غذایشان به آنها ملحق شدند.ساعتی به تماشای منظره ی زیبای آنجا و بعد تفریح و گردش در خیابانها پرداختند.بعد از ظهر برای استراحتی کوتاه به خانه برگشتند و نزدیک غروب کنار ساحل رفتند و شام را آنجا خوردند.پس از مدتی آتوسا از آنها جدا شد و مدتی قدم زد.ساحل شلوغ و رفت و آمد زیاد بود.اما آتوسا محو شنیدن صدای امواج شده بود.او چندین بار کنار دریا رفته بود.اما هرگز دریا و ساحلش این طور روی او تاثیر نگذاشته بود وقتی کمی از همراهانش دور شد ایستاد و به نقطه ای از دریا خیره شد.به هیچ چیز نمی اندیشید.فقط چهره ی بیمار و غمزده ی پدر و مادرش را در دریا تجسم می کرد.علیرغم دوستان زیادی که داشت در آن لحظه احساس تنهایی می کرد.چقدر دلش می خواست پدر و مادرش زنده و پیش آنها بودند.شاید بیشتر به خاطر رکسانا که خاطره ای از پدر و مادرش نداشت به خصوص مادرش که در دوران نوزادی او فوت کرده بود.آتوسا هم مادر،هم پدر را در آخر یک خواهر بود و اگر از خود رکسانا می پرسید تفسیری بسیار زیبا از آتوسا داشت و حاضر بود ساعتها و روزها راجع به او،فداکاریها،محبت هایش و نیز عشق و علاقه و وابستگی خود نسبت به او بدون ذره ای خستگی صحبت کند.
یاشار با گفتن ببخشید کنار او ایستاد.
-زیاد سر حال به نظر نمی رسید.
-نه نه این طور نیست.
-از این جا خاطره دارید؟
-خاطره که زیاد دارم اما حالا به آنها فکر نمی کردم.بقیه کجا هستند؟
-همین اطراف قدم می زنند.من فکر کردم اگر مزاحم شما بشوم بهتر است،چون احساس کردم خوشحال نیستید.چهره تان خیلی گرفته به نظر می رسید.
آتوسا لبخندی زد و گفت: نه این طور نیست.من فقط داشتم فکر می کردم.
-مسئله ای پیش آمده؟
-نه،موضوعی هست که همیشه به آن فکر می کنم.پدر و مادرم،رکسانا
-پدر و مادرتان!آنها که سالهاست...
-بله.آنها سالهاست که فوت کرده اند من فقط خاطراتم را با آنها مرور می کردم،اما در واقع به رکسانا فکر می کنم.او خیلی کوچک بود که پدر و مادرم فوت کردند و در واقع خیلی زود از محبت آنها محروم شد.قبل از این که بتواند آن را درک کند و من همیشه نهایت سعی ام را کردم که او را راضی نگه دارم.اما مسلما هیچ وقت نمی توانستم او را از محبت مادر برخوردار کنم.او هرگز طعم آن را نچشیده و همیشه از آن محروم بوده وترسم از این است که به این چیزها فکر کند.کسانا بی نهایت حساس است.او بعضی از حساسیت هایش را بروز می دهد و بعضی ها را مخفی می کند و در مورد آنها صحبت نمی کند.من دلم می خواهد او همیشه در مورد ناراحتی هایش صحبت کند.دلم نمی خواهد آنها را در خودش بریزد.لحظه ای سکوت کرد.یاشار می دانست هنوز صحبت های او تمام نشده منتظر بود که او ادامه دهد.آتوسا مدتی به آب خیره شد بعد ادامه داد: می دانید نسبت به او احساس مادری دارم.طوری که مطمئنم اگر زمانی بچه ای داشته باشم با او برایم فرقی نخواهد داشت.بچه ای که باید تمام وقت را صرف او کنم.اما مسلما برای او نمی توانم مادرش باشم.
-اما شما بی دلیل نگرانید.هیچ اثری از کمبود محبت در خواهرتان دیده نمی شود.او از خیلی بچه هایی که پدر و مادر دارند با نشاط تر و سر حال تر است.من فکر نمی کنم با وجود این همه محبت شما،او دیگر اصلا به محبت پدر و مادر فکر کند.همین چند دقیقه پیش با چنان عشقی در مورد شما با یلدا صحبت می کرد که انگار با وجود شما خودش را بی نیاز از هر محبتی احساس می کن.معمولا کسانی که از محبت پدر و مادر محروم بوده اند،خواه و ناخواه رفتاری دارند که کمبود آنها را نشان می دهد.اما من طی این مدت هیچ رفتاری از خواهر شما ندیدم که نشانگر این مورد باشد.
این حرف او باعث شد آتوسا احساس کند او به رکسانا توجه داشته و رفتارش را زیر نظر دارد.اما برخلاف حساسیتی که روی خواهرش داشت از این موضوع ناراحت نشد.یاشار مدتی کوتاه در فکر فرو رفت و دوباره گفت: وقتی پدرم به سوئیس می آمدند زیاد در مورد شما صحبت می کردند.حرفهایی که می زدند خیلی وقت ها باورش برای من مشکل بود و نمی توانستم باور کنم دختری با این خصوصیات،وجود داشته باشد.
آتوسا لبخندی زد و گفت: حتما پدرتان اغراق کرده اند.
-نه،پدر من هیچ وقت موضوعی را بزرگتر از آنچه که هست جلوه نمی دهند.واقعا سختی هایی که کشیدید غیر قابل تصور است،بخصوص که شما خیلی کم سن بوده اید.
-خوب البته کسانی بودند که به من خیلی کمک م یکردند.مثلا خانواده ی فروتن که واقعا در موفقیت های من موثر بودند.آنها واقعا به من کمک کردند.
-آن طور که از پدرم شنیدم،فکر می کنم بهترین دوران زندگی شما البته تا قبل از تمام شدن درستان همان زمانی بوده است که در خانه ی آقای فروتن بودید.اما قبل و بعد از آن چه؟
-یک چیز را می دانید،تحمل در انسان ها بنا به نسبت سختی ها زیاد می شود.البته کسی که عادت به رنج و ناراحتی دارد،تحمل سختی ها برایش آسانتر از کسی است که عادت ندارد.به هر حال آدم یا نهایت سعی اش را کرده و تحمل می کند و یا خودش را از بین می برد که از بین بردن خود نهایت ضعف است.این دیگر بر می گردد به میزان شخصیت و اعتماد به نفس آدم و در صورتی که سرپرستی کسی به عهده ات باشد میزان مسئولیت پذیری هم در این دخالت دارد.
-شما جزء دسته ای بودید که هر سه مورد،به مقدار زیاد در وجودتان قرار داشت.دلم نمی خواهد گذشته را برایتان زنده کنم.اما خیلی دلم می خواهد بدانم آن زمان که پدرتان فوت کردند و شما هیچ کس را نداشتید و هنوز خانواده فروتن را هم نم یشناختید،واقعا چه احساسی داشتید.آیا احساس ترس و نا امیدی نکردید.
-گاهی اوقات شدت بدبختی آن قدر زیاد است که فرصتی برای فکر کردن به ناامیدی باقی نمی ماند.وقتی مشکلات از حد تصورت بگذرد،راهها را بسته می بینی و وقتی راهها را بسته ببینی،پیشرفت را غیر ممکن تصور می کنی و وقتی راهی برای پیشرفت نبینی برای خودت بی ارزش می شوی.آن وقت دیگر سر انجامت برایت اهمیتی ندارد.شاید این نوعی ناامیدی باشد،مخصوصا موقعی که تنها باشی.اما من تنها نبودم.رکسانا بود و من در آن شرایط نمی توانستم نا امید باشم و یا به آن فکر کنم.بچه ای به من سپرده شده بود و من ناگزیر بودم از او حمایت کنم چون با تمام وجود دوستش داشتم و به هیچ قیمتی حاضر نبودم او را از دست بدهم.من دیگر از خودم بریده بودم نه به خواست خودم به حکم سرنوشت اما از رکسانا نه.همه چیزم را از دست داده بودم و حالا فقط او برایم باقی مانده بود که کوچک و بی پناه بود و به من نیاز داشت.من سالها قبل از آن،احساس بچه بودن را همراه از دست دادن مادرم از دست دادم و با او دفن کردم و زمانی که پدرم فوت کردند احساس بودن،زندگی و تلاش کردن برای خود را،و این "خود" تنها موضوعی بود که دیگر به آن فکر نمی کردم.من حالا فقط به خاطر یک نفر و یک چیز زنده بودم.نه این که می خواستم این را به خودم بقبولانم بلکه این باور در من به وجود آمده بود،قبل از این که فرصتی برای فکر کردن به آن بدست آورم.وقتی به خودم آمدم حس کردم اصلا برای این بوجود آمده ام.حالا رکسانا همه چیزم و تنها امیدم بود و فقط به موفقیت او فکر می کردم.دیگر هیچ چیز مهم نبود جز این که او باید زنده بماند،خوب زندگی کند و درس بخواند.حالا حکم مادری را پیدا کرده بودم که فقط به خاطر بچه اش زندگی می کند و شرایط به او امکان پیشرفت را نمی دهد اما او می تواند امکان پیشرفت را برای بچه اش فراهم کند.در واقع شرایط طوری فراهم شده که فقط یک نفر می تواند پیشرفت کند.ان هم در صورتی که یک نفر بتواند تلاش کند و فعالیت کند.در چنین موقعیتی فکر کردن به خودم را بی نتیجه می دیدم و باید آرزوها و رویاهایی را که زمانی در ذهنم پرورانده بودم کنار می گذاشتم.این موضوع را کنار گذاشتم اما از خودم ناامید نشدم.چون دلیل زنده ماندنم برایم مهم بود و رکسانا همه ی امید و آرزویم بود.
واقعا فکر رسیدن به امروز در نظرم کاملا غیر ممکن بود و اصلا به آن فکر نمی کردم.شاید به این خاطر که در آن زمان آن طور که باید به قدرت و بزرگی خدا پی نبرده بودم.اما به مرور زمان بیشتر با آن آشنا شدم و بیشتر به او ایمان آوردم و حالا اگر در بدترین شرایط قرار بگیرم به هیچ وجه ناامید نمی شوم و فقط به خاطر احساس مسئولیت زندگی نمی کنم.بلکه به این امید زندگی می کنم که در اوج بدبختی و تنهایی خدا بندگانش را فراموش نمی کند و همیشه پشت و پناه آنها خواهد بود به شرطی که به او ایمان داشته باشی.
-شنیدم آن زمان پانزده ساله بودید،اما می بینم که احساستان و فکرتان پانزده ساله نبوده،در واقع خیلی بیشتر از آنچه که سنتان ایجاب می کرد بزرگ شده بودید.این واقعا عجیب است.
-نه عجیب نیست.این فقط در مورد من صدق نمی کند.شرایطی هست که وقتی انسان در آنها قرار می گیرد،بی آن که بخواهد زودتر از همسن و سالهایش بزرگ می شود.یکی از آن شرایط فقر است.بچه هایی که در خانواده های فقیر متولد می شوند،مجبورند با درک شرایط و وضع پدر و مادر از خیلی چیزها چشم پوشی کنند و خیلی زود آماده کار کردن و پول در آوردن می شوند.پسر بچه ی ده،دوازده ساله ای که در خنواده ای فقیر زندگیی می کند،تمام آرزویش کمک کردن به پدر و مادر است.حالا به هر نحوی که شدهفخیلی وقتها از درس خواندن صرفنظر و کار می کند و اگر با او بنشینی و صحبت کنی،صحبت هایش حرف های یک بچه معمولی در آن سن نیست.او مثل یک مرد حرف می زند.مردی که احساس مسئولیت می کند و احساس بچگی در او از بین رفته است.شرایط دیگری هم که انسان در آن زود بزرگ می شود،زود یتیم شدن است.مخصوصا اگر بچه ی اول خانواده باشی.
پروفسور همان طور که قدم زنان به آنها نزدیک می شد با گفتن " مثل این که شما گرسنه نیستید " گفتگویشان را قطع کرد.



