بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۰۴ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
پیش فرض راهبۀ من | مُحی کاربر انجمن

سلام
خوب و بد داستان رو نمیدونم خب خودم از موضوعش خوشم اومد و یه خورده واسه خودم نوشتم واسه غزال هم گذاشتم بهم گفت قشنگه و بزارم سایت پس همه کاسه کوزه ها سرو اون
__________________________________________________ _______________________________
مامان اروم اروم لقمه ها رو میزاره دهنم،مثه بچگی هام...چقدر دلم واسه اون موقع ها تنگ شده،اون موقع ها صمیمی تر بودیم....

-مامان بسه دیگه نمیتونم بخورم.

-بخور یاسی...دیشب هم شام نخوردی میری مدرسه ضعف میکنی.

-به اندازه کافی خوردم باور کن دیگه جا ندارم.

-پس پاشو لباستا عوض کن و بریم دیگه!

گلوم خشک شد نمیدونم چرا ایقندر استرس دارم...میترسم برم.. از محیط جدید میترسم....میترسم مسخرم کنن درست مثله دختر دوست بابا ..البته دوست که چه عرض کنم فکر نکنم بابا زیاد ازش خوشش بیاد!

اسمش آنا بود!بهم میگفت این تیکه پارچه چیه میندازی رو سرت؟!هوا به این خوبی چرا لباس استین بلند پوشیدی؟!بعدش هم با یه لحن مسخره ای گفت:

-چیه نکنه میترسی پسرای بخورنت؟!نترس بابا پسرا دیگه اینقدر هم بی سلیقه نیستن.

جوابشو ندادم دوست نداشتم سر این چیزا باهاش کل کل کنم...اون که عقاید ما رو درک نمیکرد پس بهتره بی خیال شم...

ولی الان خیلی میترسم دارم میرم تو جمع یه سری ادم که مثله انا فکر میکنن...یعنی هر روز باید این حرفا رو تحمل کنم؟!نکنه بخوان همش تحقیرم کنن؟

با صدای مامان از فکر و خیال اومدم بیرون.

-یاسی پاشو دیگه..چرا اینقدر دست دست میکنی؟

سرمو اروم تکون دادم و رفتم اتاقم....لباس مدرسمون فرقی نداشت چی باشه ولی باید حتما شلوار مشکی و بلوز کرم میپوشیدیم.دیگه مدلش به خودمون ربط داشت...خوبه باز مدل لباس به عهده ی خودمون بود!اگه فرم مخصوص داشت احتمالا بدبخت میشدم!مثل بعضی از مدرسه ها که دامن و بلوز واسه دخترا هست!خوبه که همچین چیزی نیست وگرنه باید از مدرسه خدافظی میکردم!مطمئنا بابا نمیزاشت دیگه مدرسه برم...سر همین که مدرسه قاطی هست هم کلی واسم خط و نشون کشید که چیکار بکنم و چیکار نکنن!حتی تو رابطم با دخترا هم واسم تعیین تکلیف کرد میگفت با دخترای جلف نگردد...با اونایی که دوست پسر دارن دوست نشو...و کلی چیزای دیگه!از همون موقع فهمیدم باید قید دوست رو هم تو مدرسه بزنم مطمئنم کسی مطابق چیزی که بابا میخواد واسه دوستی پیدا نمیشه!عیبی نداره شاید اینجوری راحتتر باشم.

لباسم عوض کردم ..کیفم رو هم از شب قبل اماده کرده بودم...یه شال همرنگ لباس هم انداختم رو سرم و موهام رو هم خوب پوشوندم...خب همه چی امادس....یه بسم الله زیر لب گفتم و از اتاق رفتم بیرون.

-مامان من امادم

کلی نصیحتای مادرانه ریخت رو سرم و اخرش هم گفت:

-خب دیگه برو مادر راننده ی بابا بیرون منتظره..خودش ادرس مدرستو بلده ظهر هم خودش میاد دنبالت.

-باشه مامان خدافظ.

-به سلامت.

ادامسم رو نصف کردم و خوردم فکر کنم اگه کسی بهم میگفت به چی معتادی می گفتم به ادامس که واقعا هم معتاد بودم بهش... سوار ماشین شدم و یه سلام اروم دادم...خب اینم از رفت و امدم ..فکر میکردم خودم میتونم برم یا مامان میبرتم ولی بیخیال مهم نیست..باز خوبه راننده ی بابا ایرانی بلده اینجوری راحتترم.

-بفرمایید خانوم رسیدیم.

از پنجره یه نگاه به بیرون کردم نفسم رو دادم بیرون و از ماشین پیاده شدم.

-مرسی..خدافظ

در رو بستم به در ورودی مدرسه خیزه شدم..

بابا نمیخوان که سرتو ببرن برو دیگه...نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم یه چیزی از اینکه بخوام برم مدرسه منو میترسونه ولی نمیدونم چی!!میدونم ترسم از اینکه به خاطر حجابم مسخرم کنن نیست ...ولی پس چیه؟!چیه که اینقدر بهم استرس وارد میکنه؟

خدایا به امیدتو

اروم قدم برداشتم و سعی کردم خونسر باشم..میدونم که موفق بودم ..رفتم تو مدرسه...به اطرافم توجهی نکردم و دنباله دفتر مدرسه گشتم...اه چرا پیداش نمیکنم؟!..بهتره از یکی بپرسم

یه چندتا دختر پسر یه گوشه وایساده بودن و داشتم با هم حرف میزدن رفتم سمتشون و به زبون خودشون گفتم:

-ببخضید..

برگشتم سمتم.

-سلام...دنباله دفتر مدرسه میگردم میشه یه کمکی بکنین؟

سعی کردم لهجم ضایع نباشه ولی هنوزم وقتی میخوام به زبنوشون حرف بزنم لهجه دارم نمیتونم مثله خودشون حرف بزنم،گاهی هم اشتباه میکنم.

یه دختر موطلایی با تمسخر نگام کرد و گفت:

-فکر کنم اشتباه اومدی اینجا کلیسا نیست.

پسری که بغل دستش وایساده بود یه صلیب رو سینش کشید و گفت:

-خواهر روحانی سلام منو به پدر به برسونید....این هفته هیچ گناهی نکردم..حتی دیشب اصرار کرد برم تو تختش نرفتم...باور کن راست میگم.

یه تعظیم کرد و بعد هر چهارتاشون زدن زیر خنده.

بی تفاوت گفتم:

-خب شما که دفتر رو بلد نیستید از اول میگفتین!دیگه این قدر چرت و پرت تحویل من نمیدادین.

بی توجه به حرفاشون از کنارشون دور شدم و تصمیم گرفتم خودم دختر رو پیدا کنم.....

بعد کلی اینور اونور گشتن بالاخره پیداش کردم..

یه چندتا ادم بزرگ تو دفتر نشسته بودن و چایی میخوردن!البته فکر کنم قهوه باشه اخه اینجاها که بیشتر قهوه میخورن...بهشون میخورد معلم باشن...یکیشون برگشت سمتم و گفت:

-چیزی میخوای؟

-سلام من دانش اموز جدید هستم امروز روز اولم هست که میام بهم گفتن هروقت اومدم یه سر برم دفتر مدیر ببخشید اقای مدیر هستن؟

یه زن سی و چندساله بلند شد و گفت:

-تو باید یاسمن باشی....دنبالم بیا.

یه لبخند زدم و دنبالش راه افتادم.چه قد بلندی داشت کنارش حس یه کوتوله بهم دست میداد.در یه اتاق رو باز کرد و بهم گفت:

-بیا داخل.

رفت پشت میز نشست و گفت:

من جسیکا سان هستم.مدیر مدرسه.

با تعجب بهش نگاه کردم اخه فکر میکردم مدیر یه مرد هست.

-منم یاسمن وَرمَزیاری هستم.

یه لبخند زد و گفت:

-فکر کنم تو جز اون دسته دانش اموزایی هستی که باید حتما به اسم صدات کنم فامیلیت سخته.

یه لبخند زدم و گفتم:

-حب اسممو یاسی بگین همه اینطور صدام میکنن.

-باشه یاسی...بیا این برگه رو بگیر توش ساعت درسات و شماره ی کلاسات مشخصه .

برگه رو گرفتم و یه مرسی هم گفتم.

-خب دیگه میتونی بری مطمئنم میتونی راحت کلاستو پیدا کنی.

-بله ممنون.

به سمت در رفتم که یهو صدام کرد.

-بله؟

-میخواستم یه چیزی بهت بگم....لگه اینجا کسی چیزی بهت گفت یا مسخرت کرد ناراحت نشو کم کم عادت میکنن و باهم دوست میشید.

یه لبخند زدم و گفتم:

-باشه حتما امیدوارم همین طور باشه.

-مطمئن باش همین طوره..خب دیگه برو ..روز خوش.

-خدافظ.

کلاسم رو راحت پیدا کردم .خانم سان درست میگفت پیدا کردنش راحت بود...رفتم تو کلاس ...تنها نیمکت خالی اخرکلاس بود ...کیفمو گذاشتم رو زمین کنار نیکمت و نشستم بعضی با تمسخر نگام میکردم بعضی ها اصلا نگام نمیکرد نو به کارشون میرسیدن بعضی ها هم بیتفاوت بودن....گردنبند الله م رو گفتم تو مشتم و یه نقس عمیق کشیدم.معلم اومد تو به احترامش از جا بلند شدم ولی بقیه نشسته بودن منم سریع نشستم سره جام.

معلم:

-صبح بخیر.

تک و توکی جوابشو دادن.

-بچه ها امروز یه شاگرد جدید داریم که از..

در کلاس باز شد و یه پسر با قیافه ی خوابالود اومد داخل...یهو کلاس شلوغ شد بعضیا دست زدن و بعضی ها هم سوت زدن...پسره بی توجه به جو کلاس و معلم داشت دنباله جای خالی میگشت که بشینه یه نگاه به اطراف کلاس کردم تنها جای خالی کنار من...وای نه همین یه قلم رو کم داشتم...اومد سمتم و کیفش رو چنان انداخت رو نیمکت که سه متر پریدم هوا..سرشو گذاشت رو میز و چشاشو بست.

معلم:

-ایان بار اخرت باشه سرکلاس من دیر میکنی صبحا میتونی 10 دقیقه زودتر بیدارشی که دیرت نشه وگرنه دیگه پاتو نزار تو این کلاس.

پسره دستش رو اورد بالا اروم تکون داد و به ادامه خوابش رسید.

معلم:

-خب داشتم میگفتم امروز یه دانش اموز جدید داریم که از ایران اومده اسمش یاسمن هست چطوره که بیاد جلو تا بیشتر باهاش اشنا بشیم.

بعضیا برگشته بودت و بهم نگاه میکردن اروم از جام بلند شدم و رفتم کنار معلم وایسادم.کف دستام عرق کرده بود.

-خب یاسمن از خودت بگو.

-مم سلام همگی من یاسمن هستم همه بهم میگن یاسی شما هم هرجور راحتین صدام کنین...یه هفته ای میشه به خاطر شغل پدرم اومدین اینحا و قراره دو سال اینجا باشیم ..همین.

-ببینم سرماخوردی یا یه چیزی تو گلوت گیر کرده که اینطور حرف میزنی؟!

همه به حرفش خندیدن ولی به نظرم حرفش بامزه نبود!صدای همون پسره بود که دیر اومد.ایان!حتی سرشو از رو میز هم بلند نکرده بود.

معلم:

-خوش اومدی یاسی امیدوارم دوستای خوبی باشیم ..برو بشین.

معلم رو همه اقای هانس صدا میکردن ادم پرحرفی بود به نظرم... وسط درسش چرت و پرت زیاد میگفت یه جورایی خسته کننده بود!ایان که همونجور خواب بود یه نگاه بهش انداختم ..سرش رو کج گذاشته بود رو میز و دهنش هم یه کمی باز مونده بود...یکی از چشاش یه خورده باز بود انگار که خواب نیست خندم گرفت یاد احسان پسرخالم افتادم اونم وقتی میخوابید چشاش نیمه باز میموند...رومو ازش برگردوندم و همهی حواسمو به معلم جلب کردم.

زنگ خورد ..اقای هانس:بچه ها سرکلاس من ترتیب نشستنتون همین باشه جلسه بد نباید عوضش کنین فقط جک تو جاتو با سوزی عوض کن...اینجوری بهتره نمیخوام مثله سالای قبل دردسرسازای کلاس یه گوشه جمع بشن....

صدای اعتراض بچه ها بلند شد:

-مگه ما بچه ایم جاواسمون باز مشخص میکنین؟

-جاها تکراری میشه

-من اینجا راحت نیستم.

وووو

اقای هانس اهمیتی نداد و از رفت بیرون.یه نگاه به برگه ای که مدیر داده بود کردم باید برم کلاس c سریع وسایلمو جمع کردم که مثل زنگ قبل محبور نباشم اخر کلاس بشینم و میخواستم یه بغل دستیه دختر پیدا کنم..

کلاس سی فرق چندانی با با کلاس قبلیمون نداشت هنوز کسی نیومده بود رفتم رو نیمکتی که کنار پنجره بود نشستم ...یه چندتا دختر با سر و صدا اومدن تو کلاس و کیفاشونو رو میز ول کردن و رفتن بیرون...

-هههه روز اول که داره به خیر میگذره مثلی که کسی کاری به کارم نداره.

شالمو کشیدم جلو موهایی که زده بود رو پوشوندم همون موقع یه 6-5 تا پسر باصدای بلند اومدن داخل اون پسره ایان هم باهاشون بود وسطشون وایساده بود و داشت نطق میگفت مثلی که خواب از سرش پریده!رفتن نیمکتای اخر و نشستن رو میز دوتاشون هم نشستن رو میز...سروصداشون رو اعصابم بود سرمو گذاشتم رو میزو چشام رو بستن.

این زنگ فیزیک داشتیم..درسی که عاشقشم حاظرم تمام هفته ریاضی فیزیک بخونم ولی درسای حفظی رو نه...حس کردم یه سایه ای افتاد رو سرم اروم لای چشام رو باز کردم و دیدم اون پسرا جلوم وایسادن.سرم رو از رو میز بلند کردم و بهشون خیره شدم.

یه پسره که صورتش پر از کک مک بود بهم گفت:

-تخت خواب بیارم واست؟

جوابشو ندادم و همونجور بهشون نگاه کردم.

یکی دیگشون گفت:

-ببینم واسه تختت همراه نمخوای؟

بازم چیز نگفتم..ایان که وسطشون وایساده بود گفت:

-ببین اسمت چی بود؟

-یاسمن ...یا همون یاسی.

یه دوسه بار زیر لب اسمم رو زمزمه کرد و بعد گفت:

-از طرز تلفظش خوشم نیومد تو دهن خوب نمیچرخه.

-مشکل از دهنه توه!

با تمسخر گفت:

-چی ؟1نشنیدم..بلندتر بگو.

یه پوزخند تحویلش دادم و گفتم:

-این دیگه مشکل از گوشای توه.

-هه مثلی که روت زیاده ولی ببین خواهر روحانی اینجا نباید زبونتو دراز کنی وگرنه بد میبینی!

-بدتر از قیافه های شما که الان جلوم وایسادین فکر نکنم بدتری هم باشه که ببینم.

از جام بلند شدم و میخواستم از کلاس برم بیرون که دوباره صداش رو شنیدم که میگفت:

-خواستم بهت هشدار بدم ...حواست باشه چیزی نشه که از مدرسه فراری بشی.

اروم واسه خودم گفتم:

-باش تا صبح دولتت بدمد.

همین که پام رو گذاشتم تو حیاط مدرسه صدای زنگ بلند شد!چرا اینقدر کم بود؟!

دوباره همون راهی رو که اومده بودم برگشتم و بدون توجه به بقیه رفتم سرجام نشستم...

ایان و دوستاش همش کلاس رو بهم میریختن و خوشمزگی میکردن....واقعا رو اعصاب بودن مونده بودن چرال معلم چیزی بهشون نمیگه!حتی یه توجه هم نکنه و درس خودش رو میده من اگه جاش بودم با اردنگی مینداختمشون بیرون یه نگاه خصمانه بهشون انداختم و دوباره سعی کردم حواسمو به معلم بدم.

-خانم میدونستید یه شایعه تو مدرسه افتاده؟!

اینو پسری که کنار ایان نشسته بود گفت اسمش جک بود.از تو کلاس فقط اسمه این گروه 5نفری رو یاد گرفتم .ایان جک رابرت فرانک الکس....

معلم بازم به حرفش توجهی نکرد و ادامه درسش رو داد.

الکس:

-میگن شما 31 سالتونه ولی هنوز...

صدای اروم ایان اومد که گفت:

- باکره این.

شلیک خنده همه بلند شد.مبهوت مونده بودن که اینا چی میگن!اخه این مسائل به اینا چه ربطی داره؟!

حتی یه اخم هم رو صورت معلم نیومده!انگار که صدایی نیومده..نکنه کره؟!یا ضعف شنوایی داره؟!اخه چرا چیزی بهشون نمیگه...

اعصابم خورد شده بود چرا این زنگ تموم نمیشه؟!چرت و پرتای اونا و پچ پچای تمسخرامیز بچه ها مثل سوهان رو اعصابم بود..بالاخره صدای زنگ اومد به سرعت وسایلمو جمع کردم و رفتم تو حیاط صورتمو گرفتم زیر اب که شاید یه خورده اعصابم بیاد سرجاش که اومد.

زنگای بعد هم مثل زنگ دوم بود بازم حرف های مزخرف اون گروه مسخره و سکوت معلما!مثلی که کار همیشگیونه!هیچکس هم بهشون هیچی نمیگفت شاید عادت کردن!

جک:

-اقای اسمیت راست میگن با مدیر ریختین رو هم؟!

جواب مثل همیشه سکوت.

جیمز:وااااااااااو چطوری مخه اون عجوزه رو زدین؟!

ایان پس گردنی ای به جیمز زد و گفت:

-احمق باید بگی جطور اون عجوزه مخ معلم رو زده!!!

رابرت:

-ای بابا ایان مگه معلم مخ هم دارن؟!

همشون هرهر زدن زیرخنده!به معلم نگاه کردم تا عکس العملشو در برار این بی احترامی ببینم ولی هیچی !وای چه تحملی داره!

رو کرد به رابرت و گفتم:

-ما ایرانی یه ضرب المثل داریم که میگه "کافر همه رو به کیش خود بیند".

رابرت پاهاشو رو دراز کرد و دستشو پشت گردنش بهم قفل کرد و گفت:

-خب منظور؟!

با پوزخند گفتم:

-یعنی بقیه رو مثل خودشون میدونه!

بعضیا زدن زیرخنده!رومو برگدونم و یه لبخند کوچیک رو لب اقای اسمیت دیدم!خاک برسر بی دست و پات کنن!

تا اخر کلاس تا تونستن تیکه بارونم کردن ولی حتی رومو برنگردوندم که نگاشون کنم !مطمئنم اگه کم محلی کنم بیشتر حالشون گرفته میشه!!

یه نگاه به ساعتم کردم الان دیگه باید زنگ بخوره!!!سرمم درد گرفت بود میخواستم برم خونه یه دل سیر بخوابم...

بالاخره زنگ خورد و همزمان هم صدای جیغ بچه ها بلند شد!نگاه کن تو رو خدا!این نشون میده چقدر همه مشتاق مدرسه !!ولی خاک تو سرم اخه خودم هم الان داشتم ثانیه ها رو میشمردم که زودتر زنگ بخوره!یه لبخند کوچیک اومد رو لب که یهو صدای رابرت بلند شد:

-راهبه ی دیوونه هم داریم؟!هه واسه خودش الکی لبخند میزنه!

کیفمو انداختم رو شونم و برگشتم سمتش:

-داشتم به این فکر میکردم که الان میرم تو خونه وزوز یه سری ادممزخرف رو نمیشنوم!

از کلاس زدم.منتظر راننده بودم!امیدوارم دیر نکنه که اصلا حوصله صبرکردن نداشتم.یه دستی رو رو بازوم حس کردم..یه دختره دورگه با موهای قهوه ای بود رنگ بود..یکی از همکلاسیام بود ولی اسمش رو نمیدونستم.

-من کیت هستم باید سریع برم فقط خواستم یه چیزی رو بهت بگم!با گروه اونا بگو مگو نکن دردسر سازای مدرسن!!تا فردا بای.

حتی فرصت یه خدافظی رو هم بهم نداد و سریع رفت!هه دردسازای مدرسه!!هیچ خری نیستن ..من که کاری به کارشون ندارم اونا رو اعصاب هستن.....بهتره به حرفش گوش کنم نمیخوام واسم دردسری درست بشه چون میدونم با کوچیکترین دردسری که واسم پیش بیاد بابا منو از مدرسه میاره بیرون.راننده رو دیدم که یکم اونورتر از مدرسه وایساد.دویدم طرفش که یهو پام یه چیزی گیر کرد و نزدیک بود بیفتم ولی سریع تعادل خودم رو حفظ کردم.برگشتم ببین چیه که دیدم پای ایان بوده!

-نیفتی خواهر!
سرمو با تاسف واسشون تکون دادم و به سرعت دور شدم!

***

-مدرسه چطور؟

-بد نبود ...

-امشب مهمون داریم یاسی

وای نه بازم!

-کی؟!

-یکی از همکارای باباته..ایرانیه.

یه نفس راحت کشیدم.

مهمونای بابا دیگه کم کم باید میرسیدن..رفتم تو اشپزخونه که ببینم اگه کاری مونده به مامان کمک کنم .

-مامان کاری نداری؟!

-کجا میخوای بری؟!

-نه منظورم این بود که کاری نداری انجام بدن؟!!

-اهان...تو از کی تاحالا کاری شدی؟!

-از الان.

-نه ندارم برو الان میرسن.

همون موقع صدای زنگ اومد.

یه خونواده ی سه نفره بودن..مرده ایرانی بود ولی زنش اهل همینجا بود.یه پسر حدودا 29-30 هم داشتن...اه چه ادم اخمویی!معلومه از اوناس که با یه من عسل هم نمیشه خوردشون.

حوصلم سررفته بود مامان و زنه که دارن واسه خودشون حرف میزن بابا و همکارش و اون پسره هم همش دارن درباره کار حرف میزن!مثلی که این پسره هم باهاشون کار میکنه.یه عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاقتم...اصلا دلم نمیخواست بیایم اینجا...همون ایرانه خودمون رو ترجیح میدم همه ی دوستام اونجان دلم واسه دلارام تنگ شده .اون موقع ها روزی نبود که همو نبینیم ولی الان 4روز که باهاش حرف نزدم...دلم خیلی واسش تنگ شده خواستم برم بهش زنگ بزنم که مامان واسه شام صدام کرد.

***

چشام به سختی باز میشد نمیدونم چجوری پله ها رو بالا رفتم و کلاسمو پیدا کردم.دم در کلاس خوردم به یکی و واسه اینکه نیفتم سفت گرفتمش.

بدون اینکه سرمو بگیرم بالا خوابالود گفتم:

-ببخشید حواسم نبود.

-اگه میخوای خودتو بندازی تو بغلم راه های اسونتری هم هست.

سرمو برگردونم و لبخند مزخرف ایان رو دیدم.

-اه دلم نمیخواد صبحم با صدای نخراشیده ی تو خراب کنم.

رفتم تو کلاس بیشتر نمیکتا پر بود یه جا کنار یه دختره خالی بود .

-میتونم اینجا بشینم....

با لحن خشکی جواب داد:

-بشین.

واه!چه ادم گنده دماغی...بسته ادامسم رو در اوردم یکی گذاشتم دهنم و به بغل دستیم هم تعارف کردم.

-نمیخوام.

به درک...صدای فرانک اومد که میگفت:

-هی خواهر من میخوام به من یه دونه بده.

بدون توجه کتابم رو دراوردم و گذاشتم رو میز که یهو یکی نشست رو میزم.

-کاری داری ؟

-با یه لحن اعصاب خوردکنی گفت:

-گفتم به منم ادامس بده.

میدونستم میخوان بهم گیر بدن و رو اعصابم راه برن پس بهتره ادامس رو بهش بدم قال قضیه رو بکنم.جعبه رو از تو کیفت دراوردم و انداختم تو بغلش گفتم:

-شرتت رو کم کن.

-منظور من که این نیست ..اونو بده.

به سمت دهنم اشاره کرد...اَاَاَییی ....دیگه داشتم جوش میوردم!میخواست ادامس دهنی منو بخوره!پسره ی نکبت...شیطونه میگه همچین بزنمش که تا قیامت به ادامس بگه سغّز...

صدای التماس امیز جک اومد که میگفت:

-فرانک میشه با من نصفش کنی؟!خیلی دلم میخواد بدونم اب دهن یه راهبه چه مزه ای میده...خواهش میکنم باشه؟

حالا هر5تاشون داشتن راجع اینکه چه مزه ای میده اظهار نظر میکردن..حس میکردم هرلحظه ممکنه قلبم از عصبانیت بایسته بچه های دیگه هم باهاشون یکی شده بودن و چرت و پرت میگفتم و منو مسخره میکردم...دلم میخواست پاشم و یه مشت بزنم تو صورت همشون ولی فقط عصبانیتم رو سر ادامسم خالی کردم و اونقدر فشارش دادم که گفتم هرلحضه ممکنه با دندونام یکی بشه..دختر بغل دستیم زد به پام بهش نگاه کردم که اروم گفت:

-کتابتو باز کن و شروع کن خوندن بهشون اهمیتی نده.

کتابو باز کردم خودم رو مشغول خوندن نشون دادن ولی مگه میشد حرفاشونو نشنید حرفاشون خیلی زننده و تحقیرامیز بود به خودم قول دادم یه روزی کارشون رو تلافی کنم....

یهو صورت ایان اومد جلو صورتم جوری که نفساش رو میتونستم حس کنم احساس تنفر کردم .

-خب چی شده راهبه کوچولو؟!

-میدونی دورنمات قشنگتره؟!اصلا از جلو به نظر خوب نمیای!بهتره با کسی رخ به رخ نشی.

سرش رو با عصبنایت کشید و عقب ..تا خواست دهن باز کنه معلم اومد .ایان نگاه کینه توزانه ای بهم انداخت که فورا پیامشو گرفتم:تلافی!!!!!!!!!!

این زنگ هم مثل دیروز همون اش بود همون کاسه به دختر کناریم که حالا فهمیده بود اسمش سارا بود گفتم:

-اینجا همیش اینجوریه؟!هیچکس اینا رو خفه نمیکنه؟!

-فقط سعی کن بهشون توجهی نکنی .
ولی مگه میشه؟!به نظرم نفرت انگیزترین ادمای رو زمین بودن!
***
نمیدونستم سرکدوم میز بشینم همه با دوستاشون نشسته بودن و میخندیدن ولی من که دوستی نداشتم..سارا رو دیدم که رو یه میز تنها نشسته و داره کتاب میخونه غذام رو تو دستم فشردم و به خودم این امید رو دادم که شاید اون یه خورده تحویلم بگیره.
-سارا میتونم کنارت شینم.
فقط سرشو تکون داد.با حرص نشستم روبروش و گفتم:
-اون سر 10 کیلویی رو تکون میدی ولی نمیتونی یه زبون 10 گرمی رو تکون بلدی؟
با تعجب بهم نگاهی کردم و زد زیرخنده!..
-چته ؟!جک گفتم؟!
خندشو جمع و جور کرد و گفت:
-نه ولی حرف باحالی زدی!
-چرا تنها نشستی؟!
دوباره سرشو کرد تو کتابش و گفت:
-دوستی ندارم.
-جدی؟!پس مثل منی!
شونه هاشو انداخت بالا.
غذای مدرسه به نظر خوب میومد !لااقل مزش به مذاشقم خوب بود...اروم اروم داشتم میخوردم حوصلم سررفته بود سارا همین جور سرش تو کتابش.کتاب رو از دستش کشیدم بیرون و بستمش.
-هی چیکار میکنی؟!
-ببین من حوصلم سررفته..نه من تو رو میشناسم نه تو منو ولی حداقل یه نقظه مشترک داریم اونم اینه که هیچ کدوم دوستی نداریم پش شاید بتونیم باهم دوست باشیم !
-من علاقه ای به دوستی ندارم.
-ولی من خیلی علاقه دارم.
با اخم گفت :
-میشه کتابم رو بدی؟!
-نه نمیشه!
قبل اینکه حرفی بزنه سریع گفتم:
-ولش کن اون کتابو بیا همینجور که میخوریم حرف بزنیم.
با کلافگی گفت :
-مثلا از چی؟!
-از هرچی...کم کم خودش میاد
-چی خودش میاد؟!
-حرف...مثلا اینکه این کتابی که داری میخونی چیه؟!رمان هست؟!
-اره یه جورایی ولی زیاد جالب نیست !
-راستی اون 5تا چرا اینقدر احساس بزرگی میکنن و هرکاری میخوان میکنم بدون اینکه کسی بهشون چیزی بگه؟!
به سمت اون گروه 5نفری نگاهی انداخت و گفت:
-بهتره زیاد بهشون پیله نکنی ..همه ازشون حساب میبرن مدرسه به دو دسته تقسیم میشه:یا کسایی که طرفدارشونن یا کسای که کاری به کارشون ندارن ..کسی نیست که باهاشون مخالفت کنه فکر نکنم جز اون گروهی باشی که طرفدارشون باشی پس بهتره بری تو گروه بی طرف و این سال اخری با خیال راحت درس بخونی.
-ولی خیلی خودخواهن!
با نفرت نگاهی بهشون انداختم.
-بهتره بیخیال بشی وگرنه مدرسه رو واست جهنم میکنن .. جک و رابرت و جیمز از سال اول اینجا بود ولی ایان و رابرت از پارسال اومدن....درساشون افتضاح هست..ایان سال سوم رو دوبار خونده.
-جدی میگی؟!واسش خسته کننده نبوده که یه سال رو دوبار بخونه!!
-اونا که به این چیزا اهمیتی نمیدن فقط میان مدرسه که یکم عقده های درونیشون رو بیرون بریزن مطمئنا اگه هر سال رو هم محبور باشن 10بار بخونن هم زیاد واسشون فرقی نمیکرد.
یه قاشق گذاشت دهنش و دوباره ادامه داد:
-بینشون ایان و فرانک حال به هم زن ترن...با بیشتر دخترای خوشگل مدرسه لاس زدن..حال هم گیر دادن به اون سال سومی.
یه نگاه بهشون انداختم رابرت و جک و جیمز داشتن حرف میزدن و میخندیدن ولی ایان و فرانک سر میز با سه تا دختر نشسته بودن و ایان دستش دوره یه دختره لوند با پوست روشن بود ..دختره چشاش داشت برق میزد فکر کنم از خوشحالی میخواست پردربیاره.
خاک بر سرت کنن که ابرو جامعه دخترا رو بردی!!اخه ادم واسه یه پسر اینقدر ذوق میکنه؟!
-اگه غذاتو تموم کردی پاشو بریم.
همراش بلند شدم و رفتم تو کلاس ....بعد چنددقیقه سر و کله ی بقیه بچه ها هم پیدا شد و در اخر هم اون 5تا نفرت انگیز اومدن ایان داشت تعریف میکرد که واسه فردا با دختره قرار گذاشته....یه دختر با حرص نشست رو میز جلویی ما گفتم هرلحظه ممکنه پاشه سرشو بکوبه تو دیوار!چرا اینقدر عصبانی؟!
صدای سارا اومد که به دختره میگفت:
-چته جنی؟!از این که ایان پیچوندتت داری اتیش میگیری؟!
سریع سرش رو برگردوند جوری که گفتم الان که صدای ترق ترق استخونای گردنش بلند شه.
-جلوی چشمم رفته با اون دختره ریخته رو هم ...
چندتا نفس صدا دار کشید داشتم از عصبانیت منفجر میشد
-ای بابا بی خیال جنی تو که دیگه اونا رو میشناسی تا یه هفته با دختره لاس میزنه بعد میره سراغ یکی دیگه!از اون همون اولش هم نباید باهاش دوست میشدی.
وا یعنی اینقدر عوضی؟!-
-بدتر از اینا!هر5تاشون همینجورن هفته ی پیش رابرت وسط سالن ناهارخوری کریستانا رو بوسید میدونی بعدش چی شد؟!
با کنجکاوی گفتم چی شد؟!
یه لبخند شیطانی زد و گفت:
-بعدش همین که کریستانا اومد کنارش بشینه گفت:
هی کریس من از رژ لبای مارکدار خوشم میاد!دفعه ی بعد یکیشو بخر ...بعد هم از سرجاش بلند شد و رفت طرف یه سال دومی گفت:
-به نظر رژ لبای تو مارکدارن..ببینم اسمت چی بود؟!..بعد هم دست دختره رو گرفت و باهم رفتن بیرون.
داشتم سعی میکردم که فکم رو کف زمین جمع کنم!من اگه جای اون دختره کریستانا بود همونجا خونشو میخوردم !اون دختره ی سال دومی چقدر بدبخت بوده که همراش رفته!
-اون سال دومی هیچ کاری نکرد؟!مثلا اینکه برو گمشو..خیلی عوضی هستی؟...حرفی فشی لگدی...هیچکاری نکرد؟
-چرا یه کاری کرد.
با ذوق گفتم: چی؟!
-یه لبخند زد و همراش رفت.

از رو ناامیدی سرم رو تکون دادم.چه دختره احمقی!تا جایی که تونسته شخصیت خودشو اورده پایین!..تصمیم گرفتم کاری به کارشون نداشته باشم و دیگه هرچی گفتن چیزی نگم..مطمئنا زود دست از سرم برمیدارن..منم میخوام برم تو اون گروه بی طرف!







justg2m


دست مریزا با این عدالت!!امیدوارم اونایی که دم از عدالت میزنن همچین عدالت بزنه به کمرشون که ناعدالتی زد به کمر خیلیا..

ویرایش توسط مُحی : ۲۵ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۲۰ قبل از ظهر
مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, *ghazali_aho*, 88 shiva, afrooz87, alikhademi, Anolin, armita1819, ashkannia, asma-m, assertive, avaa..., ayda3, aygeen, betiya, blue berry, brain storm, CAT-WOMAN, degeer, diena, down13, eglantine-m96, elha89, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, helen888, horin, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam joOon, maryam.mani, mehrsa_m, meno, mfr60, monir1343, narges65, nlp16001, nooshin1389, OoPs, padideh_hs, pain, pariedarya, phare, roshan*, sabra1361, samaneh1368, samir, samsam1354, sanaz14, sara parvizi, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shahzad, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, sirius, takshakh2838, talayeh, tara_5877, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yasam, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ziiiziii13, ~SAREH~, ~Spunk!e~, آذردخت, ايلين, بلور, بهار سرد, تهمتن, روژان6815, سحر۶۹, سوال, سپید بخت, شادزی, عشق یخی, غنچه خاموش, مرضی2, مهستی, نیان, واران, پدیده, پیازچه, گلبو, یگانه
قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +34 امتیاز     
پیش فرض

من سعی کردم همه غلطاشو بگیرم ولی اگه غطلی داره دیگه ببخشید
__________________________________________________ ____________________________
یک ماه از اینکه میام مدرسه گذشته...اون 5نفر دیگه کاری به کارم ندارم البته اوایل خیلی اذیتم میکردن .. سعی میکردم با سکوتم بهشون بفهمونم که پرچم سفید بالا دادم ..سر این موضوع تا چند وقت مسخره دستشون و اطرافیانشون شده بودم ولی سعی کردم اهمیت ندم با اینکه خون خونم رو میخورد ولی خودمو خونسرد نشون میدادم که دوباره بهونه ندم دستشون و حالا دیگه از دستشون راحتم فقط دو تا چیز هست که اذیتم میکنه اول راهبه ای هست که بهم میگن!انگار اصلا اسمم به گوششون نخورده کلا همه راهبه یا خواهر صدام میزدنن منم دیگه عادت کردم و دوم اینکه سرکلاسای اقای هانس باید کنار ایان بشینم و به تیکه ها و حرفای چندش اورش گوش کنم.....تنها دوستم سارا هست و البته من هم تنها دوستش هستم.....تو این چند وقت تقریبا همه بچه ها رو شناختم ..کسایی که ازم خوششون نمیاد و کسایی که کاری بهم ندارن.
-بابا بخور غذاتو.
-نه بزار اینو بخونم بعد...وای هیچی نخوندم.اقای مایر گفت رو نیم ترما تاثیر داره.
-خب من کمکت میکنم بابا!
-میدونی که اهلش نیستم.
یکی از ویژگی های سارا که واقعا میرفت رو اعصابم این بود که ابدا اهل تقلب نبود!
-یاسی میتونی اینو واسم توضیح بدی؟!
دفتر رو کشیدم جلو و واسش توضیح دادم..خدا رو شکر از نظر درسی مشکلی نداشتم.
-واو اره فهمیدم !
بعد هم مثل یابو سرش رو انداخت پایین و خودش شروع کرد مسئله رو حل کردن...خواهش میکنم اصلا قابلی نداشت!..ای بترکی که داغ یه تشکر رو دلم گذاشتی!!
با صدای زنگ جیغ اروم سارا هم بلند شد.
-وای یاسی زنگ خورد...دعا کن مایر دیر بیاد.
پاشو بریم تو کلاس بقیش رو اونجا بخون.
همه بچه ها داشتن درس میخوندن البته به جز اون 5نفر و من!!مایر اومد تو کلاس گفت :
دفترا رو جمع کنین.
بچه ها شروع کردن به اعتراض که:
اقا 5 دقیقه وقت بدید .
.اقا من این مسئله رو مشکل دارم..
نمیشه امروز نگیرین..
-گفتم جمع کنین
با فریاد مایر همه سیخ نشستم و دخترا جمع کردن.برگه ها رو پخش کرد اول یه نگاه اجمالی به سوالا انداختم بعد هم شروع کردم نوشتن..یه 15 دقیقه ای گذشت که سرم رو بلند کردم هنوز 5تا از سوالا مونده بود یه نگاه به سارا کردم که داشت خودکار رو تو دهنش میچرخوند زدم به پاش و با سر پرسید چه سوالی؟
اخم کرد و روشو ازم برگردوند نفسمو دادم بیرون و بقیه سوالا رو حل کردم یه کاغذ کوچیک خورد به سرم و افتاد زمین سریع پامو گذاشتم روش تا مایر ندیده..نگاه کردم ببینم از طرف کی بوده که ایان رو دیده که داره عدد 4 رو نشون یه پوخند زدم و رومو ازش برگردوندم!بشین تا به تو یکی برسونم اگه بمیرم هم ...یهو نگام افتاد به لیزا و یاد اتفاق دیروز افتادم که چطور اون 5تا دیروز تو سالن ورزش مسخرش کردن و بهش لقب کوتوله رو دادن..لیزا یه خورده ریز نقش بود و از همه ی بچه ها ی کلاس کوتاه تر بود و خیلی رو قدش حساس بود .. همیشه سعی میکرد کفشای لژدار پا کنه که شاید بشه کوتاه بودنشو بپوشنه ولی دیروز اون 5تا اونو به خاطر قد کوتاهش اونقدر مسخره کردن که اخرش به گریه افتاد خیلی دلم واسش سوخت ولی ترجیح دادم کاری نکنم که خودم تو دردسر بیفتم...دوباره یه چیزی خورد به سرم ..ایان هنوز هم 4 رو نشون میداد...یه فکری زد به ذهنم و یه لبخند شیطانی اومد رو لب ..با اینکه این چند وقت سعی کرده بود به پروپاشون نپیچم ولی نمیدونم چرا نتونستم این فکرو از ذهنم دور کنم .میدونستم بعدا بدجور تلافی میکنه ولی سعی کردم بهش فکر نکنم...یه کاغذ برداشتم 4 رو نوشتم..وقتی مایر حواسش به اونور کلاس بود برگشتم به ایان نگاه کردم و اروم گفتم :فقط همین ؟
سریع 5،7،9، رو نشون داد!واقعا به این بشر باید خسته نباشید گفت یه باره همه ی امتحانت رو من واست حل کنم...سوالایی که میخواست رو واسش نوشتم ...حواسم به مایر بود که تا روشو برگدوند جوابا رو بدم بهش...ولی مثلی که میخواست همینجوری بمونه!اه روتو بگن اونور دیگه پیرخرفت..با سوال یکی از بچه به طرفش چرخید و منم سریع برگه دادم به ایان ..جواسم بهشون بود که برگم دست هر 5تاشون میچرخید...با این کار گور خودمو کنده بودم میدونستم تا یه جوری جالم رو نگیرن دست بردار نمیشن..ازجام بلند شدم و برگه دادم به مایر از کلاس رفتم بیرون..حالا که هوای تازه به سرم خورد فهمیدم چه غلطی کردم و به چیز خوردن افتادم...کم کم بچه ها اومدن بیرون..سارا رو دیدم که با قیافه ی دمغی اومد تو حیاط رفتم طرفشو گفتم:
-چطور بود؟
-افتضاح.
یه برگشت سمتم و گفت:
-بهشون تقلب رسوندی؟!
فقط سرمو تکون دادم.
-باورم نمیشه..تو که از اونا بدت میومد.
یه لبخند شیطانی اومد رو لبم.
-جالا چرا لبخند میزنی؟!نکنه تو هم رفتی تو صف عاشقاشون...
لبخندم عمیق تر شد ولی بازم چیزی نگفتم.
-این لبخند نشون خوبی نیست من از..
حرفش رو قطع کرد و با دهن باز بهم نگاه کردم.
-ببند دهنتو الان مگس میره توش.
-یاسی تو که..تو که..
-من که چی؟!
-تو که ....
جرفشو قطع کرد به صورتم خیره شد..سعی کردم مظلومترین قیافه ای که میتونم به خودم بگیرم:
-دلت میاد در مورد من فکر بد بکنی؟!
-چطور تونستی اینکارو بکنی؟!اونا به صلیب میکشنت!
با کیفش زد به سرم تا اومد یه چیزی بگم صدای ایان از پشت سرم اومد...رنگم پرید و با ترس با سارا نگاه کردم با تاسف سرشو واسم تکون داد..خدایا یعنی فهمیدن؟!..نه از کجا بفهمن؟!خونسرد باش و اروم برگرد..انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...
اروم برگشتم سمتش و گفتم:
-چی میخوای؟
همشون کنار هم وایساده بودن...از قیافه هاشون خوشحالی میبارید!کبکشون حسابی خروس میخوند.
-جنفیر لوپز رو واستون کادو فرستادن؟!
با سرخوشی خندیدن.
ایان:تو که فکر نکردی ما ادما قدرنشناسی هستیم؟!اومدیم ازت تشکر کنیم ...مطمئنم وقتی بزرگترشی راهبه ی دوست داشتنی ای بشی
-اوه باشه..خب دیگه خدافظ.
رومو کردم اونور که برم که باز صدای ایان اومد:
-میشه یه لحظه گوشیتو بدی؟!
با تعجب برگشتم و گفتم:
-واسه ی چی؟
گوشی خودش رو بالا گرفت و گفت:
شارژش تموم شده..یه تماس فوری باید بگیرم.
-4تا دوست داری واسه همین موقع ها!
یه نگاه به دوستاش انداخت و گفت:
-اگه از اینا بگیرم تا عمر دارم منت سرم میزارن که یه تماس فوری داشتی و ما کمکت کردیم.
دلم نمیخواست گوشیمو بهش بدم ولی واسه اینکه سریع قال قضیه رو بکنم و زودتر از شرشون خلاص شدم گوشی رو دادم و گفتم:
-عجله دارم.
گرفتش و شروع کرد به شماره گرفتم بعد چند ثانیه یهو گوشی خودش شرع کرد به زنگ خوردن..با تعجب بهش نگاه کردم..اینکه شارژ نداشت!!گوشیمو بهم پس داد و گفت:
-خب حالا شمارمو داری..هر وقت دلت واسم تنگ شد زنگ بزن اگه هم خواب بد دیدی میتونی بهم زنگ بزنی مطمئم باش سریع خودمو میرسونم.
بعد حرفش هر5تاشون وحشیانه زدن زیر خنده و از کنارمون گذشتم......از بشکه باروت هم خطرناکتر شده بودم....دستمامو مشت کردم جوری که حس کردم هرلحظه انگشتام از اونور دستم میزنه بیرون...دیگه از کارم پشیمون نیستم حقشونه..حقشونه که جوابای غلط بهشون دادم اگه پاش بیفته بازم اینکارو میکنم..امیدوارم همین الان یه تریلی از روشون رد بشه...
-یاسی اروم باش.
به سارا نگاه کردم که بازوم رو گرفته بود.
-واقعا از کاری که کردم خوشحالم.
-بیخیال ..فکر کن چیزی نشنیدی!
-خدافظ.
بدون اینکه منتظر جوابش بشم به طرف راننده دویدم و سوار شدم تمام عقده هامو سر در بدخت خالی کردم!!بیچاره از اینه یه نگاه متعجب بهم انداخت ولی چیزی نگفت.

واقعا خنده داره!چون سوالا رو بهش دادم فکر کرده عاشق دلخستش شدم...با بد راهبه ای درافتادی....هفته ی بعد همچین حالت گرفته بشه که به چیز خوردن بیفتی
__________________________________________________ _______________
تا شب یه قسمت دیگه هم میزارم

مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, *ghazali_aho*, 88 shiva, afrooz87, ali.p, alikhademi, Anolin, armita1819, ashkannia, asma-m, assertive, atyek, avaa..., ayda3, aygeen, betiya, blue berry, brain storm, CAT-WOMAN, degeer, diena, dokhtare babash, down13, eglantine-m96, elha89, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, hasti59, helen888, helik, horin, ili mah, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam joOon, maryam.mani, mehrsa_m, meno, mfr60, Miss NiloO, mojgan am, monir1343, nlp16001, OoPs, padideh_hs, pariedarya, roshan*, sabra1361, samaneh1368, samir, samsam1354, sanaz14, sara parvizi, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shahzad, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, sirius, takshakh2838, talayeh, tara_5877, vala, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasesefid, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, ziiiziii13, zohrehm64, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, بلور, بهار سرد, تهمتن, روژان6815, سوال, سپید بخت, شادزی, صفورا, عشق یخی, غنچه خاموش, مهستی, نیان, واران, پدیده, پیازچه, یگانه
قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۴۶ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

-به به یاسی خانوم!چه عجب یادی از رفقای قدیم کردی ..نو که اومد به بازار کهنه شده دل ازار؟!
-گمشو بابا جای سلامته!؟هر کی ندونه فکر میکنه 10ساله با هم حرف نزدیم همین پریروز بهت زنگ زدما.
با یه لحن مظلوم یگفت:
-اخه تو که میدونی چقدر دلم واست تنگ شده..طاقت دوریتو ندارم.
-خفه شو عزیزم...دو دقیقه زنگ زدن دلم باز شه نه که به چرت و پرتای تو گوش بدم.
-خب بگو چه خبرا؟!چیکارا میکنی؟!
-خبر سلامتی..هیچ کاری نمیکنم صبحا میرم مدرسه بعد چند ساعت برمیگردم تکالیفمو انجام میدن دوباره فرداش میرم مدرسه بعد چند ساعت برمیگردم تکالیفمو انجام میدن دوباره فرداش میرم..
-خیلی خب بابا فهمیدم لازم نیست ریپیت کنی...از دوستان چه خبر؟!دیگه اذیتت نمیکنم؟!
-نه دیگه البته فعلا..تا هفته ی دیگه کاری به کارم ندارن.
-چرا تا هفته ی دیگه؟!
ماجرای تقلب رو واسش تعریف کردم که گفت:
-اِاِاِ گناه داشتنا!
-گناه من دارم نه اونا.....یه مشت ادم مزخرف خودخواهن که فکر میکنن مدرسه رو خریدن و هرکاری میخوان میکنن...زرافه های کودن.
-دل پری ازشون داریا....حالا بیخیالش اصلا حقشونه مگه تو نمیگی بچه ها رواذیت میکنن؟!پس حقشونه ...تو هم زیاد بهش فکر نکن...بر فرض یه بلایی سرت میارن فوق فوقش میمیری از دستت راحت میشین.
-میدونی که من طاقت دوریه تو رو ندارم اگه بمیرم هم میارمت پیش خودم.
-تو اگه طاقت دوریه منو نداری بیا منو ببر اونجا...
بعد هم با یه لحن عصبانی ادامه داد:
-تک خوری نداشتیم رفتی اونجا خودت تنهایی داری پسرای خوشگلو تور میکنی.
-همشون بیخ ریش خودت.
-از بس که کج سلیقه ای نکبت.
-حالا هرچی..فعلا که این پسرای خوشگل هفته ی دیگه یه مو تو سرم نمیزارن.
-غلط کردن خودم حالشونو میگیرم.
-زر نزن با..
-لیاقت نداری....برو گمشو کاری نداری؟
-از اولشم نداشتم.
بدون خدافظی گوشی رو قطع کرد.
-خدافظی هم بلد نیست...
خودمو انداختم رو تخت به اتفاقای این چند وقت فکر کردم....هنوز اینجا دوست ندارم دلم میخواد برگردم پیش دوستای خودم
****
واسه سارا دست تکون دادم و اومدم برم سمتش که یهو یکی محکم بهم تنه زد ...دوست دختر جدید ایان بیاد ..همچین با خشم نگام کرد که گفتم میخواد بیاد مشت بزنه تو دماغم.
-هی مگه کوری؟!نمیتونی جلو پاتو نگاه کنی و راه بری؟!
بعد هم روشو برگردوند و رفت....فکم باز مونده چرا این سگ شده؟!چیکارش کردم که پاچه میگیره؟!
خدا امروز رو بخیر بگدرونه.
-سلام.
-چی میگفت بهت؟!چقدر عصبانی بود..
-سگ گازش گرفته!بیخیالش....بیا بریم داخل اینجا سرده...
تو کلاس جنی با تنفر نگام میکرد یکی دوتا از پسرا هم همش بهم نیشخند میزدن....چشونه اینا؟!اون از اول صبح اینم از الان....جنی که با من مشکلی نداشت پس چرا حالا اینجوری شده؟!
زدم به ارنج سارا رو گفتم:
-میدونی اینا امروز چشونه؟!
-آخ یواش..ارنجم شکست.
-اِ من که محکم نزدم!
-دستت درد نکنه...اگه میخواستی محکم بزنی احتمالا الان باید به اورژانس زنگ میزدی.
-خیلی خب بابا...میگم اینا چشونه؟
-من چه میدونم چشونه!برو بپرس ازشون.
-میگم سارا نکنه فهمیدن به اونا اشتباه رسوندم حالا اون 5تا ،بچه ها رو علیهم نشوندن؟!
-نه بابا اینا از این کارا نمیکنن خودشون تلافی میکنن.
همون اون 5تا اومدن تو کلاس....همین که چششون افتاد بهم یه لبخند بزرگ تحویلم دادم...هر هر ببنید نیشاتونو مسواک گرون شد...
-چطوری راهبه؟!صبحت بخیر.
هر5تاشون اومدن سمتم..خدا به خیر بگذرونه.
ایان ارنجش ررو گذاشت رو میزم گفت:
-تو که اینقدر ساکت نبودی...گفتم صحبت بخیر.
-صبح شماها هم بخیر...حالا دستت رو بردار میخوام وسایلمو بزارم.
دستشو برداشت و به جاش نشست رو میز.
-چرا دیشب زنگ نزدی؟!منتظر بودم.
با تعحب بهش نگاه کردم و گفتم:
-واسه چی باید زنگ بزنم؟!
-ای بابا سیاه نکن ما رو ...
بعد صورتشو اورد نزدیک و اروم گفت:
-نکنه نمیخوای کسی بفهمه؟!اگه میخوای تو خفا باشه عیب نداره.
پسره ی عوضی..شیطونه میگه همچین بزنمش که دندوناش بریزه تو دهنش.فکر کرده الان پر در میارم و میپرم بغلش...کور خوندی اقا.
-چرا جواب نمیدی؟!داری فکراتو میکنی؟!
اه اون لبخند مسخره ی رو لبش داره اعصابم و خورد میکنه...سرم و کشیدم عقب و گفتم:
-میتونم یه سوالی بپرسم.
صورتش رو اورد جلوتر و گفت :
-بگو.
دوباره سرمو برو عقبتر و گفتم:
-امروز صبحونه سیر خوردی؟!
مثل فشنگ از جاش پرید عصبی نگام کرد.
گفتم:
-اهان حالا شد...یه بار دیگه حرفاتو بگو اخه نفهمیدم چی میگفتی..
-از این حرفات پشیمون میشی.
با دوستاش برگشت که برن سرجاشون بشینن ولی وسط راه وایساد و برگشت طرفم و گفت:
-شماره منو پاک نمیخوام یکی مثله تو شمارمو داشته باشه یه جورایی چندشم میشه.
نکبت عوضی.
-نگران نباش همون دیروز پاکش کردم منم همچین علاقه ای به شماره ی تو ندارم.
با نفرت روشو برگردوند و نشست سرجاش.
سارا:
-یاسی دوباره شروع نکن...ولشون کن.
-من که کاری به کارشون ندارم اونا ولم نمیکنن.
____________________________
زودتر از شب گذاشتم پس یادتون نره...اگه شد شب هم میزارم
مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, afrooz87, ali.p, alikhademi, amisha, Anolin, armita1819, ashkannia, asma-m, assertive, atyek, avaa..., ayda3, aygeen, betiya, blue berry, brain storm, CAT-WOMAN, degeer, diena, dokhtare babash, down13, eglantine-m96, elha89, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, hasti59, helen888, helik, horin, ili mah, jery jon, leila.kh, linda2011, m0zhdeh, maheasemun, mahsaok, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam joOon, maryam.mani, mehrsa_m, meno, mfr60, monir1343, nlp16001, nooshin1389, OoPs, padideh_hs, pariedarya, PELA6215, roshan*, sabra1361, samaneh1368, samir, samsam1354, sanaz14, sara parvizi, sara51, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shahzad, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, silver moon, silverstar, sirius, Snow Dream, takshakh2838, talayeh, tara_5877, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasesefid, yashkin, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ziiiziii13, zohrehm64, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, ايلين, بلور, بهار سرد, تهمتن, روژان6815, ساغرجون, سانازارمان, سحر۶۹, سوال, سپید بخت, شادزی, صفورا, عشق یخی, مرضی2, مهستی, نیان, هوفریا, واران, پدیده, پیازچه, گلبو
قدیمی ۲۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +35 امتیاز     
پیش فرض

با صدای بلند گفتم :
-چته؟!نمیتونی دو دقیقه اروم بشینی؟!
از صدای بلندم بقیه بچه ها و اقای هانس برگشتن طرفم.
-اون ته کلاس چه خبره؟!
اروم گفتم:
-معذرت میخوام.
به ایان چشم غره رفتم ولی اصلا به خیالش نبود و یه چشمک بهم زد....کلاس هانس واقعا عذاب اور ...چی میشد این کلاس منحل میشد...
دوباره خودکارشو فرو کرد تو پهلوم میخواستم سرش داد بزنم ولی خودمو کنترل کردم...جوری که بقیه صدامو نشنون گفتم:
-داری رو اعصابم فوتبال بازی میکنیااا.
-ممممم فوتبال!!!نه من فوتبال دوست ندارم ورزش مورد علاقم بیس بال و بسکتباله.
-حالا هرچی...دو دقیقه اروم بشین ببینم چی داره میگه.
-اااه حوصلم سررفت...نمیشه دو کلمه باهات حرف زد!اون دختره کنار تو چی میکشه!!!واقعا غیر قابل تحملی!!
-اگه نطقت تموم شد خفه لطفا...
دستشو گذاشت زیر چونش و بهم خیره شد...سعی کردم بهش توجهی نکنم ولی واقعا نمیتونستم داشت کلافم میکرد:
-چته؟!چرا اینجوری نگام میکنی؟!
-چونکه...میدونی تاحالا هیچ دختری جرئت نکرده با من اینجوری حرف بزنه.
چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم واقعا داشتم دیوونه میشدم..چرا اینقدر این زنگ طولانیه؟!!؟!؟!
-اگه من بهت بگم غلط کردن راضی میشیی که فکتو ببندی؟!
-نه..
نفسمو با حرص دادم بیرون و به تخته نگاه کردم..بزار اینقدر نگاه کنه تا کف بالا بیاره...
-راهبه...
جوابشو ندادم و نوشته های روی تخته رو نوشتم..
-راهبه...هی با توهم.
-راهبه...چرا جوابمو نمیدی؟!
خدایا چه گناهی کردم که اینو به جون من انداختی...
-راهبه..خواهر..
با عصبانیت برگشتم و گفتم:
-چرا همش منو راهبه صدا میکنی؟!مگه من اسم ندارم؟!هان؟اسمم یاسی هست ...یاسی.....
-اخه تو مثل راهبه ها هستی...
-کجای من مثله راهبه ها هست؟هان؟راهبه کسیه که تو تو کلیسا خدمت میکنه و ادم خوب و پاکیه و دائم درحال دعا هست دیگه منو به این اسم صدا نکن.
-راهبه ها همیشه موهای سرشون رو میپوشونن مثله تو...
-خب این دلیل نمیشه..تو دین من باید موهای سرمونو از نامحرما بپوشین پس دلیل نمیشه که راهبه باشیم...فهمیدی؟
جوابمو نداد و همینجور بهم نگاه کرد...
-باشه بیخیالشو..همون راهبه صدام کن.
نیشش تا ته باز شد بعد هم نوشته های رو تخته رو نوشت....
اره بزار نیشت همین طور باز باشه فردا همچین بسته میشه که حض کنی....
گوشه شالم به یه جا گیر کرده بود اومدن ازادش کنم که دیدمایان داره شالم رو میکشه..
-هاان؟
-اونجا چی نوشته؟!
-کجا؟!
-اونجا اون گوشه تخته؟!
-نوشته...
پرید وسط حرفمو گفت:
-بیخیالش نمیخواد بگی.
بعد هم دفترم رو برداشت و اون صفحه هایی که نوشته بودم رو کند...
-اینا واسه من..از اول بنویس.
داشتم شاخ در میوردم..
-هییی اونو بده به من...مگه من نوکر توم؟!خودت بنویس...
خواستم از دستش بگیرم که دفترو برد اونورتر.
-اخر کلاس چتونه؟!دارین کلاسو به هم میریزین..
تا اومدم دهن باز کنم ایان سریع گقت:
-اقای هانس این راهبه نمیزاره من بنویسم میگه اونا رو بده برو واسه خودت بنویس.
-یاسی از تو بعدیه....من تخته رو پاک نمیکنم سریع بنویس.
دهنم باز مونده...ایان یه چشمک بهم زد و سرش رو گذاشت رو دفترش و چشاشو بست...واقعا این ادم دیوونه کنندس..کاش میتونستم همون برگه ها رو بکنم تو حلقش تا حساب کار دستش بیاد.
-یه چیزی رو میدونی؟!
-بدون اینکه چشاشو باز کنه گفت:
-چی رو؟!
-از کاری که خیلی راضیم...
-چیکار کردی؟!
-هیچی..خودتو درگیر نکن.
وقتی امتحان فرداتو بگیری خودت میفهمی...بی صبرانه منتظر فردام.
****
مایر اومد تو کلاس و همراش دهن بچه ها بسته شد...سارا ناخناشو فرو کرد تو دستم و هی فشار میداد.
-آی چرا اینجوری میکنی؟!
-وای یاسی الان جوابا رو میده..استرس گرفتم.
-خب حالا چرا استرستو سر دست بدبخت من خالی میکنی؟!بعد هم من باید استرس بگیرم ،نه تو.
-تو واسه چی؟!
-یادت رفته ها ...الان که جوابا رو بده اونا میفهمن جوابای غلط بهشون دادن اون وقته که ..
بقیه حرفمو خوردم..
-اوه اره راست میگی..اصلا یادم نبود...به نظرت چیکار میکنن؟!
یه لبخند اومد رو لبم و گفتم:
-نمیدونم ولی قیافه هاشون باید دیدنی باشه...
مایر:
-نتیجه هاتون افتضاح بود..فقط چند نفر نمره قابل قبول اوردن....کی میخواین به خودتون بیاین و درس بخونین؟!
جمله ی اخرشو فریاد گفت جوری که همه دومتر پریدیم هوا ...سرشو با تاسف تکون داد و برگه ها رو داد:
-تام نمرت بد نبود پیشرفت داشتی...سوزی با این نمره به هیچ جا نمیرسی....سارا انتظار بیشتری ازت داشتم.
دونه دونه برگه ها رو میداد ..اون 5تا هر کی نمره ی خوبی نگرفته بود رو مسخره میکردن..هه خیلی احمقن.
-افرین یاسی بالاترین نمره رو گرفتی.
یه لبخند زدم و برگه رو گرفتم....برگه های همه رو داده بود غیر از اون نفر رفت طرفشون و برگه ها رو محکم کوبوند رو میز..با فریاد گفت:
-مثل همیشه افتضاح بود..کی میخواین به خودتو بیاین؟!همیشه پایینترین نمره های کلاسین...
هاج و واج به مایر نگاه کردن....
__________________________________________________ ____

مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, 88 shiva, @آبی@, afrooz87, ali.p, alikhademi, amisha, Anolin, armita1819, ashkannia, asma-m, assertive, atyek, avaa..., ayda3, aygeen, betiya, blue berry, brain storm, CAT-WOMAN, diena, dokhtare babash, down13, eglantine-m96, elha89, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, hasti59, helen888, helik, horin, ili mah, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam joOon, maryam.mani, mehrsa_m, meno, mfr60, monir1343, narges65, nlp16001, nooshin1389, OoPs, padideh_hs, pariedarya, roshan*, sabra1361, samaneh1368, samir, samsam1354, sara parvizi, sara51, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, silver moon, silverstar, sirius, Snow Dream, sunshine.h, tara_5877, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasesefid, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, ايلين, بلور, بهار سرد, تهمتن, سحر۶۹, سوال, سپید بخت, شادزی, غنچه خاموش, ماهی گلی, مهستی, هوفریا, واران, پدیده, پیازچه, گلبو
قدیمی ۲۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۵۸ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +34 امتیاز     
پیش فرض

برگه هاشون و برداشتن و با چشای چهارتا شده بهش نگاه میکردن....یهو همشون با هم برگشتن و بهم نگاه نگاه کردن قشنگترین لبخندی که میتونستم بزنم رو بهشون تحویل دادم ..رومو ازشون برگردوندم که سارا اروم بهم گفت:
-چه جور گلی دوست داری؟!
-واسه ی چی؟!
-میخوام بدونم رو تابوتت چه گلی بزارم...
-اهان...نمیخواد گل بزاری همین که واسه تشیع جنازه بیای خودش کلی هست...
دوباره صدای مایر بلند شد:
-شماها همه چی رو از حد گذرونید... جلسه ی بعد حق اومدن سرکلاس منو ندارین...
اعتراضشون بلند شد:
-چرا اقا؟
-دفعه بعد بهتر میشیم.
-فقط ما که نمره هامون بد نشده...
-حالا شما این دفعه رو کوتاه بیاین..
فقط ایان بود که هیچی نمیگفت...از نگاش اتیش میارید ...
مایر:همین که گفتم..دیگه حق اومدن سر کلاس منو ندارید همین که به دفتر نکشوندمتون هم برین خدا رو شکر کنین دفعه های قبل تقلب نمیکردید که اینم به افتخاراتتون اضافه شد .. 5تا سوالتون مثل هم بود...
بعد هم با یه لبخند مسخره اضافه کرد:
-حداقل اگه میخواین تقلب کنین جواب درست رو تقلب کنین
دهناشون بسته شد....مایر برگشت سرجاش و بدونه حرف دیگه شروع کرد به درس دادن..برگشتم ببینم در چه حالین ..داشتن با چشاشون واسم خط و نشون میکشیدن...یه پوزخند زدم و حواسمو جمع درس کردم.
***
-هی وایسا..هی با توم مگه کری؟!
-کاری داشتین؟!
هر5تاشون با نفرت بهم خیره شده بودن.
-چیه؟!میگم کاری دارین؟!..اگه ندارین وقت اضافه ندارم که بخوام این طور تلف کنم...
بازم سکوت...
-خب من میرم اینقدر نگاه کنین تا چشاتون دربیاد.
همین که خواستم سوار ماشین بشن فریاد ایان رو شنیدم که میگفت:
-ازاین به بعد بیشتر حواستو جمع کن...
واسشون دست تکون دادم و سوار شدم.
اروم به خودم گفتم:
-مرسی از هشدارتون.
***
یه هفته از اون جریان میگذره ولی هیچ اتفاقی نیفته!سارا بهم میگه مثلی که بی خیال شدن ولی مطئنم بی خیال نشدم..ولی زیاد هم نمیترسم اخه اونا که کاری نمیتونن بکنن بر فرض یکم اذیتم میکنن...غول دو سر که نیستن ازشون بترسم...
-وای یاسی خسته شدم...چرا امروز تموم نمیشه؟!
-از صبح تاحالا همش داری غرغر میکنی...اینقدر ناخن رو اعصاب من نکش.
-ای بابا خب دیشب نخوابیدم خستم.
-چشمت کور میخوابیدی .
-چشمت کور یعنی چی؟!
-هیچی بیخیالش...بیا بریم ناهارمونو بخوریم دارم از گشتمگی میمیرم...
-تو چجوری میتونی غذاهای اشغال مدرسه رو بخوری؟!
-من وقتی گشنم باشه پاره اجر هم میخورم..تازه همچین هم بد نیست.
-یاسی چرا اینقدر قسمت ما خلوته؟!بچه ها کجان؟!
بچه ها سال اخر هیچ کدومشون نبودن!کجا رفتن؟!
-نمیدونم...ولشون کن بیا ناهارمونو بخوریم...
-چی چی ناهارمونو بخوریم!!!بیا ببینیم چی شده!!!
-اههههه ول کن دستمو..
-ببین اونور چه سر و صدایی هست..
راست میگفت سمت کمدامون سر و صدا بود...
بچه ها سمت یه چندتا کمد جمع شده بودن و میخندیدن...همین نگاشون به ما افتاد سر و صداشون قطع شد...ولی بعد دوباره پچ پچشاون شروع شد و میخندیدن....چشونه اینا؟!
سارا دستمو کشیدو رفتیم بین بچه ها... رسیدیم به کمد من..از چیزی که میدیدم دهنم باز مونده بود....

____________________________________
شرمنده کمه دفعه بعد بیشتر میزارماگه خوشتون اومده تشکر بزنین
مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, 88 shiva, afrooz87, ali.p, alikhademi, amisha, anagalis, Anolin, armita1819, ashkannia, asma-m, assertive, atyek, avaa..., aygeen, betiya, blue berry, CAT-WOMAN, degeer, diena, dokhtare babash, dr-vet, eglantine-m96, elha89, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, helen888, helik, horin, ili mah, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahsaok, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam joOon, maryam.mani, mehrsa_m, meno, mfr60, Miss NiloO, monir1343, nlp16001, nooshin1389, OoPs, padideh_hs, pariedarya, roshan*, sabra1361, samaneh1368, samir, samsam1354, sara parvizi, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, silver moon, silverstar, sima.d, sirius, Snow Dream, sunshine.h, Taataa, takshakh2838, tara_5877, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, ziiiziii13, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, ايلين, بلور, بهار سرد, تهمتن, روژان6815, سوال, سپید بخت, شادزی, ماهی گلی, مرضی2, مهستی, هوفریا, واران, والا, پدیده, پیازچه, گل یاس, گلبو, یک آشنا
قدیمی ۲۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +36 امتیاز     
پیش فرض

سارا دستمو کشید رفنیم بین بچه رسیدیم به کمد من..از چیزی که میدیدم دهنم باز مونده بود...
رو کمدم یه لباس زیر صورتی بود با یه کاغذ زیرش...کاغذ برداشتم و خوندم...
قدرت پلک زدن هم نداشتم...کاغذ داشت تو دستم میلرزید..دوباره نگامو به لباس زیر رو کمد دوختم اروم برش داشتم و بهش خیره شدم...همچین چیزی واسه من نبود..
یکی برگه رو از دستم کشید و بلند رو به جمع خوندش:
بابت دیشب ممنون ولی اینو جاگذاشتی
همه هرهر زدن زیر خنده...به ایان نگاه کردم که هنوز اون برگه دستش بود..همراه بقیه نمیخندید ..فقط با یه پوزخند نگام میکرد...حس کردم اشک تو چشام جمع شد ولی نباید گریه میکردم یادمه چند وقت پیش افتاد که ایان میگفت:اشکتو درمیارم..پس نباید گریه کنم....دوست داشتم یه بلایی سرش بیارم...تلافیشون خیلی بزرگ بود..خیلی..
تحملشو نداشتم ..به شخصیتم توهین شده بود تحقیرم کرده بودن...سارا دستمو کشید و از جمعیت دورم کرد ولی هنوز خنده های بچه تو گوشم بود و پوزخند ایان جلو چشمم...لباس زیر رو دستم کشید و انداخت تو سطل اشغال...
-یاسی..یاسی خوبی؟
به نظرش الان باید خوب باشم؟!
-یاسی به من نگاه کن....
اروم گفتم:
-چیزیم نیست بریم ناهارمونو بخوریم من گشنمه..
رفتم سمت سالن غذاخوری بعضی بچه های سال اخر اومده بودن پامو که گذاشتم تو سالن صداهاشون اوج گرفت و خنده هاشون بلند شد..چشام رو بستم و پشت نزدیک ترین میز نشستم..
سارا واسه جفتمون غذا گرفته بود.
-بخور..
اصلا اشتها نداشتم ولی باید تا تهشو میخوردم..همون موقع دیدم یه پسر چندتا کاغذ گذاشت رو میز بهش نگاه کردم که یه چشمک تحویلم داد..کاغذ رو برداشتم ببینم چیه...یه چندتا شماره با اسماشون...تو مشتم مچالشون کردم ...الان واسه اینا با دخترای خیابونی فرقی نداشتم...دنباله اون 5تا عوضی گشتم...با خیال راحت داشتن غذا میخوردن و حرف میزدن..انگار نه انگار که اتفاقی افتاده....فرانک متوجه نگام شد و به بقیه هم گفت حالا 5تاشون با یه نگاه بیخال داشتن بهم نگاه میکردن ...برگشتن به حالت اولیه و دوباره با هم حرف زدن ولی ایان هنوز نگاش به من بود..شصتش رو به نشونه پیروزی واسم بالا اورد و روشو برگردوند ..با مشتای گره کرده بهش نگاه میکردم وقتی دید هنوزم دارم بهش نگاه میکنم دستش رو گذاشت زیر چونش و با یه لبخند مسخرم اونم بهم خیره شد...کاش میتونستم اون چشاشو از کاسه دربیارم....
-یاسی..یاسی ..
-چیه؟
-دارن صدات میکنن؟
همونجور که نگام به ایان بود گفتم :
-کیا؟!
-اونها...صدات کردن بری دفتر...
یه لحظه وارفتم ..نکنه اونا جدی گرفتن و میخوام اخراجم کنن؟!..ولی نه این مسائل که واسه اینا مهم نیست...
تا برسم به دفتر هزار جور فکر و خیال کردم...اروم در زدم و رفتم داخل...
-بشین..
رو تک صندلی کنار پنجره نشستم و یه نفس عمیق کشیدم....خانم سان هنوز نگاش رو یه برگه بود و داشت تند تند یه چیزی مینوشت..بدون اینکه سرشو بیاره بالا گفت:
-یه شایعه هایی تو مدرسه پیچیده.
نفسمو حبس کردم و منتظر ادامه صجبتاش موندم...از فکر اینکه یه سرسوزن این خبر به گوش بابام برسه تمام بدنم میلرزید...سرشو اورد بالا یه لبخند بهم زد:
-بهتره خودتو به خاطرشون اذیت نکنی.
نفسمو راحت دادم بیرون.
-میتونم حدس بزنم کار کیاس ولی زیاد سخت نگیر بهتره به فکر اینکه غایب کنی هم نیفتی چون فقط بیشتر اذیتت میکنن...
ففقط سرمو واسش تکون دادم..
-مثلی که زیادی پا رو دمشون گذاشتی که اینجوری تلافی کردن نه؟!
یه لبخند قشنگ تجویلم داد که مثلا ارومم کنه ولی اعصاب من داغونتر از این حرفا بود.
-تلافیشون خیلی بزرگتر از کار من بود.
-بهتره فراموشش کنی و هروقت میای مدرسه فکر کن اصلا همچین دانش اموزایی اینجا نیستن...کم کم اونا هم خسته میشن...
به همین سادگی؟!نه تازه میخوام واسشون جبران کنم نمیدونم چجوری ولی بالاخره موقعیتش جور میشه.
-بله خانوم از این به بعد حواسم هست.
-خوبه پس..حالا میتونی بری.
-خدافظ
به خاطر همچین حرفای مسخره ای منو کشوند اینجا؟!مثلی که وقت اضافه داره...فکر کرده با این حرفاش حال من بهتر نشه...
ثانیه شماری میکردم که زودتر این زنگ تموم شه...فضای کلاس واسم خفه کننده بود حرفا و نیش و کنایه های بقیه شده بود پنجه رو اعصابم....زنگ که خورد سریع وسایلم و برداشتم و بدون اینکه با سارا خدافظی کنم سریع رفتم..فقط میخواستم از اونجا فرار کنم...ماشین رو که دیدم دویدم طرفش که یکی بازومو گرفت..برگشتم دیدم ایان همونجور که بازمو گرفته خم شده و نفس نفس میزنه...دستمو کشیدم بیرون و با عصبانیت گفتم:
-به من دست نزن اشغال..
-چیه طاقت تلافی رو نداری؟!
هنوز کسی از مدرسه نیومده بود بیرون...حالم داشت از اون لبخندش بهم میخورد نمیدونم چی شد که دستمو برد بالا و خوابوندم تو گوشش..با بهت بهم نگاه میکرد انتظار اینو نداشت..خودمم مونده بود با چه جرئتی این کارو کردم...
داد زدم:
-خیلی هرزه ای...خیلی...
برگشتم و دویدم سمت ماشین و سوار شدم..دستم ذوق دوق میکرد..ولی یه کم دلم خنک شده بود..فقط یکم..کاش به جاش یه مشت میزد تو دهنش...
همین جور که ماشین راه افتاد برگشتم و دیدم هنوز اونجا وایساده و به جای خالیم خیره شده...


ویرایش توسط مُحی : ۲۷ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۵۹ بعد از ظهر
مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, 88 shiva, abien, afrooz87, albus severoos, ali.p, alikhademi, amisha, anagalis, Anolin, armita1819, ashkannia, asma-m, assertive, atyek, avaa..., ayda3, betiya, blue berry, CAT-WOMAN, degeer, diena, dokhtare babash, eglantine-m96, elha89, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, hasti59, helen888, helik, horin, ili mah, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahsaok, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam joOon, maryam.mani, mehrsa_m, meno, Miss NiloO, monir1343, nlp16001, OoPs, padideh_hs, pariedarya, roshan*, sabra1361, samaneh1368, samir, samsam1354, sanaz14, sara parvizi, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, shivapatter, silverstar, sirius, Taataa, takshakh2838, tara_5877, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ziiiziii13, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, ايلين, بخاری, بلور, بهار سرد, تهمتن, روژان6815, سوال, سپید بخت, شادزی, ماهی گلی, مهستی, واران, والا, پدیده, پیازچه, گل یاس, گلبو
قدیمی ۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +35 امتیاز     
پیش فرض

این چند وقت کارم شده بود دعوا و جواب دادن...تکیه های دخترا و پیشنهاد پسرا واقعا اعصابمو خط خطی کرده بود بعضی وقتا دلم میخواد اینقدر بزنمشون که خون بالا بیارن ولی بدشانسی همچین زوربازویی ندارم فقط تنها چیزی که این وسط خوشحالم میکنه اینه که بابام بویی از قضیه نبرده خوبه مدرسه این چیزا واسش مهم نیست و نمیره بزاره کف دست خونواده اگه بابم میفهمید تا الان با پست پیشتاز فرستاده بودم ایران البته قبلش یه کتک مفصل نوش جون میکردم....خیلی دوست دارم برگردم ولی نه اینجوری...
دیگه نه من کاری به اونا داشتم نه اونا به من.....تنها چیزی که دلم رو خنک این بود که تاچند وقت نمیتونستم بیان سرکلاس مایر که البته اونم با پا در میونی مدیر حل شد البته باید مثل خر درس بخونن وگرنه دیگه با پادر میونی مدیر هم نمیتونن برم سرکلاس...منو ایان هم سر کلاسای هانس حتی یه نگاه به من نمیدازیم انگار نه انگار که کسی کنارمون هست ...
امتحانای ترم داره نزدیک میشه و اخلاق و انضباط بچه ها هم با معلما بهتر...اینا فکر کردن معلما خرن که نمیفهن!!!سارا ازم خواسته درسایی که مشکل داره رو باهاش کار کنم اصلا حوصلشو نداشتم ولی ناچارا قبول کردم قراره اون بیاد خونه ی ما چون من اجازه ندارم برم خونشون..نه خونه ی اونا بلکه هیچ جای دیگه!!گفته امروز عصر میخواد بیاد ولی اصلا حسش نیست..اخه مگه من معلم خصوصی هستم!!
-سارا؟!
-همممم؟
-امروز کی میای؟!
-نمیدونم هر چی زودتر بتونم بیام بهتره..
-اگه زودتر بیای زودتر هم میری نه؟!
-اصلا فکر اینکه بخوای منو از خونتون بیرون کنی نکن..من باید امسال نمرات خوبی بگیرم بابام گفته اگه خوبم بشم واسم ماشین میگیره...
-اهان خب پس اول میگفتی!
-پس چی؟!فکر اینقدر خرن که بیخودی بشینم پایه درس؟!
سریع اضافه کرد:
-البته بلانسبت تو..
-گمشو بابا..میگم سارا؟!
-چیه؟!
-نمیشه امروز نیای؟!باور کن اصلا حوصله ندارم.
-دیروز هم همینو گفتی اگه بگم باشه فردا هم همینو میگی چه بخوای چه نخوای من میام ...
نفس از رو حرص دادم بیرون و زدم تو سرش....
-انگار داری با نوکر بابات حرف میزنی..
-مگه فرقی هم داره؟!
-اینطوریاست؟!!...میدونی حالا که میبینم این چند وقت خیلی کار دارم نمیتونی بیای..
یهو پرید و دست انداخت دور گردنم و گفت:
-غلط کردم..هرچی که تو بگی...
-نه دیگه شرمنده نمی تونم کارامو کنسل کنم..
-
ای بابا غلط کردم دوست عزیزم...با خودم بودم...
-
باشه ..حالا فکرامو میکنم..
دستشو از دور گردنم باز کردم و هلش دادم اونور و گفتم:
-اه برو اونور حالم به خورد...
-اا واسه چی؟!همه دلشون میخواد همچین دختر خوشگلی بیاد بغلشون اون وقت تو این طور میکنی؟!!بس که بی سلیقه ای..
-ادکلنت خفم کرد...شیشو رو خودت خالی کردی؟!!!......بعد هم اعتماد به نفس کاذب اصلا خوب نیست..
یه قری به سر و گرنش داد و گفت:
-حسود..
راه افتاد و جلو تر از من رفت از پشت واسش یه شکلک دراورد که یهو صدای ایان اومد:
-داری تمرین میکنی که بری سیرک؟!
نه مثلی که اینا باز داره نطقشون باز میشه!!
-مطمئن باش علاقه ای به همکار شدن با شماها ندارم.
دنبال سارا رفتم و بازوشو گرفتم:
-کجا میری بابا؟!مگه دنبالت کردن اینقدر تند میری..
-تو کجا میای؟!
-من کجا میام؟!یعنی چی؟!
-اِ مگه نمیری سیرک؟
-خفه بابا!همین مونده تو هم حرفای اونا دنبال کنی...
-اتفاقا فکر کنم دماغ قرمز دلقکا با اون کلاهای منگوله دارشون بهت بیاد!
-مثلی که هنوز قیافه خودتو تو اینه ندیدی!!!
-باشه اگه من دلقک شدم بلیط سیرکو بهت مجانی میدم..
-از همین الان پارتی بازی؟!
-نه بابا یه چیزی گفتم دلت شاد شه اخه تا من بخوام دلقکم شم که تو برگشتی کشورت...
-ایان مثلی که دارن رو پیشنهادت فکر میکننا!دلقک بودن بهشون میخوره!!
صدای مزخرف فرانک بود ..دو کلمه از ننه ی عروس...برگشتم و بهش گفتم:
-ببینم تو نباید الان سر درست باشی؟!اخه شنیدم بعضیا اگه این امتحانم خراب کنن باید...
بقیه حرفمو خوردم و با لبخند بهش نگاه کردم..داشت حرص میخورد کاملا از قیافش معلوم بود...
-بریم سارا..
دستشو گرفتم و باهم تو رفتیم تو کلاس...مایر گفته بود اگه این امتحانو خراب کنن باید خواب اینو ببین که بیان تو کلاسش و البته در اون صورت باید خواب نمره قبولی رو هم میدیدن...شاید بدجنسی بود ولی از ته دلم دعا میکردن که خراب کنن...
امتحانمو سریع دادم و رفتم خونه ...اصلا حوصله سارا رو نداشتم ولی چاره ای نبود یه یه ساعتی خوابیدم و بعدش رفتم حموم....هنوز یه ساعت دیگه تا اومدنش مونده بود ..کاش یه نیم ساعت بیشتر خوابیده بودم..چشام داشت گرم میشد که مامانم صدام کرد..یه دستی به صورتم کشیدیم و گفتم:
-چیه؟
-بیا دوستت اومده..
چرا اینقدر زود اومده؟!
سریع رفتم پایین و در رو باز کردم..
-سلام دوست عزیزم خوبی؟
-چرا اینقدر زود اومدی؟!
-ناراحتی برگردم..
-ناراحت که هستم ولی چاره ای نیست بیا تو..
تا شب با سارا سر و کله زدم ..بعضی مسائل ساده رو باید 100بار بهش میگفتم تا بفهمه ولی بعضی از چیزای سخت رو با یه بار گفتن میفهمید...
-اه سارا جمع کن این کتابا رو دیگه حالم داره به هم میخوره..
--واسه چی؟!
-میدونی چند ساعته سرمو کردیم تو اینا؟!
-این که کار همیشته!
-من تو عمرمم این همه وقت درس نخونده بودم...پاشو برو خونتون خوابم میاد..
-پس شام چی؟!من تا شام نخورم نمیرم...
-شرمنده شام نداریم...پاشو برو..
خوابید رو تختم و گفت:
-به همین خیال باش که شام نخورده منو بفرستی برم...
همون موقع صدا ی مامان بلند شد:
-یاسی میان پایین یا غذاتونو بیارن بالا؟!
-خدا چه زود با داد شکمت رسید...
بعد هم داد زدم:
-مامان بیار بالا...
همچین با ولع غذا میخورد که انگار 100 ساله هیچی نخورده..
-چته بابا؟!از قحطی که فرار نکردی!
-نه ولی خوشمزس..دست پخت مامانت خوبه هااا.
-زود باش بخور شرتو کم کن خوابم میاد...
-من چیکار به تو دارم؟!بگیر بخواب من هروقت دلم خواست میرم...
به فارسی گفتم:
-کنگر خوده لنگر انداخته..
-چی گفتی الان؟!
-هیچی تو غذاتو بخور....
بعد 1 ساعت تازه راضی به رفتن شد ..خودمو انداختم رو تخت رو سریع خوابم برد
***
کار سارا شده بود یه روز در میون بیاد خونه ی ما...تو مدرسه هم دائم داره درس میخونه مثلی که خیلی تو ارزوی ماشین هست....
-وقتی ماشین گرفتی باید اولین نفری که سوارش میکنی من باشما..
با لحن ناراحتی گفت:
-به نظرم میتونم بگیرم!؟اخه من خیلی خنگم میترسم گند بزنم...
زد تو سرش گفتم:
-اینقدر انرژی منفی نده...من مطئنم که امتحاناتو عالی میدی...
قبل اینکه جواب بده یکی گفت:
-چرا بهش امید الکی میدی؟!..بهترین معلم هم نمیتونه درس اینو درست کنه چه برسه به تو که چیزی نیستی..
زل زدم تو چشای فرانک . گفتم:
-هر وقت گفتن جسد خودتو بنداز وسط..کسی نظر تو رو نخواست...تو برو خدا رو شکر که تونستین امتحان مایر رو خوب بدین وگرنه باید دنبالش راه میفتادین و گه خوریشو میکردین(شرمنده بچه ها)..
دوست دختر جدیدش بازو به بازو کنارش وایساده بود...بهش گفتم:
-میشی چندمی؟!ادم باید خیلی بدبخت باشه که بخواد با اینا دوست باشه..
یه قری به گردنش داد و گفت:
-چیه؟!داری از حسودی میترکی؟!
-هنوز اینقدر بدبخت نشدم که بخوام به یکی مثل تو حسودیم بشه...بریم سارا..
دست سارا رو گرفتم و سریع از اونحا دور شدیم...هنوز نتوسته بودم مثل بقیه با این 5تا کنار بیام...حالمو به هم میزنن..فکر میکنن در اسمون باز شده و اینا ازش اومدن پایین نمیدونن هیچ ... نیستن..
-ای بابا یاسی دستم کش اومد..
دستشو ول کردم و گفتم:
-تو چرا هیچی بهشون نمیگی؟!ندیدی این چند وقت چقدر همه بهت متلک انداختن؟!
سرشو انداخت پایین و گفت:
-به این چیزا اهمیت نمیدم ..تازه این حرفاشون بهم بیشتر نیرو میده که درس بخونم و ضایعشون کنم...وقتی نمره های خوبمو ببین اون وقت حالشون گرفته میشه و دهنشونو میبندن...
-من که شک دارم...اون وقت یه بهانه ی دیگه واسه مسخره کردنت گیر میارن..
-حالا تو چرا عصبانی میشی؟!
-چیکار کنم پس؟!وقتی اینا رو میگن از خوشحالی بال دربیارم و بگم راست میگین...!
-نه فقط بی خیال باش..
-نمیتونم..اگه چیزی نگی بهشون پررو تر میشن...
-باشه فعلا بس کن بریم سرکلاس..
این زنگ اقای هانس به جای معلمون اومد و گفت چون معلمتون حالش خوب نبوده من اومدن سرکلاس...
گل بود به سبزه نیز اراسته شد..همین یکی رو کم داشتیم که چرت و پرتاشو فرو کنه تو مغزمون...
همه داشتن غرغر میکردن ..
-بس کنین دیگه..همون طوری که سرکلاس من میشینین الان بشینین
دستاشو کوبید به هم گفت زود باشین...
رفتم نیمکت اخر کنار ایان نشستم..سرشو گذاشت رو میز و خوابید...امروز همش خواب بود..من موندم این شبا چیکار میکنه که همش خوابه...
وسطای کلاس بود که هانس ایان رو صدا کرد..مثلی که اینم دیگه طاقت بی نظمی های این شازده رو نداره ..خودکارمو محکم فرو کردم تو پهلوش که یهو سیخ سرجاش نشست و بلند گفت آخ...اخم کردم و با سرم به معلم اشاره کردم..
-دیگه بی نظمی هات رو نمیشه تحمل کرد ... یا خونه بمون یا شبا بخواب که نخوای کم خوابیاتو اینجا جبران کنی..
یه پوزخند زدم و بهش نگاه کردم از سرزنش شدنش خوشحال شدم...
بدون اینکه جواب معلم رو بده دست به سینه نشست سرجاش...زنگ که خورد یه برگه انداخت تو صورتم و سریع از کلاس رفت بیرون..
-حالا که فکر میکنم میفهمم واسه چی حجاب داری!!منم اگه کچل بودم از اینا مینداختم رو سرم...
_____________________


ویرایش توسط مُحی : ۳۰ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۵۶ بعد از ظهر
مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, *شهرزاد, 88 shiva, abien, afrooz87, ali.p, alikhademi, amisha, Anolin, armita1819, ashkannia, asma-m, atyek, avaa..., ayda3, aygeen, betiya, blue berry, CAT-WOMAN, degeer, diena, dokhtare babash, eglantine-m96, elha89, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, hasti59, helen888, helik, horin, ili mah, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahsaok, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam joOon, maryam.mani, mehrsa_m, meno, Miss NiloO, monir1343, niloofarane, nlp16001, OoPs, padideh_hs, pariedarya, rhk728, roshan*, sabra1361, samaneh1368, samir, samsam1354, sanaz14, sara parvizi, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, shivapatter, silver moon, silverstar, sirius, Snow Dream, takshakh2838, tara_5877, tiger1978, Ushya7, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ziiiziii13, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, انیشتین, ايلين, بلور, بهار سرد, تهمتن, روژان6815, سانازارمان, سوال, سپید بخت, شادزی, عشق یخی, م.م.ر, مرضی2, مهستی, والا, پدیده, پیازچه, گلبو
قدیمی ۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +36 امتیاز     
پیش فرض

هه چقدر بچس!فکر کرده با این حرفا میتونه منو ناراحتو عصبانی کنه...کاغذ رو مچاله کردم و نشونه گرفتم که بندازم تو سطل ولی افتاد کنارش...دوباره برش داشتم و نشونه گرفتم ولی بازم نرفت توش...
-داری چیکار میکنی؟!
-مگه نمیبینی؟!...
دوباره پرت کردم ولی بازم نرفت...تقریبا بیشتر بچه ها رفته بودن ولی منو سارا داشتیم سعی میکردیم که کاغذ رو پرت کنیم تو سطل...
-ای بابا یاسی بیا بریم تو هم وقت گیر اوردیا...
-نه صبر کن یه چند بار دیگه هم امتحان کنیم ...
یه چندبار دیگه هم انداختیم ولی بازم نتونستیم همون موقع ایان اومد تو کلاس و کاغذ و برداشت...کنارم وایساد و کاغذ رو انداخت....رفت تو سطل..
-فکر کردی فقط درس خوندن هنره؟!
اه این چرا یهو اومد تو کلاس....رفت اخر کلاس و کیفش رو برداشت!
-تو هم فکر کردی فقط کاغذ تو سطل انداختن هنره؟!
با مسخرگی به کیفش که جا گذاشته بود نگاه کردم!!اخه کی کیفشو جا میزاره و میره؟!
قبل از این که از کلاس بره بیرون با پا زد به سطل هر چی اشغال بود ریخت بیرون .
-خب حالا میتونین دونه دونه اینا رو بندازین تا نشونه گیریتون خوب شه...
بی فرهنگ یابو...
-بیا بریم سارا..
-والا منم که از اول بهت همینو میگفتم...
تو دلم داشتم به ایان فش میدادم ..خدایا اخه من چه گناهی که کردم که اینو سرراهم گذاشتی...اخه ادم قحط بود؟!
***
سارا سرشو گذاشت رو شونو گفت:
-یاسی فکر میکنم گند زدم..
-اینقدر منفی حرف نزن من مطئنم خوب دادی...
-اگه گند زده باشم تا چند وقت همه مسخرم میکنم..
-غلط میکنن خودم حالشونو میگیرم..
-حالا این به درک دیگه از ماشین هم خبری نیست ....
میخواستم پاشم بزنم تو سرش..این چند وقت اینقدر از ماشین باهام حرف زده بود که دیگه داشت حالم بهم میخورد...
با حرص سرشو از شونم برداشتم و گفتم:
-اه برو اونورتر...
-ا!!!به قول خودت چرا یهو جنی میشی؟!
دستمو بردم سمت گردنم و گفتم:
-برو بابا بدم....
حرفمو قطع کردم و محکم به گردنم دستش کشیدم ولی نبودش...سریع بلند شدم و اطرافمو نگاه کردم...
-چت شد یهو؟!
-سارا گردنبند منو ندیدی؟!
-نه مگه گردندت نیست؟!
-اخه اگه گردنم بود سادیسم داشتم دنبالش بگردم؟!
-صبح گردنت بود؟!
-اره بود...اه اینقدر حرف نزن پاشو ببین این طرفا نیفتاده..
هر چی اطرافو گشتیم نبود...کلاسی رو هم که توش امتحان دادیم رفتم ولی اونجا هم نبود....داشتم دیوونه میشدم اون گردنبد خیلی واسم ارزش داشت...
-یاسی دو دقیقه بشین خسته شدم...
-نه پاشو بریم اونورم بگردیم شاید اونحا افتاده باشه..
-ای بابا یه گردنبد بوده...خب برو یکی دیگه بخر..
همچین نگاش کردم که حساب کار دستش اومد...
-باشه بیا بریم اونورم بگردیم..
اونجا هم نبود....رفتیم تو حیاط که یه بار دیگه هم بگردیم ولی نبود..یعنی کجا انداختمش؟!یادمه سر جلسه گردنم بود...
-هی راهبه....دنبال این میگردی!؟
برگشتم ایان رو دیدم که گردنبندم داشت تو دستش تاب میخورد..یه نفس راحت کشیدم...خیلی گرندبندو دوست داشتم وقتی میرفتم اول دبستان مثل خیلی های دیگه گریه میکردم و نمیخواستم بزارم مامانم بره..فکر میکردم منو میزاره و دیگه نمیاد...بهم این گردنبند رو داد و گفت مواظبش باش وقتی برگشتم باید بهم نشونش بدی...تمام زمان تو مدرسه حواسم به گردنبد بود که گم نشه وقتی مامان دید گمش نکردم دادش به من..میگفت این واسه مادرش هست خیلی واسش ارزش داره...منم خیلی دوسش داشتم هیچ وقت از گردنم باز نمیکردم..
-وای فکر کردم گمش کردم..
رفتم جلو که بگیرمش ولی دستش رو برد بالاتر ...رو نوکه پنجه وایسادم تا بگیرم ولی بازم گرفت بالاتر..
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-چرا اینجوری میکنی؟!
-چجوری؟! خوب بگیرش دیگه....
هر چی سعی کردم نتوستم بگیرمش...شده بودم مضحکه دست خودش و دوستاش و بهم میخندیدن..خونم به جوش اومده بود...با فریاد گفتم:
-مریضی؟!
-اره ازت واگرفتم...
-نه جانم..از دوستات گرفتی...خوب شدنی هم نیستی..
دستش رو یه خورده اورده بود پایینتر..سریع رفتم جلو که از دستش بقاپم ولی دستش رو برد بالاتر...پام پیچ خورد و افتادم تو بغلش....ایان که شکه شده بود تعادلش از دست داد و از پشت خورد زمین....دستم مونده بود زیرش...درد بدی توش پیچید.....
.
.
.

راهبۀ من | مُحی کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب
مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, abien, ali.p, alikhademi, amisha, Anolin, armita1819, atish69, atyek, avaa..., ayda3, betiya, blue berry, CAT-WOMAN, degeer, diena, dokhtare babash, dr-vet, eglantine-m96, elha89, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, Fatima_14, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, hasti59, hasti599, helen888, helik, horin, ili mah, Jasper Hile, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahsaok, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam-70, maryam.mani, mehrsa_m, meno, Miss NiloO, monir1343, niloofarane, nlp16001, padideh_hs, pariedarya, PELA6215, roshan*, sabra1361, samsam1354, sanaz14, sara parvizi, sazin513, sellena, shabnamsobhabi, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, sirius, Snow Dream, takshakh2838, tara_5877, tenten, tiger1978, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, آذردخت, آسوده, ايلين, بخاری, بلور, بهار سرد, سحر۶۹, سوال, سپید بخت, عشق یخی, م.م.ر, ماهی گلی, مهستی, نسيا, پدیده, پیازچه, گل یاس, گلبو
قدیمی ۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
مُحی آواتار ها
 
مُحی به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +30 امتیاز     
پیش فرض

ببخشید دیر شد!مدرسه ها باز شده و هروقت میخواستم بیام مامانم مثل عجل بالا سرم پیدا میشد نمیزاشت!
__________________________________________________ __-
…..سرمو اوردم بالا و رخ تو رخش شدم..نمیدونم چرا یهو خشکم زد اونم کُپ کرده بود!!!همینجور به هم خیره شده بودیم نمیدونم چرا هیچکسی ما رو بلند نمیکرد!!
-نمیخوای بلند شدی؟!
به خودم اومدم و سریع از روش بلند شدم..دستم رو از زیرش که کشیدم که باعث شد دردش دو برابر بشه و آخم بره هوا...
-چی شده یاسی؟!حالت خوبه؟!
-خوبم بابا...
ایان هم بلند شده بود و داشت خودشو میتکوند...مردشور اون هیکلتو ببرن که زدی دستمو قناص کردی....با اینکه گفته بودم خوبم ولی دستم بدجور درد میکرد...
-میشه این مسخره بازی رو بزاری کنار گردنبند رو بدی؟!!..
-کدوم مسخره بازی؟!تو خودتو انداختی تو بغل من اون وقت من باید تمومش کنم؟!
-باشه ..اصلا همش تقصیر من..ببخشید اشتباه کردم..حالا اونو بده به من...
-چی رو بدم بهت؟!
داشتم از اعصبانیت منفجر میشدم....داد زدم:
-زبون ادم حالیت نمیشه؟!
-اروم باش یاسی....دستمو گرفت که باعث شد جیغم بره هوا...
خم شدم دستم رو گرفتم تو شکمم...تو چشام اشک جمع شده بود...
صدای نگران سارا اومد که گفت:
-چی شده یاسی؟!
اروم گفتم هیچی...
صاف وایسادم و سعی کردم به روی خودم نیارم ولی وحشتناک درد میکرد...
-چرا اینقدر رنگت پریده؟!..بده ببینم دستتو..
از اینکه دوباره به دستم دست بزنه دو متر پریدم عقب و گفتم:
-ولش کن مگه دکتری...
-بزار ببینم نمیخورمش که...
-چیزیش نیست یه خورده ضرب دیده زود خوب میشه..
اون 5تا نره خر همین حور وایساده بودن و بهم نگاه میکردن!!کاش میشد چشاشونو دربیارن...
-ببین حوصله کل کل ندارم میدی یا نه؟!
-نه..
درد دستم هرلحظه داشت بیشتر میشد دوست داشتم سریع برم...
-باشه پس واسه خودت...گمش نکن خیلی ارزش داره..اگه گمش کنی گمت میکنم..
برگشتم و دویدم سمت ماشین....یه روز دیگه میام ازش میگیرم ولی الان اصلا نمیتونم...
***
اونقدر دستم میکرد که خوابم نمیبرد..رفتم تو اشپزخونه که مسکنایی که دکتر داده بود بخورم ولی پیداشون نمیکردم!!!
چراغ اشپزخونه روشن شد ..برگشتم دیدم مامان خوابالود اونجا وایساده...
-یاسی چی میخوای؟!
-مامان مسکنا کوش؟!
با نگرانی گفت:
-دستت درد میکنه؟!
-اره خیلی....
-صبر کن الان بهت میدم...
شروع کرد غرغر کردن:اخه دختر تو چرا حواست نیست نمیگی وسط امتحانا یه وقت بدتر میشدی بعد همه زحمتات به باد میرفت اخه تو چرا...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
-مامان تو رو خدا.....حالا که چیزی نشده..از وقتی که اومدم خونه داری اینا رو دائم میگی اگه این طور مسکن نمیخوام ....من رفتم بخوابم...
یه لیوان گذاشت رو میز و گفت:
-چه زود هم قهر میکنه..بیا بگیر بخور اینو ..
قرصا رو با هم خوردم و سریع رفتم اتاقم....باز شانس اوردم فقط دررفته اگه میشکست که باید تو بیمارستان میموندم....با هزار مکافات سارا رو راضی کرده بودم این چند وقت نیاید اخه اصلا حوصلشو نداشتم ...فردا امتحان داشتیم ولی مونده بودم چیکار کنم ..دست چپ هستم و دسته چپم هم دررفته!!شانسِ من دارم؟!..همش تقصیر اون5 تا شیرین عقله...یه حالی ازشون بگیرم که نفهمن از کجا خوردن!!
****
سارا دوید طرفم و گفت:
-خیلی نامردی من بعضی از جاها رو مشکل داشتم حداقل یه ساعت میو...
نگاش که به دستم افتاد حرفشو قطع کرد..
-چی شده؟!
دستمو گرفتم بالا و گفتم:
-میبینی که!
-نکنه به خاطر اون روز که خوردی زمین هست؟!
-اره!!!پسره نره غول خیلی سنگین بود زد دستمو سرویس کرد...
-حالا چجوری میخوای بنویسی؟!
-با دست راستم..
-سخت نیست؟!
-هست ولی خوب چه غلطی بکنم!!فقط میتونم برم بهشون بگم یه کم وقت بیشتر بهم بدن..
-پاشو پس زود برو ..
خوب خدا رو شکر زیاد نباید حرف میزدم ولی گفتم بیشتر 20 میقیقه نمیدن!همینش هم خوبه..




مُحی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**Silver Star**, *شهرزاد, abien, ali.p, alikhademi, Anolin, armita1819, Arrosha, atish69, atyek, avaa..., ayda3, aygeen, betiya, blue berry, CAT-WOMAN, degeer, diena, dokhtare babash, eglantine-m96, elhamtt, Eyes Wide Shut, fadai, fariba_hed, farnaz58, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, hana_m, hany111, hasti59, helen888, horin, ili mah, jery jon, leila.kh, m0zhdeh, maheasemun, mahsaok, mahtab10, mahtabi22, mahtaj, mansuri, marmara25, maryam-70, maryam.mani, mehrsa_m, meno, monir1343, neshan, niloofarane, nlp16001, OoPs, padideh_hs, pariedarya, roshan*, sabouraneh, sabra1361, sakera, samsam1354, sara parvizi, sazin513, sellena, setayesh_p995, shabnamsobhabi, shakiba_2510, sharghi, shatot, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, sirius, Snow Dream, takshakh2838, tara_5877, tiger1978, vala, venus7021, violet_kl, Y@Li-Jj, yaqush, yasam, yasesefid, yasnaa, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ziglernata, ziiiziii13, آذردخت, آسوده, ايلين, بلور, تهمتن, روژان6815, س_م_م_, سوال, سپید بخت, شادزی, فاطیما8, م.م.ر, ماندانا*, ماهی گلی, مرضی2, مهستی, نسيا, والا, پدیده, پیازچه, گلبو, یک آشنا
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
|مُحی, انجمن, راهبۀ, من, مُحی, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
راهبۀ من | مُحی کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب مُحی نوشته کاربران سایت 53 ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
دنیای عروسکی | مُحی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب مُحی نوشته کاربران سایت 16 ۲ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
رقص | bita49 کاربر انجمن bita49 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 22 ۲۹ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
دنياى عروسكى | مُحی كاربر انجمن مُحی جزیره متروکه کتاب 13 ۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۴۸ بعد از ظهر
تب تلخ | آسمانی شو کاربر انجمن chrysalis کتابهای کامل شده نوشته کاربران 50 ۲۱ مهر ۱۳۸۹ ۱۲:۴۱ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان