ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
ناباورانه | feedback کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: رمان " ناباورانه " از نظر کلی چطور بود؟

این یک نظرسنجی عمومی است . کاربران دیگر می توانند انتخاب شما را شماهده کنند

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 25
  1. Top | #1

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    13,361
    میانگین پست در روز
    8.48
    محل سکونت
    پادگان
    تشکر از کاربر
    16,975
    تشکر شده 159,684 در 10,875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ناباورانه | feedback کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

    سلام خدمت دوستان عزیزم
    رمان خودم رو که برگرفته از یک داستان حقیقی هست ، چند روزیه شروع کردم. خیلی خوشحال میشم نظرات خودتون رو درباره این رمان در این تاپیک بگید. از دوستانی که رمان زیاد می نویسند یا زیاد می خونند هم خواهشمندم نظرات خودشون رو اعلام کنند. ممنون
    فقط بی تعارف بگید. اون چیزی که واقعاً از این رمان فهمیدید و حسش کردین بهم بگید. نظرات شما برام خیلی مهمه. بی نهایت ممنون
    خلاصه داستان : زندگینامه پسری از اصفهان که در طی 2 سال اتفاقات عجیبی برای او و خانواده اش می افتد...
    این هم لینک کتاب : رمان ناباورانه | feedback کاربر انجمن
    ویرایش توسط feedback : 1390,06,24 در ساعت ساعت : 00:40
    کوچکتر که بودیم
    ایمانمان بزرگتر بود
    بادبادک که میساختیم
    تردید نداشتیم که مبادا باد نباشد ...


  2. Top | #2

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1388
    نوشته ها
    466
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی
    تشکر از کاربر
    8,469
    تشکر شده 4,245 در 1,728 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سابولیکم استاد
    آقا من حس میکنم یکی قراره بزنه اون یکیو بکشه
    نمیدونم چرا سانازو دوز میدارم
    خو بچم یه نخ سیگار کشید چرا میگی مهتاد
    اولش فکر کردم این سهدی داستان خودتی،با خودم گفتم لابد برادر بزرگه ی سهدی ناتنیه نخواسته بگه داداشمهدیدم داستان تو اصفهان سیر میکنه با خودم گفتم لابد اون موقع اصفهان بودن اومدن تهران بهد دیدم آقا هیچ کدوم از مشخصات این سهدی با سهدی ما یکی نیس الا اسمشون و رشته و دانشگاهشونچه کنیم قوه ی تخیلمون بالاس
    دایی یه جوره داستان نمی دونم منظورمو چه جوری بگم،ولی اون هیجانی که لازمه رو نداره،یه سری ریزه کاریا میخواد
    هر شف یه قسمت بزار ولی خوب بپزونش
    بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود،راه من جداست

    بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند.... چتر من خداست ...

    آوا-20ساله
    اینجا قلبی نا آرام است / نسیم شیرازی
    http://www.forum.98ia.com/t1069657.html
    بهشت زمینی | بانوی شهریور
    http://www.forum.98ia.com/t913792.html

  3. 16 کاربر از پست avayebaran تشکر کرده اند .


  4. Top | #3

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    13,361
    میانگین پست در روز
    8.48
    محل سکونت
    پادگان
    تشکر از کاربر
    16,975
    تشکر شده 159,684 در 10,875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط avayebaran نمایش پست ها
    سابولیکم استاد
    آقا من حس میکنم یکی قراره بزنه اون یکیو بکشه
    نمیدونم چرا سانازو دوز میدارم
    خو بچم یه نخ سیگار کشید چرا میگی مهتاد
    اولش فکر کردم این سهدی داستان خودتی،با خودم گفتم لابد برادر بزرگه ی سهدی ناتنیه نخواسته بگه داداشمهدیدم داستان تو اصفهان سیر میکنه با خودم گفتم لابد اون موقع اصفهان بودن اومدن تهران بهد دیدم آقا هیچ کدوم از مشخصات این سهدی با سهدی ما یکی نیس الا اسمشون و رشته و دانشگاهشونچه کنیم قوه ی تخیلمون بالاس
    دایی یه جوره داستان نمی دونم منظورمو چه جوری بگم،ولی اون هیجانی که لازمه رو نداره،یه سری ریزه کاریا میخواد
    هر شف یه قسمت بزار ولی خوب بپزونش
    با تشکر از آوای عزیز
    عرضم به حضورت که این داستان زاده ذهن و تخیلات من نیست.من اصلاً در روند اتفاقاتی که در داستان میفته کاره ای نیستم و فقط اتفاقاتی که افتاده رو بیان میکنم. یه زمانی این اتفاقات افتاده و بعد از اون زندگی یک آدم دچار تحولات زیادی شده. فقط نحوه بیان داستان و چگونگی پیش بردنش رو سعی کردم به صورت اول شخص بگم. دوست داشتم راوی باشم و مثل قصه ها بگم ولی از اونجا که سعید شخصیت اول داستانه ، حس کردم اول شخص جذابیت رو بیشتر میکنه.
    اگه یکی این وسط مرد یا یکی رفت بیمارستان واقعاً دست من نیست چون اتفاق افتاده و همون اول هم گفتم همه چیز حقیقیه
    دستت درد نکنه که وقت گذاشتی و خوندی و نظر دادی


  5. Top | #4

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    3,243
    میانگین پست در روز
    2.16
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,323
    تشکر شده 1,312,703 در 4,673 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خوندمش................یه جاهایش کسل شدم.
    خیلی روتینه....خواننده گاهی نمی پسنده.
    اتفاقاتی که میفته کمه.... حس میکردم اوا پررنگ تر از اینا باشه اما نبود. فکر میکردم بیماری کیمی بیشتر نمود داشته باشه اما نشد.
    خلاصه اینکه خوب بود چون من هر تصوری میکردم خلافش بود.
    دیگه جونم برات بگه... هان ماجرای ساناز و دوست داشتم. تازه قصه یه ذره جون گرفت.
    چه باحال تر میشد یه شب هم تو بازداشت بمونه....
    اگه رمانه... یه ذره دستکاریش کن. اگر هم واقعیته که دیگه کاریش نمیشه کرد.... خوب مینویسی.
    شخصیت سعید خیلی لوسه... کیمیا بزرگتر از سنشه.... مامان سعید و نمیفهمم... شخصیتش ناپخته است.
    بابای سعید و دوس دارم... سر فوت بی بی و فوت پدر محسن خیلی توصیفات به جا نبود...توصیفات دیگه ای لازم داشت. نمیدونم چی... من حس کردم یه ذره کم بود.
    اما صحنه ی کنکور و دوست داشتم.... میدونی ملموس بود. با قبول نشدنش خیلی استرس گرفتم....
    ازاد شهر قدس باحال بود... فک کنم خودتم اونجایی نه؟؟؟
    قسمت جدیدم خوندم. اوا ومحسن هم خوب بود . اشاره ی دوستی نگین وگرفتم و رفتم تا تهش....
    دیگه چی بگم؟ از یک تا بیست بهت پونزده میدم... این در حالیه که به هیچ کتابی بالاتر از هجده ندادم.
    راستی این کیمی هم بوی الرحمن میده...
    سعید م که احساساتی... امیدوارم پایانش زیبا باشه. یه تلخ زیبا قشنگ تر از یه زیبای تلخه...
    اوف اگه جمله ی بالا رو فهمیدی.منظورم اینکه خوش تموم بشه اما بد خیلی بدتره تا ناخوش تموم بشه اما خوب...
    دیگه همین....صبر موکونم تا اخرش
    موفق باشی داداشی سعید.
    ای شالا روزی که شما هم بشینی خصه های منو بخونی ... بیای نظر بدی.
    یه نظر بهم بدهکاری.......

    و... تمام می شود | تایپ * * * و... تمام می شود ! | نقد و بررسی

    زمانی که ما همواره در پیرامون خود افراد مشخصی را ببینیم احساس می کنیم

    که آنها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما می شوند
    سرانجام تصمیم می گیرند که زندگی ما را تغییر دهند
    و اگر آن گونه که آنها آرزو دارند نباشیم از ما ناخشنود می شوند.
    توصیه : او دوستم نداشت | طلوع از مغرب | بن بست | آینه ای در برابر آینه ات میگذارم | شکست حباب | دچار | روزگار وصل
    دل نوشته : O0pS | از من به من رسیدن | لطفا بخندید | عقب کشید | مراقب خودت باش | پیشرفت | یادش به خیر | حک | برای همسرم امیر | قلبم در حوالی تو می تپد | پریا | برای دخترم | سکوت خاکستری | نارنجی | دوره ی ارزانی است | اسمشو بذارید خورشید
    رمان نوشته: همه ی هستی من: pdf . jar . نقد |راننده سرویس:jar. pdf .نقد|نوتریکا1: jar . pdf. نقد|نوتریکا2: jar. pdf .نقد|خط هشتم: pdf. jar. نقد|زندگی غیرمشترک: pdf. jar. نقد|پدرخوب: pdf . jar.نقد|من تواودیگری: pdf . jar. نقد|روزان دیروزم: .pdf . jar.نقد|دردَم: pdf . jar .نقد | رسوب: تایپ
    رمان مشترک نوشته: مرد کوچک: pdf . jar. نقد |انتی عشق : pdf . jar . نقد |قایمکی :pdf . jar |حکم دل: تایپ


  6. 11 کاربر از پست SunDaughter☼ تشکر کرده اند .


  7. Top | #5

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    13,361
    میانگین پست در روز
    8.48
    محل سکونت
    پادگان
    تشکر از کاربر
    16,975
    تشکر شده 159,684 در 10,875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط sun daughter نمایش پست ها
    خوندمش................یه جاهایش کسل شدم.
    خیلی روتینه....خواننده گاهی نمی پسنده.
    اتفاقاتی که میفته کمه.... حس میکردم اوا پررنگ تر از اینا باشه اما نبود. فکر میکردم بیماری کیمی بیشتر نمود داشته باشه اما نشد.
    خلاصه اینکه خوب بود چون من هر تصوری میکردم خلافش بود.
    دیگه جونم برات بگه... هان ماجرای ساناز و دوست داشتم. تازه قصه یه ذره جون گرفت.
    چه باحال تر میشد یه شب هم تو بازداشت بمونه....
    اگه رمانه... یه ذره دستکاریش کن. اگر هم واقعیته که دیگه کاریش نمیشه کرد.... خوب مینویسی.
    شخصیت سعید خیلی لوسه... کیمیا بزرگتر از سنشه.... مامان سعید و نمیفهمم... شخصیتش ناپخته است.
    بابای سعید و دوس دارم... سر فوت بی بی و فوت پدر محسن خیلی توصیفات به جا نبود...توصیفات دیگه ای لازم داشت. نمیدونم چی... من حس کردم یه ذره کم بود.
    اما صحنه ی کنکور و دوست داشتم.... میدونی ملموس بود. با قبول نشدنش خیلی استرس گرفتم....
    ازاد شهر قدس باحال بود... فک کنم خودتم اونجایی نه؟؟؟
    قسمت جدیدم خوندم. اوا ومحسن هم خوب بود . اشاره ی دوستی نگین وگرفتم و رفتم تا تهش....
    دیگه چی بگم؟ از یک تا بیست بهت پونزده میدم... این در حالیه که به هیچ کتابی بالاتر از هجده ندادم.
    راستی این کیمی هم بوی الرحمن میده...
    سعید م که احساساتی... امیدوارم پایانش زیبا باشه. یه تلخ زیبا قشنگ تر از یه زیبای تلخه...
    اوف اگه جمله ی بالا رو فهمیدی.منظورم اینکه خوش تموم بشه اما بد خیلی بدتره تا ناخوش تموم بشه اما خوب...
    دیگه همین....صبر موکونم تا اخرش
    موفق باشی داداشی سعید.
    ای شالا روزی که شما هم بشینی خصه های منو بخونی ... بیای نظر بدی.
    یه نظر بهم بدهکاری.......

    مرسی خورشید جان که وقت گذاشتی خوندی و نظر دادی
    در مورد داستان بگم که خوب من اول تاپیکش گفته بودم که حقیقته و از سعید ماجراها رو شنیدم. کیمیا ، بهناز ، آوا ، محسن ، ساناز ، خاله پریدخت و خلاصه همگی واقعی هستند.
    سعید از دوستان من هست و خیلی با هم خوبیم. یک ترم دانشگاه ما درس خوند و بعدش رفت اصفهان. ارتباط ما در این مدت دورادور و از طریق نت و تلفن بوده.
    ممنون از نمره ای که دادی و در مورد کیمیا بگم که واقعاً همینطوری که توصیف شده هست و خیلی احساساتیه. واقعاً هم بوی الرحمن نمیده ولی خیلی پاکه
    شاید توی توصیف کم کاری شده و از نظر شاخ و برگ دادن خیلی قوی نباشه و اون تقصیر من هست که نویسنده کار هستم نه تقصیر سعید. چون من دارم فضا رو میسازم و اتفاقات رو به هم جوش میدم. اتفاقات افتاده نمیگم نیفتاده ولی طریقه نگارش رو من انجام دادم و در ضمن این رمان اولین کارم هست. امیدوارم در مورد رمان بعدیم که ساعت8 هست ، تفاوت رو احساس کنی.
    سعید تو بازداشتگاه نموند و واقعیت هم همین بوده و کلاً شانس تا یه دوره ای باهاش یار بود ....
    هرچیزی که از این به بعد هم به تصویر کشیده میشه واقعیه و من در نگارش دخیلم نه در نوع افتادن اون اتفاق
    چشم امیدوارم این یکی به زودی تموم بشه و سعیم اینه که تا آخر هفته تمامی مطالب رو به اتمام برسونم. اونوقت به رمان شما و چند تا دیگه از بچه ها که قول دادم هم میرسم و حتماً نظر میدم. بازم ممنون

  8. 10 کاربر از پست feedback تشکر کرده اند .


  9. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    2,312
    میانگین پست در روز
    1.52
    محل سکونت
    زیر آسمون این شهر
    تشکر از کاربر
    22,627
    تشکر شده 14,500 در 3,512 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام..
    تا اینجای داستان که خوندم....اون قسنتی که کیمیا بیمارستان میره خیلی هیجانی میشم..

    شخصیت آوا خیلی زود از داستان میره کتار...انتظار داشتم یه کم موضوع جدی تر بشه که دیدیم نشدچون واقعیه فک کنم نمیشه کاریش کرد
    با خورشید خیلی موافقم بابای سعید خیلی شخصیت دوسداشتنی تو این رمان هست..اما مامانش اوایل یه کم زیادی گیر میداد

    سعید خوشم میاد با مشکلات قشنگ برخورد میکنه و کنار میاد..

    خیلی دلم برای ساناز سوختسعید خیلی جاها اون رو نادیده گرفت

    اهاااااااا عاشخ بهنازم.مساله مهمی بود که داشت یادم میرفت

    خیلی دلم میخواد اخر این داستانو بخونم...خدا کنه تلخ نباشه
    ویرایش توسط believe me : 1390,06,29 در ساعت ساعت : 12:36
    در حسرت یک نعره مستانه بمردیم
    ویران شود این شهر که میخانه ندارد

  10. 7 کاربر از پست believe me تشکر کرده اند .


  11. Top | #7

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    13,361
    میانگین پست در روز
    8.48
    محل سکونت
    پادگان
    تشکر از کاربر
    16,975
    تشکر شده 159,684 در 10,875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط believe me نمایش پست ها
    سلام..
    تا اینجای داستان که خوندم....اون قسنتی که کیمیا بیمارستان میره خیلی هیجانی میشم..

    شخصیت آوا خیلی زود از داستان میره کتار...انتظار داشتم یه کم موضوع جدی تر بشه که دیدیم نشدچون واقعیه فک کنم نمیشه کاریش کرد
    با خورشید خیلی موافقم بابای سعید خیلی شخصیت دوسداشتنی تو این رمان هست..اما مامانش اوایل یه کم زیادی گیر میداد

    سعید خوشم میاد با مشکلات قشنگ برخورد میکنه و کنار میاد..

    خیلی دلم برای ساناز سوختسعید خیلی جاها اون رو نادیده گرفت

    اهاااااااا عاشخ بهنازم.مساله مهمی بود که داشت یادم میرفت

    خیلی دلم میخواد اخر این داستانو بخونم...خدا کنه تلخ نباشه
    مرسی مهسا جان بابت توجهی که کردی و نظر دادی
    آره آوا زود از جریان رفت کنار چون در واقعیت هم همینطور شد و اگه ادامه رو خونده باشی تکلیف آوا مشخص میشه
    منم بابای سعید رو خیلی دوست دارم واقعاً شخصیت خوبیه
    داستان عین اتفاقیه که رخ میده ... حالا بخون دیگه میفهمی

  12. 6 کاربر از پست feedback تشکر کرده اند .


  13. Top | #8

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    146
    میانگین پست در روز
    0.09
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,527
    تشکر شده 4,222 در 423 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من تا صفحه7، اون هم کامل نخوندم تا اینجا اول از همه قلم خوبی دارین ولی یک مشکل به نظر من عمده این که دو عنصر مهم نوشتن توصیف محیط و خود شخصیتِ. من تا اینجا که خوندم حتی یک صحنه هم توصیف نشده، حتی تا حالا چهره ی کسی، هیچی توصیف نشده.
    به نظر من مهمتر از هر چیزی تو نوشتن توصیف، نه توصیف بیش ار حد، ولی تو هر کتابی، یک مقداری لازم برای من خواننده ای که می خونم هیچی نمیدونم بتونم یک تصوری داشته باشم.
    چون داستانی که دارین می نویسین گفتین واقعی اینو می گم، بعضی از مکالمه ها غیر طبیعی میشه، وقتی من خودم می خونم احساس نمی کنم همچین مکالمه ای تو دنیای واقعی اتفاق بیفته. ولی میگم، به ندرت اون هم بیشتر اولش این احساس و داشتم به خصوص وقتی بهناز و سعید با هم حرف می زدند.
    کیمیا نمی دونم، ولی شخصیتش به یک دختر 16-17 ساله نمی خوره، حرکاتش بزرگتر از اون یک مقداری نشون میده. یک هم شخصیتش دور از ذهنِ.
    وقتی بابا ی محسن مرد، من فکر می کردم یک هم بیشتر رو این موضوع بمونه، ولی خیلی سریع گذشت.
    تو صفحه های 6-7 دیگه ماجرا داره طبق روال خاصی پیش میره، هیچی نمیشه سعید میره تهران و بر می گرده. بعد از یک مدتی یک مقداری خسته کننده میشه.
    ولی در کل خوبه، موفق باشین!
    نیا باران، زمین جای قشنگی نیست!
    من از جنس زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است!
    ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد!
    نیا باران، زمین جای قشنگی نیست!
    من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است!
    و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند!
    در این جا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند!
    در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند!
    نیا باران، زمین جای قشنگی نیست!


  14. 5 کاربر از پست !tara تشکر کرده اند .


  15. Top | #9

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    13,361
    میانگین پست در روز
    8.48
    محل سکونت
    پادگان
    تشکر از کاربر
    16,975
    تشکر شده 159,684 در 10,875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط !tara نمایش پست ها
    من تا صفحه7، اون هم کامل نخوندم تا اینجا اول از همه قلم خوبی دارین ولی یک مشکل به نظر من عمده این که دو عنصر مهم نوشتن توصیف محیط و خود شخصیتِ. من تا اینجا که خوندم حتی یک صحنه هم توصیف نشده، حتی تا حالا چهره ی کسی، هیچی توصیف نشده.
    به نظر من مهمتر از هر چیزی تو نوشتن توصیف، نه توصیف بیش ار حد، ولی تو هر کتابی، یک مقداری لازم برای من خواننده ای که می خونم هیچی نمیدونم بتونم یک تصوری داشته باشم.
    چون داستانی که دارین می نویسین گفتین واقعی اینو می گم، بعضی از مکالمه ها غیر طبیعی میشه، وقتی من خودم می خونم احساس نمی کنم همچین مکالمه ای تو دنیای واقعی اتفاق بیفته. ولی میگم، به ندرت اون هم بیشتر اولش این احساس و داشتم به خصوص وقتی بهناز و سعید با هم حرف می زدند.
    کیمیا نمی دونم، ولی شخصیتش به یک دختر 16-17 ساله نمی خوره، حرکاتش بزرگتر از اون یک مقداری نشون میده. یک هم شخصیتش دور از ذهنِ.
    وقتی بابا ی محسن مرد، من فکر می کردم یک هم بیشتر رو این موضوع بمونه، ولی خیلی سریع گذشت.
    تو صفحه های 6-7 دیگه ماجرا داره طبق روال خاصی پیش میره، هیچی نمیشه سعید میره تهران و بر می گرده. بعد از یک مدتی یک مقداری خسته کننده میشه.
    ولی در کل خوبه، موفق باشین!
    با سلام و ممنونم از شما تارا جان که وقت گذاشتید و رمان رو خوندید
    همونطور که گفتم شرح داستان با منه و اتفاقاتی که افتاده پیرامون زندگی دوست عزیزم سعید هست. چون خودم با این اتفاقات رو به رو نشدم ، برای همین طرز بیانش ممکنه کمی ملموس و طبیعی جلوه نکنه و به نظر خواننده در قسمتهایی خوش نیاد و بعضاً تکراری هم باشه. در مورد تکراری در قسمتهایی از داستان میشه از دید یه آدمی که براش این اتفاق نیفتاده و رفتن از اصفهان به تهران و بعد هم انتقالی به اصفهان ، چیزی کسل کننده باشه ؛ اما برای سعید اینطور نبوده و همین انتقالی گرفتن باعث شده تا زندگیش دچار تغییرات زیادی بشه و باید نحوه رفتنش گفته میشد که شد. همچنین باید بهروز و محمد هم تو قضیه دخیل میشدن تا بعداً چگونگی ارتباط قضیه با ساناز در تهران مشخص بشه پس نمیشه از سفر تهران گذشت. به نظرم از دید خواننده کمی کسل کننده میشه تو این بخش ، ولی از دید سعید واقعه مهمی بود و نمیشد چشم پوشی کرد.
    در مورد چهره افراد ، خوب سعید خودش از من خواست فقط داستان رو بگم و من در مورد چهره ها معذور بودم و نگفتم تا احیاناً شناسایی نشن. نمیدونم چرا؟! ولی این نظر سعید بوده و فقط در قسمتهایی ، چهره کیمیا توصیف شده اونم نه به طور آشکار و به طور حسی و روحی. در مورد کیمیا هم یه کم زیادی پاکه و این نظر سعید بود که از کیمیا چیز بدی گفته نشه و دوست داشت مثل یه فرشته جلوه کنه.

  16. 5 کاربر از پست feedback تشکر کرده اند .


  17. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,133
    میانگین پست در روز
    1.30
    محل سکونت
    تو قلب پسرم
    تشکر از کاربر
    27,864
    تشکر شده 27,429 در 2,949 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اقای سعید خان خسته نباشین همون طور که قول داده بودم با همسریمان کل رمان را بخوانیم برایتان نظر جانانه می دهیم ولی به نظرم قلم رسایی دارین در پست های بعدی براتون از ایرادهای کار و نکات مثبت اون حرف خواهیم زد با تشکر
    ده سال پیش این روزا همیشه باهم بودیم یادته بابایی خوبم..!


    رمان های خورشید جون خوندن داره از دستش ندین
    پدرخوب|sun daughter
    زندگی غیر مشترک | sun daughter

    همه ی هستی من | sun daughter48

    حُکم ِ دل| sun daughter+ anital

    آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~
    من...تو...او...دیگری! | sun daughter



  18. 3 کاربر از پست سمن ناز تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان در شب | redmoon333 کاربر انجمن
    توسط redmoon333 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 9
    آخرین نوشته: 1392,04,05, ساعت : 10:10
  2. از دل آتش | pari63 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط یگانه در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 23
    آخرین نوشته: 1392,02,02, ساعت : 16:46
  3. رمان ناباورانه | feedback کاربر انجمن
    توسط feedback در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 142
    آخرین نوشته: 1390,07,11, ساعت : 21:11

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •