بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۴۷ بعد از ظهر   #31 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +65 امتیاز     
پیش فرض

lما این دفعه پست خیلی تپلی گذاشتیم....
چون تا فردا عصری نیستیم...
و اینکه کاملا نیازمند نقد هایتونم.
چون همین صبح تصمیم گرفتم روند داستان عوض بشه و نظراتتونو راجع به شخصیت های جدید نیاز دارم.
ایده و انتقاد هم داشتید به من بدید...
از دور ماچتون می کنم!
____________________________________________

با سر درد از تختم بلند شدم و به سمت آینه ی حمام رفتم.از همونجا به ریخت و قیافه ی جدیدم نگاه انداختم.
چشمام باد کرده بود و موهام بهم ریخته شده بودند.در واقع من شده بودم قل کوچکتر تارزان!
دستم رو به سرم گرفتم و آخ کنان قرص سردردی رو از توی کیفم در اوردم و بدون آب خوردمش.
به سمت پنجره رفتم و به صبح یه روز دریایی نگاه کردم!
با خودم اخمی کردم.یعنی انقدر حالم خرابه که همه چیز رو باید قاطی کنم؟
خواستم از کنار چنجره برم و و لباس بپوشم که سرم به شدت درد گرفت.
چشامو روی هم فشار می دادم و در حالیکه حس میکردم 00 تا سوزن توی مخم به شدت فرو میرن به کنار پنجره تکیه دادم.
چشمامو بستم و باز کردم.
این سردرد لعنتی پی بود که توی زندگیم لانگر انداخته بود؟؟؟من با این مشکلات خیلی شیرین،اینم که شده بود قوز بالای قوز...
به بیرون از پنجره نگاهی انداختم وبا دیدن مردی که در کنار ماشینی در حال دید زدن من بود ،خیلی کنجکاو شدم!سرمو از پنجره به بیرون بردم و دقیق تر نگاه کردم.
با دیدن جورح کلونی پسر که در حال دور شدن بود،چشمام از حدقه بیرون زد و بعد از اینکه دوربینی رو که در دستش داشت شکه شدم.
مطمئنا از من عکس گرفته بود!سریع به لباس خواب گشاد و بلندم نگاهی انداختم و خیالم راحت شد.پس حتما از سر درد من عکس گرفته بود!
با این فکرام خندیدم.
وجدان بیدار-نسیم تو یه چیزی میشی ها.
خب این آقا این طرفا چه غلطی میکرد؟؟با نفس عمیقی که کشیدم از پنجره دور شدم و وگفتم:
-بذار ببینمت،همچین عکسارو از حلقومت در بیارم که یادت بره کی گرفتیشون ،ۀقای جورج کلونی پسر!
خنده کنان ساناز رو بیدار کردم و آماده شدیم تا به بیرون بریم.
جلوی آینه نشستم و مشغول بتونه کاری شدم!با اون رنگ پریدم اگه بهزاد منو می دید با روح مامان بزرگش اشتباه می گرفت.
ساناز که منو نشسته دید با علاقه سمتم اومد و گفت:
-نسیم خوشگله،بییا خوشگل ترت کنم!
با دست پسش زد م وگفتم:
-علاقه ای به اجنه شدن توسط خواهر گرام ندارم.
با اخم گوشه ای ایستاد وگفت:
-یعنی به مهارت های فراوان من در آرایشگری اعتقاد نداری؟؟
در حالیکه لبامو غنچه کرده بودم تا رژلبم را روی اون دوتا بمالم گفتم:
-من به آرایشگری وقتی اعتقاد دارم که تو ،توش نباشی!
ساناز با اخم و غیظ زیادی روی تخت مرتب من نشست با دیدنش دست از کار کشیدم و گفتم:
-اخم نکن دختر،اونوقت دایی بدبخت من باید میلیون میلیون پول بده تا تو بری پوستتو کش بیاری!
این حرف از نظر من یه شوخی بود!فقط یه شوخی خرکی من!
اما به ساناز که سرخ شده بود نگاهی کردم و با تعجب اخمام رفت تو هم.
این چند روزه من خل شدم یا بقیه مرض گرفتن؟؟
و چند سوال مهم دیگه توی ذهن پیش فعالم !نقش بست:
-من خل شدم؟
-خیالاتی شدم؟
-آیا جورج کلونی توی خیالاتمه؟؟
_بشکه ی ماهیچه چطور؟؟
-دایی حسام دیوونه شده؟
-ساناز خل شده؟؟
-من اختلالات روانی گرفتم؟؟
وجدان بیدار-حناق بگیری الهی...
با تکون های ساناز به خودم اومدم و با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
-یالا دختر پاشو دیگه.
وقتی متوجه شد هنوز هم منگم ایشی گفت و از جا بلند شد و گفت:
-یا خودش میاد یا خبر مرگش!
از جایم بلند شدم و لبخندی زدم.نه خبر مرگش میاد و نه خودش!مهم اینه که من اصلا نمیدونستم خودش کیه!؟!
با ساناز بلند شدم و به سمت سلف سرویس رستوران حرکت کردیم.
خوش خوشانه الکی برای خودم دوساعت برای انتخاب هر چیز لفتش میدادم .
به تخم مرغ نمیرو و آب پز نگاهی کردم.
اون گوی سفید در بند خیلی بهم چشمک میزد و نیمرو هم که جای خودش رو داره.سخت در حال فکر کردنبودم که صدایی منو بر جا میخکوب کرد.
-به نظرم نیمرو رو بخورید.
به آهستگی سرم رو برگردوندم سمت صدا و با دیدن جورج کلونی پسر بر جا خشکم زد.
وقتی دید همونطور نگاهش میکنم گفت:
-البته نظر شخصیم بود.
رومو برگردوندم و گفتم:
-به چیز دیگه ای فکر میکردم.
برای اینکه کمی عقده هامو خالی کنم تخم مرغی نیمرو رو برداشتم.
با حرکت من به سمت آخر رستوران که ساناز اونجا نشسته بود،با قدم هام حرکت کرد.
یکی نبود که به ساناز بگه آخه مگه اومدی سینما که رفتی اون آخر نشستی؟
با دیدن دایی حسام که نزدیک ساناز بود و با او در حال حرف زدن بود سرجام میخکوب شدم .
اینم زندگیه ما داریم؟؟؟اصلا معلوم هست که اینجا چه خبره؟
جورج کلونی پسر که با حرکت ناگهانی من ایستاده بود و به اخم بزرگ روی پیشونیم توجهشون جلب کرده بود گفت:
-چیزی شده؟؟؟
قبل از اینکه نگاهمو دنبال کنه سرمو به سمتش گرفتم.
با دیدن لباس توسیش و جین آبی رنگش مخم به کار افتاد.
مطمئنا اون مردی که صبح دیدم همچین لباسایی نپوشیده بود.با دقت به صورتش نگاه کردم خواستم کمی پوآرو بازی بکنم که با خنده گفت:
-خیلی خوشگلم؟؟؟
اه اه اه.چه از خود راضی!خوب منم اگه شبیه آنجلینا جولی بودم انقدر پررو می شد والا چه برسه به این که شبیه جورج کلونی بود!
به سمت میزی اشاره کردم و گفتم:
-بشین شورشی،اخلالگر ،آشوبگر!
با حرف من که لبخند کمرنگی روی لبش اومده بود،سر جاش نشست.
روبروش نشستم و شروع به خوردن کردم وگفتم:
-شما اسمتونو نگفتید.
رو به من کرد و گفت:
-من یه سوال دارم.شما انگار راحت نیستید.با من راحت باشید.کر کنید بردرتونم.
یه نگاه بهش کردم که با چشمای توسیش داشت حالات صورتمو برانداز میکرد.گفتم:
-یعنی میخوای باهات راحت باشم.؟؟
با لبخندی سرش رو تکون داد.گفتم:
-پس بگو اسمت چی چیه داداش؟؟
کمی از تخم مرغ نیمرویش رو خورد و گفت:
-واسه چی میخوای؟؟
گفتم:
-آخه از دیشب خیلی فکرمو مشغول کرده.
نگام کرد و گفت:
-یعنی از دیشب داشتی به من فکر می کردی؟؟؟
چه خودشو دست بالا گرفته این یارو!
با بی خیالی جواب دادم:
-آره آخه داشتم خدا رو شکر میکردم که توی این دنیا کس دیگه این مقثل تو وجود نداره!
زیر چشمی به لبخند ماسیده شده روی صورتش چشم دوختم.
لبخندی زدم که اون هم پشت سر من لبخندی زد و پرسید:
-حب از اون موقع تا حالا به من چی می گفتی؟؟؟
این دغعه نوبت من بود که لبخند روی لبم بماسه.گفتم:
-اگه بگم نمی خندی؟؟
لبخند کشیده ای زد و با سر جواب مثبت داد.
نگش کردم و گفتم:
-جورج کلونی پسر!
چنان خنده اش رفت به هوا که من ترسیدم!
نسیم تف به این زندگی!آخه اینم شد زندگی؟؟همش با یه مشت روانپریش حاد ملاقات می کنی..تف!!تف!!
نگاهی به دور و اطرافم کردم و با دیدن آدم ها که متعجب به جورج کلونی پسر نگاه می کردنانداختم.
رو به او کردم وگفتم:
-اگه نخندی،کسی بهش بر نمیخوره ها...
اشکی رو که از چشماش پائین اومده بود پاک کرد وگفت:
-آخه خیلی جالب بود!
مگه پلنگ صورتی نگاه کردی که جالب بود.
با غیظ نگاهش کردم و گفتم:
-اسمتو نمی گی؟؟؟
دستی در هوا تکون داد و گفت:
-نه،نه،همون جورج کلونی پسر خیلی خوبه...
گفتم:
-به درک...
و از جام بلند شدم.پرسید:
-کجا؟؟
در حالیکه از میز دور می شدم گفتم:
-جایی که وحشی ها نباشند.
صدای خنده اش باعث شد خنده ای بر لب بیارم.به سمت میز سانازخاتون و دایی جان ناپلئونم نگاه کردم.هنوز داشتند گل می گفتم و گل میشنفتن.
اه.
منو بگو به خاطر این دوتا دییونه با یه خل و چل همنشین شده بودم...
هر چند خودم به حرف خودم اعتقاد نداشتم.
خل و چل نبود ولی 100 %به روانپزشک احتیلج داشت!





دارم درس میخونم و نودوهشتیانمیام بعدش اسباب کشی داریم.
الان هم دارم درس میخونم




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید





ویرایش توسط GODES : ۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۵۰ بعد از ظهر
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, *شهرزاد, --Nila--, .rima., 3p67, 677389, abien, aflak, Amir86, aragon2011, arman_iran, asal-1412, asal-661, ashkannia, atish69, ayda3, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, azita_esy, babsaneh, Behnaz joon, bikari, blub2000, blue69, cole, daneshmand, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, elahegood, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, Fatima_14, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, gipsy_sepideh, hana_m, harimeshgh, homa41, htamspam, j.ghanavizi, katy, khademre, kobramahmod, leila.kh, lili19, lili5225, m.diamond.s, m0zhdeh, m2sm, magiclife, mahdieh67, mahsaok, mahtab10, martire, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, mybook, nafas44, nana22, Nargis-narcisse, Nasim 77, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, nlp16001, PAEEZ70, pare, polymehr, reza9000, roya1365, roz3, sabz_abi, sahel_m, samihastam, samir, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, sirius, snopoy, Sokout, suzmani, Taataa, tama1011, tania_7, tara_5877, Tifani Jon, titinaz, vampire123, violet_kl, yasaman_yasi, yashm, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, از چی بگم؟, باربارا, بهارجون, روشناک, زلال, زوها, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, شورم, ققنوس98, لیلا931, م.م.ر, میومیو, نسیا, نگاه7732, پرواس, پیازچه, یغما
قدیمی ۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر   #32 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +64 امتیاز     
پیش فرض

سلام به همه.
یه سوال داشتم.چرا به تاپیک نقدر سر نمی زنید؟؟
1.وقت نمی کنید.
2.وقت دارید و حوصله نمی کنید.
3.داستانم انقدر خوبه که نیاز به نقد نداره!!!
اگه نقد نکنید من گزینه ی 3 رو حساب می کنم
بفرمایید قیسمت جدید.
_____________________________________________
شاد و خندان از هتل اومدم بیرون و تصمیم گرفتم روزی رو که به خوبی شروع نشده بود با خوبی بگذرونمش.
اولش که اون مرد دوربین بدست،بعد هم ساناز خاتون و دایی حسام و الان هم که تازه از دست یه دیوونه ی تقریبا زنجیری خلاص شده بودم.یه هوای خیلی خوب و مردم خندون یه نگاهی انداختم.تجمع خیلی زیادی از مردم رو در گوشه ای از ساحل دیدم که با ریز کردن چشمام تونستم،بشکه ماهیچه ی خودمون رو ببینم.
با لب و لوچه ی آویزون راهمو کج کردم که از شانس بسیار بد من منو دید.
نسیم تف به این شانس.!ای تف!تف!!
داشتم به سرعت دور می شدم که خودشو بهم رسونو و گفت:
-خانوم نسیم محترمه،کجا تشریف می برید؟؟
نفسمو با صدا خارج کردم.این استاد ادبیات دوباره اومد موعضه بکنه؟؟
لبخندی به زور زدم و زیر لب گفتم:
-قبرستون!
سرشو اورد جلوتر و گفت:
-کجا؟
لبخند پررنگ تری زدم و گفتم:
-هیچی اومدم یه هوایی بخورم.
سری تکون داد که پرسیدم:
-ببخشید،من هنوز شما رو نمیشناسم.
رو به من کرد و گفت:
-سینا هستم.سینا طاهر زاده.
ابروهام به نشونه ی آشنایی رفت بالا.پس این همون جان سینای خودمونه!!!
خواستم سوال دیگه ای بپرسم که سرم گیج رفت.ایستاد م وچشامو بستم که اخوی جان سینا گفت:
-چیزی شده؟؟؟
چیزی نگفتم که با دیدن حال خرابم رفت و یه لیوان آب اورد.بعد از کمی مزه مزه کردن فهمیدم که آب قنده!!آخه باهوش،مگه فشارم رفته پائین؟؟؟یا رفته بالا؟؟؟..حالا هرچی...!
وقتی دید ه نمیخورم گفت:
-بخورید بهتر میشید.
با نسخه ای که برام پیچید سریع آب قند رو خوردم.نفس عمیقی کشیدم که دوباره با احساس سردرد شدید که گرفتم روی زمین نشستم.
دستامو روی شقیقه هام فشار می دادم . جان سینا هم روی زانوهاش ایستاد و بدون هیچ حسی گفت:
-چطوری؟؟
با دندونای قفل شده گفتم:
-در حال مرگ...
نتونستم ادامه بدم .حدود 5 دقیقه به همون حالت بودم که درد سرم کمتر شد.چشمامو باز کردم و با دیدن اخوی جان سینا که داشت نگام میکرد میخکوب شدم.
مثل یه دانشمند که روی لوله ی آزمایشش یه کشف میکنه بهم خیره شده بود و با نگاهی شرارت بار نگام میکرد!
خب شاید بشه گفت نگاهش کشنده بود!!!کمکم کرد تا بلند بشم و سر پام بایستم.در حال مرتب کردن مانتوم بودم که با لحن معذرت خواهانه ای گفتم:
-ببخشید ،چند وقته که سرم خیلی درد می گیره.
با لحن متفکری پرسید:
-چند وقته؟؟
جواب دادم:
-چند وقته دیگه.
گفت:
-خیلی درد می گیره؟؟؟
با سر جواب مثبت ادم که نشونه های رضایت رو تویچشماش دیدم.
چرا بد شدن حال من باید یه نفر رو خوشحال بکنه؟؟؟
یه مدت فکر می کردم زندگیم شده رمان ایرانی ولی حالا مطمئنم دارم به قسمتی پلیسی اکشنش میرسم!!
جان سینا خداحافظی کرد و رفت.داشتم به دور شدنش نگاه میکردم که صداییتوجهمو جلب کرد.
-می بینم که خیلی خوش می گذره.
به سمت راستم نگاه کردم که بهزاد با تمسخر نگام میکرد.اصلا اتفاقات این جند وقت رو درک نمیکردم و هنوز توی فکر بودم.بهزاد که دید دارم مات نگاش می کنم گفت:
-چی شد؟؟منو یادت نمیاد؟؟
سری به نشانه ی به یاد اوردن تکون دادم و گفتم:
-چرا فرهنگ لغات محدودت بلاخره دوزاریم رو انداخت.
پوزخندی روی لبش اومد و همراه من به راه افتاد و گفت:
-صبحونتو دیر میخوری،با یه نفر دیگه میخوری،سرت گیج میره،با یه نر دیگه آب میخوری...
با تمسخر گفتم:
-می بینم که وظایف جاسوسیتو خوب انجام دادی!
رو به من کرد و جواب داد:
-دارم کارمندام رو امتحان می کنم و اینطور که متوجه شدم شما جدیدا حال و روز خوبی نداری...
انگشتش رو دور سرش تکون داد و گفت:
-میدونیکه شنیدم سردرد و...اینا هم که از نشونه های قاطی داشتنه!
با نفرت نگاش کردم و گفتم:
-چند بار تجربه داشتی؟؟؟
سری تکون داد و گفت:
-نه،اینطوری نمیشه.
و رفت.
خب من به یه نتیجه ی درست رسیدم.
خدایا منو ببخش که انقدر به جورج کلونی پسر وصله خل بودن چسبوندم،غلط کردم.حال این بهزاد خیلی خرابتره...
شفاش بده..آمین.
زیر لب برای بهزاد دعا کردم و راهمو به سمت دیگه ای مج کردم.
این روز که خراب شد،کاشکی حداقل حال خرابم تعطیلات به این قشنگی رو خراب نکنه!
تعطیلات!!!چه کلمه ی قشنگی!اگه بهزاد می فهمید به این سفر مهم میگم تعطیلات سرم رو از کله ام با گیوتین جدا میکرد!
ریز ریز خندیدم و راهمو به سمت ساحل کج کردم....
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, *شهرزاد, --Nila--, .rima., 3p67, 677389, 870664182, abien, aflak, Amir86, arman_iran, arwen, asal-1412, asal-661, ashkannia, atish69, ayda3, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, azita_esy, babsaneh, Behnaz joon, blub2000, blue69, cole, daneshmand, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, elahegood, fadai, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, Fatima_14, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, gipsy_sepideh, googoosh z, hana_m, harimeshgh, homa41, htamspam, j.ghanavizi, katy, khademre, leila.kh, leona, lili19, lili5225, m.diamond.s, m0zhdeh, m2sm, magenta, mahdieh67, mahsaok, mahtab10, martire, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, mybook, nafas44, nana22, Nargis-narcisse, Nasim 77, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, nlp16001, nooshin1389, PAEEZ70, pare, polymehr, reza9000, roya1365, roz3, sabz_abi, sahar03, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, sirius, sladans, snopoy, Sokout, stiv, suzmani, Taataa, tama1011, tania_7, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, violet_kl, yasaman_yasi, yashm, yasnaa, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, از چی بگم؟, باربارا, بهارجون, زلال, زوها, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, شورم, ققنوس98, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, مهسان9093, میومیو, نسیا, نگاه7732, پرواس, پهره, پیازچه, یغما
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر   #33 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +60 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستای خوبم!
این که پست پرملات!!!
اینم تاپیک
نقد
به زودی در امضا..
بچه ها تا به حال براتون اتفاق افتاده که بخواین سریع بیاید خونه تا بدونید توی تاپیک نقد چی شده؟؟؟بعد ببینید خالیه؟؟؟
امیدوارم همچین اتفاقی براتون نیافته،چون شاید بدترین اتفاقه...

__________________________________
پس از صرف ناهاری که شکممو از خجالت خودم در اوردم به سمت پیست دوچرخه سواری راه افتادم.
بهزاد رو وسط راه دیدم که سوار به یه دوچرخه شده و اونم با دیدن من به سمتم اومد.
یه لبخند زد و گفت:
-خوب هستین خانم خوشبخت؟؟؟
به چشماش نگاه کردم.شرارت از توشون شعله می کشید!!مطمئن بودم میخواد یه بلایی سرم بیاره!چه میدونم،بزنه پامو بشکونه،کلیه هامو بدزده یا هر چیز دیگه.چون از دست این آقا بهزاد هر کاری بر میومد.نگاهی به چهره ی متفکرم انداخت و گفت:
-میاین دوچرخه سواری؟؟؟
سکوت کردم.ای خدا،یعنی باید بهش بگم از 7 سالگی تا حالا رنگ دوچرخه رو هم ندیدم؟؟؟گفت:
-بلد نیستی؟؟
چه غلطا!!!من بلد نیستم یا تو چلغوز؟؟؟نشونت میدم که من نسیمم!
گفتم:
-یه دوچرخه به من بدید ببینم!
با خنده دوچرخشو به من داد و خودش سریع یدونه ی دیگه گرفت.
آب دهنمو قورت دادم وزیر لب گفتم:-بسم الله!.چشامو بستم و روی دوچرخه نشستم و سریع شروع کردم به رکاب زدن!!!!
فقط دعا میکردم از روی دوچرخه نیفتم و آش ولاش نشم!الهی نور به قبر بابای خدا بیامرزم بباره که حداقل یه دوچرخه سواری بهم یاد داد تا حیثیت باقی موندم پیش بهزاد از بین نره!با چشمای وحشت زدم فقط می رفتم تا به یه جاده ی جنگلی رسیدم که تمام دوچرخه سوارا با سرعت رد می شدند .بهزاد باسرعت خودشو بهم رسوند و با خیال راحت حرکت میکرد.
در حالیکه سعی میکردم قلبمو که تقریبا تا گلوم اومده بود رو قورت بدم گفتم:
-میای مسابقه؟؟؟
بلند گفت:
-آره.می چرخیم تا برسیم به جایی که حرکت کردیم.
و سریع از من سبقت گرفت.
عرقای سردی رو که روی پیشونیم جمع شده بودند رو با ساق دستم پاک کردم و سعی کردم قفسه ی سینمو که با سرعت بالا و پائین میاد رو کنترل کنم.
به بهزاد که با سرعت از من دور می شد چشم دوختم.
اه.به خشکی این شانس!نسیم لال میشدی اگه حرفی نمی زدی؟؟؟
چرا اون زبون لا مصبت همین طوری وول میخوره؟؟؟
وقتی تا حدی نفسم سر جاش اومد و از استرسم کم شد،به سختی ایستادم.
مهم ترین مشکلم الان این بود که بتونم درست بایستم!البته به غیر از تو سری نخوردن از بهزاد و ندیدن یه آشنا توی این راه!!
مردم وقتی منو می دیدند با تعجب چشماشون گشاد میشد.مگه من گوریلم خب؟؟؟با اخمی به این فکر کرد که چرا وقتی اخوی جان سینا و جورج کلونی پسر رو در این وضعیت ببینن چه می کنن؟؟؟
با خنده و اعتماد به نفس بیشتری شروع به حرکت کردم.خب اخوی جان سینا که با اون هیکلش مسلما خیلی خنده دار میشد!راستش فکر نکنم که یه دوچرخه بتونه وزنشو تحمل کنه!!!!!
و جورج کلونی پسر هم...خب....دروغ چرا؟اصلا خنده دار نیست.اتفاقا مردم با دیدن جورج کلونی پسر با خودشون فکر می کنن که جورجی چطوری از توی آمریکا بلند شده،اومده شمال دوچرخه سواری؟؟
ریز ریز خندیدم .
لحظه ای هم فکرم رفت پیش ساناز ننه مرده!و دایی حسام از خدا بی خبر!خب..با خودم فکر کردم که در واقع این دایی حسام ننه مرده و ساناز از خدا بیخبره...
دوباره به رفتار های دوتاشون توجه کردم...یعنی ممکنه که ساناز بشه زن دایی من؟؟؟
نه خدا نکنه!بلا به دور!!!
اما با کمی فکر کردن دیگه...تصمیم گرفتم...نه..در واقع تغییر عقیده دادم...
اصلا بهمن هیچ بطی نداره..بذار هر کاری میخوان بکنن.مگه نمیگن فضولو بردن جهنم میگه هیزمش تره؟؟والا..به من چه...
توی همین افکار بی سرو تهم بودم که دیدم بهزاد یه گوشه ایستاده و داره آب میخوره.
سریع به سمتش رفتم و خواستم مثلا بترسونمش!که الهی هر گز این تصمیم رو نمی گرفتم..
منم که پس از 15 سال با دوچرخه تجدید دیدار کرده بودم،بدون اینکه ترمز بگیرم با کله به سمت دوچرخه ی بهزاد که کنار خودش با جک روی زمین نگهش داشته بود رفتم.
بهزاد سریع خودشو کشید کنار و گرنه الان باید توی ccu بستری میشد و شاید میرفت تو کما!!!!!
با دوچرخه کله پا شدم وروی زمین افتادم.کمر شکستمو با دستم گرفتمو به آه بلندی از جام بلند شدم و رو به بهزاد گفتم:
-جا قحطی بود اینجا پارک کردی واسه من؟؟
با تعجب در حالیکه سر بطری اب رو می بست گفت:
-یعنی واقعا ندیدی منو؟؟
یه ابرومو بالا انداختم و گفتم:
-نه والا،خیلی ریز می بینمت،نه خدای نکرده فکر کنی ریزی ها...
لبخندی شیطانی زدم و ادامه دادم:
-من ریز می بینمت.
با غیظ بطری را برداشت و دوچرخه ی واژگون شده اش رو بلند کرد و سوارش شد.رو به بطری که دستش بود اشاره کردم و گفتم:
-یه تعارفی نمی کنی؟؟؟
لبخند شیطانی خودم رو بهم تحویل داد و گفت:
-نه مریضم!
منم که همون موقع فقط صرف نشوندنش سر جام تشنم شده بود،واقعا تشنم شده بود.
اخمی کردم و سوار دوچرخه شدم و گفتم:
-ببخشید تورو خدا،آخه حواسم نبود که آنفلونزا خلی واگیر داره.!
وبدون اینکه منتظر جوابی از سوی اون بشم به سرعت به راه افتادم.حتی خیلی سریع تر از دفعه ی قبل!!
آخه یه حسی بهم می گفت،الانه که بهزاد اگه منو ببینه سیاه و کبودم می کنه!هر چند همچین کسی از مادر زاده نشده هنوز!!!
همچنان با سرعت می رفتم و حس می کردم که بهزاد هم با سرعت یه چیتای وحشی داره منو تعقیب می کنه!!
و همون لحظه بود که دومکین تصادف من اتفاق افتاد..
یا حضرت ابوالفضل...
به بزرگی خودت نجاتم بده...
و محکم خوردم،افتادم،حس کردم که پام هم شکست...
و سیاهی و دو چهره ی آشنا بالای سرم...
یه گرگ تشنه به خونم که اون لحظه به خاطر توهمات و گرم بودن حس میکردم که نگران شده...
و یه جورج کلونی واقعی...نه قلبی و پسرش....
خب بیشتر شبیه پسرش بود تا خودش...
یه لبخند زدم.خدایا چقدر مهربونی که دوتا فرشته ی خوبتو فرستادی تا بیان منو بیارن پیشت...
چشمامو بستم و خودمو برای خواب ابدیم آماده کردم.ولی اینطور که یه لحظه حساب کردم اندازه ی دو سال نماز نخونده بودم!
مهم نیست...یه لبخند پر رنگ تر و حس کردم داره میرم بالا...
ولی با کشیده ی محکمی که توی صورتم زده شد،خواستم زنده بمونم و یقه ی طرف رو بگیرم و پرتش کنم یه طرف..برای همین از مردن صرف نظر کردم و چشامو با عصبانیت باز کردم که سر جام خشکم زد...
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, --Nila--, .rima., 3p67, 677389, 870664182, abien, aflak, Amir86, aran11, arman_iran, arwen, asal-1412, asal-661, ashkannia, atish69, ayda3, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, azita_esy, babsaneh, Behnaz joon, bersin, bikari, blub2000, blue69, cole, daneshmand, darya1, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, elahegood, fadai, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, Fatima_14, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, googoosh z, hana_m, harimeshgh, homa41, htamspam, j.ghanavizi, katy, khademre, kobramahmod, leila.kh, lili19, lili5225, love_a, m.diamond.s, m0zhdeh, m2sm, magenta, mahdieh67, mahsaok, mahtab10, martire, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, mybook, nafas44, nana22, Nargis-narcisse, Nasim 77, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, nlp16001, PAEEZ70, pare, polymehr, reza9000, roya1365, roz3, saba 68, sabz_abi, sahar03, sahel_m, samir, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, sh_karan, silver moon, silverstar, sirius, sladans, snopoy, Sokout, stiv, suzmani, Taataa, tama1011, tania_7, tara110, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, yasaman_yasi, yashm, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, ziglernata, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, باربارا, بهارجون, زلال, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, شورم, ققنوس98, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, نسیا, نگاه7732, پرواس, پیازچه, یغما
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر   #34 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +60 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها،عکس کتابو انتخا کردم!http://www.upsara.com/images/k846u3y8141t1j7lcgrk.jpg
دوم اینکه،اصلا نقد نمی کنین؟؟؟؟؟؟؟
سوم اینکه:
نقد،امتیاز،تشککککککر!
__________________________________________________ ________________
چشمامو باز کردم و با دیدن اخوی جان ینا که میخواست تنفس مصنوعی یا یه عملی مشابه اون انجام بده،از جا پریدم!!!نگاهی به جمعشون کردم.با دیدن دایی حسام و ساناز همراه با جورج کلونی پسر که با نگرانی نگاهم می کردن خودم رو جمع و جور کردم.
نگاهم دوباره افتاد به جان سینا برادر و با خشم پرسیدم:
-میخواستی نفس مصنوعی بدی؟؟
لبخند بی رقمی روی لباش اومد.ای مرده شور اون خنده هاتون که داره منو از راه به در میکنه!!
گفت:
-نه.وقتی به ایشون...
به جورجی پسر اشاره کرد
-...برخورد کردید،شوکی بهتون وارد شد که باید از اون شوک خارج میشدید.بنابراین نفس نمی کشیدید و من هم...
به لوله خودکار و چاقویی در دستش اشاره کردر و گفت:
-خواستم تنفستونو راحت کنم.
نفس عمسقس کشیدم و گفتم:
-یعنی میخوای بگی به من تنفس دهن به دهن ندادی؟؟؟
سینا خندید و گفت:
-نه خانوم نسیم.اتفاقا من و حسام آقا و ساناز خانوم هم دنبالتون بودیم،که با این صحنه مواجه شدیم.
دایی حسام و ساناز سریع به کنارم اومدن و معاینه از تمام نقاط بدنم رو شروع کردند.بعدش هم بهزاد و جورجی پسر اومدن.
خب شکر خدا سالم سالم بودم و هیچ نیازی هم به تنفس مصنوعی نداشتم.
جان سینا گفت:
-خب حالا هم که همه هستسم نظرتون چیه که والیبال بازی کنیم؟؟
و با شوق به همه نگاه کرد.
آخه جان سینا تورو جه به والیبال؟؟برو همون کشتی کجتو بچسب!
یکی از تنها کارهای مفیدی که توی زندگیم انجام داده بودم،این بود که برای رو کم کنی از معلم ورزشم،3 سال رفته بودم کلاس والیبال!
و خدا رو شکر دیگه اینجا آبروم اب نمیشد بره توی زمین!
بدون نظر خواهی از من حرکت کردیم به یه قسمت از ساحل که شکر خدا شکر خدا،هیچ کسی داخلش نبو د و جورج کلونی پسر هم که نمیدونم از کجا یه توپ والیبال اورده بود،و همه به سمت تور والیبالی که سینا از قبل آماده کرده بود ، رفتند.
ای درد،ای مرض.با خودم فکر کرد:اینا از قبل همه چیز رو اماده کرده بودم،معلوم نیست چقدر اماده ی رو کم کنی اند.
دماغمو بالا کشیدم و به سمت زمین رفتم.
سینا گفت:من و آقا حسام با هم هم تیمی هستیم ، ساناز خانوم هم با آقای...
رو به بهزاد نگاه کرد که بهزاد گفت:
-بهزاد.
چه اخمی!!!اینو نمی شد با یه من عسل خورد!!
به زمین نگاه کردم که دیدم بهزاد با ساناز توی یه تیمن و دایی حسام هم داره با سینا حرف میزنه.
سریع گفتم:
- پس من چی؟
سینا گفت:
-شما فعلا بازی نکنید.
به جورجی پسر نگاهی انداختم و گفتم:-ولی هر کدوممون میتونه بیاد توی یه تیم.
سینا با جدیت گفت:
-نه شما حالتون زیاد خوب نیست.
یه اخم کردم.من در حال حاضر میتونم یه گاومیشو بلند کنم،بچه تیتیشی!
نزدیک بود همین حرو بلند بگم،ولی اون موقع باید توی مراسم تشبع جنازه ی خودم شرکت میکردم.
سینا سریع به کنار من و جورجی اومد و گفت:بردیا میتونی به نسیم خانوم یه چیزی بدی که حالشون خوب بشه؟؟؟
بردیا کدوم خریه دیگه؟؟؟؟به دور و برم نگاه کردم و دیدم هیچکسی نیست!
جورجی پسر منو کشوند به سمت میزی که شنیدم سینا بهش گفت:
-چقدر طول می کشه؟؟؟
جورجی جواب دا 20 دقیقه.
احساس کردم که داخل عملیات دزدی یه بانکم!!همه چیز مشکوک بود.
سینا رفت تا به بازیشان برسد و جورجی به لبخندی به سمت من آمد و آب پرتغالی رو به سمت من گرفت.
در حالیکه اب پرتغال شیرین رو مزه مزه میکردم گفتم:
-بردیا دیگه کیه؟؟؟
جورج لونی پسر شروع کرد به خندیدن.خوب شد بقیه انقدر گرم بازی شده بودن که به رفتار های غیرعادی جورج کاری نداشتن و گرنه بهزاد یه راست می بستش و می بردش به یه تیمارستان خصوصی!
یک دفعه دو هزاری خرابم افتاد.رو به جورجی کردم و با تعجب گفتم:
-بردیا تویی؟؟
با خنده سری تکون داد و من هم به حواس پرتی خودم لعنت فرستادم.خواستم مثلا ماست مالیش کنم گفتم:
-بردیا بد نی،ولی من همون جورجی پسر رو بیشتر دوست دارم...
حس کردم که سرم داره گیج میره.
ادامه دادم:
-حتما الان باید انتظارداشته باشم که یه کمبوجیه هم باید از پشت سرت بیاد بیرون،دو ماه دیگه هم ه گئومات سر به نیستت می کنه.
نه بابا نخواستیم،همون جورج کلونی پسر بهتر بود،پولتو بگیر،فیلمتو بازی کن!!
در حال موعظه ی بسیار خفنم بودم که سینا داد زد:
-نسیم خانوم،بیاین جای من.
منم که واقعا از خدام بود،به سمت زمین اون دویدم.
با دیدن هم تیمی عزیزم،واقعا سرخورده شدم.
سااز با یه اخم عمیق در حال مبارزه با بد بازی کردنش بود!
بهش گفتم:
-خواهری،اگه همون 6 سال که فرانسه میخوندی،میومدی با من والیدیگه قرار نبود با سرنوشت خودت بجنگی.
ساناز گفت:
-هوامو داشته باش.
با دهن کجی گفتم:
نه دیگه خرج داره!!
و با خنده شروع به زدن سرویس کردم.
بهزاد بدون توجه به قشنگی سرویسمو محکم جوا بمو داد.
به بردیا نگاهی انداختم.با اخم داشت نگاهم میکرد.به سینا هم.مثل این بود که منتظر واقعه ای است.بهزاد داشت با تعجب نگاهم میکرد و دایی حسام زیر لب چیزی می گفت.
صدای سوت کشیده ای توی گوشام بود.
حس کردم چیز گرمی از دماغم جاری شده.
دست بردم به سمتش و با دیدن خون آه بلندی کشیدم.
سرم سنگین شد و دیدم چیز سفتی هم به اون ننه مرده برخورد کرد.
مثل همه ی رمانای ایرانی حس کردم توی بغل یکیم.
چشامو کمی باز کردم و با دیدن دایی حسام آه بلندی کشیدم.
تف به این زندگی..تف به...
نتونستم بیشتر از این فکر کنم ...
حس کردم چیزی رو دیگه نمی بینم...
نمی شنوم....
و...
حس نمی کنم...
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, *شهرزاد, --Nila--, .rima., 677389, 870664182, abien, ADELIA, aflak, Amir86, aran11, arman_iran, arwen, asal-1412, asal-661, ashkannia, atish69, ayda3, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, babsaneh, Behnaz joon, bersin, bikari, blub2000, blue69, cole, daneshmand, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, elahegood, fadai, faezeh21, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, Fatima_14, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, gipsy_sepideh, googoosh z, hana_m, harimeshgh, homa41, htamspam, j.ghanavizi, katy, khademre, kobramahmod, leila.kh, lili19, lili5225, love_a, m.diamond.s, m0zhdeh, m2sm, magenta, mahsaok, mahtab10, mansoure, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, nafas44, nana22, Nargis-narcisse, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, PAEEZ70, pare, polymehr, roya1365, roz3, sabz_abi, sahar03, samir, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, sirius, sladans, snasim 1350, snopoy, Sokout, stiv, suzmani, Taataa, tama1011, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, yasaman_yasi, yashm, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zeinab_bl, zibahp, ziglernata, ~B@H@R~, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, اسمون ابری, باربارا, رویای عشق, زلال, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, ققنوس98, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, نسیا, نگاه7732, پرواس, پیازچه, یغما
قدیمی ۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۴ بعد از ظهر   #35 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +61 امتیاز     
پیش فرض

سلام بچه ها.خوبین ؟؟خوشین؟؟؟
اصلا قصد ندارید نقد کنید؟؟؟نقد رو ببندم؟؟؟
بچه ها اولای داستان بهتر بود یا اینجا هاش؟؟؟؟چرا اونجاها بیشتر تشکر و مثبت داره؟:(
بچه ها نظرتون درباره ی عکس کتاب چیه؟؟؟
_________________________________________________
چشمام رو باز کردم و وقتی دیدم که همه چیز رو تار می بینم،به ارومی بستمشون.دکتر که به من گفته بود چیزی نمیشه،پس چطور این اتفاقات داشت پشت سر هم میفتاد؟؟یعنی..؟؟نکنه..؟؟
با شنیدن صدای گریه ی آروم ساناز ،گوشمامو تیز کردم.
حسام-ساناز،شاید زندگی دوستت در خطر باشه.خواهشا کمکمون کن.
ها؟؟توطئه؟؟؟بوی خیانت و توطئه میاد!!
ساناز فینی کرد و اروم گفت:
-اینها تموم اون چیز هایی بودن که می دونستم.
و دوباره گریه کرد.چشمامو آهسته باز کردم و وقتی دیدم که تنها سه نفر اونجان، دوباره بستمشون.
دایی حسام و ساناز و ؟؟کی؟شاید بهزاد شاید بردیا و شاید سینا.چه حدس دقیقی!
بهزاد-یعنی اون انقدر با مشکلات بد برخورد میکنه؟؟؟
هق هق ساناز بیشتر شد و شنیدم که بهزاداز دایی حسام پرسید:
-شما می دونستین؟؟
دایی حسام گفت:
-نه هیچ وقت به من چیزی نمی گفت.و این تصمیمش..نمیدونم چی بگم.
بهزاد از ساناز پرسید:
- کی خودش متوجه شد؟

ساناز با بی حالی گفت:حدود دو ماهه.واسه همین گاهی اوقات اوایل که شما اومده بودی،بد اخلاق بود .
هه.. بیا و خوبی کن!!.چه پشت سرم حرف هم می زنن!
ساناز که انگار یه چیزی رو به یاد بیاره گفت:
-آره یادمه.تازه دوماه بود که دانشگاه تموم شده بود،که رفته بودیم کوه...حالش بد شد و رفتیم ازش عکس گرفتیم..
و دوباره هق هق و گریه رو شروع کرد.
چشمامو محکم روی هم فشار دادم و نذاشتم قطره اشکاییی که اونجا قفل شده بودن رها بشن.وای!!! چه ادبی؟!!این چیز ها از من بعیده!؟! و خوابیدم..
___________

وقتی بیدار شدم دوباره چشمام تار می دیدند.محکم باز و بستشون کردم که صدای ورق زدن کتاب کسی رو شنیدم.سرمو بر گردوندم و با دیدن بهزاد مکثی کردم و گفتم:
-سلام.
زیر چشمی نگام کرد و با ناراحتی برگه ی دیگه ای از کتاب رو ورق زد.
ای کوفت.ای زهر مار.می میری من پیر رو آرزو به دل یه مثقال ادب تو وجودت بذاری؟؟؟حالا اگه بردیا اینجا بود 4 تا پشتک و ملق برای من بیمار عاجز میزد.
دستام رو گذاشتم بالای سرم و به بالش تکیه دادم.بدون هیچ حرفی بهش خیره شدم.پرسیدم:
-ساعت چنده؟؟
جوابی نداد و با سرعت بیشتری شرو ع به ورق زدن کرد.این انچوچک مثلا داره با من لج می کنه؟؟؟
با حرص گفتم:
-کتاب خوبیه؟؟؟
دستش رو به زیر سرش برد و لبخند ملیحی زد.اه...یعنی به چه جاهایی از کتاب رسیده بود؟؟؟منجرف!!بهزاد منحرف!
با شرارت گفتم:
-معلومه که کتاب " لطفا گوسفند نباشید " کتاب خوبیه.ولی حالا چرا میخوای گوسفند نباشی؟؟
ادامه دادم:
-گوسفند به ما پشم می دهد،گوشت می دهد و ...در کل حیوون مفیدیه!
با دیدن قیافه ی اخموی بهزاد ساکت شدم.یا در واقع خفه خون گرفتم!بهزاد به آرامی گفت:
-چی میخوای؟؟؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم:
-آّب.با اجازه ی بزرگتر ها..
در حالیکه از جایش بلند میشد گفت:
-آّب واسه چیته؟؟
با موذیگری گفتم:
-وقته تشنته چیکار می کنی؟؟
در حالیکه دور میشد روی تخت بیمارستان کمی جابجا شدم و بلند تر گفتم:
-سر راه دو تا تفنک پلاستیکی هم بخر تا با همدیگه آب بازی کنیم!!
لیوان آب رو به دستم داد و گفت:
-جای دست درد نکنته؟؟؟6 ساعته اینجا بالای سرتم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-مجبور نبودی.یکی دیگه می ایستاد.
با شیطنت گفت:
ها؟؟آره اونوقت حتما یکی از برادران خسته می ایستاد.
اخمی کردم و گفتم:
خسته بهتره از اخمو هه.
سر جاش نشست و گفت:
-هیچ علاقه ای به فلسفه ی اخمو و خستت ندارم،فقط گفتم که بهت بگم توی این 3 روز خیلی خوش گذروندی تا آخر هفته هم باید توی جشنواره حضور مفید داشته باشی.فهمیدی؟؟؟
چطور بهت بگم مریضم.؟؟تو که خودت میدونی...
چیشی گفتم و به زیر پتو رفتم.دوباره خوابم برد.چرا من احساس خرس گریزلی بودن می کنم؟؟!؟!؟!؟؟
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, --Nila--, .rima., 3p67, 677389, abien, aflak, Amir86, arman_iran, asal-661, ashkannia, atish69, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, babsaneh, Behnaz joon, bersin, bikari, blub2000, blue69, cole, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, elahegood, fadai, faezeh88, faez_er, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, Fatima_14, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, gipsy_sepideh, googoosh z, harimeshgh, homa41, htamspam, j.ghanavizi, katy, khademre, kobramahmod, lili19, lili5225, love_a, m.diamond.s, m2sm, magenta, mahsa.a, mahsaok, mahtab10, mansoure, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, mk70, mybook, nafas44, nana22, Nargis-narcisse, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, nlp16001, pare, polymehr, raha_67, roya1365, roz3, saba 68, sabz_abi, samir, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, shenel, sh_karan, sirius, sladans, snopoy, Sokout, stiv, suzmani, Taataa, tama1011, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, yasaman_yasi, yashm, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zeinab_bl, zibahp, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, باربارا, بهارجون, زلال, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, ققنوس98, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, نسیا, نگاه7732, پرواس, پیازچه, یغما
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۰ بعد از ظهر   #36 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +56 امتیاز     
پیش فرض

دوستای خوبم حلالم کنید،قراره این هفته در اثر امتحانات زیادی و کار فراوان کشته بشم!واسه همین زیاد میزارم که جبران کنم.تا چهار شنبه!

****************
وقتی ه فهمیدم که دایی حسام خودش خانم صدری و ساناز رو برگردونده خیلی ناراحت شدم.فقط به خاطر من تموم این هفته خراب شده بود.فرشته توی شمال می موند تا باباش برگرده.منو هم قرار بود بهزاد برسونه.آخه موندم دایی حسام منو توی این وضعیت بحرانی رها کرد و رفت تا ساناز خانوم رو برسونه؟؟
چقدر آدم فروش...
به بهزاد که به ماشینش تکیه داده بود نگاهی کردم.با کلافگی گفت:
-نمیخوای بیای؟؟؟
نگاهی دوباره به دور و اطاف انداختم و با ناراحتی گفتم:
-فرشته کو؟؟؟
چطور میتونستم اون فرشته رو بدون خداحافظی ترک کنم؟و جورج کلونی پسر؟؟ و جان سینا؟؟
بهزاد در حالیکه سوار ماشین میشد گفت:
- با بردیا رفت.سریع سوار شو.
با بردیا؟؟همون گئومات دروغین؟؟به درک بذار هرجا میخواد بره..
با ناراحتی سوار ماشین شدم و سرمو سمت پنجره قرار دادم.
با ناراحتی گفتم:
-چرا تو نرفتی؟؟؟در حالیکه به روبروش خیره شده بود گفت:
-مثلا شدم بادیگارد شخصی شما.
بهش نگاهی انداختم و گفتم:
-پس بادیگارد ،هر ماه این همه بهت پول میدم چیکار کنی؟؟یه ذره گازش بگیر دیگه.
با خنده سرعت رو بیشتر کرد.
می خندید.هه..!می خندید و من باید حسرت میخوردم...حسرت یه لحظه آرامش...
با بغض گفتم:
-نمیخوای اخراجم کنی؟؟زدم جشنوارتونو خراب کردم ها.
همونطور به بیرون خیره شدم.به درختای قشنگ به دریای آبی...
آهی کشید و گفت:
-نه.واسه چی؟؟کی میاد همکار مریضشو ول کنه؟؟؟
دو قطره اشک از گوشه ی چشمام ریخت پائین.
مثل اینکه فهمید چی گفته چون سریع ادامه داد:
-من مگه جرئت دارم یه حرفی بهت بزنم؟من و تو مثلا مدیر های همکاریم.هر چی تو بگی حرف منم هست.
با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم:
- ما همکاریم؟؟یعنی در واقع دوتامون جانشینای خانوم صادقی هستیم؟؟

نگاهی به چهره ی خندونم کرد و گفت:
-آره.
با خیال راحتی به صندلی تکون دادم و گفتم:
-خب پس تو به من دروغ گفتی.بهت می گم " تو " چون دیگه مافوقم نیستی.و البته قبلا هم بهت "تو"
می گفتم ولی اون نشونه ی احترام نداشتت بود!
و خندیم.بهزاد مثل اینکه پشیمون بود بهم راز به اون بزرگی رو گفته بود.بهش نگاهی انداختم و گفتم:
-ازت توضیح میخوام که به چه دلیلی راز به این بزرگی رو به من نگفتی؟؟ها؟؟سوای شهرت؟؟
با تعجب بهم نگاهی انداخت.حتما تعجب میکرد که چطور از پوسته ی اون نسیم افسرده بیرون اومدم.و من مطمئن بودم که گتم اون حقیقت که ازم پنهان کرده بود تلاشی برای عوض کردن حال و هوام بود.
قطره اشکام رو توی چشمام اسیر کردم و احساس واقعیم رو در قلبم مخفی.یه لبخند مصنوعی اوردم روی نقاب چهره ام.با سرخوشی گفتم:
-خب،پس قرار نیست که دیگه از اون دفتر بیام بیرون.دستمو توی هوا تکون دادم و گفتم:
-هر چند همچین جای خوبی هم نبودا.
با به یاد اوردن این حرف هبهش ،فک منقبض شدشو دیدم.
تصمیم گرفتم دیگه حرفی نزنم.
به منظره نگاه کردم و به خورشید.به دریا که دیگه نمی دیدمش.
بهزاد اروم پرسید.نمیخوای بگی چرا در مورد بیماریت حرفی نزدی؟؟
جواب دادم بیماری؟؟آره؟؟بیماری؟
صدامو بالاتر بردم و گفت:
-این بیماری نیست.این نابودگره.این همون چیزیه که وقتی بچه ای توی کابوس هات می بینه.
اشکامگونه هامو خیس میکرد.
رومو به سمت پنجره برگردوندم و ارومتر ادامه دادم:
-خودت که همه چیزو میدونی...نذار برات تجدید خاطره کنم.
دیگه ادامه نداد.چشامو بستم ومثل عادت همیشگیم خوابیدم.

**************************************
به پارک نگاهی انداختم و روی نیمکتی نشستم.به پیرزنی که کنار دستم به کبوتر ها دونه می داد خیره شدم.
کمی به فکرم فشار اوردم.
به صورت چین و چروک خورده اش نگاهی کردم.بدن نحیفش توی اون مانتوی قدیمی ازاد بود.یه پیرزن..منتظر مرگشه..
نفس عمیقی کشیدم.حتما منتظره که بمیره تا بره پیش شوهرش..ش.هری که سالهاست در نبودش منتظرشه.
پوزخندی زدم و با خودم فکر کردم: خوش به حاتلش که اون دنیا یکی منتظرشه.یه عاشق...
پس من چی؟؟اگه فردا مردم؟؟هیچ کی منتظرم نیست.هیچ کسی هم انتظار نمیکشه که با مرگم اونم بمیره...
مرگ؟؟؟دستامو توی جیب مانتوم فرو کردم و بی توجه به صدای بازی بچه ها چشمامو بستم.
مرگ...چه واژه ی آشنایی...
مرگ توی من لونه کرده بود توی سرم...یه مرگ کوچولوی خوشگل که با یه حرکت میتونست نا بودم کنه.منو..زندگیمو ...و 22 سال تجربه...
تجربه؟؟یعنی من،نسیم،واقعا تجربه ای هم توی زندگیم داشتم؟؟منی که حالا تا یه قدمی مرگم؟؟
-ببخشید،میشه بشینم؟؟؟
چشمامو باز کردم و با دیدن بردیا چشمامو تنگ کردم.
گفتم:
-شما اینجا چیکار می کنید؟؟
کمی به کنار رفتم تا جای پیرزن که حالا رفته بود بشینه.نگاهی به من کرد و با لبخند گفت:
-اوقاتتونو اینجوری می گذرونید؟؟
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:
- با اقای سینا دو روز گشتی،چه ماشا..روت تاثیر گذاشته.
خندید و گفت:
-آره دیگه.خودت که دیدیش.اگه حرفشو گوش ندی یه راست..
دستشو به سمت گلوش برد و. ادای خفه کردن رو در اورد.خندیدم.
از ته دل.به فکر اس ام اس ساناز افتادم.خیلی وقت پیش این سوالو پرسید که اگه دو روز به زندگیت مونده باشه چیکار می کنی؟؟؟
خیلی روش فکر کردم.هر دفعه یه موضوع:پولامو جمع می کنم تا بازیگر مورد علاقمو ببینم...
می خوابم..
...
و هزار چیز دیگه.اما حالا اگه ازم بپرسه یه چیز دیگه میگم.
دو روزه زندگی کن.زندگی کن انگار دیگه هیچ چیزی وجود نداره...
به بردیا نگاهی انداختم که گفت:
-حالت چطوره؟؟؟
اه اه اه.این ساناز دهن لق همه جا جار زده؟؟لبخند تلخی زدم و گفتم:
-ای.بد نیستم...می گذرونیم دیگه.
صدای زنگی بلند شد.بردیا سریع گوشیش رو برداشت و به من گفت:
-بعدامی بینمت.خداحافظ.
دستی تکون داد و با خودم گفتم:100% بهزاده.چون همیشه همونه که جفت پا میره توی لحظات قشنگ آدم!
از روی نیمکت بلند شدم و به سمت رنوی تازه تعمیر شدم به راه افتادم.
سویچ رو در اوردم که دوباره یکی با صدای بلند گفت:
-نسیم وایسا...
لا الا الی الله.چرخیدم و به کسی که همین الان اعلام وجود کرده بود چشم دوختم.

ویرایش توسط GODES : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۱۶ بعد از ظهر
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, *شهرزاد, --Nila--, .rima., 3p67, abien, aflak, arman_iran, asal-661, ashkannia, atish69, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, babsaneh, Behnaz joon, bikari, blub2000, blue69, cole, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, elahegood, fadai, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, googoosh z, hana_m, harimeshgh, homa41, j.ghanavizi, katy, khademre, kobramahmod, lili19, lili5225, m2sm, magenta, mahsa.a, mahsaok, mahtab10, meno, Misha73, misha_kavir, mybook, nafas44, nana22, Nargis-narcisse, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, pare, polymehr, raha_67, roya1365, roz3, sabz_abi, samir, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, shenel, sh_karan, sirius, sladans, snasim 1350, Sokout, stiv, suzmani, Taataa, tama1011, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, yasaman_yasi, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~pArnYa~, آذردخت, اب و اتش, باربارا, بهارجون, زلال, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, ققنوس98, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, نسيا, نگاه7732, پرواس, پیازچه, یغما
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۶ بعد از ظهر   #37 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +51 امتیاز     
پیش فرض

به بهزاد که داشت به سمتم می اومد نگاهی کردم.ای خدا...یعنی من هر جا میرم باید سر و کله ی اینم پیدا بشه؟؟
دستی به موهاش کشید و قبل از اینکه چیزی بگه،سریع گفتم:
-به خدا دیروز خودت گفتی که من نیام.گفتی استراحت کنم تا بتونم کارامو به درستی انجام بدم.
لبخندی زد و گفت:
-آره میدونم.ولی واسه چیز دیگه ای اینجام.فقط چون عجله داشتم و شما تنها کسی بودی که دعوتت نکرده بودم،سریع پیداتون کردم.پس فردا جشن منه.خوش حال میشم بیای.
ابرویی بالا انداختم و به سمت ماشینم راه افتادم و گفتم:
-چه عجب آقای فرهمند.دیگه داشت بوی ترشیت بلند میشد ها!
در حالیکه خشم رو در صداش مخفی میکرد گفت:
-تولدمه خانوم خوشبخت.
از رو نرفتم و در ماشین رو باز کرده و گفتم:
-به به،آقای فرهمند،یادمه آخرین بار که برای خودم جشن تولد گرفتم 16 سالم بود.
یه نگاه بهش انداختم و گفتم:
-به نظرت یه ذره بزرگ نشدی؟؟
لبخند دیگری بهم زد و گفت:
-نه هنوز ...ترجیح میدم ادای بزرگترا رو در نیارم...
با خودم فکر کردم:بعله...اینم دیگه حرفای خودم رو به خودم پس میده.
پشتشو به من کرد و گفت:
-واقعا خوشحال میشم که بیای.
با تاکید نگاهم کرد و انگشت اشاره اش رو به سمتم تکون داد و گفت:
-اگه نیای،یا بیای وهمونجور بق بزنی و منو نگاه کنی یا ببینم داری گریه میکنه یا دعوا راه اندخاتی،یا به هر صورتی آبرو و حیثیت منو بردی ،من میدونم و تو.
با تمسخر ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-دیگه چی استاد؟
لبخند دیگری زد و چال روی گونش معلوم شد و گفت:
-در ضمن بدون کادو هم نمیای.
دستی تکون داد و بدون اینکه جایی برایحرف زدن من بزاره حرکت کرد.
دماغمو بالا کشیدم و به اون که داشت از پارک دور میشد نگاه انداختم.
با خشم در ماشین رو باز کردم و در حالیکه اونو روشن میکردم زیر لب گفتم:
-حالا میای و واسه من خط و نشون می کشی؟؟؟یه حالی ازت بگیرم...
به راه افتادم و خدا رو شکر پارک هم که نزدیک خونه ی مامان جون بود باعث شد با اعصاب خرابم کاری دست خودم ندم.
کلید در رو انداختم و آروم آروم وارد حیاط شدم.زیر لب گفتم:
-به چه جرئتی منو تهدید میکنه؟؟
در خونه رو باز کرده و ادامه دادم:
-مگه اون کیه؟؟
کفشام در اوردم و به دایی حسام که روی کاناپه لم داده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد خیره شدم.
بلند اعلام وجود کردم و گفتم:
-سلام دایی جون.
بدون اینکه از صفحه ی تلویزیون چشم برداره گفت:
-سلام نسیم.
داشتم وارد اتاقم میشدم که گفت:
-نسیم فردا تولد دعوتیم.
بهش نزدیک شدم و گفتم:
-تولد کیه؟
صدای تلویزیون رو بلند تر کرد و گفت:
-بهزاد.
با خیال راحتی روی مبل نشستم و گفتم:
-نه خیرم دایی جون.پس فردا تولدشه.تازه بهم گفت.
لبخندی به من زد و گفت:
-آره دیگه.خودش فکر میکنه پس فردا تولدشه در حالیکه فردا شب میخوان همه غافلگیرش کنن.
کمی بهت زده نگاهش کردم اما بعد لبخندی روی لبم اومد.
اما با فکر اینکه هیچ پولی ندارم،دوباره اخمام رفت توی هم.
دایی تلویزیونرو خاموش کرد وبا خنده گفت:
-چی توی سرته شیطون بلا؟
دست به سینه و با اخم روی مبل تکیه دادم گفتم:
-مشکل اینجاست که من پول ندارم و قراره فرداشب مثل ستاره بدرخشم.
دایی چشمامو ریز کرد و گفت:
-مگه میشه تو پول نداشته باشی؟
رومو کردم اونور و گفتم:
-نه اینکه پول نداشته باشم.چرا اتفاقا 8 میلیون و500 هزار تومن دارم ولی چونکه قراره با اونا ماشین بخرم دورشونو خط بکش.
دایی خنده ی صداداری کرد و گفت:
-خیالت تخت.من برای تولدت که چیزی نخریدم،پس هرچی میخوای برای جشن بخری به حساب من.
با تعجب نگاهش کردم و صورتشو یه ماچ آبدار کردم.
واسه مهم نبود که از روی ترحم این کارو کرد یا از روی محبت.یا نمیدونم...هر دوتاشون مترادفن؟از جام بلند شدم و دایی در حالیکه تلویزیون رو دوباره روشن میکرد گفت:
-فردا میریم خرید.
دستی توی هوا براش تکون دادم که گفت:
-نسیم...از آشناها کسی دعوته؟
لبی تر کردم و گردنم رو جرخوندم و گفتم:
-اگه از آشناها منظورت سانازه که 100%هستش.
وقتی دیدم روی مبل آروم شد.خندم گرفت.
نمدونم ماجرای این دایی حسا و ساناز چه حکتی توشه.
به داخل اتاقم رفتم و نفس عمیقی کشیدم.
توی اون لحظه تنها چیز مهم توی زندگیم احساس سوختن دماغ کسی بود....



******************************
منتظر نقد و تشکر مثبتاتونم.بچه ها بخدا چیز زیادی نیست.
تنها دو فشار کلیک بر دو مربع کوچک ابی.........

ویرایش توسط GODES : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۲۵ بعد از ظهر
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, --Nila--, abien, aflak, architect_shima, arman_iran, arwen, asal-661, ashkannia, atish69, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, babsaneh, Behnaz joon, blub2000, blue69, cole, daneshmand, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, fadai, faezeh88, fakhteh 13, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, gipsy_sepideh, googoosh z, hana_m, harimeshgh, homa41, j.ghanavizi, katy, khademre, kobramahmod, lili19, lili5225, m2sm, magenta, mahsa.a, mahsaok, mahtab10, mansoure, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, mybook, nafas44, nana22, Nargis-narcisse, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, pare, paria_pari, polymehr, raha_67, roya1365, roz3, sabz_abi, samir, sanaz_, sara_33, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, shenel, sh_karan, silverstar, sirius, sladans, Sokout, stiv, suzmani, Taataa, tama1011, tara_5877, tenten, Tifani Jon, vampire123, yasaman_yasi, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, zorobahar, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, باربارا, بهارجون, دخترک فندک فروش, زلال, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, لیلا931, محبوبه_م, نسيا, نگاه7732, پرواس, پیازچه, یغما
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۷ بعد از ظهر   #38 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +53 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها پست قبلی جدیده.یعنی اشتباهی گذاشتمش...هیچ کسی نپرسید که چرا انقدر ناپیوست هستا!!!
تا آخر شب 2 تا دیگه هم می زارم.
بخونید!!!
*****************
دایی با کلافگی گفت:
نسیم به خدا این خیلی قشنگه.
به لباس زرد رنگ توی ویترین نگاهی انداختم.باتردید به دایی نگاهی انداختم.آخه اینم شد سلیقه؟؟با این لباس مثل یرقان گرفته ها به نظر می اومدم...
به سمت ویترین دیگه ای به راه افتادم.ساناز رو به لباس قرمزی گفت:
-نسیم به خدا این بهترینه.
لبامو غنچه کردم و با نچ نچ به سمت دیگه ای راه افتادم.هنوز لباسی برازنده ی حال گیری پیدا نکرده بودم.ساناز که همون دو ساعت پیش با انتخاب بی نقص دایی حسام لباس توسی رنگی خریده بود.به کنار ویترین دیگری رفتم و همونجا میخکوب شدم.دایی حسام رو به من کرو گفت:
-نگو که میخوای این لباسو بخری؟؟
پرسیدم:
-مگه چشه؟؟
ساناز سرشو کج کرد و گفت:
-یه جورایی انگار میخوای بری اسکار جایزه بگیری!
با لبخند گفتم:
-از اون مهم تره!!!تازه خودت یه رژی به این جیغی داری!!
ساناز سرخ شد.دایی حسام که مثلا میخواست حال ساناز بهتر بشه گفت:
-اتفاقا رنگش خیلی شاد و خوبه.
با شادی گفتم:
-پس بریم لمتحانش کنیم؟؟
دایی حسام گفت:
-نه.
ولی من زود تر از اون به داخل رفتم و با سرعت بیشتری در حال پرو کردن بودم!
نگاهی به خودم توی آینه انداختم.لباس قرمز و بلند بود.جنس اون حریر بود برای همین تا یه کم راه می رفتی مثل موج های دریا حرکت میکرد!
انقدر ذوق کرده بودم که با همون لبخند در اتاق رو باز کردم و به قیافه های دایی حسام و ساناز چشم دوختم!
دایی حسام صورتش طوری بود که انگار توی دل می گفت:
-انشاللله روز عروسیت!
و اما ساناز...مطمئنم داشت گریش می گرفت!
ساناز گفت:
-خیلی خوشگل شدی عزیزم!
دایی حسام گفت :
-عالیه!همینو می بریم.
چند دقیقه ی بعد از اون من و ساناز از مغازه بیرون اومدیم تا شکسته شدن کمر دایی حسام توسط قیمت لباس خوشگلم رو نبینیم!
دایی حسام با لبخند اومد بیرون و گفت:
دیگه چی مونده بخریم؟؟؟
گفتم:
-کیف و کفش و مانتو .
ساناز پشت سر از حرف من گفت:
-و کادو.
دایی حسام که داشت از شدت ناراحتی سکته میکرد لبخندی زورکی زد و گفت:
-نسیم بیا این کارت بانکیم.هر چیزی که خواستی بخر.فقط وقتی کارتون تموم شد به من بگید تا بیام دنبالتون.
در حالیکه ازش دور می شدیم بوسی براش فرستادم و گفتم:
-باشه.خداحافظ.
بعد کارت بانکیش رو مثل چراغ جادو توی دستم گرفتمو انتظار داشتم هر لحظه یه غول ازش بزنه بیرون.
رو به ساناز کردم و گفتم:
-ساناز جون،تا 5 سال آینده هر چیزی که برای تولدت میخوای بگو تا همینجا برات بخرم!
ساناز خنده ای کردو به سمت کفش فروشی راه افتاد و گفت:
-باشه بابا.حالا نمیخواد تا قرون آخر کارت اون بدبخت رو خرج کنی.
در حالیکه به کفش های توی ویترین نگاهی می انداختم گفتم:
-تو کارت به اون بدبخت نباشه.این یکی از اون هزاران کارت باانکی اون بدبخته.ساناز اون کفش مشکیه چطوره؟؟
ساناز اخمی کرد و گفت:
-به نظرت با اون آسمون خراش میتونی راه هم بری؟؟؟
با غیظ گفتم:
راست میگی والا.هر کسی که استعداد شما رو نداره!
ساناز رو کرد به یک صندل نقره ای...خب شاید کفش..نمیدونم..فقط یادم میاد که یه بار از اینا توی پاهای جنیفر لوپر دیده بودم.
سریع گفتم :
-من میخرمش!
و با سرعت فوق العاده ای در این مورده که قبلا فلان کیف رو دست یه بازیگر یا فلان مانتو رو تن یه خواننده دیده بودم،خریدم و ماشالله هزار ماشالله کارت دایی حسا عزیز هنوز هم پر از پول بود.
کادوی بهزاد خان روهم خریدم!طوریکه با دیدنش چشاش از حدقه بزنه بیرون!
یه حس خوبی بهم دست داد طوری که تا 5 ساعت بعد که کاملا آاده ی رفتن بودیم برام مثل یک دقیقه گذشت!
به سمت ادرس خونه ی بهزاد راه افتادیم.یه حس بد داشتم...یه حس نا آشنا..
بدون فکر دیگه ای درباره ی احساساتم جلوی یه خونه ی خیلی بزرگ پیاده شدیم.
منظرم واقعا خیییییییییییییلیهههههه!در واقع جلوی یه باغ!
توجه کردید توی همه ی رمانا دخترا وارد یه خونه ی خییییییییلییی بزرگ میشن؟؟؟
منم همون حس رو داشتم و لیب با دیدن در باز خونه و جمعیت توی خونه،همون حسی که بهش محل نذاشتم دوباره سر و کلش پیدا شد.
اما وقتی تعجب بیشتر شد کهیه نفر رو توی اون خونه دیدم.....
_بیایید تو دیگه.دایی هنوز نیومده...
چشمام از حدقه زد بیرون...
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, --Nila--, abien, aflak, architect_shima, arman_iran, arwen, asal-661, ashkannia, atish69, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, babsaneh, Behnaz joon, blue69, cole, daneshmand, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, googoosh z, hana_m, harimeshgh, homa41, htamspam, katy, khademre, lili19, lili5225, m2sm, mahsa.a, mahsaok, mahtab10, mansoure, meno, mfr60, Misha73, mk70, mybook, nafas44, nana22, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, Niayesh- 74, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, PAEEZ70, polymehr, roya1365, roz3, sabz_abi, samir, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, shaghayegh69, silver moon, silverstar, sirius, sladans, Sokout, stiv, suzmani, Taataa, tama1011, tarane, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, yasaman_yasi, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, zebeli, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, باربارا, بهارجون, ترنم ازاد, زلال, ساراگل, سالومهو, ساکتین, شورم, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, نسيا, نگاه7732, پرواس, پیازچه, یغما
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر   #39 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +51 امتیاز     
پیش فرض

به دختر کوچیکی که چتری هاشو روی پیشونی ریخته لباس عروسی هم تنش کرده بودن چشم دوختم. دایی حسام و ساناز بدون توجه به من وارد کاخ بزرگ شدند.
کنار دختر کوچولو زانو زدم و و دستاشو گرفتم و با تردید پرسیدم :
-آیه ،خودتی؟؟؟
خندید و چال کوچولویی کنار لبش شکل گرفت.با دیدن اون چال یک دفعه فکر کردم که شاید از فامیلای نزدیک بهزاده.
هرچی فکر کردم چیز زیادی از حرفای اون دفعه ی آیه که توی شمال بود یادم نمیومد.
آیه گفت:
-آره خاله جون.خوبی خاله؟؟؟دایی بهم گفت مثل اینکه سرماخوردی و حالت بد شده.گفت که شاید امروز نیای.
توی دلم گفتم:داییت غلط اضافه کرده با هفت پشت بعدش!
یک دفعه خشکم زد.دایی؟؟دایش کی میتونست باشه.؟لبخندی زدم و دستشو گرفتم و در حالیکه به کاخ بزرگ نزدیک می شدم پرسیدم:
-دایی جانت هنوز نیومده؟؟
با شادی از من جدا شد و در حالیکه رویش به من بود،عقب عقب حرکت کرد و گفت:
-نه خاله،داره دیگه میاد.مامان میگه وقتی اومد،قیافش قشنگ میشه؟!!!؟؟
یک دفعه جرقه ای در ذهنم زده شد..دایی...لباس سبز...
3 نفر جلوی چشمام اومدن.
بهزاد...سینا...بردیا...
اما تنها کسی که مطمئنا دایی آیه میتونست باشه بهزاد بود.
با فکر اینکه یه نفر هوامو داره لبخند محوی زدم.به آیه نگاهی کردم و به روش خندیدم و همراه با اون به سمت زنی که انگار خواهر بهزاد بود به راه افتادیم.نگاهی به اطراف انداختم.
وای!اگه یه عروسی اینجا بگیرن چی میشه؟؟؟هرچند این تولد انچوچک فرقی با عروسی نداشت.خونه ی خیلی بزرگی داشتند.نه ..گفتن کلمه ی خونه یه جورایی کفره!!!!!!
اینجا قصر بود ..شاید قصر تزار های روسیه و یا نمیدنم...شاید قصر رویایی سیندرلا توی قصه ها..
به خونه که با نور های زیاد روشن شده بود نگاهی انداختم.
خونه ی بسیار بزرگی بود.
اول که از در بزرگ حیاط وارد می شدیم،وارد یه جاده ای که توش شن و ماسه ریخته شده بود میرسیدیم.و اطرا اون جاده پر بود از درخت و گل و گیاد.
جاده ی زیبایی بود اما نه در شبایی که برقا میرفت!
به انتهای جاده رسیده بودیم و خیلی عظیم جمعیت بود که از کنارمو رد میشدن.
همه ی ماشینها به سمت راست خونه میرفتن که احتمالا یه فضایی در پشت خونه بود که بتونن ماشیناشون رو پارک کنند.سمت چپ هم یه حیاط بزرگ بود که فقط حال می داد برای فوتبال.و کنارش یه استخر که میشد به راحتی مسابقات شنا ی المپیک رو توش برگزار کردوقتی وارد می شدیم،کلی درخت اطراف رو پوشش می دادن و بعد از اون به یه استخر برزگ می رسیدیم.
استخری که میشد المپیک رو توش برگزار کرد.!
واقعا از دیدن 100 یا 200 نفر شوکه شده بودم.
آخه این همش تولد یه پسره از خود راضیه...به خدا مراسم ازدواج سلطنتی نیست!
متوجه شدم که آیه داره منو به سمت جلوی خونه میکشه.نگاهی به زنی که داشت منو با لبخند نگاه میکرد ،کردم
آیه سریع از جا کند و به سمت زن که احتمالا مادرش بود رفت و گفت:
-مامان بهناز،دایی هنوز نیومده.
با دیدن بهناز آهی از ته قلبم کشیدم...
بهناز!!چه اسم قشنگی!!!خیلی از آدما رو نمیشناسم که اسمشون بهناز باشه.(به خدا پارتی بازی نکردم!!).. سرمو به سمت آسمون گرفتم و زیر لب گفتم:خداوندا!نه پول داریم،نه عقل ونه یه قیافه ی درست و حسابی...
دوباره به بهناز نگاهی انداختم.بهناز با لباس سبز تیره ای که پوشیده بود،زیر نور ماه می درخشید و چشمای مشکیش برق میزدند.شباهت زیادی به بهزاد داشت.موهای مشکیش رو روی شونه هاش ریخته بود.راستش ..توی همون لحظه از بهناز خیلی خوشم اومد.دوبرابر خواهر نداشتم!
وقتی نگاهشو به سمت خودم دیدم سریع دستم رو جلو بردم و گفتم:
-سلام.من نسیم هستم.همکار آقای فرهمند.
به گرمی دستمو فشرد و گفت:
-وای نسیم،خیلی خوشبختم.دایی و بهزاد خیلی ازت حرف میزنن.همیشه نقل مجلس مایی!
برای بار دوم در یک روز فکر کردم:بهزاد غلط اضافی کرده با داییش.
در حالیکه همراه با بهناز وارد میشدم،تیریپ با ادبی برم داشت.آدمو خر گاز بگیره اما جو نگیره!!! و گفتم:
-امید وارم حرفای خوبی زده باشن.
یه لحظه نگاهی بهم انداخت و گفت:
-اون که چرا.ولی بهزاد طور دیگه ای ازت تعریف میکرد...ولی الان طور حرف زدن و کارات...راستش با حرفای اون جور در نمیاد...
یه نگاه دیگه بهم انداخت و پرسیدم:
-میتونم بپرسم چطوری؟؟؟
ای نسیم،درد،حناق بگیری!اینم شد مدل جدید حرف زدن؟؟؟ایششش..

لبخند کجی زد و گفت:
-چه میدونم والا.حرف که زیاد میزنه.مهم نیست.میخوای وسایلتو بدی به من؟؟
در حالیکه لباسامو در می آوردم،به شوخی گفتم:
-آره،واسه همین زیاد باهاش حرف نمیزنم.شنیده بودم پشت سر مردم حرف در میاره.به اندازه ی یه سنگ قبر غیر قابل معاشرته!
بهناز که با این حرفم خنده اش گرفته بود جواب داد:
-دقیقا این همون نسیمیه که بهزاد درباره اش حرف زده بود!
لبخندی زدم و مانتویم رو به بهناز دادم .بهناز معذرت خواهی کرد و دور شد.نگاهی به دور و برم کردم. و هر چه چشم گردوندم نتونستم ساناز و دایی جونمو که الهی ساناز براش بمیره،رو نتونستم پیدا کنم.
آرو از بین دختر ها و پسر های جوونی که هر کدوم به کاری مشغول بودند رد می شدم و کل خونه رو زیر نظر داشتم.
خونشون خیلی بزرگ بود.اونقدر که توی مغزم نمی گنجید.پله های خونه به طرز خفنی پیچ ملایمی میخوردن و این کاری میکرد که کسی که داره از بالا میاد پاوین به شکل ناجوری احساس خوبی داشته باشه.
روی دیوار ها فرشهای دستباف قشنگی قرار داشتند.به دور تا دور سالن که نگاهی انداختم متوجه ی تابلوهای گرون قیمت و بسیار خوشجلی شدم که فهمیدم اگه 12 سال هم کار کنم و پولامو جمع کنم،نمیتونم یکیشونو بخرم.
در کل از تموم حرفام نتیجه گرفتم که مامی و ددی بهزاد جون خیی پولدارن.و بهزاد...
نمیدونم...ولی به یقین رسیده بودم که واقعا خبرنگار نیست..شاید باور اینکه بهزاد قصاب باشه خیلی بیشتر از این بود که باور کنی یه خبرنگاره...
با چشمان تیزبین همچو عقابم زل زده بودم به مردم که...


************************
بچه ها تا عصری 3 یا 4 تا میزارم.
قول قول...
راستی یک سوال داشتم:هر کسی اگه 30 بار بیاد و این ص رو بخونه تعدا بازدید کننده ها میره بالا؟؟؟؟
تشکر
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, --Nila--, .rima., 677389, abien, aflak, ahmadi_1362_2, architect_shima, arman_iran, arwen, ashkannia, atish69, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, babsaneh, Behnaz joon, bikari, blub2000, blue69, cole, daneshmand, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, fadai, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, Fatima_14, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, googoosh z, hana_m, harimeshgh, homa41, htamspam, katy, khademre, lili19, lili5225, love_a, m2sm, magenta, mahsa.a, mahsaok, mahtab10, mansoure, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, mybook, nafas44, nana22, nastaran86, nazi2000, nedaj, neg neg, Niayeesh, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, PAEEZ70, pare, polymehr, raha6956, roya1365, roz3, sabz_abi, samihastam, samir, sanaz_, sarina1911, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, shookoof, sh_karan, silver moon, sirius, sladans, snasim 1350, Sokout, stiv, suzmani, sعسلs, Taataa, tama1011, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, yasnaa, yeshil, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~N!na jOojOo~, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, آهو خانم, اب و اتش, باربارا, بهارجون, رویای عشق, زلال, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, ساکتین, سوال, شورم, علی رضاایران, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, نسيا, نگاه7732, پرستو..., پرواس, پروانه!, پیازچه, یغما
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۴ بعد از ظهر   #40 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
GODES آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +61 امتیاز     
پیش فرض

با چشمان تیزبین همچو عقابم زل زده بودم به مردم که
یک دفعه ساناز و دایی حسام رو بین اون همه جمعیت دیدم.به سمتشون حرکت کردم که با دیدن دایی حسام که داشت زیر گوش ساناز پچ پچ میکرد ناراحت شدم.
حالا کی نبود تو اون موقعیت بگه تورو سه نه نه؟
بی توجه از کنار چند تا پسر که داشتن گیتا می زدند رد شدم.و در طول راه چند تا میز بزرگ رو دیدم که دختران خوش خوراک جامعه داشتند غذا و خوراکی میخوردند.در حال کشیدن نقشه ی پلیدانه ای بودم که بهناز صدام کرد.با ناراحتی به سمتش چرخیدم و دیدم که زن و مردی همراهش هستند.
بهناز لبخند زیبایی زد و من منتظر یک چال روی گونش بودم که ظاهر نشد و گفت:
نسیم،ایشون مامانم هستن و ایشون هم پدرم.
به مادرش نگاهی انداختم.زن نسبتابلندی که موهاشو به پشت سر جمع کرده و جواهرات گرون قیمتی رو به خودش نصب کرده بود.
همچین محو جلا و جبروتش بودم که با صداش به خودم اومد:
-سلام دخترم،من پریناز هستم.خیلی ممنون که به جشن بهزاد اومدی..
دستی باهاش دادم و گفتم:
-من نسیمم پریناز خانوم.کاری نکردم،یه جورایی ادای دینه.
وای..چشمامو بستم و با خودم فکر کردم:چه جمله ی کلیشه ای!نسیم ،اگه یه ذره به جای دیدن فیلم میرفتی و یه کتاب میخوندی انقدر اینجا با این لحن صحبت و حرفات سکه ی یه پول نمی شدی!
پدر بهزاد دستشو به سمتم دراز کرد که با اون هم دست دادم و گفت:
-من هم هومن هستم.امیدوم بهتون خوش بگذره نسیم خانوم.
لبخندی زدم و دوباره به هومی و پری نگاهی انداختم .
با خودم فکر کردم:
پس بگو این بهزاد تیر چراغ برق به کی رفته دیه!هرچند اصلا به ملاحت پری و به جنتلمنی هومی نیست.
پریناز با تحکم گفت:
-نسیم امشب رو فقط خوش بگذرون!
با سر جواب مثبت دادم.پریناز و هومن با دیدن مهمان دیگری به استقبال اونا شتافتند و منو در اون برهوت تنها گذاشتند.
سرمو برگردوندم سمت اون تا کبک عاشق که نددمشون و تلاش من برای انتقام نا فرجام موند!
نگاهی به دور و برم کردم و با دین میزغذای دیگه ای به سمتش شتافتم.
لیوان نوشابه ای برداشتم و مزمزه کردم.با پام و با صدای گیتار اون چند پسر روی زمین ضرب گرفتم.همنوطور که آروم آروم در حال نوشیدن نوشابه ام بودم وداشتم دوباره به دور و برم چشم می دوختم که یک دفعه یه نفر پس گوشم داد زد:
-نسیم خودتی؟؟؟
نوشابه به گلوم پرید و در حالیکه سعی می کردم جلوی سرفه های متعددمو بگیرم نگاهی به بردیا که با تعجب کنارم ایستاده بود کردم.
با دستش آرام به کمرم میزد.اه اه اه.چه پسر خاله شد اینم!
با لحن نگرانی گفت:
-خوبی؟؟
به کناری هلش دادم و گفتم:
-خوب و کوفت...حناق بیست و چهار عیار...مگه مریضی بچه؟
وقتی دید حالم خوب شده لبخندی زد و گفت:
-الان خودتی؟؟؟واقعا خودتی؟؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-په نه په،دبیر ادبیات دبیرستانمونه،اومده اینجا ببینه که میتونه شوهر تور کنه یا نه!
خندید و گفت:
- نه نسیم،هنوز مثل قبلنی.گفتم شاید اگه دوباره ببینمت ممکنه عوض شده باشی.
مگه من روانپریش حادم که اخلاقم عوض بشه؟؟
خواستم بهش جواب دندون شکنی بدم که چشمم به بقیه ی حضار افتاد.
همه به نوعی زیر چشمی داشتن مارو نگاه می کردن.گفتم شاید به خاطر تیپ جنیفر لوپزیمه که دیدم نه.مثل اینکه همه داشتن به بردیا نگاه میکردن...
اگه بگم با چشماشون داشتن می جویدنش،حرف بهتری زدم.
به بردیا نگاهی انداختم.شلوار توسی پوشیده بود که با پیراهن نوک مدادی و کروات باریک مشکیش خیلی خفن شده بود.
خوب معلومه که اگه منم جای بقیه بودم زل میزدم بهش!همچین جورج کلونی ساخته بود از خودش که چشم همه باز می موند.
وقتی دید که دارم نگاهش میکنم گفت:
-چیه؟؟خوشکل این مدلی ندیده بودی؟؟
ایشی گفتم و جواب دادم:
-نه خوشگل که نیستی ، انقدر شبیه شما ها دیدم که نمیدونم شکل شماها از آسمون میاد یا از زمین سبز میشه.
به بردیا نگاهی انداختم و وقتی در حال خنده اونو دیدم با حرص گفتم:
-نخند پسر،دندون مصنوعی دیگه پیدا نمی کنی ها!
بردیا نگاهی به من انداخت و گفت:
-وای نسیم وقتی پیش تو هم واقعا حال و هوام عوض میشه.
نگاهمو به دایی حسام و ساناز دوختم و گفتم:
-مگه کولر ام؟
خنده ی دیگه ای کرد و گفت:
-واسه همین میگم دیگه.
و آهی کشید.
دوباره به بردیا نگاهی انداختم.
فکر کردم:بهزاد مگه تو می میری که یه ذره شبیه این بردیا باشی؟؟؟آدم باید خودشو بکشه تا یه خنده بیاد رو لب صاب مردت!ازش چشم گرفتم و با تعجب دایی حسام و ساناز رو دیدم که روی یه مبل در همون نزدیکی نشستن و دایی حسام داره برای ساناز میوه پوست می کنه!!!!!داشت عقم می گرفت!
بردیا که نگاه خیره مو به سمت سمت ساناز دیده بود گفت:
-چی شده؟؟
با غیظ جواب دادم:
-هیچی والا، مثل اینکه یه عروسی در پیش داریم.
نگاه متعجبشو به سمت اون دوتا کرد و گفت:
-چه جالب!
گفتم:
-جالب؟؟منظورت از جالب اینه که باید عین هو خر تمام پولای دایی حسام خرج بشه تا ساناز جان در هنگام عروسی چیزی کم و کسر نداشته باشه؟؟؟
نگاهی به دختری که روبروی ما ایستاده بود و چشم از بردیا بر نمی داشت کردم .به بردیا گفتم:
-اخوی،خواهرمون انگار کارت داره!
نگاهی به دختر کرد و گفت:
-چیکار کنم حالا؟؟الان پیش یه نفر مهم تر هستم.
و به من چشم دوخت.
یه ابرو بالا انداختم و گفتم:
-مجبور نبودی تیپ کنی بیای اینجا.یه گونی هم می پوشیدی واسه ی ما قابل قبول بودا!
با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت:
-بلاخره اعتراف کردی که خیبلی خوش تیپم!
-غلط کرد هر کی گفت!
در حال بحث و گفتگو درباره ی موضوع بسیار بسیار جالبمون بودیک که از کل مهمونی عقب افتادیم.
حدود یک ساعت از اومدنمون می گذشت.
..........................
تا یه ربع دیگه ادامه....
و بعدش دیگه به خدا بستگی داره...
GODES آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**پناه**, *ROJA*, *_*aseman*_*, *~aida bala~*, *شهرزاد, --Nila--, -دایان-, .rima., 677389, abien, aflak, ahmadi_1362_2, arman_iran, arwen, ashkannia, atish69, aygeen, Az@de, azad_awesome, azarsana, babsaneh, Behnaz joon, bikari, blub2000, blue69, cole, daneshmand, dj_bass, eglantine-m96, Elahe-73, fadai, faezeh88, farnaz58, fary, fatemeh.ss, fatima92, Fatima_14, fk-osh-d, foggy, geladiator_bozdel, ghazghaz, googoosh z, hana_m, harimeshgh, hoda_b, homa41, htamspam, itartis, katy, khademre, ladysadeghi, lili19, lili5225, love_a, m2sm, magenta, mahsa.a, mahsaok, mahtab10, mansoure, meno, mfr60, Misha73, misha_kavir, mybook, nafas44, Nargis-narcisse, nastaran86, nedaj, neg neg, Niayeesh, nika21, nini84, PAEEZ70, pare, polymehr, roya1365, roz3, sabz_abi, samir, sanaz_, sarina1911, sarsara, sazin513, sedena, seli jon, sepeedeh, serentipiti, setareh67, setayesh_p995, shaghayegh69, shenel, shookoof, sh_karan, sirius, sladans, Sokout, stiv, suzmani, swastika, sعسلs, Taataa, tama1011, tara_5877, tono, vampire123, yasi 90, yasnaa, zahra1371, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~pArnYa~, آذردخت, آرشا, اب و اتش, باربارا, بهارجون, رویای عشق, زلال, س_م_م_, ساراگل, سالومهو, سوال, شورم, علی رضاایران, لیلا931, م.م.ر, محبوبه_م, مهسان9093, نسيا, نگاه7732, پرواس, پروانه!, پهره, پیازچه, یغما
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
godes, دشمن, دشمن|نوشته, روی, سایت, ماه, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
روی ماه دشمن | godes کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب GODES نوشته کاربران سایت 138 ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
شب شبه | katerina petrova کاربر سایت katerina petrova تایپ کتاب 22 ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ ۰۶:۰۰ بعد از ظهر
رقص عشق | پدیده کاربر سایت پدیده جزیره متروکه کتاب 43 ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
بی اسم | رضوان کاربر سایت soshyans جزیره متروکه کتاب 16 ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
راز عشق | سیلوانا کاربر سایت سیلوانا کتابهای کامل شده نوشته کاربران 59 ۵ بهمن ۱۳۸۹ ۰۶:۲۰ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان