ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان بازي با تیغ | مجنون
تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان بازي با تیغ | مجنون

    نام رمان: بازي با تیغ
    نویسنده: مجنون


    قسمت 1


    نمی دونم از کجا شروع کنم. راستش به یاد آوردن نکته به نکته و همه
    ماجراها از چهار سال پیش تا امروز خیلی سخته. اسم من سالار هست! این اسمی
    هست که از اول داستان تا پایان آن همواره می خوانید.بگذارید از اینجا شروع
    کنم.
    زمستان سال 83 بود.تازه دیپلم گرفته بودم و در یک پادگان نظامی بصورت
    پاره وقت کار می کردم. اوج جوانی و خامی و شور و شوقم بود. تا اینکه اوایل
    عید بود که یکی از بستگانم که داییم بود قرار شد که تحتنظر نیروهاي امنیتی
    کشور به ایران بیاد. آخه ایشان در یکی از اپوزیسیون هاي خارج از کشور
    فعالیت هاي سیاسی کرده بود. و تمامی طایفه و خانواده قرار شد براي تحویل
    گرفتنش به یکی از مکان هاي تعیین شده بریم و بعد از 24 سال بی خبري از
    دائیم ایشان را تحویل بگیریم. مشغول کار بودم که ناگهان تلفنم زنگ خورد!
    پدرم بود! مردي سخت کوشو با جذبه و روزگار دیده و فهمیده.

    گفت: سلام!
    علیک سلام خوبی شما؟
    گفت: ممنون. چقدر دیگه کار داري؟
    چیز زیادي نیست دو ساعت دیگه میام خونه. چطور مگه؟
    گفت: آوردنش! داریم میریم دنبالش بیاریم خونه!
    چی؟ اومد؟ خب باشه شما برین. من نمی تونم زودتر بیام پس خونه همدیگه
    را میبینیم!
    گفت: باشه پس سعی کن سریعتر بیاي. خداحافظ
    باورم نمی شد که اومده ایران. کارم را سریع جمع و جور کردم و براه افتادم.
    تو راه همشبا خودم فکر می کردم باید چطور و چه شکلی باشه که مادر و بقیه
    فامیل آنقدر ازش تعریف می کردن؟ نکنه آدم خطرناکی باشه؟ نه نه! فکر نکنم!
    تا اینکه رسیدم سر کوچه! کوچه ما بن بستبود و ما از قدیمی هاي آن محله
    بشمار می رفتیم. از سر کوچه تا جلوي درب منزل پدربزرگجماعتی ایستاده
    بود. آخه ما با پدر بزرگو مادر بزرگ زندگی می کردیم اونها طبقه پائین ما
    هم طبقه بالا! هر کسی منو می دید می گفت: آقا سرت سلامت چشمت روشن
    تبریک عرض می کنیم. من هم مات و مبهوت با عجله از میان مردم سر می
    خوردم و سمت منزل می رفتم. واي خداي من چی میدیدم؟ سه تا گوسفند
    قربانی شده کف حیات بود که پدرم داشت سلاخیشون می کرد. آخه قبلا
    قصاب بود. تو حیاط فرش انداخته بودن و تمامی طایفه جمع شده بودن خونه ما.
    طوري که اصلا جا براي نشستن نبود.به همه سلام کردم. ناگهان مادر با چشمان
    سرخ و گریان از سر شوق دوید سمتم. اصلا متوجه چیزي نبودم. فقط سرم می
    جنبید تا ببینم می تونم چهره جدیدي را ببینم؟ مادر گفتبیا بیا ببرمتپیش
    دائیت. و دستم را گرفتو کشان کشان منو با خودش برد. از میان تمام زن هاي

    فامیل که تو چند اتاق مجاور نشسته بودند بزور رد شدم. و دیدم مادر بزرگسر
    مردي قد بلند با موهایی که کمی سفید شده بود را بغل گرفته و داره زار زار
    گریه می کنه. یکدفعه مامان گفت: جواد داداشاینهم سالار که وقتی یکسالش
    بود رفتی.سرشرا بالا گرفت. تو چشمام نگاه کرد. گفت: سلام پهلوان. نمی
    خواي دائیتو بغل کنی؟ بی اختیار به سمتشرفتم. تو آغوشگرفتمشو گفتم
    خوشآمدي!
    با خنده گفت: دائی فرار کن دائی فرار کن را پستو می گفتی تو تلفن. آره؟
    (آخه سه ماه قبل از اطلاع ما از برگشتنشو موجودیتشقصه هایی با نیروهاي
    امنیتی و مصاحبه هایی تلفنی با خود جناب دائی داشتیم و اکثر اوقات اگر منزل
    بودم خودم صحبت می کردم ولی باورم نمی شد اونطرفخط دائیم بوده باشه)
    خب آره. من بودم. به هر حال خوشحالم می بینمت. خوش آمدي!
    دستم را گرفتو با هم به اتاقی آمدیم که آقایان فامیل نشسته بودند. همه به
    پامون بلند شدن و سلام کردن. نشستم کنارش.تا اینکه ......
    قسمت دوم
    یکی از عموهاي پدر و مادرم (آخه از قضا پدر و مادرم پسر عمو و دختر عمو
    هستن) با صداي بلند گفت:
    - براي سلامتی گل سرسبد و گمشده چندین سالمون آقا جواد گل صلوات بلند
    بفرست.
    - الهم صل الا محمد و آل محمد
    براي چند دقیقه اي سکوت سنگینی تو مجلسحکم فرما شد. همه به دائیم که
    کنار من نشسته بود نگاه می کردن و من هم افکارشون را از تو چشماشون می
    خوندم.

    یکی با خودشفکر می کرد که یعنی تو این همه سال کجا بوده؟! یکی دیگه
    هم غرق در این فکر بود که یعنی چقدر با خودشآورده؟ دیگري هم چرت
    می زد و یکی هم تو این فکر که نکنه برامون دردسر درستبشه اصلا چیکار
    می کرده تو این سالها؟!! خلاصه امر هر کسی تو افکار خودشغوطه ور بود و
    عده اي هم با کنار دستی هاشون که سالی یکبار هم را میدیدن گرم صحبت
    کردن بودن. ناگهان صداي گریه بلندي از تو کوچه به گوشم خورد که گویا
    طرف دوان دوان به سمتخونه می آمد. وارد حیاط شد اومد تو مجلسآقایون
    و همینطور با خودشمی گفت:
    - کوشش؟ کجاست؟ دایی؟ دایی؟
    بله ایشون نسیم خانم دخترخاله بزرگمن بود. باز هم مثل همیشه جلفو بی
    آبرو لباسپوشیده بود. هر وقت می دیدمشموهاي تنم از شدت عصبانیتو
    تنفر سیخ می ایستاد. دلم می خواستبگیرم خفشکنم. این یکی تو کل فامیل
    عتیقه بود! خانوم از وقتی رفته بود دانشگاه همه چیزشعوضشده بود.
    دایی به من گفت:
    - سالار این دختره کیه؟
    - دایی جان دختر خاله خدیجه ست. یکمی قاطی داره!
    - چی داره دایی؟
    - هیچی شما جدي نگیر!
    تا اینکه حضرت علیه چشمشون به جمال آقا جواد روشن شد! اومد سمتشو
    بغلشکرد و زار زار زد زیر گریه. آقا دایی هم فکر کرد اینجا اروپاستو نسیم
    خانوم را با همون وضع نشوند کنار خودشتو اتاق آقایون! آخه خانوم خانوما
    چادرشون را تو حیاط انداخته بودن زمین!

    خلاصه امر این اومد اون یکی رفت. اون اومد این یکی رفت! داستان همینطور
    به درازا ادامه داشتتا اینکه شبشد و شام خوردیم و کم کم مهمان هاي عزیز
    خونه رو خالی کردن. یادش بخیر هیچ وقتاز یادم نمیره انگار همین دیروز بود.
    یکهفته ي اول تا صبح خواب نداشتیم. نه ما می خوابیدیم و نه می گذاشتیم
    اون بنده خدا بخوابه. همشحرفو حرفو حرف!
    تا اینکه یکروز که یواشیواشیخ ارتباط شکسته شده بود و دایی با همه انس
    گرفته بود مادر گرامی تو گوشدایی جان خوند که:
    - داداشبرو یکم نصیحتشکن. دیپلمشرا گرفت. دل به درسهم نمیده الان
    هم تو یکارگان نظامی پاره وقتداره کار می کنه. باد تو سرشه! حالیشنیس!
    میگه می خوام استخدام رسمی بشم! تو رو خدا یکم نصیحتشکن. فقط بلده
    هیکل بزرگکنه و یا تو رینگاین و اون را بزنه و یا بخوره و با سر و صورت
    زخمی بیاد خونه. والا ورزشکردنشهم شبیه آدمیزاد نیست. هم بدنسازي هم
    بوکس. من نمی دونم به چه سازیشبرقصم. یا رومی یه روم یا زنگی زنگ. با
    اینکه رو حرف باباشنه نمی گه ولی نمی دونم چرا نمی خواد یکت ... ي به
    خودش بده..! هر وقتتونستی و حالشرا داشتی یکمی نصیحتشکن بلکه باد
    سرشکمی خالی بشه.
    تا اینکه یکشب که داشتم تو اینترنتچرخ می زدم یکدفعه درب اتاقم را زد و
    گفت: آقا سالار اجازه هست؟ گفتم : بله بله بفرمائید.
    اومد داخل و یکگوشه نشستو شروع کرد به سیگار کشیدن. خیره خیره
    نگاهم کرد و گفت:
    - ببینم وقتداري یکنیم ساعتی با هم حرف بزنیم؟
    - من هم که با خودم فکر می کردم حتما یککاسه اي زیر نیم کاسه هستبا
    صدایی لرزون و مردد گفتم: خب بله! چرا که نه؟!!

    - یکمی از خودت برام تعریفکن. چیکار کردي تو این سالها. چه کار می
    خواهی انجام بدي؟!
    خیلی نگاه تیزي داشت. یکمتفکر و روانشناسکامل و فوق حرفه اي بود! با
    یکنگاه تمام زیر و بم اخلاق و خصوصیاتمن اومده بود دستش! من هم
    آروم آروم بهشگفتم می دونم براي چی آمدید و می خواهید با من حرف
    بزنید ولی خبمن تصمیمم را گرفتم!
    - چرا روي این تصمیمتفکر نمی کنی؟
    - مثلا چه فکري؟
    صحبتبه درازا کشید تا اینکه منو مصمم کرد تا دوباره شروع به درسخوندن
    کنم و اگر قرار است جایی هم مشغول باشم با مدركلیسانساستخدام بشم. من
    هم که تحت تاثیر خصوصیات جذابششده بودم قبول کردم. از فرداي اون روز
    دوتایی با هم به آموزشگاه هاي معروف تهران رفتیم و در یکی از همین کلاس
    هاي کنکور نام نویسی کردیم. من هم تصفیه حساب کاریم را انجام دادم و با
    نظارت و کمکایشون صبح تا شبکارم شده بود درسخوندن البته فراموش
    نشه که خیلی اوقات با بازیگوشی فرار می کردم. اوائل خیلی خسته کننده بود. با
    من مثل یکزندانی رفتار می کرد. تحتنظرم داشت! دیگه حتی روزي یک
    ساعت هم ورزشنمی کردم. کلافه شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفت از ایران
    بره. چون بقول خودش بیستو چند سال اونطرف زندگی کرده بود و اینجا
    موندن بدون هیچ دوستی براشزجر آور بود. از آمدنشبه ایران تا رفتنشبه
    فرانسه چهار ماه بیشتر طول نکشید. تو این چهار ماه درسهاي زیادي ازشیاد
    گرفتم. و به نوعی از رفتارهاشالگو برداري می کردم. براش یکوبلاگو
    یکاي میل ساختم تا زمانی که اونجا مستقر شد بتونیم در ارتباط باشیم. شبی
    که قرار بر رفتنشبود. همه گریه می کردن بجز من! یعنی غرورم نمی گذاشت

    که اشکم جاري بشه! تا اینکه نیروهاي امنیتی سر رسیدن و قرار شد وقتی از
    گیتعبور می کنه هیچ کسی تو سالن نباشه و همینطور هم شد. همگی
    خداحافظی کردیم و با حالتی بغضگرفته سوار ماشین هامون شدیم و فرودگاه
    رو به مقصد خونه تركکردیم. و هواپیما پرید و دایی رفتبه فرانسه. مدتی
    گذشت. و من سخت مشغول درسخوندن بودم تا اینکه زمان کنکور سراسري
    سر رسید. علیرغم مدت کمی که براي آمادگی کنکور صرفکرده بودم با
    سخت کوشی به نتیجه مردودي دستپیدا کردم! و تمام اعصابم بهم ریخت.
    خیلی بهم ریختم و ناراحت شدم. اما از قدیم گفته بودن که در نامیدي بسی امید
    است! منم براي کنکور آزاد که مدتی بعد از سراسري برگزار می شد آماده شدم
    و شرکت کردم و در رشته نرم افزار رایانه در شیراز قبول شدم. و .....
    من و پدر و شوهر خالم آماده ي رفتن به شیراز شدیم. شور و شعفی که درونم
    موج می زد بی نهایت بود. ولی در کنار این خوشحالی بیشتر از اون ناراحت
    بودم! خب کمی رکود مالی و نابسامانی شغلی تو زندگیمون اسب می تازوند و
    کمی جلوي مانور مالیمون را گرفته بود. همشپیشخودم فکر می کردم این
    شهریه ي خدا تومنی را چطوري جور کنیم و هر 4 ماه بریزیم به حساب
    دانشگاه؟ ما که خودمون هزار و یکچاله داریم اینهم شد قوز بالا قوز! ولی
    بقول پدرم خدا بزرگتر از اون چیزي بوده و هستکه ما درکشکردیم. می
    گفت آب که بیاد خودش مسیرش را پیدا می کنه و میره. راستش من تو یکی از
    شهرهاي نزدیک شیراز که با اون بیست دقیقه فاصله داره قبول شده بودم.شهري
    که سرماش حتی تو تابستون کشنده بود.شهري که اثري از آبادي درش نمایان
    نبود. شهري که براي من کلی خاطره شد.هشت ساعتی تو راه بودیم. وقتی
    رسیدیم به سمت دانشگاه که خارج از شهر بود رفتیم و بدون معطلی و
    استراحت شروع به ثبت نام کردیم. سیل عظیم بچه هایی که آمده بودن ثبت نام،
    تو نگاهم موج میزد.

    ادامه دارد...



  2. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 2

    خلاصه امر اینکه وقتی ثبتنام تمام شد با مسئول خوابگاه
    به سمتخوابگاهی که وسط شهر بود حرکتکردیم ولی خب کسی داخلش
    نبود! کلید را به ما سپرد و خودشرفت. پدر و شوهر خاله بعد از صرفنهار و
    نصیحتو سفارشهاي مکرري که به خرج دادن حرکت کردن و به سمت
    تهران راهی شدن. ساعت 3 بود! یکخوابگاه یکطبقه با 3 اتاق کوچیکو
    یکحال سه در چهار و یکحیاط متوسط و البته بدون نگهبان!!! داخل هر اتاق
    3 تا تختدو طبقه بود. بجز اتاقی که من وسائلم را داخلشگذاشتم. این اتاق
    دو تا تخت بیشتر نداشت. دو تا تختدو طبقه که جمعا چهار نفر می تونستن
    داخلشزندگی کنن .تختچسبیده به دیوار را انتخاب کردم. وسائلم را
    گذاشتم بالاي تخت. بقچمو باز کردم. وسائل ها را یکی یکی خارج کردم و
    گوشه اي چیدم تا اگر کسی مثل من چیزي داشتبتونه جایی قرار بده. پتوي
    خال خالیمو پهن کردم روي تخت بالایی. بالشتمو گذاشتم رو پتو و پریدم بالاي
    تخت. دراز کشیدم و خیره خیره ترکهاي نم برداشته ي سقفو نگاه کردم. رفتم
    تو فکر. این اولین باري نبود که از خونه براي مدتی دور می شدم ولی خبنمی
    دونم چرا حال عجیبی داشتم. دیگه یواشیواشچشمام گرم می شد. سوز
    عجیبی از لاي درز پنجره اي که درستپشت سرم بود، می اومد. پلکهام خیلی
    سنگین شده بود. تا اینکه خوابم برد. نیم ساعتی بیشتر نگذشته بود که با صداي
    کوبیدن درب خوابگاه از جام پریدم. پیش خودم گفتم آقاي طیبی مسئول
    خوابگاه که گفتدانشجو هاي اکثر فردا میان !یعنی کیه؟ از تخت پریدم
    پائین.مچ پام پیچ خورد و لنگلنگون به سمتدرب خوابگاه رفتم!.
    -کیه؟
    -باز کنین!
    -شما؟

    -من از دانشجوهام. هم خوابگاهیتم درو باز کن.
    لهجه ي غلیضی داشت. کمی با شیرازي هاي متفاوت بود! درو باز کردم. پسري
    قد کوتاه و کم که نه خیلی تپل جلوي در ایستاده بود و با لبخند قشنگی سلام
    کرد !
    -سلام! شما حتما تازه اومدي درسته؟ اسم من عماده! بچه ي فسام. ترم قبل تو
    همین خوابگاه بودم.نمی خواي بزاري بیام تو؟
    من که ماتم زده بود جواب سلامشرا نداده از سر راهشرفتم کنار و وقتی
    دیدم اثاثیه سنگینی با خودشداره بی اختیار یکگوشه اشرا گرفتم و
    کمکشکردم بیاد تو.
    وسائلشرا گذاشتیم تو اتاقی که من داخلشبودم. از قضا ترم قبل درست زیر
    تخت من می خوابیده. سرشرا کمی چرخوند و به اطرافخوب نگاه
    کرد.گفت :
    -خبپسهمسایه بالاي منم که شمایی؟! نمی خواي خودتو معرفی کنی؟
    -ببخشید کمی گیج شدم! من سالارم. ازتهران اومدم. ترم اولمه. صبح رسیدیم __________.
    -همه اولشگیج میشن! ولی یکم صبر کن همه فرق می کنه!
    -یعنی چی؟
    -گفتم که! صبر کن خودت می فهمی!
    بچه خون گرمی بود. بعد از کلی سئوال و پرسشی که ازشکردم با هم کر کره
    هاي اتاقو در آوردیم و دو تایی رفتیم تو حموم و شروع به شستن خاكهایی
    کردیم که روشنشسته بود. بدون اینکه متوجه بشم یکلحظه باعثشدم تمام
    هیکل عماد خیسبشه! اون هم که فکر کرده بود من شوخیم گرفته زحمت
    کشید و شروع به خیس کردن من کرد. تا خلاصه هم کرکره را شستیم و هم
    همدیگه را شستیم! روز فراموشنشدنی بود! شبیکماکارونی درستو

    حسابی درست کرد و شروع کردیم به خوردن. اصلا دیگه احساستنهایی و
    غریبی نمی کردم. یکجورایی از این وضعیت خوشم اومده بود! شبرا هر دو
    تا ساعت 3 صبح بیدار بودیم و به صداي واکمن من گوشمی دادیم. صبح شد!
    هر دو با سر و صداي عجیبی بیدار شدیم! دیدیم یکگله آدم و زن و مرد
    ریختن تو خوابگاه! آقاي طیبی مسئول خوابگاه هم بینشون به چشم می خورد.
    دو تا پسر جوان هم سن و سال خودمون که ظاهرا برادر بودن اومدن تو اتاق ما و
    بعد از سلام کردن گفتن:
    -سلام! میشه ما دو تا داداشتو این اتاق با شما بمونیم؟
    من و عماد هم با نگاه به هم سري به نشانه ي ممتنعت ... دیدیم و گفتیم:
    -فرقی به حال ما نمی کنه! هر جا دوستدارین وسائلتون را بگذارین. ما هم
    مثل شمائیم!
    اسم یکیشون علی بود و اسم اون یکی، محمد. قم زندگی می کردن. رشتشون
    هم معماري بود. به قیافه هاشون نمی خورد بچه هاي شلوغی باشن. همهمه ي
    عجیبی تو حال حکمفرما بود. دعوا سر اتاق بود و سر تخت! اومدیم و جلوي
    اتاق ایستادیم و بر و بر شروع کردیم به چهره ي دیگران نگاه کردیم. ظاهرا همه
    براي اتاق ما دندون تیز کرده بودن. چندتایی از پدر و مادرها به سمتمون اومدن
    و اجازه خواستن بچشون تو اتاق ما که هم دنج تر بود و هم خلوت تر بمونن.ما
    هم به کمال خونسردي به همشون گفتیم: این اتاق پر شده!
    خلاصه دو روزي از این ماجرا گذشت و هنوز کلاسها شروع نشده بود. تا
    اینکه رفتم تو تکتکاتاقها و هر 15 نفر بچه هاي خوابگاهو جمع کردم تو
    اتاق خودم. رفتم بالاي تخت نشستم و گفتم:
    -بچه هاي اسم من سالاره! مثل همتون ترم اول اولمه! نمی خوام خودمو تابلو
    کنم یا اداي پیرمردها رو در بیارم ولی خب فکر می کنم این زندگی که حالا

    معلوم نیستچند ترم پیشهم داشته باشیم باید داراي یکنظم خاصی باشه که
    همکاري همه را می طلبه!
    عده اي با علاقه گوشمی کردن و دو سه تایی هم نخاله که یکیشون بچه
    کرمانشاه بود که بعد ها دزد خوابگاه در اومد و دو تاي دیگه هم بچه هاي
    شیراز، شروع کردن به مزه پرونی! که از کورده در رفتم و گفتم:
    -ببین، یا ساکت باشیا برو بیرون!
    عماد که با نگاهی معنی دار و چشم هاي گرد شده به نشانه ي جسارتم به من زل
    زده بود گفت :
    -خب راست میگه یکلظه ساکتباشین من ترم قبل تو این خوابگاه بودم
    بهتره یه چیزایی را با هم همینجا تموم کنیم!
    از اونطرف سجاد یاسري که قیافه ي غلط اندازي داشت و گویا از سربازي
    ترخیصشده بود و بچه ي دزفول بود، با همون لهجه خوزستانی غلیضی که
    داشتگفت:
    -این آقا راست میگه ساکت باشین ببینیم چی میگه!
    سجاد بعد از اون روز بهترین دوستو رفیق من شد. و هنوز هم هر وقتاین
    اطرافپیداشمیشه سریع میرم سراغشو میارم خونمون.
    خلاصه امر اینکه اون روز از نظافتهفتگی و ضایع نکردن حق دیگران با سر و
    صداهاي بیجا و پختو پز ها و دزدي احتمالی صحبت کردم تا شبنشینی ها و
    غیره مسائل! ماشالله چقدر هم شنوا بودن همه شان!
    دو هفته اي گذشت و همه بر مسائل توجیهی خودشان پایدار بودن ولی یواش
    یواش همه چیز رو به خرابی رفت!
    کلاسها مدتی بود شروع شده بود و تفریح بعد از کلاسمنم شده بود قدم زدن
    با عماد و سجاد تو خیابون ها و رفتن به کافی نتو سر زدن به وبلاگم و مکاتبه

    هایی که با دائیم داشتم. وبلاگقشنگی داشتم. خیلی براش زحمت کشیدم.
    مدتی بود که به وب دائیم سر می زدم و متوجه پیامهایی از طرفدختري شدم
    که گویا شاعر بود و سرطان خون داشت و در وبلاگشهم با پسري به نام
    صادق در گیر بود. و از دائیم براي بهتر شدن وزن اشعارشکمکمی گرفت. و
    گاهی اوقات درد و دلی هم می کرده. مدتی همینطور می گذشت و من اگر
    تعطیلات چهار و یا پنج روزه اي میدیدم به سمت منزل می رفتم. وقتی هم که
    می رسیدم تهران تفریحم تو نتو کار کردن با ماشین خلاصه می شد. تا اینکه
    روزي از دائیم در مورد این دختره که اسمشمسیح بود سئوالاتی پرسیدم. اون
    هم جوابهایی داد و گفتکه اگر می تونم باهاشارتباط برقرار کنم و چون
    مدت زیادي زنده نخواهد بود کمکشکنم تا این دوران رو با زجر کمتري
    سپري کنه. من هم قبول کردم ولی از اونجائی که قسمت نظرات وبلاگشرا
    بسته بود و اي میلی هم نداشت مجبور شدم به دائی بگم که از این مسیح خانوم
    اي میلشرا بگیره. اونهم قبول کرد. یکروز بعد از ظهر که در یکی از کافی نت
    هاي شهرستان بودم دیدم یکاي میل جدید دارم با این مضمون که شخص
    فرستده گفته بود:
    -سلام من مسیح هستم و این هم آي دي که خواسته بودید! امري دارید؟
    و از اینجا بود که همه چیز شروع شد......
    بلافاصله براشپیام گذاشتم.
    -سلام! اگر وقت داشتی یکزمان را تعیین کن تا کمی با هم صحبتکنیم.
    و بعد از کافی نتخارج شدم. دو روز بعد از این ماجرا به تهران اومدم. چون
    کار خاصی در تهران نداشتم یا زمانهاي بیکاریم را ورزشمی کردم یا با ماشین
    کار می کردم و خرج بلیط رفتو برگشتو کمی هم پساندازم را کنار می
    گذاشتم و یا گشتی تو اینترنت می زدم. تا اینکه یکشب از شبهاي زمستانی

    بهمن ماه دیدم چراغ آي دي مسیح روشن شد! سلام کرد و گفت:
    -کاري با من داشتید که آي دي من را خواسته بودید؟
    دیگه مشغول صحبت کردن شدیم.
    -سلام. بله راستشبرام جالببود ببینم این کامنتی که براي دایی من گذاشته
    بودید مبنی بر اینکه استعلام کنن از یکی از بیمارستانهاي فرانسه تا براتون
    مشخصبشه که پیوند مغز استخوان میگیره یا نه چی بوده؟ !
    -بله چشم میگم خدمتتون! من سرطان خون دارم و اینطور که دکترها میگن تا
    سه ماه دیگه بیشتر زنده نمی مونم! عموي من پزشکهست! ایشان می گن اگر
    پیوند بزنم و این پیوند بگیره طمئنا خوب میشم! ولی چون به اعضاي خانوادم
    اعتماد ندارم براي همین خواستم دائیتون که من با اسم استاد صداشون می کنم
    تحقیق کنن و ببینن عموي من درست میگه یا نه! از شما هم ممنونم که می
    خواهید دلسوزي و ترم کنین! من نیازي به ترحم شما و یا هیچ کسی دیگه
    ندارم!
    -قصد من ترحم نیستو هدفمن یکارتباط ساده اینترنتی هست.فقط همین!
    جریان این آقا صادق چی هستکه باهاش تو یکوبلاگمی نویسین و مدام
    درگیر هستید؟
    -چیز خاصی نیست ایشون با من ارتباط برقرار کردن ولی قرار نبود صمیمی
    بشه! صادق می خواستبیاد خواستگاري من با اینکه می دونه من مریضهستم
    ولی بخاطر دروغی که به من گفته بود من دیگه نمی خوام باهاش ارتباطی
    داشته باشم ولی اون منو رها نمی کنه! و مدام اذیتو آزارم میده.
    -دایی می تونه کمکتون کنه خب باهاشحرفبزنین!
    -بله. ممنون از لطفتون! حرفزدم و ایشون هم قول دادن با صادق حرف بزنن.
    خب همونطور که گفتم الان هم تاکید می کنم که من نیازي به ترحم کسی
    ندارم و بهتر هستکه با همون نفیسه خانوم که تو یکوب با هم می نویسین
    همکاري داشته باشین و نیاز به ارتباط جدیدي بین من و شما و نفیسه خانوم
    نیست !


    ادامه دارد...

    قسمت اول داستان جاده عشق نوشته فریبا قربانی (جالبه، حتما این داستان رو بخونید)

    قسمت اول
    خ مثل ...- نوشته سپیده ع
    ویرایش توسط باقری : 1389,01,22 در ساعت ساعت : 08:19

  3. 20 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


  4. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 3

    خب چون سنم خیلی پائین بود و در تبو تاب جوانی و شیطنت هاي اون
    دوران بودم با دختري به نام نفیسه ارتباط داشتم که در همین نتو تلفن خلاصه
    می شد .نفیسه چون در مورد وبلاگو طراحی قالبشو اینگونه مسائل چیز
    خاصی نمی دونستبنابراین من بهشپیشنهاد کرده بودم که اگر دلشمی خواد
    می تونه مطالبخودش را تو وب من بگذاره! می گفتترانه سراستو قراره
    چند تا از ترانه هاشرا محسن چاووشی در آلبوم جدیدش استفاده کنه! راستش
    را بخوایین دختري بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد! و هر وقتاز این
    حرفها می زد من تو دلم بهشمی خندیدم! یکمی هم زیاد بقول امروزي ها
    چاخان و دروغ می گفت .
    خلاصه امر این گفتگو و چتمن و مسیح با دعوا و توهین من به اون تموم شد!
    راستش از نوع گفتگوش و تایپ کردنشو گفتار و کلماتشو حرفهایی که در
    مورد خانوادشمی زد متوجه شدم که از این بچه پولدار هاي لوساز خود
    متشکر و راضی و خودخواهه! و عینا همین کلمات را در آخر چتآنروزمان
    بهشانتقال دادم و کلی بهشبرخورد و ناراحتشد و با دعوا خداحافظی کرد.
    هنوز این جمله اشکه گفت:
    -شما صمدي هاي بزرگرا می شناسید که تو کار صادراتفرشابریشم
    هستند؟ من تکدختر این خاندان هستم.من دختر آقاي صمدي بزرگهستم!
    وقتی این جملات را تایپ می کرد و من می خوندم به حالتتمسخر بهشگفته
    بودم که این صمدي هایی که شما میگید چقدر بزرگهستن؟ از میدون آزادي
    بزرگترن؟ و از همین جا بود که توهین کردن من شروع شد. نمی دونم شاید

    ریشه این توهین ها من بخاطر نفرتی بود که از آدماي خودبین و پولدار داشتم.
    بعد از این چت یکساعته که حدودا تا یکو نیم شبادامه داشتتا بیست
    روز ازشبی خبر بودم! تعطیلاتقبل از عید دانشگاه شروع شده بود و من
    دوباره به تهران برگشتبودم.یکاسفند ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار
    بود! پشت میز رایانم نشستم. به اینترنتوصل شدم و صفحه اي که مربوط به
    مسیح می شد را باز کردم و شروع کردم به تماشا کردن! خداي من چی
    میدیدم؟ شکزده شده بودم !نوشته بود که امروز روز تولدشهستو چون از
    دروغ شنیدن و خیانت کردن مردم نسبتبه هم و این روزگار و از همه مهمتر
    صادق خسته شده می خواد خودکشی کنه. مو بر تنم سیخ شده بود. نمی دونستم
    چی کار باید بکنم. فکر نمی کردم جدي حرفزده باشه. با داییم تماسگرفتم.
    مسئله را در میان گذاشتم و گفتکه حتما سعی می کنه راهی براي این
    دیوانگی پیدا بکنه. من هم مشغول شدم و شروع کردم به پیام گذاشتن! که
    ناگهان آي دیشروشن شد! سلام کردم و گفتم می خوام باهاشحرفبزنم
    ولی جواب نداد و گویا از مسنجرشخارج شد. ولی حدود نیم ساعتبعد
    برگشت. سلام کردم و اینبار جوابم را داد. بهشگفتم جریان چیه و گفت
    تحمل رنج کشیدن را نداره و باید همون شبکه شبتولدشبود همه چیز تمام
    بشه. راستشنمی دونم چرا اینقدر از تصمیم مصمم یکدختر ترسیده بودم!
    شاید چون فکر می کردم براي فردي که سرطان خون داره زندگی دگه بی
    معنی و کوتاه به نظر می آد. و مرگدیر و زود براشفرق نمی کنه! شروع به
    صحبت کردن کردم و با اینکه غرورم اجازه نمی داد شروع به معذرت خواهی
    کردن کردم! و کمی هم لطیفه و مسخره بازي براي شاد کردنش! اي روزگار!
    انگار همین دیروز بود! کمی که صحبتکردیم متوجه شدم حساسیت خاصی
    نسبت به من و نفیسه داره و اصلا قبول نمی کنه که دوستمشتركما باشه که

    بعد از مدتها خودشبه من گفت از روي مقاله اي که در مورد مادرم نوشته بودم
    به من علاقه پیدا کرده بوده و از حضور نفیسه بشدت ناراحتو دل چرکین
    بوده! بگذریم و برگردیم سر اصل داستان .خلاصه امر اینکه بعد از مدتی که
    صحبت کردیم ازشخواستم که داستان زندگیش را براي من تعریفکنه. و
    اون هم مشتاقانه قبول کرد! البته قبل از تعریف کردن داستان یکی از عکسهاش
    را براي من فرستاد. دختري با چشمهاي سبز پر رنگکه نظیرشرا من تا کنون
    ندیده بودم. بور و زیبا. ازشدر خواستکردم که دوربین اگر داره روشن کنه
    تا ببینمشولی قبول نکرد و گفتکه هیچ دوربینی نداره. و اگر پدرشبفهمه
    که تو اینترنت میره و با پسري ارتباط داره حسابش را می رسه! شروع کرد به
    صحبت کردن و داستان زندگیشرا اینگونه بیان کرد:
    -من یکاسفند هزار و سیصد و شصتو پنج به دنیا اومدم. در خانواده اي فوق
    العاده پولدار که کار ما تولید و صادراتفرشابریشمه. مادرم وقتی من شش ماه
    بیشتر نداشتم فوت کرد. وقتی پدرم مادرم را طی یکتصادفکه با ماشینش به
    مادرم زد دید عاشقششد و چون تازه از امریکا برگشته بود و وضع خوبی هم
    داشتبه خواستگاري مادرم رفت. خانواده مادري من هم خیلی پولدار بودن.
    طوري که آن زمان که مادر من 17 سالشبود خودنویسی را که با اون چهار
    دفتر خاطرات نوشتو براي من به یادگار گذاشت، از طلاي خالصبود. پدر
    من وقتی به خواستگاري مادرم رفتو جواب رد شنید چهل سال داشتو مادرم
    فقط هجده سال. و این اختلافسنی بسیار زیاد بود که باعثشد خانواده ي
    مادریم با ازدواج اونها مخالفتکنن. ولی خبمادرم هم که عاشق پدرم شده
    بود و بقول خیلی ها عشق اولشبود و عشق اول همیشه پاكو دیوانه کننده
    بوده بدون اجازه خانوادش با پدرم ازدواج کرد و رفتن سر خونه بخت. از خیلی
    قبلتر از ازدواج مادرم تا روز مرگشهمگی در دفتر خاطراتشمکتوب شده آقا

    سالار. من یکبچه ناخواسته بود که به دنیا اومدم. مادرم تو دفترشنوشته که
    من تا وقتی که شروع به دست و پا زدن کردي اصلا دوستتنداشتم ولی بعد
    عاشقتشدم. من را با حساسیتو وسواس زیادي که داشتتا ششماهگی
    بزرگکرد تا اینکه یکروز با صداي زنگهمین خونه از جا بلند شد و به سمت
    درب منزل رفت. زنی را دید که تقریبا چند سالی از پدرم بزرگتر بود. زن سلام
    کرد و مادرم ازشخواست خودشو معرفی کنه و بگه که کی هستو چه کار
    داره. و اون خانوم که از همان زمان تا کنون خانوم پدر من و یا نامدري من
    هستخودشرا میترا معرفی کرد و گفتباید از این به بعد با من بسازي من
    همسر محمد (پدرم) هستم و بعد از یکپارتی و خطایی که بر اثر مستی تمام تو
    اون مهمونی مرتکبشد زنششدم. و الان هم باردارم! مادرم باورش نشد و با
    گریه و داد و بیداد درب را بروي اون زن می بنده. ولی وقتی با پدرم تماس
    میگیره و متوجه ضد و نقیضگوئی هاي پدرم میشه دیگه ایمان میاره که گفته
    هاي اون زن درستبوده و براستی که اون زن هووش بوده که اومده زندگی
    عاشقانه مادرم را ازش بگیره. و شروع به نوشتن آخرین برگاز دفتر خاطراتش
    می کنه. و می نویسه دخترم من جنبه زندگی کردن را نداشتم و نمی دونی در
    این لحظه چه احساسی دارم. از تو چند خواهشدارم و اون این هستکه هرگز
    زیر بار حرف زور سر خم نکن و درسترا خوب بخوان و همیشه زرنگباش
    و از همه مهمتر هرگز دروغ نگو. دخترم گلیم سرنوشتهر کسی را که سیاه
    ببافند با آب زمزم هم نمی توان پاكکرد. خداحافظ عزیزم. و آروم تو وان
    حمامشدراز کشید و با یکتیغ آرام آرام رگدستشرا برید و جان داد.
    عرق سردي روي پیشونیم نشست! مات و مبهوت سرگذشت این دختر شدم.
    طوري که دیگه قدرت تکلم نداشتم.نمی دونستم باید چی بگم. تا اینکه بی
    اختیار گفت :

    -ببخشید آقا سالار من می تونم شماره همراهتون را داشته باشم؟
    با خودم فکر کردم. از یکطرفحرفدایی مبنی بر کمکروحی دادن به این
    دختر توي گوشم تاب می خورد و از طرفی دیگه با شنیدن این سرگذشتشوم
    ي که براش رقم خورده بود بسیار متاثر و منقلب شده بودم. ولی با این حال نمی
    دونم چرا خیلی سریع پاسخ دادم:
    -نه دلیلی براي دادن شماره تلفنم نمیبینم!
    اصلا انتظار نداشتکه چنین پاسخی از من بگیره. بعد از چندي تامل کردن
    خیلی مغرورانه پاسخ داد که مشکلی نیستو اهمیت نمیده و خداحافظی کرد و
    از اینترنتخارج شد.
    گیج شده بودم و نمی دونستم باید چه کنم. مدام خودم رو سرزنشمی کردم
    که آخه چرا اینطور باهاشحرفزدم! براي چی شمارم را بهش ندادم؟ و امسیح
    دوباره براي دو روز نا پدید شد. تا اینکه یکشب وقتی داشتم وبم را دستکاري
    می کردم دیدم چراغ مسنجرش روشن شد.سلام کردم ولی پاسخی نداد. من هم
    چون می دونستم که از دستم خیلی دلخور شده شماره همراهم را براش
    گذاشتم.
    فرداي اون شب تو خونه تنها بودم و داشتم برنامه هاي درسیم را مرتب می کردم
    که ناگهان تلفنم زنگخورد. شماره آشنا نبود! پیششمارش 0251 بود و نمی
    دونستم براي کجاست! با این حال جواب دادم!
    -سلام. بفرمائید!
    - -سلام. خوبید؟ بجا آوردین؟
    - -نه خیر. بجا نمیارم! شما؟
    -اشکالی نداره که بجا نمیارید مهم نیست! خب امري ندارید؟
    -خانوم شما بنده رو مسخره کردین؟ شما تماسگرفتید و شمارتون را من براي

    اولین بار دارم میبینم و همینطور این صدا رو براي اولین بار می شنوم! حالا
    ناراحتهم میشین و میگین کاري ندارین؟
    -ببخشید فکر کردم شاید حدس بزنید و بشناسید! من مسیح هستم!
    -چی؟ سلام علیکم خوبید شما؟ سلامتین؟ چه خبر؟ من گفتم شاید قهر کردین.
    حالتون چطوره بهترین؟
    -متشکرم بد نیستم. نه قهر براي چی؟
    -این شماره منزلتون هست؟ شما که می گفتید منزلتون تهرانه .
    -بله منزل عباسآباد تهران هست! ولی خب این شماره براي محل کار پدر
    هست .یعنی اینکه این تلفن خط ماهواره اي هست. و چون پدر بدلیل اینکه
    فروشگاه و شرکت فرشدر قم هستو مدام به قم و تهران رفتو آمد دارن
    تلفن ماهواره اي با خودشون جابجا می کنن که خبشمارشبراي قم هست!
    -عجب که اینطور! خبچه خبر؟
    بعد از 15 دقیقه مکالمه تلفنی که با هم داشتیم گفتکه می خواد با خانوادشبه
    مهمانی بره و از من خواهشکرد که با این شماره به هیچ عنوان تماس نگیرم
    مگر اینکه خودش زنگبزنه. من هم قبول کردم. بعد از اون تماستلفنی دیگه
    کم کم ارتباطشبا من قوت می گرفت. یکروز که گرم صحبت کردن با من
    بود و از دو برادر ناتنی که داشتو مادربزرگعزیزتر از جانشو دو عموي
    متفاوت و شخصیت خانوادگی و پدرشو خواستگارهاي مختلفو فوق العاده
    پولداري که داره تعریف می کرد بهشگفتم که انشالله بعد از بهبودیشو روز
    ازدواجشمنو هم دعوت می کنه یا نه! ناگهان مثل بنزینی که روي آتشریخته
    باشن گر گرفتو زد زیر گریه و گفت که: چرا فکر می کنی یکروز باید از هم
    جدا بشیم؟
    من که این حرفمثل پتکی روي سرم خورده باشه متعجبو شوكزده از این

    حرفی که زده بود خودم را جمع و جور کردم و به آرامی جواب دادم:
    -چرا حالا گریه می کنی و عصبانی میشی شما؟ این حرفرا زدم براي اینکه ما
    فقط دو تا دوست هستیم و من به چیز دیگه اي فکر نمی کنم و شما هم بعد از
    بهبودیتراه خودت را میري و مسیر زندگیت مشخصه از قدیم گفتن کبوتر با
    کبوتر باز با باز! مگر قراره ما با هم ازدواج کنیم؟ چرا انقدر شما حساسی؟
    -بله مگر چه اشکالی داره؟ نکنه می ترسید که سرطانم خوب نشه و یا اینکه
    دوباره در آینده برگرده و بیافتم گردن شما؟ من از وقتی که عکسمادرتون را
    در وبتون گذاشته بودین و مطلبی آنچنان زیبا گذاشته بودید که منو مجذوب
    خودشکرد بهتون علاقه مند شدم! ولی خبحسحسادت من نسبتبه نفیسه
    نمی گذاشتکه چیزي براتون بنویسم و یا ابراز علاقه کنم .

    ادامه دارد...

    قسمت دوم داستان جاده عشق نوشته فریبا قربانی (جالبه، حتما این داستان رو بخونید)

    قسمت نوزدهم رمان قصه عشق من | پگاه کاربر انجمن

  5. 15 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


  6. Top | #4

    مدیر ارشد


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    14,238
    میانگین پست در روز
    7.69
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,213
    تشکر شده 292,721 در 40,983 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام

    ممنونم از همکاری تون. لطفا تو این تاپیک کتابهایی که تو لیست نیست رو اعلام کنید تا در لیست قرار بگیرن

    آمار کتابهای در جریان سایت

  7. 7 کاربر از پست شبنم تشکر کرده اند .


  8. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 4

    بعد از شنیدن این حرفها و تمام شدن مکالمه مان مدام یکحرفرا با خودم
    زمزمه می کردم! به خودم می گفتم: پسر تو بد هچلی افتادي! ارتباط زوري،
    دوستداشتن زوري و در آخر هم حتما عشق زوري! اینطور که این دختر
    حرفمی زد و علاقه نشان می داد فکر کنم دیگه هیچ راه برگشتی برام وجود
    نداره. چون حتما در صورتی که از همین الان باهاشقطع رابطه کنم دیگه
    امیدشاز عالم و آدم قطع میشه و مریضی اشهم بدتر و بدتر از حالا.
    ارتباطات تلفنی و قرارهامون اینترنتروز به روز بیشتر و بیشتر می شد.مدام
    سرفه می کرد و گاهی اوقات با صداي بسیار گرفته اي حرفمی زد. و یا گه
    گاه می گفتخون دماغ شده و باید تلفن را قطع کنه. صحبت ها اون اوایل به
    سئوالات مکرر و پی در پی من و جوابهاي کوتاه مسیح خلاصه میشد. از
    گذشته و کودکیشگرفته تا چگونگی ارتباطشبا صادق که قرار بوده به
    خواستگاریشبره و چی شده که بهم خورده وتا حالا و مریضی و خشکو
    رسمی بودن فرهنگخانوادگیشو دوران دانشگاهشو خیلی مسائل دیگه. می

    گفتمتولد 1365 هستو نفر اول کنکور سراري پزشکی و نفر اول رشته
    پزشکی در دانشگاه تهران بوده و در آغاز سال دوم دانشگاه بدلیل مریضیش
    مرخصی گرفته .از مادیون اسبشو دوران قهرمانی ژیمناستیکبانوانشو
    قهرمانی شنا و عضو تیم ملی نوجوانان چوگان بودن و سفرهاي مکرر خارج از
    کشورش. از خواندن مطالب نوشته شده در دفتر خاطرات مادرشتا خوندن
    اشعار خودش و اینگونه مسائل. حسمن نسبت اون یکحسبی طرفبود! نه
    دوستداشتن و نه عشق! چون هر دوي اینها براي من معنی داشتکه هیچ کدام
    را در ارتباط با این دختر نمی دیدم. صداي بسیار زیبائی داشتو عکسهایی که
    براي من می فرستاد گواه زیبائیشبود. کم کم ازشخواستم تا آدرسمنزلش
    را بده و یا اینکه اگر می تونه از منزل خارج بشه محلی را تعیین کنیم تا با مادر
    بزرگشبه دیدن و ملاقاتشبیام. ولی هر وقتکه این حرفرا مطرح کردم به
    شدت عصبانی میشد و می گفتکه اون یکدختر اصیل آریایی هستو از این
    کارها بدشمیاد و به دلیلی نا مشخصکه مدتها بعد فهمیدم چی بوده نمی
    تونسته که هیچ آدرسی از خودشبده. هنگاه چتکردن ازشمی خواستم تا
    دوربینشرا روشن کنه ولی می گفت که هیچ دوربینی نداره و از این کارها
    بدشمیاد. می گفت با خودم فکر کنم و ببینم اگر کسی دیگه به همین طریق از
    خواهرم دوربین می خواست عکسالعمل من چه باید می بود! من هم خببا
    خونسردي پاسخ می دادم که مسلما اینترنت خواهرم را جمع می کردم و با این
    سخن راضی می شدم و راستشیکجورایی خوشم می اومد که دختر با این
    طبقه خانوادگی اینقدر متعصبو با ایمان و عقیده هست. مدتها گذشتو این
    ارتباطات براي من علیرغم ناراحتی بسیار زیادي که بخاطر بد حالی و سرفه هاي
    مکررشپشت تلفن داشتکم کم تبدیل به عادتی شدید می شد. شاید هم
    دوستداشتن! نمی دونم! چند روزي بیشتر به عید نمانده بود و خانوادم متوجه

    این ارتباطات من شده و کمی به حرکات و صحبت هاي من مشکوك بودن. تا
    اینکه یکشب همه چیز را براشون بازگو کردم. اونها هم مشتاقانه قبول کردن
    که با نزدیکی به این دختر بهشبا تمام وجود روحیه بدن. ارتباط با مسیح را اول
    مادرم شروع کرد بطوري که ساعتها با هم صحبت می کردند و بدون اینکه از
    هم خسته بشن درد و دل هاشون را بهم می گفتند. کم کم پدر و خواهرم هم به
    این جمع اضافه شدن و مسیح که دختري بسیار خجالتی بود به سختی می
    تونست با ایشان ارتباط برقرار کنه. و می گفتکه بعد از هر مکالمه اي با
    خانوادم تماما خیسعرق میشه. بسیار وقتها بود که شاهد گریه هاي پنهانی مادرم
    بعد از صحبت کردن با مسیح بودم. از یکطرفخوشحال بودم و از طرفی
    دیگر بسیار ناراحتو غمگین.خوشحال براي اینکه تونسته بودم به کسی که
    بقول خودشهیچ کسی را تو این دنیا نداشتامید زنده بودن و زنده ماندن بدم
    و آنچنان نیرویی درونشایجاد کنم که هیچ دردي را حسنکنه و ناراحتبودم
    به این خاطر که اینطوري خانوادم و خودم کم کم داشتیم از نظر روحی بهم
    میریختیم و دچار تزلزلاتی در زندگی می شدیم و از طرفی دیگه می دیدم که
    مسیح بقدري به ما انسگرفته که اگر روزي ما کنار بکشیم مرگشحتمی
    خواهد بود! اون هیچ ارتباط صمیمی با خانوادشنداشت. مدام در جنگبا
    نامادریشبود و برادرهاي بی خاصیتشهم به فکر خودشون بودن و پدر
    سنگدل و بسیار خشکشهم به مستی هاي شبانه و دعواهاي با زنشادامه می
    داد. اونقدر معصوم و زیبا صحبت می کرد که غرق در صداشمی شدم و هیچ
    چیزي نمی فهمیدم. تا اینکه قرار شد یکروز براي پیوند مغز استخوان در
    بیمارستان بستري بشه. و من که دیگه دلبسته ي اون شده بودم نگران از این پیوند
    و بسیار مشوشمدام حالشرا از تنها دوستشمیتر جویا می شدم! میترا هملاسی
    و تنها دوستسیح بود و در این طول دوران ارتباط ما بقولی میشه گفتکه پدر

    منو در آورده بود. دختري بسیار لات و نترسکه هنگام چت کردن با من
    هنگامی که مسیح بود با کلمات قصارش مدام اذیتم می کرد. اون فکر می کرد
    من بخاطر ثروت مسیح به اون نزدیکشدم و اینطور صمیمانه مسیح را اسیر
    خودم کردم! مدام براي من پیامهاي پنهانی می گذاشت و تهدیدم می کرد که
    اگر قراره روزي کنار بکشم بهتره که اون روز همین حالا باشه براي اینکه هنوز
    اونطور که باید مسیح به من دلبسته نشده و اگر الان کنار بکشم براي مسیح
    بهتره! من هم که می ونستم این دختر چقدر به من علاقه پیدا کرده و کار از این
    حرفها گذشته براي میترا پیام می گذاشتم که اگر همین الان هم من کنار بکشم
    دیگه هیچ چیزي براي مبارزه مسیح با بیماریش باقی نخواهد موند. و هرگز دنبال
    پول این دختر نبوده ونیستم چون ذاتم مثل تو یعنی میترا کثیفنیستو بهتره
    نخود داغتر از آشنباشی. و پا روي دم من نگذاري. پیوند انجام شد و مسیح به
    سرعتبهوشاومد. ولی نمی تونستصحبت کنه. براي همین من براشنامه می
    نوشتم و به اي میلشارسال می کردم و میترا نامه منو پرینت می گرفتو براي
    مسیح می برد و می خواند. می گفتکه بعد از خوندن نامه ي من مسیح چقدر
    خوشحال میشده و آرام آرام می گریسته. با شنیدن این حرفها دیگه مطمئن شده
    بودم که این دختر بدطوري دلشپیشمن گیرده کرده .و هیچ راه بازگشتی
    براي من وجود نداره! تا اینکه از بیمارستان خارج شد و به منزل اومد. با اصرار
    هاي فراوان تلفن پدرشرا براشمیارن و اون با صدایی بسیار ضعیفو گرفته
    شروع به صحبتکردن با من می کنه. نمی دونم چطور شد و چه حسی بود که
    داشتم ولی از خوشحالی گریه ام گرفت! خیلی کوتاه حرفزد و بعد هم قطع
    کرد. فرداي همان روز با اینکه گویا حالشزیاد مساعد نبوده میترا تمام گفتگو
    هاي و دعواهاي پنهانی من و خودشرا مبنی بر عقب کشیدن من و چگونگی
    برخورد مسیح با این مسئله پیشمسیح فاشکرد بطوري که خود مسیح می

    گفتاونقدر گریه کرد تا غده هاي اشکیشپاره شد و دیگه خون گریه می
    کرده. و به من می گفتکه من باهاشبازي کردم و هرگز دوستشنداشتم و
    عاشقشنبود و حسمن نسبتبه اون فقط ترحم بوده! راستشنمی دونم چی
    باید می گفتم ولی خب تنها چیزي که می دونم این بود که اینطور ها هم که
    مسیح می گفتنیست! دیگه من هم بهشعلاقه مند شده بودم. طوري که اگر
    یکروز صداشرا نمی شنیدم گویا چیزي گم کرده بودم. دعواهاي مسیح با من
    و میترا به قدري بالا گرفتکه سر آخر منجر به پسزدن بهترین دوست مسیح
    یعنی میترا شد. و اون براي همیشه با ازدواج با پسرعموي مسیح و رسیدن به
    هدفشو بدستآوردن یکشوهر پولدار براي همیشه از ایران خارج شد و
    رفت. و به دوستیشپایان داد. من در این مدت شیراز بودم و گه گاهی هم به
    تهران می اومدم تا اینکه نزدیکامتحانات پایان ترم بود و تولد من که
    اردیبهشت ماه می شد! و روز تولد من اتفاقی رقم خورد که برایم غیر منتظره
    بود!
    تو این مدت اعتراضاتمن نسبتبه چگونگی این رابطه بالا رفته بود. ولی
    مسیح کماکان بر سر حرفخودشبود که یکدختر اصیل آریایی هستو می
    خواد اولین دیدارشبا من زمانی باشه که بهبودي کاملشرا بدستآورده و من
    آنروز با خانوادم براي خواستگاري از اون باید می رفتم! من که اصلا به
    خواستگاري و این حرفها فکر هم نمی کردم با شنیدن حرفهاي مسیح همانطور
    که آنروز آن جمله را مدام با خودم زمزمه می کردم همچنان کسی را می دیدم
    که در بندي افتاده که رهائیش ممکن نیست! دلیل این اظطرابم بر سر این
    انتخاب ناخواسته بیماري مسیح نبود .بلکه فقط تنفر عمیق من از انسانهاي پولدار
    خودخواه و نوع برخورد آنها و فاصله ي بسیار زیاد طبقاتی که وجود داشت
    بود. یکروز زیباي بهاري به تولد من مانده بود! تلفنم زنگخورد. مسیح بود.

    صحبتشرا با خواندن یکشعر شروع کرد. گرم صحبتشدیم. و سر آخر
    گفت که فردا می خواد رازي را به من بگه. هر چه اصرار کردم که هر چی
    هست همین الان م یخوام بدونم زیر بار نرفتو خواهش کرد تا فردا چیزي
    ازشنپرسم. من هم قبول کردم. و در ادامه حرفهاشگفت:
    -آقا سالار من خیلی فکر کردم و دیدم که بهتره براي هم یکنشانه شاید
    چیزي شبیه به نشانه ي نامزدي قرار بدیم. تا هم خیال من راحتبشه و هم خیال
    شما !!!... براي همین به خانم حسینی گفتم که یکانگشتري طلا سفارشبده
    برات ولی چون پدر این ماه پولی به من نداده ما الان پنجاه هزار تومان کم
    آوردیم.نمی دونم باید چه کار کنم! راستشهم می خواستم که هدیه ي تولدت
    باشه و هم نشانه اي براي پیوند ما! اما یککار دیگه می کنم! فعلا براتیک
    انگشتري نقره اصل میگیرم و با تاکسیرانی آرشکه بارهاي ما و یا مردم را بین
    تهران و قم جابجا می کنه می گم که خانم حسینی تا بعد از ظهر بفرستن) !خانم
    حسینی به گفته ي خودشحسابدار پدرشدر قم بود که وقتی پدرشدر
    شرکت نبود و یا مشکلی براي پدرشپیشمی اومد همه کاره ي امور کاریشون
    در قم خانم حسینی بود که گویا دوستی بسیار نزدیکی هم با مسیح داشت(
    تا وقتی که جملاتشتمام شد من مات و مبهوت مانده بودم. حرفشخیلی بچه
    گانه بود .ولی شعور و طرز بیان و برخوردشچیزي را غیر از این نشان می داد.
    اگر قبول نمی کردم و می گفتم که من این هدیه شما را فقط بعنوان هدیه تولد
    قبول می کنم شکست بدي می خورد! و با خودشفکر می کرد حتما من م
    یخوام روزي ازشجدا بشم و دوباره اعتصاب می کرد و داروها و غذایشرا
    نمی خورد. و باز بیماریش رو به حادتر شدن می رفت. با این حال قبول کردم!
    بعد از ظهر دوباره تماس گرفت. شماره قبضارسالی را برام خوند. من هم
    بلافاصله راهی ترمینال جنوب شدم تا از تعاونی تاکسیرانی آرشبسته ام را

    دریافت کنم. مرد بد خلقی پشت میز نشسته بود. اصلا وقت می خواستم حرف
    بزنم توجهی به من نمی کرد. از کوره در رفتم و گفتم:
    -هی آقا! اگر یکخانم بزكکرده ي نامحترمحترم اینجا ایستاده بود حتما می
    خواستی جلو پاشگوسفند هم بکشی آره؟ آقایون چی هستن که اینهمه مدت
    دارم صداتون می کنم گوشاتون سنگینه و نمی شنوین؟
    حرفهایی که زدم خیلی به یارو بر خورد! بعد از درگیري لفظی که انجام دادیم
    بسته را آورد و جلوم گذاشتو من دوباره راهی منزل شدم. به محضرسیدن
    بسته را باز کردم. یکانگشتري نقره داخلشبود به همراه یکگردنبند نقره.
    ترکیبزیاد جالبی نداشت! ولی خبپیشکشی را که پسنمی زدن! به مادرم
    نشان دادم و حرفهایی را که مسیح به من انتقال داده بود براشتشریح کردم. اون
    هم علیرغم موافقتشقبول کرد که انگشتر را فردا جلوي دوربین به دستم بندازه
    و حالتی نمایشی را براي دلخوشی این دختر اجرا کنیم. و فردا فرا رسید! روز
    تولد من !بیست و سوم اردیبهشت ماه. ساعت 7,30 صبح تلفنم زنگخورد و
    گوشی را برداشتم. مسیح بود! بی مقدمه گفت:
    -سلام عزیزم! تولدتون مبارك! امروز باید صد تا تولدت مباركبهتبگم تا
    صد سال زنده باشی. این اولیشبود!
    -علیکسلام. از بابت هدیه ازت ممنونم. ولی مادر می خواد که به همان نشانی
    که تو تلقی اشکردي به دستم بندازه اونهم جلوي دوربین که خودتهم ببینی .
    اینطوري خیالتراحت میشه؟!
    ذوق کرد و از خوشحالی پشت تلفن داد و بیداد می کرد. گاهی هم از فرط
    خنده ي زیاد به سرفه هاي شدیدي می افتاد و خون دماغ می شد. من هم از
    ترساینکه نکنه چیزیششده به خودم می لرزیدم و سریع زنگمی زدم ببینم
    حالشچطوره! تا تلفن را برداره جانم به لبمی رسید.

    تلفن را قطع کرد و حدود ساعتنه و نیم دوباره تماسگرفت!
    همزمان مکالمه وارد اینترنتهم شدیم. ازشخواستم تا همین الان اون رازي را
    که قرار بود الان به من بگه فاشکنه. مادر انگشتري را جلوي دوربین دستم کرد
    و اونهم از شوق و خوشحالی گریه کرد و تلفن را قطع کرد! و بعد در حین چت
    براي من نوشتکه بیستو سوم اردیبهشت سالروز تولد مادر مرحومشهم
    بوده. و این مناسبتو برخورد تاریخ با هم منو شوكزده کرد! مسیح خیلی
    خجالتی بود .البته اینطور که رفتارش نشون میداد! براي اینکه از این حال بیرون
    بیارمش بهشگفتم بره لبپنجره خونشون و با صداي بلند سه بار فریاد بزنه
    دوستت دارم! اولی را بخاطر مادرش! دومی را بخاطر پدرشو سومی را بخاطر
    من! اولی و دومی را قبول کرد ولی سومی را زیر بار نمی رفت! می گفت از
    پدرشمتنفره !ولی با اصرار هاي من قبول کرد. نمی دونم اسم این در خواست
    و حرکت من چی بود ولی خب فکر می کردم براي بیرون آوردن از این حال و
    هوا ي همیشه غمگین براشموثره! پنجره را باز کرد و فریاد کشید و ناگهان
    صداشقطع شد! تا سه روز ازشبی خبر بودم!تا اینکه بعد از سه روز تماس
    گرفت و گفتوقتی فریاد می زده پدرشدر حیاط منزل نشستبوده و گریسته
    و پاسخ مسیح را با جمله من هم دوستتدارم عزیزم داده! و مسیح هم از سر
    خجالتخواسته که بدوه به سمت تختشولی سرشبه گوشه ي تختخورده
    و شکسته و بیهوش شده! می گفت عمو حسینش که پزشکبوده و براي
    مراقبت از مسیح؛ زن و دو بچه اشرا درانگلیستنها گذاشته تا فعلا مراقب
    مسیح باشه گفته که مسیح از نظر پزشکی بر اثر این ضربه باید میمرده ولی یک
    معجزه نجاتشداده و از سر هذیان هایی که بر سر بیهوشی می گفته متوجه یک
    رابطه اي میان من و مسیح شده! از مسیح خواستم تا اگر ماجراي من مثل
    استخوان در گلوشگیر کرده همه چیز را براي عموش تعریف کنه و ازش قول
    بخواد که این جریان تا وقت موعود مسکوت باقی بمونه!

    ادامه دارد...

    قسمت آخر داستان دنباله دار "شاید روزی عشق "نوشته "شاذه"

    قسمت آخر داستان دنباله دار قصه عشق من نویسنده: پگاه


  9. 12 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


  10. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 5

    و اون هم قبول کرد. و همان شب همه چیز را به عموشگفت! فرداي اونروز خبري از مسیح نشد! چون
    قرار بود که زنگبزنه. و شب قبلشهم من به سمتشیراز حرکت کرده بودم!
    مسیح می گفت تا وقتی که من به شیراز برسم پلکروي هم نمی گذاره!
    دلشوره ي عجیبی داشتم. نمی دانم شاید بخاطر عکسالعمل عموي مسیح بوده
    که از رد و بدل شدن حرفبینشون غافل بودم! وقتی رسیدم استراحت کوتاهی
    داشتم و بلافاصله به سمت کافی نت رفتم. و دیدم یکاي میل جدید دارم! اي
    میل از طرفعموي مسیح بود! اي میلی با این مضمون:
    -اقاسالار سلام !بایدخدمتشماعرضکنم که دیشب مسیح جان راجبشما
    بامن صحبت کرد ولی باید خدمتشما بگم که من فعلا نه وقتهیچگونه
    مکاتبه اینترنتی و یا تماسی ندارم! این نامه را هم فقط به خاطر مسیح جان و
    کمکبه او نوشتم. الان هم در اتاق ایشان هستم. هر دوي ماشب بدي را
    گذراندیم . ازشپرسیدم چگونه براي شما ایمیل می دهد گفت در ورد می
    نویسد و ارسال می کند. من هم همین کار را می کنم اقاي محترم من با عشق و
    ازدواج مخالفنیستم وعقیده ام بر این هست که اختیار انسانها دست خودشان
    است. ولی خوب یکفاکتورهایی هم در بین هست ولی من الان نه وقت
    توضیح دارم نه اینکه الان زمان مناسبی براي این کار هست فقط از شما می
    خواهم که چون من می دانستم تغییر اخلاق مسیح باید به دلیلی باشد و پاي
    کسی در بین باشد ولی فراموشکردم که او سریع وابسته می شودحالا به مشکل
    برخورد کردم و تنها شما هستید که باید به من کمک کنید.اقاي محترم ببیند او
    نمی داند ولی سرطان او دارد بد خیم می شود و اگر او را واقعا دوستدارید
    این کارها را انجام دهید :سعی کنید او از وابسته بودن به شماکم کند و کاري
    کنید که او فکر کنداگراز ایران برودشما هیچ مشکلی ندارید و کاري کنید

    ارتباط شما طی یکماه خیلی کم شود که در آنجا روي معالجه هایی که انجان
    می دهیم تاثیر منفی نداشته باشد سعی کنید ارتباط خود را طوري کم کنید که
    او بتواند وقتی از ایران می رویم راحتبه معالجه بپردازد اخه نمی دانید باید به
    شما بگم او خیلی استثنائی هست.این را بدانید ما هرگز او را تنها نمی گذاریم
    ولی باید تا پایان معالجه ها او آنجا بماند و اگر زود برگردد ایران نتیجه ي
    تمامی زحماتمان مساوي صفر یا بهتر بگم زیر صفر است. چون اگر این بیماري
    دوباره شروع شود مرگشحتمی هست پساگر واقعا او را دوستدارید سعی
    کنید طی این یکماه وابستگی خیلی کم شود چون او بسیار منطقی هستبه
    همان قدر که احساسی هست این دیگه دستشماست حالا خودتان می دانید یا
    مارا داغدار او می کنید یا سعی می کنید با عشق خود واینکه او از وابستگیش
    کم شود کمککنید و باید بگم دوره کامل معالجه او یکسال طول خواهد
    کشید و آمپول هاي پیشرفته اي هم که توسط برادرم به ایران می آید فقط به او
    کمکمی کند تحملشرا بیشتر کند مداوا نخواهد شد و پیوند هم این جا نمی
    شود انجام داد. به خاطر حال پدرشکه خیلی دیر متوجه شدیم به سرطان ریه
    مبتلا شده است ما می خواهیم که این دو را از هم دور کنیم پدرشمیرود
    امریکا و او هم که با من و عموشبه انگلستان. او هیچ کداماز اینمسائل را نمی
    داند و هرگز مطرح نکنید وگرنه خود من کسی خواهم بود که نگذارم با ازدواج
    کنید پسعاقلانه رفتار کنید و دستی باشید براي من تا بتوانم دوباره او را سالم
    به ایران برگردانم این قول را من به شما می دهم چون خوب می دانم او یک
    عاشق واقعی هست و عاشق شماستپسدستباشید و هم به او و هم به من
    یاري دهید من منتظر هیچ پاسخی نیستم چون باور کنید نه وقت هستنه امکان
    بنابراین دیدار ما یکسال دیگر درایران! موفق باشید
    با احترام

    d.h.s
    و این نامه اي بود که عموي مسیح براي من ارسال کرد و من براي سالها این نامه
    را پیشخودم نگه داشتم! و بعد از این نامه بود که وضعیتبطور عجیبی تغییر
    کرد و همه چیز رنگو بویی دیگه گرفت. و مسئله اي مطرح شد که تا یک
    سال تمام نقل گفتار بین من و مسیح بود!
    گاهی اوقات برنامه هاي زندگی آنطور که باید پیشنمیرود.مثل اینکه بیداري
    ولی عمریستکه خوابیدي و یا دیریستکه خوابیدي ولی هوشیار و بیداري. و
    من جزو دسته ي اول بودم. با چشماهانی تیز بین و بیدار در خوابی عمیق مرده
    بودم!
    بعد از خواندن نامه ي عموي مسیح و شوکی که به من وارد شده بود نمی
    دانستم باید چه کنم. نوعی سردرگمی و پریشانی خاطر دامن گیرم شده بود.
    ناخواسته و به قصد کمکروحی و روانی و نه از روي ترحم بلکه انسانیت، به
    یکدختر معصوم و بیمار که مدت زیادي را زنده نمی ماند، در این گرداب و
    بازي روزگار گرفتار شده بودم. از طرفی دیگر در خانواده اي بزرگشده بودم
    که بویی از نامردي و عقب کشیدن درش به مشام نمی رسید. یاد گرفته بودم که
    اگر براي زندگی بخشیدن به کسی که روي لبه ي تیغ زندگی راه می رود جانت
    را هم فدایشکنی عیبی نیست! براستی که زندگی کردن همانند بازي با تیغ
    است. پسنمی توانستم با خودم کنار بیایم و عقببکشم!خودم را هم نمی
    توانستم گول بزنم. چرا که پس از سپري شدن این چند ماه و مکالمه هاي
    طولانی مدت روزانه مان نوعی دلبستگی به مسیح پیدا کرده بودم. وقتی می
    خندید سعی می کردم بلندتر از او بخندم و وقتی گریه می کرد تلاشم این بود تا
    آرامشکنم. و چه بسا که با سخنی آرام می گرفت و وقتی اعترافمی کرد که
    هرگز به این اندازه شاد و سرزنده نبوده و اینگونه بلند نخندیده استشور

    زندگی را که در صداي موج میزد احساسمی کردم .
    در پاسخ به نامه ي عموي مسیح مطلبی نوشتم و به اي میلشارسال کردم. نامه
    اي با این مضمون:
    جناب آقاي دکتر حسین صمدي زاده عزیز با سلام!
    گستاخی مرا ببخشید که برایتان نامه نوشتم. می دانم که شما گفتید وقتبراي
    مطالعه و پاسخ دادن ندارید ولی نتوانستم آرام بگیرم و چیزي برایتان ننویسم.
    راستش قرار نبود رابطه ي بین من و مسیح اینگونه بشود که اکنون هست! ولی
    خببر خلافانتطارم او بیشاز آنچه فکر می کردم احساسی بوده و هست. و
    بشدت دلبسته ي من شده است. دلبستگی که باعثمیشود تا بگویم در پاسخ به
    همکاري هایی که از من خواستید نمی توانم کار زیادي برایتان انجام دهم! اما
    قول می دهم تا جایی که می توانم تمامی سعی و تلاشخود را بکار ببرم..! من
    تعجب می کنم که شما با اینکه شناخت بسیار زیادي از مسیح جان دارین
    چگونه این خواسته را مطرح کردید که من از او کم کم فاصله بگیرم! او الان
    در مرحله اي قرار دارد که اگر قرار باشد من ذره اي عقببکشم بلافاصله
    متوجه می شود و وضعیتبیماري اشاز اینی که هستوخیم تر و وخیم تر می
    گردد!یادم هستروز اول چتکردنمان به من گتکه سه ماه دیگر بیشتر زنده
    نیست ولی چه شد؟ آنچنان نیرو و امیدي در او بوجود آورده ام که هم اکنون
    نفسمی کشد و طوري که خودشمی گوید حالشخیلی بهتر از گذشته است.
    در مورد پدر مسیح خانوم هم متاسفشدم! مطمئنا اگر بفهمد پدرش به سرطان
    ریه مبتلا شده شوكبزرگی میبیند. در پایان ممنونم که نامه ي مرا مطالعه
    فرمودید و من هم تا جایی که بتوانم شما را کمکخواهم کرد.
    ارادتمند شما: سالار!
    خداي بزرگ! چه کار می تونستم بکنم؟ واقعا گیج شده بودم! این دختر بقدري

    حساس و رنجور بود که اگر یکم دیر بهشزنگمی زدم حسابی بهشبر می
    خورد و حالشبد می شد. چه برسد به اینکه حالا من بخوام ازشکم کم فاصله
    بگیرم! براي مسیح فقط یکمرز در اینگونه روابط وجود داشت. بقول خودش
    یکطرفسیاهی و تباهی بود و طرف دیگر عشق! و او عاشق بود! عاشق من__________!
    عاشق منی که باعثشده بودم تا کنون نفس بکشد و با دیو پلید بیماري اش
    مبارزه کند. دختر فوق العاده سرسختی بود .سرسختو پر تلاش .
    دیگه نمی دونستم باید چه کرد! کم کم سعی کردم دیر به دیر تماسبگیرم. دیر
    به دیر چت کنم! دیر به دیر مطالبم را در وبلاگمون بنویسیم! آخه مسیح دیگه
    با من می نوشت. با هم در یکدفتر خاطرات مجازي.البته بیشتر شعرهایی می
    نوشت که صداي اعتراضمرا بالا می برد !شعرهایی که همه و همه بوي تنفر و
    پلیدي می داد! شعرهایی که به نوعی اعتراضنسبتبه خودم تلقی می کردم. و
    وقتی می پرسیدم که آیا براي من نوشته یا نه به آرامی پاسخ می داد:
    -خبشعره دیگه آقا سالار! دست من که نیست! میاد تو ذهنم و من هم
    بلافاصله می نویسم! حالا چه بد و چه خوب!
    ساعتها برام به سختی می گذشتن. تا اینکه مسیح تماسگرفت! صداشمی
    لرزید! بغضکرده بود و گویا دنیایی از فریاد در گلوشگره خورده بود و توان
    بیرون آوردنشون را نداشت!
    -سلام! خوبی شما؟
    -سلام مسیح جان. ممنون تو چطوري؟ باز هم که با من رسمی حرفمی زنی؟
    -باز هم که شما گیر دادي؟! می خوام یکچیزي ازت بپرسم فقط یادت باشه
    به من دروغ نگی! چون از دروغ هم متنفرم و هم زود می فهمم!
    -باشه بپرس! چرا دروغ؟
    -ببین آقا سالار. من فکر می کنم عموم به شما نامه نوشته! نامه که از من فاصله

    بگیري تا من دلتنگت نشم وقتی که براي معالجه به انگلستان میرم !درسته؟
    -خ خ خب....
    -نمی خواد جواب بدي! خودم می فهمم! پاسخی نداري نه؟ !
    -والا چی بگم؟ !
    -ببین آقا سالار. یکچیز را مطمئن باشمن حتی شده جلوي خانوادم بایستم
    امکان نداره شما را تركکنم و از ایران خارج بشم! فهمیدي؟ فهمیدي؟
    فهمیدي؟
    -چرا داد می زنی مسیح جان؟! آروم باش. خونسردیترا حفظ کن! حالا که
    چیزي نشده دختر خوب!
    -اصلا با شما هم قهرم شما مردها همه تون مثل هم هستین! همه تون دروغگو
    اید .بی خود نبود که تو این چند روزه رفتارت تغییر کرده. باهات
    قهرمممممممممم !
    و گوشی را با فریاد و گریه قطع کرد! مغزم سوت می کشید! خدایا این چه بازي
    که با من می کنی؟ این دختر حالشخرابه عموشهم اونطور به من گفته!
    خودش هم اینطور! آخه من باید چه کار کنم؟ هر چی هم زنگمی زنم بر
    نمیداره. نکنه حالشبد شده باشه؟ چطوري آرومشکنم؟ اي خدااااااااااا...
    رفتم پشت سیستمم و به اینترنتوصل شدم. براشکامنتو مطالبی گذاشتم تا
    اگر رفت تو وبلاگمون بخونه و زنگبزنه. و کمی وضعیترا براشتشریح
    کردم. گشتی هم در دیگر وب سایت ها زدم تا اینکه وب سایتی را پیدا کردم
    که نظرم را به خودش جلب کرد! وب سایتی با نام بانوي ماه و آب! به ترکی می
    شد آي سودا! قالبی مشکی داشتو عکسماه در آب در بنر وب سایتو
    بالاي صفحه اصلیشخود نمائی می کرد. تکنوازي سه تار دلنشینی توش
    حکمفرما بود که به دل می نشست. شروع کردم به خوندن مطالبش! اسم

    نویسندش آي سودا بود! قلمی بسیار زیبا داشت .نوشته هاشبقدري گرم بود
    که حسمی کردي انگار خودت نوشتی. یعنی این کی بود که اینقدر ملموس و
    زیبا می نوشت؟ نوشته هاشبا روح آدمی بازي می کرد. بعضی قسمتهاي این
    وب آدمی را به فکر فرو می برد بعضی به گریه و بعضی به خنده !دیگه از اون
    روز به بعد کارم شده بود سر زدن به این وب و خواندن مطالب روزانه ي
    نویسنده اش. آرامشی که از این محفل پیدا کرده بودم توصیفناشدنی بود.
    گذشت ...! بله! دو روز از مسیح بی خبر بودم! دلم مثل سیر و سرکه می جوشید
    و مدام در این فکر بودم که نکنه حالشبد شده باشه! دل را به دریا زدم و با
    اینکه هشدار داده بود تماسنگیرم شخصا زنگزدم. یکبوغ! دو بوغ !سه
    بوغ! بالاخره گوشی را برداشتند!
    -بله؟! بفرمائین؟ الو الو الو ......؟!
    این صداي کی بود؟ عموشبود؟ پدرشبود؟ برادراشبودن؟ یعنی کی بود؟!
    باید چی کار می کردم؟ آیا باید حرفبزنم؟ نگرانم! باید چه کار می کردم؟!
    تا اینکه!...
    آب دهانم خشکشده بود. ضربان قلبم بشدت بالا رفته بود. حتی می تونستم
    بالارفتن آدرنالین تو رگهام را هم احساسکنم. ولی نه! ریسکنکردم!
    -ا ا ا الو؟!
    -بله؟ بفرمائید؟!
    -ببخشید منزل مهندسرضائی؟!
    -نه خیر اشتباست!
    آه بلندي کشبدم. و یکلیوان آب خوردم! شیراز بودم! شبها هوا خیلی سرد می
    شد .عماد خر و پفشدیدي می کرد. آخر هفته بود و بچه هاي اطرافشیراز به
    خونه هاشون برگشته بودن. نهایت 5 نفر در خوابگاه بودیم. دلم خیلی گرفته

    بود .رفتم و بالاي تختم نشستم. با اینکه عماد خواب بود و ساعتموبایلم 1,30
    دقیقه ي شبرا نشان می داد نی ام را که به دیوار آویز کرده بودم برداشتم .
    خوب نگاشکردم. انگار اونهم از من گله مند بود! انگار عالم و آدم با من
    مشکل داشتن.لبهام را با زبانم تر کردم. نی را گوشه ي لبم گذاشتم و آروم
    آروم شروع کردم به زدن. تا بحال اینطوري نزده بودم. شنیده بودم که هر چی
    بیشتر دلت گرفته باشه صدایی که از نی در میاري هم سوزناکتره ولی تا بحال با
    خودم تستنکرده بودم. هنوز چند دقیقه اي نگذشته بود که عماد گفت:
    -چیه؟ انگار خیلی دلت پره! ما رو که نگذاشتی بخوابیم لااقل تو بزن منم دشتی
    می خونم!

    ادامه دارد...

    http://www.forum.98ia.com/t28812.html#post654038

    http://www.forum.98ia.com/t28600.html

  11. 12 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


  12. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 6

    کم کم بچه هاي اتاق دیگه هم بیدار شدن و اومدن همگی تو اتاق من. چراغا
    خاموش بودن. سجاد پرید و نشستبالاي تخت کنارم. من زدم و عماد هم
    خوند. انگار همه یه بغضی تو گلوشون بود که داشت می ترکید. نیم ساعتی
    زدیم و خوندیم و بعد حدود ساعت دو صبح لباسامون را پوشیدیم و رفتیم
    بیرون. انگار فقط ما بیرون نبودیم! تو اون وقتاز شب کلی دانشجوي غریبتو
    شهر هر کدوم به سمتی می رفتن. یکساعتی قدم زدیم و بعد برگشتیم
    خوابگاه. از فرط خستگی بی اختیار خوابم برد. صبح شده بود و من با صداي
    تلفنم از خواب بیدار شدم .گوشی را برداشتم.
    -بله؟ بفرمائین؟ (صداي سرفه هاي شدیدي به گوشم می رسید(.
    -سلام! خوبی؟
    -مسیح خانوم توئی؟ به به! چه عجب! زنگزدي دعوا کنی یا آشتی؟
    -میشه لطفا مزه نریزین؟ کمی حالم خوب نبود براي همین گوشی دستم
    نبود.شما خوبی؟
    -ممنون به لطفشما بد نیستم! دیروز زنگزدم کی برداشت؟ پدرت بود؟

    -نه! عمو حسن بود! تازه از انگلیساومده. انقدر هم ازش بدم میاد که نگو.
    -عجب! چشمتون روشن! عموي گرامیتون هم تشریفآوردن!
    و این مکالمه حدود چهل و پنج دقیقه طول کشید. از اون روز به بعد موضوع
    مکالمات ما در سفر مسیح به خارج از کشور براي مداوا و رسم و رسومات و
    نوع خانوادشخلاصه می شد. مکالماتی از این قبیل:
    -خب بالاخره می خواي چیکار کنی؟ تو خودت هم میگی اگر از ایران خارج
    بشی حالتخوب میشه و سلامتیترا بدست میاري. از طرفی میگی نمی خوام
    برم به دو دلیل! یکی من! و دیگري اینکه اینجا ثروت مادریترا همه بالا می
    کشن! گور پدر پول! می خواي چیکار؟ پول بهتره با سلامتی؟ منم که قرار
    نیستفرار کنم! منم منتظر می مونم تا شما برگردي. حالا حتی اگر 10 سال
    طول بکشه. کی به کیه؟
    -ببین آقا سالار من خودمم نمی دونم باید چیکار کنم. ولی معتقدم که اگر قرار
    باشه خوب بشم همین جا هم می تونم خوب بشم. ببین چه هدیه اي به من
    دادي؟!من قرار نبود اینهمه مدت زنده باشم ولی تو با محبت و عشقی که به من
    هدیه کردي منو تا اینجا زنده نگه داشتی. و من مدیون تو هستم. پساگر قرار
    بر بهبودي من باشه من همینجا هم می توم سلامتیم را بدستبیارم. و بدون که
    هیچ علاقه اي به پدرم و خانوادم ندارم! چون عامل تمام رنج و عذاب هاي من
    همین خانوادم هستن.
    -هر چی هم باشن خانوادتن! دیگه نمی دونم چی بگم! ما الان مدتهاستداریم
    سر این مسائل بحث می کنیم ولی به نتیجه اي نمی رسیم.(مدام با خودم درگیر
    بودم که اگر خدایی نا کردي اتفاقی براي این دختر بیافته باعثو بانی اشمنم!
    چرا که اون خودشپابند و علاقمند من شد و براي من هیچ راه پسو پیشی
    باقی نگذاشت.(

    -شما تو فکر نباش! من اگر سرم هم بره از ایران خارج نمیشم !
    و بعد زد زیر گریه و زار زار گریه کرد. گریه بخاطر بی کسیش. گریه بخاطر
    اینکه مادري نداره تا تو این لحظات سرش را روي سینه اشبگذاره و ازش
    راهنمائی بخواد. گریه بخاطر اینکه من را هم حتی کنار خودش نمی دید. و من
    با شنیدن هر صداي گریه اش رنجورتر و بیمارتر می شدم. مثل یکآدم افسرده
    و متفاومت از سالار ترم اول همه اشیکگوشه می نشستم و یا کتاب می
    خوندم یا تو فکر بودم یا می خوابیدم. وضعیتروانی بسیار بدي داشتم. گیج
    مات و مبهوت! با کسی هم نمی تونستم حرفبزنم! یعنی گیرم که حرفمی
    زدم! چی باید می گفتم؟ آیا به بهترین دوستهام که تو خوابگاه بودن باید می
    گفتم که من با دختري ارتباط برقرار کردم که مبتلا به سرطان خونه و تا الان
    یکبار هم ندیدمشو حتی نمی دونم کجا زندگی می کنه؟ نه! نمی شد! باید
    همه چیزو می ریختم تو خودم. صبح سه شنبه بود. و من کلاسپایگاه داده ها
    داشتم. کلاس مثل همیشه شلوغ بود. از بین دختر ها رد شدم و رفتم آخر کلاس
    کنار دوستم نشستم. کلاسکه تمام شد طبق عادت همه ي مراکز آموزشی و
    کلاسها کسانی که سئوال و یا مشکلی داشتن سراغ بچه زرنگها و یا اساتید خود
    می رفتن. آخرین نفر از کلاسخارج شدم. سه تا از دخترهاي کلاساطرافمو
    گرفتن .
    -آقا سالار آقا سالار!
    -بله؟بفرمائید خانوم کریمی. امري دارین؟
    -راستشاینجاي درسرا نفهمیدیم می شه لطفا یکلحظه براي ما توضیح
    بدین؟
    از نگاهشون معلوم بود سئوال بیخودي کردن! چون مطمئن بودم جوابشرا می
    دونن و این قسمت درسخوب فهمیدن! با این حال داشتم جوابشون را می دادم

    که تلفنم زنگزد! مثل همیشه با صداي سرفه هاي شدید شروع شد!
    -سلام! خوبی؟ کجائی؟ سر کلاسی؟
    -بله! فقط یکلحظه گوشی!
    -خانوم کریمی! ببخشید من باید با تلفن حرفبزنم لطفکنید شما و
    دوستانتون این سئوال را بگذارین براي بعد تا براتون توضیح بدم! ممنون.
    -خبچه خبر خانوم خانوما؟ خوبی؟ امروز چطوري؟ بهتري؟
    -به شما ربطی نداره!!!!
    -بله؟!!! خدا بخیر کنه! باز چی شده؟ دوباره چه اتفاق جدیدي افتاده؟ باز کی
    چیکار کرده و دعواش باید سر من خالی بشه؟
    -مسخره نکن! براي چی گفتی می خوام با تلفن حرفبزنم؟ چرا نگفتی پشت
    خط کیه؟ چرا نگفتی نامزدتم؟ اصلا با اون دخترا چیکار داشتی؟ مگر اون
    دانشگاه استاد نداره که اومدن از تو سئوال می کنن؟
    -چی؟! تو حالتخوبه؟ این حرفا چیه می زنی؟ باز که گریه می کنی؟ آخه
    یعنی چی؟ خب سئوال داشتن منم داشتم جوابشون را می دادم! می گفتم که
    ببخشید من دختري را دوستدام به این دلیل نمی تونم به شما توضیحی بدم یا
    اصلا جواب سلامتون را بگیرم؟
    -نه اصلا خوب کاري کردي! حق داري! آره شما حق داري! همه ي حق هاي
    دنیا براي شماست !کارات را براي من توجیح نکن چون نمی تونم توجیهات
    شما را براي این کارت قبول کنم! چون با منطق من سازگار نیست! هیچ کسی از
    یکدختري که خودشرا بخاطر مقید بودنشنشون نمیده و آدرسی هم از
    خودشنمیده و از همه مهمتر مریضهم هستخوششنمیاد!تو هم حق داري!
    لعنتبه من! لعنتبه من! لعنتب!!!.....
    و تلفن قطع شد! هاج و واج و گیج مونده بودم! یعنی کار من اشتباه بود؟ دیگه

    فرق خوب و بد را هم گم کرده بودم! اصلا فراموشکرده بودم که کی بودم و
    چی هستم. تلاشکردم تا تلفنشرا بگیرم ولی جواب نمی داد!
    باز رفتم تو لاكخودم. دیگه دوستامم به چشم یکآدم دم دمی مزاج به من
    نگاه می کردن. تنها کسی که می خواست بفهمه توي دل من چیه و می خواست
    با من درد و دل کنه فقط سجاد بود. بچه ي دزفول خوزستان. و من بعد از اینکه
    مسافت دانشگاه تا خوابگاه را با هم پیاده رفتیم همه چیز را براشتشریح کردم و
    جالب اینجا بود که اونهم مثل من گیج شده بود و نمی دونستباید چیکار کنه.
    فصل امتحانات نزدیکبود و من به تهران برگشتم و موبایلم بخاطر تماسهاي
    مکرر با هزینه ي 250 هزار تومان بدهی قطع شد! شب بود! رفتم و پشت رایانم
    نشستم .گشتی تو نت زدم. دیدم وبلاگمون را با شعرهایی سوزناكمبنی بر
    شکایت از من بروز کرده. اعصابم بهم ریخت. هر چی تو وبلاگمون براشپیام
    گذاشتم بی فایده بود. جوابی نمی داد! رفتم تو سایت بانوي ماه و آب. صداي
    دلنواز سه تارش روحم صیقل می داد. دست نوشته هاي نویسندش را می خوندم
    و لذت می بردم. چند تایی از مطالبشرا که با حال و هوام سازگار بود برداشتم
    و توي وبلاگ مشترکم با مسیح گذاشتم. هیچ فضائی مثل این سایتو مطالعه
    ي مطالبشمنو در این لحظات آروم نمی کرد. از طریق اي میل با نویسندش
    تماسگرفتم تا شاید بتونم با خریدن قالب وبسایتشو با اجازه از خودش
    بتونم براي روز تولد مسیح کاري بکنم و خوشحالشکنم. اي میلی نوشتم و
    براي نویسنده اشفرستادم .تا اینکه فرداي اون روز زمانی که من آنلاین بودم از
    طریق مسنجر با من تماس گرفت. بعد از کمی تعریفات از وب سایتشو دست
    به قلمشتوضیحاتی مختصر در مورد رابطم با مسیح و بیمار بودنشو هدفم از
    خرید وبشبی نتیجه از مسنجر خارج شدم. فرد مقیدي بود و به هیچ عنوان وبی
    را که بهشیادگاري می گفتنمی فروخت. خیلی اعصابم خورد شد. با اینکه

    براحتی می تونستم عین قالب وبشرا کپی و یا طراحی کنم با این حال بی خیال
    شدم و اصراري کردم چون به نویسندش احترام می گذاشتم و دستبه قلمشرا
    دوستداشتم ولی هر چند وقت یکبار براي اینکه مسیح از من گله مند نشه که
    چرا در وبمون چیزي نمی نویسم و چرا بی اهمیتشدم مجبور بودم مطالبی را
    که با حال و روزم سازگار بود از وبشبدزدم و در وبلاگخودم بگذارم.
    چندي از ان مکالمه نمی گذشت که مسیح زنگزد.البته به شماره ي منزل
    زنگزد! مادرم گوشی را برداشتو شروع به صحبت کردن کرد !نیم ساعتی
    با هم حرفزدن تا اینکه مادرم صدام کرد. آمدم و گوشی را گرفتم .با صدایی
    متعصبو جدي سلام و احوالپرسی کردم و توضیح دادم که چرا گوشیم قطع
    شده. مسیح هم که انگار بعد از مکالمه ي با مادرم روحیه اشکاملا فرق کرده
    بود و سر حال بود گفت:
    -حالا که گوشیتقطع شد و میگی که پدرت هم حسابی ناراحتشده اونهم
    تو این خرابی وضع مالیتون می خواستم چیزي بگم که خبنمی گم! ولش
    کن!
    با اصرارهاي متوالی من مبنی بر پرسشبر سر این مسئله که چه اتفاقی افتاده
    مسیح سر حرفرا باز کرد و گفت:
    -راستشپدرم هر ماه به خانوم حسینی حسابدارمون می گفت که مبلغ صد هزار
    تومن به حسابم بریزه. من هم اینطوري قبوضتلفن را بدون اینکه پدر بفهمه
    مبلغش چقدره از طریق خانوم حسینی پرداخت می کردم.ولی الان دو ماهه که
    پدر هیچ پولی به خانوم حسینی نداده که بریزه به حساب من و قبضتلفن حدود
    350 هزار تومن شده و پدر چون همه ي کارهاشحساب شده بود و هستو
    بشتر از 200 هزار تومن پول تلفن براي نمیاد دویست تومنشرا پرداخت می کنه
    و الباغی را باید من بدم که هیچ پولی دستم نیست. دیگه نمی دونم باید چیکار

    کنم. تا سه روز دیگه هم تلفن قطع میشه و چون موبایل هم ندارم و همین خط
    ماهواره اي قم دستمه و این هم قطع میشه دیگه نمی تونم باهات تماسبگیرم.
    ولی بخدا نگفتم که تو پرداخت کنی یا قرضبدي بهم. گفتم که اگر قطع شد
    در جریان باشی دلیلش چی بوده. الانم که بهت گفتم از خجالتخیسعرق
    شدم و حالم خوب نیست.فعلا خدانگهدار.
    خب! باید چه کار می کردم؟ خشم پدر بر سر تلفن خودم. و ریزش نیرو در
    شرکتخودرو سازي که پدرم درشکار می کرد و مدیر اداریشبود و حالا
    سه ماه بود که باز خریدشکرده بود و فقط با ماشین در آژانسکار می کرد!
    پس با مشین هم نمی تونستم کار کنم. و اینهم از مسیح. وقتی به این فکر می
    افتادم که چقدر آدم حساسیه و الان بجاي اینکه فکرشآزاد باشه همشتو
    استرسه که اگر تلفنشقطع بشه پدرش همه چیز را می فهمه و براي هر دومون
    بد خواهد شد دیوانه می شدم! به خودم لعنتمی فرستادم که چرا نتونم براش
    کاري کنم. و به هر دري زدم تا بتونم این پول را براشفراهم کنم. پیشهر
    کسو ناکسی دستدراز کردم و حتی سراغ کسانی که مدتها باهاشون رابطه
    نداشتم رفتم. تا اینکه این پول جور شد! اما از کی؟ و به چه قیمتی؟!!!
    جلوي هر کسی دست دراز کردم! خداي بزرگ! یعنی دوستهام و تمام کسانی
    که منو میشناختن در موردم چه فکري می کردن؟! ولی با این حال پیشخودم
    می گفتم که اگر بخاطر ناراحتنشدن و بهم نریختن جسمی و روحی این
    دختر دارم این کار را انجام میدم پسدر این میان غرور جایی نداره. من باید
    غرورم را زیر پاهام می کشتم! بله غرورم! یعنی بزرگترین شاخصه اي که یک
    مرد با اون شناخته میشه و شخصیتششکل می گیره. پسري در خوابگاه ما بود
    که اهل یکی از استانهاي غربی کشور بود و از منظر خرابکاري و خلافکاري
    چیزي کم نداشت! همون ترم اول جیب سجاد را زده بود! به ناچار باهاشتماس

    گرفتم و اونهم پول را به من قرضداد و به شماره ي حسابم ریخت. ولی باید با
    بیست هزار تومان بهره بهشبر می گردوندم! چاره اي نداشتم! در اون وضعیت
    کار دیگه اي جز این نمی تونستم انجام بدم! وقتی با مسیح تماسگرفتم و گفتم
    که پول را جور کردم و نگران نباشه متوجه شدم که حالشزیاد خوب نیست!
    -الو؟ الو؟ اي بابا باز که داري سرفه می کنی؟!
    -س سسل سلام!
    -سلام خانوم خانوما. حال و احوالتون چطوره؟
    -خوبم! ممنون.
    -همیشه میگی خوبم. ولی این سرفه هاي مکرر نشان از حالی دیگر دارد!
    -خب چی بگم؟ بگم که بدم خوبه؟ همشیادم بیارم که الان در چه وضعی
    قرار دارم خوبه؟
    -اي بابا. چرا ناراحتمیشی خانوم نفر اول کنکور پزشکی. چیه؟
    -هیچی. خبچه خبر؟
    -خبر خاصی نیستجز اینکه اینقدر فکر و خیال نکن! گفته بودم که پول را
    جور می کنم! بالاخره جور کردم.
    -چی؟ جدي می گی؟ آخه از کجا؟ چطوري؟
    -دیگه شما به کجا و چطوریشکاري نداشته باش. مهم این هستکه جور شد.
    -نه خیر باید توضیح بدي. مرگمن ! مرگمن بگو چطور درستشد آقا
    سالار.
    -چشم! چشم! از یکی از دوستام قرضکردم!.
    -چی؟ چیکار کردي؟ باید پسبدي به خودش. لازم نکرده. نباید قرضمی
    کردي .خودم یککاري می کردم. احتیاج نبود بخاطر من بري و قرضکنی.
    بده به خودش.

    -نه ببین گوشکن! الو الو؟!
    و گوشی تلفنشرا قطع کرد! نمی تونستم بهشبگم که از چه کسی قرض
    کردم! چون مسیح دوستهاي من را خیلی خوب می شناخت. خودم براش
    تعریفکرده بودم که جو خوابگاه چطور جوي هست. به ناچار و با ترس و لرز
    که مبادا بفهمه دوباره تماسگرفتم و بهشگفتم که از سجاد قرضکردم !
    -آخه چرا اینجوري می کنی؟! از سجاد قرضکردم! تو که می دونی واسه من
    مثل برادر نداشتم می مونه. ما این حرفها را با هم نداریم.
    -شما خیلی اشتباه کردي! نباید بخاطر من قرضمی کردي. این کارت درست
    نبود.
    -حالا که کردم! دیگه چه فرقی می کنه؟! اینقدر هم شما خودتو ناراحتنکن
    چون خودت که بهتر از من می دونی ذره اي پریشانی روحی وضعیتترا وخیم
    تر از آنی که هستمی کنه .
    -از دست شما آقا سالار !
    -حالا شماره ي حساب بده که بریزم به حساب خانوم حسینی.

    ادامه دارد...

    داستان خاطرات دانشجویی از شاذه

    http://www.forum.98ia.com/t28600.html

    قسمت آخر داستان دنباله دار "شاید روزی عشق "نوشته "شاذه"

    قسمت آخر داستان دنباله دار قصه عشق من نویسنده: پگاه

  13. 12 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


  14. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 7

    -باشه ولی قول بده که وقتی پولتو برگردوندم نگی نمی خوام.صبر کن چند
    دقیقه ي دیگه زنگمی زنم و می پرسم بعد شما از همون باجه اي که الان
    هستی به من زنگبزن. خیلی منو اذیتکردي با این کارت. من خودم
    یکجوري این مشکل را حل می کردم شما نباید این کار را می کردي.
    -بله! اگر حل کرده بودي حال و روزت این نبود! الانم منتظرم. زود باشزنگ
    بزن و بپرسو با من تماسبگیر.
    و تلفن را قطع کردم!همینطور که کنار باجه ي تلفن کارتی سر خیابان اینطرفو

    آنطرفمی رفتم و از حالا تو این فکر بودم که چطور باید تا سر ماه این پول را
    برگردونم. دلم می خواست باهاشدرد و دل م یکردم و بهشمی گفتم که
    پیش چه کسایی دست دراز کردم و غرورم را له کردم! ولی نه! ادب و وجدان
    من دور از این اخلاق بود! چند دقیقه اي گذشتو من زنگزدم!
    -الو؟ سلام گرفتی؟
    -بله! ولی آخه زشته روم نمیشه بدم. آخه تو نباید این کارو می کردي.
    -ببین مسیح چان اینقدر منو عصبی نکن بده دیگه اون شماره حسابو! می دونی
    که من از تعارفکردن متنفرم.
    -خیلی خب آقاي بد اخلاق! بنویس: بانکصادرات- شعبه طالقانی قم- شماره
    ي 82453 - بنام فاطمه ي قربانی!
    -بله؟! بنام کی؟ فاطمه ي قربانی؟ این خانوم دیگه کیه؟
    -خانوم حسینی گفتچون نمی تونه حساب جداگانه ي دیگه اي باز کنه و
    بخاطر شغل شوهرش همه ایشون را میشناسن. بنابراین این جریان سریع به گوش
    شوهرشمیرسه و چون آقا حسینی با من مشکل داره همه چیز را می فهمه و به
    عموها و پدرم اطلاع میده! بنابراین خانوم حسینی از دوست صمیمیشیعنی
    خانم قربانی شماره ي حسابشرا گرفتتا به حساب ایشون بریزي.
    -عجب!!! چی بگم والا! باشه هر جور خودت صلاح می دونی.همین کار را می
    کنم.
    و من مبلغ مایحتاج مسیح را به همان شماره ي حسابی که داده بود واریز کردم و
    فرداي آنروز بلافاصله خانوم حسینی پول را به حساب مخابرات واریز کرد .
    لحظات سختی براي من بود. از روي دلتنگی به محضاینکه از خواب بیدار
    شدم دستو صورتم را شستم و به سمتحرم حضرت عبدالعظیم رفتم. دوست

    داشتم یکی بزنه توي گوشم و با برق صیلی و سوزشی که روي گونه هام
    احساسمی کردم از خواب پا می شدم. همه چیز براي من مثل یکخواب شده
    بود! گلدسته هاي ضریح را میدیدم! چند متري بیشتر با حرم فاصله نداشتم. تقریبا
    رسیده بودم. باجه ي تلفن را دیدم و ناخوداگاه به سمتشرفتم و شروع کردم به
    زنگزدن. یکبوغ دو بوغ و بالاخره برداشت!
    -سلام اگر گفتی الان کجام جایزه داري!
    -سلام. نمی دونم! خودت بگو.
    -الان حرمم. اومدم هم واسه شما دعا کنم هم واسه خودم!
    -دستشما درد نکنه! واسه من دعا نکن خسته میشی!
    -باز از این حرفا زدي؟ شروع شد باز؟
    -نه آقا سالار. جدي می گم! اتفاقا خوب شد زنگزدي. یکحرفایی هست
    که چند وقتی تو دلم سنگینی م کنه می خواستم بهت بگم ولی نمیشد.
    -خب بگو. می شنوم.
    -قول میدي ناراح نشی؟
    -تو که می دونی اگر هم بشم بروم نمیارم! پسبگو!
    -راستشنمی دونم چجوري باید بگم. ولی می خواستم بگم به من دل نبند!!!
    من شاید زیاد زنده نمونم! شما بخاطر من خیلی زحمت کشیدي و تو سختی
    افتادي .نمی خوام اگر براي من اتفاقی افتاد ضربه اي ببینی. پسبیا و همه چیز را
    تو همین حرم تمام کن.من می دونم که زیاد زنده نمی مونم. تو نباید بخاطر من
    حروم بشی. این پول را هم که بخاطر من قرضکردي می گم سر ماه بریزن به
    حسابت.
    -چی؟ زده به سرت؟ این حرفا چیه میزنی؟ اگر قرار بر مرگبود زبانم لال
    همون وقتی که گفتی سه ماه بیشتر زنده نمی مونی همه چیز تمام شده بود. ولی

    دیدي که نشد! چرا نشد؟! چون تو عاشق هستی و نور امید تو دلت هنوز سو سو
    میزنه. قرار بر این حرفها نست. بعدش هم من خودم آگاهانه تصمیم گرفتم و
    جلو اومدم پساین حرفها را بریز دور و دیگه هم تکرار نکن! من فقط می دونم
    تو عباس آباد تهران زندگی می کنی! هنوز حتی آدرسترا به من ندادي !هنوز
    یکنگاه هم ندیدمتجز چند تا عکسکه برام فرستادي و تازه اونهم چقدر
    التماستکردم! شما حالتخوب میشه. منم درسم تموم میشه و همه چیز درست
    میشه دیگه هم از این حرفها زدي نزدي!
    همینطور زار زار گریه می کرد و پشت گوشی صداي هق هق زدن مظلومانش
    عذاب می داد و همینطور خوردم می کرد! بعد از اینکه آرومشکردم تلفن را
    قطع کردم و به سمتحرم رفتم. وضو گرفتم و سلام دادم و وارد شدم. یک
    گوشی رو به ضریح نشستم و بی اختیار اشکریختم. بلند شدم و دو رکعت
    نماز خواندم و دوباره نشستم و براي مسیح و شفا گرفتنشدعا کردم .....
    از حرم خارج شدم و به سمتحیاط رفتم. از قبر ستارخان گذشتم و همینطور
    که سنگقبر ها را نگاه می کردم و تو فکر بودم به یاد این افتادم که قبر برادر
    نفیسه هم همینجاست! از روي کنجکاوي و حالی که داتم به سمتشرفتم.
    برادرشتو حادثه ي آتشسوزي مسجد اركکشته و و بعد شهید اعلام شد.
    رفتم سر قبرشو براي اون و چند قبر اطرافشفاتحه اي خواندم. با تلفن همراهم
    از سنگقبرشچدتایی عکسانداختم. همینطور از حرم و صحنش. و به سمت
    منزل رفتم. بعد از خوردن نهار و کمی استراحتو تماس با مسیح و اینکه بهش
    گفتم بیاد رو خط، به اینترنت وصل شدم و عکسهایی را که گرفته بودم براي
    مسیح ارسال کردم. واي خداي من چه اشتباهی! چه حماقتی؟! تو عکسهایی که
    براش فرستادم عکسسنگقبر برادر نفیسه به چشم می خورد! خداي بزرگ!
    مسیح به نفیسه که فقط در وبلاگبا من رابطه ي نوشتاري داشتبه چشم یک

    رقیبنگاه می کرد. و حالا باید منتظر عواقبشمی بودم! بلافاصله از مسنجر
    خارج شد! از اینترنتبیرون رفت. من هم خارج شدم. و با اظطراباینکه می
    دونستم چی کار کردم شروع کردم به زنگدن! نه فایده اي نداشت! هیچ کسی
    گوشی را برنمی داره! هیچ کسجواب نمی داد! یعنی چی شد؟ اون قسم
    خورده بود یککاري دست خودشمیده. اگر فقط ببینه حتی بدون اطلاع من
    نفیسه پیامی در وبمون گذاشته باشه. دیوانه کننده بود! چیکار باید می کردم!
    مسیح دختري بود که خصوصیات مردانگیشبیشتر بود. و اگر حرفمی زد سر
    حرفشمی ایستاد! یعنی الان با خودشچیکار می کنه؟ خداي من! عرق سرد
    روي پیشانیم نشسته بود و نگران از این حماقتگیج و مبهوت مدام زنگمی
    زدم...
    بالاخره برداشت .طوري که واقعا از حالتشپیدا بود شروع به گریستن کرد. بی
    مهابا به خودش دشنام می گفت. هر چی خواستم آرومشکنم فایده اي نداشت.
    توضیح و توجیحاتم براشقابل قبول نبود. و در آخر گفت:
    -آقا سالار برات خیلی متاسفم .توضیحاتتبراي من اصلا قابل قبول نیست.
    یادت هست برات خوندم که مادرم در آخرین برگاز دفتر خاطراتشچی
    نوشته بود؟ نوشته بود: گلیم بخت کسی را که سیاه بافتند با آب زمزم هم نمی
    توان شست .
    و دوباره گوشی را قطع کرد. و دوباره شروع به گرفتن شماره اشکردم.
    نه !فایده اي نداشت! هیچ فایده اي نداشت! یکروز گذشت! و هنوز خبري از
    مسیح نبود. اعصابم بشدت بهم ریخته بود راه به هیچ کجا نداشتم. تا اینکه
    حوالی ظهر با تماسی که از یکباجه ي تلفن گرفتم مسیح گوشی را برداشت!
    بدون مقدمه شروع کردم به پرسیدن:
    -معلوم هست کجایی؟ خوشت میاد گوشی را قطع کنی؟ هیچ می دونی این

    قطع کردن یکنوع بی احترامی به حساب می آد؟ بگو ببینم حالتچطوره؟
    اصلا معلوم هستداري چیکار می کنی؟
    باورم نمیشد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده! با صدایی بشاش و خندان گفت:
    -خبه خبه! چه خبره آقا سالار؟ همشداد می زنی؟ خسته نمیشی؟ نترسنمردم !
    هنوز زنده هستم! یعنی داشتم می مردما ولی نشد! سرنگهوا رو برداشتم که
    بزنم یکهو عمو حسین اومد داخل و از دستم گرفتو کلی هم سرم داد و بیداد
    کرد! من هم شبخوابیم و خوابمادرمو دیدم! وسط یکدشتپر از گل
    لاله !نشسته بود و منو صدا می زد. تا دیدمشدوان دوان سمتشرفتم. منو تو
    آغوشش گرفتو کلی تو بغلشگریه کردم! کلی هم از تو شکایتکردم.
    باورت نمیشه آقا سالار ولی انگار هنوز عطر اونهمه گل تو فضاي اتاقم احساس
    میشه. باور نکردنی بود. چون همیشه فقط صداي مادرم رو می شنیدم نه اینکه
    بتونم صورتش را هم ببینم.
    مثل آدمهاي دیوانه ناخود آگاه اشکریختم! هر کسی از کنارم رد می شد فکر
    می کرد دیوانه شدم. ولی نه! من دیوانه نبودم. خدا را شکر کردم که بلایی سر
    خودشنیاورده بود. همینطور که تو این ماجرا گیر کرده بودم برام بسبود! چه
    برسه به اینکه احساسکنم خون یکآدم بیگناه هم بخاطر من ریخته بشه و
    بیافته گردن خودم. عذاب وجدان، عذاب وجدان، عذاب وجدان...
    این تنها چیزي بود که باعث می شد با اینهمه ناراحتی و عذاب روحی نتونم
    عقب بکشم و براي خلاصی خودم روي همه چیز پا بگذارم. فرداي اونروز با
    اینکه کلاسداشتم رفتم شاهچراغ. وضو گرفتم وارد حرم شدم. بی اختیار
    اشکریختم و شروع به نیایشبا خداي خودم کردم. و به آرامی شفاي تمامی
    مریضان و مسیح را از خداوند منان خواستار شدم.
    روزها مثل برق و باد سپري می شدند. هیچ کس نمی دانستکه فردا قرار هست

    چه اتفاقی بیافته. پیوند مغز استخوان مسیح نزدیکبود و در این بین حال پدرش
    هم رو به وخامت می رفت. عموي مسیح دیگه به نامه هاي من جواب نمی داد.
    و عمه ي بزرگمسیح هم از آلمان به ایران آمده بود. روزهاي سختی براي من
    بود. و هنوز نتونسته بودم پولی را که قرض کرده بودم برگردونم. مادرم هم
    تماسگرفته بود و گفتبود که بزودي تلفن منزلمون هم بخاطر بدهی قطع
    میشه. من هم بخاطر این وضعیتو سردرگمی بشدت رنج می کشیدم. آخه تا
    کی باید به پاي کسی نشست که حتی خودشرا از پشت وب کم نشون نمیده؟!
    اونهم فقط بخاطر یکسري عقاید. که خببی منطق هم نبود! حتی نمی دونستم
    کجا زندگی می کنه. فقط می دونستم که عباسآباد تهران و حوالی خیابان
    سهره وردي شمالی زندگی می کنن. خانه اي دوبلکسبا متراژ هزار متر .سه
    درب طوسی رنگکه یکیشاز داخل کوچه باز میشه. سر کوچه یکباجه
    تلفنه .آیفون تصویري.درختهاي بلند که از پشتدیوار و نرده هاي محافظ خونه
    کاملا مشخصهستن. پلاكممیز دار. نزدیکاون پادگان ارتش. ولی هرگز
    این خونه را پیدا نکردم! بارها هم شده بود که بهشاعتراضمی کردم که چنین
    خونه اي در عباسآباد وجود خارجی نداره و بالاخره متهم می شدم به اینکه
    چرا قولم را شکستم و صبر نمی کنم تا روزگار همه چیز را درست کنه و چرا
    تجسسبیجا می کنم؟! خب اینهم حرفی بود که مسیح میزد! ولی اون چه می
    دونستدرون من چی می گذره؟! چطور باید به دختري غریبه از جان و مالت
    مایه بگذاري تا بهبودیشرا بدستبیاره ولی اون حتی یکبار خودش را نشون
    نده. نمی دونم و هرگز هم نفهمیدم! در این بین و روزهایی که سپري می شدند
    یکشبکه مسیح مهمانی از اصفهان داشتو دختر خاله هاي نامادري اش
    بودند هنگامی که من با موبایل مسیح که بعد از پافشاري هاي زیادشبراش
    خریده بودن تماسگرفتم و صدایی گوشی را برداشتکه براي من جدید بود!

    بله اون صدا صداي مرجان بود! دختري با اخلاق و رفتار و نوشتاري همچون
    میترا دوستقبلی مسیح.
    -الو؟! الو؟! ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم!
    -نه اشتباه نگرفتین! با مسیح اگر کاري دارین ایشون حمام هست! می گم
    باهاتون تماسبگیرن!
    -خیلی ممنون لطفمی کنید!
    واي خداي بزرگچه اشتباهی؟! چرا با این صراحتصحبتکردم؟ کنه همه
    چیز لو بره؟ !اگر لو بره و نگذارن با هم صحبت کنیم چی میشه؟! اگر مسیح
    نتونه با من ارتباط داشته باشه کارشتمومه! این چیزي هستکه دیگه در طول
    این مدت اثبات شده. واي خداي من!
    چند ساعتی گذشتو مسیح با تلفن همراهشتماسگرفت! با حالتی عصبانی و
    غذب ناكشروع به پرخاشکرد!
    -یعنی چی آقا سالار؟ من که گفتم خودم تماسمیگیرم. نمیگی شاید عمه
    گوشی را برمی داشت! می دونی اونوقت چی می شد؟
    -خبحالا که طوري نشده. دختره کی بود؟ !
    -دختر دختر خاله ي نامادریم یا همون افلاطون خانوم پدرم! چند روز اومدن
    اینجا بمونن. پدرم چند وقتپیش 100 میلیو بهشون قرضداده بوده حالا اومدن
    مهلت بگیرن و پدر را راضی کنن که دوباره بهشون وقت بده. میترا خانوم پدرم
    هم داره تلاشمی کنه که پدرم این پول را نگیره. بیچاره پدر شب تا صبح را
    یکسره سرفه می کنه و سرطانشهم عود کرده.
    -اي بابا! نمی دونم چی بگم مسیح. هر چی خودتون صلاح می دونین همون
    کار را بکین. من خودم که گیر این پولی هستم که قرضکرده بودم. بنابراین
    می فهمم قرضکردن چقدر سخته؟!

    -چی؟ دستشما درد کنه آقا سالار. مگه پولو پسندادي؟ من که گفتم پس
    می فرستم خودت قبول نکردي. فقط می خواستی منت سر من بگذاري؟ آره؟!
    اصلا براي هین شما تماسگرفته بودي آقا سالار درسته؟! زنگزده بودین که
    منتسر من بگذارین؟! نه توجیح نکن هیچی نمی خوام بشنوم لیاقت من همینه!
    -باز که رسمی صحبت کردي و تو شد شما! منت کدومه؟! بابا من یکحرفی
    زدم. تو چرا اینقدر حساسی؟ بسکن تو رو خدا مسیح. این چه رفتاریه آخه؟
    و فایده اي نداشت! مسیح دوباره قطع کرد. از اینهمه زود رنجی و دید بدي که
    مسیح نسبت به گفته هاي من داشتخسته شده بودم. ولی افسوسکه دستم بسته
    بود و پاي رفتنم نبود! کلافه و خسته شده بودم.یکترم تحصیلی هم تمام شد و
    پدر مسیح را بدون اطلاع او به آمریکا برده بودن. همراه پدر مسیح همسر و دو
    فرزند پسر هم بودند. اونها درست یکماه قبل از پدر مسیح و بعد از گرفتن
    سهم الارثی که داشتن براي همیشه به آمریکا رفته بودن بدون اینکه اصلا فکر
    کنن پدري دارن که بیماره و امکان داره هر لحظه بمیره. تمامی کارها را بقول
    خودشون پنهانی انجام داده بودن ولی دریغ که مسیح همه چیز را از قبل می
    دانست! و قبل از آنچه که اتفاقی بخواد رخ بده اون همه چیز را به من می گفت
    و احتمال می داد که چی بشه. تلفن منزلمون هم قطع شد و من بجاي آماده شد
    براي امتحانات آخر ترم تلاشمی کردم و با ماشین کار می کردم و مقداري
    خرجی براي اقامتم تو شیراز و اقساط تلفن و بدهی که داشتم کنار می گذاشتم.
    مثل کسی که نزول گرفته هر چی پسانداز می کردم فایده اي نداشت و جایی
    را پر نمی کرد. انگار نه انگار که روزي بیستهزار تومان کار می کردم. حتی با
    اینکه خرجشنمی کردم به هفته که می رسید چیزي تهشنمی موند. همه چیز
    سختو کسل کننده پیشمی رفت. پیوند مغز استخوان مسیح هم انجام شده
    بود ولی جواب نداده بود. در این بین پسر عمه ي مسی که فرشید نام داشتو

    اونطور که مسیح می گفت متخصصجراحی قلب بود هم از آلمان به ایران
    آمده بود آنهم به همراه پدر آلمانیش! شبهاي امتحان بود و اوائل زمستان! و
    مسیح از داغ نبود پدر در ایران شبو روز نداشت. دیگه هر وقتکه تماسمی
    گرفتم یا داشت گریه می کرد یا دعوا می کرد یا حرفنمیزد و خیلی کوتاه و
    خیلی افسرده با بله و خیر جوابمو می داد. شبهاي امتحان بجاي اینکه تمامی
    حواسم را به درسم بدم کارم شده بود آرام کردن و روحیه دادن به مسیح.
    ساعتی آرام میشد و بعد از ساعتی دوباره همان آش و همان کاسه! حوالی عصر
    تماسگرفتم! ولی کسی که تلفن همراه مسیح را برداشت عمه ي مسیح بود!
    شخصی فوق العاده خشکو رسمی و ناخن خشک !فلفور گوشی را قطع
    کردم. بلافاصله که مسیج داد که این بی ادبی شما قابل بخششنیست. یک
    ساعتدیگر تماس بگیرید چون با شما کاري دارم!


    ادامه دارد...

    داستان خوبیه در پایان متوجه میشید که چی میشه(یعنی حدس شما درست نبوده)

  15. 10 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


  16. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 8

    اي لعنتبه این روزگار. متوجه بودم که عمه ي مسیح مشکوكشده. ولی اون
    منو به اسم برادر ملیحه یعنی دوست اینترنتی و صمیمی مسیح می شناخت که
    مسیح با کل اعضاي این خانواده در ارتباط بود! ولی نه اون همه چیز را فهمیده
    بود! و من یکساعت بعد از اون تماسگرفتم!
    -ا ا الو؟! سلام خانوم صمدي! من فیروزمند هستم خوب هستین؟!
    -سلام آقاي رستمی نمی خوام حاشیه برم چون وقتی ندارم! عموي مسیح همه
    چیز را براي من توضیح داد. و من فعلا جز همکاري کار دیگه اي نمی تونم
    انجام بدم .مسیح دیشبخواب __________دیده که پدرشفوت کرده و چه بسا که این
    حرفحقیقتداره و دقیقا پدرشدیشبفوت کرده! الو؟! الو آقاي رستمی؟!
    الو؟!
    -بب بخشید خانوم صمدي من تسلیتعرضمی کنم یکهو ریختم به هم!
    اگر کمکی از دستمن بر میاد بفرمائید دریغ نمی کنم!

    -بله! تنها کمکشما این هستکه تا زمانی که قرار هست ما مسیح را از ایران
    خارج کنیم نگذارید اون چیزي بفهمه. مراسم کفن و دفن همان آمریکا انجام
    میشه و برادرم حسین فردا عازم آنجاست. فعلا مسیح بخاطر خوابی که دیده
    خیلی بهم ریخته هستو هر چی میگه می خوام با پدرم تلفنی صحبت کنم ما
    یکبهانه اي می آریم. دیگه سفارش نکنم. نباید بگذارید مسیح چیزي بفهمه! و
    ما رو کمککنید تا از این روحیه بیرون بکشیمش. فعلا تنها کسی که اون
    دوستشداره و می توه به مسیح و ما کمککنه شما هستید. همین و
    خدانگهدار!
    واي خداي بزرگ حسابی بهم ریخته بود! و لرزي سختی بدنم را می سوزاند.
    مسیح قبلا هم گفته بود که تنها امیدشتو این دنیا بعد از خدا پدرشهست.
    پدري که دوستشنداشت ولی مسیح باز هم اونو یکپدر می دونست. رفتم
    کافی نتو به وبلاگمون سر زدم. وبلاگی که درد و دلهامون را داخلشمی
    نوشتیم. وبلاگی که مسیح مدتها بود توشنمی نوشت. مگر اینکه من اصرار می
    کردم! و چیزي را دیدم که حیرت زده شدم! مرجان به تلافی اینکه پدر مسیح به
    اونها مهلت نداده بود و قرضی را که قرار بود 1 ساله برگردانن 5 سال طول
    کشیده بود، در اقدامی تلافی جویانه پیامی با این متن براي من گذاشته بود!
    -سلام آقاي زرنگ! پدر من آتیشزد به تمامی اموالش! بنابراین حالا که من
    هم همه چیز را می دونم خبر مرگپدر مسیح را با افتخار بهشمی رسونم و
    هیییییییچ کسی نمی تونه جلوي منو بگیره! این گوي و این میدان! حالا ببین! مگر
    اینکه خانوادشرا راضی کنی تا کل اون پول را به ما ببخشن! همین!
    به سرعت این پیام را پاكکردم با موبایل مسیح که دستعمه اش بود تماس
    گرفتم و همه چیز را گفتم! عمه اش که حسابی برافروخته و عصبانی شده بود
    بلافاصله با مرجان تماسمیگیره و حسابی کن فی ... می کنه. و مرجان هم دقیقا

    نیم ساعتبعدشپیامی با این متن که مسیح جان خبر بدي هستولی خببه
    نوبه ي خودم درگذشت پدرت را تسلیت عرضمی کنم کار خودشرا کرد!
    من که نمی تونستم تا خود صبح تو کافی نتبنشینم و مواظب باشم که براي
    مسی پیامی نگذاره که مبادا اون همه چیز را بفهمه! به ناچار رمز وبلاگرا
    عوضکردم تا مسیح نتونه وارد بشه! حدود ساعت 11 شببود که مسیح با من
    تماسگرفتو همه خوابی را که دیده بود با اشکو آه تعریف کرد! و از من
    رمز وبلاگرا خواستو اینکه چرا عوضشکردم! من هم که به ناچار نقش
    بازي می کردم چاره اي نداشتم جز اینکه دروغ بگم! دروغی که مسیح گفته
    بود اگر بگم براي همیشه همه چیز و حتی زندگی براشتمام میشه! و مسیح که
    ذهن خیلی تیزي داشتچند کلامی با من حرفزد و بعد با خداحافظی گوشی
    را قطع کرد!
    -ببین آقا سالار درسته که خبر مرگپدرم براي من خیلی سخته !ولی اگر اون
    را از دهان تو بشنوم برام خیلی آسونتره تا اینکه از خانوادم بشنوم. مواظب باش
    به من دروغ نگی چون من همه چیز را قبل از اینکه اتفاق بیافته می دانم و درك
    می کنم. پساگر خبري هست تا همین آخر شبوقتداري که بگی در غیر
    اینصورت هیچ فرصتی برات نمی مونه!همین!
    عجبوضعیتی.چه باتلاقی! از اونطرف توضیحات و توجیحات و هشدارهاي
    خانواده ي مسیح به من !از اینطرفمرجان و دسیسه و کارهاش! و از اینطرف
    هم مسیح و این گفته هاش !باید چی می کردم؟! هان؟!! چی کار؟!
    بازي با تیغ (قسمت آخر)
    وضعیتبسیار بدي بود. التهاب آور و کشنده. ولی خبچاره اي جز صبر و
    تحمل نداشتم. گاهی اوقات با خودم فکر می کردم که چرا این اتفاقات درست

    در زمان امتحانات پایان ترم من رخ میده؟! یعنی درست در اوج ترافیکفکري
    من! ولی خبچاره اي نبود! با کشمکشهاي بسیاري که بین من مرجان صورت
    گرفت سر آخر با اقدامی که عموي مسیح انجام داد مرجان را به زندان انداختند.
    بله زندان! ولی به قید اینکه به این حرکتشادامه نده بعد از چند روز آزاد شد.
    چند روزي از این قضایا می گذشت تا اینکه مسیح بالاخره با من تماسگرفت.
    - سلام! بالاخره فکراتو کردي؟ بله! می دونم که فکراتو کردي! ولی باز هم
    بقول خودت مجبور شدي به من دروغ بگی! چون فکر می کردي اگر من بفهمم
    پدرم فوت کرده حتما میمیرم! درسته آقا سالار؟ نه اشتباه کردي! من از مرگ
    پدرم بقدري ناراحتنیستم که تو این مسئله را از من پنهان کردي و به من دروغ
    گفتی . بله آقا سالار ناراحتی بیشتر من بخاطر این پنهان کاري تو بود و هست. و
    فکر می کنم بین ما همه چیز تمام شده و مرگتنها راه چاره ي من براي
    خلاصی از این بیماري و این زندگی مزخرفه.
    چی باید بهشمی گفتم؟! چطور می تونستم از خودم دفاع کنم و جلوش
    بایستم و بگم اگر خودت در شرایط من بودي چه تصمیمی می گرفتی؟! دیگه
    از همه چیز و همه کسبیزار شده بودم. بدهی هاي جدیدم و زحماتی که براي
    دوستانم بوجود میاوردم روز به روز بر بدهی هاي قبلیم اضافه می شد. براي
    اینکه بتونم از این منجلاب بیرون بیام مجبور بودم به همراه یکی از هم
    خوابگاهی هام که پروژه ي کارورزي اش را در یکی از ساختمانهاي در حال
    ساختبرداشته بود، به کار کردن و بنائی مشغول بشم! بله هفته اي سه روز بنائی
    می کردم. بدون اینکه مسیح بفهمه و تا لحظه ي آخر چیزي بدونه! بنائی می
    کردم تا خرج تلفن ها و تماسهاي مسیح و وامی که با کمکخانوم حسینی
    برداشته بود تا بتونه از قطع شدن تلفنشجلوگیري کنه را بدم. وامی که قسطش
    ماهی 35 هزارتومان بود و براي دانشجوئی که وضعیت جالبی نداشتو غیر از

    این بدهی هاي دیگه اي هم داشت همین مبلغ بسیار کم زیاد بود! براي هر روز
    کارگري هشتهزار تومان به من می دادن. وقتی خسته و کوفته به خوابگاه بر
    می گشتم از روي خستگی نگاهی به کتابهام می انداختم و می گرفتم می
    خوابیدم. خانواده ي مسیح مخالفمکالمه هاي طولانی مدت اون با من بودن. و
    مدام به هر دوي ما اعتراضمی کردن. و این اعتراضات از طریق عمه ي مسیح
    مطرح می شد! و این بر تنفر من نسبتبه آدمهاي بسیار پولدار روز به روز بیشتر
    می کرد. یکروز عمه ي مسیح تماسی گرفتو گفت طبق گفته هاي روانشناسانه
    ي دکتر مسیح این دختر به نوعی افسردگی شدید مبتلا شده که دائما با صداي
    بلند می خنده و وضعیتخون دماغ شدن و سرفه هاي شدید و استخوان درد و
    روند بیماري سرطانشروز به روز بیشتر و بیشتر می شه. و به من گفتکه با راه
    انداختن یکدعواي حسابی و توهین و تشر به مسیح ترمز خنده هاشرا بکشم و
    این تنها راه براي وارد کردن یکشوكروحی و بیرون آوردن مسیح از این
    حالته! البته این نقطه نظرات پزشکمسیح بود نه من! ولی به ناچار این کار را
    کردم!
    بعد از دعواي مسیح با من بر سر مسئله ي پدرش این اولین تماسی بود که بعد
    از 20 روز می گرفتم. مدام و پشت سر هم می خندید! بلند بلند! و لحن گفتارش
    هم تغییر کرده بود! اصلا انگار آدمی دیگه شده بود! بعد از مقدمه اي حرف
    زدن و گفتگو خودم را آماده ي توهین کردم! و قبل از این توهین ها مسیح به
    من هشدار داد که اگر بعد از این بیست روز عمه اشگفته بهشزنگبزنم و
    گفته که بهششوكوارد کنم بهتره که این کار را نکنم و حالشخوبه! ولی
    من باید حرف دکتر مسیح و عمه اشرا باور می کردم ا اینکه حرفخود مسیح
    را؟! اونهم با مشاهده ي حال و روزشو این خنده هاي بی دلیل پی در پی! انگار
    همه چیز دستدر دست هم بعد از هر آرامشی طوفانی به سمت من می فرستاد!

    دیگه تامل نکردم و تا می تونستم سرشمنتگذاشتم! و توهین کردم! اونهم
    سکوت کرد و فقط گوشکرد! از خودم گذشتنها و براي اون خرج کردن و
    پول کنار گذاشتن ها. از اخلاق بد و هوایی و مدام و هر لحظه در حال تغییر و
    زود رنج بودنش. از ندیدنشدر طول دو سال نیم رابطه اونهم فقط بخاطر دلایلی
    که برام می آورد، تا کار کردن با زحمتبخاطر بدهی هایی که اون برام درست
    کرده بود تا تغییر کلی روحی و روانی ام بشکلی که اصلا گذشته را بخاطر
    نمیارم که من واقعا چگونه انسانی بودم و چگونه رفتاري داشتم؟! همه را گفتم!
    چیزي از قلم نیافتاد! و با گریه شدید قطع کرد! لحظه اي بعد عمه اشتماس
    گرفت و از من بخاطر این کار تشکر کرد! توي دلم به همه شان خدیدم. بخاطر
    این زندگی نکبتی که دارند و داشتند. و در ته دلم افسوسمی خوردم که با
    اینکه عمه ي مسیح و عموهاشاینقدر به من نیاز دارند تا مسیح را زنده نگه دارن
    چرا نمی گذارن لااقل حتی بعد از فوت پدر مسیح ما همدیگه را ببینیم؟! این چه
    بازي اي بود که با من می کردن؟! انگار من شده بودم ابزار دستاینها!
    وضع ما به خواستخداوند متعال دگرگون شده بود و با پیدا شدن
    کلاهبرداري که مالمان را خورده بود و دادگاهی کردنشموفق به خرید یک
    زمین و یکواحد آپارتمان در تهران و یکواحد آپارتمان در اطراف تهران و
    تعویضنقدي خودروي سواریمون شدیم. و هر لحظه خدا را شاکر بودیم که
    همه چیز درستشده بود و پدر هم با توجه به سوابق کاریشمدیریت فروشو
    خرید لوازم تولیدي یککارخانه ي خصوصی را در خارج از تهران بر عهده
    داشت.
    مدتی گذشت و مسیح حالشکم کم بهتر شد و با من آشتی کرد. دیگه
    چیزي به اتمام درسمن نمانده بود. و امتحانات آخر ترم را هم گذراندم!
    دفترچه ي آماده به خدمتم را هم بعد از فارغ التحصیل شدن پست کردم. در

    کلاسهاي آمادگی کنکور پارسه ثبت نام کردم و براي کنکور دولتی آماده
    شدم! تو کلاسی که درسذخیره و بازیابی اطلاعات داشتم دختري بود که منو
    به یاد سمیه می انداخت! آخه از نظر ظاهري خیلی به اون شبیه بود. سمیه خواهر
    زن عموي من بود دختر واقعا زیبا و متین و با ایمان و حجبو حیایی که حدود
    پنج ساله پیشو در یکعروسی دیده بودمش. آنوقت ها در اوج نوجوانی بودم
    و سرم داغ بود! بی مهابا هم مسئله اشرا با خانوادم مطرح کرده بودم ولی به
    دلایلی مشخصمخالفت کرده بودند. حد اقل تا زمانی که به عرصه اي از شغل
    و تحصیل رسیده باشم. دختري که با پیدا شدن اجباري مسیح در زندگیم چاره
    اي جز فراموشی موقتشنداشتم!
    با اینکه واقعا به درد و دل و احتیاج با یکنفر داشتم ولی هرگز به خودم
    اجازه ي نزدیکشدن و گفتگو با اون دختر را ندادم. چون اصولا از این رابطه
    ها خوشم نمیامد. رابطه هایی که عشق را درشگدایی می کنن و سر آخر تهش
    هیچ چیزي برات نداره. بعد از مدتی تو به راه خودت میري و اون هم به راه
    خودش! حتی اشتیاق نزدیکی اون دختر را در چشمانشنسبتبه خودم میدیدم!
    اصلا انگار بعد از آشنا شدن با مسیح امام زاده اي شده بودم که همه چیز منو
    سمتخودشجذب می کرد بدون اینکه حتی خودم چیزي خواسته باشم! امام
    زاده اي که می خواستن من از مسیح جدا بشم! با اینحال باز هم در طول تحصیل
    در موسسه ي پارسه بارها و بارها به خیانت و ارتباط با دختر هاي آموزشگاه
    متهم می شدم! دیگه دیوانه شده بودم. انگار مسیح شرط عموشمبنی بر قبولی
    من در دانشگاه را بخاطر نداشت! انگار نمی خواستمن قبول بشم. هر از چند
    گاهی سلسله ي اعصاب منو با چندي از ان حرفها بهم می ریخت و پاره می
    کرد. حتی یکروز تماسگرفتو گفتکه عمه اشمنو جلوي درب آموزشگاه
    همراه گفت و خنده با چند دختر و پسر همکلاسیم دیده! اینجا بود که من به

    گفته ي مسیحی که هرگز دروغ نمی گفتو این به من اثبات شده بود شک
    کردم! چرا که من اصولا از محیط هاي شلوغی که دخترها و پسرها درش به
    قصد دوستی موقتحضور داشتند خوشم نمیامد! براي همین خیلی کم به بوفه
    ي موسسه که داخل حیاط بود می رفتم و بعد از اون سر کوچه ي پائینی موسسه
    همراه دوستانم می ایستادیم و به بحثو تبادل در مورد کنکور کاردانی به
    کارشناسی می پرداختیم! من بطور ذاتی چشمان بسیار تیز بین و حافظه ي بلند
    مدت خوبی داشتم ودارم. براي همین تصاویر و وقایع را هر لحظه اراده کنم
    حتی اگر آنها را با یکنگاه دیده باشم بروي صحنه ي ذهنم میارم.مسیح عکسی
    از عمه اشبراي من فرستاده بود ولی من هرگز چنین کسی را از نزدیکندیده
    بودم. به ناچار شروع کردم و به مسیح اطلاعاتی در مورد پوششعمه اشدادم.
    پوششی که اینطور بود و آنطور بود! و مسیح همه را با جزئیاتشتایید کرد! ولی
    من هرگز چنین شخصی را ندیده بودم! و بقولی یکدستی زدم! و متعجبو
    حیرت زده از اینکه تمام گفته هایم تایید شدند. حتی عمه اش هم تایید کرد!
    حتی روزشرا پرسیدم! و گفت سه شنبه بوده. سه شنبه عصر! بله! من سه شنبه
    عصر کلاسداشتم! ولی اونروز به کلاسنرفته بودم! با اینحال بر روي گفته
    هاشون اصراري نکردم و سئوالی هم نپرسیدم! تا اینکه یکروز با خودم گفتم
    اینقدر اعتماد کردي.یکدرصد احتمال بده که همه چیز بازي بوده باشه! و با
    همین فکر عرق سرد روي پیشانی ام نشست. فکرش هم براي من محال بود! اگر
    هم بازي بوده باشه من براي مسیح چه فایده اي داشتم؟! جز پاسکردن چندي
    از قبوضتلفن و فرستادن هدایاي نا چیز! آیا کسی حاضر بود با شخصی دیگر
    سه سال رابطه برقرار کنه تا فقط لحظاتشرا پر کنه؟! نه هرگز! چون با عقل و
    بدهی هایی که براشدرست می شد جور در نمیامد! وقت کنکور رسیده بود! و
    درستدر لحظه ي کنکور با شوکی که مسیح به بهانه اي واهی به منوارد کرد

    منو از نظر روحی متشنج کرد! با اینحال جلوي خودم را گرفتم و آرام رفتم و سر
    جلسه نشستم! برگه ي سئوالات را پر کردم و خارج شدم! بعد از مدتی نتایج
    کنکور آمد! من مجاز به انتخاب رشته شده بودم! ولی با رتبه اي بین نه تا ده هزار
    نفر! باز هم از بین 126 هزار شرکتکننده رتبه ي بدي نبود! و باز هم همین
    پائین بودن رتبه ام را تقصیر مسیح می دانستم و التفاتاتی که نسبتبه من در این
    مدت بخرج می داد! دیگر بهانه ها را شکستم و پا فشاري کردم تا آمدن جواب
    نهایی کنکور و انتخاب رشته ها من باید مسیح را ببینم. و بالاخره مسیح سکوت
    را شکست و گفت باید قبول بشم و علاوه ي بر گفته هایشمبنی بر اعتقادات و
    رسم و رسوم علتدیگر عدم تمایلشان براي ملاقات تا قبولی من در دانشگاه
    سیاسی بودن و موقعیتحساسخانواده اشبود! یعنی عمو ها و پدرانشهمگی
    جاسوسهاي دو جانبه بودند! از این گفته ي مسیح متعجبشدم! چون با توجه
    به قدرت ایران در زمینه ي شناسایی اینگونه افراد پدر مسیح کماکان در طول
    زندگی اشمخفی بوده است! بدون اینکه کسی هویت اشرا کشفکند! دیگر
    به بحثها در مورد دیدار پافشاري نکردم. و همه چیز برایم عجیب بود! مسیح
    گاهی اوقات حالشوخیم بود و گاهی اوقاتحالشبسیار خراب می شد! با
    اطلاعاتی که از سایتهاي مختلفبدست آورده بودم متوجه شده بودم که نوع
    بیماري سرطان خون مسیح هیچ کسی را بیشتر از 2 سال زنده نگه نداشته! حتی
    اگر بهترین داروها را از سطح جهان برایشجمع آوري می کردند!

    ادامه دارد...

  17. 9 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


  18. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,839
    تشکر شده 59,751 در 2,655 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت آخر

    بعد از مدتی مسیح براي بهبود حالشو بدست گرفتن ثروتشتصمیم گرفت
    تا با کمکعموهاششرکتی تجاري که کار واردات و صادرات هر گونه
    لوازمی را بخصوصلوازم صوتی و تصویري بر عهده گیرد و تاسیسکند! و
    اینکار را هم انجام دادند. شرکتی که در قم قرار داشت و مسیح و خانواده اش
    هفته اي چهار روز را در منزل پدر بزرگشدر قم اقامت داشتن و به کارهاي

    شرکت رسیدگی می کردن. من هم مامور شدم تا سایتی را که براي نمایشو
    فروشاینترنتی کالا راه اندازي کرده بودن به دستبگیرم! و این کار را انجام
    دادم! کلیه ي عکسمحصولات را بصورت فلشدر آوردم و به زیباترین شکل
    ممکن در سایتشان قرار می دادم. و به خرید و فروشکالا در سایتنظارت
    داشتم. براي این کار خیلی زحمت کشیدم و همه جور تلاشکردم. ولی کم کم
    متوجه شدم تماسهاي طولانی مدت مسیح به 3 روز یکبار تبدیل شده بود! که
    براي من جاي تعجب داشت! نوع سیستم خرید و فروشکالا و پیگیري هاي من
    هم با گفته هاي عمه ي مسیح و شخصمسیح مطابقتنداشت! و اکثر اوقات
    گوشی دستعمه ي مسیح بود که اغلبوقتی من تماسمی گرفتم تلفن را قطع
    می کرد! و این معقول نبود! مسیح سه خط ایرانسل و سه خط 0919 خریداري
    کرده بود که همگی را خودشجواب می داد! ولی اکثر اوقات آنها خاموش
    بودند! با اصرار هاي فراوان من مبنی بر دادن آدرس فروشگاه و آمدنم مسیح به
    شرطی آدرسکه نه فقط تلفن ثابت فروشگاه را داد که هرگز به قم نروم و
    اینقدر عجول نباشم! تا جواب دانشگاه بیاید و همه چیز طبق روال خودشپیش
    برود!
    ولی من که از این برخوردها و تغییر موضع هاي ناگهانی خسته شده بودم
    دیگر دل را به دریا زدم و با خودم عهد کردم تا همه چیز را بفهمم! حتی اگر
    مسیح بفهمد و بمیرد! تحقیقات و شکیاتمن بدین شکل بود:
    از موسسه ي پارسه شروع کردم! جایی که مسیح در آن درسخوانده و نفر
    اول کنکور پزشکی شده بود! با مراجعه به بایگانی آنجا و همکاري مسئول
    مربوطه اشمتوجه شدم شخصی به نام مسیح صمدي زاده در ان موسسه درس
    نخوانده است! از طریق عمویی که در دانشگاه تهران داشتم و یکی از اساتید
    برجسته ي آن دانشگاه بود و همینطور همکاري دوستانم در برقراري ارتباطم با

    بایگانی و حراست دانشگاه متوجه شدم مسیح صمدي زاده اي در دانشگاه تهران
    وجود خارجی نداشته است!
    روزي کلمه اي آلمانی را به نشانه ي آلمان بودن عمه ي مسیح به او گفتم و
    وقتی از وي پرسیدم معنی اشچی میشه ایشان کمی من و من کردن تا بلافاصله
    خودم جواب دادم معنی این کلمه همان درود بر سرورم می شود! و ایشان هم
    وقتی پرسیدن از کجا یاد گرفتم پاسخی نا مشخصداده بودم! و بعد از آن
    پرسشو پاسخ دیگر عمه ي مسیح هم با من کمتر حرفمیزد! ولی معنی کلمه
    اي که عمه ي مسیح تایید کرد هرگز درود بر سرورم نبود و او اشتباه کرده بود!
    نوع برخورد و گفتگوي عموي مسیح با من که بعد از زمان کار مسیح و
    تاسیسشرکت بود به یکشخصیت ایرانی خارجی که داراي مدركتحصیلی
    دکتراستنمی خورد! و بیشتر به یکآدم لاتشبیه بود! تا یکتحصیلکرده!
    با کمکچندي از دوستان نظامی که داشتم توانستم رد کلیه ي تماسهاي
    مسیح را بگیرم. تلفنی که می گفتماهواره اي بوده و کلیه ي شماره تلفنهاي
    همراه مسیح به نام اشخاصی با نام صادق و فاطمه ي قربانی بوده! و وقتی پرسیدم
    که چطور چنین چیزي امکان دارد که خطهاي شما به نام خانم قربانی دوست
    خانم حسینی بوده باشد پاسخی داد که براي من معقول نبود! از آن گذشته خط
    ثابتی به نام ماهواره اي وجود ندارد مگر اینکه سیم کارت موبایل ماهواره اي
    بوده باشد. و چه افسوسکه دیر فهمیدم!
    مسیح می گفتیکشناسنامه ي آلمانی هم دارد!همینطور برادرانش! و براي
    من جاي تعجبداشتچطور نام برادرشرامبد در شناسنامه ي آلمانی شان به
    نام دیوید اشنایدر بود! یعنی یکنام انگلیسی و یکفامیل آلمانی! و این مغایرت
    با هم داشت!

    با تحقیقاتی که کردم متوجه شدم داخل سیستم امنیتی و امور خارجه ي
    کشور شخصی با سمتجاسوسدوجانبه و یا رابط سیاسی تعریفنشده بود!و
    این شغل مخفی پدر و عموهایشرا نیز زر سئوال می برد!
    در صنفتجار فرشآنهم ابریشم فردي به نام محمد امین صمدي زاده وجود
    نداشت!
    وي از روحیه ي عجیبی برخوردار بود و با روبرو شدن با وقایع صحیح و
    منطقی که حق با من بود تا چند روز نا پدید می شد!
    داخل سیستم 118 تهران و محدوده ي سکونتوي هیچ شخصی به نام
    صمدي زاده وجود نداشت!
    مسیح از تحقیق و تفحصمن و ارتباط با اشخاصی که با او در معاشرت و
    برخورد بودند هراسداشتو مانع ارتباط من با ایشان می شد! مثل میترا و
    مرجان!
    او می گفتعموهاشاز دو گوشی تلفن همراه و یکدستگاه تلفن ماهواره
    اي استفاده می کنند. که فقط در اختیار افرارد لشکري و کشوري قرار می
    گرفت مگر اینکه غیر مجاز بوده باشند! که این هم منطقی نبود!
    هیچ نامی و مقاله اي دز اینترنتبه نام ایرانی و انگلیسی عموهاشبه ثبت
    نرسیده بود!
    آدرس شماره ي تماسی به شماره ي ..... 0251777 که می گفتماهواره اي
    استو اون اوائل با این شماره ارتباط داشتیم با نام فاطمه ي قربانی مطابقت
    داشتو در منطقه ي 15 خرداد قم قرار داشت.
    تمامی این گفته ها را لیست کردم و به مسیح انتقال دادم! و با دعوایی شدید
    فعلا کوتاه آمدم و تا چند روزي تماسی با من نمی گرفتو تلفن هاشخاموش
    بودند! تا اینکه بعد از چند روز با عجله تماسگرفت و گفتدارن میرن

    ویلاشون تو شمال! و من نباید فعلا تماسی باهاشبگیرم تا یکهفته! من هم
    قبول کردم و علیرغم اینکه قول داده بودم به سراغ آدرسخانم قربانی نرم
    خلافگفته ام عمل کردم و همراه یکی از دوستان نظامی ام راهی قم شدم!
    خونه اي که متعلق به شماره ي 0251777 مسیح بود در بدترین جاي قم و داخل
    یککوچه ي تنگقرار داشت! از خانه ي مذکور چدتایی عکسگرفتم! و بعد
    متوجه شدم این همان نرده هایی هستکه در عکسداخل حیاط منزل مسیح
    وجود داشت! با اینکه حال بدي پیدا کرده بودم کم کم شکم بیشتر و بیشتر شد!
    به تهران برگشتم تا اینکه یکشببا تماسزنی متوجه همه چیز شدم!
    - الو؟! آقاي مقدم؟!
    - نه خیر خانم اشتباه گرفتین!
    ولی این عجیب بود! چون این شماره اي که با موبایل من تماسگرفت
    مربوط به مسیح بود! دوباره زنگزد!
    - الو آقاي مقدم؟!
    - نه خیر خانم شما کی هستین؟!
    - آقا من نمی دونم شما کی هستین! فقط شماره ي شما تو این گوشی بود! ما
    همسایه ي این خانوم هستیم که با گوشیشبه شما زنگزدم! اینا چند روزه
    اومدن اینجا و وقتی ما وارد اتاقششدیم دیدیم خودکشی کرده با کلی قرص!
    ولی شوهرشخونه نبود! شما چیکارش هستین؟
    - خانم شوهر کیه؟ مگر ایشون با عمه و عموهاش اونجا نبودن؟! مگر اونجا
    ویلا نیست؟!
    - نه آقا ویلا چیه اینجا آپارتمانه. من اصلا نمی فهمم شما چیکاره ي این
    خانوم هستین فقط اگر می تونید الان خودتونو برسونین محمود آباد شمال
    درمانگاه 7 تیر. چون حالشخوب نیست باید ببرنشبیمارستان آمل!

    و این زن گوشی را قطع کرد! وحشتکرده بودم! انگار همه ي شکهاي من
    داشتبه یقین تبدیل میشد! شروع کردم و به شماره ي همراهی که از آقاي
    حسینی یعنی شوهر خانوم حسینی پیدا کرده بودم و در سایت ثبتشده بود
    زنگزدم! فرد جوانی گوشی را برداشتو ماجرا را برایشتعریفکردم! شروع
    به خندیدن کرد و گفتهمه چیز را فراموشکنم! و همه چیز یکبازي کثیف
    بوده!
    - ببین آقاي رستمی ول کن! می خواي الان پاشو برو اونجا تا همه چیزو
    بفهمی! ولی به نظرم ولشکن. منی که میبینی از سه ماه پیشبا این خانم آشنا
    شدم و یکی ازدوستانم معرفیشکرد تا تو مغازه ي من بعنوان منشی کار کنه و
    محصولات دوستم را که از چین وارد می کرد بفروشه! اینجا هم کلی
    کلاهبرداري کرده این خانوم و الانم فراریه! کلی چککشیده! از خود من 3
    میلیون تومان زده! من فامیلیم حسینی هست ولی هم سن خودتم و مجرد! باور
    نداري بیا قم و منو ببین! این مارمولکیکبازیگر و بیمار روانی بود! سرطانی
    همدر کار نبود. در ضمن معتاد هم بوده! اون سرفه هاي مکرر و عکسهایی که از
    سرم و سوزن برات می نداخت هم شاید بخاطر همین بوده! فرت و فرت هم
    سیگار می کشید تو مغازه!
    باورم نمیشد! یعنی من سه سال بازي خوردم و حماقتکردم؟! به صادق زنگ
    زدم و همه چیز را براشتعریفکردم! باورشنمیشد! و به من گفتکه در این
    مدت مسیح هر از چند گاهی باهاشتماسمی گرفته و می خواسته باهاش
    حرفبزنه! من هم بعدها از صادق حلالیتگرفتم و به دیدنشرفتم. چون خیلی
    اذیتشکرده بودم! بلافاصله بعد از صحبتبا صادق بکچندي از دوستانم که
    از قضا اونها هم نظامی بودن و در محمود آباد زندگی می کردم تماسگرفتم و
    ماجرا را تعریفکردم و اونها هم منزل مذکور را پیدا کردن و زیر نر گرفتن!

    یکروز بعد از اون تلفن مسیح زنگزد! با صدایی داغون و گرفته! اول من
    هم شروع به بازي کردن کردم و از چه خبر شروع کردم!
    - چه خبر مسیح خانوم؟! چه عجب! باز که حالتخرابه! چی شده عزیزم؟!
    - لوسنشو چیزیم نیست یکمی خون دماغ شدم!
    - اي کثافت! نمی خواي بازي کردن را تموم کنی؟!
    - درست صحبت کن یعنی چی؟
    - با حسینی حرفزدم و همه چیز را فهمیدم!
    - خبخب! پسخداحافظ__________!
    - صبر کن کثافتاگر قطع کنی الان هر چی ماموره میریزم تو خونت و
    بیچارتمی کنم! می دونی هم که می تونم.
    - از من چی می خواي؟
    - حقیقتو دلیل این بازي کثیفو می خوام و هزینه اي که در این مدت به من
    ضرر زدي!
    - شرمندم هیچ کدومو نمی تونی بگیري!
    و قطع کرد! بلافاصله سراغ اسلحه اي رفتم که براي پدر بود. خشاب را پر از
    گلوله کردم و از خانه بیرون رفتم. تا به سمتمحمود آباد برم! ولی انگار دگه
    پاهام قفل شد! انگار خدا نمی خواستجلوتر از این برم! با خشمی که درونم
    بود صبر کردم و دیگه جلوتر نرفتم! یکروز هم گذشت! هر چی زنگمی زدم
    تمامی خطهاشخاموشبود!
    بعد ها متوجه شدم کسی که صداي عمه اش را در می آورد گاهی اوقات
    خودش بوده و گاهی اوقاتخواهر 60 ساله اش! خودش هم 48 سال سن داشته
    و دو پسر سوسول و بی عار! و از همسر اولشطلاق گرفته بوده و با همسر

    دومشکه یکمسافر کشه و ده سال از خودشکوچیکتره زندگی می کنه!
    آدمی فنا شده و بد بخت! براشمتاسفشدم! تا اینکه زنگزد!
    - ببین! نمی خوام حرفی بزنی. فقط به من بگو به تو کی زنگزد تا همه چیز
    را فهمیدي!
    - تو خیلی حرومزاده اي! براي چی م ي خواي بدونی؟
    - براي اینکه شماره ي تو داخل گوشی من وجود نداشت! و تنها شماره ي
    همسرم بود. یعنی امیر مقدم!
    - جدي؟ پسپاسخ این سئوال را از کسی بپرسکه من قضاوت و مجازاتت
    را به اون سپردم! یعنی خدا! چون دیرون می خواستم بیام بکشمت! دیگه از
    زندگی من برو بیرون!
    بعد از این تماسو گفته هاي مسیح یا همون فاطمه ي قربانی متوجه شدم که
    این کار خدا بود تا من همه چیز را بفهمم و با اینکه اون زن غزیبه شماره ي
    همسر مسیح را می گرفته تنها تلفن من زنگمی خورده بدون اینکه شماره اي از
    من تو اون گوشی بوده باشه!
    و این بود بازي با تیغ!


    پایان

    دانلود کتاب موبایل: http://www.forum.98ia.com/t16866.html

  19. 17 کاربر از پست باقری تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان جامانده در مجنون | گل و مرغ کاربر انجمن
    توسط گل ومرغ در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 20
    آخرین نوشته: 1393,06,11, ساعت : 09:19
  2. پاسخ ها: 29
    آخرین نوشته: 1393,03,29, ساعت : 16:19

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •