| |||
| | #31 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز ناز خواست حرفي بزند من از زير ميز زدم به او كه يعني ول كن حرفي نزن،بعد نگاهي به ساعت مي كنم مي گويم دير شده كه ناز گفت: -نگران نباش من مي رسانمت علي فوري مي گويد: -من مي رسانمش...بازم بياييد اينجا خدا نگهدار...خوشحال شدم. سوار ماشين شديم.موسيقي زيباي بدون خواننده اي گذاشت راحت شدم هر جا مي روم تن صداي اشكان مي آيد.علي مي پرسد: -خوب اسمت چيه؟ -من؟ -فخري! سكوت كرد اي يكدفعه ترسيدم من به چه اعتمادي سوار ماشين علي شدم من كه او را زياد نمي شناسم عجب كاري كردم. گفت: -نگفتي...اسمت چي است؟ -من،"من راز هستم...راز." يكدفعه از سرعت ماشينش كم كرد چند بار به من نگاه كرد و بعد گفت: -حالا...چرا...راز؟چطور اين اسم انتخاب شد؟ - اين اسم را يكي از دوستان صميمي مامان و بابا انتخاب كرد گفته بود كه بگذاريد اين دختر،زني شود كه يا رازهاي موفقيت زنان را كشف كند يا رمز و راز بدبختي آنان را... البته فكر كنم اين حرفها را به شوخي بين خودشان گفته بودند. -جدي؟آفرين به اين زيبايي انتخاب.آفرين...باباي تو اعتراض نكرد؟ -چرااا كرد من را به ميل خودش...گوهر صدا كرد ولي...زور مامان و اطرافيان چربيد،و امروز خوشحالم كه اسمم راز است. -پسرهاي لوس هم حتما به تو مي گويند 111 راز،راز بقا،نه؟ -دقيقا...همينطوره هر دو خنديديم به در خانه رسيديم،گفت: -راز، هر وقت خواستي مي تواني به من زنگ بزني مي رويم بيرون،احساس مي كنم كمي با خودت درگيري، هر وقت بخواهي من هستم. -مرسي خيلي ممنون هستم. -راز،مي گويم هه.فخري كجا،راز كجا!...خداحافظ. عجيب اين پسر نيروي مثبتي دارد،فردا كلي گرفتارم.بچه ها يادم انداختند كه دوره نوبت من است. امروز بچه ها را دعوت كردم به خانه مان.مادر متعجب مي گويد: -چه عجب حوصله آدم ها را پيدا كردي از تو غار در آمدي... روز خوبي بود.فسنجان مادر،دسر مادر،كيك مادر، كه همه را با عشق درست كرده بود چقدر اين مادران زحمت كش فرزندانشان هستند.ناز خوش صدا خواند عالي مي خواند.فريناز هم خواند خوب بود من هم دف و سه تار زدم.با فاطي خيلي خنديديم و از خاطرات استادان دانشگاهمان، از علي چشم آبي يا طوسي هم خنديديم.خدا را شكر احساس آرامش كمي بهم برگشته به نظرم اشتباه است كه وقتي غم سراغ آدم مي آيد و نمي رود،آدم،بماند كه فقط آدم با آن سركند بايد بيرون زد بايد با يكي حرف زد مي دانم بعضي ها،ساعتها از خودشان و حالتهايشان مي گويند و بعضي ها هم هميشه خاموش هستند ولي بايد سعي كرد كه از لانه ي درد خارج شد.من خيلي بهتر شدم گل تا دلش مي گرفت درخانه با دوستانش بزن و بكوب راه مي انداخت يعني گور پدر اندوه بي ارزش. دوستانم رفتند ،همه چيز را مرتب كردم،دلم مي خواست با علي حرف بزنم. ساعت ده و ده دقيقه شب است.در اتاقم،شماره اش را مي گيرم. -الو سلام علي -سلام راز هستي..يافخري؟ -راز هستم. -بيا به شماره خانه زنگ بزن اين موبايل است. زنگ زدم،مي گويم: -خوبي؟چكار مي كردي،چنگ مي زدي؟ -مگر من گربه ام كه چنگ بزنم.هه، لوس بود تيكه ام،نه؟ -نه ✖در آرامش کسی را دوست داشتن | مهلا سعیدی | تایپ✖ ✖در آسمان عشق | مسلم پور وهاب | تايپ ✖ برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| | |
| | #32 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز ![]() - باريكلا داشتم فكر مي كردم كه چقدر اينجا عوض شده با اينكه من هر دو،سه سال يكبار ايران مي آيم. "از او نپرسيدم از كجا مي آيي تا خودش بگويد" گفتم: - آره ما هم كه اينجا زندگي مي كنيم تغييرات را مي فهميم همه چيز دارد دگرگون يعني،زيرورو مي شود فكر كنم در كشورهاي ديگر اينطوري نباشد -نه...نيست اينها اول همه مربوط به...سياست حكومت است بعد هم خرابي اوضاع اقتصادي...از نظر من يك خارج است و يك پاريس...اما راستش را به تو بگويم...تهران،تهران چيز ديگري است وقتي آنجا هستم دلم برايش پرپر مي زند ولي حيف،حيف كه رو به بهتر شدن نيست روز به روز هم جمعيتش اضافه مي شود و مي داني راز،كشورهاي موفق امكانات را در همه ي شهرهاي بزرگشان پخش كردند فقط پايتخت نيست كه همه چيز آنجا باشد ولي اينجا،يك ايران است و يك تهران...اوضاع سياسي اينجا اگر خوب بود من حتما برمي گشتم خيلي ها برمي گشتند ولي جو،جو خفقان است وگرنه درست شدن اينجا كاري ندارد ثروت كه هست... هر دو ساكت مانديم.واي از شانس من،اين هم امشب غمگين است.مي پرسم: -سرحال نيستي... -آره..كسلم من آدم بي تفاوتي نسبت به اطرافم نيستم اين هم از بدبختي من است فضولم...راستي...تو الآن خانه اي؟ -آره -پاشو برويم دربند. -نه بابا...اين موقع؟!!نمي شود. - بيا اين هم از محاسن دوست بودن!مي خواهي بيايم خواستگاريت با هم چند وقتي برويم بيرون...بعد بگو اه اين مردك دروغگو و بد ذات بود بي وفا و بيشعور بود...هان؟ مي خندم. ميگويد: -ناراحت نباش مهر هم مي كنم خوبه؟راضي شدي؟ - امشب لوسي..نه؟ - نه گفتم كه...كسل هستم براي همين به نظر...بي نمك مي آيم -باشد مزاحمت نمي شوم...بعدا زنگ مي زنم | ||||||||
| | |
| | #33 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز ![]() -ااا چه خوب...پس تو فقط...وقتي من سرحال هستم برايت جالبم...عجب..!! -نه علي باور كن نه،احساس كردم حال من را نداري -بيخود احساس كردي..خوب بگو...از خودت بگو. -از كجا بگويم. -حس مي كنم شما را،چشم به راه كسي هستي يا شايد...هم خبري. - تو حس ششم قوي داري "مكث مي كنم" -آره..بودم شايد...هنوز هم هستم، نه نمي خواهم منتظرش باشم - به موقع نيامد؟ -بله نيامد.نه به موقع..نه بي موقع - نتوانست بيايد؟ - نخواست كه بيايد!! - چرا؟ - هه ،آخر آقا نابغه و اهل علم است وقت براي من ندارد،عوضش تحقيق مي كند تحقيق. - تو اين را از كجا پيدا كردي؟ - پسر خواهر همسايه مان است. - از كجا بايد مي آمد؟ - از آمريكا - از كجا مي داني نخواسته است كه بيايد؟ -اوايل آشنايي،صبح،شب، هفته اي سه بار زنگ مي زد وقت مي گذاشت، يك ساعت يك ساعت زنگ مي زد آنهم از راه دور.اما، حالا تحقيقاتش سنگين شده و وجود من كمرنگ يا شايد هم بيرنگ شده است. علي آهي مي كشد و مي گويد: - چرا باورش نمي كني؟چرا تو به ميل خودت قضيه را مي بيني؟ -من،من...باورش نمي كنم!!اگر باورش نكرده بودم برايش نه صبر مي كردم نه اينقدر مي سوختم.اتفاقا او اينطوري بود همه چي را هر جور كه دوست داشت مي ديد،ول كنيم بيا بحث او را نكنيم از من انرژي زياد مي رود...بي خيال!! -چي چي ول كن، شما دخترها هم كم،پررو نيستيد حرفهايتان را مي زنيد...بعد مي گوييد...بي خيال!!بي معني!! | ||||||||
| | |
| | #34 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز ![]() نه خير بدهكار هم شدم،حرصم مي گيرد مي گويم: -علي آقا بياييد بحث نكنيم شما كه نه او را مي شناسيد نه با نظريه هايش آشنايي داريد پس نظر بي نظر!! - خانم رز،من تا آخر ماجراي تو را مي دانم مي خواهي بگويي او بي وفا، خائن..بي شعور است چون نتوانسته به موقع جوابگوي احساسات پرشور و بي حد و اندازه خانم بشود...چون نتوانسته مثل تو فكر كند...خائن است.چون نتوانسته بيايد دروغگو است... راز،درست نيست كه آدم ها را به ميل خودمان محك بزنيم تو به او مي گويي خودخواه، او تو را...خودخواه مي بيند كه بي دليل به او گفته اي خودخواه!!چرا؟چون گرفتار كارش است؟چون سيستم فكري و احساسيش با تو فرق دارد؟چون مغزش دستور مشترك با مغز تو ندارد؟اي بابا...خيلي بي انصافي..اگر از نظر فكري با او جور نبودي خوب،تمامش مي كردي اگر از نظر فكري...يكي هستي پس...بهانه چرا مي گيري خوب مي آيد...الو راز هستي؟ -آره - من نمي دانم، اگر مشكل بزرگي بين شما نيست و همديگر را هم دوست داريد و تا حدودي هم يكديگر را مي شناسيد، صريح بگويم كه...تقصير تو است!! " با صدايي بي جان مي گويم": - علي پس جواب احساسات را نبايد داد؟ او خودش من را به خودش وابسته كرد، حالا چرا تلفن هايش كم شده؟ سه ماه است كه به من زنگ نزده، اين يعني چي؟گرفتاري؟مگر كارش را عوض كرده كه حالا سنگين تر باشد...نه،نه مي داني ماجرا چي است؟ اين است كه آقا از عشق من مطمئن شده،پيش خودش حساب كرده كه"من به كارهايم مي رسم رازهم كه هست چون عاشق من است بايد عشقش را ثابت بكند نه راز هست". اشكان انتظار نداشت من با او برخورد كنم چرا؟مگر من آدم نيستم "دوباره بغض مي كنم" -علي، آدمها آمدند كه دردهاي همديگر را كم كنند نه زيادتر كنند اين نظر من است پس اين همه آدم خلق شده...كه چي؟مريض شده بودم باور كن از هر نظر افتاده بودم سلامتي ام را داشتم از دست مي دادم.خودش كرد...خودش.من هنوز نفهميدم راز اين ماجرا چي بوده؟!!خسته ام كرد. -راز گوش كن او هم حتما دلايل خودش را دارد آره...تا اينجا كه گفتي كار او درست نبوده، مردك احمق و نفهم!!!من تا اينجا به تو حق مي دهم ولي...راز تو هم طرف ديگر اين قصه هستي. | ||||||||
| | |
| | #35 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز ![]() تو تازه گي فهميدي كه او...دورو هست يا از همان اول؟خوب تو هم ادامه دادي مي توانستي اينكار را نكني كه حالا بگويي...او نمي فهمد او...بي احساس است اشتباه است.مردها به سبك خودشان عشق مي ورزند، تو خودت را درگير عشق ورزيدن آنها نكن،تو خودت را رشد بده و فقط بايد به اين فكر كني كه امروزت بهتر از ديروزت باشد. چرا بجاي دست روي دست گذاشتن و فقط به او فكر كردن و منتظر او نشستن،نمي روي كاري كني كه از تمام استعدادهايت استفاده كني؟تو نبايد از خودت تو اين سن كمت راضي باشي،از زندگيت راضي باش...ولي از خودت...نه.تو هنوز كاري نكردي من نمي دانم تو هنوز چيكاره اي ولي...از روحيه ات معلوم است كه اهل هنر هستي وقت دارد مي گذرد تو مي گويي طرف..نابغه است او دارد روزبه روز بالاتر مي رود آنوقت تو گريه كن كه...چرا نيامد...قول داده بود...!!اي بابا ما آدمها همه مان يكجورهايي قاطي داريم... حرفهاي علي مثل پتك توي سرم كوبيده مي شد پس فرق من وگل همين ها است كه علي مي گويد،چقدر علي و گل شبيه هم مي انديشند و مانند هم تشر مي زنند -الو الو راز...مُردي؟عاشق من نشوي...من حال ندارم -هان...نه بابا...دارم به حرفهايت فكر مي كنم،راست مي گويي تمام حرفهايت درست است.ولي...كجا است نيرو...كجا است...قدرت؟ - معلوم است كه حرفهايم صحيح است مادموزال، چي فكر كردي؟چشمهايم، براي همين تجربه هاي رنگارنگ است كه هر روز رنگشان عوض مي شوند -رنگ چشمهاي شما كه تك تك است رنگ...عجيبي است...علي يك سوال دارم راستش را مي گويي؟ -بگو -تو خودت وقتي...عاشقي،عاقلي؟ سكوت كرد و بعد از چند ثانيه اي گفت: - راز، من هم دو، سه سالي مي شود كه فهميدم،ما انسانها مانند هم نمي انديشيم مثل هم...نيستيم،من هم بدتر از تو بودم هر روز گله مي كردم هر روز بهانه مي گرفتم هميشه پر از چيزهاي گوناگون بودم...كم كم...به خودم آمدم خواستم كه به خودم بيايم و شد بيشترين هنرم الآن همين است...كه پول را زياد دوست ندارم براي همين خود به خود تبديل به يك آدم متفاوتي شدم...پول لازم است اما داشتنش حدي دارد...تو پول ديدي؟پول زياد؟ | ||||||||
| | |
| | #36 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز ![]() - واي يعني چي؟آره...در حد معمولي. - نديده!!!ولي من هنوز هم...خانواده ي پولداري دارم...خيلي پولدار.اما چند سال است كه هيچ كمكي از آنها نگرفته ام حتي از...فخري خانم.خرهم نيستم به خدا راحت ترم...خوب...آهان...نابغه چي پولدار است؟...فكر نمي كنم اين نابغه تو اهل پول دادن باشد ولي..عاشق پول قايم كردن است "مي خندد" - مي داني راز، ياد نابغه افتادم كه دارد...با پيژامه راه راه...پول هايش را مي شمرد و بعد همه را تو بالشي، متكايي قايم مي كند و مي گويد تا راز نيامده اين ها را مخفي كنم حيف است خرج بشوند... - "غش غش مي خنديم حالا مگر ول مي كرد" - حالا خانم اين نابغه چه كرده كه نابغه شده است؟ - در دستگاه ليزر چشم تغييري داده است كه به نام او به ثبت رسيده من زياد سر در نياوردم با اين كه روي اينترنت تحقيق كردم - وب سايتش را به من بده من ببينم طرف كي است! ولي باريكلا نه...بي شوخي مي گويم...نخند ديگر...لوس نباش آفرين به او...به هر حال كاري كرده كه از هوشش استفاده كرده و باز هم دارد مي كند اسمش را هم به ثبت رسانده است خيلي مهم است خيلي..تو چي؟راستي...چكاره اي؟ برايش از كار و رشته ام گفتم. گفت: - به تو هم بايد گفت آفررررين تو هم كم آدمي نيستي...ولي، تو اين دنياي به اين بزرگي چند نفر تو را به عنوان يك هنرمند مي شناسند؟ - نمي دانم...دوستانم،شاگردانم، فاميل ها...براي من مهم نيست. - چرا نبايد مهم باشد؟بي آر نباش دختر!!!بيست نفر غريبه ام تو را نمي شناسد مگر دف نمي زني؟سه تار؟ نقاشي؟اگر براي دلت مي كني پس...شغل شما چي است؟ راز هنرت را وسعت بده نمايشگاه بگذار،تبليغ كارهايت را بكن.راز با سه تا شاگرد به نتيجه اي كه مي خواهي...نمي رسي، عقب مي روي، نچ...نكن ناراحت هم نشو خودت را برسان به انسان هاي دانا، براي پولش نمي گويم براي استعدادهايت مي گويم همه آنها را بيرون بكش، تو خيلي فرصت داري دير نيست ولي...دير مي شود... "خميازه كشيد" -علي ببخشيد..خسته شدي..از خودت نمي گويي،نه؟ -نه...چيزي از من به درد تو نمي خورد -چرا؟من حتي نمي دانم چند سالت است؟ مگر ما دوست نيستيم؟ -بيا...ديدي؟ديدي قاطي مي كني.ببين هميشه همه چي نبايد كليشه اي باشد ما حتما نبايد سر از كارهاي هم در بياوريم تو خودت به ميل خودت گفتي من هم بايد به ميل خودم از خودم بگويم بهر حال راز تو دختر خوش بختي مي شوي مطمئنم چون اهل فكر كردن در مورد مسائل خودت هستي خوب و بد كارهايت را پيدا مي كني و اين مهم است...در ضمن من سي و هفت ساله هستم...زن هم ندارم...خوبه؟ -مرسي...باشد هر طوري كه راحتي، ممنون هستم -عاشقم كه نشدي نه؟!!درضمن من هم ،نقاش هستم و هم پيانيست.اثر هم از خودم دارم مي تواني تهيه اش كني...دل بزرگي هم دارم ولي يك ذره جاي شما زنها در دلم نيست...هم جنس باز هم نيستم.خيلي خوب من هم از حرف زدن با تو لذت بردم به به...ساعت دو بامداد است. باز هم زنگ بزن...به دوستانت شماره من را ندهي ها...شب به خير جالب بود از خودش اثري دارد مي توانم پيدا كنم آخ نمي دانم فاميلي اش چيست؟خيلي دلم مي خواهد بدانم عاشق چه جور زني شده و مي تواند بشود.به خودم باز قول مي دهم كه بروم دنبال كارهاي جدي تر.قول،قول. | ||||||||
| | |
| | #37 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز ![]() " پس كجايي تو؟مي خواهم رشد كنم از كجا شروع كنم؟كو خواهريت؟". به مامان از حرفهاي علي مي گويم. مي گويد: - تو هم خودت دختر عاقلي هستي مادر.آفرين بچسب به عقلت كه به هرجا برسي از آن رسيدي. گل در جواب ايميلم نوشته كه: " من هنوز سر حرفهايم هستم. مثل اينكه مغزت دارد حسابي كار ميكند.ما هم بد نيستيم ناصر هنوز مرد خوبي است. تا الان احساس خوشبختي كامل دارم براي خوشبختي بيشتر بايد خودم تلاش كنم مي دانم چه بايد بكنم،ترس از هيچ چيز ندارم خودم را مي شناسم تو هم بايد به زندگي بهتر فكر كني راز موقعيتها همه جادور و اطراف هستند فقط خودت را باور كن.Kiss " حرفهاي گل و علي چشم آبي احاطه ام كرده.اگر گل با علي عروسي مي كرد چي مي شد؟به نظر من زن و مرد از نظر فكري بايد شبيه هم باشند،حالا اگر از نظر روحي يكي نباشند مشكل اساسي پيش نمي آيد اين...نظر من است. خوابم نمي برد ساعت دو و بيست دقيقه سحر است.چراغ را روشن مي كنم كتاب"يك عاشقانه آرام" را مي خوانم مرد گياكي و زن ترك "صداي زنگ تلفن" اي بابا كي مي دانست من بيدار هستم؟فوري گوشي را برمي دارم و باصداي آرام و عصبي مي گويم: - بله؟ صداي بوق خارج را مي شنوم حتما اشكان است چه عجب زنگ زد كه صداي، الو الوي گل را شنيدم. - سلام گلي خوبي؟ چي شده اين موقع؟ - چي؟ - مي گويم..چي شده؟صدايم نمي آيد؟ -اينجا الان ساعت شش عصر است و باران قشنگي مي آيد دلم برايت تنگ شده بود - آخيش گل چه جالب من هم دچار بي خوابي شده بودم داشتم به تو فكر مي كردم - راز - هان؟ - مي خواهي جدي...جدي...بيايي اينجا؟ - خوب،آره - خووووووب پس...بله...را دادي!! - چي دادم؟ - بله را...دو تا خواستگار بسته بندي كردم دارم مي فرستمشان ايران...من شناخت زيادي از آنها ندارم ظاهرا خوب مي آيند.قيافه شان هم اي...بدك نيست اگر خوشت نيامد، كه نيامد به من مربوط نيست...به من نگويي كه اينها كي بودند،به من مربوط نيست قبول؟ اوقاتم تلخ مي شود،ناراحت مي گويم: | ||||||||
| | |
| | #38 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز ![]() يعني چي؟خوب بگو كي هستند؟تو از كجا با آنها آشنا شدي؟بيخودي آدم براي من نفرست - نه گفتم كه...خودت حواست را جمع كن.يكي از آنها در نزديكي شهرما است پسر بدي به نظر نمي آيد،فوق مهندس است...يكي ديگرشان هم تحصيلات عاليه دارد راستي راز...يكي از آنها زود تر مي آيد.با مزه است،هر دو اتفاقي در يك هفته مي آيند من شماره تو را دادم خودشان زنگ مي زنند..هستي؟ - هستم،هستم - راز كوچولو به زودي سرت شلوغ مي شود...خوب،من رفتم به مامان همه را بگو آهان...فقط يك استنباطي كه از اينا كردم اين است كه يكي از آنها به نظرم آدم باز و راحتي است و يكي ديگرشان سخت آمد به نظر راحت نمي توان شناخت تابعد...خداحافظ - الو الو رفت.حوصله خواستگار بازي ندارم،كه چي بيايند من را انتخاب كنند!!خوبم...بلندم،كوتاهم ، زشتم، زردم ، تارم ، تاريكم ... گل هم بد پيله هست ولي...فكر نمي كنم آنها خانه بيايند، مي رويم...بيرون.خوابم گرفت. امروز همگي ما دوستان در خانه ي الهام جمع شديم.الهام نقاشي قشنگي كشيده كه من هم از آن خوشم آمد گلدان گلي كه در سه تابلوي جدا درآورده است.به آنها گفتم كه گل دارد برايم نيرو مي فرستد الهام مي گويد: - حواست را جمع كن آن هايي كه از آن طرف مي آيند براي ازدواج عجله دارند،تو عجله نكني زود بگوييي."بله" - نه نمي گويم...بله،ولي مگر گلل اينطوري عروسي نكرد؟ -هان؟آره...راست مي گويي ولي خانم او گل بود اين ما...گروه احساسيون!!! - بابا اصلا نمي شود گفت اين طوري بد است آنطوري خوب است هر دفعه از يك راهي بايد معادله را حل كرد آن هم معادله هاي سخت را. فريناز مي گويد -نرو، آنجا نرو مگر منتظر اشكان نيستي؟ "بغض كرد" من ساكت ماندم.اشكان.من هم بغض كردم.كه ناز مي گويد: - نه عزيزم برو چرا...نه؟آنجا موفق تر هستي هر چند جايت خيلي خالي مي شود فاطي مي گويد: -به نظر من همين جا بمان همان پسره چي بود اسمش آهان علي چشم آبي را مي گويم خرش كن بگيرتت آنوقت آن وقت همين جا مي ماني خدا را شكر. افسان مي گويد: - راز فكر آن نابغه را نكن آن بيانيست مي خواست بيايد تا حالا آمده بود حرف اين خل و چلها را هم گوش نكن يه كاري كن تا مرا هم ببري ساكت ماندم.سرنوشت ما چي است؟كاشكي مي دانستم و مي توانستم جلوي حوادث را بگيرم ا. مي گويم: -شما چه زود مرا عروس كرديد حالا ببينيد كسي مي آيد تازه من به شوهر كردن فكر نمي كنم من ...من دوست دارم درسم را ادامه بدهم و هم اينكه موسيقي ام را گسترش بدهم ناز مي گويد: -بيخود چاخان نكن همه ي دخترها آرزو دارند بدانند زندگي مشتركشان با چه كسي و كي آغاز مي شود چه كلاس مي گذارد...من شوهر نمي خواهم!خوب همسر كه مي خواهي؟ -خيلي خوب بابا هر چي تو بگويي من دارم مي روم - تو هم هميشه در حال رفتن هستي. -چه كنم تا چشم بر هم مي گذاريم شب مي شود و شب هم...من رفتم كي با من مي آيد؟ خانه آمدم.اتاقم كمي دلگير شده قبلا دوست داشتم بيشتر وقتم را در آنجا بگذرانم ولي حالا... -سلام مامان ديدم مامان بدجوري اخمهايش در هم است مي پرسم: - خانم خانمها چي شده؟ - خسته ام -نچ...مطمئنم چيزي شده؟بگو ديگر. -اعصابم از خواهرم خورد است " و بعد سرش را تكان داد و ادامه داد" ویرایش توسط Lair_Nilo : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۴ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #39 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز ![]() - خوب مگر اين مسئله جدي است؟ - نه...ولي خسته شدم.خودشان صدتا سوال راجب گل و ناصر مي پرسند بعد ما يك سوال مي كنيم يك جواب حسابي نمي شنويم من هنوز نفهميديم...عدوسش پدر و مادرش كجا هستند؟در آلمان چكار مي كنند؟بي سرو صدا مي آيند ايران و مي روند نمي گذارند هيچ كس بفهمد.ار بابايت هم خسته شدم هميشه كاسه دلش باز است هيچ وقت نتوانستم عوضش كنم ساكت شد و دوباره گفت: -چرا...آدمها مرموز هستند؟نمي فهمم. مامان باز هم گفت،گفت... گفتم: - مامان جان چرا شما مي خواهيد بدانيد عروس فلاني...چكار مي كند؟بله؟براي شما مهم است؟ -وا...مادر خواهرم است چطور من اعتماد مي كنم ولي او... -شما انسانها را نمي تواني عوض كني ولي...خودت را،كه مي تواني تغيير بدهي شما ياد بگير كه ساده نباشيد كه بعد اينطور از همه گله كنيد،آنها كار درستي مي كنند.اي بابا شما چند ساله داريد اين ناراحتي را تكرار مي كنيد سي سال شده نه؟مامان خواهش مي كنم نگذاريد زندگيتان با اين حرفها بگذرد به خدا دوره ي جديدي رسيده كه فقط بايد فكر كرد...خوب شما هم حرف نزن چرا فكر مي كنيد بايد گزارش بدهيد به خدا بدون گزارش دادن هم...روز و شب مي گذرند با كساني معاشرت كن كه اهل حرف و فضولي نباشند خوب راجب سينما،فيلم جديد، تآتر، كتاب،سياست،اقتصاد، مسافرت...اين همه سوژه است...هان؟نظرتان چيه؟درست نمي گويم مامان؟به خدا مامان مردم پر از غم هستند اين حرفها يكجا بايد...تمام شوند اينها نبايد اندوه ساز بشوند،ارزش اندوه ندارد خدا را شكر كن كه...خانواده ات خوب هستند. مامان ساكت خيره به زمين شده است طبق عادت هميشگي اش وقتي غمگين فكر مي كند اين واكنش را دارد. مي گويد: -باشد مادر چاي بگذارم با هم بخوريم -باشد جديدا همه همديگر را نصيحت مي كنند مادر بچه را،بچه مادر را...به نظر من اندرز دادن بهتر از فضولي كردن در مورد يكديگر و ديگرا است. -حالا چرا دو تا خواستگار باهم؟اينطوري نمي تواني هر دو را بشناسي ااا گل هم چكارهاي مي كند! -مامان هنوز كه نيامدند،تازه من كه خودم را درگير آنها نمي كنم هر كدامشان كه با من جور آمد سعي مي كنم او را بشناسم و او را بررسي كنم.حالا شايد هم آنها از من خوششان نيامد. -وا!!!خيلي دلشان بخواهد نشد كه نشد. -جددددي!!!چه از دخترت مطمئني. -آره،آره مي گويم حالا به كسي نگو " من بلند مي شوم از آشپزخانه بيرون بروم" -ببين راز -بله؟ -به دوستانت هم نگو. -باشد ولي،آنها مي دانند.مامان بگذار كمي بخنديم،اين چند وقت تو لاك خودم بودم هيچ چيز را هم حال نداشتم به كسي بگويم ديدي كه،چه حالي بودم من رفتم. -برو مادر | ||||||||
| | |
| | #40 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: كنار ساحل خلیج هميشــه فارس
نوشته ها: 707
(View Stats)
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز ![]() -خانم پياده نمي شويد، تجريش است ناز و فريما آمده بودند درست همزمان با من، الهام هم رسيد ناز مي پرسد: -كو پس؟ -كي؟ - علي چشم آبي ، علي گدا ، علي درويش... " مي خندم " مي گويم: - حالا او عزيز شد؟ - برو بابا تو هم ما را روسفيد كردي فكر كردم به فكر شوهر دادن ما هستي برويم... برويم كه تو هم به درد بخور نيستي - داشتيم مي رفتيم كه يك پيرزني به طرف ما آمد و زير لب نمي دانم دعا مي خواند، غر مي زد يا فحش مي داد بهرحال از ما كمك مي خواست از كنار ما تكان نمي خورد تا به او پول بدهيم ناز در كيفش را باز كرد و از داخل آن يك مشت پسته ي شور ريخت كف دست آن پيرزن ، او نگاهي به دستش كرد و بعد گفت: - اين چيه؟ ناز گفت: -پسته ، نمي بيني مادر جان؟ پيرزن دوباره نگاه كرد نا ز كه احساس كرد او الان پسته ها را مي ريزد با صدايي دورگه تركي و كردي گفت : - بخوووووررررر ديگه!!! پيرزن اول نگاهي به ناز كرد و بعد به ما يكدفعه پسته ها را با فحش ريخت روي سر ما، ناز مي خواست دعوا راه بيندازد كه ما برديمش و فرناز فوري اسكناسي به دست آن پير زن داد. مرديم از خنده ولي ناز عصباني بود گفتم: - ناز ،صدايت درست مثل آن استاد شلوار كوتاهه شده بود يادت مي آيد؟ - آره ولي چه پرتوقع بود واي!!! - خانم او پول مي خواست وقتي نان شب نداشت پسته به چه دردش مي خورد، در اين سن و سال هم كه نه دولت پولي به اينها مي دهد نه انسانهاي با انصافي مثل ما! -حالا ما به اين بدهيم بقيه اش چي؟ - نمي دانم واقعا نمي دانم | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آرامش, اسکن, تایپ, داشتن, داشتنمهلا, در, دوست, را, سعیدی, مهلا, کسی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| مه رو | فاطمه سعیدی | تایپ | * Star | کتابهای کامل شده ایرانی | 23 | ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۳:۱۵ بعد از ظهر |
| در آرامش کسی را دوست داشتن | مهلا سعیدی (اسکن) | vision | کتابهای کامل شده ایرانی | 32 | ۶ مهر ۱۳۸۹ ۰۸:۱۷ بعد از ظهر |
| روشی نو برای داشتن آرامش | sama33 | روانشناسی | 0 | ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ ۰۷:۴۲ بعد از ظهر |