ادامه دارد...
nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۷ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


صبح روز بعد آماده رفتن به جنگل شدند.آن روز خانم پروفسور و آتوسا صبح زود برخاستند و با کمک هم مشغول تهیه ی ناهار شدند.
یاشار و پدرش وسایل را داخل اتومبیل گذاشتند و بعد حرکت کردند.جنگل فوق العاده زیبا بود.آنها توپ والیبال را برداشته و ساعتی را به بازی مشغول شدند.بعد ناهار دلچسبی را در هوای خوب جنگل خوردند.بعد از ناهار پروفسور و همسرش برای قدم زدن از بقیه دور شدند.دقایقی بعد یلدا و رکسانا هم از آتوسا اجازه گرفته و برای گردش آنها را ترک کردند.یاشار پرسید: شما نمی خواهید قدم بزنید؟
آتوسا لبخندی زد و گفت: نمی توانیم که وسایل را همین جا رها کنیم و برویم.
-بله،این جور مواقع باید نوبتی کار کرد،حالا اگر دوست دارید،با بچه ها بروید،من این جا هستم،نگران نباشید.
-نه،متشکرم.
ان دو لحظاتی را در سکوت سپری کردند،بعد آتوسا از یاشار در مورد خودش سوال کرد.از زمانی که در سوئیس زندگی می کرد.حالا عکس شب گذشته بود.شب قبل آتوسا از زندگی گذشته اش تعریف می کرد و حالا یاشار.اما زندگی یاشار با او کاملا فرق داشت.هر چه اتوسا رنج و سختی کشیده بود،یاشار و یلدا در آرامش و راحتی کامل زندگی کرده بودند.در پایان صحبت ها یاشار اظهار کرد: من و خواهرم بر عکس شما در رفاه و ارامش کامل که پدرم برایمان فراهم کرده است درس خوانده ایم.در حقیقت تا به حال متکی به پدر و مادرم بودیم ولی از حالا به بعد دیگر نمی خواهم به آنها متکی باشم.همچنین گفت: در حال حاضر هم دارم تلاش می کنم که همین جا برای دوره دکترا امتحان دهم تا قبول شوم،زیرا دیگر نمی خواهم به سوئیس بروم و از اول مهر ماه هم در دانشگاه مشغول به کار می شوم.
-بله پدرتان گفتند که در دانشگاه استخدام شده اید.این خیلی خوب است.انشاءالله در کنکور دکترا هم قبول می شوید.
-امیدوارم.برایم دعا کنید.
-حتما،مطمئنم که قبول می شوید.شما استحقاقش را دارید.
انها هر روز نسبت به روز قبل صمیمی تر می شدند و بیشتر نسبت به هم احساس نزدیکی می کردند.آتوسا او را مثل یک برادر دوست داشت و یاشار احترام فوق العاده برای او قائل بود و از این که ساعت ها با او هم صحبت بنشیند نه تنها احساس خستگی نمی کرد بلکه لذت نیز می برد.به هر حال آنها تا برگشتن پروفسور و همسرش همچنان مشغول صحبت بودند.تا این که با آمدن آنها صحبت های آن دو نیز خاتمه پیدا کرد.پس از صرف چای،پروفسور کمی به اطراف نگاه کردو گفت: دخترها کجا رفتند،مثل این که دیر کردند.
با این حرف،یاشار سریع از جا برخاست و در جواب مادرش که پرسید کجا می روی؟ گفت: دنبال بچه ها.
پدرش گفت: یک کم دیگر صبر کن شاید خودشان برگردند.
اما این طور نشد.کم کم همه داشتند نگران می شدند.
اتوسا گفت: مثل این که باید خودمان برویم دنبالشان،جنگل بزرگ است شاید راه را گم کرده اند.
یاشار گفت: بله،بعید نیست این طوری شده باشد.
پدرش گفت: آتوسا جان بهتر تو همین جا بمانی منو یاشار دنبالشان می رویم.
مادرش در حالی که به شدت نگران بود،گفت: لطفا زود برگردید.
-هر وقت آنها را پیدا کردیم بر می گردیم.
آنها کمی به اطراف نگاه کردند وقتی اثری از دخترها ندیدندفیاشار گفت: بهتر است شما از آن طرف بروید،من از این طرف،این طوری سریع تر به نتیجه می رسیم.
-خیلی خوب برو،حواست باشد راه را گم نکنی.
یاشار دوباره ایستاد و به اطراف نگاه کرد.نیم ساعتی بود که به دنبال آنها می گشت.اما خوشبختانه تا تاریک شدن هوا خیلی وقت بود.دوباره به راه افتاد.به شدت عصبانی شده بود این دفعه ی اولی نبود که یلدا این طور بقیه را به دردسر می انداخت.یاشار با خود فکر می کرد که او هیچ وقت نمی خواهد بزرگ شود و کمی عاقلانه تر رفتار کند.همیشه سر به هوا و بی خیال است.در همین فکر بود که ناگهان دو نفر را از دور دید.رکسانا و یلدا با نگرانی به اطراف نگاه می کردند و قدم برمی داشتند.همان طور که بقیه حدس زدند راه را گم کرده بودند و وقتی چشمشان به یاشار افتاد خیلی خوشحال شدند.اما او به آنها مهلت ابراز احساسات نداد و با عصبانیت گفت: کی به شما گفت این همه از بقیه دور شوید.برای چه اینجا آمدید؟یعنی نمی فهمید تنها آمدن به این جا چقدر می تواند خطرناک باشد.نگاه کنید،غیر از خودتان کسی را این جا می بینید.می دانید چقدر دنبالتان گشتیم.
یاشار نگاه ملانت بارش را از یلدا گرفت و به رکسانا دوخت.شدت عصبانیت او رکسانا را وحشت زده کرده بود.او سرش را پایین انداخت.حتی یلدا هم ترسیده بود.او با لکنت گفت: ما... ما... باور کن اصلا حواسمان نبود.یعنی... راستش متوجه نبودیم که چقدر دور شدیم.
-هیچ دلیلی نداره آن قدر سرگرم حرف زدن بشوید که همه چیز را فراموش کنید.
یلدا هم سرش را پایین انداخت.او دیگر توضیحی نداشت که بدهد.رکسانا نیز رنگش را کاملا باخته بود.یاشار متوجه تغییر حالت او شد.بنابراین با گفت: خیلی خوب دیگر برویم.به خشونت خود خاتمه داد.
تا به حال پیش نیامده بود کسی با رکسانا این طور صحبت و سرزنشش کند.آتوسا او را خیلی خوب تربیت کرده بود.او از بچگی کارهای خوب و بد را خیلی خوب از هم تشخیص می داد و معمولا کاری نمی کرد که بخواهد مورد سرزنش قرار گرد و حالا یاشار بدجوری احساسش را جریحه دار کرده بود.او به شدت از دست خودش عصبانی بود.به خصوص که مطمئن بود آتوسا هم حالا از دست او ناراحت است.او تا زمانی که به بقیه و بعد هم به ویلا رسیدند بغضش را فرو داد.یاشار تمام مدت متوجه او بود و رفتارش را زیر نظر داشت.سایه ی اندوهی که سرتاسر صورت رکسانا را گرفته بود،سبب شد یاشار کمی از برخورد خود ناراحت شود.البته فقط در مورد رکسانا فکر کرد باید کمی رعایت او را می کرد.اما به هیچ وجه دلش برای یلدا نمی سوخت.چون می دانست که او خیلی زود فراموش می کند و این برخورد چندان تاثیری روی او نمی گذارد.او مطمئن بود که این موضوع بیشتر از آن که تقصیر رکسانا باشد،تقصیر یلدا است.او خیلی وقتها بازیگوشی هایی داشت که مناسب سنش نبود.اما با این حال دختر خوب و دوست داشتنی بود و هرگز رفتار سبکسرانه ای نداشت.فقط گاهی از روی سادگی رفتاری می کرد که باعث عصبانیت یاشار می شد.
به محض این که به بقیه رسیدندفمادرش با نگرانی گفت: شما کجا رفته بودید،فکر نکردید ما نگران می شویم.
آتوسا با صدایی ملایم اما نه با لحن مهربان همیشگی فقط خواهرش را صدا کرد: رکسانا؟!
رکسانا خشونتی در لحن او ندید اما سرزنش موج می زد.به هر حال به سمت او برگشت.سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت: معذرت می خواهم!
این را گفت و دیگر بدون آن که به کسی نگاه کند به سمت اتومبیلشان رفت.یلدا می دانست پدرش طی مسیر با او صحبت خواهد کرد.بنابراین مثل روزهای قبل به اتومبیل آتوسا نرفت.طی مسیر جنگل تا ویلا سکوت سنگین و غمگینی میان دو خواهر برقرار بود و وقتی به ویلا رسیدند رکسانا بدون هیچ حرفی به اتاقی که در اختیارشان گذاشته شده بود،رفت و بغضش را خالی کرد.او معمولا رفتار بچه گانه ای نداشت،اما احساسش هنوز مثل بچه ها پاک و معصوم بود.چند دقیقه ای گذشت که آتوسا وارد اتاق شد.
-چرا گریه می کنی؟
لحنش سرد نبود اما جدی بود.خودش نمی دانست حالت دلسوزانه داشته باشد،اما تا حدودی داشت.به هر حال وقتی پاسخی نشنید،ادامه داد: خیلی خوب،اشتباهی کردی بعد هم پشیمان شدی.تمام شد رفت.حالا بلند شو برو صورتت را بشوی.بلند شو!
-خواهر جون من معذرت می خوام
-یک بار عذرخواهی کردی.
-ما داشتیم حرف می زدیم.اصلا حواسمان نبود که خیلی دور شدیم.بعد هم فراموش کردیم از کدام طرف رفتیم.
-این اصلا خوب نیست که آدم آن قدر گرم حرف زدن بشود که نفهمد کجا می رود.
-بله می دانم.شما مرا می بخشید؟
-بله،این دفعه فراموش می کنم.
-متشکرم!و برخاست صورت او را بوسید و بعد به دستشویی رفت.



ادامه دارد...
nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض


فصل سه


نزدیک غروب بود که به کنار دریا رفتند.رکسانا به هیچ وجه به یاشار نگاه نمی کرد.می دانست که حق ندارد از دست او ناراحت باشد.اما از طرفی هم رنجشی خاص در خود احساس می کرد.شاید به خاطر شرمندگی اش بود.یاشار نیز متوجه رنجش او شده و بی آن که بخواهد،دنبال فرصتی برای دلجویی بود.به هر حال آنها مهمانشان بودند و از همه مهمتر این که یاشار می دانست رکسانا با دخترهای دیگر تا حدودی فرق دارد و باید با او بیشتر مدارا کرد.به همین خاطر بهتر دید ناراحتی را از دل او درآورد و این فرصت را زمانی به دست آورد که همه در ساحل مشغول نوشیدن چای بودند.اما رکسانا کمی آن طرف تر روی تخته سنگی نشسته و به دریا خیره شده بود.دلش به شدت گرفته بود.آتوسا تمام حواسش به او بود.دلیل ناراحتی او را می دانست اما ترجیح می داد او را تنها بگذارد.یاشار نیز مثل آتوسا متوجه او بود.در همین لحظه همسر پروفسور گفت: چرا رکسانا نمی اید چای بخورد؟
آتوسا گفت: حتما نمی خواهد.
پروفسور گفت: چرا تنها نشسته،نکنه ناراحت است؟
-مهم نیست پروفسور،نگران نباشید.بر فرضی هم که ناراحت باشد به خاطر اشتباه خودش است.
-ای بابا یک کاری کردند،تمام شد و رفت.مهم این بود که بفهمند اشتباه کرده اند.دیگر لازم نیست این همه ناراحت باشد.لحظه ای فکر کرد و ادامه داد: حتما هیچ وقت از این اشتباه ها نمی کند.اما این یلدا خیلی سر به هواست.
یلدا گفت: پدر جون من هم دفعه اولی بود که دیگران را تا این حد نگران می کردم.البته قبول دارم که خیلی وقتها اشتباه کرده ام اما نه تا این حد.
-بله،درسته و انشاالله این دفعه ی اول و آخر باشد.
-بله،مطمئن باشید.
همان طور که آنها مشغول صحبت بودند،یاشار برخاست و به زرف رکسانا رفت.کنار او ایستاد و بی مقدمه گفت: به خاطر برخورد بعد از ظهر متاسفم.
رکسانا نگاهی گذرا به او انداخت و بعد دوباره به دریا چشم دوخت و گفت: مهم نیست.تقصیر خودمان بود.
یاشار مدتی در سکوت به او خیره شد.اما رکسانا بی توجه به او با نگاه قایقی را که روی آب شناور بود دنبال می کرد.انگار حرف زدن و نزدن با او برایش فرقی نمی کرد.مطمئنا اگر یاشار سوالی می پرسید جواب می داد.اما همین طوری صحبت نمی کرد.یاشار برای باز کردن سر صحبت گفت: از دریا خوشتان می آید؟
-نه،اصلا.
یاشار با تعجب گفت: یعنی بدتان می آید؟
-بله،ازش متنفرم.
-چرا؟
-خوب،چون خیلی وحشی و بی رحم است.
-چرا این طور فکر می کنید؟
-چون این طور هست.
-اگر از شما بخواهند توصیفی کوتاه در مورد دریا بگویید و یا بنویسید،چه می گویید؟
رکسانا کمی فکر کرد و گفت: قاتلی که هرگز محاکمه نمی شود.
یاشار لحظه ای به او نگاه کرد و بعد لبخندی زد و گفت: بله،درسته،در حالی که بیشتر از هر قاتلی،قتل می کند اما کسی کاری با او ندارد.
رکسانا چیزی نگفت.یاشار شکلاتی را که از قبل برایش برداشته بود به طرف او گرفته و گفت: بفرمایید اگر دوست دارید با چای بخورید،بیایید آنجا.
رکسانا با تعجب به او نگا می کرد،شکلات را گرفت و گفت: نه،چای نمی خواهم!
یاشار برخلاف میلش مجبور شد دوباره پیش بقیه بگردد.از خنده آنها معلوم بود پروفسور موضوع جالبی را تعریف می کند.چند لحظه بعد یلدا برخاست و به کنار رکسانا رفت.دستش را روی شانه ی او گذاشت گفت: از دست من ناراحتی؟!
رکسانا با تبسم نگاهش کرد و گفت: نه،چرا باید از دست تو ناراحت باشم.ما هر دو بی توجه بودیم.سپس کمی جا به جا شد تا یلدا کنارش بنشیند و بعد برای این که هر دو موضوع را فراموش کنند در مورد رشته اش سوال کرد و گفت: یلدا تو ادبیات فرانسه را دوست داری؟
-بله،خیلی زیاد از موقعی که وارد دبیرستان شدم خیال داشتم در آینده این رشته را بخوانم.
-فرانسه زبان شیرینی است،نه؟
-بله،خیلی.
-خانواده ات با این انتخاب مخالف نبودند؟
-خوب اولش می گفتند که در کنار یک رشته دیگر فرانسه را به شکل آزاد در کلاسهای خصوصی بخوانم.اما من هیچ رشته دیگری را به این اندازه دوست نداشتم و این کار را بیهوده می دانستم.اما مطمئن بودم که در این رشته می توانم موفق باشم.آنها هم وقتی این طوری دیدند،دیگر مخالفتی نکردند.البته اول هم مخالفت نکردند،فقط پیشنهاد دادند.حالا هم می خواهم فرانسه را ادامه دهم.دوست دارم استاد دانشگاه شوم.
-همین حالا هم می توانی در کلاسهای خصوصی تدریس کنی.یا این که در دارالترجمه مشغول به کار شوی.
-بله،اتفاقا شوهر خاله ام مدیر یک دارالترجمه است.همان روزهای اول که آمده بودم به من پیشنهاد کار داد.اما راستش از این کار زیاد خشم نمی آید.تدریس را بیشتر دوست دارم.خوش به حال یاشار از مهر ماه شروع به کار می کند.اگر دو سال دیگر در سوئیس می ماندیم من هم با فوق لیسانس بر می گشتم.
-مگر این جا نمی توانی ادامه دهی؟
-نمی دانم این جا برای این رشته،فوق لیسانس دارد یا نه.به هر حال اگر داشته باشد حتما امتحان می دهم.یاشار هم خیال دارد در امتحان دکترا شرکت کند.مطمئنم قبول می شود.
-رشته شان چیست؟
-مهندسی شیمی.
بعد بی توجه به موضوع صحبتشان ناگهان گفت: می دانی! او هنوز از دست من عصبانی است؟وقتی چیزی ازش می پرسم خیلی جدی جواب می دهد.
-راستی؟
-اوهوم،او معمولا وقتی عصبانی می شود کمی طول می کشد تا آرام شود.در چنین مواقعی فقط باید ساکت بود و حرف نزد.البته اهل داد و فریاد کردن نیست،اما وقتی آدم مرتکب اشتباهی می شود،طوری نگاه می کند که از صد تا داد و فریاد بدتر است.اما خوشبختانه کم اتفاق می افتد که عصبانی شود.
-که این طور!
رکسانا کمی تعجب کرده بود.چند دقیقه پیش که یاشار کنار او آمده بود نه تنها عصبانی نبود بلکه خیال دلجویی از او را داشت.بعد از کمی فکر کردن تفاوت رفتار یاشار را به حساب مهمان بودن خودشان گذاشت.


* * *

روز بعد به یکی از روستاهای ییلاقی شمال رفتند و مدت دو روز آنجا ماندند.هوای انجا بسیار سرد بود.شبها در ویلایی که کرایه کرده بودند بخاری روشن می کردند و تا نیمه شب به گفتگو و بازی می نشستند.این روزها خوابیدن برای رکسانا کمی دشوار شده بود.اصلا دلش نمی خواست بخوابد.حتی دلش نمی خواست به تهران برگردد.احساس عجیبی به او دست داده بود.او موقع خواب ساعتها در رختخواب فکر می کرد.هنوز احساس عمیقی نداشت اما هیجان زیاد باعث نگرانیش شده بود.خودش هم احساس واقعی اش را نمی شناخت،اما گرایش عجیبی نسبت به یاشار پیدا کرده بود.این رفتار و محبت یاشار بود که او را جذب کرده بود.به هر حال ترجیح می داد فعلا به آینده و نتیجه احساساتش فکر نکند.این طوری کمتر نگران می شد.گر چه شبها نگران بود و روزها رفتار یاشار دوباره اعتماد و قوت قلب را در او بوجود می آورد.رفتار خانواده اش هم خیلی خوب بود و به نظر می آمد همه شان دوستش دارند.مادر یاشار فوق العاده به او محبت می کرد و در رفتارش بین او یلدا تفاوتی قائل نمی شد.پروفسور با هر دو آنها سر به سر می گذاشت و هر دو آنها را دخترم خطاب می کرد.یلدا هم که حال از دوستان صمیمی و نزدیک او شده بود.آتوسا از رفتار آنها با رکسانا کاملا راضی و از آنها سپاسگزار بود.او معمولا نسبت به برخورد و رفتار دیگران نسبت به رکسانا فوق العاده حساس بود و کم توجهی به او واقعا ناراحتش می کرد.به هر حال آن دو روز هم به خوبی سپری شد.آنها در شهرها و روستاهای اطراف به گردش پرداختند و روز آخر دوباره به ویلای پروفسور در چالوس برگشتند.
بعد از ظهر برای سوار شدن به تله کابین رفتند.اما فقط مسیر رفت را از تله کابین استفاده کردند و مسیر برگشت را پیاده پایین آمدند.حول و حوش ساعت نه که به پایین رسیدند،خسته و گرسنه اما با نشاط برای خوردن شام به یکی از رستوران ها رفتند.آخر شب بود که به خانه برگشتند و از فرط خستگی ترجیح دادند که بخوابند.صبح روز بعد قرار بود به تهران برگردند.پروفسور گفت: احتیاجی نیست صبح خیلی زود حرکت کنیم.فکر می کنم ساعت نه خوب باشد.البته کمی گرم است.اما مسافت زیاد طولانی نیست.به علاوه این طوری امشب راحت می خوابیم و صبح هم با خیال راحت وسایل باقی مانده را جمع می کنیم.حالا از این حرفها گذشته به نظر من که مسافرت خیلی خوبی بود.به من که واقعا خوش گذشت،شما را نمی دانم.
آتوسا به جای همه گفت: مطمئن باشید به همه به اندازه ی شما خوش گذشته شاید هم بیشتر.
یلدا و مادرش هم نظر او را تایید کردند.
نگاهی میان یاشار و رکسانا ردوبدل شد ولی هیچ کدام حرفی نزدند.بعد از لحظه ای نیز هر دو زودتر از بقیه شب بخیر گفته و در سکوت،مسیر اتاقشان را پیش گرفتند.به طور حتم به آن دو بیشتر از بقیه خوش گذشته بود،چون علاوه بر مسافرت و تفریح با یک احساس جدید آشنا شده بودند.



ادامه دارد...
nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض


فصل چهار



صبح روز شنبه اتوسا زودتر از بقیه دکترها وارد بیمارستان شد.بعد از او پروفسور آمد.آن دو مدتی در اتاق پروفسور به گفتگو نشستند.به محض وارد شدن نیما،پرستار احمدی خبر برگشتن پروفسور و آتوسا را به او داد.در همین لحظه آتوسا از اتاق بیرون آمد.نیما با دیدن او به طرفش رفت.پرستار تمام این مدت رفتار او را زیر نظر داشت و زمانی که او با سرعت و هیجان به سمت اتوسا قدم بر می داشت،لبخندی به معنای درک احساس او بر لب آورد.نیما متوجه او نبود و تمام حواسش متوجه کسی بود که یک هفته انتظار دیدنش را کشیده بود.آتوسا از دیدن او واقعا خوشحال بود.اما با وقار و دوستانه با او احوالپرسی کرد.نیما همیشه خودداری او را تحسین می کرد اما این بار زیاد از آن خوشش نیامد.آتوسا در غلبه بر احساساتش واقعا قوی بود.او خیلی وقت ها مجبور شده بود بر احساسش غلبه کند.مثلا زمانی که در اوج ناراحتی،بغض راه گلویش را می بست،مجبور بود به خاطر رکسانا بخندد و یا مواقعی که از فرط خستگی چیزی به بیهوش شدنش نمانده بود با تظاهر به سرحالی کار کند.او بیشتر سال های زندگی اش مجبور بود بی توجه به احساسش عمل کند و حتی گاهی اصلا آن را فراموش کند.حالا غلبه بر آن و یا حتی پنهان کردنش،کار دشواری نبود.او عادت کرده بود سنگین رفتار کند،با وقار صحبت کند و استوار قدم بردارد و از شیطنتها و ظرافتهای زنانه اش به جا و به موقع استفاده کند و همین رفتار او نیما را مجذوبش کرده بود.طوری که انگار دیگر هیچ دختری را نمی بیند.آتوسا در جواب او که پرسید: خوش گذشت؟ پاسخ داد: جایت واقعا خالی بود با پروفسور آنجا زیاد یادت کردیم.
-متشکرم!
-خاله ات آمدند؟
-بله،جمعه قبل.
-پس تو هم سرت شلوغ بوده.
-تقریبا.
آتوسا موضوع صحبت را به مسائل بیمارستان کشاند و کمی راج به آن صحبت کردند.


* * *

روز پنجشنبه آتوسا هیچ کاری برای انجام دادن در بیمارستان نداشت.تمام طول هفته او و نیما سرشان شلوغ بود و حتی فرصت کمی برای صحبت کردن با یکدیگر به دست می آوردند.روز قبل پروفسور آنها را به منزلش دعوت کرد.اما آتوسا دعوت او را رد کرد و گفته بود که کار دارد که باید به آنها برسد.حتی درخواست نیما را برای این که کارش را به روز دیگری موکول کند و پنجشنبه با او باشد را نپذیرفت و این باعث رنجش نیما شد.او در حالی که ناراحتی اش کاملا آشکار بود گفت: می خواهی به دیدن دوستانت بروی؟
آتوسا لبخندی زد وگفت: این قسمتی از کارم است.
و بعد خداحافظی کرد و از بیمارستان خارج شد.
ساعت هفت صبح او سر خاک پدر و مادرش رفت.مزار آنها را با گلاب شست و چند شاخه گل روی آن گذاشت.سپس به خواندن دعا و قران برای آنها مشغول شد.قبر پدر ومادرش قبلا سنگ نداشت،اما حالا چند سال بود که آتوسا برای آنها سنگ خریده بود.درست با اولین پولی که به دست آورده بود.
آن روز آتوسا دلش خیلی گرفته بود و زمان بیشتری را کنار مزار آنها گذراند.بعد از ساعتی وقتی احساس کرد کمی سبک شده،برخاست و نفس عمیقی کشیده و آرام و خونسرد شروع به قدم زدن کرد.همان طور که از کنار قبرها می گذشت برای مرده ها فاتحه می خواند.
بهشت زهرا خلوت بود.آتوسا معمولا صبح های زود به آنجا می رفت که هم خلوت تر باشد و هم بتواند زودتر به کارهای دیگرش برسد.کمی که از مزار پدر و مادرش دور شد،چشمش به خانمی افتاد که روی مزاری افتاده بود و با صدای بلند گریه و شکایت می کرد.آتوسا لحظه ای کنار او ایستاد و به ناله ها و شکایت های او که همه از بدبختی و فقر و بیچارگی بود،گوش کرد.دلش بدجوری برای او سوخت.از طرز صحبت کردن خانم متوجه شد که مزار همسرش است.آتوسا اشک گوشه ی چشم خود را پاک کرد و بعد زن را از روی قبر شوهرش بلند کرد و با مهربانی گفت: کافی است دیگر خانم.آن قدر گریه نکن.به جای این همه شکایت برایش طلب آمرزش کن.این طوری روح او را آزار می دهی.آن بنده ی خدا که به میل خودش نرفته،تقدیرش این بود.بلند شو تا با هم برایش قرآن بخوانیم.بعد برایم تعریف کن ببینم چرا آن قدر ناراحتی،شاید بتوانم کمکت کنم.
زن با نگاهی،آتوسا را برانداز کرد و دست او را به آرامی پس زد و بعد طوری که انگار از همه ی دنیا عصبانی است گفت: چه می گویی خانم.آخه برای تو تعریف کنم که چطور شود.تو که نمی توانی بفهمی.تو که هیچ وقت مثل من بدبخت و فلک زده نبوده ای که بفهمی فلک زدگی و بدبختی یعنی چه؟
-خیلی خوب.حالا این طوری قضاوت نکن.شما تعریف کن شاید معنی آن بدبختی و فلک زدگی را که از آن نام می بری بفهمم.
-از کجا بگویم؟
-از هر جا که دوست داری.
مدتی سکوت کرد و بعد گفت: راستش می دانی تا پنج سال پیش وضع ما خوب بود،خوب که یعنی بد نبود.شوهرم کارگر یک کارخانه بود.حقوق بخورونمیری داشتیم،اما گرسنه نمی ماندیم.تا این که چند تا از همکارهای خدانشناسش که نمی دانم چه دشمنی با او داشتند با بستن اتهام دزدی به او باعث شدند از کارخانه اخراج شود./از وقتی که او اخراج شد دیگر روی خوشبختی را ندیدم.در آن موقع دختر کوچکم یک ساله بود و هنوز شیر خودم را می خورد.حرص و جوش زیاد به خاطر اخراج شدن شوهرم باعث شد شیرم خشک شود.دخترم تا چند روز به خاطر شیر نا آرامی می کرد.اما بالاخره به غذا عادت کرد.شوهرم هم از فردای همان روز که بیکار شد به دنبال کار رفت.اما فایده ای نداشت هیچ کجا برایش کار پیدا نمی شد.پنجشنبه ی هفته سوم وقتی بی نتیجه به خانه بر می گشت با ماشینی تصادف کرد.راننده،جنازه شوهرم را همانطور خونین و مالین در خیابان گذاشت و از ترس فرار کرد.شاید اگر آن راننده خدانشناس نگه داشته بود و او را به بیمارستان می رساند حالا زنده و سایه ی او بالای سرمان بود.از آن روز تا حالا با کلفتی و شستن لباسهای مردم زندگی مان را اداره می کنم.اما این طوری فایده ندارد یک روز می خوریم دو روز گرسنه می مانیم.بیشتر از این هم در توانم نیست که کار کنم.ناراحتی قلبی دارم خانم.از جانم نمی ترسم به خاطر بچه هایم نگرانم.اگر من هم بمیرم خدا می داند چه بلایی سر آنها بیاید.آنها در سنی نیستند که بتوانند کار کنند.
-خیلی خوب.آن قدر غصه نخور درست می شود.توکل به خدا کن.
-دیگه چقدر؟تا حالا،همش توکل کردم به خدا.
-مطمئن باش که خدا هم کمکت می کند.تا حالا هم که توانسته ای از پس همه چیز بربیایی خودش کافی است.بلند شو برویم.چند تا بچه داری؟
-سه تا.
-چند سالشان است؟
-دختر بزرگم ده ساله است،پسرم هفت سال و نیم،دختر کوچکم شش سال.
-مدرسه می روند؟
-بله،فقط آخری مدرسه نمی رود.
-شش سالش تمام شده؟
-بله،امسال باید برود مدرسه.اما راستش خیال ندارم امسال او را بفرستم.از پس مخارج مدرسه او دیگر بر نمی آیم.شاید تا سال دیگر وضعم بهتر شد.
-نه این حرف را نزن.هفته دیگر برو او را ثبت نام کن.خیالت از بابت مخارج تحصیل آنها راحت باشد.ببینم مستاجری؟
-بله خانم.بیشتر درآمدم را باید به صاحبخانه بدهم.
-ناراحتی قلبی ات شدید است؟
-در حالت عادی نه.اما اگر زیاد بهم فشار بیاید خطرناک می شود.ناراحتی و فشار عصبی و فعالیت زیاد برایم ضرر دارد.اما مگر می شود ناراحت نشد.
-خوب باید سعی کنی به اعصابت مسلط باشی.خیلی خوب با این حساب می توانی کار کنی.کاری که سنگین نباشد،درسته؟
-بله خانم.هر کاری باشد می کنم.فشار کار که دیگه بدتر از فشار اعصاب نیست.
-کاری که من در نظر دارم زیاد مشکل نیست.ایا اتو کشی بلد هستی؟
-نه خانم از کجا بلد باشم.
-مهم نیست،چند روز بروی یاد می گیری.یک کارگاه خیاطی هست که به اتوکش نیاز دارد.
-وقتی کار بلد نباشم استخدامم نمی کنند.
-گفتم که کار مشکلی نیست،از آن گذشته صاحب کارگاه آشناست.خودم سفارشت را می کنم.کارش هم دو شیفت است.صبح از ساعت هشت صبح تا دو بعد از ظهر و از دو بعد از ظهر تا هشت شب.حالا هر کدام را که بخواهی،می توانی انتخاب کنی.
-من هر دو شیفت را می توانم کار کنم.
-تو مگر مریض نیستی؟از آن گذشته بچه هایت کوچکند باید بالای سرشان باشی.تو با همان یک شیفت هم می توانی مخارج زندگی ات را تامین کنی.پس نگران نباش.صاحب کارگاه حقوق خوبی به تو می دهد.البته بعضی وقتها می توانی چند ساعتی اضافه کاری کنی،اما زیاد به خودت فشار نیاور.می دانی که بچه هایت به تو احتیاج دارند.
آتوسا خیال داشت علاوه بر حقوق کارگاه خودش هم به طور غیر مستقیم اما به واسطه صاحب کارگاه به او کمک کند.اما ترجیح می داد او نداند تا اصراری بر دو شیفت کار کردن نداشته باشد.حالا دیگر آن زن فوق العاده خوشحال بود.روحیه اش با موقعی که سر خاک شوهرش بود قابل مقایسه نبود.همان طور که اشک در چشمانش حلقه زده بود چند بار از آتوسا تشکر کرد.وقتی به اتومبیل رسیدندن،آتوسا مقصد او را پرسید و گفت که او را می رساند.بعد از این که سوار شدند،زن گفت: راستی خانم گفتی بعد از من زندگیت را برایم تعریف می کنی.یعنی واقعا شما هم سختی کشیده ای؟
اتوسا لبخندی زد و گفت: فکر می کنی در این دنیا کسی باشد که نداند سختی و ناراحتی چیست.مطمئن باش همه آدمها،چه ثروتمند و چه فقیر بالاخره به نحوی با غم و و غصه آشنایی دارند.اغلب آدمها بالاخره یک دوره بدبختی را پشت سر گذاشته یا می گذارند.حالا یکی به واسطه فقر،یکی بیماری و یا مسایل دیگر.اما خدا کند که دوره ی سختی همه در جوانی باشد که انرژی و طاقت کافی دارند و همه دوره پیری را در آسایش و راحتی بگذرانند و اما سرگذشت من در حقیقت بر می گردد به زندگی و سرگذشت مادرم.



ادامه دارد...
nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


فصل پنج


پدر و مادرم در شیراز زندگی می کردند.پدرِ مادرم کارخانه دار و وضع مالی شان فوق العاده خوب و مادرش زنی آرام م مهربان بود.تا وقتی مادربزرگم زنده بود مادرم از زندگی لذت می برد.اما بعد از مرگ او دیگر روی خوشبختی را ندید.
مادرم هفت ساله بود که پدرش دوباره ازدواج کرد و خواهر و برادری هم نداشت.چون مادربزرگم بعد از او،دو بار دیگر حامله شده اما هیچ کدام برایش نماندند.پدربزرگم،مادرم را خیلی دوست داشت اما ازدواج مجدد در رفتار او با مادرم تاثیر گذاشت.در واقع اخلاق و رفتار همسرش روی او اثر گذاشت.
تا آنجا که از مادرم شنیدم،پدربزرگم کلا مردی خوش قلب ولی دهن بین بود.نامادری اش بداخلاق و عصبی بود و با او رفتا خوبی نداشته.مادرم می گفت اول ازدواجشان زیاد با من بد نبود.اما یک سال بعد وقتی که خودش صاحب بچه شد،دیگر رفتارش را به سختی تحمل می کردم.
مادرم دختر نازک نارنجی بود که تا آن سن با محبت زیاد بزرگ شده بود.مرگ مادرش به اندازه کافی روی او تاثیر گذاشته بود،دیگر تحمل تحقیرها و حرفهای زننده ی نامادری برایش آسان نبود.او می گفت:
-نامادری ام هر شب با گله و شکایت پیش پدرم،دردسری تازه برایم درست می کرد.پدرم هم که فکر می کرد او می خواهد خوب تربیت شوم به حرفهایش گوش می داد.او خیلی ساده بود و نامادری ام او را تحت سلطه خودش در آورده بود،البته نه با خشونت و بداخلاقی که با سیاست و زرنگی.بین دو تا همسر او زمین تا آسمان فرق بود.
به هر حال مادرم تا سن شانزده سالگی بیشتر در خانه ی آنها دوام نیاورد.دیگر عرصه بر او تنگ شده بود.تا این که سر و کله پدرم پیدا شد.او یکی از کارگرهای کارخانه پدربزرگم بود،که چندین بار او را به منظور انجام کارهایی به خانه اش آورده بود؛و در همین رفت و آمدها او ومادرم به هم علاقه مند شده بودند.اما پدرم آن قدر جسور نبود که به ازدواج با مادرم امیدوار باشد.
به هر حال آخرین باری که به خانه ی مادرم می رود تا خریدهایی را که پدربزرگم کرده بود به آنها تحویل دهد،چون نامادری مادرم،در خانه نبود فرصتی پیش می اید تا با هم صحبت کنند و آنجا بود که پدرم می فهمد مادرم با آن همه ثروت چقدر بدبخت و تنها است.مادرم دیگر هیچ دلخوشی در آن خانه نداشت،چون نامادری اش مثل یک کلفت با او رفتار می کرد.
برادرهای ناتنی اش اگر چه زیاد اذیتش می کردند ولی مادرم کارهای آنها را به حساب بچگی شان می گذاشته و زود فراموش می کرد.اما پدرش دیگر اصلا به او اهمیتی نمی داد و محبتی نمی کرد.پدربزرگم دلش خیلی پسر می خواست و در ازدواج دوم هم به آرزوی خود رسیده بود.مادرم می گفت:
-اگر چه پدرت مرد خیلی مهربانی بود،اما در اصل احساس تنهایی بود که مرا به سمت او کشید.چون نگاهش واقعا مهربان و آرام بخش بود.
به هر حال در ان زمان تنها آرزوی مادرم ازدواج با پدرم و بیرون رفتن از خانه ی پدری که به قول خودش نجات یافتن از آن بود.مدتی بعد وقتی پدربزرگم او را در خانه حبس می کند و مادرم دیگر حق بیرون رفتن از خانه را نداشته،پدرم را هم از کارخانه بیرون می کند.بعد هم تصمیم می گیرد مادرم را به پسر مشاورش که مادرم از او متنفر بود،بدهد،اما مادرم زیر بار نرفت.
مادرم می دانست که اگر با پدرم ازدواج گند،پدربزرگم او را طرد می کند،اما اهمیتی به این موضوع نمی داد.زیرا طرد شدن و ازدواج با پدرم برایش راه نجات از آن زندان زندگی بود و همچنین بقدری پدرم را دوست داشت که حاضر شد از همه چیز به خاطر او بگذرد.
در آخر هم یک روز بدون اجازه پدربزرگم و دور از چشم او با هم ازدواج کردند.بعد از آن هم دیگر پدرش را ندید.چون بلافاصله به تهران آمدند.مادرم حتی در آن زمان هم پدرش را فوق العاده دوست داشت اما دیگر سردی رفتار او برایش قابل تحمل نبود.بعد از ازدواج آنها،ظاهرا پدربزرگم اقدامی برای پیدا کردنشان انجام نداده بود.مادرم می گفت:
-شاید به این خاطر بود که او فکر می کرد خودم خیلی زود پشیمان می شودم و بر می گردم.چون تصور می کرد من تحمل فقر و بیچارگی را ندارم و فشار زندگی مرا مجبور به برگشتن می کند.اما من هیچ وقت برنگشتم.چون آنچه که من بهش نیاز داشتم و از ثروت و سردی تنهایی به آن پناه برده بودم عشق بود.
-من بعد از مرگ مادرم و ازدواج مجدد پدرم،همیشه در حسرت ذره ای محبت،با غم و ناراحتی دست و پنجه نرم کردم و حالا که بعد از مدتها به عشقی پاک و خالصانه دست پیدا کرده بودم که هرگز او را با هیچ ثروتی عوض نمی کردم.من در خانه پدری ام به اندازه کافی غذاهای خوب خورده و در یکی از بزرگترین و شیک ترین خانه ها زندگی کرده و بهترین و زیباترین لباسها را پوشیده بودم.
اما هیچ وقت نه خوشحال بودم و نه از آنها لذتی بردم.چون خودم را تنها و بی کس احساس می کردم.حالا من آن عشق دست نیافتنی را که می خواستم،پیدا کرده بودم و دیگر محال بود چیزی بتواند مرا از او جدا کند و به خانه پدری برگرداند.خانه پدری که شاید حالا اگر به آن برمی گشتم وضعی بدتر از قبل داشتم.
مادر من زن فوق العاده زیبایی بود و همان موقع هم خواستگاران زیادی داشت.اما پدربزرگم در این باره سختگیر بود.اما وقتی از علاقه میان پدرو مادرم باخبر شد،تصمیم گرفت مادرم را به یکی از خواستگاران قبلی بدهد که مادر زیر بار نرفت.
حتی رفتار و اصرار پدربزرگم نتوانست در او اثر کند.اما امتیازی که پدرم بر خواستگاران دیگر مادر داشت،صمیمیت و محبت او بود که شاید در خواستگاران دیگرش پیدا نشده بود و از همه مهمتر عشق پاک و عمیق و صادقانه او که تا آن زمانی که تصمیم جدی برای ازدواج با او نگرفت آن را به زبان نیاورد و هیچ اقدامی برای هم صحبت شدن با او نکرد و مهمتر از همه وفاداری او که آن را ثابت کرد.پدرم می دانست که در صورت ازدواج با مادرم چیزی عاید او نخواهد شد.
مادرم از ثروت پدربزرگم محروم می شود،اما باز هم با او ازدواج کرد و این ثابت می کرد که او چشم داشتی به ثروت پدربزرگم نداشته و مادرم را به خاطر خودش می خواست و تنها عیب او فقرش بود که مادرم آن را به همه حسن های او بخشید.خوب به خاطر دارم روزی را که گفت:
-رنجی را که من در خانه ی پدری به خاطر بی محبتی می بردم صدها بار بدتر از رنجی است که حالا به خاطر وضع بد مالی مان می برم.
در آن زمان که مادرم این حرفها را برایم می زد،من تقریبا ده ساله بودم.فکر می کنم این ها را بیشتر به این خاطر می گفت که تسکینی برایم باشد.چون در ان زمان تقریبا هیچ کدام از خواسته های من برآورده نمی شد.البته این طور هم نبود که از آنها چیزی بخواهم،چون فقر را به خوبی درک کرده بودم.نداری و بی پولی چیزی بود که از بدو تولد با آن آشنا بودم،اما به هر حال بچه ها در دلشان هم که شده آرزوها و خواسته هایی دارند.
ما پول نداشتیم اما در خانه مان محبت بی اندازه بود.شاید مادرم می خواست به من بفهماند آنچه که ما در خانه مان داریم بهترین نعمت دنیاست که خیلی ها از ا« بی بهره اند و در واقع به این شکل به من دلداری دهد.
به هر حال پدر و مادرم بعد از آمدن به تهران و کمی جستجو موفق شدند اتاق کوچکی را کرایه کنند.آنها مدتی زندگی را با سختی بسیار گذراندند.تا این که پس از تقریبا یک ماه ،پدرم موفق شد در کارخانه ای مشغول به کار شود.یک سال بعد از ازدواجشان من به دنیا آمدم.
از خودم خاطره ی مهمی به یاد ندارم چون تا چند سال در زندگی ما تغییر و تحول خاصی وجود نداشت.فقط با عشق در کنار هم زندگی می کردیم.من هنوز محبت های مادرم به پدرم و درد و دل های پدرم با مادرم را به خوبی به خاطر دارم.
مادرم همیشه او را با نوید به آینده ای خوب،دلداری مب داد.طفلک مادرم چقدر امیدوار بود.او هیچ وقت شکایتی نکرد و هیچ مشکلی را بزرگ جلوه نداد.به خوبی می دانست که پدرم آدم بی مسئولیتی نیست و خودش به اندازه کافی تلاش می کند.



ادامه دارد...

ویرایش توسط nasi & somi : ۴ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


من یازده ساله بودم که مادم دومین بچه اش را به دنیا آورد به خاطر تولد خواهرم یک دنیا شور واشتیاق داشتم.چون دیگر تنها نبودم او برایم فقط یک خواهر نبود،عروسکی بود که بعد از برگشتن از مدرسه و انجام تکالیف،تمام مدت با او بازی می کردم حتی اسم او را خودم گذاشتم،قبل از این که به دنیا بیاید،یعنی زمانی که فهمیدم مادرم حامله است.در آن زمان همکلاسی داشتم که با او صمیمی تر از بچه های دیگر کلاس بودم.دختر مدیر مدرسه مان بود.اسمش رکسانا بود و چون خیلی او را دوست داشتم اسمش را روی خواهرم گذاشتم.وقتی هنوز به دنیا نیامده بود،همش دعا می کردم دختر باشد و بهمادرم می گفتم اسمش را بگذاریم رکسانا.مادرم می گفت یک اسم پسر هم انتخاب کن،شاید پسر باشد،گفتم نه،باید دختر باشد.وقتی هم که به دنیا آمد پدر و مادرم بدون هیچ مخالفتی اسم او را رکسانا گذاشتند.علاقه زیاد و عادت من به خواهرم تا حدودی از زحمت مادرم کم می کرد.خوشبختانه از همان اول،بچه ی آرام و بی دردسری بود.شبها کنار من می خوابید و مواقعی که لازم بود شیر بخورد،مادرم می آمد و شیرش می داد.اما این شیر دادن ها زیاد طول نکشید.چون مادرم فقط پنج ماه توانست به او شیر بدهد و بعد از آن در یک شب طوفانی نفرت انگیز مادرم بر اثر ترکیدن آپاندیسش از دنیا رفت و ما را با یک دنیا غصه تنها گذاشت.از سر شب درد داشت.خودش می گفت سردی ام کرده است و نبات داغ می خورد.ما هم فکر می کردیم واقعا یک دل درد ساده است.بعد هم که من و خواهرم خوابیدیم،آخرهای شب بود که ناله های مادرم بلند شد و از صدای او بیدار شدم.پدر و مادرم هر دو بیدار بودند و حال مادرم فوق العاده وخیم بود،به هر حال دیگر کار از کار گذشته بود.وقتی به بیمارستان رسیدند آپانتیسش ترکیده بود.خیلی ساده او را از دست دادیم.نمی توانم زیاد به آن موقع فکر کنم.فکر کردن به آن موقع مرا افسرده می کند.چون مادرم مریض نبود.خیلی اتفاقی و ساده از دنیا رفت.به خاطر غفلتی که از روی نادانی و بی سوادی بود کهالبته کسی مقصر آن نبود.سرنوشت او چنین بود که دیگر طعم خوشبختی را نچشد.مادرم به آینده و روزهای خوش امیدوار بود و این امید بود که او را صبور می کرد.به هر حال او رفت و ما ماندیم و جای خالی مادر و این داغ خیلی بزرگی به دل ما و پدرم که تا آخرین لحظه ی زندگیش نتوانست آن را فراموش کند.تیرگی و سیاهی آشکارا بر روی زندگی مان سایه انداخت.در آن زمان وضعیتی داشتیم که واقعا از توصیف آن عاجزم.بغض و اشک یک لحظه آرامم نمی گذاشت.پدرم بدتر از من بود.او دیگر مثل گذشته نبود.مرده ی متحرکی بود که اجبارا و فقط به خاطر مسئولیتی که بر دوش داشت،کار می کرد.کمرش واقعا زیر بار غم مادرم خم شده بود.اغلب نیمه شبها که بیدار می شدم،می دیدم نشسته و با عکس مادرم حرف می زند،درد دل می کند و گاهی هم از صدای هق هق گریه هایش بیدار می شدم.آن وقت خودم هم بی صدا در رختخواب گریه می کردم.خواهرم تا چند روز بعد از مرگ مادرم ناآرامی می کرد.دیگر کسی نبود که به او شیر بدهد.اما کم کم به شیر خشک عادت کرد.وقتی که به چهره ی پاک و معصومش نگاه می کردم گویی کسی قلبم را می فشرد.او باید بدون مادر بزرگ می شد.اما همان زمان و با همان سن کم قسم خوردم مثل مادر به او صحبت کنم.دیگر من یک دختر بچه ی یازده ساله نبودم.حالا نقش یک مادر،یک خانم خانه دار و در آخر یک دانش آموز را بازی می کردم.یتیمی بودم که فرصت فکر کردن به هر بدبختی و ناراحتی را داشتم جز یتیم بودن.بعد از مرگ مادرم هرگز لبخندی از سر رضایت و خوشحالی بر لبهای پدرم نقش نبست.چقدر دلم به حالش می سوخت.واقعا در این دنیا تنها و بی کس شده بود.تنها همدم او مادرم بود.در واقع مادرم همه کس او بود.
چقدر دلم می خواست به جای تنها نشستن و گریه کردن و غصه خوردن بنشیند با من حرف بزند.در گذشته او همیشه برای مادرم حرف می زد و درد و دل می کرد و مادرم سنگ صبورش بود.دلجویی ها و امید دادنهایش او را آرام می کرد.اما مسلما پدرم نمی خواست مرا ناراحت کند.من هم نمی توانستم مثل مادرم به او آرامش دهم.به هر حال چند ماهی هم به این ترتیب گذشت و من امیدوار بودم که شاید در آینده وضعی بهتر داشته باشیم.اما وضع ماا بهتر که نشد هیچ،بدتر هم شد.خواهرم تازه یک ساله شده بود که کارخانه ای که پدرم در آن کار می کرد ورشکست شد و تعداد زیادی از کارگران اخراج شدند که پدر من هم یکی از آنها بود.این اتفاق پدرم را افسرده تر و مرا نا امیدتر کرد.آن شب پدرم تا صبح با عکس مادرم حرف زد.دلم واقعا برایش سوخت،زیرا با عکس مادرم درد و دل می کرد:
-خوب شد که مُردی،خوب شد که زنده نمانی و از این همه فلاکت و بدبختی نجات پیدا کردی.فایده این زندگی چه بود،تا روزی که با مت بودی باید مصیبت و بدبختی را تحمل می کردی؛چون برای من وضعی غیر از این وجود ندارد.لااقل تو راحت شدی.
-نمی دانی چقدر سخت است وقتی می بینی کسی این طور رنج می برد و نمی توانی کاری برایش انجام دهی،حالا چه رسد به این که آن شخص پدرت باشد.
آتوسا لحظه ای ساکت شد،بغضش را فرو داد و اشک گوشه ی چشمش را با دستمال پاک کرد و بعد ادامه داد:
-از فردای آن روز پدرم به دنبال کار رفت بعد از گذشت تقریبا دو هفته موفق شد در یک شرکت به عنوان آبدارچی استخدام شود.حقوقش از زمانی که در کارخانه کار می کرد کمتر بود،اما به هر حال بهتر از بیکاری بود.خلاصه دو سالی از کار کردنش در آنجا می گذشت که متوجه شدیم به بیماری سل مبتلا شده،اما به روی خود نمی آورد و با همان حال چون هنوز زیاد نشده بود در آن شرکت کار می کرد.البته کارکنان شرکت نمی دانستند.اما بعد از مدتی بیماری او را از پا درآورد و دیگر نتوانست کار کند.به همین خاطر از شرکت بیرونش کردند و او مجبور شد مدتی در خانه استراحت کند.بعد از آن هر چه اصرار می کردم اجازه بدهد من بروم سر کار قبول نمی کرد و می گفت:
-به زودی حالم خوب می شود و می روم سرکار.
-بیچاره واقعا فکر می کرد حالش خوب می شود.یک بار که خیلی اصرار کردم بروم سر کار گفت:
-بابا جان تنها دلخوشی من دختر نجیب و سر به راهم است.من به امید روزی زنده ام که تو دانشگاه بروی و برای خودت کسی شوی.پس فقط به فکر درس باش و نگران من نباش.من حالم خوب می شود.
در آن زمان من هنوز پانزده سالم تمام نشده بود و سال پنجم دبیرستان بودم.البته دو سال جلو بودم چون سال دوم و چهارم ابتدایی را جهشی خوانده بودم.به هر حال یک سال و نیم بیشتر به پایان درس و گرفتن دیپلم طبیعی نمانده بود که اگر این یک سال و نیم هم می گذشت نسبتا راحت می شدیم.با دیپلم راحت تر می شد کار بهتری پیدا کرد.اگر چه پدرم کلا با کار کردن در بیرون مخالف بود.او نسبت به جامعه بدبین بود و آن را جای امنی برای خانم ها نمی دانست.البته من هم گاهی دور از چشم او و طوری که نفهمد برای دو تا از همسایه ها کارهایی انجام می دادم.یکی از آنها معلم بود و بچه کوچک داشت.گاهی از بچه اش نگهداری مب کردم و لباسهایش را می شستم.بعد از مدتی آنها هم از محل ما رفتند.رفتن آن ها نیز مصیبت بود چون کمک بزرگی برای من بودند.همه داروهای پدرم را از دستمزدی که از آن خانم می گرفتم،تهیه می کردم.اواخر دیگر پدر فهمیده بود.اما چیزی نمی گفت چون چاره ای نداشتیم.ره هر حال آن طور که او فکر می کرد حالش خوب نشد و هر روز با حالتی بدتر از روز قبل در رختخواب بسر می برد.مدتی بود که دیگر به مدرسه نمی رفتم.چون پدرم به مراقبت بیشتری نیاز داشت.اما مراقبتها و دارو خوردن ها هم هیچ تاثیری در او نداشت و آخر هم بعد از ظهر یک روز حالش به شدت به هم خورد.داروهایش تمام شده بود.دکتر باید نسخه می داد تا بتوانم داروهایش را بگیرم.به سراغ دکتر رفتم و با التماس از او خواستم که به خانه مان بیاید.چون وضع پدرم بدتر از آن بود که بتواند به مطب برود.دکتر آمد و همان طور که می خواستم نسخه ای نوشت.بعد هم گفت باید همین امشب آنها را بگیری.بعد از رفتن او شروع به گشتن خانه کردم طی مدت بیکاری و بیماری پدرم ما بیشتر وسایل خانه را فروخته بودیم.حالا دیگر هیچ چیز نداشتیم جز یک زیلو و یکی دو دست رختخواب که روی آن می خوابیدیم.در آشپزخانه مان هم تعدادی ظرف و فقط یک گاز پیک نیک بود که روی آن غذا می پختیم.یخچال را هم همان ابتدای بستری شدن پدرم فروخته بودیم.اصلا به آن احتیاجی نداشتیم،چون اصلا چیزی نداشتیم که بخواهیم در آن بگذاریم.ما خوراکمان را روزانه می خریدیم.طی مدت بیماری او همه چیزمان را از دست داده بودیم.بعد از مرگ مادر خیلی بدبخت شده بودیم.حتی بیشتر بیماری پدرم از غصه هایی بودکه به خاطر از دست دادن مادرم می خورد.گرچه فشار زندگی هم بی تاثیر نبود.بعد از مدتی گشتن و جستجو یه کاسه مسی پیدا کردم و سریع به مسگری رفتم و آن را فروختم بعد هم به داروخانه رفتم.اما دیر رسیدم،داروخانه بسته بود.به داروخانه ای دیگر سر زدم همه تعطیل بودند.ساعت نه شب و هوا به شدت تاریک و سرد بود.سردی هوا و بارش برف مهم نبود.اما سکوت شهر و تاریکی واقعا وحشت آور بود.از سرما به خودم می پیچیدم.چاره ای ندیدم جز آن که به خانه برگردم.در همین لحظه به یاد خواهرم افتادم و فکر این که او حالا چه کار می کند،نگرانم کرد وقتی از خانه بیرون می آمدم او خواب بود،فکر او باعث شد که ترس و سرما و سستی را فراموش کنم.با تمام نیرو شروع به دیدن کردم.ساعت دو بود که به خانه رسیدم.خانه ی ما فقط یک اتاق داشت.یک اتاق کوچک و یک سالن کوچکتر از آن.جای پدرم در اتاق بود و اجازه نمی دادم خواهرم به آنجا برود.مرتب هم اسفند دود می کردم که میکروبها از بین برود.وقتی در را باز کردم خواهرم در سالن نبود.در اتاق پدرم را باز کردم.او خواب بود و خواهرم بالای سرش نشسته بود و آرام گریه می کرد.بغلش کردم و پرسیدم:
-چی شده؟
گریه کنان گفت:
-من خیلی ترسیدم،شما کجا بودی؟
-از چی ترسیدی عزیزم.بابا که خانه بود.من هم رفته بودم داروهایش را بگیرم.
مسکنی که دکتر به پدرم زد،کمی آرامش کرده بود.وقتی دیدم آرام خوابیده خیالم راحت شد.خواهرم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.کمی در اشپزخانه گشتم بلکه چیزی پیدا کنم تا رکسانا بخورد.بعد هم او را خواباندم.تمام شب را تا صبح بیدار بودم و مرتب به پدرم سر می زدم.هر کار می کردم نمی توانستم بخوابم.فکر فردا خواب را از چشمانم ربوده بود.تمام شب دعا می کردم که پدرم تا فردا طاقت بیاورد.تا صبح همین طور به ساعت چشم دوخته و انتظار می کشیدم.در محله ما که داروخانه شبانه روزی نبود و اگر بود اصلا نمی دانستم کجا هست.به هر حال تا روشن شدن هوا صبر کردم و بعد بلند شدم که به داروخانه بروم،اما همین که در را باز کردم چشمم به صاحبخانه افتاد.او برای گرفتن کرایه اش آمده بود.یادم می آید که روز اولی که به خانه رفته بودیم،یکی از همسایه ها گفت:
با این صاحبخانه که دارید خدا به داتان برسد.نمی دانید با مستاجر قبلی چه کرد.فقط حواستان باشد کرایه را به موقع بدهید.
اما او در مورد ما واقعا جوانمردی کرد.چون دو ماه کردایه مان عقب افتاده بود.یعنی در واقع ماه قبل کرایه نداده بودیم و حالا آمده بود که کرایه ی هر دو ماه را بگیرد.با دیدن او نگرانی در تمام وجودم رخنه کرد.با مِن و مِن سلام کردم.خیلی جدی جوابم را داد و گفت:
-علیک سلام،بابات کجاست؟
-خیلی وقتِ که در رختخواب بستری است،شما که می دانید.
-بله می دانم.کرایه تان هم که عقب افتادهفمال ماه قبل را ندادید.
-بله می دانم.اجازه بدهید تا هفته دیگر کرایه شما را هم جور کنم.باور کنید پدرم در بد وضعیتی است.می توانید بیایید و ببینید.
-به من مربوط نیست دختر.من که دکتر نیستم.کاری هم نمی توانم بکنم.آمده ام کرایه ام را بگیرم.کرایه ام را بدهید تا بروم دنبال کارم.
-امروز نمی توانم.خواهش می کنم هفته دیگر بیاید.
با غرلند گفت:
-هفته دیگر باید کرایه هر دو ماه را بدهید.یادتان نرود،به بابات بگو.
بعد با عصبانیت رفت.من هم سریع رفتم و داروها را گرفتم و آمدم.پدرم در تب می سوخت وقتی مرا دید گفت:
-چقدر دیر آمدی بابا.
به او گفتم:
-او را دیدی؟
-بله بابا دیدم.چرا گریه می کنی دخترم.اصلا ناراحت نباش هر چه خیر باشد پیش می آید.حتما مصلحتی بوده.
اختیارم را از دست داده بودم.همان طور که گریه می کردم،گفتم:
-چه مصلحتی بابا،چه مصلحتی.تا کی می خواهی بگویی مصلحت،حالا چطور کرایه او را بدهیم.کی بابا،با کدام پول.
از گریه من او هم گریه اش گرفته بود.از خودم بدم آمد.گفتم:
-معذرت می خواهم بابا،دست خودم نبود.
سرم را در آغوش گرفت و گفت:
-تو چرا بابا،تو چرا معذرت خواهی می کنی.این منم که شرمنده ام،این منم که آرامش را از تو گرفته ام.
دستم را ارام روی دهانش گذاشتم و با دست دیگر اشکهایش را پاک کردم و گفتم:
-نه،این حرف را نزن بابا.شما خیلی خوبی،بهترین بابای دنیایی.اگر وضع ما این طوری است،شما که نخواستی.
قبل از این که بتواند حرفی بزند از اتاق بیرون رفتم.خواهرم که در سالن بازی می کرد،بلند شد که با من بیاید به او فهماندم که بابا حالش خوب نیست و باید پیش او بماند.



ادامه دارد...



nasi & somi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۳ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
nasi & somi آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

در تک تک خانه ها را زدم،نه به عنوان گدا بلکه از آنها خواستم که اگر کاری دارند برایشان انجام دهم.آنجا دیگر محله ی فقیرنشین نبود.اما تلاش من بی فایده بود.چون دیگر همه کارهایشان را انجام داده و منتظر تحویل سال نشسته بودند.
بعضی از آنها با شک و تردید به من نگاه می کردند و بعد هم با گفتن "کاری نداریم" در را می بستند.ترجیح دادم از موضوع کار صرفنظر کنم.در آن شرایط و در آن روز،مسلم بود که دیگر کسی کاری باری انجام دادن ندارد.اگر هم داشت به من اعتماد نمی کرد.بعضی از آنها مسخره ام می کردند.روز خیلی بدی بود.در یکی از خانه ها را زدم،پسر جوانی در را باز کرد،وقتی صحبت کار را پیش کشیدم به من خندید و گفت:
-برو برای عید سال بعد بیا.از یک ماه قبل هم بیا که کار داشته باشیم.همه از یک ماه قبل خانه تکانی می کنند.اگر هم برای گدایی آمدی و کار را بهانه می کنی یه روز دیگر را انتخاب کن.امروز مردم سرشان شلوغ است.
بعد هم در را بست.دیگر امیدم را از دست داده بودم فایده ی آن کار چه بود.غیر از این که مورد تمسخر و تحقیر قرار می گرفتم.انگار در آن روز انسانیت مرده بود.یا این که تقدیر این طور رقم زده بود.در خانه هر کس وناکس را کوبیدم.اما هیچ کجا نه کار بود،نه دست یاری و نه حتی ذره ای لطف و محبت.در آن لحظه زندگی را سرتاسر پوچ و بی ارزش دیدم و آن را نفرین کردم.دست بی رحم سرنوشت،طبیعت و قانون آن را نفرین کردم.همچنین قلب های بی رحم و زبان های بی قید را.بعد از آن خودم و ناتوانی ام را نه فقط نفرین که لعنت کردم.ای کاش به حرف پدرم گوش نکرده بودم و از اول یه کار درست و حسابی که سر ماه حقوقم را مثل آدم می دادند،پیدا می کردم.اما خوب دیگر فرصتی هم برای کار کردن نداشتم.پدرم به یک پرستار نیاز داشت و خواهرم را هم نمی شد در خانه تنها گذاشت.به هر حال دیگر زدن در خانه ها فایده ای نداشت.چقدر از خودم بدم می آمد.پدرم در بستر مرگ بود و من توانایی پیچیدن نسخه او را نداشتم.چقدر بدبخت و فقیر بودیم و چقدر بی اعتماد به سرنوشت و چقدر نا امید از آینده.اما خدا چه زیبا قدرتش را نشانم داد.
ساعت پنج بعد از ظهر سال تحویل می شد و ساعت سه من اندر خم یک کوچه نا امید و خسته در اوج خشم از این زندگی و سرنوشت روی پله یکی از خانه ها نشستم و به عاقبتمان فکر کردم.پدرم که در حال مرگ بود یک لحظه از مقابل چشمانم دور نمی شد و تصور خواهر گرسنه ام که از شدت ضعف به خود می پیچید یک لحظه مرا راحت نمی گذاشت.اما مردمی که در آن خانه ها زندگی می کردند.همه غرق در خوشی بودند.
همان طور که زانوی غم بغل و چه کنم چه کنم،پیش گرفته بودم،مردی میانسال مقابلم ایستاد.خیره نگاهم کرد و بعد گفت:
-چرا این جا نشسته ای دختر جان،ساعت سه بعد از ظهر است.دو ساعت بیشتر به تحویل سال نمانده،چرا به خانه ات نمی روی که پیش خانواده ات باشی.
انگار منتظر بهانه باشم تا عقده ام را خالی کنم با عصبانیت گفتم:
-کدام خانه آقا،پیش کی،پدری که در حال مرگ است و قادر به تهیه ی داروی او نیستم.یا خواهری که از شدت گرسنگی وضعی بهتر از پدرم ندارد.آنها به امید من نشسته اند با چه رویی پیش آنها برگردم.آخر کدام سال تحویل،کدام عید.برای بدبخت بیچاره ها که عیدی وجود ندارد.سال تحویل معنی ندارد.سال تحویل شود که چه کار کنیم،گرسنگی و بدبختی و بیماری امسال را با خودمان به سال دیگر ببریم.
روی پله کنارم نشست و گفت:
-پس چرا اینجا نشسته ای وهیچ کاری نمی کنی؟پول نداری داروهای پدرت را بخری؟
نیشخندی زده و گفتم:
-حتی پول خرید یک بیسکویت را هم ندارم.
-خوب چرا کار نمی کنی؟
-آمدم برای این که کار کنم.سر تا سر روز را گشته ام و حالا به این جا رسیده ام.دیگر چقدر بگردم!کارها همه تمام شدند.
-کارها هیچ وقت تمام نمی شوند.منتهی شما روز مناسبی را انتخاب نکرد.
-چه کار کنم،نمی توانستم پدرم را زیاد تنها بگذارم.
-حال پدرت خیلی بد است؟
-بهتر ایت بگویی چقدر به مرگش باقی مانده!
با شنیدن این حرف اسکناسی را از جیبش بیرون آورد و گفت:
-بیا این را بگیر و داروهایش را بخر.ما در حال حاضر کاری نداریم.اما خدمتکارمان از فردا برای یک هفته به مرخصی می رود،تا او برگردد می توانی بیایی و جای او کار کنی.
قبول کردم.آن قدر خوشحال بودم که نفهمیدم مسیر آنجا تا خانه را چطور رفتم.صورتمخیس اشک و گونه هایم می سوخت،وقتی با خوشحالی به خانه آمدم خواهرم وحشت زده به آغوشم پرید:
-خواهر جون،خواهر جون بابا!
-بابا چی عزیزم؟
-از... از دهانش خون آمد.خیلی خون آمد.
تا به حال نگذاشته بودم او پدرم را در آن وضع ببیند اما آن روزها مجبور بودم او را تنها بگذارم.او را زمین گذاشتم و گفتم:
-نترس عزیم،چیزی نیست،شاید دندانش کنده شده.گریه نکن.خوب می شود.
سریع به سمت اتاق رفتم.به محض نشستن،پدرم دستش را روی سرم گذاشت و با صدایی ضعیف که به سختی می شد آن را شنید،گفت:
-دخترم حلالم کن.
و چشمانش را بست.
انگار داشت آماده مرگ می شد.گفتم:
-نه بابا،نه صبر کن.ترو خدا صبر کن.من برایت دارو گرفتم،نگاه کن.
چشمانش نیمه باز بود.لبخندی زد و دهانش را باز کرد.یکی از قرصها را با جرعه ای آب به او دادم.از پشت پرده ی اشک به سختی می توانستم ببینم.اما دیدم به منظور تشکر سرش را ارام تکان داد.
آتوسا ساکت شد.برای بار دوم اشکها را از روی گونه هایش پاک کرد و دوباره ادامه داد:
-شاید فقط به خاطر تسکین دادن من و به خاطر این که زحمت و تلاش دردآلودم بی نتیجه نباشد.چون پس از خوردن آن قرص چشمانش را آرام روی هم گذاشت.دیگر کار از کار گذشته بود.بعد از لحظه ای شوک،تنها جمله ای که در آن لحظه توانستم به زبان بیاورم این بود که "خوش به حالت بابا،تو هم راحت شدی." اما لحظه ای بعد دیگر آن حال را نداشتم.با صدای بلند فریاد زدم: چطور راضی شدی،چطور راضی شدی مرا با این بچه تنها بگذاری.هیچ نگفتی بدون تو چطور زندگی کنیم.
با فریاد من،خواهرم وحشت زده به داخل اتاق امد و به طرف من دوید.دستانش را محکم دور گردنم حلقه کرد و آن وقت هر دو به شدت گریه کردیم.در وضعی نبودم که بتوانم او را آرام کنم.هر دویمان ساعتها نشستیم و گریه کردیم.بعد که کمی ارام شدیم،رکسانا طوری که انگار دلش می خواهد حرف بزند با صدای بغض آلود بود کلماتی بریده گفت:
-خوا... خواهر جون با... با مرد؟
-بله عزیزم،بابا هم مرد.اما راحت شد.
-چرا؟
-او در عذاب بود.
-حا... حالا ما چکار کنیم؟
-حالا باید برایش دعا کنیم که خدا او را به بهشت ببرد.
-بعد... ما چه کار کنیم؟
-چی و چه کار کنیم؟
-حالا که... بابا مرده!
-هیچی عزیزم،زندگی می کنیم،ما که زنده ایم.
-تنهایی،بدون بابا؟
-بله بدون بابا.
-آخه چطوری؟
-ما زیاد هم تنها نیستیم عزیزم.تو مرا داری و من هم تو را و هر دوی ما خدا را.خدا به ما کمک می کند.
nasi & somi آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بال, بالتایپ, تایپ, تو, تو|زهره, درد, زهره, قوی, من

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری (نیمه تایپ نیمه اسکن) nasreen کتابهای کامل شده ایرانی 82 ۱۸ فروردين ۱۳۸۹ ۰۳:۰۳ قبل از ظهر
سپیده دم انتظار | فریده رهنما (نیمه تایپ نیمه اسکن) ستاره یخی کتابهای کامل شده ایرانی 39 ۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ۰۸:۱۹ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان