| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز نام كتاب : قلبم براي تو نويسنده : فاطمه پور هاشمي انتشارات مشيري 206 صفحه 24 فصل بازم سلام من خودم خوندم رمان خوبي بود.اميدوارم شمام خوشتون بياد. خلاصه:داستان در مورد پسر خاله و دختر خاله اي يه كه عاشق همن اما پدر دختره به خاطر اينكه با پدر پسره بده هي سنگ جلوي پاشون ميندازه تا بالاخره رضايت ميده ولي... اگر ميخواهي بداني چقدر ثروت داري هرگز پولهايت را نشمر قطره اي اشك بريز و دست هايي را كه براي كمك كردن به سويت دراز مي كنند بشمر اين است ثروت واقعي http://www.forum.98ia.com/t283038.html ویرایش توسط *~Faezeh~* : ۷ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۴۰ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,093
(View Stats)
تشکرها: 54,525
تشکر شده 92,947 بار در 7,715 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز به نام خدا فصل اول از كوچه هاي تنگ و باريك مي گذشت نمي دانست چگونه برود تا به موقع سر قرار برسد بعد از مدتي پياده روي به خيابان رسيدبا عحله جلوي ماشين را گرفت و گفت _مستقيم اتومبيل بلافاصاله ايستاد و او با عجله سوار شد.ماشين كه حركت كرد ذهنش از هجوم ياد ها و خاطره هاي گوناگون پر شد عرق بر پيشانيش نشستباورش نمي شد كه روز هاي خوب كودكيش سپري گشته و حالا جواني 22 ساله است.روزهاي خوبي كه با مينو گذشتچه روزهاي خوب و شيريني!نفس عميقي كشيد روزي را كه در خانه ي قديمي لبه ي حوض نشسته بود به ياد اورد.داشت به ماهي هاي قرمز و كوچك نگاه مي كردو شيطنت كودكانه اش رو را وادار به گرفتن ماهي ها كرده بود كه ناگهان مينو او را از عقب هول داد و او محكم به داخل حوض افتاد.اين ماجرا با بلند شدن صداي انفجار خنده ي دو كودك پايان يافت.يا روزي كه براي چيدن گيلاس هاي درشت سرخ رنگ از درخت بالا رفته بود و مينو از پايين درخت فرياد زد: _بيژن بدجنس همه ي ميوه ها را خودت تنهايي نخور براي من هم بينداز. واو در حالي كه با صداي بلند ميخنديد جواب داد: _سهم من خوردن ميوه است و سهم تو نگاه كردن. با شنيدن اين حرف بود كه مينو عصباني شد و با چوب بلندي ضربه اي به او زد كه سبد پر از گيلاس به زمين بيفتد و گيلاس ها پاي درخت بريزد و باعث خوشحالي مينو گردد.چه روز هاي خوشي كه بيژن و خانواده اش با خاله و شوهر خاله اش "اقاي جلالي" و دختر يكي يكدانه اشان "مينو" در ان خانه ي قديمي سپري كردند خانه اي با يك حياط بزرگ و پر درخت و زير بناي 300 متر كه مناسب بازي كودكانه بود.حياط خانه در انبوه درختان گيلاس و شاتوت گم شده بود و باغچه اي كه پر از گل هاي ياس و سرخ بود و يك حوض زيبا پر از ماهي هاي قرمز كوچك وتمام اينها بود كه خاطرات كودكي بيژن را در خود جاي داده بودهم چنانكه نگاه كنجكاوانه اش را به خيابان دوخته بود و خاطره هاي دور و كمرنگ را مرور مي كرد صداي راننده را شنيد كه گفت: _اقا نگفتيد كجا پياده مي شويد؟ نگاهش را به طرف راننده چرخاند و گفت: _لطفا سر چهارراه نگه داريد. نسيم خنك شهريور ماه كه از غرب مي امد لطافت هوا را به عمق جان ادم رسوخ مي داد.وقتي از اتومبيل پياده شد شروع به دويدن كرد بي امان مي دويد هنگامي كه به منزل خاله ي مهربانش رسيد نفس نفس مي زد.قدري ايستاد تا نفسش تازه شود سپس دستش را مشت كرد و محكم جند ضربه به در زد و با صداي فرياد كشيد: _خاله جان در را باز كنيد مينو كجايي در را باز كن. بعد از چند لحظه در بر روي پاشنه چرخيد و خاله و مينو در ميان ان پديدار شدند انها به خاطر اينكه تا دم در دويده بودند نفس نفس ميزدند.هر دو از هيجان بيژن ترسيده بودند وهاج و واج او را نگاه ميكردند.بن فرياد كنان به طرف خاله شيرين رفت و اور ا در اغوش گرفت و گفت: _خاله شيرين در دو امتحان قبول شدم هم در كنكور سراسري و هم در امتحان عضويت در خانواده شما. غنچه ي لبخند بر لب هاي مينو شكفت و گفت: _چه رشته اي؟! _مهندسي كامپيوتر. _تبريك مي گويم. بن نسبت به نيم ساعت پيش قدري ارام شده بود همگي روي كاناپه نشسته بودندكه خاله شيرين براي اوردن چاي به اشپزخانه رفت بيژن فرصت را غنيمت شمرد رو به مينو كرد و گفت: _شرط ازدواج من و تو قبولي در كنكور بود كه خوشبختانه به قولم عمل كردم و سر افراز از اين ازمايش بيرون امدم حالا كم كم بايد مقدمه ازدواجمان بچينيم _ مينو سرش را پايين افكند گونه هايش از حجب وحيا سرخ شده بود بيژن ادامه داد _اه خدا دلم ميخواهد تا ان سر دنيا بدوم و هرچه ميتوانم فرياد بزنم اي اسمان اي ستاره ها شاهد باشيد من به ارزويم رسيدم من به مينو رسيدم. مينو با خنره ي شيريني گفت: _خبر قبوليت را به مادرت داده اي؟ بيژن ناگهان بر اشفت و با كف دست بر پيشاني اش كوبيد و گفت: _اخ فراموش كردم انقدر خوشحال بودم و دلم مي خواست زودتر اين خبر را به تو بدهم كه مادرم را فراموش كردم. با عجله از جايش بلند شدو در حالي كه جلوي اينه ايستاده بود دستي بر موهايش كشيد و گفت: _امشب مادر را ميفرستم منزل شما تا تمام صحبت ها را در مورد ازدواج من و تو بكند. ادامه دارد تشكر و امتياز فراموش نشه ویرایش توسط *~Faezeh~* : ۵ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۰۹ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *Nafise.a9*, aroosak, AVESTA, azam 24, azar1, blub2000, daneshmand, Donya-70, Eyes Wide Shut, farnaz21, farnaz58, heaven-born, katy, leila 67, mahtab10, matchless, meno, Mina, monir1343, perijooon, s.sh, saman84, smahmodi, Sokout_shab, Star-crossed, Tifani Jon, violet_kl, zanbagh, ~jOojoO.tAlA~, نامی, نیلوفر دختر دریا |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز در همين موقع خاله شيرين با سيني چاي و يك بشقاب شيريني وارد شد بيژن با ديدن خاله گفت: _زحمت نكشيد ميخواهم زودتر خبر قبوليم را به مامان برسانم بايد بروم. خاله شيرين سيني چاي وظرف ميوه را روي ميز گذاشت وبا خنده اي كه بر لب داشت دستي بر سر بيژن كشيد و گفت: _اما خاله جان من با تو كار دارم چند دقيقه بنشين و چاي بخور تا من هم خر فهايم را بزنم. مينو با نگراني گفتك _ديگه چه حرفي؟ شيرين نگاهي به مينو انداخت ودر ادامه ي صحبت هايش گفت: _به پدر و مادرت بگو امشب به خانه ي ما بيايند تا تمام حرف ها در مورد شما دو تا جوان گفته شود. بيژن و مينو در حالي كه با هم مي خنديدند فنجان چاي را سر كشيدند.شيرين كه خيلي تعجب كرده بود رو به دخترش گفت: _اي پررو چرا مي خندي؟ مينو كه شرم دخترانه اي بر پيشاني اش شيار زده بود با صداي شرم اگين جواب داد: _اخه بيژن هم در نبود شما گفت كه پدر و مادرش مي ايند.من فكر مي كردم شما به صحبت هاي ما گوش مي داديد _اما من نه به صحبت هاي شما گوش دادم و نه شوخي مي كنم. ودر حالي كه فنجان چاي را به طرف دهانش مي برد رو به بيژن گفتك _خاله جان خودت هم بيا. بيژن با عجله چايش را سر كشيدودر حالي كه هوا را با فشار داخل دهان مي كرد گفتك _واي خدا چقدر داغ بود سوختم. شيرين با خنده گفت: _خاله مواظب باش اگر زبانت بسوزدتمام قرار هايمان بهم مي خورد چون من داماد زبان سوخته نمي خواهم. با اين حرف بود همگي با صداي بلند خنديدند بعد از رفتن بيژن مينو به اشپز خانه رفت و خوشحال از اتفاقات ان روز شروع پختن غذا كرد و بعد مادر را صدا زد و گفت _ مامان نميخواهي به من كمك كني؟ _ نه ميخواهم با سليقه خودت از همسر اينده و پدر ومادرش پذيرايي كني؟ _اخه من تنهايي چطوري؟ _ فكر كن به خانه خودت رفته اي و همسرت براي شام چند ميهمان دعوت كرده است و تو تنهايي بايد غذا بپزي و از انها پذيرايي كني. ادامه دارد... تشكر و امتياز باعث دلگرمي | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *Nafise.a9*, *snowflake*, aroosak, AVESTA, azam 24, azar1, blub2000, daneshmand, Donya-70, Eyes Wide Shut, farnaz21, farnaz58, heaven-born, katy, leila 67, mahtab10, matchless, meno, Mina, monir1343, perijooon, s.sh, saman84, smahmodi, Sokout_shab, Star-crossed, Tifani Jon, violet_kl, zahra.h, zanbagh, ~jOojoO.tAlA~, نامی, نیلوفر دختر دریا |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز مينو ديگر براي اين حرف مادر جوابي نداشت در حالي كه زير لب غرغر ميكرد به كارش مشغول شد سيب زميني هاي پوست كنده را خلال كرد و داخل ماهيتابه ريخت تا سرخ شود و در همان حال به ياد روز هايي افتاد كه با بيژن همبازي بود روز هايي كه هردو از خانه هايشان غذا مي اوردند و زير درخت شاتوت وسط باغچه سفره اي پهن ميكردند و با هم ميخوردند اما چه اسان و زود ان شاديها از دل كوچك هردو با يك اشتباه جزيي و سوء تفاهم رخت بر بست پدرش و اقاي ناصري به خاطر يك خرده حساب با هم قهر كردند وهمين كينه باعث شد كه ان خانه بزرگ و قديمي كه از پدر بزرگ به مادرش شيرين و خاله شهلا به ارث رسيده بود بفروشند و دور از هم و در خانه هايي مستقل و جدا زندگي كنند اما مثل اينكه شاديهاي مدفون شده در ان خانه قديمي دوباره ميخواست به شيشه دل مينو و بيژن تلنگري بزند و عشق را در ياد هاي فراموش شده ي انها زنده گرداند ارام و زير لبي با خود گفت _ دوباره خواهد امد روزي كه من و بيژن از ان درخت پير و قديمي بالا برويم و انقدر شاتوت بخوريم كه تمام سر و صورتمان سرخ شود با كمي مكث ناگهان صدايش را بلند كرد و خنديد و با خود گفت _اما ديگر مادر و خاله در خانه نيستند كه بخاطر سرخ شدن سر و صورتمان ما را كتك بزنند با صداي مادر به خودش امد كه داد ميزد _دختر چرا حواست پرت است حتي تا داخل پذيرايي هم بوي بد سوختگي مي ايد اما تو در اشپزخانه هم متوجه اين بو نشده اي؟ بوي روغن سوخته و غذاي ته گرفته حالم را به هم ميزند زود باش پنجره ها را باز كن شيرين بر استانه اشپز خانه دست به كمر ايستاده بود و با عصبانيت مي گفت _ با سيب زميني سوخته وغذاي ته گرفته مي خواهي از ميهمانانت پذيرايي كني؟اگر ان ها اشپزي تو را ببينند مي روند و ديگر پشت سرشان را هم نگاه نمي كنند زود باش دوباره از اول شروع كن كه ديگر وقت زيادي نداري مينو كه هاج و واج به دهان مادر نگاه ميكرد با من و من گفت _نفهميدم غذا چطوري سوخت؟ شيرين كه طعنه در ته صدايش بود گفت: _تا تو بخواهي بفهمي... و بعد از اشپزخانه دور شد مينو كه از سوختن غذا ناراحت شده بود دو مرتبه شروع به پختن غذا كرد ولي تمامي وجودش را التهابي سوزان گرفته بود و در قلبش غوغايي برپا بود غوغايي از وصال بيژن عشق او پرستويي بود كه در دل مينو لانه داشت و قصد رفتن هم نداشت بيژن نهايت امال وارزو هايش بود چشمان درشت او مينو را ديوانه كرده و در اعماق قلبش رسوخ كرده بود خوشحال بود كه تمام موانع و مشكلات برداشته شده و بالا خره به معشوقش مي رسيد ادامه دارد.... تشكر و امتياز باعث دلگرميه پايان فصل اول | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, *mikhak*, *Nafise.a9*, *shima*, *snowflake*, aroosak, AVESTA, azam 24, azar1, blub2000, daneshmand, Donya-70, Eyes Wide Shut, farnaz58, heaven-born, katy, leila 67, mahtab10, matchless, meno, Mina, monir1343, perijooon, s.sh, saman84, smahmodi, Sokout_shab, Star-crossed, Tifani Jon, ~jOojoO.tAlA~, نامی |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز هنگامي كه زنگ در به صدا امد مينو با عجله به طرف جالباسي رفت تا چادر سفيدش را بردارد در حالي كه چادر را سر ميكرد به طرف در دويد ناگهان پدر را با عصبانيت هر تمام جلوي چشمانش ديد.لبخند بر لب هايش ماسيد پدر با حركت ابروان پر گره اش او را به طرف اشپزخانه راهي ساخت و رو به شيرين گفت: _چه دختر سبك سري تربيت كرده اي. شيرين كه عصباني شده بود گفت: _برو برو در را باز كن وبيش تر از اين از دختر معصومت ايراد نگير.تربيت كردن من حرف ندارد مگه چه شده خاله و شوهر خاله اش پشت در هستند و او هم مثل هميشه ميخواهد در را باز كند. اقاي جلالي به سمت در رفت انگار نه انگار كه همين چند لحظه پيش عصباني بود و براي مينو اخم كرده بود صداي كلفتش را كلفت تر كرد و گفت: _سلام جناب اقاي ناصري و سركار خانوم كلبه ي تاريك ما را روشن كرديد خوش امديد همگي خوش امديد قدم رنجه كرديد. نيما به اشپزخانه دويد وبا لحن كودكانه اش به مينو گفت: _خواهر جون بدو ببين كي اومده اقا بيژن اومده. مينو انگشت اشاره اش را روي بيني نشاند و گفت: _هيس اينقدر داد نزن زشته. نيما را از اشپز خانه بيرون كرد احساس مي كرد صداي قلبش را مي شنود با خود گفت: _انها هميشه به خانه ي ما مي امدند ولي من اينطور نميشدم نميدانم چرا امروز دست و پايم را گم كرده ام نل گهان متوجه مادر شد كه مي گفت: _دخترم قلب تمام دختر ها در شب خواستگاريشان تند مي زند حتي اگر خواستگار خاله و پسر خله اشان باشد. و در حالي كه دو لبه ي چادر را به زير بقل مي گرفت گفت: _حالا زودتر جاي رو بريز و بيا بشين من هم ميوه رو مي برم. مينو دلش لبريز از تشويش شده بود.سعي كرد خودش را كنترل كند چاي خوشرنگي در فنجان هاي چيده شده در سيني ريخت و با جمع كردن دو لبه ي چادر به زير بغل و سيني در دست وارد اتاق شد. خاله و اقاي ناصري با ديدن او سلام كردند وخاله در ادامه گفت: _سلام به عروس خوسگلم بيا خاله جان كنارم بشين. اقاي جلالي رو به اقاي ناصري كرد و گفت: _بله داشتم مي گفتم كه مرد براي اداره ي زندگي بايد شغل نان و ابداري داشته باشد اما متاسفانه بيژن از انجايي كه در كنكور قبول شدهبايد درس بخواند و فعلا نمي تواند شغل خوب دست و پا كند و از عهده ي هزينه زندگي بر ايدپس مجبور هستيم فعلا صبر كنيم عجله كه نداريم. اخمي ناشكفته بر پيشاني كوتاه اقاي ناصري نشست و در ابروان قيطانيش گره اي انداخت و با لحن خاصي گفت: _اي اقا چرا سنگ ميندازيد دو جوان عاشق با دست خالي اما با دلي از مالامال از عشق و شور قصد اغاز زندگي مشترك دارند و ما بزرگتر ها بايد به ان ها كمك كنيم تا كمتر سختي ببينند نه اين كه جلو ي تشكيل اشيانه گرمشان را بگيريم و پشت سر هم مشكل تراشي بكنيم خداي نكرده روزي از اين كارمان پشيمان ميشويم و افسوس ميخوريم ادامه دارد.... تشكر و امتياز موجب دلگرميه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز جلالي بادي به غبغب انداخت و با تك سرفه اي كوتاه گفت _شما كه دست تان توي دخل و خرج است چرا اين حرف را ميزنيد؟با عشق تنها كه نميشود نان تهيه كرد اين پول و كار مناسب است كه باعث رفاه و جوانان ميشود عجله هم كه نداريم پس صبر كنيم تا بيژن اين چهار سال تحصيل در دانشگاه را به پايان برساند و با گرفتن تخصص كار مناسب حال خود را پيدا كند و بعد ميتواند با مينو زندگي شيرين و ارامي را اغاز كند مينو هم امسال سال اخر دانشگاه پرستاري را پشت سر ميذارد او هم ميتواند با ارامش خيال اين يكسال باقيمانده را درس بخواند تا پرستاري لايق و با مسئوليت شود اقاي ناصري پا روي پا انداخت هوايي را كه توي سينه اش فشرده بود بيرون داد با پريشاني نگاهي به بيژن انداخت و سپس رو به اقاي جلالي گفت _اخه شما دفعه قبل كه ما در مورد اين دو جوان صحبت ميكرديم گفتيد من به شرطي دخترم را به بيژن ميدهم كه در كنكور قبول شود _بله اين را گفتم كه او را مجبور به پيشرفت كنم وحالا هم ميگويم تا تخصص خود را نگيرد دخترم را به او نميدهم شهلا كه تا به حال سكوت كرده بود با گوشه چشم بيژن را از ناراحتي سر جايش وول ميخورد بر انداز كرد و گفت _اها عذر بدتر از گناه جوان اگر از همان ابتداي تشكيل زندگي نتواند گليم خود را به تنهايي از اب بيرون بكشد تا اخر عمر متكي به ديگران خواهد بود شهلا كه ديد به بن بست رسيده و چاره اي جز تسليم ندارد با نگاهي كه به بيژن انداخت ادامه داد _پس انها را عقد ميكنيم و جشن ازدواج و اغاز زندگي مشترك را به چهار سال بعد موكول ميكنيم يعني هر وقت كه شما راضي باشيد اقاي ناصري كه هنوز ناراحت بود رو به شهلا گفت _يعني چهار سال عقد كرده باشند؟ سپس نگاهي به بيژن انداخت و با عصبانيت گفت _اخه تو هم يه چيزي بگو تو تصميم به ازدواج داري نه من؟ بيژن كه سرش پايين بود واز خجالت سرخ شده بود سرش را كمي بالا گرفت و با لكنت گفت: _اقاي جلالي بايد به ما عنايتي كنند و تخفيفي بدهند. اقاي جلالي براي اينكه موضوع بحث را عوض كند گفت: _حالا در مورد مهريه و زمان عقد صحبت مي كنيم. اقاي ناصري با شنيدن اين حرف لب كج كرد و نيشخندي زد و با لحني همراه با تمسخر گفت: _حالا حالا ها وقت است 4 سال فرصت داريم كه ميزان مهريه رو مشخص كنيم بيژن از اين حرف پدر شرخ شده و رگ هاي پيشانيش متورم شد نگاهي به مادر انداخت و با اشاره ي ابرو خواست تا او حرفي بزند و نيش زبان پدر را خنثي كند. ادامه دارد... جون هركس دوس داريد تشكر و امتياز يادتون نره | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز شهلا نگاهي به پسرش انداخت و به علامت تاييد سري تكان داد رو به اقاي جلالي كرد و گفت _نه اقا ناصري شوخي ميكند ميزان مهريه را قبل از عقد بايد مشخص كرد اين حق مسلم عروس است مينو كه از ابتدا به صحبتهاي پدر گوش داده بود و جرات نكرده بود حتي كلمه اي بر زبان بياورد از شدت غيظ از جا كنده شد و به طرف اشپزخانه رفت بيژن هم متوجه حال او شده و پس از چند دقيقه از جايش بلند شد و به دنبال به اشپز خانه رفت مينو در گوشه اي از اشپز خانه ايستاده بود و قطرات اشك از گونه هايش سرازير بود بيژن از ديدن اشك هاي او متاثر شد و با لحني ارام بخش گفت _عزيزم اين حرف ها كه گريه ندارد خب عقد ميكنيم و چند سال بعد ازدواج ميكنيم هردو ميدانيم كه متعلق به يكديگر هستيم همين جا به عشق پاك و خالص مان قسم ميخورم كه نميگذارم هيچ چيز بين من و تو جدايي بيندازد به خدا جز تو در فكر كس ديگري نيستم و تا جان در بدن دارم مخلص تو هستم پس بيا بيشتر تلاش كنيم و در دانشگاه بيشتر واحد بگيريم تا زودتر اين دوره پايان يابد اما مينو همچنان ميگريست بيژن وقتي ديد كه سيل اشكهاي مينو هنوز جاري است روي زمين نشست و گفت _به خدا وضع من بهتر از تو نيست و در حالي كه اشك از چشمانش ميامد گفت _خب به پدرت هم حق ميدم وقتي درس بخوانم ان طوري كه دلم ميخواهد نميتوانم احتياجات تو را بر اورده كنم مينو با تكان دادن سر خيلي ارام و اكنده از بغض گفت _ولي من به هيچ چيز احتياج ندارم من فقط مونسي چون تو ميخواهم نميدانم اين چهار سال را چطوري بگذرانم؟ بيژن هم كه خودش حالي بهتر از مينو نداشت ديگر چيزي نگفت و به اتاق پذيرايي رفت تا كسي متوجه حضور او در كنار مينو نشود بالاخره بعد از توافقات اوليه در يك روز باراني و زيبا مينو و بيژن به محضر رفته و با يكديگر پيوند عشق و محبت بستند تا از ان پس روز ها را به شوق رسيدن به وصال هميشگي سر كنند ادامه دارد... پايان فصل دوم تشكر و امتياز باعث دلگرميه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز روي كاناپه نشسته بود و به روز هايي فكر يكرد كه بايد بگذراند تا او و بيژن بتوانند زير يك سقف زندگي شيريني را اغاز كنند با صداي زنگ تلفن از جا پريد و به طرف ان رفت با شنيدن صداي مستانه گونه هايش گل انداخت _الو مينو خودتي سلام _سلام حالت چطوره؟ _با حال و احوال من چكار داري عروس خانم از خودت بگو _هيچي حال خوشي ندارم بابام گفته تا بيژن تخصصش را نگيرد از عروسي خبري نيست فكر ميكنم در ازدواج من و بيژن گره كوري افتاده كه باز شدني نيست _اين حرفها چيه؟ چند سال كه چيزي نيست زود ميگذره و ميري سر خونه زندگي خودت _بعضي وقتها ادم دلش ميخواد نيمي از عمرش را بده تا نيمه ديگر را به دست بياره مستانه خنده بلندي كرد و گفت _منو به ياد جمله اي مياندزي كه ميگه زندگي دو نيمه بيشتر نيست نيمي در ارزوي نيمه ديگر و نيمي در حسرت نيمه قبل _راستي مستانه ديروز قرار بود كه جواب عكسبرداري ها و ازمايش هات رو بگيري اونها رو به دكتر نشان دادي؟ ادامه دارد... اصلا شما امتياز نميديد ادم دلسرد ميشه ویرایش توسط *~Faezeh~* : ۱۱ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۲۰ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز _اره نشون دادم اما تمام اميدواريهاي من بيخود بود دكتر رك و پوست كنده گفت كه مبتلا به يك بيماري قلبي مهلك و شديد شده ام گفت كه بايد روحيه ام را قوي كنم چون زندگي پردردم بستگي به روحيه ام داره مينو خوش بحالت تو و بيژن تا چند سال ديگه زندگي مشترك خودتونو اغاز ميكنين اما من و فريدون اجازه چنين كاري و نداريم چون دكتر گفت هر گونه هيجان حتي ازدواج براي قلبم مضره و ممكنه منجر به مرگم بشه اسم منو در ليست انتظار پيوند قلب گذاشته اند ولي من حاضرم اين باقيمانده عمرم رو با فريدون سپري كنم چون فرصتم بسيار كوتاهه دلم ميخواد هر چند كه زمانش خيلي كوتاهه اما او را خوش بخت كنم بغض مينو تركيد گوشي تلفن را به گوشش چسباند و شروع به گريه كرد مستانه با صدايي از لبريز از بغض گفت _چرا گريه ميكني؟تو بايد به من دلداري دهي؟كاش درد دلم را به تو نميگفتم اخه پس براي كي تعريف كنم تو كه حتي از فريدون به من نزديكتري بايد حرفم را گوش كني و نصيحتم كني اخه ميون همه ي اعضاي بدنم چرا قلبم بايد ناقص باشه دوست ندارم جوان بميرم با گفتن اين جمله صداي گريه اش يلند شد و گوشي را بدون خداحافظي قطع كرد مينو همچنان با دست عرق كرده اش گوشي را در مشت خود مي فشرد و اشك ميريخت شيرين كه متوجه دخترش شده بود به طرفش امد و گفت _چي شده؟چرا گريه ميكني؟براي بيژن اتفاقي افتاده؟ مينو با دست اشك چشمانش را پاك كرد و در ميان هق هق گريه گفت: _نه مادر مستانه مبتلا به يك بيماري قلبي شده كه با هيچ چيز درمان نميشه دكتر به او گفته تنها راه چاره پيوند قلبه بايد انقدر انتظار بكشه تا شايد كسي در هنگام مرگ رضايت بده كه قلبش در هنگام مرگ رضايت بده كه قبلش در اختيار او قرار بگيرد و يا اينكه از انتظار بميره. مينو ارام گوشي تلفن را رها كرد سرش را روي ميز تلفن گذاشت و هاي هاي گريه كرد انقدر اشك ريخت كه چشمانش پف كرد.كم كم اشك در چشمانش خشك شد.ديگر هرچه گريه ميكرد اشكي نمي امد دست مهربان مادر مو هاي مشكي و صافش را نوازش مي داد تا شايد تسلي خاطرش گردد.مينو خودش را ذر اغوش مادر انداخت و در همان حال گفت:اي كاش من جاي او بودم يا ميتوانستم قلبم را به او بدهم. -نه دخترم تقدير چيزي نيست كه عوض شود اگر تقدير مستانه اين باشذ كه زنده بماند با وجود اين بيماري هم عمر مي كند و نمي ميرد. ادامه دارد... تشكر و امتياز فراموش نشه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| براي, تايپ, تو, فاطمه, قلبم, هاشمي, پور |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| برنامه آموزش تايپ ده انگشتي براي بالا بردن سرعت تايپ | farshid23 | کاربردی | 16 | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ ۰۷:۴۷ بعد از ظهر |
| طراحي برنامه ي جديد تايپ براي تبلتهاي داراي اندرويد 3.0 | Persiana | تبلت | 0 | ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ ۱۰:۳۶ قبل از ظهر |
| با دل من بساز | فاطمه صالحي (تايپ) | Esperichoo | کتابهای کامل شده ایرانی | 76 | ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۵۸ بعد از ظهر |