| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز به نام عشـــــق نام:انتظــــــار خيالـــــــــــي نويسنده:GhOsT GiRl(كاربر انجمن) "چه خوشحالم كه مي بينم تو خوش بختي با اينكه مي گذره روزام به هر سختي" كاش وقتي همين الان كه چشمامو مي بندم و بعدش باز مي كنم،همه چيز عوض شده باشه،دنيا،آدماش،اصلا همه چيز تغيير كنه حتي احساس آدمها.امروز بازم از اون روزهاي سگي منه كه حوصله ام طبق معمول معلوم نيست كجا پر كشيده.اصلا دوست ندارم برم بيرون ولي چه كنم كه نمي شه و آدم و مجبور مي كنند.بايد مي موندم و فكر مي كردم تاكه آروم بشم.با تكونايي كه خوردم چشمامو بي حوصله باز كردم و به بقل دستيم چشم دوختم كه داشت باهام حرف مي زد: _واااااي،باز تو رفتي توي عالم هپروت؟ناسلامتي داريم ميريم تفريح،يه تكوني به خودت بده دختر. بي حوصله گفتم: _ول كن بابا،من كه گفتم دوست دارم بمونم ولي خودتون هي اسرار مي كردين بلند شو بيا،حالام همينيه كه هست. باز دست ورنداشت و گفت: _اوا..چته پاچه مي گيري تو؟!اصلا برو همون هپروت برات بهتره،منو بگو كه مي خواستم از تنهايي درت بيارم. صداي پسر عموم بابك اومد كه داشت رانندگي مي كرد گفت: _دختر من موندم توكي حوصله داري؟يه موقع چنان شيطون مي شي كه آدم نمي دونه از دستت كجا فرار كنه يه موقع چنان بي حوصله مي شي كه حال همه رو مي گيري.الان مي رسيم با اين حوصله تو 30 نفر حالشون گرفته مي شه هااااا. ديدم همچين بي ربط هم نمي گه خب من خيلي شيطونم ولي هرموقع فصل پاييز مي شه اين حالم گرفته مي شه و حوصلمم مي گيره،واقعا راست مي گن پاييز غم انگيزه.البته اين دوساله كه به پاييز حساس شدم و اين جوري مي شم ايناهم خوب موقعي رو واسه تفريح انتخاب نكردن منم حوصله ندارم،بايد سعي كنم خودمو جمع و جور كنم وگرنه حالشون گرفته مي شه آخه به قول بابك من مركز توجه هستم،ولي هيچ موقع دليل شو نمي دونم شايد به خاطر خوشگلي،شايدم شلوغي و شيرين زبوني. به حرف اومدم و گفتم: _حالا كجا داريم مي ريم؟! آرام يكي ديگه از دخترعموهام با تعجب گفت: _انقدر بي حوصله شده و بي خيال نمي دونه كجا داريم مي ريم!!!. :_خب حالا تو بهم بگو كه بدونم. جاش بابك گفت: _داريم تشريف مي بريم دربند خانومي. با حرص نگاش كردم و دندون قروچه كردم كه خنديد و گفت: _باشه بابا،يادم نبود تو روي كلمه خانومي حساسي خانومي. باز بهش نگاه كردم كه فرمونو ول كرد و زد توي سرش و ابروهاشو داد بالا گفت: _ببخشيد،عادت كردم. بهش محل ندادم و به بيرون نگاه كردم،چقدر قشنگه اينجا،درختا برگاشون زرد و قرمزه و بعضيهاشم داره ميفته.منظره خيلي جالبي بود،بي اختيار ياد اين جمله افتادم: "برگها وقتي مي ميرند كه مي فهمند طلا شده اند" شايدم درست باشه.باز با صداي يه نفر ديگه از فكرام جدا شدم: _دختــــــــــــر انقدر فكر نكن بابا. لبخندي زدم و گفتم: _بابا چرا همه امروز چسبيدين به من؟! تينا دخترداييم گفت: _واسه ايكه جاي شيطنتات خاليه. بعدشم آرام و تينا شروع كردن به قلقلك دادن من،چون وسط نشسته بودم.از خنده داشتم بيهوش مي شدم،اينم از نقاط ضعفم بود قلقلكي بودم و باكوچكترين حركتي روي بدنم از خنده روده بر مي شدم.ميان خنده گفتم: _باشه...باشه..بخدا ديگه نمي رم هپروت..تورو خدا بسه ديگه..خواهش مي كنم. بالاخره ول كردن و نشستند موهاي دوتاشونو كشيدم كه تينا باصداي جيغ مانندي گفت: _ااا....من به زحمت درستشون كردم حالا تو ريدي به موهام. آرتين(پسرداييم برادر تينا) با غيض گفت: _تينـــــــــا...زشته. تينا يه نگاه بهش انداخت و ساكت شد منم گفتم: _چيزي كه عوض داره گله نداره،اين به اون در عزيزم. روحيم عوض شد و حوصلم برگشت سرجاش.تا برسيم گفتيم و خنديديم.من با آرام و تينا و آرتين و بابك توي يه ماشين و بقيه هم با ماشين هاي خودشون.رسيديم و همه پياده شديم من كه چيزي به دست نگرفتم و به بالا حركت كردم((قابل توجه اين دربند ،دربند تهران نيست)). صداي عمو اردشير اومد: ویرایش توسط GhOsT GiRl : ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۵۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | abby7, ANNE, Anolin, ART!ST, azad_awesome, b.khorasani, Change, Elen, fariba_hed, farnaz58, fatima983, hasti59, lalehjoon, leila.kh, m0zhdeh, mahtab10, many22, MarMar73, maryam joOon, meno, misha_kavir, mojan_23, Nafa3 Hamatonam, nafas44, nlp16001, RealIty, sahar bala, sharghi, sheida joon, shiva joon, violet_kl, yasnaa, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, بهار سرد, تهمتن, خانم فسقلی, روياي ابي, رویای باران, زوها, ساس بکس, شقایق وحشی, فرودو, ماجده, مادرم, منيژه, نسيا, کابوک |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,858
تشکر شده 197,132 بار در 18,553 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +4 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | ANNE, ART!ST, Elen, fariba_hed, GhOsT GiRl, leila.kh, m0zhdeh, mahtab10, MarMar73, meno, mojan_23, nlp16001, RealIty, sahar bala, sheida joon, shiva joon, violet_kl, ~pArnYa~, بهار سرد, خانم فسقلی, روياي ابي, ساس بکس, شقایق وحشی, فاطیما8, فرودو, ماجده, نسيا, کابوک |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز _هي دختر در نرو بيا يه چيزي ببر. منم پررو پررو برگشتم و دست به كمر گفتم: _مگه پسرا چيكارن كه من بيام وسيله ببرم بالا؟! مامان از اون پايين بهم چشم غره رفت ولي باز من اهميت ندادم و روبه مهدي پسرداييم كه داشت دست خالي ميومد بالا گفتم: _هي جغله..دست خالي نيا برو عقب اون زنبيل و از دست زن دايي بگير،بدو. مهدي كه از همه كوچيكتر بود و 19سالش هميشه حرف منو گوش مي كرد بهم يه نگاه انداخت و برگشت و زنبيل و از مامانش گرفت كه گفتم: _آفرين عزيزم،الان پسرگلي شدي. يه لبخند بهم زد و گفت: _نظرلطفته آجي بهاره. باز اين ادريس داشت از زير كار در مي رفت كه گفتم: _ادريس حواسم پيشته ها يه چيز بگير بيا. مواظب همشون بودم تا كه خانوما همه دست خالي اومدن بالا و بابك گفت: _اي هوارتو سرت كه اين جوري مارو بدبخت كردي ها. خنديدم و گفت: _زر زر نكن بيارشون بالا حرف اضافه هم نزن،وظيفته. آرتين:_اصلا من هي گفتم اينو بزارين توي حال هواي خودش باشه،هي گفتين نه جاي شيطونياش خاليه بيا حالا خر بيار و باقالي بار كن،همه رو انداخت كول ما و خودشون رفتن. باز برگشتم و روبه همشون گفتم: _حقتونه،وظيفتونه. بابا بالاخره به صدا در اومد: _اااا..انقدر دخترمو اذيت نكنيد ديگه،دلتونم بخواد،همين خب كاري مي كنه وظيفه شماهاست نه ما. به شوخي به بابا گفتم: _منظورم همه مردا بود باباجون. همه خنديدن و بابك گفت: :عمو جون شماهم ساكت بمونيد بهتره اين دخترتون با همه مردا امروز از دنده چپ بلند شده. صداي باران اومد: _بابا ولشون كن بهاره،بيا بالا ديگه بريم كنار رودخونه. برگشتم و رفتم دنبال دخترا و باهم رفتيم كنار رودخونه، البته آب آبشار بود كه يه رودخونه قشنگي رو به وجود آورده بود و كنارشم يه شيلاد ماهي كوچيك بود.همه دخترا داشتند آب بازي مي كردند من كه نشسته بودم روي يه سنگ و داشتم نگاشون مي كردم،ديوونه ها خجالت نمي كشند با اين سناشون،ديگه وقت شوهرشونه.يهو پرت شدم وسط آب برگشتم و ديدم كه بابكه و داره هر هر بهم مي خنده، آب صورتمو گرفتم و درحالي كه كل سرتاپام خيس بود گفتم: _ا...اينجوريه. رفتم سمتشو پاچه شلوارشو كشيدم كه خودشم باكله افتاد توي آّب.باز همه خنديدن و گفتم: _اين به اون در بابك خان. بلند شد و دوباره هولم داد و تلپي نشستم وسط آب ،بهم آب پاشيد منم بهش آب پاشيدم.چقدر توي دلم اونارو مسخره كردم حالا خودم از همشون بچه تر شدم.ديگه همه جمع شده بوديم و باهم آب بازي مي كرديم.باز اين آرتين چوب خشكه داره فقط نگاه مي كنه،دايي صداش كرد كه سرشو به غقب برگردوند كه سريع رفتم سمتش و انداختمش توي آّب يه فرياد كشيد و گفت: _هوار توي سرت بهاره،خيس شدم. :_بي خيال اينارو ببين..همه خيسن توهم روشون بيا بريم وسط. چون اونجا اين چيزا عادي بود كسي زياد كنجكاوي نمي كرد و بهمون زل نمي زد،حسابي كامل ِ كامل خيس شده بوديم.آرتين مي خواست باز بره كه آستينشو كشيدم و باز اومد وسط بابك گفت: _بشين پسر،اينو از مغزت بريز بيرون كه مي گن"بشين سنگين تا بختت بشه رنگين" كشكه همش، تو هم بيا نشدم فوقش بختت سياه سفيد مميشه. بهش خنديدم و باز به همه آّب پاشيدم.به متين نگاه كردم كه داشت باشاهرخ پسرآقا احسان دوست قديمي بابا،بازي مي كرد،جديدا اين دوتا زياد دور و ور هم ميپلكن ها.پاك توي اين دنيا نبودند كرم گرفتم كه اذيتشون كنم. يواش از پشت سر شاهرخ كه بابك صدام كرد برگشتم سمتش كه يه چشمك زد و تحريكم كرد كه نقشمو عملي كنم.شاهرخ مونده بود و خيره به متين نگاه مي كرد كه يواش از پشت سرش درگوشش فرياد زدم: _شاهــــــــ ـــــــــ ــــــــ ــــرخ. هول شد و باز افتاد توي آب با كله،همه بهش خنديدند و متين چشم غره مي رفت كه گفتم: _چته بابا؟ولم كن جون تو يه امروزو بزار خوش باشيم،اينم بدون بادمجون بم آفت نداره. متين:_نه كه نيستس؟زشته ايشون كه مثل اون بدبختا نيستن كه انقدر دخترخاله شدي. مثلا با تعجب گفتم: _نه بابا..از كي تاحالا شاهرخ شده ايشون؟! شاهرخ بلند شد و افتاد دنبالم كه پا به فرار گذاشتم يه هو ايستادم و جاخالي دادم كه باز با كله افتاد توي آب و گفتم: _به همين خيال باش شاهرخ جون. برگشتم پيش بچه ها و متين رفت كمك شاهرخ و اونام اومدن بهم گفت: _دختر تو چقدر تيزي،من با اين سرعت نتونستم بهت برسم. صداي مامن اومد: _بچه ها بسه مريض مي شين ها،بيايين ديگه،خيس آب شدين. من كه خسته شدم بودم همونجور خيس رفتم و كنار درخت نشستم و چشمام و بستم تا نفسم جا بياد.آخيش چه خوب شد كه نزاشتند بمونم خونه حسابي روحيه عوض كردم.چشمام و باز كردم و سميرا دختر داييم خواهر مهدي رو كنار خودم ديدم لبخندي زدم و گفتم: _خوب بود؟! سميرا نفس عميقي كشيد و گفت: _آره خيلي خوب بود،خوش گذشت حسابي،ولي خب ديگه موش آب كشيده شديم. _آره...بهتره درمورد پسرابگي خرساي آب كشيده. خنديد و تاييد كرد حرفمو.باهم رفتيم و نشستيم جلوي آفتاب تا زودتر لباسامون خشك بشه جايي نشسته بوديم كه آدمها كمتر ميومدن اونطرفا.آخه بالا بود و مردمم تنبل،بهتر آدم راحت تره. صداي ماشين اومد،برگشتم و ديدم سانتافه مشكي بابكه كه داره مياد سمتمون ترسيدم و پا به فرار گذاشتم كه قشنگ به اندازه يه قدم به من موند.بامشت زدم روي كاپوت ماشينشو گفتم: _ديوونه رواني. خنديد و پياده شد بعد گفت: _جوش نزن شوخي بود. _اي گور به گور بري با اين شوخيات. خنديد و گفت: _شوخياتم مثل خودتن خانومي. بي توجه و بي فكر دمپايي پامو درآوردم و پرت كردم سمتش كه خورد به سرش و خنده بچه ها بلند شد كه بابك گفت: _آتش بس آقا.ماشين و به زور آوردم بالا كه آهنگ توپ بزارم برقصيم. بعدش باز برگشت توي ماشين و آهنگو زياد كرد.پاهام به رقص دراومد ولي با تمام قوا مقاومت كردم كه نرقصم اما نشد و منم به جمع اضافه شدم كه عمو اردشير هم از بقيه مردا جوون تر بود اومد وسط و مجلس طبيعتي مارو گرم تر كرد همه دورش جمع شده بوديم و عمو،وسط قر ميداد و زن عمو هم كه هي لب به دندون مي گرفت. * * * ویرایش توسط GhOsT GiRl : ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۵۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | abien, ANNE, Anolin, ART!ST, ayda3, azad_awesome, b.khorasani, barni, Change, Donya-70, down13, Elen, fariba_hed, farnaz58, fatima983, harki00, hasti59, hyunah, leila.kh, m0zhdeh, mahtab10, many22, MarMar73, meno, misha_kavir, mojan_23, Nafa3 Hamatonam, nafas44, nlp16001, RealIty, sahar bala, sharghi, sheida joon, shiva joon, violet_kl, yasnaa, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, بهار سرد, تهمتن, خانم فسقلی, روياي ابي, زوها, ساس بکس, شقایق وحشی, فرودو, ماجده, منيژه, نسيا, کابوک |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز _متين..بيا يه بار ديگه ببين..خوشگلم؟....نه...نه.بزار درش بيارم باشه متين؟! متيم كلافه از زياده حرفي من گفت: _الا بلا خوشگل شدي،شدي يه تيكه ماه.بابا به خدا خيلي بهت مياد.بي نظيري.نمي زارم درش بياري. نااميد از اينكه نمي تونم اين پيراهن مزخرفو دربيارم گفتم: _ولي...نه زشته..پيله كن من اون دفعه خودم با باران لباس جديد خريدم. متين_اونا واسه توي خونه،بيا بريم پايين منتظرن. بابي ميلي اعصابي متشنج از پوشيدن اين لباس سوار ماشين شدم و راه افتاديم.واي الان پامو بزارم همه مسخرم مي كنند،مخصوصا اون بابك و ادريس.نه..... برام عذاب آور بود.خودمم نمي دونستم چرا انقدر حساسم.بالاخره به خونه بزرگ دايي باران رسيديم.چنان چراغوني كرده انگار عروسيه نه نامزدي. دلم مي خواست فرار كنم ،به كمك متين از ماشين پياده شدم و باز به كمك متين وارد حياط بزرگشون شديم.كفشاي ساقه بلند و پيراهن.عذاب آوره.چندباري توي مسير حياط تا خونه رو نزديك بود زمين بخورم و اگه به متين تكيه نداده بودم حتما مي افتادم زمين.بزور تنم كردند و حالام مي خندند،حسابي شاكي بودم از دستشون.درو باز كرديم كه موجي از صداي جمعيت به طرفمون حجوم آورد من با اون اعصاب الانه كه از هوش برم.با خانواده دايي باران سلام عليك كرديم و رفتيم سمت خانواده خودمون،همه بودن،همه خوبه حداقل تنها نيستم. مانتو هنوز تنم بود و تصميم گرفتم درشون نيارم بابك به كفشام اشاره كرد و خنديد ادريسم متوجه شد و خنديد.دندونامو بهم فشردمو براشون خط و نشون كشيدم. باهمه سلام عليك كرديم و من نشستم جفت دخترا كه همه از كفشام مي گفتند و روي اعصابم راه مي رفتند.همه كه ساكت شدند متين نامرد از قصد گفت: _بيا بريم لباسامونو دربياريم بهاره. باغيض بهش نگاه كردم و آخرين تيرمو رها كردم: _نه تو برو من راحتم عزيزم. مامانم باهاش همدست شد و گفت: _برو دخترم با مانتو شلوار كه زشته. درمانده به بچه ها نگاه كردم كه گفتند برو،بلند شدم و درحالي كه غر غر مي كردم همراه متين رفتيم طبقه بالا و لباسامو درآوردم.از نگاه بچه ها مي ترسيدم.متين باتحسين نگام كرد و گفت: _امشب شراره فراموش نشه خوبه. اهميت ندادم و باقهر بهش نگاه كردم و باهم رفتيم پايين،آروم قدم ورمي داشتم كه ديرتر برسم ولي بالاخره رسيديم و منتظر شدم كه اول ادريس بعد بابك بناي خنده و شوخي بزارن كه همه باشوك بهم خيره شدم،گر گرفتم و سرم و انداختم پايين و سريع نشستم كنار آناهيتا كه عمو اردشير گفت: _بلندشو ببينم دختر،بزار نگات كنيم عموجون. باخجالت بلند شدم و سرم تادرجه آخر خم كردم،حسابي خجالت مي كشيدم بدنم معلوم بود. عمه بهنوش گفت: _محشر شدي عزيزم. شوهرعمه شاهرخم گفت: _راست مي گه بي نظيره. برخلاف انتظارم همه تعريف كردند و من خيالم راحت شد،ولي بابك ساكت موند و فقط بهم نگاه كرد و يه لبخند بعدشم از جمع دور شد.مامان و بابا،متين با افتخار بهم نگاه مي كردن وتوي چشماشون برق تحسين مي درخشيد.منم خوشحال شدم همچين بدم نبودها.ولي ته دلم از دست بابك دلخور شدم چرا چيزي نگفت؟! صداي جيغ و سوت بلند شد به در نگاه كردم كه شراره و همسرش وارد شدند بي اختيار توي جمع دنبال بابك گشت و ديدمش كه به يه ستون تكيه داده و بالبخندي بي حال داشت شراره رو نگاه مي كرد،حرصم گرفت حتما ناراحته كه داره ازدواج مي كنه،اصلا به جهنم،در سر دوتاشونو گرفت.عصباني صورتمو چرخوندم سمت شراره كه داشت باهمه سلام و احوال پرسي مي كرد و خوش آمد مي گفت،به ميز ماهم رسيد و من نه چندان گرم باهاش برخورد كردم و تبريك گفتم،به شوهرش نگاه كردم كه قلبم ريخت و زير پام خالي شد،سعي كردم خونسرد باشم و موفق شدم به اونم تبريك گفتم و رفتند.اونم حالش بهتر از من نبود،نه خدايا چرا اينجوري شدم؟!اون ديگه فراموش شده ست،نه نه به من چه..خب ازدواج كرده كه كرده،سعي كردم به بابك فكر كنم و ذهنم مشغول همسر شاره نشه.بعداز اينكه باهمه خوش و بش كردند رفتند توي جاي گاه خودشون و نشستند نگاه همسر شراره روي صورتم سر خورد و متوقف شدن،منم نگاش كردم نه من ديگه دوسش ندارم،اون حسم براي اين بود كه غيرمنتظره ديدمش اونم توي لباس دامادي،من ديگه همه چيزو فراموش كردم.چه جالب من يه موقعي همسر شراره كيانوش و دوست داشتم و بابكم يه موقعي شراره رو. برگشتم به چندسال قبل: "اون موقع تازه وارد دانشكده شده بودم و هيچ جايي رو بلد نبودم،به جرات بگم كه ترسيده بودم داشتم توي محوطه مي رفتم و به اطراف نگاه مي كردم كه با يه پسر برخورد كردم خواستم معذرت خواهي كنم كه عصباني سرم فرياد زد: _دختره ي ديوانه...جلوتو نگاه كن. دهنم از صلابت و پرخاش بي دليلش سرويس شد و با تعجب بهش چشم دوختم شانس آوردم كه محوطه خلوت بود و كمتر دانشجويي وجود داشت.با ديدن نگاه مسخ شده من با يكم نرمش گفت: _اخه چرا حواستون به اطراف نيست؟!ببينيد تمام برگه هاي من و باد به بازي گرفته. به زمين نگاه كردم و به اطراف راست مي گفت مي خواستم جواب دندون شكني بهش بدم كه ديدم حق با اونه و من مقصرم با صدايي لرزان گفتم: _معذرت مي خوام،ببخشيد متوجه نشدم شما داريد از رو به رو مياييد. بعد سريع نشستم روي زمين و برگه هاشو جمع كردم و خودشم برگه هايي كه باد به اطراف برده بود و جمع كرد،بعداز جمع كردن برگه هاش منتظرشدم تا از اون طرف بياد حس كنجكاويم تحريك شد و به برگه نگاهي انداختم نوشته شده بود كيانوش مبيني دانشجوي رشته حساب داري... ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | 90ia, abien, ANNE, Anolin, ART!ST, ayda3, azad_awesome, b.khorasani, barni, Donya-70, down13, fariba_hed, fatima983, harki00, hasti59, lalehjoon, leila.kh, m0zhdeh, mahbano, mahtab10, many22, MarMar73, meno, mojan_23, Nafa3 Hamatonam, nafas44, nlp16001, RealIty, sahar bala, sharghi, shiva joon, Taataa, tara_5877, violet_kl, yasnaa, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, بهار سرد, تهمتن, خانم فسقلی, روياي ابي, ساس بکس, شقایق وحشی, عشق یخی, ماجده, منيژه, نسيا |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز خواستم ادامه بدم كه اومد و سريع سرم و از روي برگه ورداشتم. باخجالت بهش دادم و بازم معذرت خواستم اونم به خاطر فريادش معذرت خواست و گفت به خاطر گرمي هوا اعصابش به هم ريخته بوده،براي آرين بار نگاش كردم كه نگاهش جادوم كرد،وقتي از كنارم گذشت و رفت انگار قلب منم باخودش برد. ديگه كم كم گذشت و با محيط دانشكده آشنا شدم و خو گرفتم،داشتم كيانوشو به طوفان خاطره ها مي سپردم كه باز پيداش شد و قلبم لرزيد.باورم نمي شد دو واحد و باهم كلاس داشتيم،اون از بچه هاي ترم بالايي بود و منم براي زودتر تموم كردن درسم با ترم بالايي ها كلاس ورداشتم. سعي كردم عادي باشم و بروز ندم تا غرورم بشكنه،همچنان توي يه كلاس بوديم و منم انصافا بيدي نبودم كه با اين بادا بلرزم جدا از دوست داشتنم گاهي كارايي مي كرد كه باهم بحثمون ميشد و منم كم نمي آوردم.اون موقع از الانم شيطون تر بودم.يه روز داشتم يم رفتم خونه پياده كه يه BMW جلوي پام ترمز كرد،به داخلش نگاهي كردم كه ديدم خودشه دست و دلم لرزيد گفت كه مي خواد منو برسونه و باهام حرفم بزنه. منم از خداخواسته اول يه كم نه و نوچ كردم و بعد سوار شدم. گفت:_خب،خانوم بهراميان،مثل اينكه خيلي عجله دارين كه زودتر درستون تموم شه چون زياد واحد ور ميدارين. گفتم:_شما از كجا مي دونيد؟ جانخورد و خيلي راحت گفت: _خب من با بيشتر استادها و رده بالاهاي دانشكده دوستم از اونا آمارتونو گرفتم. از ريلكسيش دهنم باز موند ولي خيلي زود خودمو جمع و جور كردم و گفت: _آمار من به چه درد شما مي خوره؟! بازم همنجور با همون ژست گفت: _خبـــــــــــ ... ادامه نداد و بهم چشم دوخت زيرنگاه مستقيمش داشتم آّب مي شدم ولي چشم تو چشمش دوختم و با جسارت گفتم: _خبـــــــ كه چيــــــــي؟! _يعني تاحالا متوجه نشدين؟! _نه!!! _واقعا؟!!! هيچوقتم كنجكاو نشدي كه چرا هيچ كدوم از پسراي دانشكده نمياد طرفت؟! بازم با تعجب گفتم: _خب نه ... چرا ؟!!! كيانوش نفسي صدا دار كشيد و گفت: _عجب دختري هستي تو .خب معلومه به خاطر من از ترس من بهت ابراز علاقه نمي كنن،چون مي دونن كه من تورو مي خوام و دوستت دارن پا پيش نميزارن و جرات ابراز علاقه ندارن بعدش ساكت شد و بهم خيره شد تا نتيجه صحبتاشو ببينه . انگار بار سنگيني از رو دوشش گذاشتن زمين.قلبم مثل گنجشگ ميزد و مي خواست از حلقومم بياد بيرون.سرمو انداختم پايين و با صدايي مرتعش گفتم: _مــــــــن.....من بايد فكر كنم. كيانوش:_باشه فكر كن ولي به شرطي كه جوابت مثبت باشه. بهش لبخندي زدم و از ماشين پياده شدم و از اون روز خبر دوستي منو كيانوش توي دانشكده پيچيد. دخترا از حسادت داشتند مي تركيدند و من غرق غرور و شادي و پسرام اونطرف به كيانوش حسودي مي كردند. دوسال با هم دوست بوديم،هر دو خوشحال كه يهو بعد دوسال كيانوش غيبش زد و ديگه هم تا الان برنگشت بهم خبر دادند كه كيانوش ولت كرده و بهم ضربه سختي وارد شد،تاالانم هنوز دليلشو نفهميدم كه چرا ولم كرد. منم كه دلم شكسته بود فراموشش كردم و به خاطر كارش بخشيدمش چون حاضر نبودم نفرينش كنم و زندگي بدي داشته باشه." باصدايي به خودم اومدم. ویرایش توسط GhOsT GiRl : ۱۱ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۲۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | 90ia, abien, ANNE, Anolin, ART!ST, ayda3, azad_awesome, b.khorasani, barni, fariba_hed, fatima983, harki00, hasti59, leila.kh, mahbano, mahtab10, MarMar73, meno, mojan_23, Nafa3 Hamatonam, nafas44, nlp16001, RealIty, shiva joon, Taataa, violet_kl, yasnaa, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, بهار سرد, تهمتن, خانم فسقلی, روياي ابي, ساس بکس, شقایق وحشی, فاطیما8, منيژه, نسيا, کابوک |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز با گيجي به كنارم نگاه كردم كه بابك و ديدم داره نگام مي كنه بي اختيار يه اخم گنده كردم كه گفت: _حالت خوبه؟! سريع و بدون فكر گفتم: _نخير خوب نيستم. بابك با تعجب نگام كرد و گفت: _چرا؟براي چي؟! بازم گفتم:_بخاطر تو. باچشمايي گرد شده از تعجب نگام كرد و گفت: _بخاطرمن؟!براي چي؟من كاري كردم؟!!! واي سه شد،خراب كردم،ديدم من كه بند و به آب دادم بزار تا تهش برم ولي نه اونجوري.گفتم: _منظورم اينه كه.... اي خدا چي بگم..گير كردم خودت به دادم برس. بابك منتظر گفت: _خب...منتظرم. گفتم:_منظورم اينه من از دستت ناراحتم چون تو مسخرم كردي باسكوتت. اوفــــــ.. خدايا چاكريم اين دروغ از كجا اومد؟! بابك چهرش باز شد و گفت: _اي ديوونه سكوت من بخاطر تمسخر نبود بخاطر تحسين بود چون واقعا زيبا شدي و دهنم سرويس شده بود نتونستم چيزي بگم. احساس كردم گونه هام گل انداخته اي كاش همون حقيقت و مي گفتما.حس كردم ديگه نمي تونم بااين احساس با،بابك راحت باشم و مثل گذشته باهاش شوخي كنم گفتم: _خب...ببخشيد من اشتباه فكر كردم. بابك آهي از ته دل كشيد كه تعجب كردم گفت: _اشكال نداره من بايد معذرت بخوام كه حداقل بعدش بهت نگفتم. به عادت قديم با مشت زدم تو شونش و گفتم: _بي خيال بابا،فراموشش كن اصلا. نگام كرد و خنديد بعد گفت: _فكر كردم آدم شدي. اخم كردم و گفتم: _مگه تا الان نبودم؟! دركمال تعجب گفت: _نه..... خواستم حالشو بگيرم كه سريع گفت: _تو فرشته اي. پاك دهنم سرويس شد.بي اختيار به كيانوش نگاه كردم كه باز يه جوري شدم،فكر مي كنم اون ته ته هاي دلم هنوز بهش كوره احساسي دارم،بابك متوجه شد و به كيانوش نگاه كرد اونم داشت باناراحتي به من نگاه مي كرد.چشم از كيانوش گرفتم كه شراره بهش آويزون بود. بابك باتعجب نگام كرد و محكم بهم گفت: _بهــــــــــاره راستشو بگو. چنان محكم گفت كه نزديك بود همه چيزو بريزم وسط و خلاص ولي جلوي خودمو گرفتم و با صدايي كه ولومش پايين بود گفتم: _هيچي...چرا فكر مي كني چيزي شده؟! بابك با عصبانيتي كه ازش بعيد بود گفت: _بهاره بگو وگرنه گردنتو مي شكنم. براي اولين بار بود اين حالت بد بابك و مي ديدم و براي من كه نازك نارنجي بودم گرون تموم شد،بغض گلومو گرفت با چشمايي كه هرآن امكان داشت باروني بشند بهش نگاه كردم كه باتعجب و ناراحتي گفت: _تو از كي تاحالا انقدر نازك نارنجي شدي؟! گفتم:_تورو سننه....! اخماش باز شد و گفت: _نه بابا هنوز.... . باحرفي كه اركستر زد ساكت شد و به شراره و كيانوش چشم دوخت.ايـــــــــــش خوبه حالا نامزديه هافعروسي بود چي؟ حتما خودشونو جــــر ميدادند.اركستر داشت مي گفت كه عروسو دوماد هم ديگه رو ببوسند به بابك نگاه كردم از چهرش چيزي معلوم نبود ولي چشماش.... . نمي دونم موقعي كه كيانوش مي خواست شراره رو ببوسه يه نگاه به من كرد كه بابك سريع برگشت و ديد كه منم نگاش مي كنم،عضلات صورتش منقبض شد و باخشونت به كيانوش نگاه كرد ، دستم و گرفت و به زور بلندم كرد و به سمت در ورودي به راه افتاد.خدارو شكر كسي حواسش نبود و همه متوجه كيانوش و شراره بودند.منم چيزي نگفتم كه كسي متوجه نشه. چرا كيانوش.... بانگاه دنبالمون كرد كه باعث شد خشم بابك به بي نهايت برسه. از در كه بيرون رفتيم هيچ كس توي باغ نبود باعصبانيت تاجايي كه هنجرش اجازه ميداد گفت: _بخدا نگي همينجا خفت مي كنم. از انعكاس صداش توي گوشم درگوشمو گرفتم و نشستم روي نيمكت،ته باغ توي اون تاريكي تنها بوديم.ترجيع دادم ساكت بمونم كه اين دفعه آرومتر گفت: _خواهش مي كنم بگو كه جريان بين تو و اون كياوش چيه؟! حتما ميخواد بدونه كه ببينه مي تونه نامزدي و به هم بزنه و به شراره خانوم برسه از اين فكر ناراحت شدم و گفتم: _ببين بابك اين مسئله به خودم مربوطه و توهيچ حقي نداري سرمن داد بزني فهميدي؟! باز خودشو نباخت و باچشمايي قرمز از عصبانيت بهم نگاه كرد،از برق چشماش ترسيدم و بغضم تركيد و بدو بدو رفتم داخل هيچ كس متوجه من نبودم لباسام و پوشيدم و رفتم پيش بابا و سوئيچاشو گرفتم،نمي دونم چي باعث شد كه بي چون و چرا بهم بده. اومدم بيرون كه بابك هنوز توي باغ بود با ديدن من گفت: _كجا؟! نگاش نكردم و به راهم ادامه دادم كه بازومو گرفت و كشيد سمت خودش.نفسش با نفسم قاطي شد و بدنم گر گرفت.گرماي دستشو روي بازومم حس مي كردم از منم داغ تر بود،يه كوره آتش،به چشماي افسونش نگاه كردم كه حالت ترسناكي داشت و سريع ماشينو بردم بيرون و با سرعت به سمت خونه روندم و گريه كردم.قلبم شكسته بود و ناراحت بودم،به خونه رسيدم و درو باز كردم ماشين و همون اول حياط پارك كردم و رفتم سمت در اصلي. ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | 90ia, Anolin, ART!ST, ayda3, azad_awesome, b.khorasani, fariba_hed, fatima983, harki00, hasti59, leila.kh, mahbano, mahtab10, MarMar73, meno, mojan_23, Nafa3 Hamatonam, nafas44, nilooye abb, nlp16001, RealIty, sezar77, shiva joon, soso.naznazi, Taataa, violet_kl, yasnaa, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, بهار سرد, خانم فسقلی, روشناک, روياي ابي, ساس بکس, منيژه, نسيا, کابوک |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز وارد خونه شدم انگار تمام وسايل خونه بهم دهن كجي مي كردند و مسخره. حرصم بيشتر شد و رفتم توي اتاقم به كادوي يك سال پيش تولدم نگاه كردم كه بابك بهم داده بود رفتم سمتشو و پرتش كردم زمين كه با صداي گوش خراشي شكست.بلند بلند شروع كردم به كيانوش،شراره و بابك فحش دادن."عوضي نكبت،اصلا به تو چه بين منو كيانوش چي گذشته؟!تو برو حسرتتو بخور كه شراره بهت نرسيده،بچه پررو تلافيشو سرت درميارم" با ساعت نگاه كردم.اوووووي اينا تا آخر شب كه نميان.يهو ترس ورم داشت،من.....تنها...توي اين خونه تا اخر شب،تازه ساعت 10 اونا فوقش تا 2يا3 كه نميان ميشه چند ساعت؟!مغزم سوت كشيد ووووي 4_5 ساعت؟! عجب غلطي كردم كاش يكي رو باخودم مياوردم.اي خدا لعنتتون كنه كه اين جور باعث شدين من تنها بلند شم بيام خونه.نكبـــــت.صداي آيفون بلند شد،فلبم ريخت و بدنم يهو سرد شد.باترس از پنجره يواش بيرونو نگاه كردم كه چشمم به ماشين بابك خورد،اوف ذليل بشي ايشالا ترسيدم،همه چي يادم اومد و پراز نفرت شدم،همونجا موندم و به تلاشش چشم دوختم كه هي دستشو گذاشته بود روي دكمه آيفون ديدم اگه اينجوري پيش بره بايد به فكر يه آيفون ديگه باشيم سريع رفتم پايين و درو باز كردم حياط و سريع طي كردم و رسيدم به در نفس عميقي كشيدم و اخمي گنده كردم. درو باز كردم و به زمين چشم دوختم بابك گفت: _دختر اينجايي،زهره ترك شدم بخدا. باز ساكت موندم،بابك دستشو گذاشت زير چونم كه سرمو گرفتم عقب و بابك گفت: _دخمل شيطون نمي خوايي منو راه بدي بيام تو؟! هيچ كاري نكردم و به لجاجت ادامه دادم كه خودش يواش حولم داد عقب و اومد داخل،بروبر نگاش كردم كه درو بست و دستمو گرفت خواستم دستمو بكشم بيرون از دستش كه محكم گرفتش و منو به خودش نزديك كرد باتعجب نگاش كردم كه لبخندي گوشه لبش بود و به چشمام زل زده بود از ذهنم گذشت"چقدر دوس دارم لباشو بوس كنم" از فكر خودم خجالت كشيدم و سرمو انداختم پايين كه دستاشو دور كمرم حلقه كرد و منو چسبوند به خدش،باترس دوباره نگاش كردم كه ديدم داره سرشو مياره جلو بالاخره به حرف اومدم و گفتم: _چيكار ميكني؟! خنديد و صورتمو بوس كرد و باخنده گفت: _آبازيكلا مي خواستم حرف بزني... . دست به كمر گفتم: _اينطوري؟! _خب راه ديگه اي به ذهنم نرسيد گفتم بزار.... . به حرفش گوش نكردم و رفتم سمت خونه كه دنبالم اومد منم گفتم: _داري اشتباه ميايي درخونه اونطرفه. بازم منو گرفت و گفت: _يا آشتي مي كني يا همينجا.... از ترس اينكه حرفشو عملي كنه عين بلبل گفتم: _نه...نه باهات قهر نيستم..آشتي. لبخندي قشنگ زد كه دلم قيلي ويلي رفت: _حالا روبوسي آشتي كنون. بعد صورتشو گرفت سمتم كه بوسش كنم منم صورتمو بردم جلو و به جاي اينكه بوسش كنم درگوشش جيغ زدم و پا به فرار گذاشتم و فرار كردم توي خونه.بابك اومد دنبالمو گفت: _اي خفه نشي...گوشم كر شد. خنديدم و نشستم روي مبل،بابكم نشست كنارمو دست انداخت گردنم و گفت: _خب حالا خانوم خوشگل آشتي كردي بوسم ندادي حداقل بلندشو برام يه آب بيار تشنمه. با اخم گفتم: مگه خودت چلتقي؟!بلندشو بيار. بابك لبخندي زد و گفت: _نه خب تو خانومي بايد براي شو..... . حرفشو خورد و بهم خيره شد.دلم ريخت و قلبم باز تلاپ تلوپش گرفت براي فرار از نگاهش گفتم: _آقاي تنبل....خدم ميرم ميارم لازمي نيست زحمت بكشي. بلند شدم و سريع رفتم توي آشپزخونه دستمو گذاشتم روي قلبم و نفس عميق كشيدم"اي خدا لعنتت كنه بابك ببين چطور سيستم نو به هم ميريزه" يه ليوان آب يخ درست كردم و رفتم توي حال كه ديدم سرشو بين دودستاش گرفته،رفتم و نشستم كنارش.آبو گرفتم جلوش و گفتم: _بيا اينم آب. سرشو بلند كرد كه جا خوردم.چشماش دوكاسه خونه بود قشنگ بهش توجه كردم كه فهميدم بله...آقا مستِ مستِ. چطور متوجه نشدم تاحالا.عجيبه پس بگو بابك از اين سبك بازيا درنمياره وبيخودي منو بغل نمي كنه.بازم از ذهنم گذشت"كاش هميشه مست باشه" اين چرت و پرتارو ريختم دور و گفتم: _چرا زل زدي بهمن؟!خب بيا بخور..مگه آب نمي خواستي؟! بابك كه حالت غير عادي نداشت گفت: _نه آب واسه چيمه..خيلي خوشگل شدي. بعد به سمتم خم شد كه بلند شدمو آب و پاشيدم بهش.حالاچي؟1آب يخِ يخ بود.انگار كارساز بود كه با تعجب بهم چشم دوخت نفس راحتي كشيدم و گفتم: _ببخشيد ولي مجبور شدم. بابك تازه فهميد چي شده،سرخ شد و سرشو انداخت پايين كه خيلي خوشگل تر شد.تو دلم گفتم"الهي من قربون اون شرمت بشم"گفتم: _حالا نمي خواد خجالت بكشي،دركت مي كنم. بابك باشرم گفت: _ببخشيد بخدا،اصلا نفهميدم.... _بيخيال،فراموشش كن. بابك_مثلا اومدم كه ببرمت ولي ديگه وقته مامان بابات بيان. _كسي هم ميدونه اومدي اينجا؟! بابك:آره ميدونه. _كي؟!!! بابك بهم خيره شد و گفت: _كيانــــوش. جاخوردم،اون از كجا فهميد؟! چيزي كه تو ذهنم بود و به زبون آوردم كه گفت: _رفتم پيششون و گفتم كه من دارم ميرم خونه عمو،بهاره تنهاست. سعي كردم بيخيال باشم ولي دوست داشتم عكس العمل كيانوشو بدونم. گفتم: _خب...به من چه؟! بابك_ميدونم يه چيزاي بين تو و اون هست ولي اصرار نمي كنم. از دهنم پريد:_آره يه چيزايي هست. بابك جا خورد خودمم جا خوردم و بهش زل زدم كه ديدم باز عصباني شده و لبشو بهدندون گرفته.اي خدا من چم شده؟!چرا انقدر به بابك توجه مي كنم؟!دختر خجالت بكش،اون تورو دوست نداره.از اين فكر اخم كردم كه بابك گفت: _خب..پس چرا نمي گي چي بينتونه؟! من كه بند و به آب داده بودم پس بزار بقيشو هم بگم و خودمو خلاص كنم.با يه كم ترس بهش نگاه كردم و گفتم: _راستش سالهاي اول دانشكده باهاش دوست شدم تا دوسال پيش كه يهو غيبش زد و رفت،امشب بعد از دوسال تازه ديدمش. بابك با بهت و ناباوري بهم نگاه كرد و گفت: _يعني..تو...تو دوست پسر داشتي؟! ازنگاش خجالت كشيدم و گفتم: _آره يكي بود اونم كيانوش كه البته باهم رابطه اي نداشتيم. فكر كنم دروغ گفتم،يادم نميومد...خودم خندم گرفت يادم نمياد واقعا.نه رابطه س_ك_س_ي خيلي معمولي.بابك گفت: _مگه من گفتم باهاش رابطه داشتي. _نه نگفتي ولي نگات چرا. بابك به فكر فرو رفت يهو كلافه گفت: _نگاه كن يه بار ديگه اونجوري به كيانوش نگاه كني بخدا دوتاتونو ميكشم. اخم كردم و گفتم: _اصلا تو چيكار داري؟!دوست دارم نگاش كنم. بابك با عصبانيت به صورتم زل زد ميدونستم دلش ميخواد همونجا چالم كنه.گفت: _هنوز دوسش داري؟! باز اين دهن من كه چفت و بست نداره گفت: _آره يه خورده دارم. بابك بلند شد و از خونه زد بيرون. منم همونجا روي مبل نشستم و گريه كردم اي خدا گل بگير دهني رو كه چفت و بست نداره.رفتم توي اتاقم و گرفتم خوابيدم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | 90ia, abien, Anolin, ART!ST, ayda3, azad_awesome, b.khorasani, faezeh.t, fariba_hed, fatima983, harki00, hasti59, leila.kh, mahtab10, MarMar73, meno, mojan_23, Nafa3 Hamatonam, nafas44, nlp16001, RealIty, saba 68, shiva joon, sirius, Taataa, violet_kl, yasnaa, ~pArnYa~, بهار سرد, خانم فسقلی, روشناک, روياي ابي, ساس بکس, فاخته13, منيژه, نسيا, کابوک |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز * * * بارن_خيلي بي ادب شدي بهاره ها..مي دونستي؟ زشته خجالت بكش دختر جون. _حالا تو نمي خواد به من درس اخلاق بدي مامان باران جونم. باران با عصبانيت زد رو فرمون و گفت: _بابا يه كار ازت خواستما....هي اذيت كن. يه اخم كوچولو كردم و گفتم: _نخيرم،كجاش يه كار كوچولوا...فكر كردي من ميرم خودمو خواهر بابك معرفي ميكنم؟صدسال. از ناراحتي ديگه نزديك بود بزنم زير گريه،اين ديگه چه درخواستي بود كه از من كرد اين باران.اي خبرتو نيارن برام هي.ميخواست من برم به يه دختره بگم كه خواهر بابكم و ازش خواستگاري كنم،اخه نمي گي ميزنم پاي چشمش يه بادمجون ميكارم؟!نه خبر نداره اي بابك گيرت بيارم از همون درختي كه توي حياطمونه و دوسش داري آويزونت مي كنم. باران باز گفت: _خواهش مي كنم نمي خوام بفهمه كه بابك برادر منه... منم عصباني گفتم: _اصلا تو چرا گير دادي به من؟هان؟مگه دختر قحطي اومده؟برو به يكي ديگه بگو رل خواهر بابك و اجراع كنه به من چه؟! باران_آخه هيچكس مثل تو سرزبون دار و اجتماعي نيست تو از پسش بر ميايي. از دهنم پريد:اصلا بگو به شراره بره بادختره صحبت كنه. باتعجب نگام كرد و بعد پيچيد توي كوچه،چيزي نگفت،اي خدا خودت درستش كه من نمي تونم اين كارو كنم.بزور داشت منو ميبرد خونشون باران،من با بابك قهر بودم و همه فهميده بودند براي همين همه شام خونه عمو بوديم كه مثلا ما دوتا آشتي كنيم ولي كور خوندند من آشتي بكن نيستم. به خونشون نگاه كردم كه يه ويلاي 2طبقه خيلي شيك و بزرگي بود.سرايدارشون درو باز كرد و ماشين و برد داخل كنار ماشين بابك پارك كرد.به ماشينش نگاه كردم گوشَش رفته بود داخل،قلبم ريخت نكنه تصادف كرده؟!گفتم: _ماشين بابك چي شده باروني. باران_زهر امار و باروني. اون شب كه از جشن برمي گرده مثل اينكه حواسش نبوده مي زنه به ماشين ولي الحمدوا.... هيچي نشده فقط يه ذره رفته تو بغل ماشينش. نفس عميقي كشيدم و پياده شدم از حرصم يه لگد زدم به چرخ ماشينش كه صداش بلند شد باران كه ميدونست باهم قهريم هيچي نگفت و باخنده نگام كرد.يه نگاه به پنجره اتاقش كردم كه ديدم چراغاش خاموشه.بهتر خوشم نمياد ببينمش،اي نه دلم براش تنگ شده. وارد شديم با زن عمو ساناز و عمو اردشير روبوسي و احوال پرسي كردم كه عمو گفت: _دختر تو با اون پدر صلواتي قهري..باماهم قهري؟ديگه سري به ما نميزنيد. منم پررو پررو گفتم: _آخه از پسرتون خوشم نمياد عمو جون. عمو اردشير خنده اي كرد و صورتمو بوسيد و گفت: _الحق كه با عموت بردي. اونجور كه تعريف مي كردند عمو هم توي جوونيهاش خيلي شيطون و شر بوده حتي بدتر از الان من. يه دفعه خاطره اي تعريف كرد خيلي باحال بود مي گفت با دوستش ميان ميرن حمام عمومي كه دوستش توي حمام بقلي عمو بوده،دوستش هي سوت ميزده و شعر ميخونده كه روي اعصاب عمو راه ميره مخصوصا كه مياد يه كار خيلي بدي هم مي كنه و عمو هم از ديوار مشترك دوتا حموم ميره بالا و از اونجا ميشاشه به سر دوستش و خلاصه تلافي ميكنه. وقتي اينارو تعريف مي كرد با اون ادا اصولاش هم حالم به هم خورد هم خندم گرفته بود.خلاصه بگم شري بوده واسه خودش. با يادآوري خاطرات عمو خنديدم كه گفت: _به چي ميخندي عمو؟! _به همون شاهكار توي حموم ميخندم. عمو خنده اي بلند كرد و گفت: _تازه اون كه چيزي نيست عموجان،بهترشو دارم ولي زشته تعريف كنم دخترم. _نه نه بگين عمو. بازم خنده اي كرد و گفت: _آدم در برابر اين چشهما اراده نداره والله.... بعدش شروع كرد: "اون موقع ها يه همسايه داشتيم كه يه دختر داشت 2 سال از من كوچيكتر بود ماهم تو عالم بچگي حس كرديم خاطرخواه شديم و خلاصه هرروز تا از دم خونه تا مدرسه و از دم مدرسه تاخونه همراهيش مي كردم كه كسي بهش چپ نگاه نكنه و ازاين حرفا.اون ورپريده هم كه هي خوشش ميومد چيزي نمي گفت و هي بيشتر قرو فر ميكرد برام.هيچ كس خبر نداشت آقا كادو بخر نامه بده گل بده و از اين كارا انقدر اين كارو ادامه دادم كه بهم مشكوك شدن يه مدت دست ورداشتم تا اينكه آبا از آسياب افتاد و باز شروع كردم يه دف نصفه شب رفتم گل بندازم تو حياطشون كه پدرش مچمو گرفت گفت: _بچه نصفه شبي اينجا چيكار مي كني؟! منكه حول كرده بودم گفتم: _اومدم ساناز و بستونم. گوشم و گرفت و گفت: _بچه تو هنوز دهنت بوي شير ميده اونوقت زن مي خوايي؟! دهنمو باز كردم كه ها كنم ولي نمي دونم يهو از كجا عدسم گرفت و عدسه كردم تو صورت پدرش و اونم يه پس گردني بهم زد.همه اومدن بيرون و نگاه كردن و سانازم نمي دونست بخنده يا گريه كنه.نگاش كردم و گفتم: _ناراحت نباش،خيالي نيست عزيزم بزار بزنه منو،بخاطر تو تحمل مي كنم. همه از اينكه من گنده تر از دهنم حرف ميزدم و نمي ترسيدم تعجب كرده بودن و همين بي باكيام دستمو گذاشت توي حناي ساناز.حالا اونم هي بيا ناز بكن واسه من و از اين چيزا خلاصه بابام معذرت خواهي كرد و بردم خونه و حياط پشتي و باچوب حسابي پشتمو تنبيه كرد تا يه هفته رو شيكم مي خوابيدم تا خوب شدم و بعدشم رفتيم خواستگاري و سانازو بهم دادن." يه نفس عميق كشيد به زن عمو چشم دوخت.چقدر عاشقونه نگاه ميكرد زن عمو رو،چقدر ذوق كردم من حتما خيلي هم ديگه رو دوست دارند كه اينجوري بعداز اين همه سال به هم نگاه مي كنند.خواستم يه چيزي بگم كه بابك از كتاب خونه اومد بيرون اخم كردم و مثل برج زهر مار نشستم كنار عمو بابك انگار كه چيزي نشده گفت: _سلام خانومي. از دهنم پريد: _خانومي هفت جد خرابته. عمو خنده اي كرد و گفت: _دختر چيكار هفت جد خرابش داري؟ باخجالت به عمو نگاهي انداختم و باشرم سرمو انداختم پايين اي خدا لعنتت كنه بابك انقدر باعث خجالت من مي شي.بابك بروبر نگام مي كرد كه گفتم: _چته؟!خوشگل نديدي؟! هيچي نگفت فقط يه سر تكون داد و رفت طبقه بالا توي اتاقش.به زن عمو نگاه كردم كه داشت بايه حالتي خاص نگام مي كرد و عمو هم مشغول خوندن روزنامه شده بود و باران هم داشت ناخوناشو سوهان مي كشيد گفتم: _باران بريم بالا. يه فكري به ذهنم رسيد و برگشتم پيش دايي و گفتم: _دايي چطوره زنگ بزنيد كه شراره هم با همسرش بياد اينجا؟همه دور هميم و همسرشم بيشتر باهامون آشنا مي شه. دايي قبول كرد و من خوشحال با،باران رفتم توي اتاقش گفتم: _باران يه دست لباس توپ بده بهم مي خوام امشب چشم دربيارم. يه لباس سبز پوشيدم،يادم افتاد كه كيانوشم از رنگ سبز خوشش مياد.انگار به يه موجود خبيث تبديل شدم كه همش مي خواد اين و اونو اذيت كنه.ولي دست خودم نبود.آرايشم كردم كه باران گفت: _از شب نامزدي هم خوشگل تر شدي والله.... . لبخندي براش زدم و ناز كردم كه گفت: _اصلا ناز نكن كه بهت نمياد. موندم همه كه اومدند رفتم پايين از بالاي پله ها به جمع نگاه كردم كه كيانوش پشتش به ما بود به بابك نگاه كردم كه داشت به كيانوش نگاه مي كرد.گلومو صاف كردم و باصدايي سرزنده گفتم: _سلام برهمگي... همه ساكت شدند و به منو باران نگاه كردند.كيانوش هم برگشت و بهم خيره شد همه جواب سلاممو دادند كه بابك داشت با حرص بهم نگاه ميكرد،از نگاش دلم فرو ريخت ولي اهميت ندادم و رفتم كنار بابا نشستم كه گفت: _به به سلام دختر بابايي،چه خوشگل شدي كلك. صورت بابارو بوسيدم و گفتم: _خب بده حالا باباي؟! بابا_نه دخترم كي گفته بده؟! عمو اردشير گفت: _دختر تو نمي گي اينجا پسر مجرد زياد داريم؟! الان كي مي خواد اين همه پسر و ببره بيمارستان؟! يه لحظه حواسم پرت شد و گفتم: _خودم ميبرمشون خب. عمو خنديد و گفت: _آفرين چه دختر خوبي.... خودت مي كشيشون خودتم ميبريشون بيمارستان؟! _فعلا كه هميچ كدوم نمردن. يه كم با،بابا حرف زدم و بعد رفتم نشستم كنار شراره و كيانوش كه شراره آويزون كيانوش بود گفتم: _بهتون خوش ميگذره؟ شراره_آره...ممنون كه مارم دعوت كردين عمو اردشير گفت كه پيشنهاد تو بوده. _نوش جونت عزيزم قابلي نداشت. به كيانوش نگاه كردم كه داشت نگام مي كرد لبخندي زدم و گفتم: _شما چي؟!شما بهتون خوش ميگذره؟! كيانوش باصدايي ضعيف گفت: _بله خوبه،دستتون درد نكنه. _من كاري نكردم كه گفتم شماهم تازه نامزد كردين بهتره بيايين و با جمع ما آشنا بشين. كيانوش_لطف كردين كه به فكر ما هستين خانواده خوبي دارين. شراره_راستي بهاره جون چرا اون شب يهو غيبت زد؟!بابك گفت كه رفتي خونه. _راستش سرم درد مي كرد واسه همين رفتم،ببخشيد بدون تبريك و خداحافظي رفتم.خب الان تبريك مي گم،نامزديتون مبارم خوشبخت بشين. به كيانوش چشم دوختم دونه هاي عرق روي پيشونيش نشسته بود و رنگش قرمز شده بود.گفتم: _حالتون خوبه آقاي مبيني؟! كيانوش باصدايي كه يه كم لرزش داشت گفت: _بله خوبم ولي يه كم گرممه.با اجازه من برم بيرون. كه شراره هم بلند شد و گفت: _بريم عزيزم منم باهات ميام. وباهم رفتن توي حياط به شراره نگاه كردم چقدر قدش بلنده تقريبا هم قديم چون چندسانتي بيشتر از كيانوش كوتاه تره.حسوديم شد خجالت نمي كشه كه توي جمع اينجوري آيزون شوهرش مي شه.يه نفس عميق كشيدم كه چشمم افتاد به جاي خالي بابك.كجا رفته؟!شونه هامو انداختم بالا خب به درك كه رفته،چه صاحب من شده اين پسر.ادريس اومد كنارم و گفت: _بهاره بين تو و بابك چه اتفاقي افتاده؟! بروبر نگاش كردم كه گفت: _بخدا فضوليم مياد بگو ديگه،الان خفه مي شم از فضولي. گفتم_پاشو از گليمش دراز تر كرد منم پاشو قطع كردم.OK؟ ادريس باتعجب گفت: _سابقه نداشته تاحالا باهم دعوا كنيد شما. بهش نزديك شدم و گفتم: _مي خوايي باتوهم دعوا كنم؟! ادريس گفت: _نه جونم من غلط بكنم پامو از گليمم دراز تر بكنم. خنديدم و گفتم: _حالا كجاست آقاي خوش غيرت؟! ادريس_توي اتاقشه گفت سرش درد مي كنه. _چه خوبفايشالا از سردرد بميره. ادريس_واي چه موجود خبيثي. چپ چپ نگاش كردم و گفتم: _چي گفتي؟! نشنيدم. ادريس_گفتم چه موجود دوست داشتني هستي تو. _آهان آفرين پسر خوب فكر كردم چيز ديگه اي گفتي. ادريس فقط نگام كرد كه گفتم: _چته زل زدي به من؟! ادريس_جديدا مثل اينكه از حال و هواي پسرا زدي بيرون كه هم آرايش مي كني هم پيراهن مي پوشي. اخم كردم و گفتم: _نخيرم..... متين اونو به زور تنم كرد حالام امتحاني آرايش كردم گفتم ببينم عكس العمل شماها چيه؟! ادريس_همه بهت افتخار مي كنيم. دستشو گرفتم و گفتم: _ميسي خوشجله. ادريس_اوه او...رفتارتم تغيير كرده،اون موقع ها اينارو بهت مي گفتم بامشت ميزدي تو سرم. _آدما عوض ميشن منم عوض شدم،حالا مگه بدِ؟ ادريس_نه تازه خوبم هست يكي از پسرامون كم شد. _روداري كني مي شم همون بهار قبلي هااااااااا. زن عمو همه رو صدا زد براي شام خواستم بلند بشم با ادريس برم سر ميز كه زن دايي گفت: _بهارجان تو زحمت بكش و به بابك بگو بياد. خواستم مخالفت كنم كه ادريس دستم و فشار داد و يه لبخند بهم زد.به ناچار رفتم كه صداش كنم.اي خدا عجب گيري كردماااااا.يواش يواش ميرفتم كه نرسم ولي رسيدم بالاخره. يه كم تعلل كردم ولي بالاخره تقه اي به در زدم و باسر سنگيني گفتم: _شام حاضره بيا شام بخور. خواستم برم كه در و باز كرد و كشيدم توي اتاق.سعي كردم صدام بالا نره گفتم: _ديوونه رواني دستم و كندي. بابك_سرتم مي كنم روداري كني. _اوه اوه كي ميره اين همه رارو؟!!!!! پياده شو باهم بريم. بابك_نه تو پياده بيا من با ماشين ميام. _بي مزه، ولم كن ميخوام برم. بابك_اول بگو ديگه با اون كيانوش..... حرف نميزني. _اوي ادب داشته باش بي تربيت،دوس دارم باهاش حرف ميزنم. تو فضولي؟! دندوناشو به هم فشار داد و گفت: _حيف.....وگرنه همچين ميزدمت تا به غلط كردن بيفتي. عصباني از حرفاي توهين آميزش گفتم: _خودت غلط كردي و هفت جد خرابت....تو چيكاره اي؟ ها؟ بروبر نگام كرد كه گفتم: _آي...آي...عوضي آشغال نكن..الان جيغ مي كشم. بابك_جرات داري جيغ بكش منم ميدونم چيكار كنم. _آي....مچ دستمو شكوندي نكن..عوضي. انقدر فشار ميداد مچ دستمو كه بيفتم به غلط كردن ولي نمي خواستم اما از درد بي اختيار اشكم دراومد،با اشك بهش نگاه كردم كه دستاش شل شد و گفت: _برو بيرون. نگاش كردم و گفتم: _ازت متنفرمفحالم ازت به هم مي خورخ تويه حيووني.آشغال رفتم بيرون و اشكام و پاك كردم.از آيينه توي سالن به خودم نگاه كردم.يه خوبي كه داشتم اين بود كه وقتي گريه مي كردم بعدش معلوم نبود كه گريه كردم.چشمام و تميز كردم و رفتم پايين و گفتم: _فكر نكنم بياد. خوشبختانه كسي متوجه نشد يا اگرهم شد به روي خودش نياورد.مشغول خوردن شدم،ديگه بابك و دوست نداشتم و جاي دوست داشتنم نفرت گرفته بود. به كيانوش نگاه كردم و شراره داشت غذا ميزاشت دهنش.باز حسوديم شد ولي به روي خودم نياوردم و فقط يه نگاه معني دار به كيانوش انداختم كه گرفت و يواش چيزي درگوش شراره گفت و شراره هم مشغول خوردن غذاي خودش شد. منم مشغول خوردن شدم و بعداز شام كه بابك ازش بي نسيب موند رفتيم توي باغ و هركس مشغول كاري شد.رفتم كنار متين و گفتم: _چته دختر؟! كشتيات غرق شده؟! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: HiChKoJa
نوشته ها: 415
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : AsHeGhAnE_JeNaYi_TarSnAk حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز نگاهي بي حال بهم انداخت و گفت: _برو اونور حوصله ندارم. _ااااا....برو بابا شاهروخ نيومده عزا گرفتي؟! چپ چپ نگام كرد كه گفتم: _يعني شاهرخ نيومده؟! هيچي نگفت كه گفتم: _چه توقعاتي داري تو بابا،خب جمع خانوادگي و نمي شه اونام همه جا باشن. متين_خب چرا...اونا كه باهمه صميمين و آشنا چرا نبايد دعوت بشن؟! _خب.......جمع خانوادگيه. _غلط نكن توهم هي بگو جمع خانوادگيه...راستي بهار..اينكيانوش... . سرم و انداختم پايين و گفتم: _همه چيز تموم شده،ديگه بهش فكر نمي كنم. _چطور يهو پيداش شد؟! اونم به عنوان همسر شراره. بغض كردم و باحسرت بهشون چشم دوختم،اگه كيانوش ولم نمي كرد الان جاي شراره بودم و من جاي شراره آويزونش مي شدم.آهي كشيدم و گفتم: _واسم مهم نيست. متين نگام كرد و گفت: _معلومه براي همينه بغضت گرفته؟! هيچي نگفتم و بهشون نگاه كردم كه حس كردم يكي داره نگام ميكنه چشم گردوندم و ديدم بابكه كه داره نگام مي كنه.اخم كردم و از حرصش دوباره بهشون نگاه كردم.متين گفت: _دختر تو خوشت مياد هي اينو اونو عصباني كني؟ باتعجب بهش نگاه كردم و گفتم: _چي؟! _چي نه ژاپن. _ااااا...بگو ديگه.منظورت چيه؟! _فكر كردي نفهميدم جريان قهر تو و بابك چيه؟! _خب... متين_خب به جمالت. چيزي نگفتم و بلند شدم رفتم كنار ادريس كه داشت سربه سر مهدي ميزاشت گفتم: _بچه گيرآوردي پسر؟!بلند شو بريم يه كم بگرديم مردم از بي حوصلگي. ادريس لند شد و گفت: _كجا بريم؟! نگاش كردم و گفتم: _يه توپ بيار بريم وسط بازي. ادريس سري تكون داد و رفت حياط پشتي و بايه توپ پرسي برگشت و بلند گفت: _هركس پايه وسط بازيه بدو بياد. باران،بابك،آرام،اناهيتا،آ رمين،متين،تانيا و تينا،آرتين و عادل و سميرا و مهدي،شراره و كيانوش هم اومدن.16 نفر واسه وسط بازي،اي ول خيلي حال ميده. من وكيانوش، باران و ادريس و تينا و آرام و سميرا و متين توي يه گروه و بقيه هم توي يه گروه بوديم.قرار شد ما وسط باشيم كه باعث خوشحالي شد و متينم از اون حال دراومد..شراره يه كم پكر شد كه باكيانوش توي يه گروه نبود ولي وتي بازي شروع شد سر ذوق اومد. بعداز مدت طولاني همه خوردن و من موندم وسط قرار شد بابك و آرتين منو بزنند.هفت تايي بود و دوتا پاس.بابك از دق من خيلي محكم توپ و پرت ميكرد كه ايم توپ پرت كردنش كار دستم داد و به پهلو افتادم توي استخر.از پهلو درد دست و پامو گم كردم و نميتونستم تعادلم و حفظ كنم و روي آب وايسم.داشتم خفه ميشدم و جيغ دخترا هم بيشتر هولم ميكرد.سعي كردم كه تعادلم و حفظ كنم و به خودم مسلط باشم كه دستي بازومو گرفت،فكر كردم خود بابكه كه ديدم كيانوش.به چشماش خيره شدم و چسبيدم بهش .استخر توي حياط خيلي بزرگ بود انقدر كه توش يه مسابقه شنا بزارن.قلبم مثل گنجشك ميزد و بعداز مدتي طولاني باز كيانوشو لمس مي كردم.بالاخره به پله ها رسيديم و به كمك كيانوش رفتيم بالا تا پام به زمين رسيد كيانوش ولم كرد و نشستم روي زمين.مامان دويد سمتم و گفت: _الهي خدامنو مرگ بده،دخترم...دخترم خوبي؟! نگاش كردم و لبخندي زدم كه به سرفه افتادم.از سرفه سرم در حال انفجار بود و چشمام اشكي.اي خدا لعنتت كنه بابك ايشالا تيكه تيكه بشي.درحين سرفه بهش نگاه كردم كه ديدم روي زمين نشسته و سرشو گرفته توي دستاش.دلم سوخت براش.الهي خب منم بد كردم نبايد حرصشو درمي اوردم.سرفم بند اومد بابا گفت: _دخترم حواست كجاست؟!توكه وسطيت خوب بود عزيزم.الهي پهلوت درد مي كنه؟! سرمو تكون دادم يعني نه ولي برعكس احساس مي كردم پهلوم خرد شده ولي براي اينكه بابك و سرزنش نكنن اينو گفتم.بابا رو به كيانوش كرد و گفت: _دستت درد نكنه كيانوش جان،اگه به موقع نمي پريدي توي آب حتما خفه مي شد. كيانوش چيزي نگفت و فقط سرشو انداخت پايين.آرمين برادر آرام گفت: _اشكال نداره حالا بلند شو برو داخل هوا يه خورده سرده. نگاش كردم و گفتم: _بشين جغله...منو نصيحت ميكنه. بااين حرفم همه خنديدن و خيالشون راحت شد كه حالم خوبه.رفتم توي اتاق باران و لباساي خيسم و درآوردم و به صورتم توي آيينه نگاه كردم مضحك شده بودم صورتمو شستم.اخيش حس ميكنم بدون اين آرايشا خوشگلترم والله.لباساي باران و تنم كردم و نشستم روي تخت.ياد حالت زار بابك قلبم و لرزوند چقدر ترسيده بود.تقه اي به درخورد. _بيا تو. درباز شد و دركمال تعجبم ديدم بابكه..اخم كردم و بلند شدم رفتم كنار پنجره و گفتم: _چي ميخوايي؟! بابك_بهاره...ببخشيد...بخدا نميخواستم بندازمت توي استخر ولي.... _ولي پيش اومد و خوبم شد و دل آقا خنك شد.آره؟! حس كردم بهم نزديك شد و درگوشم گفت: _داشتم از ترس سكته ميكردم. بدنم گر گرفت كه برگشتم و روبه روش ايستادم و گفتم: _نه بابا..توكه خيلي دوست داشتي منو خفه كني و گردنمو بشكوني حالا ترسيدي؟ توچشمام نگاه كرد و گفت: _به جون بهار خيلي ترسيدم حالام پشيمونم. سرمو انداختم پايين و خواستم برم بيرون كه دستم و گرفت و گفت: _بيا آشتي.. نگاش كردم و گفتم: _عمرا من باتو آشتي بكن نيستم. بابك با شيطنت گفت: _اگه آشتي نكني مجبور ميشم.... منو به سمت خودش كشيد،اينم خوب نقظه ضعف منو گير آورده ولي اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست.منم زل زدم تو چشماش و بروبر نگاش كردم كه ولم كرد و باتعجب گفت: _عجب روداري هستي.... . ابروهامو دادم بالا واز حرص خندم گرفت و گفتم: _ديگ به ديگچه ميگه روت سياه. خودشم خنديد و گفت: _حالا آشتي؟! يه جوري گفت آشتي كه اين دفعه من خواستم بغلش كنم ولي مقاومت كردم و يه فرصت ديگ بهش دادم وگفتم: _فقط همين يه بارو. خوشحال به سمتم اومدكه گفتم: _هووووووي كجا؟! بابك دست به كمر گفت: _توكه ميدوني من عاشق روبوسي آشتي كنونم. دلم قيلي ويلي رفت و گفتم: _باهات قهر ميكنمااااااا. انقدرمظلوم نگام كرد كه خودم رفتم و سريع لپشو بوس كردم و گفتم: _بيا..ولي فقط اينجوري نگام نكن.. . بابكم دوطرف صورتمو بوسيد و گفت: _آ قربون دخترعموي گلم. نگاش كردم و بهش لبخندي زدم و خواستم برم بيرون كه دستمو گرفت و گفت: _باهم بريم كه بفهمن آشتي كرديم. باهم رفتيم پايين كه همه بامعني نگامون كردن،خواستم دستمو از دست بابك بكشم بيرون كه نزاشت و دسمو فشار داد.به كيانوش نگاه كردم كه باحسرت داشت به دستامون نگاه ميكرد.بابك فهميد تاخواست به من نگاه كنه نگامو دادم به متين كه چشمكي زد و بوسي فرستاد برام.بابك بلند گفت: _خانوما وآقايون عزيز.....ميخوام بگم كه اين خانوم شيطون بالاخره دلش به حال ماسوخت و باهامون آشتي كرد. همه كف زدن بجز كيانوش كه باحرص به بابك چشم دوخته بود.يهو زن عمو ساناز گفت: _الهي چقدر به هم ميايين شما. بدنم گر گرفت خواستم دستمو بكشم بيرون از دستش كه باز نزاشت ولي دستش يه كوره آتش بود و ميلرزيد.لرزشش به منم منتقل كرد.سرمو انداختم پايين و گفتم: _بابك دستمو ول كن. دستمو كشيد و رفتيم نشستيم روي يه نيمكت.سرمو انداخته بودم پايين و به كسي نگاه ميكردم.چقدر از حرف زن عمو خوشم اومده بود.شكر به دهنت زن عمو.باباك نگام كرد و گفت: _ناراحت شدي؟! نگاش كردم كه ببينم چه حالي داره ولي چيزي معلوم نبود چيزي نگفتم و به روبه رو به انتهاي تاريكي چشم دوختم.بابك دستمو فشار دادو گفت: _ببخشيد به مامان ميگم ديگه از اين حرفا نزنه. باز نگاش كردم و گفتم: _لازم نيست بگي..مهم اينه كه منو تو نميخواييم. بابك يه جوري نگام كرد و گفت: _تواز كجا انقدر مطمئن از دوتامون صحبت مي كني؟! نگاهي غمگين بهش انداختم و گفتم: _واسه اينكه قراره من جاي خواهرت بااون دختره صحبت كنم. بابكم ديگه چيزي نگفت و ساكت نشست. * * * _خيلي ممنون كه قبول كردي بهاره واقها ممنونم عزيزم. لبخندي بي حال بهش زدم و به روبه رو زل زدم.هنوز باورم نمي شد كه اينكارو قبول كردم،خدايا عقلمو از دست دادم؟!نه نه اگه بابك منو ميخواست ديشب يه چيزي مي گفت ولي ساكت موند پس حتما اينو انتخاب كرده.عكسشو ديدم خيلي از من خوشگل تر بود،به بابكم ميومد.از اين فكر لبخندي گوشه لبم نشست،من كه هنوز عاشقش نشدم كه برام خيلي گرون تموم بشه.به قول معروف: اين خر نشد خري ديگه... ديگه فكرم ادامه پيدا نكرد و ماشين متوقف شد.نفس عميقي شدم و بدون حرف پياده شدم و وارد كافي شاپ شدم.به اطراف نگاه كردم گوشه اي ديدمش كه باغرور تمام نشسته بود.معلوم بود كه هم سطح خودمونه و به ماها ميخوره.چشمام و بستم و باز كردم وبا فكر اينكه بابك اونو دوست داره رفتم سمت ميزش و رسيدم بالاي سرش باصداي شادي گفتم: _سلام...سحر خانوم؟! چشماش و بالا داد و باديدن من لبخندي زد و بلند شد بعدباصداي گوش نوازي گفت: _سلا..بله خودم هستم..شماهم باران خانوم؟! خواستم بگم نه من بهارم كه نگفتم و لبخندي زدم و گفتم: _اجازه ميدين؟! اونم لبخندي زد و گفت: _بفرماييد. باهم نشستيم كه گفت: _خب اول از همه چي ميخوريد سفارش بدم؟! _من آب ميخورم. گفت كه يه ليوان آب بيارن و منتظر بايه لبخند قشنگ بهم چشم دوخت. حسابي بخ دلم نشسته بود و توي دل به انتخاب بابك آفرين گفتم.لبخندي زدم و گفتم: _خب پس سحرخانوم شماييد...از عكستون زيباتريد. خنده اي نرم كرد و گفت: _ممنون..همچين مالي هم نيستم...شماهم خيلي زيبا هستيد. لبخندي زدم و گفتم: _راحت باش و سوم شخصي بازي درنيار. گفت_باشه..باران خوبه؟ _اوهوم منم به توميگم سحري. بازم خنديد و سرشو انداخت پايين.گارسون ليوان آب و گذاشت و رفت.يه كم آب خوردم و گفتم: _خب....شما برادر منو ديدين؟! باخجالت گفت: _بله....پسر خوبي هستند و با ادب. لبخندي زدم و باخودم گفتم با ادب؟!عجب پس بااين راحت نيست كه جلوش آرومه. _بله...ولي خب ميدوني كه اينا كافي نيست. _درسته ممنون ميشم كه يكم بيشتر ازشون برام بگي. يه نفس عميق كشيدم و گفتم: _پسرصادقيه و مهربون و دل نازك،البته اينا به كنار خيلي شرو شلوغه و به موقع هم ميتونه خيلي بد باشه... شاد و همه رو دوست داره و با همه راحت ارتباط برقرار ميكنه.موقعيت خوبي هم داره و خوشگل و خوش تيپم هست... فكر كنم زن ذليلم باشه. خنديد و گفت: _پس درست فكر مي كردم... _چي؟!!! اينكه زن ذليله!!! خنديد و گفت: _نه اينكه آدم خوبيه و دلخواه من. خجالت كشيد وسرشو انداخت پايين و خوشبختانه متوجه تغيير حالت من نشد.تموم شد.بازم گفتم: _خب خدارو شكر....حالا خوشحال ميشم از خودتون بگيد. _من سحرم و 22سالمه و دانشجوي رشته معماري هستم...خواهر يكي از دوستان آقا بابك هستم.پدرم شركت راه سازي داره و خودمم كه فعلا درس ميخونم. بعدش ساكت شد برخلاف دلم گفتم: _پس..مباركه ديگه؟! خنديد و سرشو انداخت پايين.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.خوشحال ازاينكه انتخاب خوبي كرده و ناراحت ازاينكه بابكم از دست دادم مثل كيانوش.يكم ديگه باهم حرف زديم و خداحافظي كرديم و قرار گذاشتيم دفعه بعد با بابك بياييم. سوار ماشين شدم كه باران بي صبرانه گفت: _خب..خب چي شد قبول كرد؟! نگاش كردم و گفتم: _بله خانوم قبول كردن. توي راه همه رو براي باران تعريف كردم و گفتم كه خودم ميخوام به بابك خبرو بدم.به مامان زنگ زدم و گفتم يه كم ديرتر ميام.وارد خونه شديم و بلند سلامي دادم و گفتم: _زن عمو بابك خونه ست؟! زن عمو_آره عزيز دلم توي اتاقه. رفتم بالا و در زدم صداي بابك اومد: _بيا تو. درو باز كردم و سعي كردم خوشحال نشون بدم. گفتم: _سلام بابك خان. نگام كرد و فقط لبخندي زدفكاش اينجوري ساكت نباشه وگرنه روحيمو از دست ميدم. گفتم: _جناب بابك وقت داريد ساعاتي را به صحبت بنشينيم؟! بابك_مسخره نشو چي ميخوايي.... _اااااا....چته تو پسر؟!حالا كه باهم آشتي كرديم تو حال و حوصله نداري؟! خنديد و گفت: بيا بشين ببينم چي ميخوايي باز. خودش روي تخت نشسته بود منم صندلي رو برعكس گذاشتم و مشستم روش و گفتم: -يه خبر ناب برات دارم. منتظر نگام كرد و كنجكاو كه گفتم: -نگو كه نميدوني چه خبره امروز؟! باز ساكت موند كه فهميدم ميدونه يكم ساكت موندم.اصلا حال و حوصله نداشتم كه مقدمه چيني كنم و طولش بدم واسه همين گفتم: _خب حالا كه خودت ميدوني ديگه من فقط نتيجه رو ميگ بهت...سحر قبول كرد. حس كردم كه رنگ بابك پريد و لباش لرزيد،واي چه خوشحاله كه از خوشحالي نزديكه پس بيفته.حسابي خودمو كنترل كردم كه بغضم به اشك تبديل نشه ساكت بهم خيره مونده بود گفتم: _چيه...خوشحال نشدي؟! به خودش اومد و گفت: _چرا...چرا...خوشحالم. با ترديد گفتم: _بابك....چيزي شده؟واقعا خوشحالي؟! _آره خوشحالم..چرا فكر مي كني كه ناراحتم؟! _هيشي هميجوري گفتم... بابك دستي به صورتش كشيد و منم بلند شدم و قبل از اينكه درو ببندم گفتم: _تبريك ميگم دختر خيلي خوبيه خوشگلم هست. بعدش رفتم بيرون كه اشكام سرازير شد.سريع پاكشون كردم و رفتم پايين و گفتم: _خب ديگه كارم تموم شد برم كه مامان منتظره. باران_كجا؟؟؟؟؟؟ بمون براي شام. _نه برم به مامان قول دادم كه برم خونه. زن عمو_ پس حالا كه قول دادي برو ولي ديگه هوا داره تاريك ميشه بمون بگم بابك برسونت. _نه نه نه زن عمو ميرم خودم. ولي زن عمو مرغش يه پاداشت و آخرش منو با بابك همراهي كرد.سوار شديم و بابك آهسته راه افتاد،اين مشكوك ميزنه هنوز تو بهته حتما باورش نمي شه كه سحر قبول كرده.يهو كشيد كنارو سرشو گذاشت روي فرمون.باتعجب نگاش كردم و دستمو گذاشتم روي شونش و آروم گفتم: _چي شده بابك؟! تو چت شده؟!! همونجوري كه بود گفت: _هيچي سرم گيج ميره. _ميخوايي من رانندگي كنم؟! بابك_نه يه چند دقيقه صبر كن الان خوب ميشم. همونجور كه دستم روي شونش بود بهش خيره شدم چقدر خوش هيكله.به خودم لعنت فرستادم خواستم دستمو وردارم كه ابك دستمو گرفت و بوسيد.عين مسخ شده ها و جن ديده ها بهش خيه شدم.اين كارش چه معني داره؟! ديد چطور دارم نگاش ميكنم كه با تته پته گفت: _م..ممنو...ن كه با...س...حر.....حرف زدي. دوباره دلم غمگين شد.يه لبخند بي روح زدم و گفتم: _كاري نكردم وظيه بود. بابك دستمو ول كرد و حركت كرديم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: NeMiDuNam....AvaRaM
نوشته ها: 180
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : HaMaSh O MiKhUnAm حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز ديگه حرفي نزديم و فقط صداي خواننده كه آهنگي ملايم ميخوند سكوت بينمونو ميشكست.رسيديم و بدون اينكه نگاش كنم خداحافظي كردم و اونم حركت كرد.درو بستم و نفس عميقي كشيدم. حياط و آروم طي كردم.درو باز كردم و باصداي بلندي گفتم: _سلام برهمگي.... . انگار بي خودي به هنجرم زحمت دادم كسي خونه نبود.آهي يواش كشيدم بهتر اصلا حوصله نداشتم.سلانه سلانه خودمو كشيدم بالا از پله ها،در اتاق و باز كردم و كيفم و انداختم روي كاناپه وسط اتاق و ولو شدم روي تخت.اوف تمام انرژيم هدر رفت بايد باز يابمش اساس.اصلا ولش كن فراموشش ميكنم.بقول معروف: "اين خر نشد خري ديگه پالون ميدوزيم رنگي ديگه" اينم از حرفهاي متين خانوم بود ديگه،يادم باشه بازم ازاين چيزاي ضروري بپرسم. اي خدا انگار اصلا عاشقي به من نيومده انگاري تا ميام عاشق بشم مي بيني يكي ديگه زرنگي مي كنه ميدزدتش.اصلا توي اين جامعه آدم زرنگ زياد شده،منم بايد درصد زرنگيمو يه خورده بيشتر كنم تاكه هي خوب خوبارو ندزدن و من سرم بي كلاه بمونه.به فكرام خندم گرفت مثل آدمم فكر نمي كنم.صداي گوشيم از افكارم جدام كرد.بي حوصله از جيبم درش آوردم و نگاش كردم يه اس بود از طرف باران نوشته بود: تو رو دارم واسه من همين بسه،بيخيالم اگه دنيا قفسه،تورو دارم دورم از دلواپسي،تورو داشتن يعني مرگ بي كسي. در جوابش نوشتم: _نه بابا....اشتباه نفرستادي؟! سريع جواب داد كه: _نخيرم خيليم درست فرستادم... . اوه پس اين باز كارش لنگه كه آخر جملش نقطه چين گذاشته..يه كم صبر كردم و اوف بلندي كشيدم و براش نوشتم: _بگو... . باز سه سوت جواب داد: _چي بگم؟! تندي با عصبانيت نوشتم: _من كه ميدونم يه چيزي مي خوايي حالام بگو سريع. دير جواب داد....نوشته بود: _نه بخدا كاريت ندارم...فقط خواستم بازم تشكر كرده باشم از كاري كه براي من و بابك كردي. انگار قلبم تيكه پاره شد.اشك به چشمام اومد..چشمام سخت سوزش گرفت ولي باز نوشتم: _قابلي نداشت،كاري نكردم بابك مثل داداش نداشتمه. اين اخرش آتيش به قلبم زد..نه انگار نمي شه به اين زوديا فراموشش كنم چون هربار فكر از دست دادنش قلبم و فشرده مي كنه.نه خدايا عاشقم نكن بيشتر از اين،التماست مي كنم خداجون..روزي هزار بار قربونت مي رم ولي منو بيشتر وابسته نكن.باران اس داد: _باز ممنون...ولي بهار مثل اينكه.... . ادامه ننوشته بود براش بي حوصله نوشتم: _ولي چي؟ بارانم بعداز يه مدت كوتاره يه اس دراز نوشت: _مثل اينكه بابك راضي نيست،اخه از وقتي تورو رسونده هنوز خونه نيومده،گوشيشم خاموشه و معلوم نيست كجاست....موقعي هم كه گفتي بهش دختره قبول كرده اصلا انگار خوشحال نشد هيچ حس كردم غمگينم شد. تعجب كردم واي دلم فرو ريخت يعني بابك خونه نرفته؟! الان كجاست؟ نوشتم: _چي؟خونه نيومده؟چرا آخه؟ تاييدش كه اومد با دلشوره شماره بابك و گرفتم و منتظر شدم: _دستگاه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد. با عصابي خط خطي چندبار گرفتم كه پناه برخدا روشن بود.از خوشحالي به گريه افتادم.بوق سوم جواب داد ولي حرفي نزد و سكوت كرد.يه كم تعلل كردم و بعد باترديد گفتم: _بابك..... صدايي نيومد.پس خودشه شروع كردم به حرف زدن: _بابك...بابك جان..چرا حرف نمي زني؟كجاي تو؟حالت خوبه بابك؟خواهش مي كنم جواب بده چرا حرف نمي زني؟الان كجاي؟چرا نرفتي خونه تا الان؟!. صداي شل و وارفته بابك اومد كه نشونه از زياده رويش توي مصرف الكل بود: _سلام بهار......من خوبم تو چطوري؟ با عصبانيت گفتم: _مگه تو بااين خر بازيات حاليم واسه آدم ميزاري آخه؟! خنده اي مستانه كرد و گفت: _مگه چي شده؟!خب اومدم بيرون..چه اشكالي داره عشقم؟! عين ديوونه ها به آيينه كه تصويرم توش بود زل زدم..عشقم؟!نه نه نه بابا مسته حتما گفتم: _ديوونه حتما تا خرخره خوردي...مي خوايي بري هرغلطي كني خب گوشيتو خاموش نكن كه نگرانت نشن،جون به جونت كنن بابكي ديگه..اگه سحر بفهمه انقدر بي فكري پشيمون مي شه. بابك گفت: _بهتر بزار بميره به درك. _اااااا بابك...مثلا مي خواد زنت بشه ها؟! _مي خوام نشه اصن... . _نه مثل اينكه فايده نداره الان هرچي به تو بگم حاليت نمي شه..كجايي؟! _الان قهوه خونه مرد تنهام. سرم سوت كشيد رفته جنگل..توي اين موقع؟با اون جاده پيچ پيچي خطرناك؟! واي خدايا خودت بهش رحم كن....بلايي سرش نياد؟! نه صاحب قهوه خونه مرد تنها رفيقشه مواظبشه.با شتاب گفتم: _باشه...باشه صبركن همونجا جاي ديگه نرو باشه؟! _مياي؟! آره..آره الان راه ميفتم ميام اونجا....باز با صداي بي حالي گفت: _مي موني پيشم؟! ديگه اشكم دم مشكم بود: _آره....آره ميام تو فقط همونجا بمون. _باشه.... گوشي رو قطع كردم و سريع درجا بعدش شماره بارانو گرفتم....اه لعنتي مي خواستم قطعش كنم كه جواب داد.....سريع گفتم: _الو الو باران پيداش كردم جواب داد. باران گفت: _چي شد؟!كجاست؟حالش خوبه؟ _آره آره...الان قهوه خونه مردتنهاست.. باصدايي كه حيرت ازش ميابريد گفت: _چــــي؟!قهوه خونه مردتنها؟اونم اين موقع؟ _آره ميگم تو برو سراغ سحر و با ادريسي كسي بريد دنبالش. باران_نه زشته توي اين حال ببينش. _عيبي نداره تو برو اومدين به منم خبرشو بدين. باران_تو نميايي؟ _نه عزيزم سحرو ببري بهتره..فعلا...زودباش برو. گوشي رو قطع كردم و بادلشوره شروع كردم به راه رفتن توي اتاق.صداي دراومد.....از پنجره حياطو نگاه كردم.....ماشين بابا بود....داشت وارد حياط ميشد.....پرده رو ول كردم و يه نفس عميق كشيدم....به خودم نگاه كردم....با يه ميت هيچ فرقي نداشتم.....عيب نداره چشم از آيينه گرفتم و رفتم پايين..همون موقع كه رسيدم به آخرين پله درهال باز شد و مامان و متين باهم وارد شدن. مامان تامنو ديد گفت: _خدا مرگم بده..توچته؟ حالت خوبه دخترم؟! لبخندي كجكي زدم و گفتم: _سلام مامان...سلام متين.... خوبم چيزي نيست نگران نباشيد. متين:سلام....مطمئني حالت خوبه؟! _راستش..خب ترسيدم....بابك تا الان خونه نرفته و مث اينكه رفته قهوه خونه مرد تنها،تنهايي مستم بوده. مامان_وا....اين پسره يه تختش كمه؟آخه چرامثلا؟ اين بابك چند وقتيه هي درحال مست كردنه ها. _نميدونم والله... مامان_حالا چي شده؟كسي رفته سراغش؟ _آره.....من زنگ زدم ديدم روشنه پرسيدم كجاست....به باران زنگ زدم برن سراغش. توي همين موقع باباهم وارد شد نگاش كردمو گفتم: _سلام بابايي..... بابا_سلام دخترم.....خوبي؟چرا رنگت پريده؟ _خوبم باباجونم...... . مامان همه چيزو براي بابا تعريف كرد و منم كه حوصله نداشتم تمام انرژيم تحليل رفته بود برگشتم توي اتاقم.آه خدايا.....مي خواستم فكر كنم كه باصداي گوشي مبايلم از جا پريدم.با شتاب به صفحش نگاه كرم..قلبم شروع كرد به تپيدن باران..سريع جواب دادم: _اول باران.... . باران_سلام عزيزم..بهار بابك و آورديم خونه الان توي اتاقشه. _واي ببخشيد عزيزم سلام....آهان خوبه؟ بارن_آره حالش بهتره الان توي اتاقشه.. _خدارو شكر..خب ديگه قطع كنم كاري باري؟ باران_نه گلم برو بوس باباي. _باي عزيزم. گوشي رو قطع كردم و دوباره دراز كشيدم....اوفــ خداروشكر كه برگشتن زودتر قلبم داشت ميومد كف پام.ديري نپاييد كه خوابم برد......چشمامو باز كردم نوري كه از پنجره مي تابيد چشمامو اذيت كرد. دوباره چشمام رو هم فشار دادم و رفتم زير پتو كه صداي در اومد توحه نكردم و خودمو زدم به خواب. صداي متين اودم: _بهاره....بهاره...بلند شو..پاشو ميگم.. شب شد نمي خوايي بيدار بشي تو؟ بعدشم با دست زد بهم و تكونم داد پتورو كشيدم پايين و گفتم: _هـــان..خوابم مياد اااااا. متين_ ااااا و درد..4 بعداز ظهرع ديگه.... . بي حال بلند شدم و نشستم و گفتم: _ولي بازم خوابم مياد آخه... متين لبخندي زد و گفت: _بلند شو...بلندشو يه آبي به دست و صورتت بزن خواب از سرت ميپره. فقط نگاش كردم..نه اين يه چيزيش هست من مطمئنم...از نگام فهميد چي تو فكرمه كه باخجالت سرشو انداخت پايين و منم هيجان زده كشيدمش رو تخت و دستمو انداختم گردنش، گفتم: _اي مارهفت خط..بگو بينم چي شده؟ ميتن_خودتي بي ادب.....ش..شاهرخ ميخواد بياد خواستگاريم.... با خوشحالي محكم بغلش كردم و بوسه بارونش كردم و گفتم: _واي خيلي خوشحال شدم برات اجي گلم....انشاالله مبارك باشه. متين_حالا هنوز نه به باره نه به داره... . مشكوك نگاش كردم كه باز سرشو انداخت پايين كه گفتم: _اي دروغگو فكر كردي نميدونم دلت براش قيلي ويلي ميره؟ متين_خب حالا پاشو بريم پايين... . _اوهو واستا بيا بريم بازار لباس بخريم من هيچي ندارم توهم يه لباس شيك بخر. لبخندي زد و از اتاق رفت بيرون..واي چه حالي ميده اذيتش كنم شاهرخو.....اونم شب خواستگاريش اي ول حسابي دلم باز مي شه..جستي زدم و پريدم توي دستشويي و يه آبي به دست و صورتم زدم از خواب بيدار شده بودم چشمام شفاف بود و برق ميزد اي چه خوشگل شدم هاااااا. خيلي زود حاضر شدم و رفتم پايين كه ديدم متينم آماده لميده روي مبل...سلامي بلند دادم و مامان و بابارو بوس كردم....و باهم رفتيم بيرون....با ماشين مامان رفتيم.... اوه اوه چه شلوغه جاي پارك گير نمياد بزور متين ماشينو بين دوتا ماشين پارك كرد و پياده شديم.عجب بازارم شلوغه ها... يه پوف كردم و راه افتاديم....وارد اولين پاساژ شديم و شروع كرديم به گشتن....رفتيم بوتيك هميشگي من كه لباساي پسرونه داشت..زياد خوشم نيومد ديگه بيش از اندازه پسرونه بودن.متين گفت: _يه امشبو به خاطر من لباس پسرونه نپوش باشه؟ نگاش كردم و دلم نيومد كه حرفشو رد كنم خنده اي كردم و گفتم: _چي ميشم من توي اون لباسا..باشه... . متين خوشحال شد و باهم رفتيم بوتيكاي ديگه رو گشتيم از هيچكدوم خوشم نمي اومد ولي متين با ذوق هي از اين ور به اون ور ميرفت و منم دنبالش داشتم اطرافو نگاه مي كردم كه چشمم روي بوتيك روبه رو ثابت موند......اوه شانسو باش آخه چرا الان بايد اينجا ببينم اينو من؟باصداي متين به خودم اومدم: _بهاره..كجاي تو؟رفتي ماليخوليا؟ _نه نه..بابكو ديدم باسحر توي اون بوتيك حواسم پرت شد... . متين نگاهي به بوتيك روبه رويي انداخت و دستمو گرفت و كشيد..گفتم: _نه متين ولشون كن..شايد بخوان تنها باشن.. . ولي توجه نكرد و آخرشم سحر زودتر مارو ديد و باهيجان اومد بيرون و دست تكون داد.لبخندي كج و كوله بهش زدم. متين دستمو ول كرد وبه سحر دست داد و گفت: _واي پس سحرخانوم شمايي؟ سحر لبخندي قشنگ زد كه زيباييشو چندبرابر ميكرد گفت: _بله...وشماهم بايد خواهر بهاره خانوم باشيد... . متين صورتشو بوس كرد و گفت: _تو چقدرماهي گلم..آره خودمم.... . سحر به سمت من چرخيد و با لبخندي قشنگ گفت: _سلام بهاره جون... . رفتم سمتشو گفتم: _سلام عزيز دلم.....خوبي؟ سحر_مرسي.....بياييد بريم تو بابك حواسش نيست... . قلبم شروع كرد به تپيدن...با پاهايي كه سست بود وارد شديم بابك برگشت و نگاهي به ما انداخت....چشماش رو من ثابت موند..سعي كردم عادي باشم و گفتم: _سلام... به خودش اومد و گفت: _سلام..سلام..شما اينجا چيكار مي كنيد؟ من_ببخشيدا چيز عجيبيه ماتوي بازار باشيم؟اومديم خريد آخه مي خواد خواستگار بياد... . رنگ از روي بابك پريد..با چشمايي كه به دلم آتش ميزد گفت: _براي كي؟؟؟خواستگار؟ اا اين چرا اين جوريه؟ مثل اينكه هنوز كاملا هوشيار نيست گفتم: _براي متين مي خواد بياد... . بابك به متين نگاه كرد متين سرش پايين بود و داشت چشم غره مي رفت بابك خنديد و گفت: _به به به...اوه خواستگار براي متين خانوم بزرگ شدي ديگه...مبارك باشه حالا اين بدبخت كي هست؟ متين خنده اي نمكي كرد. من جاي متين اخم كردم و گفتم: _دلتم بخواد خيلي.....شاهرخه به دوماد ما توهين نكن ها..... . بابك خنديد و گفت: _تو چته سنگ اينارو به سينه ميزني؟ _براي اينكه شاهرخو مثل داداش نداشتم دوست دارم و متينم خواهرمه... . يه زبونم براش درآوردم و به سحر نگاه كردم داشت به ما مي خنديد باخودم گفتم چه سرخوشه..بله ديگه با داشتن بابك كه از همه لحاظ خوب بود بايدم خوشحال ميبود...كتبن گفت: _خب حالا اومدين لباس بخرين شام؟ سحر_آره عزيزم..من از بابك خواستم همراهيم كنه... . به بابك نگاه كردم داشت به من نگاه مي كرد كه اخم كردم و باز به سحر نگاه كردم ديدم نهخير بابك دست بردار نيست از حرص محكم پامو گذاشتم روي پاش كه از جا پريد و گفت: _آخ آخ....پامو نفله كردي.....ديوونه مگه آزار داري؟ اخمي كردم و گفتم: _ديدم داري خفه ميشي گفتم بزار برت گردونم اين دونيا..اصلا دلت بخواد از هپروت آوردمت بيرون عوض تشكر كردنته؟ بابك با حرص نگاهي به سحر و متين انداخت و گفت: _باشه دستت درد نكنه... . بعدش نايلون روي ميزو برداشت و دست سحرو گرفت و رفت بيرون...ااا اين چرا اينجوري كرد؟ناراحت شدمگه من چيكار كردم؟چه جديدا حساس شده..بغض كردم و به جاي خاليش چشم دوختم متين گفت: _چي شد؟!!! بغضمو فرو دادم و گفتم: _هيچي ولش كن آقا بي جنبه شده... . بنظرت اون تونيك چطوره متين؟ وبه ويترين اشاره كردم..... NaFa3 HaMaTo0oNaM ![]() KhOdAm MiDo0oNaM ![]() ✖™fšqέĻî qέяţί✖ = )ko0ocho0olo0oy sheyto0on( | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ghost, girl, girlكاربرانجمن, انتظار, انتظار،كاربر،خيالي،انجمن، ghost،girl, خيالي, خيالي|ghost, كاربرانجمن |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اولين و آخرين عشق | GhOsT GiRl كاربرانجمن | معرفی و نقد کتاب | GhOsT GiRl | نوشته کاربران سایت | 21 | ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۳:۵۵ بعد از ظهر |
| اولين و آخرين عشق | HaDeS GiRl كاربرانجمن | GhOsT GiRl | جزیره متروکه کتاب | 35 | ۲۶ آذر ۱۳۹۰ ۰۵:۵۸ بعد از ظهر |
| سايه | GhOsT GiRl كاربرانجمن | GhOsT GiRl | جزیره متروکه کتاب | 9 | ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ۰۲:۴۹ بعد از ظهر |
| سايه | GhOsT GiRl كاربر سايت | معرفی و نقد کتاب | GhOsT GiRl | نوشته کاربران سایت | 6 | ۱۰ مهر ۱۳۹۰ ۰۵:۴۸ بعد از ظهر |
| شبهای بارونی | GhOsT GiRl كاربر انجمن | GhOsT GiRl | جزیره متروکه کتاب | 12 | ۲۲ شهريور ۱۳۹۰ ۰۳:۱۷ بعد از ظهر |