ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان مرگ قو | کاربر انجمن عشق سرا - صفحه 2
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 27
  1. Top | #11

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت یازدهم :


    لحاف را روی سرم کشیدم و به اشکهایم اجازه سرازیر شدن دادم . صدایموبایلم بلند شد گوشی را برداشتم . حوصله جواب دادن نداشتم آنقدر زنگ خورد تا قطعشد بعد از چند دقیقه دوباره زنگ خورد صدایش اعصابم را خورد میکرد بدون اینکه نگاهیبه شماره بیندازم جواب دادم :
    _
    بله بفرمائید
    _
    سلام عسلم
    صدای آشنایی درگوشم طنین انداخت . دوباره یک رویا شایدم یک خواب در تمام این مدت همه فکر و ذکرمکیان بود همه را شبیه کیان میدیدم حالا همه صداها شبیه صدای او بود .
    _
    سلامبفرمائید
    _
    شیمایی نشناختی منو ؟
    _
    نخیر شما؟
    _
    شیمااااااا .... منم بیمعرفت... به همین زودی فراموشم کردی ؟ فقط چند روز نبودم خانومم
    کی میخواستاذیتم کنه؟ کیان رفته بود ، کیان مرا نمیخواست فراموشم کرده بود . قطع کردم بعدگوشیم را خاموش کردم و رفتم در اتاقم را قفل کردم نمیخواستم کسی وارد اتاقم شود . کنار تختم نشستم پاهایم را جمع کردم سرم را روی زانوهایم قرار دادم . دلم گرفته بودچرا میخواستند اذیتم کنند ؟ شاید خواب بودم به صورتم سیلی زدم ولی بیدار نمیشدم ،یعنی خودش بود ؟ نه نبود .
    شب که پدر و مادرم آمدند حمید رفت مادرم هرچه اصرارکرد برای شام نماند از دست من ناراحت بود گفت فردا دوباره می آید . باید با مادرمصحبت میکردم نمیخواستم حمید به خانه مان بیاید .
    _
    مامان
    _
    جانم
    _
    منحالم خوبه دیگه احتیاجی ندارم کسی مراقبم باشه
    _
    نه عزیزم من اجازه نمیدم توخونه تنها بمونی
    _
    به حمید بگید نیاد اینجا
    _
    چرا؟
    _
    حوصلشو ندارم
    _
    چرا؟ چیزی شده ؟
    _
    نه چیزی نشده
    _
    چرا حمید پکر بود ؟
    _
    نمیدونم
    _
    مننمیتونم مرخصی بگیرم خونه بمونم پدرتم که میدونی سرش خیلی شلوغه نمیتونه پیشتبمونه
    _
    مامان وقتی حمید هست من تو خونه راحت نیستم سختمه
    _
    چرا؟
    _
    خوبدست خودم که نیست واسم غریبه است
    _
    خیلی خوب فردا میبرمت دکتر اگه دکتر گفتحالت خوبه به حمید میگم نیاد
    _
    مرسی مامان
    مامانم را بوسیدم و شب بخیر گفتم وبعد از مدتها با خیال راحت به رختخواب رفتم . فردا مادرم زودتر به خانه برگشت و باهم رفتیم دکتربعد از اینکه نگاهی به نوار قلبم انداخت و به صدای قلبم گوش داد گفتمشکل خاصی نیست وقتی مامانم خیالش راحت شد همه چیز به روال عادی خودش برگشت ولی منمثل همیشه نبودم واقعا نمیتوانستم حمید را به عنوان شوهر خودم بپذیرم دلم میخواستتنها بمانم و در تنهایی بمیرم . وسایلم را جمع کردم ولی اینبار تصمیم نداشتم سراغکیان برم میدانستم مرا به خانه اش راه نخواهد داد و مرا بازمی گرداند اینبار بهخاطر کیان از پدر و مادرم دل نمی بریدم چون کیان باید زندگی جدیدی را شروع میکردبدون من ، حتما تا الان مرا به فراموشی سپرده است .
    یاد یکی از دوستهای قدیمی امافتادم او با دو خواهرش زندگی میکرد پدر و مادرش را از دست داده بود میدانستم برایچند روزی مرا تحمل خواهد کرد . پیش بینی ام درست از آب در آمد و ستاره پناهم دادهرچند او و خواهرش از هر فرصتی برای نصیحت کردن استفاده میکردند ولی من تمایلی بهبازگشت نداشتم .
    اولین کاری کردم این بود که به دنبال یک شغل مناسب بگردم چوندیگر باید خرج خودم را در می آوردم ولی با وضعیتی که من داشتم کار مناسبی نمی یافتمباشد یا کارهای سنگین بود یا زمان کار طولانی بود از هشت صبح تا هفت شب و منتوانایی آن را نداشتممن حتی باید پله شرکت هایی که آسانسور نداشتند را در نظرمیگرفتم زیرا نمیتوانستم از پله های زیادی بالا روم .
    ستاره و سیما سر کاربودند و سارا که کوچکترین عضو این خانواده سه نفره بود دانشگاه بود منم تنها درخانه مانده بودم .روی کاناپه نشسته بودم و داشتم صفحه آگهی روزنامه را ورق میزدمدور چند آگهی را با خودکار خط کشیدم ولی امیدی نداشتم خسته و مستاصل بودم . ستارهوارد خانه شد با چند شاخه گل رز، عادت همیشگی اش بود هر روز از پسر بچه گل فروشیچند شاخه گل می خرید . از وقتی پدر مادرش را از دست داده بود سختی زیادی کشیده بودولی هیچگاه خنده از روی لبهایش محو نمیشد .
    س_ سلام شیما
    _
    سلام خسته نباشی
    س_ مرسی چطوری؟
    _
    بد نیستم
    گلها را درون گلدان روی میز قرار داد .
    س_ یه خبر خوب واست دارم شیما
    _
    چه خبری؟
    س_ یه کار خوب واست پیدا کردم؟
    _
    جدی میگی؟
    س_ آره
    باورم نمیشد هیجان زیادی داشتم
    _
    خوب کجا؟
    س_ توشرکت دایی ، راستش منشی شرکتمون استعفا داد حالا به یه منشی احتیاج داریم داییمیخواست آگهی بده به روزنامه ولی من بهش گفتم تو هستی در ضمن کارش خیلی سخت نیست ازساعت هشت میای تا دو بعد از ظهر اگه بخوای زودترم میتونی بری به دایی گفتم حالتزیاد خوب نیست گفت هواتو داره .
    ستاره و سیما تو شرکت داییشون کار میکردن داییستاره هوای این سه تا خواهر را خیلی داشت . با خوشحالی ستاره را بغل کردم .
    _
    مرسی هیچوقت لطفی را که در حق من کردی فراموش نمیکنم قول میدم جبران کنم
    س_ واقعا میخوای جبران کنی ؟
    _
    خوب معلومه
    س_ برو یه زنگ به مادرت بزن از نگرانیدرش بیار
    _
    ولی ......
    _
    ولی نداره گناه داره اگه از غصه دق نکرده باشه شانسآوردی حداقل یه زنگ بزن مطمئن بشه حالت خوبه
    دلم هوای مادرم را کرده بود دو دلبودم حق با ستاره بود باید زنگ میزدم از نگرانی درش می آوردم . به سراغ گوشیم رفتماز وقتی از خانه بیرون آمده بودم خاموشش کرده بودم حدود چهل تا اس ام اس داشتمحوصله خواندن نداشتم شماره مادرم را گرفتم فقط یک زنگ خورد که مادرم سریع جواب داد .
    _
    الو... شیما .... شیما
    _ ........
    _
    شیما جان .... مامانی ......عزیزم
    صدای مادرم را که شنیدم احساس کردم چقدر دلم برایش تنگ شده بغض راهگلومو بسته بود .
    _
    سلام مامان
    م_ سلام عزیزم ، کجایی مامان جان ؟ حالت خوبهعزیز دلم ؟
    _
    آره مامان خوبم شما خوبی؟
    م_ کجایی عزیزم ؟
    _
    نگران من نباشمامان من پیش یکی از دوستامم
    م_ تو که مارو نصف عمر کردی . پیش کدوم دوستتهستی؟
    _
    شما نمیشناسیدش منو ببخش مامان من نمیخواستم اذیتتون کنم
    م_ برگردخونه عزیزم آخه واسه چی رفتی؟
    مامانم گریه میکرد حتی از پشت گوشی هم نگرانیمادرم را حس میکردم
    _
    من چاره ای نداشتم مامان ، میخوام آخر عمرم اونجوری زندگیکنم که دلم میخواد دلم میخواد مثل بقیه زندگی کنم از اینکه با من مثل بچه ها رفتارمیکنید خسته شدم ، من نمیخوام به زور ازدواج کنم .
    م_ عزیزم ما اشتباه کردیمدیگه مجبورت نمیکنیم کاری را که دوست نداری انجام بدی خواهش میکنم برگرد
    _
    میاممیبینمت مامان ولی از من نخواه که برگردم
    م_ کی میای عزیزم ؟
    _
    به زودی کارینداری مامانی ؟
    م_ مواظب خودت باش عزیزم
    _
    باشه مواظبم
    م_ داروهاتو سروقت بخور
    _
    باشه مامان
    م_ خیالم راحت باشه ؟
    _
    آره خیالت راحت باشه دوستتدارم مامانی
    م_ منم دوستت دارم عزیزم
    _
    خداحافظ
    م_ خداحافظعزیزم
    صدای مادرم آرامش عجیبی به من داد حس میکردم بار بزرگی از روی دوشمبرداشته شد ستاره یک لیوان آب برایم آورد و کنارم نشست .
    س_ قدر مادرتو بدون ،حاضرم همه زندگیمو بدم تا یه لحظه دیگه با پدر و مادرم باشم
    بغلش کردم شانهبرای دلتنگی هایش شدم گریه میکرد آرام و بی صدا .
    _
    عوضش سه تا خواهر مهربونداری که هواتو دارن
    س_ اگه اونا نبودن که من دق میکردم
    _
    آروم باش ستاره
    گریه هایش که تمام شد سرش را بلند کرد اشکهاشو پاک کردم
    _
    ببخشید لباستخیس شد
    _
    این چه حرفیه ستاره ؟
    _
    خیلی آروم شدم خیلی وقت بود این بغض آزارممیداد
    _
    الان بهتری؟
    _
    آره ممنونم
    _
    من که کاری نکردم
    دوباره لبخندهمیشگی به سراغ لبهایش آمد و شد ستاره همیشگی . خوشحال بوم از اینکه دوست خوبی مثلستاره دارم .


  2. Top | #12

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت دوازدهم :


    فردا صبح با ستاره و سیما به سمت شرکت راه افتادم هیجان زیادیداشتم باورم نمیشد به همین سادگی کار پیدا کردم . وقتی رسیدیم نگاهی به ظاهرساختمان انداختم یک مجتمع تجاری بسیار بزرگ که شرکت دایی ستاره در طبقه دهم بود . وارد شرکت شدیم درست روبه روی در یک میز قرار داشت که خانم جوانی پشت آن نشسته بود . ستاره در گوشم گفت :
    _
    این خانم امیری منشی آقای پرتو شریک داییه
    و بعد بهسمت خانم امیری رفت و باهاش سلام و احوالپرسی کرد و منو بهش معرفی کرد و بعد با همبه سمت اتاق آقای احمدی دایی ستاره رفتیم . ستاره آرام در زد .
    _
    بفرمائید
    وارد اتاق شدیم
    س_ سلام دایی
    _
    سلام ستاره خانوم چطوری دایی؟
    س_ خوبمشما خوب هستید ؟
    _
    ممنون
    س_ دایی این دوستم خانم شریف هستن
    نگاهش به سمتمن برگشت مرد جوان و خوش تیپی بود به نظر حدود سی و دو سه سال داشت فکر نمیکردمدایی ستاره اینقدر جوان باشد . سلام کردم و او تعارف کرد که بنشینیم .
    _
    خوبخانم شریف شما سابقه کار هم دارید ؟
    _
    نه
    _
    با کامپیوتر که میتونید کار کنید؟
    _
    بله
    _
    با world آشنایی دارید ؟
    _
    بله کاملا مسلطم
    _
    خوبه شما ازهمین امروز میتونید کارتون رو شروع کنید ستاره شما رو با کارتون آشنا میکنه
    _
    ممنونم
    _
    خواهش میکنم
    اولین روز کاری من بسیار عالی بود و من کارم را خیلیخوب آغاز کردم آقای احمدی از کارم راضی بود و من همه تلاشم را میکردم تا او را راضینگه دارم . دو هفته از کار کردنم میگذشت تصمیم گرفتم به سراغ مادرم بروم دلم برایشتنگ شده بود کمی زودتر از شرکت بیرون آمدم و به سمت محل کار مادرم راه افتادم یکساعت بعد آنجا بودم به مادرم زنگ زدم او سریع از شرکت خارج شد جلوی ساختمان مرا دیدو در آغوش کشید چقدر به آغوش مهربانش نیاز داشتم مادرم گریه میکرد من هم گریه کردم .
    _
    عزیزم تو نگفتی دلم واست تنگش میشه نگفتی از دوریت دق میکنم آخه من که غیراز تو بچه ای ندارم
    _
    ببخشید مامان نمیخواستم اذیتت کنم
    با گریه به مادرمگفتم : مامان زشته الان همه فکر میکنن چه خبر شده دیگه گریه نکن
    مادرم اشکهایشوسریع پاک کرد .
    _
    تو هم دیگه گریه نکن
    اشکهای من را هم پاک کرد . آن روزنهار را با مادرم خوردم مادرم اصرار داشت به خانه برگردم و من از او فرصت خواستم تاکمی برای خودم زندگی کنم دلم برای پدرم تنگ شده بود دلم میخواست او را هم ببینم بامادرم به خانه خودمان برگشتم . پدرم که به خانه آمد طبق عادت همیشگی به سمتش رفتمتا او را ببوسم ولی او سیلی محکمی به گوشم زد و گفت : تو دختر من نیستی بهتره بریهمونجایی که تا الان بودی
    به پدرم حق میدادم از دستم ناراحت و عصبانی باشد ولیفکر نمیکردم دستش را روی من بلند کند . لباسم را پوشیدم تا از خانه بروم مادرم جلویمرا گرفت .
    _
    شیما پدرت الان عصبانیه خوب حق داره تو که نمیدونی ما تو این مدتچی کشیدیم
    _
    میدونم مامان به بابا حق میدم اون حق داره منو بچه خودش ندونه دلمواسه بابا تنگ شده بود دلم میخواست ببینمش حالا که دیدم بهتره برم
    صدای پدرمبلند شد : بذار بره
    مادرم مستاصل بود : هیچ معلوم هست چی داری میگی؟
    _
    یامن یا دخترت !
    منظورش چی بود از یا من یا دخترت ؟ یعنی واقعا منو دختر خودشنمیدونست . با بغض نگاهش کردم به مادرم نگاه کردم .
    _
    مامان ، بابا چی میگه؟
    _
    هیچیعزیزم بابات عصبانیه
    پدرم به سمتم آمد .
    _
    بسه دیگه اینقدر لی لیبه لالاش نذار اونقدر بزرگ شده که همه چیزو بهش بگی
    مادرم عصبانی بود
    _
    نه توحق نداری حرفی بزنی
    درمانده بودم پدرم چه چیزی می خواست بگوید که مادرم مانع میشد .
    _
    مامان بابا چیو نباید بگه ؟ خواهش میکنم حرف بزن
    پدرم طاقت نیاورد همهچیز را گفت :
    _
    تو دختر من نیستی من وقتی با مادرت ازدواج کردم تو رو داشت
    سرم گیج میرفت باور نمیکردم پاهایم سست شده بود چه میشنیدم مردی که سالها پدرنامیده بودم و نامش بعنوان پدر در شناسنامه ام ثبت شده بود پدر من نبود . چشمهایمسیاهی رفت جایی را نمی دیدم روی زمین نشستم فشارم افتاده بود چشمهایم را باز کردمپدرم در خانه نبود . مادرم کنارم نشسته بود و دستش را زیر سرم گذاشته بود و به منآب قند میداد حالم کمی بهتر شد . با بغضی که گلویم را میفشرد گفتم :
    _
    مامانبابا راست میگه؟ من دخترش نیستم ؟ اگه اون پدرم نیست پس پدر من کیه؟
    _
    عزیزمالان حالت خوب نیست به موقعش همه چیزو واست تعریف میکنم .
    _
    میخوام بدونم همینالان
    و مادرم تعریف کرد که وقتی مرا حامله بود پدرم بر اثر بیماری قلبی که داشتفوت کرد و من بیماریم را از پدرم به ارث برده بودم و من تازه به دنیا آمده بودم کهبا مردی که من پدر میخواندمش آشنا شد و این آشنایی منجر به ازدواج شد و قبول کرد کهمرا بعنوان دختر خودش بپذیرد و حاضر شد به جز من فرزند دیگری نداشته باشند .
    چهقصه غریبی بود خودم را مدیون این مرد میدانستم هرچند این اواخر از دستش دلگیر بودمولی او چیزی برایم کم نگذاشته بود حالا میفهمیدم چرا آنقدر هوای برادرزاده اش راداشت . مامانمو بوسیدم و رفتم . وقتی به خانه رسیدم هر سه تا خواهرها منتظر من نشستهبودن تا برگردم و واسشون تعریف کنم با اینکه خیلی خسته بودم و حوصله نداشتم ولی همهاتفاقات را واسشون تعریف کردم . سیما و ستاره و سارا با دهان باز مانده از تعجب بهمن نگاه میکردند . سیما گفت : زندگیت بیشتر شبیه فیلمه
    سارا گفت : میتونی یهرمان بنویسی قول میدم فروش خوبی داشته باشه
    _
    ولش کنید من خیلی خستم میرم بخوابم
    سیما : شام نمیخوری؟
    _
    نه اشتها ندارم ، شب بخیر
    _
    شب بخیر
    به اتاقخواب رفتم و روی تخت دراز کشیدم به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم . یعنی پدرمچگونه مردی بود ؟ حتما چقدر دلش میخواست مرا ببیند حالا میفهمیدم چرا نمیتوانستممثل دخترهای دیگه با پدرم صمیمی باشم چون او پدر واقعی من نبود حتما چون مادرم رادوست داشته ناچار به پذیرفتن من شده دلم برایش سوخت دلم برای خودم هم میسوخت . دلمنمیخواست به این چیزها فکر کنم ... کاش پدر خودم زنده بود .
    یاد کیان افتادمحتما تا الان یکی را واسه خودش پیدا کرده بود ... یعنی دلش واسم تنگ میشد ؟ .... هنوزم دوستم داشت ؟ .... الان داره چیکار میکنه ؟ هنوز به من فکر میکنه ؟ ..... کاشزیاد غصه نخوره ..... کاش خوشبخت باشه ... کاش .......
    نمیدونم چقدر کاش گفتم کهخوابم برد صبح با صدای سیما که صدایم میکرد بیدار شدم و به سر کار رفتم . یک ماه اززندگی من با ستاره و سیما و سارا میگذشت . همه چیز روال عادی خودش را طی میکرد گاهیبه دیدن مادرم میرفتم گاهی از دور پدرم را میدیدم .
    روزهایم یکی یکی میگذشت ومن حس میکردم به مرگ نزدیکتر میشوم ولی نگران نبودم شاید حالا دلم میخواست بمیرمزندگی بدون کیان برایم سخت بود بی خبری از او کلافه ام کرده بود تنها چیزی که کمیتسکینم میداد خوشبختی او بود ... اینکه با فراموش کردن من میتواند زندگی جدیدی راشروع کند . گاهی فکر میکردم معشوقه جدید او چگونه میتواند باشد ، زیباست یا زشت ،سفید است یا سیاه ، قد بلند است یا نه ، از من بیشتر دوستش دارد یا نه یعنی از منبیشتر دوستش دارد ؟ اصلا معشوقه جدیدی دارد یا هنوز به من فکر میکند ؟ هنوز دلتنگممیشود ....
    از صبح کار زیادی روی سرم ریخته شده بود و بسیار خسته بودم ساعت دوکه شد سریع وسایلم را جمع کردم و از شرکت بیرون آمدم و با عجله خودم را به خانهرساندم و وقتی وارد خانه شدم بدون اینکه لباسهایم را از تنم خارج کنم روی تخت درازکشیدم . چشمهایم را روی هم گذاشته بودم میان سکوت خانه صدای گریه ای گوشم را نوازشداد . گمان کردم خواب هستم ولی صدا آنقدر واضح و نزدیک بود که چشمانم را باز کردم . بلند شدم صدا از اتاق خواب سارا می آمد . این موقع روز کسی خانه نبود با ترس به سمتاتاق خواب رفتم و به آرامی در را گشودم سارا گوشه تخت کز کرده بود و گریه میکرد حتیمتوجه حضور من نشد . از دیدنش تعجب کردم و نگران شدم به سمتش رفتم و کنارش نشستم ودستم را روی شانه اش گذاشتم .
    _
    سارا .....
    شانه اش تکان خورد ترسیده بود سرشرا بلند کرد نگاهش که به من افتاد سریع اشکهایش را با پشت دست پاک کرد .
    _
    چیشده ؟ اتفاقی افتاده ؟
    س_ نه .... چیزی نیست
    _
    پس چرا داری گریه میکنی؟ اگهاتفاقی افتاده بگو
    پریشان و سردرگم بود . از روی تخت بلند شد به سراغ کمدلباسهایش رفت و لباسهایش را یکی یکی بیرون میریخت و سپس ساک کوچکی را در آورد و زیرلب با خودش زمزمه میکرد .
    س_ من باید برم ...... آره باید برم .......
    _
    هیچمعلوم هست داری چیکار میکنی دختر ؟ اینارو واسه چی به هم می ریزی؟
    عصبی بوددستهایشو گرفتم .
    _
    آروم باش
    س _ وای اگه ستاره و سیما بفهمن ....... خدایمن
    روی زمین نشست و دوباره اشکهایش سرازیر شد .
    _
    ستاره و سیما چیو بفهمن؟
    کنارش نشستم سرش را در آغوش گرفتم .
    _
    آروم باش ...... به من بگو چه اتفاقیافتاده .... شاید بتونم کمکت کنم
    س_ هیچکس نمیتونه به من کمک کنه ..... بدبختشدم
    هق هق میکرد و کاری از من ساخته نبود .
    _
    سارا جان چی شده ؟ بگو شایدکاری از دستم بر بیاد واست انجام بدم .
    _
    به ستاره چیزی نمیگی؟
    _
    نه عزیزم
    _
    قول میدی؟
    _
    آره ... همه چیز بین من و تو میمونه ... بهت قول میدم حالابگو چی شده ؟
    اشکهایشو با پشت دست پاک کرد سرش را به زیر انداخته بود و با خجالتفراوان گفت :
    _
    من حامله ام
    خشکم زد با تعجب به سارا نگاه میکردم .
    _
    چی ؟تو چی گفتی؟
    س_ خودمم هنوز باورم نشده
    دوباره شروع کرد به گریه کردن . کمیخودم را جمع و جور کردم و اجازه دادم هر چقدر میخواهد گریه کند کمی که آرام شدپرسیدم
    _
    کی فهمیدی حامله ای؟
    س_ همین امروز
    _
    پدر این بچه کیه ؟
    س_ امیر
    امیر دوست پسر سارا بود که حدود چهار ماه از آشنایی شان میگذشت .
    _
    یعنیبه این زودی؟ تو با خودت چیکار کردی دختر؟
    ساکت بود و حرفی نمیزد . نمیخواستمدر این موقعیت حساس سرزنشش کنم چون ممکن بود بلایی سر خودش بیاورد سعی کردم منطقیبرخورد کنم .
    _
    خیلی خوب کاریه که شده باید به فکر چاره بود .
    س_ من بایدچیکار کنم ؟
    _
    امیرم میدونه ؟
    س _ آره بهش گفتم ولی برگشت بهم گفت از کجامعلوم بچه مال منه
    با گفتن این جمله دوباره شروع کرد به گریه کردن .
    _
    بسهدختر با گریه که چیزی درست نمیشه ....... آروم باش بذار ببینم باید چیکار کنم .
    میان هق هق گریه اش گفت : باید دنبال یه دکتر باشم که بندازمش .


  3. Top | #13

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت سیزدهم :

    میان هق هق گریه اش گفت : باید دنبال یه دکتر باشم که بندازمش .
    _
    عقلتو از دست دادی؟ میدونی چقدر درد سر داره ؟
    س _ اگه به دنیا بیاد کهبدتره بگم باباش کیه ؟
    _
    جاهایی که بچه سقط میکنن مطمئن نیستن ممکنه جونتو ازدست بدی
    س _ بهتر اصلا میخوام بمیرم از این زندگی خلاص شم
    _
    چطور دلت میاداون بچه رو بکشی ؟
    س_ مگه چاره دیگه ای هم دارم ؟
    _
    شماره امیرو بده من
    س _ میخوای چیکار ؟
    _
    تو بده میخوام باهاش حرف بزنم
    س _ اون زیر بارنمیره من میدونم
    _
    تو شمارشو بده کاریت نباشه
    با اصرار فراوون شماره رو دادو با امیر تماس گرفتم .
    ا _ بله بفرمائید
    _
    سلام ... آقا امیر ؟
    ا _ خودمهستم شما ؟
    _
    من شیما دوست سارا هستم
    ا _ حالتون چطوره ؟ خوب هستید ؟
    _
    ممنون راستش تماس گرفتم تا یه قراری بذاریم با هم صحبت کنیم
    ا _ درمورد سارا؟
    _
    بله در مورد مشکلی که واسش پیش اومده کی میتونم ببینمتون ؟
    ا _ یه ساعتدیگه خوبه ؟
    _
    عالیه
    ا _ کجا ؟
    _
    تشریف بیارید منزل ما
    ا _ باشه چشمتا یه ساعت دیگه اونجام
    فکر نمیکردم اینقدر سریع دعوتم رو قبول کنه انگار اینموضوع برایش خیلی مهمه که گفت تا یک ساعت دیگه میاد . ستاره و سیما سر کار بودن وسارا نمیخواست اونها چیزی بفهمن .
    س _ چی شد؟
    _
    تا یه ساعت دیگه میاد .... به نظر پسر منطقی میومد .
    کمی خانه رو مرتب کردم و وسایل پذیرایی رو آماده کردمیک ساعت بعد زنگ در به صدا در آمد سارا با نگرانی به من نگاه میکرد به اتاقفرستادمش و ازش خواستم تا صدایش نکردم بیرون نیاید . در روباز کردم پسر قد بلند وخوش تیپی رو رو به روی خودم دیدم و در دلم به سلیقه سارا آفرین گفتم .
    ا _ سلام
    _
    سلام خیلی خوش اومدید بفرمایید
    وارد خانه شد و من به سمت پذیراییراهنماییش کردم . روی یکی از مبلها نشست و من با دو لیوان شربت نزد او رفتم و روبهرویش نشستم .
    ا _ خوب من در خدمتم
    _
    راستش ترجیح میدم خیلی رک باهاتون حرفبزنم
    ا _ منم فکر میکنم اینطوری بهتر باشه
    _
    شما سارا رو دوست دارید ؟
    ا _ خوب معلومه
    _
    ببینید سارا میخواد بچشو بندازه ولی من دنبال یه راه حلم تا اوناین کارو نکنه
    ا _ ولی اون حق نداره این کارو بکنه من اون بچه رو میخوام
    _
    یعنی شما قبول دارید اون بچه مال شماست؟
    ا _ بله
    با تعجب نگاهش کردم .
    _
    ولی سارا .....
    اجازه نداد حرفم را به اتمام برسانم .
    ا _ بله .... من بهسارا گفتم که از کجا معلوم ......
    کمی سکوت کرد و سپس ادامه داد :
    _
    راستششوکه شده بودم اصلا انتظارشو نداشتم ...... ولی وقتی نشستم با خودم فکر کردم دیدمسارا پاکتر از اونه که به من خیانت کرده باشه .... ولی اون دیگه به من فرصت نداد کهباهاش حرف بزنم .....
    _
    حاضرید با سارا ازدواج کنید؟
    ا _ از اولم قرارمونهمین بود فقط باید به من یه کم فرصت بدید با پدر و مادرم صحبت کنم
    _
    میدونید کهفرصت زیادی ندارید ؟
    ا _ بله متوجهم ...... فقط نمیخوام پدر و مادرم چیزی بفهمن
    _
    خواهرای سارا هم چیزی نمیدونند
    ا _ الان سارا کجاست ؟
    _
    تو اتاق
    ا _ میتونم ببینمش ؟
    _
    بله حتما
    به سمت اتاق راهنمایی اش کردم تا حرفهایناگفته ای که دارند بگویند . یک ساعت بعد امیر خداحافظی کرد و رفت . سارا تا دم درامیر رو بدرقه کرد . خوشحالی رو میشد از نگاهش خواند .
    _
    دیدی گفتم راه دیگه ایهم هست
    س _ ازت ممنونم شیما باورم نمیشه .... من میتونم بچمو نگه دارم
    چندروز بعد امیر به همراه خانواده اش به خواستگاری سارا آمدند بزرگترهای فامیلشون جمعشدند ترجیح دادم تو جمع خانوادگیشون نباشم به همین خاطر رفتم بیرون هرچقدر ستارهاصرار کرد نموندم . تو خیابونها قدم میزدم خسته شدم به پارکی که همون نزدیکی ها بودرفتم و روی نیمکتی نشستم . صدای بچه هایی که توی پارک بازی میکردند رو میشنیدم . یاد بچگی هایم افتادم اون موقع ها که تو دنیای کودکانه خودم غرق بودم و نه میدونستممرگ چیه و نه درک درستی از زندگی داشتم . همه دنیای من پدر و مادرم بود و بازی هاکودکانه. تو دنیای خودم غرق بودم که با صدای پسر بچه ای به خودم اومدم .
    _
    خانومیه آدامس از من بخرید
    نگاهش کردم .
    _
    آدامس نمیخوام
    _
    خانوم خواهشمیکنم یکی بخر
    سمج بود و بی خیال نمیشد حال و حوصله نداشتم یه بسته آدامس ازشخریدم و از روی نیمکت بلند شدم و توی پارک شروع کردم به قدم زدن . ستاره زنگ زد وگفت مهمونی تموم شده و من برگشتم خونه . سارا روی پاهاش بند نبود همه چیز به خوبیبرگزار شده بود و همه قرارها گذاشته شده بود . قرار بود یک ماه بعد مراسم عقد وعروسی با هم برگزار بشه و برن سر خونه زندگیشون . تو خونه آروممون برو بیایی بود . سارا استرس زیادی داشت . نگران بود همه چیز به هم بخوره آنقدر فکر و خیال داشت کهیه لحظه نمیتونست سر جاش بشینه . ستاره و سیما همش دستش مینداختن و بهش میگفتن : خوب نیست آدم اینقدر شوهر ندیده باشه
    ولی من که از اوضاع و احوالش خبر داشتمسعی میکردم آرومش کنم .
    مراسم به خوبی برگزار شد آخر شب تقریبا همه مهمونهارفته بودند ستاره و سیما داشتن با سارا خداحافظی میکردن سیما شروع کرد به گریه کردنو اشک اون دوتای دیگه هم سرازیر شد . رفتم طرفشون و آروم گفتم:
    _
    چه خبرتونه ؟مگه قراره دیگه همدیگرو نبینید که اینقدر گریه میکنید ؟
    رو کردم به سارا وباخنده گفتم : زشته ! جلو فامیلای شوهرت آبروت رفت الان میگن چه عروس بچه ننه ایگیرمون اومده .
    خندید و خودش رو انداخت تو بغلم .
    س _ ممنونم شیما
    _
    منکه کاری نکردم .
    بعد با صدای آروم طوری که خواهراش نشنون زیر گوشش گفتم : مواظبنی نی خوشگلتم باش اینقدر گریه نکن وگرنه بچه ات زر زرو میشه
    خندید و اشکاشوپاک کرد . بعد فرستادن اون دوتا با ستاره و سیما برگشتیم خونه از خستگی دیگهنمیتونستیم چشمهامون رو باز نگه داریم و همونجا سه تایی توی حال ولو شدیم و خوابمونرفت.


  4. Top | #14

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت چهاردهم :

    تو شرکت داشتم به دنبال برگه ای درون فایل میگشتم یکی از مشتریها زیر حرفش زده بود و من به دنبال برگه قرار داد بودم ولی هر چی بیشتر میگشتم ناامیدتر میشدم . حس کردم کسی وارد دفتر شد .
    _
    سلام
    همانطور که پشتم به دربود و برگه ها رو زیر و رو میکردم گفتم :
    _
    سلام بفرمائید
    _
    با آقای احمدیکار داشتم
    _
    قرار قبلی دارید؟
    _
    خیر
    _
    متاسفم شما باید با قرار قبلیبیاید فکر نمیکنم شما رو بپذیرن
    چقدر صدا برایم اشنا بود ولی فرصت اینکه حتینگاهی بهش بندازم نداشتم .
    _
    به ایشون بفرمائید کیان صدر باهاشون کار داره
    با شنیدن اسم کیان صدر ضربان قلبم بالا رفت نفسهایم به شماره افتاد میخواستمبرگردم ولی نمیتونستم نفس عمیقی کشیدم و آرام برگشتم خودش بود عشق من ....
    باتعجب به من نگاه میکرد انتظار دیدن مرا نداشت خیلی خونسرد گفتم :
    _
    چند لحظه صبرکنید
    به سمت اتاق احمدی رفتم در زدم و وارد شدم احمدی پشت میزش نشسته بود ونگاهش لابه لای برگه های روی میز بود . گفتم : آقایی به نام کیان صدر بدون قرارقبلی میخواد شما رو ببینه
    سرش رو بلند کرد و با خوشحالی گفت : بگید بیادتو
    از اتاق بیرون رفتم کیان روی صندلی کنار میز من نشسته بود .
    ک_ شیما تواینجا چیکار میکنی؟ کجا غیبت زد عسلم ؟
    _
    بفرمائید تو آقای احمدی منتظر شماهستن
    با تعجب پرسید :
    ک_ شیما چرا اینطوری میکنی؟
    _
    آقای محترم اگه باآقای احمدی کار دارید بفرمائید داخل اتاق اگه کاری ندارید تشریفتون رو ببرید ومزاحم من نشید .
    شاید انتظار چنین برخوردی را نداشت .
    ک_ شیما تو چت شده ؟
    خواستم جوابشو بدم که آقای احمدی از اتاقش بیرون آمد .
    _
    سلام پسرچطوری؟
    کیان به سمت آقای احمدی برگشت
    ک_ سلام
    ا_ چه عجب این طرفا دیگهیادی از رفقای قدیم نمیکنی ؟
    ک_ من که همیشه به یادتم تو سراغی از مانمیگیری؟
    ا_ شرمنده این مدت سرم خیلی شلوغ بود
    آقای احمدی کیان رو به اتاقشهدایت کرد و درو پشت سرش بست . نفس راحتی کشیدم دلم میخواست زودتر کارم تموم بشه وبه خانه برگردم ولی باید تا ساعت دو میموندم و هنوز یک ساعت مونده بود تا دو . اینیک ساعت مثل یک قرن گذشت کیان هنوز تو اتاق آقای احمدی بود در زدم و وارد اتاق شدمو اجازه مرخصی خواستم کیان چشم از من بر نمیداشت سریع وسایلم رو جمع کردم و از شرکتزدم بیرون . حالش خوب بود این به من دلگرمی میداد .
    جلوی شرکت منتظر تاکسی بودمبالاخره یکی جلوی پایم ترمز کرد و من سوار شدم و نیم ساعت بعد خانه بودم یه راست بهحمام رفتم و آب سرد رو باز کردم از سرما میلرزیدم ولی مهم نبود دلم میخواست آتشدرونم خاموش شود . در آیینه حمام نگاهی به خودم انداختم لبهایم از همیشه کبود تربود دلم برای خودم تنگ شده بود نمیدانستم چرا از کیان فرار میکنم ، شاید نگرانم ،نگران اینکه بمیرم او غصه بخورد دلم نمیخواهد حسرت من تا آخر عمر به دلش بماند ،دلم میخواهد فکر کند دوستش ندارم . تقصیر خودم است پس چرا ناراحتم من خودم او راراندم پس چه مرگم است ؟ چرا نمیتوانم فراموشش کنم ؟
    کمتر از پنج ماه دیگر فرصتبرای نفس کشیدن داشتم میدانستم قلبی برای من وجود ندارد قلبی نیست که بخواهد درونسینه دختر تنهایی چون من بتپد .دلم میخواهد دوباره صدایش کنم اسمش را دوست دارم زیرلب نامش را زمزمه میکنم : کیان ...... کیان ....... کیان
    تیغی رو برمیدارم بایدخودمو خلاص کنم چرا باید پنج ماه دیگه انتظار بکشم وقتی قراره بمیرم چه فرقی میکنهالان بمیرم یا پنج ماه دیگه.
    تیغ رو روی مچ دستم قرار میدهم اما ..... تیغ ازمیان دستم میلغزد و به کف حمام می افتد من جراتش چنین کاری رو نداشتم من ناتوان تراز آن بودم که بتونم خودمو خلاص کنم . گریه میکنم شاید کمی آرام شوم ولی گریه همتسکینم نمیدهد دلم هوای کیان رو کرده دلم آغوش گرمش رو میخواد دلم نوازش هایشرو میخواد دلم میخواد باز هم با حرفهایش آرامم کند .
    از حمام میرم بیرون حوله رودور خودم میپیچم و به آشپزخانه میروم و یک چایی برای خودم میریزم . روی صندلیمینشینم و به بخار چایی که از استکان بلند میشه خیره میشم حس میکنم در برزخی دست وپا میزنم که نه راه پیش دارم نه پس . تصمیم گرفتم به دنبال کار دیگه ای باشم چونکیان به بهانه دوستی با آقای احمدی هر روز به سراغم میاید من تحملش رو نداشتممیدونستم در مقابل نگاهش کم میارم ، فقط پنج ماه باید تاب می آوردم اون وقت همهچیز به پایان میرسید . از اون روز در خانه ماندم و به امید یافتن کار پایم را در آنشرکت نگذاشتم . ستاره میگفت شغل مناسبتری پیدا نمیکنم حق با اون بود ولی طاقتدوباره دیدن کیان رو نداشتم . من دوستش داشتم ، کسی حال منو نمیفهمید .
    در خانهتنها بودم کسی نبود از پشت پنجره به خیابان نگاه میکردم ، به آدمهایی که بی توجه ازکنار هم میگذشتند به آسمان آبی رنگ که با همه وسعتش زمین رو در بر گرفته بود . زنگدر به صدا در آمد این موقع روز منتظر کسی نبودم گمان میکردم شاید سارا است . دررو باز کردم انگار به من برق وصل کردند ... انتظار هر کسی رو داشتم غیر از کیان .
    ک_ سلام
    مثل یک مجسمه جلوی در ایستاده بودم و حرفی نمیزدم
    ک_ تعارفنمیکنی بیام تو ؟
    قدرت تکلم نداشتم فقط تونستم خودم رو از جلوی در کنار بکشم وکیان وارد خانه شد .
    ک_ آپارتمان نقلی و قشنگیه
    برگشت و به من نگاه کرد .
    ک_ چیه چرا خشکت زده ؟ انتظار منو نداشتی؟
    به خودم اومدم در رو بستم واردخانه شدم سعی کردم سرد و بی تفاوت باشم .
    ک_ واسه دیدن تو اومدم
    _
    خوب حالاکه دیدی میتونی بری
    بدون اینکه به او تعارف کنم روی مبل نشست .
    ک_ تو چرااینجوری شدی؟
    _
    هر جوری هستم به خودم مربوطه
    ک_ بد اخلاق نبودی شیما
    _
    الان هستم اشکالی داره؟
    ک_ نه عزیزم تو هر جوری باشی من دوستت دارم
    دوستتدارم ..... دوستت دارم ..... جمله جادویی همیشگی که در مقابلش تسلیمم . خدایا کمکمکن . او باید مرا فراموش کند . چقدر دلم برایش تنگ شده بود نگاهم رو به زمین دوختممیدونستم عشق تو نگاهم موج میزند میدونستم اون از نگاهم همه چیز رو میفهمه .
    _
    از اینجا برو
    ک_ میدونی چقدر دنبالت گشتم بی معرفت ؟ نگفتی بدون تو دق میکنم ؟من فقط یه هفته نبودم اینه رسمش؟ منو قال بذاری بری؟ تو که میگفتی تا آخرش با منیتو که میگفتی به جز من به کسی دل نمیبندی همه قولهایی که دادی یادت رفت ؟ میخواستیزن حمید بشی؟
    _
    من که بهت گفتم چاره ای ندارم
    ک_ حداقل صبر میکردی من ازسفر برگردم
    _
    چه فرقی میکرد ؟
    ک_ نمیذاشتم این اتفاق بیفته
    _
    هر چی بودهگذشته دیگه نمیخوام به گذشته ها فکر کنم من همه چیزو فراموش کردم
    ک_ منم فراموشکردی؟
    سکوت کردم در مقابل سوالش پاسخی نداشتم . من هر لحظه و هر ثانیه به یادشبودم من تمام لحظات زندگی تلخم رو با یاد و خاطرش شیرین میکردم .
    _
    از اینجا بروخواهش میکنم
    ک_ اول جواب سوال منو بده
    به در اشاره کردم .
    _
    فقط برو
    بلند شد و به طرف من اومد ... روبه روی من ایستاد .
    ک_ من تا جواب سوالمونگیرم جایی نمیرم
    برای اولین بار باید دروغ میگفتم . سرم رو به زیر افکندم آتشنگاهش تا اعماق قلبم نفوذ میکرد میدونستم اگه به چشمانش خیره شوم توان دروغ گفتنندارم . این بار با صدایی بلند تر گفت :
    _
    ازت پرسیدم منم فراموش کردی؟
    عزممرو جزم کردم همه چیز رو باید به پایان میرساندم . با صدایی آرام گفتم :
    _
    آرهفراموشت کردم .


  5. Top | #15

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت پانزدهم :

    دستش را به زیر چانه ام رساند و سرم را بلند کرد و خیره به چشمانم نگاه کرد :
    _ تو چشمهایم نگاه کن و بلند بگو فراموشت کردم بگو دوستت ندارم تا من برم
    ازش رو برگردوندم و با عصبانیت گفتم :
    _ ازم خواستی بهت بگم فراموشت کردم منم گفتم حالا برو
    کلافه بود شاید برای اینکه دلیل رفتارم را نمیدانست
    _ فکر کردی بعد این مدت نشناختمت ؟ فکر کردی نمیفهمم دروغ میگی؟ تا تو چشمهایم زل نزنی و نگی دوستم نداری دست از سرت بر نمیدارم
    نفسم به شماره افتاده بود دلم میخواست بار دیگر به صورتش می نگریستم و میگفتم دوستت دارم . به سمت پنجره رفتم و بازش کردم و سرم را از پنجره به بیرون بردم نفسم بالا نمی آمد سعی کردم نفس بکشم ، نفس های عمیق . نگران بود به طرفم آمد دستهایش را روی شانه هایم حس کردم آرامش عجیبی همه وجودم را فرا گرفت دلم برای دستهایش تنگ شده بود .
    _ عزیزم خوبی ؟ شیما چی شدی گلم ؟ بیا ببرمت دکتر .
    _ چیزی نیست خوبم
    سرم را از پنجره به داخل آوردم و پنجره را بستم . رو به رویم ایستاده بود نگران بود . نگاهم که به نگاهش گره خورد دیگر طاقت نیاوردم نمیتوانستم بیش از این مقابلش نقش بازی کنم هنوز عاشقانه دوستش داشتم خودم را به آغوشش سپردم دستش را دور کمرم حلقه کرد موهایم را نوازش میکرد و من در میان آغوشش اشک میریختم و در میان اشکهایم تکرار میکردم : دوستت دارم .... دوستت دارم ..... دوستت دارم
    مرا از خودش جدا کرد و اشکهایم را پاک کرد .
    _ دیگه گریه نکن خوشگلم چشمهای نازت قرمز و پف آلود میشه
    ولی من بی اختیار گریه میکردم دوباره خودم را به او چسباندم پیراهنش خیس از اشکهایم بود و او مرا محکم در آغوشش میفشرد و زیر گوشم زمزمه های عاشقانه میخواند .
    _ نگفتی دلم واست تنگ میشه ؟ چطور این همه مدت طاقت آوردی ازم دور باشی؟ فکر کردی من میتونم فراموشت کنم؟ تو اگه منو دوست نداشته باشی من بازم دوستت دارم عزیزم .
    کمی آرام شده بودم روی مبل نشستم کیان هم کنارم نشست سرم را روی شانه مردانه اش گذاشته بودم و او دستش را به دور کمرم حلقه کرده بود . گریه ام تمام شده بود و برایش از اتفاقاتی که افتاده بود میگفتم .
    _ چطور اینجا رو پیدا کردی ؟
    ک_ از رضا ( احمدی ) آدرستو گرفتم اون دوست صمیمی منه . نمیدونی چقدر دنبالت گشتم شیما وقتی اون روز تو دفتر رضا دیدمت انگار دنیا رو بهم دادن ولی اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشتم بعدشم که تو سریع جیم شدی من چند روز اومدم شرکت دنبالت ولی تو دیگه سر و کله ات پیدا نشد مجبور شدم به احمدی رو بندازم و آدرستو ازش بگیرم .
    _ همه چیو واسش تعریف کردی؟
    ک_ کامل که نه ولی یه چیزایی گفتم . حالا مثل بچه های خوب برو وسایلتو جمع کن بریم خونه
    _ کدوم خونه؟
    ک_ خونه خودتون میخوام دوباره بیام خواستگاریت
    _ پدرم منو راه نمیده
    با تعجب به من نگاهی کرد
    ک_ چرا؟
    _ چون از اون خونه زدم بیرون دیگه منو دختر خودش نمیدونه
    ک_ خیلی خوب اشکالی نداره من میرم تو را از اونا خواستگاری میکنم از اینجا یه راست میبرمت خونه خودمون چطوره؟
    سکوت کردم بوسه ای بر روی موهایم زد .
    ک_ خیلی خوب عسلم من باید برم با اینکه دلم نمیاد ازت جدا بشم ولی مجبورم خیلی کار دارم همین امشبم میخوام با پدرت صحبت کنم .
    _ ولی .....
    ک_ ولی چی نانازم؟
    میخواستم بگم وقت زیادی ندارم یه زن که پنج ماه بیشتر از زندگی کوتاهش باقی نمانده به چه دردت میخوره ولی دلم نیامد خوشحالیش رو خراب کنم .
    _ هیچی
    ک_ بهم بگو
    _ میخواستم بگم ......
    ک_ خوب چرا حرفتو کامل نمیزنی؟
    _ من وقت زیادی ندارم شاید فقط پنج ماه شایدم کمتر
    ک_ مگه قرار نبود از این حرفا نزنی ؟ گلم تو قراره سالهای سال با من زندگی کنی اوکی؟
    خندیم و گفتم : باشه
    _ حالا شدی یه دختر خوب
    بعد خداحافظی کرد و رفت قرار شد آخر شب خبر خواستگاری را به من بده . انگار دوباره متولد شدم تمام این مدت اشتباه میکردم که از او فرار میکردم نه من طاقت جدایی را داشتم نه او حالا دلم میخواست این آخرین لحظه های عمرم در کنار او باشم .
    زندگی درون رگهایم جریان یافت آنقدر پر انرژی و پر نشاط بودم که خودم هم باورم نمیشد عشق برای من یک معجزه بود معجزه ای که به زندگی من رنگ میداد و خزان زندگی من را تبدیل به بهار میکرد . بچه ها که به خانه برگشتند با دیدن من تعجب کرده بودند در تمام این مدت شاید بیشتر از یکی دو بار لبخند مرا ندیده بودند ولی حالا لبخند از روی لبهایم محو نمیشد . برایشان تعریف کردم همه چیز را از اول تا آخر آن شب هر سه تایی رفتیم بیرون بعد از شام به خانه برگشتیم پای تلفن نشسته بودم ساعت دوازده بود که کیان با من تماس گرفت . سیما و ستاره ریختن سرم و سرشونو به گوشی چسباندن تا ببینن نتیجه چه شد .
    _ سلام
    ک_ سلام خانومی
    _ چه خبر چی شد ؟ با پدرم حرف زدی؟
    ک_ آره
    _ خوب چی گفت ؟
    ک_ هیچی گفت به من مربوط نیست خودتون میدونید من دختری ندارم ولی گفت هر وقت خواستید عقد کنید خبرم کنید بیام محضر
    دلم گرفته بود چقدر در عرض این مدت کوتاه سنگدل شده بود هر چند پدر واقعی من نبود ولی من او را پدر می نامیدم به اندازه سالهایی که برای آسایشم زحمت کشیده بود دوستش داشتم من آدم قدر نشناسی نبودم .
    _ چرا ساکتی شیما ؟
    _ حق با پدرمه اون دختری نداره
    _ یعنی چی؟
    _ هیچی بعدا بهت میگم
    _ اگه چیزی هست همین الان بگو
    و من همه چیز را برای کیان تعریف کردم و گفتم برای ازدواج به رضایتش نیاز داشتم زیرا نامش به جای پدرم در شناسنامه من بود .
    کیان خیلی سریع مقدمات مراسم را آماده کرد یک مراسم ساده که قرار بود در خانه پدر کیان برگزار شود قبل از مراسم برای انجام برخی کارها به محضر رفتیم پدر و مادرم آمده بودند دلم گرفته بود مادرم چند سال پیر شده بود چقدر آزارش داده بودم وقتی پدرم امضاهایش را کرد و خواست برود جلویش را گرفتم و آهسته و شمرده گفتم :
    _ ازتون ممنونم به خاطر همه چیز، شما همیشه پدر خوبی برای من بودید معذرت میخوام که نتونستم دختر خوبی براتون باشم امیدوارم منو ببخشید
    پدرم در جوابم گفت : امیدوارم خوشبخت بشی
    و رفت میدانستم به مراسمم نخواهد آمد شاید هم دیگر او را نمیدیدم ولی میدانستم دلم برای مردی که بیست و سه سال او را پدر نامیده بودم تنگ میشود . مراسم ما ساده و خودمانی برگزار شد و در مراسم ساده من تنها مادرم و خاله هایم بودند و کسی از فامیل پدرم نیامده بود . آن شب مادرم مرا در آغوش کشید و گریه میکرد باورش نمیشد دختر کوچولویی که سرش را روی پاهایش میگذاشت و برای اینکه به خواب برود برایش لالایی میخواند حالا آنقدر بزرگ شده که لباس عروسی بر تن کرده است .


  6. Top | #16

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت شانزدهم :

    حس دوگانه ای داشتم از یک طرف خوشحال بودم که به بزرگترین آرزویزندگیم یعنی کیان رسیده ام از طرفی دلم برای مادرم تنگ میشد حس میکردم فصل جدیدی اززندگی من آغاز شده . تا نیمه های شب مهمانها مشغول رقص و پایکوبی بودند نزدیک صبحبود که ما رو تا خونمون بدرقه کردند و رفتند . خسته بودم هر دو خسته بودیم حتیحوصله باز کردن موها و پاک کردن آرایشمم نداشتم . از کیان خواستم تا زیپ لباسمروباز کنه و کمکم کرد تا لباسم رو در آوردم . حالا جلوی کیان با یک شرت ایستادهبودم سریع به رختخواب رفتم و لحاف رو روی خودم کشیدم . کیان با تعجب نگاهم میکرد .
    _
    چیه به چی نگاه میکنی؟
    ک_ میخوای اینجوری بخوابی؟
    _
    چه جوری؟
    ک_ بااین موها و آرایش ؟
    _
    اینقدر خستم که حال هیچ کاریو ندارم
    ک_ حداقل لباسخوابتو بپوش
    _
    ول کن بذار بخوابم
    ک_ نمیترسی؟
    متوجه منظورش نشدم با لبخندگفتم :
    _
    از چی بترسم ؟
    ک_ از من
    _
    واسه چی؟
    ک_ یادت رفته اون روز چهبلایی سرم آوردی ؟
    فهمیدم منظورش چه روزیه ولی خودم رو زدم به اون راه
    _
    کدوم روز؟
    ک_ همون روز که از دستم در رفتی خانوم کوچولو یادت رفته چه گریه هاییمیکردی ؟ حالا بی حیا شدی لخت میری تو رختخواب ؟
    خندیدم و چشمهایمو بستم تواناییباز نگه داشتن چشمهایم رو نداشتم و با چشمهای بسته گفتم :
    _
    الان خیلی خستم بعداجوابتو میدم
    سرم رو که روی بالش گذاشتم خوابم برد . چشمهایمو که باز کردم توآغوش کیان بودم و کیان به خواب عمیقی فرو رفته بود . نگاهی به ساعت انداختم یازدهرو نشون میداد . آرام و با احتیاط بلند شدم تا کیان بیدار نشه روبه روی آیینه کهایستادم از دیدن قیافه ام وحشت کردم . همه دخترا شب اول عروسی چقدر به خودشون میرسنو سعی میکنن بهترین باشند اونوقت من چه شکلی بودم . ریملم زیر چشمهایم رو سیاه کردهبود رژ لبم مالیده شده بود موهایم آشفته بود دلم برای کیان سوخت حتما چقدر غصهخورده . سنجاقها رو یکی یکی از روی موهایم باز کردم و به حمام رفتم . موهام به همچسبیده بود هر چی شامپو و نرم کننده بود روی موهایم خالی کردم . بعد از یک ساعت ازحمام بیرون آمدم حس میکردم سبک شدم موهامو سشوار کشیدم و خشک کردم روبه روی آیینهنشستم و آرایش ملایمی کردم و تاپ و دامن کوتاهی که تا بالای زانوهایم بود پوشیدم .
    به آشپز خانه رفتم و صبحانه رو آماده کردم و بعد به سراغ کیان رفتم به اندازهکافی خوابیده بود آرام بوسه ای بر روی لبهایش نشاندم چشمهایش رو باز کرد .
    _
    پاشو تنبل ظهر شده
    ک_ سلام عزیزم
    کش و قوسی به خودش داد و خمیازه ای کشید وبلند شد انگار تازه متوجه من شده بود چشم از من برنمیداشت.
    _
    چرا اینجوری نگاهمیکنی؟
    ک_ نمیگی من طاقت نمیارم خودتو اینقدر جیگر کردی؟
    خندیدم .
    ک_ بیشرف اینجور نخند دلبری نکن من همینجوری دلم رفته
    _
    برو دست و صورتتو بشور بیاصبحانه بخور
    از اتاق رفتم بیرون دو تا چایی ریختم و منتظر نشستم تا بیاد . ساعتحدود دوازده بود که صبحانه رو خوردیم و بعدش چمدانهای بسته رو داخل ماشین گذاشتیم وبه سمت شمال حرکت کردیم . تازه هوا تاریک شده بود که رسیدیم از ماشین پیاده شدم ودر رو باز کردم و کیان با ماشین وارد حیاط ویلا شد . همه جا تاریک بود و فقطچراغهایی که با فاصله کمی از هم قرار داشت مسیر رو از در حیاط تا در خانه روشن کردهبود ولی باغ درتاریکی و سکوتی عمیق فرو رفته بود و چیزی از زیبایی اش هویدا نبود .
    کیان چمدانها رو از صندوق عقب بیرون آورد و با هم به سمت خانه رفتیم . خانه درتاریکی مطلق بود که با روشن کردن لامپها به روشنی روز گرایید . ویلای نسبتا بزرگیبود ، یک هال و پذیرایی در طبقه اول بود و یک آشپز خانه که در طرف راست قرار داشت وسرویس بهداشتی در طرف دیگر . پله های باریک و مارپیچی طبقه اول رو به طبقه دوم متصلمیساخت که در کنار پله ها اتاق خواب کوچکی قرار داشت . به طبقه دوم رفتیم در آنجاهم دو اتاق خواب قرار داشت و یک سرویس بهداشتی دیگر .
    کیان در یکی از اتاق هارو باز کرد . کمکش کردم چمدانها رو داخل اتاق بردیم من محو زیبایی اتاق شدم .
    ک_ چطوره ؟
    _
    عالیه اصلا انتظارشو نداشتم
    روی تخت دو نفره با گلبرگهای قرمز رزپوشیده شده بود توی گلدان روی میز کنار تخت پر از گلهای مریم بود عطر مریم فضا یاتاق رو معطر ساخته بود . دو پنجره در اتاق وجود داشت یکی به سمت دریا و دیگری روبه باغ بود یکی از پنجره ها رو باز کردم ولی چشمهایم جز تاریکی چیزی نمی دید . صدایامواج دریا رومی شنیدم و این صدا آرامش عجیبی به من میداد.
    ک_ گفتم اینجا رومخصوص خودت آماده کنن ، دوست داری؟
    _
    خیلی
    روبه رویش ایستادم و لبهایم و رویلبهایش گذاشتم و بوسیدم
    ک_ میخوام یه شب فراموش نشدنی واست بسازم
    _
    ازتممنونم کیان
    _
    برو بیرون و تا وقتی نگفتم نیا تو باشه؟
    ک_ اذیت نکنشیما
    _
    خواهش میکنم ده دقیقه تحمل کنی به آرزوت میرسی
    ک_ فقط ده دقیقه ها !
    _
    باشه گلم برو دیگه
    به سمت در رفت و گفت :
    _
    ده دقیقه ات از همین الانشروع شد
    کیان که رفت بیرون سریع لباسهایم رو در آوردم و لباس خواب صورتی رنگیرو از تو چمدون در آوردم و پوشیدم لباس خواب نازکی که تا بالای زانوهایم بود و دوبند نازک روی شانه هایم داشت . بدنم به خوبی نمایان بود آرایش ملایمی کردم موهایمرو باز کردم و شانه کردم . تو آیینه خودم رو برانداز کردم همه چیز مرتب بود داشتمگلبرگهای روی تخت رو جمع میکردم که کیان وارد شد .
    ک_ خوب عسلم ده دقیقه وقتتتموم شد
    برگشتم و با لبخند گفتم : من حاضرم
    کیان همونجا ایستاده بود و خیرهبه من نگاه میکرد .
    _
    چیه به چی اینجور زل زدی؟
    ک_ به زن خوشگلم
    باقدمهایی شمرده و آروم به سمت من اومد و در آغوشم کشید گلبرگهای گل از لای دستم بهروی زمین ریخت .
    با تکون دادن سرم آمادگی ام رو اعلام کردم . لبش رو روی لبمگذاشت و به چشمهایم خیره شد . چشم در چشم در هم می آمیختیم و وجودمون یکی میشد دردعمیقی رو با تمام وجودم حس کردم جیغ میزدم ولی صدایم در وجوم حل شده بود اشکمسرازیر شده بود .
    ک_ دیدی بالاخره خانوم خودم شدی
    حتی توان پاسخ دادن رونداشتم
    ک_ خیلی درد داری؟
    دوباره اشکم سرازیر شد منو محکم به خودش فشار داد .
    _
    ببخشید عسلم
    با ناله گفتم : خیلی درد داره
    کیان هم کنارم خوابید و منپس از مدتها با آرامش به خواب رفتم .


  7. Top | #17

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هفدهم :

    چشمهایم رو که باز کردم خورشید سر بر آورده بود و همه جا رو روشنکرده بود نسیم ملایمی پرده های اتاق رو به حرکت در آورده بود . به سختی بلند شدم وبه کنار پنجره رفتم منظره فوق العاده ای بود . دریا آرام و صاف بود و موج ها آهستهخودشون رو به ساحل میرسوندند و من غرق در این زیبایی بودم که با بوسه ای بر رویگونه ام به خودم آمدم . کیان کنار من ایستاده بود .
    ک_ کجایی جیگر؟ ده دقیقهاینجا وایسادم انگار نه انگار
    خندیدم : ببخشید حواسم نبود
    ک_ کجا بود؟
    _
    چی؟
    ک_ حواستو میگم
    _
    آهان .... هیج جا داشتم به دریا نگاه میکردم . فوق العاده است مگه نه ؟
    ک_ آره
    _
    دوست داشتم سوار یه قایق میشدیم وبا هممیرفتیم اون دور دورا .... اونقدر دور که شبیه یه نقطه بشیم ...... درست تا اونجاییکه خورشید غروب میکنه و با هم میشستیم غروب خورشیدو نگاه میکردیم .
    ک_ خوب ازهمینجام میشه غروب خورشیدو نگاه کرد
    _
    آره ولی اینجوری قشنگتره
    ک_ خیلیرمانتیک حرف میزنیا
    _
    دوستت دارم
    ک_ منم دوستت دارم خانومم
    _
    یه قولی بهممیدی؟
    ک_ چه قولی ؟
    _
    هیچوقت تنهام نذاری
    ک_ من همیشه کنارتم عزیزم
    بهزندگی امیدوار بودم دلم میخواست تا آخر دنیا کنار هم بمونیم درست آخر دنیا جایی کههیچ کس نیست و همه به خواب ابدی فرو رفتن .... من باشم و کیان .... و فرو ریختندنیا رو نظاره کنیم ..... جایی که خورشید تاریک میشه و ستارگان فرو می افتند و ماهخاموش میشه . اونجا تو تاریکی مطلق دنیا سرم رو روی شانه هایش بگذارم و روحمون روبا هم آزاد کنیم و از این دنیای مادی بگریزیم و طعم آزادی و پرواز رو به روحمونبچشونیم .
    سه روز شمال بودیم و من لحظه ها رو به خاطر می سپردم به تهرانبرگشتیم و زندگی دونفره ما آغاز شد. به دیدن مادرم رفتم دلم برایش تنگ شده بود دلمبرای نوازشهای مادرانه اش تنگ شده بود . پدر آرامتر بود ناراحتی اش کمتر شده بود هرچند هنوز تحویلم نمیگرفت ولی خوب از من گریزان نبود .
    یک ماه از زندگی شیرین منگذشت بهترین دوران عمرم رو سپری میکردم شبها در آغوش گرمش به خواب میرفتم و صبح هابا نوازش ها و بوسه های داغش چشمهایم رو به روی روز تازه میگشودم . حالا چهار ماهدیگه فرصت داشتم ولی هنوز نور امیدی تو دلم میدرخشید ..... شاید قبل از اینکهدیربشه نجات پیدا کنم شاید قلبی باشه که بخواهد برای من بتپه .
    روز به روز حالمبد تر میشد ولی عشق کیان منو سر پا نگه داشته بود قلبم هنوز به خاطرش می تپید و ازکار نمی افتاد . عزم سفر کرد دلم گرفت نگران بودم بمیرم و کنارم نباشد . حرف یک روزیا دو روز نبود برای یک ماه میرفت آن هم آن سوی دنیا و مرا در تنهایی خودم غرقمیکرد . چاره ای نداشت باید می رفت. گریه های شبانه ام دلتنگی های روزانه ام مانعرفتنش نشد فقط سعی میکرد آرومم کنه ولی من نگران بودم من از تنهایی وحشت داشتم تحمللحظه ای دوری کیان رو نداشتم چه برسه به یک ماه ... من طاقتش رو نداشتم .
    کنارپنجره نشسته بودم و به حیاط خانه که اسیر دست خزان شده بود می نگریستم . پائیز بهخانه ما هم سرک کشیده بود و برگها رو یکی یکی از شاخه ها جدا میکرد و به روی زمینمیریخت .
    گرمای دستهایش رو روی شانه هایم حس کردم بدون اینکه برگردم سرم رو کمیبه عقب بردم و روی بدن مردانه اش قرار دادم و چشمهایم رو بستم . با تماس لبهایش کهبر موهایم بوسه ای به یادگار گذاشت چشمهایم رو که خیس از اشک بود گشودم .
    ک_ توکه باز گریه کردی شیما
    _
    دست خودم نیست
    ک_ عزیزم آخه چرا اینقدر خودتو آزارمیدی من یه ماه دیگه برمیگردم
    _
    من نمیخوام بری
    ک_ چرا اینقدر نگرانی ؟
    _
    مگه من چقدر فرصت زندگی کردن دارم ؟ مگه چقدر دیگه میتونم کنارت باشم ؟میخوام این دو سه ماهه آخر زندگیم کنارم باشی این تقاضای زیادیه ؟
    ک_ باز شروعکردی ؟ کی گفته آخر زندگیته ؟ مگه قول ندادی از این حرفا نزنی؟
    _
    حقیقته اینهمه سال قلبی پیدا نشده میخوای تو این چند ماه پیدا بشه ؟ حالا به فرض من نمردم منطاقت ندارم یه ماه ازت دور باشم دلم واست تنگ میشه اینو میفهمی؟
    ک_ خوب گلم دلمنم واست تنگ میشه ولی چاره ای ندارم اگه نرم شرکت ورشکست میشه اگه بتونم اینقرارداد رو با اون شرکت کانادایی ببندم شرکت از ورشکستگی نجات پیدا میکنه
    _
    چراتو میری یکی دیگه بره این کارو بکنه
    ک_ خوب مدیر عامل شرکت منم در ضمن اونا منومیشناسن فقط منم که میتونم راضیشون کنم به این قرار داد .
    _
    خوب منم باهاتمیام
    ک _ خودت که بهتر میدونی با این حالت نمیتونی بیای
    اشکهایم دونه دونهمیچکید بغلم کرد اشکهایم پیراهنش رو خیس کرد دلم نمیخواست ازش جدا بشم من که قلبمبرای او می تپید نفسهایم به خاطر او در رفت و آمد بود اگر میرفت .....
    من طاقتاین همه دوری رو نداشتم . من میترسیدم بمیرم و کیان نباشه دلم میخواست اگر عمل کردمچشمهایم رو به روی عشقم باز کنم دلم میخواست بمونه برایم قابل تصور نبود که یک ماهازش دور باشم وابستگی زیادی بهش پیدا کرده بودم .
    با گریه به خواب رفتم . خوابدیدم ولی کابوس بود نه خواب . از پرتگاهی آویزون بودم زیر پایم تاریکی مطلق بود وسنگریزه هایی که به پایین می افتاد و در تاریکی مطلق دره ناپدید میشد و من جیغمیکشیدم با تمام وجود کمک میخواستم دستی منوگرفت دستهای مردانه اش به وجودم آرامشداد و منو به بالا کشید ونجات داد. بلند شدم و ایستادم ولی از من دور میشد چهره اشناپیدا بود با دقت نگاه کردم کیان بود صدایش کردم به سمتش رفتم ولی از من دور میشد ... دور ... دور ..... من به دنبالش می دویدم و صدایش میکردم ولی او بی توجه بهفریاد های من دورتر میشد انقدر دور شد که مانند نقطه ای در تاریکی ناپدید شد .
    با تکونهای شدیدی از خواب پریدم خیس عرق بودم کیان با نگرانی به من نگاه میکردلیوان آب رو به دستم داد کمی از آب خوردم ولی باورم نمیشد کیان کنارم باشه گمانمیکردم هنوز خوابم و خواب میبینم با بهت و حیرت به کیان نگاه میکردم زبانم برای سخنگفتن یاریم نمیکرد . لبهای کیان تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم لیوان آب رو از دستمگرفت و آب رو به صورتم پاشید خنکی آب منو به حال خودم آورد بغضی که در گلو داشتم سرباز کرد و اشکهایم سرازیر شد و خودم رو به دستهای آرامش بخش کیان سپردم .
    ک_ چیزی نیست عزیزم خواب بد دیدی .... آروم باش ....
    من گریه میکردم دستهای کیاندور کمرم حلقه شد با لبهایش بوسه های داغی بر سر و صورتم مینشاند و من دوباره آرامشدم .


  8. Top | #18

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هجدهم :

    نمیدونم چند تا کابوس دیگه تا روز رفتنش به سراغم اومد . شب آخر بود داشتم چمدونش رو می بستم ولی کیان دست از شوخی برنمیداشت .
    _ کیان میشه تمومش کنی ؟ حوصله ندارم
    ک_ مگه میخوام برم سفر آخرت که اینقدر گریه میکنی ؟
    به هق هق افتادم نفسم بند اومد بینی ام کیپ شده بود .
    ک_ خوب ببخشید شوخی کردم ..... شیماااااااا
    بغلم کرد .
    ک_ نمیخواد ....... خودم وسایلمو جمع میکنم ....... چته دختر ؟ قول میدم زود برگردم ....... هر روز بهت زنگ میزنم خوبه ؟
    _ قول میدی؟
    ک_ آره عزیزم بهت قول میدم ... اصلا روزی دو بار زنگ میزنم خوبه ؟
    کمی آروم شدم دوباره شروع به جمع کردن وسایلش کردم و چمدونش رو بستم . به سراغ ضبط رفت و آهنگ ملایمی گذاشت و دستش رو به سوی من دراز کرد .
    ک_ افتخار میدی خانوم خوشگله ؟
    _ ول کن کیان حوصله ندارم
    ک_ شیمای من بد اخلاق نبودا
    دستم رو گرفت و دست دیگرش رو دور کمرم حلقه کرد .
    ک_ اولین باری که همدیگرو دیدیم یادته ؟
    _ آره با هم رقصیدیم مثل الان
    لبهایش رو جمع کرد و صدایش رو کمی نازک کرد و ادای منو در آورد
    ک_ من بلد نیستم برقصم
    خندیدم با مشت آروم به شونه اش کوبیدم .
    _ بدجنس حالا ادای منو در میاری ؟
    ک_ من همون موقع عاشقت شدم دلم رفت
    لبهایم رو بوسید دوباره من بودم و کیان دوباره با هم میرقصیدیم نگاهم در نگاهش بود ، دوباره عطر تنش مستم کرد و منو به اون روزها برد .
    _ کیان
    ک_ جانم عسلم
    _ میدونی اون شب تو بغلت چه آرزویی کردم ؟
    ک_ نه نمیدونم
    _ با خودم گفتم کاش مال من بودی ...... کاش این آغوشت واسه همیشه مال من بود
    ک_ ای شیطون پس چرا تا حالا نگفتی؟
    _ خوب دیگه این یه راز بود
    ک_ دیدی تو بد(جن**س**ی) نه من
    اون شب تو آغوشش ترانه مستانه سر دادم و بار دیگه بدنم رو به تنها عشق زندگی ام سپردم
    لحظه رفتن فرا رسید و من طاقت خداحافظی نداشتم طاقت دوری نداشتم از من میخواست محکم باشم و من سعی کردم اشک نریزم اونقدر اشک ریخته بودم که چشمه اشکم خشک شده بود . بغلم کرد و سرم رو روی سینه ستبرش قرار داد .
    ک_ خیلی مراقب خودت باش ........
    ...... به محض اینکه برسم بهت زنگ میزنم.......
    ...... نشینی گریه کنی چشم روهم بذاری من برگشتم........
    ...... سعی کن زیاد تنها نمونی ......
    و من در جوابش مدام میگفتم چشم.
    ک_ قربون اون چشم گفتنت برم من.... دوست دارم
    _ منم دوست دارم
    ک_ دیگه سفارش نمیکنم دلم واست تنگ میشه گلم
    و من هنوز نرفته احساس دلتنگی میردم . تا فرودگاه نرفتم طاقتش رو نداشتم .
    _ همینجا منتظر میمونم تا برگردی
    ک_ باشه گلم قول میدم زود برگردم .... خداحافظ عزیزم
    _ مراقب خودت باش خداحافظ
    دوباره من بودم و تنهایی ... نتونستم تحمل کنم لباس پوشیدم و از خانه رفتم بیرون . تصمیم گرفتم یه سر به سپیده بزنم . زنگ زدم و با باز شدن در وارد ساختمون شدم . چند تا پله که رفتم بالا نفسم گرفت . دستم رو به نرده های کنار پله گرفتم و سعی کردم برم بالا ولی نتونستم . همونجا روی یکی از پله ها نشستم و قرصم زیر زبونیم رو از تو کیفم در آوردم و گذاشتم توی دهنم . حالم داشت بهتر میشد که صدای پای سپیده رو شنیدم که با عجله از پله ها میومد پایین وقتی رسید به من نفسش بند اومده بود حتی نمیتونست درست حرف بزنه دستش رو گذاشته بود روی قفسه سینش و نفس نفس میزد . از دیدنش تو اون وضعیت خندم گرفت
    _ هول نکن بابا من حالم خوبه
    س _ گفتم ... گفتم
    نمیتونست درست حرف بزنه
    _ آروم باش چند تا نفس عمیق بکش بعد حرف بزن
    نشست روی پله کنارم و چند تا نفس عمیق کشید تا حالش جا اومد
    س _ گفتم حتما توی راه پله تموم کردی که بعد این همه وقت نیومدی بالا
    _ فعلا که حال تو از من بدتره
    س _ نصفه عمر شدم از دست تو حالت خوبه ؟
    _ آره یه کم قلبم درد گرفت اینجا نشستم حالم جا اومد
    س _ میتونی بیای بالا
    _ من آره ولی فکر نکنم تو بتونی
    دوباره شروع کردم به خندیدن
    س _ آره بخند تقصیر منه که نگرانت شدم
    یه ساعتی بود با هم حرف میزدیم که موبایلم زنگ خورد .
    _ سلام مامان
    م _ سلام عزیزم کجایی ؟ زنگ زدم خونه برنداشتی
    _ خونه نیستم اومدم پیش سپیده ... اتفاقی افتاده ؟
    م _ نه ... از بیمارستان تماس گرفتن
    نفسم بند اومد قلبم داشت از کار می ایستاد .
    _ کسی چیزیش شده ؟
    م _ نه عزیزم ... هول نکن یه خبر خوب دارم
    _ چی شده مامان ؟
    م _ باید بستری بشی
    _ واسه چی؟
    م _ بالاخره نوبتت رسید عزیزم
    صدای مادرم بغض آلود بود مطمئن بودم داره گریه میکنه ..... باورم نمیشد .... بی حرکت مونده بودم ... با صدای سپیده به خودم اومدم
    س _ چی شده ؟
    نمیتونستم جواب بدم تو شوک بودم ... خیلی غیر منتظره بود . خبری رو که سالها منتظرش بودم شنیدم ... قلبی برای من پیدا شده بود . . باور کردنی نبود من خودم رو آماده مرگ میکردم ولی حالا درست در آخرین لحظات عمرم خبر تولدی دوباره روبه من دادند . سپیده گوشی رو از دستم گرفت و با مادرم حرف زد . صحبتش که تموم شد بغلم کرد اونم خوشحال بود شاید از منم خوشحالتر .
    اونقدر خوشحال بودم که تو پوستم نمیگنجیدم دلم میخواست اول از همه کیان رو با خبر کنم ولی بهش دسترسی نداشتم بستری شدم دلم میخواست کیان کنارم باشه . همه کارها انجام شد و من منتظر بودم تا به اتاق عمل برم دلم میخواست کیان رو تو خوشحالیم شریک کنم به همه سپردم اگه تماس گرفت بهش خبر بدهند .

    چشمهایم روکه باز کردم هنوز گیج و منگ بودم و لی چشمهای نگران مادرم که از پنجره اتاق به منبود رو دیدم و نا خود آگاه با دیدنش لبخندی روی لبهایم نشست . زندگی در من جریانیافته بود . چند روز بعد به بخش منتقل شدم عمل موفقیت آمیز بود .


  9. Top | #19

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت نوزدهم :

    سپیده به سمت آرش برگشت .
    س _ تو ساکت باش بذار منحرفمو بزنم
    دوباره رو به من کرد و ادامه داد .
    س_ کیان دیگه برنمیگرده
    _
    دروغ میگی
    س_ آروم باش
    _
    چرا ؟ اون به من قول داده بود .
    س_ راستش با یکیدیگه ریخته رو هم
    با بهت و حیرت فراوان به سپیده نگاه میکردم انتظار هر چیزی راداشتم غیر از این .... آروم با صدایی که از ته چاه می آمد گفتم :
    _
    دروغ میگیمگه نه ؟
    س_ متاسفم
    _
    سپیده ..... بگو دروغه ....... کیان عاشق من بود ..... خودش گفت برمیگرده
    س_ آروم باش شیما جان .
    بلند شدم و با قدم هایی لرزان بهسمت آرش رفتم .
    _
    آرش تو بگو دروغه ...... سپیده داره دروغ میگه مگه نه ؟
    آرش سکوت کرده بود و حرفی نمیزد سرش پایین بود و به زمین خیره شده بود. دستهایظریف سپیده رو روی شانه های لرزان و رنجورم حس کردم به سمتش برگشتم نگاهش بارانیبود .
    _
    دروغ گفتی مگه نه ؟
    سرش رو به نشانه منفی بودن تکان داد . نای گریهنداشتم باور نمی کردم کیان تنهام گذاشته باشه . از حال رفتم تحمل چنین غمی رونداشتم . چشمهایم رو که باز کردم سپیده بالای سرم بود دستهای سردم رو میون دستهایشگرفت یه غم بزرگ ته نگاهش بود که دلم رو می لرزوند .
    _
    سپیده
    س_ جانم ؟
    _
    خودش گفت دیگه برنمیگرده ؟
    س_ آره عزیزم
    _
    از من بدش میاد؟
    .......
    _
    ازت پرسیدم از من بدش میاد ؟
    س_ نمیدونم .... تو باید فراموششکنی ..... نباید بهش فکر کنی
    _
    تو اون دختره رو دیدی؟
    س_ نه
    _
    پس کی دیده؟
    س_ کسی ندیده
    _
    پس کی گفته که با یکی دیگه است ؟
    س_ خودش زنگ زد به آرشگفت داره با دختری به اسم مینا واسه همیشه از ایران میره مثل اینکه چند وقتی بود کهباهم آشنا شده بودن .
    _
    بسه ...... دیگه نگو ..... خواهش میکنم
    مرخص شدمحالم از هرچی بیمارستان بود به هم میخورد . هیچکس نتونست مانع رفتن به خونه بشه . وارد خانه شدم جای خالی کیان رو حس میکردم دلم برایش تنگ شده بود . با احتیاط ازپله ها بالا رفتم در اتاق خواب را گشودم . نگاهم به عکس قاب گرفته ای که کنار تختبود افتاد . قطره های اشکم روی عکس چکید عکسش را در آغوشم فشار دادم . نگاهی بهاتاق انداختم همه جا کیان رو می دیدم تصویرش لحظه ای از جلوی چشمهایم کنار نمیرفت .
    روی تخت نشسته بود و دستهایش رو از هم باز کرده بود تا مرا در خود جای دهد ...... به دیوار تکیه داده بود و خیره به من نگاه میکرد ..... کنار پنجره روبه رویمن نشسته بود زیر گوشم حرفهای عاشقانه زمزمه میکرد ..... طاقت نداشتم اونجا بمونمبیرون اومدم و در اتاق رو قفل کردم نمیخواستم به اونجا برگردم عکسش را با خودمبیرون آوردم و روی راحتی های حال ولو شدم و سرم رو پشتی مبل تکیه دادم و چشمهایم روبستم عکسش میان دستم بود روی میز قرار دادم و روی زمین رو به روی عکس کیان نشستملبخند زیبایی روی لبهایش بود و خیره به من داشت نگاه میکرد حس کردم با نگاهش میخوادبگه : دوستت دارم
    زیر لبم زمزمه کردم : منم دوستت دارم عزیزم
    روزهای تلخ وغم انگیز زندگی من یکی یکی بدون حضور کیان میگذشت و من روز به روز افسرده تر میشدم . باور نمیکردم کیان به همین سادگی از من گذشته باشد نمیتوانستم از او متنفر باشماو اولین و آخرین عشق من بود ، هنوز آخرین نگاهش از یادم نرفته ، هر روز آخرینحرفهایش را با خودم تکرارمیکنم :
    _
    خیلی مراقب خودت باش ........
    ......
    بهمحض اینکه برسم بهت زنگ میزنم.......
    ......
    نشینی گریه کنی چشم روهم بذاری منبرگشتم........
    ......
    سعی کن زیاد تنها نمونی ......
    ....
    دوستدارم
    .......
    دلم واست تنگ میشه گلم
    .......
    قول میدم زود برگردم .... خداحافظعزیزم
    و گریه هایی که دیگر تنهایم نمیگذارند و هر لحظه و هر ثانیه با من هستند . زمستان از راه رسید و برف همه جا رو سپید پوش کرد هنوز منتظر بودم تا زنگ در به صدادر آید و پشت در کیان رو ببینم . از پنجره آسمان رو که با نور ماه روشن شده بودنظاره میکردم و دانه های برف که روی زمین آرام خفته بودند و زیر نور ماه میدرخشیدند . در تمام عمرم منظره ای به این زیبایی ندیده بودم پنجره را گشودم و لبهپنجره نشستم هوای سرد فضای خانه رو پر کرد سرما وجودم رو سوزوند و بدنم از شدت سرمامی لرزید پنجره رو بستم به آشپزخانه رفتم و قهوه ای درست کردم هیچ چیز در این هوایسرد بهتر از قهوه نبود . صدای زنگ تلفن بلند شد به سمت تلفن رفتم
    _
    بلهبفرمائید
    س_ سلام خانوم تنها
    _
    سلام چطوری
    س _ من خوبم ولی تو انگار خوبنیستی
    _
    من خوبم اگه کاری داری بگو
    س _ زنگ زدم بگم فردا شب همه خونه آرشجمع میشن تو هم باید بیای
    از وقتی کیان رفته بود دورهمه چیزیک خط قرمز کشیدهبودم نه حوصله کسی را داشتم نه حوصله جایی را غیر از خانه ماتم زده ام داشتم .
    _
    تو که میدونی حوصله ندارم نمیام
    س_ بیخود نمیای با غصه خوردن چیزی درستنمیشه خودم میام دنبالت
    _
    بیخود زحمت نکش من نمیام حالام اگه کاری نداری قطعکن
    س_ چقدر بد اخلاق شدی
    _
    بی خیال خداحافظ
    و قطع کردم دوباره زنگ زدسیم تلفن روکشیدم . هیچ چیز اعصاب به هم ریخته ام رو آروم نمیکرد . میخواستم بخوابمولی خواب هم از من گریزان بود . وقتی در خیالاتم دختری رو می دیدم که جای منو برایکیان پر کرده و کیان دوسش داره خواب به چشمانم حرام میشد .


  10. Top | #20

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    962
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    my mind
    تشکر از کاربر
    7,931
    تشکر شده 119,957 در 1,220 پست
    حالت من
    Hosele
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیستم :

    نگاهی به ساعت انداختم از دو هم گذشته بود ولی من هنوز بیدار بودم دلم میخواست یک شب فقط یک شب بدون قرصهای آرام بخش بخوابم . هر شب دلم میخواست دیگه صبح رو با چشمهایم نبینم ولی نمیشد . از رختخواب جدا شدم و به سراغ قرصهای آرام بخشم رفتم ولی دوباره پشیمون شدم و اونا رو سر جایش گذاشتم
    دوباره به اتاق خواب برگشتم و روی تخت یک نفرم نشستم . مدتها بود اتاق خواب دیگه ای رو برای خودم آماده کرده بودم و از روزی که در اتاق خواب دو نفریمان رو قفل کرده بودم پایم رو به آنجا نگذاشته بودم .
    عکس کیان که روی میز کنار آباژور قرار داده بودم توجهم رو جلب کرد . از روی میز برداشتم و خیره شدم عادت داشتم با عکسش درد و دل کنم عکس کیان همدم شبهای تنهایی ام بود .
    _ دلت اومد تنهام بذاری بی معرفت ؟ ........ تو که گفتی زود برمیگردی ....... پس چرا نمیای؟ ..... اینقدر از من متنفری که حتی یه زنگ نمیزنی؟ ......... الان کی جای من تو بغلت آروم گرفته ؟ ....... اون کیه که از منم بیشتر دوستش داری؟ ......... تو که میدونستی طاقت این همه دوری رو ندارم .......
    عکسش رو به خودم چسبوندم و میان هق هق گریه هایم به خواب رفتم . صبح که از خواب بیدار شدم عکس کیان هنوز تو بغلم بود از پنجره اتاق نگاهی به بیرون انداختم برف می بارید تصمیم گرفتم پس از مدتها پایم رو از خانه بیرون بگذارم . پالتویم رو پوشیدم رفتم بیرون . برف به شدت میبارید و من زیر برف قدم میزدم حس خوبی داشتم . حتی پرنده هم پرنمیزد جمعه بود و همه جا تعطیل . خیابونها خلوت بود . سکوت سختی فضا رو پر کرده بود . به پارکی که در نزدیکی خانه بود رفتم گاهی قار قار کلاغی از دورشنیده میشد و گاهی چشمم به گنجشکهایی می افتاد که از سرما می لرزیدند . پارک هم خلوت بود فقط از دور دختر و پسری رو دیدم که دست در دست هم میان برفها قدم میزدند . دوباره دلم هوای کیان رو کرد ما فقط چند ماه بود که زندگی مشترکمان رو آغاز کرده بودیم ، اون هم به سرعت برق و باد گذشت .
    به خانه برگشتم لباسهایم رو که زیر برف خیس شده بود در آوردم و به آشپز خانه رفتم تا یک چایی برای خودم دم کنم . روی مبلهای حال نشسته بودم و چایی میخوردم نگاهم به سمت پله هایی که به طبقه دوم راه داشت جلب شد . خیلی وقت بود از این پله ها بالا نرفته بودم نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم برم دلم میخواست دوباره خاطراتم رو مرور کنم میخواستم عهدی رو که با خودم بسته بودم بشکنم با خودم قرار گذاشته بودم تا برگشت کیان صبر کنم ولی نمیدونم چرا نتونستم . حس غریبی منو بسوی پله ها میکشید .
    چایی نیمه خورده ام رو روی میز قرار دادم و آرام به سمت پله ها حرکت کردم . پشت در اتاق ایستاده بودم توان باز کردن در رو نداشتم چشمهایم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و دستگیره در رو به سمت پایین فشار دادم و در باز شد . وارد اتاق شدم به سمت تخت رفتم و لبه تخت نشستم . نگاهی به دور و برم انداختم اتاق رنگ غم گرفته بود پرده های اتاق کشیده بود یاد اولین باری افتادم که پا به این اتاق گذاشته بودم . بلند شدم و به سمت کمد رفتم و در کمد رو باز کردم . لباسهای کیان مرتب و تمیز در آن قرار داشت یکی از کت شلوارهایش رو برداشتم و با دقت بهش نگاه کردم کاورش رو برداشتم عطر کیان به مشامم خورد هنوز عطر تنش رو میداد لباسش رو به خودم فشار دادم نمیتونستم ازش دل بکنم نمیدونم چه مدت لباسش به من چسبیده بود و به فکر فرو رفته بودم لباسش رو از خودم جدا کردم . روی صندلی کنار میز آرایش نشستم به آیینه نگاهی انداختم لایه ای از غبار روش نشسته بود . با دستم قسمتی از آیینه رو پاک کردم نگاهی به عکس داخل آیینه انداختم باورم نمیشد این من باشم . زیر چشمهایم گود افتاده و کبود بود از لاغری گونه هایم برجسته شده بود و رنگ صورتم به زردی می گرایید . چیزی از چهره ای که کیان عاشقش بود باقی نمونده بود .
    چشمم به کشوی میز افتاد لبخند تلخی روی لبهایم نشست . کیان هر وقت بی مناسبت برایم هدیه می خرید اینجا قرار میداد تا خودم ببینمش و بردارم گاهی هفته ها اونو نمی دیدم و خودش مجبور میشد هدیه اش را به من بدهد ولی این اواخر عادت داشتم هفته ای یکبار نگاهی به درون کشو بیندازم . میدونستم هدیه ای تو کشو نیست ولی بی اختیار کشو رو بیرون کشیدم نا امیدانه نگاهی به داخلش انداختم ولی بسته کوچکی که در گوشه کشو قرار داشت توجهم رو جلب کرد. آنچه را که می دیدم باور نمیکردم . بسته رو باز کردم درون بسته انگشتر ظریفی با نگین های ریز قرار داشت یادداشتی کنارش بود سریع شروع به خوندنش کردم :
    سلام خوشگلم گفتم قبل از رفتنم یه هدیه کوچولو واسه عزیزترینم بخرم امیدوارم خوشت بیاد اینو داشته باش تا با هدیه های زیادی برگردم . دوستت دارم .... بوس ... بوس
    دوباره یادداشت را خواندم در مغزم این کلمه کوتاه تکرار میشد .... برگردم ..... سپیده میگفت کیان برای همیشه رفته اگر تصمیم بازگشت ندارد پس این نوشته برای چیست ؟
    کشو را زیر و رو کردم تا شاید چیز دیگری بیابم ولی در میان ناباوری بلیطی رو دیدم که متعلق به کیان بود بلیطش رو جا گذاشته پس اصلا نرفته ...... خدایا اینجا چه خبره؟ ...... چه اتفاقی افتاده ؟ سپیده به من دروغ گفته بود . با سپیده تماس گرفتم چیزی در مورد بلیط و هدیه کیان نگفتم هنوز همون حرفهای همیشگی رو تکرار میکرد . باید خودم دست به کار میشدم کاری رو که مدتها قبل باید انجام میدادم حالا میخواستم انجام بدم به تمام بیمارستانها سر زدم ، پزشکی قانونی و کلانتری خبری ازش نبود . تو کلانتری تمام نشونی های کیان رو دادم و بهم گفتند اگر خبری شد تماس میگیرند . به خانه برگشتم و کنار تلفن نشستم تا خبری شود . انتظار کشنده ای بود صبرم لبریز شده بود طاقت این همه انتظار رو نداشتم فقط امیدوار بودم خبری ازش بشنوم

    دو روز بعد از کلانتری با من تماس گرفتند و گفتند ماشینی با مشخصات ماشین همسر شما چند ماه پیش تصادف کرده . دنیا دور سرم می چرخید کیان من تصادف کرده الان کجاست ؟ چه بلایی سرش اومده ؟ چرا کسی چیزی به من نگفته ؟ یعنی هیچکس نمیدونه چه اتفاقی افتاده ؟
    با عجله خودم رو به اداره پلیس رسوندم واونقدر پی گیر شدم تا بالاخره نشانی بیمارستانی که در آن بستری شد رو پیدا کردم . با ترس قدم در آن گذاشتم استرس زیادی داشتم به سمت اطلاعات رفتم خانمی با روپوش و مقنعه سپید نشسته بود آقایی ازش سوال میپرسید و من منتظر ایستادم تا کارش تموم بشه وقتی رفت روبه روی خانم ایستادم و زیر لب و با صدایی آروم سلام کردم و او با لبخندی که به لب داشت با خوشرویی جوابم رو داد
    _ چند ماه پیش یه بیمار تصادفی به نام کیان صدر رو به اینجا آوردن میخوام بدونم چه اتفاقی واسش افتاده ؟
    _ چند لحظه اجازه بدید



صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان طلوع پنهان | asal_7 کاربر انجمن
    توسط asal_7 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 219
    آخرین نوشته: 1393,06,29, ساعت : 21:50
  2. پاسخ ها: 139
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 16:00
  3. معرفی و نقد رمان رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن
    توسط مامیچکا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 268
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 15:43
  4. پاسخ ها: 148
    آخرین نوشته: 1393,03,18, ساعت : 22:04

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •