| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز قلبم براي تو | فاطمه پور هاشمي | معرفي و نقد كتاب با حرفهاي دلگرم كننده مادر مينو كمي ارام گرفت همان طور كه روي كاناپه نشسته بود و فكر ميكرد ناگهان متوجه مادر شد كه با كسي حرف ميزد _بيا بيا ببين چقدر گريه كرده مثل اينكه مستانه مبتلا به يك بيماري قلبي ناعلاج شده و مينو به محض شنيدن اين موضوع شوكه شده و تا الان گريه كرده. بعد از شنيدن اين صحبتها بود كه قامت بلند و رشيد بيژن را در بالاي سر خود ديد او با ديدن جهره ي اشك الود مينو بر اشفت و گفت: _اخه دكتر ها كه خدا نيستند اونا يه حدسي مي زنند ولي فقط خداست كه ميدونه چي ميشه. مينو در حالي كه به چشم چهره ي بيژن دوخته بود و معصومانه نگاهش ميكرد گفت: _اخه چرا اين دختر در اوج جووني مبتلا به اين مريضي شده؟او خيلي ارزو داشت.اگه بميره داغش در سينه ي چند نفر تا ابد ميمونه.پدر مادرش من فريدون بيچاره كاش من جاي او بودم. بيژن دستش را روي شانه ي او گذاشت و درحالي كه سعي ميكرد به او ارامش بدهد گفت: _يعني مستانه و فريدون از من مهمتر هستند.اگه بلايي سر تو بياد منم مي ميرم اخ!داشتمفراموش ميكردم كه براي چه به اينجا امدم.امده ام تا بگويم فردا عروسي يكي از دوستان بسيار صميمي ام دعوت شده ايم او از من خواهش كرده تو رو هم همراه خودم به انجا ببرم.ساعت 6 بعد از ظهر اماده باش تا با هم انجا برويم. _نه بيژن با اين حال و احوال حوصله ي عروسي رفتن ندارم شايد پدرم اجازه نده. شيرين كه در اشپزخانه بود با شنيدن اين حرف مينو از همانجا گفت: _تو كاري به اين كارا نداشته باش اجازه ي پدرت با من تو فقط اشكات و پاك كن و بخند. پايان فصل سوم *************** فصل چهارم اوايل پاييز بود و هوا تازه كمي سرد شده بود مينو در اتاق خودش روي تخت دراز كشيده و چشمانش را به سقف اطاق دوخته بود نگاهي به ساعت انداخت عقربه ي بزرگ ساعت روي عدد 5 ايستاده بود.دوباره مسير نگاهش را عوض كرد و چشم به سقف دوخت.به اينده فكر مي كرد به روزهاي خوشي كه با بيژن سپري خواهد گشت.اينده مملو از عشق و دوست داشتن با خود گفت: _يك خونه ي كوچك و نقلي اجاره ميكنيم بعد اونجا رو با گلدون هاي شمعدوني ياس سفيد و پيچك مزين مي كنم تا گرمي زندگيم به گرمي ياس سفيد و رشته ي مودت و مهرم همچون پيچك گرداگرد قلب مهربان بيژن بپيچد و گرمش كند. با صداي نيما نگاهش از سقف كنده شد _چيه؟ چي ميگي؟ _خواهر جون مگه نميخواي ساعت 6 با بيژن عروسي بري/الان از 30/5 گذشته. ادامه دارد... تشكر و امتياز خيلي كمه اگر ميخواهي بداني چقدر ثروت داري هرگز پولهايت را نشمر قطره اي اشك بريز و دست هايي را كه براي كمك كردن به سويت دراز مي كنند بشمر اين است ثروت واقعي http://www.forum.98ia.com/t283038.html ویرایش توسط *~Faezeh~* : ۱۴ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۵۸ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز با عجله از جا جست و به طرف كمد لباس ها رفت چند پيراهن اماده كرد اما ان ها را نپوشيد موهاي بلندش را شانه زد و از پشت با يك گيره ي زيبا كه با مرواريد هاي صورتي و سفيد تزيين شده بود بست كرمي خوشبو به صورت و دست زدجلوي اينه ايستاده بود كه صداي زنگ در به گوشش رسيد با شنيدن ان فرياد زد _يك نفر در را باز كند حتما بيژن امده وقتي بيژن به طرف اتاق مينو مي امد از داخل اتاق گفت _ بيا تو و در را ببند تي در بسته شد مينو در حالي كه روي تخت نشسته بود لباس ها را با انگشت اشاره به او نشان داد و گفت _كدامشان را بپوشم بيژن خنديد و گفت _كار خيلي سختي است خب بايد لباسي بپوشي كه در شان تو باشد و در حالي كه ابروان بلندش را بالا انداخته بود قهقهه اي زد و ادامه داد _متاسفانه توي اين دنيا لباسي كه ارزش تو را داشته باشد وجود ندارد با اين حرف نگاهي به ان لباسها انداخت و خيلي دقيق انها را بر انداز كرد و گفت _اها ان پيراهن صورتي كه روي سينه اش با گلهاي رز سفيد و صورتي و برگهاي سبز زيبا گلدوزي شده را بپوش قبلا هر وقت اين لباس را ميپوشيدي به ياد فرشته هاي اسماني ميافتادم اين پيراهن زيبا صورتت را معصوم تر از هميشه جلوه ميدهد حالا زود باش ان را بپوش و اماده بشو كه خيلي دير شده من هم ميروم و در اتاق نشيمن در كنار خاله شيرين منتظر ميمانم پس از دقايقي چند مبنو حاضر شد و به اتاق نشيمن رفت با امدن مينو بيژن از جا بلند شد و در حاليكه سراپا شادماني بودند خداحافظي كردند و از در خارج شدند هنوز چند قدمي بيشتر نرفته بودندكه اقاي جلالي را ديدند او كه يقه باز كتش را با دست مشت كرده چسبيده و شانه را به طرف جلو خم كرده بود تا چشمش به انها خورد با اخمي كه هميشه بر ابروان پر گره اش ديده ميشد گفت _توي اين هواي سرد زير اين باران ميخواهيد كجا برويد؟ بيژن به لكنت افتاد بعد از كلي تلاش دهان باز كرد تا حرف بزند كه مينو پيشدستي كرد و گفت _بابا منو بيژن ميخواهيم به عروسي يكي از دوستانش برويم _لازم نيسن هردو بياييد تو كارتان داريم هردو با پدر وارد شدند شيرين با ديدن انها نعجب كرد و گفت _چيزي جا گذاشتيد كه بر گشتيد؟ مينو لب كج كرد و به پدر اشاره كرد شيرين كه تمام ماجرا دستگيرش شده بود رو به شوهرش كرد و گفت _مرد اين چه كاريه؟چرا با دخترت اينطور ميجنگي؟جوانيهاي خودت يادت رفته؟اون روزها كه ساعت ها جلوي خونمون ميايستادي تا يك لحظه منو ببيني وقتي هم كه پدرم سر ميرسيد از ترس يك گوشه قايم ميشدي اقاي جلالي بي اعتنا به حرفهاي شيرين رو به مينو كرد و گفت _بيژن ميتونه بره اما تو نه؟تا عقد نشده ايد اجازه نداري همراه او جايي بروي شيرين فرياد زد _ان از به تعويق انداختن عروسي اين هم از اجازه ندادنت اخه اين دو جوان معصوم چه گناهي كردند؟تاريخ عروسي را كه به 4سال ديگه موكول كردي پس تكليف اين دوتا چيه؟ پدر كمي دخترش را كج نگاه كرد وقتي اشك حلقه زده را در چشمان دخترش ديد انگار دلش سوخته باشد گفت حالا كه اماده شديد برويد اما ديگه مينو از اين تفريحات نياز نداره من خوشم نمياد همسايه ها برام حرف بسازند و پشت سرم نشخوار كنند ساعت از 12 نيمه شب گذشته بود مينو نگران بود با دلهره گفت _بيژن برنميگرديم؟ _چرا منم خسته ام بريم بعد از خداحافظي از مجلس خارج شدند يك ساعت بعد جلوي در خانه ي مينو بودند مينو در حالي كه كليد را در قفل ميچرخاند گفت _امشب بيا خونه ما بخواب بيژن خميازه اي كشيد و گفت _نه بهتره به خونه برگردم مادر منتظره كه برگردم ممكنه نگران باشه مينو پاورچين پاورچين داخل شد و در اطاقش را بست لباس هايش را عوض كرد و به رختخواب رفت تمام اين كارها را به ارامي انجام ميداد تا كسي از خواب بيدار نشود ولي يكدفعه متوجه حضور پدر شد اقاي جلالي با لحن تمسخر اميزي گفت _خوش گذشت معلومه كه بايد خوش گذشته باشه وگرنه تا وقت شب انجا نميماندي از كنايه هاي پدر ناراحت شد اما از اينكه چند ساعتي را با بيژن گذرانده بود خوشحال بود پايان فصل چهارم ادامه دارد.............. ترو جون هركي كه دوست داريد تشكر و امتياز بزنيد ثواب داره بخدا اجرتون با خدا | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز صبح كمي دير از خواب بيدار شد خورشيد بالا امده بود و نور ان چشمانش را مي ازرد از جايش بلند شد و مشغول مرتب كردن تخت خوابش شد كه ناگهان متوجه صدايي شد به طرف در رفت و گوش ايستاد صداي پدر و مادر بود مادر كه سعي ميكرد ارام حرف بزند ميگفت _مرد اينقدر اين دو جوان را اذيت نكن كاري نكن كه دامادت بايستد و چشم در چشم تو بكند و بگويد كه تو چكاره اي؟مينو همسر منه اگر اذيتم بكنيد بدون اجازه شما دستش را ميگيرم و ميبرم خونم جلالي غرولند كنان گفت _غلط ميكند شيرين ادامه داد _او جوان باشعوريه كارهاشو سنجيده انجام ميده تو هم سنجيده عمل كن تا دچار مشكل نشوي ناگهان فرياد جلالي بلند شد _حالا ديگه ما بيشعور شديم شيرين ديگر جوابي نداد و به طرف اتاق مينو رفت وقتي او را پشت در ديد گفت ميييبيني هر وقت ميبينمش نصيحتش ميكنم اما او هرگز گوش نميكنه تازه طلبكار هم ميشه واي كه از عاقبت اعمالش ميترسم مينو در حالي كه سعي ميكرد اشك حلقه زده در چشمانش را از مادر پنهان كند دستي بر گونه مادر كشيدو گفت _مادر جون زياد نگران نباش بالاخره اين 4 سال يه جوري تموم ميشه نميخود خودت را اذيت كني حالا ديگر ساعت 2 بعد از ظهر شده بود مينو با چرخاندن پيچ راديو روي مبل نشست گوينده راديو ساعت دقيق را اعلام كرد و شنوندگان را دعوت به شنين اخبار كرد شيرين از اشپزخانه با صداي بلند گفت _صداي راديو رو زياد كن ببينم چي ميگه؟ گوينده پس از چند خبر اعلام كرد _شنوندگان عزيز توجه فرماييد يه زن ايراني متخصص جراحي در خارج شگفتي افريده است او وقتي با خبر نگار ما صحبت كرد اشك در چشمانش حلقه زده و گفته _خوشحالم با اين عمل جراحي كه انجام دادم باعث سرافرازي مردم كشورم شدم از دور دست يك يك ايرانيان را ميبوسم و اميدوارم سال اينده بتوانم براي هميشه به ايران بازگردم خبر نگار كه صدايش حاكي از هيجان شده بود گفت _خانم دكتر ميشود خودتان را معرفي كنيد؟ _بله من سيمين ناصري هستم و روز پرستار را به همه ي پرستاران كشورم تبريك ميگويم ادامه دارد تشكر فراموش نشه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز مينو با شنيدن اين خبر فريادي زد و مادر را كه حالا جلوي راديو زانو زده بود در اغوش كشيد و گفت _مامان شنيدي صداي سيمين بود شيرين همان طور كه دخترش را در اغوش داشت گفت _پس چرا هفته قبل كه تلفن كرده بود چيزي نگفت _مادر مگر شما هنوز او را نشناخته ايد بيژن ميگه او هيچ وقت حرفي از زندگي خصوصي خودش نميزنه راستي مامان سيمين چه شكليه اخه از وقتي كه به خودم امدم و بزرگ شدم او را نديدم _دخترم اون خيلي خوشگله خيلي هم شبيه بيژنه چشماني درشت با پوستي سفيد و قدي بلند اما منم خيلي وقته كه اونو نديدم نميدونم چقدر عوض شده اگر تا سال ديگر بياد حتما تو جشن عروسي شما خواهد بود شهلا گفت اولين بار وقتي خبر خواستگاري شما رو شنيده از خوشحالي پشت تلفن فرياد زد وبعد مثل بچه ها گريه كرد كه اي كاش من هم اونجا بودم و از نزديك شاهد بودم _مادر چرا طي اون همه سال يكبار به ايران نيومد شيرين سينه صاف كرد در حالي كه دستش را زير چانه ميگذاشت اهي كشيد و گفت اخه اقاي ناصري كه باباي سيمين باشه با مسافرت و خارج رفتن دخترش مخالف بود وقتي كه سماجت دخترش رو ديد مثلا با او اتمام حجت كرد و گفت اگر خارج از كشور بري ديگه اجازه برگشتن نداري سيمين هم كه به ادامه تحصيل بسيار علاقه داشت قبول كرد اما حالا بعد از سال ها اقاي ناصري پشيمان شده و تلفني به دخترش گفته كه ميتونه برگرده خب پدره و نميتونه دوري فرزندش را تحمل كند اون موقع از روي عصبانيت حرفي زده و دخترش هم حرفهاي او را باور كرده و تا حالا پا به وطن نگذاشته مينو سرش را پايين انداخت و به فكر فرو رفت پس از چند لحظه گفت _مادر راستش حسوديم ميشه او حالا پزشكي حاذق بوده و من.......... شيرين خنده ي بلندي كرد و دستي بر سر دخترش كشيده و گفت _دخترم همه نبايد دكتر شن تازه كار تو مهم تر از پزشكيه پرستاري شغل خيلي خوبيه و احتياج به خود گذشتگي داره يادم مياد ان روز هايي كه با شهلا و شوهرش تو خونه پدري با هم زندگي ميكرديم تو و بيژن خيلي دعوا ميكرديد او يه سال بزرگتر از تو بود و به تو زور ميگفت تو هم زير بار حرف زور نميرفتي و كارتون به زد و خورد ميكشيد بعد سيمين سر ميرسيد و شما رو از هم جدا ميكرد اون تو رو خيلي دوست داشت و هميشه بيژن را سر زنش ميكرد و از تو حمايت ميكرد اون اصلا دختر مغروري نبود و خيلي هم فروتن بود و من فكر ميكنم به خاطر فروتني بود كه به اين مقام و درجه رسيد مينو با صداي تلفن از جا جهيد حدسش درست بود از پشت تلفن صداي بيژن بود بيژن با صداي مينو فرياد زد _مينو اخبار ساعت دو را شنيدي صداي سيمين ما بود _اره شنيدم تبريك ميگم ارزو ميكنم كه يه روز صداي مهندش بيژن ناصري را از پشت راديو بشنويم _اميدوارم _نا اميد نباش مينو بعد از خداحافظي با بيژن رو به مادر كرد و با نگراني گفت _اگه پدر دوست نداشت من و بيژن ازدواج كنيم پس چرا رضايت داد ادامه دارد...................... تشكر و امتياز باعث دلگرميه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز مادر در نهايت ارامش لبخندي زد و گفت _عزيزم ناراحت نباش پدرت هم خيلي دامادش را دوست داره اما فكر ميكنم او ميخواد شوهر خاله ات اقاي ناصري را ازار بده ولي خودم امشب تكليف را مشخص ميكنم و حتما او را راضي ميكنم كه شما دو تا زودتر عروسي كنيد مينو سرش را تكان داد و گفت فكر نميكنم با گفتن اين حرف گريه امانش نداد و بغضش تركيد با صداي زنگ بلند و پشت سر هم در اشكهايش را پاك كرد شيرين يك روسري سر كرد و به طرف در رفت مينو بيتوجه به كسي كه با مادر حرف ميزد به طرف اشپز خانه رفت و بطري اب را با ولع سر كشيد ناگهان با شنيدن فرياد مادر شيشه از دستش روي زمين افتاد و خرد شدمردد مانده بود كه به طرف مادر برود يا خرده هاي شيشه را جمع كند بدون تصميم و نا خود اگاه خم شد تا تكه هاي درشت تر شيشه را با دست جمع كند تمام حواسش به فرياد مادر بود به خاطر همين ميخواست شيشه ها را با سرعت بيشتري انجام بدهد اما يكي از خرده شيشه ها در دستش فرو رفت و فرياد مينو به هوا برخاست با دست ديگرش نوك انگشتش را گرفت تا بيشتر از ان فريادش به هوا نرود شيرين در حالي كه ناراحت بود به طرف اشپزخانه دويد و گفت زود باش يك چسب به دستت ببند و حاضر شو بريم بيمارستان دوباره اشك از چشمانش سرازير شد و بغض خودش را خورد و گفت _ديگه بيمارستان براي چي؟ شيرين نتوانست روي پاهايش بايستد روي زمين نشست وگفت _بد بخت شديم بيچاره شديم اواره شديم مادر جون بگو چي شده نصف عمر شدم پدرت در موقع كار از پشت بام پرت شده و الان در بيمارستانه................ ادامه دارد.............. تشكر و امتياز فراموش نشه كه هميشه ميشه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *snowflake*, 90ia, AVESTA, azar1, Eyes Wide Shut, farnaz58, Golden Eye, mahtab10, mahtaj, meno, Mina, Sokout_shab, ~pArnYa~, واران |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز مينو از شنيدن اين خبر شوكه شد نميدانست چه كند مغزش كار نميكرد روي صندلي نشست و دستش را روي پيشانيش گذاشت بعد از چند لحظه مكث گفت _بهتره كه من تنها به بيمارستان روم شما به بيژن تلفن بزنيد و ماجرا رو بهش بگيد و از اون بخوايد كه به خونه بياد و شما رو همراه خودش به بيمارستان بياره شايد به اون هم نياز پيدا كنيم با گفتن اين حرف چادر سر كرد و بلا فاصله به ادرسي كه از مادر گرفته بود نگاهي انداخت و خارج شد داشت با عجله از خانه خارج ميشد كه نيما سرش را از پنجره بيرون اورد و گفت _خواهر جون مامان ميگه براي ما تلفن بزن و از حال بابا خبر بده بدون انكه سر برگرداند گفت _خب باشه برو تو شروع به دويدن كرد وقتي به سر كوچه رسيد با اشاره دست يك اتو مبيل جلئيش ايستاد و او را سوار كرد در راهرو هاي بيمارستان ميدويد و به هر جايي كه ميتوانست سرك ميكشيد تا بخش اطلاعات را پيدا كرد در حالي كه نفس نفس مي زد گفت اقا ببخشيد معماري كه از پشت بام پرت شده رو اوردند اينجا چه بلايي سرش امده اوذدنش اينجا ادامه دارد..... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *snowflake*, 90ia, AVESTA, azar1, Eyes Wide Shut, farnaz58, Golden Eye, mahtab10, mahtaj, meno, Mina, Sokout_shab, ~pArnYa~, واران |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز مرد كه ديد هيچ رمقي براي مينو نمانده يكي از پرستار ها را صدا زد و چيزي در گوش او نجوا كرد پرستار به طرف مينو رفته دست او را گرفته و از پله ها بالا برد وقتي به نيمكتي كه كنار در بود رسيدند با فشار بر شانه هاي مينو او را روي ان نشاند و گفت _بيمار تو اتاق عمله بنشين تا جراحي تموم بشه در حاليكه سرش را به ديوار تكيه داده بود ارام ارام با خودش نجوا ميكرد _اي خدا تازه ميفهمم پدرم را با همه ي بد اخلاقي اش دوست دارم او را از ما نگير سايه اش را به اين زودي از سر ما نگير ناگهان با باز شدن در اتاق عمل از جا پريد با ديدن دكتر بالاي سرش گفت _اقاي دكتر تراخدا بگوييد حالش چطور است دكتر نگاهي به او انداخت و گفت _فعلا با اطمينان چيزي نميگويم فقط يه عمل جراحي بر روي مغز او انجام داده ام حالا چقدر بدن او ميتونه اين عمل رو نگه داره خدا ميدونه ناگهان با شنيدن صداي شيون مادر رويش را به طرف او برگرداند مادر از ته سالن ميدويد و زار ميزد بيژن هم از پي او ميامد دكتر با ديدن انها گفت _فعلا نميتوانيد او را ببينيد در اتاق سي سي يو بستري ميشه و ممنوع الملاقاته به خدا اميدوار ياشيد با شنيدن اين حرف شيرين روي زمين نشست دستش را مشت كرد و بر سر كوبيد مينو و بيژن به سرعت به طرف او رفتند و هر كدام يه دستش را گرفتند شيرين از حال رفته بود مينو فرياد زد _اي خدا اين چه مصيبتي بود سر ما امد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مينو كه بيرون در اتاق چمباته زده بود و سرش را ميان دستانش گرفته بود بي اختيار سرش را بلند كرد و به ساعتي كه در انتهاي سالت در ميان درب خروجي زده بودند نگاهي انداخت ساعت سه و پنجاه دقيقه بود تقريبا 24 ساعت از عمل جراحي پدر ميگذشت اما پدر همچنان بيهوش بود در همين لحظه در اتاق باز شد و پرستاري به طرف او امد و گفت پدرت به هوش امده اگر قول بدهي كه زود برگردي اجازه ميدهم براي چند دقيقه او را ببيني مينو كه چند دقيقه پيش در نهايت نا اميدي به سر ميبرد با اين حرف پرستار مثل جرقه اي از جا پريد بي اختيار صورت پرستار را در دست گرفت و گفت ممنون چشمان اقاي جلالي بسته بود مينو دست پدر را در ميان دست خود گرفت و گفت _پدر خوبم چرا بايد اين بلا سرت بياد جلالي چشمانش را ارام باز كرد وقتي مينو را جلوي چشمانش ديد اشك در چشمانش حلقه زد قدرت حرف زدن نداشت اما دست دخترش را تا انجايي كه ميتوانست فشرد مينو اهي كشيد و گفت _ميروم تلفني به مادر اصلاع بدهم كه به هوش امده ايد نگران شما بود جلالي با بستن چشم رضايت خود را اعلام كرد پايان فصل پنجم ادامه دارد................... تشكر و امتياز فراموش نشه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *snowflake*, 90ia, AVESTA, azar1, farnaz58, Golden Eye, mahtab10, mahtaj, Mina, Sokout_shab, ~pArnYa~, واران |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز قلبم براي تو | فاطمه پور هاشمي | معرفي و نقد كتاب ********************** ده روز از عمل جراحي اقاي جلالي ميگذشت ساعت از 6 بعد از ظهر گذشته بود شيرين مينو و بيژن هر سه بالاي سر اقاي جلالي بودند جلالي ميتوانست كم و بريده حرف بزند با ان ضعف رسوخ كرده در بدنش دستش را به طرف مينو دراز كرد يك دست او را گرفت با دست ديگرش دست بيژن را گرفت و در حالي كه دست اين دو جوان را به هم ميفشرد خيلي بي جان گفت _اميدوارم خوشيخت شويد به محض اينكه خوب شدم عروسي شما را ميگيرم مينو وبيژن كه تحت تاثير قرار گرفته بودند هردو خم شدند ودست پدر را بوسيدند و با اشك حلقه زده در چشمانشان گفتند الان وقت اين حرفها نيست اول بايد خوب شويد هيچكدام نتوانستند خود را كنترل كنند و هر سه چشمانشان پر از اشك شد مينو پدر را در اغوش گرفت و پيشانيش را بوسيد شيرين در حالي كه با چشم دنبال صندلي ميگشت تا روي ان بنشيند كف بلندي زد و چشمكي زد و گفت _خب پس تاريخ مرخص شدن جلالي مصادف شد با اولين جشن زندگي شما دو نفر مينو كه گونه هايش سرخ شده بود گفت _اه مادر اينقدر سخت نگيريد لا اقل دو سه ماه وقت احتياج داريم كه جهيزيه ام را كامل كنم تازه از همه مهم تر امتحانات اين ترم نزديكه بايد قرار را بعد از امتحانات بگذاريم شيرين كه هنوز خنده بر لب داشت گفت _چه اشكال داره عروسي قبل از امتحانات باشه بيژن كه نگران حال جلالي بود گفت _بهتره با اين حرفها پدر را خسته نكنيم در مورد اين مسئله بعدا صحبت ميكنيم حالا بايد بريم تا ايشان استراحت بكنند پايان فصل ششم .................................................. .................................................. ......................................... با اكراه از پله ها بالا رفت قدم هايش را از روي خستگي كند بر ميداشت وقتي جلوي در رسيد كليدش را از جيب در اورد و در قفل جا داد و با چرخاندن ان در را باز كرد از همانجا مستقيم به سراغ اتاق خواب رفت تا روي تخت دراز بكشد كتابهايش را روي ميز تحرير انداخت و خواست خود را روي تخت رها كند كه چشمش به تكه اي كاغذ خورد كه جلوي اينه بود ان را برداشت و باز كرد ابتدا لبخندي زد و لي وقتي به انتهاي نامه رسيد براشفت دستش را زير سر گذاشت و فكر كرد به اوج كلافگي رسيده بود نميدانست در اين لحظه چه كاري درست و چه كاري غلط است چشمش به تلفن افتاد شماره را با عجله گرفت در همين موقع با شنيدن صداي در گوشي را گذاشت و به طرف در رفت خودش را جمع و جور كرد و در را گشود _سلام اقاي اميري حال شما چطور است؟ مرد صاحبخانه با ديدن فريدون گفت _چيه؟چرا اينقدر پكري؟ فريدون دستي بر سرش كشيد و موهاي اشفته اش را سر و ساماني داد و گفت _بفرمناييد داخل _نه خيلي ممنون امدم بگويم كه در نبود شما مستانه خانم امده بودند و انطور كه خودشان ميگفتند چون كار مهمي داشتند ميخواستند داخل خانه بيايند مجبور شدم كليد يدك را بدهم در هر صورت اگر كار اشتباهي كردم ببخشيد نميدانم چرا نتوانستم بگويم كليد را ندارم _خواهش ميكنم اتفاقا كار خوبي كرديد لطف كرديد بعد از بستن در به طرف اتاق رفت ادامه دارد....... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *snowflake*, 90ia, AVESTA, azar1, farnaz58, Golden Eye, Mina, mishkafeh, Sokout_shab, ~pArnYa~, رضا1 |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: HOME
نوشته ها: 374
(View Stats)
تشکرها: 9,813
تشکر شده 4,303 بار در 425 پست
کتاب مورد علاقه : Entehaie Sadeghi& Hamkhoneh حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز قلبم براي تو | فاطمه پور هاشمي | معرفي و نقد كتاب ناگهان در كنار ايينه چيزي ديد قلبش هري ريخت عرق سردي بر پيشانيش نشست حالت تهوع داشت ديگر زندگي را بي رنگ ميديد اين بار با حالتي بدتر از دفعه ي قبل به سراغ تلفن رفت شماره را با عجله گرفت مستانه بعد از شنيدن زنگ خواست كه گوشي را بردارد حدس ميزد كه فريدون باشد دستش ميلرزيد چند دفعه جلو رفت و دوباره برگشت از برداشتن گوشي خودداري كرد اما با صداي مادرش كه ميگفت دختر مگه صداي زنگ به گوشت نميرسه گوشي را برداشت با شنيدن صداي فريدون بغضش تركيد فريدون كه احساس ميكرد منگ شده به سختي اب دهانش را فرو داد و با لباني خشكشده گفت -بگو همه اينهايي كه نوشته اي فقط يه دروغه مستانه فرياد كشيد _نه نه عين حقيقته بعد از كمي مكث ارام گرفت و گفت _حلقه نامزدي را كنار ايينه گذاشتم تا ابد خدانگهدار فريدون ديگر صدايي نشنيد و با نااميدي گوشي را گذاشت و در حالي كه چنگي بر موهايش زد گفت _اخه چرا؟ چرا من بد بخت؟ خانه اجاره كردم تا تو رابياورم براي اينده ها نقشه كشيدم دكتر كه خدا نيست به صرف اينكه دكتر گفته به زندگي ات اميدي نيست نميشود اينده را خراب كرد .............................. با بيحوصلگي كت چهار خانه را پوشيد و از خانه بيرون رفت ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته بود كه جلوي در ورودي دانشكده بود كه بيژن را ديد با ديدنش به طرفش رفت و او را در اغوش گرفت متوجه شد كه دانشجوها با تعجب به او نگاه ميكنند دست او را گرفت و به طرف پارك بغل دست دانشكده بود برد روي نيمكت نشسته بودند فريدون با چشما پر از اشك ماجرا را تعريف كرد بيژن بعد از كلي تعجب رو به او كرد و گفت: _بهترين كا اينه كه به ديدن دكتر مستانه بريم و وضعيت اونو از زبان پزشك بشنويم در دل فريدون غوغايي بود اتشفشاني كه از دلش زبانه ميكشيد گوياي دل پر غم او بود احساس ميكرد هاله اي از غبار جلوي چشمانش را گرفته و چيزي نميبيندتا اينكه خود را جلوي مطب دكتر ديد بيژن جلو جلو راه ميرفت و فريدون هم به دنبالش از هر پله كه بالا ميرفت تشويش و نگرانيش بيشتر ميشددكتر بعد از گفتن اينكه عمر دست خداست و پزشك تنها وسيله است و غيره...گفت: _ولي بهتره بدون پرده نظر خودم را دربارهي مستانه بگويم او هيچ راه نجاتي ندارد و علم پزشكي هنوز هيچ راهي براي چنين عارضه اي نيافته مگر اينكه... با گفتن اين حرف فريدون و بيژن گوشهايشان را تيز كردند و گفتند: _مگر اينكه چه؟ دكتر_مگر اينكه با يك پيوند قلب زندگيش را به او باز گردانيم فريدون دندانهايش را محكم بر هم شمرد در حالي كه به اوج كلافگي رسيده بود گفت: _چطوري؟ميشه بيشتر توضيح بديد. دكتر_ببينيد در روز تعداد زيادي انسان در اپر مرگ مغزي ميميرند قلب اينگونه انسان هارو با اجازه ي خانواده ي اونا ميشه قبل از اينكه از كار بيفته به بيماري كه از نارسايي قلبي در عذابه پيوند زد تا لااقل بيمار قلبي از مرگ نجات پيدا كنه.فكر ميكنم با اين توضيخ كاملا متوجه منظورم شده باشيد من نام مستانه رو تو ليست افراد نيازمند به پيوند قلب نوشتم تا اگه خدا بخواد شايد يه روزي از مرگ حتمي نجات پيدا كنه. فريدون وقتي ديد كه عزيزترين فرد زندگيش در چنگال مرگ است و زندگيش در گرو مرگي ديگر است سرش را مين دستانش گرفت و گريه امانش نداد دكتر دستي بر پشتش زد و گفت: _انسان هيچوقت اميدشو از دست نميده عمر دست خداست زندگي نامزدتو از خدا بخواه فريدون دستش را مشت كرد و محكم بر زانو كوبيد و گفت: _ اي كاش از مال دنيا هيچي نداشتم فقط مستانه سالم بود. بيژن دستي بر شانه او زد و گفت: _حالا زياد فكر نكن بهتره اول به ملاقات اقاي جلالي بريم كه خيلي دير شده. سلام تا فردا طنينم ميذارم فعلا باي ویرایش توسط *~Faezeh~* : ۲۹ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,858
تشکر شده 197,131 بار در 18,553 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز رمان ادامه داده میشه دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| براي, تايپ, تو, فاطمه, قلبم, هاشمي, پور |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| برنامه آموزش تايپ ده انگشتي براي بالا بردن سرعت تايپ | farshid23 | کاربردی | 16 | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ ۰۷:۴۷ بعد از ظهر |
| طراحي برنامه ي جديد تايپ براي تبلتهاي داراي اندرويد 3.0 | Persiana | تبلت | 0 | ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ ۱۰:۳۶ قبل از ظهر |
| با دل من بساز | فاطمه صالحي (تايپ) | Esperichoo | کتابهای کامل شده ایرانی | 76 | ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۵۸ بعد از ظهر |