| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,858
تشکر شده 197,139 بار در 18,553 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +9 امتیاز دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -نازلی-, 90ia, ART!ST, avaa..., blue berry, eglantine-m96, Eyes Wide Shut, fariba_hed, ghazali_ gavazn, horin, hydra, ili mah, m!ffy, m0zhdeh, mahtaj, pegiiiiiiiii, roshan*, sara parvizi, sara51, sazin513, shakiba_2510, violet_kl, yasam, zahra_jk, سوال, شادزی, مهستی, مُحی, نسيا, والا, پدیده |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: دوقوز آباد
نوشته ها: 1,486
(View Stats)
تشکرها: 2,779
تشکر شده 7,218 بار در 1,108 پست
کتاب مورد علاقه : راندشدگان حالت من : | پست بسیار مفید : +43 امتیاز اصلا نمیتونستم با دست راستم بنویسم..خیلی بدخط شده بود جوری که خودم هم نمیتونستم بخونم!!خدایا چیکارش کنم؟!اخه شانسه دارم!!اونم با این معلم گند !هر وقت بدبخت مینویشتیم ازمون نمره کم میکرد و میگفت این باعث میشه دفعه بعد بهتر بنویسین!فکر کنم برگه منو کلا خط بزنه!!مراقبمون هانس بود!سرشو تکیه داده بود دیوار و خوابیده بود همه راحت تقلب میکردن فقط 10 دقیقه یه بار چشاشو باز میکرد و یه هیس میگفت!یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بهتر بنویسم ولی نمیشد کم کم دیگه داشت گریم میگرفت! یهو برگم از زیر دستم کشیده شد و یکی دیگه اومد جاش!تعجب کردم!برگشتم دیدم ایان هست..جرات اعتراض نداشتم میترسیدم صدام بلند شه و هانس فکر کنه دارم تقلب میکنم!اشاره کردم که برگمو بده ولی شونه هاشو انداخت بالا....میخواستم بلند شم ازش بگیرم ولی میترسیدم... داشتم حرص میخوردم شیطونه میگه برگشو پاره کنه...یه نگاه به برگش انداختم دیدم همه سوالا رو درست جواب داده!خوبه!مثلی که درست از امداد غیبی استفاده کرده...چقدر هم خوش خط نوشته..خوش به حالش...حالا چرا برگه منو گرفت؟!...ای کاش میتونستم باند دستم رو باز کنم ..اگه میشد اهمیتی نمیدادم که درد میکنه یا نه فقط سریع مینوشتم! هانس سرشو بلند کرد و گفت: -هیس ساکت باشین بعد هم شروع کرد به راه رفتن!دستمام یخ زد!وای اخه الان وقت بیدار شدنه؟!دستمو گذشتم رو اسم ایان که اگه هانس از کنارم رد شد یه وقت اسمشو نبینه!استرس گرفته بودم اگه ازمون تقلب میگرفتن حق دادن بقیه امتحانا رو نداشتیم!کاش میتونستم برگردم سمت ایان بفهمم داره چه غلطی میکنه! هانس از کنارم رد شد ..نمیدونم چرا حس میکردم هرلحظه ممکنه بفهمه.... اه یه نیم ساعتی میشه هی داره جلومون رژه میره!چرا دو دقیقه نمیخوابی خبر مرگت؟! -بچه تا10 دقیقه دیگه برگه هاتونو میگیرم! گند بزنم به این شانس...هنوز خیلی از سوالام مونده بود منم که با این دستم نمیتونم تو این 10 دقیقه به اضافه اون 20 دقیقه اضافم تمومش کنم...هانس روشو کرد اونور که سریع ایان برگمو داد و برگشو برداشت...تو لحظه اخر هانس برگشت و به ایان که هنوز رو صندلیش نیم خیز بود نگاه کرد: -ایان حواست به برگه ی خودت باشه... -از اولش هم همین طور بوده.. یه نفس راحت کشیدم..سعی کردم حواسمو جمع کنم حدااقل تا جایی که وقت مونده واسم سوالا رو جواب بدم!...با نگاه به برگم چشام گشاد شد!همه سوالا جواب داشت اونم با یه خطی شبیه خط خودم!!اینقدر تعجب کرده بودم که نمیتونستم جلوی خودم رو که به ایان نگاه کنم بگیرم!سرش پایین بود و داشت با خودکارش بازی میکرد... -یاسی اگه اون پشت خبریه بگو ما هم نگاه کنیم.. سریع رومو برگردوندم و اروم گفتم ببخشید.. همه جوابا درست بود!اونم با خط خودم!!فکر کنم الانه که بیفتم!نمیدونم باید خوشحال باشم یا نگران!نکنه اینم یه نقشس؟!اخه به این بشر نمیاد بخواد از این کارای خیر بکنه!! -برگه ها بالا... دونه دونه برگه ها رو جمع کرد..بچه درباره سوالا حرف میزدن و میرفتن بیرون ولی من هنوز چسبیده بود به صندلی... -نمیخوای بیای؟! یه نگاه به قیافه سارا انداختم که یه کمی درهم بود!فکر کنم خوب نداده بود! -چرا این شکلی هستی؟!خوب ندادی؟ -نمیدونم بعضی از سوالا رو شک دارم!پاشو بریم دیگه... تو حیاط دنبال ایان میگشتم!ولی انگار اب شده بود رفته بود تو زمین!!!اخه کدوم گوری تو؟! -دنبال کی هستی؟! -هان؟! -میگم دنبال کسی میگردی؟! -اره.. -کی؟! -ایان.. با تعجب وایساد و گفت: -چرا؟!دوباره کاری کرده؟! همینجور که اطرافو نگاه میکردم گفتم نه. -میخوای کاری کنی؟! -نه بابا فقط باهاش کار دارم.. -چیکارش داری؟! به فارسی گفتم:فوضولو بردن زیرزمین تاریک بود خورد زمین... -اه میدونی که بدم میاد یهو زبون عوض کنی.. -منم بدم میاد اینقدر سوال پیچم کنی.. اوناهاش..دویدم سمتش...اه پاچه های شلوارش زیادی بلند بود رفته بود زیر کفشش!یه قسمتش هم پاره شده بود!چقدر بدم میاد بعضیا اینجورین... -هی ایان.. برگشتم سمتو ابروهاشو انداخت بالا... -اممم...چرا این کارا رو کردی؟! -اگه ناراحتی برم بگم من نوشتم واست؟! هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم! -خب میتونی فکر کنی چون من باعث این شدم...پس باید جبران کنم. یه اشاره به دستم کرد و روشو برگردوند و رفت.. وا!این از کی تاحالا وجدان پیدا کرده؟! داد زدم و گفتم: -خب پس ممنون! روشو برگردوند و گفت: -دیگه داشتم ناامید میشدم!فکر کردم زبون نداری واسه تشکر! -خوبه خودت هم گفتی به خاطر تو دستم این طوری شده !پس وظیفت بوده!ولی اینو به عنوان عذرخواهی ازت میپذریم.. چشاش گشاد شد!سرشو تکون داد و گفت: -خوبی به تو نیومده! -تو بدی نکن خوبی پیشکشت! -تشکر نمیکردی بهتر بود.. راشو گرفت و با همون پاچه های اویزون رفت! سارا :چی شده بود؟! -مگه ندیدی تو؟!پشت سرم بودی که! -چی رو؟! واسش که تعریف کردم ... -نه بابا!!این از این رو خوبا هم داره؟! -مثلی که!حالا ول کن من برم خونه که دیشب نتونستم درست بخوابم! _______________ اینو با گوشی تایپ کردم واسه همین زیاد نیست و ممکنه غلط املایی زیاد داشته باشه!الان که PC دسمته میتونم یکم بیشتر بنویسم..تاشب ![]() راهبۀ من | مُحی کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب justg2m![]() دست مریزا با این عدالت!!امیدوارم اونایی که دم از عدالت میزنن همچین عدالت بزنه به کمرشون که ناعدالتی زد به کمر خیلیا.. | ||||||||
| |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: دوقوز آباد
نوشته ها: 1,486
(View Stats)
تشکرها: 2,779
تشکر شده 7,218 بار در 1,108 پست
کتاب مورد علاقه : راندشدگان حالت من : | پست بسیار مفید : +40 امتیاز والا من که حرفی واسه گفتن ندارم ![]() ![]() ![]() ___________ پرده اتاق رو کامل کشیدم و اتاقم رو کردم تاریک خونه....مطمئنم اگه مامان میومد تو اتاق باز سرم غر میزد که چیرا پرده ها رو کشیدی ادم دلش میگیره ولی من خوشم میاد...خودم انداختم رو تخت و سعی کردم بخوابم ولی هر چی این دنده اون دنده میشدم خوابم نمیبرد..همش به فکر کار ایان بودم احساس خوبی نسبت به این کارش نداشتم....اگه سوالا رو چک نمیکردم فکر میکردم واسم غلط نوشته ولی مشکل این بود که همه رو درست نوشته بود..چشامو رو هم فشار دادم سعی کردم این افکار موزی رو ازش خارج کنم..بابا حتما دیده زیادی اذیتم کرده اومده یه خوبی بکنه مگه چه عیبی داره اخه...اخه به این بشر خوبی نمیاد که! با حرص پتو رو زدم کنار و از اتاق اومدم بیرون... مامان گفت: -مگه خسته نبودی؟! -چرا..ولی خوابم نمیبره.. با نگرانی گفت: دستت درد میکنه؟! -نه زیاد درد نمیکنه....مامان من گشنمه... -0همین الان ناهار خوردی که!!! -ادم مریض بدنش ضعیفه زود گشنش میشه!!! مظلومانه به مامان خیره شد... -دستت در رفته معدت که کش نیومده..برو یه چیزی بردار بخور مظلوم گفتم: -مامان... چپ چپ نگاه کرد و گفت:برو یه چیزی میارم بخوری... نیشم تا بناگوش باز شد و رفتم تو اتاقم.. خدا رو شکر این چند وقت از دست سارا راحت بودم....مراعات حالمو میکرد و نمیاد..البته دو تا امتحان بیشتر نمونده و اون دو تا رو هم تقریبا بلده... مامان غذا رو گذاشت رو میز و بدون اینکه در و ببنده رفت بیرون!!!شکر خدا دست پشت سرم که ندارن!!موندم ازشون چیزی کم میشه در رو هم ببند !!! **** سارا دستشا کشید و گفت:اخ جون بالاخره تموم شد!! -همچین میگی تموم شد انگار کوه کندی... -بابا واسه من از کوه کندن هم سخت تر بود...وای فقط نتایجش خوب بشه.. -اگه خوب نشه که من حال تو رو میگیرم.....هر روز اومدی خونه ما مزاحم شدی میخوای هم خوب نشه!! -اگه مزاحم بودم رام نمیدادی! چپ چپ نگاش کردم و گفتم:تو رو از در راه نمیدادم از پنجره میومدی! -خب بابا حق التدریس بهت میدم.. -لازم کرده...یه مدت جلو چشم پیدات نشه کافیه.. -ول کن حالا..دستت چطوره... -ای بد نیست..دیگه درد نمیکنه ولی اگه زیاد باهاش کار کنم درد میگیره... یه سقلمه زد به پهلوم و گفت: -راستی نفهمیدی چرا اون روز ایان برگه تو رو نوشت!!؟ شونه هامو انداختم بالا و گفتم: -نه...نه از اون پرسیدم نه علم غیب دارم... -میگم نکنه ازت خوشت اومده؟! بهش یه چش غره رفتم که خودش معنیشو فهمید.. -باشه بابا...پس شاید میخواد دوباره یه بلایی سرت بیاره.. -غلط کرده.... جسی اومد سمتتون و گفت: -کل بچه های کلاس ناهار میریم بیرون میاین؟! سارا:اره من میام.. -نه من نمیام... جسی بی تفاوت شونه هاشو انداخت بالا و رفت سمت بچه های کلاس که یه گوشه جمع شده بودن... -چرا نمیای؟! میخواستم بگم چون من باید سروقت خونه باشم ..ولی نگفتم.. -خونه کار دارم. -بابا یکی دو ساعت که بیشتر نیست.... -همون یکی دو ساعت نمیشه... تا اومدم یه چیزی دیگه بگه سریع گفتم: -گفتم که نمیام.. یه صدایی از پشت اومد که: -چرا؟!نکنه مامان جونت نمیزاره؟! برگشتم سمت ایان و گفتم و گفتم: -اره مامان جونم گفته حواسم باشه با بعضیا نگردم!!!تو و دوستات هم جز اون بعضیا هستین... -اا یعنی اگه ما نیایم تو میری؟! -اره..چرا که نه! با یه پوزخندی گفت: -خوب ما نمیریم...میتونی بری!! وای خاک بر سرم اخه اینم حرف بود زدم!!حالا اگه نرم که جلو همه ضایع میشم...اگه هم برم که بابا به حسابم میرسه ... خواستم یه چیزی بگم که سریعتر گفت: -خب دیگه خدافظ..خوش بگذره... سریع هر 5تاشون دور شدن..بعضی از بچه ها از اینکه اینا باهاشون نبودن یه نفس راحت کشیدن بقیه هم با خشم نگام میکردن.. سارا با شادی دستاشو کوبید به هم و گفت: -خب توم هستی...بریم بچه... دستمو کشید و دنبال بچه ها راه افتاد خدایا بدبخت شدم نه میتونم برم نه میتونم نرم..ولی ترجیح دادم برم چون حوصله تیکه های بقیه رو نداشتم!!ولی میدونستم اگه بابا بفهمه کلی داد و بیداد میکنه باز خوبه امروز راننده نمیاد و خودم باید برم خونه خدا رو شکر رفتیم یه رستوران نزدیک مدرسه... -چی میخوری؟! تو چی میخوری؟!همونو واسه منم بگیر... سرشو تکون داد که همون موقع در رستوران باز شده اون 5تا با سر و صدا اومدن داخل.. | ||||||||
| |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: دوقوز آباد
نوشته ها: 1,486
(View Stats)
تشکرها: 2,779
تشکر شده 7,218 بار در 1,108 پست
کتاب مورد علاقه : راندشدگان حالت من : | پست بسیار مفید : +37 امتیاز سرشو تکون داد که همون موقع در رستوران باز شده اون 5تا با سر و صدا اومدن داخل.. اومدن سر میز ما و با تعجب گفتن: -اا شما هم اینجایین؟! خر خودتونین..زهرمار و شما هم اینجایین!!! واسه خودشون 5تا صندلی برداشتن و اومدن پشت میز ما نشستن... ایان:ما خواستیم یه جا ناهار بخوریم دیدیم اینجا نزدیکه گفتیم بیایم همین جا... برگشت سمت منو گفت: 0میتونی فکر کنی بعضیا اینجا نیستن!! دلم میخواست با پا برم تو صورتش... سارا اروم دستمو فشار داد و گفت: -بیخیال یاسی..چیزی که نشده.. به تندی برگشتم سمتشو گفتم: -مگه من گفتم چیزی شده؟! -قیافت که اینو میگه -سریع بیارن کوفت کنیم بریم... -میارن بابا.... تا غذا بیارن انگار یه سال طول کشید....اونقدر پوست لبمو کندم که شوری خونو تو دهنم حس کردم.... تو حین غذا خوردن اون 5تا خیره شده بودن به منو در گوش هم پچ پچ میکردن...حسابی رفته بودن رو اعصابم..... -چتونه تا حالا ادم ندیدین؟!!! فرانک:ادم دیدیم ولی یه راهبه اخمو نه! دو کلمه از ننه ی عروس.... ایان: کی بهت گفته وقتی اخم میکنی خوشگل میشی؟!!!هر کی گفته بد دروغی گفته!!!همین جورش خوشگل نیستی وقتی که اخم میکنی دیگه ادم جرات نمیکنه بهت نگاه کنه... سارا سریع گفنت:پس واسه همین اون موقع تاحالا 5تایی زل زده بودین بهش؟! فرانک:کسی با تو حرف نزد!! -ولی من با شماها حرف زدم!! ایان:تو برو بشین درستو بخون بابا..تو کار بزرگترا دخالت نکن... -تو هم بهتره بری دنباله دختر بازیت به اخم من کاری نداشته باشی!!! -اِ چیه حسودیت میشه؟!!!میتونی یه چند روزیم رو هم به تو اختصاص بدم!! وای که چقدر این بشر پررو و اعتماد به سقف هست!!!شیطونه میگه بزنم لهش کنی.. -لازم نکرده...من ابدا نمیخوام وقتمو با ادم کم ارزشی مثل تو هدر بدم... یه ابروشو انداخت بالا و گفت: -جدی؟!حرف دلتو بگو!!! فکر کرده چه خری هست حالا!! -حرف دلمو گفتم... -ببنم نکنه یه ادم باارزش داری که باهاش بری بیرون؟! بعد هم اروم یه چیزی گفت که هر 5تا شون از خنده ولو شدن رو میز... حناق بگیرین همتون.. سریع لقمه اخر رو گذاشتم تو دهنمو قورتش دادم...از جام بلند شدم و گفتم: -من باید برم دیگه...اینجا سر و صدای مزاحم زیاده سارا:کجا؟!بشین منم غذام تموم شه با هم بریم... -نه میخوام برم سریع از بچه ها بغیر اون 5تا خدافظی کردم ..داشتم میرفتم که فرانک گفت: -ما ادم نبودیم؟! -حتما نبودید دیگه!! رومو کردم اونور که برم که یهو ایان صدام کرد. -چیه؟! -بیا.. یه دستمال به سمتم دراز کرده بود.. -بگیر دیگه.. وا خل شده؟!دستمال میخوام چیکار؟!!؟! ابروهاشو انداخت بالا و گفت:- -دوست داری من واست پاک کن؟!..باشه هر چی تو بخوای!! دستمال و اورد سمت لبم که فهمیدم منظورش چیه...زدم زیر دستشو اروم گفتم:بی شعور.... از رستوران اومدم بیرون هر چی فش بلد بودم نثارش کردم...دستمو کشیدم رو لبم که دیدم بله هنوز داره خون میاد.... اه چه قدر که از این بشر بدم میاد...... ای وای یک ساعت دیر کردم!!!سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه... همین که درو باز کردم داد مامان بلند شد..... حقم داشت من همیشه سر موقع میومدم خونه ولی حالا دیر کرده بودم خبری هم نداده بودم...مونده بودم چه بهونه ای بیارم!! -مامان حال سارا بد شده بود گفتم یکم بمونم مدرسه تا باباش بیاد دنبالش.. -پس چرا خبر ندادی؟! -به خدا اینقدر هول شده بودم که حواسم نبود... مونده بودم چه جوری از مامان بپرسم که بابا فهمیده یا نه که فکر کنم خودش از حالت صورتم فهمید... -بابات نمیدونه ولی اگه یه کم دیگه دیر میکردی زنگ میزدم بهش با خوشحالی پردیم سمتشو صورتشو بوسیدم.. -قوربون مامان خوشگلم بشم..از این به بعد حواسم هست _____________________ شبتون خوش ![]() ![]() | ||||||||
| |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: دوقوز آباد
نوشته ها: 1,486
(View Stats)
تشکرها: 2,779
تشکر شده 7,218 بار در 1,108 پست
کتاب مورد علاقه : راندشدگان حالت من : | پست بسیار مفید : +38 امتیاز با صدای زنگ گوشیم مثل فشنگ از جام پریدم...سریع زیر بالشتو گشتم و برداشتمش اخه این وقت شب کدوم بیکاری زنگ میزنه؟!!! خوابالود جواب دادم: -بله؟ .... -الو؟؟!!! .. -الو؟؟؟ گوشی روبا حرص قطع کردم ..یعنی اینقدر درک و شعور ندارن که مردم این موقع خوابن..چشام داشت گرم میشد که دوباره گوشیم زنگ خورد..با حرص جواب دادم : -بله؟؟؟...الووو..الوووو....مگه ازار داری؟!!تو بی خوابی گرفتی دلیلی نمیشه بقیه هم گرفته باشن... قطع کردم هنوز سرم رو بالشت نزاشته بودم رو بالشت دوباره زنگ زد بدون جواب قطع کردم گوشی رو خاموش کردم ولی خواب از سرم پریده بود و هر کاری میکردم خوابم نمیبرد...هر چی فحش بلد بودم به مزاحم و جد و ابادش دادم.... تازه داشت چشام گرم میشد که صدای مامن بلند شد: -یاسی...یاسی مامان بلند شو...پاشو دیرت میشه.. سرمو کردم زیر پتو تا صدای مامانو نشنوم....یه چند دقیقه ای گذشت که که مامان پتو رو از روم کشید... -پاشو یاسی...بدو دیرت شد... التماس کرد: -مامان 5 دقیقه....به خدا چشام باز نمیشه.... حالا میفهمم وقتی میگن چشام سنگین بود یعنی چی!!چون واقعا احساس میکردم از سنگینی پلکام نمیتونم بازشون کنم....مامان هرکاری کردن نتونست نتوست بیدارم کنه....یه کم که گذشت صدای بابا بلند شد... خب از پس بابا نمیشد براومد....با خستگی ای که داشتم از جام بلند شد و با همون چشای بسته لباسمو پوشیدم....مامان تند واسم لقمه میگرفت میزاشت دهنم....اینقدر خوابم میومد که وسط خوردن خوابم میبرد و یادم میرفت لقمه رو بجوم!!! با هر جون کندنی بود رفتم مدرسه...چی میشد امروز تعطیل بود اخه؟!! -چطوری دوستم؟ -سلام.... -ببینم کتکت زدن؟!!! -چرا؟!! با خنده زیر چشامو نشون داد وگفت: -چه بلایی سرشون اوردی؟!! -اه دیشب یه مسخره ای زنگ زد ..بعدش هم خواب از سرم پرید دیگه خوابم نبرد تا صبح ،که اون موقع هم مامانم اومد سروقتم..اخ که نمیدونی دلم میخواست اون موقع خودمو بکشنم...الانم اینقدر خوابم میاد که اگه میتونستم همین جا یه متکا میزاشتم میخوابیدم... -بیا بریم تو کلاس اینقدر غر نزن...حالا یه شب بیدار موندی!!انگار 3ه شبانه روز بدون اب و غذا گذروندی!!! -برو گمشو سرجات بشین که حوصله حرفاتو ندارم.. کیفمون انداختم کنار میز و سرمو گذاشتم رو میز....این زنگ با هانس داشتیم و کلاسای هانس هم از هتلی هتلتر بود پس میتونستم راحت بخوابم...این دفعه سر و صدای بچه به جای سوهان روح بودن شده بود واسم عین لالایی و چیزی نگذشت که خوابم برد... .. احساس کردم یه چیزی داره رو صورتم کشیده میشه با دست زدمش کنار و اروم چشامو باز کردم.... دو تا چشم ابی دیدم که به زل زده بود....اینقدر غرق خواب بودم که اهمیتی ندادم و دوباره چشامو بستم ولی یهو حواسم اومد سرجاش و سریع سرمو از رو میز برداشتم...ایان هم سرشو از رو میز برداشت و زد زیر خنده...موهایی که اومده بود بیرون رو دادم داخل و با حرص خیره شدم به ایان.... -ببند دهنتو حالم بد شد... دهنشو بست به هم نگاه ولی طولی نکشید که دوباره زد زیر خنده..کوفت رو تخت مرده شور خونه بخندی ایکبیری... همون موقع صدای زنگ بلند شد .... ایان:خواب خوش گذشت؟!صدای خر و پفت تموم کلاسو برداشته بود... یه لبخند موزی بهم زد..چشام گرد شد!!!یعنی خر و پف میکردم!!وای نه ابرو رفت!! سارا اومد طرفمو گفت: -چه عجب شما بالاخره بیدار شدی!!دوست داری میتو... بقیه حرفشو خورد با دهن باز به خیره شد.. -ببند دهنتو کرماش فرار کردن... یکم دیگه نگام کرد و زد خنده!!کوفت..اینام مرض خنده گرفتن!!! صدای فرانک اومد که : -اوه چیکار کردی با خودت خواهر!!! بعضی بچه ها برگشتم طرفمو شروع کردن خندین!!! اینا چشونه؟!!!....سارا دستمو گرفت از کلاس برد بیرون....کشوندم سمت دستشویی و هلم داد جلو اینه!!!با دیدن خودم دهنم یه متر باز موند!!!تمام صورتم پر از خط بود!!!!انگار که یه برگه بود و یکی روش خط خطی کرده بود!!! با تعجب برگشتم سمت سارا روشو کرد اونور که خندشو نبینم!!حقم داشت قیافه مضحکی پیدا کرده بودم!!!منم بودم میخندیدم ولی الان داشتم از عصبانیت منفجر میشدم....تا تونستم مایع دستشویی رو دستم خالی کردم و مالیدم به صورتم..شالمو در اوردم و سرمو بردم زیر اب!!!اون قدر سفت صورتمو میشستم که گفتم هر لحظه یه لایه از پوستم میره..یه نگاه به اینه انداختم دیدم دیگه جایی رو صورتم خط نداره ولی به جاش مثل لبو شده بودم!! -برگشتم سمت سارا و گفتم: -فقط مواظبم باش که این بشر و نکشم.. -بیخیال یاسی...حالا بیچاره خواسته یه خورده خودشو بقیه رو شاد کنه چرا میخوای بزنی تو ذوقش؟!! -دوست نداری که نعشتو از تو دستشویی جمع کنن؟! سرشو خاروند و اروم گفت: -نه فکر نکنم.. داشتم میرفتم بیرون که سریع برگشتم سمت سارا: -اوف چته بابا سکته زدم!!! -ببینم من خر و پف؟!!! با تعجب گفت: نه چرا؟!! اروم گفتم: -پسره لندهور _________________________ غلط املایی داره به بزرگیه خودتون ببخشید ![]() راهبۀ من | مُحی کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| |مُحی, انجمن, راهبۀ, من, مُحی, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| راهبۀ من | مُحی کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب | مُحی | نوشته کاربران سایت | 53 | ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۲:۰۲ قبل از ظهر |
| دنیای عروسکی | مُحی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | مُحی | نوشته کاربران سایت | 16 | ۲ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۵۴ بعد از ظهر |
| رقص | bita49 کاربر انجمن | bita49 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 22 | ۲۹ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۴۴ بعد از ظهر |
| دنياى عروسكى | مُحی كاربر انجمن | مُحی | جزیره متروکه کتاب | 13 | ۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۴۸ بعد از ظهر |
| تب تلخ | آسمانی شو کاربر انجمن | chrysalis | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 50 | ۲۱ مهر ۱۳۸۹ ۱۲:۴۱ بعد از ظهر |