| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: قلب کسانی که دوستم دارند
نوشته ها: 329
(View Stats)
تشکرها: 13,702
تشکر شده 17,166 بار در 339 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز وای خیلی لحظه عاشق شدن شیرین رو قشنگ توصیف کردی نتونستم نیام ونگم.... همینطور حس بهروز بعداز این همه سال حالا دلت میاد بهروز مهربون وشیطون با این احساس قشنگش..... ساره زود به زود بزار دیگه | ||||||||
| | |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: همین جا
نوشته ها: 77
(View Stats)
تشکرها: 7,713
تشکر شده 322 بار در 78 پست
کتاب مورد علاقه : نیمه پنهان ماه-آسمان- حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام رمان قشنگیه ، با اینکه قالبش (همونطور که خودت گفتی) تکراریه ولی قلم روان و زیبایی داری و وقایع جدید و جالبی را آفریدی. فقط بعضی از قسمت های داستان خیلی زود و غیر منطقی اتفاق افتاده مثلا: صمیمی شدن و بهبود مادر بهروز را بهتر می تونستی شرح بدی، حتی اگه قسمت خاطرات یکمی طولانی تر می شد. یا حرف زدن مادر بهروز . شاید اگر در موقعیتی که تنش عاطفی بیشتری وجود داشت و به خاطر موقعیت خاص، مادرش مجبور می شد که صحبت کنه بهتر بود. یا بی تفاوت گذشتن بهروز موقعی که خواهر شیرین رو دیده . حتی اگه نتونه صورتش رو ببینه ، همین قدر که اون حس یا بوی عطر یا تن صدای خواهر شیرین را حس کرده باید کنجکاوی بیشتری نشون می داد. موقعیت های دیگه ای هم بود که الان یادم نیست ، اگه یادم اومد دوباره می گم و شاید بهتر بود شیرین ،مادر بهروز را با یه پسوند یا پیشوندی صدا می زد ، (حداقل به خاطر تفاوت سنی) مثلا می گفت مریم جون یا یه چیزی تو همین مایه ها البته این نظر منه ، شاید تو دلایل خودت را داشته باشی ما منتظر ادامه رمانت هستیم موفق باشی عزیزم من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ... برای شادی روح پدربزرگم لطفاً صلوات بفرستید![]() khalesoske.blogfa.com ویرایش توسط atyek : ۱۲ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۰۸ قبل از ظهر دلیل: ویرایش متن از لحاظ دستور زبانی | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: تو بــاغچــــــــــه!
نوشته ها: 1,113
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آرام عشــــــــق! حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
سلام عزیزم...ممنون از اینکه اینقد ردقیق خوندی و نظرت رو دادی... خب جواب سوالاتت رو الان میدم 1 اون نکات اولی رو که گفتی واقعا حقیقته و من هیچ دفاعی ندارم و باید بذرای به پای ناپختگی و بی تجربگی ام که البته لطف بزرگی میکنی اگه اینکار رو بکنی 2 در باره دیدن بهروز و شیدا اگه صبر کنی عزیزکم تا چند پست دیگه کاملا اون صحنه رو تشریح میکنم و متوجه میشی که چرا اونجا چیزی نگفتم و اشاره ای نکردم...در حقیقت به سکوت در اون صحنه احتیاج داشتم تا بتونم صحنه دیگه ای رو خلق کنم 3 خب عزیزم شیرین که ماد ربهروز رو به اسم مامان و مامان جون و مادر صدا میکنه...دیگه چی باید بهش اضافه میکردم عزیزجان؟ اینکه میگه مریم تو خاطراتشه...نمیدونم شاید باید تو خاطراتش هم این نکته رو لحاظ میکردم... بهر حال بخاطر اینهمه دقت نظر و توجه ات ممنونم...خوشحالم که میخونی و اینجوری اشکالات کارم رو میگی ...این برام خیلی ارزشمنده | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹
نوشته ها: 2
(View Stats)
تشکرها: 3,410
تشکر شده 10 بار در 4 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام خسته نباشي ممنون بابت داستان قشنگت | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: تو بــاغچــــــــــه!
نوشته ها: 1,113
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آرام عشــــــــق! حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز نقل قول:
منم اومدم بخاطر اینهمه لطف و همارهیت ازت تشکر کنم..واقعا پست هات بهم روحیه میده ![]() | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: IRAN
نوشته ها: 37
(View Stats)
تشکرها: 805
تشکر شده 127 بار در 33 پست
کتاب مورد علاقه : twilight saga حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام ساره جون.منم اومدم تشكر كنم و بگم موضوع جالبيه منم مثل بقيه منتظر ادامه ي داستانم.نمي دونم چطور شده كه شيرين اينقدر از بهروز بدش اومده ولي اميدوارم كه فقط سوتفاهم باشه و اينكه به نظر من وقتي يكي عاشق ميشه ديگه نمي تونه كسي رو به جز عشقش قبول كنه شما صحنه اي رو توصيف كردي كه بهروز سوگل رو در آغوش ميگيره.به نظرم كمي بعيد به نظر ميرسه مگر اينكه از روي عادت باشه.يدونه هم غلط املايي ييدا كردم.تن صدا رو طن صدا نوشته بودي.رمانت واقعا جذابه من كه عاشقشم.بازم بهت خسته نباشيد ميگم.و اميدوارم خوب تموم بشه و از هم جدا نشن آخرش. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: تو بــاغچــــــــــه!
نوشته ها: 1,113
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آرام عشــــــــق! حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
سلام عزیز... ممنون از غلط املایی که گرفتی...نمیدونم سابقه منو تو این مساله میدونین یا نه ولی من از بچگی با املا مشکل داشتم برعکس انشا که خوب راحت بود برام ![]() در باره سوالت هم درمورد بهروز...فک رکنم نتونستم خوب منظورم روبیان کنم.میخواستم یه جورایی حرفهایی که سهیلا به شیرین زده بود رو در ذهن خواننده با نمونه عینی بیارم و یکم تردید در باره شخصیت بهروز ایجاد کنم که فک رکنم خوب از پسش بر نیومدم...بهر حال شخصیت بهروز با شیرین فرق میکنه...عیقاید و باورهاش هم همینطور...خانواده هاشون هم دیگه مشخصه...پس اون چیزی که از نظر شیریناشکال داره شاید از نظر بهروز موردی نباشه! | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: IRAN
نوشته ها: 37
(View Stats)
تشکرها: 805
تشکر شده 127 بار در 33 پست
کتاب مورد علاقه : twilight saga حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون از توضيحي كه دادي عزيزم.حالا كاملا متوجه شدم.فقط اومدم بگم از اينكه آخر نوشته هات مينويسي در قسمت بعد میخونیم خيلي لذت ميبرم.آدم رو صدبرابر كنجكاو ميكنه.خيلي عاليه.بازم مرسي | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: قلب کسانی که دوستم دارند
نوشته ها: 329
(View Stats)
تشکرها: 13,702
تشکر شده 17,166 بار در 339 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ساره جونم ممنون از قسمت جدید عالی بود از اخلاق شیرین خوشم میاد محکم سر اعقایدش وایساده و زود خودشو تسلیم نکرده ولی بهتره بهروزو زودتر ببخشه میدونی که چقدر دوسش دارم دلم نمیاد ناراحتیشو ببینم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: تو بــاغچــــــــــه!
نوشته ها: 1,113
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آرام عشــــــــق! حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
ممنون...همش نگران بودم بچه ها خوششون نیاد و به نظر مسخره بیاد...خب خدا روشکر که خوشتون اومده... ![]() نقل قول:
من خودمم از شیرین خیلی بیشتر از بهروز خوشم میاد...به نظرم جای یه دختر محکم که پای اعتقاداتش بمونه تو رمانهامون خالیه...برای همین به این زودی دست برنداشتم از سر این دو تا بدبخت.... ای داداز دست تو دختر...اخه این بهروز چی چی داره تو این قده ازش خوشت اومده؟ من نمیدونم والا؟1 ![]() ![]() ![]() | ||||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| انجمن, دیگر, رمان, ساره, شاید, معرفی, نقد, و, وقتی, کاربر, کتاب |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| رویای شنی | chrysalis کاربر انجمن | chrysalis | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 44 | ۱۱ فروردين ۱۳۹۱ ۱۲:۴۸ قبل از ظهر |
| یک بار دیگر تولد | سیاوش 68 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | سیاوش 68 | نوشته کاربران سایت | 107 | ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ ۰۳:۴۰ بعد از ظهر |
| شاید وقتی دیگر...| chrysalis کاربر انجمن | chrysalis | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 147 | ۵ اسفند ۱۳۹۰ ۰۱:۱۸ بعد از ظهر |
| سرزمینی دیگر | آرشام کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | فرودو | نوشته کاربران سایت | 57 | ۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۰۹ بعد از ظهر |
| شاید تقدیر این است | barana94 کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب | باقری | نوشته کاربران سایت | 3 | ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۵۱ قبل از ظهر |