ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان مرگ قو | کاربر انجمن عشق سرا
bamilo

asiatech



نودهشتیا
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 27
  1. Top | #1

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    Wink رمان مرگ قو | کاربر انجمن عشق سرا

    رمان مرگ قو
    نویسنده:......کاربر انجمن عشق سرا
    ********************
    قسمت اول :

    از پنجره به بیرون خیره شدم آسمون ابریه منتظر یه اشارست تا بغضشو بشکنه وبا اشکهایش زمین را خیس کنه . پرده را میکشم و به سراغ دفتر خاطراتم میروم شاید باید پیش از اینها به سراغشان میرفتم ، شاید دیگر وقتی برای خواندنشان نداشته باشم . با عجله ورق میزنم بر میگردم به دو سال قبل ، چقدر زود گذشت .
    (( یکی بود یکی نبود یه دختر تنها و غمگین یه گوشه این شهر شلوغ تو اتاقش نشسته بود . ))
    با دیدن این جمله ناخود آگاه لبخند تلخی روی لبهایم نشست . چشمهایمو میبندم و سعی میکنم تمام خاطراتمو مرور کنم از روز اول از وقتی که عاشق شدم . دو سال پیش بود آره درست دو سال گذشته .
    تولد سپیده بود ، سپیده صمیمی ترین دوستم بود منم دعوت بودم از مامان اجازه گرفته بودم برم . مامانم سپیده را میشناخت به همین دلیل بهم اجازه داد برم به شرطی که زیاد نمونم و دیر نیام منم قول دادم زود برگردم . دوست زیادی نداشتم شاید دو سه تا ولی با سپیده صمیمی تر از بقیه بودم دو سه باربیشتر خونشون نرفته بودم ولی اون زیاد میومد پیش من . با اینکه اکثر اوقات تنها بودم و میتونستم هر کاری انجام بدم ولی از این تنهایی سواستفاده نمیکردم . هیچوقت با دوستام بیرون نمیرفتم اگه میخواستم برم با اجازه مامانم بود . لباسموپوشیدم و آرایش کمی کردم . تو آیینه نگاهی به خودم انداختم از زیبایی چیزی کم نداشتم ولی کبودی لبهایم را حتی از پشت رژ لب میتونستم تشخیص بدم و باعث میشد غم عالم بریزه تو دلم کاش سالم بودم . مثل همیشه درست سر ساعت رسیدم و سپیده خودش درو باز کرد و باهاش روبوسی کردم و تولدشو تبریک گفتم . یکی دو تا از بچه ها اومده بودند با همشون احوالپرسی کردم و رفتم تو اتاق سپیده لباسمو عوض کنم . مانتومو در آوردم و موهای لختمو باز کردم و دورم ریختم . رژ لبمو از توی کیفم در آوردم ودوباره به لبهام زدم شاید از کبودی لبهایم کم کنه . صدای زنگ در اومد و مثل اینکه چند تا دیگه از بچه ها اومدن منم رفتم بیرون وارد پذیرایی که شدم خشکم زد . سپیده نگفته بود پسرا رو دعوت کرده فقط قرار بود چند تا از دخترها رو دعوت کنه سپیده اومد کنارم و ما رو به هم معرفی کرد .
    _ آرشو که میشناسی اینم آقا کیان دوست آرشه
    من همینجور مات و مبهوت مونده بودم که آرش دستشو به طرف من دراز کرد و دیدم دور از ادبه جوابشو ندم مجبور شدم با هردوشون دست بدم .
    _ از آشناییتون خوشبختم .
    ک: منم همینطور، سپیده همیشه تعریف شما رو میکنه خیلی دلم میخواست شمارو از نزدیک ببینم
    _ سپیده جون لطف دارن
    آنقدر از دست سپیده عصبانی بودم که نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم . چند تا از دوستای سپیده با دوست پسراشون اومده بودن که منو به اونها هم معرفی کرد چون من تو اون جمع به جز سپیده و یکی دو نفر دیگه کسی را نمیشناختم . بعد از آشنایی با همشون دست سپیده را گرفتم و کشوندمش تو اتاق کارد میزدی خونم در نمی اومد خیلی از دستش عصبانی بودم .
    _ چرا به من نگفتی همه با دوست پسراشون میان ؟
    خندید و گفت :
    _ خوب اگه ناراحتی تو هم به دوست پسرت زنگ بزن بیاد هنوز دیر نشده .
    سپیده میدونست با کسی دوست نیستم
    _ دارم باهات جدی حرف میزنم واسه چی به من نگفتی؟
    _ چون میدونستم نمیای
    _ معلومه نمی اومدم
    _ شیما یه دفعه که هزار دفعه نمیشه
    _ چه یه بار چه هزار بار مامانم خوشش نمیاد من تو چنین مهمونی هایی شرکت کنم . مامانم بهت اعتماد کرده بود . معذرت میخوام من باید برم.
    _ شیما خیلی بچه ای ، کی میخوای بزرگ بشی ؟
    _ اگه بزرگی به این چیزهاست من ترجیح میدم بچه بمونم .
    مانتومو برداشتم که بپوشم
    _ شیما اگه بری دیگه نه من نه تو
    _ سپیده اعصاب منو خورد نکن
    _ عزیزم اینقدر حرص نخور مامانت تو را به من سپرده اگه بلایی سرت بیاد پوست منو میکنه
    _ پس بذار برم
    _ نه تو تا آخر مهمونی پیشم میمونی
    مانتو را از دستم کشید و منو بوسید و با التماس گفت :
    _ همین یه بار به خاطر من
    به خاطر سپیده قبول کردم بمونم . نگاهی به لباسم انداختم خیلی باز و (س**کسی) بود یه دامن کوتاه پوشیده بودم که اگه یه کم خم میشدم شرتم پیدا میشد با یه تاپ که پشتش کاملا باز بود و میشه گفت فقط روی سینه هامو پوشونده بود .
    _ حداقل یه لباس بده بهم بپوشم
    _ لباس به این خوشگلی پوشیدی واسه چی دیگه لباس میخوای؟
    _ این لباس خیلی ناجوره
    _ خیلیم خوبه بیا بریم
    خلاصه با کلی خجالت رفتم پیش بچه ها و کنارشون نشستم . اولین بار بود تو چنین مهمونی شرکت میکردم پدر و مادرم زیاد خوششون نمیومد و منم که مثل همیشه مطیعشون بودم به همین خاطر تمام مهمونی هایی که رفته بودم دخترونه بود . بچه ها ریخته بودن وسط و با هم میرقصیدن منم یه گوشه نشسته بودم و نگاهشون میکردم . مامانم سفارش کرده بود زیاد نرقصم چون ممکن بود حالم بد بشه ولی با این اوضاع تصمیم گرفته بودم اصلا نرقصم . سپیده اومد دست منو کشید که برم وسط ولی مقاومت کردم و یه چشم غره بهش رفتم اونم حساب کارخودشو کرد و بی خیال شد . یه آهنگ لایت گذاشتن و همه زوج شدن و شروع کردن به رقصیدن ، سرم پایین بود وداشتم میوه پوست میکندم که یه جفت پا جلوی خودم دیدم . سرمو بالا گرفتم دو تا چشم سیاه خیره شده بود به من کیان جلوی من ایستاده بود و داشت به من نگاه میکرد .
    _ افتخار میدید با هم برقصیم ؟
    دستپاچه شدم نمیدونستم چه جوابی بدم خودمو جمع و جور کردم و گفتم
    _ راستش من زیاد بلد نیستم برقصم . رقصم اصلا خوب نیست
    _ پس به خاطر همینه که سپیده خانوم رقصیدنو از شما یاد گرفته
    وای خدای من چقدر ضایع شدم انگار یه پارچ آب یخ رو من خالی کردن . سعی کردم به روی خودم نیارم .
    _ کی به شما گفته ؟
    هر چند خودم جوابشو میدونستم ولی خوب چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که بگم.
    _ سپیده خیلی از شما تعریف میکنه میگه استاد رقصیدنید . خوب حالا افتخار میدید؟
    چاره ای نبود بلند شدم . استرس داشتم شاید چون اولین بار بود ، به سپیده نگاهی انداختم تو بغل آرش داشت میرقصید لبخند روی لبهایش بود چشمکی به من زد . دلم میخواست کلشو بکنم. وای اگه مامانم میفهمید پوست از سرم میکند دلم میخواست یه جوری از زیرش شونه خالی کنم ولی نمیدونستم چطوری ؟..... حتی اینقدر عرضه نداشتم که بگم نمیخوام برقصم .....چقدر دست و پا چلفتی بودم ..... خلاصه رفتم وسط و با کیان مشغول رقصیدن شدم خیلی حرفه ای تر از من بود خیلی زود با هم هماهنگ شدیم اینقدر رقص دو نفرمون قشنگ بود که همه بچه ها رفتن کنار و دورمون حلقه زدن . اولین بار بود که اینقدر به پسری نزدیک میشدم ، نگاهش به نگاهم بود گرمای تنشو حس میکردم عطر تنش مستم کرد ، تو سیاهی چشمهایش غرق شدم و یه آرزو کردم ، یه آرزوی دست نیافتنی ، تو دلم آروم گفتم : کاش مال من بود . آهنگ تموم شد ولی دلم نمیومد از آغوشش دست بکشم انگار سالهاست منتظر چنین آغوشی بودم که منو به آرامش دعوت کنه .همه بچه ها تشویقمون کردن کیان پیشونیمو بوسید .
    ک : مرسی خیلی عالی بود .
    _ منم ممنونم فکر نمیکردم اینقدر خوب برقصی
    ک : ما اینیم دیگه
    سپیده بغلم کرد و منو بوسید .
    _ مثل همیشه معرکه بودی یادم باشه تو مهمونیام هم تو را هم کیانو دعوت کنم خیلی با هم مچ هستید .
    آروم زیر گوشش گفتم : وایسا این مهمونی تموم بشه حسابتو میرسم .
    _ بی خیال حالا خوبه اینقدر بهت خوش گذشته
    بعد از خوردن کیک و باز کردن کادوها لباس پوشیدم که برم .
    _ سپیده زنگ میزنی به آژانس ؟
    س_ چقدر زود میخوای بری شام بمون
    _ نه دیگه مامانم نگران میشه کلی سفارش کرده زود برگردم همین الانم دیرم شده .
    س_ خیلی خوب وایسا به آرش میگم برسونتت . آرش .... آرش
    _ به اون چیکار داری؟ بهت میگم زنگ بزن به آژانس
    س_ اون که کاری نداره زود میرسونتت و برمیگرده
    _ میگم نه
    س_ چرا ؟ میترسی مامانت دعوات کنه ؟
    _ اگه کسی ببینه واسم بد میشه
    س_ خوب عقب بشین اگه کسی دیدت بگو آژانسه اینکه کاری نداره
    _ زشته سپیده نمیخوام مزاحمش بشم
    س_ اه چقدر تعارف میکنی من که نمیذارم تو تنها برگردی
    داشتیم همینطور با هم بحث میکردیم که آرش اومد.
    آ_ جانم ؟
    س_ شیما میخواد بره برسونش و زود برگرد
    آ _ چقدر زود میخوای بری شیما
    _ برم دیگه دیر شده
    آ _ باشه میرسونمت
    _ نه مزاحم شما نمیشم به سپیده گفتم زنگ بزنه به آژانس
    آ _ این حرفها چیه ؟ چقدر شما تعارفی هستید
    _ نه دیگه به شما زحمت نمیدم خودم میرم
    آ _ ای بابا گفتم که زحمتی نیست
    خلاصه قبول کردم و رفتم از مامان سپیده خداحافظی کنم . بعدشم از بچه ها داشتم خدافظی میکردم . کیان آخرین نفری بود که میخواستم ازش خداحافظی کنم . هر لحظه که به کیان نزدیکتر میشدم ضربان قلبم بالاتر میرفت دلم نمی آمد خداحافظی کنم نمیدونم تو این مدت کم چه اتفاقی افتاده بود همه حواسمو جمع کردم تا خطایی از من سر نزنه دلم نمیخواست کاری کنم که بعدا موجب پشیمانی بشه .
    _ شب خوبی بود خداحافظ
    ک_ چه زود میخواهید برید فکر میکردم حالا حالاها هستید
    _ بیشتر از این نمیتونم بمونم
    ک_ پس اجازه بدید برسونمتون
    _ خیلی ممنون لطف دارید
    نمیدونم چرا اون شب همه تصمیم داشتن منو برسونن .
    ک_ بی تعارف گفتم
    _ مرسی آرش منو میرسونه
    نگاهی به آرش انداخت و گفت
    ک_ منو میخوای اینجا تنها بذاری بری؟ تو پیش سپیده بمون من شیما خانومو میرسونم
    آ _ میرم زود برمیگردم
    ک_ آخه منم دیگه باید برم ، شیما خانومو میرسونم از اون طرف میرم خونه
    آ _ مگه شام نمیمونی؟
    ک_ نه امشب خودمون مهمون داریم باید برم
    آ _ باشه هر جور راحتی
    قلبم داشت از جا کنده میشد . بدنم یخ کرده بود باز لال شده بودم دیگه حرفی نزدم از سپیده و آرش خداحافظی کردم و با کیان رفتیم . اون موقع یه ماکسیمای مشکی داشت حتی اگه عقبم مینشستم فایده ای نداشت چون هیچکس با ماکسیما تو آژانس کار نمیکنه بنابراین جلو نشستم . ساکت بودم چیزی نمیگفتم هنوز یخم وا نشده بود با اینکه همین یه ساعت پیش تو آغوشش میرقصیدم هنوز ازش خجالت میکشیدم . هر دو سکوت کرده بودیم ولی من صدای قلبمو میشنیدم


  2. Top | #2

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت دوم :

    ک_ نمیخوای حرفی بزنی؟
    _ چی بگم؟
    ک_ نمیدونم از خودت بگو .
    _ شما که گفتید سپیده در مورد من زیاد حرف زده
    ک_ حالا خودتون بگید
    _ چی میخواهید بدونید؟ بپرسید جوابتونو میدم
    ک_ دانشجویی؟
    _ بله
    ک_ چه رشته ای؟
    _ کامپیوتر
    ک_ سخت افزار؟
    _ بله
    ک_ پس هم رشته ایم
    _ شما دانشجو هستید؟
    ک_ درسم خیلی وقته تموم شده . میخوام برای ادامه تحصیل از ایران برم
    _ کجا؟
    ک_ یا انگلیس یا کانادا هر کجا که بتونم پذیرش بگیرم مدارکمو فرستادم منتظر جوابم
    _ خیلی خوبه
    ک_ اگه قبول بشم عالیه
    _ امیدوارم موفق باشید
    ولی این آرزو از ته دلم نبود ، نمیدونم در عرض این چند ساعت چه بلایی سرم اومده بود .
    رسیدیم ازش تشکر کردم و پیاده شدم و وارد خانه شدم بوی غذا فضای خانه را پر کرده بود پدر هنوز نیامده بود . به آشپزخانه رفتم مامان مشغول درست کردن سالاد بود.
    _ سلام مامان
    _ سلام عزیزم خوش گذشت ؟
    _ آره بد نبود ... راستی ، مامان سپیده سلام رسوند
    _ سلامت باشی . دست و صورتتو بشور بیا شام بخوریم
    _ مگه بابا نمیاد؟
    _ کار داره امشب دیر میاد
    رفتم دست و صورتمو شستم و نشستم پشت میز ولی اشتها نداشتم با غذا بازی میکردم .
    _ چرا غذاتو نمیخوری؟
    _ کیک خوردم اشتها ندارم
    از مادرم خجالت میکشیدم نباید میموندم باید همون اول برمیگشتم اگه مامان بفهمه حتما خیلی ناراحت میشه من از اعتمادش سو استفاده کردم من که میدونستم مامان از چنین جاهایی خوشش نمیاد . به زور کمی غذا خوردم تا مامان گیر نده ، بلند شدم و رفتم تو اتاقم . حوصله نداشتم کاش نرفته بودم کاش با کیان نرقصیده بودم اصلا این چه حسیه که من دارم ؟ چرا اینطوری شدم من که اعتقادی به عشق نداشتم حالا با تمام وجود دارم این احساس شیرین را درک میکنم . نمیدونم کی خوابم برد صبح با صدای مامان بیدار شدم .
    _ شیما پاشو ..... شیما
    در اتاقم باز شد مامان اومد تو اتاقم
    _ شیما پاشو کلاست دیر میشه
    به زور از جام بلند شدم . دلم نمیخواست برم دانشگاه اصلا من واسه چی درس میخوندم ؟ چه فایده ای داره ؟ به خاطر پدر و مادرم درس میخوندم چون دلشون میخواست دخترشونم مثل خودشون تحصیلکرده باشه . پدر و مادرم هردوشون تو دانشگاه دانشجوی ممتاز بودن همونجا با هم آشنا شدند و ازدواج کردند . حتما اونهام عاشق شدند اصلا آدمها چرا عاشق میشن ؟ وقتی همه یه روزی می میرن این کارها واسه چیه؟ وقتی همه تبدیل به خاک میشیم چه فرقی میکنه دکتر باشیم یا مهندس ؟ با سواد باشیم یا بی سواد ؟ اصلا آدم ها واسه چی به دنیا میان ؟ مامانم منو برای چی به دنیا آورد ؟ زندگی با من یا بدون من چه فرقی داره ؟ مامانم میگه وقتی مادر شدی میفهمی . ولی اصلا من فرصت مادر شدن دارم ؟ با این قلبی که خودمو به زور نگه داشته امکان بچه دار شدن وجود نداره . اصلا بهتر، من که نمیخوام ازدواج کنم دیگه چه برسه به بچه . این فکرها همیشه با من بود روزیا شب فرقی نداشت .
    رفتم دانشگاه یه کلاس بیشتر نداشتم بعد از کلاس سپیده اومد سراغم . هنوز از دستش عصبانی بودم همه چیز تقصیر اون بود اگه فقط دختر هارو دعوت کرده بود الان داشتم زندگیمو میکردم بدون هیچ عشقی .
    س_ سلام شیما خانوم
    _ سلام
    س_ سر سنگین شدی
    _ هنوز ازت دلخورم
    س_ بی خیال بابا تموم شد دیگه . فردا با بچه ها میخواهیم بریم بیرون میای؟
    _ نه
    س_ چرا؟
    _ تو که میدونی حوصله جایی رفتن ندارم
    س_ حوصلشم پیدا میکنی .
    _ میدونی که حوصله این کارهارو ندارم پس تمومش کن سپیده
    س_ شیما تا کی میخوای تنها بمونی؟ از یه جایی باید شروع کنی
    _ حالا با کی میخوای بری؟
    س_ آرش و کیان و مریم و یه چندتا دیگه از بچه ها
    اسم کیان که اومد شل شدم ، دلم برای دیدنش پر میکشید . میخواستم ببینمش یعنی اونم منو میخواست ؟ دلم واسش تنگ شده بود یعنی دل اونم واسه من تنگ میشد؟
    س_ میای یا نه؟
    _ حالا ببینم چی میشه
    س_ خودتو لوس نکن ، من میخوام کمکت کنم تا مثل بقیه زندگی کنی نه اینکه همش تو خودت باشی و هیچ لذتی از زندگیت نبری یه نگاه به خودت بنداز همیشه تنهایی هیچوقت نمیخندی هیج جا نمیری تا کی؟
    _ تا وقتی بمیرم
    س_ اومدیم و به این زودیا نمردی با خیال مردن میخوای تمام روزها رو اینطوری بگذرونی؟
    تحمل حرفاشو نداشتم باز هم بغض کردم اون نمیتونست حال منو درک کنه به خاطر همین ادامه ندادم و بی هیچ حرفی راهمو کشیدم و رفتم با قدم های سریع ازش دور میشدم دلم نمیخواست اشکهای منو ببینه . دنبالم اومد صدام میکرد ولی توجهی نکردم دویید تا به من برسه
    _ شیما به خدا نمیخواستم ناراحتت کنم .
    اومد روبه روم ایستاد شونه هایمو گرفت اشکهایم سرازیر شده بود.
    _ شیما غلط کردم ببخشید . خوب بچه ها دوست داشتن تو هم بیای گفتم شاید واسه تو هم خوب باشه یه تنوعی تو زندگیت ایجاد بشه .
    اشکهایمو پاک کرد آرومتر شده بودم .
    _ آشتی
    خندیدم : قبول آشتی
    _ فردا با آرش میایم دنبالت
    _ باشه


  3. Top | #3

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت سوم :

    از مامان اجازه گرفتم که برم چون همراه سپیده بوم اجازه صادرشد. اون شب تا صبح پلک رو هم نذاشتم ، شوق دوباره دیدنش ، با او بودن ، یه حس شیرینتو تمام وجودم میپیچید و احساس میکردم زندگی من میتونه تغییر کنه ، من حق دارم عاشقباشم ، من حق دارم زندگی کنم . تازه چشمهایم گرم شده بود و خوابیده بودم که باصدایزنگ ساعت بیدار شدم . بلند شدم و لباسمو پوشیدم و منتظر سپیده موندم . ساعت هشت بودکه سپیده زنگ زد و رفتم پایین با آرش اومده بود . سلام و احوالپرسی کردم و سوارماشین شدم . به سپیده گفتم : خوب حالا قراره کجا بریم ؟
    آرش گفت : مگهنمیدونی؟
    _
    نه ، سپیده فقط گفت فردا با بچه ها میریم بیرون تو هم بیا
    س : منفقط به فکر راضی کردنت بودم که با ما بیای دیگه چه فرقی میکنه کجا بریم مهم اینه کهالان با ما اومدی همین کافیه
    آ : میریم لواسون ، ویلای کیان . نمیدونی شیما.... جون میده واسه پارتی ......چند تا پارتیه توپ هم راه انداختیم جات خالی خیلی خوشگذشت .
    بالاخره رسیدیم . من و سپیده پیاده شدیم ، سپیده زنگ زد و در باز شد ومن بهشت را روبه روی خودم دیدم . انگار اینجا یه دنیای دیگه بود ، سنگفرش از جلویدر ویلا شروع میشد تا به خود ویلا میرسید . دو طرف پر از درخت بود درختایی که شکوفهکرده بودن و تو این صبح بهاری صدای گنجشک ها که لابه لای شاخه درختها به این سو واون سو می پریدند شنیده میشد و عطر دل انگیز گلها مستم کرده بود.
    آرش ماشینشوآورد تو حیاط و پارک کرد . من و سپیده به سمت ویلا راه افتادیم قلبم داشت از سینممیزد بیرون ، هر چه به ویلا نزدیکتر میشدیم قلب من تندتر از قبل میزد و هیجانمبیشتر میشد . تو این یکی دو روز چقدر دلم واسش تنگ شده بود ..... باورم نمیشد با یهنگاه دلم رفته باشه ولی حقیقت داشت...... من عاشق شده بودم . کیان اومد بهاستقبالمون و با دیدنش دیگه رو زمین نبودم .
    ک_ سلام به خانومای محترم
    من وسپیده هر دو به کیان سلام کردیم .
    ک_ سپیده از کی تا حالا سحر خیز شدی؟ آرش اینوچطوری از خواب بیدارش کردی؟
    آ_ با بدبختی !
    بعد هردوشون زدن زیر خنده . سپیده با عصبانیت گفت : باشه بخندید نوبت منم میرسه
    داشتن با هم جر و بحثمیکردن که بقیه بچه ها از راه رسیدن . با همشون تو تولد سپیده آشنا شده بودم بینشوناحساس غریبی نمیکردم خیلی بچه های باحالی بودن . با اونا خوش میگذشت بخصوص با وجودکیان .
    بین درختها قدم میزدم و ریه هایمو از هوای تازه پر میکردم . چشمهایموبسته بودم و دستهایمو از هم باز کرده بودم و نفسهای عمیق میکشیدم .
    _
    هوای خیلیخوبیه
    چشمهایمو باز کردم کیان رو به روم ایستاده بود کمی خجالت کشیدم . دستهایموجمع کردم .
    _
    بله خیلی هوای خوبیه
    _
    میای قدم بزنیم ؟
    _
    باشه
    دستهایموتوی دستهایش گرفت وجودم از حضورش گرم شد . شونه به شونه هم راه میرفتیم ، کاش کمیدوستم داشت حاضر بودم برای یه لحظه داشتنش زندگیمو بدم .
    _
    چقدر آرومی شیما ،تا حالا دختری به آرومی تو ندیدم
    خندیدم و گفتم : یعنی چی؟
    _
    میدونی همهدخترایی که اطراف من هستن شیطونن ، آروم و قرار ندارن ولی تو اینجوری نیستی ، یه غمعمیق ته چشماته چرا ؟
    حق با کیان بود چشمهای من پر از غم بود من خنده را از یادبرده بودم . نمیدونستم باید باهاش حرف بزنم یا نه میترسیدم دل بسوزونه ، من احتیاجبه دلسوزی کسی نداشتم دلم میخواست با یکی حرف بزنم بدون اینکه دلش واسم بسوزه .
    با اینکه شناخت زیادی ازش نداشتم ولی تصمیم گرفتم باهاش درد دلکنم .
    _
    یه قولی بهم میدید؟
    ک_ چه قولی؟
    _
    واسم دلسوزی نکنید
    ک_ اینقدر دردناکه؟
    _
    نه..... ولی دیگران اینطور فکر میکنن ، حالا قول میدید؟
    ک_ باشه قول میدم
    _
    میدونید من از این زندگی دل بریدم ، با شادیها خداحافظی کردم ،من فقط منتظر مرگم همین
    ک_ چرا؟
    _
    به خاطر بیماریم . سپیده چیزی بهتون نگفته؟
    ک_ چرا..... یه چیزایی گفته
    _
    مثلا چی گفته؟
    ک_ گفته ناراحتی قلبیدارید
    _
    درسته..... می دونید من امیدی به زندگی ندارم ، خستم ، دلم میخواد مثلبقیه زندگی کنم ولی نمیشه
    ک_ چرا؟
    _
    چون سایه مرگو همه جا حس میکنم . هر لحظهمنتظرم وقت رفتن برسه
    ک_ ولی من فکر میکنم به جای اینکه این همه منتظر مرگ باشیدبه زندگی فکر کنید بهتر باشه ، به این فکر کنید که هر لحظه ممکنه بهتون خبر بدنقلبی واسه پیوند به شما پیدا شده
    _
    به چه قیمتی؟ به قیمت زندگی یکی دیگه ، اینخیلی زجرآوره
    ک_ زندگی یعنی همین
    _
    من این زندگی رو نمیخوام
    ک_ زندگیزندگیه فرقی نداره ، تو نباید فکر کنی به قیمت زندگی یکی دیگه زنده می مونی ، اونمرگش فرا رسیده مرگ و زندگی دست ما نیست این خداست که میخواد به تو زندگی ببخشه یااز یکی دیگه زندگیشو بگیره . آدم به امید زنده است و وقتی می میره که امیدش بمیره .
    _
    حق با شماست
    ک_ سعی کن زندگیتو تغییر بدی
    _
    از حرفاتون ممنونم خیلیآرومم کرد .
    برای چند لحظه ارامش را با تک تک سلول های بدنم حس کردم از فکر مردنبیرون آمدم به زندگی فکر کردم ، به اینکه من زنده هستم و هنوز نفس میکشم فقط اگهدوستم داشت دیگه چیزی نمیخواستم . رو به روی من ایستاد و خیره شد به چشمهایم
    ک_ یه آرامش عجیب تو چهرت هست ومن این آرامشتو دوست دارم
    لبخند جواب من بود کاشخودم را هم دوست داشت دلم میخواست بگویم دوستت دارم ولی نمیشد چه کسی با دوبار دیدنمعاشق میشود ؟...... من ، من با یه نگاه فقط یه نگاه عاشق شدم . صدای سر و صدای بچهها شنیده میشد .
    ک_ بیا بریم پیش بچه ها
    _
    بریم
    با هم به طرف ویلا رفتیمخبری از بچه ها نبود . پرسیدم : یعنی کجان ؟
    _
    حتما رفتن استخر
    به طبقهپایین ویلا رفت و من هم به دنبالش حرکت کردم . وارد استخر که شدم چشمهایم از تعجبگرد شد همه بچه ها توی آب بودن حتی سپیده . دو تا از دخترها مسابقه گذاشته بودن ودوست پسراشون تشویقشون میکردن. نگاه سپیده به من افتاد به سمتم آمد .
    س_ برولباستو عوض کن بیا تو آب
    _
    دیگه چی؟
    س_ ای بابا بی خیال ، خودم واست همهچیز آوردم برو بپوش بیا
    چشم غره ای رفتم و گفتم : زحمت کشیدی
    صدای آرشو ازپشت سرم شنیدم که گفت : شیما تو خیلی پاستوریزه ای . به داخل استخر پرت شدم تمامبینی و گوش و دهنم پر از آب شد و احساس خفگی به من دست داد آرش خیلی غیر منتظره منوهل داده بود داشتم خفه میشدم صدای جیغ شنیدم و حس کردم کسی مرا از آب بیرون میکشد . چشمهایم را که باز کردم بچه ها دورم جمع شده بودند سپیده محکم بغلم کرده بود و گریهمیکرد ، به زحمت بلند شدم و نشستم سرم گیج میرفت.
    سپیده و مریم زیر بغلم راگرفتند و به اتاق خوابی در طبقه بالا بردند . لباسم خیس شده بود و سردم بود ،لباسهای را در آوردم و حوله سپیده را به دور خودم پیچیدم . سپیده علاوه بر حوله ایکه دورم پیچیده بود یه لحاف رویم انداخت .
    س_ شیما بریم دکتر؟
    _
    حالمخوبه
    س_ نگرانتم
    _
    چیزی نشده که فقط یه کم سردمه ، با این لحافی که انداختیروم گرم میشم
    س_ مطمئنی؟
    _
    آره عزیزم نگران من نباش . فقط اگه زحمتی نیستداروهامو از تو کیفم بده
    س_ باشه
    قرصهایم را خوردم و روی تختی که گوشه اتاقبود دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم . لباسهایم که خشک شد پوشیدم حالم بهتر بود ازاتاق رفتم بیرون بچه ها کسل و بی حال هر کدام گوشهای کز کرده بودند . سپیده داشت باآرش دعوا میکرد به خاطر من . سعی کردم آرامش کنم ولی خیلی عصبانی بود . آرش خیلیناراحت بود مرا که دید سرش را به زیر افکند و با شرمندگی گفت :
    آ : ببخشید شیمانمیدونستم شنا بلد نیستی ، من فقط میخواستم شوخی کنم شرمنده
    _
    اشکالی نداره پیشمیاد دیگه بی خیال خودتو ناراحت نکن .
    رو کردم به بچه ها و گفتم :
    _
    شماهاچرا هر کدوم یه گوشه نشستید زانوی غم بغل گرفتید ؟ اومدیم امروز خوش بگذرونیم
    مریم گفت : خدا رو شکر بخیر گذشت چرا ماتم گرفتید پاشید ببینم
    خودش رفتسراغ ضبط و یه آهنگ گذاشت و با دوست پسرش وحید شروع کرد به رقصیدن کم کم همه بچه هاریختن وسط . کیان به طرفم اومد و دستشو به سمت من دراز کرد : افتخار میدیخانومی؟
    هرچند حالم خوب نبود ولی نمیشد از این پیشنهاد گذشت شاید موقعیتی به اینخوبی هرگز پیش نمی آمد . دستم را با اشتیاق به دستهای گرمش سپردم و با هم به سمتبچه ها رفتیم .
    دوباره گرمای نفسش ، دوباره همان نگاه های مهربان ، عطر تنشدوباره مستم کرد . در آسمانها بودم درون دلم غوغایی برپا بود سرم را روی سینهمردانه اش گذاشتم و همانجا با خدا حرف میزدم : خدایا از این
    عاشق ترم مگه میشه؟ میخوام عاشق ترین باشم ........ اگه قراره بمیرم میخوام اینجا تو آغوشش بمیرم ...... خدایا منو همینجا ببر ...... گله ای ندارم اگه تو آغوش کیان بمیرم ...... خدایا این درخواست خیلی کوچیکه واسه تو که اینقدر بزرگی ........ خدایا من میخوامبا عشق بمیرم فقط همین .


  4. Top | #4

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت چهارم :

    ان روز جزو قشنگترین روزهای زندگی من بود . از همان روز سعی میکردم همه جا باشم همه مهمانی ها گردش ها ، تفریح ها ، واسه یک لحظه دیدنش بی تاب بودم ولی سعی میکردم کسی از رفتارم متوجه نشه . سپیده میخواست یه پارتی راه بندازه قبلا چند باراین کارو کرده بود ولی من هیچوقت نمیرفتم معمولا مادرم اجازه نمیداد شب بیرون باشم ولی مامان سپیده زنگ زد به مامانم و اجازه من را گرفت هرچند مامانم راضی نبود ولی با اصرارهای من و سپیده و مامانش قبول کرد . یه هفته ای میشد که ندیده بودمش همه مهمونها یکی یکی وارد شدند دل تو دلم نبود برای دیدنش لحظه شماری میکردم . بچه ها ریخته بودن وسط و میرقصیدن ، اکثربچه ها مست بودن ، به چنین محیط هایی عادت نداشتم تحملش واسم سخت بود ولی به خاطر کیان ماندن را ترجیح دادم . من یه بچه پاستوریزه بودم که هیچوقت دست از پا خطا نکرده بودم و تنها کاری که بلد بودم انجام بدم درس خواندن بود . ساعت حدود ده بود که سر و کله اش پیدا شد دیگر سر از پا نمیشناختم رفتم به سمتش تا باهاش احوالپرسی کنم .
    سر جایم ایستادم ، چیزی را که می دیدم باور نمیکردم ، شاید خواب بودم و داشتم خواب میدیدم ، خواب نه یه کابوس ....... یه کابوس تلخ . نفسم به شماره افتاد ..... خوابم یا بیدار ؟ ..... شاید دارم اشتباه میبینم ولی نه خودشه..... اگه خودش نیست پس چرا قلبم داره تند تند میزنه ؟ ........ پس چرا دارم وجودشو حس میکنم ؟ داره به طرفم میاد لبخند زیبایی روی لبهایش نقش بسته ولی دستهایش دور کمر یک نفر حلقه شده ، اینبار تنها نیست. سعی کردم لبخند بزنم ولی تنها یه لبخند تلخ روی لبهایم نشست .
    ک _ سلام شیما خانوم چطوری؟
    _ سلام خوبم مرسی شما خوب هستید؟
    جملات به زحمت از دهانم خارج میشد هوا برای نفس کشیدن نبود داشتم خفه میشدم ولی کیان همچنان لبخند روی لبهایش بود .
    ک_ معرفی میکنم الهه خانوم دوست دختر من
    و به دختری که کنارش ایستاده بود اشاره کرد ، دختری با موهای طلایی و صورت برنزه . زیر آرایش غلیظی که بیشتر شبیه دلقک ها کرده بودش نمیشد تشخیص داد خودش چه شکلیه . کیان من را به الهه معرفی کرد : ایشونم شیما خانوم هستن که تازه به جمع ما پیوستن .
    دوباره لبخندی روی لبهایم نشاندم و دستم را به طرفش دراز کردم : از دیدنتون خوشحالم .
    ولی الهه مغرورتر ازآن بود که با من دست دهد فقط در جوابم پشت چشمی نازک کرد و گفت : منم همینطور.
    دستم را که در هوا مانده بود جمع کردم و با بغض به رفتنش نگاه کردم . کیان به جای الهه عذر خواهی کرد: ببخشید اخلاقش همینه به دل نگیرید همیشه همینطوره .
    نگاهی به کیان انداختم و در جوابش لبخند تلخی زدم و گفتم : اشکالی نداره
    چیزی درونم شکست صدای شکستنم را شنیدم ، شاید قلبم بود ولی اگر قلبم بود من الان زنده نبودم ....... شاید غرورم بود که جلوی کیان شکست ، الهه با رفتارش خوردم کرد .... ولی نه ، من که غروری نداشتم .... من که برخورد چنین آدمهایی که جز خودشان کسی را نمی دیدند برایم مهم نبود پس صدای شکستن چه بود ؟ مهم نبود چه چیزی شکست ولی چیزی شبیه احساس درونم مرد . دوباره شدم مثل قبل در عرض چند ثانیه همه امیدم از بین رفت و دوباره مرگ به سراغم آمد . رفتم طبقه بالا دنبال یه جای خلوت بودم تحمل شلوغی را نداشتم دلم تنهایی میخواست من اینجا چه میکردم ؟ من که از جنس این آدمها نبودم .
    همه اتاقها پر بودند بالاخره یک اتاق خالی گیر آوردم داخل شدم و در را قفل کردم . رفتم کنار پنجره ، پنجره را باز کردم تا هوای تازه را استشمام کنم نگاهم به حیاط افتاد. حیاط هم شلوغ بود مثل داخل . بعضی ها داشتن قدم میزدند ... عده ای سیگار میکشیدند..... پنجره را سریع بستم و خودم را روی تخت انداختم . اشکهایم آماده چکیدن بودن ولی من جلوی سرازیر شدنشان را میگرفتم . چشمهایم را بستم تا صورتم از اشکهایم خیس نشود. میخواستم به خودم ثابت کنم من قوی هستم من هنوز قوی هستم من همان دختری هستم که در بدترین شرایط زندگی اش گریه نکرده نمیخواستم بشکنم تحمل شکست را نداشتم . ولی اشکهای من سمج تر بودند و از لای پلک های بسته من به پایین می چکیدند . جرئت باز کردن چشمهایم را نداشتم با چشم های بسته گریه میکردم چقدراحمق بودم که فکرمیکردم ممکن است مرا دوست داشته باشد.... چقدراحمق بودم که فکرمیکردم به من علاقه مند میشود . من اشتباه کردم من نباید عاشق میشدم من چطور فکر کردم میتوانم مثل بقیه زندگی کنم . چقدر احمق بودم . از دست خودم عصبانی بودم و خودم را لعنت میکردم .
    با صدای در به خودم آمدم کسی صدایم میکرد .
    _ شیما اینجایی؟ شیما
    صدای سپیده بود اشکهایم را سریع پاک کردم و رفتم در را باز کردم .
    س _ وای تو اینجایی دختر یه ساعته دارم دنبالت میگردم
    _ آره
    س _ چرا اینجایی؟
    _ سرم درد میکرد اومدم یه کم استراحت کنم ببخشید نگرانت کردم
    س _ حالت خوبه؟
    _ آره خوبم
    س _ راستی دوست دختره کیانو دیدی؟
    _ آره دیدمش
    س _ دختره افاده ای حال آدمو به هم میزنه ، یه مدت نبود از دستش راحت بودیم دوباره برگشته
    _ کجا بوده مگه؟
    س _ رفته بود فرانسه پیش خواهرش ، من نمیدونم کیان چطور تحملش میکنه یه مدت با هم قهر بودن ولی مثل اینکه دوباره آشتی کردن .
    _ واسه چی با هم قهر بودن ؟
    س _ نمیدونم ولی اینقدر اخلاق الهه گنده که هیچکس نمیتونه تحملش کنه .
    صدایی شنیدم ولی متوجه نشدم صدای چه چیزی است .
    _ سپیده تو صدایی نشنیدی؟
    س_ نه چه صدایی؟
    _ من یه صدایی میشنوم
    س_ صدای آهنگو میگی؟
    _ نه
    س_ صدای بچه ها میاد شاید
    _ نه
    دوباره همان صدا را شنیدم گویی کسی فریاد می زد به نظر می آمد دو نفر در حال دعوا هستند . بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون سپیده هم به دنبال من آمد . آنقدر صدای موزیک زیاد بود که دیگر چیزی نمی شنیدم . کمی جلوتر رفتم در اتاق کناری نیمه باز بود صدا از آنجا می آمد . آرام دررا باز کردم پسری اتاق خارج شد و با سرعت از کنار ما فرار کرد نگاهی به داخل اتاق انداختیم برق از کله جفتمان پرید . کیان داشت الهه رو زیر مشت و لگدهایش میکشت . الهه لخت روی زمین افتاده بود و مست بود کمی گریه میکرد بعد میخندید کیان میزد و فحش میداد :
    عوضی میکشمت ، فکر کردی هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی ؟ فکر کردی من نمیفهمم ؟ واسه چی اومدی به من التماس کردی دوباره باهات بمونم؟
    با من میای پارتی بعد با یکی دیگه حالتو میکنی عوضی خودم میکشمت . کیان فریاد میکشید من خشکم زده بود . سپیده به طرف کیان دوید و گرفتش و داد میزد :
    _ ولش کن کشتیش
    من قدرت هیچ حرکتی را نداشتم سپیده پیراهن کیان را میکشید ، داد زد : چرا ماتت برده بیا کمک زورم به کیان نمیرسه
    به خودم آمدم و به سمتشان رفتم . رو به روی کیان ایستادم و دستهایمو از هم باز کردم تا از زدنش جلوگیری کنم ولی کیان منو به گوشه ای پرت کرد محکم خوردم به دیوار و از حال رفتم . صداهایی در گوشم میپیچید ولی چیزی نمی دیدم .
    س_ چیکار کردی عوضی ؟ شیما ااااااا ........ شیمااااااا
    حس کردم روی دستهای مردانه ای قرار گرفتم مثل دستهای پدرم . میدانستم حالم دوباره بد شده فکر کردم مثل همیشه پدرم من را با عجله به سمت ماشین می برد تا قبل از اینکه دیر شود من را به بیمارستان برساند به زحمت چشمهایم را باز کردم تار می دیدم ولی میتوانستم تشخیص بدهم چهره پدرم نیست . چهره برایم آشنا بود کیان بود ولی من تو بغل کیان چه میکردم ؟ .... سپیده گریه کنان پا به پای کیان می آمد . دیگرچیزی نفهمیدم . چشمهایم را که باز کردم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. پرستاری کنار تختم ایستاده بود ظرف چند ثانیه دکتر و چند پرستار دیگر هم اضافه شدند . دکتر پیری با موهای سپید با عینکی که به چشم داشت مرا به یاد پدربزرگم می انداخت من را معاینه کرد و چیزهایی نوشت و به پرستار ها هم دستورات لازم را داد و بعد رو کرد به من و گفت : خیلی شانس آوردی که زنده موندی ، رفتی و برگشتی تو با این وضعیتی که داری باید بیشتر مراقب خودت باشی چند روز مهمون ما هستی بعد مرخص میشی .
    به بخش منتقل شدم بلافاصله پدر و مادرم وارد اتاق شدند . مادرم گریه میکرد و نگرانی در چشمهای پدرم موج میزد . چند روز بعد مرخص شدم و همه چیز دوباره مثل قبل شد با این تفاوت که وضعیتم بدتر از قبل بود . احساس بادبادکی را داشتم که میان آسمان و زمین معلق بوده و تنها نخ نازکی او را به زمین متصل ساخته و از پروازش به دور دستها جلوگیری میکند ، میان مرگ و زندگی دست و پا میزدم و چیزی به نازکی یک نخ مرا به زندگی متصل کرده بود.

    از یاد آوری آن شب تنم میلرزید چقدر کیان عصبانی بود حتی مرا ندید ... نه من ... نه سپیده .... خون جلوی چشمهایش را گرفته بود با مرگ فاصله کمی پیدا کرده بودم ولی هنوز وقتی به یادش می افتادم قلبم برایش می تپید . چقدر برایش بی اهمیت بودم حتی به ملاقاتم نیامد . چرا کسی را دوست داشتم که هیچ ارزشی برایم قائل نبود ؟ حس میکردم تحقیر شدم . اصلا دعوای آن دو نفر به من چه ربطی داشت که دخالت کردم ؟ بغض کرده بودم . تصمیم گرفتم فراموشش کنم برای همیشه ولی نشد بخصوص با تماسی که چند روز بعد برای عذر خواهی گرفت همه اتفاقات این مدت را به فراموشی سپردم و دوباره به رویاهایم پرداختم با این تفاوت که مطمئن بودم کیان با کسی نیست ولی هنوز نمیدانستم آیا مرا دوست دارد ؟
    دوباره به ویلای کیان دعوت شدیم و من هم پذیرفتم که همراهیشان کنم . مثل همیشه آرام گوشه ای نشسته بودم هر کس مشغول کاری بود اینبار یک تازه وارد به جمع ما اضافه شده بود الهام دوست مریم بود برای اولین بار بود می دیدمش دختر خوش برخورد و دوست داشتنی بود و قیافه بانمکی داشت . سبزه بود و ابروهای باریک و بلندی داشت با لب های کوچک و ظریفی که او را خواستنی تر کرده بود . ولی آنچه بیش از هرچیز توجه همه را جلب میکرد اندام بی نقص او بود که زیر پیراهن مشکی و کوتاهش جلوه میکرد . چیزی که مرا آزار میداد توجه بیش از حد کیان به او بود کنارش نشسته بود و با او صحبت میکرد . کاش جای او بودم نمیدانم چرا توان دیدن کیان را کنار آن دختر نداشتم دوباره بغض لعنتی به سراغم آمد میدانستم تا چند لحظه دیگر سرازیر میشوند بلند شدم کسی حواسش به من نبود خودم را به بیرون رساندم . به حیاط رفتم و در میان درختان قدم میزدم اشکهایم صورتم را پوشانده بود و من از همیشه غمگین تر بودم . کسی مرا نمی دید نیازی به پنهان کردن اشکهایم نبود آنقدر گریه کردم که دیگر رمقی نداشتم گوشه ای نشستم و به درختی تکیه دادم زانوهایم را جمع کردم سرم را بر روی زانوهایم قرار دادم . نمیدانستم چه مدت آنجا ماندم زمان و مکان از دستم خارج شده بود حس کردم کسی کنارم ایستاده میدانستم سپیده است حتما طبق معمول نگران شده بود و دنبالم میگشت . میدانستم برای گریه هایم دلیل میخواهد قبل از آنکه بپرسد همه چیز را برایش شرح دادم دلم میخواست با من هم دردی کند و مرا تسکین دهد .
    _ سپیده من خسته شدم دارم عذاب میکشم ، باید فراموشش کنم مگه نه ؟
    منتظر جواب سوالم بودم ولی پاسخی نشنیدم . سرم را بلند کردم ولی به جای سپیده کیان را دیدم که مقابلم ایستاده بود . انتظارش را نداشتم حالا او از درونم خبر داشت آرام بلند شدم و ایستادم هیچ عکس العملی از خود نشان نمیداد فقط به من نگاه میکرد و من زیر نگاهش ذوب میشدم . سرم را به زیر انداختم خجالت میکشیدم نگاهش کنم دستش را به روی صورتم کشید و اشکهایم را با نوازش انگشتانش پاک کرد . آغوشش را برایم باز کرد و من آرام خودم را میان بازوانش جای دادم . دوباره بغضم ترکید اینبار بلند بلند در میان آغوشش گریستم و او سعی در آرام کردن من داشت .
    ک_ آروم باش عزیزم گریه نکن . از اینکه این همه آزارت دادم معذرت میخوام . همیشه فکر میکردم به خاطر اتفاق اون شب از من متنفری فکرشم نمیکردم تو هم منو دوست داشته باشی
    منظورش چی بود از اینکه تو هم منو دوست داشته باشی؟ یعنی او هم مرا دوست داشت؟ حال که همه چیز را میدانست حتی میدانست با یک نگاه عاشقش شده ام برای اولین بار خجالت را کنار گذاشتم و گفتم :
    _ من خیلی دوستت دارم من هیچوقت از تو متنفر نبودم .
    _ منم دوستت دارم عزیزم
    سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم باور کردنی نبود او مرا دوست داشت دوباره سرم را بر روی سینه اش گذاشتم اینبار گریه ام شدیدتر بود .آرام موهایم را نوازش میکرد ولی اشکهای من تمام نشدنی بود پس از مدتها آغوش گرمش نصیبم شده بود آغوشی که مدتها آرزویش را داشتم . کمی آرامتر شدم خودم را از آغوشش بیرون کشیدم دستانش را به دور کمرم حلقه کرد و با هم به سمت ویلا رفتیم و من خود را خوشبخت تر از هر زمان دیگری میدانستم .


  5. Top | #5

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت پنجم :

    به موقعخودم را میرسانم به قرار یادم نمی اید یک بارهم بد قولی کرده باشم نگاهی گذرا بهداخل کافی شاپ می اندازم خلوته اکثر میزها خالی هستند بعضی میزها با زوج های جوانپر شده اند . سر جای همیشگی مینشینم و منتظر میمانم تا بیاید هوا ابری است و باراننم نم میبارد یه قهوه تلخ سفارش میدم به ساعت نگاه میکنم یه ربع از قرارمان گذشتهولی هنوز نیامده است. از انتظار بیزارم در تمام این سالها انقدر منتظر بدست آوردنزندگی دوباره بودم که از هر انتظاری بیزار شدم . بالاخره آمد روبه رویم نشست .
    ک_ سلام خوشگل خودم
    _
    سلام
    ک_ چطوری جیگر؟
    _
    افتضاحم
    ک_ چرا؟
    _
    واسه اینکه یه ربعه منو اینجا کاشتی.
    ک_ شرمنده ببخشید
    دیگه کشش ندادم خستهو بی حوصله ام میخواهم همه چیز زودتر تمام شود. دلم بیشتر از همیشه گرفته .
    ک_ چی شده خیلی گرفته ای؟
    _
    چیز مهمی نیست
    ک_ اگه مهم نبود من الان اینجا نبودمحتما اتفاق مهمی افتاده که منو کشوندی اینجا چون سابقه نداره منو که این همه کارسرم ریخته بکشی بیرون اونم بدون قراره قبلی.
    راست میگفت اتفاق مهمی افتاده بودولی نه حالا خیلی وقته .
    ک_ با من حرف بزن عزیزم . چرا اینقدر کلافه ای؟
    _
    میخوام تمومش کنم
    ک_ چیو؟
    _
    این بازیه مسخره ای که شروع کردیم
    ک_ کدومبازی؟
    _
    منظورمو خیلی خوب میفهمی پس منو نپیچون
    ک_ اتفاقا اصلا متوجه منظورتنمیشم
    _
    میخوام همینجا هرچی بینمون بوده تموم بشه.
    ک_ بوده؟ مگه الاننیست؟
    _
    از حالا دیگه نه ! هیچی نیست
    عصبانی بود مثل مار به خودشمیپیچید
    ک_ به همین سادگی؟
    _
    ساده نیست اولش سخته ولی کم کم عادت میکنی
    ک_ باز دوباره شروع نکن
    _
    چرا؟
    ک_ چون دوست ندارم ، نمیخوام چیزی بشنوم
    _
    ولیمن میخوام حرف بزنم . باید بدونی من دیگه خسته شدم نمیخوام به پای من بسوزی زندگیواسه من شبیه یه باتلاق شده که هر چی برای نجات خودم بیشتر دست و پا میزنم بیشترفرو میرم
    _
    ببین تمومش کن باشه؟ هزار بار این حرفارو شنیدم جواب من همونیه کهقبلا گفتم من حاضر نیستم از دست بدمت اینو بفهم ..... من کار دارم باید برم
    بلند میشه و کیفشو بر میداره و با سرعت از کافی شاپ خارج میشه منم بلند میشم و دنبالش راه می افتم سعی میکنم بهش برسم ولی اون با سرعت داره میره قدم هایمو سریعتر میکنم ولی فایده نداره . باران شدید شده بود خیس شدم و از این خیس شدن بیزار بودم داشت سوار ماشین میشد دویدم تا بهش برسم با اینکه نباید ولی این کاررا کردم بهش رسیدم ولی دیگه نفسم بالا نمی آمد قلبم داشت از جا کنده میشد . درد عمیقی میان قفسه سینم پیچیده بود . با دیدن من پیاده شد ترسیده بود زیر بغلم را گرفت و در سمت راست را باز کرد و من روی صندلی جلوی ماشین جای گرفتم . مرگ را جلوی چشمهایم می دیدم با تمام وجود حسش کردم . با صدایی که به سختی از حنجره ام خارج میشد گفتم : قرصام .
    کیفم را با عجله میگشت آن را برگرداند و تمام وسایلش ریخت بیرون و از بین وسایلم قرصهایم را پیدا کرد و به من داد . چند دقیقه گذشت حالم بهتر شد . کنارم نشسته بود و سرش روی فرمان ماشین قرار گرفته بود . در را باز کردم و خواستم از ماشین پیاده شوم سرش را بلند کرد دستم را کشید .
    ک_ کجا داری میری؟
    _ خونه
    ک_ با هم میریم . خودم میرسونمت
    _ تو که داشتی تنها میرفتی میتونی بری من خودم میرم
    ک_ با این حالت؟
    _خوبم
    ک_ لج نکن شیما میدونی از لج بازی بدم میاد من اون موقع عصبانی بودم
    با نگرانی به من نگاه میکرد . هنوز دوستش داشتم روز به روز علاقه ام بیشتر میشد ولی باید تمام میکردم به خاطر خودش ، من نمیخواستم اسیر من باشد او حق داشت زندگی بهتری داشته باشد.
    ک_ تو چرا مواظب خودت نیستی ؟ واسه چی دوییدی؟
    _ دوییدم به تو برسم
    ک_ فکر کردی بدون تو میرم؟ فقط اومدم تو ماشین نشستم تا یه کم آروم بشم .
    دستهایم رامیان دستهایش گرفت . دستهایم یخ کرده بود به سمت لبهایش برد و خواست آنها را ببوسد که دستهایم را از دستش جدا کردم. با تعجب به من نگاه میکرد باور نمیکرد دستهایم را از او دریغ کرده باشم .
    ک_ شیما این کارو نکن . خودتو ازم نگیر تو که میدونی بدون تومیمیرم .
    _ کیان چشمهایتو باز کن من و تو نمیتونیم با هم بمونیم
    ک_ آخه چرا؟
    _ هزار بار بهت گفتم
    ک_ ولی من قانع نشدم
    _ وضعیت منو که میبینی ، تو که از همه چی خبر داری اینطوری نمیشه ادامه داد کیان تا کی میخوای صبر کنی؟ تا کی میخوای منتظر بمونی . شاید هیچوقت قلبی واسه من پیدا نشه من فرصت زیادی ندارم چقدر دیگه میخوای صبر کنی؟ دو سال با من بودن بس نیست ؟ بهتره فراموشم کنی و با یه دختر مناسب ازدواج کنی .
    ک_ نه دو سال بس نیست میخوام همیشه پیشم باشی چشمهای من غیر از تو کسی رو نمیبینه .
    _ فایدش چیه؟ میخوای منو عذاب بدی؟ من نمیتونم یه زندگیه عادی داشته باشم من نمیتونم بچه دار بشم من توان هیچ کاری را ندارم .
    سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم ولی فایده نداشت عصبی بودم و این واسم زهر بود .
    _ ببین شیما تو هر چی میخوای بگو ولی من ولت نمیکنم تا آخر عمرم به پات میشینم پس این فکرای مسخره رو بریز دور اگه قراره تو مال من نباشی نمیخوام هیچکس مال من باشه ، تو باشی یا نباشی ، منو دوست داشته باشی یا نداشته باشی من نه به دختر دیگه ای فکر میکنم نه کسی را غیر از تو میخوام این حرف آخر منه. فهمیدی؟
    صدایش میلرزید منتظر یه تلنگر بود تا اشکاش سرازیر بشه ولی سعی میکرد جلوی آنها را بگیرد . با همان بغضی که در صدایش بود ادامه داد :
    ک_ اگه منو دوستم نداری یا از دستم خسته شدی اون دیگه میل خودته من جلوی رفتنتو نمیگیرم ولی بدون دوستت دارم واسه همیشه و هر وقت پشیمون شدی میتونی دوباره برگردی .
    _ کیان این چه حرفیه میزنی؟
    ک_ دوستم داری؟
    _ معلومه دوستت دارم
    ک_ منم دوستت دارم . دیگه هیچوقت حرفی از رفتن نزن باشه ؟
    _ باشه
    مرا نزدیک خانه پیاده کرد و خودش رفت . کلید را انداختم و وارد خانه شدم ولی کسی نبود هنوز مامان و بابا سر کار بودند. به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم . هنوز قلبم کمی درد میکرد . صدای گوشیم بلند شد کیان بود نگرانم بود حالم را پرسید و بهش اطمینان دادم که خوبم نمیتوانست زیاد صحبت کند برگشته بود شرکت و کار داشت . به سقف اتاقم خیره شده بودم و به فکر فرو رفتم . باید تمام میکردم چرا اینطور شد ؟ اشتباه کردم . دوباره کم آوردم باید جلوی کیان مقاومت میکردم من دارم بدبختش میکنم ، کیان نمیفهمه من که میفهمم . با صدای مامانم چشمهایمو باز کردم .
    _ شیما .... شیما
    در اتاقم باز شد .
    _ پاشو تنبل خانوم چقدر میخوابی مامان جان .
    کش و قوسی به خودم دادم و بلند شدم .
    _ سلام
    _ سلام بیا شام بخور
    _ مگه ساعت چنده؟
    _ نه و نیم
    پنج ساعت خوابیده بودم . وقتی قرص میخوردم زیاد میخوابیدم چون بعضیاشون آرام بخش بودن . بابا هم اومده بود . به پدرم سلام کردم و رفتم دستشویی یه آبی به صورتم زدم و رفتم تو آشپزخونه . بوی قرمه سبزی همه جارو برداشته بود. عاشق قرمه سبزی بودم ، کنار پدرم نشستم و مشغول شدم . بعد از شام میز را جمع کردم و ظرفها رو شستم . مشغول ظرف شستن بودم که مامانم اومد تو آشپزخونه .
    م_ شیما یادت نره قرصاتو بخوری
    _ باشه
    م_ فردا صبح بیدارت کنم؟
    _ نه فردا کلاس ندارم
    م_ باشه عزیزم شب بخیر
    _ شب بخیر
    خونه ما ساعت یازده خاموشی بود . پدر و مادرم هر دو کارمند بودن از صبح ساعت هفت از خانه خارج میشدند و ساعت هشت بازمیگشتند . منم که یا دانشگاه بودم یا تنها در خانه ، به تنهایی عادت کرده بودم چون از وقتی یادم می آید همیشه اینگونه بوده ، یک زندگی معمولی داشتیم . از زمانی که به دنیا امدم ناراحتی قلبی داشتم و روز به روز اوضاع بدتر میشد بخصوص حالا که در نوبت پیوند بودم . چه انتظار سختی اینکه منتظر باشی تا کسی بمیرد و تو قلبش را تصاحب کنی .... یا اینکه هر لحظه منتظر باشی تا قلبت از کار بیفتد و این یعنی مرگ تدریجی .علاقه ای به زندگی نداشتم از مرگ نمیترسیدم ولی دلم میخواست تکلیفم مشخص باشد ، زندگیم داشت فلج میشد . دلم یک زندگی عادی میخواست مثل همه آدمای دنیا توقع زیادی نبود .
    به اتاقم رفتم کتابی برداشتم و شروع کردم به خواندنش ، خوابم نمیبرد . چند صفحه ورق زدم ولی حوصله خواندن نداشتم کتاب را بستم سر جایش گذاشتم . اس ام اس برایم آمد گوشی را برداشتم کیان بود نوشته بود :بیداری؟ جوابشو دادم ، چند دقیقه بعد زنگ زد .
    _ سلام
    ک_ سلام عزیز دلم . چطوری گلم حالت خوبه؟
    _ خوبم مرسی
    ک_ دوباره که حالت بد نشد؟
    _ نه
    ک_ فردا چه کاره ای؟
    _ هیچی خونم
    ک_ میام دنبالت با هم بریم بیرون
    _ نه
    ک_ چرا؟
    _ حوصله بیرون اومدن ندارم
    ک_ میریم خونه من
    _ میدونی که اونجا نمیام
    ک_ بالاخره که باید بیای ، اونجا خونه تو هم هست نمیخوای ببینی چطوریه ؟ شاید نپسندیدیش و خوشت نیاد
    _ باشه یه وقت دیگه
    ک_ تو هنوز باورت نشده
    _ چیو؟
    ک_ اینکه مال منی
    _ من اینقدر فرصت ندارم که بخوام مال کسی بشم
    ک_ میشه اینقدر حرفهای نا امید کننده نزنی ؟
    _ امیدی وجود نداره
    ک_ شیماااااااااااا ......
    _ بله؟
    ک_ به زندگی فکر کن ، به اینکه مال منی ، به با من بودن فکر کن ، به اینکه با هم خوشبخت میشیم
    _ نمیتونم
    ک_ چرا؟
    _ چون خوشبختی وجود نداره
    ک_ خوشبختی وجود داره فقط باید حسش کنی
    _ تو دو قدمی مرگ نمیشه خوشبختی را حس کرد ، خوشبختی وجود داره ولی نه تا وقتیکه تکلیفت مشخص نیست ، خوشبختی واسه من که باید منتظر مرگ کسی باشم تا با مرگش زندگی را به من هدیه کنه معنایی نداره
    ک_ هیچکس نمیدونه تا کی زنده است و چقدر زندگی میکنه . یه وقت به خودت میای میبینی پیر شدی و هیچ اتفاقی واست نیفتاده و هنوز زنده ای ولی خیلی از اونایی که انتظار مرگ را ندارن و به آینده امیدوارند زندگیشون به پایان میرسه .
    _ من فکر نمیکنم بیشتر از یکی دو سال دیگه زنده بمونم .
    ک_ این حرفو نزن شیما ! بهت قول میدم زنده میمونی خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنی.
    _ نمیدونم این بحث ها فایده نداره چون من قانع نمیشم
    ک_ خیلی خوب فردا صبح میام دنبالت دلم نمیخواد نه بشنوم . خدافظ
    بدون اینکه جوابمو بشنوه قطع کرد . کم کم چشمهایم سنگین شد و خوابم برد .



  6. Top | #6

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت ششم :

    صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم . به ساعت نگاه کردمساعت هنوز هشت نشده بود با صدای خواب آلودی جواب دادم
    _
    سلام
    ک_ سلام تو هنوزخوابی؟
    _
    آره چطور مگه؟
    ک_ پاشو حاضر شو این پایین منتظرتم
    با این حرفشخواب از سرم پرید
    _
    کجایی؟
    ک_ دم خونتون
    _
    اینجا اومدی چیکار؟
    ک_ اومدمدنبالت . زود باش بیا
    _
    کی به تو گفت بیای اینجا؟
    ک_ قرار نبود کسی بگه خودمخواستم پس اومدم.
    _
    از دست تو..... برو سر کوچه وایسا تا بیام
    ک_ نخیر همینجامیمونم تا بیای
    _
    اذیت نکن یه وقت کسی میبینه بد میشه
    ک_ هیچکس نمیبینهاگریه وقتم ببینن بد نمیشه زود باش منتظرتم
    دوباره بی خداحافظی قطع کرد و منبلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و سریع حاضر شدم رفتم پایین . تو ماشین منتظرمنشسته بود ، سریع سوار شدم .
    _
    سلام
    ک_ سلام جیگرم صبحت بخیر
    _
    زود باشراه بیفت تا کسی منو ندیده
    ک_ چشم خانومم
    ماشین را روشن کرد و خیلی سریع دورشدیم .
    ک_ خوب چه خبر؟
    _
    خبری نیست
    ک_ خوش میگذره؟
    _
    نه بابا تو همدلت خوشه
    ک_ چرا خوش نباشه وقتی عروسکی مثل تو کنارمه
    دستمو توی دستهایش گرفتو بوسید . عادت همیشگی اش بود ، همیشه وقتی منومیدید دستمو میبوسید . آسمون مثلدیروز ابری بود ، داشتم از شیشه ماشین به آسمون نگاه میکردم و تو عالم خودم بودم . خیابونا خلوت بود جلوی یه آپارتمان نگه داشت و دستمو دوباره توی دستش گرفت .
    ک_ رسیدیم عزیزم
    _ به کجا؟
    ک_ خونمون .
    خودش پیاده شد و اومد درو واسه من باز کرد ولی من همینطور توی ماشین نشسته بودم و حرکتی نمیکردم .
    ک_ پس چرا پیاده نمیشی؟
    _ من که گفتم نمیام
    ک_ یعنی چی؟
    _ همین که گفتم . سوار شو بریم
    ک_ شیما اذیت نکن
    _ من اذیت میکنم یا تو ؟ من که گفتم نمیام
    ک_ میای
    _ نمیام
    ک_ وقتی میگم میای یعنی میای . پیاده شو
    _ پیاده نمیشم
    ک_ شیما نرو رو اعصاب من
    _ این تویی که داری اعصاب منو خورد میکنی
    ک_ حداقل پیاده شو یه نگاهی بهش بنداز .
    _ نمیخوام
    ک_ به درک که نمیخوای . چه فکری کردی که نمیای؟ فکر کردی میخوام بلایی سرت بیارم؟ آره ؟
    سکوت کردم ، داشت سرم داد میزد و من لال شده بودم خیلی عصبانی بود .
    ک_ چرا جواب منو نمیدی ؟ واقعا در مورد من چنین فکری کردی؟ من که بهت گفته بودم تا نخوای حتی بهت دست نمیزنم ، گفتم یا نگفتم؟
    آروم و با ترس جواب دادم
    _ گفتی
    ک_ تا حالا دست از پا خطا کردم ؟
    باز هم سکوت کردم
    ک_ با توام جواب منو بده لعنتی ... پرسیدم دست از پا خطا کردم؟
    _ نه
    ک_ پس چه مرگته؟ تو حتی یه ذره به من اعتماد نداری . خاک بر سر من ، با چه ذوقی این خونه را خریدم ، با چه ذوقی وسایلشو چیدم اونوقت تو حتی حاضر نیستی یه نگاه بهش بندازی
    اینو گفت و در ماشینو بست و وارد آپارتمان شد . دلم واسش سوخت ، خیلی بد برخورد کرده بودم ، باید از دلش در میاوردم . حالم خوب نبود قلبم داشت درد میگرفت از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمان رفتم .
    سوار آسانسور شدم میدانستم آپارتمان در طبقه پنجم قرار دارد تعریفش را زیاد شنیده بودم ولی یک بارهم نرفته بودم ببینم و هر بار به بهانه ای از رفتن سر باز زده بودم .
    دم در که رسیدم به سختی نفس میکشیدم . فشار عصبی زیادی را تحمل کرده بودم و باعث شده بود حالم بد شود . در زدم با دیدن من تعجب کرد ، وارد خانه شدم ولی چشمهایم جایی را نمی دید.
    ک_ چرا رنگت پریده؟ چی شدی شیما ؟
    _ هیچی
    ک_ ببرمت دکتر؟
    _ نه خوبم
    توان ایستادن رو پاهایم را نداشتم احساس ضعف میکردم همانجا دم در نشستم . کیان بغلم کرد و روی مبل خواباند و برایم آب قند درست کرد به زور کمی خورم فشارم پایین بود حالم بهتر شد قرصهایم را از کیفم در آوردم و خوردم . کیان کنارم نشسته بود و با نگرانی به من نگاه میکرد .
    ک_ معذرت میخوام همش تقصیر من بود غلط کردم شیما
    _ این حرفو نزن عزیزم . تو که دیگه باید عادت کرده باشی من همیشه همینم تقصیر تو نیست
    ک_ من نباید سرت داد میکشیدم
    _ تقصیر منم بود فراموشش کن باشه؟
    لبخند روی لبهای هردومون نقش بست . آروم لبهامو بوسید .
    ک_ نمیخوای یه نگاهی به خونه بندازی؟
    نگاهی به دور و برم انداختم . آپارتمان نسبتا بزرگی بود ، یه آپارتمان دوبلکس بود . حال و پذیرایی و آشپزخانه پایین بود. با احتیاط از پله ها رفتم بالا سه تا اتاق خواب و حال کوچکی بالای پله ها بود . کیان در یکی از اتاقها را باز کرد
    ک_ خوب اینم اتاق خوابمون چطوره؟
    وارد اتاق شدم . یه تخت دو نفره یه طرف اتاق قرار داشت و یه کمد دیواری روبه روش بود . تقریبا همه وسایل اتاق قرمز بود . پنجره ای رو به بیرون داشت که با پرده های زرشکی پوشیده شده بود پرده ها با روتختی ست شده بود . پرده ها را کنار زدم و پنجره را باز کردم . باران نم نم میبارید ، پنجره را بستم و دوباره نگاهی به اتاق انداختم . کیان روی تخت نشست
    ک_ چطوره؟ خوشت میاد؟
    _ عالیه . همش سلیقه خودته؟
    ک_ اوهوم
    _ نمیدونستم اینقدر با سلیقه ای
    ک_ ما اینیم دیگه
    _ خوب حالا نمیخواد اینقدر خودتو تحویل بگیری
    از اتاق رفتم بیرون و تو حال روی مبل نشستم ، کیان از اتاق خارج شد و در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت :
    ک _ چی شد؟ چرا در رفتی؟
    _ من در نرفتم
    ک_ پس چرا اومدی پایین
    _ خوب اتاق رو دیدم دیگه اونجا کاری نداشتم
    ک_ آهان
    به آشپزخانه رفت و با دو چایی برگشت و رو به روی من نشست یه چایی گذاشت جلوی من و یکی هم خودش برداشت .

    زل زده بود به من و نگاه میکرد ، از نگاهش فهمیدم حرفی برای گفتن دارد ولی در گفتنش تردید دارد بهمین خاطر خودم سر صحبت را باز کردم .
    _ گوش میکنم بگو
    حواسش به من نبود
    ک_ چیزی گفتی؟
    لبخند زدم و گفتم : منتظرم تو حرف بزنی
    ک_ چی بگم؟
    _ همونی که تو دلته و نمیدونی بگی یا نه
    ک_ از کجا فهمیدی؟
    _ ما اینیم دیگه
    ک_ حالا دیگه ادای منو در میاری بچه پررو؟
    _ میگی یا نه؟
    ک_ راستش میخواستم بگم .....
    هنوز تردید داشت ، حرفشو خورد




  7. Top | #7

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هفتم :


    هنوز تردید داشت ، حرفشو خورد
    _
    بگو
    ک_ میخوام بیامخواستگاریت
    با شنیدن حرفش هل کردم و چایی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم . کیاندستپاچه شد اومد کنارم و با دستش میزد به پشتم . سرفه هایم تموم شد بهش اشاره کردمنزنه و اونم دست از کارش کشید .
    ک_ حالت خوبه؟
    _
    آره
    ک_ چی شد یهدفعه؟
    _
    چایی پرید تو گلوم
    ک_ معلومه خیلی از شنیدن حرفم ذوق کردی
    _
    لوسنشو
    خندید و دستهایم را میان دستهایش گرفت . انگار که چیزی یادش آمده باشد سریعاز کنارم بلند شد و به اتاق خواب رفت و چند لحظه بعد برگشت و دوباره نشست کنارم . دستش را دور کمرم حلقه کرد . کمی خودم را جا به جا کردم تا از بغلش بیرون بیایم .
    _
    دستتو بردار کیان
    ک_ لوس نشو جیگر من
    روی گونه ام را بوسید و دستش رااز روی کمرم برداشت و روبه رویم نشست و جلوی پاهایم زانو زد و جعبه کوچکی را بازکرد و رو به روی من نگه داشت . درون جعبه حلقه زیبایی قرار داشت .
    ک_ با منازدواج میکنی؟
    گیج بودم ، همه این اتفاقات خیلی سریع بود و من هنوز نتوانستهبودم در ذهنم تجزیه و تحلیل کنم اولش فکر کردم یه شوخیه یا مثل همیشه میخواد ازآینده درخشانمان صحبت کند ، همیشه حرفهایش به ازدواج ختم میشد قرار بود با همازدواج کنیم ولی نه به این زودی از کیان خواسته بودم مدتی صبر کند او هم پذیرفتهبود . همینطور داشت به من نگاه میکرد و منتظر جواب من بود.
    _
    کیان ما قبلاحرفامونو با هم زدیم مگه نه؟
    ک_ نه فقط تو حرفاتو زدی من دیگه نمیتونم صبر کنم
    _
    پس به فکر یه دختر دیگه باش چون من نمیخوام ازدواج کنم
    ک_ شیما بچه نشودیگه از این موقعیت ها گیرت نمیاد خیلی کم پیش میاد من اینقدر خر بشم
    از حرفشخندم گرفت
    ک_ نخند من دارم جدی حرف میزنم
    _
    کاملا از حرفاتون مشخصه چقدر جدیهستین
    ک_ شیما دستم خشک شد نمیخوای اینو بگیری؟
    جعبه را از دستش گرفتم وگذاشتم روی میز کیان با تعجب نگاهم کرد.
    ک_ عزیزم جای حلقه تو انگشت دوم دست چپهنه روی میز
    _
    پاشو کیان این مسخره بازیا رو بذار کنار .
    ک_ یعنی چیشیما؟
    _
    یعنی من نمیخوام ازدواج کنم
    ک_ چرا؟
    _
    چرا نداره
    ک_ منونمیخوای مگه نه؟ اون از رفتار دیروزت که میخواستی همه چیزو تموم کنی اینم از امروزباید میدونستم دیگه منو نمیخوای . واست تکراری شدم نه؟
    _
    این چه حرفیهمیزنی؟
    ک_ پس مشکل تو چیه؟
    _
    مشکل من اینه که تو منو درک نمیکنی . من هر لحظهدارم به مرگ نزدیکتر میشم اونوقت تو حرف از ازدواج میزنی ؟
    ک_ اولا که تو نمیمیری من بهت قول میدم ثانیا این قضیه چه ربطی به ازدواج داره ؟
    _
    من هنوزتکلیفم با خودم مشخص نیست ......
    اشک پشت پرده پلکهایم جمع شده بود فقط منتظراشاره کوچکی بود تا سرازیرشود ولی نمیخواستم جلوی کیان گریه کنم نمیخواستم ضعف مراببیند . کنارم نشست و سرش را روی شانه نحیفم قرار داد.
    ک_ یه سوال ازت میپرسم میخوام راستشو بهم بگی . قول میدی راستشو بگی؟
    _ تا حالا از من دروغ شنیدی؟
    ک _ آره
    با تعجب گفتم : کی ؟
    ک _ وقته گل نی
    _ مسخره ...... شوخیت گرفته ؟
    خندید و گفت : حال میده سر به سرت بذارم
    _ خوب بگو ... چی میخواستی بپرسی
    کمی خودش را جمع و جور کرد و با لحن جدی گفت :
    _ شیما تو هنوزم منو دوست داری؟
    از سوالش خندم گرفت.
    _ حالا فکر کردم چی میخوای بپرسی
    سرشو از روی شانه ام بلند کرد و به چشمهایم خیره شد
    ک_ جدی گفتم تو اصلا منو میخوای؟ منو دوست داری؟
    _ معلومه خره من دوستت دارم
    ک_ پس همین پنج شنبه میام خواستگاری نه بیاری من میدونم و تو
    هر چند هنوز راضی نشده بودم ولی رضایت دادم چون دوستش داشتم ، کنارش احساس آرامش میکردم دلم میخواست همیشه کنارم باشد شاید تنها امید زندگی ام بود ، دلم میخواست تمام لحظه هایم را با کیان بگذرانم ، دلم میخواست تنهایی ام را با حضور گرمش پر کنم دلم میخواست در آغوشش بمیرم . سرم را گذاشتم روی شانه اش هردو ساکت و آرام نشسته بودیم کیان دستش را رو دستم گذاشت و نوازش میکرد .
    _ کیان
    _ جانم؟
    _ دلم میخواد تو بغلت بمیرم کنار تو احساس آرامش میکنم دیگه از هیچی نمیترسم
    _ این چه حرفیه گلم ؟ من و تو تازه میخواهیم زندگیمونو شروع کنیم پس بهتره از مردن حرفی نزنیم
    سرم را از روی شانه اش بلند کردم صورتش را به سمت من برگرداند ودستهایش دور کمرم حلقه شد
    _ کیان اگه من بمیرم تو چیکار میکنی ؟
    انگشت اشارش را آرام روی لبهایم قرار داد
    _ هیسسس ، دیگه چیزی نگو
    و من با اشاره او سکوت کردم و کیان بوسه ای رو پیشانی ام نهاد .
    با هم رفتیم بیرون کمی خرید کردیم و نهارو از بیرون خریدیم و رفتیم خونه خوردیم . بعد از نهار نشستیم پای فیلم و ساعت چهار کیان منو رسوند نزدیک خونه . طبق معمول کسی خونه نبود ، رفتم تو اتاقم باز من بودم و تنهایی ، من بودم و اتاقم ، من بودم و نا امیدی ، دلم گرفته بود . دوباره بغض لعنتی اومده بود سراغم روی تختم دراز کشیدم و دوباره به سقف اتاق خیره شدم انگار یکی داشت از اون بالا به من نگاه میکرد انگار سقف دوتا چشم داشت که به من زل زده بود .
    _ چیه ؟ به چی نگاه میکنی؟ تا حالا بدبخت ندیده بودی؟
    نمیدونستم با کی حرف میزنم ، دیوونه شدم آره دیوونه شدم . من از جدایی حرف میزنم اون از ازدواج ، من از مرگ میگم اون از زندگی ، من گریه میکنم اون میخنده ، من ناامیدم و اون امیدوار . ما هیچ نقطه اشتراکی نداریم ولی یه نقطه اشتراک وجود داره ما همدیگرو دوست داریم اما عشق کافی نیست .
    صبح مامانم منو بیدار کرد امروز تا بعد از ظهر کلاس داشتم ولی تمرکز نداشتم زودتر برگشتم خونه قرار بود مادر کیان امشب تماس بگیره و قرار خواستگاری را بذاره دل توی دلم نبود . بالاخره شب شد مامان و بابا اومدن و من به اتاقم پناه بردم . صدای زنگ تلفن بلند شد حسم میگفت مادر کیان . ده دقیقه ای با هم صحبت کردند و من از حرفاشون هیچی نفهمیدم . بعد از اینکه قطع کردن مامانم شماره گرفت و شروع به حرف زدن کرد و نفهمیدم چه کسی آن سوی خط است ولی راجع به خواستگاری بود یه ساعت بعد مامانم به اتاقم آمد مثل همیشه بی مقدمه گفت :
    _ قراره واست خواستگار بیاد
    واسه اینکه مامانم شک نکنه مثل همیشه گفتم : مامان شما که میدونید من نمیخوام ازدواج کنم
    _ ولی این فرق میکنه
    _ چه فرقی میکنه؟
    _ مامان سپیده معرفیشون کرده . زنگ زدم بهش خیلی ازشون تعریف میکرد میگفت خانواده خیلی خوبی هستن
    _ باشه حالا ببینم چی میشه
    _ پنج شنبه میان خودتو آماده کن
    مامان از اتاق رفت بیرون و من سریع شماره کیان رو گرفتم
    _ الو
    _ سلام کیان
    _ سلام جیگر من
    _ مامانت به مامانم چی گفته؟
    _ چطور مگه؟
    _ قضیه مامان سپیده چیه؟
    _ آهان اونو میگی؟
    _ آره دیگه
    _ هیچی ، تو گفتی نمیخوای مادر پدرت بفهمن ما با هم دوستیم منم به مامانم گفتم بگه که مامان سپیده شمارو معرفی کرده ، همین
    _ که اینطور

    مامان سپیده از رابطه من و کیان خبر داشت خیلی مهربون بود و هوای مارو داشت . سپیده هم خیلی با مادرش راحت بود و مادرش را همیشه در جریان کارهایش میذاشت شاید چون سپیده پدر نداشت و مادرش سعی کرده بود هم پدر باشه هم مادر به بچه هایش خیلی نزدیک شده بود و با اونا خیلی صمیمی بود .
    بالاخره پنج شنبه از راه رسید و من دل توی دلم نبود . یه کت شلوار آبی ملایم پوشیدم و یه شال سفید سرم کردم و آرایش ملایمی کردم . ساعت نه بود که از راه رسیدن کیان همراه پدر و مادر و خواهرش اومده بود . کیان غیر از این خواهرش یه برادر متاهل داشت که ایران نبود. جلسه اول بیشتر جلسه معارفه بود تا خانواده ها بیشتر آشنا بشن به همین دلیل بیشتر صحبت های معمولی رد و بدل میشد و پدر کیان در مورد شغل کیان و تحصیل و این جور چیزها حرف زد . منم چایی ریختم و به همه تعارف کردم و کنار مادرم نشستم . در پایان هم پدرم گفت باهاتون تماس میگیریم و همه چیز تموم شد . بابا و مامان هر دو راضی به نظر میرسیدند ولی پدر گفت باید تحقیق کنه و بعد از چند روز نظرشو اعلام کرد گفت : نه ..........








  8. Top | #8

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هشتم :


    باورم نمیشد همه چیز داشت خراب میشد اون که اول راضی بو پس چرا اینطوری شد . تنها دلیلشم این بود که ما با هم تفاوت داریم اونها از یه طبقه دیگه هستن و ما از یه طبقه دیگه . وضع ما بد نبود خوب بود ولی خانواده کیان خیلی پولدار بودن و این تنها بهانه پدر برای مخالفت بود . میگفت فرهنگمون با هم فرق میکنه ، از یه طبقه نیستیم و ...... بیشتر به دنبال بهانه بود ولی دلیلش را نمیدانستیم . مامانم نتوانست کاری کند اصرارهای منم بی فایده بود . در اتاقم را قفل کردم و اعتصاب غذا کردم ولی بی فایده بود پدرم وقتی حرفی میزد امکان نداشت نظرش تغییر کند و من مستاصل شده بودم .
    از خانه بیرون آمدم دلم گرفته بود میخواستم به کیان زنگ بزنم ولی میدانستم تو شرکت سرش آنقدر شلوغ است که حتی فرصت حرف زدن ندارد ، تصمیم گرفتم به خانه ای که خریده بود بروم کلیدش را به من داده بود تا هروقت دوست داشتم به آنجا بروم . کلید را انداختم و وارد خانه شدم صدای صحبت دو نفر به گوشم خورد آرام وارد خانه شدم دو نفر در آشپزخانه بودند چهره کیان را دیدم ولی آن دیگری مشخص نبود ولی صدای یک زن را میشنیدم به نظرم کیان داشت با زنی حرف میزد چقدر این صدا برایم آشنا بود نزدیکتررفتم حالا چهره آن زن را می دیدم عرق سردی روی بدنم نشست باورم نمیشد سپیده اینجا چه کار میکرد نزدیکتر رفتم نگاه کیان به من افتاد با دیدن من جا خورد انتظار نداشت مرا اینجا ببیند با تعجب گفت : شیما تو اینجا چیکار میکنی؟

    توان هیچ حرکتی را نداشتم آب دهانم خشک شده بود حتما رنگم همپریده بود صدایی از پشت سرم شنیدم .
    _
    سلام شیما خانوم
    برگشتم آرش پشت سرمایستاده بود نفس راحتی کشیدم شانس آوردم حرفی نزدم وگرنه آبرویم می رفت نمیدانمچطور برای لحظه ای توانستم چنین تصورزشتی را در مورد عزیز ترین کسم و بهترین دوستمداشته باشم از خودم خجالت میکشیدم .
    سپیده با دین من به طرفم آمد و گفت : شیماتو اینجا چیکار میکنی مارو بگو که میخواستیم سورپرایزت کنیم
    خندیدم نمیدانستمچه خبر است اینها چرا اینجا جمع شده اند . کیان هم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : خوب بچه ها برنامه یه کم عوض شد .
    _
    به منم بگید بفهمم اینجا چه خبره؟
    _
    یهکم صبر کنی خودت میفهمی خانومم ، بچه ها راه بیفتید .
    _
    کجا میخواهیم بریم؟
    _
    میریم لواسون
    _
    اونجا واسه چی؟
    _
    خودت میفهمی عسلم
    تمام مدت فکر میکردم چهخبره ولی به نتیجه ای نمیرسیدم تا اینکه به ویلا رسیدیم . از در که وارد شدم همهبچه ها جمع بودن و با هم سرود تولدت مبارک را میخواندند . تازه یادم افتاد امروز پابه این دنیا گذاشته ام کاش به دنیا نمی آمدم آنقدر از این روز بیزار بودم که هیچگاهآن را به خاطر نمی سپردم ولی برای اولین بار به خاطر امروز خوشحال بودم اینکه عشقمبه یاد من بوده و برایم جشن گرفته است حس زندگی به من میداد . کیان مرا در آغوشکشید و تولدم را تبریک گفت و زنجیر پلاتینی را به عنوان هدیه تولدم داد . برای چندساعت تمام غصه های زندگی ام را دور ریختم و به شادی در کنار دوستانم و تنها عشقزندگی ام پرداختم . چند ساعت بعد همه رفتند و من و کیان تنها شدیم مشغول مرتب کردنآنجا بودم کیان روی یکی از مبل ها ولو شده بود و سیبی را برداشته بود و گاز میزد وبه من خیره شده بود .
    _
    بی حیا مگه خودت ناموس نداری به دختر مردم زل زدی داریبا نگاهت میخوریش؟
    از روی مبل بلند شد و به سمتم آمد .
    _
    دختر مردم چیه ؟ اینجیگر منه ، عشق منه
    من را روی دستهایش بلند کرد
    _
    منو بذار زمین داری چیکارمیکنی؟
    لبهایشو روی لبهایم گذاشت و آرام بوسه ای بر لبهایم نشاند و مرا به سمتاتاق خواب برد و روی تخت خواباند و خودش نیز کنارم خوابید . یک دستش را زیر سرمگذاشته بود و با دست دیگرش موهایم را نوازش میکرد . گرمای وجوش را حس میکردمچشمهایم را بستم و در آغوشش خزیدم .
    _
    کیان
    ک _ جانم؟
    _
    اگه پدرم راضینشه چیکار کنیم؟
    ک _ راضی میشه
    _
    اگه نشد چی؟
    ک _ به این چیزها فکر نکن ،میدونی چقدر آرزو داشتم اینجوری بغلت کنم و کنارت بخوابم
    _
    کیان تو چقدر دوستمداری؟
    ک _ خیلی زیاد
    برق از کله ام پرید سعی کردم از زیرش بلند بشم ولی وزنکیان خیلی زیاد بود وحشت همه وجودم را پر کرده بود زبانم بند آمده بود و قدرت تکلمنداشتم اشک توی چشمهایم جمع شده بود و یک قطره اشک از گوشه چشمم به پایین چکید . باور نمیکردم بخواهد با من چنین کاری کند آن هم قبل از ازدواج . شوک بدی به من واردشده بود مغزم از کار افتاده بود .
    ک_ خیلی خوب عزیزم آروم باش کاریت ندارم ....... شیما داری گریه میکنی؟ نترس عزیزم ... خوشگلم ... من کاری نمیخوام بکنماینقدر ترسیدی تا تو نخوای هیچ کاری نمیکنم
    از روی من بلند شد سریع بلند شدمنگاهی به بدن لختم انداختم و به دنبال لباسهایم میگشتم چشمهایم پر از اشک بود چیزینمی دیدم . کیان به طرفم آمد عقب عقب میرفتم .
    _
    جلو نیا ... میگم جلو نیا
    _
    شیما چی شد یه دفعه ؟ خانومی ...منم ...عزیزم
    جیغ میکشیدم : جلوتر نیا
    انقدرعقب عقب رفتم که به دیوار برخورد کردم . دستهای کیان را روی شانه هایم احساس کردم .
    _
    به من دست نزن عوضی فکر کردی من ...ده ام؟
    _
    شیماااااااا .... این چهحرفیه میزنی؟
    _
    فقط میخواستی منو بکشونی اینجا که ترتیبمو بدی بعدش ولمکنی؟
    گریه میکردم و حرف میزدم نمی فهمیدم چه میگویم آنقدر گریه کردم که به هق هقافتادم . کیان بغلم کرده بود و سعی میکرد مرا آرام کند ولی شوک بدی به من وارد شدهبود با مشت به کمرش میکوبیدم و گاهی او را چنگ میزدم ولی او مرا محکمتر به خودشفشار میداد و نوازشم میکرد سرم را روی شانه اش گذاشته بودم و گریه میکردم شانه اشاز اشکهایم خیس شده بود
    _
    خانومی آروم باش..... ببخشید ..... غلط کردم .
    مدتی که گذشت آرامتر شده بودم مرا روی دستهایش بلند کرد و روی تخت خواباند ولحاف را روی من کشید.
    سردرد بدی گرفته بودم قلبم درد میکرد بدنم میلرزید .
    ک_ شیما ... عزیزم پاشو قرصتو بخور گلم
    چشمهایم را باز کردم کیان با نگرانی بالایسرم بود بلند شدم خواستم قرص را از دستش بگیرم لحاف از روی بدنم کنار رفت و بدنمنمایان شد سریع خودم را زیر لحاف پنهان کردم قرصم را خوردم . کیان لباسهایم را آوردو به دستم داد . خجالت میکشیدم به چشمانش نگاه کنم .
    _
    کیان
    ک_ جانم ؟
    _
    معذرت میخوام
    ک_ واسه چی؟
    _
    ببخشید دست خودم نبود
    ک_ تقصیر من بود عزیزممن نباید این کارو میکردم
    _
    من ..... من ...
    بغضی که گلویم را میفشرد نگذاشتحرفم را ادامه دهم . دوباره مرا در آغوش گرفت لحاف از روی بدنم کنار رفت ولی اینبارخودم را پنهان نکردم و خودم را به آغوشش سپردم و او موهایم را نوازش میکرد . دوبارهاشکم سرازیر شد . صورتم را از روی سینه اش برداشت و اشکهایم را پاک کرد .
    ک_ نبینم چشمهای خوشگلت بارونی بشه گلم... گریه نکن ...
    _
    ببخشید دست خودم نبودنمیدونم چرا اون حرفهارو زدم
    ک_ فراموشش کن عزیزم ، من دوستت دارم خوشگلم تا تونخوای من کاری نمیکنم دلم نمیخواد چنین فکری درمورد من بکنی تو همه زندگیه منی منبدون تو می میرم عزیزم چرا فکر میکنی ولت میکنم ؟
    _
    من دوستت دارم میخوام همیشهکنارم بمونی تنهایم نذار کیان
    ک_ عزیزم من تنهایت نمیذارم . تو قلبمو ازم گرفتیجیگرم بدون قلبم که نمیتونم زنگی کنم
    کیان خودش لباسهایم را به تنم کرد ومرا تانزدیکی خانه رساند قبل از اینکه پدر و مادرم بازگردند به خانه رسیدم شب دوباره بحثبا پدرم آغاز شد ولی بی فایده بود . به اتاقم پناه بردم دلم گرفته بود نمیدانمچراپدرم راضی نمیشد


  9. Top | #9

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت نهم :

    فردا کلاس نداشتم حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم به سپیدهسربزنم سریع حاضر شدم و راه افتادم . مادرش درو باز کرد سپیده حموم بود و منتظرشنشستم تا بیاد . مامان سپیده اومد کنارم نشست و شروع کرد به صحبت :
    _
    خوب شیماخانوم کم پیدا شدی
    _
    من که همیشه مزاحم هستم
    _
    خواهش میکنم عزیزم این چهحرفیه میزنی
    _
    شما لطف دارید
    _
    راستی شیما جان پدرت هنوز به ازدواجت باکیان رضایت نداده؟
    _
    نه ، فکر نکنم هیچوقت راضی بشه
    _
    آخه چرا ؟
    _
    نمیدونم
    _
    شاید دلیلی داره
    _
    اونکه آره ولی دلیلشو نمیگه فقط بهونه میاره
    _
    میخوای من با پدرت صحبت کنم شاید راضی بشه
    _
    خیلی ممنون ولی بی فایده استنظر پدرم تغییر نمیکنه
    _
    خودتو زیاد اذیت نکن بالاخره راضی میشه
    سپیده ازحموم اومد و زنگ زد به آرش و سه تایی با هم رفتیم بیرون و تا غروب با هم بودیم ونزدیک ساعت هفت بود که برگشتم خونه . بابا و مامان خونه بودن بهشون سلام کردم ورفتم تو اتاقم به نظر میرسید آروم دارن در مورد من صحبت میکنند ولی کنجکاوی نکردم . لباسمو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم . بعد از شام مشغول شستن ظرفها بودم . پدرممشغول تماشای تلویزیون بود و مادرم داشت برای فردا غذا درست میکرد ولی تو فکر بود .
    _
    شیما
    _
    بله؟
    _
    قراره فردا شب عمو زن عموت بیان
    _
    اینا که سالی یکیدو بار بیشتر به ما سر نمیزنن چی شده یاد ما افتادن؟
    _
    میخوان بیانخواستگاری
    _
    لازم نکرده بیان ردشون کنید
    _
    نمیشه
    _
    چرا نمیشه؟
    _
    برایاینکه آشنا هستن
    _
    به درک که آشنان
    _
    این چه طرز حرف زدنه شیما؟
    _
    ببینمامان من نه حوصله دارم نه اعصاب درست و حسابی پس بی خیال شین دست از سر منبردارین
    _
    حمید پسر خوبیه میشناسیمش خیالمون راحته
    از عصبانیت فکر میکردم هرلحظه سکته میکنم پس بگو چرا بابا مخالفت میکرد به خاطر برادرزادش . دستکش هارو ازدستم در آوردم و بی خیال ظرفها شدم .
    _
    ببین مامان یا کیان یا هیچکس این حرف آخرمنه
    مامانم با تعجب داشت به من نگاه میکرد هیچوقت اینقدر بی ادب و گستاخانه بامادرم حرف نزده بودم ولی کاسه صبرم لبریز شده بود دیگه طاقت نداشتم تابه حال انطورزندگی کرده بودم که آنها میخواستند ولی در مورد ازدواجم میخواستم خودم تصمیم بگیرماگه قرار بر این بود که با کیان ازدواج نکنم حاضر نبودم با هیچ مرد دیگری ازدواجکنم . شب خواستگاری از اتاق بیرون نیامدم و درو قفل کردم بابا و مامانم هرچقدر برایبیرون امدنم اصرار کردن فایده ای نداشت . تمام مدتی که آنها مشغول حرف زدن بودن مندر اتاقم با کیان حرف میزدم و کیان سعی در آرام کردن من داشت ولی آنقدر استرس داشتمکه بی فایده بود . دیگر تحمل نداشتم و شروع کردم به گریه .
    _
    داری گریهمیکنی؟
    _
    نه
    _
    به من دروغ نگو عزیزم . خوشگلم گریه نکن من طاقت اشکاتو ندارم . بهت قول میدم اتفاقی نمیفته گریه نکن واسه قلبت خوب نیست شیما تو مال منی هیچ چیزنمیتونه من و تو را از هم جدا کنه بهت قول میدم .
    _
    اگه منو مجبور به ازدواجکنن چی؟
    _
    این کارو نمیکنن نمیتونن مجبورت کنن
    _
    من میترسم
    _
    تا وقتی منوداری نگران هیچ چیزی نباش عزیزم من و تو مال همیم
    صدای خداحافظی شنیدم به نظرمیومد دارن میرن بلافاصله صدای در اتاقم بلند شد . سریع از کیان خداحافظی کردم و دراتاقمو باز کردم پدرم با عصبانیت پشت در ایستاده بود تا به حال پدرم را در اینوضعیت ندیده بودم همیشه آرام بود .
    _
    همینو میخواستی؟ آره؟ میخواستی آبروی منوببری؟
    _
    نه
    _
    خجالت نمیکشی؟ واسه چی نیومدی بیرون؟
    _
    من نمیخوام با حمیدازدواج کنم
    _
    چشمم روشن زبونم که در آوردی . بفرما خانوم دخترتو تحویل بگیر بااین تربیتت
    _
    اینکه من نمیخوام ازدواج کنم چه ربطی به مامان داره؟
    _
    خوبگوشاتو باز کن ما همه قرارهامونو گذاشتیم تو هم رو حرف من حرف نمیزنی و با حمیدازدواج میکنی این حرف آخر منه
    اینو گفت و رفت پدرم آدم بی منطقی نبود هیچوقتخواسته هاشو به ما تحمیل نمیکرد ولی نمیدانم چرا در مورد ازدواجم اینقدر حساس شدهبود و اذیت میکرد . به اتاقم برگشتم و دررا بستم تا صبح گریه کردم نتوانستم پلک رویهم بذارم . بعد از رفتن پدر و مادرم شروع کردم به جمع کردن وسایلم ، شناسنامه ،مقداری پول و طلاهام . این احمقانه ترین کاری بود که میخواستم تو زندگیم انجام بدمولی چاره ای نداشتم باید میرفتم . لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون دوساعتی توخیابونا چرخیدم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم زنگ زدم به کیان
    _
    سلام کیان
    _
    سلام خوشگلم چی شده این وقت صبح یاد من کردی؟
    _
    میتونی بیای ببینمت؟
    _
    کی؟
    _
    همین الان
    _
    این وقت صبح؟
    _
    آره همین الان
    _
    اتفاقی افتاده؟
    _
    چیز مهمی نیست
    _
    الان کجایی؟
    _
    ونک
    _
    خیلی خوب وایسا الان میام
    یهربع بعد رسید و سوار ماشینش شدم . نگاهش که به من افتاد گفت :
    _
    چرا چشماتاینقدر پف کرده و قرمز شده ؟ تو چرا با خودت اینطوری میکنی؟
    توان حرف زدننداشتم حالم اصلا خوب نبود .
    _
    حالت خوبه شیما؟
    سرمو به علامت منفی تکون دادمو دیگه چیزی نفهمیدم . به هوش که امدم دیدم یه جای غریبم . تو دستم احساس سوزش کردمنگاهی انداختم سرم به دستم وصل شده بود . کیان داشت از پنجره اتاق به بیرون نگاهمیکرد . با صدایی که از ته چاه بیرون می امد صدایش کردم به طرفم برگشت نگرانی تویچشمهایش موج میزد . اومد سمت تخت و کنارم لبه تخت نشست
    _
    حالت خوبه؟
    _
    اینجاکجاست؟
    _
    درمانگاه ، فشارت خیلی پایین بود از حال رفته بودی آوردمت اینجا . توکه منو نصف عمر کردی عسلم
    _
    ببخشید خیلی اذیتت کردم
    _
    این چه حرفیه خوشگلم ؟
    آروم لبهامو بوسید .
    _
    استراحت کن سرمت که تموم شد میریم .
    _
    باشه
    یک ساعت بعد در خانه آرزوهایمان بودیم ، این خانه را دوست داشتم این بار بدونمخالفت آمده بودم . روی تخت دراز کشیده بودم زمان خوردن قرصهایم بود از کیان خواستمتا قرصهایم را برایم بیاورد از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با یک لیوان آب وقرصهایم برگشت . نگاهش پر از سوال بود قرصهایم را خوردم لیوان آب را به دستم دادولی حرفی نمیزد . دوباره دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ولی کیان همچنان نگاهش به منبود . نگاهم را به نگاهش دوختم .
    _
    چیزی میخوای بگی؟
    ک_ منتظرم خودت بگی
    _
    من چی باید بگم ؟
    ک_ میخوام بدونم چی باعث شد این وقت صبح به من زنگ بزنی ، چراحالت به هم خورد و اینکه اون شناسنامه ، طلاها و اون همه پول تو کیفت چیکار میکنه؟
    _
    داری بازجویی میکنی ؟
    ک_ نه ولی میخوام بدونم چه اتفاقی افتاده .
    _
    میخوای راستشو بگم؟
    ک_ خوب معلومه
    _
    من از اون خونه فرار کردم
    با تعجب بهمن نگاه میکرد و هیچ حرکتی نمیکرد .
    ک_ تو چیکار کردی؟
    _
    یه بار که گفتم فرارکردم.
    ک_ شیما داری شوخی میکنی؟
    _
    نه دارم جدی میگم
    کلافه و سردرگم بودشاید کمی هم گیج ، باورش سخت بود حتی برای خودم چه کسی توان باورش را داشت که مندختر آرام ، سر به زیر و مطیع به خاطر کسی که دوستش دارم از خانه گریخته ام حتیخودم هنوز باورم نشده بود . آرام بلند شدم و روی تخت نشستم .
    ک_ هیچ میدونی چهکار احمقانه ای کردی؟
    _
    چاره ای نداشتم
    ک_ چرا؟
    _
    اگه می موندم باید باحمید ازدواج میکردم
    ک_ به زور که نمیتونن شوهرت بدن تو با فرارت فقط همه چیوخرابتر میکنی بهت قول دادم مال منی پس نگران چیزی نباش قبل از اینکه پدر و مادرتبفهمن برمیگردی خونه باشه ؟
    _
    من برنمی گردم کیان
    بلند شد دور اتاق قدم میزدبه نظر عصبی می آمد .
    ک_ به حرف من گوش کن و برگرد خونه
    _
    کیان پدرم کوتاهنمیاد کاری هم از دست تو بر نمیاد
    ک_ من دوباره میام خواستگاری
    _
    صد بار دیگههم بیای فایده نداره
    ک_ فکر کردی فرار تو فایده داره ؟ وقتی پدر مادرت بفهمناول از همه میان سراغ من اگه بفهمن پیش منی که بدتر میشه دختر .
    _
    پس بگو تونگران خودتی
    ک_ این چه حرفیه میزنی شیما ؟
    _
    ولش کن بی خیال
    بلند شدمکوله پشتی ام را برداشتم و به سمت در خروجی رفتم کیان به دنبالم آمد .
    ک_ کجاداری میری؟
    _
    هر جایی غیر از اینجا خیالت راحت به کسی نمیگم اینجا بودم تا کسیکاری به کارت نداشته باشه .
    دستش را بالا برد و سیلی محکمی بر صورتم نواخت کهبرای چند لحظه خشکم زد انتظار چنین کاری را نداشتم دستم را روی صورتم گذاشتم جایانگشتانش بر پوست نازک صورتم میسوخت . به سرعت از آن خانه خارج شدم میدانستم بهدنبالم خواهد آمد پایم که به خیابان رسید سریع دربست گرفتم و از آنجا دور شدم .
    به خانه برگشتم . من اشتباه کرده بودم فکر میکردم آنقدر دوستم دارد که تا آخر دنیا تا هر کجا با من باشد ولی نمیخواست بفهمد من چاره ای غیر از فرار نداشتم ولی دیگر مهم نبود وقتی مرا نمیخواهد فرار معنایی ندارد .
    به خانه برگشتم شناسنامه ، پول ، طلاها و هر آنچه را که برداشته بودم سر جایش گذاشتم و تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم و به خواسته پدرم تن دهم همان باشم که بودم مطیع و آرام نه عاشق باشم نه برای عشقم اصرار کنم و نه فرار . گوشیمو خاموش کردم در آینه نگاهی به خودم انداختم جای انگشتانش بر روی پوستم باقی مانده بود و قرمز بود ولی قلبم غمگین تر از همیشه بود باور نمیکردم عشق من خودخواه باشد باور نمیکردم عشق من بر صورتم سیلی زده باشد او مرا از خانه اش بیرون کرد تا کسی کاری به کارش نداشته باشد شاید این خواب است دلم میخواهد برخیزم و کسی بگوید خواب بودی ولی من بیدار بودم . شب شد دلتنگ بودم دلتنگ مردی که داشتنش بزرگترین آرزوی زندگیم بود باور نمیکردم همه چیز به سادگی و درعرض چند دقیقه تمام شود طاقت نیاوردم او تمام زندگی ام بود فراموش کردنش شبیه کابوس بود گوشیمو روشن کردم ولی حتی یک اس ام اس هم نفرستاده بود باورم نمیشد چطور دلش آمد سراغی از من نگیرد او که میگفت بدون من زنده نخواهد ماند او که میگفت قلبش را به من سپرده و بدون قلبش خواهد مرد تمام شب را منتظر ماندم ولی او حتی نمیخواست بداند به خانه برگشتم یا نه باور اینکه برایش بی اهمیت باشم سخت بود ، دو روز دیگر هم گذشت خبرم را از سپیده گرفته بود که به خانه برگشته ام وهنوز در خانه هستم ولی به من زنگ نزد دلم برایش تنگ شده بود .



  10. Top | #10

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    963
    میانگین پست در روز
    0.46
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,955
    تشکر شده 120,393 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت دهم :

    یکهفته گذشت و باز هم خبری از او نشد دوباره عمو و زن عمو به خانه مان آمدند این باردیگر نگذاشتند حتی برای لحظه ای به اتاقم پناه ببرم با حمید صحبت کردم حرفی برایگفتن نداشتم زیاد او را نمیشناختم پسر خوبی بود کمی لاغر بود و قد بلندی داشت پوستسبزه لبهایی کوچک بینی صاف و کشیده و ابروهایی باریک چهره ظریفی داشت ، درست برعکسکیان من بود . کیان سفید بود با چشمهایی درشت و مشکی صورتش مردانه بود . بدنسازیکار میکرد عاشق هیکل مردانه اش بودم وقتی مرا در آغوش میکشید میان بازوان مردانه اشگم میشدم . حمید آرام و شمرده صحبت میکرد دانشجوی سال آخر بود دلش یک زندگی آراممیخواست دوست داشت تحصیلاتش را ادامه دهد مرا انتخاب کرده بود چون مثل خودش آرامبودم به دور از هیاهو و بیماری من تاثیری در انتخابش نداشت و میگفت فقط به مراقبتبیشتری نیاز داری مشکل دیگری وجود ندارد . همه قرارها گذاشته شد و من فقط نگاهمیکردم برای خرید حلقه دوتایی رفتیم ولی من نظری نداشتم چه فرقی میکرد حلقه اسارتمچگونه باشد زیبا یا زشت ، گران یا ارزان ، خودش انتخاب کرد نظرم را پرسید بدوناینکه نگاهی بیندازم تایید کردم . مرا جلوی خانه پیاده کرد و رفت دلم گرفته بود بهاندازه تمام آسمانهای ابری دنیا ، دلم میخواست ببارم به اندازه تمام ابرهایی کهباریده اند .
    به خانه نرفتم شروع به قدم زدن کردم چشمم به تلفن عمومی افتاد کارتتلفنم و از کیفم در آوردم و شروع به شماره گیری کردم صدایش که تو گوشم پیچید مثلروز اول دست و پاهایم میلرزید دلم واسش پر میکشید .
    _
    الوبفرمائید
    .......
    _
    الو ...... الو
    وقتی صدایی نشنید قطع کرد میدانستماین آخرین بار است که صدایش را میشنوم وشاید دیگر اورا نبینم حتما از من بیزار استاو حق دارد مرا نخواهد او میتواند با یک دختر سالم ازدواج کند . من که قبل ازخواستگاری گفته بودم جدا شویم پس چرا ناراحتم عشق من خوشبخت خواهد شد پس چرا غمگینم . مگر آرزویی غیر از خوشبختی کیان داشتم من به مرگ نزدیکم او که میتواند زندگی کند .
    یک هفته دیگر به سرعت سپری شد و همه چیز برای مراسم عقد آماده بود سپیده وقتیخبر را شنید گمان میکرد شوخی میکنم ده دقیقه بعد خانه ما بود . از در که وارد شدمستقیم به اتاقم آمد
    س_ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟ مگه دیوونه شدی؟
    _
    نه دیوونه نشدم
    س_ اگه کیان برگرده ببینه عقد کردی که سکته میکنه
    _
    مگه کیانکجاست؟
    س_ یعنی نمیدونی؟
    _
    نه خیلی وقته ازش خبر ندارم
    س_ رفته شیراز الانیه هفته ای میشه
    _
    واسه چی رفته؟
    _
    رفته ماموریت ، تو داری با خودت چیکارمیکنی شیما ؟ مگه تو کیانو دوست نداشتی؟
    _
    هنوزم دوستش دارم
    س_ پس چته؟
    _
    من و اون به درد هم نمیخوریم ، دلم نمیخواد زندگیشو خراب کنم
    س_ شما دو تا کهواسه هم میمردین پس چی شد؟
    _
    هیچی نشده ، سپیده حوصله بحث کردن ندارم تمومش کن
    س_ داری اشتباه میکنی
    _
    به خودم مربوطه در ضمن من چاره ای نداشتم
    س_ داشتی خودت نخواستی
    _
    تو که دیدی پدرم راضی نشد
    س_ اگه میخواستی راضیش میکردیتو خودت نخواستی
    _
    آره من نخواستم من نمیخوام با کیان بمونم اصلا خودم به حمیدجواب مثبت دادم حالا که همه چیزو فهمیدی برو دیگه نمیخوام ببینمت
    س_ شیماااااا
    _
    برو بیرون
    دیگه فریاد میکشیدم چشمهای سپیده از تعجب گرد شده بودانتظار چنین برخوردی را از من نداشت از اتاقم رفت و پشت سرش در را بست و من گریهمیکردم فشار زیادی روی من بود کنترلی روی رفتارم نداشتم تنها عکسی که از کیان داشتماز لای آلبوم بیرون کشیدم عکسی بود که با هم توی تولدم گرفته بودیم به عکسش زل زدمانگار او هم به من نگاه میکرد .
    _
    بی خبر کجا رفتی عزیزم نگفتی دلم واست تنگمیشه ، منو ببخش دلم نمیخواست یه عمر به پای من بسوزی فقط به امید خوشبختی تو موندمو تن به این ازدواج دادم وگرنه که دق میکردم دوستت دارم عزیزم
    عکسش را بوسیدم وگذاشتم سر جایش باید با این وضعیت کنار می آمدم . فردا صبح حمید آمد هنوز باورنکرده بودم فکر میکردم خوابم ، تا آرایشگاه حرفی نزدم گاهی حمید حرفی میزد وقتی باپاسخ های کوتاه من مواجه شد دیگر چیزی نگفت . نمیدانم چند ساعت زیر دست آرایشگربودم و او هر چه خواست با صورتم کرد وقتی توی آیینه خودم را دیدم نشناختم .
    چنددقیقه منتظر نشستم تا حمید آمد چشم از من برنمیداشت
    _
    شیما مثل ماه شدی
    سوار ماشین شدم دستم چپم را گرفت با تماس دستش احساس چندش آوری به من دست دادتحملش را نداشتم ولی او دستم را به سوی لبهایش برد میخواست آن را ببوسد سریع دستمرا کشیدم انتظارش را نداشت .
    _
    چی شد خوشگل خانوم؟
    _
    هیچی
    او حق نداشتچنین کاری کند این دستها را کیان دوست داشت دستهایم مال او بود او فقط حق داشت دستمرا ببوسد تحمل نداشتم ببینم کسی غیر از کیان آنها را میبوسد . به خانه رسیدیم باورود ما سر و صدا بلند شد پای سفره عقد نشستم به آیینه که رو به رویم بود نگاهیانداختم باورم نمیشد این منم که اینجا کنار حمید نشسته ام . همه سکوت کرده بودندصدای عاقد در گوشم میپیچید : آیا بنده وکیلم .......
    عرق سردی روی بدنم نشستهبود قلبم درد گرفته بود عاقد چیزهایی میگفت ولی نمیشنیدم صداهایی از دور می آمدسایه هایی در اطرافم میدیدم سایه هایی تاریک و سیاه ، کیان رو به رویم ایستاده بودو با حسرت به من نگاه میکرد نگاهش که کردم از من رو برگرداند بلند شدم تا به سویشبروم ولی او رفت هرچه تلاش کردم نرسیدم ، همه جا تاریک بود صدای باد در گوشممیپیچید و حس کردم از یک بلندی به پایین پرت شدم .
    حس کردم دستهایم در میاندستهای کیان است و میفشارد آرام صدایش کردم جوابی نداد حتما نشنیده است چشمهایم راباز کردم مردی بالای سرم ایستاده بود ولی کیان نبود اگر کیان نیست پس چه کسی است ؟اینجا کجاست ؟ چه اتفاقی افتاد من از جایی پرت شدم کجا بود ؟ یادم نمی آید ولیتاریک بود . دکتر به بالینم آمد و مرا معاینه کرد به نوار قلبم نگاهی انداخت . مادرم گوشه ای ایستاده بود پدرم هم وارد شد .
    من داشتم ازدواج میکردم با حمید پسدستهایم میان دستهای او بود همه چیز یادم آمد جیغ کشیدم . با صدای جیغ من دکتر وپرستارها به اتاق برگشتند سعی در آرام کردن من داشتند نمیدانم چه چیزی به من تزریقکردند که دست و پاهایم بی حس شد کمی آرام گرفتم حالا با صدایی که از ته چاه در میآمد رو به دکتر گفتم : بهشون بگو برن بیرون
    همه رفتند صدای دکتر را میشنیدم کهبا پدر و مادرم حرف میزد : مگه من به شما نگفتم نباید عصبانی بشه اصلا وضعیت خوبینداره لحظه به لحظه بدترم میشه اگه قلبی واسش پیده نشه بیشتر از شش ماه دوام نمیارهچقدر بهتون گفتم مراقبش باشید اگه یه فشار عصبی دیگه بهش وارد بشه زنده نمیمونه .
    صدای گریه مادرم را میشنیدم پلکهایم سنگین شد و به خواب فرو رفتم . سه هفتهبستری بودم و بعد برگشتم به خانه پدرم نگرانم بود ولی کوتاه نمی آمد من حرفی نمیزدمساکت بودم . مادرم مرخصی گرفت و در خانه ماند تا مراقبم باشد میترسید حالم بد شود ودر خانه تنها باشم ولی فقط یک هفته مرخصی داشت وقتی یک هفته تمام شد نگرانم بودنمیتوانست مرا در خانه تنها رها کند اگر حالم بد میشد کسی نبود نجاتم دهد .
    حمید پیشنهاد کرد به خانه یشان بروم کسی ناراضی نبود ولی دیگر سکوت نکردم خیلیراحت گفتم :
    _
    نمی آیم در خانه خودمان راحت ترم
    آنقدر قاطعانه گفتم که کسیمخالفت نکرد قرار شد او پیشم بماند من نتوانستم مانع ماندن او باشم . عذاب منپایانی نداشت از حمید متنفر نبودم ولی تحملش آن هم برای مدتی طولانی سخت بود ولیچاره ای نداشتم وسایلش را به خانه ما آورد چشم از من بر نمیداشت و مراقبم بودقرصهایم را سر ساعت میداد غذایم را به موقع میداد و مثل یک کودک با من رفتار میکرددرست همانطور که مادرم با من رفتار میکرد ولی من معذب بودم و احساس راحتی نمیکردم .
    زیر گوشم زمزمه های عاشقانه میخواند ولی من از سنگ بودم چشمهایم غیر از کیانکسی را نمیدید گوشهایم حرفی را نمیشنید . سعی میکرد به من نزدیک شود ولی من از اودوری میکردم .
    کنار پنجره ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم روبه رویم ایستادنگاهش نمیکردم ولی سنگینی نگاهش را روی خودم احساس میکردم . گرمای نفسهایش را وقتیبه روی صورتم مینشست حس میکردم نگاهش کردم صورتش را نزدیکتر آورده بود میخواست مراببوسد ولی سنگینی دستانم او را به عقب راند انتظارش را نداشت با تعجب نگاهم میکردباورش نمیشد سیلی بر گوش او نواخته باشم به اتاقم رفتم و در را بستم . صدایش رامیشنیدم :
    _
    شیما .... شیما جان عزیزم درو باز کن ... کارت دارم ... میخوامباهات حرف بزنم .
    با عصبانیت در را باز کردم .
    _
    چیه چی میخوای؟
    _
    آرومباش عزیزم ، چرا اینقدر عصبانی هستی؟
    _
    یعنی تو نمیدونی؟
    _
    معذرت میخوام فکرنمیکردم ناراحت بشی
    _
    حالا که میبینی ناراحتم کردی
    _
    خیلی خوب ببخشید من کهکاری نکردم ..... عزیزم تو زن منی نباید از رفتار من ناراحت بشی
    زن من ... زنمن ..... زن من .... این جمله را چند بار با خودم تکرار کردم از این حس مالکیتش بدمآمد چقدر نفرت انگیز بود نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم تحملش کنم .
    _
    من هنوززنت نیستم
    در را بستم و به اتاقم برگشتم به دنبالم آمد لبه تخت نشستم کنارمنشست .
    _
    چه فرقی میکنه عزیزم بالاخره زنم میشی .
    _
    هنوز که نشدم
    _
    چرا ازمن فرار میکنی؟
    _
    من فرار نمیکنم تو اینطور فکر میکنی ، الانم میخوام استراحتکنم برو بیرون
    _
    باشه عزیزم هر طور راحتی
    رفت بیرون در را پشت سرش بست


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان طلوع پنهان | asal_7 کاربر انجمن
    توسط asal_7 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 225
    آخرین نوشته: 1393,07,23, ساعت : 12:49
  2. پاسخ ها: 139
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 15:00
  3. معرفی و نقد رمان رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن
    توسط مامیچکا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 268
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 14:43
  4. پاسخ ها: 148
    آخرین نوشته: 1393,03,18, ساعت : 21:04

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •