| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: رمان " ناباورانه " از نظر کلی چطور بود؟ | |||
| عالی | | 11 | 24.44% |
| خوب | | 24 | 53.33% |
| متوسط | | 6 | 13.33% |
| ضعیف | | 4 | 8.89% |
| رأی دهندگان: 45. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت : تو آهنگ
نوشته ها: 13,245
تشکرها: 16,037
تشکر شده 148,236 بار در 10,681 پست
کتاب مورد علاقه : یک عاشقانه ی آرام حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز سلام خدمت دوستان عزیزم ![]() رمان خودم رو که برگرفته از یک داستان حقیقی هست ، چند روزیه شروع کردم. خیلی خوشحال میشم نظرات خودتون رو درباره این رمان در این تاپیک بگید. از دوستانی که رمان زیاد می نویسند یا زیاد می خونند هم خواهشمندم نظرات خودشون رو اعلام کنند. ممنون ![]() فقط بی تعارف بگید. اون چیزی که واقعاً از این رمان فهمیدید و حسش کردین بهم بگید. نظرات شما برام خیلی مهمه. بی نهایت ممنون ![]() خلاصه داستان : زندگینامه پسری از اصفهان که در طی 2 سال اتفاقات عجیبی برای او و خانواده اش می افتد... این هم لینک کتاب : ناباورانه | feedback کاربر انجمن ویرایش توسط feedback : ۲۴ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۴۰ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | !tara, *~Faezeh~*, -2nya-, -bahareh-, -نازلی-, 6666j, arnavaz, avayebaran, believe me, bella persiana, brain storm, Dolphin, golnaghshetavous, honey_x, n!ika, niayesh00, paliz-sm, REAL LOVE, redmoon333, samandf, sana1994, sania555, shaghhayeghh, sue.sun, zeos, ابی دریا, بیــ رنــگــ, بیوتک, سمن ناز, عیدی, فرودو, هانی عسل, والا, یگانه, ღ ghazali ღ |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸ محل سکونت : زیر آسمون آبی
نوشته ها: 529
تشکرها: 7,150
تشکر شده 4,090 بار در 1,708 پست
کتاب مورد علاقه : هر چی باشه... حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز سابولیکم استاد ![]() آقا من حس میکنم یکی قراره بزنه اون یکیو بکشه ![]() نمیدونم چرا سانازو دوز میدارم ![]() خو بچم یه نخ سیگار کشید چرا میگی مهتاد ![]() اولش فکر کردم این سهدی داستان خودتی،با خودم گفتم لابد برادر بزرگه ی سهدی ناتنیه نخواسته بگه داداشمه دیدم داستان تو اصفهان سیر میکنه با خودم گفتم لابد اون موقع اصفهان بودن اومدن تهران بهد دیدم آقا هیچ کدوم از مشخصات این سهدی با سهدی ما یکی نیس الا اسمشون و رشته و دانشگاهشون چه کنیم قوه ی تخیلمون بالاس![]() دایی یه جوره داستان نمی دونم منظورمو چه جوری بگم،ولی اون هیجانی که لازمه رو نداره،یه سری ریزه کاریا میخواد ![]() هر شف یه قسمت بزار ولی خوب بپزونش بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود،راه من جداست بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند.... چتر من خداست ... آوا-19ساله ![]() برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت : تو آهنگ
نوشته ها: 13,245
تشکرها: 16,037
تشکر شده 148,236 بار در 10,681 پست
کتاب مورد علاقه : یک عاشقانه ی آرام حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز نقل قول:
![]() عرضم به حضورت که این داستان زاده ذهن و تخیلات من نیست.من اصلاً در روند اتفاقاتی که در داستان میفته کاره ای نیستم و فقط اتفاقاتی که افتاده رو بیان میکنم. یه زمانی این اتفاقات افتاده و بعد از اون زندگی یک آدم دچار تحولات زیادی شده. فقط نحوه بیان داستان و چگونگی پیش بردنش رو سعی کردم به صورت اول شخص بگم. دوست داشتم راوی باشم و مثل قصه ها بگم ولی از اونجا که سعید شخصیت اول داستانه ، حس کردم اول شخص جذابیت رو بیشتر میکنه.اگه یکی این وسط مرد یا یکی رفت بیمارستان واقعاً دست من نیست چون اتفاق افتاده و همون اول هم گفتم همه چیز حقیقیه ![]() ![]() ![]() دستت درد نکنه که وقت گذاشتی و خوندی و نظر دادی ![]() | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم
نوشته ها: 2,674
تشکرها: 25,146
تشکر شده 961,324 بار در 3,797 پست
کتاب مورد علاقه : بهادر حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز خوندمش................یه جاهایش کسل شدم. خیلی روتینه....خواننده گاهی نمی پسنده. اتفاقاتی که میفته کمه.... حس میکردم اوا پررنگ تر از اینا باشه اما نبود. فکر میکردم بیماری کیمی بیشتر نمود داشته باشه اما نشد. خلاصه اینکه خوب بود چون من هر تصوری میکردم خلافش بود. دیگه جونم برات بگه... هان ماجرای ساناز و دوست داشتم. تازه قصه یه ذره جون گرفت. چه باحال تر میشد یه شب هم تو بازداشت بمونه.... اگه رمانه... یه ذره دستکاریش کن. اگر هم واقعیته که دیگه کاریش نمیشه کرد.... خوب مینویسی. شخصیت سعید خیلی لوسه... کیمیا بزرگتر از سنشه.... مامان سعید و نمیفهمم... شخصیتش ناپخته است. بابای سعید و دوس دارم... سر فوت بی بی و فوت پدر محسن خیلی توصیفات به جا نبود...توصیفات دیگه ای لازم داشت. نمیدونم چی... من حس کردم یه ذره کم بود. اما صحنه ی کنکور و دوست داشتم.... میدونی ملموس بود. با قبول نشدنش خیلی استرس گرفتم.... ازاد شهر قدس باحال بود... فک کنم خودتم اونجایی نه؟؟؟ قسمت جدیدم خوندم. اوا ومحسن هم خوب بود . اشاره ی دوستی نگین وگرفتم و رفتم تا تهش.... دیگه چی بگم؟ از یک تا بیست بهت پونزده میدم... این در حالیه که به هیچ کتابی بالاتر از هجده ندادم. راستی این کیمی هم بوی الرحمن میده... سعید م که احساساتی... امیدوارم پایانش زیبا باشه. یه تلخ زیبا قشنگ تر از یه زیبای تلخه... اوف اگه جمله ی بالا رو فهمیدی.منظورم اینکه خوش تموم بشه اما بد خیلی بدتره تا ناخوش تموم بشه اما خوب... دیگه همین....صبر موکونم تا اخرش ![]() موفق باشی داداشی سعید. ای شالا روزی که شما هم بشینی خصه های منو بخونی ... بیای نظر بدی. یه نظر بهم بدهکاری....... ![]() ![]() اینم شیرینی تولدم ![]() در دَم | ☼ در دَم | نقد ♥رمان های تمام شده: همه ی هستی من | راننده سرویس | نوتریکا | خط هشتم | زندگی غیر مشترک | من تو او دیگری | روزان دیروزم | پدر خوب ♦رمان های مشترک تمام شده: آنتی عشق | مرد کوچک | قایمکی ☆رمان های در حال تایپ: دردَم | دَوَران •رمان های مشترک در حال تایپ: حکم دل | کیلومتر صفر ×داستانک ها:دوره ی ارزانی است| اوپس| ازمن به من رسیدن |لطفا بخندید| برای همسرم امیر |مراقب خودت باش| یادش بخیر |قلبم در حوالی تو می تپد | نارنجی| برای دخترم |پیشرفت| پریا ☼برای یافتن لینکها لطفا نام مربوطه را در قسمت جستجو (در نوار بالا ) وارد کنید. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | !tara, *~Faezeh~*, believe me, feedback, n!ika, redmoon333, sania555, ابی دریا, سمن ناز, عیدی, فرودو |
| | #5 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت : تو آهنگ
نوشته ها: 13,245
تشکرها: 16,037
تشکر شده 148,236 بار در 10,681 پست
کتاب مورد علاقه : یک عاشقانه ی آرام حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز نقل قول:
![]() در مورد داستان بگم که خوب من اول تاپیکش گفته بودم که حقیقته و از سعید ماجراها رو شنیدم. کیمیا ، بهناز ، آوا ، محسن ، ساناز ، خاله پریدخت و خلاصه همگی واقعی هستند. ![]() سعید از دوستان من هست و خیلی با هم خوبیم. یک ترم دانشگاه ما درس خوند و بعدش رفت اصفهان. ارتباط ما در این مدت دورادور و از طریق نت و تلفن بوده. ![]() ممنون از نمره ای که دادی و در مورد کیمیا بگم که واقعاً همینطوری که توصیف شده هست و خیلی احساساتیه. واقعاً هم بوی الرحمن نمیده ولی خیلی پاکه شاید توی توصیف کم کاری شده و از نظر شاخ و برگ دادن خیلی قوی نباشه و اون تقصیر من هست که نویسنده کار هستم نه تقصیر سعید. چون من دارم فضا رو میسازم و اتفاقات رو به هم جوش میدم. اتفاقات افتاده نمیگم نیفتاده ولی طریقه نگارش رو من انجام دادم و در ضمن این رمان اولین کارم هست. امیدوارم در مورد رمان بعدیم که ساعت8 هست ، تفاوت رو احساس کنی. ![]() سعید تو بازداشتگاه نموند و واقعیت هم همین بوده و کلاً شانس تا یه دوره ای باهاش یار بود .... ![]() هرچیزی که از این به بعد هم به تصویر کشیده میشه واقعیه و من در نگارش دخیلم نه در نوع افتادن اون اتفاق ![]() چشم امیدوارم این یکی به زودی تموم بشه و سعیم اینه که تا آخر هفته تمامی مطالب رو به اتمام برسونم. اونوقت به رمان شما و چند تا دیگه از بچه ها که قول دادم هم میرسم و حتماً نظر میدم. بازم ممنون ![]() | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت : زیر آسمون این شهر
نوشته ها: 2,379
تشکرها: 22,482
تشکر شده 14,261 بار در 3,461 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام.. تا اینجای داستان که خوندم....اون قسنتی که کیمیا بیمارستان میره خیلی هیجانی میشم.. شخصیت آوا خیلی زود از داستان میره کتار...انتظار داشتم یه کم موضوع جدی تر بشه که دیدیم نشد چون واقعیه فک کنم نمیشه کاریش کردبا خورشید خیلی موافقم بابای سعید خیلی شخصیت دوسداشتنی تو این رمان هست..اما مامانش اوایل یه کم زیادی گیر میداد ![]() سعید خوشم میاد با مشکلات قشنگ برخورد میکنه و کنار میاد.. خیلی دلم برای ساناز سوخت سعید خیلی جاها اون رو نادیده گرفتاهاااااااا عاشخ بهنازم. ![]() مساله مهمی بود که داشت یادم میرفتخیلی دلم میخواد اخر این داستانو بخونم...خدا کنه تلخ نباشه دقت کردی؟! چند روزی ست چهره ی زیبایت چیزی کم دارد! چیزی مثل... کمی لبخند!!! برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط believe me : ۲۹ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۳۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت : تو آهنگ
نوشته ها: 13,245
تشکرها: 16,037
تشکر شده 148,236 بار در 10,681 پست
کتاب مورد علاقه : یک عاشقانه ی آرام حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز نقل قول:
![]() آره آوا زود از جریان رفت کنار چون در واقعیت هم همینطور شد و اگه ادامه رو خونده باشی تکلیف آوا مشخص میشه ![]() منم بابای سعید رو خیلی دوست دارم واقعاً شخصیت خوبیه ![]() داستان عین اتفاقیه که رخ میده ... حالا بخون دیگه میفهمی | |||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 170
تشکرها: 6,456
تشکر شده 4,166 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز من تا صفحه7، اون هم کامل نخوندم تا اینجا اول از همه قلم خوبی دارین ولی یک مشکل به نظر من عمده این که دو عنصر مهم نوشتن توصیف محیط و خود شخصیتِ. من تا اینجا که خوندم حتی یک صحنه هم توصیف نشده، حتی تا حالا چهره ی کسی، هیچی توصیف نشده. به نظر من مهمتر از هر چیزی تو نوشتن توصیف، نه توصیف بیش ار حد، ولی تو هر کتابی، یک مقداری لازم برای من خواننده ای که می خونم هیچی نمیدونم بتونم یک تصوری داشته باشم. چون داستانی که دارین می نویسین گفتین واقعی اینو می گم، بعضی از مکالمه ها غیر طبیعی میشه، وقتی من خودم می خونم احساس نمی کنم همچین مکالمه ای تو دنیای واقعی اتفاق بیفته. ولی میگم، به ندرت اون هم بیشتر اولش این احساس و داشتم به خصوص وقتی بهناز و سعید با هم حرف می زدند. کیمیا نمی دونم، ولی شخصیتش به یک دختر 16-17 ساله نمی خوره، حرکاتش بزرگتر از اون یک مقداری نشون میده. یک هم شخصیتش دور از ذهنِ. ![]() وقتی بابا ی محسن مرد، من فکر می کردم یک هم بیشتر رو این موضوع بمونه، ولی خیلی سریع گذشت. تو صفحه های 6-7 دیگه ماجرا داره طبق روال خاصی پیش میره، هیچی نمیشه سعید میره تهران و بر می گرده. بعد از یک مدتی یک مقداری خسته کننده میشه. ولی در کل خوبه، موفق باشین! ![]() نیا باران، زمین جای قشنگی نیست! من از جنس زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است! ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد! نیا باران، زمین جای قشنگی نیست! من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است! و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند! در این جا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند! در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند! نیا باران، زمین جای قشنگی نیست! | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت : تو آهنگ
نوشته ها: 13,245
تشکرها: 16,037
تشکر شده 148,236 بار در 10,681 پست
کتاب مورد علاقه : یک عاشقانه ی آرام حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز نقل قول:
![]() همونطور که گفتم شرح داستان با منه و اتفاقاتی که افتاده پیرامون زندگی دوست عزیزم سعید هست. چون خودم با این اتفاقات رو به رو نشدم ، برای همین طرز بیانش ممکنه کمی ملموس و طبیعی جلوه نکنه و به نظر خواننده در قسمتهایی خوش نیاد و بعضاً تکراری هم باشه. در مورد تکراری در قسمتهایی از داستان میشه از دید یه آدمی که براش این اتفاق نیفتاده و رفتن از اصفهان به تهران و بعد هم انتقالی به اصفهان ، چیزی کسل کننده باشه ؛ اما برای سعید اینطور نبوده و همین انتقالی گرفتن باعث شده تا زندگیش دچار تغییرات زیادی بشه و باید نحوه رفتنش گفته میشد که شد. همچنین باید بهروز و محمد هم تو قضیه دخیل میشدن تا بعداً چگونگی ارتباط قضیه با ساناز در تهران مشخص بشه پس نمیشه از سفر تهران گذشت. به نظرم از دید خواننده کمی کسل کننده میشه تو این بخش ، ولی از دید سعید واقعه مهمی بود و نمیشد چشم پوشی کرد.در مورد چهره افراد ، خوب سعید خودش از من خواست فقط داستان رو بگم و من در مورد چهره ها معذور بودم و نگفتم تا احیاناً شناسایی نشن. نمیدونم چرا؟! ولی این نظر سعید بوده و فقط در قسمتهایی ، چهره کیمیا توصیف شده اونم نه به طور آشکار و به طور حسی و روحی. در مورد کیمیا هم یه کم زیادی پاکه و این نظر سعید بود که از کیمیا چیز بدی گفته نشه و دوست داشت مثل یه فرشته جلوه کنه. | |||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت : تو قلب پسرم
نوشته ها: 2,165
تشکرها: 27,870
تشکر شده 27,196 بار در 2,939 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز اقای سعید خان خسته نباشین همون طور که قول داده بودم با همسریمان کل رمان را بخوانیم برایتان نظر جانانه می دهیم ولی به نظرم قلم رسایی دارین در پست های بعدی براتون از ایرادهای کار و نکات مثبت اون حرف خواهیم زد با تشکر ده سال پیش این روزا همیشه باهم بودیم یادته بابایی خوبم..! ![]() ![]() رمان های خورشید جون خوندن داره از دستش ندین پدرخوب|sun daughter زندگی غیر مشترک | sun daughter همه ی هستی من | sun daughter48 حُکم ِ دل| sun daughter+ anital آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~ من...تو...او...دیگری! | sun daughter | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| feedback, انجمن, معرفی, ناباورانه, نقد, کاربر, کتاب |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| در شب | redmoon333 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | redmoon333 | نوشته کاربران سایت | 15 | ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۰۶:۴۹ بعد از ظهر |
| از دل آتش | pari63 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | یگانه | نوشته کاربران سایت | 23 | ۲ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر |
| ناباورانه | feedback کاربر انجمن | feedback | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 142 | ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ۰۹:۱۱ بعد از ظهر |